<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/atom10full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearch/1.1/" xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:gd="http://schemas.google.com/g/2005" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" gd:etag="W/&quot;A0IMRnczfyp7ImA9WxBbFU8.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338</id><updated>2010-03-14T04:49:47.987+03:30</updated><title>برای خاطر کتاب‌ها</title><subtitle type="html" /><link rel="http://schemas.google.com/g/2005#feed" type="application/atom+xml" href="http://dedicatedtobooks.blogspot.com/feeds/posts/default" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://dedicatedtobooks.blogspot.com/" /><link rel="next" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default?start-index=26&amp;max-results=25&amp;redirect=false&amp;v=2" /><author><name>Sara n</name><email>snowshadi@gmail.com</email></author><generator version="7.00" uri="http://www.blogger.com">Blogger</generator><openSearch:totalResults>246</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/atom+xml" href="http://feeds.feedburner.com/dedicatedtobooks" /><feedburner:info uri="dedicatedtobooks" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><entry gd:etag="W/&quot;A0IMRncycCp7ImA9WxBbFU8.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-5442869036663023979</id><published>2010-03-14T03:55:00.014+03:30</published><updated>2010-03-14T04:49:47.998+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-03-14T04:49:47.998+03:30</app:edited><title>Internet, my new cat's cradle</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;وقتی شروع کردم به این‌جا نوشتن، تصمیم نهایی خودم را برای ناتوانی در نویسندگی، هفت سال بود که گرفته بودم. اما بیشتر سال‌های این هفت سال، روزنامه‌نگاری را کمابیش مثل مخدرِ جایگزین ِسبک‌تری استفاده کرده بودم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;می‌خواهم بگویم وقتی درست و حسابی و با سر خوردم به دیوار واقعیت ِنویسنده نشدن که رفتم پاریس، که کارم توی لابراتوار بود و صبح تا شب با استخوان و نمودار و رادیوگرافی‌ دست و پای بچه‌ شامپانزه‌ها و نقشه‌های زمین شناسی برای نشانه‌گذاری مناطق کواترنر سر و کار داشتم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;نه ماه بعد به خودم آمدم دیدم در به‌ترین حالت‌اش، در موفق‌ترین حالت‌ام، می‌شوم یکی از آدم‌های رده بالای همان‌جایی که کار می‌کردم، مرکز ملی پژوهش‌های علمی فرانسه و نه هیچ وقت نویسنده؛  موفق شدن در یک لابراتوار علمی، آخرین چیزی بود که من از زندگی‌ام می‌خواستم. این‌طور شد که شروع کردم به این‌جا نوشتن، به پناه بردن به زبان فارسی، به فضای مجازی.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;استفاده‌ی من از اینترنت تا پیش‌ از آن هیچ وقت از یک وسیله‌ی ارتباطی برای آسان کردن روابط واقعی‌ام فراتر نرفته بود. با یک دگماتیسم مسخره خاص خودم در برابر دوست شدن با آدم‌ها از طریق شبکه‌های مجازی مقابله کرده بودم- شاید هنوز هم؟- اینترنت در پیشرفته‌ترین حالت‌اش برای‌ام یک پست سریع بود برای نامه فرستادن و یک کتاب‌خانه‌ي الکترونیک بود پر از دایر‌ه‌المعارف.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;به هر حال راه زندگی من در تاثیر پذیرفتن از اینترنت و فضای مجازی فرقی با بقیه نمی‌کند، من‌هم همان‌قدر وابسته‌ام که بقیه و همان‌قدر احساس وقت تلف کردن می‌کنم که خیلی‌های دیگر. تقصیر وسیله نیست، تقصیر من است که در وقت تلف کردن حرفه‌ای هستم، حالا این وسیله می‌تواند چیز ساده‌ای مثل نخی باشد که در ده سالگی گاهی تا هشت ساعت‌ بنشینم و هی باهاش گهواره‌ي گربه درست کنم یا شبکه‌ي پیچیده‌ای مثل اینترنت که در بیست و هشت سالگی توش گم شوم و نتوانم ازش بیرون بیایم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;من اما به این وسیله مدیونم و به نخ بازی نه. اینترنت رویای نویسنده شدن را به‌م بازگرداند، آدم بدون رویایی بودن چیز غمگینی است و من بودم. توی این دوسالی که این‌جا نوشتم خیلی بیش‌تر از آن‌که حق‌ام بود- آدم خودش می‌داند چی دارد می‌نویسد، نه؟- خوانده شدم و حتی تحسین، این‌ها وسوسه‌ام می‌کرد، خوشحال‌ام می‌کرد، خیلی‌ هم. اما چیزی را در واقعیت تکان نمی‌داد. کماکان مثل یک آدم مصمم در نه گفتن، افق را نگاه می‌کردم و فکر می‌کردم از سن‌ام گذشته و دیر است برای تمرین نوشتن کردن. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;ولی بالاخره نظر آن‌هایی‌که خودشان نویسنده بودند و با جزییات نوشته‌ها را تحسین می‌کردند، تکان‌ام داد. نویسنده بودند و حتی به نظر من به‌ترین نویسندگان معاصر فارسی زبان. می‌توانم ازشان اسم ببرم؟ اگر این‌طوری از اینترنت استفاده نکرده بودم، هیچ‌وقت این شانس را نداشتم که رضا قاسمی بخواندم و برای‌ام به تحسین بنویسد، که باهام حرف بزند و تشویق‌ام کند به نوشتن، و هربار آن‌قدر عمیق و پیوسته و با جزییات نوشته‌ها را تحلیل کند، که چیزی را توی ذهن من به شک بیاندازد و قانع‌ام کند که شاید نوشته‌های‌ام ارزش خوانده شدند دارند. تا من بالاخره عکس کتاب‌ها را که به خاطرشان نوشتن را اینجا شروع کرده‌ام، از سردر وبلاگ بردارم و به جای‌ش دفتر سفیدی بگذارم که یعنی می‌خواهم بنویسم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;من رویای‌ام را بازیافته‌ام، حتی اگر دیر باشد. اگر این‌جا ننوشته بودم، حالا به جای نوشتن، کتاب‌هایی را که همراه‌م آورده بودم لندن تمام کرده بودم، و نشسته‌ بودم روی تخت و داشتم هی گهواره‌ی گربه درست می‌کردم و خراب می‌کردم، و دوباره از نو.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-5442869036663023979?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://dedicatedtobooks.blogspot.com/feeds/5442869036663023979/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=2381113452418095338&amp;postID=5442869036663023979&amp;isPopup=true" title="1 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/5442869036663023979?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/5442869036663023979?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/JDvu3cENf98/blog-post_14.html" title="Internet, my new cat's cradle" /><author><name>Sara n</name><email>snowshadi@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="05305034952452940239" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">1</thr:total><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2010/03/blog-post_14.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;AkIBRHo9eCp7ImA9WxBbEE0.