<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearch/1.1/" xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:gd="http://schemas.google.com/g/2005" xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0"><channel><atom:id>tag:blogger.com,1999:blog-11790149</atom:id><lastBuildDate>Fri, 03 Feb 2012 07:40:42 +0000</lastBuildDate><category>مینیمال</category><category>درد</category><category>دنیای کثیف سیاست</category><category>لینوکس</category><category>موسیقی</category><category>کانادا</category><category>ورزش</category><category>عید</category><category>پارسی</category><category>سیاست دینی</category><category>فیزیک</category><category>سبک عامّه‌پسند</category><category>اینترنت</category><category>روزنوشته‌ها</category><category>ایران</category><category>عکس</category><category>طبیعت</category><category>مبتذليّات</category><category>سانسور</category><category>کتاب</category><category>لینک</category><category>ساماندهي</category><category>خبر</category><category>ترجمه</category><category>ذهن</category><category>بدیهیات مبهم</category><category>هنر</category><category>کامپیوتر</category><category>فکر</category><category>نظم</category><category>شاهکار</category><category>پایان‌نامه</category><title>مسیر یک ذره</title><description>تلاش برای درست پیمودن راه درست</description><link>http://crypticuniverse.blogspot.com/</link><managingEditor>noreply@blogger.com (Mostafa)</managingEditor><generator>Blogger</generator><openSearch:totalResults>1065</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/rss+xml" href="http://feeds.feedburner.com/crypticuniverse" /><feedburner:info uri="crypticuniverse" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-11790149.post-6221350933862361804</guid><pubDate>Fri, 03 Feb 2012 05:16:00 +0000</pubDate><atom:updated>2012-02-03T00:16:47.811-05:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">سانسور</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">سیاست دینی</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">درد</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">اینترنت</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">ایران</category><title>سعید ملک‌پور</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
بعد از یک روز پرکار و دردسر که البته با شادی تمام شد، برگشته‌ام خانه و به رسم دانشجوهای قرن بیست و یکم دارم آداب فیس‌بوکی را به جای می‌آورم. دو مطلب می‌بینم که دربارهٔ سعید ملک‌پور به اشتراک گذاشته‌اند. هر دو را سرسری می‌خوانم تا اصل حرف‌شان را بفهمم. همین جور که نی آب‌میوه در دهانم است و با یک دست لیوانش را نگه داشته‌ام، زبانه‌های آن دو صفحه را می‌بندم. بعد با خودم فکر می‌کنم یک نفر آدم احتمالاً بی‌گناه هر شب را با ترس این که آفتاب فردا را نبیند به صبح می‌رساند، خانواده‌اش به او و پرونده‌اش دسترسی ندارند، و حساسیتی که من به این موضوع نشان می‌دهم تناسبی با یک آدمیزاد شریف ندارد. لیوان آب‌میوه را می‌گذارم کنار و می‌کوشم فکرم را متمرکز کنم و قدری شرف جمع‌آوری نمایم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
مسأله برای من گناه‌کار بودن یا نبودن سعید ملک‌پور نیست. حتی پیش از آن است. ممکن بود هر کدام از ما جای او باشیم. به کدام جرم؟ مسأله دقیقاً همین است. وقتی حکومت تصمیم می‌گیرد کسی را بکشد یا حبس کند، باید بتوان دربارهٔ دلیل این مجازات از حکومت چراجویی کرد؟ چرا؟ چون من می‌خواهم اگر حکومت من را گرفت یا کُشت، بقیه بتوانند چراجویی کنند. در غیر این صورت چه امنیتی برای مردم از دست حکومت باقی می‌ماند؟ مسأله برای من این است: می‌خواهید یک شهروند را بکشید، باید به همه توضیح بدهید چرا. باید کارتان را توجیه کنید. فراتر از این که حکومت چه قدر خوب یا بد است، این میزان از شفافیت را باید داشته‌باشد، نه در برابر شهروندانش، که در برابر همه مردم جهان.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
اما مردم ما به این ترفند عادت کرده‌اند. وقتی نظام روی عبوس می‌کند و تندی به خرج می‌دهد، خیلی‌ها توجیه‌گر می‌شوند: لابد یک کاری کرده که می‌خواهند اعدامش کنند. تو سرت به کار خودت باشه. دنبال دردسری مگه؟ حکومت در این‌جا با این ترفند در نقش بزرگتری ظاهر می‌شود که دربارهٔ جان و مال شهروندان صلاحیتی بیش از خودشان دارد، کم و بیش همان مفهوم ولایت مطلقه. پلیدی این کردار در این است که برای گستراندن و پایستن نظام، مردم را از هم می‌ترسانند و بیگانه می‌کنند&amp;nbsp; و نظام را یگانه قیم و محرم باصلاحیتی وانمود می‌کنند که حقش بر شهروندان مانند حق شوهر بر زن یا پدر بر دختر در فقه اسلامی است و دلسوزی‌اش نیز به همان شکل فرض گرفته می‌شود. قدرت مردم عادی که در ایستادن و پرسیدن و پای فشردن بر حق خود و یکدیگر است، به این شکل از خودشان پوشیده داشته می‌شود و پایه‌های حکومت ترس محکم‌تر می‌شود.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
دربارهٔ جزئیات اتهام سعید ملک‌پور اطلاعات دقیقی منتشر نشده، به جز دست داشتن در راه‌اندازی و اداره کردن سایت‌های هرزه‌نگاری فارسی. طبق معمول هم پای دژمن خارجی در میان است. واقعیت این است که وضعیت هرزه‌نگاری فارسی بسیار پیچیده و آلوده است. هیچ ایرانی عاقلی (جدا از نوع اعتقادش) حاضر نیست در چنین چارچوبی ظاهر شود، به دلیل خطر بسیار بالای آن. بیشتر محتوایی که از این نوع روی وب منتشر می‌شده عکس‌ها و ویدئوهایی بوده که بدون رضایت و اطلاع کسانی که در آن‌ها ظاهر شده‌اند، منتشر گشته و معمولاً هم آن‌ها را به دردسرهای جدی انداخته. تقصیر هم البته بیشتر از حکومت است که با فشار آوردن بر مردم و جوانان در هر زمینه‌ای که به جنسیت مربوط است، التهاب و اضطراب جنسی را بالا نگه داشته. تلاش برای اعدام کردن ملک‌پور هم پنهان کردن آن مشکل است، حتی اگر ملک‌پور واقعاً دست‌اندرکار آن سایت‌ها بوده‌باشد، که بعید به نظر می‌رسد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
در حد همین زمزمهٔ وبلاگی می‌گویم: سعید ملک‌پور را اعدام نکنید. این قدر او و خانواده‌اش را آزار ندهید. او مجرم‌تر از خودتان نیست.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
اگر همه زمزمه کنیم، ستم‌گران چاره‌ای از شنیدن نخواهندداشت.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11790149-6221350933862361804?l=crypticuniverse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/crypticuniverse/~4/33MSDjFEP90" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/crypticuniverse/~3/33MSDjFEP90/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Mostafa)</author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://crypticuniverse.blogspot.com/2012/02/blog-post.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-11790149.post-88492153042144224</guid><pubDate>Tue, 31 Jan 2012 05:31:00 +0000</pubDate><atom:updated>2012-01-31T00:31:30.168-05:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">سیاست دینی</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">ایران</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">موسیقی</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">ذهن</category><title>رموز بی‌خودی</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
این را اتفاقی کشف کردم و از آن به بعد چند باری امتحانش کرده‌ام و همیشه خوب بوده.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
روی تختم دو سه تا بالش حجیم و سفت دارم که همانا ابزار مطالعه هستند. حالت ایده‌آل مطالعه برای من همان است که این‌ها را روی هم بچینم و پشتم را به آن‌ها بدهم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
یک شب که خسته بودم، هدفون وایرلس را توی گوشم (در واقع، روی کله‌ام) گذاشتم و یک سمفونی مالر را به همین حالت گوش کردم. طبعاً در میانه‌اش به خواب رفتم، اما آخرش بیدار شدم و حال خیلی خوبی داشتم. دفعه‌های بعد با موسیقی شجریان امتحانش کردم و از جمله امشب با «رندان مست».&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
همیشه حالت بهینهٔ موسیقی شنیدن برای من معما بوده. در موسیقی شنیدن سخت می‌گیرم و تلاش می‌کنم گوشم را با شنیدن چیزهای به‌دردنخور خراب نکنم. اما شنیدن موسیقی خوب هم راحت نیست، مگر این که تبدیلش کنید به موسیقی متن که به قول «علما» &lt;a href="http://crypticuniverse.blogspot.com/2011/01/blog-post_23.html" target="_blank"&gt;نقض غرض است&lt;/a&gt;.&lt;br /&gt;
می‌دانم، قیمت کالا در ایران روز‌به‌روز بالا می‌رود و پول‌مان بی‌ارزش می‌شود. سرطان سیاست‌مان (همان عین دیانت‌مان) است که به اقتصاد متاستاز کرده. می‌دانم، بهترین مردم‌مان در زندان‌ها هستند، هوا و زمین و زمان تهران کثیف است، دشمن‌سازی خارجی جمهوری اسلامی دارد به ثمر می‌رسد، مردم دل‌مرده‌اند و هزار درد دیگر. از بی‌خبری و خامی نیست که می‌گویم بالش پشتم می‌گذارم و هدفون وایرلس روی کله‌ام. این برای خودش راه‌حل یک مسأله است، گیرم که دردی از دردهای بزرگ‌مان کم نکند، اما شاید به درد دیگری بخورد.&lt;br /&gt;
محکومیم به زندگی کردن، و از این محکومیت نمی‌گریزم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11790149-88492153042144224?l=crypticuniverse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/crypticuniverse/~4/H2b1Jh2XNLs" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/crypticuniverse/~3/H2b1Jh2XNLs/blog-post_31.html</link><author>noreply@blogger.com (Mostafa)</author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://crypticuniverse.blogspot.com/2012/01/blog-post_31.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-11790149.post-2279388366939530515</guid><pubDate>Mon, 30 Jan 2012 10:12:00 +0000</pubDate><atom:updated>2012-01-30T05:12:43.676-05:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">سانسور</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">درد</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">اینترنت</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">ایران</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">ذهن</category><title>گلو را گرفته‌اند و فشار می‌دهند (*)</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;
&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/-9-C0zmQ_sNw/TyZrSq0fnmI/AAAAAAAABbI/6kSiixjkch8/s1600/rasooli.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" src="http://1.bp.blogspot.com/-9-C0zmQ_sNw/TyZrSq0fnmI/AAAAAAAABbI/6kSiixjkch8/s320/rasooli.jpg" width="202" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
چند سال است که خوانندهٔ مرضیه رسولی هستم و هرگز به یاد ندارم مطلب مستقیم سیاسی یا حتی اشاره سیاسی نامحتاطانه در نوشته‌اش دیده‌باشم. برای شرق و بعد برای اعتماد می‌نوشت و البته در وبلاگش که حالا وجود ندارد، و لابد در نشریه‌هایی دیگر نیز که من نمی‌خواندم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
می‌دانی، در قرن بیست و یکم نابود و غیرقابل دسترس کردن یک وبلاگ، آن هم وبلاگ چنین نویسنده‌ای، نمود کتاب‌سوزی است. امروز دیگر نمی‌شود کتابی را با سوزاندن از بین برد، چون نسخه‌برداری الکترونیکی یک جور جاودانگی ایجاد کرده. اما کتاب‌سوزی از بین نرفته، که شکلش عوض شده. حالا نویسنده را می‌گیرند و شخصی‌ترین نوشته‌هایش را در همگانی‌ترین عرصه از بین می‌برند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
چرا باید مرضیه رسولی و البته پرستو دوکوهکی و چندین تن دیگر را بگیرند؟ روشن است که نظام از این‌ها بیزار است، اما این آدم‌ها با خودسانسوری و سر به زیر انداختن، شرایط را تحمل کردند که بهانه به دست جناب نظام ندهند، پس دیگر چه مرگش است این نظام مقدس؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
این‌ها بدترین دشمنان نظامند؛ کسانی که شعار نمی‌دهند، از این و آن طرف‌داری نمی‌کنند، اما به جای آن، بودن و زیستن و اندیشیدنی را می‌نویسند که اصول نظام در آن نقش ندارند. این‌ها باطل بودن نظام را روشن‌تر از هر کس دیگری نشان می‌دهند، با بودن خود و ندیدن آن. این‌ها آدم‌هایی هستند که بلدند حرف‌شان را بزنند که ما به آن تشنه‌ایم و نظام و سرشت باطلش با غایب بودنش در متن آن سخن‌ها خوار می‌شود. نظام از این‌ها چرا خشمگین نباشد؟ اما نمی‌داند چه کارشان هم بکند. می‌داند که بهانه به دستش نخواهندداد، اما آن که پیشه‌اش وقاحت است چه نیازی به دلیل و بهانه دارد؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
نظام از مرضیه و هر کسی مثل مرضیه می‌ترسد، چون می‌داند دوستش ندارند و می‌داند دوست‌ داشته‌می‌شوند، و رشک می‌ورزد و نیز می‌داند اگر بنا بر مقابله داشته‌باشند، با همین واژه‌هایی که دعوی سِحر و اعجازشان نیست زخم‌های دردناک بر پیکر ناپاکش می‌زنند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
این‌ها مثل اورانیوم غنی‌شده‌ای هستند که جهان نمی‌خواهد در دست رهبران ایران باشد، بی آن که بتواند ثابت کند نیت ساختن جنگ‌افزار هسته‌ای دارند. نظام هم از این سو نمی‌تواند نیت مرضیه را روشن کند، اما از چابکی و نفوذ نوشته‌هایش می‌ترسد، و همان طور که جهان می‌داند نظام ما هیچ کس را دوست ندارد، نظام هم می‌داند مرضیه دوستش ندارد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
مرضیه و پرستو حالا در اوین هستند. جای خوش‌خیالی نیست، صحبت از بند سپاه و بازجوهای هتاک و شکنجه است ... &lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;a href="http://www.etemaad.ir/Released/88-12-10/253.htm#176249" target="_blank"&gt;*&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11790149-2279388366939530515?l=crypticuniverse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/crypticuniverse/~4/ItyywwP55WA" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/crypticuniverse/~3/ItyywwP55WA/blog-post_30.html</link><author>noreply@blogger.com (Mostafa)</author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://1.bp.blogspot.com/-9-C0zmQ_sNw/TyZrSq0fnmI/AAAAAAAABbI/6kSiixjkch8/s72-c/rasooli.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>1</thr:total><feedburner:origLink>http://crypticuniverse.blogspot.com/2012/01/blog-post_30.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-11790149.post-4344417106213040973</guid><pubDate>Sun, 29 Jan 2012 09:32:00 +0000</pubDate><atom:updated>2012-01-29T04:32:39.403-05:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">بدیهیات مبهم</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">ذهن</category><title>همانا ...</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
“Our worst fears lie in anticipation”&lt;br /&gt;
~ &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0804503/" target="_blank"&gt;Mad Men &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11790149-4344417106213040973?l=crypticuniverse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/crypticuniverse/~4/qb60bn-lbnQ" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/crypticuniverse/~3/qb60bn-lbnQ/blog-post_29.html</link><author>noreply@blogger.com (Mostafa)</author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://crypticuniverse.blogspot.com/2012/01/blog-post_29.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-11790149.post-8880619672501494895</guid><pubDate>Sat, 21 Jan 2012 07:11:00 +0000</pubDate><atom:updated>2012-01-21T02:11:19.322-05:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">سانسور</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">سیاست دینی</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">درد</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">بدیهیات مبهم</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">ایران</category><title>جدایی حاتمی‌کیا</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
