<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2titles.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemtitles.css"?><rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" version="2.0">

<channel>
	<title>چارگوشه</title>
	
	<link>http://news.charghad.ir</link>
	<description>مرجع روزانه خبر چارقد</description>
	<lastBuildDate>Wed, 08 Feb 2012 07:36:40 +0000</lastBuildDate>
	<language>en</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	
<xhtml:meta xmlns:xhtml="http://www.w3.org/1999/xhtml" name="robots" content="noindex" />
		<feedburner:info xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" uri="charghad/news" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/rss+xml" href="http://feeds.charghad.ir/charghad/news" /><feedburner:feedFlare xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" href="http://add.my.yahoo.com/rss?url=http%3A%2F%2Ffeeds.charghad.ir%2Fcharghad%2Fnews" src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/us/my/addtomyyahoo4.gif">Subscribe with My Yahoo!</feedburner:feedFlare><feedburner:feedFlare xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" href="http://fusion.google.com/add?feedurl=http%3A%2F%2Ffeeds.charghad.ir%2Fcharghad%2Fnews" src="http://buttons.googlesyndication.com/fusion/add.gif">Subscribe with Google</feedburner:feedFlare><item>
		<title>تحکیم و تعالی خانواده در اولین جلسه ستاد زن و خانواده بررسی می‌شود</title>
		<link>http://news.charghad.ir/stories/3500</link>
		<comments>http://news.charghad.ir/stories/3500#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 08 Feb 2012 07:36:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>چارقد</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://news.charghad.ir/?p=3500</guid>
		<description><![CDATA[در اولین جلسه بحث تشکیل، تحکیم و تعالی خانواده مورد بررسی قرار می گیرد و وظایف هر کدام از دستگاه ها به آن ها ارجاع داده می شود، سپس هر دستگاه طبق تقسیم بندی که صورت گرفته فعالیت خود را آغاز می کند. ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به گزارش چارقد به نقل از مهرخانه: مریم مجتهد زاده رییس مرکز امور زنان و خانواده ریاست جمهوری در خصوص تشکیل اولین جلسه ستاد ملی زن و خانواده به خبرنگار مهرخانه گفت: هدف اصلی این ستاد برنامه ریزی، تعیین راهبردها و نظارت و هماهنگی در راستای پیشبرد برنامه ها در حوزه زن و خانواده است.<br />
وی افزود: فعالیت زنان بسیار گسترده است، ما اگر بخواهیم این گستردگی را تداوم بخشیم باید از تمام ظرفیت های دولت در این زمینه استفاده کنیم و برای پیشبرد اهداف زنان باید جایگاه آنان را ارتقا داده و حفظ کنیم تا به این طریق مسایل و مشکلاتی که در خصوص زنان و خانواده وجود دارد، حل کنیم.<br />
مجتهد زاده به وظایف این ستاد اشاره کرد و گفت: ستاد ملی زن و خانواده یکسری وظایفی دارد که اصلی ترین آن تنظیم سیاست ها, راهبردها و تدوین برنامه و آیین نامه هایی است که در حوزه زنان و خانواده وجود دارد،این برنامه ها در راستای فرامین رهبر انقلاب، مصوبات شورای عالی انقلاب فرهنگی و قوانینی است که مجلس برای زنان و خانواده دارد.<br />
وی ادامه داد: یکسری شاخص ها در حوزه زن و خانواده از نظر کیفی و کمی و در سطح ملی و بین الملل هنوز وجود ندارد، ما در این ستاد این شاخص ها را مشخص کرده و برای ساماندهی آن مصوباتی را تنظیم خواهیم کرد.<br />
رییس مرکز امور زنان و خانواده گفت: جمع آوری و ساماندهی فعالیت ها و راهبردها در حوزه زن و خانواده از دیگر وظایف این ستاد است که باید در سطح کشور اجرا شود.<br />
مجتهد زاده به موضوع اولین جلسه ستاد ملی زن و خانواده اشاره کرد و افزود: در اولین جلسه بحث تشکیل، تحکیم و تعالی خانواده مورد بررسی قرار می گیرد و وظایف هر کدام از دستگاه ها به آن ها ارجاع داده می شود، سپس هر دستگاه طبق تقسیم بندی که صورت گرفته فعالیت خود را آغاز می کند.<br />
وی گفت: مصوبات این ستاد طبق اصل ۱۳۸ قانون اساسی لازم الاجرا است و ستاد ملی زن و خانواده گزارش پیشرفت کار را هر شش ماه یکبار به رییس جلسه که رئیس جمهور است، ارائه می دهد.<br />
مجتهد زاده با بیان اینکه آئین نامه ستاد ملی زن و خانواده در جلسه امروز تصویب می شود، افزود: در آئین نامه این ستاد آمده است که هر مسئله و لایحه ای که در حوزه زنان است باید در این ستاد مورد بررسی قرار گیرد؛ البته این بستگی به لوایح دارد و اینکه چه لوایحی باید در این ستاد مورد بررسی قرار گیرد در جلسه امروز مشخص می شود.<br />
رییس مرکز امور زنان و خانواده در پایان خاطر نشان کرد: تشکیل این ستاد حاصل دو سال کار کارشناسی در حوزه زنان و خانواده است و امیدواریم پس از این مباحث زنان در چارچوب این ستاد مورد بررسی قرار گیرد و بحث مسایل زنان و خانواده نظام پیدا کند.</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/charghad/news/~4/Hd8K0CYk_9A" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://news.charghad.ir/stories/3500/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>فاطمه مغنیه: جمهوری اسلامی ایران خانه ماست</title>
		<link>http://news.charghad.ir/stories/3497</link>
		<comments>http://news.charghad.ir/stories/3497#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 07 Feb 2012 19:16:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>چارقد</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://news.charghad.ir/?p=3497</guid>
		<description><![CDATA[مقام معظم رهبری همواره با بینش عمیقی که نسبت به مسائل جهان اسلام و بیداری اسلامی دارند، به همه روحیه می دهند. هم بنده و هم سایر مهمانان از این جلسه و بیانات ارزشمند ایشان خیلی استفاده کردیم. آن قدر از این دیدار خوشحال هستم که نمی توانم با کلمات آن را بیان کنم. جمهوری اسلامی ایران خانه ماست و ما همگی فدایی رهبر معظم انقلاب، حضرت آیت الله خامنه ای هستیم.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سالن هتل مملو از افرادی است که برای شرکت در کنفرانس به ایران آمده اند. هرچند نفری بر سر میزی نشسته اند و با یکدیگر صحبت می کنند. انگار در این فضا همدیگر را پیدا کرده اند و حرف های بسیاری برای گفتن دارند. در گوشه ای از سالن دو خانم مانتویی نشسته اند که نوع لباس و چهره آنها نشان می دهد که لبنانی هستند.</p>
<p>با دوستی که قرار بود دیدار مرا با فاطمه مغنیه هماهنگ کند تماس گرفتم و متوجه شدم که او سر میز با آن نشسته و در حال صحبت است. همین که جلو رفتم مرا به آن دو خانم جوان معرفی کرد و متقابلا گفت ایشان دختر حاج عماد و دیگری خواهر حاج عماد هستند.</p>
<p>در اولین برخورد با تبسمی که داشت مرا یاد پدرش انداخت. هرچند که می خواستم با او بنشینم و ساعت ها از پدرش بشنوم. اما به دلیل خستگی که در چهره اش دیدم و نیز مهمتر از آن اطلاعات کم فاطمه از پدرش مرا بدان واداشت که مصاحبه ام را کوتاه کنم. نکته جالب آن است که اونیز در لابلای حرف هایش گفت من نیز می خواهم پدرم را بیشتر بشناسم. این مسئله بیانگر آن بود که این شهید حتی در خانه خود نیز کمتر شناخته شده بود.</p>
<p>گفتگوی ذیل حاصل مصاحبه مختصری با فاطمه مغنیه دختر حاج رضوان است:</p>
<p><strong>سلام علیکم، اول ورود شما به ایران را خیر مقدم می گویم و تقاضا دارم که نظرتان را پیرامون ایران بفرمایید.</strong></p>
<p>متشکر و ممنون، البته این بار اول من نیست که به ایران میام به همین دلیل نظرم پیرامون ایران مشخص است. من و هر لبنانی علاقه خاصی به ایران دارد.</p>
<p><strong>با این وصف شما باید فارسی بلد باشید. با توجه به اینکه پدرتان نیز بلد بودند و خودتان چندین مرتبه ایران آمده اید.</strong></p>
<p>تاحدودی متوجه می شوم اما نمی توانم صحبت کنم انشائ الله تلاش می کنم در لبنان از طریق رایزنی فرهنگی برای یادگیری زبان اقدام کنم.</p>
<p><strong>فرزند چندم حاج عماد هستید؟</strong></p>
<p>اول و بعد از من ۲ پسر و یک دختر است.</p>
<p><strong>چندسال دارید؟</strong></p>
<p>۲۷ سال دارم و صاحب دو فرزند یکی پسر و دیگری دختر</p>
<p><strong>چند وقت است که ازدواج کردید؟</strong></p>
<p>حدود ۱۱ سال است که ازدواج کرده ام و فرزند اول من ۱۱ سال سن دارد.</p>
<p><strong>عماد مغنیه که به تازگی متولد شد چه نسبتی با شما دارد؟</strong></p>
<p>برادر زاده من یعنی فرزند برادر بزرگتر است.</p>
<p><strong>شهادت پدر شما چه تاثیر برنوع روابطتان با دوستانتان داشت؟</strong></p>
<p>بسیاری از دوستان و همکاران من نمی‌دانستند که من دختر عماد مغنیه هستم و پس از شهادت پدر، توانستم این مساله را آشکار کنم. آنها مرا مورد عتاب قرار می‌دادند که چرا به ایشان نگفته‌ام. در واقع ما تا پیش از شهادت پدرم یک زندگی تقریبا مخفیانه داشتیم.</p>
<p><strong>رابطه شما با شهید چگونه بود آیا خاطره ای برای ما نقل می کنید؟</strong></p>
<p>رابطه من با پدرم یک رابطه بیشتر دوستانه بود تا پدر و فرزندی، حتی در خیلی از مسایل جزئی نیز از او مشورت می‌گرفتم. حاج عماد پدری مهربان و مسؤولیت پذیر، در خانه، دوستی واقعی و خیرخواه برای من و استادی دلسوز برای فرزندانش بود. قبل از شهادتش من مشغول امتحانات علوم سیاسی بودم. پدرم یک بار یکی از کتاب های درسی ام را خلاصه کرد و بعضی موارد را برایم تشریح و تفسیر کرد. وقتی از او درباره یک موضوع سؤال می‌کردم بسیار با حوصله برایم توضیح می‌داد.</p>
<p><strong>آیا از حاج عماد دستنوشته ای هم هست؟</strong></p>
<p>بله زیاد.البته بخش هایی که مربوط به مسائل امنیتی و عملیات های حزب الله است در اختیار ما نبوده بلکه موارد مربوط به دلنوشته های ایشان موجود است.</p>
<p><strong>خوب نظر شما پیرامون کنفرانس بیداری اسلامی و جوانان چیست؟</strong></p>
<p>به طور قطع این کنفرانس به دلیل ترکیب جمعیت از لحاظ کمی و کیفی و میانگین سنی در نوع خود بی نظیربود امیدوارم که این رویه ادامه پیدا کند و در عین حال نواقص طبیعی آن بهبود یابد ولی در کل کنفرانس بسیار مطلوبی بود.</p>
<p><strong>خانم مغنیه! ما بیشتر با ابعاد مبارزاتی شخصیت حاج عماد مغنیه آشنا هستیم، با عنایت به اینکه این روزها در آستانه فرارسیدن سالگرد شهادت مظلومانه این سردار رشید مقاومت هستیم، توضیحاتی درباره اخلاق و جایگاه ایشان در میان اعضای خانواده بفرمایید؟</strong></p>
<p>یکی از ویژگی های بارزی که در زندگی خانوادگی پدرم، حاج عماد مغنیه به چشم می خورد، تواضع ایشان بود. ایشان با اعضای خانواده بسیار مهربان بودند و هر وقتی که در خانه بودند، ما احساس امنیت می کردیم. البته این برخورد تنها منحصر به افراد خانواده نمی شد، بلکه حتی کسانی که ایشان را نمی شناختند و از بیرون به خانه ما می آمدند و با ایشان همنشین می شدند، در برخورد با پدرم احساس غریبی نمی کردند چون محبت زیادی به آنها می کرد. پدرم، شهید مغنیه، در عین حال که فردی مبارز بود، صفت تواضع در ایشان بسیار برجسته بود.</p>
<p><strong>موج بیداری اسلامی این روزها اکثر کشورهای عربی – اسلامی را در برگرفته است، به نظر شما مقاومت جوانان لبنانی و شهادت شهید بزرگوار، حاج عماد مغنیه، چه تأثیری بر بیداری جوانان مسلمان در سراسر جهان اسلام داشته است؟</strong></p>
<p>به نظرم شهادت حاج عماد مغنیه تأثیر زیادی بر جوانان مسلمان در جهان اسلام داشته است. خون ایشان جریان بیداری اسلامی را به اینجا رسانده است. قطعاً مقاومت اسلامی در لبنان و فلسطین نقش بزرگی در بیداری اسلامی داشته است. شهادت پدرم، سبب آشنایی بیشتر جوانان مسلمان با مظلومیت خود و تشویق آنان به مبارزه با استبداد و دیکتاتوری در کشورهای اسلامی گردید و امروز ثمرات این خون های مقاومت در لبنان و فلسطین را در سرتاسر جهان اسلام مشاهده می کنیم.</p>
<p><strong>خانم مغنیه! شما به عنوان فرزند یکی از شهدای سرافراز مقاومت اسلامی در لبنان، در کنفرانس جوانان و بیداری اسلامی شرکت کرده اید و در دیدار با مقام معظم رهبری، در محضر ایشان صحبت کردید، لطفاً نظرتان را درباره این کنفرانس و همچنین دیدار با ولی امر مسلمین جهان بفرمایید؟</strong></p>