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-4443597845201199394</id><published>2010-03-08T03:57:00.001+03:30</published><updated>2010-03-08T04:05:55.460+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-03-08T04:05:55.460+03:30</app:edited><title /><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;لذتِ دوباره با سارا ت در شهر مشترکی بودن(زندگی کردن؟) شرب مدامی‌‌ه که فقط با چیزهای محدودی می‌شه تجربه‌اش کرد.عاشقشم. ستاره و مهزاد هم اگر بودند عیش‌ام کامل می‌شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-4443597845201199394?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://dedicatedtobooks.blogspot.com/feeds/4443597845201199394/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=2381113452418095338&amp;postID=4443597845201199394&amp;isPopup=true" title="2 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/4443597845201199394?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/4443597845201199394?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/b6SsHjH4lEE/blog-post_08.html" title="" /><author><name>Sara n</name><email>snowshadi@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="05305034952452940239" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">2</thr:total><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2010/03/blog-post_08.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DEADRns8fip7ImA9WxBUGEs.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-6670088263880240837</id><published>2010-03-06T12:42:00.000+03:30</published><updated>2010-03-06T12:42:57.576+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-03-06T12:42:57.576+03:30</app:edited><title>پارسی گو ساعتی و ساعتی رومی بگو*</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اول‌ش زنگ زد که دارم یه چیزی رو ترجمه می‌کنم، می‌تونی وقت و بی‌وقت جواب سؤال‌های ترجمه‌م رو بدی یه مدتی. می‌گم هاا عزیزم با کمال میل. این‌طوری شد که توی این مدت تازه فهمیدم یه عالمه کلمات هست توی ادبیات کلاسیک که من اصلن معنی‌شون رو هیچ وقت درست و حسابی نفهمیدم، اگر هم فهمیدم یه چیزی مثل کشف و شهود بوده، نمی‌تونم توضیح‌ش بدم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;حالامی‌گه خرابات رو bar ترجمه کنم یاtavern یا مثلن saloon.&amp;nbsp; اول می‌گم tavern بعد یه خورده فک می‌کنم براش می‌نویسم همون خرابات ترجمه کن، زیر نویس بذار.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;می‌گه&amp;nbsp; من می‌رم یه ویراستار دیگه پیدا می‌کنم، تا حالا طبق راهنمایی‌‌های تو زیرنویس‌هام از خود متن بیش‌ترند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #666666;"&gt;*مولانا- غزلیات شمس&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-6670088263880240837?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://dedicatedtobooks.blogspot.com/feeds/6670088263880240837/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=2381113452418095338&amp;postID=6670088263880240837&amp;isPopup=true" title="5 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/6670088263880240837?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/6670088263880240837?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/z8qlljK1MuM/blog-post_06.html" title="پارسی گو ساعتی و ساعتی رومی بگو*" /><author><name>Sara n</name><email>snowshadi@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="05305034952452940239" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">5</thr:total><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2010/03/blog-post_06.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DEMGRn84cSp7ImA9WxBUFkw.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-4721062533670830387</id><published>2010-03-03T15:10:00.000+03:30</published><updated>2010-03-03T15:10:27.139+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-03-03T15:10:27.139+03:30</app:edited><title>تا دست​ها کمر نکنی بر میان دوست</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دلم براش تنگ شده. آدم آسون و سر راستی که منم که دلم اگر تنگ بشه فورن با دم دست‌ترین روش  به سوژه‌ی  دل‌تنگی به تفصیل خبر می‌دم، حالا روزهاست که دل‌تنگم. این‌قدر از شکنندگی آدم‌ها می‌ترسم که تا حدس می‌زنم یکی ممکنه حالش خوب نباشه سعی می‌کنم هر چقدر ممکنه ازش دورتر باشم و بشم. حال‌ش خوب نیست، حتمن خوب نیست و شکننده شده و من بلد نیستم به‌ آدم‌هایی که حال‌شون خوب نیست حتی سلام کنم، می‌ترسم لحن سلام کردن‌م خوب نباشه و حال‌شون رو بدتر کنه. این آدم آسون و سرراستی که من‌م، به غایت ترسو هم هست.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;کاش زودتر خوب بشه. کاش من یاد بگیرم که همیشه به‌ترین راه این نیست که از توی دست و پای آدمی که حال‌ش خوب نیست بری کنار. دل‌م برای بغل کردن‌ش تنگ شده.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-4721062533670830387?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://dedicatedtobooks.blogspot.com/feeds/4721062533670830387/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=2381113452418095338&amp;postID=4721062533670830387&amp;isPopup=true" title="7 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/4721062533670830387?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/4721062533670830387?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/UDl_0snE2Ck/blog-post.html" title="تا دست​ها کمر نکنی بر میان دوست" /><author><name>Sara n</name><email>snowshadi@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="05305034952452940239" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">7</thr:total><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2010/03/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;AkYGQ3g-fCp7ImA9WxBVGUw.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-966347583717444984</id><published>2010-02-23T12:52:00.002+03:30</published><updated>2010-02-23T13:12:02.654+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-02-23T13:12:02.654+03:30</app:edited><title>صبوری می‌کنم تا تمام کلمات عاقل شوند</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;فقط مایی که دانشگاه تهران‌ای بودیم و کوی و اصلن هرجایی که توی امیرآباد نرده‌ی سبز داشته مثل خونه‌مون بوده این‌طوری حال‌مون بد شده یا همه این‌طوری‌اند؟ چرا این‌قدر بد آخه؟ اصلن به جای فیلم مگر به چشم خودمون ندیده بودیم؟ مگر توی همین فضای نفرت بزرگ نشده بودیم؟ چرا خشونت و نفرت‌شان هیچ‌وقت برامون عادی نمی‌شه؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;من بعد از تاسوعا و عاشورای امسال با خودم فکر کردم- حتی با خودم تصمیم گرفتم- که دیگه از هیچ خشونتی از طرف این‌ آدم‌ها جا نخواهم خورد. معلومه که اشتباه کردم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-966347583717444984?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://dedicatedtobooks.blogspot.com/feeds/966347583717444984/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=2381113452418095338&amp;postID=966347583717444984&amp;isPopup=true" title="9 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/966347583717444984?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/966347583717444984?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/W7hJiT64gFk/blog-post_23.html" title="صبوری می‌کنم تا تمام کلمات عاقل شوند" /><author><name>Sara n</name><email>snowshadi@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="05305034952452940239" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">9</thr:total><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2010/02/blog-post_23.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DkUHQHo_eyp7ImA9WxBVFk8.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-3338370123673567300</id><published>2010-02-20T02:48:00.004+03:30</published><updated>2010-02-20T03:33:51.443+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-02-20T03:33:51.443+03:30</app:edited><title>Chloé</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;یکی با آمبولانس می‌رود و ما سه نفر دیگر با ماشین خودمان، از بین همه‌ی آدم‌های مهمانی به نظر می‌آید من تنها کسی هستم که نگران نیستم. یعنی فکر می‌کنم چیزی‌ش نیست خب، زیادی نوشیده. می‌خواست مهمانی خداحافظی‌اش را فراموش نشدنی کند که کرد، اما شوخی و خنده فایده ندارد وقتی بقیه این‌ همه نگرانند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;توی اتاق‌های بیمارستان به جای این‌که برای بیمارها تخت باشد، تشک‌ها را بدون تخت روی زمین انداخته‌اند. آدم یادش به&amp;nbsp; خانه‌های ژاپنی می‌افتد کف پارکت و تشک روی زمین. آخر چرا روی زمین؟ تعجب‌ام را می‌گذارم برای بعد، این‌قدر که این آلمانی‌ها برای هر کارشان دلایل پیچیده‌ی منطقی دارند. وسایل کنترل تنفس و کاردیوگرافی‌ و سرم‌شان را وصل می‌کنند. دکتر می‌پرسد چیزی هم کشیده یا؟ می‌گویم نه فکر نمی‌کنم، فقط الکل. فکر نمی‌کردم واقعن، آن یکی می‌کشدم کنار می‌گوید فکر می‌کنم کوکایین...می‌گویم مزخرف نگو، کوکایین‌‌اش کجا بود، اما او فکر می‌کند که توی مستی چیزی توی این مایه‌ها شنیده یا پیشنهادی از این دست که تو هم می‌خواهی یا نه.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;می‌گویند فقط یک نفر می‌تواند پیش‌اش بماند، بقیه که می‌روند صدای‌ام می‌زنند که بروم  فرم‌ها را پر کنم. می‌گویم حال‌اش خوبه دیگه؟ فقط خواب‌اش برده مگه نه؟ می‌گوید نه، فکر می‌کنیم کمای اتیلیک است، شما خانواده‌اش هستید یا باید خبر بدهید به کسی که بیاید؟ از کجا؟ فرانسه‌اند؟ می‌نشینم روی صندلی و می‌گویم جدی که نیست، کمای اتیلیک خیلی که نمی‌تواند بد باشد؟ می‌گوید می‌تواند، ممکن است به هوش نیاید. فکر می‌کند من چه‌کاره‌اش‌ام که این‌طوری با بی‌اعتنایی نظر علمی‌اش را می‌دهد؟ دارم به توان تحمل‌ام فکر می‌کنم و به دختری که یک ساعت پیش روی پاهای‌ام خوابیده بود و گریه می‌کرد که دل‌اش تنگ می‌شود.آخرش باید زیر برگه‌ای را امضا می‌کردم که تایید می‌کنم دلیل حضور بیمار در آلمان صرفن دریافت خدمات پزشکی نیست. می‌گویم یعنی چی؟ بیمار اورژانسی که نمی‌تواند به هدف دریافت خدمات پزشکی رایگان آمده باشد آلمان. عذرخواهی می‌کند که ببخشید کاغذبازی است می‌دانیم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;شب پیش‌اش از سفرِ چند روزه‌ی شلوغ و خوشگذران برگشته‌ام، صبح همان روز هم ساعت پنج بیدار می‌شوم، بدو بدو می‌روم فرودگاه، ناپل و دانشگاه و مصاحبه،  خسته‌ام اما دوباره فرودگاه ناپل و شب ساعت هشت&amp;nbsp; شتوتگارت‌ام که این مهمانی را از دست ندهم. از خستگی بدن‌م می‌لرزد. نصف‌اش خستگی فرودگاه و هواپیما و بدو جا نمانی‌ها‌ است، نصف دیگرش هم&amp;nbsp; از شهر شلوغی که ناپل است و قاطی شدن صدای بوق کشتی‌های و بوق ماشین‌هایی که توی ترافیک مانده‌اند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آرامش شتوتگارت آن‌قدری انرژی بهم می‌دهد که  دوش ‌بگیرم نیم ساعت بعد مهمانی باشم. و خوش می‌گذرد بهمان، خیلی. داشتم می‌گفتم که خوش‌ترین شب‌نشینی هشت، نه ماه گذشته بوده تا وقتی که کلوئه روی زانوی من خواب‌اش ببرد. آمد بغل‌ام کرد که قول بده آخر هفته‌ها بیایی ژنو پیش‌ام، قول بده گم و گور نشوی هی. بهش گفتم دختر مستی چرت و پرت نگو. سرش را گذاشت روی زانوای‌ام و اول گریه کرد بعد خوابش برد. من هم با موهای‌اش بازی می‌کردم که دیدم بقیه می‌گویند این‌طوری که خوابیده طبیعی نیست، هر کاری کردیم بیدار نشد، چشم‌هاش هم بازکردیم غیر طبیعی بود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;و بعد اورژانس بیمارستان، بیمارستان، بیمارستان. سه روز روی زمین کنار تشک‌اش نشسته بودم که چشم باز کند یا پلک بزند. بعد از پانزده ساعت بالاخره به مامان‌اش زنگ زدم، احوال‌پرسی که کردم گفت امروز رفته اسکی و پای‌اش شکسته و تا حالا پی گچ گرفتن و این‌هاست، حرف‌های‌اش که تمام شد منتظر شد حرف‌ام را بزنم، می‌دانست که برای یک احوال‌پرسی معمولی زنگ نزده‌ام و من بغض‌ام ترکید. تا شب رسیدند، مامان‌اش با پای گچ گرفته.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;امروز ظهر بالاخره چشم‌های‌اش را باز کرد، نگاهی به سه پزشکی که داشتند بالای سرش آلمانی حرف می‌زدند کرد و گفت اینا برای چی این‌جان؟ چی می‌گن؟ بلد نیستن مث آدم حرف بزنن؟ به هوش آمده، حال‌اش خوب است یعنی. بالاخره بعد از سه روز بی‌خوابی بیمارستانی برگشته‌ام خانه، خودم را نمی‌شناسم توی آینه، این آدم شکننده‌ای که من‌ام را باور نمی‌کنم. شوکه‌‌ام. حالم خوب است، اما فعلن از خودم توقع روابط اجتماعی داشتن ندارم. می‌خواهم این‌قدر بخوابم تا این سه روزی را که دست‌اش را گرفته‌ام و زل زده‌ام که به هوش بیاید را یادم برود.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-3338370123673567300?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://dedicatedtobooks.blogspot.com/feeds/3338370123673567300/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=2381113452418095338&amp;postID=3338370123673567300&amp;isPopup=true" title="10 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/3338370123673567300?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/3338370123673567300?