کاش حاتمی‌کیا دربارهٔ فرهادی و جدایی نادر از سیمین چیزی نگفته‌بود. آدم‌هایی مثل حاتمی‌کیا را خیلی کم داریم و با این حسادت علنی سابقهٔ تاریکی برای خودش و ما ساخت.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
یادم هست چند سال پیش در یک مصاحبهٔ تلویزیونی می‌گفت خدا را شکر که جشنواره‌های خارجی کار من را نمی‌پسندند. برای من البته عجیب بود و هنوز هم هست که چرا فیلمی مثل ارتفاع پست نباید با اقبال جهانی روبه‌رو شود. اما مسأله نسبتاً صورت مشخصی داشت: فیلم‌سازهایی را داشتیم و داریم که ذائقهٔ جشنواره‌های اروپایی را می‌فهمند و برای جایزه گرفتن از آن‌ها فیلم می‌سازند. این‌ها نمی‌توانند در تکنیک یا محتوا با فیلم‌های برتر جهان رقابت کنند، پس سوژهٔ فیلم را باید تبدیل به نقطه‌ٔ برتری‌شان کنند و معمولاً هم به قول رسانه‌های نظام «سیاه‌نمایی» می‌کنند. نظر من این است که بیشتر این فیلم‌ها هم واقعاً چرند هستند، چیزهایی مثل بادکنک سفید، کیسهٔ برنج و رنگ خدا. گاهی بینندهٔ ایرانی این فیلم‌ها را پس از آن که جایزه‌های خارجی‌شان را گرفتند می‌بیند و حوصله‌اش سر می‌رود یا گیج می‌شود که به این فیلم چرند جایزهٔ چی را داده‌اند آخر.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
در سوی دیگر، فیلم‌هایی را داریم که درون ایران مورد استقبال تماشاگران با طرز فکرهای مختلف قرار می‌گیرند؛ در این‌جا منظورم فقط پرفروش شدن فیلم نیست، چون اخراجی‌ها (نماد و استاندارد تاریخی فیلم بنجل و دروغ و عوام‌پسند) هم ممکن است مردم را به سینما بکشاند، اما بی‌وزنی‌شان برای بینندگان آشکار است. فیلم‌هایی مانند مارمولک، من ترانه ...، به رنگ ارغوان، دربارهٔ الی و صورتی (بله، این فریدون جیرانی نادان فیلم خوب هم ساخته)، برای بینندهٔ درون ایران قابل فهم‌اند و غنای محتوائی خوبی هم دارند، اما برای بینندهٔ بیرون از ایران چندان جالب نیستند، چون وابستگی زیادی به محیط درون ایران دارند که با همه جای دنیا متفاوت است و در ضمن همچنان از نظر تکنیکی با سطح جهانی فاصله دارند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
جدایی نادر از سیمین یکی از کم‌شمار نمونه‌های فیلم‌هایی است که هم درون ایران فهمیده و دوست داشته شد و هم در سطح جهان. هیجانی که ما برای این فیلم و سازنده‌اش داریم تا حد زیادی به همین خاطر است: این داستان ما است. اگر قبول ندارید، &lt;a href="http://ns1.mardomak.net/story/67268" target="_blank"&gt;استعاره‌گشایی&lt;/a&gt; همایون خیری را بخوانید. شیوه و فضای بیان داستان هم، برای ما مأنوس است. تناقضی در داستان نیست، تقلبی یا تعصبی نمی‌شود دید، یا دست‌کم من نتوانستم ببینم. در فضای سانسور و سرکوب درون ایران، فرهادی داستان ما را به رمز درآورده، و ما این رمز را می‌فهمیم، حتی اگر ناخودآگاه، با آن درمی‌آمیزیم و لذت می‌بریم، هرچند با درد. سوی دیگر این لذت آن است که می‌دانیم ده‌نمکی و سلحشور و شمقدری و بقیهٔ نادان‌ها این رمز را اگر بفهمند هم نمی‌توانند هضم کنند. آن‌ها سهمی از این لذت ندارند، چون خیلی ساده، این داستان آن‌ها نیست. این به لذت ما هیجان و حس انتقام‌گیری می‌دهد، به ویژه از آن جهت که آن گروه دیگر، خود ایجاد کننده و ادامه‌دهنده وضعیت بیمار کنونی هستند که مسألهٔ موضوع فیلم را ایجاد کرده. در عین این که واپس‌گرایان نمی‌توانند این لذت را بچشند، حس کردن این لذت خودش شناسنامه‌‌ای است برای جامعهٔ ما در برابر گروه آن‌ها.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
جدایی، مانند سمفونی‌های شوستاکوویچ است که زیر خفقان رژیم کمونیستی، حرفش را به رمز و با انتزاع موسیقایی می‌گفت. ممکن است ما امروز موسیقی شوستاکوویچ را بشنویم و بدون فهمیدن آن استعاره از خود آن هم لذت ببریم، همچنان که جدایی را می‌شود بدون فهمیدن استعاره‌هایش هم دید و به وجد آمد، آن گونه که شاید بسیاری از غیرایرانیان می‌بینندش.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
حالا این که داستان ما را یکی از خودمان به این خوبی گفته که هم ما می‌فهمیم و می‌نوشیم و هم جهان بیرون از ایران می‌تواند با آن ارتباط برقرار کند، برای ما چیزی فراتر از شادی معمولی دارد: آن واژه‌های مبتذل‌شده‌ای که نقل و نبات رسانه‌های نظام است: افتخار و سربلندی. &lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
این گونه موفقیت، و مهم‌تر از آن، محبوبیت و سربلندی، که هم‌زمان درون و بیرون از ایران برای فرهادی و تیمش به دست آمده، البته رشک‌برانگیز است و همان طور که کیومرث پوراحمد هم گفته، غرغر کردن حاتمی‌کیا از روی حسادت است.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;blockquote class="tr_bq"&gt;
&lt;div dir="rtl"&gt;
&lt;span id="bodyHolder_newstextDetail_nwstxtBodyPane"&gt;&lt;a href="http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13901030000668" target="_blank"&gt;پوراحمد در پاسخ به این سئوال&amp;nbsp;که « یعنی موضع حاتمی کیا را ناشی از حسادت می‌دانید؟»&amp;nbsp;می‌گوید: «چیزی توی این مایه‌ها! وگرنه اصغر فرهادی، کی در صف&amp;nbsp;«سفارت خرس نشان» ایستاده است؟ فرهادی کدام فیلمش را برای فستیوال‌های جهانی ساخته است. فرهادی فیلم‌هایش را برای ایران ساخته است.&amp;nbsp;«جدایی نادر از سیمین» در جشنواره فجر هم بیشترین جایزه را گرفت. اکرانش در ایران هم بسیار موفق بود و با استقبال مردم مواجه شد.&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;blockquote class="tr_bq"&gt;
&lt;div dir="rtl"&gt;
&lt;span id="bodyHolder_newstextDetail_nwstxtBodyPane"&gt;&lt;a href="http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13901030000668" target="_blank"&gt;اصغر فرهادی آدمی نبوده که فیلم ساخته باشد تا به فلان جشنواره برود. او فیلمی درباره دغدغه‌های شخصی خودش ساخته است. من این حرف را درباره آن یکی آقا می‌گویم که فکر می‌کند اگر دو برنده جایزه اسکار را وارد فیلمش کند، فیلمش اسکاری می‌شود. چقدر این رویکرد کوته‌بینانه است. شما باید دغدغه و زخم و خلاقیت داشته باشی تا فیلمت جهانی و اسکاری شود.»&lt;/a&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
متأسفانه خود حاتمی‌کیا از خودش دفاع بدتری هم کرده و به مبتذل‌ترین شیوه (رسالت تاریخی و صراحت و ...) خواسته نامه‌اش به میرکریمی را توجیه کند. میرکریمی هم انگار که متن آن نامه را یادمان رفته‌باشد، رفتار طعنه‌آمیز حاتمی‌کیا را تعبیر به نقد کرده.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
بدترین قسمت داستان به نظر من، دنده‌عقب رفتن حاتمی‌کیا به سمت آوینی است. آوینی شخصیتی بود که با صدا، قلم و شخصیت اغواگرش سال‌ها به کار رمانتیک‌سازی جنگ مشغول بود و از این جهت شاید یکی از بزرگ‌ترین خدمت‌گزاران راه تحریف تاریخ جنگ بود تا نظام اسلامی بی‌دردسر بتواند آن را به نفع خود و برای خود مصادره کند و نسل پشت نسل را با آن بکوبد و تحقیر کند. نسل ما که در جنگ به دنیا آمد و در میان جنگ و با پیامدهای آن بزرگ شد، پیش از آن که مجال بیابد بفهمد برای جنگ‌افروزی و جنگ‌طلبی نظام باید از او طلب‌کار باشد، بدهکار ادعای «خون شهدا» شد که لابد برای ولایت مطلقه و حجاب اجباری و انتخابات فرمایشی به زمین ریخته شد، و «فرهنگ جبهه و شهادت» که مستقیماً در تضاد با شیوهٔ زندگی مورد پسند ما بود. آدم‌هایی مثل آوینی خوراک رسانه‌ای این سیستم را پیوسته و پرحجم می‌پختند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
برای من عجیب است که کارهای حاتمی‌کیا این قدر از آوینی جلوتر است (&lt;a href="http://www.aviny.com/aviny/Naghd_Film/KarkhehRain.aspx" target="_blank"&gt;نامهٔ آوینی به حاتمی‌کیا&lt;/a&gt; دربارهٔ فیلم از کرخه تا راین را بخوانید و ببینید چه قدر از خود آن فیلم عقب‌تر است) و در عین حال همچنان آوینی را چنان که انگار نماد و نمونهٔ اندیشه‌ای ناب، شعار خود می‌کند یا حتی به آن پناه می‌برد. شاید آوینی در زمان جنگ و از دید حاتمی‌کیای آن زمان توجیه‌پذیر بوده، اما چنگ انداختن به او برای خرده گرفتن به جدایی، به پس رفتن است و نیز تف انداختن به روی خورشید.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
کاش حاتمی‌کیا دیگر دربارهٔ فرهادی و فیلمش چیزی نگوید، و کاش برگردد سراغ فیلم ساختنش، به جای آن که برای خودش «رسالت بسیجی» ببیند و بخواهد آن را با کنایه‌هایی بسیار فروتر از ادبیات فیلم‌نامه‌هایش ادا کند. چه اشکالی دارد سال دیگر حاتمی‌کیا را ببینیم که جایزه‌های جهانی می‌گیرد؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11790149-8880619672501494895?l=crypticuniverse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/crypticuniverse/~4/QEljzb2TQhY" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/crypticuniverse/~3/QEljzb2TQhY/blog-post_21.html</link><author>noreply@blogger.com (Mostafa)</author><thr:total>1</thr:total><feedburner:origLink>http://crypticuniverse.blogspot.com/2012/01/blog-post_21.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-11790149.post-4289835255691555889</guid><pubDate>Tue, 17 Jan 2012 22:22:00 +0000</pubDate><atom:updated>2012-01-17T17:22:59.833-05:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">سیاست دینی</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">خبر</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">درد</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">ایران</category><title>درد و آلودگی</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
روی یکی از این تی‌شرت‌های «خودجوش» نوشته‌بود: من نیازی به سکس ندارم، دولتم هر روز ترتیبم را می‌دهد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
وضع من، دست‌کم امروز، این جوری است. آمده‌ام دانشگاه که مثلاً کار کنم، خبر بازداشت پرستو دوکوهکی را می خوانم. نویسندهٔ مورد علاقهٔ من نبوده هیچ وقت، اما از آن آدم‌هایی است که برایش احترام زیادی قائلم. هنوز در نخ این خبرم که مشت محکم فرود می‌آید: مرضیه رسولی را هم گرفتند، وسائلش را هم ضبط کردند و الآن در اوین است. دارم با خودم فکر می‌کنم آدم به‌دردبخوری در ایران باقی مانده که در سایهٔ نظام اسلامی پایش به اوین نرسیده باشد؟ دارم به گذرنامه‌اش فکر می‌کنم که تازگی رفع توقیف شده‌بود، و آن یادداشتی که در وبلاگش نوشت که می خواهد برود سفر. دارم به این فکر می‌کنم که ... که خبر بعدی پیدا می‌شود: فرج‌الله سلحشور (این مگس کثیف) گاله را گشوده و هر چیزی که شایستهٔ خودش و کارهای بی‌ارزش خودش است، دربارهٔ فرهادی و «جدایی نادر از سیمین» گفته. برای‌تان پیش آمده که بروید گورستان برای تشییع یا عزای کسی که به تازگی از دست داده‌اید؟ و همین که بر سر خاکش می‌خواهید بروید در هوای ماتم خودتان، یکی از این «مداح»های دوره‌گرد می‌رسد و بی‌اجازه شروع می کند به زوزه کشیدن. و مجبورید کمی تحملش کنید و بعد یک چیزی در جیبش بگذارید که دست از سرتان بردارد، در حالی که در واقع می خواهید در یکی از همان گورهای خالی چالش کنید. وزوز کردن سلحشور در این شرایط هم مثل زوزهٔ همان مداح دوره‌گرد است. بیل هست خدمت شما؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
***&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
اگر یک نفر به اسم شما یا مثلاً با خودروی شما برود و جایی کار زشتی بکند، مثلاً جنایتی مرتکب شود، در حالی که شما نه خبر داشته‌اید و نه رضایت، آیا اعتراض نمی‌کنید؟ دامن‌تان را از گرد آن زشتی نمی‌تکانید؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
در این شرایطی که آقای نوری‌زاد تجویز می کند برای آقای خامنه‌ای نامه بنویسیم، خواستم خدمت خود خدا عرض کنم این جمهوری، اسمش اسلامی است و دارد این کارها را می کند. احیاناً به شما برنمی‌خورد؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11790149-4289835255691555889?l=crypticuniverse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/crypticuniverse/~4/hV0-i39Z81I" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/crypticuniverse/~3/hV0-i39Z81I/blog-post_808.html</link><author>noreply@blogger.com (Mostafa)</author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://crypticuniverse.blogspot.com/2012/01/blog-post_808.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-11790149.post-6927609706341490897</guid><pubDate>Tue, 17 Jan 2012 05:09:00 +0000</pubDate><atom:updated>2012-01-17T00:09:08.390-05:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">اینترنت</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">بدیهیات مبهم</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">پارسی</category><title>پیشنهاد</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
جنبش صرفه‌جویی در علامت تعجب در نوشته‌ها، به ویژه در فیس‌بوک&lt;span style="color: red;"&gt;!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11790149-6927609706341490897?l=crypticuniverse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/crypticuniverse/~4/giUnQt1JVAY" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/crypticuniverse/~3/giUnQt1JVAY/blog-post_17.html</link><author>noreply@blogger.com (Mostafa)</author><thr:total>1</thr:total><feedburner:origLink>http://crypticuniverse.blogspot.com/2012/01/blog-post_17.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-11790149.post-2015063900985890264</guid><pubDate>Sat, 14 Jan 2012 19:41:00 +0000</pubDate><atom:updated>2012-01-14T14:41:40.351-05:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">بدیهیات مبهم</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">ذهن</category><title>نظریه، آزمون، تحلیل</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
همان گونه که تجربه (آزمایش) راه تجربی شناخت جهان از راه برهم‌کنش با آن است، برهم‌کنش با دیگر آدمیان هم راه شناخت خود است. و همان طور که آزمایش‌ها در دانش یا برای آزمودن یک نظریه و یا سنجیدن یک کمیت یا کیفیت هستند، برهم‌کنش با دیگران نیز شیوه‌ای است برای آزمودن اندیشه‌های خود، یا سنجیدن ویژگی‌های شخصی خویش.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
دانش‌پیشگان بسیاری را می‌بینی که در کار تجربی غرق می‌شوند و نه نظریه‌پردازی می‌کنند و نه نظریه‌های موجود را مطالعه می‌کنند. این مانند همان تخدیری است که بسیاری از مردم را در آن می‌بینی: غرق شدن در رابطه‌های رنگارنگ و فرار کردن از خلوتی که برای اندیشیدن لازم است، چرا که نمی‌توانند تنهایی ناگزیر خلوت را تاب آورند.&lt;br /&gt;نظریه‌پردازان بلندپروازی را هم می‌بینی که از ضرورت آزمودن تجربی اندیشه‌های خود می‌گریزند و لایه‌لایه اندیشه‌ها و نظریه‌های بیمار روی هم می‌چینند، چرا که جسارت یا توان آزمون تجربی را ندارند. این‌ها هم برای من شبیه مردمی هستند که از برهم‌کنش اجتماعی و رابطه‌ها و هزینه‌های گوناگونی که در بر دارد، می‌هراسند و (اگرچه با ظاهری متین) در تاریکی تنهایی پنهان می‌شوند. تنهایی تنها در بازه‌های معقول می‌توانند خلوت اندیشیدن انگاشته شود و بیش‌تر از آن، زایش‌گاه اندوه‌های بی‌ثمر و اندیشه‌های بیمار است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
