<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/atom10full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearch/1.1/" xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:gd="http://schemas.google.com/g/2005" xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" gd:etag="W/&quot;Dk8EQH8_fCp7ImA9WhVbE0U.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-6282003</id><updated>2012-05-30T18:03:21.144+04:30</updated><category term="برش‌هایی از زندگی در ایران" /><category term="حلقه وبلاگی گفت‌وگو" /><category term="اکبر گنجی" /><category term="روش مقاله‌نویسی" /><category term="معرفی و نقد کتاب" /><category term="نقد سیاسی" /><category term="نقد و بررسی رسانه‌ها" /><category term="سیاست خارجی ایران" /><category term="شعر" /><category term="از خامه دیگران" /><category term="تولد من" /><category term="تاریخ اسلام سیاسی" /><category term="روشنفکری ایران" /><category term="معرفی و نقد فیلم" /><category term="نوشتن و نویسندگی" /><category term="بهاریه" /><category term="انقلاب‌های زنجیره‌ای عربی" /><category term="انتخابات ریاست‌جمهوری ۱۳۸۴" /><category term="هاشمی رفسنجانی" /><category term="وبلاگستان فارسی" /><category term="آنان که می‌شناسم" /><category term="در نقد ایرانیان" /><category term="آیت‌الله خمینی" /><category term="انتخابات مجلس هفتم" /><category term="داستان کوتاه" /><category term="دل‌نوشته‌ها" /><category term="علی شریعتی" /><category term="وبلاگ پیام ایرانیان" /><category term="نقد اجتماعی" /><category term="لائیسیته و سکولاریزم" /><category term="عبدالکریم سروش" /><category term="سید محمد خاتمی" /><category term="در سوگ پدر" /><category term="تاریخ سیاسی ما" /><category term="واگویه سال ۸۸" /><category term="حکایت" /><category term="پاسداشت زبان فارسی" /><category term="روزنوشت" /><category term="تجدد ایرانی" /><category term="جنبش سبز" /><category term="عصر افول اصلاحات" /><category term="مصطفی ملکیان" /><category term="سعیدی سیرجانی" /><title>پیام ایرانیان :: مسعود برجیان</title><subtitle type="html">وب‌نوشت‌های مسعود برجیان</subtitle><link rel="http://schemas.google.com/g/2005#feed" type="application/atom+xml" href="http://www.mborjian.com/feeds/posts/default" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.mborjian.com/" /><link rel="next" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default?start-index=26&amp;max-results=25&amp;redirect=false&amp;v=2" /><author><name>مسعود بُرجيان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08158304306012376604</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="25" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/-CPX2M7tffe8/Th3DtsTq8sI/AAAAAAAAAKM/AxwBA5J6kbI/s220/borjian%2B1.jpg" /></author><generator version="7.00" uri="http://www.blogger.com">Blogger</generator><openSearch:totalResults>539</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/atom+xml" href="http://feeds.feedburner.com/borjian" /><feedburner:info uri="borjian" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><feedburner:emailServiceId>borjian</feedburner:emailServiceId><feedburner:feedburnerHostname>http://feedburner.google.com</feedburner:feedburnerHostname><entry gd:etag="W/&quot;DEECQXw7eyp7ImA9WhVbEkU.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-6282003.post-7095051012943961519</id><published>2012-05-28T14:36:00.002+04:30</published><updated>2012-05-29T14:47:40.203+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-05-29T14:47:40.203+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="نقد سیاسی" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="نقد اجتماعی" /><title>درد و رنج دینداران مهم نیست؟</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;" trbidi="on"&gt;داوری برخی فعالان سیاسی و حقوق بشری و کاربران دنیای مجازی درباره‌ی پدیده‌های سیاسی-اجتماعی، فقط و فقط حول محور "درد و رنج انسان‌ها" می‌چرخد. اینان، تمامی پدیده‌های پیرامونی را سازه‌هایی برساخته‌ی انسان‌ها می‌دانند و معتقدند این سازه‌ها برای کاهش درد و رنج انسان‌ها و افزودن شادی و رفاه آنان ساخته شده‌اند. و بر این نظرند که تنها معیار تعیین‌کننده برای تداوم یا حذف پدیده‌ای سیاسی-اجتماعی، میزان درد و رنجی است که از دوش انسان‌ها بر می‌دارد یا بر دوش آنها می‌نهد.&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سخن امروز من بر سر درستی و نادرستی چنین نگاهی نیست. آنچه از پیش دیده بودم و در ماجرای ترانه‌ی اخیر شاهین نجفی هم بار دیگر آشکار شد، نگاه دوگانه‌ای بود که این افراد به دین و دین‌ورزی و دینداران دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر در مورد تجزیه‌ی یکی از استان‌های کشور از ایشان بپرسید، پاسخ خواهند داد اگر درد و رنج انسان‌ها با این کار کاهش می‌یابد، مشکلی برای تحقق آن وجود ندارد. و اگر به درد و رنج انسان‌ها می‌افزاید، کاری نارواست. اگر بپرسید نظرتان درباره‌ی صلح با یک کشور متجاوز به قیمت حضور نظامی درازمدت کشور حمله‌کننده در کشور میزبان چیست، خواهند گفت که هر کاری که به کاهش درد و رنج انسان‌ها بینجامد، مُجاز است؛ جز این معیاری وجود ندارد و تمامی پدیده‌ها بایستی ذیل این مفهوم تعریف و مدیریت شوند؛ هر اندیشه‌ای ورای درد و رنج انسان‌ها، تقدس‌بخشی به تفکری است که انسان‌محورانه نیست و مقدمه‌ای است برای فدا کردن انسان‌ها در پای پدیده‌ای سیاسی-اجتماعی و نظراتی از این دست. تحلیل‌های گاه به‌ظاهر پیچیده‌ی آنها هم البته نمی‌تواند تک‌عاملی بودن اصل نگاه آنان را کتمان کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما همین افراد وقتی به دین و دین‌ورزان می‌رسند یکباره رنگ عوض می‌کنند و از حدود آزادی بیان می‌پرسند و غرولند می‌کنند برای چه و تا کِی باید مراعات حال دینداران را کرد؟ و مگر خون آنان رنگین‌تر از دیگران است؟ و تا کی باید مراقب بود تا مبادا با برداشتن گامی یا نوشتن واژه‌ای یا گفتن سخنی، به انبوه مقدسات آنها توهین شود و اصلاً مرز شوخی و طنز و هجو و هزل کجاست و چاره‌ی کار در برابر یک دیندار نازک‌دل که به اندک انتقادی، خود را زیر هجمه‌ی توهین می‌بیند، چیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر ملاکِ افزایش و کاهش درد و رنج انسان‌ها برای قضاوت و داوری درباره‌ی هر پدیده‌ی سیاسی-اجتماعی کاربرد دارد، چرا اینجا ناگهان از کارایی می‌افتد؟ مگر دینداران، انسان نیستند؟ و مگر درد و رنج‌شان مهم نیست؟ و مگر نه آنکه بسیاری از آنان با شنیدن چنان ترانه‌ای، رنج می‌برند و عذاب می‌کشند؟ چرا همین امر، مبنایی برای سخن گفتن یا سکوت کردن قرار نمی‌گیرد؟ علت این نگاه دوگانه چیست؟ آیا دین‌ستیزی و نفرت از دین و دین‌ورزی، تبصره و استثنایی بر منطق چنین افرادی می‌زند؟&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6282003-7095051012943961519?l=www.mborjian.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/borjian/~4/APDZ9ztwAzk" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.mborjian.com/feeds/7095051012943961519/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6282003&amp;postID=7095051012943961519" title="4 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/7095051012943961519?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/7095051012943961519?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/borjian/~3/APDZ9ztwAzk/blog-post_28.html" title="درد و رنج دینداران مهم نیست؟" /><author><name>مسعود بُرجيان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08158304306012376604</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="25" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/-CPX2M7tffe8/Th3DtsTq8sI/AAAAAAAAAKM/AxwBA5J6kbI/s220/borjian%2B1.jpg" /></author><thr:total>4</thr:total><feedburner:origLink>http://www.mborjian.com/2012/05/blog-post_28.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DUcCRns4fSp7ImA9WhVbEkU.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-6282003.post-8591758454434946985</id><published>2012-05-27T11:26:00.008+04:30</published><updated>2012-05-29T14:54:27.535+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-05-29T14:54:27.535+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="وبلاگستان فارسی" /><title>دنیای مجازی، بخشی از دنیای واقعی است</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;" trbidi="on"&gt;مهدی جامی ابتدا گزاره‌ای از یادداشت من، «&lt;a href="http://www.mborjian.com/2011/06/blog-post_25.html"&gt;فضای مجازی، آینهٔ راست‌نمای فضای واقعی؟&lt;/a&gt;» را نقل کرده است: «واقعیت این است که این فضای مجازی، برساخته‌ی "بخشی" از مردم ایران است نه همه‌ی آنان». پس «تسری و تعمیم آن به کل جامعه و حتی به همه‌ی انسان‌هایی که زیر نام قشر و گروهی خاص طبقه‌بندی می‌شوند و سنجش وضعیت فضای واقعی بر اساس جو عمومی فضای مجازی خطاست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و &lt;a href="http://sibestaan.malackut.org/archives/2012/05/post_901.shtml"&gt;نقد&lt;/a&gt; خود را این‌گونه صورت‌بندی کرده است: «این گزاره درستی است، اما بر مبنای نادرستی بنیان شده است. و آن همان گرفتاری عظمای «یک» است. همه‌ی واقعیت‌ها ناشی از تکاپوی بخشی از مردم است. هیچ واقعیت انسان-ساخته‌ای وجود ندارد که همه مردم را «یک»سان نمایندگی کند. یعنی نباید انتظار داشت که چیزی که قابل تعمیم به همه است، واقعیت داشته باشد. به عبارت دیگر میزان واقعیتِ امری وابسته به این نیست که به "همه" قابل تعمیم باشد. کافی است که به شمار قابل توجه و معناداری تعمیم‌یافتنی باشد. این هم که موضوع علوم اجتماعی است که از بام تا شام تلاش می‌کند روشن کند که چه مسأله‌ای تا چه حدی گسترش دارد. از اعتیاد و ایدز تا تماشای ماهواره یا تماس جنسی خارج از ازدواج.»&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خب! اولاً من فکر نمی‌کنم ادعا کرده باشم چون آنچه در فضای مجازی می‌گذرد قابل تعمیم به همه نیست، پس واقعیت ندارد! و در ثانی فکر می‌کنم هر دو در اینجا یک حرف می‌زنیم! من گفته‌ام در وبستان فارسی، فقط بخشی از مردم ایران حضور دارند. و مباحث و نظرات و دغدغه‌های آنان، حتی نمایانگر وضعیت فکری و موقعیت عملی مثلاً طبقه‌ی متوسط ایران هم نیست چه رسد به کل مردم ایران. به عبارت دیگر، گروه حاضران در وبستان فارسی، حتی نماینده‌ی طبقه‌ی متوسط هم نیستند؛ یا از زاویه‌ای دیگر، حاوی حداقل ویژگی‌ها به عنوان یک نمونه‌ی قابل تعمیم به همان طبقه‌ی متوسط هم نیستند. یعنی نوع ترکیب و میزان تراکم حاضران و کاربران این عرصه، نمی‌تواند معیاری برای سنجش موقعیت نظری و عملی قشر و طبقه‌ای از مردم ایران باشد. کجا ادعا شده است چون چنین تعمیمی نادرست و ناممکن است، پس این حضور از بنیان، خلاف واقعیات جاری در دنیای ملموس روزمره است؟ یا کجای این سخن، انکار واقعیت حضور فعالان و نفی وجود داشتن و واقعی بودن دغدغه‌هایی است که آنان در این فضا منعکس می‌کنند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مغزه‌ی دیدگاه من همان جمله‌ی مهدی است: «کافی است [یک واقعیت] به شمار قابل توجه و معناداری تعمیم‌یافتنی باشد.» و تمام حرف من این است که آنچه در فضای مجازی می‌گذرد، قابل تعمیم به "شماری قابل توجه و معنادار" نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من پیش از این هم به ارتباط فضای مجازی و واقعی پرداخته‌ام. فضای مجازی را به کافه نادری روشنفکران و فرهیختگان و قشر نخبه تشبیه کرده‌ام (&lt;a href="http://www.mborjian.com/2005/06/blog-post_21.html"&gt;اینجا&lt;/a&gt;) و از تأثیرگذاری وبستان و وبلاگستان سخن گفته‌ام (&lt;a href="http://www.mborjian.com/2006/04/blog-post_18.html"&gt;اینجا&lt;/a&gt;). در واقع حرف من به حرف داریوش نزدیک است که فضای مجازی، امتداد "بخشی" از فضای واقعی است؛ اما فقط "بخشی"! و در تعمیم برآیند آنچه در آن می‌گذرد به حتی همان قشر روشنفکر و فرهیخته و نخبه و متوسط هم بسیار باید محتاط بود. چند سال پیش بود که با انتشار برخی عکس‌های مراسم چهارشنبه‌سوری در ایران، بعضی دوستان دور از وطن، تصور کردند حرکتی بزرگ و اعتراضی آغاز شده است و تعابیری چون "&lt;a href="http://www.mborjian.com/2005/03/blog-post_25.html"&gt;جنبش چهارشنبه‌سوری&lt;/a&gt;" را به کار گرفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دنیای شعر، دنیای مجاز و تخیل و خیال‌پردازی است. لزومی هم بر انعکاس وقایع دوران در شعر دوران نیست. بخش‌هایی از فضای مجازی هم می‌تواند چنین ویژگی‌ای داشته باشد. اما معضل آنجاست که حاضران در این عرصه، نمایندگانی دستچین‌شده از اقشار و طبقات و نحله‌های گوناگون اجتماع تصور می‌شوند که هر یک بر اساس وزن سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی خویش – و بر اساس معیارهای کمّی و کیفی -  نمایندگانی را به این میدان روانه کرده‌اند. غالب شدن یک اندیشه و مغلوب شدن اندیشه‌ای دیگر، غالب و مغلوب شدن همان اندیشه در عرصه‌ی اجتماعی به وسعت ایران تصور و تصویر می‌شود؛ و تمام نکته همین‌جاست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهدی در ادامه‌ی نقد خود، بار دیگر با نقل گزاره‌ای از یادداشت من، مفهوم انتقادی خود را طرح و بازآفرینی کرده است؛ ماجرا اما همان است که در پاراگراف پیش گفتم. مثالی که می‌تواند به فهم موضوع کمک کند، حضور رسانه‌ای برخی تجزیه‌طلبان استان‌های مرزی است. صدای این گروه معمولاً در رسانه‌ها بازتاب زیادی دارد، اما جو عمومی این استان‌ها آرام است. می‌توان مسأله را به دو صورت دید:&lt;br /&gt;