<p>به نظرم این کنفرانس فرصت بسیار خوبی بود و من از شرکت در این کنفرانس بسیار خرسندم. دیدار با رهبر معظم انقلاب اسلامی، برای من یک دیدار بسیار معنوی و خوبی بود. این دیدار نشاط و روحیه فوق العاده ای در من ایجاد کرد. مقام معظم رهبری همواره با بینش عمیقی که نسبت به مسائل جهان اسلام و بیداری اسلامی دارند، به همه روحیه می دهند. هم بنده و هم سایر مهمانان از این جلسه و بیانات ارزشمند ایشان خیلی استفاده کردیم. آن قدر از این دیدار خوشحال هستم که نمی توانم با کلمات آن را بیان کنم. جمهوری اسلامی ایران خانه ماست و ما همگی فدایی رهبر معظم انقلاب، حضرت آیت الله خامنه ای هستیم.</p>
<p><strong>از احساس خودتان بعد از شهادت پدر و در شرایطی که ایشان در کنار شما نیستند برای ما بفرمایید؟</strong></p>
<p>بعد از شهادت پدر و در شرایطی که پدر در میان ما نیست، ما دلتنگ ایشان می شویم زیرا بودنشان برای ما احساس امنیت به همراه داشت اما بعد از شهادتش نیز ما احساس می کنیم که خون ایشان به ما امنیت می دهد. ما معتقدیم که پدرمان، حاج عماد مغنیه، برای دفاع از وطن و اسلام در مقابل رژیم صهیونیستی مبارزه کرده است و در راه مقاومت به شهادت رسیده است و به اینکه فرزندان این چنین پدری هستیم، افتخار می کنیم.</p>
<p><strong>برای انتقال تفکرات و شخصیت این شهید بزرگوار برنامه خاصی ندارید؟</strong></p>
<p>به دنبال آن هستیم که کتابی پیرامون ایشان بنویسیم. اما این مسئله بنا به دلایل متعدد دشوار است. در عین حال که شخصیت ایشان ابعاد ناشناخته زیاد دارد. موسسه ای فرهنگی نیز در همین راستا تاسیس شده است.</p>
<p><strong>به عنوان آخرین سؤال، به نظر شما حاج عماد در ایران چقدر مورد توجه است؟</strong></p>
<p>در دیدار هایی که در این چند سال داشتم به خصوص بعداز شهادت پدرم، علاقه مردم ایران به حزب الله و همچنین شخص حاج عماد به عینه دیده ام که نمونه بارز آن پیام تسلیت امام خامنه ای است. در این کنفرانس نیز افراد زیادی را دیدم که نسبت به پدر شهیدم ابراز لطف نموده اند. حتی از یکی دوستان حاضر در کنفرانس شنیدم که بعد از شهادت حاج عماد بسیاری از ایرانی ها بر روی فرزندان خود پیشوند عماد و نام رضوان را گذاشته اند…</p>
<p>منبع: خبرگزاری مقاومت اسلامی</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/charghad/news/~4/Q5Cvui1RNd0" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://news.charghad.ir/stories/3497/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نرم افزار «زنان و انقلاب» منتشر شد</title>
		<link>http://news.charghad.ir/stories/3493</link>
		<comments>http://news.charghad.ir/stories/3493#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 06 Feb 2012 04:59:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>چارقد</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://news.charghad.ir/?p=3493</guid>
		<description><![CDATA[مجله اینترنتی دخت‌ایران که به مناسبت دهه فجر و سالگرد انقلابهای بیداری اسلامی، این شماره خود را به بررسی نقش زنان در انقلاب‌ها اختصاص داده است نگاهی به تاثیر و نقش زنان در انقلاب اسلامی ایران و همچنین انقلاب های بیداری اسلامی کشورهای خاورمیانه و شمال آفریقا داشته است. ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://news.charghad.ir/files/2012/02/label.jpg"><img class="wp-image-3494 aligncenter" src="http://news.charghad.ir/files/2012/02/label-212x300.jpg" alt="" width="212"  /></a></p>
<p>به مناسبت دهه فجر و سالگرد انقلابهای بیداری اسلامی مجله اینترنتی دخت ایران نرم افزار «زنان و انقلاب» را منتشر نمود.<br />
مجله اینترنتی دخت‌ایران که به همین مناسب بیست و هشتمین شماره خود را به بررسی نقش زنان در انقلاب‌ها اختصاص داده است نگاهی به تاثیر و نقش زنان در انقلاب اسلامی ایران و همچنین انقلاب های بیداری اسلامی کشورهای خاورمیانه و شمال آفریقا داشته است. در این شماره از این مجله اینترنتی گفتگو و مطالبی از فعالان کشورهای بحرین، مصر و غیره در خصوص تحولات اخیر منتشر شده است. مطالب این شماره از طریق آدرس www.dokhtiran.com قابل دسترسی می‌باشند.<br />
لازم به ذکر است همزمان با انتشار این نشریه به مناسبت آغاز دهه مبارک فجر، لوح فشرده نرم افزار چندرسانه‌ای این مطالب به همراه بخش‌های صوتی و مجموعه تصاویر مستندی از این کشورها نیز ارائه شده است. در بخش «درباره ما» این نرم افزار آمده است:<br />
«نظر بر فرمایشات پیر فرزانه انقلاب(ره)، زنان دلیر، همیشه در پیروزی انقلاب پیش‌قدم بوده و هستند. رهبر فرزانه انقلاب نیز به دفعات بر اهمیت نقش زنان در پیروزی انقلاب اسلامی و هدایت جامعه به سوی تعالی تاکید داشته‌اند. لذا در آستانه سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی ایران، سالگرد انقلاب مصر و تحولات منطقه بر آن شدیم تا با نگاهی متفاوت به انقلاب اسلامی ایران و بیداری اسلامی کشورهای منطقه، نقش زنان در این انقلاب‌ها را مورد بررسی قرار دهد.<br />
نرم‌افزار «زنان و انقلاب» تلاشی در این راستا است تا نقش‌آفرینی موثر و بی‌بدیل این پیش‌تازان را به رخ نمایاند؛ این اقدام در راستای سپاس و قدردانی از این شیردلان، زنده نگه داشتن روحیه انقلابی در میان جوانان و بی‌اثر کردن تبلیغات سو بیگانگان در نقش زن در نظام اسلامی صورت گرفته است.»<br />
جهت اطلاعات بیشتر و یا تهیه این نرم افزار می‌توانید با شماره ۸۸۸۹۵۶۵۴ و یا پست الکترونیکی info@dokhtiran.com تماس حاصل نمایید.</p>
<p>&nbsp;</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/charghad/news/~4/griA_6LHHvo" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://news.charghad.ir/stories/3493/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آن سوی این سراب کسی به درکوفتنت پاسخ نمی‌دهد!</title>
		<link>http://news.charghad.ir/stories/3490</link>
		<comments>http://news.charghad.ir/stories/3490#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 02 Feb 2012 21:38:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>چارقد</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://news.charghad.ir/?p=3490</guid>
		<description><![CDATA[این بازخوانی یک قتل است به روایت مینا که چهار سال جز یک نفر را ندید و ندانست دل که هیچ، سر سپردن به مهتاب او را به برمودای جنون می کشد... ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به گزارش چارقد به نقل از مهرخانه: تلفن را برمی دارد، شروع به شماره گیری می کند، مرد میانسالی گوشی را بر می دارد، حاج آقا ما امشب برای تمیز کردن خونتون ساعت دوازده شب میایم! خدا خیرتان بدهد منتظرتان هستم بیایید&#8230;.<br />
مرد تنها در خانه مشغول خواندن قرآن است که صدای زنگ در شنیده می شود، در را باز می کند، دو خانم که از شاگردان همسرش هستند، برای تمیز کردن خانه ای که چهار ماه است فقط خاک رویش نشسته، آمده اند&#8230;<br />
مهتاب مضطرب و نگران است، مدام تلفنش زنگ می خورد، به اتاق دیگری می رود، آرام حرف می زند تا بچه هایش از خواب بیدار نشوند&#8230;<br />
مینا با صدای گریه کودک شیرخواره اش از خواب بیدار می شود، از پنجره به بیرون شهرک نگاه می کند، هوا گرم است، تمام چراغ ها خاموش است، مینا دل تنگ است &#8230; و معلوم نیست در ساعت ۰۱:۳۰ دقیقه بامداد، ۲۳ تیر ۸۴ ما چه می کردیم! به هرحال روز دیگری در راه بود و ماه شاهد تمام قصه های شبانه است&#8230;.<br />
این بازخوانی یک قتل است به روایت مینا که چهار سال جز یک نفر را ندید و ندانست دل که هیچ، سر سپردن به مهتاب او را به برمودای جنون می کشد&#8230;<br />
شش سال و شش ماه از آن نیمه شب تاریک می گذرد، مینا در یک شب زمستانی قصه ای را برایم بازگو می کند که لکه ای تیره به کالبد زندگیش گذاشته است، حکایتی غم بار که یادآوریش چشمانش را خیس و هوای دلش را طوفانی می کند.</p>
<p><strong>پلان یک -آشنایی مینا و مهتاب؛ اولین مهره برای مات شدن</strong><br />
در طول چهارسال دانشگاه با مهتاب آشنایی چندانی نداشتم، خانه هایمان خیلی به هم نزدیک بود،‌ دانشجوی فعال رشته علوم قرآنی بودیم، اوقات فراغتم را در کتابخانه به مطالعه و پژوهش می گذراندم، مهتاب یکی در میان سر کلاس ها حضور داشت و در طول این چند سال دانشگاه، فرصتی برای آشنایی بیشتر ما به وجود نیامد.<br />
روزهای آخر دانشگاه بود، صدای باد پاییزی به گوشم می رسید، از پنجره کلاس محو تماشای درختان لرزان بودم که صدای باز شدن در کلاس مرا به خود آورد، مهتاب بود که طبق معمول وسط ساعت به کلاس رسید و کنار من نشست، پس از پایان کلاس برای گرفتن جزوات کلاس ها، شماره مرا گرفت و این آغاز ماجرا بود!</p>
<p><strong>پلان دو- مینا در خانه مهتاب؛ خوابی که تعبیرش به تیرگی انجامید</strong><br />
ثانیه ها جای خود را به یکدیگر دادند و شش ماه از اتمام روزهای خوب دانشگاه سپری شد، مینا در حال مرور خاطراتش است که زنگ تلفن به صدا در می آید&#8230;<br />
تلفن را جواب دادم، مهتاب بود، مرا برای مراسمی که در ایام فاطمیه برگزار کرده بود دعوت کرد،‌ از او تشکر کردم و گوشی را قطع کردم، فردا دوباره زنگ زد و علت نیامدنم را پرسید، در ادامه گفت که خواب دیدم که در مراسم فاطمیه امسال شرکت کرده ای! تعریف خوابش باعث شد تا من در آخرین روز روضه هایش حضور پیدا کردم، ای کاش نمی رفتم.<br />
درب را به رویم باز کرد، با لبخندی گشاده به استقبالم آمد، مراسم خیلی خلوت بود، به جز من چهار نفر دیگر هم حضور داشتند، از خلوتی مراسم تعجب کردم و در گوشه ای نشستم.<br />
بعد از پایان مراسم، مهتاب کنارم نشست و سفرنامه حجش را برایم تعریف کرد، اشک هایش مثل سیل بر پهنای صورتش جاری بود، من که آن روز اهل دل نبودم و نور معنویت در حضورم کم رنگ تر بود از این حال درونی او منقلب شدم، اشک هایم جاری شد، آنقدر قشنگ فضای حج را برایم توصیف کرد که احساس می کردم من نیز کنارش بوده ام.<br />
یادم می آید آن روز تمام مسیر را تا رسیدن به خانه گریه کردم، البته گریه ای همراه با حسرت&#8230;<br />
و این سرآغاز دوستی و رفت و آمدهای ما شد! مهتاب دو دختر و یک پسر و همسر خوب و زندگی آرامی داشت و همین مسئله باعث شد تا همسر من نیز نسبت به این ارتباطات دید مثبتی داشته باشد&#8230;</p>
<p><strong>پلان سه – دعوت پنهان آغاز شد</strong><br />
از فردای آن روز من و دو نفر از دوستان مهتاب، هر روز به خانه مهتاب می رفتیم،‌ روزهای اول با ختم قرآن شروع شد، پس از آن ختم مفاتیح را به صورت کامل از اول ماه رجب آغاز کردیم، رفت و آمد های ما از دو ساعت در روز به هفت، هشت، نه،‌ ده ساعت افزایش پیدا کرد، در خانه تاب و قرار نداشتم، فقط منتظر بودم صبح شود و مهتاب را ببینم.<br />
دیگر به مهتاب می گفتیم حاج خانم، آرزوی ما رسیدن به مقامی بود که حاج خانم داشت، زمانی که به چشمانم نگاه می کرد تمام بدنم می لرزید، او قرآن می خواند و ما گریه می کردیم، نمی دانم چرا! فقط یادم هست که گریه می کردیم&#8230; ختم بسم الله و صلوات می گرفتیم لب هایمان تکان می خورد با ذکر بسم الله و غافل از اینکه با این ختم ها روحمان را به تسخیر حاج خانم در آوردیم.<br />
هر روز علاقه ما به او بیشتر می شد، گاهی ختم ‌زیارت عاشورا ساعت ها به طول می انجامید، فقط گریه می کردیم ،من عاشق این حس و حال بودم،‌ فکر می کردم که آقا در این جلسه حضور دارد.<br />
اگر کسی غائب بود نمی توانستیم درس ها را برایش تعریف کنیم، شبانه روز ما شده بود فقط عبادت از نوعی که خودمان می پسندیدیم، درس های هر روز را ضبط می کردیم، شب دوباره در خانه به آن گوش می دادیم، در ابتدا با حرفهای زیبا و تاکید بر رحمانیت خدا و بازگویی صفات جمالیه خداوند ما را جذب کرد و مسایلی از قبیل توحید، ولایت و عوامل غیبت را در کلاس ها مطرح می کرد و پس از آن به ترانه، آهنگ و رقص ختم شد.<br />
یکبار به حاج خانم گفتم: من انگار در هنگام حضور در کلاس در عالم دیگری هستم و این حس را برای هیچ کس نمی توانم تعریف کنم و او در جوابم گفت: هر که را اسرار حق آموختند/ مهر کردند و دهانش دوختند؛ رزق تو بود که در این مراسم شرکت کنی! و من از این همه احساس نزدیکی به او آرامش داشتم،‌ بدون اینکه به یاد آورم زمانی را که تنها یاد خدا آرامش بخش دلم بود.<br />
حالا دیگر روح و فکر و جانمان در گرو او بود، مدام با خودمان می گفتیم: مگر می شود کسی که اینقدر زیبا از امام عصر (عج) حرف می زند به ما دروغ بگوید!‌ مگر می شود کسی که ساعت ها در اتاقش مشغول عبادت است ما را به بیراهه بکشاند، این ها تمام سئوال هایی بود که هر از گاهی ذهن ما را درگیر می کرد، حاج خانم تنها با یک نگاه متوجه شک و تردید ما می شد، از رزق شرکت در این جلسات، یاری امام عصر و &#8230; حرفی می زد و ما را با حرف ها و اشک هایش به عالم خلسه می برد.</p>