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/Ua6ekugzgmA/chloe.html" title="Chloé" /><author><name>Sara n</name><email>snowshadi@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="05305034952452940239" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">10</thr:total><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2010/02/chloe.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CkMGQn4-eyp7ImA9WxBWGE8.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-5897946407451088561</id><published>2010-02-10T18:59:00.003+03:30</published><updated>2010-02-10T20:17:03.053+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-02-10T20:17:03.053+03:30</app:edited><title>راه سپید</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دیگر نمی‌ترسم برای همین تصمیم گرفته‌ام کاملن بی‌ دفاع باشم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="color: #666666; text-align: justify;"&gt;&lt;div style="color: #999999;"&gt;کافکا تامورا&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: #999999;"&gt;&amp;nbsp;* تاجیک‌ها وقت بدرقه برای‌ات آرزو می‌کنند که راهْ سپید.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-5897946407451088561?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://dedicatedtobooks.blogspot.com/feeds/5897946407451088561/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=2381113452418095338&amp;postID=5897946407451088561&amp;isPopup=true" title="1 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/5897946407451088561?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/5897946407451088561?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/PBIrLqasb_0/blog-post_10.html" title="راه سپید" /><author><name>Sara n</name><email>snowshadi@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="05305034952452940239" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">1</thr:total><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2010/02/blog-post_10.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;AkYEQn48cSp7ImA9WxBXGEw.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-8981581536422291511</id><published>2010-01-30T00:43:00.030+03:30</published><updated>2010-01-30T05:51:43.079+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-01-30T05:51:43.079+03:30</app:edited><title>tattoo</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;من هم مثل بقیه این دو روزم پر از بیزاری و ناامیدی بوده. اما تنها سپر دفاعی‌ام مقابل ناامیدی ِمطلق نوشتن از روزمره‌گی‌های خودم و شنیدن ِ روزمره‌گی‌های دیگران است، که ببینیم زندگی هنوز جریان دارد، که آن‌چه دائمی است زندگی‌ است.&lt;br /&gt;
***&lt;br /&gt;
از توی راه‌رو صدای دعوای زن و مردی می‌آید که درست نمی‌فهمیم چه می‌گویند. هی بهم می‌گوید وول نخور، صاف بشین. می‌گویم نمی‌تونم. دست‌ش را دراز می‌کند لپ‌تاپ‌م که کافکا در ساحل را به پشت روی‌اش خوابانده‌ام از روی پا تختی برمی‌دارد و به‌م تعارف می‌کند که کدامش را می‌خواهی. کتاب را پس می‌زنم می‌افتد و لپ تاپ را می‌گیرم. درش را باز می‌کنم و ظاهرن دیگر وول نمی‌خورم. دارد پشت‌م با ماژیکِ وایت‌بردی که از سالن کنفرانس هتل دزدیده‌ایم، از روی یک طرح تتَوی موقت، اژدها می‌کشد. می‌پرسد بعد از یک روز بی‌نظیر در به‌ترین شهر دنیا، بدترین اتفاقی که برای رابطه‌مان ممکن است بیافتد چیست که هنوز این همه می‌ترسی. می‌گویم توی ذهن‌ام  کلیاتی از بدترین هست اما هنوز به شکل واژه یا تصویر ندارم‌اش. تا تو اژدها را تمام کنی فکر می‌کنم، و بعد لپ‌تاپ در بغل و در سایه‌ي امن او که پشت سرم است و امنیت نوشتاری که زبان فارسی به‌م می‌دهد بدترین تصویری را که از رابطه در ذهن‌م است می‌نویسم. با این‌که تصویر قدیمی‌ است اما با فاصله‌ی زیادی هنوز بدترین است:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;گفتم اون ورتر بخواب تن‌ت نخوره به تن‌م. جدی گفتم. بی اعتماد و نا امید شده بودم ازش. وقت‌هایی هست که آدم همه‌ی گذشته‌ي مشترک‌ش را منکر می‌شود، چون آن طور شب‌هایی داشته. شبی یا روزی داشته که برگشته به آدمی که باهاش زندگی می‌کرده گفته تن‌ت نخورد به تن‌ام. من هیچ وقت این حکایت روی مبل خوابیدنِ کلیشه‌ای فیلم‌ها را نفهمیده‌ام. طرف یا باید کاملن از خانه بیرون برود یا باید بماند توی رختخواب تا بشنود تن‌ت نخورد به تن‌م و بشکند. هر دومان از سفر برگشته بودیم. من می‌دانستم تمام شده، از پای تلفن و از وقتی دیگر بعد از آن همه نگرانی برای‌م مهم نبود زنده باشد یا مرده، قبل از&amp;nbsp; این‌که ببینمش می‌دانستم. وقت‌هایی هست که&amp;nbsp; آدم همه‌ی گذشته‌ی مشترک‌ش را با یکی منکر می‌شود چون این‌طور شب‌هایی با او داشته‌.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;نمی‌توانم با واژه‌ها بگویم‌اش اما تصویرش همین است.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;همه‌مان‌ قصه‌های نگفتنی‌ی داریم.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-8981581536422291511?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://dedicatedtobooks.blogspot.com/feeds/8981581536422291511/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=2381113452418095338&amp;postID=8981581536422291511&amp;isPopup=true" title="12 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/8981581536422291511?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/8981581536422291511?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/8htd0KE8M3Y/blog-post_30.html" title="tattoo" /><author><name>Sara n</name><email>snowshadi@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="05305034952452940239" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">12</thr:total><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2010/01/blog-post_30.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;D0ADQn0_eSp7ImA9WxBXF0s.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-4857401694965757422</id><published>2010-01-29T01:42:00.009+03:30</published><updated>2010-01-29T15:19:33.341+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-01-29T15:19:33.341+03:30</app:edited><title>everlasting roads</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;Omnes viae Romam ducunt&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-4857401694965757422?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://dedicatedtobooks.blogspot.com/feeds/4857401694965757422/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=2381113452418095338&amp;postID=4857401694965757422&amp;isPopup=true" title="2 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/4857401694965757422?