۱- در همه‌ی تحول‌های اجتماعی، گروهی از نخبگان به تکاپو و جنب و جوش می‌افتند و پس از مدتی، مردم عادی با آنان همراه می‌شوند؛ آرامش مردم، نشان نارضایتی آنان از تحرکات آن نخبگان نیست؛ بلکه صورت‌مسأله این است که هنوز فعالیت آن پیشروان به آستانه‌ی تحریک عمومی مردم نرسیده و آنان را به جنبش وا نداشته است.&lt;br /&gt;
اما می‌توان نگاهی متفاوت داشت:&lt;br /&gt;
۲- صدای تجزیه‌طلبان به‌دلیل حضور پررنگ رسانه‌ای آنان، بلندتر و رساتر شنیده می‌شود؛ وگرنه مردم عادی با آنان همراه نیستند. انعکاس غلیظ افکار و شعارهای تجزیه‌طلبانه، فقط نشان از تحرک بخشی کوچک و محدود دارد. آنان نمایندگان اکثریت مردم این استان‌ها نیستند و مواضع آنان قابل تعمیم به ساکنان این مناطق نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مثال دم‌دست‌تر، ماجرای ترانه‌ی اخیر شاهین نجفی است. در این فاصله، بارها با عناوینی اینچنین مواجه شده‌ایم: «ترانه‌ی شاهین نجفی به یک جنجال بزرگ منجر شده است.». مشاهده‌های من می‌گوید این جنجال، دست‌کم در روزهای نخست، فقط در فضای مجازی (وبستان و وبلاگستان فارسی) اتفاق افتاده بود. متن جامعه از این جنجال و دغدغه‌های دو سوی ماجرا و مباحث طرح‌شده و حتی از اصل خبر و فتواهای صادر-شده تقریباً بی‌خبر بود. پس از بازتاب ماجرا در بی.بی.سی و بعد از شکسته شدن محتاطانه‌ی سکوت دوهفته‌ای خطیبان نماز جمعه بود که موضوع کم‌کم وارد عرصه‌ی عمومی شد. مثال دورتر، خبرهای وبای همه‌گیر در سال ۱۳۸۴ است. آب و تاب این خبر در رسانه‌های دنیای مجازی و حتی روزنامه‌هایی مثل شرق بر طبق آمار موثق پزشکیِ آن زمان، بهره‌ی بسیار اندکی از واقعیت جاری داشت. خواهید گفت این خاصیت رسانه است که بخشی از خبر را برجسته کند. و خبر، توسط خبردهنده انعکاسی بزرگ‌تر یا کوچک‌تر می‌یابد. همه‌ی این‌ها درست! اما مشکل این است که میزان انعکاس یک خبر با غلظت واقعیت ساری و جاری در زندگی روزمره‌ی مردمی که سوژه‌ی خبر هستند، یکی پنداشته می‌شود. مسأله اینجاست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیشتر &lt;a href="http://www.mborjian.com/2005/06/blog-post_21.html"&gt;گفته بودم&lt;/a&gt; که وبستان و وبلاگستان فارسی زمانی کارکردی درخور خواهد داشت که دنیای مجازی و دنیای حقیقی پیوند بخورند. برای دریافت تصویری صحیح از نسبت فضای مجازی و واقعی و ارتباط آن دو، بازگویی دو خاطره بد نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای یک سال در بیابان‌های اطراف کاشان کار می‌کردم. ۱۲ کیلومتری شهرستان آران و بیدگل در نزدیکی کاشان. جمعیت پیرامون من از تعدادی مهندس و کارگر تشکیل می‌شد. مهندسان، همکاران و دوستان اصفهانی من بودند و کارگران، بومی‌های محلی. برایم جالب بود که بیش از نود درصد مهندسان که پاره‌ای از طبقه‌ی متوسط مدرن ایران هستند و از اینترنت و ایمیل هم استفاده می‌کردند، نه می‌دانستند وبلاگ چیست و نه از وبلاگستان فارسی و مباحث جاری در آن باخبر بودند؛ موضوع وقتی برایم روشن شد که بعضی خبرها را که فقط در فضای مجازی منتشر شده بود (و بازتاب گسترده‌ای هم پیدا کرده بود) با آنان در میان گذاشتم و با بی‌خبری مطلق آنان مواجه شدم. این نسبت در مورد کارگران بومی به صد درصد می‌رسید. واقعیتی که من برای یک سال از نزدیک لمس می‌کردم، فاصله‌ی ژرف میان دغدغه‌های روزمره و مباحث مطرح حتی میان مهندسان با موضوعات داغ و پُربازتاب فضای مجازی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما در مقابل، واقعه‌ای که سال پیش رخ داد قرار می‌گیرد. دفتر جبهه‌ی مشارکت اصفهان به مهد کودک تبدیل شد. بازتاب این اتفاق، چند یادداشت انتقادی در وبلاگ من و صفحه‌ی فیس‌بوک یکی از دوستان بود (&lt;a href="http://www.mborjian.com/2011/10/blog-post_02.html"&gt;اینجا&lt;/a&gt;، &lt;a href="http://www.mborjian.com/2011/10/blog-post_03.html"&gt;اینجا&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://www.mborjian.com/2011/11/blog-post_26.html"&gt;اینجا&lt;/a&gt; را ببینید). این نوشته‌ها ولوله‌ای در بین مسؤولان جبهه‌ی مشارکت و فعالان سیاسی مدعی اندیشه‌ی اصلاح‌طلبی انداخت و آنها را به رایزنی‌های بسیار برای توقف انتشار این یادداشت‌ها واداشت. و البته کار به توبیخ مسؤولان جبهه‌ی مشارکت اصفهان به خاطر این عمل نابخردانه کشید. نسبت و رابطه‌ی که فضای مجازی می‌تواند با دنیای حقیقی پیدا کند در این دو موقعیت به‌خوبی نمایان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;u&gt;&lt;b&gt;از حلقه‌ی وبلاگی گفت‌وگو&lt;/b&gt;&lt;/u&gt;:&lt;br /&gt;
- دنیای مجازی، مجازی نیست؛ محمد معینی؛ راز سر به مُهر (&lt;a href="http://mmoeeni14.blogspot.com/2012/05/blog-post_21.html"&gt;نشانی&lt;/a&gt;)&lt;br /&gt;
- ما به شیوه غیرواقعی به واقعیت نگاه می‌کنیم؛ مهدی جامی؛ سیبستان (&lt;a href="http://sibestaan.malackut.org/archives/2012/05/post_901.shtml"&gt;نشانی&lt;/a&gt;)&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6282003-8591758454434946985?l=www.mborjian.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/borjian/~4/lU-s3QsHUuc" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.mborjian.com/feeds/8591758454434946985/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6282003&amp;postID=8591758454434946985" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/8591758454434946985?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/8591758454434946985?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/borjian/~3/lU-s3QsHUuc/blog-post_27.html" title="دنیای مجازی، بخشی از دنیای واقعی است" /><author><name>مسعود بُرجيان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08158304306012376604</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="25" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/-CPX2M7tffe8/Th3DtsTq8sI/AAAAAAAAAKM/AxwBA5J6kbI/s220/borjian%2B1.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://www.mborjian.com/2012/05/blog-post_27.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CEACQ3o9eSp7ImA9WhVbEUo.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-6282003.post-2209535087091783294</id><published>2012-05-26T00:42:00.009+04:30</published><updated>2012-05-28T07:09:22.461+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-05-28T07:09:22.461+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="روزنوشت" /><title>بیا با من مدارا کن...</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;«شهرام شکوهی» عجب زیبا می‌خواند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیا با من مدارا کن که من مجنون‌ام و مست‌ام&lt;br /&gt;
اگر از عاشقی پُرسی، بدان دلتنگ آن هستم&lt;br /&gt;
بیا با من مدارا کن که من غمگین و دل‌خسته‌ام&lt;br /&gt;
اگر از درد من پُرسی، بدان لب را فرو بستم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مجنون‌ام و مست‌ام، به پای تو نشستم&lt;br /&gt;
آخر ز بدی‌هات بیچاره شکستم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیا از غم شکایت کن که من همدرد تو هستم&lt;br /&gt;
اگر از همدلی پُرسی، بدان نازک‌دلی هستم&lt;br /&gt;
بیا از درد حکایت کن که من محتاج آن هستم&lt;br /&gt;
اگر از زخم دل پرسی، بدان مرهم بر آن بستم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;a href="http://borjian.us/music/shahram_shokoohi-Modara-%28IroMusic%29-442.mp3" style="background-color: #ffd966;"&gt;بشنوید&lt;/a&gt; و کیفور شوید...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پی‌نوشت: مطلب کیوان درباره‌ی همین ترانه (&lt;a href="http://www.k1-online.com/archives/002751.php"&gt;نشانی&lt;/a&gt;)&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6282003-2209535087091783294?l=www.mborjian.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/borjian/~4/9vTuATS2oqo" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.mborjian.com/feeds/2209535087091783294/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6282003&amp;postID=2209535087091783294" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/2209535087091783294?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/2209535087091783294?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/borjian/~3/9vTuATS2oqo/blog-post_26.html" title="بیا با من مدارا کن..." /><author><name>مسعود بُرجيان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08158304306012376604</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="25" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/-CPX2M7tffe8/Th3DtsTq8sI/AAAAAAAAAKM/AxwBA5J6kbI/s220/borjian%2B1.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://www.mborjian.com/2012/05/blog-post_26.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;D0IDRnY5cSp7ImA9WhVbEU4.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-6282003.post-8375660037661246699</id><published>2012-05-25T20:46:00.003+04:30</published><updated>2012-05-27T20:49:37.829+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-05-27T20:49:37.829+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="نقد اجتماعی" /><title>ترس، احتیاط و...</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://borjian.us/image/fear.jpg" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6282003-8375660037661246699?l=www.mborjian.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/borjian/~4/uk9gjqldz7s" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.mborjian.com/feeds/8375660037661246699/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6282003&amp;postID=8375660037661246699" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/8375660037661246699?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/8375660037661246699?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/borjian/~3/uk9gjqldz7s/blog-post_25.html" title="ترس، احتیاط و..." /><author><name>مسعود بُرجيان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08158304306012376604</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="25" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/-CPX2M7tffe8/Th3DtsTq8sI/AAAAAAAAAKM/AxwBA5J6kbI/s220/borjian%2B1.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://www.mborjian.com/2012/05/blog-post_25.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;Dk8MQX06eSp7ImA9WhVbEEU.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-6282003.post-7017065356615115523</id><published>2012-05-24T06:42:00.002+04:30</published><updated>2012-05-27T06:44:40.311+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-05-27T06:44:40.311+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="روزنوشت" /><title>بغض مرگ</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;" trbidi="on"&gt;واژه‌ی مرگ، تن انسان را می‌لرزاند. نام مرگ که می‌آید، ذهن هر کس به سویی پرواز می‌کند. من برمی‌گردم به ۱۲ سال پیش. شهریور ۱۳۸۰. پشت پنجره‌ی شرکت؛ پنجره‌ای که رو به میدان آزادی (دروازه شیرازِ اصفهان) باز می‌شد. دستانم را پشت سرم قلاب کرده بودم و با نگاهی مات و پرسشگر، مردمی را که با عجله از ورودی خیابان سعادت‌آباد عبور می‌کردند، تماشا می‌کردم.&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح زود بود که یکی از اقوام تلفن کرد و خبر داد پسر دایی‌ام سرانجام فوت کرد. یک سال و نیم پیش از آن، به علت سرعت بالا در جاده‌ای نزدیک به اصفهان چپ کرده بود؛ به جز هفته‌ی اول که هشیار بود، باقی این یک و نیم سال را گوشه‌ی خانه افتاده بود و یک زندگی نیمه‌گیاهی را می‌گذراند. شش ماه از من کوچک‌تر بود و همبازی دوران کودکی‌ام (&lt;a href="http://www.mborjian.com/2011/12/blog-post_27.html"&gt;اینجا&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://www.mborjian.com/2011/12/blog-post_29.html"&gt;اینجا&lt;/a&gt;).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن روز، جنازه‌اش تشییع و به خاک سپرده می‌شد. علاقه‌ای نداشتم به این مراسم بروم. فاصله‌ی فکری و خانوادگی و تفاوت عمیق نگاه ما، سال‌ها بود که ما را با یکدیگر غریبه و بیگانه کرده بود. دلتنگ هم نمی‌شدیم و به هنگام دیدارهای ناگزیر عیدانه، به یک روبوسی و احوال‌پرسی ساده اکتفا می‌کردیم. روبوسی‌هایی که اغلب با جلو آمدن‌های او اتفاق می‌افتد و نه من. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما در آن نگاه مات و پرسشگر من، در آن چشم دوختن به جنب و جوش و عجله‌ی مردمی که می‌رفتند و می‌آمدند، در آن نگاه کردن به تاکسی‌هایی که می‌ایستادند و مسافران را پیاده می‌کردند و به سرعت راه می‌افتادند، این جملات مدام در ذهنم تکرار می‌شد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نگاه کن! امیر مُرد! اما زندگی ادامه دارد... مردم را نگاه کن که می‌روند و می‌آیند؛ بی‌خبر از اینکه امروز یک نفر از میان‌شان کم شده است.&lt;br /&gt;