<p><strong>پلان چهار &#8211; سفر مکه / شروع دعوت آشکار</strong><br />
با هر زحمتی بود پول جور کردیم و با حاج خانم و یکی از بچه ها رفتیم مکه، حاج خانم قبل از سفر از ارتباطش در مکه با مردی که از کارگزاران امام عصر است با ما صحبت کرده بود، او هر روز از صبح با آن مرد که حکیم نام داشت بیرون می رفت و آخر شب می آمد، ما فقط به حال این دو که به قول خودشان مراحل سیر و سلوک را طی می کردند، حسرت می خوردیم، دیدن حکیم تنها آرزوی ما در آن روزها بود!<br />
بالاخره لحظه موعود به سر رسید! حکیم مرد بلند قدی بود، دشداشه ای سفید به تن کرده بود، عمامه اش را شبیه عکس هایی که از امامان می بینیم بسته بود و شالی سبز به گردن داشت.<br />
بعد از سفر مکه، حاج سعید همسر حاج خانم برای مدت دو سال به ماموریت رفت، خیلی نمی توانست به تهران بیاید، دیگر از حاج سعید که سد راه حاج خانم باشد خبری نبود و ما مقدمات سفر حکیم به تهران را فراهم کردیم، دعوتمان را برای شرکت در جلسات و پیوستن به فرقه ای که به ظاهر رهبرش دستور مستقیم از امام عصر(عج) می گرفت علنی کردیم با این هدف که در حال آماده سازی بستر مناسب برای ظهور آقا هستیم.<br />
من در این دعوت آشکار بسان عمار بودم برای پیامبر، مدام خودمان را با زمان های دعوت پیامبر مقایسه می کردم، کلام من در همه دل ها اثر می کرد و حاج خانم از این فن بیان من سو استفاده کرد، گروه سه نفره ما طی چند ماه به پنجاه نفر رسید!<br />
یک بار برای جمع آوری کمک نقدی پیش مردی رفتم که بسیار پولدار بود و البته استاد اخلاق هم بود، نمی دانم در کلام من چه شنید که تمام اموالش را صرف گروه کرد، یادم می آید بار اول که دیدمش از پشت پرده با من حرف می زد، همین شخص یک ماه بعد، آنقدر به حاج خانم ایمان پیدا کرده بود که زن و بچه هایش کلفتی برای حاج خانم شده بودند، فقط می گفت بگذارید من در هوایی که حاج خانم نفس می کشد، نفس بکشم!<br />
حکیم بار اول هفت ماه تهران ماند، با چیزهایی که از او شنیده بودیم فرق داشت؛ حاج خانم از چشمانمان می خواند که به حکیم شک کرده ایم، هربار به ما می گفت که انسان نباید به امامش شک کند و از این قبیل حرف ها&#8230;<br />
گاهی اوقات حاج خانم تنها به خانه حکیم می رفت، ساعت ها آن جا می ماند و ما را با علامت سئوال بزرگی در ذهنمان مواجه می کرد؛ اما تمام این اتفاق ها قدم های ما را سست نمی کرد؛ می گفت حکیم در عربستان مدام زیر شکنجه نیروهای وهابی است و مدام تهدیدش می کنند که تو را خواهیم کشت.<br />
پس از بازگشتش به عربستان هر شب و نیمه شب مدام به حاج خانم زنگ می زد؛ یک شب زنگ زد و گفت که وهابیون اسیرش کرده اند و می خواهند او را بکشند، چند روز زنگ نزد، حال حاج خانم دگرگون بود، ما مدام برای آزادیش از این سر دنیا نماز می خواندیم و روزه می گرفتیم، بعد از یک هفته زنگ زد و گفت تا قبل از طلوع آفتاب اعدامش می کنند، ما آن شب تا ۴ صبح دعا می کردیم و گریه ! او ساعت ۵ صبح زنگ زد و گفت شما با دعاهایتان حکم آزادی مرا گرفتید، ما بیشتر به او، حاج خانم و دعاهایمان ایمان می آوردیم.<br />
بعد از مدتی مراسم های ما در باغ یکی از اعضای گروه برگزار می شد، حاج خانم دیگر مثل سابق نبود که میزبان باشد، صبر می کرد تا همه مهمان ها بیایند بعد وارد مجلس می شد، پس از گذشت مدتی در آخر مراسم، یک روز حاج خانم بچه ها را برای رقصیدن تحریک کرد، اسم این کار را گذاشته بود رقص عرفانی! دختران جوان که احساساتی تر بودند و رقص بلد بودند مبادرت به این کار کردند، حاج خانم نگاه می کرد، لبخند می زد تا جایی که راضی شد، سپس به نماز صبح ایستاد و بساط رقص جمع شد.<br />
ما مدام در سفر بودیم، همسرم ورشکست شده بود و من به جای اینکه در کنار او باشم یا شمال بودم، یا مشهد و یا کربلا آن هم با هزینه هایی که توسط اعضای گروه تقبل می شد، همسر م به خاطر این کار من مدام، مورد سرزنش خانواده اش قرار می گرفت.<br />
در آخرین سفر به کربلا که حکیم هم همراه ما بود، بر سر مسئله ای با حاج خانم اختلاف پیدا کرد و با قهر از ما جدا شد، حاج خانم که دیگر رقیبی مثل حکیم نداشت؛ رسما رهبری گروه را بر عهده گرفت.<br />
ما همیشه پای پروازی به مشهد می رفتیم، یک بار در فرودگاه پسر جوانی را دیدیم که ردیف جلوی ما نشسته بود، آنروز حاج خانم به من گفت که انسان ها می توانند بدون اینکه صدایی از آ ها شنیده شود کسی را از پشت سر صدا بزنند و توجه او را به خود جلب کنند، این کار را کرد، پسر مرتب به عقب نگاه می کرد بی آنکه حاج خانم حرفی زده باشد و من نمی دانم چطور و چگونه شماره حاج خانم در دست آن پسر قرار گرفت، ما با پرواز بعدی باید حرکت می کردیم و حاج خانم از ما زودتر رفت، پول بلیط ها پیش حاج خانم جا ماند، به حاج خانم زنگ زدم تا کسب تکلیف کنم، گفت هر چه قدر پول می خواهید از این پسر بگیرید من با او تلفنی هماهنگ می کنم، آشنایی فرید با حاج خانم ، خاطرات تلخی رابه وجود آورد.<br />
فرید عاشق و شیدا حاج خانم شد، پسر بیست و هفت ساله و زیبا رویی بود، باوجود اینکه اهل تهران نبود، کار و زندگیش را رها کرد و به خاطر حاج خانم در تهران ماند، شب ها در ماشینش می خوابید تا فقط به حاج خانم نزدیک باشد و البته گاهی نیز به منزل او می آمد.</p>
<p><strong>تولد یک کودک؛ شروعی دوباره</strong><br />
ماموریت حاج سعید تمام شده بود، او دیگر مدام تهران بود و از نزدیک شاهد تمام فعالیت های ما، من نیز آن روزها با همسرم همیشه درگیر بودم ، حاج خانم از شوهر خود و شوهرهای ما بیزار بود، دائم به شوخی تبلیغ دنیای بدون مردان را می کرد، می گفت باید تمام مردها را سوار یک اتوبوس کرده و به سمت دره هدایت کنیم.<br />
اطرافیان حاج خانم اکثرا با همسرانشان مشکل پیدا کرده بودند، از سفرهای بدون رضایت گرفته تا جلسات و مهمانی های شب تا صبح!<br />
روزها می گذشت، تا اینکه من در سن سی و هفت سالگی به طور کاملا ناخواسته باردار شدم، دیگر فکر طلاق از سرم بیرون رفت، استراحت مطلق بودم و دیگر کمتر می توانستم به خانه حاج خانم بروم، از این بابت نگران و مضطرب بودم.<br />
هر کودکی که متولد می شود؛ بیانگر این است که خدا هنوز از انسان ناامید نشده است، مینا این حرف را می زند، به دختر شش ساله اش نگاه می کند که ناخواسته ناجی زندگی مادرش شد و اشک گوشه چشمانش را پاک می کند.</p>
<p><strong>پلان پنج- دست هایی که از هم فاصله گفت</strong><br />
حاج سعید از رفت و آمدهای فرید و ابراز علاقه اش به مهتاب خسته شده بود، هر روز فرید دسته گلی برای حاج خانم می فرستاد و حاج سعید از دیدن دسته گل هایی که در خانه بود شاکی! بارها شنیده بودم که می گفت مهتاب تو مغرور شدی، من خانه ای را می خواهم که به جای این تجملات، سادگی روزهای قبل را داشته باشد؛ اما مهتاب در برابر تمام این حرف ها با دو دختر و تنها پسرش در آخرین روزهای زمستان، زمانی که عطر خوش بهار به مشام می رسید، خانه اش را ترک کرد و همسرش را تنها گذاشت.<br />
من در همین روزها فاطمه را به دنیا آورده بودم، حاج خانم به این خاطر که برای عمل زایمانم از او کسب تکلیف نکرده بودم با من قهر بود، من چله نشینی کردم و مدام به او التماس می کردم تا مرا ببخشد، کودکم را در آغوش نمی گرفتم و او را مسبب جدایی من با حاج خانم می دانستم، تا اینکه بعد از چهل روز، یکی از دوستانم زنگ زد و گفت که حاج خانم مرا بخشیده و من خوشحال کودکم را در آغوش گرفتم و به دیدن حاج خانم رفتم، او در منزلی که برای حکیم گرفته بودیم ساکن بود، مرا زیاد تحویل نگرفت، حالا جای مینای سوگلی را تهمینه و معصومه گرفته بودند.<br />
شبی حاج سعید به خانه ما آمد و از من خواست تا برای وساطت با او به خانه مهتاب برویم، من و همسرم با او همگام شدیم، گل و شیرینی خریدیم و راه افتادیم.<br />
آن شب نه تنها مهتاب، بلکه فرزندانش نیز هر چه دوست داشتند به پدرشان گفتند، ما مرتب عرق های شرم را بر پیشانی این پدر دل شکسته می دیدم، حتی به او حمله ور شدند، مهتاب در این چند ماه حسابی بین بچه ها و پدرشان فاصله انداخته بود و این مرد با شانه ای افتاده و سری شکسته از آن خانه خارج شد.</p>
<p><strong>پلان شش- انفجاری که بدن هایمان را لرزاند</strong><br />
نماز صبحم را خوانده بودم، شب خوبی را نگذرانده بودم، تا نماز صبح بیدار بودم، تا چشمهایم را روی هم گذاشتم، تلفن زنگ خورد، همسرم گوشی را برداشت، کی؟ ساعت چند؟ آخه چرا؟ وای خدای من &#8230;<br />
حاج سعید شب قبل در خانه اش کشته شده بود، من هنوز در شوک این خبر بودم، معصومه به دنبالم آمد، به اتفاق هم پیش حاج خانم رفتیم، او به همراه فرزندانش شب را در منزل یکی از دوستانمان در خارج از شهرک گذرانده بود، هنوز نمی دانستم چه خبر است!<br />
حاج خانم سکانداری را به عهده گرفت، نوارها و CD های کلاس را جابجا کردیم، مدارک و طلاهایش را به من سپرد!<br />
در شهرک پیچیده بود که دعوا خانوادگی بوده و احتمالا کار زن و پسرش است!<br />
بدن حاجی یازده ضربه چاقو خورده بود و کسانی که این کار را کرده بودند موفق به آتش زدن جنازه اش نشده بودند، بدن سالم باقی مانده بود و البته جوانی که اقدام به آتش زدن خانه کرده بود، چهار ماه بعد توسط پلیس دستگیر شد!<br />
حاج خانم به همه گفت امروز روز جهاد است، و ما باید از تمام کسانی که این کار را کرده اند و همسر مرا کشته اند انتقام بگیریم و من در مقابل این حرف های او به روزهایی فکر می کردم که همسرش را ندید و حالا که او مرده است&#8230; تا مدت ها من نمی توانستم حتی فاتحه برای آن خدا بیامرز بفرستم! گیج بودم و نمی دانستم چه شده!</p>
<p><strong>پلان هفت- راز آن شب گرم تابستانی</strong><br />
جعفر جوان بیست و دوساله ای که قتل را انجام داده بود، به همه چیز اعتراف کرد، او در اعترافاتش گفته بود که به دستور تهمینه و معصومه و شخص سومی که نمی شناخت اقدام به چنین کاری کرده است، به او گفته بودند که این مرد به دختران شهرک تجاوز می کند و اگر او را بکشد پول زیادی به او می دهند!<br />
بعد از بازجویی های مختلف از تمام اعضای گروه مهتاب، تهمینه، معصومه و جوان هجده ساله ای که زهیر نام داشت دستگیر شدند، ما مدام به دیدن حاج خانم به زندان می رفتیم، مدام به پلیس به خاطر تهمت هایی که به حاج خانم می زند هشدار می دادیم و چه خیال باطلی!<br />
این پرونده دو سال بسته نمی شد، تهمینه، مهتاب و معصومه مشارکت در قتل را به گردن نمی گرفتند، تا اینکه آخرین دادگاه پس از اعترافات جعفر و هم دستش زهیر، تهیمنه به جایگاه آمد و پرده از رازی که مدت ها ما را سر در گم کرده بود برداشت و چنین گفت:<br />
حاج سعید، حاج خانم را طلاق نمی داد و او مدام درگوش ما می خواند که همسر من مرتد است و حکم قتلش واجب! ما که حاج خانم را از نزدیکان امام عصر (عج) می دانستیم اطاعت از دستوراتش را بر خود واجب می دانستیم.<br />
من و معصومه با حرف های او تحریک شدیم و شبی با حاج خانم نقشه قتل همسرش را کشیدیم، جوانی را با وعده پول بسیار اجیر کردیم و به او گفتیم این مرد به خواهر ما تجاوز کرده و ما می خواهیم از او انتقام بگیریم، مقدمات ورود به خانه حاج سعید را فراهم کردیم، به بهانه نظافت خانه! اما اینبار ساعت دوازده شب!<br />
حاج سعید به ما اعتماد داشت، گفت کارتان تمام شد در را ببندید و بروید، وقتی مطمئن شدیم خوابش برده، جعفر و زهیر را وارد خانه کردیم، جوراب به صورت آن ها کشیدیم و خودمان از منزل خارج شدیم.<br />
جعفر در ساعت۰۱:۳۰ دقیقه نیمه شب، ۲۳ تیر ۸۴ به اتاق حاجی می رود و با یازده ضربه متوالی چاقو او را می کشد! آخرین حرفی که حاج سعید هنگام مرگش می زند، نه التماس بود و نه خواهش، تنها پنج کلمه ؛ مهتاب بالاخره کار خودتو کردی!<br />
جعفر به تهمینه زنگ می زند از او می خواهند تا خانه و جنازه را آتش بزنند، جعفر بنزین می آورد؛ اما قبل از اینکه کبریت روشن کند خانه به خاطر پخش گاز منفجر می شود، شلوار جعفر که بنزینی بوده آتش می گیرد و پایش به طرز فجیعی می سوزد!<br />
قاتل در اعترافاتش می گفت حالا که می فهم چه کسی را کشته ام از خودم بدم می آید، قصاص حق من نیست، من گول خوردم، قصاص حق کسی است می خواست کار خودش را بکند!<br />
او به قصاص نفس محکوم شد و حالا با طناب دار چند روز دیگر فاصله ندارد، نگاه های تهمینه و معصومه پس از اعلام حکم جعفر سرشار از عذاب وجدان بود، برای این دو و زهیر نیز دو سال زندان بریدند! ! مهتاب آن روز فقط سکوت کرد، هیچ یک از اشتباهاتش را به گردن نگرفت و ما را دروغگو و متوهم نامید، او به پانزده سال حبس محکوم شد!<br />
من از دادگاه تا خانه فقط گریه کردم، با اعتقاداتم بازی شده بود، با زندگیم و با شعورم نیز! بتی که با هزار آرزو و خیال برای خود ساخته بودم به یکباره جلوی چشمانم شکست!<br />
