<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/atom10full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearch/1.1/" xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0" xmlns:gd="http://schemas.google.com/g/2005" gd:etag="W/&quot;D0ANRXs9eCp7ImA9WxFaEEw.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-6282003</id><updated>2010-07-13T14:39:54.560+04:30</updated><title>پیام ایرانیـان :: مسعود برجیـان</title><subtitle type="html">a personal blog; political iranian blog</subtitle><link rel="http://schemas.google.com/g/2005#feed" type="application/atom+xml" href="http://www.borjian.info/feeds/posts/default" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.borjian.info/" /><link rel="next" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default?start-index=26&amp;max-results=25&amp;redirect=false&amp;v=2" /><author><name>مسعود بُرجيان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08158304306012376604</uri><email>borjian@gmail.com</email></author><generator version="7.00" uri="http://www.blogger.com">Blogger</generator><openSearch:totalResults>252</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/atom+xml" href="http://feeds.feedburner.com/borjian" /><feedburner:info xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" uri="borjian" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><entry gd:etag="W/&quot;DEMMRX4_cSp7ImA9WxFbGEo.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-6282003.post-6049110409552686101</id><published>2010-07-11T23:48:00.004+04:30</published><updated>2010-07-11T23:58:04.049+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-07-11T23:58:04.049+04:30</app:edited><title>آیا واقعاً ایران، ایران «ما» است؟</title><content type="html">من این مردم را نمی‌شناسم. مردمی که در چشم‌هایشان به‌جای حیای آشنا، بی‌شرمی بیگانه جا دارد. زبانشان را نمی‌فهمم. زبانی که در عوض سخن شیرین، بار تلخ شعار گرفته است. این مردمی که پا را به تجاوز برمی‌دارند و در سر نقشه‌ی تجاوز دارند، از من دورند. این مردمی که دستشان چنگ است و دلشان از سنگ، با من نیستند. من این مردمان را نمی‌شناسم، زبانشان را نمی‌دانم. (&lt;a href="http://www.amirshahi.org/Roman/DarHazar/hazar-index.htm"&gt;+&lt;/a&gt;)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1) بهت‌زده اما آرام به آنها نگاه می‌کردم. صحنه‌ای را که می‌دیدم باور نداشتم. مرد موتورسوار، کف‌ می‌ریخت و عربده می‌کشید و با مشت روی کاپوت اتومبیل مرد ماشین‌سوار می‌کوبید. چراغ راهنمایی سبز بود و حق عبور با مرد ماشین‌سوار؛ او، اتومبیلش را چند لحظه‌ای متوقف کرده بود تا موتورسوار دیگری که موتورش در میانه‌ی چهارراه خاموش شده بود فرصت بیابد تا خود را از میان انبوه ماشین‌ها بیرون بکشد و به کناره‌ی خیابان برساند. حالا تا آمده بود راه بیفتد و از چهارراه عبور کند، موتورسوار دوم گاز داده بود و راه را به روی او بسته بود تا مگر فرصتی پیدا کند و او هم از میانه‌ی ماشین‌ها بگریزد. مرد ماشین‌سوار بار دیگر ترمز کرده بود اما با اشاره می‌گفت که زودتر از جلوی ماشین کنار برو تا من بتوانم حرکت کنم. حقش بود. چراغ راهنمایی هنوز سبز بود. اما مرد موتورسوار که از چراغ قرمز عبور کرده بود و قانون را زیر پا گذاشته بود، تازه طلبکار مرد ماشین‌سوار شده بود و با عربده و فریاد، روی کاپوت ماشین می‌کوبید که چرا گفتی کنار بروم؟ راننده‌ی ماشین که آدم محترمی به نظر می‌رسید بهت‌زده و متعجب اما آرام به موتورسوار نگاه می‌کرد.&lt;span class="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2) از ظاهر مرد ماشین‌سوار پیدا بود که اهل آن محله نبود. نه اتومبیلش، نه آرایش سر و صورت و سبیل و ریشش، نه برخورد آرام و موقرش و نه واکنش نجیبانه‌اش به گستاخی و دریدگی موتورسوار، هیچ‌یک با مشخصات این محله نمی‌خواند. از مهلکه که بیرون رفت، ترمز کرد و از ماشین پیاده شد تا کاپوت ضرب‌خورده‌اش را وارسی کند. کنارش رفتم و سلام کردم و جویای احوالش شدم. مهندس بود و از اتفاق از اهالی قدیمی آن محله! هنوز آرام بود و متعجب. با پرسش از من پرسید: «من کار خطایی کردم؟ به موتورسوار اول راه دادم چون موتورش خاموش شده بود و وسط ماشین‌ها گیر کرده بود. آمدم راه بیفتم که این موتورسوار دومی از راه رسید و راه مرا سد کرد. حق عبور با من بود. با اشاره به او تذکر دادم که زودتر کنار برود تا من هم به کارهایم برسم. اما او ....». به او گفتم: «همه‌ی اینها را دیدم آقای مهندس.».&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک‌هو رو به من کرد و پرسید: «واقعاً ما در دوران دانشگاه برای "این مردم" توی سر و مغز خودمان می‌زدیم؟ الان حرص رفاه و سعادت و آزادی "این مردم" را می‌خوریم؟». گفتم: «بخش عمده‌ی فعالان سیاسی به دنبال دستیابی به قدرت و کسب مقام و موقعیت هستند و البته تحقق شرایط سیاسی-اجتماعی‌ای که خودشان می‌پسندند. شما هم قطعاً فقط و فقط به خاطر رفاه حال دیگران، فعالیت سیاسی نکرده‌اید. کرده‌اید؟». گفت: «انکار نمی‌کنم که ایده‌آل‌های ذهنی خودم را داشته‌ام و بخش عمده‌ای از کوشش و تلاش و هزینه‌ای که پرداخته‌ام برای تحقق آنها بوده است اما ... اما من همیشه و همواره "این مردم" و "سعادت و شادی و خوشبختی‌شان" را پیش چشم داشته‌ام. همواره به آنها و رنج‌ها و دردهایشان فکر کرده‌ام و پیوسته روزهایی را در ذهن مجسم کرده‌ام که رنج و درد آنها کاهش یافته و بیشترشان شاد و خوشحال و آسوده در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند. از تجسم این خیال دور و دراز و از نتیجه‌بخشی زحمتی که برای تحقق زندگی‌ای شاد برای آنها متحمل شده‌ام به خود بالیده‌ام و احساس لذت کرده‌ام.». گفتم: «نکند این نوع‌دوستی هم در نهایت به خاطر احساس لذت درونی خودتان بوده است؟!». گفت: «نه! بعید می‌دانم. من از رنج این مردم رنج می‌برم و از شادی‌شان شاد می‌شوم. اما ... اما گویی با این مردم بیگانه‌ام؛ آنها هم با من بیگانه‌اند. گویی زبانشان را نمی‌فهمم؛ آنها هم زبان مرا نمی‌فهمند. بدتر اینکه گویی من دشمن آنها هستم و باید از من انتقام بگیرند. شاید چون ظاهری شبیه به آنها ندارم. چون ماشینم به این محله و خیابان نمی‌خورد. چون واکنش‌ها و تکیه‌کلام و لحن صحبتم مثل آنها نیست....». گفتم: «و شاید چون آنها شما را هنوز از خودشان نمی‌دانند و باورتان ندارند و به شما چونان یک غریبه می‌نگرند.». در سکوت نگاهم کرد و سرش را پایین انداخت و به زمین چشم دوخت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفتم: «می‌دانید آقای مهئدس! هر قشر اجتماعی، گروه‌های مرجع فکری خاص خود را دارد. یعنی به حرف افراد یا اقشار خاصی گوش می‌دهد و بدان عمل می‌کند. ما که ناممان نخبه یا فرهیخته یا روشنفکر یا تحصیلکرده یا هر چیز دیگر است، مرجع فکری این اقشار نیستیم. آنها ما را قبول ندارند. به حرف ما گوش نمی‌دهند. به ما محل نمی‌گذارند. به ما بی‌اعتنایی می‌کنند.  ما برای آنها معنی نداریم. نتوانسته‌ایم با آنها ارتباط برقرار کنیم و روز به روز از آنها دور افتاده‌ایم. آنقدر دور افتاده‌ایم که امروز گویی به دو سرزمین متفاوت، تعلق داریم. انگار اصلاً همدیگر را نمی‌شناسیم». مهندس همچنان چشم به زمین دوخته بود و در سکوت به سخنانم گوش می‌داد. آرام زمزمه کرد: «پس اگر این‌گونه است توان ارتباط برقرار کردن با آنها و تأثیرگذاری بر ذهن و زبانشان را نداریم. درست است؟». گفتم: «بله! درست است!». گفت: «مشکل همین‌جاست. شاید هم واقعاً ما توقع بیجا داریم و بیخود به دنبال تغییر مناسبات سیاسی-اجتماعی این مملکت هستیم. شاید مملکت باید به همین صورتی باشد که امروز هست! ما به دنبال تغییر و اصلاح بوده‌ایم تا هم "ما" و هم "این مردم"، زندگی شادتر و آرام‌تر و آسوده‌تری داشته باشند؛ اما ظاهراً "این مردم" چندان هم مایل به این تغییرات نیستند....».&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی مهندس واژه‌ی "این مردم" را به کار می‌برد، گویی پتکی به سرم کوبیده می‌شد. گفتم: «شاید هنوز ضرورت این تغییر و اصلاح، برایشان جا نیفتاده. باید با آنها ارتباط برقرار کرد و کژی‌ها و کاستی‌ها را برایشان تشریح کرد. باید آنها را هم با خود همراه کنیم. هدف ما که صرفاً رفاه و آسایش "خودمان" نیست؛ آنچه ما به دنبالش هستیم رفاه و آسایش "همه" را به دنبال خواهد داشت. به هر حال اینجا مملکت "همه‌ی ما" است. سرنوشت همه‌ی ما به هم وابسته است. اینجا "ایران ما" است آقای مهندس! "ایران همه‌ی ما" آقای مهندس!». در حالی که سوار ماشین می‌شد تا راهی شود گفت: «شاید ما اشتباه می‌کردیم. اینجا مملکت ما نیست! مال ما نیست! مال آنها است. اصلاً مشکل بر سر همین تعریف "ما" است. شاید ما و آنها هیچ‌گاه "ما" نبوده‌ایم! شاید این خیال خطایمان بوده که می‌پنداشتیم ما و آنها، یک "ما"ی بزرگ هستیم و این مملکت و این سرزمین، متعلق به همه‌ی "ما" است! شاید برخورد آنها درست باشد! ما اینجا غریبه‌ایم. بیگانه‌ایم. از تقدیر ناخواسته و نادرست روزگار در این سرزمین به دنیا آمده‌ایم. اینجا متعلق به آنهاست. خانه‌ی آنهاست. ما باید از این مملکت برویم. اینجا ایران «ما» نیست.».&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3) روی صندلی ماشین جابه‌جا شد و سرش را از پنجره بیرون آورد و گفت: «جامعه‌شناسی نخبه‌کشی را خوانده‌ای؟». گفتم: «بله!». گفت: «خلایق، هر چه لایق! ما نباید به خاطر "این مردم" خود را به آب و آتش می‌زدیم. جامعه‌ای که نخبگان دلسوزش را دم تیغ می‌فرستد یا دست‌کم در برابر مظلوم‌کشی نخبگانش دم فرو می‌بندد لیاقت فداکاری و ایثار ندارد. خطا کردیم برادر! خطا کردیم! باید فکری اساسی به حال "خودمان" می‌کردیم که نکردیم. بیخود خودمان را علاف "این مردم" کردیم. آنها از جنس ما نیستند. ما هم از جنس آنها نیستیم. باید هر چه زودتر خود را از این مهلکه نجات دهیم. این مملکت، خانه‌ی ما نیست. باید رفت .... گوهر خود برم آنجا که خریداری هست ....». ماشینش را روشن کرد و بدون خداحافظی راهی شد. بغض گلویم را گرفته بود. با چشمان نمناک و قلبی که از درد فشرده می‌شد خط عبور او را دنبال می‌کردم. جملاتش هنوز در ذهنم غلیان می‌کرد: ایران، ایران «ما» نیست؛ ایران «آنها» است؛ ایران «ما» نیست؛ ایران «آنها» است....&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6282003-6049110409552686101?l=www.borjian.info' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.borjian.info/feeds/6049110409552686101/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=6282003&amp;postID=6049110409552686101" title="6 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/6049110409552686101?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/6049110409552686101?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.borjian.info/2010/07/blog-post.html" title="آیا واقعاً ایران، ایران «ما» است؟" /><author><name>مسعود بُرجيان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08158304306012376604</uri><email>borjian@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="16197483118446931001" /></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;Dk4HRH04cSp7ImA9WxFVEE0.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-6282003.post-2793312786694651243</id><published>2010-06-07T23:56:00.011+04:30</published><updated>2010-06-08T18:18:55.339+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-06-08T18:18:55.339+04:30</app:edited><title>میراث آیت‌الله خمینی و مدعیان پُر‌شمار</title><content type="html">&lt;img style="float: left; margin: 10px;" src="http://borjian.us/image/Imam%20Khomeini.jpg" border="0" /&gt;برهم خوردن سخنرانی "سید حسن خمینی" در مراسم سالگرد درگذشت آیت‌الله خمینی، بار دیگر نگاه‌ها را به سوی بیت امام و میراث خانوادگی او کشانده است. سید حسن خمینی (نواده‌ی آیت‌الله خمینی و فرزند مرحوم سید احمد خمینی)، در ماه‌های پس از انتخابات بحث‌انگیز ریاست‌جمهوری دهم، در کنار مردم معترض به نتایج انتخابات ایستاد و از همراهی دولتمردان تکیه‌زده بر اریکه‌ی قدرت، سر باز زد. همین امر موجب انتقادات فراوانی به او شد. مهم‌ترین علت این موج انتقادات، نسبت خانوادگی او با آیت‌الله خمینی است.&lt;span class="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نام آیت‌الله خمینی، همچنان از محبوبیت بی‌نظیری در میان توده‌های مردم برخوردار است و هیچ‌یک از انتقاداتی که به منش حکومتی او در دهه‌ی نخست انقلاب می‌شود، مطلقاً در میان مردم بازتابی نداشته و خدشه‌ای بر چهره‌ی او وارد نساخته است. مردم، همچنان آیت‌الله خمینی و عصر او را، عصر ایمان و ایثار و گذشت و یکرنگی می‌دانند و از برکت ناشی از حیات و حضور او در ایران آن روز، سخن می‌گویند. عصر آیت‌الله خمینی، برای بسیاری از ایرانیان، همچنان عصری طلائی است که با حسرت و دریغ، از آن، یاد می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوران زمامداری آیت‌الله خمینی، یکی از پرحادثه‌ترین مقاطع تاریخی ایران است. تراکم حوادث سیاسی و اقتصادی و نظامی و امنیتی که در دهه‌ی نخست انقلاب اتفاق افتاد با هیچ بُرش تاریخی دیگری قابل مقایسه نیست. آیت‌الله خمینی در دوران حکومت خود، بنا به حوادث پرشماری که هر روزه اتفاق می‌افتاد، رفتارهای مختلفی را در پیش می‌گرفت و گفتمان‌های متفاوتی را ترویج می‌کرد. همین امر، چهره‌های مختلفی از او ساخته است که هر گروهی بر اساس سلیقه‌ی خود، یکی از آنها را برجسته کرده و آیت‌الله خمینی را زیر آن عنوان تعریف می‌کند. هدف هر گروهی، بهره‌گیری هرچه بیشتر از میراث او است؛ زیرا نام خمینی و معرفی خود به عنوان یکی از وفاداران راه و روش او، در ایران امروز همچنان مشروعیت‌بخش و مقبولیت‌آور است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تاریخ زمامداری آیت‌الله خمینی، از نظر تفاوت‌های گفتمانی، شباهت شگفت‌انگیزی به تاریخ پیدایش اسلام دارد. اسلام عصر مکه، آنچنان که در آیات قرآنی این مقطع زمانی آشکار است، لحنی مهربانانه و پرملاطفت دارد و مخالفان را به اندیشه کردن در آیات و نشانه‌های خلقت خداوندی فرامی‌خواند و همواره به آنان وعده‌ی رحمت و رأفت می‌دهد. اما اسلام عصر مدینه، لحنی کاملاً متفاوت دارد. آیاتی که در این عصر نازل شده، بنا بر مقتضیات حکومتداری، لحنی قاطع و محکم دارد و خطاب آیات نسبت به دشمنان، با خشم و غیظ و غضب است. مسلمانان بسیاری در طول تاریخ با دستاویز قرار دادن بخش‌هایی از هر کدام از این دسته آیات، روش و منش مطلوب خود را در پیش گرفته‌اند و آن را به "آیات منتخب خود"، مستند کرده‌اند. روشنفکران دینی، اصلاح‌طلبان مذهبی، محافظه‌کاران و بنیادگرایان، همگی آیاتی در قرآن می‌یابند که رفتارهای خود را مستند بدان تعریف کنند. عصر آیت‌الله خمینی و منش او نیز همین‌گونه است. در گفتمان او، "میزان رأی ملت است" و "پشتیبان ولایت فقیه باشید تا به مملکت شما آسیبی نرسد" و "حفظ نظام از اوجب واجبات است" و "محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشته است" و ... همگی دیده می‌شود. هر گروهی برای مشروعیت بخشیدن به گفتمان خود، بخش‌هایی از سخنان و موضع‌گیری‌های آیت‌الله خمینی را مورد استناد قرار داده و خود را وفادار به او می‌نماید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جالب آنکه آیت‌الله خمینی، خود نیز بر تفاوت اسلام مکه و مدینه و اختلاف میان لحن خطاب و محتوای آیات این دو عصر، انگشت تأکید می‌نهد. او خطاب به آنان که از برخی برخوردهای تند در دهه‌ی نخست انقلاب، انتقاد می‌کردند، با صراحت اعلام کرد که چرا از قرآن، تنها آیات رحمت را نقل و تبلیغ می‌کنید؟ مگر آیات قتال را ندیده‌اید؟ مگر این آیات جزو قرآن نیستند؟ چرا فقط به آیات رحمت تکیه می‌کنید و آیات قتال را فرومی‌گذارید؟ (نقل به مضمون)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفتمان‌های متفاوتی که آیت‌الله خمینی ترویج می‌کرد در یکی از مهم‌ترین میراث‌های او نیز نمودی تام و تمام داشته است. خانواده‌ی آیت‌الله در مقام میراث ماندگار او، تفکرات سیاسی مختلفی را نمایندگی می‌کرده است. یکی از مهم‌ترین نمودهای تفاوت فکری در خاندان آیت‌الله خمینی به منش دو نواده‌ی او، سید حسین و سید حسن خمینی بازمی‌گردد. سید حسین خمینی فرزند مرحوم مصطفی خمینی (پسر بزرگ امام) است. او پس از مرگ نابهنگام مصطفی خمینی، به عنوان بازمانده‌ی او، مورد توجه امام و به‌ویژه همسرش (مادربزرگ سید حسین) قرار گرفت. سید حسین اما پس از انقلاب، از در انتقاد و مخالفت با پدربزرگ درآمد و کم کم از او دور شد. نتیجه‌ی چنین وضعیتی، تثبیت بیشتر جایگاه ویژه‌ی سید احمد خمینی، دیگر فرزند امام و عموی سید حسین، نزد امام خمینی بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سید احمد خمینی برخلاف ظاهر موقر و آرام و مظلوم خود، مردی زیرک و اهل زد و بند بود. سید احمد پس از مرگ برادر (سید مصطفی) جایگاه ویژه‌ای نزد آیت‌الله خمینی یافته بود و امام از هر جهت به او اعتماد و اطمینان کامل داشت. اعتماد و اطمینان رهبر کاریزماتیک و بی‌رقیب انقلاب به او، جایگاه وی را در صحنه‌ی سیاست ایران، یگانه و بی‌نظیر ساخته بود. با اینکه سید احمد به جز عضویت در مجلس خبرگان، عنوانی رسمی و مؤثر نداشت، اما در جلسات "سران نظام" شرکت می‌جست و نقش تعیین‌کننده‌ای نیز داشت. او در سال‌های پایانی عمر امام، بر تمامی ملاقات‌های امام نظارت می‌کرد و حتی از ملاقات‌کنندگان (که از مقامات عالی‌رتبه‌ی نظام بودند) می‌خواست که برخی مطالب را به امام نگویند و برخی را به‌گونه‌ای دیگر (که خود تعیین می‌کرد) بگویند. اگر کسی از خواسته‌ی او سرپیچی می‌کرد برای مدتی از دیدار امام محروم می‌ماند! سید احمد در این زمینه چنان زیاده‌روی کرد که برخی مسؤولان، او را به "کانالیزه کردن امام" متهم ساختند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سید حسین خمینی، با رودرو قرار گرفتن با پدربزرگ، عملاً حذف خود از صحنه‌ی سیاسی ایران را کلید زد. پدربزرگ از سید حسین خواست، از ورود به بازی‌های سیاسی بپرهیزد و به تحصیل علوم حوزوی ادامه دهد. دوران حیات آیت‌الله خمینی، دوران انزوای سید حسین بود. منزوی شدن سید حسین، نام او را از صحنه‌ی سیاسی ایران پاک کرد؛ به‌گونه‌ای که حتی امروز نیز فقط سید حسن خمینی، به عنوان "نوه‌ی امام" نزد افکار عمومی شناخته می‌شود و اصولاً مردم از وجود شخصی به نام سید حسین خمینی بی‌خبرند. تنها دژ محافظ سید حسین، مادربزرگش (همسر آیت‌الله خمینی) بود که چه در زمان حیات امام خمینی و چه پس از آن، بی‌هیچ ملاحظه‌ای، از سید حسین دفاع می‌کرد و مانع هرگونه برخورد یا آسیب به او می‌شد و با صراحت اعلام می‌کرد در صورت کوچک‌ترین تعرضی به سید حسین، چادر به کمر بسته و به میانه‌ی میدان خواهد آمد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سید احمد خمینی، چندین سال پس از درگذشت آیت‌الله خمینی، به‌ناگهان درگذشت. چند سال بعد، محمد نیازی، رئیس وقت سازمان قضایی نیروهای مسلح در ملاقاتی با سید حسن خمینی در مورد درگذشت ناگهانی سید احمد، توضيحاتی ارائه داد. عمادالدین باقی، بعدها در مقاله‌ای، به این توضیحات (البته به نقل از سید حسن) اشاره کرد و سید حسن نیز با ارسال نامه‌ای برای عمادالدین باقی بر آنچه از زبان او نقل کرده بود، صحه گذاشت. با طرد و منزوی شدن سید حسین خمینی به عنوان بزرگ‌ترین نواده‌ی مرحوم خمینی، سید حسن خمینی، اداره‌ی میراث باقیمانده‌ی پدربزرگ را به‌دست گرفت. سید حسن خمینی، جز نامه‌ای که برای عمادالدین باقی نوشت، واکنش آشکار دیگری در مورد پرونده‌ی درگذشت پدر خود (سید احمد) انجام نداد و ترجیح داد در جایگاهی پُرحُرمت و تا حدی فراجناحی، به رتق و فتق امور مؤسسه‌ی نشر آثار امام و اداره‌ی مقبره‌ی او بپردازد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سید حسن اما در سال‌های اخیر، آرام آرام به عرصه‌ی جدال‌های سیاسی پا گذاشته است. او، پیش از اعتراض به نتایج انتخابات، نسبت به دخالت نظامیان در عرصه‌ی سیاست اعتراض کرده و وصیت پدربزرگ خود (آیت‌الله خمینی) را یادآور شده بود که نظامیان را از هرگونه فعالیت سیاسی برحذر داشته بود. این موضع‌گیری، موجی از انتقادات را علیه او برانگیخت. کار تا آنجا بالا گرفت که آیت‌الله توسلی (رئیس دفتر آیت‌الله خمینی و از نزدیکان به بیت او) در جلسه‌ی مجمع تشخیص مصلحت نظام، در واکنشی خشم‌آلود نسبت به این انتقادات و با هشدار نسبت به فرایند "امام‌زدایی"، دچار حمله‌ی قلبی شد و درگذشت. درگذشت او، موجب فروخوابیدن موج انتقادات به سید حسن خمینی شد اما موضع‌گیری او نسبت به نتایج انتخابات ریاست‌جمهوری و عدم شرکت او در مراسم تنفیذ و تحلیف محمود احمدی‌نژاد، بار دیگر موجب بالا گرفتن انتقادات از او شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از نگاه حاکمیت، سید حسین خمینی، به‌دلیل مواضع سیاسی پس از انقلاب و به‌ویژه رفتارهای سیاسی چند ساله‌ی اخیرش (به‌خصوص دیدار با رضا پهلوی) هنوز، بیگانه و غیرخودی محسوب می‌شود. سید حسین به‌دلیل انزوای سه‌دهه‌ای خود، جایگاهی رسمی و مؤثر در معادلات سیاسی ایران ندارد و تنها عامل عدم برخورد با او، وجود مادربزرگش بوده که اکنون او نیز درگذشته است؛ اما با این همه، حوادث پس از انتخابات سال گذشته، موجب نزدیکی بیشتر دو پسر عمو (حسن و حسین) شد. آن دو، همراه با یاسر و علی خمینی به دیدار آیت‌الله صافی گلپایگانی رفتند. عکس‌های این دیدار، نخستین عکس‌هایی است که پس از سال‌ها، دو پسرعمو را نزدیک یکدیگر در یک قاب، نشان می‌دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میراث آیت‌الله خمینی، اکنون مدعیان بسیاری دارد. هر کس می‌کوشد خود بر این کشتی سوار شده و سکان هدایت آن را به‌دست گیرد. آیت‌الله خمینی اما چهره‌های گوناگونی از خود به‌جا گذاشته است و هر کس می‌تواند با برگرفتن بخشی از میراث او، خود را وارث صادق او بنامد و خود را در زمره‌ی پیروان خط امام بخواند. صداقت سیاسی اما حکم می‌کند که هر کس بگوید از خط کدام امام پیروی کرده و بدان مباهات می‌کند.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6282003-2793312786694651243?l=www.borjian.info' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.borjian.info/feeds/2793312786694651243/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=6282003&amp;postID=2793312786694651243" title="4 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/2793312786694651243?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/2793312786694651243?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.borjian.info/2010/06/blog-post.html" title="میراث آیت‌الله خمینی و مدعیان پُر‌شمار" /><author><name>مسعود بُرجيان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08158304306012376604</uri><email>borjian@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="16197483118446931001" /></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DEIGRH8zfip7ImA9WxFXEEU.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-6282003.post-3732487664470467746</id><published>2010-05-17T12:53:00.003+04:30</published><updated>2010-05-17T13:25:25.186+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-05-17T13:25:25.186+04:30</app:edited><title>نقدی بر مقاله «چرا نباید لائیک بود؟»</title><content type="html">شاید شما هم شماره‌ی دوم مجله‌ی مهرنامه را دیده باشید. تیم منتشرکننده‌ی این نشریه، همان تیم ثابت همشهری ماه و روزنامه‌های شرق و هم‌میهن و مجله‌ی شهروند امروز است. سردبیر مجله هم طبق روال تمامی روزنامه‌ها و مجلات پیش‌گفته، محمد قوچانی است. قوچانی با قلم جذاب و گیرای خود مقاله‌ای آشفته و نامنسجم و پریشان با نام «چرا نباید لائیک بود؟» نوشته و آسمان و ریسمان‌های بسیاری را به هم بافته تا منظور خود را به مخاطب منتقل سازد.&lt;br /&gt;این مقاله بازتاب فراوانی در اینترنت داشت و نقدهای مختلفی بر آن نگاشته شد. گروهی آن را نقد کردند و &lt;a href="http://news.gooya.com/politics/archives/2010/05/104220.php"&gt;گروهی&lt;/a&gt; آن را نوشتاری زیر فشار اغیار شمردند که نباید بدان اعتنا کرد تا هدف اجبارکنندگان تحقق نیابد. از میان تمامی نقدها، &lt;a href="http://imayan.blogsky.com/1389/02/12/post-1084/"&gt;نقد ایمایان&lt;/a&gt; بر این مقاله را مفیدتر و کامل‌تر یافتم.&lt;span class="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نکته‌ای که در نقد ایمایان بدان اشاره نشده این است که اصولاً سکولاریزم و لائیسیته یا سکولار بودن و لائیک بودن، دو مقوله‌ی متفاوت هستند که در ادبیات سیاسی ایران، به‌خطا، یکی انگاشته می‌شوند. اگر قرار باشد مباحثه‌ای صورت گیرد، پیش از هر چیز بایستی عبارت و اصطلاحات کاربردی دو طرف به دقت تعریف شوند تا منظور گوینده به‌خوبی شفاف و نمایان شود و مباحثه به دامان معنا کردن واژه‌ها و تشریح منظور نویسنده از کاربرد هر یک از آنها و درنهایت لفاظی‌های مرسوم نیفتد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لائیسیته و سکولاریزم، هر دو به معنای جدا کردن حوزه‌های قدسی از حوزه‌های عرفی هستند. به دیگر معنا، هدف نهایی هر دو، جدا کردن دین (به عنوان مفهومی قدسی) از حکومت (به عنوان مفهومی عرفی) است. هر دو، با آمیزش دین و حکومت و ایجاد حکومتی زیر لوای دین که دین را، یگانه‌مبنع یا مهم‌ترین منبع تدوین قوانین بداند، مخالف‌اند. هر دو سلسله‌مراتب مختلفی دارند: جدایی، بی‌طرفی، رواداری و ....&lt;br /&gt;لائیسیته‌ی سیاسی درست مانند سکولاریزم سیاسی، مخالف دخالت دین در حکومت و آمیزش این دو است. اما تفاوت این دو در نسبتی است که میان دین و سیاست یا به بیان دقیق‌تر میان دین و شهروندان معتقد به آن برقرار می‌کنند. لائیسیته در عین حال که به جدایی دین از حکومت می‌اندیشد، در پی نقد دین و آموزه‌های آن نیست و معتقد است بایستی دین را به حوزه‌ی خصوصی شهروندان راند و آن را به معتقدانش واگذارد و دیگر بدان کاری نداشت. لائیسیته در پی نقد مفاهیم قدسی و به چالش کشیدن آموزه‌های دینی نیست و اصل را بر حرمت‌گذاری به دین و دین‌باوران می‌گذارد و هر آموزه‌ی دینی را حتی اگر خرافه و نادرست بداند، جزئی از حوزه‌ی خصوصی دین‌باوران و خارج از حوزه‌ی دخالت دولت و جامعه می‌داند و وجود آن را به رسمیت می‌شناسد.&lt;br /&gt;اما در مقابل، سکولاریزم در پی قداست‌زدایی از مفاهیم قدسی و آموزه‌های دینی و در یک کلام عرفی کردن مفاهیم قدسی است. سکولاریزم به محدود شدن دین به حوزه‌ی خصوصی شهروندان رضایت نمی‌دهد و در پی نقد کردن آموزه‌های دینی و تا حد امکان زدودن چهره‌ی قدسی و آسمانی آن است. سکولاریزم به وانهادن دین‌باوران اعتقادی ندارد و نقد و حک و اصلاح مفاهیم دینی و اعتقادی دین‌باوران را دنبال می‌کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در ایران امروز، لائیک بودن معنایی ضددینی‌تر از سکولاریزم دارد. گویی، شباهت آوایی کلمه‌ی لائیک به لادین (یا بی‌دین) چنین تصوری در اذهان ایجاد کرده است! همان‌گونه که روزگاری "کمونیست" به "خدا نیست" معنا می‌شد! در مقاله‌ی قوچانی، لائیستیه و سکولاریزم یا لائیک بودن و سکولار بودن، یکی انگاشته شده است؛ سلسله‌مراتب این دو و تاریخچه‌های متفاوت هر دو در کشورهای اروپایی و آمریکا نادیده گرفته شده است؛ حکومت با سیاست، هم‌معنا فرض شده و میان جدایی دین از حکومت و جدایی دین از سیاست، هیچ مرز مشخصی تعیین نشده است. این همه آشفتگی و پریشانی، آن هم در سرمقاله‌ی یک مجله که تیمی حرفه‌ای و پرسابقه آن را منتشر می‌کنند، واقعاً تأسف‌بار است. کافی بود قوچانی نیم‌نگاهی به کتاب لائیسیته‌ی شیدان وثیق که خود روزگاری در روزنامه‌ی شرق &lt;a href="http://maryamjabari.blogfa.com/post-3.aspx"&gt;معرفی‌اش&lt;/a&gt; کرده بود، می‌انداخت تا از نوشتن چنین مقاله‌ای خودداری کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی‌نوشت:&lt;br /&gt;متن کامل مقاله‌ی «چرا نباید لائیک بود؟»؛ نشانی &lt;a href="http://www.rahesabz.net/story/14782/"&gt;اول&lt;/a&gt;، نشانی &lt;a href="http://www.mypicx.com/04272010/Ghouchani/"&gt;دوم&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6282003-3732487664470467746?l=www.borjian.info' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.borjian.info/feeds/3732487664470467746/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=6282003&amp;postID=3732487664470467746" title="9 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/3732487664470467746?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/3732487664470467746?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.borjian.info/2010/05/blog-post_17.html" title="نقدی بر مقاله «چرا نباید لائیک بود؟»" /><author><name>مسعود بُرجيان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08158304306012376604</uri><email>borjian@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="16197483118446931001" /></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;D04BRHk_fip7ImA9WxFQEUw.