نگاه کن! زندگی با مرگ هیچ انسانی متوقف نمی‌شود... می‌رود... زندگی پس از مرگ هر انسانی، باز هم ادامه می‌یابد... گویی آن انسان هرگز وجود نداشته است...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا سال‌هاست نام مرگ که می‌آید، پرتاب می‌شوم به آن صحنه. خود را می‌بینم که تمام‌قد پشت پنجره‌ی شرکت ایستاده‌ام؛ با همان حالت؛ و همین جملات را زیر لب زمزمه می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بغضی مبهم گلویم را می‌فشارد... روزی نوبت من هم خواهد رسید... و زندگی باز هم ادامه خواهد یافت... گویی من نیز هرگز متولد نشده و پا به این جهان نگذاشته‌ام... و اینجاست که بر خود نهیب می‌زنم؛ نه! نه! من هرگز جزو انسان‌هایی که هیچ‌کس از تولد و مرگ‌شان خبردار نمی‌شود، نخواهم بود. و با خودم نجوا می‌کنم: این‌گونه آمدن و رفتن برایم تحمل‌ناپذیر است. من در بخشی از تاریخ حضور خواهم یافت و نامم را به نیکی ثبت خواهم کرد. این کمترین ردپایی خواهد بود که از خود به یادگار خواهم گذاشت.&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6282003-7017065356615115523?l=www.mborjian.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/borjian/~4/SI2t-QEobrc" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.mborjian.com/feeds/7017065356615115523/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6282003&amp;postID=7017065356615115523" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/7017065356615115523?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/7017065356615115523?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/borjian/~3/SI2t-QEobrc/blog-post_24.html" title="بغض مرگ" /><author><name>مسعود بُرجيان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08158304306012376604</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="25" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/-CPX2M7tffe8/Th3DtsTq8sI/AAAAAAAAAKM/AxwBA5J6kbI/s220/borjian%2B1.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://www.mborjian.com/2012/05/blog-post_24.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;D0cCQX86eyp7ImA9WhVUF0w.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-6282003.post-2392985523009168390</id><published>2012-05-23T00:01:00.003+04:30</published><updated>2012-05-23T00:01:00.113+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-05-23T00:01:00.113+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="نقد سیاسی" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="از خامه دیگران" /><title>دیپلماسی!</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;" trbidi="on"&gt;ديپلماسى يعنى سگ را ناز کنی تا سنگى پيدا کنى...!&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6282003-2392985523009168390?l=www.mborjian.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/borjian/~4/fi3xNGut904" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.mborjian.com/feeds/2392985523009168390/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6282003&amp;postID=2392985523009168390" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/2392985523009168390?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/2392985523009168390?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/borjian/~3/fi3xNGut904/blog-post_23.html" title="دیپلماسی!" /><author><name>مسعود بُرجيان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08158304306012376604</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="25" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/-CPX2M7tffe8/Th3DtsTq8sI/AAAAAAAAAKM/AxwBA5J6kbI/s220/borjian%2B1.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://www.mborjian.com/2012/05/blog-post_23.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DkINRnk4fCp7ImA9WhVUF0w.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-6282003.post-8488041263585098826</id><published>2012-05-22T23:52:00.004+04:30</published><updated>2012-05-22T23:53:17.734+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-05-22T23:53:17.734+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="نقد سیاسی" /><title>دوم خرداد!</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;" trbidi="on"&gt;امروز دوم خرداد است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدا رفتگان شما را هم بیامرزد...! ممنون واقعاً...!!!&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6282003-8488041263585098826?l=www.mborjian.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/borjian/~4/EnFbOkjRE1k" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.mborjian.com/feeds/8488041263585098826/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6282003&amp;postID=8488041263585098826" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/8488041263585098826?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/8488041263585098826?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/borjian/~3/EnFbOkjRE1k/blog-post_22.html" title="دوم خرداد!" /><author><name>مسعود بُرجيان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08158304306012376604</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="25" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/-CPX2M7tffe8/Th3DtsTq8sI/AAAAAAAAAKM/AxwBA5J6kbI/s220/borjian%2B1.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://www.mborjian.com/2012/05/blog-post_22.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DkIGSHk_eyp7ImA9WhVUF0w.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-6282003.post-7655373374367533937</id><published>2012-05-21T23:19:00.022+04:30</published><updated>2012-05-22T23:52:09.743+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-05-22T23:52:09.743+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="نقد اجتماعی" /><title>هیچ‌وقت برای تغییر دیر نیست!</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;" trbidi="on"&gt;امروز با دوستی، در مورد نوشته‌ی «&lt;a href="http://www.mborjian.com/2011/10/blog-post_13.html"&gt;آدم‌هایی که برای من تمام می‌شوند&lt;/a&gt;» گپ می‌زدیم. او به متنی اشاره کرد که درونمایه‌ای نزدیک به آن یادداشت دارد. بد ندیدم شما نیز در لذت خواندنش شریک شوید.&lt;br /&gt;
&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;***&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;"روح" دایره است؛ و من دایره‌های روحم را کشف کردم! پنج دایره دور روحم کشیدم، و خودم را در مرکز این دایره‌ها قرار دادم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در دایره‌ی اول نام افرادی را نوشتم که حال و هوای خوبی به من می‌دهند و در دایره پنجم که دورترین دایره به مرکز بود، نام کسانی را که از دنیای من فاصله دارند و بیشترین کشمکش را با آنها دارم.&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه ما دلمان می‌خواهد که احساسی خوب در مورد خودمان داشته باشیم و گاهی اوقات نداریم! گاهی حال و هوای ما در مورد خودمان بستگی به تأثیری دارد که دیگران روی ما می‌گذارند... به آنهایی که در دایره‌ی آخر هستند و سعی می‌کنند که اعتماد به نفس ما را از بین ببرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمی‌توانی کسی را مجبور کنی دوستت داشته باشد. و گاهی حضور در کنار افراد نامناسب باعث می شود حتی در مقایسه با تنهایی‌ات، بیشتر احساس تنهایی کنی. در چنین وضعیتی تلاش برای ایجاد تغییر و تحول ممکن است باعث شود راهت را گم کنی یا شاید باعث شود وجود خودت را که تو را "تو" می کند، از دست بدهی. گاه سال‌ها طول می‌کشد تا یاد بگیری چگونه از خودت مراقبت کنی؛ به همین دلیل بسیار مهم است که افرادی را در اطرافت داشته باشی که دوستت بدارند، حتی گاهی بیشتر از آنچه که خودت می‌توانی خودت را دوست داشته باشی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مواجهه با افراد از خودت بپرس این فرد چه حسی در من ایجاد می کند...؟&lt;br /&gt;
در کنار او می‌توانم خودم باشم؟&lt;br /&gt;
با او می‌توانم رو راست باشم؟&lt;br /&gt;
می‌توانم به او هرچه می‌خواهم بگویم؟&lt;br /&gt;
در کنار او احساس راحتی می‌کنم؟&lt;br /&gt;
وقتی او وارد می‌شود چه حسی به من دست می‌دهد؟&lt;br /&gt;
و وقتی می‌رود چه حالی می‌شوم؟&lt;br /&gt;
وقتی با او هستم احساسات واقعی‌ام را پنهان می‌کنم یا با او روراست‌ام؟&lt;br /&gt;
آیا او باعث می‌شود احساس حقارت کنم یا به خودم ببالم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فلسفه وجود این ۵ دایره، شناخت است نه پیش داوری. پس با خودت روراست باش.&lt;br /&gt;
با افرادی که در نظر تو بدخلق‌اند، مدارا کن. و خودت را مقید نکن که به صرف اینکه با کسی در سر کار و یا اوقاتی ممتد، هر روز، زمانی را می‌گذرانی، باید او را در دایره‌ی اول و نزدیک به خودت جای دهی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در &lt;b&gt;دایره‌ی اول&lt;/b&gt; افرادی را بگذار که از صمیم جان به آنها اعتماد داری، حتی اگر هر روز آنها را نمی‌بینی، ولی وجود آنها باعث حس خوب و ارزشمندی در تو می‌شود ، از خودت بپرس در مورد افکار و خواسته‌هایم به چه کسی می‌توانم اعتماد کنم؟ آنها همان کسانی هستند که در دایره‌ی اول جای دارند. با این افراد و در کنار آنها، قدرتمندی... ارزش‌های مشترک با آنها داری و با حضور آنها در زندگیت، دنیا را زیباتر می‌بینی؛ دوستان و همراهانی فوق‌العاده! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;دایره دوم&lt;/b&gt; جای کسانی است که به رشد معنوی تو کمک می‌کنند؛ مربیان، آموزگاران و شاید هم افرادی که تنها برای وقت‌گذرانی خوب‌اند، بیرون رفتن و خندیدن... چیزی به تو اضافه نمی‌کنند، ولی در عین حال باعث هم نمی‌شوند که حس بدی نسبت به خودت داشته باشی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;دایره سوم&lt;/b&gt; همکاران و اقوام‌اند و شاید آدم‌های خنثی؛ کسانی که نقش بسیار کوچکی در چند ساعت از زندگی تو ایفا می‌کنند و تأثیر آنها نیز تنها همان چند ساعتی است که با آنها هستی. هیچ زمانی در غیر از ساعت ملاقات‌شان به آنها فکر نمی‌کنی و به راحتی می‌شود با فرد دیگری جایگزین شوند. افراد این دایره در محدوده‌ی کار و وظایفشان با تو هستند و نه بیشتر. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;دایره چهارم&lt;/b&gt; سر آغاز عزم راسخ توست! آنها کسانی هستند که در کار تو اخلال ایجاد می‌کنند. افراد این دایره لزوماً با خود واقعی تو مرتبط نیستند. حتی ممکن است رییس اداره‌ای باشد که تنها دورادور با کار آنها در ارتباطی. افراد این دایره در زندگی اجتماعی و حرفه‌ات مهم هستند. در کنار آنها نمی‌توانی راحت باشی، و وقتی آنها را می‌بینی شاید حتی آشفته و پریشان شوی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;دایره‌ی آخر&lt;/b&gt; جای دورترین افراد است؛ جای آد‌هایی که به تو لطمه زده‌اند، تحقیرت کرده‌اند، کسانی که همیشه به تو انرژی منفی می دهند، و احساسات زجرآوری را با آنها تجربه می‌کنی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خب اکنون که جای هر کس را تعیین کردی، اجازه نده کسانی که در دایره‌ی آخر جای دارند، مستقیماً روح و روان تو را هدف قرار دهند؛ نگذار کسی اولویت زندگی تو باشد، وقتی تو فقط یک انتخاب در زندگی او هستی. بهترین حالت یک رابطه وقتی است که دو طرف در تعادل باشند...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصیت خودت را برای کسی تشریح نکن؛ کسی که تو را دوست داشته باشد، به آن توضیحات نیازی ندارد. و کسی که از تو بدش بیاید، حرف‌هایت را باور نمی‌کند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی دائم بگویی گرفتارم، هیچ‌‌وقت آزاد نمی‌شوی.&lt;br /&gt;