افسردگی شدید گرفتم، مدت ها تحت درمان بودم تا دوباره توانستم به لطف خدایی که مرا از این مخمصه نجات داد، زندگی کنم، نوارهای و فیلم های ضبط شده را به چند نفر از اهل فن نشان دادم و آن ها گفتند که او با نیروهای شیطانی در ازتباط بوده است و با اشک ها و چشم هایش و اذکاری که با اعداد خاصی به شما می داده، شما را به عالم خلسه می برده است.<br />
مینا پشیمان است و از گذشته تلخش بیزار، آه بلندی می کشد! دستگاه ضبط را خاموش می کنم.<br />
من هم با مینا به حال تمام کسانی که اعتقاداتشان بازیچه دست افراد سود جو و مریض می شود، گریه می کنم؛ به کسانی که در بیراهه به دنبال خدایشان می گردند، بهشت را در گرو اطاعت از کسانی می بینند که فقط با استفاده از چند دعا و ورد روحشان را تسخیر کرده اند و بازی قلبشان را به دست کارگردانان ناشی می دهند.<br />
مینا چند سال است که نمی تواند زیارت عاشورا بخواند؛ دلیلش شرم از امام حسینی است که چهار سال به خاطر مظلومیتش نگریسته بود!<br />
او در آخر فقط می گوید: &#8220;تو را به خدا مراقب باشید، هر چه را که چشم می بیند باور نکنید، فقط به خدا توکل کنید نه به غیر از او! مدت هاست با قرآن مانوسم و احساس می کنم به ریسمانی چنگ زده ام که جدایی در آن نیست، امروز یاد گرفته ام که ملازم و همراه کشتی نجات ائمه اطهار(ع) حرکت کنم، نه قدمی جلوتر و نه قدمی عقب تر!<br />
امروز دارای بصیرت هستم، راه نجات را در انجام واجبات و ترک محرمات می دانم، ذکر و عبادتی را به خودم تحمیل نمی کنم، وقتی اقبال قلب دارم قرآن، دعا و ذکر را ت حد سیری روحم می خوانم، وقتی ادبار قلب دارم فقط به واجبات اکتفا می کنم.<br />
امروز از روی دست کسی دعا و ذکر نمی خوانم، با مراقبه ابتدا ظرفیت در خودم ایجاد می کنم، بعد هم هرچه خداوند روزی کرد با تمام وجود میل می کنم.<br />
هر چند دختر و پسرم خیلی آسیب دیده اند؛ اما تجربه ی تلخی را پشت سر گذاشته که چراغ راه آینده شان شده است! خدایا ما را آنی و کمتر از آنی به خودمان وامگذار!&#8221;<br />
هوا دیگر تاریک شده است! در خیابان قدم می زنم و فکر می کنم! قصه سرسپردگی مینا را دوباره در ذهنم مرور می کنم، مهره های کیش و مات شده ای که مهتاب روی صفحه شطرنجش قرار داده بود، کنار هم می چینم، مینا با همه آن ها فرق می کند، جنس دلش از آیینه است؛ او بازیچه سادگی و نگاه های معصومانه اش شده است! راست می گوید کلامش بر دل می نشیند!<br />
اما تمام این حکایات باعث شد تا مینا امروز خدا را زیباتر صدا بزند ، او بسان درختی است که قبل از اینکه دست هایش به نور برسد، پاهایش تاریکی را تجربه کرده است! او راه خوبی را برای شناختن خدایش انتخاب نکرد؛ اما امروز هیچ طوفانی او را از خدایش جدا نمی کند!<br />
خدایا چه خوب که تو هستی! که اگر فاطمه به دنیا نمی آمد شاید به جای تهمینه و معصومه، مینا متهم شناخته می شد! که اگر یک لحظه و فقط یک لحظه ما را به حال خودمان بگذاری، دنیا پر از قصه های مینا و مهتاب می شد! و اگر حاج سعید نمی رفت این قصه به نا کجا آباد می رسید!</p>
<p>گزارش این قتل را در روزنامه اعتماد ملی، شماره ۳۶۸ به تاریخ ۳۱/۲/۸۶، صفحه حوادث ببینید</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/charghad/news/~4/_qxbQ4_Qjxs" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://news.charghad.ir/stories/3490/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ایجاد دهکده ایرانی ویژه عرضه محصولات زنان سرپرست خانوار</title>
		<link>http://news.charghad.ir/stories/3487</link>
		<comments>http://news.charghad.ir/stories/3487#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 31 Jan 2012 07:32:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>چارقد</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://news.charghad.ir/?p=3487</guid>
		<description><![CDATA[به گزارش چارقد به‌نقل از ایرنا: &#8216; پروین هدایتی &#8216; عصر شنبه در نشست خبری به مناسبت سی و سومین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی در جمع خبرنگاران افزود: دهکده ایرانی با همکاری مرکز امور زنان و سازمان صنایع دستی و گردشگری و با هدف هدایت شغلی بانوان راه اندازی می [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به گزارش چارقد به‌نقل از ایرنا: &#8216; پروین هدایتی &#8216; عصر شنبه در نشست خبری به مناسبت سی و سومین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی در جمع خبرنگاران افزود: دهکده ایرانی با همکاری مرکز امور زنان و سازمان صنایع دستی و گردشگری و با هدف هدایت شغلی بانوان راه اندازی می شود.</p>
<p>وی بابیان اینکه این طرح شهرهای اطراف استان تهران را در بر خواهد گرفت، افزود: در این طرح قرار است زنان سرپرست خانوار و دختران فارغ التحصیل محصولات تولیدی خود را در بخش های مختلف در قالب این دهکده ها به شکل بازارچه ارائه کنند.</p>
<p>هدایتی گفت: این طرح همزمان با شب عید نوروز در ایستگاه های متروی تهران اجرا خواهد شد و این افراد هفت سین ایرانی را که حاصل تولید خودشان است در معرض فروش قرار می دهند.</p>
<p>وی به استقرار دست فروش ها در مغازه های درون ایستگاه های مترو اشاره کرد وافزود: این طرح باعث می شود تا دست فروش ها در واگن های مترو ساماندهی شوند.</p>
<p>معاون سرمایه های اجتماعی زنان در مرکز امورزنان و خانواده ریاست جمهوری در مورد شناسایی زنان سرپرست خانوار و دختران فارغ التحصیل افزود: بانوانی که تحت پوشش نهاد یا ارگانی نیستند می توانند با مراجعه به سایت وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی در این بازارچه ثبت نام کنند.</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/charghad/news/~4/mo7IAzr_FAI" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://news.charghad.ir/stories/3487/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>زنان هدف اصلی در طراحی مد اسلامی/مردان کجای این دایره هستند؟</title>
		<link>http://news.charghad.ir/stories/3485</link>
		<comments>http://news.charghad.ir/stories/3485#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 31 Jan 2012 07:27:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>چارقد</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://news.charghad.ir/?p=3485</guid>
		<description><![CDATA[پوشش مناسب فقط مختص زنان نیست چرا که هم‌اکنون بد‌پوششی در میان مردان نیز مشاهده می‌شود.  
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به گزارش چارقد به نقل از فارس: لاله افتخاری در گفت‌و‌گو با خبرنگار زنان فارس در‌خصوص برگزاری نمایشگاه‌های پوشش و بی‌توجهی به ارائه مدل‌های مناسب ویژه مردان اظهار داشت: پوشش مناسب فقط مختص زنان نیست چرا که هم‌اکنون بد‌پوششی در میان مردان نیز مشاهده می‌شود.</p>
<p>وی افزود: هم‌اکنون بازار لباس کشور از مدل‌های غربی اشباع شده است در حالیکه مدل‌های پوشش ایرانی و اسلامی در حاشیه قرار گرفته‌اند.</p>
<p>مخبر فراکسیون زنان مجلس با بیان اینکه قوانین ایران برخواسته از اصول اسلام است، گفت: بر اساس اصول اسلام رعایت حجاب و عفاف موجب حفظ کرامت افراد و امنیت در جامعه می‌شود.</p>
<p>افتخاری ادامه‌داد: اسلام مسئله رعایت حیا و پوشش را به مردان نیز تذکر داده است بنابراین علاوه بر زنان، مردان نیز باید با پوشش مناسب در جامعه ظاهر شوند.</p>
<p>وی با اشاره به اینکه برخی مردان با ظاهری زننده و غیرمتعارف در جامعه حاضر می‌شوند، افزود: باید توجه داشت که پوشش نامتعارف مردان نیز بر خلاف عفت عمومی است.</p>
<p>مخبر فراکسیون زنان مجلس بیان کرد: در طراحی مدهای اسلامی و ایرانی باید به طراحی لباس‌های متعارف برای زنان و مردان تلاش کرد نه اینکه صرفاً زنان گروه هدف ما بوده و از اصلاح پوشش مردان غافل باشیم.</p>
<p>لینک اصلی خبر: http://farsnews.com/newstext.php?nn=13901109001238</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/charghad/news/~4/OJi3cbyGCfA" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://news.charghad.ir/stories/3485/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>روی تخته سیاه دنیا، قصه تولد دوباره ات را با نور بنویس!</title>
		<link>http://news.charghad.ir/stories/3483</link>
		<comments>http://news.charghad.ir/stories/3483#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 31 Jan 2012 07:15:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>چارقد</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://news.charghad.ir/?p=3483</guid>
		<description><![CDATA[از کوچه پس کوچه های خادم آباد که می گذری، از هرکس آدرس کمپ سید الشهدا را بپرسی، با دلسوزی نگاهی می اندازد و ... ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به گزارش چارقد به نقل از مهرخانه: اعتیاد زنان در جامعه ما اگرچه کمتر از مردان است؛ اما قابل انکار نیست و هیچ کس نمی‌تواند با سرپوش گذاشتن بر چنین مساله‌ای از زیر بار مسئولیتی که در مورد پیشگیری یا کنترل اعتیاد زنان جامعه ما بر عهده دارد، شانه خالی کند.</p>
<p>از کوچه پس کوچه های خادم آباد که می گذری، از هرکس آدرس کمپ سید الشهدا را بپرسی، با دلسوزی نگاهی می اندازد و این گونه راهنمایی ات می کند: &#8220;لاله شانزدهم را که رد کردی، سمت راست بعد از چند زمین خاکی تابلوی کمپ را می بینی! دور تا دور کمپ را زمین های خاکی احاطه کرده است، محوطه سمت راست مخصوص آقایان است و سمت چپ برای خانم ها.&#8221;<br />
آری!اینجا پناهگاه زنان معتاد است؛ البته به گفته مسئولش بهتر است بگوییم مرکز بازتوانی! مرکز نگهداری زنانی که در دام اعتیاد گرفتار شده اند و به دنبال سرپناهی برای فرار از این معضل بزرگ می گردند.<br />
وارد اتاق مدیر کمپ می شوم، سر تاسر اتاق پر از عروسکهایی است که اسباب سرگرمی کودکانی شده است که به همراه مادرشان به این مرکز می آیند، مدیر مرکز مریم افتخاری، زن ۴۵ ساله ای است، سفید رو با چهره ای خسته اما خندان، مهربانی در عمق نگاهش موج می زند، اتاقش را با کرسی گرم نگاه می دارد، او را بی بی صدا می زنند!<br />
جلوی در پرده ای زرد نصب شده است و پشت پرده در انتهای حیاط محوطه بزرگی است که زنان معتادی که در حال ترک هستند در آن جا قرار دارند، حیاط بزرگ نیست و آفتاب آن را کاملا پوشانده، چند زن در حیاط ایستاده اند، بی بی می گوید اینها قبلا نیز تجربه تلخ اعتیاد را داشته اند و اکنون در اداره مرکز کمک می کنند.<br />
بالاخره بعد از گذشتن از یک اتاق وارد محوطه نگهداری زنانی که در حال ترک هستند می شوم، هفتاد زن که به اعتقاد مدیر موسسه بیشتر به خاطر مشکلات اقتصادی، خانوادگی و کمبودهای عاطفی به مصرف مواد روی آورده اند و سال هاست که از اعتیاد رنج می برند، در اینجا قرار دارند، او از دختر هفت ساله ای می گوید که ناخواسته توسط پدر و مادرش درگیر اعتیاد شده بود و به لطف خدا چند روز پیش دوره ترک اعتیادش به اتمام رسید.<br />
فضای بزرگی است که تنها با یک بخاری گرم می شود و البته فقط در اطراف بخاری گرما را احساس می کنی! همه با هم یکصدا و بلند سلام می کنند و سپس به کار خود مشغول می شوند، دور تا دور اتاق نشته اند، از شدت سرما پتو روی خود کشیده اند، دستشویی و حمام در گوشه ای از این محوطه قرار دارد، کمی آن طرف تر تلویزیونی که خاموش است دیده می شود.<br />
روی دیوار روبرو شعر زیبایی نوشته شده است: &#8221; من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد، وجودم از تمنای تو سرشار است، هوا آرام، شب خاموش، راه آسمان ها باز&#8221;<br />
یکی کتاب می خواند، دیگری به کودکش شیر می دهد، چند نفر با هم حرف می زنند و من تنها به چهره هایی می نگرم که انگار مدت ها در عالمی دیگر زندگی کرده اند، فراز و نشیب هایی را گذرانده و فقط دنبال یک هم صحبت می گردند، از تنهایی خسته اند و از تاریکی پشت این دیوارها هراسان!</p>
<p>اولین بار با همسرم شیشه کشیدم!<br />
زنی جوان مشغول شیر دادن کودکش است، با لبخندی گرم از من استقبال می کند و کودکش را در آغوش من قرار می دهد، سی ساله است، اهل شمال و دل تنگ دیارش است. چهار سال سابقه تخریب داشته، او اولین بار مصرف شیشه را در کنار همسر دومش آغاز کرده بود، بارها ترک کرده؛ اما دوباره به اعتیاد روی آورده است، دختری سه ساله دارد و پسری هفت ماهه، قصد دارد از همسرش جدا شود و ادامه زندگیش را در شمال سپری کند، به لطف خدا امیدوار است و می خواهد تنها به کودکانش فکر کند.<br />