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-6282003.post-8132617679525030857</id><published>2010-05-01T13:00:00.007+04:30</published><updated>2010-05-06T07:49:15.746+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-05-06T07:49:15.746+04:30</app:edited><title>کارگران، آن‌گونه که نمی‌شناسید</title><content type="html">تصویر اول:&lt;br /&gt;پدرم، در کارخانه‌ی نوشابه‌سازی زمزم اصفهان کار می‌کرد. اپراتور تولید بود؛ به معنای دقیق‌تر یکی از کارگران کارخانه‌ی زمزم. چند سالی در آنجا کار کرد که عمرش به سر رسید و از دنیا رفت. حقوق مستمری پدر برای اداره زندگی کوچک‌مان کافی بود اما تنها می‌توانست یک زندگی تقریباً متوسط برای ما فراهم کند؛ هرچه می‌گذشت خرج و مخارج زندگی بالاتر می‌رفت و ارزش پول پایین‌تر؛ آن وضعیت، مجالی برای خرج‌تراشی‌های یک کودک رو به رشد باقی نمی‌گذاشت. با مشورت مادر و موافقت او، تصمیم گرفتم آستین‌ها را بالا بزنم و گلیمم را خودم از آب بیرون بکشم. تابستان‌ها که درگیر درس و مدرسه نبودم، کار می‌کردم و برای یک سال تحصیلی پول پس‌انداز می‌کردم. خرج کلاس زبان تابستانه‌ام و اسباب‌بازی‌های تازه به بازار آمده‌ای که دلم را ربوده بود هم از همین راه درمی‌آمد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شش ساله بودم که برای اولین بار به سر کار رفتم. عموی مادرم مغازه‌ی لوازم الکتریکی داشت و من در همان شش‌سالگی شاگردش شدم. سر و کله زدن با مشتری‌ها در آن سن و سال سخت بود؛ به‌خصوص وقتی "اوستا" در مغازه نبود و من مجبور بودم خودم جواب تک‌تک مشتری‌ها را بدهم. هشت ساله بودم که شاگرد مغازه‌ی سوپری نزدیک خانه‌مان شدم. ایام جنگ بود و ما غیر از فروش اجناس معمول، اجناس کوپنی را نیز می‌فروختیم. به محض آنکه جنس کوپنی می‌رسید، به فاصله‌ی چند دقیقه، صفی طولانی جلوی مغازه تشکیل می‌شد. برنج، پنیر، تخم مرغ، پودر رختشویی دریا، صابون گلنار، روغن جامد لادن، قند و شکر و بعدها کپسول‌های گاز مایع و بنزین، همه به همین روش میان مردم توزیع می‌شد. یازده ساله بودم که شاگرد مغازه‌ی کفش‌فروشی دایی‌ام شدم. کارم سخت بود. از آب و جاروی هر روزه‌ی مغازه و تدارک چایی بگیر تا بار کردن کارتون‌های بزرگ کفش در کامیون‌ها و خالی کردن بار کامیون‌هایی که از راه می‌رسید. درست مثل یک کارگر بالغ کار می‌کردم اما حقوقم به اندازه‌ی یک کارگر بالغ نبود.&lt;span class="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در تمام آن ایام، رنج و درد کارگر بودن و خستگی جسمی و روحی آن را درک می‌کردم. به چشم می‌دیدم که چگونه فریادهای تحقیرآمیز کارفرما (اوستا)، تمام شخصیت انسانی کارگر را خرد می‌کند و کارگر بخت‌برگشته ناگزیر است در این میان، به علت نیاز مالی، سکوت کند و بار زخم‌های روحی را نیز علاوه بر کوفتگی‌های جسمی به جان بخرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تصویر دوم:&lt;br /&gt;دوران دانشگاه که تمام شد بلافاصله وارد بازار کار شدم. حالا یک مهندس مکانیک بودم. کارم را با طراحی و مشاوره شروع کردم. بیشتر در دفتر طراحی کار می‌کردم و فقط گاهی آن هم به قصد بازدید، به محل اجرای پروژه‌ها سر می‌زدم. در آن زمان، از نزدیک با محیط‌های کارگری درگیر نبودم. اما چند سال بعد، به علت مشکلات مالی مجبور شدم سختی کار اجرایی را به جان بخرم و از شرایط دلچسب پشت‌میزنشینی، فاصله بگیرم. روز اولی که وارد سایت اجرای پروژه شدم، رئیس سایت مرا کنار کشید و گفت: «از امروز در اینجا (محل اجرای پروژه) مستقر می‌شوی. اینجا، دفتر اصفهان نیست و اینها هم مهندسان همکار تو نیستند. اینجا محیط کارگری است. اگر شل بیایی، واداده‌ای و کلاهت پس معرکه است. به هیچ عنوان به کارگرها رو نده! پُررو می‌شوند و سوء استفاده می‌کنند. در ضمن، احترام بی احترام! نهایت احترامی که می‌توانی به یک کارگر بگذاری این است که به او فحش ندهی!».&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من مهندس شده بودم. میزان درآمد و شأن و اعتبار اجتماعی‌ام عوض شده بود؛ در یک کلام طبقه‌ی اجتماعی‌ام تغییر کرده بودم. آشکارا می‌دیدم حس همدلی و دلسوزی پیشین را نسبت به کارگران ندارم و به آنها به عنوان افرادی همیشه‌مظلوم نگاه نمی‌کنم. نگاه من در دوران دانشگاه و به‌ویژه پس از ورود به بازار کار تغییر کرده بود. اما با این حال، از این حرف‌ها تعجب می‌کردم. یعنی حالا من رودرروی کارگران بودم و باید به هر نحوی از آنها کار می‌کشیدم؟ پذیرش این موضوع سخت بود و با شخصیت انسانی و سوابق کودکی‌ام جور درنمی‌آمد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اجرای یکی از بخش‌های پروژه به طور کامل به من سپرده شد. چندین کارگر در استخدام گروه من بودند. آرام و با احتیاط کارم را شروع کردم. اما هر چه می‌گذشت به درستی حرف رئیس سایت بیشتر پی می‌بردم. کارگران دروغگو بودند؛ از زیر کار درمی‌رفتند؛ دزدی می‌کردند؛ به بهانه‌ی دستشویی یا گرفتن ابزار از انبار، غیب‌شان می‌زد. قبول آنچه می‌دیدم برایم سخت بود و ناچار بودم برخورد کنم. سیاست تنبیه و تشویق را همزمان به کار گرفتم. اگر کسی از فرمانی که داده بودم اطاعت نمی‌کرد بلافاصله تنبیه می‌شد و اگر کسی کار خواسته‌شده را به‌خوبی انجام می‌داد بلافاصله پاداش می‌گرفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کارگری، بدون اطلاع من، محل سایت را ترک کرده و به خانه رفته بود. فردا صبح همه‌ی کارگران را جمع کردم و در حضور همه، برای آن کارگر، یک روز غیبت رد کردم. با چهره‌ای مظلوم و لبخند شرمسارانه‌ای، التماس می‌کرد که از گناهش بگذرم.  مجبور بودم برخورد کنم. به او گفتم من به عنوان سرپرست شما باید بدانم لحظه به لحظه کجا هستید. هم برای اینکه کارتان را درست انجام دهید و هم اینکه مطمئن باشم در شرایط ایمنی کار می‌کنید و اتفاقی برای‌تان نخواهد افتاد. کارگر تنبیه‌شده تصدیق می‌کرد، اما خواهش می‌کرد این بار او را ببخشم. نبخشیدم. این اولین زهر چشمی بود که از کارگران گرفتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند روز بعد خبر دادند دو کارگر پس از ناهار به سر کار خود بازنگشته‌اند. ترس تمام وجودم را فراگرفته بود. در هراس بودم که اتفاقی افتاده باشد. روز قبل از آن، کارگری، به یک سیم برق آویزان شده بود تا از ارتفاعی پایین بیاید. جایی از سیم برق بریده و لخت شده بود. کارگر را برق گرفت و محکم به زمینش کوبید. پیکر نیمه‌جانش را یک ساعت بعد پیدا کردند.&lt;br /&gt;تمام سایت را به دنبال آن دو کارگر گشتم اما نبودند. از نگهبانی خبر دادند که از سایت بیرون رفته‌اند. پیش از آن، گزارش‌هایی از اعتیاد این دو کارگر و دزدی کابل‌های برق توسط آنها رسیده بود. پوسته‌های کابل را در محل استراحت‌شان پیدا کردم. مغزه‌ی مسی کابل‌ها را دزدیده بودند و پوسته‌ها را در همان‌جا ریخته بودند. بلافاصله نامه‌ای به رئیس سایت نوشتم و هر دو را درجا اخراج کردم. درست مثل مار زخمی به دور خودم می‌پیچیدم: چرا مجبورم می‌کنند این‌گونه تنبیه‌شان کنم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر دو متأهل بودند و نیازمند به کار کارگری. همان روز به اصفهان برگشتم. مادرم با دیدن روحیه‌ی درهم‌کوفته‌ام، سؤال‌پیچم کرد. ماجرا را برایش تعریف کردم. گفت: «من مطمئن هستم آنها را به سر کار برمی‌گردانی؛ تو تحمل اخراج کارگران را نداری.». درست می‌گفت. دو شب، خواب به چشمانم نمی‌آمد. شنبه از اصفهان به محل سایت رفتم. یکی از کارگران را که سخت پشیمان شده بود، با گرفتن تعهد کتبی به سر کار برگرداندم. اما دیگری، با وقاحت تمام، دزدی را انکار می‌کرد. حکم اخراج این یکی هرگز نقض نشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کارگری تازه نامزد کرده بود و مرتب یا موبایلش صحبت می‌کرد. یک بار در هنگام سرکشی در سایت دیدم جایی راحت نشسته و با موبایل صحبت می‌کند. به فاصله‌ی چند متر، در سکوت محض، پشت سرش ایستادم. بیست دقیقه‌ای که گذشت کارگر دیگری که از روبه‌رو می‌آمد مرا دید که آن یکی را می‌پایم. با دست و چشم و ابرو به او علامت داد. کارگر ناگهان برگشت و مرا پشت سر خود دید. زبانش بند آمده بود. گفت: «ببخشید آقای مهندس! یک تلفن کوتاه بود!». گفتم: «بیست دقیقه است اینجا ایستاده‌ام. چرا دروغ می‌گویی؟». می‌خواست موضوع را انکار کند که به او اخطار دادم اگر یک کلمه دروغ بگوید با او برخورد می‌کنم. با سرافکندگی عذرخواهی کرد و به کارش مشغول شد. از خطایش گذشتم اما فردای همان روز، باز همین خطا را تکرار کرد. تاوانش، حذف چهار ساعت از ساعات کاری‌اش بود. بعد از آن، دیگر خطایی مرتکب نشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گزارشی رسید که یکی از کارگران دزدی می‌کند و وسایل و ابزار در اختیارش را از سایت خارج می‌کند. به یکی دو نفر سپردم که زیر نظرش بگیرند. چند روزی که گذشت، مطمئن شدم قضیه صحت دارد. هنگام ظهر بود. او را احضار کردم و حکم تسویه‌حساب را دستش دادم. گفت: «پس من بروم وسایلم را از کمدم بردارم.». گفتم: «لازم نیست! خودمان وسایلت را جمع می‌کنیم.». کلید کمدش را خواستم. گفت همراهش نیست! به یکی از کارگران گفتم که دیلم بیاورد. درب کمدش را شکستیم. به اندازه‌ی مصرف یک ماه یک کارگر، ابزار و وسایل در این کمد انبار شده بود. خودش هم ایستاده بود و سرش را پایین انداخته بود. با همان لباس کارگری از سایت اخراجش کردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینها اما همه یک روی سکه بود. روی دیگر سکه، تشویق‌های دست و دلبازانه‌ی من بود. اگر کارگری کارش را به‌خوبی انجام می‌داد، بی‌هیچ تردیدی پاداش می‌گرفت. هم پاداش مالی و هم غیر مالی. از کارگری خواستم که بعد از ساعت اداری بایستد و کاری فوری را انجام دهد؛ پذیرفت. در مقابل، غیر از ساعات اضافه‌کاری، یک روز کاری کامل را نیز به عنوان تشویق در کارکرد ماهانه‌اش منظور کردم. از کارگری خواستم کاری را انجام دهد. گفت: «سه روز طول می‌کشد.». گفتم: «اگر بتوانی امروز تمامش کنی، هر وقت که تمام شد می‌توانی به خوابگاه برگردی و کارکرد امروزت را به صورت کامل منظور می‌کنم.». در فاصله‌ی سه ساعت، آن کار سه روزه را تمام کرد و با خوشحالی سایت را ترک کرد! این نوع تشویق را بارها امتحان کردم و به‌خوبی هم جواب می‌داد. دو کارگر پیرمرد داشتم که بسیار خوب کار می‌کردند. احترامشان را به‌خوبی نگاه می‌داشتم و گاهی با آنها شوخی می‌کردم؛ کاری که هرگز در مورد کارگران جوان انجام نمی‌دادم؛ وقتی زمان تمدید قراردادشان رسید، با رئیس سایت رایزنی کردم تا حقوق‌شان را افزایش دهیم. او هم موافقت کرد. برای چندین نفر از کارگران جوان دیگر نیز همین کار را انجام دادم. خوشحال بودم که حق به حق‌دار می‌رسید.&lt;br /&gt;تشویق‌ها در کنار تنبیه‌ها کار خود را کرده بود. کارها در گروه من با نظمی تحسین‌برانگیز و البته طبق برنامه پیش می‌رفت. آنقدر این تشویق‌ها دلچسب بود که با وجود تمام سختگیری‌های من، کارگران سایر گروه‌ها مشتاق بودند که با من کار کنند و هر روز یکی دو نفری نزد من می‌آمدند تا با رئیس گروه‌شان رایزنی کنم و آنها را به گروه خودم منتقل نمایم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تصویر سوم:&lt;br /&gt;اول ماه می میلادی برابر با 11 اردیبهشت، روز جهانی کارگر است. با فرارسیدن این روز، روزنامه‌ها و وب‌سایت‌ها و وبلاگ‌ها و صدا و سیما، همه پر می‌شوند از مطالب ریز و درشت در تجلیل و تکریم مقام کارگر. کارگران، قشر زحمتکش جامعه‌ی ما هستند. بار سنگین صنعت و کشاورزی بر دوش آنهاست. حق و حقوق بسیاری از آنان توسط کارفرمایان ظالم، پایمال شده است. واگذاری بسیاری از کارخانجات به افراد نااهل و ناوارد، این مراکز صنعتی را به ورشکستگی کشانده و کارگران بسیاری را آواره و درمانده و بی‌خانمان کرده است. اما ... اما باید بدانیم، کارگران، فرشتگان معصوم و بی‌گناهی که همواره زیر شلاق ظلم، نالان و خون‌آلود می‌شوند نیز نیستند. تصویر قهرمانانه‌ای که مردم ما از کارگران دارند، تصویری مخدوش و ناقص است. کارگران خود در بسیاری مواقع عامل پایمال‌شدن حق و حقوق‌شان هستند. سیاه و سفید دیدن رابطه‌ی کارگر و کارفرما، بزرگ‌ترین خطا در تحلیل جامعه‌ی کارگری است.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6282003-8132617679525030857?l=www.borjian.info' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.borjian.info/feeds/8132617679525030857/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=6282003&amp;postID=8132617679525030857" title="7 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/8132617679525030857?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/8132617679525030857?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.borjian.info/2010/05/blog-post.html" title="کارگران، آن‌گونه که نمی‌شناسید" /><author><name>مسعود بُرجيان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08158304306012376604</uri><email>borjian@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="16197483118446931001" /></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;CUcER3Y5cCp7ImA9WxFREEw.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-6282003.post-7705147772407955154</id><published>2010-04-22T13:24:00.001+04:30</published><updated>2010-04-23T13:26:46.828+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-04-23T13:26:46.828+04:30</app:edited><title>چرا بسیاری از سوژه‌ها بیات می‌شوند؟</title><content type="html">من در وبلاگ‌نویسی به خودم بسیار سختگیری می‌کردم. دوست داشتم همواره حرفی نو و تازه بزنم؛ نوشته‌ای بکر و جذاب بنویسم؛ دوست داشتم سخن و تحلیلم، تکرار گفته‌ها و نوشته‌های دیگران نباشد؛ از زاویه‌ای بدیع و پنهان‌مانده به موضوع نگاه کنم و درنتیجه خوانندگان را مجذوب و میخکوب نوشته نمایم. دوست داشتم اگر مقاله یا یادداشتی می‌نویسم، کامل و جامع باشد و تمامی جوانب موضوع مقاله یا یادداشت را بررسیده باشم. این سطح انتظار از وبلاگ‌نویسی، موجب بیات شدن بسیاری از سوژه‌ها می‌شد. در بایگانی‌ام، مقالات و یادداشت‌های بسیاری هستند که به دلیل همین نگاه، نیمه‌کاره و نیمه‌تمام به حال خود رها شده‌اند.&lt;span class="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برخی مقالات و یادداشت‌ها، تکرار نگاه و تحلیل اکثریت وبلاگ‌نویسان درباره‌ی یک سوژه بوده‌اند؛ پس ناگزیر، یا منتشر نشده‌اند یا نیمه‌کاره رها شده‌اند. برخی، نکته‌ای بکر و زاویه‌ای بدیع و پنهان‌مانده را طرح کرده‌اند؛ اما درست در زمان نگارش یادداشت، نویسنده‌ای دیگر از راه رسیده و همان نکته را طرح کرده و سوژه را سوزانده است! در برخی، نویسنده نتوانسته سوژه را به‌خوبی، عمل آورد و از عهده‌ی بررسی همه‌جانبه‌ی موضوع برآید؛ بنابراین رضایت نویسنده جلب نشده و یادداشت یا مقاله، به بایگانی راکد سپرده شده یا برای همیشه حذف شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سختگیری‌هایی اینچنین، وبلاگ‌نویسی را بسیار طاقت‌فرسا می‌سازد. معیارهای گفته‌شده، سنجه‌های خوبی برای ارزیابی کیفیت وبلاگ‌نویسی است؛ اما باید بدان‌ها به عنوان معیارهایی برای بالا بردن تدریجی کیفیت وبلاگ‌نویسی نگاه کرد. اگر نویسنده خود را در چنین قید و بندهایی گرفتار سازد، هیچ‌گاه قادر نخواهد بود نخستین یادداشت یا نوشته‌ی خود را به پایان برد! نویسنده همواره خود را درگیر ارزیابی کیفیت نوشته‌اش خواهد ساخت و شانس رشد تدریجی را از خود خواهد گرفت. این، به معنای نادیده گرفتن این سنجه‌ها نیست. نادیده گرفتن این معیارها، معنایی جز شلختگی و پلشتی و باری به هر جهت بودن ندارد. باییستی میانه را نگاه داشت و از غلتیدن به هر دو سو، اجتناب کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر وبلاگ‌نویسی، اسلوب مشخصی را برای نوشتن در وبلاگ خود انتخاب می‌کند؛ همین امر، "افق انتظار" ویژه‌ای در خوانندگان پدید می‌آورد. این افق انتظار، هم شکل و شیوه‌ی نوشتن را شامل می‌شود و هم محتوا و درون‌مایه و موضوعات طرح‌شونده در وبلاگ را. شیوه‌ای که هر وبلاگ‌نویس در وبلاگ خود در پیش می‌گیرد، خوانندگانی را جذب می‌کند و خوانندگانی را می‌راند. تازه در هر مرحله، باز خوانندگان قدیمی‌تر، غربال می‌شوند: یا به همراهی با وبلاگ‌نویس ادامه می‌دهند یا راه خود را کج می‌کنند و دیگر باز نمی‌گردند. خوانندگان جدیدی نیز در میانه‌ی راه، اندک‌زمانی به این قافله می‌پیوندند. آنان نیز گاه می‌مانند و گاه می‌روند. این افق انتظار به توافقی نانوشته میان نویسنده‌ی وبلاگ و خواننده‌ی آن، تبدیل می‌شود. نویسنده خود را ناچار می‌بیند در چارچوب همان اسلوب و الگو بنویسد؛ خوانندگان نیز انتظار دارند در مراجعه به وبلاگ با همان اسلوب و الگو، مواجه شوند. حال اگر این چارچوب، از ابتدا، برای نویسنده و خواننده، به‌درستی تعریف شده و در آن، انعطاف‌پذیری و انتخاب‌های متفاوت، در نظر گرفته شده باشد، سطح انتظار دو طرف در حد معقولی باقی خواهد ماند و رابطه‌ی وبلاگ‌نویس و خوانندگانش، به‌خوبی جلو خواهد رفت؛ در غیر این صورت، نویسنده و خوانندگان، هر دو، دچار سرگردانی خواهند شد. درست مانند زمانی که فردی مجله‌ای فکاهی خریداری کند اما با گشودن آن، با انبوهی از مقالات تحلیلی مواجه شود! یا برعکس، کسی مجله‌ای راهبردی خریداری کند اما با تعداد زیادی کاریکاتور روبه‌رو گردد! طبیعی است هنگامی که این افق انتظار، تنها به دایره‌ی تنگی از شکل‌ها و درون‌مایه‌های نوشتاری، محدود شده باشد، نویسنده قادر به پرداختن به بسیاری از سوژه‌ها نخواهد بود و بدین‌ترتیب روز به روز، بیشتر در دایره‌ی تنگی که خود و دیگران برایش مشخص کرده‌اند، گرفتار می‌آید و از نوشتن فاصله می‌گیرد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی از بزرگ‌ترین امتیازهای وبلاگ‌نویسی، "یادداشت‌نویسی" است؛ به این معنا که نویسنده می‌تواند، در مورد موضوعی مشخص، آنچه را در ذهن و ضمیرش می‌گذرد، به روی کاغذ بیاورد، بی‌آنکه این افکار و نظرات، شسته‌رفته و منظم بوده و همه‌ی جوانب یک موضوع را دربر گرفته باشد. به عبارتی دیگر، وبلاگ‌نویس در این حالت، طرح اولیه‌ای از موضوع را در وبلاگ خود منتشر می‌کند. این طرح اولیه، در نظرخواهی از خوانندگان یا در بازتاب‌هایی که آن نوشته در وبلاگستان پیدا می‌کند، کامل و کامل‌تر می‌شود. این امتیاز بسیار بزرگی است که کمتر رسانه‌ای از آن بهره‌مند است. بسیاری از وبلاگ‌نویسان، کامل نبودن و همه‌جانبه‌ نبودن موضوع نوشتارشان را بهانه می‌کنند تا از نوشتن مطلب و انتشار آن، سر باز زنند. بدین‌ترتیب، یکی از بزرگ‌ترین امتیازهای رسانه‌ای به نام وبلاگ نادیده گرفته شده و فرایند درس‌آموزی از وبلاگ، عقیم و ناکارا می‌گردد. بخشی از سوت و کور بودن وبلاگستان فارسی، پیامد مستقیم چنین نگاه نادرستی است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سختگیری‌های گوناگونی که گفته شد، دست و پای نویسنده را برای نوشتن می‌بندد. بدین‌ترتیب نویسنده از نوشتن تن می‌زند و قلمش آرام‌آرام، چابکی و چالاکی و روانی خود را از دست می‌دهد و تنبل‌تر و سنگین‌تر می‌شود. پس از سپری شدن مدتی، نویسنده درمی‌یابد حتی برای نوشتن یک یادداشت ساده‌ی چندخطی نیز با مشکل روبه‌روست. قلم او دیگر حتی توان منظم ساختن چند جمله‌ی کوتاه ساده را نیز ندارد. در زمانی که نویسنده، مدام و مستمر می‌نویسد، دامنه‌ی واژه‌های کاربردی او هر روز گسترش می‌یابد. نویسنده قادر است به‌راحتی، واژه‌ی مناسب را در دایره لغات ذهنی خود بیابد و در نوشته به‌کار برد. اما با خشک شدن جوهر قلم نویسنده، دسترسی به این کلمات و واژه‌ها نیز به یک کابوس بدل می‌شود. نویسنده، هرچه می‌کوشد آنچه در "فکر و ذهن" دارد به "کلمه و جمله" تبدیل کند، درمی‌ماند. نتیجه، دلزدگی مضاعف نویسنده از نوشتن یا نگارش نوشته‌ای با جملاتی بریده‌بریده و پر از سکته‌های نوشتاری است. در یک کلام، در چنین وضعیتی، "نوشتن"، به سخت‌ترین کارهای یک "نویسنده" تبدیل می‌شود و وبلاگ‌نویس و وبلاگ به نقطه‌ی پایانی حیات خود می‌رسند.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6282003-7705147772407955154?l=www.borjian.info' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.borjian.info/feeds/7705147772407955154/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=6282003&amp;postID=7705147772407955154" title="12 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/7705147772407955154?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/7705147772407955154?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.borjian.info/2010/04/blog-post_22.html" title="چرا بسیاری از سوژه‌ها بیات می‌شوند؟" /><author><name>مسعود بُرجيان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08158304306012376604</uri><email>borjian@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="16197483118446931001" /></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;D0UCR3c7eyp7ImA9WxFSF0o.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-6282003.post-8718248949466899220</id><published>2010-04-18T01:09:00.013+04:30</published><updated>2010-04-20T19:24:26.903+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-04-20T19:24:26.903+04:30</app:edited><title>سوز سرد سکوت در مجمع‌الجزایر وبلاگستان</title><content type="html">&lt;img style="float: left; margin: 10px;" src="http://borjian.us/image/Weblogestan-Sabz.jpg" border="0" /&gt;سوز سرد سکوت در کوچه‌پس‌کوچه‌های وبلاگستان فارسی، زوزه می‌کشد و راه می‌گشاید. همهمه‌ها و هیاهوها و غوغاهای وبلاگستان، جای خود را به سکوتی گوش‌خراش سپرده است. وبلاگستان تا همین چند سال پیش، محل بی‌نظیری بود که هر کس می‌توانست آزادانه در آن حضور یابد و به فراخور علاقه و استعداد خود، به فعالیت و اظهار نظر بپردازد. اما انتخابات سال 84 و حوادث پس از انتخابات 22 خرداد، ضربه‌ی روحی و جسمی سنگینی بر پیکره‌ی وبلاگستان فارسی وارد ساخت و آن را به انفعال و انزوا کشاند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حوادث پس از انتخابات 22 خرداد موجب شد، بسیاری از وبلاگ‌نویسان ساکن ایران، سکوت اختیار کرده و به‌اجبار از "تحلیل" شرایط سیاسی حاکم بر ایران، امتناع کنند. اهمیت تحلیل‌های این گروه از وبلاگ‌نویسان، بدین دلیل بود که آنها، روزانه و از نزدیک، با مردمان زیادی در ارتباط بودند و نبض جاری جامعه را به‌خوبی در دست داشتند. همین اطلاعات دست اول، تحلیل‌های آنها را صدچندان به واقعیت، نزدیک‌تر می‌ساخت. این گروه، حتی اگر به "توصیف" وضعیت جامعه ایران نیز بسنده می‌کرد، باز، مواد  دست اول را برای یک تحلیل بکر و ژرف توسط وبلاگ‌نویسان خارج از ایران، فراهم کرده بود.&lt;span class="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;وب‌نگاران خارج از کشور مجبور شدند در چنین شرایطی به اخبار خبرگزاری‌های فارسی‌زبان فعال در ایران (نظیر بی‌بی‌سی و الجزیره و ...) پناه ببرند. با محدودیت‌های گوناگونی که بر سر راه خبررسانی این بنگاه‌های خبری قرار گرفت، این روزنه نیز در عمل مسدود شد. اینجا بود که وبلاگ‌های بی‌نام و نشانی که در سایه‌ی نام مستعار نویسنده‌ی خود، میدان فراخی برای فعالیت آزادانه و امن یافته بودند، به منبعی برای کسب اخبار از داخل ایران تبدیل شدند. اخبار منتشرشده در این وبلاگ‌ها، به‌سرعت دست به دست می‌گشت و به تیتر نخست بسیاری از سایت‌های خبری ایرانی تبدیل می‌شد و حتی گاه، بازتابی جهانی می‌یافت. جو ملتهب و متشنج روزهای پس از انتخابات و بی‌نام و نشان بودن نویسندگان چنین وبلاگ‌هایی، مجالی برای کسب اطمینان از راستی خبر باقی نمی‌گذاشت؛ و درست همین خبرها بود که یکی پس از دیگری، با رسوایی تمام، نادرست از آب درمی‌آمد و فضای خبررسانی را غبارآلودتر و بی‌اعتمادتر و میزان اعتبار اطلاع‌رسانی اینترنتی را کمتر و کمتر می‌ساخت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شکست نامزد اکثریت وبلاگ‌نویسان در انتخابات ریاست‌جمهوری سال 84، موجب ناامیدی بسیاری از وب‌نگاران از تأثیر پدیده‌ی وبلاگ بر روند سیاسی حکومت و جامعه شد. برخی در این میان، عطای وبلاگ‌نویسی را به لقایش بخشیدند و به کنج انزوا خزیدند. گروهی کژدار و مریز به کار خویش ادامه دادند. گروهی اما به کوتاه‌نویسی و کوتاه‌خوانی روی آوردند. جو پریشان و کلافه و بی‌حوصله‌ی حاکم بر وبلاگستان فارسی، مجال چندانی برای تولید محتوایی جدی و یادداشت‌گونه باقی نگذاشته بود. وبلاگ‌های جدی‌نویس، اندک‌اندک، سوت و کور شدند و وبلاگ‌هایی که عرض و طول مطالبشان از یکی دو خط تجاوز نمی‌کرد، روز به روز، رونق گرفتند. وبلاگ‌های مینیمال‌نویس در این دوران، به یکه‌تازان وبلاگستان فارسی تبدیل شدند. ذائقه‌ی وبلاگستان بدین‌ترتیب تغییر کرد و به سوی کوتاه‌نویسی و کوتاه‌خوانی رو کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سایت‌هایی نظیر فیس‌بوک در چنین شرایطی، جای خود را به‌خوبی باز کردند. بهره‌گیری از امکانات جذاب دیداری و شنیداری و توانایی آسان برای ایجاد یک ارتباط شبکه‌ای میان گروهی از کاربران و سرعت سرسام‌آور به اشتراک‌گذاری موضوع‌های متنوع، امتیازاتی بود که در دنیای وبلاگ‌ها، دیریاب یا کمیاب بود. استقبال سرد کاربران از یادداشت‌های جدی و چند پاراگرافی وبلاگی و رویکرد وبلاگستان به نوشته‌های تک‌خطی و تغییر ذائقه‌ای که در وبلاگستان فارسی پدید آمده بود، کاملاً با مشخصه‌های سایت‌هایی نظیر فیس‌بوک تطابق داشت. وبلاگ‌نویسان، رفته‌رفته به درون این سایت‌ها قدم نهادند و در میان هلهله و شادی اعضای آن غرق شدند و منش و روش‌شان در سایه‌ی زرق و برق‌های چنین سایت‌هایی رنگ باخت. گروهی به رنگ جماعت درآمدند و به تک‌خطی‌نویسی روی آوردند و گروه دیگری که تمایل یا توانی برای همرنگی با جماعت نداشتند، قید وبلاگ‌نویسی را زدند اما همچنان در چنین سایت‌هایی، نیمه‌فعال باقی ماندند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حوادث پس از انتخابات و نیاز به اطلاع‌رسانی سریع، فیس‌بوک و توئیتر و فرندفید را به منابعی پُرسرعت و دست اول برای اطلاع‌رسانی و کسب اخبار تبدیل کرد و در استقبال وبلاگ‌نویسان از آنها و رونق این سایت‌ها سخت مؤثر بود. وبلاگ‌نویسان ساکن ایران که امکان فعالیت آشکار و مشخص اینترنتی نداشتند، از این سایت‌ها، برای خبررسانی و ارضای حس فعال بودن استفاده می‌کردند. آنها بدین‌ترتیب می‌توانستند بی‌آنکه هزینه‌ی چندانی برای فعالیت نیم‌بند خود پرداخت کنند، به آنچه وظیفه‌ی خود می‌دانستند عمل کنند. تمام این عوامل دست به دست هم داد تا وبلاگستانی که امروز در برابر چشمان ماست، بسیار متفاوت‌تر از آن چیزی باشد که ما در سال‌های پیش می‌دیدیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وبلاگستان فارسی، مجمع‌الجزایری است از وبلاگ‌های مختلف که در گوشه‌گوشه‌ی دریای اینترنت جا خوش کرده‌اند. هر وبلاگ، جزیره‌ای است با رنگ و بو و سیمایی ویژه‌ی خود که طیفی از تولیدات مختلف را به کاربران عرضه می‌کند. در بازار هر وبلاگی، کالاهای ریز و درشتی عرضه می‌شود. گستره‌ی عرضه‌ی کالا در برخی وبلاگ‌ها وسیع است. برخی وبلاگ‌ها هم تنها به تولید یک محصول مشخص مشغول‌اند. کاربران، بنا به علاقه‌ی خود در بازارهای این جزایر کوچک و بزرگ پرسه می‌زنند و خرید می‌کنند. گاه، مجموعه‌ای از وبلاگ‌ها به یکدیگر نزدیک می‌شوند و مجمع‌الجزایری کوچک را می‌سازند. صاحبان این جزایر و مشتریان آنها، در میان آنها رفت و آمد می‌کنند و از کالاهای عرضه‌شده در آنها بهره‌مند می‌شوند. گاهی این جزایر آنچنان به هم نزدیک می‌شوند که زیر یک نام و یک پرچم، گرد هم می‌آیند و به یک وبلاگ گروهی یا مجموعه‌ای از وبلاگ‌ها تبدیل می‌شوند. گاهی یک جزیره از باقی جزایر همسایه فاصله می‌گیرد و به مجمع‌الجزایر کوچک دیگری در نقطه‌ای دیگر از دریای اینترنت می‌پیوندد. دریای اینترنت آنقدر وسیع است که بسیاری از این مجمع‌الجزایرهای کوچک و بزرگ، حتی از وجود یکدیگر بی‌خبرند تا آنجا که اینترنت و کاربران آن را در بازار شلوغ خود منحصر می‌بینند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سایت‌هایی نظیر فیس‌بوک و گوگل‌ریدر و ... با تمام کارکردهایی که برای آنها برشمردیم، بر شتاب و سراسیمگی وبلاگستان افزوده‌اند. کاربران گویی همیشه دستپاچه‌اند. از این وبلاگ به آن وبلاگ، از این لینک به آن لینک، از این تک‌جمله به آن تک‌جمله سرک می‌کشند و با بی‌حوصلگی و بی‌قراری و شتاب و کلافگی، مدام صفحات مختلف را باز می‌کنند و می‌بندند و بالا و پایین می‌کنند. سرسری‌خوانی، سطحی‌خوانی، علاقه‌ی افراطی به وبلاگ‌ها و نوشته‌های تک‌خطی و رویگردانی از خواندن نوشته‌های حتی دو پاراگرافی به خصیصه‌های شایع و رایج وبلاگستان فارسی تبدیل شده است. کاربرانی، شتاب می‌کنند تا در اطلاع‌رسانی یک خبر یا یک اتفاق به دیگران، نخستین نفر باشند! تنها به این دلیل که دین خود را ادا و وظیفه‌ی خود را انجام داده باشند! کاربرانی دیگر می‌کوشند از آخرین اخبار و اتفاق‌ها، مطلع شوند صرفاً به این هدف که از آخرین اخبار، آگاه شده باشند! آنها آگاهی از خبر را تنها به خاطر آگاهی از خبر می‌خواهند! آگاهی از اخبار به منظور تحلیل سیر وقایع یا تحلیل وضعیت موجود، در قاموس اینان جایی ندارد! بمباران بی‌وقفه‌ی خبری در سال‌های پس از 84 به‌ویژه در ماه‌های پس از 22 خرداد، حتی ذائقه‌ی خبررسانی وبلاگستان را نیز تغییر داده است! از آخرین خبرها مطلع می‌شویم و پیش از آنکه آنها را حلاجی کنیم و به یک تحلیل روشن و مشخص برسیم، این خبرهای نجویده و هضم‌نشده را فراموش می‌کنیم و به‌سوی کسب اخبار جدید می‌شتابیم! و لحظه‌ای با خود درنگ نمی‌کنیم که این همه شتاب برای کسب اخبار جدید به چه منظوری است؟! وبلاگستان فارسی سراپا اسیر شتاب و سراسیمگی شده است: این تصویر امروز وبلاگستان ما است!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;u&gt;در همین زمینه&lt;/u&gt;:&lt;br /&gt;● تفاوت روزنامه‌نگاری سایبر و مکتوب (&lt;a href="http://www.borjian.info/2005/02/blog-post_13.html"&gt;نشانی&lt;/a&gt;)&lt;br /&gt;● نویسندگان خارج‌نشین! برداشتن این بار، امروز، بر دوش شماست! (&lt;a href="http://www.borjian.info/2004/11/blog-post.html"&gt;نشانی&lt;/a&gt;)&lt;br /&gt;● وبلاگستان، ناکام از انقلاب موعود (&lt;a href="http://www.borjian.info/2005/06/blog-post_21.html"&gt;نشانی&lt;/a&gt;)&lt;br /&gt;● انقلاب تک‌نفره‌ی وبلاگی (&lt;a href="http://www.borjian.info/2006/01/blog-post.html"&gt;نشانی&lt;/a&gt;)&lt;br /&gt;در ضمن، به تاریخ این نوشته‌ها نیز دقت کنید! انگار اوضاع آنقدرها هم تغییر نکرده است!