اما چه در دانش و چه در زندگی، فراوان‌ترین دسته آن‌هایی هستند که در مرحله سوم کوتاهی می کنند: کسانی که تجربه (رابطه‌ها) را در سطح معقولی پی می‌گیرند، و چه بسا در نظریه‌پردازی (اندیشه) نیز گام‌هایی بردارند، اما به گزارش کردن یا اندوختن مشاهده‌ها و تجربه‌ها بسنده می کنند. مقاله‌های فراوانی را می‌بینی از تجربی‌کاران مختلفی که تحلیل خوبی از مشاهده‌های‌شان به دست نمی‌دهند و همین که بتوانند داده‌های تمیز ارائه دهند، خرسندشان می‌کند. به همین گونه هم مردمی را می‌بینی که تجربه‌شان با دیگر آدم‌ها را به پستوهای تاریک ذهن می رانند تا بپوسد، و پویندگی لازم برای پرداختن تجربه‌ها و آموختن از آن‌ها را ندارند. به این ترتیب نظریه‌های آینده‌شان از تجربهٔ مشاهده‌های گذشته بهره نمی‌گیرد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
هر سه مرحله در هر دو زمینه لازم هستند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11790149-2015063900985890264?l=crypticuniverse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/crypticuniverse/~4/vW63XKvvpAE" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/crypticuniverse/~3/vW63XKvvpAE/blog-post_14.html</link><author>noreply@blogger.com (Mostafa)</author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://crypticuniverse.blogspot.com/2012/01/blog-post_14.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-11790149.post-595492046967897737</guid><pubDate>Fri, 13 Jan 2012 03:02:00 +0000</pubDate><atom:updated>2012-01-12T22:02:42.053-05:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">سانسور</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">کامپیوتر</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">اینترنت</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">لینوکس</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">ایران</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">ذهن</category><title>زیستن در میان اکوسیستم آزاد</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
می‌دانم که مدت زیادی است بسیار کم در این‌جا می‌نویسم و مدت بیشتری است که دربارهٔ مسائل فنی چیزی ننوشته‌ام، اما سابقه بد دلیل نمی‌شود که کم‌کاری را ادامه دهم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
تقریباً چهار سال است که من به طور کامل از ویندوز به سیستم‌های لینوکسی آمده‌ام و پشت‌سرم را هم هرگز با تأسف نگاه نکرده‌ام. البته همهٔ مردم نمی‌توانند این کار را بکنند. مثلاً کسانی که کارشان با ویرایش ویدئو درهم‌تنیده است، ابزارهای محدودی روی لینوکس خواهندیافت که بیشترشان در حد برنامه‌های پیشرفتهٔ این کار روی ویندوز نیستند. مشکل دیگر این افراد ناهماهنگی فرمت‌های صدا، تصویر و فایل است که به کدک‌ها مربوط می‌شود و بیشتر کدک‌ها هم آزاد نیستند (با تأسف!). نمونهٔ دیگرش آن‌هایی هستند که با نرم‌افزاری مانند اتوکد کار می‌کنند. وضعیت نرم‌افزارهای کد روی لینوکس زیاد جالب نیست (این را خودم نمی‌دانم و از استالمن نقل به مضمون می‌کنم.)، که البته می‌توان از اتوکد روی لینوکس استفاده کرد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
اما من مشکل بزرگی روی لینوکس نداشته‌ام، بلکه اصلاً نرم‌افزارهای متداول روی لینوکس را معقول‌تر و کاربرپسندتر از نمونه‌های ویندوزی یافته‌ام. مثلاً Gnumeric که یک برنامهٔ صفحه گسترده (spreadsheet) است، بسیار سبک‌تر و روان‌تر از اکسل مایکروسافت یا حتی LibreOffice Calc کار می‌کند و گراف‌های زیباتری هم می‌سازد. نمونهٔ دیگرش، gedit است که به نظر من بهترین ویرایشگر متن است و همچنین Nautilus که مرورگر فایلی بسیار خوبی است و قابلیت sftp و نیز اسکریپت‌های آن بخش جداناپذیری از زندگی روزانه من شده‌اند. می‌توانم این فهرست را ادامه دهم و البته می‌دانم که خیلی‌ها به هر دلیل با من موافق نیستند و می‌خواهند بر ضد کدام از مثال‌های من دلیل بیاورند. بحثم در این یادداشت روی این موضوع نیست.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
چیزی که این‌جا می‌خواهم بگویم در ایران و هر جای دیگری که کپی‌رایت رعایت نمی‌شود و در ضمن آزادی اطلاعات هم یک شوخی است، مفهوم زیادی ندارد. البته من هم طرف‌دار بی چون و چرای کپی‌رایت نیستم، اما اگر اساساً با کپی‌رایت مخالف هم باشید، نمی‌توانید به دل‌خواه از هر محصولی استفاده کنید و پول نپردازید. در کشورهایی که کپی‌رایت جدی است، (برای نمونه) استفاده کردن از یک نرم‌افزار انحصاری بدون اجازه ناشر آن می‌تواند شما را حسابی به دردسر بیاندازد. یک پیامد این مسأله، این است که در استفاده کردن از ابزارهای تازه و سپس ترکیب کردن خلاقانه ابزارهای مختلف با هم، محدود به مجوزهایی می‌شوید که می‌توانید و یا می‌خواهید بخرید. برای نمونه، &lt;a href="http://crypticuniverse.blogspot.com/2012/01/blog-post.html" target="_blank"&gt;استاد بزرگوار من&lt;/a&gt; برای رسم کردن گراف‌ها از Matlab استفاده می‌کند که شبیه راندن یک تریلی به فروشگاه برای خریدن خوار و بار روزانه است (overkill). یک دلیل استفاده کردنش از این نرم‌افزار این است که بخش فیزیک مجوز آن را از طریق سرویس کامپیوتری مرکزی دانشگاه دارد و استادم مجبور نیست برایش پول بدهد. اگر مجبور بود، احتمالاً می‌رفت سراغ گزینه‌های دیگر، و یا با توجه به سن بالایش و دشواری‌اش در یادگیری نرم‌افزار، از خیر آن می‌گذشت. نمونهٔ دیگر که برای گروه ما پیش آمد، نرم‌افزاری بود که دینامیک مولکولی را با سرعت بسیار بالا (به ادعای سازندگانش) روی تراشه‌های گرافیکی Nvidia اجرا می‌کرد و قیمت گزافی هم داشت. هر دو استادم مدتی خریدن مجوز این نرم‌افزار را سبک و سنگین کردند و خوشبختانه منصرف شدند. گروه ما از نرم‌افزاری استفاده می‌کند که همان کار را می‌کند، اما رایگان و آزاد است و با مجوز GPL ارائه می‌گردد. سرعت اجرا شدن آن روی تراشه‌های گرافیکی در حد ادعای آن گروه دیگر نیست، اما دست‌کم قابل اطمینان است و ما هم الآن واقعاً کمبود توان پردازشی نداریم. این که برای تولید کردن نتیجه‌های علمی از نرم‌افزارهای بسته و انحصاری استفاده کنیم، به نظر من از اساس توجیه‌ناپذیر است، هرچند بسیاری از مردم این کار را می‌کنند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
وقتی در اکوسیستمی از نرم‌افزارها کار و زندگی کنید که بنیان‌اش بر آزادی نرم‌افزار و اطلاعات باشد، معمولاً دست‌تان برای استفاده کردن از ابزارهای تازه باز است و مجبور نیستید بودجهٔ مالی‌تان را برای استفاده از ابزارهای تازه بسنجید. امشب به ذهنم رسید امکان اجرا کردن بازی Fifa (محصول EA) روی اوبونتو را جستجو کنم و به بستهٔ نرم‌افزاری &lt;a href="http://www.playonlinux.com/en/" target="_blank"&gt;PlayOnLinux&lt;/a&gt; رسیدم (که ظاهراً بسیار مشهور است، اما من هم مانند شما همهٔ چیزهای مشهور را نمی‌شناسم.). البته برای اجرا کردن هر یک از نرم‌افزارهای تجاری غیررایگان از طریق PlayOnLinux، باید مجوز آن را بخرید و یا داشته‌باشید، اما خود این نرم‌افزار رایگان و آزاد است (زیر مجوز GPL) و مسألهٔ اصلی این است که گزینه‌های بسیاری را برای‌تان به رایگان فراهم می‌کند. مثلاً فرض کنید مجوز نسخه‌ای از اتوکد را برای ویندوز دارید&lt;em&gt;، اما نمی‌خواهید یا نمی‌توانید هزینهٔ استفاده از ویندوز را بپردازید. می‌توانید آن را به رایگان بر روی &lt;/em&gt;PlayOnLinux اجرا کنید. در مورد خودم، حاضر نیستم برای بازی کردن برگردم به سوی ویندوز. هرگز! اما ممکن است بخواهم نسخه‌ٔ ارزان بعضی از بازی‌ها را بخرم و بازی کنم و این راه‌حل خوبی برای من است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
این البته دیدگاه کاربر است: زیستن در میان و همسایگی نرم‌افزارهای آزاد، بازمتن و (در بیشتر موارد) رایگان، امکان تجربه‌های بیشتر و خلاقانه‌تری را فراهم می‌کند. نمونه‌های دیگرش که این روزها بحث‌شان گرم است، نرم‌افزارهای مجازی‌سازی و هایپروایزرها هستند. در مورد نرم‌افزارهای علمی و پژوهشی هم تا حد زیادی همین گونه است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
از دیدگاه سازندگان نرم‌افزار؟ طبعاً برای آن‌ها ساده‌تر و دل‌پذیرتر است که کاربران برای کوچک‌ترین ابزارها و مجوزها هم تک‌تک پول بپردازند. اما جیب کاربران نامتناهی نیست و اگر به فرض هم شما آن قدر زرنگ باشید که کاربران نرم‌افزار یا سرویس‌تان را مجبور کنید برای هر چیزی پول بدهند (مانند مشتریان مفلوک آی‌تونز که برای هر ترانه‌ای جداگانه خراج می‌دهند و حتی اجازه ندارند فایل آن را برای خودشان روی نرم‌افزاری غیراپلی پخش کنند)، طبیعت اقتصاد و بازار رقابت، قدرت مانور شما را محدود خواهدکرد. در مورد آی‌تونز، اگر ترانه یا قطعه موسیقی‌ای را بخواهید، حتماً می‌توانید از جایی دیگر پیدایش کنید و اختیار خودتان را در دست بگیرید. اگر غیر از این بود، مطمئناً شادروان استیو جابز می‌کوشید انحصار مطلق فروختن صدا را از آن خود کند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
اما با فرض این که ارائه‌کنندگان نرم‌افزار و محتوا به سوی گرایش‌های آزادانه‌تر بروند، بالأخره چه‌طور باید حداقلی از سود را به دست بیاورند که کسب و کارشان را توجیه‌پذیر کند و امکان ماندن در بازار را به‌شان بدهد؟ همان طور که سودجویی نامتناهی از مشتری واقع‌بینانه نیست، انتظار آزاداندیشی و خیرخواهی مطلق از سازنده نرم‌افزار و محتوا هم نمی‌توان داشت.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
پاسخ دادن به این پرسش دشوار است، اما دست‌کم می‌توان به شرکت‌هایی مانند ردهت، کنونیکال و نیز نویسندگانی مانند کوری داکتروف و صدها تن کسانی که محتوای باکیفیت و رایگان تولید می‌کنند و روی سایت‌هایی مانند یوتیوب می‌گذارند، اشاره کرد. همهٔ آن شرکت‌ها و بسیاری از آن افراد هم از این راه درآمد دارند، بی آن که لزوماً هرگز پولی از شمای کاربر یا مخاطب بگیرند. کسب و کار و فعالیت بر مبنای آزادی اطلاعات، به اکوسیستم اجتماعی و اقتصادی متفاوتی می‌انجامد که زیبایی‌ها و توانایی‌های بسیاری دارد، اما ممکن است به ایجاد نرم‌افزاری مانند فتوشاپ هم نیانجامد. ترجیح شخصی من البته گسترش آن گرایشی است که آزادی اطلاعات را مبنا بگیرد، و حدس می‌زنم و امیدوارم این گرایش پیوسته فراگیرتر شود و راه‌های تازه‌ای برای تولید کردن نرم‌افزار و محتوای بسیار تخصصی ارائه کند، اما تا آن‌جا راه درازی در پیش است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11790149-595492046967897737?l=crypticuniverse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/crypticuniverse/~4/fkdhx6-hhFE" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/crypticuniverse/~3/fkdhx6-hhFE/blog-post_12.html</link><author>noreply@blogger.com (Mostafa)</author><thr:total>3</thr:total><feedburner:origLink>http://crypticuniverse.blogspot.com/2012/01/blog-post_12.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-11790149.post-7037373772901952327</guid><pubDate>Wed, 11 Jan 2012 02:08:00 +0000</pubDate><atom:updated>2012-01-10T21:08:22.404-05:00</atom:updated><title>اندر باب احترام استاد</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
استاد بزرگوارم که سنش در حدود هفتاد است و باشد که به هفتصد برسد، اخبار این آزمایش نوترینوهایی که به ظاهر تندتر از نور حرکت می‌کنند (کرده‌اند) را به شدت تعقیب می‌کند. یک همکار دیگرش که او هم مثل استادم بازنشسته است، نظریه‌ای در این مورد داده که ایشان جدی گرفته. در این آزمایش برای سنجش مکان از جی‌پی‌اس استفاده شده و نظریه او این است که شاید آمریکایی‌ها در سیستم جی‌پی‌اس خطایی عمدی کار گذاشته‌اند که آزمایش‌گرها از آن خبر ندارند و باعث بروز خطا شده. البته من این نظریه را زیاد جدی نمی‌گیرم و نظریه‌پردازش هم فقط به عنوان احتمالی ضعیف مطرحش کرده، اما جناب استاد دوست دارد دائم دربارهٔ آن نظریه بپرسد و برایش هم مهم نیست که احتمالش کم است، یا من جدی نمی‌گیرمش. امروز دوباره درباره‌اش از من پرسید و من همان جواب همیشگی را دادم: نمی‌دانم، شاید، اما بعید است... سپس استادم (انگار که نظر من را نپرسیده و با فرض درست بودن آن نظریه) برای خودش شروع به پیشروی و گفت: باورنکردنیه. این آدم‌ها باید بهتر از هر کس دیگه‌ای این چیزها رو بدونند، نه؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
با خنده عرض کردم: خوب، من می‌تونم مثل همینو دربارهٔ خودت بگم، می‌خوای بشنوی؟ و این بار نوبت من بود که منتظر نظرش نشوم: تو سه تا دانشجوی دکترا روی بیوفیزیک محاسباتی داری. کدنویسی خودت چه‌طوره؟&amp;nbsp;&amp;nbsp; و بدین‌سان هر دو بلندبلند خندیدیم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
خواستم عرض کنم چنین روابطی دارم با استادم که با وجود همهٔ بهانه‌گیری‌هاش همدیگه رو تحمل می‌کنیم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11790149-7037373772901952327?l=crypticuniverse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/crypticuniverse/~4/cndpPVMB2R0" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/crypticuniverse/~3/cndpPVMB2R0/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Mostafa)</author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://crypticuniverse.blogspot.com/2012/01/blog-post.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-11790149.post-5085717516799411811</guid><pubDate>Sat, 31 Dec 2011 19:05:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-12-31T14:08:50.484-05:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">سیاست دینی</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">درد</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">ایران</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">روزنوشته‌ها</category><title>2011+1</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
چهارمین سال نوی میلادی است که از خانه دورم. تا الآن یک دهم عمرم بیرون از ایران گذشته و دیگر دوری‌اش آن قدر آزار نمی‌دهد. ایران حالا شده یک ظرف که وابستگی های مهمی درونش جا گذاشته‌ام. بی‌تعارف: همه چیز با گذشت زمان رنگ می‌بازد و حس را نمی‌توان مقید به اخلاق کرد. می‌توانم از آن ظرف دل بکنم اگر چیزی که درونش برایم مهم است را بیرون بکشم. این لابد حال خیلی‌های دیگر است که از خانه‌ای نیمه‌ویران می‌گریزند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
سال 2011 برای من سال خوبی بود. اتفاق‌های خوبی افتاد، چیزهای بسیار مهمی یاد گرفتم که باید سال‌ها پیش می‌آموختم. چیزهایی که دیدم و منشم را عوض کرد و حالم را بهتر.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
بیرون از من چه؟ 2011 سال جنبش مصر و جنگ لیبی بود و البته جنبش‌های سوریه و بحرین و یمن. بهار عربی؟ عنوان مبتذلی است. بیداری اسلامی؟ از آن هم مبتذل‌تر. داستان البته ظاهراً از تونس آغاز شد، اما اوباما (با همهٔ نادانی‌اش) این را درست گفته که داستان از ایران شروع شد. حالا مردم مصر می‌کوشند مملکت‌شان را خود به دست بگیرند و مثل مردم ایران میان دو فک تحجر دینی (اخوان‌المسلمین − قم) و زور نظامی (ارتش حاکم بر دولت − سپاه) گرفتارند. مردم سوریه شگفتی‌سازند. اما از سوریه هم مانند لیبی خبرهای فراوان و اطلاعات اندک می‌رسد. چگونه است که ده‌ده کشته می‌دهند و همچنان پای می‌فشارند؟ سوریه که سال‌ها برای ما کشور مزار زینب و سفارت کانادا بود، حالا غیرقابل‌درک می‌نماید.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
2011 در ضمن سال حبس خانگی میرحسین موسوی و مهدی کروبی نیز بود. در شرایطی که نظام اسلامی دیگر تاب کنش‌گری محدود این دو را نیز ندارد و بر خلاف قانون خود بی‌محاکمه محبوس‌شان کرده، حبس خانگی چیزی از اعتبار و شرف‌شان پیش مردم نخواهدکاست.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
2011 سال فاجعه فوکوشیما هم بود، و این که به یاد بیاوریم چه قدر ژاپنی‌ها را نمی‌شناسیم. مصیبت‌های بزرگ فرصت‌های شناخت هستند و ملت ژاپن بزرگی‌اش را به رخ کشید.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