زنی مسن با موهای جوگندمی در گوشه ای نشسته است، کارتن خواب بوده و توسط نیروهای جمع آوری افراد بی خانمان به اینجا آورده شده است، پنجاه و یک سال دارد، سی سال با اعتیاد زندگی کرده و به گفته خودش همه نوع موادی را تجربه کرده است، همسر و پسرش نیز معتاد هستند و تمام زندگیشان را به خاطر جنون اعتیاد به تاراج گذاشته اند، او می خواهد در سال های آخر عمرش همین جا در کنار بی بی بماند و درست زندگی کند.</p>
<p>جدایی از فرزندانم مرا به دام اعتیاد کشاند!<br />
میترا زن سی و دو ساله ای است که پس از فوت همسرش، خانواده شوهرش دو پسرش را از او جدا کرده اند، میترا برای پر کردن خلا وجودی پسرانش به مصرف مواد روی می آورد و پس از چهار سال به کمک خانم افتخاری از این تنگنا نجات پیدا می کند، او با افتخار از تولد دوباره اش حرف می زند و می خواهد پس از اینکه دندان های ریخته اش را درست کرد به سراغ پسرانش برود، بی بی را از همه دنیا بیشتر دوست دارد و خانه اولش را کمپ می داند.</p>
<p>فرزندم را فروختم!<br />
کبری بیست و یک سال دارد، از نه سالگی مواد مصرف کرده، دردناک تر اینکه بچه ای را که حتی نمی داند پدرش کیست و در کدام بزم شبانه با او آشنا شده است، را برای مصرف مواد فروخته است! پس از فوت پدر و مادرش در خانه نمانده و مدام مورد آزار و اذیت برادرانش قرار گرفته و سرانجام از خانه فرار می کند، او سقفی جز این خانه ندارد و امیدوار است که کارگاهی در این جا دایر شود تا پناهگاهی برای تمام کسانی که مثل او خانه و کاشانه ای ندارند، باشد.</p>
<p>بزرگترین آرزوی دخترم؛ ندیدن خماری من است!<br />
در فکر هستم که دختر پنج ساله ای که دو ماه است با مادرش در این اقامتگاه زندگی می کند، جلو می آید و می گوید من ریحانه هستم، مامان من دیگه خوب شده، دستم را می گیرد و با هم پیش رویا می رویم، جرم قهوه ای لای دندان هایش حکایت از مصرف کراک دارد، ریحانه مادرش را بوس می کند، رویا از عشقش به همسرش می گوید، او چهار ماهه باردار است، پس از متارکه با پدر ریحانه با مهران ازدواج می کند و او را نیز معتاد می کند، خواهرش او را به کمپ آورده، رویا بی تاب مهران است؛ اما خواهرانش گفته اند باید بچه اش را سقط کند و از مهران جدا شود؛ او تصمیم دارد پس از ترخیص مهران را نیز برای درمان به کمپ بیاورد و زندگی اش را در خانه کوچکی که در اطراف ورامین است آغاز کند.<br />
رویا می گوید: به خاطر التماس های ریحانه ترک کردم و از ظلمی که به خودم و زندگی ام روا داشته ام پشیمانم و از این پس می خواهم تنها به خدا پناه ببیرم.</p>
<p>پدر و مادرم معتاد بودند!<br />
ندا فقط هفده ساله است، کتاب درسی در دست دارد و به مادرش قول داده پس از سپری کردن این دوران درسش را ادامه دهد و دور هر نوع موادی را خط قرمز بکشد.<br />
الهام سه روز است که به اینجا آورده شده است، زمانی که برای خرید مواد به پارک می رود، دستگیر می شود، او دو فرزند دوقلو دارد و هنوز به حال و هوای اینجا عادت نکرده و شاید کودکانش را بهانه ای برای فرار از اینجا قرار داده است؛ اما کسی که پای در این مکان می گذارد باید تا پایان دوره اینجا بماند و سعی و تلاش الهام بی نتیجه است.<br />
مریم دختر زیبا رو و جوانی است، انگار فکرم را می خواند و می گوید: &#8220;همه ما روزهای اول همین گونه هستیم؛ چراکه مواد را از همه چیز بیشتر دوست داریم، الهام الان دل تنگ مواد است&#8221; مریم توسط دایی اش به این مکان فرستاده شده و پدر و مادرش نیز هر دو مصرف کننده هستند، ردیف جلوی دندان هایش به خاطر مصرف شیشه خالی است و نگران خواهر هفت ساله ای است که اکنون در کنار پدر و مادرش زندگی می کند، آرایشگر است و می خواهد پس از اتمام دوره اش دوباره کارش را ادامه دهد و پدر و مادرش را نیز به اینجا بفرستد.</p>
<p>با محبت شکم های ما سیر نمی شود!<br />
سپیده که از همسرش جدا شده می گوید: &#8221; ما معتادان را همه جا طرد می کنند، اما این جا محبت تا دلت بخواهد پیدا می شود، از اینکه می بینم در جایی دیده می شوم خوشحالم، بی بی به من یاد می دهد که درست باشم و درست زندگی کنم.&#8221;<br />
مینا که سی ساله است در ادامه حرف سپیده می گوید : &#8221; با محبت شکم هیچ کس را نمی توان سیر کرد، ما مشکل مالی داریم و تا زمانی که این مشکل مالی حل نشود گرایش به مصرف مواد پیدا خواهیم کرد، ما کار می خواهیم و یک سر پناهی که سقفی برایمان باشد، من از خوابیدن در پارک ها خسته ام، درست است اشتباه کرده ام؛ اما می خواهم زندگی دوباره ای را شروع کنم&#8221;<br />
الهه زنی که ابروهای تاتو کرده دارد در کنارم می نشیند و می گوید:&#8221; به خاطر اعتیاد از خانواده ام جدا شدم، شب ها در پارک می خوابم، از نگاه های دیگران خسته شدم، یک بار خودکشی کردم، اما فایده ای نداشت، شبها در پارک اتفاق هایی بدی برای پیش می آمد، حالا که به اینجا منتقل شدم تجربه های تلخ گذشته را نیز فراموش نمی کنم، از حوادثی که پشت این در دوباره منتظرم هست می ترسم، چرا هیچ کس فکری به حال ما نمی کند، من اگر کار داشته باشم به آرامش خواهم رسید&#8221;<br />
آنقدر شنیدن این حرف ها روح و فکرم را درگیر کرده است که به فکر گرسنگی تمام کسانی که به دنبال گوشی برای شنیدن می گشتند، نبودم!<br />
زنی در گوشه ای از اتاق تازه از خواب بیدار شده و با چهره ای عبوس به من نگاه می کند، الهه می گوید دیشب به اینجا منتقل شده، و می گفت تا مقدار شیشه ای که همراهم است مصرف نکنم وارد کمپ نمی شوم؛ اما بی بی نگذاشت، می خواستم به سمتش بروم که الهه دستانم را گرفت و ممانعت کرد و گفت بگذار راحت باشد!<br />
سفره ها را دو ردیف پهن کردند و همه شروع به خوردن عدس پلویی شدند که بویش تمام فضای حیاط را گرفته است، طیبه زن سی ساله ای که در حال آماده سازی وسایل ناهار است، توجه ام را جلب می کند، صبر می کنم تا کارش تمام شود و در کنارش می نشینم، او که پسر سه ماهه ای دارد، آن چنان از بی بی تعریف می کند که انگار تکه ای از جانش است.</p>
<p>خانواده ام مرا طرد کرده اند!<br />
طیبه همسر صیغه ای مردی است که در شب نشینی های مصرف مواد با هم آشنا شده بودند، اکنون که پاک شده تنها می خواهد برای پسرش شناسنامه تهیه کند و به زندگی جدیدش ادامه دهد.<br />
او به خاطر ازدواجش از سوی خانواده طرد شده و مادر و پدرش از اعتیادش خبر نداشته اند، طیبه اکنون به پشتیبانی خانواده اش نیاز دارد؛ اما آن ها او را انکار می کنند، بی بی او را برای زایمان به بیمارستان می برد و حالا محمد طه را به اندازه پسرش دوست دارد.<br />
او که خیاط ماهری است گوید: &#8221; ما بیشتر مواقع یا در چرت بودیم و یا به دنبال مصرف مواد، اکنون باید این وقت های خالی را با کاری پر کنیم تا از وسوسه مواد دور شویم، اگر به ما کمک مالی شود من در اینجا یک کارگاه خیاطی راه می اندازم تا تمام کسانی که مثل من بی سر پناه هستند، انگیزه ای برای زندگی دوباره پیدا کنند.&#8221;</p>
<p>مشکلات اقتصادی بزرگترین علت گرایش زنان به اعتیاد است<br />
مریم افتخاری مسئول کمپ می گوید: من نیز چندین سال گریبانگیر مصرف مواد بودم و به لطف خدا توانستم بر هوای نفسم غلبه کنم و در این راه به موفقیت برسم، آن زمان از خدا خواستم اگر در این راه کمکم کند، من نیز دست کسانی را که در این باتلاق گیر افتاده اند را بگیرم.<br />
او ادامه داد: مدت ها در خانه ام، زنانی را که معتاد بودند ترک می دادم تا اینکه به کمک همسرم این کمپ را تاسیس کردیم و به لطف خدا هر روز شاهد بهبودی بیمارانی هستیم که تنها به جرم اعتیاد به این مکان آورده می شوند.<br />
به عقیده او اعتیاد زنان آسیب های بیشتری را برای خانواده به همراه دارد: &#8220;زنان با کودکانشان به این مکان می آیند و ما باید سعی کنیم، آن ها را نیز سرگرم کنیم&#8221;<br />
وی به روند درمان و ترک اعتیاد در موسسه اشاره می کند و ادامه می دهد: در این مرکز ابتدا زیر نظر روانپزشک، مشاوره اولیه صورت می گیرد، مواد مصرفی شناسایی شده و سابقه ترک بررسی می شود، افراد وارد اتاق سبز می شوند، در این مرحله که پرهیز مداری نام دارد با مشاوره ها و پیام رسانی هایی که صورت می گیرد، تمایل زنان معتاد برای ترک اعتیاد افزایش می یابد و این روشن بینی در او ایجاد می شود که بدون مواد مخدر نیز می توان زنده بود و زندگی کرد.<br />
مسیئول کمپ بانوان سیدالشهدا می گوید: پس از سپری شدن مرحله پرهیز مداری که تقریبا سه هفته به طول می انجامد، مرحله گفتار درمانی و آب درمانی آغاز می شود و با بیماران درخصوص دستیابی به راه سلامت، بدون مواد مخدر صحبت می شود، پس از آموزش های لازم مرحله ایمان مداری شروع می شود و افراد یاد می گیرند حضور خدا را در قلب و روح خود احساس کنند و دیگر به هیچ گونه موادی وابسته نشوند.<br />
وی ادامه داد: البته کسانی هستند که دچار لغزش شده و دوباره به اعتیاد گرایش پیدا می کنند، اما درب این خانه به روی همه باز است و ما از آن ها استقبال می کنیم.<br />
افتخاری می گوید: تنها با مشاوره، پرهیزمداری و ایمان مداری نمی شود این مشکل را حل کرد، این زنان به حمایت های همه جانبه ای نیاز دارند که گره اش تنها با همکاری مسئولین حل خواهد شد، باید از این زنان حمایت قانونی شود. او دلش می خواهد دندان های ریخته شده این زنان را ترمیم کند؛ اما کمبود امکانات دندانپزشکی و هزینه های بالایش مانع از این کار می شود.<br />
کارهای دستی زنانی را در اینجا سکونت دارند نشانم می دهد و می گوید: برای پر کردن خلاهای فکریشان، از آن ها می خواهم تا وسایل تزینی درست کنند.<br />
این کمپ که دو سال است فعالیتش را آغاز کرده است برای تحقق اهدافش به کمک های مالی و معنوی از سوی مسئولین و دستگاه ها نیاز دارد، بودجه این مرکز تنها از طریق کمک های مردمی تامین می شود و اصلا کافی نیست.<br />
آرزوی بی بی تماشای دنیایی است که سیاهیش گریبانگیر هیچ یک از زنان این مرز و بوم نشود و امیدوار است تا مسئولین آن ها را در تحقق رسالتشان که همانا کمک به محکم کردن ریشه های خانواده است، یاری کنند.<br />
ساعت نزدیک چهار است، دوباره سری به اقامتگاه می زنم،هوا سرد است، کسانی که اجازه ترخیص دارند آماده رفتن شده اند، لیلی هایی که روزگاری مجنون مصرف مواد هستند اکنون به خواب فرو رفته اند، آن ها هر روز به این فکر می کنند که پس از طی کردن دوران بازتوانی زندگی جدیدی را آغاز کنند؛ اما از اتفاق هایی که پشت این در باید با آن دست و پنجه نرم کند هراسانند!<br />
در جایی خوانده ام که امید تنها چیزی ایست که نباید از انسان ها گرفت، شاید اگر هزینه تنها چند عدد از همایش های بی محتوایی که صرفا جهت خالی کردن بودجه های تخصیص یافته در اداره ها برگزار می شود، صرف کمک رسانی و توجه به این مراکز شود بسیاری از مشکلات پیش روی جوانان ما حل خواهد شد!<br />
شاید اگر دستگاه های مسئول روزنه امیدی برای ادامه زندگی این افراد ایجاد کنند، امثال ریحانه ها قربانی اشتباهات مادران و پدرانشان نشوند!<br />
شاید اگر خانواده ها با آغوش باز از مسافران چند ماهه شان استقبال کنند، روح دوباره ای در کالبد این افراد دمیده شود!<br />
با دلی غم بار از کمپ خارج می شوم، نگاه های مهربانی که امید دارند حرف هایشان توسط من به گوش مسئولین و خانواده ها برسد مدام جلوی چشمانم است، باور کنید این افراد شرمنده از خدا رو به آفتاب گریسته اند و می خواهند دوباره به قصه زندگی خویش بازگردند، به صداهایی که از هیچ تریبونی شنیده نمی شود فکر می کنم و به دستانی که می خواهند از این پس با لطف خدا طعام نور را در سفره خوشبختی بچینند می اندیشم.<br />
کاش مسئولین و دستگا های مربوطه با گام های محکم تری در راستای ساماندهی زنان معتاد قدم بردارند تا با دنیایی بدون حتی یک سیگار روبرو باشیم!<br />
یاد نیما بخیر! در چه هنگامی بگویم من؟ یک نفر در آب، دارد می‌کند بیهوده جان قربان!!!</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/charghad/news/~4/-mqAhQYf6M0" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://news.charghad.ir/stories/3483/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سرنوشت زنان بی‌خانمان؛ گم شده در غبار لوایح قانونی</title>
		<link>http://news.charghad.ir/stories/3481</link>
		<comments>http://news.charghad.ir/stories/3481#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 27 Jan 2012 14:49:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>چارقد</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://news.charghad.ir/?p=3481</guid>
		<description><![CDATA[مرکز نگهداری لویزان از اوایل سال ۹۰ به صورت ویژه برای نگهداری از زنان بی خانمان تهرانی اختصاص یافت. گروه هدف این مجموعه زنان متکدی، بی خانمان، در راه مانده و کارتن خواب هستند. به گفته رئیس مرکز ۹۰ درصد آنها معتاد و میانگین سنی مددجویان بیشتر ۲۰ تا ۳۵ ساله است.