وقتی دائم بگویی وقت ندارم، هیچ‌وقت زمان پیدا نمی‌کنی.&lt;br /&gt;
وقتی دائم بگویی فردا انجامش می‌دهم، آن فردا هیچ‌وقت نمی‌آید!&lt;br /&gt;
وقتی صبح بیدار می شویم دو انتخاب داریم: برگردیم و بخوابیم و رؤیا ببینیم؛ یا بیدار شویم و رؤیاهایمان را دنبال کنیم. انتخاب با توست...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما کسانی را که به فکرمان هستند، نگران می کنیم و حتی به گریه می‌اندازیم؛ و گریه می‌کنیم برای کسانی که حتی لحظه‌ای به فکر ما نیستند!&lt;br /&gt;
این یکی از حقایق عجیب زندگی است، و اگر این را بفهمی، &lt;b&gt;&lt;u&gt;هیچ‌وقت برای تغییر دیر نیست!&lt;/u&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6282003-7655373374367533937?l=www.mborjian.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/borjian/~4/h4m6E_nSkKM" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.mborjian.com/feeds/7655373374367533937/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6282003&amp;postID=7655373374367533937" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/7655373374367533937?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/7655373374367533937?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/borjian/~3/h4m6E_nSkKM/blog-post_21.html" title="هیچ‌وقت برای تغییر دیر نیست!" /><author><name>مسعود بُرجيان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08158304306012376604</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="25" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/-CPX2M7tffe8/Th3DtsTq8sI/AAAAAAAAAKM/AxwBA5J6kbI/s220/borjian%2B1.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://www.mborjian.com/2012/05/blog-post_21.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;D0EDQnY_eSp7ImA9WhVbEU4.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-6282003.post-8194972275092706453</id><published>2012-05-20T20:34:00.004+04:30</published><updated>2012-05-27T20:51:13.841+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-05-27T20:51:13.841+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="نقد اجتماعی" /><title>بی‌خیالی...</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://borjian.us/image/ignoring-3.jpg" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://borjian.us/image/ignoring-2.jpg" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://borjian.us/image/ignoring-1.jpg" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6282003-8194972275092706453?l=www.mborjian.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/borjian/~4/WXVTa6vQ6EM" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.mborjian.com/feeds/8194972275092706453/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6282003&amp;postID=8194972275092706453" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/8194972275092706453?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/8194972275092706453?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/borjian/~3/WXVTa6vQ6EM/blog-post_20.html" title="بی‌خیالی..." /><author><name>مسعود بُرجيان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08158304306012376604</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="25" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/-CPX2M7tffe8/Th3DtsTq8sI/AAAAAAAAAKM/AxwBA5J6kbI/s220/borjian%2B1.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://www.mborjian.com/2012/05/blog-post_20.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CEIDQX85fCp7ImA9WhVUFU4.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-6282003.post-6771110702635883236</id><published>2012-05-19T21:18:00.000+04:30</published><updated>2012-05-20T21:19:30.124+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-05-20T21:19:30.124+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="از خامه دیگران" /><title>عدالت در دنیا</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;" trbidi="on"&gt;زندانی: آقای معلم! ممنون که به ملاقات من آمدید. شما مرا می‌شناسید... من دزدی نکرده‌ام؛ دزدی کار من نیست.&lt;br /&gt;
معلم: می‌دانم.&lt;br /&gt;
زندانی: پس چرا من اینجا هستم؟&lt;br /&gt;
معلم: نمی‌دانم...&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6282003-6771110702635883236?l=www.mborjian.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/borjian/~4/GQLOn55G6Z4" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.mborjian.com/feeds/6771110702635883236/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6282003&amp;postID=6771110702635883236" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/6771110702635883236?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/6771110702635883236?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/borjian/~3/GQLOn55G6Z4/blog-post_19.html" title="عدالت در دنیا" /><author><name>مسعود بُرجيان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08158304306012376604</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="25" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/-CPX2M7tffe8/Th3DtsTq8sI/AAAAAAAAAKM/AxwBA5J6kbI/s220/borjian%2B1.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://www.mborjian.com/2012/05/blog-post_19.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CEcMSXo7fSp7ImA9WhVUFEg.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-6282003.post-1124307245045183448</id><published>2012-05-18T21:39:00.005+04:30</published><updated>2012-05-19T22:58:08.405+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-05-19T22:58:08.405+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="روزنوشت" /><title>«تنهایی» محور زندگی</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;" trbidi="on"&gt;تمام صبح را اندیشناک و محزون و متفکر در کنار زاینده‌رود نشسته بودم. جایی میان پل خواجو و پل بزرگمهر. روی چمن‌های پارک حاشیه‌ی رودخانه. جایی با ارتفاعی دو سه متری و مشرف به آب. در دو سمتم دو درخت کاج بود و در پیش رویم، دو درخت چنار که با فاصله‌ای از یکدیگر روییده بودند. فاصله‌ی دو چنار را باغچه‌ای پر از گل‌های بنفشه پر کرده بود. زرد و قرمز و آبی و آجری، با گلبرگ‌هایی لطیف و مخملین. در دو سوی باغچه، در زیر درخت‌های چنار دو بته‌ی گل بود که عطری دلکش را سخاوتمندانه پیشکشم می‌کرد.&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش رویم زاینده‌رود بود که نرم و آرام و باوقار و سنگین می‌خرامید و پیش می‌رفت. سه کارگر تا کمر در آب فرو رفته بودند و کف رودخانه را لایروبی می‌کردند. باد خنکی می‌وزید. شاخه‌های بیدهای کنار رودخانه، همچون موهای افشان دختری که در مسیر باد، روی سنگفرش‌های حاشیه‌ی رودخانه لم داده است، ریز ریز پریشان می‌شد. صحنه‌ای رؤیایی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خودم فکر می‌کردم. و به تنهایی. و به این روش و منش تازه‌ی چند ماهه. مدت‌هاست فرض را بر این گذاشته‌ام که تنهایم. این را نه به عنوان گلایه‌ای از زندگی و نه حتی به عنوانی واقعیتی که باید پذیرفت، که به عنوان یک مبنا و یک سنگ‌بنا وارد زندگی‌ام کرده‌ام. فرض را بر این گذاشته‌ام که تنهایم. کسی نیست. هیچ‌کس. در هیچ موقعیتی. چه زمان نیاز و چه زمان بی‌نیازی. خود را از باقی انسان‌ها بی‌نیاز کرده‌ام. لااقل کوشش می‌کنم بی‌نیاز باشم و بی‌نیاز باقی بمانم. دیده‌ام این احساس نیاز به دیگران، انسان را خرد و حقیر می‌کند. بوده است که احساس نیاز، بال پرواز شده است؛ شاه‌پَری شده است که بالِ گشوده‌ام را برای پریدن قوّت و نیرو داده است. اما در اغلب اوقات، وزنه‌ای شده است که مرا با پرهایی گشوده از هر پروازی باز داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تنهایی مرام من شده است. به کوه می‌روم، تنهایی. پیاده‌روی می‌روم، تنهایی. خرید لباس می‌روم، تنهایی. سینما می‌روم، تنهایی. مسافرت می‌روم، تنهایی. زندگی می‌کنم، تنهایی. این روزها، تنهایی و بی‌نیازی از دیگران را به تمامی زوایای زندگی‌ام تسری داده‌ام؛ به تمامی زوایای زندگی‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این تنهایی به معنای گریز از دیگران نیست. ضدیت با حضور در جمع و اجتماع نیست. آن هم برای من که اهل جمع و جماعت‌ام و صدای قهقهه‌ها و مزه‌پرانی‌هایم همیشه در هر جمعی بلند است. این اعلام استقلال است از انسان‌های دیگر. کوه می‌روم، تنهایی. اگر دوستانی بودند که همراهی‌ام کنند یا همراهشان شوم، چه بهتر. اگر دوستانی همدل و هم‌رأی و هم‌زبان بودند که دیگر چه عالی. اما اگر نبودند...؟ هیچ ملالی نیست! پاشنه‌ی کفش‌ها را ور می‌کشم و راهی کوه می‌شوم. پیاده‌روی می‌روم، تنهایی. اگر دوستانی بودند که پای‌کار بودند و اهل قدم زدن در خنکای یک صبح بهاری در کنار زاینده‌رود، خب چه خوب! و چه عالی! اما اگر نبودند...؟ هیچ مشکلی نیست! لباسم را می‌پوشم. ادکلن دوست‌داشتنی‌ام را می‌زنم و راهی می‌شوم. به این زندگی خو کرده‌ام. و گاه که هجمه‌ای ذهنم را می‌آشوبد به خود نهیب می‌زنم که راه را از بیراهه باز بشناسم و مسیر را گم نکنم. زندگی‌ام این روزها این‌گونه طی می‌شود....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خورشید به میان آسمان آمده بود که به خود آمدم. ظهر شده بود. باید به خانه باز می‌گشتم.&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6282003-1124307245045183448?l=www.mborjian.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/borjian/~4/wk-W7L9gsDw" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.mborjian.com/feeds/1124307245045183448/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6282003&amp;postID=1124307245045183448" title="1 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/1124307245045183448?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/1124307245045183448?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/borjian/~3/wk-W7L9gsDw/blog-post_18.html" title="«تنهایی» محور زندگی" /><author><name>مسعود بُرجيان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08158304306012376604</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="25" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/-CPX2M7tffe8/Th3DtsTq8sI/AAAAAAAAAKM/AxwBA5J6kbI/s220/borjian%2B1.jpg" /></author><thr:total>1</thr:total><feedburner:origLink>http://www.mborjian.com/2012/05/blog-post_18.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;C0ANQXg4eSp7ImA9WhVUFU8.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-6282003.post-7738336137985519111</id><published>2012-05-17T20:03:00.007+04:30</published><updated>2012-05-20T18:19:50.631+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-05-20T18:19:50.631+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="روزنوشت" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="نقد اجتماعی" /><title>قدرت «نه گفتن»</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;" trbidi="on"&gt;از کودکی، «نه گفتن» برایم سخت بود. می‌ترسیدم با نه گفتن کسی را برنجانم یا دلی را بیازارم. پیش می‌آمد که با درخواست انجام کاری روبه‌رو می‌شدم، اما روی نه گفتن را نداشتم. آن درخواست را انجام می‌دادم، ولی مدام خود را شماتت می‌کردم که چرا بی‌ملاحظه و رودربایستی، پاسخ منفی نداده‌ام. پیش می‌آمد که کسی چیزی می‌گفت یا تکه‌ای می‌انداخت، اما من برای آن که مبادا با پاسخ من، در میان جمع، خُرد و حقیر و دل‌آزرده شود، از پاسخ دادن امتناع می‌کردم. این حجب و نجابت و مماشات را به حساب ناتوانی من در پاسخ دادن می‌گذاشتند و بعدها باز هم آن مزه‌پرانی را تکرار می‌کردند. گاه این مجموعه‌ی رنگین را با لحن طلبکارانه‌ی انجام درخواستی تکمیل می‌کردند و در برابرِ مکث و مِن‌مِن کردن‌های من، جوری برخورد می‌کردند که گویی وظیفه‌ای به دوش من است که از انجام آن تن می‌زنم!