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;u&gt;بازخورد&lt;/u&gt;:&lt;br /&gt;● نوشته‌ی پانته‌آ (وبلاگ غربتستان) در ارتباط با همین یادداشت (&lt;a href="http://pantea.wordpress.com/2010/04/18/766/"&gt;نشانی&lt;/a&gt;)&lt;br /&gt;● انتقاد مریم مؤمنی از وضعیت حاکم بر گوگل‌ریدر (&lt;a href="http://blog.maryammomeni.com/2010/04/post_830.html"&gt;نشانی&lt;/a&gt;)&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6282003-8718248949466899220?l=www.borjian.info' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.borjian.info/feeds/8718248949466899220/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=6282003&amp;postID=8718248949466899220" title="8 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/8718248949466899220?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/8718248949466899220?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.borjian.info/2010/04/blog-post_18.html" title="سوز سرد سکوت در مجمع‌الجزایر وبلاگستان" /><author><name>مسعود بُرجيان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08158304306012376604</uri><email>borjian@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="16197483118446931001" /></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;CEANSXo-fyp7ImA9WxFTGEk.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-6282003.post-1761774326602181993</id><published>2010-04-09T08:01:00.010+04:30</published><updated>2010-04-10T00:23:18.457+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-04-10T00:23:18.457+04:30</app:edited><title>یاد آر ز شمع مرده، یاد آر!</title><content type="html">&lt;img style="float: left; margin: 10px; width: 250px;" src="http://borjian.us/image/Nakhoda-Hamid.jpg" border="0" /&gt;&lt;a href="http://hamid-midaf.blogspot.com/"&gt;حمید کجوری&lt;/a&gt;، ناخدای مهربان و دوست‌داشتنی وبلاگستان هم از میان ما رفت؛ برای همیشه؛ و ما خبر درگذشت ناخدا را با تأخیری سه هفته‌ای می‌شنویم. ناخدا، در لحظه‌ای از میان ما رفت که نه اسفندماه بود و نه فروردین؛ همان لحظه‌ی اعتدال بهاری؛ اعتدال بهاری! چه اسم زیبایی؛ و چقدر برازنده‌ی کسی چون ناخدا حمید کجوری.&lt;br /&gt;آخرین پیغام ناخدا برای من، نظری بود که در پای &lt;a href="http://www.borjian.info/2009/11/blog-post.html"&gt;نوشته‌ای&lt;/a&gt; که در دفاع از حقوق حسین درخشان نوشته بودم، گذاشت: «مسعود جان! تحلیل خوب و دقیقی از ماجرای حسین درخشان کرده‌ای. با نظرت موافق‌ام.». حیف که سایت نظرخواهی Haloscan خدمات رایگان خود را تعطیل کرده و به این کامنت ناخدا حمید، دسترسی ندارم. چقدر دلم می‌خواهد برای چند لحظه هم که شده، قسمت نظرات پیام ایرانیان در این سایت فعال شود تا بتوانم نظر ناخدا حمید را کپی کنم و برای همیشه به یادگار برای خودم نگه دارم. افسوس و صد افسوس!&lt;span class="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ناخدا، با همت و تلاش خود، از کوچه پس‌کوچه‌های بوشهر به ناخدایی غول‌پیکرترین کشتی‌ها رسیده بود. دریانوردی را از عمق جان دوست می‌داشت و به آن، نه به عنوان شغل، که به عنوان یکی از عزیزترین عشق‌های زندگی می‌نگریست. ناخدا، راوی ماجراهای ریز و درشتی بود که در انبوه سفرهای دریایی تجربه کرده بود. ماجراهایی که کمتر کسی از ما، شانس تجربه‌کردن‌اش را داشته یا خواهد داشت. و همین امر، رمز بکر بودن و جذابیت ماجراهای روایت‌شده‌ی او بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ناخدا، از میان‌سالان وبلاگستان فارسی بود. مانند &lt;a href="http://darvishpour.blogspot.com/"&gt;حسن درویش‌پور&lt;/a&gt;، &lt;a href="http://mebaily.com/"&gt;اسد علی‌محمدی&lt;/a&gt;، &lt;a href="http://ashpazbaashi.blogspot.com/"&gt;آشپزباشی&lt;/a&gt;، &lt;a href="http://amoo-arvand.blogspot.com/"&gt;عمو اروند&lt;/a&gt;، &lt;a href="http://balouch.blogspot.com/"&gt;عبدالقادر بلوچ&lt;/a&gt; و دیگران. آرامش و مهربانی خاصی در او موج می‌زد. ناخدا را از طریق وبلاگش و کامنت‌هایی که پای مطالب وبلاگستان می‌گذاشت، می‌شناختم. اما &lt;a href="http://mebaily.com/2005/10/post_94.html"&gt;مصاحبه‌ی&lt;/a&gt; اسد علی‌محمدی با او، دید مرا کامل‌تر کرد. لطف‌ها و محبت‌هایی که گاه‌گاه، آشکار و نهان به من ابراز می‌داشت، همواره مرا ذوق‌زده و شرمنده می‌کرد. مردی چون او که سرد و گرم روزگار را فراوان چشیده بود، چون یکی از همه‌ی ما، به وبلاگستان فارسی گام نهاده بود و فروتنانه به همه‌ی ما سر می‌زد و مطالب ما را می‌خواند و نظر می‌داد. ناخدا به یاری شبکه‌ی درهم‌تنیده‌ی وبلاگستان، به دوستان دیده و نادیده سرکشی می‌کرد و از حال آنها باخبر می‌شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زیباترین خاطره‌ای که از ناخدا دارم، به نوروز چند سال پیش بازمی‌گردد. در آن زمان، مدتی بود وبلاگ‌نویسی را رها کرده بودم و دیگر نمی‌نوشتم.  گمانم این بود که چون بسیاری دیگر از اهالی وبلاگستان فارسی که روزی آمدند و روزگاری نوشتند و روزی رفتند، من نیز به فراموشی سپرده شده‌ام. ناخدا اما در همان ایام که نه نامی از من باقی بود و نه نشانی از وبلاگم، درست پس از نوروز، برایم ایمیلی اختصاصی فرستاد و با کلماتی دلنشین و سرشار از محبت، سال جدید را تبریک گفت و برایم آرزوی موفقیت و پیروزی نمود. ایمیل را تنها برای من فرستاده بود. از شدت شوق و ذوق، در پوست خود نمی‌گنجیدم. لبخند بلندی بر لبم نشسته بود و چشمانم نمناک شده بود. مانده بودم این وبلاگستان فارسی چه ویژگی شگفت‌انگیزی دارد که دوستان نادیده را این‌گونه به یکدیگر پیوند می‌دهد و چون اعضای یک خانواده‌ی صمیمی، کنار یکدیگر نگه می‌دارد. متأسفانه آن ایمیل هم از دست رفته است اما هنوز که هنوز است، لحظه‌ای را که چشمم بر صفحه‌ی کامپیوتر خیره مانده بود و ایمیل محبت‌آمیز او را می‌خواندم و آن حس زیبا و قشنگی که در قلبم می‌شکفت، فراموش نکرده‌ام. آن لحظه در ذهنم حک شده است؛ انگار که همین یک لحظه پیش بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ناخدا از دل توفان‌های بسیاری رسته بود و آخرین آنها، توفان عمل جراحی در همین ماه‌های گذشته بود؛ ناخدا اما سرانجام ناخواسته تسلیم گرداب مرگ شد. او اکنون در میان ما نیست. &lt;a href="http://darvishpour.blogspot.com/2010/04/blog-post.html"&gt;لحظه‌ی پر کشیدن ناخدا&lt;/a&gt; نیز چونان حضور او در وبلاگستان فارسی، جاودانه گشت و در ذهن همه‌ی ما وبلاگ‌نویسان حک شد:&lt;br /&gt;وقتی درد قلب بیمارش، چونان هیولایی خشمگین به دور او پیچید و او را در چنبره‌ی خود گرفت و فشرد، با تلاش و تقلا فریادی زد. همسرش سراسیمه به سوی اتاق کارش دوید. با لبخندی بر لب، که همسرش سرانجام درنیافت از خوشحالی بود یا از شدت درد قفسه‌ی سینه، لحظه‌ای به چشم‌های او خیره شد و آرام گفت: این پیام را از جانب من به دوستانم برسان: «وبلاگ‌نویسان! برای همیشه خداحافظ!». و این آخرین جمله‌ی ناخدای مهربان وبلاگستان فارسی بود.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6282003-1761774326602181993?l=www.borjian.info' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.borjian.info/feeds/1761774326602181993/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=6282003&amp;postID=1761774326602181993" title="4 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/1761774326602181993?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/1761774326602181993?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.borjian.info/2010/04/blog-post_09.html" title="یاد آر ز شمع مرده، یاد آر!" /><author><name>مسعود بُرجيان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08158304306012376604</uri><email>borjian@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="16197483118446931001" /></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DEEESH8yeip7ImA9WxFSEEw.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-6282003.post-2531117057949005472</id><published>2010-04-08T07:41:00.015+04:30</published><updated>2010-04-12T00:40:09.192+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-04-12T00:40:09.192+04:30</app:edited><title>همت ایرانیان بلژیک بلند باد!</title><content type="html">من به‌شخصه علاقه‌ی فراوانی به استفاده از واژه‌های فارسی به‌جای واژه‌های عربی دارم. حمله‌ی اعراب به ایران در زمان عُمَر خلیفه‌ی دوم مسلمانان، تاریخ سرزمین ما را به‌تمامی دستخوش دگرگونی و تغییر کرد. حکومت بنی‌امیه به فاصله‌ی به‌نسبت کوتاهی پس از فتح ایران، روی کار آمد و سیاست نژادپرستانه‌ای در برابر ایرانیان، در پیش گرفت. ایرانیان به خودی خود، صاحب حق و رأی و نظر پنداشته نمی‌شدند. ایرانیان ناچار بودند خود را به عنوان دنباله‌ی قبیله‌ای عرب معرفی کنند تا در سایه‌سار حمایت آن قبیله و حقوق به رسمیت شناخته شده‌ی آن، صاحب حق شده و امتیاز شهروند حکومت بودن را به دست آورند. درست به همین دلیل بود که ایرانیان را "موالی" (به معنای دنباله و پیرو) می‌نامید.&lt;span class="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گروهی از ایرانیان، بنا به رفتار تاریخی خود، به دشمن مهاجم و پیروز نزدیک شدند و کوشیدند به زبان و قالب او درآیند و از این راه، ایران و ایرانی را زنده و سرپا نگاه دارند. حاصل این کوشش، رواج زبان عربی به عنوان زبان دیوانی و زبان علمی در ایران بود. کتاب‌ها و مقالات به زبان عربی نوشته می‌شد و دانشمندان ایرانی می‌کوشیدند در شیوایی و رسایی کاربرد زبان عربی بر یکدیگر پیشی گیرند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گروه دیگری از ایرانیان اما کوشیدند با زنده نگاه داشتن واژه‌های اصیل فارسی، فرهنگ ایران را از نابودی نجات دهند. سرآمدترین و ماناترین فردی که در این راه کوشش کرد و بسی رنج برد، فردوسی بود. شاهنامه‌ی فردوسی، گنجینه‌ای گرانبها و بی‌همتا از واژه‌های فارسی است. شگفتا که با گذر هزار سال از سرودن شاهنامه، این کتاب هنوز برای ما ایرانیان به‌خوبی قابل فهم و درک است و واژه‌های به‌نسبت اندکی در آن وجود دارد که مهجور و منسوخ شده باشند و برای درک معنی آنها، نیاز به مراجعه به پاورقی‌های شاهنامه باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با روی کار آمدن رضاخان در ایران، توجه به فرهنگ و تمدن ایران باستان به عنوان ایدئولوژی حکومت، سرلوحه‌ حاکمیت وقت قرار گرفت و استفاده از واژه‌های فارسی و روی‌گردانی از واژه‌های عربی، به مبنای نوشتاری بسیاری از روشنفکران آن روز درآمد. حکومت و روشنفکران می‌کوشیدند از این راه، تحقیر تاریخی اعراب نسبت به ایرانیان را جبران کنند و به دوران عظمت و اقتدار تاریخی خود بازگردند. این کوشش تا به امروز ادامه یافته و رگه‌های آن در نوشته‌های بسیاری از روشنفکران و نویسندگان ایران امروز دیده می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برخی نویسندگان در این راه، به دامن افراط درغلتیده و در این زمینه آنچنان زیاده‌روی کرده‌اند که فهم نوشته‌های آنان بسیار مشکل و ملال‌آور شده است. به عنوان مثال، جلال‌الدین کزازی، چنان در این امر افراط کرده است که خواننده به‌جای تمرکز بر هدف مقاله یا نوشته‌ی او، ناگزیر است در فاصله‌ی خواندن هر دو سه کلمه، به پاورقی رجوع کند تا معنی واژه‌های مهجور و فراموش‌شده و دور از ذهنی را که کزازی فراوان در نوشته‌هایش به‌کار می‌برد دریابد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کسانی نظیر کزازی فراموش کرده‌اند اولین کارکرد زبان، برقراری "ارتباط میان دو نفر" است. وقتی واژه‌هایی در گفتار و نوشتار یک انسان به‌کار برده شود که زبان و منظور او را برای طرف مقابل، غیر قابل فهم سازد، ارتباط‌گیری دوسویه، مشکل یا حتی متوقف می‌شود؛ درست مانند زمانی که دو انسان از دو کشور مختلف با دو زبان متفاوت با یکدیگر گفت‌وگو کنند! طبیعی است که هیچ‌یک زبان طرف دیگر را نمی‌فهمد و قادر به ارتباط با دیگری نیست. زیاده‌روی در به‌کارگیری واژه‌های فراموش‌شده‌ی فارسی و پرهیز وسواس‌گونه از به‌کارگیری "هر واژه‌ی عربی"، زبان گفتار و نوشتار را نامفهوم می‌سازد؛ زیرا بسیاری از واژه‌های عربی در زبان ایرانیان امروز رایج‌اند و برای قابل فهم کردن زبان گفتاری یا نوشتاری، چاره‌ای جز کاربرد آنها نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.iranian.be/"&gt;ایرانیان بلژیک&lt;/a&gt; اما در این زمینه همت کرده‌اند و &lt;a href="http://www.iranian.be/start/Parsi-Begoo.pdf"&gt;سیاهه‌ی بلندبالایی از واژه‌های فارسی&lt;/a&gt; تهیه کرده‌اند تا به عنوان جایگزین واژه‌های عربی در زبان نوشتاری نویسندگان ایرانی به‌کار رود. مهم‌ترین ویژگی این فهرست، روانی و رسایی واژه‌ها و وسواس در نزدیکی واژه‌ها به زبان امروز ایرانیان و پرهیز از افراط در زمینه‌ی معادل‌یابی است. همین ویژگی مهم و کلیدی باعث شده است، استفاده از این واژه‌ها نه تنها نوشته را زیبا و چشم‌نواز کند بلکه مفهوم و منظور نویسنده را نیز به آسانی به خواننده منتقل نماید. همت ایرانیان بلژیک بلند و رویکردشان در اعتدال و میانه‌روی پایا باد! امید که وبلاگ‌نویسان ایرانی نیز در این راه همت کنند و با استفاده از این واژه‌های اصیل ایرانی، به زنده نگاه داشتن زبان و فرهنگ ایرانی کمک کنند. اینچنین باد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;u&gt;افزونه&lt;/u&gt;:&lt;br /&gt;بخشی از &lt;a href="http://www.persianacademy.ir/fa/pishvand.aspx"&gt;آیین نگارش&lt;/a&gt; تدوین‌شده‌ی فرهنگستان زبان و ادب فارسی.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6282003-2531117057949005472?l=www.borjian.info' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.borjian.info/feeds/2531117057949005472/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=6282003&amp;postID=2531117057949005472" title="9 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/2531117057949005472?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/2531117057949005472?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.borjian.info/2010/04/blog-post_08.html" title="همت ایرانیان بلژیک بلند باد!" /><author><name>مسعود بُرجيان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08158304306012376604</uri><email>borjian@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="16197483118446931001" /></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;Ak8GRXw_fip7ImA9WxFSEEo.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-6282003.post-7973190797468883139</id><published>2010-04-04T23:45:00.008+04:30</published><updated>2010-04-12T17:57:04.246+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-04-12T17:57:04.246+04:30</app:edited><title>من و عماد بهاور؛ یادی از آن روزها ...</title><content type="html">&lt;img style="float:left; margin:10px 10px 10px 10px;width: 200px;" src="http://borjian.us/image/Emad-Bahavar.jpg" border="0"&gt;من و عماد بهاور، هم‌دانشگاهی بودیم. هم‌ورودی بودیم. سال 76 وارد دانشگاه شدیم؛ همان سالی که خاتمی رئیس‌جمهور شد و سیاست روز، درست مثل آتشفشان، فوران کرد و همه جا را پوشاند؛ همه چیز زیر چتر سیاست قرار گرفت؛ سیاست، اصلی‌ترین دلمشغولی ایرانیان شده بود.&lt;br /&gt;من مهندسی مکانیک می‌خواندم و عماد، مهندسی صنایع. اولین بار که عماد را دیدم، موقع ناهار توی غذاخوری دانشگاه بود. عماد با آن هیکل لاغر و قد بلند، همراه یکی از دوستانش به سمت متصدی آشپزخانه می‌رفت تا غذا بگیرد. من هم همراه دوستی، پشت میز نشسته بودم و غذا می‌خوردم و به دانشجویانی که وارد غذاخوری می‌شدند، نگاه می‌کردم. دوستم گفت: «این رو می‌شناسی؟». گفتم «نه، کیه؟». گفت «عماد بهاور؛ تهرونیه؛ خونه‌شون آفریقاست؛ عضو نهضت آزادیه؛ حواست که هست؟». گفتم «باشه؛ دارم‌اش.».&lt;span class="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من سیاسی بودم؛ تا آنجا که یادم می‌آید، دست‌کم از نه سالگی سیاسی بودم. اخبار سیاسی سیما به‌خصوص اخبار جنگ را دنبال می‌کردم. مادرم نهیب می‌زد که بروم سر سفره‌ی شام. من هم با اکراه می‌رفتم، اما زیرچشمی به صفحه‌ی تلویزیون سیاه-سفید 14 اینچ خانه‌مان چشم می‌دوختم و آخرین وضعیت نیروهای ایران و عراق در جبهه‌ها را دنبال می‌کردم. اخبار دولت و مجلس را هم دنبال می‌کردم. مهندس موسوی و کروبی را خوب به یاد دارم. آن روزها، مهندس موسوی، هنگام حرف زدن، زیاد مکث می‌کرد. بین جملات مکث می‌کرد و با یک صدای کشدار "اِ مانند"، دیگران را منتظر می‌گذاشت تا جمله‌ی بعدی را تمام کند یا کلمه‌ی بعدی جمله را بیان کند؛ انگار، دنبال کلمه‌ی مناسب می‌گشت یا دنباله‌ی حرف یادش رفته بود. شیوه‌ی سخن گفتن مهندس موسوی، این روزها، تغییر کرده است. از آن صدای کشدار بین کلمات و جملات خبری نیست؛ شاید همین کلمه‌ی "چیز" که هنگام عصبی‌شدن زیاد به‌کار می‌برد، جای آن را گرفته است. چه کسی در خانه‌ی ما سیاسی بود؟ هیچ‌کس! دقیقاً هیچ‌کس. من اما سیاسی بودم. بعدها، بارها و بارها از مادرم و دیگران می‌شنیدم که می‌گفتند: «این بچه به کی رفته که اینجوریه؟ بچه برو دنبال نون که خربزه آبه؛ به تو چه تو مملکت چی می‌گذره؟ کی میاد و کی میره؟».&lt;br /&gt;من اما گوشم بدهکار این حرف‌ها نبود. مخفیانه و دور از چشم مادر، می‌خواندم و می‌خواندم و می‌خواندم. مادرم به بزرگ‌ترهای فامیل شکایت کرد که کتاب‌های شریعتی می‌خواند و گاهی می‌گوید "چپی" شده است. آنها مرا نصیحت می‌کردند، اما فایده‌ای نداشت. "چپی"، آن روزها، نام دیگر "نیروهای خط امام" بود که بعدتر "دوم خردادی و اصلاح‌طلب" نامیده شدند. اما در ذهن مادرم، "چپی"، همان کمونیست‌ها و مارکسیست‌ها و فدایی‌های اول انقلاب بودند که بسیاری‌شان به زندان افتادند و اعدام شدند. مادرم گمان می‌کرد من از جنس همان‌ها هستم و همان سرنوشت در انتظار من است. من اما مادر را آرام می‌کرد. اما او همچنان ناآرام بود. از ناراحتی به خود می‌پیچید و خواب‌های آشفته می‌دید. قبولی در دانشگاه و دور شدن از محیط خانه، فرصتی بود تا فعالیت‌های سیاسی‌ام را آشکارا پی بگیرم. مادرم، هرگز از فعالیت‌ها من در دوران دانشگاه باخبر نشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیدن عماد بهاور در غذاخوری دانشگاه، اولین برخورد من با عماد بود. ما سیاسی بودیم. از همان اولین روز قبولی در دانشگاه و آغاز ترم تحصیلی، دنبال بچه‌های سیاسی بودیم. وقتی آنها را پیدا می‌کردیم، زیر نظرشان می‌گرفتیم تا خط و ربط‌شان را پیدا کنیم و بفهمیم هوادار کدام گروه سیاسی هستند. جلسان بزرگداشت شریعتی یا کانون‌های دانشجویی که به نشر افکار شریعتی، همت کرده بودند، بهترین مکان برای شناسایی دانشجویان سیاسی بود؛ انجمن اسلامی دانشگاه به‌دست نیروهای راست افتاده بود و تفاوتی با جامعه‌ی اسلامی و بسیج دانشجویی نداشت. تنها مکان، همان جلسات شریعتی بود؛ انگ هواداری از نهضت آزادی، روی پیشانی عماد حک شده بود. آن روزها، عضویت یا حتی هواداری از نهضت آزادی، جرم بزرگی بود؛ می‌توانست پیامدهای سیاسی یا حتی تحصیلی سنگینی داشته باشد. عماد، همواره عضویت و هواداری از نهضت را انکار می‌کرد. اطمینان داشتم که دروغ می‌گوید، اما به رویش نمی‌آوردم. ما هوادار سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی بودیم. درست مثل سازمان فکر می‌کردیم، درنتیجه نسبت به نهضت و سوابق آن، موضع انتقادی داشتیم. سازمان، حتی در زمانی که مؤتلفه در برابر نهضت آزادی و سوابق آن، سکوت می‌کرد، باز یک‌تنه به میدان می‌آمد و به عملکرد نهضت در ابتدای انقلاب، حمله می‌کرد. سازمان، گویی، دفاع از عملکرد نیروهای اسلامی در اوائل انقلاب و انتقاد به عملکرد نهضت آزادی در سال‌های اول انقلاب را از تعهدات سیاسی خود می‌دانست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من و عماد با اینکه هر دو طرفدار خاتمی و جبهه‌ی دوم خرداد بودیم و هر دو در تمامی حرکت‌ها و اعتراض‌های اصلاح‌طلبانه، دوشادوش یکدیگر شرکت می‌کردیم اما مرزبندی‌های مشخصی با یکدیگر داشتیم. به یاد ندارم هیچ‌گاه در مورد این اختلاف‌های سیاسی، بحثی جدی میان ما درگرفته باشد چه برسد به اینکه بگو مگو کرده باشیم. همواره به هم احترام می‌گذاشتیم و حرمت یکدیگر را نگه می‌داشتیم. گاهی البته متلک کوچکی به هم می‌انداختیم؛ البته "گاهی"، آن هم در حد "گذرا". شاید در کل دوران دانشجویی، این متلک‌ها به تعداد انگشتان یک دست هم نرسید.&lt;br /&gt;عماد، هوادار نهضت شناخته می‌شد. همین باعث می‌شد با ما همکاری کند اما فاصله‌ی خود را با ما حفظ کند. در جمع ما حضور آشکاری نداشت؛ این خواسته‌ی خودش بود. می‌گفت: «نمی‌خواهم حضور من باعث هزینه پرداختن شما شود؛ نمی‌خواهم انگی به پیشانی شما بخورد و مجبور شوید در موضع دفاعی قرار بگیرد.». عماد سعی می‌کرد در پشت پرده، جایی که چشم‌های نامحرم نباشد، یار و همراه ما باشد. انصافاً هم خوب کار می‌کرد. در نشریه‌ی "پیام سروش" اُرگان رسمی "انجمن دانشجویان پیرو خط امام" مقاله می‌نوشت. عماد، برای اینکه بدون پرداخت هزینه‌ی اضافی، به فعالیت بپردازد، به همراه دوستانش، "کانون فیلم" دانشگاه را تأسیس کرد. فیلم‌های روز دنیا را پخش می‌کردند و جلسات خوب و پربار و پررونقی داشتند. عماد، بار فرهنگی دفاع از دوم خرداد را به دوش می‌کشید. با "انجمن توسعه‌ی اسلامی"، دیگر تشکل اصلاح‌طلب دانشگاه هم همکاری می‌کرد. عماد، نمونه‌ی یک فعال سیاسی فداکار بود که هر جا می‌توانست باری از زمین بردارد مضایقه نمی‌کرد. من همواره در دلم به دیده‌ی تحسین به او نگاه می‌کردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هنگامی که دانشگاه را تمام کردم، دوست دیگری دبیر انجمن شد: محسن بنایی‌فرد که اکنون در سوئد زندگی می‌کند. دوران کوتاه دبیری او به پایان رسید و عماد بهاور با رأی قاطع اعضای انجمن، دبیر انجمن شد. من سال 80 دانشگاه را تمام کردم؛ همزمان با پایان دور اول ریاست‌جمهوری خاتمی؛ جامعه، آن روزها تغییر کرده بود. حملات روزافزون جناح راست، گروه‌های سیاسی اصلاح‌طلب را به یکدیگر نزدیک کرده بود. سازمان و نهضت هم به یکدیگر نزدیک شده بودند و از چنگ و دندان نشان دادن‌های قدیمی خبری نبود. آن روزها، عماد راحت می‌توانست به انجمن دانشجویان پیرو خط امام، رفت و آمد کند و حتی دبیر انجمن شود. من از عماد کمتر خبر داشتم. درگیر زندگی و وام و قسط شده بودم. دورادور اخبار انجمنی را که خود بانی اصلی تأسیس آن بود پیگیری می‌کردم. بچه‌ها، در درگیری‌ها و رقابت‌ها، به من زنگ می‌زدند و از من کمک و راهنمایی می‌خواستند. من اما از دانشگاه دور بودم و از جزئیات بی‌خبر. کمتر می‌توانستم کمکی کنم. آرام آرام تماس‌ها کم شد و من بی‌خبرتر از قبل شدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عماد به تهران برگشت. کار می‌کرد. می‌شنیدم که کنار پدرش کار می‌کند. کمی که گذشت، مثل همه‌ی ما که آرزوی تحصیل در رشته‌ی علوم سیاسی داشتیم، نشست به درس خواندن. کارشناسی ارشد علوم سیاسی قبول شد. از آن به بعد، هم کار می‌کرد و هم درس می‌خواند. نام عماد کم‌کم سر از روزنامه‌ها درآورد. عماد در روزنامه‌های سراسری مقاله می‌نوشت و انصافاً خوب می‌نوشت. عماد، مایه‌ی مطالعاتی خوبی داشت. حضور در تهران هم، مثل همیشه، کارساز بود. تهران، نیروی سیاسی را در کانون توجه قرار می‌دهد. حضور و فعالیت در تهران، اصلاً قابل مقایسه با فعالیت در شهرهای دیگر نیست. حمزه غالبی و عماد بهاور تا آن هنگام که با شور و حرارت، در یزد فعالیت می‌کردند، نام و نشانی نداشتند. اما حضور هر دوی آنها در تهران، وضعیت‌شان را دگرگونه کرد. همین موضوع، هم به عماد در گسترش فعالیت‌هایش کمک کرد و هم به حساسیت روزافزون نسبت به او دامن زد. شهرت و زندان، دو روی سکه‌ی فعالیت سیاسی در "تهران" است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عماد این روزها سخت گرفتار است؛ دلم زیاد برای او تنگ می‌شود. یاد خانه‌ی دانشجویی او در یزد می‌افتم که مثل بسیاری از خانه‌ها دانشجویی، ریخت و پاش بود. به اتاق مستقلی که عماد در آن خانه‌ی دانشجویی داشت و به تختخوابی که  بر روی آن می‌خوابید و به حس که آن روزها نسبت به او داشتم و با خود می‌گفتم، عماد عجب آدم پولدار و نازپرورده‌ای است؛ اتاق اختصاصی و تخت اختصاصی و کامپیوتر و .... بیانیه‌ی انجمن به مناسبت ترور حجاریان را به اتفاق هم در همان اتاق تایپ کردیم. من اشکالاتم را از او می‌پرسیدم: «عماد! این خط‌های قرمز زیر این کلمات چیه؟ چرا برای بعضی هست و برای بعضی نیست؟» و عماد آرام و باحوصله پاسخ می‌داد: «این‌ها کلماتیه که خود وُرد می‌شناسه و برای همین زیرشون خط می‌ذاره. گیر نده. تو پرینت مشخص نمی‌شه.».&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عماد! کجاست آن روزهای سراسر صداقت و شور و نشاط؟ کجاست آن عرق‌ریزان روزهای گرم یزد و فریادهای اصلاح‌طلبانه‌ی ما؟&lt;br /&gt;عماد! درست گفتی: «ما "انتخاب" کردیم؛ چیزی به ما "تحمیل" نشد.».&lt;br /&gt;عماد! تو ما را سربلند کردی. همه‌ی ما را؛ همه‌ی آن دانشجویانی که در آن سال‌ها، جوانی و زندگی و درس و تمام اوقات تفریح و عشق و حال‌شان را پای فعالیت سیاسی و اهداف اصلاح‌طلبانه‌شان هزینه کردند. اما این‌ها کافی نبود. ما «انتخاب» کرده بودیم. به قول تاج‌زاده، کاخ و زندان، دو سوی فعالیت سیاسی است و امروز تو گرفتار زندان‌ای. صبر و استقامت‌ات، خیالم را راحت می‌کند؛ اما هرگز نمی‌توانم لحظه‌ای از رنجی که می‌کشی غافل شوم. درود بر تو عماد که ثابت کردی "مرد" این میدانی؛ درود بر تو عماد بهاور!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6282003-7973190797468883139?l=www.borjian.info' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.borjian.info/feeds/7973190797468883139/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=6282003&amp;postID=7973190797468883139" title="5 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/7973190797468883139?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/7973190797468883139?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.borjian.info/2010/04/blog-post_04.html" title="من و عماد بهاور؛ یادی از آن روزها ..." /><author><name>مسعود بُرجيان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08158304306012376604</uri><email>borjian@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="16197483118446931001" /></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;D0YDQnw9eip7ImA9WxFSFUw.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-6282003.post-4718148770996223316</id><published>2010-04-03T00:01:00.008+04:30</published><updated>2010-04-17T19:09:33.262+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-04-17T19:09:33.262+04:30</app:edited><title>غضنفرهای جنبش سبز ایران!</title><content type="html">&lt;img style="float: left; margin: 10px;" src="http://borjian.us/image/Caspian-Makan.jpg" border="0"&gt;سفر کاسپین ماکان (نامزد ندا آقا سلطان) به اسرائیل جنجال زیادی به‌پا کرده است. ماکان به دعوت شبکه‌ی دوم تلویزیون اسرائیل به این سرزمین سفر کرده و به گفته‌ی خودش، تقاضا کرده تا ملاقاتی بین او و شیمون پرز، رئیس‌جمهور فعلی اسرائیل ترتیب داده شود. ماکان، هدف خود از این سفر را انسان‌دوستانه و در راستای جلوگیری از حمله‌ی نظامی احتمالی اسرائیل به ایران عنوان کرده است. واکنش‌ها به این سفر را می‌توان به سه دسته‌ی کلی تقسیم کرد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نخست، واکنش سایت جرس و برخی نویسندگان آن نظیر مسیح علی‌نژاد یا سید ابراهیم نبوی که اعلام کردند کاسپین ماکان نماینده جنبش سبز نیست و سفر او ربطی به جنبش سبز ندارد. واکنش خانواده‌ی ندا آقا سلطان نیز از همین جنس بود. آنها نیز ضمن انتقاد از سفر ماکان به اسرائیل و دلیل عنوان‌شده‌ی ماکان برای این سفر، از او دعوت کردند از رابطه‌ای که با ندا آقا سلطان داشته است، سوء استفاده نکند. در یک کلام در این رشته از واکنش‌ها، سفر ماکان به طور کامل تخطئه و محکوم گردید. (&lt;a href="http://www.rahesabz.net/story/12619/"&gt;+&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://www.rahesabz.net/story/12628/"&gt;+&lt;/a&gt;)&lt;span class="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوم، واکنش کسانی بود که سفر به اسرائیل را انتخاب شخصی کاسپین ماکان دانسته و با انتقاد از مخالفان و منتقدان این سفر، انتخاب شخصی ماکان را جزئی از حوزه‌ی آزادی فردی او عنوان کرده و دیگران را از دخالت در حوزه‌ی شخصی او و تعیین تکلیف برای وی برحذر می‌داشتند. آنان، با طرح این موضوع که «مگر کاسپین ماکان خود را نماینده‌ی جنبش سبز معرفی کرده بود که اکنون عده‌ای تکرار می‌کنند که او نماینده‌ی جنبش سبز نیست» به انتقاد از گروه نخست می‌پرداختند. گروه دوم از زاویه‌ی دیگری نیز به موضوع سفر نگاه می‌کرد. آنان موضوع «اسرائیل» را موضوعی کلیدی در سیاست خارجی ایران دانسته و ضمن انتقاد از روند موضع‌گیری حکومت کنونی ایران در طی سی سال گذشته، خواستار اعلام برائت جنبش سبز از عملکرد حکومت در زمان کنونی و تصحیح این روند در آینده و احترام به نظام حقوقی حاکم بر جهان می‌شدند. (&lt;a href="http://aghaejaze.wordpress.com/2010/03/27/caspian-makan/"&gt;+&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://pargar.persianblog.ir/post/288/"&gt;+&lt;/a&gt;)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سوم، واکنش کسانی بود که با اشاره به مرگ ندا آقا سلطان در ایران و محمد الدوره در فلسطین و سفر نامزد ندا به اسرائیل و سفر پدر محمد به ایران به مقایسه‌ی این دو سفر و بررسیدن وجوه تشابه این دو ماجرا پرداختند. (&lt;a href="http://aminbozorgian.blogfa.com/post-80.aspx"&gt;+&lt;/a&gt;)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما به‌راستی چگونه باید به این سفر نگریست؟ آیا کاسپین ماکان ابتدا می‌بایست با سران جنبش سبز یا نمایندگان فکری آنان، مشاوره می‌کرد و پس از تأیید آنان دست به این سفر می‌زد؟ آیا او امکان دسترسی به سران جنبش و مشاوره با آنان را داشته است؟ آیا اصولاً کسی یا کسانی می‌توانند ادعا کنند که نماینده‌ی فکری جنبش سبز هستند و کنش‌های بازیگران جنبش باید با آنان هماهنگ شود؟&lt;br /&gt;یا اینکه کاسپین ماکان حق داشته است بر اساس آنچه خود صحیح می‌پنداشت به سفر به اسرائیل دست بزند و از حق آزادی فردی خود استفاده کند و انتقاد به او به مثابه نقض حق آزادی فردی او تلقی می‌شود؟&lt;br /&gt;یا اینکه تدارک این سفر، انتقام طرف اسرائیلی از ایران در ماجراهای ریز و درشت مربوط به اسرائیل و فلسطین بوده و ماکان، دانسته یا نادانسته در این دام گرفتار شده و به عنوان بازیگر وارد صحنه شده است و این سفر ضدحمله‌ی اسرائیل به ایران بوده است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به گمان من، سفر ماکان به اسرائیل خطای بزرگی بوده که او مرتکب شده و با این سفر و آن دیدار که به تقاضای خود او صورت گرفته، جنبش سبز را گرفتار کرده و با بهانه دادن به دست مخالفان، آن را آماج حملات ساخته است. از دید کارکردی و نتیجه‌گرایی، این سفر نه تنها دستاوردی برای جنبش سبز نداشته و در ممانعت از تصمیم احتمالی اسرائیل برای حمله به ایران مؤثر نبوده (زیرا تصمیم‌گیری اسرائیل در این زمینه، قطعاً تحت تأثیر این سفر نخواهد بود و موکول به نظر سطوح بالای سیاسی-امنیتی آن خواهد داشت)، بلکه با خلع سلاح جنبش سبز در دفاع از حقوق پایمال شده‌ی ملت فلسطین، مشروعیت و مقبولیت جنبش در سطح عموم را به‌شدت مخدوش کرده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از این نگاه، سفر ماکان به اسرائیل، با موضع‌گیری اکبر گنجی درباره‌ی امام زمان، قابل مقایسه است. اکبر گنجی در مصاحبه با بی‌بی‌سی در پاسخ سؤال مجری در مورد نظر او درباره‌ی امام زمان، پاسخ داد اعتقادی به وجود امام زمان ندارد و طرح موضوع امام غایب، ناشی از رقابت و درگیری مالی بر سر میراث امام یازدهم شیعیان بوده است. پاسخ اکبر گنجی، درست همان ضربه‌ای را به جنبش وارد کرد که سفر کاسپین ماکان؛ فردای مصاحبه‌ی گنجی، بسیاری از مردم مذهبی و هوادار جنبش سبز با واکنش تند و عصبی و با صراحت از جنبش سبز و بنیان‌های فکری آن، اعلام برائت می‌کردند. به گمان آنان، امثال اکبر گنجی، نمادهای فکری جنبش سبز هستند و نظر آنان، نظر غالب در جنبش سبز است. آنان با این نگاه از جنبش سبز رو برگرداندند. تا آنجا که من به یاد دارم، در آن زمان، هیچ کس نظر اکبر گنجی را حق فردی او ندانست و جز منتقدینی نظیر مهاجرانی که از موضع گنجی اعلام برائت کردند، واکنش دیگری به مصاحبه‌ی او نشان داده نشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پرسش اینجاست: اکنون که اکبر گنجی و کاسپین ماکان، از "نمادهای جنبش سبز" محسوب می‌شوند تا کجا می‌توانند با تکروی در برابر موضوعات مختلف واکنش نشان دهند؟ آیا انتقاد به آنان، نقض حوزه‌ی آزادی فردی آنها و عدم بردباری در برابر کثرت نظری هوادارن جنبش محسوب می‌شود؟ واقعیت این است که این گونه نیست. اگر بپذیریم جنبش سبز، جبهه‌ای متکثر از نیروهای مختلف و متفاوت و حتی متضاد فکری است و این موضوع را حُسن بزرگ جنبش بدانیم که عملاً با تکیه به این گستره‌ی هوادار، همچنان زنده و سرپا است، نمی‌توان از نکته‌ای دیگر را نادیده گرفت و آن زنده ماندن جنبش به شرط "همگرایی" نیروهای حاضر در جنبش و احترام آنان به "جمع‌بندی" رهبران و نیروهای درگیر و فعالیت در چارچوبی است که رهبران جنبش برای "تعریف جنبش سبز" طرح کرده‌اند. آزادی فردی و واکنش شخصی، حق هر نیروی حاضر در جنبش است، اما تا آنجا که به "واگرایی" جنبش و تکه‌تکه شدن آن و "نقض چارچوب تعریفی جنبش" آسیبی نزند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زنده ماندن حق هر فرد و از بنیان‌های حقوق بشر است؛ اما این حق تا زمانی محترم است که به "انهدام بنیان‌های سیاسی کشورها و بی‌نظمی اجتماعی" منجر نشود؛ در صورت بروز این وضعیت، کشورها دست به کشتار دشمنان متجاوز یا شورشیان داخلی خواهند زد. تعریف دشمن متجاوز روشن است، اما در تعریف مصداق شورشی می‌توان چون و چرا کرد. شورشی، مفهومی ذهنی و نظری است و به درک و فهم و برداشت عمومی مردم یک کشور بستگی دارد. اما نمی‌توان این واقعیت را نادیده گرفت که در موارد بسیاری، مردم یک کشور، گروهی را شورشی پنداشته و آنان را ناگزیر از توبه یا اِعمال مجازات مرگ می‌دانند. جنگ‌های پیشگیرانه نیز واقعیتی عریان‌تر را به نمایش می‌گذارند. مردمی کشته می‌شوند تا مردم بیشتری از کشتار در امان مانند. "حق حیات" به خاطر واقعیت‌های سیاسی نقض می‌شود. قوانین جاری در دنیای سیاست، با دنیای فردی بسیار متفاوت است. دنیای سیاست، لزوماً بر مجموعه‌ای از حقوق تک‌تک افراد بنا نمی‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اکبر گنجی و کاسپین ماکان تا آنجا حق دارند از "آزادی فردی" خود استفاده کنند که واقعیت وجودی جنبش سبز، قربانی نظرات فردی آنان نشود. این، انکار واقعیت متکثر نیروهای حاضر در جنبش نیست؛ بلکه لزوم همگرایی و احترام به چارچوب فکری‌ای است که هویت جنبش را تعریف می‌کند. زنده ماندن جنبش، در گرو جلب پشتیبانی اکثریت مردم ایران دارند. مردمی که دلبستگی‌های مذهبی و سیاسی دارند و معتقد به وجود امام زمان و متنفر از وجود اسرائیل هستند. موضوع امام زمان، مهم‌ترین موضوع مذهبی مطرح در جنبش سبز نیست. موضوع اسرائیل، مهم‌ترین موضوع سیاسی مطرح در جنبش سبز نیست. بلکه موضوعی دست چندم است؛  حتی اگر به حل تدریجی این موضوع نیز معتقد باشیم، قطعاً اولین گام در این راه، سفر به اسرائیل و دیدار با رئیس‌جمهور آن نیست.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6282003-4718148770996223316?l=www.borjian.info' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.borjian.info/feeds/4718148770996223316/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=6282003&amp;postID=4718148770996223316" title="4 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/4718148770996223316?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/4718148770996223316?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.borjian.info/2010/04/blog-post_03.html" title="غضنفرهای جنبش سبز ایران!" /><author><name>مسعود بُرجيان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08158304306012376604</uri><email>borjian@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="16197483118446931001" /></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;C0MERX87fip7ImA9WxFSFE4.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-6282003.post-3542849568397304109</id><published>2010-04-02T09:58:00.005+04:30</published><updated>2010-04-16T19:53:24.106+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-04-16T19:53:24.106+04:30</app:edited><title>صد سال سیاه برنگردی ای سال ... بخش پایانی</title><content type="html">سال 88 از سخت‌ترین سال‌های عمرم بود. در طول تمامی این یک سال، سایه‌ی نگرانی از رکود صنعت و تعطیلی شرکت و بیکاری بر سر ما سنگینی می‌کرد. سال 88، دست‌کم در عرصه‌ی تولید فولاد، سال رکود و تعطیلی بسیاری از پروژه‌های بزرگ و کوچک بود. صنعت ایران، اولین نقطه‌ای بود که از تحریم‌های بین‌المللی آسیب دید؛ تحریم‌هایی که از ابتدای سال 85، آشکارا بسیاری از بخش‌های پروژه‌های صنعتی را فلج کرده بود و این در حالی بود که مردم عادی کوچه و بازار، شاد و خندان از اینکه تحریم‌های بین‌المللی هیچ اثری بر جامعه‌ی ایران نداشته است، پوزخند می‌زدند؛ چهار سال وقت لازم بود تا آنان نیز طعم تلخ و تحقیرآمیز تحریم‌ها را به چشم خویش ببینند؛ پیش‌بینی ما درست از آب درآمد: مردم عادی هنگامی اثر تحریم را تأیید خواهند کرد که آن را از نزدیک لمس کنند: زمانی که سیب‌زمینی و پیاز گران و بنزین کمیاب شود و بهای نیازهای اولیه‌ی زندگی، روز به روز بالاتر رود و در یک کلام زندگی عادی و روزانه‌ی آنها دچار اختلال و مشکل شود.&lt;span class="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پروژه‌های بزرگ صنعتی در ایران، محتاج فناوری کشورهای خارجی و واردات تجهیزات از آنهاست. ایران در بسیاری از زمینه‌ها، هنوز به فناوری بومی دست نیافته است؛ ناگزیر تا هنگامی که کارشناسان خارجی، به عنوان طراحان و مشاوران ارشد، دانش فنی خود را در این پروژه‌ها به‌کار نگیرند، عملاً پروژه‌ای آغاز نخواهد شد. حتی اگر این مرحله نیز به خوبی بگذرد، اگر کشورهای خارجی از ارسال تجهیزات به ایران خودداری کنند، باز پروژه با مشکل برخورد کرده و به احتمال زیاد متوقف یا حتی تعطیل خواهد شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اولین‌بار که طعم تحقیرآمیز قانون تحریم‌ها را به چشم دیدم، سال 82 بود. یکی از شرکت‌های بزرگ کره‌ی جنوبی، مناقصه‌ی طرح توسعه‌ی ذوب آهن اصفهان را برنده شده بود و من نیز در آن زمان با کارشناسان این شرکت، روی همین پروژه کار می‌کردم و هماهنگ‌کننده‌ی چندین بخش از پروژه بودم. در جلسات مختلفی که داشتیم، یک کتاب طراحی در زمینه‌ی نوار نقاله‌ها (تسمه نقاله‌ها) در دست‌شان می‌دیدم. به‌ظاهر کتاب کامل و خوبی بود، چون در بیشتر مواردی که ابهامی پیش می‌آمد به آن مراجعه می‌کردند و مشکل برطرف می‌شد. کارشناسان کره‌ای، نسبت به اسناد و مدارکی که دانش فنی‌شان محسوب می‌شد به‌شدت حساس بودند و هرگز حاضر نبودند آنها را در اختیار طرف ایرانی قرار دهند تا حتی یک کپی از آن مدارک تهیه کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جالب اینکه در مناقصه‌هایی که برای پروژه‌های بزرگ صنعتی انجام می‌شود و شرکت‌های داخلی و خارجی، هر دو در آن شرکت می‌کنند، در شرایط مساوی از نظر توانایی ساخت و نصب تجهیزات و قیمت اعلام شده برای انجام پروژه، ترجیح داده می‌شود تا پروژه به شرکت‌های خارجی واگذار شود تا از این راستا، دانش و فناوری روز دنیا، به کارشناسان داخلی منتقل شود. اما این انتقال دانش فنی، معمولاً سرنوشت تأسف‌باری پیدا می‌کند. یک نمونه از آن، همان است که اشاره کردم. کارشناسان کره‌ای از تحویل یک کتاب در زمینه‌ی نوار نقاله‌ها که در بخش صنعت، جزو مهندسی عمومی محسوب می‌شود (یعنی دانش فنی محاسبات و ساخت و نصب آن، چیز پیچیده و پنهان و محرمانه‌ای نیست و هر مهندس مکانیک با مطالعه و صرف وقت کافی و اندوختن تجربه، می‌تواند در این زمینه، متخصص شود) امتناع می‌کردند و بدین ترتیب انتقال دانش و فناوری روز دنیا به مهندسان ایرانی انجام می‌شد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تصمیم گرفتم تا خودم دست به‌کار شوم و کتاب را تهیه کنم. بدیهی بود که باید کتاب را از خارج از ایران تهیه می‌کردم. موضوع را با مدیران شرکتی که در آن کار می‌کردم در میان گذاشتم؛ آنها هم استقبال کردند. در یک فرصت مناسب که کارشناسان کره‌ای مشغول استراحت و گپ و گفت بودند، مشخصات کتاب و ناشر آن را یادداشت کردم. کتاب در آمریکا و توسط یکی از معروف‌ترین و معتبرترین انجمن‌های تخصصی مهندسی انتقال مواد چاپ شده بود؛ مهندسی انتقال مواد، رشته‌ای دانشگاهی نیست؛ رشته‌ای تخصصی در عرصه‌ی صنعت است که گستره‌ی بزرگی از تجهیزات تولید محصولاتی نظیر فولاد و سیمان را دربر می‌گیرد و جزو شریان‌های حیاتی این واحدهای صنعتی محسوب می‌شود. انتقال مواد در این کارخانجات، نقش رگ‌های خونی بدن را بازی می‌کند و تنها با وجود آنهاست که خط تولید برپا می‌ماند. نوار نقاله‌ها از اصلی‌ترین زیر مجموعه‌های مهندسی انتقال مواد هستند.&lt;br /&gt;مشکل پرداخت پول به‌وسیله‌ی ویزا کارت را با هماهنگی با مدیران شرکت حل کردم. تنها کار باقیمانده، وارد شدن به سایت ناشر کتاب و سفارش آن بود. وقتی وارد سایت ناشر شدم و فرم درخواست را پر کردم، آدرس محل تحویل کتاب را ایران و شهر اصفهان معرفی کردم. بلافاصله پس از ارسال فرم، پیامی بر صفحه‌ی کامپیوتر ظاهر شد: کشور شما تحت تحریم قانون داماتو است و فروش کتاب به شما ممنوع است. پای کامپیوتر وارفتم. یعنی برای درخواست چنین کتابی که دانشی پیچیده و محرمانه محسوب نمی‌شد باید با چنین برخورد تحقیرآمیزی مواجه می‌شدم. چاره‌ای نبود. بلند شدم و به سر کار خودم رفتم اما هنوز پس از سال‌ها، طعم تلخ آن لحظه، در ذهنم به‌جا مانده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; کشور چین، برای برگزاری المپیک، بسیار تدارک دیده بود. از جمله، کارخانجات تولید فولادی در این کشور راه‌اندازی کرده بود تا پروفیل‌های فولادی مورد نیاز در سازه‌های فلزی طراحی‌شده برای برگزاری المپیک را تولید کنند. با پایان المپیک، تولیدات این کارخانجات با قیمت نازل، روانه‌ی  بازار فولاد دنیا شد و موجب افت قیمت فولاد گردید. با این اتفاق، شرکت‌های بزرگ تولید فولاد (نظیر ذوب آهن اصفهان و مجتمع فولاد مبارکه) با مشکل مواجه شدند و حتی به‌سختی قادر به تأمین هزینه‌های جاری خود بودند، چه رسد به هزینه‌های سرسام‌آور طرح‌های توسعه. اگرچه بقای بسیاری از این واحدهای صنعتی در گرو همین طرح‌های توسعه بود. در این میان، شرکت‌های معتبر خارجی از شرکت در مناقصه‌ها و انتقال دانش فنی و تحویل تجهیزات به ایران سر باز می‌زدند. هیچ‌کدام از بانک‌ها، حاضر به گشایش اعتبار نبودند، و در نتیجه تمامی خریدها باید به‌صورت نقدی انجام می‌شد. پروژه‌ها، حتی اگر قابل انجام بودند زیر سخت‌ترین فشارها جلو می‌رفتند.&lt;br /&gt;برای خرید تعدادی گیربکس صنعتی به یک شرکت آلمانی که سابقه‌ای طولانی در فروش تجهیزات به ایران دارد مراجعه شد. شرط اول این شرکت با وجود این همه سابقه و شناخت نسبت به ایران، واریز نقدی پول بود. این شرط پذیرفته شد. شرط دوم این بود که پس از واریز نقدی پول، تا هفت ماه هیچ تماسی با این شرکت گرفته نشود و بررسی درخواست موکول به گذشت این هفت ماه است. این شرط نیز پذیرفته است. اما در نهایت این شرکت به‌دلیل تحریم ایران و شرایط بین‌المللی، حاضر به فروش گیربکس به ایران نشد. &lt;br /&gt;شرکتی ایتالیایی، با وجود سابقه‌ی طولانی در ایران، از فروش برخی صافی‌های خطوط آب امتناع می‌کرد. دلیل این شرکت، تحریم ایران و کاربرد دوگانه (صنعتی و هسته‌ای) این صافی‌ها بود. در نهایت، پس از رایزنی‌های بسیار، پذیرفت که این صافی‌ها را به ایران بفروشد. منتها شرط کرد که آنها را درب کارخانه تحویل خواهد داد و اگر طرف ایرانی می‌تواند آنها را از درب کارخانه تا بنادر ایران حمل کند و به دام ناظران تحریم‌های بین‌المللی نیفتد بسم الله!&lt;br /&gt;یک شرکت ایتالیایی دیگر از فروش تعدادی توزیع‌کننده‌ی گریس که فناوری طراحی و ساخت ویژه‌ای دارند خودداری کرد، زیرا معتقد بود طبق قانون تحریم‌ها، فروش تجهیزاتی با کاربرد دوگانه (صنعتی و هسته‌ای) به ایران ممنوع است. اما واقعیت بدیهی صنعت این است که بسیاری از تجهیزات در تمامی واحدهای صنعتی، مشترک هستند. هر کارخانه‌ای دست‌کم یک سیکل بسته یا باز خنک‌کاری به‌وسیله‌ی آب دارد و ناگزیر محتاج صافی‌های خطوط آب است. هر کارخانه‌ای تجهیزاتی مکانیکی دارد که محتاج گریس‌کاری و توزیع‌کننده‌های گریس‌اند. هر کارخانه‌ای ....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عسلویه که روزگاری قطب صنعتی ایران محسوب می‌شد و هزاران نفر در آنجا مشغول کار بودند، عملاً تعطیل شده است. شرکت‌های خارجی از مشارکت در پروژه‌های توسعه‌ی میدان گازی پارس جنوبی انصراف داده‌اند. دیگر نه مشاوره‌ای در کار است و نه تحویل تجهیزاتی. پالایشگاهی که تا نیمه ساخته شده بود، به همین دلایل به حال خود رها شده است و نیمه‌کاره مانده است. پالایشگاهی که در مجاورت آن است به‌دلیل کهنگی و فرسودگی بسیاری از تجهیزات و امتناع طرف‌های خارجی از فروش آنها به ایران، با مشکلات جدی مواجه شده است. مدیران، تصمیم گرفته‌اند قطعات نوی پالایشگاه نیمه‌کاره را باز کنند و به‌جای قطعات فرسوده‌ی پالایشگاه قدیمی، به‌کار گیرند. پالایشگاه نو، تکه‌تکه شده و خرج ادامه‌ی حیات پالایشگاه کهنه شده است.&lt;br /&gt;بانک‌ها از هرگونه گشایش اعتبار خودداری می‌کنند و تنها امکان بازرگانان، خرید نقدی است. اما بازرگانان، چه از لحاظ توان مالی و چه از لحاظ عدم وجود کارشناسی ایرانی در کشور خارجی که بتواند کیفیت جنس مورد نظر را تضمین کند، قادر به خرید نقدی نیستند. پیش از این با گشایش اعتبار، به‌جای فروشنده و خریدار، بانک‌ها با یکدیگر طرف می‌شدند و اعتبار آنها، تضمین‌کننده‌ی تحویل کالا با کیفیت مناسب بود. واردات و صادرات به همین دلایل، عملاً قفل شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا پروژه‌ی بزرگی آغاز نشود، پروژه‌های کوچک زیرمجموعه‌ی آنها هم آغاز نخواهد شد و تا این اتفاق نیفتد بسیاری از شرکت‌های کوچک (و حتی گاهی بزرگ) نیز قادر به پروژه گرفتن و استخدام نیروی کار نخواهند بود. رکود صنعت و بیکاری، نتیجه‌ی مستقیم این وضعیت ناگوار است. حتی برای آنان که در شرکت یا مجموعه‌ای مشغول به کار بودند، حقوق‌ها دیر پرداخت می‌شد یا ماه‌ها به تأخیر می‌افتاد. مشکلات مالی کمر بسیاری از مهندسان و کارگران ایرانی را شکست. دود تحریم‌ها، پیش از همه به چشم مهندسان و کارگران ایرانی رفت و از آن هنگام تا کنون، کم نیستند افرادی که بر بی‌اثر بودن تحریم‌های بین‌المللی پوزخند می‌زنند. هنوز زمان باقی است تا مردم عادی کوچه و بازار نیز ابعاد این تحریم‌ها را درک کنند.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6282003-3542849568397304109?l=www.borjian.info' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.borjian.info/feeds/3542849568397304109/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=6282003&amp;postID=3542849568397304109" title="1 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/3542849568397304109?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/3542849568397304109?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.borjian.info/2010/04/blog-post.html" title="صد سال سیاه برنگردی ای سال ... بخش پایانی" /><author><name>مسعود بُرجيان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08158304306012376604</uri><email>borjian@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="16197483118446931001" /></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;C04NRH4yfSp7ImA9WxFXE0s.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-6282003.post-6262788031430520059</id><published>2010-03-22T09:04:00.005+04:30</published><updated>2010-05-20T17:56:35.095+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-05-20T17:56:35.095+04:30</app:edited><title>صد سال سیاه برنگردی ای سال ... بخش نخست</title><content type="html">سال 88 از سخت‌ترین سال‌های عمرم بود. این سال، برای من، در تمامی عرصه‌هایی که یک انسان در فاصله‌ی شروع و پایان سال طی می‌کند لبالب رنج و زجر و درد بود؛ از عرصه‌ی سیاست و فضای دهشتناکی که به‌یکباره به فاصله‌ی یک روز پس از برگزاری انتخابات جای آزادی و نشاط حضور در خیابان‌ها را گرفت بگیر تا عرصه‌ی مشکلات شخصی و کشاکش طلاق همسری که زندگی مرا به جهنمی تاریک و سوزان تبدیل کرده بود. از عرصه‌ی کار و اشتغال و نگرانی‌های روزافزون از رکود صنعت و تعطیلی تمامی پروژه‌های بزرگ و کوچک بگیر تا عرصه‌ی مشکلات مالی و کفگیری که هر روز به ته دیگ می‌خورد و گردنی که برای قرض گرفتن پول خم می‌شد.&lt;span class="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نوروز 88 که گذشت، جامعه آرام آرام از سکون و سکوت سال‌های اخیر بیرون آمد. مردم، پس از برگزاری انتخابات ریاست‌جمهوری چهار سال پیش سر در گریبان فروبرده بودند. برآمدن محمود احمدی‌نژاد و مشاهده‌ی عملکرد دولت او و ناتوانی مردم و نهادهای مردمی برای مقابله با اقدامات تنش‌زای هر روزه‌ این مجموعه، چاره‌ای جز صبر و تحمل باقی نگذاشته بود. انتخابات سال 88 فرصتی بود تا خطای بی‌اعتنایی و برج عاج‌نشینی و ایده‌آل‌گرایی سال 84 جبران شود و مجالی برای تنفس دوباره پدید آید. جامعه، گویی نرم نرمک از خواب رخوت برمی‌خواست و گفت‌وگوها در میان مردم آغاز می‌شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اشاره‌ها به مردی بود که در سال‌های جنگ ایران و عراق کشور را به‌خوبی اداره کرده بود و با وجود تمامی مشکلات ریز و درشت سیاسی و اقتصادی با مدیریت خود باعث شده بود کمترین فشار به گرده‌ی مردم وارد شود. نسل اول انقلاب او را خوب به یاد داشت. از او به نیکی یاد می‌کرد و او را می‌ستود. نسل دوم (هم‌سن و سالان من) خاطره‌ای کمرنگ اما دور از کژی از او داشت. نسل سوم اما حتی نام او را نشنیده بود. برای این نسل، تنها خاتمی نام‌آشنا بود. او بود که نماد اصلاح‌طلبی بود. میرحسین اما برای این نسل نمادی ناآشنا و غریب می‌نمود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میرحسین، نماد سال‌های دهه‌ی شصت بود. سال‌هایی که ایدئولوژی انقلاب و انقلابی‌گری تا درونی‌ترین روزنه‌های زندگی خصوصی شهروندان رخنه کرده بود. سال‌هایی که هر روز پیکر شهیدی در میان انبوه جمعیت گریان تشییع می‌شد و اگر زنی با پوششی اندکی متفاوت از کنار جمعیت می‌گذشت این مردم عادی بودند که با خشم بر سر او فریاد می‌کشیدند و او را به وقاحت و دهن‌کجی و بی‌اعتنایی به پیکر خونینی متهم می‌کردند که بر روی دست مردم به‌سوی گورستان روان بود. میرحسین نماد سال‌هایی بود که فریاد کشیدن بر سر آمریکا و دنیا را به مبارزه طلبیدن، سکه‌ی رایج و پررونق روزگار بود و این همه، او را برای نسل امروز، غریب می‌نمود. این نسل با نگاهی سرشار از پرسش و تردید، به ستودن‌های نسل پیشین از این مرد، نگاه می‌کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نسل من اما چندان با این خاطره‌ها بیگانه نبود. کودکی این نسل زیر بمباران‌های هر روزه‌ی ارتش عراق گذشته بود. خاطرات مدرسه‌ی نسل من با آژیرهای قرمز و پنهان شدن زیر نیمکت و قلک‌هایی که به شکل نارنجک بود و در دست‌های کوچک ما راهی جبهه‌ها می‌شد گره خورده بود. برای ما، میرحسین غریب و ناآشنا نبود. می‌دانستیم سال‌ها از آن مبارزه‌طلبی‌ها گذشته است و دنیای امروز جای چنین سخنان و اعمالی نیست. می‌دانستیم اگر میرحسین به ریاست‌جمهوری انتخاب شود ناچار خواهد بود با گفتمان رایج امروز با دنیا و با ملت سخن بگوید؛ اما در اعماق دل اندکی نگران بودیم. میرحسین مرد محکمی بود و بر مواضع فکری خود می‌ایستاد. نسل من این را خوب می‌دانست. او اهل کوتاه آمدن و تسلیم شدن و دست برداشتن از مبانی فکری خود نبود. همین‌ها بود که ما را نگران می‌کرد که مبادا میرحسین به دام جزمیت نگاه ایدئولوژیک به ایران و جهان بیفتد. سیر حوادث اما نشان داد که محکم بودن و تسلیم‌ناپذیری او فرسنگ‌ها با فروغلتیدن به دام جزمیت ایدئولوژیک و خودبزرگ‌پنداری فاصله داشت و اتفاقاً این صفت او در کنار تحول فکری‌ای که در سال‌های سکوت در ذهن و زبان او شکل گرفته بود، از مهم‌ترین عوامل تولد و رشد و پویایی و سرزندگی جنبش سبز شد. با این همه، برای نسل من، میرحسین بیش از همه‌ی آنچه گفته شد، نماد دوست‌داشتنی صداقت و نجابت و امانت‌داری و فسادناپذیری بود. نماد مردی بود که به ریاست‌طلبی و لذت فرمان راندن بر مردم پشت پا زده بود و خلوت آرام نقاشی بر روی بوم را به هیاهو و غوغای سیاست ترجیح داده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میرحسین در میان خشم هواداران خاتمی به میدان آمد. تلاش اینان برای بازگرداندن خاتمی به عرصه‌ی انتخابات، خوشبختانه به نتیجه نرسید. هواداران خاتمی نیز آرام آرام به توده‌های مردم پیوستند. نسل سوم نیز او را نماد تغییر و اصلاح و رهایی از وضع موجود دید و صادقانه به پشتیبانی او برخاست. شور و نشاطی عجیب و باورنکردنی خیابان‌ها را دربر گرفت. چنین شور و نشاط و حضور خیابانی در این گستره، در هیچ انتخاباتی سابقه نداشت. تحلیل‌گران اما نگران این وضعیت بودند. گذر زمان به آنان آموخته بود که در پس این آزادی بی‌حد و حصر و این سکوت نیروهای نظامی و انتظامی در برابر حضور عظیم و باورنکردنی مردم، حوادثی در شرف وقوع است. به دنبال این انبساط و فریاد،‌ انقباض و سکوت از راه می‌رسد؛ این را تجربه‌های پیشین بدان‌ها آموخته بود. انتخابات برگزار شد و این پیش‌بینی درست از آب درآمد. گلوله‌ها شلیک شد. خون بی‌گناهان بر زمین ریخت و هر روز حادثه و اتفاقی باورنکردنی روی داد. از آن پس، هر روز چشمان‌مان به اشک می‌نشست؛ دندان‌های‌مان از خشم به هم سائیده می‌شد؛ بغض راه گلوی‌مان را می‌بست. دست‌هامان مشت می‌شد و بر دیوار کوبیده می‌شد. به دنبال شانه‌ای می‌گشتیم تا سر بر آن بگذاریم و های‌های بگرییم. میرحسین اما همواره در کنار ما بود. با لبخند ما می‌خندید. با گریه‌ی ما اشک می‌ریخت. با عزا و ماتم ما داغدار می‌شد و عجیب اینکه در عاشورای 88 خود به خانواده‌ی شهدا پیوست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزها و ماه‌های سختی بر ما می‌گذشت. در این میان اما میرحسین بسیار تغییر کرده بود. نسل من که هیچ، حتی نزدیک‌ترین یاران و همکاران او در دهه‌ی شصت نیز با ناباوری به او و موضع‌گیری‌هایش می‌نگریستند. میرحسین برای آنها ناآشنا و غافلگیرکننده شده بود. او با تیزهوشی و اقتدار تمام بر سر حقوق ملت ایستاد و هرگز بر سر آن معامله و سازش نکرد. میرحسین در این راه مردانه ایستاد و جنبش نوبنیاد سبز را رهبری کرد. مهدی کروبی نیز در کنار او بر موانع راه پیش رو یورش می‌برد و با شجاعت و شهامت و افشاگری، چراغی بر سر راه جنبش سبز شده بود. کروبی و میرحسین مکمل یکدیگر بودند و هر یک نقطه‌ی قوت دیگری؛ در این میان، خاتمی به عنوان نماد اصلاح‌طلبی به کناری رفت و نام جنبش دوم خرداد به تاریخ پیوست و میرحسین و جنبش سبز جای این دو را در ذهن و زبان مردم گرفت و این از مبارک‌ترین نتایج انتخابات 22 خرداد بود. در سال‌های گذشته، تحلیل‌گران بسیاری بر این باور بودند که تنها راه احیای اصلاح‌طلبی، تغییر تابلوی آن است؛ نام و نماد بایستی تغییر کند. مردم دیگر به نام و نماد پیشین اعتماد ندارند و شرکت در هر انتخابات و دعوت به هر حرکتی، تا آن هنگام که زیر این تابلو صورت گیرد به شکست خواهد انجامید. انتخابات 22 خرداد اما &lt;/span&gt;&lt;span class="fullpost"&gt;نام و نماد اصلاح‌طلبی را تغییر داد&lt;/span&gt;&lt;span class="fullpost"&gt; و روحی تازه در کالبد اصلاح‌طلبی دمید. مردم امروز اصلاح‌طلبی را به این نام و نماد می‌شناسند و بدان اعتماد دارند و آن را می‌ستایند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سال 88 یکی از نفس‌گیرترین سال‌ها در عرصه‌ی سیاست بود. هر روز حادثه‌ای؛ هر روز اتفاقی؛ گویی عنان حوادث از دست همه دررفته بود. فشارهای تحمل‌ناپذیر حوادث هر روزه، امان همه را بریده بود. سال 88 برای من سال امید بود. سال لبخند بر آینده پیش رو؛ سال رهایی از بسیاری تردیدها؛ سال روشن شدن تکلیف نهایی ما با بسیاری چیزها؛ اما بیش از آن، سال رنج و زجر و درد و اشک‌های هر روزه بود. سال 88 سال بسیار سختی بود.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6282003-6262788031430520059?l=www.borjian.info' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.borjian.info/feeds/6262788031430520059/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=6282003&amp;postID=6262788031430520059" title="4 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/6262788031430520059?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/6262788031430520059?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.borjian.info/2010/03/blog-post_22.html" title="صد سال سیاه برنگردی ای سال ... بخش نخست" /><author><name>مسعود بُرجيان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08158304306012376604</uri><email>borjian@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="16197483118446931001" /></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;AkMESH87cCp7ImA9WxFTF0k.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-6282003.post-8736470238438285629</id><published>2010-03-21T12:27:00.017+03:30</published><updated>2010-04-08T22:10:09.108+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-04-08T22:10:09.108+04:30</app:edited><title>نرم نرمک می‌رسد اینک بهار</title><content type="html">&lt;center&gt;&lt;img src="http://borjian.us/image/bahar.jpg" width="400"&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاخه‌های شسته، باران خورده پاک&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آسمان آبی و ابر سپید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برگ‌های سبز بید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عطر نرگس، رقص باد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نغمه شوق پرستوهای شاد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلوت گرم کبوترهای مست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نرم نرمک می‌رسد اینک بهار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوش به حال روزگار ...&lt;span class="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوش به حال چشمه‌ها و دشت‌ها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوش به حال غنچه‌های نیمه‌باز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوش به حال دختر میخک که می‌خندد به ناز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوش به حال جام لبریز از شراب&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوش به حال آفتاب&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نرم نرمک می‌رسد اینک بهار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوش به حال روزگار ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوش به حال روزگار ...