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/4857401694965757422?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/Ox7BedRQOws/omnes-viae-romam-ducunt.html" title="everlasting roads" /><author><name>Sara n</name><email>snowshadi@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="05305034952452940239" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">2</thr:total><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2010/01/omnes-viae-romam-ducunt.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;AkUBSH48fip7ImA9WxBXE0U.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-3719298765532811404</id><published>2010-01-25T02:49:00.008+03:30</published><updated>2010-01-25T06:27:39.076+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-01-25T06:27:39.076+03:30</app:edited><title>امشب سبکتر می‌زنند این طبل بی‌هنگام را</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;این غزل را&amp;nbsp; از آن شب، سعدی توی سرم بی وقفه می‌خواند، باید این‌جا می‌نوشتم تا تمام می‌شد. &lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div style="text-align: right;"&gt;امشب سبکتر می‌زنند این طبل بی‌هنگام را&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یا وقت بیداری غلط بوده‌ست مرغ بام را &lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یک لحظه بود این یا شبی کز عمر ما تاراج شد&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;ما همچنان لب بر لبی نابرگرفته کام را&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;هم تازه رویم هم خجل هم شادمان هم تنگ دل&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-family: georgia,times new roman,times,serif;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;کز عهده بیرون آمدن نتوانم این انعام را &lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-3719298765532811404?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://dedicatedtobooks.blogspot.com/feeds/3719298765532811404/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=2381113452418095338&amp;postID=3719298765532811404&amp;isPopup=true" title="6 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/3719298765532811404?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/3719298765532811404?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/s7v6M3ZT4fM/blog-post_25.html" title="امشب سبکتر می‌زنند این طبل بی‌هنگام را" /><author><name>Sara n</name><email>snowshadi@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="05305034952452940239" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">6</thr:total><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2010/01/blog-post_25.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;D08DRHo_cCp7ImA9WxBXEkg.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-8020190980854044425</id><published>2010-01-23T01:24:00.019+03:30</published><updated>2010-01-23T17:41:15.448+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-01-23T17:41:15.448+03:30</app:edited><title>این طبل بی​هنگام را</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;سه ماه هم‌خانه بودیم. گرچه من خیلی زیاد مسافر بودم، اما حس هم‌خانگی‌ام باهاش خیلی عمیق است. خودش یک‌بار به‌م گفت  من همه‌ي زندگی‌ام این چند‌ماه را تصور کرده بودم. حتی توی ذهن من هم که اصالت را به قدمت می‌دهد،‌ این بار این سه ماه مهم نبود، یعنی کافی بود، این‌قدر دوستی مستقل از زمان‌ي داشتیم. این‌ها را شب‌ها می‌گفتیم، وقتی ساعت یازده شب تازه می‌رفتیم آب‌جو می‌خوردیم و گاهی هم ششلیک. ساعت دوازده صندلی‌های وسط میدان اپرا را که دخترهای کافه جمع می‌کردند، ما می‌رفتیم که قدم بزنیم. خیابان رودکی را بالا می‌رفتیم تا تئاتر پدیده و بعد می‌رفتیم آن‌طرف خیابان و مسیر بالا رفته را  بر می‌گشتیم تا خانه. از جلوی سفارت ایران هم که می‌گذشتیم حالا هر وقتی بود باید ادایی در می‌آوردیم. حتی اگر شده ادای احترام.&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;همین‌‌طوری اگر کسی می‌دیدش باورش نمی‌شد که این آدم دو کلمه حرف بزند. خیلی ظاهر یخی داشت، با غریبه‌ها آرام و کم حرف بود. فکرش را که می‌کنم می‌بینم برای من هم به‌ترین تجربه‌ی هم‌خانه‌گی بوده. شب‌ها ساعت یک - دو،  بعد از قدم زدن‌های شبانه خانه که بر می‌گشتیم هر کس می‌نشست به کار خودش. اینترنت که نبود خدا را شکر. او داشت یک کتاب را از فارسی به سوئدی ترجمه می‌کرد. من هم تا آن‌جا که یادم می‌آید اول کمی‌ نوشته‌های آن روزم را مرتب می‌کردم و بعد دراز می‌کشیدم آنا گاوالدا می‌خواندم. از کتاب‌خانه‌ي اکتد همه‌ی کتاب‌های گاوالدا را امانت گرفته بودم. بهار بود و ما طبقه‌ی دوازدهم ساختمان‌های دوازده طبقه بدون آسانسور زندگی می‌کردیم.&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;صبح‌ها باید ساعت نه می‌رفت سر کار، اوایل می‌شنیدم که ساعت‌ زنگ‌دارش از ساعت هشت تا نه زنگ می‌زد تا بالاخره بیدار شود و هولکی آماده شود و نیم ساعت هم دیر برسد سر کار. بعد قرار شد  من بیدارش کنم. فکر می‌کردم خوب بلدم آدم‌ها را بیدار کنم بدون روش‌های نخ‌نما یا خشنِ هی صدا کردن یا دست خیس روی صورت‌‌اش گذاشتن. مثل بابا سؤالی می‌پرسم یا حرفی  می‌زنم تا طرف مجبور شود ذهن‌اش را بیدار کند، بچه که بودیم سؤال ریاضی می‌پرسید یا گزاره‌های غلطی می‌گفت که آدم اشتباه بودن‌ش را تصحیح کند. روزهای اول ساعت که زنگ می‌زد بیدار می‌شدم، می‌رفتم توی اتاق‌اش همان‌طوری که کتاب‌ها را نگاه می‌کردم و پوسترها را، حرف می‌زدم. مثلن در مورد کتابی که ترجمه می‌کرد، یا این‌که از برنامه‌های‌اش، می‌گفتم می‌توانیم رضا قاسمی را پیدا کنیم اگر می‌خواهد همنوایی شبانه را ترجمه کند و اصلن فکر نکند که کار آن‌چنان سختی است. اما فایده نداشت. مثل سنگ خوابیده بود، حالا می‌فهمیدم چرا ساعت‌ش یک ساعت بی وقفه زنگ می‌زد، مثل بقیه نبود هی بیدار شود و با ساعت یکی به دو کند و بخوابد، اصلن&amp;nbsp; نمی‌خوابید که، می‌مرد.&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دو سه روز بعد راه‌ش را پیدا کردم. می‌رفتم&amp;nbsp; ساعت را خاموش می‌کردم و همان‌طور که او خواب بود، روی تخت‌اش یک‌وری می‌نشستم و به دیوار بالای سرش تکیه می‌دادم&amp;nbsp; و حرف می‌زدم. برای‌اش زندگی‌م را تعریف می‌کردم. سال به سال، ‌اتفاق‌های مهم را می‌گفتم، تجربه‌های تنهایی تنهایی، حرف‌های بازگو نکردنی. کی باور می‌کند که من عمیق‌ترین حس‌های زندگی‌م را که حتی جرات نوشتن‌ش برای خودم را هم نداشته‌ام برای او گفته‌ام. اما می‌گفتم. مثل یک بازی بود، نمی‌دانستی کجاها را می‌شنود و از کجا بیدار می‌شود. نمی‌فهمیدی بالاخره کدام کلمه، کدام لحظه است که ذهن‌اش را بیدار می‌کند.  