&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مشکل، دو سویه داشت؛ یکی این بنیان فکری نادرست که «من نباید مطلقاً کاری کنم که باعث آزار روحی کسی شود.» و دوم اینکه «اگر به این فرد، پاسخ منفی دهم یا جواب مزه‌پرانی او را بدهم، چه بسا از من برنجد و مرا از دایره‌ی دوستانش کنار بگذارد؛ آن وقت با این تنها شدن چه کنم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اوج پایه‌ی فکری نادرست اول، در ترم آخر دانشگاه بود. می‌دانستم که به‌زودی از جمع دوستان جدا می‌شوم. به‌شدت مراقب بودم که حرفی نزنم یا کاری نکنم که کسی از من برنجد و خاطره‌ای بد از من در ذهن او باقی بماند. خود را سانسور می‌کردم و جواب بسیاری از حرف‌ها و حرکات را نمی‌دادم، فقط و فقط با این طرز فکر که مبادا رنجش روحی و ظهور لکه‌ای تاریک در ذهنی را باعث شوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال‌ها گذشت. وقتی نتوانستم در مقابل درخواستی بزرگ، نه بگویم و زندگی‌ام برای چند سال در سیاهی و تاریکی فرو رفت، دریافتم که قدرت نه گفتن از مهم‌ترین شاخصه‌های انسانیت است. چیزی هم‌ردیف اهمیت فردیت در مدرنیسم و تجدد. فهمیدم حفظ آرامش زندگی انسان، مهم‌ترین شاخص هدایتگر و روشنگر تصمیم‌گیری‌های اوست. فهمیدم گاه برای تداوم یا کسب این آرامش، هیچ راهی نیست جز اینکه خاطر انسانی دیگر را برنجانیم! و در این رنجاندن ما مقصر نیستیم. او مقصر است که به قیمت برهم خوردن آرامش و آسایش زندگی ما در پی تحقق خواست خود است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه جدیدی را در پیش گرفتم. آرامش و آسایش شخصی‌ام را ملاک قرار دادم، بی‌آنکه بها و راه تحققش، برهم خوردن آرامش و آسایش دیگری باشد. جرأت نه گفتن را بازیافتم. به هر درخواست نامعقولی نه گفتم. پاسخ هر تکه‌پرانی بی‌جایی را درجا دادم و هیچ از عاقبت برخورد طرف مقابل، هراس و نگرانی به خود راه ندادم. تصمیم گرفتم آرامش زندگی‌ام را با خودخوری ناشی از بی‌پاسخ گذاشتن مزه‌پرانی‌های دیگران معاوضه نکنم. هر آدمی را که آرامش زندگی‌ام را به هر دلیل برهم می‌زد، &lt;a href="http://www.mborjian.com/2011/10/blog-post_13.html"&gt;با طی مراحلی&lt;/a&gt; حذف کردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما لازمه‌ی این منش جدید، حل مشکل دوم هم بود. راه حلش بسیار ساده بود! دیدم بسیاری از افراد که نام دوست، فامیل یا آشنا را یدک می‌کشند، در زندگی انسان تأثیری بسیار اندک دارند! یا حتی در بسیاری مواقع بی‌تأثیرند! بود و نبودشان فرقی ندارد! بعضی‌هاشان برای سال‌های سال در زندگی‌ات حضور ندارند، اما ناگاه پیدایشان می‌شود و انتظار دارند در مقابل خوشمزگی‌ها و مطالبه‌های بی‌جایشان، سر تسلیم فرود آوری و با خوشرویی لبخند بزنی! وقتی این خیال باطل را که «دایره‌ی دوستان و آشنایان، کارها بکند» و «نبودشان، فقدانی بزرگ است»، دور انداختم، دیگر جایی برای ملاحظه‌کاری و محجوب‌بازی باقی نماند. متناسب با گفتار و رفتار و کردار هر فردی، پاسخش را دادم و تمام پیامدهایش را پذیرفتم. حاصل کار آرامش و رضایت درونی از حرمت نهادن به شأن و شخصیت خودم بود... حتی به قیمت تنهایی! این تنهایی پُرحرمت و لذت‌بخش و رضایت‌آور!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگی فقط یک بار اتفاق می‌افتد. باید چهارچشمی مراقب بود که چگونه پیش می‌رود. زندگی، ارزش رنج کشیدن به خاطر بسیاری انسان‌ها که ارزشی برای رنج کشیدن تو قائل نیستند، ندارد!&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6282003-7738336137985519111?l=www.mborjian.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/borjian/~4/cud2RsnDuio" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.mborjian.com/feeds/7738336137985519111/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6282003&amp;postID=7738336137985519111" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/7738336137985519111?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/7738336137985519111?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/borjian/~3/cud2RsnDuio/blog-post_17.html" title="قدرت «نه گفتن»" /><author><name>مسعود بُرجيان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08158304306012376604</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="25" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/-CPX2M7tffe8/Th3DtsTq8sI/AAAAAAAAAKM/AxwBA5J6kbI/s220/borjian%2B1.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://www.mborjian.com/2012/05/blog-post_17.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;C0MNRXg-fip7ImA9WhVUFEk.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-6282003.post-6939892138364799065</id><published>2012-05-16T20:00:00.001+04:30</published><updated>2012-05-19T20:01:34.656+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-05-19T20:01:34.656+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="نقد اجتماعی" /><title>از طایفه‌ی بدبخت‌ترین انسان‌ها...</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;" trbidi="on"&gt;کسی که برای خود، شأن و شخصیتی قائل نباشد؛ کسی که در نگاهی صادقانه به درون خود، خویشتن‌اش را ارزشمند و مفید نداند؛ کسی که از خود، خشنود و راضی نباشد؛ کسی که با خود در صلح و صفا به سر نَبَرَد و از جایگاهی که قرار دارد ناراضی باشد؛ کسی که خود را بی‌استعداد و بی‌مهارت ببیند وخود را مقصر جایگاه و شأن پایین اجتماعی‌اش بداند؛ سخت به تلاش و تقلا می‌افتد تا از راهی دیگر، برای خود شأنی و هویتی بتراشد تا جبران مافات کند.&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انسان‌های اینچنین اصولاً به بحران هویتی ویرانگر دچار می‌شوند؛ کابوسی سیاه که لحظه‌ای رهاشان نمی‌کند. به هر دری می‌زنند تا خود را در دیدرس عموم قرار دهند؛ به هر ریسمانی چنگ می‌زنند تا خود را پیش چشم دیگران بیاورند؛ تا دیگران درباره‌شان صحبت کنند؛ تحسین‌شان کنند؛ به آنان حسادت بورزند و آرزو کنند کاش موقعیت آنان را داشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنین انسان‌هایی، خود را فاقد استعدادی درونی برای عرضه کردن می‌بینند؛ در نتیجه هنگامی که به چشم می‌بینند که در یک جمع دوستانه یا خانوادگی هیچ هنر و دستمایه‌ای برای عرضه ندارند، سراغ خانه‌ی گران‌قیمت و خودروی گران‌بها و همسر زیبا و ثروتمند و چه و چه می‌روند.... این‌ها هویت جدید و ساختگی چنین انسان‌هایی است. آنان می‌کوشند خود را در زیر سایه‌ی برق خانه و خودرو و همسر و زیورآلات و لباس‌های مارک‌دارشان عرضه کنند و سرخوردگی ناشی از بی‌هنری خود را تسکین دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانه را زود به زود عوض می‌کنند تا خود را به محلات بالای شهر برسانند. خودرو را زود به زود عوض می‌کنند که به‌روزترین و پرطرفدارترین خودروی اسپورت را سوار شوند. هر روز به رشته‌ای چنگ می‌زنند تا شاید در پناه هویت به ظاهر درخشان جدید، موقعیتی رشک‌برانگیز بیابند و بتوانند خود را عرضه کنند. چند صباحی که می‌گذرد، خود نیز به پوچ بودن و پوشالی بودن جایگاه تازه پی می‌برند و از آن دلزده و سرخورده می‌شوند. این‌بار سراغ هویت ظاهری دیگری می‌روند و باز همان داستان تکرار می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انسان‌هایی اینچنین خود را باور ندارند؛ خود را قبول ندارند؛ می‌دانند همه‌ی جایگاه‌هایی که دارند جعلی و ظاهری و پوچ و پوشالی است. می‌دانند اگر خانه و خودرو و همسرشان نباشد، به خودی خود، هیچ چیزی برای عرضه ندارند. هویت و شأن این افراد در گرو تأیید دیگران است. این همیشه بخشی از هویت اجتماعی انسان‌ها بوده است، اما فقط بخشی از آن! برای چنین انسان‌هایی، این تأییدیه‌ها و سر تکان دادن‌ها همه‌ی سرمایه‌ی اجتماعی‌شان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنین انسانی را اگر در اتاقی محبوس کنی یا بدون زرق و برق ظاهری‌اش در خیابان رهایش کنی، از پوچی خود، از حفره‌ای که خود در وجود خود می‌بیند، از پیکره‌ی پوشالی خود که به اندک نسیمی فرو می‌ریزد و بر زمین می‌افتد، به رعشه می‌افتد؛ مثل مار زخمی به دور خود می‌پیچید؛ هراسناک می‌شود؛ چیزی در درونش نیست که او را سرپا نگاه دارد؛ عمود خیمه‌ی وجود او، بیرون از اوست؛ و البته در گرو در دیدرس و تأیید دیگران قرار گرفتن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این انسان‌ها، در خلوت و تنهایی خود، انسان‌هایی درهم‌شکسته، ویران و سرخورده هستند که بر صورت خود چنگ می‌زنند که چرا چشمه‌ای در وجود خود ندارند که وقت و بی‌وقت، بی‌نیاز از حضور و تأیید دیگران، از آن بنوشند و از جویبار زلال آن به دیگر تشنگان نیز تعارف کنند. اینان خوب می‌دانند که با سطل‌سطل آبی که به زحمت درون برکه‌ی ساختگی‌شان ریخته‌اند، تحسین و ستایش دیگران را برانگیخته‌اند. می‌دانند به اندک زمانی آب‌ها تبخیر خواهد شد و جمع میهمانان پراکنده خواهد گشت و چشمه‌ای نیست که خود بجوشد و آب رفته را جبران نماید. این انسان‌ها را باید جزو بدبخت‌ترین انسان‌ها دانست.&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6282003-6939892138364799065?l=www.mborjian.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/borjian/~4/zsRTFVUQqQw" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.mborjian.com/feeds/6939892138364799065/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6282003&amp;postID=6939892138364799065" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/6939892138364799065?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/6939892138364799065?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/borjian/~3/zsRTFVUQqQw/blog-post_16.html" title="از طایفه‌ی بدبخت‌ترین انسان‌ها..." /><author><name>مسعود بُرجيان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08158304306012376604</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="25" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/-CPX2M7tffe8/Th3DtsTq8sI/AAAAAAAAAKM/AxwBA5J6kbI/s220/borjian%2B1.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://www.mborjian.com/2012/05/blog-post_16.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DkINQHo_fSp7ImA9WhVUE0k.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-6282003.post-2045290022616654683</id><published>2012-05-15T17:05:00.003+04:30</published><updated>2012-05-18T17:06:31.445+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-05-18T17:06:31.445+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="نقد اجتماعی" /><title>بازی کودکانه...</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://www.borjian.us/image/edam.jpg" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6282003-2045290022616654683?l=www.mborjian.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/borjian/~4/FJnrPiBsGLM" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.mborjian.com/feeds/2045290022616654683/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6282003&amp;postID=2045290022616654683" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/2045290022616654683?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/2045290022616654683?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/borjian/~3/FJnrPiBsGLM/blog-post_15.html" title="بازی کودکانه..." /><author><name>مسعود بُرجيان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08158304306012376604</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="25" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/-CPX2M7tffe8/Th3DtsTq8sI/AAAAAAAAAKM/AxwBA5J6kbI/s220/borjian%2B1.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://www.mborjian.com/2012/05/blog-post_15.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;A0ANQXY6fCp7ImA9WhVUEEk.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-6282003.post-1220576007865021632</id><published>2012-05-14T19:11:00.002+04:30</published><updated>2012-05-15T07:13:10.814+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-05-15T07:13:10.814+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="روزنوشت" /><title>تسلیم...</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;" trbidi="on"&gt;یک لحظاتی هم هست که حتی از نالیدن و ناله کردن خسته می‌شوی.&lt;br /&gt;
چشم در چشم قاتلت می‌دوزی و ساکت و آرام به صدای خش‌خش چاقویی که بر روی گلویت جلو و عقب می‌رود گوش می‌سپاری....&lt;br /&gt;