&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6282003-8736470238438285629?l=www.borjian.info' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.borjian.info/feeds/8736470238438285629/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=6282003&amp;postID=8736470238438285629" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/8736470238438285629?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/8736470238438285629?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.borjian.info/2010/03/blog-post.html" title="نرم نرمک می‌رسد اینک بهار" /><author><name>مسعود بُرجيان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08158304306012376604</uri><email>borjian@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="16197483118446931001" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;AkQCRXs4cSp7ImA9WxFTF0k.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-6282003.post-1601494834548272847</id><published>2009-11-16T23:20:00.007+03:30</published><updated>2010-04-08T22:09:24.539+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-04-08T22:09:24.539+04:30</app:edited><title>در دفاع از حقوق انسانی منفورترین وبلاگ‌نویس ایرانی</title><content type="html">&lt;img style="margin: 10px; float: left;" src="http://borjian.us/image/Derakhshan.jpg" width="150" border="0" /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;یکم&lt;/span&gt;: وبلاگستان فارسی در شانزدهم آذرماه سال هشتاد خورشیدی و به‌دست سلمان جریری متولد شد. اما این حسین درخشان بود که با ارائه‌ی راهنمای ایجاد وبلاگ و انتشار مطلب در آن، کاربران فارسی‌زبان اینترنت را ترغیب کرد تا از این امکان تازه و رایگان بهره‌مند شوند. وبلاگستان فارسی از این نظر سخت مدیون حسین درخشان است. اما این خدمت بزرگ و بی‌نظیر، هرگز دلیلی بر چشم پوشیدن بر انبوهی از رذائل اخلاقی او نیست. حسین درخشان، وبلاگ‌نویس پیشتازی بود که پیش از بسیاری از کاربران اینترنت به هر گوشه‌ای سرک می‌کشید و می‌کوشید در پناه به رخ کشیدن دانش فنی خود، بر مخاطبان وبلاگ و بر میزان شهرت خود بیافزاید. اما این تنها راه حسین درخشان برای کسب شهرت نبود. حسین چنان شیفته‌ی شهرت بود که هر راهی را برای رسیدن بدان مجاز می‌دانست. او هیچ ابائی نداشت تا با نوشته‌های کینه‌توزانه و حمله‌های بی‌محابا به این و آن، فریادهای درود درود برخی و سیل ناسزا و دشنام بسیاری دیگر را به سوی خود جلب کند و این‌گونه حس خودخواهی و شهرت‌طلبی‌اش را ارضا نماید. بی‌سبب نبود که همواره پیرامون حسین شلوغ بود. مخاطبان او همواره در پی موافقت و مخالفت با او بودند. او شمع محفل دوستان و دشمنان خود شده بود. &lt;span class="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;سوابق مکرر حسین در تغییر نظر و ایجاد جنجال در موضوعات مختلف، چیزی نبود که از چشم کاربران حرفه‌ای اینترنت پوشیده باشد. و البته درست به همین دلیل، حسین درخشان و جنجال‌های مکرری که ایجاد می‌کرد برای بسیاری افراد، جز یک بازی کودکانه برای کسب شهرت هیچ معنای دیگری نداشت. اصولاً حسین درخشان و نظراتش برای اهل نظر، محلی از اعتنا نبود. این کاربران تازه‌کار بودند که اغلب گرد او حلقه می‌زدند و بیشترشان، اندک زمانی بعد، از اطراف او پراکنده می‌شدند. زیرا خود را بازی‌خورده‌ی حسین درخشان می‌دیدند؛ آنان درمی‌یافتند که تنها نقش سیاهی‌لشکر سریال‌های جنجالی درخشان را ایفا می‌کنند و بس؛ و این یکی از تلخ‌ترین احساساتی است که در اعماق وجود یک انسان می‌جوشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;دوم&lt;/span&gt;: حسین اما آرام آرام تغییر جهت داد و از یک منتقد بی‌پروای حکومت ایران به یک مدافع سر از پا نشناخته تبدیل شد. او، جهت باد را خوب تشخیص داده و به موقع، از نظرات پیشین خود توبه کرده و به حریم مدافعان حکومت وارد شده بود؛ تغییر جهت حسین درخشان، همچنان با بی‌اعتنایی کاربران حرفه‌ای اینترنت مواجه شده بود زیرا آنان حسین درخشان را فاقد ثبات عقیده و ژرفای فکری می‌دانستند و نظرات تازه او را نیز ترفندی جدید برای کسب شهرت (این بار از این راه) می‌دیدند. این نظر درستی بود. عطش خودخواهی و شهرت‌طلبی حسین درخشان را هیچ آبی فرو نمی‌نشاند. حسین درخشان وقتی این وارو زدن ریاکارانه را کافی ندید دست به رذیلانه‌ترین اعمال زد و با هوچی‌گری (و به قول خودش افشاگری)، به تک‌نویسی درباره‌ی افراد روی آورد. او گمان می‌برد با این کار، بالاترین درجه‌ی خوش‌خدمتی به حکومت را کسب کرده و از این پس می‌تواند در پناه این نشان، روزگار را به خوبی و خوشی سپری کند. حسین درخشان اگر چه در ظاهر جهت باد را خوب تشخیص داده بود اما هرگز عواقب کار خود را به درستی محاسبه نکرده بود. او هرگز گمان نمی‌کرد درست در زمانی که با دست زدن به پست‌ترین اعمال، اندک دوستان و حامیان خود را نیز رنجانده و پراکنده کرده و به موجودی تنها و درنتیجه آسیب‌پذیر تبدیل شده است، این‌گونه از جانب حکومت رودست خورده و به‌جای دریافت مزد به‌ظاهر خوش‌خدمتی‌های خود، به خاطر سوابق غیر قابل دفاعش، به‌شدت تنبیه شود. حکومت، حسین درخشان را خوب رصد کرده بود. او را زمانی به زمین زد که هیچ دوست و یاوری برای خود باقی نگذاشته بود. و این تجربه‌ای بسیار درس‌آموز است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;سوم&lt;/span&gt;: از روزی که وبلاگ‌نویسی را شروع کردم از منش و روش حسین درخشان رویگردان بودم و این زمانی بود که حسین درخشان در اوج شهرت و محبوبیت قرار داشت و هنوز چندان به ورطه‌ی برانگیختن حس نفرت برای کسب شهرت، درنغلتیده بود. جالب آنکه همین رویگردانی از منش و روش حسین، برای من، نقطه‌ی آغاز برخی دوستی‌ها در وبلاگستان فارسی شد که پس از سال‌ها همچنان ادامه دارد! وبلاگ پیام ایرانیان تنها در یک جا با حسین درخشان پیوند خورد و آن پرونده‌ی &lt;a href="http://sigarchi.net/blog"&gt;آرش سیگارچی&lt;/a&gt; بود. آرش دستگیر شد اما به حکم شهرستانی بودن، نام و نشان و خبر دستگیری‌اش هیچ بازتابی در سایت‌های خبری نیافت. صبر یکی دو روزه‌ی ما نیز بی‌نتیجه بود. به همین دلیل &lt;a href="http://borjian.info/2005/01/blog-post_20.html"&gt;تصمیم گرفتیم&lt;/a&gt; قلم به دست گرفته و خبر دستگیری آرش را بازتاب دهیم. &lt;a href="http://majidzohari.blogspot.com/2005/01/blog-post_19.html"&gt;همت دوستان&lt;/a&gt; اثر کرد و موج اعتراضی بلندی شکل گرفت. حسین درخشان نیز در وبگردی‌های خود به &lt;a href="http://borjian.info/2005/01/blog-post_20.html"&gt;نوشته‌ی این قلم&lt;/a&gt; درباره‌ی دستگیری آرش سیگارچی رسیده و آن را در "لینکدونی" خود منتشر کرده بود. درخشان، بدین ترتیب سهمی (چه بزرگ، چه کوچک) در گسترش موج اعتراض به دستگیری آرش سیگارچی داشت. من از این بابت آرش را مدیون حسین می‌دانم؛ گرچه خوب می‌دانم حسین درخشان بعدها چگونه نمک بر زخم آرش پاشیده و حتی به همین مقدار نیز قانع نشده و دشنه‌ی تهمت و افترا و دروغ را تا دسته در سینه‌ی آرش فرو کرده است. این همه خیانت اما نمی‌تواند خدمت او را در آن مقطع زمانی در پس پرده قرار دهد. شرط اعتدال، پرداختن منصفانه به خدمت‌ها و خیانت‌ها و ادای سهم هر یک به قدر کفایت است. و این حقی است که حسین بر گردن آرش دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;چهارم&lt;/span&gt;: در روزهایی که چکاچک شمشیرهای اصلاح‌طلبان و محافظه‌کاران در صحنه‌ی سیاسی ایران شنیده می‌شد و هر روز حادثه‌ای، دریای متلاطم سیاست در ایران را آشفته‌تر می‌کرد، به ناگاه عبدالله نوری مدیر مسؤول روزنامه‌ی خرداد دستگیر شد. گروه‌ها و شخصیت‌های مختلف سیاسی هر یک به سهم خویش به این دستگیری اعتراض کردند. جالب‌تر از همه اما موضع مجمع روحانیون مبارز بود. این گروه سیاسی در بیانیه‌ی خود تأکید کرده بود گرچه با مواضع فکری و سیاسی عبدالله نوری مرزبندی دارد و نظرات او را به‌تمامی قبول ندارد اما دستگیری و محروم کردن او از حقوق اجتماعی‌اش را محکوم می‌کند. اکبر گنجی در همان زمان در مقاله‌ای به این بخش از بیانیه‌ی مجمع خرده گرفت که: دفاع از یک هم‌فکر و هم‌گروه که هنری نیست. آزمون راستی و درستی یک گروه سیاسی آنجاست که از حقوق انسانی کسی که در خط فکری‌اش نیست دفاع کند وگرنه همه‌ی انسان‌ها خودبه‌خود در اعتراض به ظلمی که به دوست نزدیک‌شان می‌رود سینه چاک می‌کنند و فریاد می‌زنند.&lt;br /&gt;داستان امروز ما و حسین درخشان نیز از همین جنس است؛ با این تفاوت که کارنامه‌ی درخشان تنها در تفاوت‌های فکری با ما خلاصه نمی‌شود. کارنامه‌ی او آلوده به پست‌ترین رذائل اخلاقی است اما حتی همین دایره‌ی بزرگ سیاه نیز مجوزی برای زیر پا گذاشتن حقوق انسانی او نیست. حسین درخشان در مدت بازداشت یک‌ساله‌ی خود زیر شدیدترین فشارها قرار گرفته است. او در مرحله‌ای به جاسوسی برای اسرائیل اعتراف کرده اما پس از چندی، این اعتراف را پس گرفته است. فشارها آنچنان زیاد بوده است که او در پی عدم تعادل روحی،‌ ناخن‌های خود را جویده است. بن‌بست روحی حسین بدان‌جا رسیده که تنها آرزوی او، برگزاری دادگاه و صدور حکم و خلاصی از این برزخ بلاتکلیفی است. داستان حسین درخشان، آزمون راستی‌آزمایی ما است. بسیاری از ما شعار "زنده باد مخالف من" و "ایران برای همه ایرانیان" و ... سر دادیم اما در پی توقیف سایت بازتاب، سکوت کردیم؛ بسیاری از ما خبرنگاران صدا و سیما و کیهان و ... را با انواع فحش‌های آبکشیده بدرقه کردیم اما وقتی هواپیمای C-130 سقوط کرد برای آنان اشک ریختیم و دل سوزاندیم و ندیدیم برخی از آنان از سر درد نان یا اعتقاد صادقانه به یک منش سیاسی، به خدمتگزاری اینان کشانده شده بودند نه از سر مزدوری و هرزگی و جاه‌طلبی سیاسی. نمونه بسیار است. کارنامه‌ی ما نیز در دفاع از حقوق انسانی "همه‌ی انسان‌ها" چندان سفید و روشن نیست. نقاط سیاه کارنامه‌ی ما نیز کم نیستند. همت کنیم تا دستگیری حسین درخشان و پایمال شدن حقوق انسانی او، نقطه‌ی سیاه جدیدی در کارنامه‌ی ما نباشد.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6282003-1601494834548272847?l=www.borjian.info' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.borjian.info/feeds/1601494834548272847/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=6282003&amp;postID=1601494834548272847" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/1601494834548272847?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/1601494834548272847?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.borjian.info/2009/11/blog-post.html" title="در دفاع از حقوق انسانی منفورترین وبلاگ‌نویس ایرانی" /><author><name>مسعود بُرجيان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08158304306012376604</uri><email>borjian@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="16197483118446931001" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;A0MBRXY6cCp7ImA9WxNVE0g.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-6282003.post-200435784594868715</id><published>2009-10-24T08:11:00.000+03:30</published><updated>2009-10-24T08:14:14.818+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-10-24T08:14:14.818+03:30</app:edited><title>انتقاد یک دوست در مورد بخش نیم‌نگاه</title><content type="html">دوست عزیزم اکبر داستان‌پور بر من خرده می‌گیرد که چرا بخش نیم‌نگاه وبلاگ را مرتب به‌روز می‌کنم اما بخش اصلی وبلاگ را به فراموشی سپرده‌ام.&lt;br /&gt;اکبر می‌گوید: «نسبت به این رویه‌ای که در پیش گرفته‌ای هیچ حس خوبی ندارم؛ یعنی چه که همیشه آن گوشه‌ی وبلاگ (منظورش بخش نیم‌نگاه است) به‌روز است اما صفحه‌ی اصلی را گرد و غبار گذشت زمان پوشانده است؟!»&lt;br /&gt;برای اکبر توضیح دادم که بخش نیم‌نگاه به مطالب دیگران یا لینک‌های خواندنی یا عکس‌های دیدنی یا روزنوشت‌های کوتاه اختصاص دارد و بخش اصلی وبلاگ محل انتشار نوشته‌های خود من است. این قراری است که در این وبلاگ با خودم گذاشته‌ام.&lt;span class="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;اکبر می‌گوید: «درست! اما من حس خوبی نسبت به این رویه ندارم. یعنی تو موضوع برای نوشتن نداری تا بخش اصلی وبلاگ را هم به‌روز کنی؟»&lt;br /&gt;می‌گویم: «موضوع فراوان است. اما شرایط اجازه نمی‌دهد. خودت که بهتر می‌دانی.»&lt;br /&gt;پاسخ می‌دهد: «چرا این‌قدر به خودت سخت می‌گیری. شرایط سخت است؟ درست! هوا بس ناجوانمردانه سرد است؟ درست! دست‌کم از روزمره‌هایت بنویس. از حوادث و اتفاق‌های به‌ظاهر بی‌اهمیت روزانه. بنویس تا دستت راه بیفتد. چرا فکر می‌کنی حتماً باید یک مقاله‌ی سنگین و جدی بنویسی. چرا این‌قدر برای خودت قید و بند و محدودیت قائل می‌شوی؟ روزمره‌ها حتی اگر حاوی پیامی خاص نباشند جزئی از زندگی همه‌ی ما هستند. ما مگر از بام تا شام فقط درگیر این دغدغه‌های جدی هستیم؟ مگر مسائل ریز و درشت زندگی روزانه بخش عمده‌ی وقت ما را نمی‌گیرد؟ تو این‌ها را نادیده می‌گیری و شایسته‌ی نوشتن نمی‌دانی در حالی که خودت معترفی که بارها و بارها به خاطر مدفون شدن زیر بار خروارها روزمرگی کوچک و بزرگ از پرداختن به دغدغه‌هایت بازمانده‌ای. پس سهم آن‌ها را هم باید ادا کنی به‌ویژه در این شرایط که پرداختن به بسیاری مسائل به ترک سر نمی‌ارزد! تازه این‌گونه هم نیست که همه‌ی روزمره‌ها بی‌اهمیت باشند. بسیاری از آنها حاوی نکته‌ای باریک یا اشاره‌ای ظریف هستند و کار صد مقاله را می‌کند.»&lt;br /&gt;اکبر (از سر لطف و محبتی که به من دارد) ادامه می‌دهد: «آدم‌های پُرمایه، روزمره‌های پُرمایه‌ای هم دارند. همیشه در روزمره‌های آنها نکاتی آموختنی هست. به آرش نراقی و روزگفتارهایش نگاه کن. اگر نمی‌توانی یا نمی‌خواهی مقاله‌ای جدی یا نوشته‌ای سنگین بنویسی، از روزمره‌هایت بنویس. مطمئن باش در آنها هم نکته‌ها هست برای آنان که اهل درک سخن از لابه‌لای نوشته‌ها و نانوشته‌ها هستند.»&lt;br /&gt;در برابر سخنان اکبر ابتدا قاه‌قاه خندیدم. بعد سکوت کردم. در برابر انتقادش حرفی برای گفتن نداشتم....&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6282003-200435784594868715?l=www.borjian.info' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.borjian.info/feeds/200435784594868715/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=6282003&amp;postID=200435784594868715" title="2 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/200435784594868715?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/200435784594868715?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.borjian.info/2009/10/blog-post.html" title="انتقاد یک دوست در مورد بخش نیم‌نگاه" /><author><name>مسعود بُرجيان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08158304306012376604</uri><email>borjian@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="16197483118446931001" /></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;AkUHSXc8fip7ImA9WxFTF0k.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-6282003.post-4187973791397256455</id><published>2009-09-29T00:30:00.011+03:30</published><updated>2010-04-08T22:07:18.976+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-04-08T22:07:18.976+04:30</app:edited><title>درود بر تو میرحسین موسوی</title><content type="html">&lt;img style="float: right; margin: 10px 10px 10px 10px;" src="http://borjian.us/image/Mir-Hossein-Mousavi.jpeg" title="شیرمرد راه سبز امید، برادر میرحسین موسوی" /&gt;میرحسین عزیز!&lt;br /&gt;تمام &lt;a href="http://mowjcamp.25u.com/article/id/38585"&gt;بیانیه‌ی سیزدهمت&lt;/a&gt; به کنار؛ افتخارم به رأیی که به نام تو در 22 خرداد به صندوق ریختم و مباهاتم به فریادهایی که در حمایت از تو سر دادم، صد چندان شد وقتی دیدم درباره‌ی جشن و سرور به مناسبت هفتم مهرماه سالگرد تولدت این گونه نوشته‌ای که:&lt;span class="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مبارزه امری مقدس است، اما دائمی نیست. آنچه دائمی است زندگی است.... زندگی ادامه دارد و افراد موقتی هستند. هر جمعی و جماعتی كه سرنوشت خود را به بود و نبود كسان پیوند زدند سرانجام - حداقل با فقدان او - سرخورده شدند. هرگاه مردمی برای تنی یا افرادی از همراهان عادی خود امتیازات بی‌دلیل قائل شدند سرانجام تشخیص عقلانی خود را در مقابل خواست آنان واگذار كردند و به جاه‌طلبان مجال دادند كه در آنان طمع كنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مردمی كه می‌خواهند سرپای خود بایستند و حیاتی كریمانه را تجربه كنند جا دارد كه از نخستین قدم‌هایی كه به ناكامی‌‌شان می‌انجامد با بیشترین دقت‌ها پیشگیری كنند. تولد اینجانب نه هفتم مهر كه روز آشنایی با شماست. حتی اگر روز هفتم مهر به دنیا آمده بودم نیز جا نداشت حركت شما به كیش شخصیت آلوده شود. امیدوارم این كلمات مرا صمیمانه و از سر نگرانی و نه یک شكسته‌ نفسی بی‌حقیقت و تعارف‌‌گونه تلقی كنید.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;&lt;br /&gt;افزونه&lt;/span&gt;:&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.mowjcamp.org/article/id/38596"&gt;نامه‌ی دوم&lt;/a&gt; مهدی کروبی عزیز خطاب به هاشمی رفسنجانی؛ همین نامه‌هاست که ماهیت هاشمی را برای جنبش سبز روشن می‌کند و برای فردا جای هیچ عذر و بهانه‌ای باقی نمی‌گذارد.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6282003-4187973791397256455?l=www.borjian.info' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.borjian.info/feeds/4187973791397256455/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=6282003&amp;postID=4187973791397256455" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/4187973791397256455?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/4187973791397256455?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.borjian.info/2009/09/blog-post_29.html" title="درود بر تو میرحسین موسوی" /><author><name>مسعود بُرجيان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08158304306012376604</uri><email>borjian@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="16197483118446931001" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;CU4AQXw4fip7ImA9WxNQGEw.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-6282003.post-2090758177679963530</id><published>2009-09-21T00:23:00.006+04:30</published><updated>2009-09-24T21:09:00.236+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-09-24T21:09:00.236+03:30</app:edited><title>اگر توانی دلی به دست آور ...</title><content type="html">&lt;a href="http://mollah.blogspot.com/2009/09/blog-post_19.html"&gt;نوشته&lt;/a&gt;‌ی دوست گرامی ملاحسنی در کانادا درباره‌ی &lt;a href="http://www.fmsokhan.com/archives/2009/09/oeuu_uuoe_oeoeu.html"&gt;دستگیری علی پیرحسین‌لو (الپر) و همسرش&lt;/a&gt; واقعاً مرا غمگین کرد. اینکه در زمانه‌ی عسرت و هنگامی که انسانی به ناحق به بند کشیده شده است این‌گونه بر او خُرده بگیریم و انتقادهای تند و تیز و حتی توهین‌آمیز او را به رخ بکشیم و به گونه‌ای واکنش نشان دهیم که گویی آب خنکی بر جگر داغدارمان ریخته شده است، زیبنده‌ی هیچ انسانی به‌ویژه دوست گرامی‌مان ملاحسنی نیست. دلم، هم به حال پیرحسین‌لو سوخت و هم به حال خودم. من نیز مثل علی به اصلاح‌پذیری نظام امیدوار بودم. سال‌های سال توش و توانم را در راه این ایده‌ی بنیادین صرف کردم. هیچ‌گاه (جز انتخابات مجلس هفتم) با دوستان تحریمی همدل و هم‌رأی نبودم. همواره بر آنها انتقاد می‌کردم و راهی را که آنان در پیش گرفته بودند بی‌نتیجه می‌دانستم. علی هم درست مثل من فکر می‌کرد. تفاوت من و علی در این بود که من در نقد دوستان تحریمی، هیچ‌گاه لب به توهین باز نکردم و از کلماتی که گاهی علی در نوشته‌هایش به‌کار می‌برد هرگز استفاده نکردم. حال اگر فردا روزی مرا هم دستگیر کنند شما این‌گونه واکنش نشان می‌دهید؟ واضح‌تر بگویم: آیا مشکل را در درست بودن راه و روش دوستان تحریمی و نادرست بودن ایده‌ی اصلاح‌پذیر بودن نظام می‌دانید یا نه؛ مشکل شما بر سر لحن کلام علی و امثال اوست؟&lt;span class="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینکه امروز چرا ما در این نقطه ایستاده‌ایم دلایل بسیار دارد. از تکبر و غروری که همه‌ی گروه‌های اصلاح‌طلب را در چنبره‌ی خود گرفت که گمان می‌کردند مردم تا ابد در هر انتخابات به آنها رأی خواهند داد و در آستانه‌ی هر انتخابات تنها منتظرند تا روز رأی‌گیری فرابرسد و دوان‌دوان رأی‌شان را به نفع اصلاح‌طلبان به صندوق بریزند تا خبط و خطاهای اعضای شورای شهر تهران که این شورا را به جای صحنه‌ای برای نمایش کارامدی اصلاح‌طلبان به میدان جنگ‌های هر روزه و بی‌پایان شورا و شهردار تبدیل کردند و طبقه‌ی متوسط شهری به عنوان مهم‌ترین گروه حامی را در کابوس عدم ثبات و امنیت فروبردند و در آستانه‌ی انتخابات شوراهای دوم، آنچنان صف‌بندی کردند و هر یک به راه خود رفتند که مردم، خسته از دعواهای بی‌حاصل و ناامید از آرزوهای تحقق‌نایافته در خانه‌های خود نشستند و اندکی از مردم تهران در اوج ناباوری اصول‌گرایان، شورا را از آن خود کردند و احمدی‌نژاد را برکشیدند و بدین‌ترتیب نخستین گام اساسی برای قبضه‌ی کامل قدرت را برداشتند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مقصر به شهرداری رسیدن احمدی‌نژاد که بود؟ گروه‌های سیاسی؟ یا مردمی که انتخابات را تحریم کردند؟ یا هر دو؟ سهم هر یک چقدر است؟ هر چه بود خطای بزرگی بود؛ از جانب هر که بود و سهمش هر چقدر بود بماند. اندک زمانی پس از آن، انتخابات مجلس هفتم دررسید. بخشی از مردم گویی از این خطا درس گرفته بودند اما میدان سیاست، عرصه‌ی آزمون و خطاهای هر روزه نیست. انتخابات مجلس هفتم اصلاً مجالی برای جبران آن اشتباه باقی نگذاشته بود. فرصت بعدی انتخابات ریاست‌جمهوری سال 84 بود. دوستان تحریمی باز ساز خود را نواختند و بر طبل خود کوبیدند. فرجام کار چه بود؟ همه حیران و ویلان در میان حادثه‌ای که رخ داد با چشم‌هایی که دو دو می‌زد، قطار اتفاقات پیش رو را نظاره می‌کردیم. در 22 خرداد همه‌ی مردم، چه دوستان نخبه‌ی تحریمی که با صدور اطلاعیه، انتخابات گذشته را تحریم می‌کردند و چه مردمی که با قهر و غیظ از شرکت در انتخابات تن زده بودند همگی به میدان آمدند تا آن اتفاق شوم بار دیگر تکرار نشود اما برای جبران اشتباه‌های پیشین بسیار دیر شده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گناه ما چه بود؟ اینکه اصلاح‌طلبی را به معنای شرکت در انتخابات و فتح سنگرهای انتخابی و مقابله با نهادهای انتصابی می‌دانستیم خطا بود؟ خطا بودن این ایده چگونه ثابت شد؟ آیا جز با شرکت در انتخابات و به قدرت رسیدن در ساختار حکومت و آن‌گاه حجم عظیمی از کارشکنی‌ها را دیدن؟ آیا جز با پیمودن و آزمودن این راه، می‌شد بر اساس حدس و گمان نظام را اصلاح‌ناپذیر دانست؟ آری ما هنوز هم اصلاح‌طلب هستیم اما اصلاح‌طلبی دیگر برای ما معنای پیشین را ندارد. آن معنا دیگر بی‌معنا شده است. و این تجربه‌ی گران‌سنگ جز با گذر از پیچ انتخابات و شرکت فعالانه و مسؤولانه در آن به‌دست نمی‌آمد. بگذارید فراتر از این برویم. فکر می‌کنید علت فراگیری جنبش سبز در ایران امروز چیست؟ آیا جز این است که مردمی در مسالمت‌جویانه‌ترین حالت یعنی شرکت در یک انتخابات قانونی خواست خود را مطرح کردند و با در بسته روبه‌رو شدند؟ اگر این مردم در این انتخابات شرکت نمی‌کردند و فاجعه‌ی 22 خرداد اتفاق نمی‌افتاد کدام‌یک از این مردم به ماهیت هیمنه‌ای که با آن طرف هستند پی می‌بردند؟ ما به عنوان نخبگان سیاسی تا چند سال باید می‌نوشتیم و مصاحبه می‌کردیم و فریاد می‌زدیم که پیکره‌ای که در مقابل شماست چیزی نیست که هر روز در رسانه‌ی به اصطلاح ملی‌اش می‌بینید. این پیکره هزار سر و دست و پای پنهان دیگر دارد که شما از وجودشان ناآگاهید. این مردم اگر امروز این‌گونه شورمندانه در روز قدس، خواست خود را فریاد می‌زنند و از پس سه ماه بمباران بی‌وقفه‌ی تبلیغاتی، دیگر به بنگاه دروغ‌پراکنی ملی باور ندارند فقط و فقط بدین دلیل است که در انتخابات شرکت کردند و حاصل کار خود را دیدند. ما حتی اگر اطلاع و آگاهی قطعی داشتیم که قرار است چنین تقلب گسترده‌ای در انتخابات صورت بگیرد باز هم فعالانه در انتخابات شرکت می‌کردیم تا پس از آن به همین نقطه‌ای برسیم که امروز همگی (نخبگان و مردم با هم) بدون اطلاع قبلی از برنامه‌ی حاکمیت، رسیده‌ایم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این آشکار شدن ماهیت، مرهون آن مشارکت شورمندانه و مسؤولانه و آن دست رد محکمی است که بر سینه‌ی این ملت نجیب زده شد. اگر جز این بود ملت هرگز به شعور و آگاهی امروزین نمی‌رسید و این‌چنین ره صد ساله را یک شبه طی نمی‌کرد. ممکن است گفته شود کتمان انتخاب ملت و پیروزاندن احمدی‌نژاد، گامی به پیش بود و اگر جز این بود ماهیت این پیکره چند زمانی دیرتر آشکار می‌شد. حتی اگر این سخن را هم بپذیریم، این هدف، باز هم جز با مشارکت مردم در انتخابات به‌دست نمی‌آمد. پس گناه من و علی و امثال من چیست که تمام راه‌های موجود را پیمودیم و آزمودیم و تمام رنج‌های جانکاه را به جان خریدیم و در نهایت آن هنگام که با گرز آهنین بر سرمان کوبیدند و ما را از ادامه‌ی راه بازداشتند، زمزمه سر دادیم که اصلاح‌طلبی را باید از نو تعریف کرد و معنای جدیدی برای آن عرضه کرد؟! این نهایت بی‌انصافی است که دستاورد امروز ملت ایران را که در قالب "جنبش سبز" تبلور یافته، حاصل تحلیل و پیش‌بینی درست دوستان تحریمی بدانیم. این دستاورد جز با آزمودن آن راه و مواجهه با آن سد عظیم و بلند به‌دست نیامده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شرایط در ایران امروز واقعاً سنگین است. من زبانم را دوخته‌ام و قلمم را غلاف کرده‌ام وگرنه ده‌ها موضوع برای نوشتن و تحلیل و توصیف هست. اکنون که یک عضو رده چندم جبهه مشارکت را به خاطر چند تلفن جهت دعوت به تظاهرات روز قدس بازداشت می‌کنند و به منزلش می‌ریزند و ... چه جای سوژه‌پردازی است؟ دوستان خارج‌نشین بسیاری آرزو می‌کردند در ایران بودند و در تظاهرات روز قدس شرکت می‌کردند. فکر می‌کنید ما که در ایران بودیم چه کردیم؟ هیچ! در خانه نشستیم و به صفحه‌ی کامپیوتر چشم دوختیم تا خبرها بیاید. تجربه‌ی تظاهرات قبلی نشان داده که حضور هر فعال سیاسی سرشناسی در چند صد متری محل تظاهرات مساوی است با دستگیری قطعی او. آنان که در تظاهرات شرکت کردند مردمان عادی و جوانان کمتر شناخته‌شده و کمتر سیاسی بودند. دست‌کم در اصفهان این‌گونه بود. در چنین شرایطی آزاد بودن و نیمه‌فعال بودن را به زندان رفتن و قهرمان شدن ترجیح می‌دهم که اگر در اولی دستاوردی هست در دومی هیچ نیست جز یک شهرت گذرا که البته گاهی پله‌ی جهش و ترقی برخی می‌شود. در چنین فضایی ناچارم سکوت کنم چون برخی سوژه‌ها، کام اصحاب قدرت را تلخ می‌کند و دست‌های مرا زنجیر؛ پرداختن به برخی سوژه‌ها در چنین شرایطی معنایی "خاص" می‌یابد و باز به ناچار داغ است و درفش؛ می‌ماند پاره‌ای دیگر از سوژه‌ها که پرداختن به اغلب آنها در این شرایط ناجوانمردانه می‌نماید و مهم‌ترین‌شان همین بر زمین کوبیدن دوستانی است که اکنون گرفتار زندان‌اند. در طی این مدت، بارها وسوسه شده‌ام خطاب به تاج‌زاده و بهزاد نبوی و دوستان سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی بنویسم که «کلوخ‌انداز را پاداش سنگ است»؛ خواسته‌ام بنویسم شما خود بازجویان و اعتراف‌گیران دهه‌ی شصت بودید. شما بودید که احسان طبری و نورالدین کیانوری را در زندان به مرحله‌ی بُریدن رساندید و "کژراهه‌"های آنان را هویدا کردید.... اما دلم نیامد. دیدم ناجوانمردانه است. از خیرش گذشتم و گذاشتم این سکوت سنگین و نفس‌گیر ادامه یابد. این موضوعی بود که در میانه صحبتم با دکتر غروی نیز بدان اشاره شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند هفته پیش مهمانی افطار یکی از بزرگان نهضت آزادی در اصفهان بودیم.  به برگزارکنندگان تذکر داده شده بود که سخنرانی‌ای در کار نباشد وگرنه مراسم افطاری در کار نخواهد بود. خب جلسه به همین منوال به صرف غذا گذشت. در پایان جلسه کنار دکتر غروی (فرزند آیت‌الله غروی و عضو شورای مرکزی نهضت آزادی و مسؤول این حزب در اصفهان) نشستیم. دکتر غروی جدا از مواضع سیاسی‌اش از لحاظ اخلاقی مرد وارسته‌ای است و همیشه مرا یاد مرحوم مهندس بازرگان می‌اندازد. صحبت از اتفاقات پس از 22 خرداد شد و اینکه چرا کار بدین‌جا رسید. دکتر به انتخابات شوراها و صف‌بندی گروه‌های اصلاح‌طلب در برابر یکدیگر اشاره کرد و شکستی که نصیب اصلاح‌طلبان شد و زمینه‌ی به قدرت رسیدن احمدی‌نژاد را فراهم کرد. او به ما هشدار داد از این وقایع عبرت بگیریم و بار دیگر چنین راهی را در پیش نگیریم. خندیدم و گفتم: دکتر دیگر اصل انتخابات بی‌مفهوم و بی‌معنا شده چه رسد به چنین موضوعاتی؛ دیگر انتخاباتی نخواهیم داشت که بخواهیم در مورد متحد بودن یا نبودن در آن انتخابات هشیار باشیم. صحبت ادامه پیدا کرد تا اینکه گفتم: خیلی دلم می‌خواهد مقاله‌ای بنویسم خطاب به آقای تاج‌زاده و بهزاد نبوی و دیگرانی نظیر او و یادآوری کنم که آن روز که به اعتراف‌گیری در زندان‌ها مشغول بودید فکر امروز را می‌کردید؟ دکتر سری تکان داد و گفت: هیچ‌گاه به حذف هیچ گروهی رضایت ندهید چون دیر یا زود نوبت خود شما خواهد رسید. گویی این سنت تاریخ است که این چرخه مدام تکرار شود و پیش از همه گریبان مسببان را بگیرد. حرفش عجیب به دلم نشست. تا روزها مشغول این حرف بودم. اما هر چه فکر کردم دیدم هنوز زمان گفتن این سخن فرانرسیده است. فاش گفتن این سخن را در این شرایط جفا به تاج‌زاده و نبوی می‌دیدم. امروز هم به ناچار بدان اشاره کردم زیرا می‌بینم من و علی و دیگران نیز گویا در نوبت‌ایم تا شلاق بی‌رحمانه‌ی نقد بر گرده‌مان فرود آید. حرفی نیست. هر چه از دوست رسد نیکوست. اما به وقت و زمانش! آن هم با انصاف و جوانمردی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;در همین زمینه&lt;/span&gt;:&lt;br /&gt;علی و فاطمه هم دستگیر شدند؛ (&lt;a href="http://borjian2.blogspot.com/2009_09_01_archive.html#5335879889788934610"&gt;نشانی&lt;/a&gt;)&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6282003-2090758177679963530?l=www.borjian.info' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.borjian.info/feeds/2090758177679963530/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=6282003&amp;postID=2090758177679963530" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/2090758177679963530?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/2090758177679963530?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.borjian.info/2009/09/blog-post_21.html" title="اگر توانی دلی به دست آور ..." /><author><name>مسعود بُرجيان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08158304306012376604</uri><email>borjian@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="16197483118446931001" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;AkEBQXs7fip7ImA9WxNSE0U.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-6282003.post-2538605888002500108</id><published>2009-08-27T20:17:00.002+04:30</published><updated>2009-08-27T20:27:30.506+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-08-27T20:27:30.506+04:30</app:edited><title>عقاب</title><content type="html">"پرویز ناتل خانلری" را مرحوم "علی اکبر سعیدی سیرجانی" به من شناساند. سیرجانی در مقالات و نوشته‌هایش، بارها به خانلری و ژرفای دانش ادبی و مرتبه‌ی والای پژوهشی او اشاره می‌کند و از روابط گرم و دوستانه‌اش با او می‌گوید. خانلری دومین دانش‌آموخته‌ی دوره‌ی دکترای زبان فارسی دانشگاه تهران بود. او بلافاصله پس از پایان دوره‌ی دکترا با رتبه‌ی دانشیار به استخدام دانشگاه تهران درآمد و 35 سال بی‌وقفه به فرهنگ و ادب ایران‌زمین، صادقانه خدمت کرد. او سرانجام در اول شهریورماه 1369 خورشیدی در سن 77 سالگی بار سفر بست و از میان ما رفت. انتشارات "طرح نو" کتاب ارزشمندی درباره‌ی خانلری منتشر کرده است. در این کتاب به زندگینامه‌ی او و ارتباطاتی که با نخبگان روزگار داشته اشاره رفته و خدمات بی‌شمار او برشمرده شده است؛ نیز چندین نمونه از سروده‌ها و مقالات او آورده شده است؛ سروده‌ها و مقالاتی که نمونه‌هایی درخشان و کم‌نظیر در نظم و نثر پارسی هستند. شعر مشهور "عقاب"، معروف‌ترین سروده‌ی اوست. به پیشنهاد &lt;a href="http://maroufi.malakut.org/"&gt;عباس معروفی عزیز&lt;/a&gt; و به پاسداشت نام بلندآوازه‌ی پرویز ناتل خانلری که خدمتگزار صادق و راستین زبان و ادب پارسی بود، شعر عقاب را در اینجا آورده‌ام؛ یادآوری کنم که سعیدی سیرجانی نیز شعری با نام &lt;a href="http://borjian.info/2006/07/blog-post_14.html"&gt;عقاب&lt;/a&gt; سروده بود که پیش از این، آن را نقل کرده‌ام. روان هر دو عزیز شاد و آسوده باد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گشت غمناک دل و جان عقاب              &lt;br /&gt;چو ازو دور شد ایام شباب&lt;br /&gt;دید کش دور به انجام رسید               &lt;br /&gt;آفتابش به لب بام رسید&lt;br /&gt;باید از هستی دل برگیرد            &lt;br /&gt;ره سوی کشور دیگر گیرد&lt;br /&gt;خواست تا چاره ناچار کند               &lt;br /&gt;دارویی جوید و در کار کند&lt;br /&gt;صبحگاهی ز پی چاره کار             &lt;br /&gt;گشت بر باد سبک‌سیر سوار&lt;span class="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;گله کاهنگ چرا داشت به دشت             &lt;br /&gt;ناگه از وحشت پر ولوله گشت&lt;br /&gt;و آن شبان بیم‌زده، دل‌نگران               &lt;br /&gt;شد پی بره‌ نوزاد دوان&lt;br /&gt;کبک در دامن خاری آویخت            &lt;br /&gt;مار پیچید و به سوراخ گریخت&lt;br /&gt;آهو استاد و نگه کرد و رمید            &lt;br /&gt;دشت را خط غباری بکشید&lt;br /&gt;لیک صیاد سر دیگر داشت             &lt;br /&gt;صید را فارغ و آزاد گذاشت&lt;br /&gt;چاره مرگ نه کاریست حقیر                &lt;br /&gt;زنده را دل نشود از جان سیر&lt;br /&gt;صید هر روزه به چنگ آمد زود            &lt;br /&gt;مگر آن روز که صیاد نبود&lt;br /&gt;آشیان داشت در آن دامن دشت             &lt;br /&gt;زاغکی زشت و بد اندام و پلشت&lt;br /&gt;سنگها از کف طفلان خورده                &lt;br /&gt;جان ز صد گونه بلا در برده&lt;br /&gt;سال‌ها زیسته افزون ز شمار                &lt;br /&gt;شکم آکنده ز گند و مردار&lt;br /&gt;بر سر شاخ ورا دید عقاب                    &lt;br /&gt;ز آسمان سوی زمین شد به شتاب&lt;br /&gt;گفت که ای دیده ز ما بس بیداد          &lt;br /&gt;با تو امروز مرا کار افتاد&lt;br /&gt;مشکلی دارم اگر بگشایی                 &lt;br /&gt;بکنم آنچه تو می‌فرمایی&lt;br /&gt;گفت: ما بنده درگاه توایم              &lt;br /&gt;تا که هستیم هواخواه توایم&lt;br /&gt;بنده آماده بود فرمان چیست؟            &lt;br /&gt;جان به راه تو سپارم، جان چیست؟&lt;br /&gt;دل چو در خدمت تو شاد کنم              &lt;br /&gt;ننگم آید که ز جان یاد کنم&lt;br /&gt;این همه گفت ولی در دل خویش          &lt;br /&gt;گفتگویی دگر آورد به پیش&lt;br /&gt;کاین ستمکار قوی‌پنجه کنون            &lt;br /&gt;از نیازست چنین زار و زبون&lt;br /&gt;لیک ناگه چو غضبناک شود                &lt;br /&gt;زو حساب من و جان پاک شود&lt;br /&gt;دوستی را چو نباشد بنیاد                &lt;br /&gt;حزم را بایدت از دست نداد&lt;br /&gt;در دل خویش چو این رای گزید            &lt;br /&gt;پر زد و دور ترک جای گزید&lt;br /&gt;زار و افسرده چنین گفت عقاب             &lt;br /&gt;که مرا عمر حبابی‌ست بر آب&lt;br /&gt;راست است این که مرا تیزپرست              &lt;br /&gt;لیک پرواز زمان تیزتر است&lt;br /&gt;من گذشتم به شتاب از در و دشت          &lt;br /&gt;به شتاب ایام از من بگذشت&lt;br /&gt;ارچه از عمر دل سیری نیست               &lt;br /&gt;مرگ می‌آید و تدبیری نیست&lt;br /&gt;من و این شهپر و این شوکت و جاه        &lt;br /&gt;عمرم از چیست بدین حد کوتاه؟&lt;br /&gt;تو بدین قامت و بال ناساز              &lt;br /&gt;به چه فن یافته‌ای عمر دراز؟&lt;br /&gt;پدرم از پدر خویش شنید            &lt;br /&gt;که یکی زاغ سیه روی پلید&lt;br /&gt;با دو صد حیله به هنگام شکار              &lt;br /&gt;صد ره از چنگش کردست فرار&lt;br /&gt;پدرم نیز به تو دست نیافت              &lt;br /&gt;تا به منزلگه جاوید شتافت&lt;br /&gt;لیک هنگام دم باز پسین             &lt;br /&gt;چون تو بر شاخ شدی جایگزین&lt;br /&gt;از سر حسرت با من فرمود               &lt;br /&gt;کاین همان زاغ پلیدست که بود&lt;br /&gt;عمر من نیز به یغما رفته است              &lt;br /&gt;یک گل از صد گل تو نشکفته است&lt;br /&gt;چیست سرمایه این عمر دراز؟            &lt;br /&gt;رازی اینجاست تو بگشا این راز&lt;br /&gt;زاغ گفت: گر تو درین تدبیری            &lt;br /&gt;عهد کن تا سخنم بپذیری&lt;br /&gt;عمرتان گر که پذیرد کم و کاست               &lt;br /&gt;دیگران را چه گنه کاین ز شماست&lt;br /&gt;زآسمان هیچ نیایید فرود                 &lt;br /&gt;آخر از این همه پرواز چه سود؟&lt;br /&gt;پدر من که پس از سیصد و اند                &lt;br /&gt;کان اندرز بد و دانش و پند&lt;br /&gt;بارها گفت که بر چرخ اثیر              &lt;br /&gt;بادها راست فراوان تاثیر&lt;br /&gt;بادها کز زبر خاک وزند               &lt;br /&gt;تن و جان را نرسانند گزند&lt;br /&gt;هر چه از خاک شوی بالاتر                &lt;br /&gt;باد را بیش گزندست و ضرر&lt;br /&gt;تا به جایی که بر اوج افلاک            &lt;br /&gt;آیت مرگ شود پیک هلاک&lt;br /&gt;ما از آن سال بسی یافته‌ایم             &lt;br /&gt;کز بلندی رخ بر تافته‌ایم&lt;br /&gt;زاغ را میل کند دل به نشیب            &lt;br /&gt;عمر بسیارش از آن گشته نصیب&lt;br /&gt;دیگر این خاصیت مردار است             &lt;br /&gt;عمر مردار خوران بسیار است&lt;br /&gt;گند و مردار بهین درمان است                &lt;br /&gt;چاره رنج تو زان آسان است&lt;br /&gt;خیز و زین بیش ره چرخ مپوی             &lt;br /&gt;طعمه خویش بر افلاک مجوی&lt;br /&gt;آسمان جایگهی سخت نکوست            &lt;br /&gt;به از آن کنج حیاط و لب جوست&lt;br /&gt;من که بس نکته نیکو دانم               &lt;br /&gt;راه هر برزن و هر کو دانم&lt;br /&gt;آشیان در پس باغی دارم            &lt;br /&gt;وندر آن باغ سراغی دارم&lt;br /&gt;خوان گسترده الوانی هست           &lt;br /&gt;خوردنی‌های فراوانی هست&lt;br /&gt;آنچه زان زاغ و را داد سرا              &lt;br /&gt;گندزاری بود اندر پس باغ&lt;br /&gt;بوی بد رفته از آن تا ره دور              &lt;br /&gt;معدن پشّه، مقام زنبور&lt;br /&gt;نفرتش گشته بلای دل و جان              &lt;br /&gt;سوزش و کوری دو دیده از آن&lt;br /&gt;آن دو همراه رسیدند از راه              &lt;br /&gt;زاغ بر سفره خود کرد نگاه&lt;br /&gt;گفت: خوانی که چنین الوان است             &lt;br /&gt;لایق حضرت این مهمان است&lt;br /&gt;می‌کنم شکر که درویش نیم               &lt;br /&gt;خجل از ما حضر خویش نیم&lt;br /&gt;گفت و بنشست و بخورد از آن گند          &lt;br /&gt;تا بیاموزد از و مهمان پند&lt;br /&gt;عمر در اوج فلک برده به سر             &lt;br /&gt;دم زده در نفس باد سحر&lt;br /&gt;ابر را دیده به زیر پر خویش             &lt;br /&gt;حیوان را همه فرمانبر خویش&lt;br /&gt;بارها آمده شادان ز سفر                     &lt;br /&gt;به رهش بسته فلک طاق ظفر&lt;br /&gt;سینه کبک و تذرو و تیهو                &lt;br /&gt;تازه و گرم شده طعمه او&lt;br /&gt;اینک افتاده بر این لاشه و گند             &lt;br /&gt;باید از زاغ بیاموزد پند؟&lt;br /&gt;بوی گندش دل و جان تافته بود               &lt;br /&gt;حال بیماری دق یافته بود&lt;br /&gt;گیج شد، بست دمی دیده خویش            &lt;br /&gt;دلش از نفرت و بیزاری ریش&lt;br /&gt;یادش آمد که بر آن اوج سپهر             &lt;br /&gt;هست پیروزی و زیبایی و مهر&lt;br /&gt;فرّ و آزادی و فتح و ظفرست             &lt;br /&gt;نفس خرّم باد سحرست&lt;br /&gt;دیده بگشود و به هر سو نگریست              &lt;br /&gt;دید گردش اثری زینها نیست&lt;br /&gt;آنچه بود از همه سو خواری بود               &lt;br /&gt;وحشت و نفرت و بیزاری بود&lt;br /&gt;بال بر هم زد و برجست از جا            &lt;br /&gt;گفت: کای یار ببخشای مرا&lt;br /&gt;سال‌ها باش و بدین عیش بناز             &lt;br /&gt;تو و مردار تو عمر دراز&lt;br /&gt;من نیم در خور این مهمانی              &lt;br /&gt;گند و مردار تو را ارزانی&lt;br /&gt;گر بر اوج فلکم باید مرد                  &lt;br /&gt;عمر در گند به سر نتوان برد&lt;br /&gt;شهپر شاه هوا اوج گرفت                 &lt;br /&gt;زاغ را دیده بر او مانده شگفت&lt;br /&gt;رفت و بالا شد و بالاتر شد               &lt;br /&gt;راست با مهر فلک همسر شد&lt;br /&gt;لحظه‌‌ای چند بر این لوح کبود             &lt;br /&gt;نقطه‌ای بود و سپس هیچ نبود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6282003-2538605888002500108?l=www.borjian.info' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.borjian.info/feeds/2538605888002500108/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=6282003&amp;postID=2538605888002500108" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/2538605888002500108?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/2538605888002500108?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.borjian.info/2009/08/blog-post_27.html" title="عقاب" /><author><name>مسعود بُرجيان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08158304306012376604</uri><email>borjian@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="16197483118446931001" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;C0IDQng5eyp7ImA9WxNSF04.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-6282003.post-6279186620249220731</id><published>2009-08-26T14:37:00.004+04:30</published><updated>2009-08-31T19:42:53.623+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-08-31T19:42:53.623+04:30</app:edited><title>همذات‌پنداری مخاطب، رمز اعتمادسازی رسانه‌ی ملی</title><content type="html">محوری‌ترین موضوع در ارتباط‌گیری و تأثیرگذاری «رسانه‌ی ملی» بر مخاطب، جلب اعتماد مخاطب است. مهم‌ترین عامل جلب اعتماد مخاطب، حتی پیش از اثبات صداقت و بی‌طرفی نسبی یک رسانه، این موضوع کلیدی است که مخاطب رسانه حس کند که این رسانه، رسانه‌ی اوست؛ گوش و زبان و فکر اوست؛ احساس کند در رسانه حضور دارد و سهمش به اندازه‌ی کافی مراعات شده و موجودیت و عقایدش محترم شمرده می‌شود. مخاطب بایستی خود دریابد که درجه‌ای از همذات‌پنداری میان او و رسانه وجود دارد. مخاطب در رسانه به دنبال رد پای خود می‌گردد و تیزبینانه هر زاویه‌ای را می‌کاود؛ گفت‌وگوها، مصاحبه‌ها، مستندها، موضع‌گیری‌ها، قیافه‌ها و اظهارنظرها، همگی صحنه‌هایی هستند که مخاطب خود را و تصویر خود را و حضور خود را و اظهار عقیده‌ی خود را در آنها می‌جوید. این گام نخستی است که یک مخاطب به رسانه "اعتماد" می‌کند زیرا آن را "خودی" می‌یابد. تازه از این جا به بعد است که رسانه می‌تواند بر ذهن و زبان مخاطب تأثیر بگذارد و آن را جهت دهد. در یک کلام، مخاطب باید با رسانه و گردانندگان و "نمادهای" آن احساس نزدیکی کند؛ و مهم‌تر آنکه، احساس بیگانگی نکند. من از همین زاویه (و به پیشنهاد &lt;a href="http://sibestaan.malakut.ir"&gt;صاحب سیبستان&lt;/a&gt;) به نحوه‌ی پوشش گویندگان و خبرنگاران رسانه‌ای که قرار است "ملی" باشد، نگاه می‌کنم. در این نوشته، تنها متوسط و معدل بازخوردهایی را که در دور و نزدیک و در میان اقشار گوناگون مشاهده کرده‌ام مبنا قرار داده‌ام، نه نظر و برداشت خود را. به عبارتی دیگر، اینجا من سخنگوی این اقشار هستم نه عرضه‌کننده‌ی نظرات خود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;شبکه‌های سرگرمی و غیر سیاسی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اولین مثال را از رسانه‌های غیرسیاسی می‌آورم. سال‌هاست دو شبکه‌ی مشهور ماهواره‌ای (و به قول ارزش‌مداران لوس‌آنجلسی) در رقابتی تنگاتنگ در حال پخش آهنگ و نماهنگِ خوانندگان ریز و درشت هستند. یکی متعلق به حمید شب‌خیز و دیگری علیرضا امیرقاسمی. هویت تعریف‌شده‌ی این دو شبکه، پخش شوهای مختلف و موسیقی‌های رنگارنگ و سرگرم کردن تماشاچیان است. طبیعی است که تماشاچی در چنین شرایطی انتظار ندارد شعائر مذهبی و دینی در آهنگ‌ها و نماهنگ‌ها رعایت شود. اما (و این امای مهمی است) رویه‌ی این دو شبکه در برابر فرارسیدن مناسبت‌های مذهبی و نحوه‌ی پوشش زنان در برنامه‌های مختلف این دو، به‌وضوح با یکدیگر تفاوت دارد. شبکه‌ی شب‌خیز به احترام فرارسیدن مناسبت‌هایی از این دست، از پخش برنامه‌های شاد و تفریحی آنچنانی خودداری کرده و سعی می‌کند برنامه‌ها را سرسنگین اجرا کند. در مقابل، شبکه‌ی امیرقاسمی، هیچ اعتنایی به مناسبت‌های مذهبی نداشته و روال همیشگی برنامه‌های خود را دنبال می‌کند. &lt;span class="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;امیرقاسمی حتی در برابر چندین اعتراض مخاطبانش، توپ را به زمین تماشاچیان برگرداند که: «ما اعتقادی به تغییر روال عادی برنامه‌ها در چنین مناسبت‌هایی نداریم. تماشاچیان اگر این رویه را برنمی‌تابند می‌توانند کانال ماهواره را عوض کرده و شبکه‌ی دیگری را تماشا کنند که با اعتقاد و مرام و منش‌شان هماهنگ‌تر باشد. ما در دنیای غرب زندگی می‌کنیم و اکثریت مردم ساکن ینگه دنیا، چنین اموری را شخصی و خصوصی دانسته و اعتقادی به حرمت نهادن بدان‌ها در فضاهای عمومی ندارند.»&lt;br /&gt;حال با چنین مواضعی از امیرقاسمی (نقل به مضمون) آیا درک و برداشت تماشاچیان این دو شبکه یکسان خواهد بود؟ قطعاً خیر! آیا طبقه‌ی متوسط نیمه‌مدرن-نیمه‌سنتی که بیشترین تعداد مخاطبان شبکه‌های ماهواره‌ای را تشکیل می‌دهند به یک میزان این دو شبکه را "خودی" می‌دانند؟ جواب منفی است. آیا به یک اندازه به این دو شبکه "اعتماد" دارند؟ روشن است که نه! دلیل آن واضح است. تماشاچی این دو شبکه، شبکه‌ی شب‌خیز را به مرام و مسلک و منش و علائق و حد و حریم‌های اعتقادی و اخلاقی خود نزدیک‌تر می‌بیند و به‌ویژه حرمت نهادن این شبکه به مناسبت‌ها و شعائر مذهبی را ارج می‌نهد و قدر می‌داند.&lt;br /&gt;مثال دیگر، درباره‌ی خود شبکه‌ی شب‌خیز است. چند وقتی است که تبلیغی درباره‌ی یک فروشگاه به نام ناین‌تاون (Nine town) از این شبکه پخش می‌شود. در این تبلیغ، چند زن با لباس‌های رقاصه‌های عربی (لباس؟!) همراه با حجتی (مشهور به حُجی جون) می‌رقصند و اجناس فروشگاه را تبلیغ می‌کنند. هیچ دقت کرده‌اید تا کنون چه تعداد از تماشاچیان این شبکه با تماس تلفنی به پخش این تبلیغ اعتراض کرده‌اند؟ چرا؟ چون مخاطبان این شبکه در طول زمان و در گذر سال‌های پیش، "افق دید" و "سطح انتظار" خاص و حد و حدود نانوشته اما واضحی از این شبکه پیدا کرده‌اند که تمامی اجزای سازنده‌ی چنین تبلیغی با این افق دید و سطح انتظار در تضاد است: رقاصه‌هایی با لباس‌های چند تکه‌ی عربی، پیرمردی که در سال‌های پایانی عمر (که لابد باید در سلک یک زاهد و عابد و مسلمان باشد!) در میان این زنان می‌رقصد و .... نحوه‌ی پوشش زنان و منش حضور آنان و میزان راحت بودن آنها در رابطه با همکاران مرد در این دو شبکه نیز از سنخ همین تفاوت‌ها است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;فرانسه‌ی لائیک و آمریکای سکولار&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نگاه امیرقاسمی، همان نگاه فرانسه به مسأله حجاب و حدود دخالت اعتقادات مذهبی در صحنه‌ی اجتماع و نشانه‌ای آشکار از تفاوت نگاه‌های لائیک و سکولار است. "سکولاریزم" برخلاف "لائیسیته" به تقدس دین و حرمت‌نهادن به معتقدان آن باور دارد و در پی تقدس‌زدایی از دین و امور مذهبی و نشانه‌های آیینی و اعتقادی نیست. دین را متعلق به حوزه‌ی خصوصی انسان‌ها می‌داند و معتقد است با توجه به آزادی کامل انسان‌ها در عرصه‌ی خصوصی و تفکیک حوزه‌ی عمومی از حوزه‌ی خصوصی، انسان‌ها حق دارند آزادانه اعتقادات دینی مورد پسند خود را انتخاب کرده و در عرصه‌ی اجتماع بروز دهند و به آیین‌های مذهبی خود عمل کنند. سکولاریزم امتیاز ویژه‌ای برای دین یا معتقدان به یک اعتقاد مذهبی قائل نیست و تمامی افراد جامعه چه دینداران، چه بی‌دینان، چه مؤمنان و چه کافران و ملحدان را به یک چشم می‌نگرد و برابر می‌داند. بر مبنای سکولاریزم، معتقدان به یک مذهب یا اعتقاد دینی اگر بنا دارند در عرصه‌ی عمومی و جامعه حضور یابند، بایستی در قالب یک گروه اجتماعی در کنار دیگر گروه‌های اجتماعی حاضر در جامعه‌ی مدنی متشکل شده و به تبلیغ بپردازند. اگر قرار است اعتقادی دینی در جامعه، مبنای قانون‌گذاری قرار گیرد و محور عرصه‌ی سیاست شود، بایستی طرفداران دین که در قالب یک گروه اجتماعی تعریف‌شده گرد آمده‌اند، بدون هیچ امتیاز ویژه‌ای، با دیگر گروه‌های اجتماعی به رقابت بپردازند؛ در این صورت، اگر اکثریت مردم به آنها ابراز تمایل کردند، طبیعی است آنان قدرت را به‌دست خواهند کرد و نظر خود را در جامعه اِعمال خواهند کرد. تنها بدین صورت است که دین از عرصه‌ی خصوصی وارد عرصه‌ی عمومی شده و محور و مبنای پیش‌بُرد جامعه قرار می‌گیرد. مردم اما همچنان حق خواهند داشت هر زمان که اراده کنند، آن گروه را از اریکه‌ی قدرت به زیر کشند و گروه دیگری را برکشند. انتخاب مردم برای آن گروه حق ویژه یا مادام العمر ایجاد نمی‌کند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مقابل لائیسیته به دنبال تقدس‌زدایی از دین و نشانه‌های دینی است اما همچنان به تفکیک حوزه‌ی عمومی از خصوصی باور دارد. اگر در سکولاریزم، انسان حق دارد عقاید مذهبی خود را آشکارا در عرصه‌ی عمومی ابراز دارد، لائیسیته این امر را مغایر تفکیک حوزه‌ی خصوصی و عمومی و ناقض برابری انسان‌های معتقد یا نامعتقد به یک امر مذهبی می‌داند و آشکار کردن اعتقادی دینی را تبلیغ آن اعتقاد می‌شمارد. اگر در سکولاریزم فرد آزاد است تا اعتقاد دینی را خود را آشکار کرده یا پنهان دارد، در لائیسیته موظف است آن را مخفی بدارد. حکومت لائیک نه تنها خود را پاسدار و نگهبان شهروندان می‌داند تا مبادا اعتقادات مذهبی خود را بروز دهند، بلکه با تقدس‌زدایی از دین، عملاً خود به یکی از طرف‌های رقابت در عرصه‌ی اجتماع تبدیل می‌شود. در واقع، باور نداشتن به دین، به نوعی ایدئولوژی تبدیل می‌شود که در پی نفی دین و اعتقادات دینی و مظاهر مذهبی است و خود را متولی هدایت مردم می‌داند تا از دین رو بگردانند یا دست‌کم، بیش از این به‌سوی دین گرایش نیابند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرانسه بر اساس لائیسیته اداره می‌شود و آمریکا بر اساس سکولاریزم. به همین دلیل است که زنان مسلمان در فرانسه اجازه‌ی پوشیدن روسری را در مراکز دولتی (دقت کنید مراکز دولتی نه مراکز عمومی در سطح اجتماع) ندارند؛ یهودیان حق ندارند عرق‌چین بر سر بگذارند و مسیحیان نمی‌توانند گردنبند صلیب خود را آشکار کنند. از نگاه دولت لائیک فرانسه، این آشکارسازی نشانه‌های مذهبی، تبلیغ مذهبی محسوب شده و مغایر تفکیک حوزه‌ی خصوصی از عمومی و ناقض برابری اعتقادی تمامی شهروندان و برخلاف بی‌طرفی اعتقادی حکومت نسبت به مردم است. درست برخلاف آمریکا که شهروندان حق دارند با نشانه‌های آشکاری از اعتقادات مذهبی خود در تمامی مراکز دولتی حضور یابند. دولت سکولار آمریکا این امر را آزادی شهروندان در ابراز اعتقادات مذهبی خود می‌داند و به تقدس‌زدایی از این اعتقادات و مبارزه با بروز و ظهور آنها اعتقادی ندارد و حریم حرمت این اعتقادات را (متعلق به هر گروهی که باشد) پاس می‌دارد. اردوغان نخست‌وزیر اسلام‌گرای ترکیه، روزی گلایه می‌کرد که ترکیه رویِ تقلید به سوی فرانسه دارد نه آمریکا و همین او را مجبور کرده است تا دختر خود را برای تحصیل دانشگاهی به آمریکا بفرستد و قید دانشگاه‌های ترکیه را بزند زیرا دخترش مایل است حجاب اسلامی خود را در زمان حضور در دانشگاه حفظ کند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;شبکه‌های خبری سیاسی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;حال به شبکه‌های سیاسی می‌رسیم. حمیده آرمیده را در صدای آمریکا ببینید. او با پیراهن تابستانی (آستین حلقه‌ای) در برنامه‌ی زن امروز جلو دوربین ظاهر می‌شود. واکنش مخاطب به این صحنه چیست؟ قطعی است که زنی به سن و سال او یا آن لباس راحت، نمی‌تواند چهره‌ی مطلوبی باشد و احساس همذات‌پنداری اکثریت مخاطبان را برانگیزد؛ حتی برعکس حس بیگانگی با او و شبکه‌ای که او یکی از نمادهای آن است در مخاطب تقویت می‌شود. سعیده هاشمی را در بی‌بی‌سی ببینیم. او اگرچه لباس راحت تابستانی به تن دارد اما با پوشیدن یک کت بر روی آن، عملاً "لباس رسمی" پوشیده است. آیا این کافی است؟ برای اکثریت مخاطبان خیر! زیرا گاهی کادر دوربین بی‌بی‌سی که روی گوینده‌ای تنظیم شده است، پشت صحنه‌ی استودیو را نیز نشان می‌دهد. در آنجاست که می‌بینم سعیده هاشمی در هنگام ورود یکی از همکاران قدیمی بی‌بی‌سی از جا برمی‌خیزد و با او روبوسی می‌کند. و البته در این هنگام، تنها همان لباس راحت را به تن دارد. واکنش‌ها به این دو صحنه کاملاً جدی و منفی است. مخاطب در این لحظه، با این رسانه احساس بیگانگی می‌کند. حس می‌کند به عقاید و اعتقادات او توهین شده و حرمت نسبی آنها رعایت نشده است. حس می‌کند این رسانه یک "دوست متفاوت از او" نیست بلکه یک "دشمن متضاد با او" است. اعتماد مخاطب از همین‌جا از این رسانه سلب می‌شود و او کم‌کم از چنین رسانه‌ای رو برمی‌گرداند. شاید گفته شود فیلمبردار بیشتر دقت خواهد کرد که پشت صحنه‌ی این رسانه را نشان ندهد. البته! کار خوب و سودمندی است! اما غرض تنها آوردن یک مثال است نه اشاره‌ی خاص به یک مسأله و کوشش برای حل آن.&lt;br /&gt;ممکن است پرسیده شود چگونه زنان مذهبی می‌توانند آزادانه پوشش اسلامی خود را حفظ کرده و دیگران بایستی حرمت آنها را نگاه دارند اما زنان دگرباشی چون حمیده آرمیده و سعیده هاشمی نمی‌توانند آزادانه نحوه‌ی پوشش خود را انتخاب کنند؟ اگر پوشش امری شخصی است، پس هرکس می‌تواند پوشش دلخواه خود را داشته باشد و اجتماع باید مُدارای لازم برای زندگی مسالمت‌آمیز هر دو گروه (و همه‌ی گروه‌ها) را در کنار یکدیگر فراهم کند و همگی را به‌یکسان به رسمت بشناسد. این سخن درستی است اما نه در مورد "رسانه‌ی ملی". این سخن شیوه‌ی زیست مدرن در یک جامعه‌ی امروزین و تسامح و مدارایی را که لازمه‌ی آن است تعریف می‌کند. اما رسانه‌ای که می‌کوشد "ملی" باشد باید پاره‌ای محدودیت‌ها و شرایط شاید نادلخواه را به جان بخرد: محدودیت نحوه‌ی پوشش زنان زیرا هر نحوه‌ی پوششی، بخش و پاره‌ای از اجتماع را نمایندگی خواهد کرد و بخش و پاره‌ای دیگر را خواهد رماند. "رسانه‌ی ملی" بایستی بکوشد حداقل‌های مورد توافق اکثریت را مراعات کند تا بتواند بیشترین مخاطب را پوشش دهد؛ و شرایط شاید نادلخواه؛ رسانه‌ای که می‌کوشد "ملی" باشد اگر از رعایت حداقل‌های مورد توافق اکثریت ناتوان است (حال چه این موضوع عملاً ناممکن باشد چه مطلوب طبع دست‌اندرکاران نباشد) ناچار است نمادهایی از اقشار مختلف جامعه را در رسانه‌ی خود جمع کند؛ کاری که شبکه‌های خبری عربی کرده‌اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;شبکه‌های خبری عربی به مثابه الگو&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;به شبکه‌های الجزیره عربی و العربیه نگاه کنید. زنان گوینده در این شبکه‌ها  هم به صورت محجبه و هم بی‌حجاب (بی‌روسری) دیده می‌شوند اگرچه هر دو گروه، سرسنگین و رسمی و مرتب لباس می‌پوشند که حس احترام و ادب مخاطب را برمی‌انگیزد. مخاطب این شبکه از هر قشری که باشد نماد خود را در شبکه می‌بیند و گام نخست همذات‌پنداری میان او و رسانه برداشته می‌شود. از اینجا به بعد این رسانه است که با عملکرد خود می‌تواند این اعتماد را تقویت کند یا آن را از بین ببرد. وجود نمادهایی برای همذات‌پنداری مخاطب با رسانه لازم است اما کافی نیست. همذات‌پنداری گام نخست جلب اعتماد و عامل مهمی در تداوم آن است اما شیوه‌ی مواجهه‌ی یک رسانه با اخبار و اتفاقات و تاریخ و مسائل روزمره و ... نیز به همان میزان پُراهمیت و اعتمادساز یا اعتمادسوز است. به الجزیره نگاه کنید. این شبکه اولین شبکه‌ای است که نوارهای ضبط‌شده‌ی سران سازمان القاعده را پخش می‌کند اما عملکرد آن چنان ظریف و هشیارانه بوده که تا کنون به حمایت تبلیغاتی از شبکه‌ی القاعده متهم نشده است و توانسته در این مورد، نقش یک رسانه‌ی آگاهی‌دهنده و روشنگر را ایفا کرده است و این مثالی از "عملکرد" یک رسانه در کنار چینش مناسب و هشیارانه‌ی "نماد"های یک رسانه است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;افزونه&lt;/span&gt;:&lt;br /&gt;- نخستین نوشته‌ام درباره‌ی رسانه‌ی ملی: «&lt;a href="http://borjian.info/2009/08/blog-post.html"&gt;رسانه‌ی ملی چگونه رسانه‌ای است؟&lt;/a&gt;»&lt;br /&gt;- نوشته‌ی بهاره آروین را نیز در همین زمینه از دست ندهید: «&lt;a href="http://baharvin.blogfa.com/post-411.aspx"&gt;رسانه می‌خواهیم چه‌کار؟&lt;/a&gt;»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6282003-6279186620249220731?l=www.borjian.info' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.borjian.info/feeds/6279186620249220731/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=6282003&amp;postID=6279186620249220731" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/6279186620249220731?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/6279186620249220731?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.borjian.info/2009/08/blog-post_26.html" title="همذات‌پنداری مخاطب، رمز اعتمادسازی رسانه‌ی ملی" /><author><name>مسعود بُرجيان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08158304306012376604</uri><email>borjian@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="16197483118446931001" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;D0cNRHc8fyp7ImA9WxNTGEk.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-6282003.post-3160965289392047988</id><published>2009-08-10T22:55:00.004+04:30</published><updated>2009-08-21T13:28:15.977+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-08-21T13:28:15.977+04:30</app:edited><title>صد رحمت به کفن‌دزد قبلی!</title><content type="html">یکی بود، یکی نبود. زیر این گنبد کبود، پسر و پدری با یکدیگر زندگی می‌کردند. شغل شریف پدر، کفن‌دزدی بود! هر زمان که فردی از اهالی شهر می‌مرد و خانواده‌اش او را به خاک می‌سپردند و محل قبر را ترک می‌کردند، سر و کله‌ی پدر قصه‌ی ما پیدا می‌شد. ابتدا نبش قبر می‌کرد و خاک‌ها را به کناری می‌ریخت و سپس کفن جنازه‌ی بخت‌برگشته‌ی بی‌دفاع را باز می‌کرد و در پایان، دوباره خاک‌ها را درون قبر می‌ریخت و از فروش کفن این مُردگان، روزگار می‌گذراند. دیرزمانی گذشت تا اینکه پدر در بستر بیماری و مرگ افتاد.