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به گزارش چارقد به نقل از خبرگزاری مهر:</p>
<p>سید هادی کسایی زاده- ساعت ۱۰ صبح یک روز سرد پاییزی، مکان جنب پارک لویزان تهران مرکز ساماندهی زنان بی خانمان، ساختمان سفید رنگ دو طبقه ای که مددکارانی با ماسکهای سفید پارچه ای خوش آمدگویی می کنند.</p>
<p>قبل از ورود به آسایشگاه مددجویان فاطمه یوسلیانی رئیس مرکز نگهداری لویزان اطلاعاتی در مورد مددجویان و خدمات مرکز ارائه می دهد.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>سی‌ساله ها میهمان مرکز لویزان/ نود درصد بی خانمانهای زن معتادند</strong></p>
<p>گروه هدف این مجموعه زنان متکدی، بی خانمان، در راه مانده و کارتن خواب هستند که به گفته رئیس مرکز ۹۰ درصد آنها معتاد و میانگین سنی مددجویان بیشتر ۲۰ تا ۳۵ ساله است.</p>
<p>یوسلیانی رئیس مرکز در مورد نحوه پذیرش و نگهداری مددجویان می گوید:</p>
<p>۱. ابتدا زنان کارتن خواب، معتاد، متکدی و بی خانمان توسط مددکاران از سطح شهر تهران جمع آوری می شوند.</p>
<p>۲. تمامی این افراد در مرکز ساماندهی اسلامشهر غربال می شوند.</p>
<p>۳. زنان بی خانمان و متکدی و کارتن خواب تا زمان تعیین و تکلیف از مرکز اسلامشهر به مرکز لویزان منتقل می شوند.</p>
<p>۴. پذیرش زنان در این مرکز با حضور یک مامور نیروی انتظامی و مدیر کشیک و شاهدان صورت جلسه می شود.</p>
<p>۵. وسایل مددجویان بررسی شده و وسایل غیرخطرناک به مددجو تحویل داده شده و الباقی معدوم می شود.</p>
<p>۶. استحمام، گندزدایی گرفتن ناخنهای مددجویان</p>
<p>۷. پوشاندن زیرپوش و لباس تمیز بر تن مددجویان</p>
<p>۸. تحویل مددجویان به مسئول آسایشگاه</p>
<p>۹. ویزیت پزشک عمومی</p>
<p>۱۰. ویزیت مشاوره</p>
<p>۱۱. تماس با خانواده مددجو</p>
<p>۱۲. ارائه گزارش مشاوره، مدارک شناسایی و اطلاعات تکمیلی و ارسال آن به قاضی</p>
<p>پس از طی این مراحل اولویت مرکز لویزان تحویل مددجو به خانواده است و اگر مددجو آدرس، تلفن، هویت و اطلاعاتی نداشت گزارش تکمیلی برای صدور رای به قاضی ارائه می شود.</p>
<p>مرکز نگهداری از زنان بی خانمان لویزان زیر نظر سازمان رفاه، خدمات و مشارکتهای اجتماعی شهرداری تهران به صورت ۲۴ ساعته فعال است ولی در این میان چالشها و مشکلاتی سد راه این مرکز قرا گرفته است.</p>
<p>به گزارش خبرنگار مهر طی گفتگو با نماینده بهزیستی مستقر در این مرکز و همچنین مددکاران مرکز نگهداری لویزان مشخص شد برای بیش از ۵۰ درصد این مددجویان که حتی حکم قضایی آنها صادر شده و باید به سازمان بهزیستی تحویل داده شوند بهزیستی هیچگونه اقدامی برای تحویل گرفتن آنها انجام نداده است. به گفته یکی از مسئولان سازمان رفاه و خدمات اجتماعی سازمان بهزیستی مددجویان را گلچین می کند در حالی که دادگاه رای بر تحویل مددجو به بهزیستی داده است.</p>
<p>مرکز نگهداری لویزان حدود ۲۵ نیرو دارد و از حدود ۱۰۰ مددجو در این مرکز نگهداری می شود که مددجویان بستگی به رای قاضی و خروجیها دائما در حال تغییرند.</p>
<p>البته به گفته مسئول این مرکز، مداحی و مولودی خوانی، جلسات قرآن و مذهبی، زیارت عاشورا، جشن، استفاده از امکانات ورزشی و هواخوری روزانه و ویزیت روانپزشک هفته ای دو بار بخشی از فعالیتهای جانبی این مجموعه است.</p>
<p><strong>ورود به آسایشگاه در غبار سیگار</strong></p>
<p>حال با تمام گفته ها شنیده هایی که در مورد مدیریت این مجموعه و خدمات ارائه شده شنیدیم و نوشتیم پا به آسایشگاه زنان بی خانمان و متکدی تهرانی می گذاریم.</p>
<p>با وجود شوفاژهای قوی هوای آسایشگاه سرد بود وقتی که علت سرد بودن هوا را پرسیدم مددکاران گفتند: علتش استعمال سیگار است و برای رفتن بوی سیگار مجبوریم پنجره ها را باز کنیم.</p>
<p>تمام زنان بلوز راه راه سفید و نارنجی بر تن داشتند. برخی زیر پتو زانو به بغل گرفته و خوابیده بودند و برخی هم در حال سیگار کشیدن و پرسه زدن. زنان سالمند حدود ۴۵ تا ۵۵ ساله بیشتر سخن می گفتند. آنها دلشان می خواست از نرده های آهنی راه پله های مرکز رها شده و بیرون بروند.</p>
<p><strong>شش ماه زندگی در میان معتادان حرفه ای</strong></p>
<p>یکی از خانمها می گفت: من حدود ۶ ماه است روی این تخت نشسته ام و می خوابم. کسی را ندارم و دیگر خسته شدم. وقتی در مورد پرونده این زن سوال کردم گفتند: او در نوبت بهزیستی هستند. از این موارد بسیار بود. یکی دو ماه، دیگری سه ماه و حتی ۱۰ ماه در نوبت بهزیستی بودند.</p>
<p>به دختر جوانی ۲۰ ساله که به دوربین خیره شده و روی تخت ساکت نشسته بود گفتم: شما اینجا چکار می کنید؟ گفت: من شوهر دارم، منتظرم تا بیاد، رفته ماموریت…</p>
<p>سرم را به طرف مددکار برگرداندم، او گفت: مصرف بالای شیشه مخش را تعطیل کرده! این دختر را در پارک گرفتند و چند ماهی است در نوبت بهزیستی قرار دارد.</p>
<p>در میان زنان این مرکز دختری بود با مدرک کارشناسی که هم شاعر بود و هم نویسنده و چند کتاب هم منتشر کرده بود که نمی خواست تصویرش گرفته شود. حاضر نبود با همسر و خانواده اش زندگی کند. دخترک هوای بازیگری در سر داشت. می‌گفت سالها پیش بازیگر تاتر بوده است.</p>
<p>دراین میان سالمندانی که نیمی از عمر خود را در خیابانها با انواع مخدرها گذرانده بودند در کنار دختران جوانی که شاید برای اولین بار بود که در خیابان متواری بودند زیر یک سقت زندگی می کردند که این در نوع خود بزرگترین آسیب است و راه رهایی از این آسیب اقدام سریع سازمانهای مسئول برای تحویل مددجویان است زیرا این مراکز تنها وظیفه نگهداری موقت را دارند نه اینکه این زمان به نیمی از سال برسد.</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/charghad/news/~4/tPjVu-LDLf4" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://news.charghad.ir/stories/3481/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پایین‌ترین نرخ طلاق در ازدواج همسالان</title>
		<link>http://news.charghad.ir/stories/3479</link>
		<comments>http://news.charghad.ir/stories/3479#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 27 Jan 2012 14:28:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>چارقد</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://news.charghad.ir/?p=3479</guid>
		<description><![CDATA[منحنی رشد فکری- اجتماعی پسر و دختر در سنین ۱۹-۱۸ سالگی متفاوت است. ولی در سن ۲۵ سال به بعد منحنی ها روی هم قرار می گیرند؛ لذا برای سنین پایین توصیه به ازدواج همسالان نداریم.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به گزارش چارقد به نقل از مهرخانه؛</p>
<p>دکتر امیرحسین بانکی‌ پورفرد</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><strong>- شما در مقاله خود در نشست اندیشه های راهبردی سوم، برای حل مشکل ازدواج دختران، توسعه ازدواج همسال را به عنوان پیشنهاد مطرح کردید. این راهکار را با توجه به شرایط موجود پیشنهاد میدهید یا به طور کل این نوع ازدواج قابل توصیه است؟</strong><br />
بنده از دو زوایه این مساله را مدنظر قرار دادم؛ اول اینکه در حال حاضر نسبت دختران و پسران به هم خورده است اکنون میانگین فاصله سنی در ازدواج ۴ سال است. با این میانگین اگر تمام پسران ۲۵ سال به بالا را متمایل به ازدواج کنیم، تعداد دختران گروه سنی قبلشان یعنی از بیست سال به بعد دوبرابر پسرها هستند. و در این شرایط نیمی از دختران از ازدواج محروم میشوند. مطابق آمار دقیق ثبت احوال تعداد دختران هرگز ازدواج نکرده بیست تا سی و چهار سال در کشور ما، سه میلیون و سیصد هزار نفر است. تعداد پسران هرگز ازدواج نکرده بیست و پنج تا سی و نه سال، یک میلیون و هفتصد هزار نفر است. یعنی در میانگین فاصله سنی ازدواج پنج سال، جمعیت دختران دو برابر پسران است. در حالی که اگر این دختران را با پسران هم سن آنها مقایسه می کردیم، یعنی با پسران بیست تا سی و چهار سال، پسران یک میلیون و نهصد هزار نفر بیشتر بودند. اگر این فاصله را به دو سال و نیم برسانیم، تعداد دختران و پسران مساوی می شود. یعنی برای اینکه در ازدواج با پدیده جمعیت مازاد روبرو نشویم، بایستی کاری کنیم که میانگین فاصله سن ازدواج دختران و پسران بین ۲ تا ۳ سال باشد. و اگر این کار صورت نگیرد نیمی از دخترانمان بدون همسر می مانند.<br />
لذا در سیاست هایمان بایستی ازدواج همسال را توصیه کنیم، تا با درنظر گرفتن ازدواج های با فاصله سنی بیشتر از سه سال، میانگین کل فاصله سنی بین ۲ تا ۳ سال بشود.<br />
دوم اینکه آیا ازدواج همسالان به صلاح است یا خیر؟ بنده براساس نسبت ازدواج به طلاق در این زمینه بررسی ای را انجام داده ام؛ مطابق اطلاعات ثبت احوال سال ۱۳۸۸، نسبت ازدواج به طلاق در آن سال، ۷.۱ است. اگر فاصله سنی ازدواج را براساس این نسبت بررسی کنیم، هرچه این نسبت از ۷.۱ بالاتر باشد، یعنی ازدواج موفق تر است و هرچه کمتر باشد، یعنی ازدواج با موفقیت کمتری روبروست. وقتی منحنی ازدواج به طلاق را براساس فاصله سنی رسم می کنیم، پیک منحنی در ازدواج همسالان است با نسبت ۱۲.۲ درصد؛ یعنی بهترین ازدواج است؛ از هر ۱۲ ازدواج همسال، یک طلاق.<br />
بعد از ازدواج همسالان، موفق ترین ازدواج، با اختلاف یک سال بوده است، در مرحله بعد با اختلاف دو سال و بعد از آن موفق ترین ازدواج زمانی بوده که پسرها یک سال کوچکتر از دختران بوده اند. این مربوط به آمار قطعی سازمان ثبت احوال است و تخمینی نیست. هرچه فاصله سنی از دو طرف بیشتر می شود، خطر ازدواج بالاتر می رود.<br />
البته چند نکته را باید در نظر داشت؛ ازدواج همسالان اگر در سنین بالا باشد، مثلا ۳۵ سال به بالا، خطراتی دارد؛ خانمی ۳۵ ساله دوران شادابی جنسی دوران کوتاهی دارد و ممکن است زوجین نتوانند در این دوران کوتاه به یک پیوستگی روحی و فکری کاملی دست یابند. ازطرفی در سنین پایین تر مثلا ۱۹ سال، هم این نوع ازدواج آفتهایی دارد؛ در این سنین میزان رشد فکری- اجتماعی دختر ۱۹ ساله از پسر ۱۹ ساله بیشتر است لذا در دو طرف این منحنی یعنی در سنین خیلی پایین یا خیلی بالا توصیه به ازدواج همسالان نداریم. اما در سنین میان ۲۳ تا ۳۰ سال این توصیه ر ا داریم و اتفاقا به لحاظ جمعیتی در این گروه دچار مشکل هستیم. البته اگر دختر و پسری در سنین بالا تمایل به ازدواج همسال داشتند، حتما بایستی این ازدواج تحت نظارت یک مشاوره جنسی انجام گیرد.</p>
<p><strong>- فرضیه ای مطرح می شود، مبنی بر اینکه خانم ها به دلیل زایمان و سختی کار منزل، زودتر از آقایان پیر و شکسته می شوند. به نظر شما این مساله در ازدواج همسالان می تواند ایجاد مشکل کند؟</strong><br />
این برای نسل قبل بود که تعداد زایمان ها زیاد و فرآیند زایمان با سختی و مشقت همراه بود. ازطرفی انجام کارهای منزل هم به سادگی امروز نبود. اما نسل جدید اولا یک یا دو زایمان بیشتر ندارد، ثانیا فرآیند زایمانشان هم خیلی راحت تر و با فشار کمتری همراه است. و ثالثا فشار کار خانگی نسل قبل را هم ندارند.</p>
<p><strong>- اما میل جنسی در خانم ها خیلی زودتر از آقایان رو به افول می گذارد. آیا در ازدواج همسال این مساله مشکلی ایجاد نمیکند؟</strong><br />