همزمان از گوشه‌ی چشم، تکه ابر سفیدی را که بر پهنای آبی آسمان می‌خرامد می‌پایی و در دلت می‌گویی: چه روز قشنگی... چه آفتاب دلپذیری...&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6282003-1220576007865021632?l=www.mborjian.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/borjian/~4/LEmhSLsMuv4" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.mborjian.com/feeds/1220576007865021632/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6282003&amp;postID=1220576007865021632" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/1220576007865021632?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/1220576007865021632?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/borjian/~3/LEmhSLsMuv4/blog-post_14.html" title="تسلیم..." /><author><name>مسعود بُرجيان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08158304306012376604</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="25" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/-CPX2M7tffe8/Th3DtsTq8sI/AAAAAAAAAKM/AxwBA5J6kbI/s220/borjian%2B1.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://www.mborjian.com/2012/05/blog-post_14.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;A08BRH4_fip7ImA9WhVUEEw.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-6282003.post-1143478474885867520</id><published>2012-05-13T22:50:00.005+04:30</published><updated>2012-05-14T22:54:15.046+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-05-14T22:54:15.046+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="دل‌نوشته‌ها" /><title>قطار زندگی...</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;" trbidi="on"&gt;یکی از همین روزها&lt;br /&gt;
می‌ایستم و می‌گویم&lt;br /&gt;
من دیگر نیستم...&lt;br /&gt;
سفر همگی خوش!&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6282003-1143478474885867520?l=www.mborjian.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/borjian/~4/X3bSSdpIKdM" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.mborjian.com/feeds/1143478474885867520/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6282003&amp;postID=1143478474885867520" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/1143478474885867520?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/1143478474885867520?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/borjian/~3/X3bSSdpIKdM/blog-post_13.html" title="قطار زندگی..." /><author><name>مسعود بُرجيان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08158304306012376604</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="25" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/-CPX2M7tffe8/Th3DtsTq8sI/AAAAAAAAAKM/AxwBA5J6kbI/s220/borjian%2B1.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://www.mborjian.com/2012/05/blog-post_13.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DkUARnY_fyp7ImA9WhVVGEg.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-6282003.post-6333399161589629263</id><published>2012-05-12T00:52:00.001+04:30</published><updated>2012-05-13T00:54:07.847+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-05-13T00:54:07.847+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="دل‌نوشته‌ها" /><title>تولدی دیگر...</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;" trbidi="on"&gt;عق می‌زنم&lt;br /&gt;
باردار شده‌ام&lt;br /&gt;
خاطرات زندگی‌ام را بالا می‌آورم&lt;br /&gt;
«خود» را حامله‌ام&lt;br /&gt;
تولدی دیگر در راه است...&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6282003-6333399161589629263?l=www.mborjian.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/borjian/~4/pfkhUtPgoqQ" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.mborjian.com/feeds/6333399161589629263/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6282003&amp;postID=6333399161589629263" title="3 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/6333399161589629263?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/6333399161589629263?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/borjian/~3/pfkhUtPgoqQ/blog-post_12.html" title="تولدی دیگر..." /><author><name>مسعود بُرجيان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08158304306012376604</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="25" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/-CPX2M7tffe8/Th3DtsTq8sI/AAAAAAAAAKM/AxwBA5J6kbI/s220/borjian%2B1.jpg" /></author><thr:total>3</thr:total><feedburner:origLink>http://www.mborjian.com/2012/05/blog-post_12.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;AkINRHs7eip7ImA9WhVVGE4.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-6282003.post-8433508574202922226</id><published>2012-05-11T20:30:00.005+04:30</published><updated>2012-05-12T20:33:15.502+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-05-12T20:33:15.502+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="از خامه دیگران" /><title>یک سینه سخن...</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://www.borjian.us/image/girl.jpg" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
عکس از &lt;a href="http://www.facebook.com/photo.php?fbid=10150947028418688&amp;amp;set=p.10150947028418688&amp;amp;type=1&amp;amp;ref=nf"&gt;هدی رستمی&lt;/a&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6282003-8433508574202922226?l=www.mborjian.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/borjian/~4/pcdFVLZy4PM" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.mborjian.com/feeds/8433508574202922226/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6282003&amp;postID=8433508574202922226" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/8433508574202922226?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/8433508574202922226?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/borjian/~3/pcdFVLZy4PM/blog-post_11.html" title="یک سینه سخن..." /><author><name>مسعود بُرجيان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08158304306012376604</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="25" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/-CPX2M7tffe8/Th3DtsTq8sI/AAAAAAAAAKM/AxwBA5J6kbI/s220/borjian%2B1.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://www.mborjian.com/2012/05/blog-post_11.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;A0MBRn48eCp7ImA9WhVVGE4.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-6282003.post-7392685570712503399</id><published>2012-05-10T20:34:00.003+04:30</published><updated>2012-05-12T20:47:37.070+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-05-12T20:47:37.070+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="دل‌نوشته‌ها" /><title>دمی و نوایی...</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;" trbidi="on"&gt;گاهی با نوایی یکباره پرتاب می‌شوی به دنیای درونت، به هزار خاطره‌ی دور و نزدیک، به هزار راه رفته و نرفته، به هزار راه بازآمده و بازنیامده، به هزار لحظه‌ای که زندگی‌ات را معنا داده‌اند، به هزار لحظه‌ای که معنای زندگی‌ات را عوض کرده‌اند...&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;script language="javascript" type="text/javascript"          
  src="http://moorche.persiangig.com/MeLoDiC/JS-Code/1/PianoNocturn.js"&gt;&lt;/script&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6282003-7392685570712503399?l=www.mborjian.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/borjian/~4/Cr9Nf5mDPvE" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.mborjian.com/feeds/7392685570712503399/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6282003&amp;postID=7392685570712503399" title="2 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/7392685570712503399?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/7392685570712503399?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/borjian/~3/Cr9Nf5mDPvE/blog-post_10.html" title="دمی و نوایی..." /><author><name>مسعود بُرجيان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08158304306012376604</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="25" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/-CPX2M7tffe8/Th3DtsTq8sI/AAAAAAAAAKM/AxwBA5J6kbI/s220/borjian%2B1.jpg" /></author><thr:total>2</thr:total><feedburner:origLink>http://www.mborjian.com/2012/05/blog-post_10.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;A0YMSHgzfCp7ImA9WhVUGUs.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-6282003.post-5885624243929662482</id><published>2012-05-09T10:25:00.011+04:30</published><updated>2012-05-25T22:36:29.684+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-05-25T22:36:29.684+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="نقد سیاسی" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="حلقه وبلاگی گفت‌وگو" /><title>رؤیای من: ایران مقتدر و ایرانی محترم!</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;" trbidi="on"&gt;من زیاد رؤیاپردازی می‌کنم؛ آنقدر که گاهی از دست خودم خسته می‌شوم! تا همین چند سال پیش با خریدن خودروی شخصی مخالف بودم؛ می‌ترسیدم این رؤیاپردازی‌های مدام و مداوم، در حین رانندگی، کار دستم بدهد و مرا – و شاید خانواده‌ی دیگری را – داغدار یا برای همیشه از رؤیاپردازی پشیمان کند! اوائل که رانندگی می‌کردم، تمام تمرکز نگاه و انرژی ذهنی‌ام به خیابان و جاده بود و از رؤیاپردازی باز می‌ماندم، اما در این سال‌ها به رانندگی عادت کرده‌ام و پشت فرمان هم در رؤیاهایم غرق می‌شوم.&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انسان به امید زنده است. و امید به رؤیا. تجسمِ تصویر افق دوردست است که انسان را هدایت می‌کند. وگرنه راه از بیراهه بازشناخته نخواهد شد. رؤیاپردازی افراطی عین &lt;a href="http://www.mborjian.com/2011/08/blog-post.html"&gt;امید واهی&lt;/a&gt; است و بی‌رؤیا بودن عین ناامیدی. رؤیا باید بر بستری از توانایی‌ها و امکانات و ممکن بودن‌ها بشکفد و ببالد و چرغ روشن‌کننده‌ی راه شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به چه چیز بیشتر فکر می‌کنم؟ بی‌اغراق به ایران. سال‌های سال است ایران، کانون مرکزی و بسیار پُررنگ تمامی رؤیاهای من است: «ایران مقتدر» و «ایرانی محترم». &lt;a href="http://www.mborjian.com/2011/11/blog-post_12.html"&gt;آن ایران&lt;/a&gt; و آن ایرانیان را زیاد در ذهن مجسم می‌کنم. با این تصویر عشقبازی می‌کنم، لبخند می‌زنم و از ته دل شاد می‌شوم. بیشتر مطالعاتم بر اساس همین جهت‌گیری است. اگر تاریخ معاصر و اسطوره‌شناسی را دنبال می‌کنم، اگر به موضوع قومیت‌ها و قومیت‌گرایی سرک می‌کشم، اگر به دین‌پژوهی و جامعه‌شناسی دین علاقه دارم، اگر درباره‌ی انقلاب‌ها می‌خوانم، اگر به موضوع «توسعه» جذب شده‌ام و... همه و همه به این دلیل است که ایران و ایرانی را بهتر بشناسم تا بتوانم روزی به رؤیای «ایران مقتدر» و «ایرانی محترم» صورت واقعی بدهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای من، بسیاری از لحظات پیاده‌روی و کوهپیمایی و انتظار دوستی را بر سر قراری کشیدن به مرور هزارباره‌ی تصاویر ایران فردا می‌گذرد. تارهای صوتی حنجره‌ام، اغلب در این فواصل زمانی، آسیب‌دیده و دردناک و خراشیده‌اند؛ از بس که سرودها و ترانه‌های میهن‌دوستانه را با دهان بسته می‌نوازم و زمزمه می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رؤیای روزی را دارم که در ایران، یک جمهوری لیبرال-دموکرات سکولار حاکم باشد: «جمهوری ایران اسلامی». هیچ شهروندی برتر از دیگری نباشد؛ هیچ دین و آیینی، نورچشمی و عزیزکرده نباشد؛ دولت همچون هوا باشد، مؤمن و فاسق را زنده نگاه دارد؛ همچون باران باشد، بر کرد و فارس و لر و ترکمن و... بی‌مضایقه ببارد؛ همچون آفتاب باشد، بر مرد و زن یکسان بتابد. ایران برای "همه"ی ایرانیان باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من رؤیای روزی را دارم که در میانه‌ی پرچم ایران، نشان فروهر باشد. هیچ نشان دیگری که اقوام و اقشار هزارپاره‌ی سرزمین ایران را به یکسان نمایندگی کند، نمی‌شناسم. این رشته‌ی پیوند ما خواهد بود. رشته‌ای که بر اساس «ایران» بنا شده است، بی‌هیچ برتری‌نمایی دینی و قومی و فکری و ایدئولوژیک. باور عمیق پیدا کرده‌ام که در فقدان هر گونه مفاهمه و همدلی و همگرایی، تنها یک ملی‌گرایی سازنده، یک ناسیونالیسم مثبت است که می‌توان وحدت متکثر ایرانیان را رقم زده و ایران فردا را بسازد. روزی که ترک و عرب و بلوچ و کرد و... خود را ایرانی ترک، ایرانی عرب، ایرانی بلوچ، ایرانی کرد و... بدانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نیز همه‌ی مشکل را در خلقیات ایرانیان نمی‌بینم. برای &lt;a href="http://www.mborjian.com/2011/05/blog-post_16.html"&gt;قدرت فرهنگ‌سازی حکومت&lt;/a&gt; سهمی عمده قائل‌ام و در کوتاه‌مدت و میان‌مدت، &lt;a href="http://www.mborjian.com/2011/06/blog-post_12.html"&gt;راه اصلاح&lt;/a&gt; را از بالا به پایین می‌بینم. بر همین اساس، من حتی گاهی راه رسیدن به ایران فردا را نیز مجسم می‌کنم. چهارراه‌ها و میادین بزرگ را می‌بینم که با پارچه‌نوشته‌هایی بزرگ، عابران را مخاطب قرار داده‌اند: «ایرانی عزیز! پاسداری از شأن تمدن چندهزار ساله‌ی تو در این است که راستگو باشی و دروغ نگویی... حرمت ایران و ایرانی را پاس بداریم!