2011 سال ادامه تخریب ایران بود: گسترش تحریم‌ها، وسعت یافتن فساد، دامنه‌دار شدن دعوای مبتذل گروه احمدی‌نژاد و بقیه بنیادگراهای بی‌بنیاد ایران، رشد آلودگی آب و هوا و زمین، &lt;a href="http://introutsugar.wordpress.com/2011/11/29/%D8%B1%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%B1-%D9%88-%D9%85%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86/" target="_blank"&gt;روباه پیر و میمون جوان&lt;/a&gt;، سال اعتصاب‌های غذا و اعدام‌ها و سالی که هاله با عزت رفت. &lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
اما اتفاق‌های خوبی هم برای ایران افتاد: «جدایی نادر از سیمین»، «سیمرغ»، و دست‌های برافراشتهٔ نسرین ستوده چیزهایی است که از این سال با خوشی به یاد می‌آورم. نه، باید نامه‌های نوری‌زاد را هم اضافه کنم، و اخیراً، نامه‌های دیگران را. این‌ها ماندنی است و برای ما سرمایه خواهدبود.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
2011 سالی بود که کم نوشتم و کمی بیشتر خواندم و بسیار آموختم. سالی بود که برای من نیمه‌تاریک آغاز شد و هر چه پیش‌تر رفت روشن‌تر شد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
از 2012 انتظارهای بسیار دارم، برای خودم و شما.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11790149-5085717516799411811?l=crypticuniverse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/crypticuniverse/~4/PiQ1_o3pHiY" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/crypticuniverse/~3/PiQ1_o3pHiY/20111.html</link><author>noreply@blogger.com (Mostafa)</author><thr:total>3</thr:total><feedburner:origLink>http://crypticuniverse.blogspot.com/2011/12/20111.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-11790149.post-6973193341704576673</guid><pubDate>Thu, 15 Dec 2011 12:38:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-12-15T07:38:49.773-05:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">درد</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">ذهن</category><title>دامپ!</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
دیدنش در جهان واقعی هم تجربهٔ تکان‌دهنده‌ای بود، و تجربه کردنش که باید مهیب باشد. هر دو از دوستانم بودند و به ویژه در دوره‌ای در حدود دو سال پیش زمان زیادی را با هم گذراندیم. از همان زمان رابطه‌شان آغاز شد و هفتهٔ پیش به پایان رسید. دو جور آدم مختلف بودند و از بسیاری شنیدم که زوج عجیبی هستند. من تلاش می‌کنم در برابر پیچیدگی آدم‌ها فروتن باشم و قضاوت نکنم. اما خوب، عجیب بود. م همان موقع‌ها از همتای پیشینش جدا شده‌بود که آن زمان آخرهای دکترایش بود. آن بی‌نوا هم در هم شکست، اگرچه بعداً خودش را بازیافت، دکترایش را به پایان برد و مشغول پست‌داک شد. ر مشکلی در جذب کردن دخترها نداشت. گیرایی‌اش در صورت یا اندام نبود. می‌توانست و می‌تواند هر کسی را به خنده بیاندازد، و صورت بی‌تفاوت خود را حفظ کند. م رسماً می‌رفت پیش ر تا خندانده شود. هر که نداند من می‌دانم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
با این حال حتی تا چند ماه نخست رابطه‌شان هم باور کردنش برای من که با هر دو دوست بودم دشوار بود و برای بقیه دوستان مشترک‌مان نیز. اما رابطه پیش رفت. م فوق‌لیسانسش را تمام کرد و رفت شهری دیگر در همین نزدیکی. ر هم کمی بعد فوقش را تمام کرد و دوره دکتری را شروع کرد. به جز وقت‌هایی که کلاس یا کار یا جلسه داشت، این‌جا نمی‌ماند. به شوخی می‌گفتم ر شغلش را عوض کرده و خانه‌دار شده. همین یک ماه پیش هر دو آمده‌بودند خانه‌ام، با چند دوست دیگر. اینش برای من آزاردهنده است. دیده‌اید این فیلم‌ها را که از آغاز داستانش را می‌دانید و قرار است شخصیت اصلی بمیرد؟ دارم فکر می‌کنم م هم آن وقتی که روی کاناپه قرمز من نشسته‌بود شاید می‌دانست می‌خواهد از ر جدا شود. این تصمیم‌ها که یک‌شبه گرفته نمی‌شود، می‌شود؟ اینش برای من مهیب است. یک رابطه را از آغاز تا انجام دیدم، بسیاری‌اش را. و رابطهٔ میان دو آدم خودش شخصیت دارد، زندگی دارد. مهیب بودنش در این اندیشه است که آیا وقتی آخرین بار م را دیدم می‌دانست می‌خواهد این موجود را نابود کند؟ بحث ارزش‌گذاری یا داوری کردن هم نیست. فقط مسألهٔ بودن و نبودن یک موجود واقعی، همان رابطه، است، و آگاهی پیشین از نابود کردنش.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
ر را دیشب در جمع دوستانم دیدم. به شوخی پرسیدم چرا اینجایی، و گفت م رابطه را تمام کرده. دامپ! شوکه شدم، حتی با وجود آن که از ظاهرش می‌شد حدس‌هایی زد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
وسوسهٔ داوری کردن همیشه هست. بی داوری پرسش‌ها در ذهنت وول می‌خورند. م دو آدم درست و حسابی که من می‌شناسم را در هم شکسته. در زمانی در حدود دو سال. در عین حال نمی‌توانم بگویم بی‌ثبات یا بدجنس است. سرشت رابطه پیچیده است. همین.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11790149-6973193341704576673?l=crypticuniverse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/crypticuniverse/~4/8gN5wKSVGr8" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/crypticuniverse/~3/8gN5wKSVGr8/blog-post_15.html</link><author>noreply@blogger.com (Mostafa)</author><thr:total>3</thr:total><feedburner:origLink>http://crypticuniverse.blogspot.com/2011/12/blog-post_15.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-11790149.post-3902566953554193285</guid><pubDate>Wed, 14 Dec 2011 13:16:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-12-14T08:22:36.379-05:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">عکس</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">درد</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">بدیهیات مبهم</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">ذهن</category><title>«موی گربه نماز ندارد»</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
روی مبل چرت می زند، هر روز با یک ادا. بالای سرش که می روم، سرش را بلند می‌کند و صدایی می دهد که هر دفعه من را به خنده می اندازد. صبح یا هر وقت دیگر که از خواب بلند شوم، می‌توانم بروم سراغش و بیدارش کنم. هرگز اعتراض نمی‌کند، شاید چون هر وقت بخواهد می‌تواند بخوابد. همیشه همان صدا را می‌دهد و سرش را بلند می‌کند و با شگفتی تماشا می‌کند. به خنده افتادنم در آغاز روز تضمین‌شده است. بعد که می‌روم برای صبحانه درست کردن، دنبالم می‌آید درون آشپزخانه و به آب و غذای خودش ناخنکی می‌زند. بعد که برمی‌گردم به اتاقم دنبالم می‌آید. حضور یکی دیگر، یکی که با او اهلی باشد را به کنج تنهایی و چرت زدن ترجیح می‌دهد. از این خصلت در کسی سراغ دارید؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
می‌آید درون اتاقم و می‌رود کنار کیفم می‌نشیند. دروغ چرا، این کارش مایهٔ مباهات است! این که در اتاق من گوشه‌ای برای خودش انتخاب کرده و رفتاری خانگی برگرفته. از جمله والاترین نیازهای آدمی است که آشیان کسی باشد، و گرچه یک حیوان این نیاز را برنمی‌آورد، دست‌کم می‌تواند وجود آن را به روشنی به تو بنمایاند، و این کم چیزی نیست.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
می‌پنداریم حیوانات خانگی را اهلی خودمان کرده‌ایم، اما شاید آن‌ها بیشتر ما را اهلی کرده‌اند. ما را واداشته‌اند آب و غذای‌شان بدهیم، مواظب بهداشت و سلامتی و نیازهای‌شان باشیم، و رفتارهای شخصی‌شان را با ذوق دنبال کنیم و بالاتر از همه، در جهانی که خود ما ناچار می‌شویم با معیارهای بیرونیِ رفتار تطبیق پیدا کنیم، سگ و گربه‌های خانگی را ازاد می‌گذاریم که شخصیت خودشان را پیدا کنند و از خود شدن‌شان ذوق می‌کنیم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
می‌داند که در را خواهم‌بست، پس با شتاب دنبالم می‌آید درون اتاق و می‌رود در همان کنجی که برای خودش برگزیده می‌نشیند. این‌جوری&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: center;"&gt;
&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/-dm3nPg29yg8/TuicnPnNbMI/AAAAAAAABak/FhDmbiuL9kQ/s1600/DSC_0015.jpg" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="240" src="http://2.bp.blogspot.com/-dm3nPg29yg8/TuicnPnNbMI/AAAAAAAABak/FhDmbiuL9kQ/s320/DSC_0015.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;
&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/-_soabzddXrY/Tuicnl4ZQ7I/AAAAAAAABas/B1vP-vBm3VM/s1600/DSC_0016.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
گاهی می‌نشیند و من را که پشت میزم نشسته‌ام و با کامپیوترم مشغولم، از پشت سر مدتی تماشا می‌کند. این جوری&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: center;"&gt;
&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/-_soabzddXrY/Tuicnl4ZQ7I/AAAAAAAABas/B1vP-vBm3VM/s1600/DSC_0016.jpg" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="240" src="http://2.bp.blogspot.com/-_soabzddXrY/Tuicnl4ZQ7I/AAAAAAAABas/B1vP-vBm3VM/s320/DSC_0016.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
اخیراً یک مرحله پیش‌تر رفته و همان‌جا کنار کوله‌پشتی‌ام چرت می‌زند. این‌جوری&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: center;"&gt;
&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/-I8aX8asJGtw/TuicoEUFHMI/AAAAAAAABa0/SnCSGHDxP44/s1600/DSC_0017.jpg" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="257" src="http://4.bp.blogspot.com/-I8aX8asJGtw/TuicoEUFHMI/AAAAAAAABa0/SnCSGHDxP44/s320/DSC_0017.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
بعد از مدتی هم می‌رود کنار در و من را نگاه می‌کند که یعنی درو باز کن بذار من برم بیرون.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
سگ و گربه تنهایی آدم را پر نمی‌کند. هیچ چیز تنهایی آدم را پر نمی‌کند، اگر آدم آن قدر آدم باشد که تنهایی‌اش را بفهمد. اما دست‌کم مدل ساده‌ای از شخصیت آزاد را نشان آدم می‌دهد، همان گونه که مدل‌های ساده در دانش به کار شناخت مقدماتی جهان پیچیده می‌آیند، سگ‌ها و گربه‌ها هم می‌توانند به شناختن پیچیدگی‌های انسانی کمک کنند، با رفتارهایی که نشان می‌دهند و نیز با حس‌هایی که در تو برمی‌انگیزند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
فاینمن خیلی شبیه گربه‌هایی است که در تهران می‌بینی، و من را بسیار به یاد آن‌ها می‌اندازد. «موی گربه نماز ندارد». سگ هم که بیچاره نجس است. بیچاره سگ نیست. بیچاره آدمی است که با این همه نجس احاطه شده. بیچاره عمهٔ من است که وسواس نجس و طاهری دارد در تنگاتنگ بیماری و ناتوانی و بی‌کسی. بیچاره همهٔ مایی هستیم که با این همه نجس‌ها و حرام‌ها به دور ذهن‌مان پیله تنیدیم و جهان را با نشناختنش شناختیم، که توانایی‌های‌مان را خرج ناتوان شدن کردیم، که جسارت کودکی، شور نوجوانی و میوه‌های جوانی‌مان را با این طرز فکر بیمار سوزاندیم. بیچاره پروردگان اندیشه‌ای هستند و هستیم که یگانه ابزار جهت‌یابی‌اش ترس است. ترس از شناختن، تغییر کردن، تجربه کردن، درد کشیدن، نادان پنداشته شدن، و بالاتر از همه، ترس از ترس. ترس بزرگ‌ترین پاسدار خویش است، و تا ترس هست، رشد نیست، پیشرفت نیست، و شادی نیست، حتی به قدر نوازش کردن یک گربه.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11790149-3902566953554193285?l=crypticuniverse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/crypticuniverse/~4/L1W14LD67GE" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/crypticuniverse/~3/L1W14LD67GE/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Mostafa)</author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://2.bp.blogspot.com/-dm3nPg29yg8/TuicnPnNbMI/AAAAAAAABak/FhDmbiuL9kQ/s72-c/DSC_0015.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>5</thr:total><feedburner:origLink>http://crypticuniverse.blogspot.com/2011/12/blog-post.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-11790149.post-8757880783030437910</guid><pubDate>Fri, 28 Oct 2011 03:22:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-10-27T23:22:41.310-04:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">روزنوشته‌ها</category><title>Experience</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;span class="searchmatch"&gt;"Experience&lt;/span&gt; &lt;span class="searchmatch"&gt;is&lt;/span&gt; &lt;span class="searchmatch"&gt;what&lt;/span&gt; &lt;span class="searchmatch"&gt;you&lt;/span&gt; &lt;span class="searchmatch"&gt;get&lt;/span&gt; when you don't &lt;span class="searchmatch"&gt;get&lt;/span&gt; &lt;span class="searchmatch"&gt;what&lt;/span&gt; &lt;span class="searchmatch"&gt;you&lt;/span&gt; want."&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
I'm just just getting too much experience these days.&lt;br /&gt;
 &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11790149-8757880783030437910?l=crypticuniverse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/crypticuniverse/~4/aIOrCQq7hcI" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/crypticuniverse/~3/aIOrCQq7hcI/experience.html</link><author>noreply@blogger.com (Mostafa)</author><thr:total>2</thr:total><feedburner:origLink>http://crypticuniverse.blogspot.com/2011/10/experience.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-11790149.post-8921222307849191031</guid><pubDate>Tue, 25 Oct 2011 06:13:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-10-25T02:13:30.348-04:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">بدیهیات مبهم</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">ذهن</category><title>Stuffing</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
تا سال 77 که اسباب‌کشی کردیم به خانهٔ کنونی‌مان، ده دوازده سال در خانهٔ امیرآباد بودیم. خانه که یعنی آپارتمان کوچکی با کمتر از 90 متر مربع زیربنا. یک یا دو سال پیش از سالی که باید به دبستان می‌رفتم رفتیم به آن آپارتمان، زمانی که اتوبان کردستان هنوز وجود نداشت و خیلی از خیابان‌های شلوغ کنونی آن‌جا هنوز خاکی بود و حتی بقایایی از زندان قزل‌قلعه را می‌توانستی در گوشه و کنار بیابی. مامان پرستار بود در بیمارستان امیرکبیر (شاید اولش که رفتیم به آن خانه در بیمارستان شریعتی بود، درست یادم نیست). بیمارستان امیرکبیر الآن دیگر وجود ندارد و محلش (روبروی مسجد‌النبی در بالای امیرآباد) تبدیل شد به مرکز بهداشت و الآن نمی‌دانم چیست. من و مهدی را صبح‌ها می‌گذاشت مهدکودک دانشگاه تهران (که الآن شده دانشکده کارآفرینی) یا شاید هم آمادگی (که ساختمانش اصطبلی قدیمی بود و الآن شده موزه پزشکی). فکر کنم شیفت روزش ساعت 2 تمام می‌شد. ماشینش را فروخته‌بود که آن آپارتمان را بخریم و رفت و آمدمان با اتوبوس خط 88 بود که از کنار میدان قزل‌قلعه رد می‌شد، یا خط 91 که مستقیم امیرآباد را می‌رفت پایین و از کنار بیمارستان شریعتی رد می‌شد. هر دو خط از انتهای امیرآباد می‌رفتند به ترمینال شهید فیاض‌بخش (پارک‌شهر) و طبعاً هیچ یک از آن دو خط الآن وجود ندارند و جای‌شان را به خط‌های کوتاه‌تر داده‌اند. اتوبوس‌های منطقهٔ 6 همگی بنزهای نیمی آبی و نیم بالا سفید بودند. منطقه‌های دیگر رنگ‌های دیگری به جای آبی داشتند. مثلاً خط‌های سیدخندان سبز بودند (سبز علوی، نه سبز فتنه‌گر لجنی). دنیای من هم با همین چیزها تعریف می‌شد. محدودهٔ خانه، محدودهٔ اتوبوس‌های آبی بود و رنگ‌های دیگر مال خارج بودند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
مامان ما دو تا را هر صبح به دندان می‌گرفت و با اتوبوس آبی می‌برد به مهدکودک و بعدازظهر خسته و خراب برمی‌گرداند. شاید گاهی سر راه از میدان قزل‌قلعه هم خرید می‌کرد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