این معضل کل ازدواج هاست و ارتباطی با ازدواج همسالان ندارد. مرد تا ۹۰-۸۰ سالگی هم میل جنسی دارد. زن میل جنسی اش تا حدود ۵۰ سال است. روانشناسان برای حل این مساله توصیه میکنند زنان با خاطرات خوبی که از آن دوران دارند، میتوانند این دوره را سپری کنند. لذا این مساله کل ازدواج هاست. اما در سنین خیلی بالاتر -حدود ۳۵ سال- ممکن است به خاطر کوتاه شدن این دوره فرصت خوبی برای پیوند کامل روحی و عطفی زوجین ایجاد نشود که براساس این پیوند اولیه زندگی تا آخر عمر دوام داشته باشد. لذا توصیه این است که ازدواج همسالان در این سنین حتما تحت نظارت جنسی مشاورین باشد. مشاورین روش هایی برای طولانی کردن دوره جوانی دارند؛ نوع تغذیه، نوع ورزش، نوع فشارهای روحی، فکری و کاری میتواند سبب طولانی تر یا کوتاه تر شدن دوران جوانی باشد. لذا توصیه داریم کسانی که در سنین بالا ازدواج همسال دارند، باید بر روی مراقبت بهداشتی کار کنند؛ چه بهداشت تغذیه، چه مسائل روحی و ورزشی. تا شادابی و طراوتشان طولانی تر باشد اما مقایسه این نسل با نسل قبل یک قیاس مع الفارق است.</p>
<p><strong>- به نظر شما بلوغ فکری زودتر خانمها نمیتواند در این نوع ازدواج مشکلاتی را پدید آورد؟</strong><br />
منحنی رشد فکری- اجتماعی پسر و دختر در سنین ۱۹-۱۸ سالگی متفاوت است. ولی در سن ۲۵ سال به بعد منحنی ها روی هم قرار می گیرند؛ لذا برای سنین پایین توصیه به ازدواج همسالان نداریم.</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/charghad/news/~4/4Bgb0yc-08M" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://news.charghad.ir/stories/3479/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پــری</title>
		<link>http://news.charghad.ir/stories/3474</link>
		<comments>http://news.charghad.ir/stories/3474#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 25 Jan 2012 13:21:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>چارقد</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://news.charghad.ir/?p=3474</guid>
		<description><![CDATA[گزارشی از حضور سرزده رهبر معظم انقلاب در منزل شهید داریوش رضایی‌نژاد
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://news.charghad.ir/files/2012/01/13901029_1018637.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-3475" src="http://news.charghad.ir/files/2012/01/13901029_1018637-200x300.jpg" alt="" width="200"  /></a></p>
<p><a href="http://news.charghad.ir/files/2012/01/13901029_1318637.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-3476" src="http://news.charghad.ir/files/2012/01/13901029_1318637-300x200.jpg" alt="" width="300"  /></a></p>
<p>از همان لحظه‌ی ورودمان، دختربچه شروع می‌کند به ورجه وورجه توی اتاق. اسمش «آرمیتا»ست؛ آرمیتا رضایی‌نژاد؛ دختر شهید داریوش رضایی‌نژاد. ۵ ساله است. احتمالا خوشحالی‌اش از این است که امروز این همه مهمان به خانه‌شان آمده. «خانه» که چه عرض کنم؛ نمی‌دانم با گذشت چندماه، توانسته اینجا را به عنوان خانه قبول کند یا نه. بعد از این که پدرش را جلوی چشمان او و مادرش شهید کردند، به‌خاطر مسائل روحی، به این محل نقل مکان کرده‌اند. خانه‌ای ظاهرا نوساز که هنوز به جز یک قاب عکس بزرگ از پدر، چیز دیگری روی دیوارهایش نصب نشده؛ حتی عکس آرمیتا روی دوش پدر هم روی میز است.</p>
<p>سعی می‌کنم سر صحبت را با آرمیتا باز کنم. اما بر خلاف ظاهر بازیگوشش، انگار خیلی اهل حرف زدن نیست. عمویش می‌گوید: «به این راحتی‌ها با کسی کنار نمی‌آید.» ناچار می‌شوم از تخصصم استفاده کنم. می‌روم سراغ حساس‌ترین موضوع برای دختربچه‌ها: «چی کار کردی موهات اینقدر بلند شده؟» جواب می‌دهد: «شیر خوردم.» لحن شیرین کودکانه‌اش بیشتر از بازیگوشی‌هایش جذاب است. کتابی که دستش هست را نشانم می‌دهد و از روی آن اعداد را می‌خواند. همه عددها را بلد است. به جز «صفر» که به آن می‌گوید «ده». قبول می‌کند که تا «۲۰» برایم بشمرد و این کار را می‌کند. بعد هم کلمات نامفهومی زیر لب زمزمه می‌کند و می‌گوید: «تا ۳۰ شمردم. اما تند تند.» ظاهراً یخش آب شده. می‌گویم کتابش را برایم بخواند. کتاب را روی زمین می‌گذارد و دراز می‌کشد برای خواندن کتاب. اما برگه‌های وسط کتاب پاره می‌شود. فوری می‌گوید: «شیطون پارش کرد.»</p>
<p>کم‌کم عکاس و فیلمبردار هم از راه می‌رسند. شلوغی اتاق، آرمیتا را کمی ساکت و مظلوم می‌کند و کار من را مشکل. پیشنهاد می‌کنم از مادرش اجازه بگیرد و برایم نقاشی بکشد. خوشبختانه انگار از نقاشی هم خیلی خوشش می‌آید. مادرش هم استقبال می‌کند و یک مقوای کوچک و بسته پاستل‌هایش را به او می‌دهد. خودش هم تاج قرمز رنگش را می‌آورد و کنار من مشغول نقاشی می‌شود. البته حواسش هست که: «اگه اینجا رو به هم ریخته بکنم، مامانم دعوام می‌کنه.»</p>
<p>قرار می‌شود نقاشی خودش را بکشد. اول سر، بعد بدن، بعد دست و پاها. از او می‌پرسم: «پس صورتش کو؟» تذکر می‌دهد که صبر داشته باشم. اول دهان را می‌کشد و بعد چشم‌ها را. آخر سر هم یک نقطه می‌گذارد و می‌گوید: «حوصله ندارم دماغ بکشم.» پاهای نقاشی که شبیه دم ماهی می‌شود، نظرش عوض می‌شود: «این پری دریاییه.» بعد هم برای پری دریایی یا همان آرمیتای سابق، یک تاج می‌کشد. لباس پری را بنفش می‌کند و می‌گوید: «لباسش صورتی باشه. از صورتی خیلی خوشم میاد.» و با رنگ زرد، تاج پری را رنگ می‌کند و برای این که مبادا من رنگ‌ها را اشتباه کنم، توضیح می‌دهد: «زرد همون طلاییه دیگه.» نقاشی کشیدن آرمیتا فرصت خوبی برای عکاس‌ها مهیا می‌کند تا قبل از رسیدن آقا، چند عکس خوب از او بگیرند.</p>
<p>من هم به سمت دیگر اتاق می‌روم، جایی که مادر آرمیتا در حال صحبت با یکی از مسئولین است و عمو هم با یکی از عکاس‌ها گرم گرفته. در جایی که بتوانم حرف‌های دو طرف را بشنوم، می‌ایستم. مادر از سوابق همسرش می‌گوید: «متولد ۵۶ بود. اهل آبدانان ایلام هستیم. دو سال جهشی خوند و دیپلمش رو تو ۱۶ سالگی گرفت. برای این که به خانواده فشار مالی نیاد، رفت دانشگاه مالک‌اشتر؛ مهندسی برق. همیشه شاگرد اول بود. حتی توی دانشگاه. قرار بود از مهرماه دکتراش رو شروع کنه. استادی که باهاش مصاحبه کرده بود، خیلی ازش راضی بود.» اینها را می‌گوید و لابه‌لای حرف‌هایش، چند چیز دیگر هم می‌گوید و بعد تذکر می‌دهد که: «البته اینا رو که نباید منتشر کنید.» و این چند چیز، از موضوع تحقیقات «داریوش» هست تا جایگاه مدیریتی و علمی‌اش. عمو هم آن طرف دارد همین حرف‌ها را می‌زند.</p>
<p>خود مادر، کارشناسی ارشد علوم سیاسی‌اش را از دانشگاه علامه گرفته. البته دوره لیسانسش را دانشگاه تهران بوده و همانجا از طریق برادر شهید که حقوق می‌خوانده با داریوش آشنا شده. برادر شهید که الان هم در خانه هست و همه «عمو» صدایش می‌زنند، الان دیگر قاضی شده.</p>
<p><strong>بخشی از حاشیه حضور رهبر انقلاب</strong><br />
در منزل شهید احمدی روشن:<br />
دانشگاه شریف مراسمی در چیذر و سر مزار مصطفی گرفته بود و همه‌ی خانواده‌اش آنجا بودند. رهبر انقلاب اول رفته‌اند خانه شهید رضایی‌نژاد و بعدش می‌آیند اینجا؛ خانه‌ی شهید احمدی روشن.</p>
<p>همسر شهید می‌رود سراغ خاطراتش از شهید. از این که روز ترور، اول مرداد بوده و روز ۲۶ تیر، یازدهمین سالگرد ازدواجشان. از این که هر از گاهی خواب شهید را می‌بیند که در آرامش است. و از این که «متاسفانه مادر شهید، کمتر خواب پسرش رو می‌بینه.» مادر و خواهر شهید هم در خانه هستند و توی آشپزخانه مشغول صحبت با یکدیگرند.</p>
<p>همسر شهید از احوال بعد از ترور می‌گوید و این که آنقدر پریشان‌حال بوده که یک روز بعد از ترور، پدرشوهرش او را نشناخته. می‌گوید معمولاً مردم در این شرایط دچار شوک می‌شوند. چند اصطلاح روان‌شناسی هم می‌گوید. حرف‌هایش چندان عجیب نیست. بالاخره وقتی مردی را جلوی همسر و دخترش ترور کنند، شوکه‌شدن چیز ساده‌ای به نظر می‌رسد. توضیح هم می‌دهد: «به‌خاطر همین هم دو تا روانشناس برای ما گذاشتن. اما چون من و دخترم، هر دوتامون «برون‌گرا» هستیم، مدام درباره‌ی روز حادثه باهم حرف می‌زنیم و دخترم اون روز رو برام تعریف می‌کنه. همین هم باعث شد که ما به اون شوک دچار نشیم. دکترها هم خیلی تعجب کرده بودن. حتی من دیگه وقتی ماجرای اون روز رو تعریف می‌کنم، گریه هم نمی‌کنم.» جمله همسر شهید تمام نشده که بغض میپرد توی گلویش. البته خیلی زود بر خودش مسلط می‌شود.</p>
<p>تازه متوجه می‌شوم که چرا وقتی از او اجازه گرفتم که عکس پدر را به آرمیتا بدهم، آنقدر راحت اجازه داد. البته مادر اشاره می‌کند که دخترش خیلی حساس است که تلویزیون حتما پدرش را در کنار سایر شهیدان نشان دهد و تعریف می‌کند که چند روز پیش، بعد از ترور مهندس احمدی روشن که تلویزیون کلیپی از دانشمندان شهید نشان می‌داده و تصویر داریوش در آنها نبوده، دخترش اعتراض کرده که: «پس چرا عکس بابا رو نشون ندادن.»</p>
<p>همسر ادامه می‌دهد که اگرچه اهل آبدانان ایلام بوده، نه در خانواده خودش و نه در خانواده همسرش، شهید نداشته‌اند. برای همین هم تازه متوجه حال و هوای خانواده شهدا می‌شود: «حالا که خودم قربانی هستم.» و ادامه می‌دهد که همین موضوع باعث شده با همسر سه دانشمند شهید دیگر، دکتر علی‌محمدی، دکتر شهریاری و مهندس احمدی روشن رابطه نزدیکی پیدا کند.</p>
<p>از جنب و جوش مسئولین می‌فهمیم که میهمان خانه شهید تا چند لحظه دیگر می‌آیند. عکاس‌ها و فیلمبردارها سعی می‌کنند در محل مناسبی قرار بگیرند. اما همسر شهید خیلی راحت در حال مصاحبه است. یکی از مسئولین پیش او می‌رود و آرام می‌گوید: «من فقط یه نکته خدمتتون عرض کنم. الان آقا تشریف میارن خونه‌تون.» همسر که حرف این مسئول را جدی نگرفته است، لبخندی می‌زند. اما بعد از چند لحظه که انگار تازه متوجه تغییر رفتار خبرنگارها می‌شود، می‌پرسد: «جدی می‌گین؟» و تازه متوجه می‌شود که میهمان امشب‌شان کیست. از او می‌پرسم مگر خبر نداشتید و می‌فهمم که او فکر می‌کرده قرار است از «روایت فتح» برای مصاحبه بیایند. نگاهی به ظاهر تیم خبرنگاری می‌اندازم. تازه متوجه می‌شوم که واقعاً هم شک‌برانگیز نیست که از روایت فتح آمده باشند.</p>
<p>مادر و خواهر شهید هم که اینجا هستند، امروز صبح برای معالجه مادر شهید به تهران آمده بودند. اولین جمله‌ی همسر شهید این است: «کاش خبر داده بودین که به پدر شهید هم می‌گفتیم بیان تهران. تو روحیه‌شون خیلی تاثیر داشت.» یاد چند دقیقه قبل می‌افتم که تعریف می‌کرد پدر شهید، پاسدار بوده و از روز اولِ جنگ به جبهه رفته؛ با تفنگ «برنو» و «ام یک». تا آخر جنگ هم به ندرت مرخصی می‌آمده. همین هم باعث شده بود که داریوش همیشه با عکسی از امام خمینی که روی دیوار خانه‌شان قرار داشته درد و دل کند.</p>
<p>هرچند میوه و شیرینی و شکلات روی میز چیده شده و قبلا هم با چای از ما پذیرایی کرده‌اند، اما همسر شهید تازه به فکر می‌افتد که چه باید بکند. اولین کار این است: «آرمیتا! آقای خامنه‌ای میخوان بیان خونه‌مون. همونی که عکسشون رو نشونت می‌دادم. وقتی اومدن، بهشون خوشامد بگو.» بعد هم می‌پرسد: «لازمه روسری سرش کنم؟» و پاسخ می­شنود که هیچکدام از این کارها لازم نیست. بهترین کار این است که بچه را به حال خودش بگذارد و خودش هم دم در برود. چون آقا چند لحظه دیگر می‌رسند.</p>