یک ربع تا بیست دقیقه طول می‌کشید تا کاملن بیدار شود، ساعت که نمی‌گرفتم، دستم آمده بود. وقتی قرار باشد بی‌ترمز و بی‌سانسور بگویی می‌دانی توی ربع ساعت چقدر حرف می‌شود زد؟ خیلی. باورتان نمی‌شود بردارید برای خودتان بی‌سانسور بنویسید، ببینید چقدر سریع حرف‌های‌تان ته می‌کشد و چقدر بی‌نیاز از واژه‌اید‌.&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بعد کم کم هشیاری‌اش را حس می‌کردم، با چشم بسته و خواب آلوده دست‌ام را می‌جست، و می‌گرفت،‌ انگشتان‌اش را روی دستم راه می‌رفتند. آن‌وقت دست چپ‌اش را همان‌طور که طاق‌باز خوابیده بود دور کمرم حلقه می‌کرد. توی همه‌ی این مدت ‌هم من هنوز حرف می‌زدم، اما خب دیگر نه آن‌قدر بی‌هوا. الان که می‌گویم دور کمرم حلقه، پیراهنی که توی ذهن‌ام می‌آید همان است که به‌ام می‌گفتند شبیه کاغذ کادو است، یک پیراهن گلدار با رنگ‌های صورتی و بنفش و آبی و کاهی. &lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;حلقه‌ی دست‌اش که تنگ‌تر می‌شد، من منقبض می‌شدم، دیگر حرف‌م نمی‌آمد، دست‌ش را من آرام&amp;nbsp; و او به اکراه از دورم باز می‌کردیم، و بلند می‌شدم، آن یکی دستم را به سختی ول می‌کرد. می‌گفتم تو لباس بپوش، من قهوه درست می‌کنم.&lt;br /&gt;
یک ربع بعد دوش گرفته توی تراس اتاق من که از آشپزخانه هم راه داشت، قهوه می‌خوردیم. بهار و طبقه‌ي دوازدهم را گفتم، قبل از این‌که برویم بیرون، بوی گل‌های میموزا را هم اضافه کنم. او می‌رفت یو ان اچ سی آر و من می‌رفتم اتحادیه نویسندگان پی مصاحبه‌های‌ام. تا شب هر کسی کارها و قرارهای خودش را داشت، گاهی غروب می‌آمدم خانه لباس عوض کنم او هم آمده بود دوش بگیرد بعد از دویدن عصرانه‌اش‌. بیش‌تر وقت‌ها با اکیپ اسکاندیناوی‌ها قرار داشت، من هم با بچه‌های اکتد  یا یو ان دی پی. گاهی وقت‌ها هم مهمانی‌های مشترک می‌رفتیم یا با آن سه تا پسر امریکایی خیلی باهوش توی یک کافه ورق بازی می‌کردیم. اما کلن دوستی و هم‌خانه‌گی‌مان بیش‌تر محدود به خانه و مسیر خانه بود. شب‌ها به هم تلفن می‌زدیم که&amp;nbsp; هر جا هستیم با هم برگردیم، که معمولن به همان آب‌جو و پیاده روی‌های تا ساعت دو ختم می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;حالا او آلمآتی است و من شتوتگارت. امشب روی سکایپ به‌اش گفتم می‌دانستی من عمیق‌ترین حرف‌هام را به با تو زده‌ام، و هیچ وقت به هیچ دیگری آن قدر نزدیک نبوده‌ام که آن شب‌های پیاده روی  و آن‌روزها صبح با تو؟ گفت تو هم می‌دانستی که من با هیچ کسی توی زندگی‌ام به اندازه‌ی تو دلم نخواسته بخوابم، اما هر روز صبح با خودم می‌گفتم اگر تلاش جدی کنم، فردا برای‌ام این‌طوری حرف نمی‌زند، دیگر این‌طوری روی لبه‌ی تخت احساس آرامش نمی‌کند، دیگر صبح‌ها دست‌ش توی دست‌م بیدار نمی‌شوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;می‌دانید حسی که می‌‌ماند چیست؟  &lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-8020190980854044425?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://dedicatedtobooks.blogspot.com/feeds/8020190980854044425/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=2381113452418095338&amp;postID=8020190980854044425&amp;isPopup=true" title="20 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/8020190980854044425?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/8020190980854044425?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/0pl--eRuaK8/blog-post_23.html" title="این طبل بی​هنگام را" /><author><name>Sara n</name><email>snowshadi@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="05305034952452940239" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">20</thr:total><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2010/01/blog-post_23.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DkcMQXo6cSp7ImA9WxBXEEs.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-2835602655930240104</id><published>2010-01-21T02:51:00.008+03:30</published><updated>2010-01-21T12:24:40.419+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-01-21T12:24:40.419+03:30</app:edited><title>non stop talking disorder</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دلم می‌خواد بنویسم. حرف بزنم. به فارسی. به قول امیر برای یه آدمی که شنوندگی‌ش بازه. معمولی از زندگی معمولی‌م بدون این که بخوام چیز خاصی رو بگم. این قدر که ذهنم سنگین شده از حرف‌هایی که نمی‌تونم بنویسم‌شون. حرف‌هایی شبیه تصمیم برای زندگی و از این دست، نمی‌دونم همه واقعن این همه زیاد در معرض تصمیم‌هایی قرار می‌گیرند که زندگی‌شون رو تغییر می ده، یا من خیلی دارم دیر تصمیم می‌گیرم که همه شون با هم ریختند سرم این چند ساله. &lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بعد چیزهایی آسونی هم که بخوام در موردشون حرف بزنم همه‌شون توی سفر و فرودگاه و اسباب‌کشی و اینا خلاصه می‌‌شه یعنی دو ساله مثلن این بلاگ به راهه همه‌اش این ناله‌ها. می‌گم من واقعن این‌طوری نبودم اوایل. یا؟ (سوال آلمانی)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;امروز رفته بودم قرارداد اینترنت رو کنسل کنم، بعدش هم نوع حساب بانکی آلمان‌م رو عوض کنم و تلفن زدم بیان چیزهایی رو که تو خونه نمی‌خوام ببرند، خیلی اذیت شدم، منظورم نوستالژی و ایناست. حالا هنوز مونده که از آلمان برم ها، اما من یاد گرفتم زندگی‌م را با هفته بشمرم و نه روز یا ماه یا سال. مثلن چهار هفته ایران بودم. یا کلن بیست وهفت هفته ایتالیا زندگی کردم. یا اینکه شش هفته‌ی دیگه از آلمان می‌رم.&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دلم برای آدم‌هایی که بی‌نظیر بودن‌شون، مهربونی‌شون،‌  گرم بودن‌شون ستریوتایپ‌های من رو از آلمان نابود کرد تنگ می‌شه. دلم برای روی میز کوبیدن‌شون وقتی می‌خوان یکی رو تشویق کنند. بونژور مادمازل گفتن‌شون و تلاش‌شون برای فرانسه حرف زدن تا احساس می‌کنند ته‌ لهجه‌ فرانسه دارم، برای کر ووخه kehrwoche. برای نظم شون، برای بازیافت زباله‌شون که بیچاره‌مون کرد، برای جملات سؤالی‌شون که به جای این‌که با قواعد جمله‌ی سؤالی ساخته بشه یه جمله‌ي خبریه&amp;nbsp; که "یا" آخرش اضافه می‌شه. (مثلن؟  سمرقند یکی از شهر‌های تاجیسکتان‌ه. یا؟ - ببخشید خانوم سه تا ایستگاه دیگه مونده تا برسم به موزه، یا؟ -کلن در طول روز من&amp;nbsp; جمله‌ي سوالی معمولی نمی‌شنوم) دلم حتی برای غذاهاشون تنگ می‌شه، برای خوب انگلیسی حرف زدن‌شون. دلم برای فدرال بودن‌شون وسط اروپای یونیتری سیستم تنگ می‌شه...دلم برای آلمان بیش‌تر به خاطر این تنگ می‌شه چون می‌دونم هیچ وقت دیگه آلمان زندگی نخواهم کرد. مثل ایران یا ایتالیا یا فرانسه یا کجا نیست. این کشور مال من نیست، این نظم رو من نمی‌تونم تاب بیارم. این پیچیدگی منطقی‌ و فلسفی‌شون رو. یه بار باید با چند تا مثال این پیچیدگی رو توضیح بدم. این که آسانسورهای دانشگاه چطوری کار می‌کنند، یکی از این مثال‌های خوبه برای اون بحث.