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رؤیای روزی را دارم که دولت از پول نفت هیچ کمک ویژه‌ای به هیچ نهاد دینی و مدنی نکند و با سازوکاری معقول و منطقی، این پول را میان مردم توزیع کند. مراکز دینی و مدنی با تبلیغ از مردم درخواست همیاری کنند و مردم نیز به دلخواه و از روی میل قلبی به چنین مراکزی کمک کنند. روزی که سر پا ماندن هر کانونی و میزان رونق آن، نشان از گستردگی پایگاه مردمی آن خواهد داشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رؤیای روزی را دارم که در ایران، رسانه‌ها خصوصی باشند و همچون هر بنگاه اقتصادی، دخل و خرج خود را در تعامل با مخاطبان تنظیم کنند. روزی که اگر در رسانه‌ای، مقاله، عکس، کاریکاتور یا ترانه‌ای منتشر شد و عده‌ای آن را توهین‌آمیز دیدند، آن رسانه توقیف نشود و روزنامه‌نگار و کاریکاتوریستش بازداشت نشوند. دولت مطلقاً دخالتی نکند و به صراحت بگوید حاکمیت نسبت به هر دین و آیین و عقیده‌ای بی‌طرف است. روزی که مردم با انجام تظاهراتی مسالمت‌آمیز و بی‌خشونت آن اقدام را محکوم کنند و برای تنبیه آن رسانه، یکپارچه آن را بایکوت کنند و اگر در اکثریت باشند، به مرز اِفلاس بکشانندش. و چه روز زیبایی است که آن رسانه، نه با فشارهای پیدا و پنهان دولتی، بلکه به دلیل در آستانه‌ی ورشکستگی قرار گرفتن، یا تسلیم موج اعتراض شود یا بر موضع خود پافشاری کند و تن به تعطیلی بدهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی که ایران، دائم در حال جوش و خروش و کف به دهان آوردن و خط و نشان کشیدن نباشد. روزی که ایرانیان را در صف‌های ورودی فرودگاه‌های کشورها جدا نکنند و با وسواس، تفتیش و سؤال‌پیچ نکنند. روزی که هر ایرانی در هر کجای جهان، عزیز و محترم و عزت‌مند باشد و دل‌گرم باشد که حکومتی در ایران بر سر کار است که در هر حالی، قرص و محکم از او دفاع خواهد کرد. روزی که هر ایرانی با دیدن نیروهای انتظامی، دلگرم و خوشحال شود؛ از مسؤولیت‌پذیری و مردم‌مداری آنان، احساس امنیت و آرامش کند و بداند تا جرمی مرتکب نشده باشد هرگز دست بازدارنده‌ای به سوی او دراز نخواهد شد. روزی که شهروندی ایران مساوی باشد با امنیت در ایران و جز ایران!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی که هیچ ایرانی به خاطر عقیده و اعتقاد و شیوه‌ی زندگی‌اش از کشور نگریزد. روزی که اگر هم کلاهبردار و مجرمی از کشور گریخت، ایران چنان اعتباری داشته باشد که پلیس بین‌الملل یا نیروهای امنیتی ایران بلافاصله دست به کار شوند و او را برگردانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی که دولت ایران، دولت رفاه باشد. کشاورزان ایران نیز با کوشش و تلاش بیشتر در صف ثروتمندان ایران قرار بگیرند. روند مهاجرت از روستا به شهر کند یا متوقف شود. روستایی میان خود و شهری تبعیض نبیند. تهرانی به دلیل پایتخت‌نشینی و امکان شورش و لرزاندن پایه‌های حاکمیت، دردانه نباشد و با امکانات رفاهی و آزادی‌های اجتماعی، باج سبیل دریافت نکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رئیس‌جمهور ایران، هر خفتی در راه عظمت ایران را عین عزت بداند و مردم ایران، قدردان کسی باشند که آبروی خود را با اعتلای ایران، تاخت زده است. روزی که زن تن‌فروشی اطمینان داشته باشد که رئیس‌جمهور نمازخوان ایران، مدافع او در بازپس‌گیری حق و حقوقش از مردی هوسران است. روزی که روزنامه‌ها تیتر بزنند، رئیس‌جمهور به وزارت کشور دستور داد امنیت کامل تظاهرات احزاب مخالف با هدف استعفای زودهنگام رئیس‌جمهور را تأمین کند. روزی که روزنامه‌ای تیتر بزنند، با وجود تمام فشارها و رایزنی‌های دفتر رئیس‌جمهور، گزارش بررسی عملکرد دولت درباره‌ی نبرد نظامی با امارات منتشر می‌شود و این تعهد ما به روزنامه‌نگاری حرفه‌ای است. روزی که رئیس‌جمهور ایران نه با ترور که به مرگ طبیعی بمیرد و مردم با نظم و ترتیبی ستودنی او را بدرقه کنند. روزی که ایران، قدرت برتر خاورمیانه و سرمشق و الگوی کشورهای این منطقه برای رشد و توسعه باشد. روزی که ایران، پایتخت عشق و صلح و امید و دوستی باشد. روزی که ایران، نمونه‌ای از تعامل موفق و سازنده با کشورهای دنیا باشد. روزی که قراردادهای صلح کشورهای منطقه در تهران امضا شود و نام ایران در میان برگ‌های تاریخ صلح کشورها بدرخشد. روزی که ایران، مقتدر باشد و ایرانی محترم. روزی که ایرانی، به ایران و به ایرانی بودن خود افتخار کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;u&gt;&lt;b&gt;از حلقه‌ی وبلاگی گفت‌وگو&lt;/b&gt;&lt;/u&gt;:&lt;br /&gt;
- شمه‌ای از تاریخ ایران فردا؛ مهدی جامی؛ سیبستان (&lt;a href="http://sibestaan.malackut.org/archives/2012/04/post_896.shtml"&gt;نشانی&lt;/a&gt;)&lt;br /&gt;
- رؤیاهای کهنه‌ی من؛ سام‌الدین ضیایی؛ تارنوشت (&lt;a href="http://sameddin-ziaee.blogspot.com/2012/05/blog-post.html"&gt;نشانی&lt;/a&gt;)&lt;br /&gt;
- رؤیاهای کوچک من روی دیوار آجری؛ آرمان امیری؛ مجمع دیوانگان (&lt;a href="http://divanesara2.blogspot.com/2012/05/blog-post.html"&gt;نشانی&lt;/a&gt;)&lt;br /&gt;
- رؤیاها؛ محمد معینی؛ راز سر به مُهر (&lt;a href="http://www.mmoeeni14.blogspot.co.uk/2012/05/71.html"&gt;نشانی&lt;/a&gt;)&lt;br /&gt;
- رؤیاهای من؛ فرشته قاضی؛ ایران‌بان (&lt;a href="http://fereshtehghazi.blogspot.com/2012/05/blog-post_04.html"&gt;نشانی&lt;/a&gt;)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;u&gt;&lt;b&gt;در وبلاگستان فارسی&lt;/b&gt;&lt;/u&gt;:&lt;br /&gt;
- رؤیاها؛ ماه پنهان است (&lt;a href="http://annettethegreen.wordpress.com/2012/05/05/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7/"&gt;نشانی&lt;/a&gt;)&lt;br /&gt;
- I have a dream؛ مانی.ب؛ ۴ دیواری (&lt;a href="http://4divari-mani2.blogspot.com/2012/05/i-have-dream.html"&gt;نشانی&lt;/a&gt;)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;u&gt;&lt;b&gt;پی‌نوشت&lt;/b&gt;&lt;/u&gt;:&lt;br /&gt;
این نوشتار در پاسخ به &lt;a href="http://blog.ghalebi.ir/?p=922" style="background-color: yellow;"&gt;دعوت حمزه غالبی عزیز&lt;/a&gt; و بر اساس ابراز علاقه‌ی دوستان حلقه‌ی وبلاگی گفت‌وگو نوشته شده است.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6282003-5885624243929662482?l=www.mborjian.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/borjian/~4/cgTuByRTxJs" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.mborjian.com/feeds/5885624243929662482/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6282003&amp;postID=5885624243929662482" title="1 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/5885624243929662482?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/5885624243929662482?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/borjian/~3/cgTuByRTxJs/blog-post_09.html" title="رؤیای من: ایران مقتدر و ایرانی محترم!" /><author><name>مسعود بُرجيان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08158304306012376604</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="25" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/-CPX2M7tffe8/Th3DtsTq8sI/AAAAAAAAAKM/AxwBA5J6kbI/s220/borjian%2B1.jpg" /></author><thr:total>1</thr:total><feedburner:origLink>http://www.mborjian.com/2012/05/blog-post_09.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CkQERHo-fSp7ImA9WhVVFEQ.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-6282003.post-1999171479429704930</id><published>2012-05-08T19:48:00.002+04:30</published><updated>2012-05-08T19:48:25.455+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-05-08T19:48:25.455+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="دل‌نوشته‌ها" /><title>بودنی که نمی‌خواهم...</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;" trbidi="on"&gt;از برادر بودن متنفرم&lt;br /&gt;
وقتی دوست داشتم برایش&lt;br /&gt;
فراتر از یک برادر باشم...&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6282003-1999171479429704930?l=www.mborjian.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/borjian/~4/ZtEa4yiBrow" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.mborjian.com/feeds/1999171479429704930/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6282003&amp;postID=1999171479429704930" title="12 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/1999171479429704930?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/1999171479429704930?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/borjian/~3/ZtEa4yiBrow/blog-post_08.html" title="بودنی که نمی‌خواهم..." /><author><name>مسعود بُرجيان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08158304306012376604</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="25" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/-CPX2M7tffe8/Th3DtsTq8sI/AAAAAAAAAKM/AxwBA5J6kbI/s220/borjian%2B1.jpg" /></author><thr:total>12</thr:total><feedburner:origLink>http://www.mborjian.com/2012/05/blog-post_08.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;Ak8GQnsyfCp7ImA9WhVVFE0.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-6282003.post-1006275578930533023</id><published>2012-05-07T21:10:00.000+04:30</published><updated>2012-05-07T21:10:23.594+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-05-07T21:10:23.594+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="دل‌نوشته‌ها" /><title>این گلدان‌های خشک...</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;" trbidi="on"&gt;روزهای تکراری...&lt;br /&gt;
گلدان‌های خشک...&lt;br /&gt;
چه کسی می‌گوید&lt;br /&gt;
گل سرخ&lt;br /&gt;
با کشت دیم&lt;br /&gt;
می‌شکفد؟&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6282003-1006275578930533023?l=www.mborjian.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/borjian/~4/G6x7-FxVkiY" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.mborjian.com/feeds/1006275578930533023/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6282003&amp;postID=1006275578930533023" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/1006275578930533023?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/1006275578930533023?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/borjian/~3/G6x7-FxVkiY/blog-post_07.html" title="این گلدان‌های خشک..." /><author><name>مسعود بُرجيان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08158304306012376604</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="25" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/-CPX2M7tffe8/Th3DtsTq8sI/AAAAAAAAAKM/AxwBA5J6kbI/s220/borjian%2B1.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://www.mborjian.com/2012/05/blog-post_07.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CkYEQH84fyp7ImA9WhVVFEQ.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-6282003.post-6729551587784566419</id><published>2012-05-06T19:43:00.003+04:30</published><updated>2012-05-08T19:45:01.137+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-05-08T19:45:01.137+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="روزنوشت" /><title>بی‌خبری...</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;" trbidi="on"&gt;این روزها&lt;br /&gt;