زمان جنگ و بعد موشک‌باران بود. به جز دورهٔ خیلی کوتاهی که با خانوادهٔ مامان رفتیم شمال (بابا در تهران ماند)، ما همیشه در تهران بودیم. آن دوره گذشت و ما جان سالم به در بردیم. جنگ‌افروزها هم یا در چاه پیدا شدند و اعدام‌شان کردند یا به جایگاه ابدی سفر کردند. دو رهبر عرب هم که در جنگ به ایران کمک کردند، یکی چند روز پیش در سوراخ دیگری پیدا شد و عمرش به محاکمه قد نداد، و دیگری هم با عزت و احترام پای تلفن مرحوم شد و پسرش امروز ده تا ده تا آدم می‌کشد. بله، رسم روزگار چنین است. دستم گرم شده که بنویسم، اما اصلاً این نوشته را به نیت دیگری آغاز گردم. عنوانش را ببینید، این چیزهایی که نوشتم اصلاً ربطی به stuffing دارد؟ برای stuffing همانند پارسی خوبی نیافتم. معنی‌اش می‌شود با چیز و میز پر کردن، با خرت و پرت انباشتن.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
چرا از ماجرای خانهٔ امیرآباد شروع کردم؟ چون اصل مسیر فکری این چیزی که می‌خواهم بگویم، به آن خانه برمی‌گردد. جای‌مان کوچک بود. اولش زیاد نه، اما به خصوص من و مهدی که به مدرسه رفتیم، و بعداً که حضرت لیلا علیهاسلام ظهور کردند، جای مان تنگ‌تر و تنگ‌تر شد. با وجود تنگی آن آپارتمان، من همیشه دلبسته‌اش بودم. خانهٔ دنجی بود و خانهٔ کودکی‌های ما بود و ساخته شدن محله در اطرافش را دیده بودیم و اتفاق‌های خوب زیادی در آن‌جا برای ما افتاده‌بود (مثلاً همان ماجرای ظهور). از آن‌جا که رفتیم، هیچ وقت در هیچ جای دیگری تا امروز هم حس خانه را آن قدر قوی نداشته‌ام که در آن خانه داشتم. باز هم دارم منحرف می‌شوم (جریان انحرافی).&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
من و مهدی که به دبستان می‌رفتیم، بابا یک پروژه بلندمرتبه‌سازی را شروع کرد که فکر کنم بیش از یک هفته طول کشید. کنار پروژه که یکی از دو اتاق‌خواب خانه رخ می‌داد، از این تابلوهای زردرنگ نبود که بگوید پروژه چیست و چه هدفی دارد و پیمانکار و مجری و ناظر کدام است. اما پروژه این بود که یکی از دو اتاق‌خواب تبدیل به اتاق کار شود تا کودکان دبستانی (امیدهای امام راحل) میز کار و قفسه داشته‌باشند. مصالح؟ از این قفسه‌های پیچ و مهره‌ای دژپاد. بابا را معمولاً به خاطر بدسلیقگی‌اش ملامت می‌کنیم، اما من از آن سیستم راضی بودم. حاصلش این شد که سه میز کار با قفسه‌هایی بلند در بالای هر کدام ایجاد شد. این سیستم برای ما خوب کار کرد. چند سال بعد تصمیم گرفته‌شد که اتاق کار من و مهدی باید جدا باشد تا کلهٔ هر کدام‌مان 90 درجه کمتر از میز کار منحرف باشد و بدین سان میز کار من و بابا به اتاق دیگر منتقل شد و مهدی در آن اتاق ماند. سال 77 که زمان اسباب‌کشی شد، هیچ دست و دلم نمی‌رفت به باز کردن آن سیستم قفسه‌ها از هم. تا آن زمان بین میز کار من و بابا یک قفسه تلویزیون و یک قفسه ضبط‌صوت و یک طبقه برای کاست‌های من (همگی با مجوز ارشاد) و یکی دو تای دیگر هم برای جزوه‌ها و کتاب‌هایم (به جز فضایی که بالای میزم داشتم) اضافه شده‌بود.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
به خانهٔ تازه که رفتیم، قرار بود شیک بشویم (اگرچه وام‌ها و خرج شدن همهٔ موجودی بانکی تا چند سال رمقی باقی نگذاشت) و دیگر نمی‌شد همهٔ آن سیستم را عَلَم کرد. اما من واقعاً جایگزین دیگری نمی‌شناختم و چون فقط همان قفسه‌ها را داشتیم، برای خودم یک میز با همان‌ها سر هم کردم که رویش برای کنکور بی‌صاحاب درس بخوانم. آن میز چند سالی دوام آورد تا وقتی میز تحریر بزرگ و بدقواره‌ای را خریدم که الآن هم در اتاقم هست. تا این‌جا را خواندید؟ واقعاً شرمنده‌ام کردید! شاید بهتر است بالأخره جان بکنم و حرفم را بزنم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
آن قفسه‌ها و آن میز با همهٔ زمختی‌شان در یاد من به خوشی ماندگار شدند، چون ساعت‌های زیادی را به کار کردن بر روی آن‌ها (زیر قفسه‌ها طبعاً) گذراندم. این حس را به شکلی دیگر در جای دیگری هم تجربه کردم. دو سال اولم در دبیرستان خیلی معمولی و متوسط گذشت. نه نخبه بودم و نه نخاله. سال سوم ندایی از غیب در گوشم زمزمه کرد که می‌شود خیلی بهتر از این بود. سال دوم و سوم را در ساختمان دوم دبیرستان البرز بودیم که در بدقوارگی کم‌نظیر بود. از آن ساختمان متنفر بودم. اما سال سوم که کلاس‌ها را جدی‌تر گرفتم و مخصوصاً در کلاس‌های ریاضی (همانا حسابان و جبر و احتمال) و فیزیک و شیمی به شدت مسأله حل می‌کردم (که شاید یگانه راه آموختن این مقوله‌ها باشد)، مفهوم همان فضا و همان کلاس و ساختمان زشت به کلی برایم عوض شد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
آدم می‌تواند چیزهایی را بفهمد و بعداً فهمش را از دست بدهد، خصوصاً اگر فهمش شهودی و ناخودآگاه باشد. این تقریباً اتفاقی بود که سال بعدش (سال 77 که رفتیم به خانهٔ کنونی‌مان) برایم افتاد و تا چندین سال آن فهم ناخودآگاه بازنگشت، چون بی‌گمان دیدهٔ بازم نبود که بفهمم آن که بودم در انتظارش جز خودم هیچ کس نبود باری. حال خوب نیامد که نیامد و هیچ ارتباطی با هیچ محیطی نتوانستم برقرار کنم، جز شاید با همان میز پیچ و مهره‌ای که رویش چه قدر مسأله حل کردم. اما شاید تا همین یکی دو ماه پیش نتوانستم آن فهم را به سطح خودآگاهی برسانم: که مفهوم شخصی فضاها، آدم‌ها، کتاب‌ها و کلاً چیزها، وابسته به میزان سرمایه‌گذاری انسانی‌ای است که روی‌شان می‌کنیم، زمانی که با آن‌ها یا بر روی آن چیزها صرف می‌کنیم، این که چه قدر در بسترشان روی مفهوم‌ها عمیق می‌شویم و چه میزان معرفت می‌آموزیم. دیدم که جادی عزیز هم در یادداشتی که دربارهٔ &lt;a href="http://freekeyboard.net/2011/09/%d8%aa%d8%a7%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%a8-%d8%aa%d8%a8%d9%84%d8%aa/"&gt;تبلت&lt;/a&gt; نوشته‌بود، به گونه‌ای به این مفهوم اشاره کرده بود: زندگی آدم با داشتن یک چیز تازه پر نمی‌شود. فضای خانه با خریدن یک چیز تازه مفهوم پیدا نمی‌کند. شادی و روشنایی با این چیزها نمی‌آید، اگرچه نظام سرمایه‌داری در همه جای دنیا می‌کوشد غیر از این بنمایاند. می‌خواهند باورمان دهند که با خرت و پرت خریدن و دور خود انباشتن می‌توانیم شادتر شویم. نه این که بگویم خرید رفتن و احیاناً کمی ول‌خرجی کردن بد است. نه، زهد هم خوب نیست. اما در واقع زمان و انرژی و کار و اندیشه‌ای که فعالانه (و نه منفعلانه) در یک مکان یا بر روی یک چیز یا یک آدم صرف می‌کنیم، به درستی باعث مفهوم پیدا کردن آن برای ما می‌شوند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
این را زمانی آگاهانه فهمیدم که حدود دو ماه پیش به خانهٔ تازه‌ام اسباب کشیدم. اولش خوشم آمد، اما بعد از این که همهٔ دیوارهای اتاقم رنگ چوب است بدم آمد. اتاق به نظرم تاریک و دل‌گیر آمد، حتی با وجود آن که با سلیقه‌ٔ خودم چیده‌بودمش و از چیدمانش راضی بودم. بعد یادم افتاد که اتاق آن خانهٔ امیرآباد شاید از این هم دل‌گیرتر بود. نه به حیاط زیبایی پنجره داشت و نه اختیار داشتم به میل خودم بچینمش و نه و غیره. هر آدمی باید در ذهنش از این دوره‌ها یا حالت‌های موفق گذشته داشته‌باشد که وقتی به تنگناهای این جوری می‌خورد بتواند به آن‌ها بازگردد و دلیل موفقیت‌شان را بجوید و به کار بندد. با خودم گفتم روی این میز گنده زیاد زمان صرف کار و فکر می‌کنم. فضا را این جوری می‌شود مال خود کرد، در کم‌ترین زمان ممکن. فضا را باید با سابقهٔ زندگی پر کرد و معنی داد، نه این که زندگی را بخواهیم با خرت و پرت به یک محل ببخشیم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
فکر می‌کنم یک دلیل جا افتادن اسرائیل در سرزمین‌های اشغالی هم همین است: تکاپوی فراوانی که در آن منطقه‌ها انجام شده، صنایع و دانشگاه‌هایی که در آن‌جا پا گرفته‌اند و آدم‌هایی که آن‌جا تربیت شده‌اند. دور از ما باد که خانهٔ دیگری را اشغال یا جای کسی را تنگ کنیم، اما این تکاپوی کار و اندیشه و سازندگی برای جان دادن به بی‌جان‌ها را باید یاد گرفت.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11790149-8921222307849191031?l=crypticuniverse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/crypticuniverse/~4/1ENeYoFfOFg" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/crypticuniverse/~3/1ENeYoFfOFg/stuffing.html</link><author>noreply@blogger.com (Mostafa)</author><thr:total>2</thr:total><feedburner:origLink>http://crypticuniverse.blogspot.com/2011/10/stuffing.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-11790149.post-4461981848567605785</guid><pubDate>Tue, 18 Oct 2011 02:21:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-10-23T18:26:28.125-04:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">طبیعت</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">درد</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">ایران</category><title>اسعد تقی‌زاده</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
چند باری پیش آمده که در خبرها بشنویم شکارچی‌های غیرمجاز با محیط‌بانی درگیر شوند و او را به قتل برسانند. نام‌ها را به یاد ندارم، اما از &lt;a href="http://www.facebook.com/stop.execution"&gt;صفحه&lt;/a&gt; فیس‌بوک جلوگیری از اعدام اسد تقی‌زاده این نام‌ها را می‌توان برشمرد:&lt;span class="messageBody translationEligibleUserMessage" data-ft="{&amp;quot;type&amp;quot;:3}"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;سعید پرهام، یحیی شاهکو محلی و حسین صادقی و &lt;a href="http://drshahinsepanta.blogsky.com/1390/07/18/post-693/"&gt;ظاهراً&lt;/a&gt; شمار شهدای محیط‌بان پس از انقلاب افزون بر 100 است.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
صدور حکم اعدام برای یک محیط‌بان که در هنگام انجام وظیفه با شکارچیان غیرمجاز درگیر شده، عجیب است. اگر دلایل دیگری برای صدور این حکم وجود دارد، قوه قضائیه باید برای اقناع افکار مردم اعلام می‌کرد. اگر اسعد تقی‌زاده واقعاً در هنگام انجام وظیفه و برای انجام وظیفه مرتکب قتل شده، منطقاً نباید مجرم شناخته شود، وگرنه باید قوه قضائیه بگوید اساساً یک محیط‌بان چگونه باید از حیات طبیعی و نیز از جان خودش دفاع کند، در حالی که قانون از او حمایت نمی‌کند. چگونه قانونی داریم که از مجری خود دفاع نمی‌کند و بلکه می‌خواهد جانش را بستاند؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
بیشتر مردم شهرنشین ایران ذهنیت درستی از اصل مسألهٔ محیط‌بانی ندارند، چرا که از محیط زیست طبیعی دور هستند و طبیعت‌گردی هم بخشی از فرهنگ همگانی ما نیست. اگر (برای مقایسه) کسی به چاه‌های نفتی ایران حمله مسلحانه نماید، آیا دفاع نظامی و احیاناً به هلاکت رساندن متجاوز نادرست شمرده می‌شود؟ نفت چندی دیگر تمام می‌شود. حتی اگر فرض کنیم 150 سال دیگر نفت داریم، مجموع دوران نفت در طول تاریخ بشر دوره چندان بلندی نیست. اما محیط زیست و حیات وحش سرمایه بسیار مهم‌تری است که همواره نیازمند نگهداری از آن خواهیم‌بود. در عین این نیازمندی، فرهنگ همگانی ما اکنون اهمیت چندانی به مسأله محیط زیست و حیات وحش نمی‌دهد و آن‌هایی که برای حفاظت از آن می‌کوشند، در واقع برای همهٔ جامعه فداکاری می‌کنند. بی‌انصافی است که زیر پای آنان را خالی کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;br /&gt;
پی‌نوشت: اطلاعات تازه‌تری روی سایت بی‌بی‌سی فارسی &lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2011/10/111023_l19_iran_hamshahri_jungle.shtml"&gt;منتشر شده&lt;/a&gt;. انگار اصل مسأله را اشتباه فهمیده‌بودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11790149-4461981848567605785?l=crypticuniverse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/crypticuniverse/~4/UR-81-rH7xM" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/crypticuniverse/~3/UR-81-rH7xM/blog-post_17.html</link><author>noreply@blogger.com (Mostafa)</author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://crypticuniverse.blogspot.com/2011/10/blog-post_17.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-11790149.post-652095185180839404</guid><pubDate>Sun, 16 Oct 2011 08:30:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-10-16T04:30:51.052-04:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">درد</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">بدیهیات مبهم</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">ذهن</category><title>فرزانه عاجز</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
تو حق داری آن‌هایی را که تیپ می‌زنند و به مهمانی می‌روند احمق و پوچ بدانی، آنهایی که خودشان را می‌کُشند تا خوش‌تراش و متناسب بمانند را سطحی بدانی. تو حق داری آن‌هایی که می‌نوشند را دنباله‌روی کور دیوانگی‌های جمعی بدانی. تو کاملاً حق داری آن‌هایی را که روزی ده ساعت یا بیشتر مثل خر کار می‌کنند را بی‌تعارف خر بدانی و با خودت فکر کنی اگر به جای خرکاری\خرخوانی بیشتر فکر می‌کردند، بیشتر اطراف‌شان را نگاه می‌کردند، این قدر کارهای احمقانه و تکراری نمی‌کردند و بهتر هم نتیجه می‌گرفتند. تو حق داری دختر و پسرهایی که رفتارهای سبک‌سرانه می‌کنند و برای همتا پیدا کردن خودشان را خوار می‌کنند، چندش‌آور بدانی. حق داری برای آن که زود ازدواج کرده متأسف باشی که از چاله به چاه افتاده. برای او که سرش دائم توی قانون‌ها و خبرهاست تا از معافیت‌ها و میان‌برهای قانونی استفاده کند هم می‌توانی متأسف باشی که اصل قضیه و ظالمانه بودن اساس قانون (مثلاً سربازی) را نادیده گرفته و رعیت مطیع شده.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
این‌ها همه حقوق بنیادین تو هستند. می‌توانی بی‌نهایت از این پندارهای عاقل اندر سفیه داشته‌باشی و برای بقیه متأسف باشی، یا از آن‌ها خشمگین، و شیوهٔ حکیمانهٔ خودت را در خلوت ذهنت بستایی در آرزوی روزی که خرد ناب تو بر همه آشکار شود.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
اما وقتی خوشی اجتماعی مهمانی‌روها و معاشرتی‌ها را دیدی، خوش‌اندامی رژیمی‌ها و ورزشکارها را، گرمی نوشندگان را و موفقیت و خواستنی بودن خرکارها را، وقتی شادی و رضایت آن کوشندگان راه پارتنر را دیدی، هم‌سالان خودت را دیدی که خانواده‌های تمام‌عیار دارند و لایی کشیدن جویندگان میان‌برهای (نیمه)قانونی را، و بسیار چیزها از این گونه را دیدی و در همان خلوت خودت آرزوی‌‌شان را داشتی، دروغ‌گویی اگر خواهش خودت را انکار کنی؛ ترسویی اگر جلوتر بودن همان کوشندگان کم‌اندیش را بی‌ارزش و نااصیل بدانی، و مترسک مغروری بیش نیستی اگر این همه نشانه، به تکاپوی بیشتر نکشاندت.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
تو همان قدر که حق و وظیفه برای اندیشیدن داری، برای تکاپو و کاشتن و درویدن هم بار بر دوش داری.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11790149-652095185180839404?l=crypticuniverse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/crypticuniverse/~4/ecuVv2H35JA" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/crypticuniverse/~3/ecuVv2H35JA/blog-post_16.html</link><author>noreply@blogger.com (Mostafa)</author><thr:total>3</thr:total><feedburner:origLink>http://crypticuniverse.blogspot.com/2011/10/blog-post_16.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-11790149.post-6946755499550355458</guid><pubDate>Thu, 13 Oct 2011 08:29:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-10-13T04:29:17.334-04:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">کامپیوتر</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">بدیهیات مبهم</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">ذهن</category><title>جابز؛ دیکتاتوری که دوستش داشتند</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;blockquote style="color: #0c343d;"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
اساساً لفظ «دیکتاتور» لفظی توهین‌آمیز نیست. بسا این‌که بسیاری از نحله‌ها
 و جریان‌های سیاسی و فلسفی به ستایش از اقسامی از دیکتاتوری پرداخته‌اند. 