&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;ته‌ حرف‌هام رو درز می‌گیرم. چون ته نداره، الان خودم رو رها اگر کنم می‌تونم ساعت‌ها در مورد زندگی روزمره، کاری و عاشقانه و حتی رختخواب‌م بنویسم. &lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-2835602655930240104?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://dedicatedtobooks.blogspot.com/feeds/2835602655930240104/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=2381113452418095338&amp;postID=2835602655930240104&amp;isPopup=true" title="12 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/2835602655930240104?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/2835602655930240104?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/Yw9seOe-KEI/blog-post_21.html" title="non stop talking disorder" /><author><name>Sara n</name><email>snowshadi@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="05305034952452940239" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">12</thr:total><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2010/01/blog-post_21.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DE4ERHc6eyp7ImA9WxBQF0g.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-8040131050851927233</id><published>2010-01-17T23:05:00.000+03:30</published><updated>2010-01-17T23:05:05.913+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-01-17T23:05:05.913+03:30</app:edited><title>بلکه بفهمی</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="entry-snippet-text rtl"&gt;نامه‌های این مردم را بخوان&lt;br /&gt;
پیامک‌هاشان را چك كن&lt;br /&gt;
توی خانه‌شان مامور بگذار اصلا&lt;br /&gt;
بلکه بفهمی&lt;br /&gt;
که غم دارند&lt;br /&gt;
که اندوه می‌خورند&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="entry-snippet-text rtl"&gt;&lt;i&gt;علیرضا روشن &lt;/i&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-8040131050851927233?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://dedicatedtobooks.blogspot.com/feeds/8040131050851927233/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=2381113452418095338&amp;postID=8040131050851927233&amp;isPopup=true" title="5 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/8040131050851927233?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/8040131050851927233?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/Avsvee7plAw/blog-post_5691.html" title="بلکه بفهمی" /><author><name>Sara n</name><email>snowshadi@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="05305034952452940239" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">5</thr:total><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2010/01/blog-post_5691.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DUQHSHw5eCp7ImA9WxBQFkQ.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-377471820375550448</id><published>2010-01-17T01:29:00.011+03:30</published><updated>2010-01-17T06:32:19.220+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-01-17T06:32:19.220+03:30</app:edited><title>اردن</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;یادم می‌آید وقت‌هایی هم بوده که توی زندگی‌ام آرامش داشته باشم، نه از آن‌هایی که همیشه می‌ترسی چیزی سر برسد و خراب‌اش کند، واقعی. این را که یادم می‌آید استرس‌ام کم می‌شود. مثلن پنج سال پیش خیلی آرام بودم، و بعد طوفان شروع شد. هنوز آرام نگرفته.&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;سرم را تکیه داده بودم به دریچه‌ی هواپیما داشتم از خودم می‌پرسیدم کدام بزرگراه، کدام فرودگاه،‌ کدام ایستگاه قطار آرامشی را که فکر می‌کردم ابدی شده ازم گرفت. بعد از روی استیصال به توصیه‌ی کتاب‌ها و آدم‌هایی که همیشه از بالا نگاه‌شان کرده‌ بودم،&amp;nbsp; که باید چیزی را که می‌خواهی بتوانی توی ذهن‌ات تصور کنی تا به دست آوری، سعی کردم آرامش را تصور کنم، نه خوشحالی و خوش‌بختی،‌ فقط آرامش؛ هر چه فکر کردم یادم نیامد. یعنی مثلن اگر خودم را زیر نور ملایم آفتاب زمستانی توی تخت‌ام تصور می‌کردم، مشکلم این بود که نمی‌دانستم تخت توی چه جور اتاق و چه جور خانه‌ای باید باشد&amp;nbsp; و قرار بود همین الان مسوول مخابرات بیاید تلفن را راه بیاندازد یا اگر توی تراس خانه روز شنبه وقت صبحانه خوردن خودمان را تصور می‌کردم،‌ پس زمینه‌ی ذهن‌ام این بود که الان پسر باید بلند شود برود، نه ساعت رانندگی کند. یعنی حس این‌که همیشه منتظری چیزی سر برسد و آرامش‌ات را به هم بریزد نمی‌گذارد. طبیعت هم یادم نمی‌آید برای‌ام آرامش آورده باشد. به خودم گفتم بیچاره ده دقیقه‌اش را هم بلد نیستی حتی تصور کنی، معلوم است که یک زندگی‌اش را به دست نخواهی آورد. بعدش فکر کردم شاید اگر معلم بودم آرامش داشتم. معلم فیزیک مثلن. الکی دلگرم شدم.&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;تمام طول سفر سعی خودم را کردم، هواپیما نمی‌نشست، دور می‌زد، زمین یخ زده بود. یادم نیامد، هیچ تصویری از یک زندگی آرام نداشتم. پسر آمده بود فرودگاه، توی بغلش فکر کردم سال‌هاست توی روابط‌م هم آرامش نداشته‌ام، هیجان نابودم کرده، وقتی نزدیک‌یم هیجان خوشی و وقتی دوریم، دوری و دلتنگی و ناخوشی. دلم معادله‌ی خطی می‌خواهد که اصلن متغیر ایکس توش نداشته باشد. در مورد این بعدن یک پست مفصل می‌نویسم و عنوان‌اش را می‌گذارم vulnerable&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;امروز یادم آمد، آرامش را یادم آمد. توی آرامش‌ام ستاره بود با بیسکویت انجیر و من با چای. ستاره حالا اردن است. بیسکویت انجیر از آن روز دیگر هیچ‌وقت نخورده‌ام. توی خانه‌ی خودم سه سال است جز تی‌بگ جور دیگری چای نخورده‌ام. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;شاداب‌ام ظاهرن، مثلن خوش‌بختم، می‌خندم، همه‌ی آن چیزهای دیگری که می‌خواهم را دارم، اما ته دلم می‌دانم که حالم&amp;nbsp; اصلن خوب نیست. آرامش دست نیافتنی‌ترین حس دنیا به نظر می‌رسد و من فقط می‌خواهم مطمئن باشم دوباره روزی جایی آرام می‌گیرم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آندره ژید... هیچی. بی سر و ته حرف زدم.&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-377471820375550448?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://dedicatedtobooks.blogspot.com/feeds/377471820375550448/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=2381113452418095338&amp;postID=377471820375550448&amp;isPopup=true" title="4 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/377471820375550448?