برای درک نشئه‌ی مستی&lt;br /&gt;
به جای شراب&lt;br /&gt;
داروی بیهوشی می‌نوشم&lt;br /&gt;
عالمم را پیدا می‌کنم...&lt;br /&gt;
بی‌خبری، خوش‌خبری است...&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6282003-6729551587784566419?l=www.mborjian.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/borjian/~4/VRDzUbvuZyU" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.mborjian.com/feeds/6729551587784566419/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6282003&amp;postID=6729551587784566419" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/6729551587784566419?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/6729551587784566419?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/borjian/~3/VRDzUbvuZyU/blog-post_06.html" title="بی‌خبری..." /><author><name>مسعود بُرجيان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08158304306012376604</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="25" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/-CPX2M7tffe8/Th3DtsTq8sI/AAAAAAAAAKM/AxwBA5J6kbI/s220/borjian%2B1.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://www.mborjian.com/2012/05/blog-post_06.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CU8NQHY9fyp7ImA9WhVVEkk.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-6282003.post-1531102504745828308</id><published>2012-05-05T22:58:00.003+04:30</published><updated>2012-05-05T23:21:31.867+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-05-05T23:21:31.867+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="جنبش سبز" /><title>ایران فقط تهران و اصفهان نیست</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;" trbidi="on"&gt;&lt;table align="center" cellpadding="0" cellspacing="0" class="tr-caption-container" style="margin-left: auto; margin-right: auto; text-align: center;"&gt;&lt;tbody&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://borjian.us/image/election.jpg" style="margin-left: auto; margin-right: auto;" /&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class="tr-caption" style="text-align: center;"&gt;دور دوم انتخابات مجلس نهم؛ ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۱&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
دیروز که میانه‌ی اردیبهشت و موعد کوتاه دوهفته‌ای شکفتن لاله‌های واژگون بود، راهی دشتِ لاله‌های استان چهارمحال و بختیاری شدیم. از شهرکرد به فارسان و از آنجا به منطقه‌ی چِلگِرد رفتیم و پس از بازدید از آبشار زیبای کوهرنگ، رهسپار چشمه دیمه و دشت لاله‌های واژگون شدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در میانه‌ی راه از شهرهای کوچک و روستاهای متعددی عبور کردیم. روز جمعه بود و زمان برگزاری دور دوم انتخابات مجلس نهم. جای‌جای دیوارهای شهرها و روستاها از قطار عکس‌های نامزدها پوشیده شده بود و در فواصلی کوتاه، عکس‌های پارچه‌ای بزرگ آنها بر روی پشت‌بام‌ها خودنمایی می‌کرد. ستادهای انتخاباتی که بیشترشان مغازه‌های اجاره‌شده بودند، باز بود و مردان بسیاری در چهارچوب ورودی و پیاده‌روی جلوی ستادها، ایستاده بودند. گاهی گپ می‌زدند، گاهی بحث می‌کردند و گاهی می‌خندیدند. پشت شیشه‌ی عقب خودروهای سواری و روی در وانت‌بارها هم عکس‌های نامزدها خودنمایی می‌کرد. اتومبیل‌ها در سطح شهر یا روستا می‌چرخیدند و خیابان و چهارراهی نبود که دیوارها و آدم‌ها و خودروهایش، چهره‌ی انتخاباتی نداشته باشد.&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تراکم انسان‌ها و خودرو، گاهی جلوی درب مدرسه یا مسجدی متوقف می‌شدیم. مردم را می‌دیدم که شناسنامه-در-دست وارد حوزه‌ی رأی‌گیری می‌شوند یا خندان و در حال گفت‌وگو از آن بیرون می‌آیند. شور و نشاط انتخاباتی به معنای واقعی کلمه، بر کل منطقه حاکم بود.&lt;br /&gt;
&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;***&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;«مسأله‌ی شهرهای کوچک و روستاها» و سیطره‌ی رقابت‌های محلی و قومی و بی‌تأثیری رقابت‌های نظری و فکری جریان‌های سیاسی در فضای این مناطق، بارها و بارها مطرح شده است. سومین سال تولد جنبش سبز نزدیک می‌شود و این جنبش تا کنون به این مسأله نیز چونان بسیاری دیگر از پرسش‌های کلیدی پیشاروی خود، پاسخ درخوری نداده است. زمان مناسبی است تا بار دیگر کارنامه‌ی حاملان و حامیان و راهبران و نظریه‌پردازان این جنبش را بازبینی کنیم و برخی از پرسش‌های کلیدی را مرور کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این جنبش در کجای سپهر سیاست ایران قرار دارد (یا قرار داشت)؟ در پی چه بود؟ به کجا رفت؟ و آیا باید می‌رفت؟ آیا سرنوشت این جنبش و مسیری که پیمود، یک انتخاب بود یا به آن تحمیل شد؟ این جنبش با خیل عظیم مدعیان مالکیت و طیف وسیع و ناهمگون – و البته ناهمساز! – طرفداران و دوستداران، در مقابل موانع راه پیش رو چه تدارکی دیده است؟ آیا اصلاً موانع را می‌شناسد؟ آیا هرگز در پی عبور و گذر ایمن و سلامت و موفق از این موانع بوده است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای این پرسش که چرا جنبش جز در میان طبقه‌ی متوسط شهری و آن هم فقط در برخی شهرهای بزرگ (و نه همه‌ی شهرهای بزرگ) حتی حضوری نامحسوس و رقیق هم نداشت، چه پاسخی داده شده است؟ چرا تبریز در تمام این مدت ساکت و بی‌اعتنا بود؟ میرحسین موسوی، تُرک نبود؟ یا آنچنان در نظام سیاسی حاکم حل شده بود که ویژگی قومی‌اش، انگیزه‌ای در مردمان مناطق تُرک‌نشین ایجاد نمی‌کرد؟ یا ویژگی قومی قطب مقابلش، نقطه‌ی ثقل این خاموشی بود؟ چه شد که تعصب‌های قومی، برای کاریکاتور «نمنه» شعله‌ور شد اما در حوادث چند سال پیش نه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انتخابات مجلس و شوراها، همواره عرصه‌ی قدرت‌نمایی نخبگان قومی و محلی بوده است. انتخابات ریاست‌جمهوری هم که به خاطر کم‌تعدادی نامزدها و سراسری بودن انتخابات، تا حدی از رقابت‌های قومی به دور بوده است، به دلیل تسلط بی‌رقیب حاکمیت بر فضای سیاسی و رسانه‌ای و دسترسی‌اش به پول نفت و انواع امکانات تشویقی و... عرصه‌ی فضاپردازی حاکمیت بوده است. جنبش سبز برای مشکل بی‌تأثیری نخبگان سیاسی در فضای قومی و محلی مناطق قومیتی و روستایی چه راهکارهایی اندیشیده است؟ آیا به دنبال نخبگان قومی همسو با خود رفته است؟ یا تدبیر دیگری در آستین دارد؟ اصلاً دارد...؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اصولاً مگر این مسأله‌ای جدید و تازه است؟ جنبش سبز یعنی عکس جان‌باختگان و دربندان و اشک و ماتم در حصر میرحسین و کروبی و یادآوری ما بی‌شمار بودیم؟! همین...؟! این است یک جنبش «سیاسی» و «تاریخ‌ساز»...؟!&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6282003-1531102504745828308?l=www.mborjian.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/borjian/~4/A98QiAg4T-A" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.mborjian.com/feeds/1531102504745828308/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6282003&amp;postID=1531102504745828308" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/1531102504745828308?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/1531102504745828308?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/borjian/~3/A98QiAg4T-A/blog-post_05.html" title="ایران فقط تهران و اصفهان نیست" /><author><name>مسعود بُرجيان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08158304306012376604</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="25" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/-CPX2M7tffe8/Th3DtsTq8sI/AAAAAAAAAKM/AxwBA5J6kbI/s220/borjian%2B1.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://www.mborjian.com/2012/05/blog-post_05.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;Ck8ERHg7eip7ImA9WhVVEEQ.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-6282003.post-7606660721842804852</id><published>2012-05-04T04:42:00.001+04:30</published><updated>2012-05-04T04:50:05.602+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-05-04T04:50:05.602+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="نقد سیاسی" /><title>رأی دادن دلیل می‌خواهد؛ اما...!</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;" trbidi="on"&gt;۱- اکثریت مجلس پنجم در دست جناح راست به ریاست علی‌اکبر ناطق‌نوری بود. نمایندگان این جناح در فراکسیونی به نام حزب‌الله گرد آمده بودند. در مقابل، اقلیت پرشمار جناح چپ نیز به ریاست عبدالله نوری، فراکسیون مجمع حزب‌الله را تشکیل داده و زیر این نام فعالیت می‌کردند. نام «حزب‌الله» در آن روزها چنان سرمایه‌ی سیاسی و معنوی‌ای به حساب می‌آمد که هر جناح می‌کوشید حتی با استفاده از نام‌هایی بسیار نزدیک به هم، سهمی از آن را نصیب خود کند.&lt;a name='more'&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲- مجید انصاری در آن زمان نماینده‌ی مجلس پنجم بود. اصلاح قانون مطبوعات در دستور کار مجلس قرار گرفته بود؛ اصلاحیه‌ای که شرایط جدیدتری برای مطبوعات در نظر گرفته بود. مجید انصاری به هنگام طرح این قانون در مجلس، صحن علنی را ترک کرد. واکنش مردم و رسانه‌ها، تمجید و تحسین او بود. اما این ذوق و وجد دیری نپایید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مجلس ششم با اکثریت قاطع اصلاح‌طلبان تشکیل شد. مجید انصاری این بار هم نماینده‌ی مجلس بود. قرار شد اصلاحیه‌ی قانون مطبوعات، بار دیگر در صحن علنی طرح و شرایط مصوب پیشین لغو شود. مجید انصاری این بار نیز صحن علنی را ترک کرد! واکنش مردم و رسانه‌ها، شماتت و ملامت او بود. واکنش مهدی کروبی، ریاست وقت مجلس و داستان «حکم حکومتی» اما آنچنان سایه‌ی بلندش را بر سر فضای سیاسی آن روز گسترد که جای چندانی برای طرح موضوع اصالت واکنش‌های سیاسی مجید انصاری باقی نگذاشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳- مجید انصاری با این پیشینه، نامزد نمایندگی مجلس خبرگان شده بود. اصلاح‌طلبان از قانع کردن بدنه‌ی خود، هم برای شرکت در انتخابات خبرگان و هم رأی به مجید انصاری ناامید شده بودند؛ دلایلی نظیر «حضور چنین فردی باعث می‌شود، صدای اصلاح‌طلبان در آن فضا شنیده شود» نیز از سوی حامیان، رد شده بود؛ در نتیجه آنان آخرین تیر ترکش را رها کردند. استدلال اصلاح‌طلبان این بود که حداقل کاری که مجید انصاری می‌تواند انجام دهد، درز دادن خبرها و مذاکرات محرمانه‌ی درون مجلس خبرگان است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴- این استدلال در این چند روز منتهی به دور دوم انتخابات مجلس نیز مطرح شده است. این بار علی مطهری و داریوش قنبری قرار است بار سنگین درز دادن و بیرون آوردن خبرهای مگو و مذاکرات محرمانه و بده‌بستان‌های سیاسی را بر عهده بگیرند! بخشی از بدنه‌ی اصلاح‌طلبان تلاش می‌کند، بخش‌های دیگر را با همین استدلال به پای صندوق‌های رأی بفرستد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وضعیت اسفناک و رقت‌انگیز اصلاح‌طلبان را از قوّت و قدرت همین دلیل‌آوری می‌توان دریافت. اصلاح‌طلبان نه تنها در زمانه‌ای به قدرت رسیدند که حتی خود نیز به نظریه‌هاشان باور عمیق نداشتند، نه تنها با خطاهای مکرر در عرصه‌ی عمل سیاسی مردود شدند، که وضعیت تئوریک و نظری آنها به چنان وخامت و فضاحتی انجامیده که با چنین استدلال‌های سخیف و توهین‌آمیزی، در پی اقناع طرفداران و حامیان خویش‌اند. نه، خودمان‌ایم! آخر این هم شد دلیل...؟! &lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6282003-7606660721842804852?l=www.mborjian.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/borjian/~4/JmfRm0Eeq20" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.mborjian.com/feeds/7606660721842804852/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6282003&amp;postID=7606660721842804852" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/7606660721842804852?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/7606660721842804852?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/borjian/~3/JmfRm0Eeq20/blog-post_04.html" title="رأی دادن دلیل می‌خواهد؛ اما...!" /><author><name>مسعود بُرجيان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08158304306012376604</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="25" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/-CPX2M7tffe8/Th3DtsTq8sI/AAAAAAAAAKM/AxwBA5J6kbI/s220/borjian%2B1.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://www.mborjian.com/2012/05/blog-post_04.html</feedburner:origLink></entry></feed>