<p>مادر به دختر می‌گوید که برای آقا نقاشی بکشد و «روز حادثه» را هم به‌عنوان موضوع پیشنهاد می‌دهد. دختر هم که انگار متوجه کم‌بودن وقت شده، همانجا فوری روی زمین دراز می‌کشد و شروع می‌کند به نقاشی. اول یک دایره می‌کشد که ظاهراً «سر» است. بعد هم یک دایره بزرگ توی همان سر. بعد هم دو تا چشم. مثل نقاشی قبلی، حوصله دماغ ندارد و جای آن یک نقطه بین دو چشم می‌گذارد. بعد هم روسریِ نقاشی را می‌کشد و در آخر بدن و دست و پا را. مادر که از نقاشی بچه تعجب کرده، می‌پرسد: «این چیه کشیدی؟ گفتم روز حادثه رو بکش.» و آرمیتا جواب می‌دهد: «خب. این تویی دیگه.» مادر که انگار از چهره زشت نقاشی ناراحت شده، می‌گوید: «پس چرا دهنم انقدر بزرگه؟» و آرمیتا توضیح می‌دهد: «یادت نیس؟ داشتی جیغ می‌کشیدی دیگه.» و معلوم می‌شود این تصویر دختربچه از مادرش است، روزی که پدرش را جلوی چشمانش شهید کردند.</p>
<p>‫از او می‌پرسم «اون روز چی شد؟» و آرمیتا جواب می‌دهد: «بابام رو با تفنگ کشتن. من بالا سرش بودم. مامان جیغ می‌کشید. من رفتم خونه همسایه‌مون. بابا رو بردن بیمارستان. بعد رفتم خونه عمو خوابیدم. چون مامان نبود.» می‌پرسم: «کی بابات رو کشت؟» می‌گوید: «اسراییلیا. اسراییل جزیره آدم بدهاست. آدم خوبا رو شهیدشون می‌کنن.» می‌گویم: «می‌خوای چی‌کارشون کنی؟» می‌گوید: «اول دستگیرشون می‌کنیم. بعد میندازیمشون جهنم.» جهنم را آنقدر سفت و سخت می‌گوید که خنده‌ام می‌گیرد و می‌پرسم: «خودت؟» می‌گوید: «نه. پلیسا می‌گیرنشون. خدا هم میندازدشون جهنم.» جوابش به نظر قانع‌کننده می‌رسد.</p>
<p>بالاخره چند دقیقه انتظار به پایان می‌رسد. ساعت حدود ۷:۴۵ است که مادر به همراه دختر به استقبال آقا می‌روند. عمو و مادر شهید هم همین‌طور. شروع صحبت‌ها طبق معمول، تسلیت است و صحبت از شهید. همسر شهید که از مقامات علمی داریوش می‌گوید، آقا حرفش را تایید و تکمیل می‌کنند: «اینها هم برجستگی علمی داشته‌اند، هم برجستگی معنوی. نشانه‌اش هم شهادت است. این حرف اینقدر تکرار شده که عمقش پنهان مانده. اما خدا شهادت را نصیب هرکسی نمی‌کند.»</p>
<p>رهبر سراغی از پدر شهید می‌گیرند و وقتی می‌شنوند در آبدانان است، از خاطرات حضورشان در آبدانان در زمان جنگ تعریف می‌کنند و می‌گویند: «آبدانان، اولین محل اسکان آواره‌های جنگ بود. به خاطر نزدیکی‌اش به مناطق جنگی. و از آنجا آواره‌ها را به تهران و شیراز و جاهای دیگر می‌فرستادند.»</p>
<p>لابه‌لای همین صحبت‌هاست که آرمیتا نقاشی‌اش از مادر را به مهمان نشان می‌دهد. وقتی از او می‌خواهند نقاشی را توضیح بدهد، ترجیح می‌دهد نقاشی را بگیرد تا کاملش کند و از آن طریق حرفش را بزند. انگار هنوز یخش برای حرف زدن باز نشده. می‌خواهد همانجا روی زمین نقاشی کند اما آقا او را کنار خودشان می‌آورند و میز کنار دست خودشان را هم برای «آرمیتا خانوم» خالی می‌کنند تا همانجا مشغول نقاشی شود. بعد هم همانطور که به حرف‌های میزبان گوش می‌دهند، چشم از نقاشی کشیدن دختر برنمی‌دارند و با دست هم نوازشش می‌کنند. آرمیتا هم تندتند نقاشی می‌کشد و رنگ می‌کند. این را از سریع عوض کردن پاستل‌هایش می‌توان فهمید. اما بعد از چند دقیقه نظرش عوض می‌شود. نقاشی را رها می‌کند و می‌دود و نقاشی «پری دریای‌»‌اش را از اتاق دیگر می‌آورد و به دست رهبر می‌دهد.</p>
<p>آقا می‌پرسند: «این تو آبه؟ داره شنا می‌کنه؟» و آرمیتا که دیگر نطقش باز شده، جواب می‌دهد: «فکر کنم تو خشکی هم با دستاش بتونه راه بره.» همه از این حاضر جوابی خنده‌شان می‌گیرد. به‌خصوص خود آقا که می‌گویند: «معلومه خیلی باهوشه. از زمینی‌ها هم قوی‌تره.» و عمو باتعجب می‌گوید: «آرمیتا به این زودیا با کسی صمیمی نمی‌شه. با شما خیلی راحت صمیمی شد.» و آقا می‌گویند «القلب یهدی الی القلب».<br />
آرمیتا از مادر اجازه می‌گیرد که از شکلات‌های روی میز بخورد. بعد هم شکلاتی برمی‌دارد و آن را جوری باز می‌کند و گاز می‌زند که میهمانشان هم ببیند. معنای این حرکاتش معلوم است. هرچند میزبانان به قدری در فضای جلسه قرار گرفته‌اند که چیزی تعارف نمی‌کنند.</p>
<p>همسر شهید از برادر دیگر شهید می‌گوید که رشته برق را رها کرده و حقوق خوانده. و حالا که برادرش شهید شده، می‌گوید کاش من هم همان برق را می‌خواندم. رهبر هم تایید می‌کنند: «البته در همه رشته‌ها می‌شود موثر بود. واقعا کی فکرش رو می‌کرد مهندس برق یا فیزیک بتواند اینقدر در سرنوشت کشور تاثیر بگذارد. هرکس باید در بخش خودش قوی باشد. فقط باید مانع جلویش نباشد و بستر برای پیشرفت آن فراهم باشد. هرکس هم نیتش را خدایی کند، سودش مضاعف می‌شود.» بعد هم تعریف می­‌کنند که رئیس یکی از مهمترین دانشگاه‌های تونس، چند روز پیش چند دقیقه‌ای بعد از نماز پیش ایشان رفته و از حیرتش از رشد علمی ایران گفته است. رهبر اینها را می‌گویند و می‌رسند به این مطلب که جوان جمهوری اسلامی اینقدر مؤثر است که هزینه می‌کنند تا ترورش کنند؛ هم هزینه‌ی مالی، هم اعتباری، هم وقت، هم نیرو؛ چون این جوان برای سایرکشورها هم الگو می‌شود.</p>
<p>آرمیتا که حالا یک نقاشی دیگر هم کشیده، آن را به رهبر نشان می‌دهد: «این خودمم.» توی این نقاشی، آرمیتا دو جفت بال دارد که بعداً به من می‌گوید قرار است با آنها تا «اون ور دنیا» پرواز کند. آقا هم حرفشان را قطع می­کنند و باز دختر را نوازش می­کنند؛ البته از همان موضوع حساس برای دختربچه‌ها می‌گویند: «چه موهای بلندی!» مادر که ظاهراً فکر می‌کند شاید بلندبودن موها چیز خوبی نبوده، فوری توضیح می‌دهد: «باباش خیلی این موها رو دوست داشت. برای همین آرمیتا نمی‌ذاره کوتاهش کنیم.» اما رهبر با یک حدیث منظورشان را تکمیل می‌کنند: «روایتی از امام صادق(ع) داریم که فرموده موهای «ام سلمه» همسر پیامبر(ص) آنقدر بلند بوده که آن را به «هجل» (پابند)ش می‌بسته و وقتی می‌ایستاده، از زیبایی مثل «پری» می‌شده است.» خیلی برایم جالب است که آرمیتا هم وقتی خودش را با موهای بلند نقاشی کرد، ترجیح داد نقاشی‌اش، تبدیل به تصویر یک پری بشود.</p>
<p>رهبر حال و احوالی هم با مادر شهید می‌کنند. مادر از فرزندانش می‌گوید که به جز داریوش که شهید شده، دو تا از پسرها قاضی هستند و یکی معلم. هر چهار دخترش هم تحصیل‌کرده هستند که دو نفر از آنها هم معلم هستند. تحصیل‌کرده بودن هر ۸فرزند، دوباره صحبت‌ها را برمی‌گرداند به ماجرای شهید و این که در جواب آشنایانی که پیشرفت‌های کشور را کوچک می‌دانستند، جواب می‌داده: «ما پیشرفت‌هایی کرده‌ایم که فعلا لازم نیست کسی بداند.» و این خاطره، انگار داغ رهبر را تازه می‌کند تا ایشان هم خاطره‌ای تعریف کنند: «البته بعضی‌ها غرض ندارند. اما باور نمی‌کنند. اون اوایل که هنوز نطنز کامل نبود و تازه یکی از این آبشارهای ۶۴ تایی را راه انداخته بودند، یکی از دانشمندان فیزیک کشور که هم پیرمرد خوبی است و هم از نظر علمی برجسته است، نامه‌ای به من نوشت که شما واقعاً باور کرده‌اید؟ من هم نوشتم که ایشان را در جریان ماجرا قرار بدهند.»</p>
<p>آقا البته تاکید می‌کنند که «پیشرفت کار جوانهاست. موتور حرکت، جوان‌ها هستند. پیرها، تجربه‌شان مفید است.» و بعد اشاره می‌کنند که زمانی موانع ذهنی درونی و موانع بیرونی و البته خیانت‌ها اجازه پیشرفت به ما نمی‌داد. همسر شهید هم که واقعا خوب صحبت می‌کند، ادامه می‌دهد: «شهادت دکتر علی‌محمدی، آغاز مسوولیت‌پذیری و تعهد دانشمندان بود.» اما حرفش نصفه می‌ماند. چون آرمیتا حالا نقاشی مادربزرگ را هم کشیده و می‌خواهد آن را به میهمان نشان دهد.</p>
<p>بالاخره وقتی آرمیتا می‌دود به اتاق دیگر، بحث ادامه پیدا می‌کند. کسی هم به صدای باز و بسته‌شدن کشوها در اتاق دیگر توجه نمی‌کند، به جز من که کنجکاو می‌شوم و می‌روم تا ببینم چرا آرمیتا به اتاق دیگر رفته. هرچند من هم سردر نمی‌آوردم او به دنبال چه چیزی می‌گردد.</p>
<p>همسر شهید، از داریوش می‌گوید که پیشنهادهای زیادی از دانشگاه‌های خارجی داشت، اما حتی جواب آنها را هم نمی‌داد. می‌گوید داریوش مسیرش را آگاهانه انتخاب کرده بوده و نشانش هم این که بعد از ترور ۲ دانشمند، حاضر نشد از کارش دست بکشد. بعد هم می‌گوید که خوشحال است همسرش شهید شده چون: «می‌شد همسرم تو همین سن، خیلی عادی بمیره. اما اونوقت من دیگه چه توجیهی برای دخترم داشتم؟» هرچند حرف‌های همسر شهید، خیلی شبیه حرف‌هایی‌است که همسران شهید در ایام جنگ می‌زدند، اما وقتی دقت می‌کنم به تغییر شرایط جامعه، به روحیه‌ی بلندش غبطه می‌خورم.</p>
<p>دختر با بسته‌ای «بادام‌زمینی» برمی‌گردد و جلوی رهبر شروع می‌کند به خوردن آن. آقا حرف‌های همسر شهید را ادامه می‌دهند: «واقعا یک زمانی شاید اگر کسی می‌خواست شهید نشود، می‌رفت سراغ دانشگاه. ولی حالا برعکس شده. بعد از شهادت شهید احمدی‌روشن، چندصد نفر از دانشجویان تقاضای تغییر رشته به فیزیک هسته‌ای داده‌اند. این یعنی انتخاب آگاهانه.» رهبر که اینها را می‌گویند، طبق معمول دست چپشان را هم تکان می‌دهند و همین فرصتی می‌شود برای آرمیتا که معلوم بود چند لحظه‌ای است برای انجام کاری، دل‌دل می‌کند. آرمیتا جلو می‌رود و چند دانه بادام زمینی توی دست میهمان می‌گذارد. محبت کودک که تعارف کردن هم بلد نیست، همه را به وجد می‌آورد. عمو توضیح می‌دهد که آرمیتا خوراکی‌هایش را به کسی نمی‌دهد و مادر ادامه می‌دهد که آرمیتا اصلا دست‌ودل‌باز نیست و هیچکدامشان این رفتارهای دختر را باور نمی‌کنند. رهبر هم از آرمیتا اجازه می‌گیرند که بادام‌ها را بخورند. آرمیتا که خیلی خوشحال شده، شروع می‌کند به چرخیدن جلوی رهبر. توی همین چرخیدن، بادام‌هایش روی زمین می‌ریزد. اما او ابتکار دیگری به خرج می‌دهد. یک دستمال کاغذی برمی‌دارد و بادام‌زمینی‌هایش را توی آن می‌ریزد و دستمال‌کاغذی را به میهمان می‌دهد. رهبر می‌گویند: «اینا برای من زیاده.» و آرمیتا ساده جواب می‌دهد: «خب یه کمش رو بخور.»</p>
<p>آقا از آرمیتا اسم مهد کودکش را می‌پرسد و اسم «خانمشان» را. آرمیتا هم اسم مهد فعلی و قبلی‌اش را می‌گوید و اسم خانمشان که زینب است. مادر توضیح می‌دهد که آرمیتا عکس چهار شهید دانشمند را با خودش به مهد می‌برد. بعد هم ادامه می‌دهد که هرچند می‌داند علم به سرعت پیشرفت می‌کند، اما جزوه‌های همسرش را نگه داشته تا بعدها به آرمیتا بدهد.</p>
<p>دیگر کم‌کم وقت خداحافظی می‌رسد. رهبر قرآن‌هایی را به یادگار به همسر و مادر شهید هدیه می‌دهند. آرمیتا هم از دور سرک می‌کشد که ببیند رهبر چه چیزی در آنها می‌نویسند. بعد هم که مادرش قرآن را می‌گیرد، آن را توی دست مادر می‌بوسد. رهبر از آرمیتا اجازه می‌گیرند که یکی از نقاشی‌هایش را بردارند. آرمیتا اجازه می‌دهد: «باشه. همین رو ببر.» و آقا نقاشی آرمیتا از خودش را برمی‌دارند. در این نقاشی هم، لباس دختر صورتی است. از همان صورتی‌ها که ما بزرگترها می‌گوییم «بنفش». موقع خداحافظی، رهبر از آرمیتا می‌خواهند که «یک بوس خوشمزه» بدهد. آرمیتا هم همین کار را می‌کند و بعد هم خودش با بوسیدن صورت آقا، محبتش را تمام می‌کند.</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/charghad/news/~4/fOy4vLkTjCs" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://news.charghad.ir/stories/3474/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