چنان‌که در آثار افلاطون (و افلاطونی‌ها) به ستایش از حکومت‌های دیکتاتوری 
(استبدادی) فلاسفه و طبقه کارگر (دیکتاتوری پرولتاریا) برمی‌خوریم و حتی در
 اندیشه اسلامی با اندیشه فارابی درباره رییس اول در مدینه فاضله مواجه 
می‌شویم که همه این جریان‌ها شخصی دیکتاتور صالح را بهترین حاکم و حاکم 
واقعیِ خیر ِ جامعه و جمعیت آن جامعه می‌دانند که این اندیشه در حکومت‌های 
دیگر نیز یافت می‌شود و مخلص کلام این‌که دیکتاتوری لفظی خالی از توهین 
است. اما در مورد انتساب دیکتاتوری که در واقع هم‌تراز کردن رهبری با 
دیکتاتوری در سخنرانی‌ام بوده است این مطلب را باید گفت که آنچه دیکتاتوری 
است جمع انحصارطلبی (مطلق بودن) و اقتدارگرایی است که نمی‌توان هردو را نیک
 دانست و دیکتاتوری را بد. نمی‌توان فصل‌الخطاب بودن به این معنا که دیگر 
پس از آن سخنی نباشد و هرچه گفته شد، فقط پاسخ چشم آید، را پذیرفت و 
دیکتاتوری را نه. که خود کلمه فصل الخطاب معنایی از دیکتاتوری است و اساساً
 نمی‌شود کسی اوامر را دیکته و دیگران تقریر نمایند و گفت دیکتاتوری نیست 
که در واقع پذیرش امر دیکتاتوری در ساختار فعلی محقق است و &lt;span style="color: #cc0000;"&gt;نمی‌توان ذکر 
کلامی را ناپسند دانست و وصف حالش را نه&lt;/span&gt;. اگر به زعم ضابطین قضایی تحت امر 
حاکمیت و مدعی‌العموم (دادستانی) و دستگاه قضا (که به امر قانون اساسی منفک
 از سایر قوا و – تنها و تنها – حافظ و مجری عدالت است) دیکتاتوری بد و 
توهین است، باید اوصاف دیکتاتوری و اعمال دیکتاتورمآبانه نیز بد و 
توهین‌آمیز تلقی شود که چنین به نظر نمی‌آید.&lt;/div&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
~ از متن &lt;a href="http://www.daneshjoonews.com/reports/1388-10-29-07-03-58/709-1389-02-12-00-25-44.html"&gt;دفاعیه مجید توکلی&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
اکنون که هنوز داغ استیو جابز بر دل هوادارانش سنگینی می‌کند، گران‌ترشان می‌آید که او را دیکتاتور بخوانیم. چرا؟ چون واژه دیکتاتور بر مبنای ارزش‌گذاری‌های تبلیغ‌شده رسانه‌ای بار معنایی بدی دارد، بی آن که دربارهٔ مفهومش یا چرایی ارزش معنایی آن چندان بیاندیشیم. بیشتر مردم جهان مدرن، اکنون دموکراسی را ارزش می‌دانند، و آن را لایه‌ای جدا از بسیاری از باورهای شخصی و مذهبی خود می‌شمارند. اما همان طور که تاریخچه ساخت و تکامل بیشتر فراورده‌های صنعتی اطراف‌مان را به درستی نمی‌دانیم، مسیری که به ارزش انگاشته شدن دموکراسی انجامیده نیز در سطح همگانی درک نشده‌است. در عین حال، بسیاری از افراد را به خاطر پیروی کور از عقاید مشخصی سرزنش می‌کنیم، در حالی که این نوع پیروی در واقع بسیار رایج‌تر از چیزی است که می‌پنداریم و بیشتر ما به خاطر تبلیغ شدن ارزش‌هایی در رسانه‌های گوناگون، تقریباً آن‌ها را بی چون و چرا پذیرفته‌ایم و دموکراسی (اگر آن را ارزش بدانید) احتمالاً نمونه‌ای از این ارزش‌ها است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
چرا دموکراسی را ارزش بدانیم؟ &lt;a href="http://preposterousuniverse.com/self.html"&gt;شان کارول&lt;/a&gt; که تقریباً نویسنده اصلی وبلاگ &lt;a href="http://blogs.discovermagazine.com/cosmicvariance/"&gt;Cosmic Variance&lt;/a&gt; است، تعبیر بسیار جالبی را دربارهٔ دموکراسی از چرچیل &lt;a href="http://blogs.discovermagazine.com/cosmicvariance/2007/05/11/the-tenure-process/"&gt;بازگو کرده&lt;/a&gt; که در یادم مانده‌است: دموکراسی بدترین شیوه برای اداره کردن یک جامعه است، به جز هر شیوه دیگری که تاکنون آزموده شده‌است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
بیشتر تاریخ جامعه‌های انسانی به دیکتاتوری گذشته‌است و هنوز هم به نظر می‌رسد اگر دیکتاتوری صالح هدفی واقع‌گرایانه می‌بود، بر دموکراسی ترجیح می‌داشت. دیکتاتوری‌ها گاهی خوب بوده‌اند و گاهی بد، اما اکنون که دموکراسی سکه رایج است، از بیشترشان به بدی یاد می‌شود. متأسفانه در کشور خودمان یک دیکتاتوری ناصالح داریم که دموکراسی نسبی زیر آن در دوران اصلاحات به عوام‌گرایی احمدی‌نژادی انجامید و سپس همان دموکراسی ناقص هم از کف رفت. هم چوب را خوردیم و هم پیاز را و هم پول دادیم!&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
اما در مورد استیو جابز، به نظر من جای بحثی نیست که او طراح یک سیستم دیکتاتوری بود. بیشتر کسانی که بر این گزاره ایراد می‌گیرند، حق انتخاب کاربران در برگزیدن فراورده‌های اپل را به عنوان دلیل نقض می‌آورند. مسأله اما این است که مجموعه سیستم مک (کامپیوترهای مک و گجت‌های اپل و سیستم عامل و نرم‌افزارهای روی آن‌ها) در حکم یک زندان هستند. اگر مک بخرید و بخواهید با همان سیستم عامل کار کنید، باید کارهای‌تان را به شکل مشخصی که با سلیقه استیو جابز هماهنگ است انجام دهید و به خاطر همان سلیقه باید کارهای تازه‌ای را انجام دهید که در یک سیستم آزادتر نیازی به انجام دادن‌شان نمی‌بود. به طنز از استیو جابز نقل کرده‌اند که: من انجام دادن کارهای بسیاری را برای‌تان آسان‌تر کردم که پیش‌تر نیازی به انجام دادن‌شان نداشتید!&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
شاید ایراد اصلی به جابز و سیستمی که بنیان نهاد، همین مسخ کردن و به اسارت گرفتن کاربران باشد، هرچند با رضایت خودشان. پرسش اصلی این است که آیا چنین کاری اخلاقی است؟ و به نظر من پاسخ منفی است. کاربران اپل اگرچه ممکن است شیک‌تر و هنرمندانه‌تر از کاربران غیراپلی به نظر برسند، اما امکانات بسیاری برای طراحی سیستم عامل، انتخاب سخت‌افزار، پیکربندی نرم‌افزار و شیوه به کار بردن آن را (حتی در مقایسه با کاربران ویندوز) از دست می‌دهند. از دید من بسیار طعنه‌آمیز است که کاریکاتور کاربران اپل را اتفاقاً می‌توان در یکی از ساخته‌های پیکسار دید: مردمان فربه، یک‌سان و تک‌سلیقه‌ای که در انیمیشن وال-ای ترسیم شده‌اند، دقیقاً نمونه کاربران وفادار اپل هستند. آن‌ها هم مانند سوگواران استیو جابز از محیطی که در واقع برای‌شان دیکته شده راضی هستند و اسباب‌بازی‌های مجلل خرسند‌شان کرده، اما اگر از بیرون به این جامعه نگاه کنید درمی‌یابید که چیزی می‌لنگد، همچنان که نگاه کردن از بیرون به هر جامعه دیکتاتورزده‌ای، احتمالاً ایرادهای بزرگ و کاریکاتورگونه‌ای را در برابر دیده می‌نهد که از درون آن جامعه دیده نمی‌شوند یا ممکن است اصلاً نیکی به شمار روند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
این که نکته‌های مثبت بسیاری درباره طراحی سیستم‌ها و فراورده‌های اپل وجود دارد(و بیش از همه در طراحی) و نیز این که کاربران این مجموعه از انتخاب‌شان راضی هستند، همگی نکته‌هایی از درون آن جامعه به شمار می‌روند. کاربران اپل تا نتوانند از بیرون به خود بنگرند، متوجه ایراد بنیادین آن نخواهندشد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
البته همهٔ این‌ها با بازگشتن به آن نکته نخست معنی می‌شود: این که دموکراسی را ارزش بدانیم و دیکتاتوری را ضدارزش. به نظر می‌رسد دوران محبوبیت دیکتاتورهای سیاسی رو به پایان باشد، اما دیکتاتورها همچنان می‌توانند در عرصه‌های دیگر بروز کنند و حتی برای بسیاری از مردم خواستنی باشند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11790149-6946755499550355458?l=crypticuniverse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/crypticuniverse/~4/NVAFxcSGDvE" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/crypticuniverse/~3/NVAFxcSGDvE/blog-post_13.html</link><author>noreply@blogger.com (Mostafa)</author><thr:total>7</thr:total><feedburner:origLink>http://crypticuniverse.blogspot.com/2011/10/blog-post_13.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-11790149.post-2897832350035782305</guid><pubDate>Fri, 07 Oct 2011 10:15:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-10-07T06:16:16.398-04:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">کامپیوتر</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">اینترنت</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">ذهن</category><title>آن سیب گاز زده</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;
&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/-eLtbvWqhLXI/To7NZQLH22I/AAAAAAAABaI/oBRmTUva24M/s1600/Screenshot-1.png" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="270" src="http://2.bp.blogspot.com/-eLtbvWqhLXI/To7NZQLH22I/AAAAAAAABaI/oBRmTUva24M/s400/Screenshot-1.png" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
انتظار نداشتم استیو جابز به این زودی‌ها برود، اما خوب، مرگ کاری به پول و کاریزما ندارد. این سرطان لعنتی هم کرنش کمی در برابر درمان‌ها و مراقبت‌های گران‌قیمت دارد. طبیعت بازی‌های بی‌رحمانه‌ای دارد که یک &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Pescetarian"&gt;پسکِترینیست&lt;/a&gt; را پیش از شصت‌سالگی‌اش با سرطان از پا درمی‌آورد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
استیو جابز را نمی‌توانم با چهرهٔ دیگری مقایسه کنم. آدمی بود که خودش چارچوبش را تعریف کرد. کارهایی را که می‌خواست بکند به شیوه‌ای که دوست داشت، انجام می‌داد. من برای بسیاری از ایده‌ها و طراحی‌هایش احترام و ارزش بسیاری قائلم، اگرچه از محدودیت‌هایی که برای کاربران فراورده‌های اپل ایجاد می‌کرد، همیشه شاکی بوده‌ام و هستم. جابز به نظر من یک دیکتاتور مهربان و در ضمن طراح بود، و طراح بودنش به اندازهٔ مهربان بودنش مهم است. دنیای امروز به دیکتاتورها مجال نفس کشیدن نمی‌دهد و خواهان دموکرات‌های خوش رنگ و لعابی مثل اوباما است. برای دیکتاتور بودن و دیکتاتور ماندن، جابز باید چیزهایی به کاربرانش می‌داد که شیفته‌شان کند، که می‌کرد. البته از شیوه بازاریابی و تبلیغات اپل هم نباید غافل شد که اغواکننده است، تا حدی که می‌شود گفت کودکانه است (مثل تعطیل کردن سایتش پیش از ارائه هر محصول تازه). در میان همهٔ دوستانم که ماتم‌زده مرگ جابز هستند، پروا نمی‌کنم از این که دیکتاتور بخوانمش. اما در ردهٔ خودش دیکتاتور صادقی هم بود، نه کاملاً صادق، اما راست‌گو در ردهٔ خودش.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
استیو جابز زندگی‌اش را زندگی کرد و چیزهایی را که دوست داشت مردم استفاده کنند طراحی کرد. در طراحی کردنش اما سلیقه‌ای شخصی داشت که البته جذاب بود، اما به کاربرانش گزینه‌ای دیگر نمی‌داد. کامپیوترها و گجت‌های اپل چه از نظر سخت‌افزاری و چه نرم‌افزاری همچون یک زندان طلایی هستند. البته این زندان به قدر کافی جذابیت و فضای درونی داشت که مردم حاضر شوند بخش مهمی از آزادی‌ها و انتخاب‌های‌شان را واگذارند و جامه خاکستری‌اش را به تن کنند. گفتگو با این زندانی‌ها دربارهٔ آزادی‌هایی که واگذاشته‌اند معمولاً به جایی نمی‌رسد، چون بیشتر کاربران، خصوصاً آن‌هایی که چند سالی فقط از فراورده‌های اپل استفاده کرده‌اند، درکی از سرشت و گستردگی گزینه‌هایی که از دست داده‌اند و تصمیم‌هایی که برای‌شان گرفته شده، ندارند. جابز آزادی‌های کاربرانش را می‌خرید، اما با چنان بهایی که بیشترشان را راضی نگه می‌داشت.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
من هم مانند بیشتر کاربران دیگر، همیشه با تحسین فراورده‌های اپل را دنبال کرده‌ام و چند باری هم شدیداً وسوسه شدم سراغ آی‌فون، آی‌پاد و تازه‌تر، آی‌پد بروم. اما همیشه مشکل سازگار کردن این گجت‌ها با محیط لینوکسی را بررسی کردم و دیدم زحمت بیهوده‌ای است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
نمی‌شود انکار کرد که من هم مانند بیشتر کاربران دیگر، دست‌کم مشتری درجه دوم اپل هستم. گوشی‌های لمسی و سیستم عامل اندروید پس از آن مطرح شدند که اپل آی‌فون را عرضه کرده‌بود. میدان مشابهی اکنون در زمینه تبلت‌ها ایجاد شده. اما حتی همین تمی که الآن روی دسکتاپ کامپیوترم دارم، با گوشه‌های منحنی و کنترل‌های براقش، برگرفته از طراحی اپل است. جابز قطعاً به عنوان یک طراح مقتدر در یادها خواهدماند و این برای من پارادوکس شخصیت اوست. جابز می‌خواست مجموعه‌ای از ایده‌های طراحی را در کنار هم پیاده کند و اصرار داشت همهٔ این‌ها در کنار هم باشند. چنین اصرارهایی معمولاً به شکست می‌انجامد، اما او آن قدر ایده داشت و ایده‌هایش آن قدر خوب بودند که سرمایه لازم برای گستردن عرصه درونی زندانش را فراهم کنند. حتی دوست‌داران تندروی اپل هم نمی‌توانند انکار کنند که بخش مهمی از آزادی‌های‌شان در کنترل این شرکت است. اما اکنون که استیو جابز رفته، برای من پرسش این است که آیا او خودش گزینهٔ دیگری جز دیکتاتور بودن داشت؟ آیا می‌توانست با شیوه‌ای دموکراتیک (چه درون شرکت‌هایش و چه با جامعهٔ کاربرانش) به دستاوردهایی در این سطح برسد و به ایده‌های خودش نیز وفادار بماند؟ این پرسش مهمی است، چون جهت‌گیری اخلاقی یک شخصیت بزرگ را با در نظر گرفتن دستاوردهایش می‌سنجد. و اگرچه واقعیت‌های ناخوشایند بسیاری دربارهٔ اپل وجود دارد، به نظرم پاسخ این پرسش به طور کلی نه است.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11790149-2897832350035782305?l=crypticuniverse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/crypticuniverse/~4/Y1TDglYdb4E" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/crypticuniverse/~3/Y1TDglYdb4E/blog-post_07.html</link><author>noreply@blogger.com (Mostafa)</author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://2.bp.blogspot.com/-eLtbvWqhLXI/To7NZQLH22I/AAAAAAAABaI/oBRmTUva24M/s72-c/Screenshot-1.png" height="72" width="72" /><thr:total>1</thr:total><feedburner:origLink>http://crypticuniverse.blogspot.com/2011/10/blog-post_07.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-11790149.post-7423704616537453800</guid><pubDate>Mon, 03 Oct 2011 04:28:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-10-03T00:28:40.754-04:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">سیاست دینی</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">بدیهیات مبهم</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">ایران</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">ذهن</category><title>یا خود خودش یا هیچ</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