&lt;span class="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پدر که مرگ خود را نزدیک می‌دید، به پسر نصیحت کرد که پس از مرگ او چنان در میان مردم زندگی کند که اهالی شهر، برایش طلب آمرزش کنند و از او به نیکی یاد کنند و گه‌گاه برایش فاتحه‌ای بخوانند. پسر به پدر قول داد که نصیحت او را عملی می‌کند و به‌گونه‌ای رفتار خواهد کرد که نام پدر به‌نیکی در خاطر مردم روستا ثبت گردد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باری؛ پدر مُرد و پسر دست‌تنها ماند و البته بلافاصله به شغل شریف پدر روی آورد؛ البته با اندکی تفاوت! هر وقت فردی از اهالی شهر می‌مرد و خانواده‌اش او را به خاک می‌سپردند و سرانجام محل قبر را ترک می‌کردند، سر و کله‌ی پسر پیدا می‌شد. پسر نبش قبر می‌کرد و خاک‌های قبر را به کناری می‌ریخت و کفن جنازه‌ی بخت‌برگشته‌ی بی‌دفاع را از تنش می‌کند و در پایان چوب بزرگی در ماتحت جنازه فرومی‌کرد و سپس بی‌آنکه خاک‌ها را به درون قبر بریزد، جنازه و قبر را در همین حال رها می‌کرد و می‌رفت. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرداروز که خانواده‌ی فرد درگذشته به محل قبر می‌آمدند با منظره‌ای حیرت‌انگیز و باورنکردنی روبه‌رو می‌شدند: همه‌ی خاک‌های قبر در کناری ریخته شده و جنازه‌ی بی‌کفن و لخت و عور مانده در حالی که چوب بزرگی در ماتحتش فرورفته، ته قبر وارونه افتاده بود! مردم با دیدن این صحنه، به یاد پدر مرحوم‌شده‌ی قصه‌ی ما می‌افتادند و ضمن خواندن فاتحه‌ای، برایش طلب آمرزش می‌کردند و دریغ و افسوس می‌خوردند که آن پدر، عجب معرفت و حجب و حیایی داشته و اینان قدر مرام جوانمردانه‌اش را نمی‌دانستند! پایان‌بخش این صحنه، آه سردی بود که از اعماق جان‌های پشیمان مردم شهر برمی‌آمد و زمزمه‌ی مدام این جمله بود که «عجب! صد رحمت به کفن‌دزد قبلی!»&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6282003-3160965289392047988?l=www.borjian.info' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.borjian.info/feeds/3160965289392047988/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=6282003&amp;postID=3160965289392047988" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/3160965289392047988?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/3160965289392047988?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.borjian.info/2009/08/blog-post_10.html" title="صد رحمت به کفن‌دزد قبلی!" /><author><name>مسعود بُرجيان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08158304306012376604</uri><email>borjian@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="16197483118446931001" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DEMBSX08fSp7ImA9WxNSEks.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-6282003.post-6444007365815646019</id><published>2009-08-08T00:57:00.008+04:30</published><updated>2009-08-26T10:30:58.375+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-08-26T10:30:58.375+04:30</app:edited><title>رسانه‌ی ملی چگونه رسانه‌ای است؟</title><content type="html">با &lt;a href="http://sanli.blogspot.com/2009/07/blog-post_31.html"&gt;نوشته‌ی سانلی&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://sibestaan.malakut.ir/archives/2009/07/post_743.shtml"&gt;دعوت&lt;/a&gt; مهدی جامی بحثی در وبلاگ‌شهر درگرفت که «رسانه‌ی ملی» چگونه رسانه‌ای است؟ چه ویژگی‌هایی دارد و چه انتظاراتی از آن باید داشت؟ بحث تا اینجا به خوبی پیش رفته است و امید که به خوبی ادامه یابد. من نیز به دعوت &lt;a href="http://www.fmsokhan.com/archives/2009/08/oeoe_uu_oeoeoeu.html"&gt;ف.م.سخن&lt;/a&gt; عزیز به این مباحثه دعوت شدم. در این نوشته می‌کوشم از تکرار آنچه تا کنون گفته شده بپرهیزم و نکاتی را به صورت گذرا مطرح کنم تا به پیش رفتن بحث کمک کند؛ بنابراین این نوشته را باید در حد طرح مسأله و نقد و نظر دید نه یک مقاله‌ی مستقل و کامل.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;نخست&lt;/span&gt;: در ضرورت وجود یک رسانه و فواید آن سخنی نیست. این امری بدیهی است. قدم اول به‌گمانم، تعریف یک «رسانه‌ی ملی» است. چه رسانه‌ای «ملی» است؟ چه ویژگی‌هایی یک رسانه را «ملی» می‌کند؟ «ملی» صفتی است که به ملت برمی‌گردد و ملت با معنایی که ما امروز به‌کار می‌بریم، واژه‌ای است که پس از قرارداد وستفالی و تولد واحدهایی سیاسی زیر نام «دولت-ملت» در فرهنگ سیاسی معاصر شکل گرفت. بحث را باید از همین جا شروع کرد.&lt;span class="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;این رسانه قرار است نماینده‌ی کدام ملت باشد؟ آیا این رسانه قرار است نماینده‌ی مجموعه‌ای از انسان‌ها باشد که امروز «ملت ایران» تعریف می‌شود؟ عناصر سازنده و تعریف‌کننده‌ی این ملت چیست؟ کدام شاخص‌ها فرد یا افرادی را بیرون از دایره‌ی «ملت ایران» قرار می‌دهد و دیگرانی را درون آن؟ حساب جنبش‌های واگرای قومی در ایران چه می‌شود؟ آیا گروهی که خواستار جدایی کردستان یا بلوچستان یا خوزستان یا ... از ایران هستند، ایرانی محسوب می‌شوند؟ اگر آری، چگونه می‌توان واگرایی قومی آنان از کلیت این واحد سیاسی (دولت-ملت ایران) را در کنار صفت «ملی» که چنین رسانه‌ای خود را بدان ملتزم می‌داند، به رسمیت شناخت؟ آیا به رسمیت شناختن چنین جنبش‌هایی تا بدانجاست که آنان خواستار خودمختاری باشند؟ و اگر موضع آنان، تجریه‌ی سرزمینی باشد، خلاف «منافع ملی» ایران سخن گفته‌اند و باید از داشتن سهمی در «رسانه‌ی ملی» محروم شوند؟ مفهوم «منافع ملی» به عنوان یکی از محوری‌ترین عناصر جهت‌دهنده و محدودکننده در عملکرد «رسانه‌ی ملی» چگونه و توسط چه کسانی تعریف می‌شود؟&lt;br /&gt;نگاهی به عملکرد صدای آمریکا در این زمینه به خوبی موضوع را روشن خواهد کرد. صدای آمریکا به‌دلیل نفرت عمومی که مردم ایران از عملکرد آمریکا در تاریخ معاصر ایران دارند از جایگاه اعتباری بالایی برخوردار نیست. دست‌کم مردم به راحتی به خبرها و تحلیل‌های آن اعتماد نمی‌کنند. بخشی از این عدم اعتماد، به تبلیغات پرحجم رسانه‌های ایران در سه دهه پس از انقلاب برمی‌گردد. آنان چه بر اساس برخی واقعیت‌ها و چه بر اساس توهم توطئه‌ای که در ذهن دارند، کوشیده‌اند آمریکا را دشمنی قسم‌خورده برای ایران و ایرانی نشان دهند؛ و از اتفاق در جا انداختن چنین تصویری موفق هم بوده‌اند. طبیعی است در چنین فضایی، رسانه‌ای که رسماً نماینده‌ی چنین دولتی است چه جایگاهی در اذهان عمومی خواهد داشت. اما این همه‌ی ماجرا نیست. بخشی از ماجرا به عملکرد خود صدای آمریکا برمی‌گردد.&lt;br /&gt;مصاحبه‌ی این رسانه با عبدالمالک ریگی رهبر گروه جندالله در بلوچستان، آن هم زیر عنوان «رهبر جنبش مقاومت مردمی ایران»، واکنش‌های نفرت‌آمیز بسیاری در مخاطبان این رسانه و فعالان سیاسی در پی داشت. زیرا اکثریت مخاطبان این رسانه، گروه ریگی را به دو دلیل مطرود و منفور می‌دانند: اول به‌دلیل تجزیه‌طلبی که خط قرمز روشن بسیاری از این مخاطبان است و دوم، سابقه‌ی گروه ریگی در کشتار نیروهای نظامی و انتظامی ایران. از نظر این مخاطبان، حفظ مرزهای ایران و به بیان دقیق‌تر، پاسداری از دولت-ملت ایران که وحدت سرزمینی و حفظ و حراست آن از مهم‌ترین عناصر سازنده‌ی آن است، یک خط قرمز روشن محسوب می‌شود و ناگفته پیداست که هر دو دلیل، نقض این موضوع است. حتی استدلال گروه ریگی که خود را تنها در پی احقاق حقوق پایمال شده‌ی قوم بلوچ و بلکه ایران معرفی می‌کند و صفت تجزیه‌طلبی را نفی می‌کند از سوی مخاطبان پذیرفته نمی‌شود زیرا از نظر اینان، هرگونه سخن از احقاق حقوق «قومی» آن هم در برابر حکومت مرکزی و البته با توسل به اسلحه، معنایی جز مقدمه‌چینی برای تجزیه‌طلبی ندارد حتی اگر عنوان تجزیه‌طلبی آشکارا از سوی خشونت‌ورزان نفی شود.&lt;br /&gt;استدلال‌های هر دو طرف در رد نظر طرف مقابل نیز روشن است. طرفداران گروه ریگی و مدافعان عملکرد صدای آمریکا، از ظلم حکومت مرکزی در حق قوم بلوچ سخن می‌گویند و این عملکرد را «واکنشی» به روش و منش حکومت می‌دانند؛ نیز تجزیه‌طلبی این گروه را نفی کرده و چنین مصاحبه‌ای را تنها بازتاب‌دهنده‌ی یکی از صداهای سانسور شده در ایران می‌نامند. در سوی مقابل، مخالفان حتی با پذیرش چنین ظلمی، آن را به هیچ عنوان، دلیل کافی و وافی برای دست بردن به‌سوی اسلحه نمی‌دانند و همچنان که گفته شد، شکل و محتوای چنین حرکتی را «تجزیه‌طلبانه» و مهم‌تر از آن «خشونت‌بار» دانسته و به همین دلایل «محکوم» می‌دانند. مقایسه صدای آمریکا و بی‌بی‌سی نیز از این نظر جالب است؛ اگرچه در ناخودآگاه جمعی ایرانیان، انگلیس در حوادث سیاسی ایران نقش اصلی را ایفا می‌کند و همیشه «کار، کار انگلیسی‌هاست»، با این حال اعتبار بی‌بی‌سی بیش از صدای آمریکا است زیرا بی‌بی‌سی سعی کرده است دست‌کم در ظاهر بی‌طرفی نسبی را رعایت کند و از جانبداری‌های آشکار و واکنش‌برانگیز خودداری کند. به عنوان مثال بی‌بی‌سی در مورد گروه ریگی هرگز عملکردی مشابه صدای آمریکا نداشته است.&lt;br /&gt;حال در این میان تکلیف رسانه‌ای که «ملی» است چیست؟ باید جانب کدام طرف را بگیرد؟ بی‌طرف باشد؟! یعنی نظرات هر دو طرف را بازتاب دهد و قضاوت را به مردم بسپارد؟ پس چرا مخاطبان در برابر این عملکرد صدای آمریکا چنین واکنشی نشان دادند؟ آیا دولتی بودن رسانه‌های صدای آمریکا و بی‌بی‌سی، مقایسه‌ی عملکرد آنها و رسانه‌ی ملی را بی‌معنا می‌کند؟ پس نقش و نظر مخاطب رسانه در این میان چه می‌شود؟ مگر یکی از عناصر معتبر ساختن یک رسانه، همین موضع‌گیری و واکنش و اعتماد مخاطب نیست؟ شاید گفته شود اصلاً وظیفه‌ی «رسانه‌ی ملی» همین تبلیغ تسامح و مدارا و گسترش فرهنگ گفت‌وگو است تا مخاطب نیز ظرفیت طرح چنین مباحثی را بی‌آنکه چنان واکنش خشم‌آلودی نشان دهد بیابد. من با این سخن موافق‌ام. اما مشکلی که وجود دارد این است که رسانه نمی‌تواند کاملاً بی‌طرف باشد. این امر محالی است. بلاخره رسانه یک خط سیر کلی دارد و در یک چارچوب تعریف‌شده حرکت می‌کند. و این چارچوب همان است که رسانه‌ای را «ملی» می‌کند و حافظ «منافع ملی» و دیگری را نه. و درست بر سر تعریف مصادیق است که اختلاف برداشت‌ها روشن می‌شود و بن‌بست‌ها رخ می‌نماید.&lt;br /&gt;تعریف و تعیین «منافع ملی» از پُرمناقشه‌ترین مباحث در علوم سیاسی است. مباحث پیرامون این واژه و برداشت‌هایی که از آن در میان عموم مردم و نخبگان وجود دارد، از قضا مباحثی انتزاعی و صرفاً تئوریک نیستند بلکه همگی نشانه‌های عملی و تجلی‌یافته در میان مردم دارند. برقراری رابطه با آمریکا و اختلاف نظرهایی که پیرامون آن وجود دارد مثال روشنی از این موضوع است. همچنین است موضع اقلیت‌های قومی در برابر حکومت مرکزی در ایران و نظر عموم ملت در برابر آنها. یا سود و فایده و ضرر و زیانی که کشتار مردم بی‌گناه و بی‌دفاع لبنان برای «منافع ملی» ایران به دنبال داشت. نباید موضع روشن و صریح خود را موضع دیگران هم بدانیم. آنانی هم که نظری برخلاف ما دارند، نظر خود را روشن و البته خالی از هرگونه خلل می‌بینند و این به برداشت دو طرف از مسأله «منافع ملی» برمی‌گردد. اگر قرار است موضوع «رسانه‌ی ملی» در مرحله‌ی شفاف‌سازی نظری روشن شود، بایستی به پرسش‌هایی از این دست، به صراحت پاسخ گفت؛ آن هم پاسخ‌هایی دقیق و پخته. نمی‌توان سرسری از این مباحث گذشت و آن را به اصلاح رویه در هنگام عمل موکول کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;دوم&lt;/span&gt;: &lt;a href="http://parsanevesht.blogspot.com/2009/07/blog-post_27.html"&gt;پارسای عزیز&lt;/a&gt; و دوستان دیگر به‌درستی معتقدند «این رسانه‌ای است که دنبال منافع ملی باشد و حرف اکثریت مردم داخل و خارج از کشور را بزند؛ به همه گروه‌ها و سلیقه‌ها و اندیشه‌ها و مشارب فکری و سیاسی و اجتماعی فرصت برای طرح نظرات و ایده‌های خود بدهد». این نگاه لیبرال به مسأله بدین معناست که حق اکثریت و اقلیت، هر دو، در این میان در نظر گرفته شود. از اینجا مناقشه‌ی بعدی شکل می‌گیرد. ملاک تشخیص اکثریت و اقلیت چیست؟ آیا این رسانه قرار است صدای بی‌صدایان باشد؟ یعنی اقلیت را از عمق به سطح آورد و پیش چشم مخاطب بنشاند تا او را بهتر ببیند و بیشتر بشناسد؟ یعنی قرار است بازتاب صدای اقلیت‌ها باشد؟ یا نه، قرار است به هر گروه و قشر و دسته‌ای به اندازه‌ی وزن آن سهم بدهد. این وزن را چه کسی معین می‌کند؟ کارشناسان رسانه؟ نظر اکثریت مخاطبان؟ برداشت عمومی مردم؟ چه ملاک‌هایی در این میان در نظر گرفته می‌شود و اصولاً این ملاک‌ها چگونه تعیین می‌شوند؟ موضوع آزادی و آزادی رسانه چه می‌شود؟ کسانی که به آزادی معتقد نیستند در این رسانه جایی دارند؟ تا کجا می‌توانند در این رسانه سهیم شوند و از آن سهم بگیرند؟ این میزان را چه کسی یا کسانی و چگونه تعیین می‌کنند؟ چه ملاک‌هایی وجود دارد که آزادی رسانه سر از هنجارگریزی به بهانه‌ی دفاع از حقوق اقلیت‌ها درنیاورد؟ این هنجارها اصولاً چگونه مشخص می‌شوند؟ ملاک تشخیص هنجار و ناهنجاری چیست؟ با ناهنجاری‌ها چگونه باید مواجه شد تا مخاطب را نرماند؟&lt;br /&gt;این‌ها به‌ظاهر مباحثی بدیهی می‌نمایند اما در واقع چنین نیست. بسیاری از ما ایرانیان، دچار &lt;a href="http://borjian.info/2004/10/blog-post.html"&gt;توهم خوداکثریت‌پنداری&lt;/a&gt; هستیم. اگر هم چنین تصوری نداریم معتقدیم حق ما (هر چقدر که هست) به‌درستی ادا نشده است و بنابراین همیشه طلبکاریم. این موضوعی روانشاختی است که البته ممکن است مبانی واقعی نیز داشته باشد. از همین جاست که اختلاف‌ها آغاز می‌شود و هر گروه معتقد است حق و حقوقش مطابق عده و عُده‌اش رعایت نشده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;سوم&lt;/span&gt;: رسانه باید قشر هدف را مشخص کند. این رسانه قرار است نماینده‌ی کدام اقشار باشد؟ کدام شکاف‌های جامعه‌شناختی را نمایندگی کند؟ شکاف‌های عمودی یعنی طبقات فرادست و فرودست اجتماع را؟ و این فرادستی و فرودستی را از کدام زاویه تعریف می‌کند؟ ثروت؟ سطح فرهنگ؟ کیفیت آموزش؟ یا اینکه قرار است شکاف‌های افقی را هم نمایندگی کند؟ شکاف‌های فکری؟ سیاسی؟ اجتماعی؟ قومی؟ مذهبی؟ جنسیتی؟ یا آنگونه که از فحوای کلام دوستان مشخص است همه‌ی این‌ها؟ اصولاً موضع این رسانه در برابر این شکاف‌ها چیست؟ قرار است این شکاف‌ها را شناسایی کند؟ پُررنگ کند؟ کمرنگ کند؟ پُر کند؟ نابود کند؟ ملاک تشخیص نوع مواجهه با هر یک از این شکاف‌ها چیست و چگونه تعیین می‌شود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;چهارم&lt;/span&gt;: رسانه‌ای که قرار است نخبگان و عموم را کنار هم بنشاند و این دو را با یکدیگر آشتی دهد و زبان یکی را به دیگری بیاموزد و زبان هر دو را به هم نزدیک کند و البته تنوع وسیع گروه نخبگان و پراکندگی زیاد گروه عموم را در نظر بگیرد، باید کار بسیار سنگینی انجام دهد؛ از تولید برنامه‌های اختصاصی برای هر یک از اقشار گرفته تا تولید برنامه‌هایی هدفمند برای برقراری ارتباط و همزبانی بین این دو. همه‌ی مخاطبان این رسانه باید حس کنند که این رسانه، رسانه‌ی آنهاست. گوش و زبان و فکر آنهاست و این کاری به‌غایت سخت و سنگین است. کسب رضایت همه البته ممکن نیست اما رسانه باید افزودن کمی و کیفی مخاطبان را هدف قرار دهد و این، جز با کسب بیشترین رضایت بیشترین تعداد مخاطب ممکن نیست. جزئیات در این میان به اندازه‌ی کلیات مهم‌اند. مثالی می‌زنم. در ابتدای راه‌اندازی تلویزیون بی‌بی‌سی، زنان مجری با لباس‌هایی به‌نسبت «راحت» جلو دوربین ظاهر می‌شدند. من خود شاهد بودم که این مسأله واکنشی را در میان طبقه‌ی متوسط نیمه سنتی-نیمه مدرن ایران در پی داشت. به‌ظاهر در پی برخی تذکرها یا شاید مسائلی دیگر، این نحوه‌ی پوشش اصلاح شد و من به‌عینه بازخورد این موضوع را در میان این طبقه شاهد بودم. همین مسأله هم‌اکنون در برابر رفتار و پوشش متفاوت همین مجریان در پشت صحنه‌ی بی‌بی‌سی مصداق دارد؛ زیرا گاهی دوربین به هنگام نشان دادن گوینده، ناخودآگاه کارمندان پشت صحنه و رفتار و سلوک آنان را نیز نشان می‌دهد و مخاطبان با تیزبینی (و یا شاید از نظر برخی هیزبینی) به آن دقت می‌کنند و نتیجه‌گیری می‌کنند و واکنش نشان می‌دهند. این مثال به‌ظاهر جزئی خود نشان می‌دهد که یک رفتار از مجریان یک رسانه (که سمبل‌های آن محسوب می‌شوند) چگونه می‌تواند این احساس را در مخاطب ایجاد کند که این رسانه خودی، خانوادگی، قابل اعتماد است یا غریبه، بیگانه و غیر قابل اعتماد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;افزونه&lt;/span&gt;:&lt;br /&gt;نقد دقیق و عمیق پارسا صائبی عزیز بر این نوشته: «&lt;a href="http://parsanevesht.blogspot.com/2009/08/blog-post_18.html"&gt;رسانه‌ی ملی، منافع ملی و توهم اکثریت&lt;/a&gt;»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6282003-6444007365815646019?l=www.borjian.info' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.borjian.info/feeds/6444007365815646019/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=6282003&amp;postID=6444007365815646019" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/6444007365815646019?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/6444007365815646019?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.borjian.info/2009/08/blog-post.html" title="رسانه‌ی ملی چگونه رسانه‌ای است؟" /><author><name>مسعود بُرجيان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08158304306012376604</uri><email>borjian@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="16197483118446931001" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;AkYBQ305fCp7ImA9WxFTF0k.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-6282003.post-2797174392286784094</id><published>2009-07-31T18:49:00.009+04:30</published><updated>2010-04-08T22:05:52.324+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-04-08T22:05:52.324+04:30</app:edited><title>برای «حمزه غالبی» و رنج زندانی که می‌کشد</title><content type="html">&lt;img style="float:left; margin:10px 10px 10px 10px;" src="http://borjian.us/image/ghalebi.jpg" title="حمزه غالبی؛ رئیس شاخه جوانان ستاد میرحسین موسوی"&gt;حمزه را سال‌هاست که می‌شناسم. تقدیر بود که سه سال از سال‌های دانشگاه را در شهری بگذرانم که او در آن زاده شده بود؛ یزد در آن سال‌ها کانون نگاه‌ها بود. رئیس‌جمهور برگزیده‌ی ملت از این استان برخاسته بود و پس از سال‌ها سکون و سکوت، روزهای پُرالتهاب پس از دوم خرداد رسیده بود. دانشجویان و جوانان، دوشادوش مردم، با هزاران امید و آرزو پای در راه نهاده بودند تا شاید این بار، صد سال پس از عزم نخستین، به ثمر نشستن آرزوهای به خاک نشسته‌ی ملت را جشن بگیرند؛ اما چونان خیزش‌های پیشین، باز راه سد شده بود.  &lt;br /&gt;روزهای ناامیدکننده‌ی دولت دوم خاتمی فرا رسیده بود. حمزه و دوستانش در آن روزها، دانشجویان دانشگاه آزاد اسلامی یزد بودند؛ درس من به پایان رسیده بود اما به مدد ارتباطاتی که بین دانشجویان دانشگاه‌های دولتی و آزاد یزد برقرار بود، رابطه‌ی دوستانه‌ای میان ما شکل گرفت که تا امروز ادامه یافته است.&lt;span class="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;حمزه و دوستانش، سر پُرشور و دل بی‌تابی داشتند. لحظه‌ای آرام و قرار نداشتند. هر لحظه در فکر برگزاری مراسمی، انتشار نشریه‌ای، صدور بیانیه‌ای و خلاصه ایجاد حرکتی بودند که قدمی در راه جنبش مردم باشد. جمعی چند نفره بودند که هر یک توانایی‌های خاصی داشتند. درست به همین دلیل وظایف را بنا به توانایی‌های یکدیگر میان هم تقسیم می‌کردند و حاصل کار قابل مقایسه با هیچ کار گروهی دیگری نبود. حمزه و دوستانش شعله‌ی لرزان آزادی‌خواهی را در روزهای اوج ناامیدی و انفعال، مردانه روشن نگاه داشتند.&lt;br /&gt;حمزه و دوستانش، خالص و بی‌ریا و متواضع بودند. چندین بار مهمان خانه‌هایشان شدم و از آنها جز صداقت و صفا و یک‌رنگی، هیچ ندیدم. صداقت، در روزگار ما که روزگار تسلط دروغ و ریا و تظاهر است، کالای کمیابی است؛ حمزه و دوستانش، درست همانی بودند که می‌دیدی و این بارزترین صفت این جمع بود.&lt;br /&gt;حمزه، خوشبین‌ترین فرد به اصلاح‌پذیری نظام بود. یک بار که به دعوت او، مهمان او و خانواده‌اش در اشکذر یزد شده بودم، گپ و گفت‌وگویمان به تحلیل انتخابات سال 84 و پیروزی احمدی‌نژاد رسید. پدر حمزه با آن صورت مهربان و آفتاب‌سوخته و دوست‌داشتنی و لبخندی که همیشه بر لب داشت به تحلیل من گوش می‌داد. تحلیل من بر پای زوایای تاریک آن انتخابات قرار داشت: اینکه اصلاح‌طلبان به‌عمد نامزدی معرفی کردند که پتانسیل رأی‌آوری نداشت؛ اینکه قصد اصلی آنان خروج از حاکمیت اما به شکلی محترمانه بود؛ اینکه گِله و شکایت اصلاح‌طلبان از حزب پادگانی تنها ژست انتخاباتی برای توجیه هواداران غمزده از شکست است و آنان از تحولات درون ساختار قدرت بیش از همه خبر دارند؛ اینکه هدف گروهی که احمدی‌نژاد را به قدرت رساند تنها بازپس‌گیری قدرت اجرایی کشور نبود بلکه هدف نهایی آنها یک‌دست کردن کل ساختار قدرت و حذف روحانیت از صحنه‌ی سیاسی است؛ اینکه قدرت سازمان‌های اطلاعاتی ایران به حدی است که کوچک‌ترین گفته و نوشته و حرکتی از چشم آنها پنهان نیست و .... حمزه اما مخالف تحلیل من بود؛ حمزه خوشبینانه به نظام و اصلاح‌پذیری آن نگاه می‌کرد. قدرت سازمان‌های اطلاعاتی را توهم و ترس‌زدگی ما می‌دانست و معتقد بود نظام نمی‌تواند این همه عوامل مختلف و متضاد را به‌گونه‌ای بچیند که نتیجه‌ی دلخواه خود را از صندوق‌های رأی درآورد.&lt;br /&gt;خیلی بحث کردیم. نه من نظر او را قبول کردم نه او نظر مرا. پدرش با لبخند گفت بلاخره مسعود هم ماجرا را از یک زاویه دیگر نگاه می‌کند که قابل تأمل است. باید روند حوادث را دید تا میزان صحت این دو تحلیل مشخص شود. پدرش این را گفت و به عکسی اشاره کرد که حمزه را هنگام شام خوردن در کنار برخی از بزرگان اصلاح‌طلب نشان می‌داد. قیافه‌ی حمزه پس از شنیدن این سخن پدرش واقعاً دیدنی بود، چون حمزه فکر می‌کرد آن جمع، محفلی خصوصی بوده است بدون هیچ نگاه بیگانه و دوربین غریبه‌ای؛ اما اشتباه می‌کرد!&lt;br /&gt;پدر حمزه به آیت‌الله خمینی علاقه‌ی زیادی داشت. هنوز هم دارد. همان زمان اگر گه‌گاه لابلای حرف‌هایمان به دهه‌ی اول پس از انقلاب و مثلاً نقش مرحوم خمینی در ادامه‌ی جنگ انتقاد می‌کردیم به دفاع برمی‌خاست. علاقه‌ی پدر حمزه هنوز هم پابرجاست. چند روز پیش که برای پیگیری وضعیت فرزندش به درب زندان اوین رفته بود به خانواده‌هایی که پریشان وضعیت فرزندانشان بودند و به امام ناسزا می‌گفتند، اعترا ض کرده بود. همین اعتراض باعث شده بود آنان گمان کنند پدر حمزه هم یکی از «آنها»ست که در جمع‌شان حضور پیدا کرده است. درگیری و غائله وقتی تمام می‌شود که پدر یکی دیگر از دستگیرشدگان او را می‌شناسد و به سایرین می‌شناساند. پدر حمزه با اینکه فرزندش دربند است اما هنوز اعتقاد و علاقه‌اش به امام را حفظ کرده است.&lt;br /&gt;حمزه، در دانشگاه آزاد یزد، مهندسی برق می‌خواند اما از همان زمان دلبسته‌ی علوم سیاسی بود. اتاقش پر بود از انواع و اقسام کتاب‌ها و جزوه‌ها که با وسواسی عجیب در تمامی زوایای اتاق پراکنده شده بودند! آرزویش تحصیل در دوره‌ی کارشناسی ارشد علوم سیاسی گرایش اندیشه سیاسی بود؛ به آرزویش رسید. وقتی از خلسه‌هایی می‌گفت که پس از کلاس‌های استادان دانشگاه تربیت مدرس به او دست می‌داد بسیار خوشحال می‌شدم که در جایی تحصیل می‌کند که سطح آموزشی دانشگاه به خوبی او را که بسیار پُرمطالعه بود ارضا می‌کند.&lt;br /&gt;جمعیت عظیمی که به مسجد سید اصفهان آمده بودند تا به سخنان میرحسین موسوی گوش کنند و برنامه‌های جنبی انتخاباتی که حمزه بنا به مسؤولیتش (ریاست شاخه جوانان ستاد موسوی) بر عهده داشت، مانع از آن شد که در روز حضور او در اصفهان دیداری میسر شود. ناچار برای دیدن مهندس موسوی و او به فرودگاه اصفهان رفتم. وقتی به او زنگ زدم مثل همیشه با صدایی خندان در حالی که چون گذشته مرا «حاجی» خطاب می‌کرد، احوال‌پرسی کرد. حمزه هیچ تغییر نکرده بود؛ همان صداقت، همان خلوص، همان صفا، همان خوشرویی. در فرودگاه اصفهان از وضعیت مهندس موسوی در کشور پرسیدم و از موقعیتی که در ستاد دارد. انتقادهایی را که به مهندس موسوی داشتم مطرح کردم و او قول داد همه‌ی آنها را به میرحسین منتقل کند.&lt;br /&gt;حمزه هیچ تغییر نکرده بود. شاد و خندان و امیدوار؛ با همان لبخند همیشگی که مرا یاد پدرش می‌انداخت. حمزه هنوز به نظام و اصلاح‌پذیری آن خوشبین بود؛ انتخابات در 22 خرداد برگزار شد؛ و شد آنچه همگان به چشم دیدند؛ حمزه از سی خرداد تا کنون به‌دلیل مسؤولیتی که در ستاد مهندس میرحسین موسوی داشته، بازداشت شده است و جز یک تماس تلفنی کوتاه و بغض‌آلود، هیچ خبر دیگری از او در دست نیست. نظامی که نتواند کسی چون حمزه را تحمل کند سرنوشت عبرت‌آموزی خواهد داشت. حمزه مظهر همه‌ی کسانی بود که صادقانه به اصلاح‌پذیری نظام دل بسته بودند و با این امید بزرگ، در چارچوب قانونی همین نظام، به حرکت درآمده بودند. تحمل‌ناپذیری کسی چون حمزه، نماد پایان یک دوره و آغاز عصری جدید است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی‌نوشت:&lt;br /&gt;&lt;a href="http://zendaniyan.blogfa.com/"&gt;وبلاگ زندانیان&lt;/a&gt;؛ حمزه غالبی را آزاد کنید.&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6282003-2797174392286784094?l=www.borjian.info' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.borjian.info/feeds/2797174392286784094/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=6282003&amp;postID=2797174392286784094" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/2797174392286784094?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/2797174392286784094?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.borjian.info/2009/07/blog-post.html" title="برای «حمزه غالبی» و رنج زندانی که می‌کشد" /><author><name>مسعود بُرجيان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08158304306012376604</uri><email>borjian@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="16197483118446931001" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;CUIFQX49fip7ImA9WBBRFUg.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-6282003.post-116255163501878953</id><published>2006-10-22T14:26:00.000+03:30</published><updated>2006-11-03T15:01:50.066+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2006-11-03T15:01:50.066+03:30</app:edited><title>مدرسه و خود انسانی ما</title><content type="html">شماره‌ی سوم مجله‌ی مدرسه به موضوع "عشق و دوستی" اختصاص یافته بود. متن زیر را پس از مطالعه‌ی این شماره برای سردبیر مجله، جناب جلال توكلیان فرستادم. ایشان پیشنهاد كردند كه این متن در بخش نقد و نظر به چاپ برسد. من نیز بی‌آنكه در روح كلی متن دست ببرم نكاتی را بر آن افزودم تا جان مطلب را به‌تمامی گفته باشم. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.&lt;span class="fullpost"&gt;&lt;center&gt;٭٭٭&lt;/center&gt;سلام بر جلال عزیز. &lt;br /&gt;آراسته سخن گفتن و رسمی نوشتن را به كناری می‌نهم و آنچه را بر زبان دل جاری است بر زبان قلم جاری می‌كنم. &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;جلال عزیز&lt;br /&gt;خواندن حكایت صادقانه و صمیمی و بی‌غل و غش عشق و سرگشتگی و فراق و وصالت در شماره‌ی تازه‌ی مدرسه، مرا پاك از خودبی‌خود كرد. مقاله‌ات را شروع كردم و تا به‌تمامی نخواندمش چشم از مجله برنداشتم. گفته‌اند (و درست و نیكو گفته‌اند) سخن كز دل برآید لاجرم بر دل نشیند. من با تمامی كلماتت، با تمامی جملاتت، با تمام آنچه در بندبند آن نوشتار آورده بودی زندگی كردم؛ درست‌تر بگویم زندگی كرده‌ام. گویی حكایت سوز و گداز خود من بود كه بر صفحه‌ی دل دیگری نقش شده بود و حدیث ناگفته و در دل نهفته‌ی من بود كه برای نخستین بار عیان می‌شد بی‌آنكه نامی از من به میان آمده باشد. من نیز از این چشمه نوشیده‌ام اما نه سیراب شده‌ام و نه صاحب چشمه گشته‌ام. آب گوارا اما اندكش، مرا عطشناك و دل‌سوخته و حسرت‌زده در پی یافتن چشمه‌ای دیگر روان كرد و تا به امروز كه شور و شرّ جوانی از سرم پریده و چروك‌های ذهن و روان و دلم حاكی از كهولت زودرس من است، چشمه‌های بسیاری را آزموده‌ام اما اثری از گوارایی و خنكای آن چشمه‌ی نخستین نیافته‌ام. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نوشته‌ات پاك مرا مشغول خود كرد. امروز دو روزی است كه دیگر معنای دیوار و در و خیابان و درخت و گل را نمی‌فهمم؛ مدام جملات نوشته‌ات پیش رویم رژه می‌روند و صحنه‌های مختلف حكایتت و حكایتم پیش چشمانم زنده می‌شود.... بگذریم. هر كس حكایت خود را دارد و در این كلمات كه به دنبال هم ردیف شده‌اند و رازی را صادقانه و معصومانه بر آفتاب افكنده‌اند، پرهیز گفتاری و نوشتاری خود را می‌بیند كه پس از سال‌ها با قلمی شیرین و شیوا شكسته شده است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه خوب كه این شماره را به موضوع "عشق و دوستی" اختصاص دادید. دفعه‌ی پیش كه ایمیلی زدم و موضوع ویژه این شماره را پرسیدم بسیار بسیار خوشحال شدم كه در فضای سیاست‌زده‌ی امروز دمی هم به یاد "خود انسانی" ما انسان‌ها افتاده‌اید و بی‌ترس و واهمه از طعن و لعن خلایق، موضوعی مهم و عمیق و ریشه‌ای و تابو را پیش كشیده‌اید. یكی از دوستان كه با دكتر آرش نراقی دوستی و رفاقتی دارد نیز از نقش او در این پیشنهاد گفت و شادمانی مرا افزون كرد. چه خوب‌تر كه در این شماره، از چریك‌های سابق و انقلابیان دوآتشه‌ی دیروز كه امروز داعیه‌دار اصلاح‌طلبی و صلح‌طلبی‌اند خواسته بودید از عشق بنویسند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نخستین بار كه این شماره را دست گرفتم دیدن اسم برخی از آنها مرا پاك از درونمایه‌ی مجله ناامید كرد. ناامیدی‌ام البته بی‌سبب نبود. می‌پنداشتم باز همان حكایت قدیمی است؛ قرار است درباره‌ی موضوعی گفت‌وگو شود و البته به روال همیشه باز به سراغ حلقه‌ای نفوذناپذیر از نام‌های آشنا رفته‌اید و نظرشان را جویا شده‌اید. در این دیار هم البته همه، همه‌فن‌حریف‌اند و انگار جمله‌ی معلومات گیتی از شیر مرغ گرفته تا جان آدمیزاد را در كف با كفایت خویش دارند! روشنفكران و نخبگان‌مان مدام از قلعه‌ی تسخیرناپذیر حكومت می‌نالند كه: «كمتر كسی را به درون خود راه می‌دهد و هزار بار فرد را می‌آزماید و آخر سر او را تحقیرشده و درهم‌شكسته، از آستانه‌ی در می‌راند» اما همین روشنفكران و بزرگان با استشمام بوی نخستین غریبه‌ای كه نامش در میان نام‌های «محفل بزرگان» دیده شود تاب از كف می‌دهند و بر او نهیب می‌زنند كه: «هنوز اسباب بزرگی را به‌تمامی آماده نكرده‌ای» و البته بی‌درنگ بر نام او قلم بطلان می‌كشند و راه را بر ورود او می‌بندند تا محفل قدیمی‌شان به‌دور از نگاه نوآمده‌ای (كه لابد نامحرم است!) همچنان پاك و پیراسته باقی بماند. این قصه‌ی پُرغصه اما به سیاست ختم نمی‌شود و جلوه‌های دل‌آزارش در فلسفه و ادبیات و فیلم و داستان هم تكرار می‌شود. درست اینجاست كه بر روی جلد هر مجله‌ای كه نگاه می‌كنی حلقه‌ای از نام‌های آشنا و تكراری می‌بینی كه در بسیاری مواقع جز تكرار هزارباره‌ی گفته‌های پیشین‌شان چیز تازه‌ای در چنته ندارند و مقالات‌شان چنگی به دل نمی‌زند. به تمامی این صفات درخشان (!) سابقه‌ی خشم و خروش انقلابی و داعیه‌داری اصلاح جان و جهان و حكایت امروزشان را هم بیفزایید تا عمق فاجعه را بهتر دریابید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما با این همه، دو چیز نظرم را عوض كرد. اول خواندن مقالات پرمغز و نغر دیگرانی كه كمتر نام‌شان در این سیاهه‌ی آشنا و تكراری می‌آید یا اگر می‌آید گهگاه سخنی نو و جُستاری تازه دارند. دوم مطالعه‌ی مقالاتی كه حسرت‌بار و اعتراف‌گونه بودند و البته نویسندگان‌شان همانانی بودند كه توصیف‌شان كردم! همانانی كه روزگاری از خشم انقلابی و آرمان ایدئولوژیك و فدا شدن و فنا شدن فرد در جمع سخن می‌گفتند و "من" را دشنامی زشت می‌شمردند و آن را جز به تكبر و نخوت تفسیر نمی‌كردند و امروز به صرافت افتاده‌اند كه گویا انسان، وجوه فراموش‌شده‌ی دیگری نیز دارد كه باید بی‌هیچ شرمساری و شرمندگی به سراغ آنها هم رفت و گره‌ی فروبسته‌شان را گشود و حكایت ناگفته‌شان را گفت و دست‌كم در مقام سخن، پرده‌ی ناروای ریا و تظاهر و مقدس‌مآبی را درید و از آسمان به زمین فرود آمد. اینان حسرت جوانی از دست رفته و تهذیب نفس سیاسی-انقلابی خود را می‌خورند و جمله‌جمله‌ی مقالات‌شان بازتاب گویای این حسرت و دلمردگی‌ست. اینان خود را از مواهب طبیعی و زیبای خلقت محروم ساختند به این بهانه كه آنها را از هدف والای‌شان (؟!) دور می‌سازد و از رسیدن به آرمان‌شهر موعود بازشان می‌دارد. باید این‌ها را به حرف كشید. باید وادارشان كرد از حسرت خود بگویند. باید وادارشان كرد در مقابل نسل امروز عریان شوند. باید زوایای تاریك و مغموم ذهن اینان روشن شود تا نسل امروز بار دیگر راه خطای آنها را نپیماید. تا نسل امروز سهم هر یك از وجوه وجود خویش را ادا كند. این نسل نه تنها خود كه نسل پس از خود را نیز به كام گرداب اندیشه‌های باطل خود كشید و آرزوها و خواست‌های طبیعی آنان را در آتش غرور میراث‌داری والاترین اندیشه‌ها، خاكستر كرد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ایرانیان عادت كرده‌اند همیشه از یك سوی بام به پایین پرتاب شوند. به فواره‌ها می‌مانند كه در لحظه‌ای به اوج می‌رسد و در لحظه‌ای دیگر به پایین‌ترین مرتبه سقوط می‌كند. در لحظه‌ای عاشق و شیفته و مفتون یك اندیشه و یك اسطوره‌ی انسانی می‌شوند و در لحظه‌ای دیگر متنفر و منزجر و فراری از همان اندیشه یا همان انسان به راهی دیگر می‌روند. افراط و تفریط راه و رسم ما ایرانیان است. همواره به پهلوی خویش غلتیده‌ایم و آن‌قدر در این كار افراط كرده‌ایم تا اینكه از سویی به پایین افتاده‌ایم. جویبار بودن و رودخانه ماندن و آهسته و پیوسته رفتن و فواره‌وار پیش نرفتن در این سرزمین گویی جز مهجوری سرنوشتی ندارد. دوست ندارم و روا نمی‌دانم كه نسل پیشین را انتقام‌جویانه به محاكمه بكشیم و در پای جایگاه اعتراف‌شان پیروزمندانه كف بزنیم. اما روشن شدن زوایای تاریك تاریخ و كوره‌راه‌های خطایی كه روزگاری یگانه راه‌های ممكن شمرده می‌شدند را لازم می‌دانم. این نورافشانی البته با تلخی‌ها و تلخكامی‌های بسیاری همراه است. شربت شیرینی كه در بسیاری از آن كوره‌راه‌ها در كام راهروان ریخته می‌شد امروز جز شرنگی زهرآگین، طعم دیگری ندارد. وظیفه‌ی خود دانستم سپاس و تشكر خود را بابت زحمت و رنجی كه برای این شماره كشیده بودید فروتنانه تقدیم شما و همكارانتان كنم.&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6282003-116255163501878953?l=www.borjian.info' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.borjian.info/feeds/116255163501878953/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=6282003&amp;postID=116255163501878953" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/116255163501878953?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/116255163501878953?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.borjian.info/2006/10/blog-post.html" title="مدرسه و خود انسانی ما" /><author><name>مسعود بُرجيان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08158304306012376604</uri><email>borjian@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="16197483118446931001" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DkcGRX05eCp7ImA9WBNaEE0.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-6282003.post-115900381099774529</id><published>2006-09-22T12:58:00.000+03:30</published><updated>2006-09-23T13:03:44.320+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2006-09-23T13:03:44.320+03:30</app:edited><title>نفرین بر این ناصر خسرو ملعون!</title><content type="html">كم نیستند وقایعی كه از شدت غرابت، رنگ افسانه گرفته‌اند. روایت معروفی است درباره‌ی ناصر خسرو كه آن نیز افسانه می‌نماید. گرچه بعید نیست این روایت نیز از همان دست وقایع باشد. خلاصه كنم؛ حكایت كنند كه ...&lt;span class="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ناصر خسرو وارد نیشابور شد، ناشناس. به دكان پینه‌دوزی رفت تا وصله‌ای بر پای‌افزارش زند. سر و صدایی از گوشه‌ی بازار برخاست. پینه‌دوز كارش را رها كرد و مشتری را به انتظار گذاشت و به تماشای غوغا رفت. ساعتی بعد بازآمد با پاره‌ای گوشت خونین بر سر درفش پینه‌دوزی‌اش. در پاسخ ناصر خسرو كه چه خبر بود، گفت: «در مدرسه‌ی انتهای بازار ملحدی پیدا شده و به شعری از ناصر خسرو استناد كرده بود. علما فتوای قتلش دادند و خلایق تكه‌تكه‌اش كردند و هر كس به نیت ثواب زخمی زد و پاره‌ای از بدنش جدا كرد. دریغا كه نصیب من همین‌قدر شد.» ناصر خسرو، كفش را از دست پینه‌دوز قاپید و به راه افتاد، در حالی كه می‌گفت: «برادر! كفشم را بده. من حاضر نیستم در شهری كه نام ناصر خسرو ملعون برده شود لحظه‌ای درنگ كنم!»&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6282003-115900381099774529?l=www.borjian.info' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.borjian.info/feeds/115900381099774529/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=6282003&amp;postID=115900381099774529" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/115900381099774529?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/115900381099774529?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.borjian.info/2006/09/blog-post_22.html" title="نفرین بر این ناصر خسرو ملعون!" /><author><name>مسعود بُرجيان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08158304306012376604</uri><email>borjian@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="16197483118446931001" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DkIDRX8_eyp7ImA9WBNbE0k.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-6282003.post-115827469997789660</id><published>2006-09-15T02:23:00.000+03:30</published><updated>2006-09-15T21:52:54.143+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2006-09-15T21:52:54.143+03:30</app:edited><title>كیك، كلت و كتاب مقدس</title><content type="html">&lt;center&gt;بازخوانی ماجرای مك فارلین مشهور به ایران‌گیت یا ایران‌كنترا&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;مجله‌ی عربی الشراع روز 11 آبان‌ماه 1365 (دوم نوامبر 1986) خبر داد "مك فارلین" مشاور امنیت ملی آمریكا مخفیانه وارد ایران شده تا مذاكراتی را با سران جمهوری اسلامی انجام دهد [1]. دو روز بعد، مراسم سالگرد اشغال سفارت آمریكا در ایران (13 آبان) به صحنه‌ی افشای این ماجرا تبدیل شد. سخنران این مراسم، هاشمی رفسنجانی بود. او در میانه‌ی سخنرانی، ناگهان موضوع را به یك افشاگری داغ كشاند و خبر داد كه مك فارلین با پاسپورتی ایرلندی و با نام شون دولین در یك فروند هواپیمای حامل اسلحه‌های خریداری‌شده‌ی ایران وارد پایتخت شده و به نشانه‌ی حُسن نیت سه هدیه همراه خود آورده است: كیك، كلت و كتاب مقدس مسیحیان انجیل كه رونالد ریگان رئیس‌جمهور وقت آمریكا صفحه‌ی نخست آن را امضا كرده بود.&lt;span class="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;●●●&lt;/center&gt;● &lt;strong&gt;بازار سیاه اسلحه&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ساختار نظامی ایران در زمان محمدرضا شاه توسعه‌ی قابل ملاحظه‌ای پیدا كرده بود. محمدرضا در گسترش توان نظامی ایران بیشتر به كشورهای غربی به‌خصوص آمریكا متكی بود. همین واقعیت سبب شد تا پس از انقلاب و وقوع جنگ، كشورهای غربی، راه تأمین قطعات و تجهیزات نظامی مورد نیاز ایران را سد كنند تا ایران زیر فشار قرار گیرد. ایران نیز برای جبران این امر، به بازار غیر رسمی تأمین ادوات نظامی روی آورد. هاشمی رفسنجانی خود به این موضوع اشاره می‌كند:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«از همان روزهای اول همه‌ی دنیا می‌دانستند كه سیستم نظامی ما به دلیل برجای ماندن از زمان شاه مخلوع، غربی و آمریكایی است. هواپیماها، رادارها، توپ‌ها و خیلی از تانك‌های‌مان غربی است و همه می‌دانند كشوری كه از نظر سطح ترقی مثل ما است قدرت اینكه این امكانات را خودش تهیه كند ندارد و جایگزین كردن یك سیستم نظامی دیگر برای كشوری مثل ما كه با هر دو ابرقدرت درگیر هستیم مقدور نیست. لذا برای ما كاملاً طبیعی بود كه سیستم نظامی موجود را حفظ كرده و آن را تدارك كنیم... شاید ده یا بیست بار از مسؤولان كشور شنیدند كه ما به هر حال از جیب همین غربی‌ها، دلال‌ها و یا كمپانی‌های غربی آنها را بیرون می‌آوریم؛ با واسطه، بی‌واسطه، گران‌تر و گاهی ارزان‌تر.» [2] &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;● &lt;strong&gt;گروگان‌گیری در لبنان&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;در اواخر مارس 1984، "ویلیام باكلی" رئیس ایستگاه سیا در بیروت كه به عنوان كارمند دیپلماتیك انجام وظیفه می‌كرد توسط سه جوان شیعه ربوده شد. تلاش‌های سیا برای یافتن باكلی كه اطلاعات بسیار ارزشمند و محرمانه‌ای از فعالیت‌های سازمان سیا داشت بی‌نتیجه ماند. با شكست تیم نجات گروگان‌ها كه از سوی اف.بی.آی به بیروت اعزام شده بود، سازمان سیا دست كمك به سوی موساد (سازمان جاسوسی اسرائیل) دراز كرد. پرز نخست‌وزیر وقت اسرائیل به رئیس موساد دستور داد نهایت همكاری را با آمریكایی‌ها در آزادسازی گروگان‌ها به عمل آورد. با این حال برای موساد، تنها منافع و موجودیت خودش اهمیت داشت؛ به همین دلیل چندان تمایلی به همكاری همه‌جانبه با سیا نداشت. بی‌میلی موساد به همكاری با سیا سبب شد پرز مشاور ضد تروریستی خود به نام "آمیرام نیر" را به عنوان رابط ویژه‌ی دو كشور منصوب كند. این انتصاب به آشنایی و ارتباط نیر با سرهنگ دوم "الیور نورث" آمریكایی منجر شد. نورث همان كسی بود كه در سفر مك فارلین به ایران، انجیل امضاشده توسط ریگان را حمل می‌كرد. او بعداً یكی از متهمان اصلی رسوایی ایران‌گیت شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;● &lt;strong&gt;اسلحه در برابر گروگان&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;جنگ ایران و عراق و نیاز تسلیحاتی ایران و ماجرای ربوده شدن مأموران سیا، شرایط منطقه را دستخوش تغییر كرده بود. اسرائیلی‌ها در طی گفت‌وگوهای خود با آمریكا در تحلیل شرایط منطقه، دو نكته‌ی مهم را مطرح ساختند. نخست آنكه «الان شوروی‌ها در ایران بیشتر اطلاعات و نیرو دارند و آمریكا با این وضع فاقد قدرت مانور لازم در حال و آینده خواهد بود» و دوم آنكه «در رابطه با جنگ باید از طولانی‌شدن آن تا موقعی كه طرفین (ایران و عراق) به بن‌بست برسند دفاع كرد» [3]. پیشنهاد مشخص اسرائیلی‌ها در ادامه‌ی این تحلیل، فروش اسلحه به ایران در ازای آزادی گروگان‌های آمریكایی بود. نگرانی شدید سیا از سلامت و آزادی گروگان‌ها به‌ویژه شخص باكلی، "كیسی" رئیس سیا را واداشت تا بدون اطلاع كنگره‌ی آمریكا در این ماجرا درگیر شود. فرجام كار اما رسوایی مك فارلین بود. اسرائیل قصد داشت از این راه، هم توازن نظامی میان ایران و عراق (كه مورد حمایت دیگر قدرت‌ها بود) را برقرار سازد تا در طول زمان هر دو كشور به بن‌بست برسند و هم از طریق وارد شدن در این كانال ارتباطی، سلاح‌های خود را زیر پوشش تحویل اسلحه از آمریكا به ایران، به فروش برساند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;● &lt;strong&gt;گروگان‌گیری، كابوس رؤسای جمهور آمریكا&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;در آبان‌ماه 1358 سفارت آمریكا در تهران اشغال می‌شود و كاركنان آن به اسارت دانشجویان پیرو خط امام درمی‌آیند. ایران در برابر تحویل گروگان‌ها از آمریكا می‌خواهد شاه را به ایران بازگرداند. زندگی آخرین پادشاه ایران اما خیلی زود به پایان می‌رسد. ایران در مقابل، شروط دیگری مطرح می‌كند: 1- بازگشت اموال شاه 2- لغو ادعاهای آمریكا 3- عدم دخالت آمریكا 4- رفع توقیف اموال ایران. زمان به سرعت سپری می‌شد و تلاش‌های كارتر برای حل موضوع همگی ناكام مانده بود؛ از سوی دیگر، ریگان نامزد حزب جمهوری‌خواه اعلام كرد حاضر است درباره‌ی همه‌ی شروط جز بازگرداندن اموال شاه، با ایران مذاكره كند. در ایران، بنی‌صدر و قطب‌زاده تأكید می‌كردند كه ترجیح می‌دهند دموكرات‌ها بر مسند قدرت باقی بمانند. آنها فعالانه سعی می‌كردند با اطرافیان كارتر معامله كنند اما دیگران با این نظر مخالف بودند و ترجیح می‌دادند با كارت‌های ریگان بازی كنند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با ناكام ماندن تلاش‌ها، دولتمردان ایران، آزادی گروگان‌های آمریكایی را تا برگزاری انتخابات ریاست‌جمهوری آمریكا به تأخیر می‌اندازند. نتیجه‌ی این اقدام شكست جیمی كارتر (نامزد حزب دموكرات كه در زمان ریاست‌جمهوری او انقلاب اسلامی به وقوع پیوست و سفارت آمریكا در ایران اشغال شد) و پیروزی رونالد ریگان (نامزد حزب جمهوری‌خواه) بود. مجله‌ی آلمانی اشپیگل همان زمان نوشت: «زمانی ایالات متحده می‌توانست تصمیم بگیرد كه چه كسی در ایران بر مسند قدرت بنشیند اما امروز در 1980 آیت‌اللهی در تهران می‌تواند سرنوشت انتخابات ریاست‌جمهوری آمریكا را رقم بزند» [4]. ریگان به دلیل همین سابقه، به خوبی از حساسیت ماجرای گروگان‌ها آگاه بود [5]. او امیدوار بود با برقراری ارتباط با ایران و تأمین نیازهای تسلیحاتی آن، این بار از نفوذ جمهوری اسلامی بر مقاومت اسلامی لبنان بهره گرفته و گروگان‌های آمریكایی را در بیروت آزاد كند. او بدین ترتیب می‌توانست موفقیت مهمی را در كارنامه‌ی خود و جمهوری‌خواهان به ثبت برساند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;● &lt;strong&gt;دلالان اسلحه&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;هاشمی رفسنجانی در مصاحبه‌ی خود [2] به دلالانی اشاره می‌كند كه جمهوری اسلامی به‌وسیله‌ی آنها سلاح‌های مورد نیاز خود را تهیه می‌كرد. ماجرای مك فارلین نام دو تن از این دلالان را بر سر زبان‌ها انداخت: منوچهر قربانی‌فر و عدنان خاشوقچی [6]. منوچهر قربانی‌فر از سال 1974 عامل سیا بود. او در سال 1981 به سیا اطلاع داد یك تیم لیبیایی برای ترور ریگان عازم آمریكا هستند. دو سال بعد مشخص شد این خبر، شایعه‌ای بیش نبوده است. همین امر موجب قطع رابطه‌ی سیا با قربانی‌فر به عنوان یك منبع اطلاعاتی شد. با این حال، قربانی‌فر همچنان به عنوان یك دلال پرنفوذ منطقه‌ای حضور و فعالیت داشت. به جز قربانی‌فر، عدنان خاشوقچی (قاشقچی) میلیونر سعودی نیز در رسوایی ایران‌گیت درگیر بود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نخستین دیدار این دو در نمایشگاه فرشی در هامبورگ آلمان صورت می‌گیرد. قربانی‌فر در این دیدار، تحلیل خود از وضعیت سیاسی درون ایران را تشریح می‌كند: «در ایران، سه خط سیاسی وجود دارد. خط اول از نظر سیاست داخلی و خارجی طرفدار غرب است، خط دوم در سیاست حالت رادیكال و بنیادگرایی دارد و خواهان صدور انقلاب است و خط سوم از نظر سیاست اقتصادی لیبرال ولی از نظر سیاست خارجی موضعی خصمانه نسبت به غرب دارد.» قربانی‌فر به عدنان پیشنهاد می‌كند به خط اول كمك شود تا رادیكال‌ها كنار گذاشته شوند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عدنان نسبت به تحلیل قربانی‌فر از شرایط ایران مشكوك شده بود و از سخنان او اینگونه برداشت كرده بود كه قربانی‌فر یك مأمور بلندپایه‌ی جاسوسی است. با این حال، عدنان این پیشنهاد را می‌پذیرد و از نزدیكی خود به سران كشورهای خاورمیانه استفاده می‌كند و وارد مذاكره برای گشودن كانالی میان ایران و آمریكا می‌شود. سعودی‌ها، تحلیل قربانی‌فر را رد می‌كنند و می‌گویند علاقه‌ای به درگیر شدن با ایران ندارند. مصری‌ها ابتدا از این پیشنهاد استقبال می‌كنند اما وقتی درمی‌یابند حتی آمریكا هم به قربانی‌فر اعتماد ندارد از پذیرش نقش واسطه، سر باز می‌زنند. سرانجام عدنان خاشوقچی ملاقاتی میان رئیس سابق موساد و قربانی‌فر ترتیب می‌دهد. او پس از این ملاقات در 15 جولای 1985 نامه‌ای به مك فارلین مشاور امنیت ملی آمریكا می‌نویسد. از اینجاست كه پای مك فارلین به این ماجرا باز می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فروشنده و خریدار اسلحه (آمریكا و ایران) در این معامله به یكدیگر اطمینان نداشتند. ایران حاضر نبود قبل از تحویل سلاح‌ها پولی بپردازد و آمریكا نمی‌پذیرفت قبل از دریافت پول، سلاحی ارسال كند. قربانی‌فر از طریق عدنان قاشقچی یك وام 5 میلیون دلاری برای تضمین انجام معامله فراهم می‌كند. سرانجام معامله سر می‌گیرد. گام بعدی، آزادی گروگان‌ها در برابر تحویل سلاح‌هاست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;● &lt;strong&gt;آزادی گروگان‌ها&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;نیر به كمك منوچهر قربانی‌فر موفق می‌شود یكی از گروگان‌ها به نام لورنس جنكو را در 26 جولای 1986 آزاد كند. كیسی رئیس سیا در جریان ماجرای مك فارلین به نورث هشدار داده بود كه قربانی‌فر بدون شك عامل سرویس اطلاعاتی اسرائیل است. چند روز بعد از آزادی اولین گروگان آمریكایی، نیر به آمریكا اطلاع می‌دهد كه اكنون باید با ارسال سلاح به این حركت پاسخ داده شود. حال نوبت اسرائیل بود تا در پوشش انجام معامله میان آمریكا و ایران، معامله‌ی 500 میلیون دلاری فروش اسلحه‌ی خود را پیش ببرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;● &lt;strong&gt;اسرائیل به ایران سلاح می‌فرستد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;«در ماه سپتامبر اولین محموله‌ی اسلحه شامل یك هواپیما پر از موشك‌های تاو از تل‌آویو به تبریز حمل گردید. اسرائیلی‌ها می‌گویند انتظار داشتند در پی این اقدام ویلیام باكلی (مسؤول سازمان سیا در بیروت) آزاد شود اما باكلی مرده بود و سیا از این قضیه اطلاع داشت در حالی كه اسرائیلی‌ها را در جریان قرار نداده بود. چون اتفاقی پس از آن روی نداد، دو هفته بعد یك هواپیمای دیگر حامل سلاح به ایران ارسال شد كه منجر به آزادی بنجامین وبر كشیش آمریكایی گردید» [7]&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;● &lt;strong&gt;مك فارلین در تهران&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;در چینن شرایطی است كه مك فارلین برای انجام مذاكره، مخفیانه همراه یك محموله‌ی تسلیحاتی وارد تهران می‌شود. جان كستر (از مقامات آمریكایی كه خود در ماجرای مك فارلین، قربانی شد) درباره‌ی هدف آمریكا از سفر مك فارلین گفته است: «مسأله سرنگونی دولت ایران نیست بلكه تغییر سیاست‌های آن است. سیاست ما تشویق میانه‌روها و محافظه‌كاران و حمایت بیشتر از نقطه‌نظرات آنان است». این در حالی است كه نیر در 29 جولای 1986 در یادداشتی به آمریكایی‌ها اطلاع می‌دهد: «ما در حال معامله با رادیكال‌ترین عناصر هستیم، زیرا دریافته‌ایم آنها می‌توانند گروگان‌ها را آزاد كنند اما میانه‌روها نمی‌توانند». در مقابل ریگان پی‌درپی اصرار می‌كند كه «ارسال سلاح برای نزدیكی به میانه‌روها بوده است». اما نیر پاسخ می‌دهد: «ما كانال را فعال كرده‌ایم، ما برای عملیات تسهیلات فیزیكی، پایگاه و هواپیما تأمین كرده‌ایم».&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;● &lt;strong&gt;واكنش ایران به سلاح‌های اسرائیلی&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;اما مقامات ایران وقتی از دخالت اسرائیل در جریان حمل اسلحه به ایران باخبر می‌شوند موشك‌ها را پس می‌فرستند. هاشمی رفسنجانی درباره‌ی محموله‌ی ارسالی از تل‌آویو به تبریز می‌گوید: «اینها چهار تا پنج سال زحمت كشیدند كه بگویند ایران از اسرائیل اسلحه می‌خرد، هیچ‌جا نتوانستند یك مورد پیدا كنند. اینجا شیطنتی كردند تا آن را ثابت كنند (خط تل‌آویو-تبریز). البته ما در اینجا ضرر كردیم... ولی دنیا فهمید كه ما نمی‌دانستیم. این امر از گزارش‌های خود آمریكایی‌ها روشن است... یك بار كه متوجه شدیم به نوعی در این جریان اسرائیل دخالت دارد جلوی تخلیه سلاح‌ها را در فرودگاه گرفتیم و دستور دادیم محموله  را برگردانند». كمیسیون تحقیق ماجرای مك فارلین نیز این موضوع را تأیید می‌كند: «ایرانی‌ها پس از اطلاع از اینكه برخی موشك‌ها علامت اسرائیل را دارند عصبانی شدند و اعتراض كردند. آنها 18 موشك تاو را به تهران انتقال داده و با یك هواپیمای دیگر پس فرستادند.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اسحاق شامیر نخست‌وزیر وقت اسرائیل نیز در پنجم آذرماه 1365 دخالت این دولت را در ماجرای مك فارلین تأیید می‌كند: «دولت اسرائیل تأیید می‌كند كه به درخواست ایالات متحده در انتقال تسلیحات دفاعی و لوازم یدكی از آمریكا به ایران همكاری كرده است. وجه این تجهیزات به‌وسیله‌ی یك نماینده‌ی ایرانی مستقیماً به بانكی در سوئیس پرداخت گردید.» [8]&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;● &lt;strong&gt;افشای حضور مك فارلین  در تهران&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;برخلاف تحلیل قربانی‌فر و طرح آمریكایی‌ها، مأموریت مك فارلین به گشودن راهی برای برقراری رابطه میان دو كشور نینجامید و افشای این مأموریت، شرایط را به‌شدت بحرانی كرد. هشت نماینده‌ی مجلس در نامه‌ای به رئیس وقت مجلس، خواستار حضور دكتر ولایتی وزیر امور خارجه در مجلس و توضیح درباره‌ی این سفر و مشروح مذاكرات می‌شوند. آیت‌الله خمینی رهبر وقت نظام در یك سخنرانی با عتاب از اقدام این نمایندگان گلایه می‌كند. نامه پس گرفته می‌شود و شعله‌ی بحران در ایران خاموش می‌شود. [9]&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بحران، هنگامی ابعاد تازه‌ای پیدا كرد كه فاش شد دولت آمریكا با سود حاصل از فروش اسلحه به ایران، به شورشیان نیكاراگوئه (معروف به كنتراها) كه بر ضد دولت دانیل اورتگا (رهبر ساندنیست‌ها) مبارزه می‌كردند، كمك كرده است. «ایران، پول اسلحه‌ها را به حسابی در بانك لیكرسورس ژنو ریخته بود. اولیور نورث افسری كه حق برداشت از حساب را داشت به جای بازگرداندن مازاد پرداختی پول به محافظه‌كاران ایرانی، آن را به حساب دوستان نیكاراگوئه‌ای خود واریز كرده بود» [10]&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;● &lt;strong&gt;ایران گیت؛ بازگشت بحران به آمریكا&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;با افشای این ماجرا، مك فارلین خودكشی كرد اما زنده ماند. گزارش كمیسیون تاور (سناتور تگزاس، جان تاور) كه برای تحقیق ماجرای مك فارلین تشكیل شده بود در 27 فوریه 1985 منتشر شد: «از نظر این كمیسیون فروش تسلیحات به ایران، تلاش برای معاوضه‌ی سلاح در قبال آزادی گروگان‌های آمریكایی بوده است كه ریگان در انجام رهبری این مسأله شكست خورده است.» این كمیسیون دو دلیل اصلی را برای ورود آمریكا به این سطح از روابط با ایران را تشریح كرده بود: «اول علاقه‌مندی بیش از اندازه‌ی دولت آمریكا به رهایی 7 آمریكایی ربوده شده در بیروت... دوم اینكه دولت آمریكا قلباً علاقه‌مند به برقراری روابط با ایران بود.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با پیگیری و اصرار كنگره‌ی آمریكا برای روشن شدن ابعاد این ماجرا، در 15 نوامبر 1986 ریگان اعتراف كرد كه 18 ماه است ارتباط سیاسی محرمانه‌ای در ارتباط با ایران دارد. مك فارلین در روز 22 مارس 1987 با خوردن 20 تا 30 قرص والیوم خودكشی كرد. و سرانجام، كنگره‌ی آمریكا در 21 نوامبر 1987 ریگان را مسؤول همه‌ی اشتباهات مك فارلین معرفی كرد. كمیسیون تاور نیز در اطلاعیه‌ای ریگان را مردی گیج، بی‌توجه و پرت معرفی كرد كه نتوانسته اجرای نظریات ابتكاری خود را كنترل كند. با این حال جنگ میان ایران و عراق ادامه پیدا كرد و خواست اسرائیل برای به بن‌بست رسیدن دو طرف در عمل تحقق یافت. اما یك نكته روشن است. اگر موساد برای یاری سازمان سیا در پیدا كردن گروگان‌های خود در لبنان، آینده‌نگری بیشتری به خرج داده بود و صرفاً منفعت و موجودیت خود را در نظر نمی‌گرفت، رسوایی مك فارلین هرگز رخ نمی‌داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پی‌نوشت&lt;/strong&gt;:&lt;br /&gt;1-                   یكی از اتهامات سید مهدی هاشمی كه محاكمه و اعدام شد، افشای سفر مك فارلین به ایران و سوء استفاده از این خبر بر ضد مقامات جمهوری اسلامی بود.&lt;br /&gt;2-                   مصاحبه‌ی هاشمی رفسنجانی با كیهان هوایی، 17/1/1366&lt;br /&gt;3-                   بهروز گرانپایه، كیهان سال، سال 66-1365&lt;br /&gt;4-                   بحران 444 روزه در تهران، امیررضا ستوده، حمید كاویانی، ص 209&lt;br /&gt;5-                   گری سیك معاون برژینسكی مشاور امنیت ملی كارتر از این حادثه در روابط ایران و آمریكا به سورپریز اكتبر یاد می‌كند. او ادعا می‌كند این برنامه‌ریزی برای جلوگیری از به قدرت رسیدن دموكرات‌ها در جولای و آگوست 1980 و با حضور ویلیام كسی (رئیس ستاد انتخاباتی ریگان و رئیس سازمان سیا) و هیأتی ایرانی در هتل رینز مادرید و سپس یك‌ماه بعد در فرانسه انجام شده است: كتاب تسخیر، نوشته‌ی معصومه ابتكار، ص 314&lt;br /&gt;6- نقش عدنان خاشوقچی (قاشوقچی یا قاشقچی) و خاندان او در حوادث خاورمیانه، تنها به این ماجرا محدود نمی‌شود. به عنوان مثال به گزارش "گام به گام با رد پای بن‌لادن" در روزنامه‌ی شرق مراجعه كنید و نام قاشقچی را در گزارش جست‌وجو كنید تا به رابطه‌ی جمال قاشقچی با بن‌لادن پی ببرید. [&lt;a href="http://www.sharghnewspaper.com/850616/html/world.htm#s471570"&gt;نشانی&lt;/a&gt;]&lt;br /&gt;7-                   كیهان سال، 66-1365&lt;br /&gt;8-                   نام این نماینده هرگز فاش نشد.&lt;br /&gt;9-                   آیت‌الله خمینی پس از اطلاع از حضور مك فارلین در تهران، مذاكره‌ی مقامات رده اول نظام را با او ممنوع ساخت. با این حال، از زمان حضور مك فارلین در تهران تا افشای خبر حضور او در ایران در مطبوعات منطقه، چندین ماه فاصله بود. تا امروز از مذاكرات احتمالی او با دیگر مقامات ایرانی در زمان حضورش در ایران هیچ گزارشی منتشر نشده است.&lt;br /&gt;10-               كیهان سال، 66-1365؛ اولیور نورث در عملیات آزادسازی گروگان‌های آمریكایی نیز كه در طبس شكست خورد، شركت داشت.&lt;br /&gt;11-               در نگارش این مقاله از كیهان سال 66-1365، مقاله‌ی كیك، كلت و كتاب مقدس به قلم محمد قوچانی، &lt;a href="http://sharifnews.com/?1932"&gt;مقاله&lt;/a&gt;‌ی مك فارلین و ماجرای كیك و كلت به قلم مهدی قمصریان و كتاب راه نیرنگ (خاطرات یكی از مأموران بلندپایه‌ی موساد) استفاده كرده‌ام.&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6282003-115827469997789660?l=www.borjian.info' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.borjian.info/feeds/115827469997789660/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=6282003&amp;postID=115827469997789660" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/115827469997789660?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/6282003/posts/default/115827469997789660?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.borjian.info/2006/09/blog-post_15.html" title="كیك، كلت و كتاب مقدس" /><author><name>مسعود بُرجيان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08158304306012376604</uri><email>borjian@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="16197483118446931001" /></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