درخواست به رسمیت شناختن فلسطین (از راه عضویت رسمی در سازمان ملل) به نظر من برای ما ایرانی‌ها نکته مهمی برای آموختن دارد. خیلی از ما سال‌ها شعار نابودی اسرائیل را داده‌ایم. اسرائیل برای ایرانی‌ها دوگانهٔ ناجوری است. از یک سو در اشغال‌گر، توطئه‌گر و جنایت‌پیشه بودن دولتش تردید نمی‌توان کرد. از سوی دیگر، طرف مستقیم اسرائیل دولت‌های عربی هستند که خیلی از آن‌ها دوستان گرم ایران نیستند. در این میان حماس در فلسطین، حزب‌الله در لبنان و دولت بعثی سوریه هم هستند که دشمنان نیمه تا تمام‌عیار اسرائیل به شمار می‌روند و خودشان مواجب‌بگیر یا شرکای جرم نظام جمهوری اسلامی هستند. پس اسرائیل را نمی‌توان موجود مشروعی دانست، اما دشمنان درجه یک اسرائیل هم تقریباً به اندازهٔ خودش برای ما منفور هستند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
شباهت ایدئولوژیکی ژرف دولت‌های اسرائیل و ایران هم جالب است. هر دو حکومت، بر پایه ایده‌های آخر زمانی ایجاد شده‌اند، شهروندان (ملت) خود را قوم برگزیده می‌دانند و رسالت آماده شدن برای رخ‌داد بزرگ نهایی را بر دوش خود حس (یا تبلیغ) می‌کنند. هر دو حکومت تأکید بسیاری بر سرزمین موعود و مکان‌های مشخصی دارند که گذشته را به آینده پیوند می‌دهند. بر این مبنا، هر دو حکومت هم دستگاه نظامی و جاسوسی گسترده‌ای دارند و کارشان دردسر ساختن برای بقیه است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
چه تلخ است که در این روزهای حساس، احمد زیدآبادی که از برجسته‌ترین کارشناسان مسائل مربوط به فلسطین و اسرائیل است، در زندان ستمگران نظام اسلامی اسیر شده؛ او از اخبار کم‌بهره می‌ماند و ما از نوشته‌هایش بی‌بهره.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
محمود عباس و یارانش پس از چند دهه مبارزه به این نتیجه رسیده‌اند که نمی‌شود اسرائیل را نابود کرد، و عمل‌گرایی (و نمی‌گویم واقع‌گرایی) را جایگزین آرمان‌گرایی کرده‌اند. واکنش جامعه جهانی به این کنش را هم دیدیم. نمایندگان بیشتر کشورها سخنان محمود عباس در سازمان ملل را به گرمی ستودند. حالا جالب است که ایران و آمریکا و اسرائیل اساساً موضع مشترکی در برابر کنش محمود عباس گرفته‌اند. مخالفت اسرائیل هیچ عجیب نیست. ایران و آمریکا اما در دو سوی اسرائیل هستند: ایران می‌گوید اصلاً اسرائیل نباید باشد (یا این که رأی فلسطینی‌ها باید دربارهٔ بود و نبود اسرائیل ملاک باشد، که البته نتیجه‌اش معلوم است) و آمریکا می‌گوید حالا بنشینید با هم حرف بزنید ببینیم چی می‌شه. موضع‌گیری اوباما و دولتش هم رقت‌بار است. با ژست عاقل اندر سفیه همیشگی‌اش آمده و می‌گوید راه میان‌بری وجود ندارد. می‌خواهید کشور مستقل داشته‌باشید؟ باید با اسرائیل کنار بیایید. دروغی بزدلانه. ایران هم می‌گوید می‌خواهید کشور مستقل داشته‌باشید؟ باید اسرائیل را نابود کنید. به این دلیل است که می‌گویم موضع ایران و آمریکا در دو سوی موضع اسرائیل است. به نظر من هر دو دارند لج‌بازی می‌کنند و طبق معمول حنظله در این میان گوشت قربانی است. من باور نمی‌کنم که اوباما واقعاً با تشکیل کشور فلسطین موافق باشد. همچنان که باور نمی‌کنم ایران واقعاً نابودی اسرائیل را بخواهد. اسرائیل مهم‌ترین دشمن ایران است و دشمن مهم‌ترین رکن شیوه حکومت نظام کنونی است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
چیزی که در این میانه از همه جالب‌تر است، گیر کردن حکومت ایران در شعارهای خودش است، این که کاسهٔ داغ‌تر از آش شده و در عمل با خودش تنها مانده‌است. به نظر من این نکته اصلی ماجرا برای همه مایی است که در سال‌های آرمان‌گرایی‌های ملال‌آور رسمی نفس کشیده‌ایم و خواسته یا ناخواسته قدری از آن را جذب کرده‌ایم. جمهوری اسلامی از همان ابتدا شعار نابودی اسرائیل را داده، در حالی که اسرائیل در همهٔ این سال‌ها در حال رشد کردن بوده. حالا سران نظام نمی‌توانند بی‌دردسر چیزی را تأیید کنند که برای دشمن‌شان (اسرائیل) بسیار ناگوار است، برای فلسطینیان دستاوردی سترگ است و برای آمریکا ناخوشایند، اما در عین حال کوتاه آمدن از آن شعارهای آتشین نابودی اسرائیل است که سی و چند سال در ایران از بلندگوهای رسمی فریاد شده‌اند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
این گره کور را در زندگی خودم و خیلی‌ها در اطرافم می‌بینم: که هدفی چنان بلند انتخاب می‌کنیم و لج‌بازانه بر آن پای می‌فشاریم که حتی جهیدن به سویش ناممکن می‌نماید، و سپس از یک سو به کمتر از آن هدف بزرگ راضی نمی‌شویم و از سوی دیگر رسیدن به هر چیز مطلوبی در آن راستا را هم که کمتر از هدف آرمانی‌مان باشد برای خودمان ناممکن می‌کنیم و این محرومیت جاهلانه خودخواسته سال‌ها ادامه می‌یابد و اندوه پیوسته و فرسایش را در پی می‌آورد. محصول ناگوار پیوند تکبر و نادانی. گره کور امروز نظام را ببینیم و این کار را با خودمان نکنیم.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11790149-7423704616537453800?l=crypticuniverse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/crypticuniverse/~4/6SJ-8zHTHd4" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/crypticuniverse/~3/6SJ-8zHTHd4/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Mostafa)</author><thr:total>3</thr:total><feedburner:origLink>http://crypticuniverse.blogspot.com/2011/10/blog-post.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-11790149.post-6550027646572959995</guid><pubDate>Thu, 29 Sep 2011 06:10:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-09-29T02:11:18.834-04:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">بدیهیات مبهم</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">روزنوشته‌ها</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">ذهن</category><title /><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;
&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/-eOAZ6TxCp6c/ToQKwJLjJMI/AAAAAAAABaA/eCFYvlzsam0/s1600/DSC_0003.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="260" src="http://3.bp.blogspot.com/-eOAZ6TxCp6c/ToQKwJLjJMI/AAAAAAAABaA/eCFYvlzsam0/s400/DSC_0003.jpg" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
جانوری که در بالا می‌بینید، نامش فاینمن است، یک سال و نیمه از گوئلف. گربهٔ هم‌خانه‌ای تازهٔ من است که دانشجوی فیزیک بوده و بعداً به ریاضی تغییر رشته می‌دهد، اما از فیزیک دست‌کم آن قدر یاد گرفته که اسم گربه‌اش را &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Richard_Feynman"&gt;فاینمن&lt;/a&gt; بگذارد. فاینمن گربهٔ خوبی است. یعنی اگر با استانداردهای گربه بودن بسنجید اصلاً گربهٔ بدی نیست. اشیاء مقدس و اعضای بدن شما را (معمولاً) گاز نمی‌گیرد و پنجول نمی‌کشد. بی‌ادبانه رفتار نمی‌کند و دنبال دردسر نیست. شاید مهم‌تر از همه، وسط راهرو و اتاق‌ها خراب‌کاری ویژه نمی‌کند و البته آزمایش‌های سقوط آزاد گالیله را هم در آشپزخانه و با چیزهای روی کابینت‌ها تکرار نمی‌کند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
اما یادتان هست که وبلاگ‌صاحاب شب‌بیدار است؟ و آیا می‌دانید شب‌بیدارها دوست دارند گاه و بی‌گاه سری به آشپزخانه بزنند و چایی بریزند یا میوه از یخچال بردارند؟ و آیا می‌دانید فاینمن روی کاناپه وبلاگ‌صاحاب می‌خوابد که در اتاق پذیرایی است؟ و این که وبلاگ‌صاحاب مجبور است کاناپه‌اش را جاروبرقی بکشد از دست موهای فاینمن؟ و آیا خبر دارید که گربه‌ها نیازهای گربه‌ای دارند که عبارت است از ناز و نوازش و بازی؟ پس این را هم بدانید که هر وقت، شب یا روز، از اتاقم می‌روم بیرون، این جاندار گربه‌صفت همراهم می‌شود و باید مواظب باشم زیر دست و پایم نماند. ساعت 3 صبح هم که باشد، همراه آدم می‌آید و هر جا بشود خودش را ولو می‌کند و تمنای یک لنگه پا دارد که به بازی بگیردش. نیازش به بازی و نوازش تمامی ندارد و برای خواستنش اکراه و احتیاطی در کارش نیست.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
این یکی دو روز اخیر فقط دارم به این فکر می‌کنم که اگر من هم مثل این گربه دنبال چیزهایی که واقعاً خودم می‌خواستم می‌دویدم و بی‌پروا برای گرفتن‌شان خیمه می‌زدم، احتمالاً الآن آدم بسیار شادتری می‌بودم.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11790149-6550027646572959995?l=crypticuniverse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/crypticuniverse/~4/QQrNTf-_Vtw" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/crypticuniverse/~3/QQrNTf-_Vtw/blog-post_29.html</link><author>noreply@blogger.com (Mostafa)</author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://3.bp.blogspot.com/-eOAZ6TxCp6c/ToQKwJLjJMI/AAAAAAAABaA/eCFYvlzsam0/s72-c/DSC_0003.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://crypticuniverse.blogspot.com/2011/09/blog-post_29.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-11790149.post-8179723704966235802</guid><pubDate>Tue, 13 Sep 2011 07:57:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-09-13T03:57:34.231-04:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">بدیهیات مبهم</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">ایران</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">ذهن</category><title>لاس زدن با ابزار و لوکس کردن آن</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
پیش‌تر این‌جا دربارهٔ زبان‌آموزی نوشته‌ام، و این که به نظرم کدام راه‌ها برای زبان آموختن (بلکه آموختن هر چیزی) بهترین هستند. اما چیز آزاردهنده‌ای که در جامعهٔ ایران دیده‌ام، تبدیل کردن زبان‌آموزی به یک فعالیت طولانی‌مدت و لوکس است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
مسألهٔ کلی این است که هر آدمی بالأخره در یک زمانی در زندگی‌اش (گاهی هنگام دم واپسین) ناچار است با انگیزه‌های واقعی خودش از کارهایی که می‌کند یا کرده، روبه‌رو شود. مثلاً من چرا هنوز دانشجو هستم؟ آیا شهامت روبه‌رو شدن با انگیزه حقیقی خودم از فعالیت اصلی‌ام را دارم؟ هر قدر آدم این خودبازجوئی‌ها را عقب بیاندازد یا زیر جریان زندگی مخفی نگه دارد، زندگی ناسالم‌تری خواهدداشت و شانس کم‌تری برای شاد بودن.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
حالا مردم برای چه فرزندان‌شان را از سن پایین به کلاس زبان می‌فرستند؟ چون مُد روز است. البته کار خوبی است، چون آموزش در سن پایین آسان‌تر اثر می‌کند و ماندگارتر است. اما این که می‌بینیم یکی ده سال است دارد زبان «یاد می‌گیرد»، نشان می‌دهد که اصل موضوع تغییر ماهیت پیدا کرده.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
زبان در شکل کلی‌اش یک وسیله است، یک رسانه برای برهمکنش انسانی. به باور من هر کسی بخواهد زبانی غیر از زبان مادری‌اش را بیاموزد و به کار برد، تا پایان زندگی‌اش زبان‌آموز است، همچنان که خودم هستم. اما هنگامی که وسیله بودن چیزی را پذیرفتیم، تبدیل کردنش به هدف بلندمدت، نادرست است. وقتی می‌روید در ابزارفروشی که یک انبردست بخرید، احتمالاً دنبال بهترین انبردست به عنوان ابزار می‌گردید. اگر یک انبردست بنجل ببینید که تَه دسته‌اش چند گیگابایت حافظه یو‌اس‌بی دارد، آیا چشم‌تان را می‌گیرد؟ از یک انبردست باید کارآیی ابزاری خودش را انتظار داشت و هر خصلت دیگری فرعی محسوب می‌شود.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
کسی که از گهواره تا گور دارد کلاس زبان می‌رود، هدفش چیست؟ احتمالاً هدفش گم شده، یا ناخودآگاه عوض شده. اما نگرانی من برای خود این جور آدم‌ها نیست، چون بالأخره یک جایی می‌فهمند که مسیر کجی را می‌پیمایند. ناجوری این‌ها در وحشتی است که در دل بسیاری دیگر از مردم می‌اندازند، که بله، زبان آموختن یعنی این همه سال کلاس رفتن. پس اگر کسی الآن می‌خواهد وارد مرحله‌ای بشود که زبان را واقعاً به عنوان ابزار نیاز دارد، اگر از زمان شیرخوارگی به کلاس زبان نرفته کارش زار است! واقعاً؟ نه!&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
اهمیت آموزش پیوسته و طولانی‌مدت، مخصوصاً در سن‌های پایین‌تر را نمی‌شود و نباید نادیده گرفت، اما بسیاری از مردم به هر دلیل از آن محرومند. حالا باید چه کرد؟ سرمان را بگذاریم زمین و ارتحال کنیم؟ هرگز. آدمیزاد مگر چند بار عمر می‌کند که بخواهد خواستنی‌هایش را به خاطر «بزرگ» بودن‌شان واگذارد؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
برای زبان‌آموزی در مرحله‌ای که زبان به عنوان ابزار مورد نیاز است، می‌شود حجم قابل توجهی را در مدتی کوتاه آموخت و اگر (برای نمونه) هدف این باشد که در یک امتحان استاندارد نمره مشخصی را بیاوریم، این کار هم منطقاً شدنی است و هم تجربه‌های بسیار، چنین نشان داده‌اند. یک دلیل&amp;nbsp; این که مثال‌هایش را زیاد نمی‌بینید، آن است که آدم‌هایی که این مرحله را با موفقیت گذرانده‌اند، در پی چیزی دیگر بوده‌اند و در مرحله زبان‌آموزی متوقف نشده‌اند تا (بر عکس زبان‌آموزان مادام‌العمر) خودنمایی کنند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
لوکس کردن ابزار (چیزی که شاید حادتر از هر زمینه‌ای در مسأله کنکور سراسری دانشگاه‌های دولتی ایران بروز کرده) و لاس زدن با آن، ارزش ابزاری‌اش را از بین می‌برد. اگر ابزار را نیاز دارید، گوش و چشم‌تان را بر هیاهوی لاس‌وگاس ببیندید و یک‌راست ابزار را برگیرید.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11790149-8179723704966235802?l=crypticuniverse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/crypticuniverse/~4/5uWlRkgpDG4" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/crypticuniverse/~3/5uWlRkgpDG4/blog-post_13.html</link><author>noreply@blogger.com (Mostafa)</author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://crypticuniverse.blogspot.com/2011/09/blog-post_13.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-11790149.post-1562235456550857244</guid><pubDate>Thu, 08 Sep 2011 04:12:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-09-08T00:13:00.471-04:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">سانسور</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">سیاست دینی</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">خبر</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">درد</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">بدیهیات مبهم</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">ایران</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">ذهن</category><title>به آهستگی...</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
آمده‌ام در خانه تازه و دارم آشپزی می‌کنم. الآن که نه، منظورم این روزها است. آشپزی را دوست دارم. زنانه است؟ به کفشم! چرا از مرد بودن فقط کچل شدنش به من ماسیده و وثیقهٔ سربازی اجباری؟ &lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
به نظر خودم آشپزی‌ام خوب است. امروز &lt;a href="http://nimnama.com/index.php?option=com_content&amp;amp;view=article&amp;amp;id=1291:1390-05-22-04-33-12&amp;amp;catid=287:-322-22-1390&amp;amp;Itemid=50"&gt;حلیم&lt;/a&gt;ی پختم کمپرس. یک کاسهٔ کوچک خوردم و رفتم به اوج آسمان‌ها. آشپزی کردن تقریباً تنها کار نتیجه‌داری است که این روزها می‌کنم. بقیهٔ کارها را کج‌دار و مریز می‌کنم و پنجول می‌کشم به دنبال کورسویی. ای کسانی که می‌خواهید دکترا بخوانید، اول بنشینید و وضع بازار کار را بسنجید. سن خودتان وقتی دکتر شدید را بسنجید. ببینید ارزشش را دارد یا نه.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
داشتم قابلمهٔ بزرگ را می‌شستم که مال هم‌خانه‌ای تازه‌ام است، که خانه‌اش در تورنتو کنار فروشگاه آیکیا است و همه چیزش را از آیکیا می‌خرد و این قابلمه‌اش هم آیکیا است. داشتم قابلمهٔ بزرگ آیکیای هم‌خانه‌ای تازه‌ام را می‌شستم و به سران فتنه می‌اندیشیدم. کار از گیومه گذشته. واژه‌ها را، صفت‌ها و فعل‌ها و قیدها و حرف‌ها را یک‌سره قلب کرده‌اند. ما با زبان خودشان حرف خواهیم‌زد، اما مفهوم را درون‌مان زنده نگه می‌داریم. داشتم به &lt;a href="http://kayhannews.ir/900616/2.htm#other211"&gt;نامه&lt;/a&gt; برادرانه محمدرضا باهنر به حسین شریعتمداری فکر می‌کردم. گفتم که، کار از گیومه و این جور چیزها گذشته. البته که آن برادر این است. نوشته‌است که البته به نظر من شعار مرگ بر فتنه‌گر مصداقش جناح اقلیت مجلس نیست، اما خوب بعضی از نمایندگان معتقدند که هست. داشتم فکر می‌کردم چه قدر آزاداندیش است این آقا. دارد می‌گوید به نظر من گروهی از نماینده‌ها که همکار من در همین مجلس هستند نباید بروند به درَک، اما خوب بعضی از همکارانم میل دارند سر به تن ایشان نباشد. البته اختلاف نظر برادرانه طبیعی است دیگر، نه؟ یاد یک قسمت از لوک خوش‌شانس افتادم که دالتون‌ها را گرفته‌بودند و مردم جمع شده‌بودند. یکی می‌گفت باید بیاندازیم‌شان زندان. یکی دیگر گفت موافقم، اما به نظر من اول دارشان بزنیم. آزاداندیشی باهنر هم در همین حد است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
اما این‌ها الآن سوارند. فتنه 88 را ظاهراً خوابانده‌اند و دل سبزها به خیزش‌های کوچک خوش است. همان موقع که قابلمهٔ آیکیا را می‌شستم به این فکر می‌کردم که در طول سه دهه این‌ها یاد گرفته‌اند چگونه خواسته‌های مردم را بمیرانند، که سطح فکر و خواستهٔ مردم و سقف خیال‌شان را پایین بکشند. فهمیده‌اند راه گام‌به‌گام جلو آمدن در حریم خواسته‌های مردم چیست. شاید این مهارت برای مجموعه سیستم ناخودآگاه باشد، اما حتماً و همچنان وجود دارد. ببینید همهٔ محدودیت‌های ظالمانه را چه طور جا انداخته‌اند: حجاب اجباری، تفکیک جنسیتی در آموزش پیش از دانشگاه و به تازگی پیش از دبستان و درون دانشگاه نیز هم، گرگ‌چرانی در خیابان برای کنترل کردن پوشش و رفتار مردم، فیلترینگ پیش‌رونده و حتی جاسوس‌افزار ساختن برای شنود کردن ارتباط‌های شخصی شهروندان، نویز فرستادن روی سیگنال‌های ماهواره‌ای، سپاهی کردن اقتصاد، تقلب گسترده در انتخابات و تحمیل کردن نتیجه به مردم، تعطیل کردن روزنامه‌ها، &lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/arts/2011/09/110907_l41_books_morteza_ahmadi_complaint.shtml"&gt;دلقک‌بازی در ارشاد&lt;/a&gt; و هزاران چیز دیگر. این‌ها راه تحمیل کردن را یاد گرفته‌اند. کم‌کم برو جلو. آهسته و پیوسته به مردم تجاوز کن. اگر تجاوز تازه خیلی وقیحانه بود (مثل همین جداسازی جنسیتی در دانشگاه‌ها)، راهش این است: اول مقام‌های در سطح وزیر و معاون خبرش را اعلام می‌کنند. بعد مراجع عظام که خوششان خواهدآمد تأیید خواهندکرد. بعد مقام‌های سطح پایین‌تر خبر از پیاده‌سازی‌اش در آینده نزدیک خواهندداد. سپس مقام بالاتر (مثلاً در این مورد خود احمدی‌نژاد) می‌زند زیر کل ماجرا. بعد خیال مردم راحت می‌شود، چون مردم فراموش‌کارند. یکی دو روز بعدش می‌توانی بخش‌نامه‌اش را صادر کنی. این جوری اصلاً رد پرسش را گم می‌کنی، چه برسد به پاسخ.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
حالا عین همین مسأله را دارند سر موسوی و کروبی و رهنورد و فاطمه کروبی می‌آورند. قابلمه را که می‌گذاشتم در جاظرفی به این فکر می‌کردم که می‌توانم مجسم کنم موسوی الآن زنده است؟ که نفس می‌کشد و می‌اندیشد و می‌خواهد که حرف بزند؟ آن تمثیل آفتاب پشت ابر برای سر کار گذاشتن مردم خوب است. آفتابی هست، اما این ابر نیست که آن را پوشانده. دود و غبار سیاه است. این مرحله که تأثیرش را گذاشت و حس زنده بودن و کنش‌گر بودن سران فتنه در ما مُرد، چرا سپاه سیاهی یک گام پیش‌تر نرود و حصر خانگی را تبدیل به بازداشت رسمی نکند؟ و سپس مرحله‌های بعدی تا آن که نظر مشترک برادر باهنر و برادر شریعتمداری محقق شود. فقط باید گذاشت هر مرحله به قدر کافی طول بکشد تا جامعه عادت کند. و جامعه به این گونه عادت کردن‌ها عادت کرده‌است. به همان مثال‌های بالا نگاه کنید. استبدادزدگی یعنی این. یعنی گشودگی بر همین پیشرفت‌های آهسته و پیوسته، مستقل از این که چند درصد مردم لیسانس دارند یا توزیع سنی چگونه است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;
&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/-k6UsY3JaLMg/Tmg_lm_nlHI/AAAAAAAABZ8/wrt56RY_6Mo/s1600/4.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="240" src="http://4.bp.blogspot.com/-k6UsY3JaLMg/Tmg_lm_nlHI/AAAAAAAABZ8/wrt56RY_6Mo/s320/4.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
ما به این آدم‌ها و به شیوه‌شان رأی داده‌ایم. نه به خاطر آن‌ها، که به خاطر خودمان، نباید به این وضع خو کنیم. نه به خاطر هیجان سال 88، که به خاطر چیزهایی که به خودمان و به نسل‌های بعدی بدهکاریم، باید اعتراض کنیم. یعنی استبداد به اندازه ویران کردن محیط زیست اهمیت ندارد؟ هر دو فضای زیستن ما را ویران می‌کنند. زنده نگه داشتن یاد و اندیشه همان سران فتنه یکی از کارهای مهم است. می‌دانم که ممکن است خیلی نمادین به نظر برسد، اما میراندن نمادها برای طرف مقابل دستاوردی بزرگ محسوب می‌شود، پس به همین دلیل زنده نگه داشتن‌شان برای ما ارزش دارد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11790149-1562235456550857244?l=crypticuniverse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/crypticuniverse/~4/_KLJHMYBiS8" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/crypticuniverse/~3/_KLJHMYBiS8/blog-post_08.html</link><author>noreply@blogger.com (Mostafa)</author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://4.bp.blogspot.com/-k6UsY3JaLMg/Tmg_lm_nlHI/AAAAAAAABZ8/wrt56RY_6Mo/s72-c/4.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>1</thr:total><feedburner:origLink>http://crypticuniverse.blogspot.com/2011/09/blog-post_08.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-11790149.post-7403443834400762404</guid><pubDate>Sun, 04 Sep 2011 22:47:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-09-04T18:48:31.622-04:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">موسیقی</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">ذهن</category><title>خودفرهیخته‌بینی</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دو تا کامپیوتر جلویم هست که دارم با یکی کار می‌کنم و دیگری دارد یک کنسرت را پخش می‌کند. صدایش را نمی‌شونم، چون الآن فرصتش را ندارم، فقط می‌دانم که دارند اگمونت بتهوون را می‌زنند. همین جوری که داشتم کار می‌کردم، کله‌ام را چرخاندم و چشمم افتاد به نمایشگر آن کامپیوتر و در یک لحظه از حرکت آرشه‌ها فهمیدم کجای قطعه را دارند می‌زنند. این قدر از خودم خوشم آمد &lt;span style="background-color: #0b5394;"&gt;کمپرس&lt;/span&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;br /&gt;
پی‌نوشت: عجب سالن خفنی دارند در پالرمو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11790149-7403443834400762404?l=crypticuniverse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/crypticuniverse/~4/I69-6yHcUbU" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/crypticuniverse/~3/I69-6yHcUbU/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Mostafa)</author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://crypticuniverse.blogspot.com/2011/09/blog-post.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-11790149.post-677762900988817761</guid><pubDate>Sat, 27 Aug 2011 20:53:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-08-27T16:53:12.320-04:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">بدیهیات مبهم</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">ذهن</category><title>رخوت</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;روزهای رخوتناکی که کار زیادی نداری و می‌توانی از برنامه معمولت هم سبک‌تر باشی. روزهایی که نه مهلت رو به پایانی در پیش است و نه هیاهویی در کار است و نه تقلایی لازم به نظر می‌رسد. روزهایی که ممکن است فکر کنی به خودت استراحتی بدهکاری، که می‌توانی کمی تن و روانت را لوس‌تر کنی.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;به نظرم این جور روزها همان روزهایی هستند که معلوم می‌کنند چه قدر قرار است بهتر شویم. این‌ها روزهای میان دو دوره تکاپو هستند. دوره بعدی تکاپو در هر صورت خواهدرسید، و این روزهای میانی را اگر به رخوت بگذرانیم، بهترین دوران برای گسست کاری و بدتر از آن، گسستن رشته اندیشه‌ها و یادها هستند. پیوستگی اندیشه و حافظه و کردارمان بیش از هر زمانی در این روزها تهدید می‌شود. رخوت، زهری شیرین است.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11790149-677762900988817761?l=crypticuniverse.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/crypticuniverse/~4/xq0IzfqoQ1Y" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/crypticuniverse/~3/xq0IzfqoQ1Y/blog-post_27.html</link><author>noreply@blogger.com (Mostafa)</author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://crypticuniverse.blogspot.com/2011/08/blog-post_27.html</feedburner:origLink></item></channel></rss>