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/377471820375550448?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/Glxr0QmzPaA/blog-post_17.html" title="اردن" /><author><name>Sara n</name><email>snowshadi@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="05305034952452940239" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">4</thr:total><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2010/01/blog-post_17.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DEQDSHo7fSp7ImA9WxBQFUQ.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-7611581260785819767</id><published>2010-01-12T17:55:00.005+03:30</published><updated>2010-01-16T02:29:39.405+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-01-16T02:29:39.405+03:30</app:edited><title>یارم قدحی در دست</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بعد از سه سال،‌ هی بر می‌گردم همه‌ي آن هشت، نه ماه را پاک می‌کنم که خودت را هم پاک کنم. هی آن  شب مشاعره نمی‌گذارد. نمی‌شود منکر آن همه لذت شد و برق چشمان تو وقتی روی اوپن آشپزخانه و بعدتر همه‌ي جای خانه خواندی، زلف آشفته و خوی کرده و.&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- گر نه دیوانه‌ای رو مر خویش را دیوانه ساز- گرچه صد ره مات گشتی مهره دیگر بباز&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;* زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست- پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- تو را هر آینه باید به شهر دیگر رفت- که دل نماند در این شهر که ربایی باز&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;* زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست- پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- ترسم که اشک در غم ما پرده در شود- وین راز سر به مهر به عالم سمر شود&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;* زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست- پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- تا خود کجا رسد به قیامت نماز من-  من روی در تو و همه کس روی در حجاز&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;* زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست- پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست. &lt;span style="color: #444444;"&gt;زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست- پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست.&lt;/span&gt;&lt;span style="color: #666666;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="color: #666666;"&gt;زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست- پیرهن چاک و.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-7611581260785819767?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://dedicatedtobooks.blogspot.com/feeds/7611581260785819767/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=2381113452418095338&amp;postID=7611581260785819767&amp;isPopup=true" title="5 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/7611581260785819767?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/7611581260785819767?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/H5Z8bH7jUL4/blog-post_12.html" title="یارم قدحی در دست" /><author><name>Sara n</name><email>snowshadi@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="05305034952452940239" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">5</thr:total><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2010/01/blog-post_12.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DkIDQHwzcSp7ImA9WxBREks.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-4282810077002994155</id><published>2009-12-31T03:02:00.008+03:30</published><updated>2009-12-31T16:32:51.289+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-12-31T16:32:51.289+03:30</app:edited><title>کدام انقلاب آزادی  ارمغان داشته است؟</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;من اگر دلم بخواهد در نقد خشونتی که خودم هم گرفتارش شده ام بنویسم، برای این است که در نقد سرعت بنویسم، نقد سرعت جنبش های اجتماعی، همان هایی که به شان می گویند انقلاب.&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;هی از اول اش گفتم من با اصل نظام مشکلی ندارم، هی اطرافیانم خندیدند فکر کردند شوخی می کنم. شوخی نمی کردم، هنوز هم نمی کنم؛ هر جنبشی که اصل نظام را در کوتاه مدت هدف قرار بدهد یعنی هدفش تغییر ناگهانی ساختار است. یا به هدفش نمی رسد و به شدت سرکوب می شود و اعدام&amp;nbsp; و سالها زندانی و بایکوت و عقب گرد و یا به هدفش می رسد&amp;nbsp; و انقلاب می کند؛ انقلابی که بچه هاش را می خورد، همه مان را می خورد. تر و خشک هم ندارد. &lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بعد این هایی که می خواهم بگویم دو دو تا چهارتا اند، این که ما از آن نقطه ی عطف گذشته ایم و به جای خطرناکی رسیده ایم که ممکن است در مسیر انقلاب قرار گرفته باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;حالا که چی؟ که بگویم این کتاب &lt;a href="http://www.4shared.com/file/143449268/3e20f0b2/Dar_hazar.html?s=1"&gt;در حضر&lt;/a&gt; مهشید امیر.شاهی را بخوانید. در این شرایط خیلی خوب است. برای این که یک قدم به عقب برداریم و خودمان را از دورتر نگاه کنیم. &lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;.&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;وقتی می گویم خودم هم گرفتار همان خشونت شدم کاملن جدی است؛ مگر من تندروترین مرگ ها را فریاد نزده ام؟ من هم آن روز می توانستم آدم بکشم- آن روز فکر می کردم بدبختانه و حالا فکر می کنم خوش بختانه- فقط تفنگ ندارم. اما فکر می کنم کنترل این خشونت بالقوه یاد گرفتنی است.&amp;nbsp; که بالفعل نشود. همین هم هست&amp;nbsp; که حتی آن هایی را هم که بیرون گود نشسته اند و می گویند لنگ ش کن تحمل می کنم. به خودم می گویم شاید حرفی داشته باشند که بتواند به من کمک کند. شاید چیزی باشد که من نمی دانم، ندیده ام، یادم رفته باشد.&lt;br /&gt;
بعضی وقت ها آدم آن قدر توی گود درگیر است که موقعیت خودش را نمی بیند، نمی داند کجای کار است و دارد چه کار می کند. فکر می کنم همان قدیم ها هم حتمن لازم بوده یکی- مربی، بزرگ تری، دوستی - از بیرون&amp;nbsp; گود به طرف بگوید&amp;nbsp; لنگ ش کن که این قدر همه&amp;nbsp; گفته اند و حالا گاهی وقت ها هم بی راه، که شده ضرب المثل.&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;فردای آن روز اگر کسی در نقد خشونت می گفت یا سرش داد می زدم یا با عصبانیت نادیده اش می گرفتم&amp;nbsp; اما&amp;nbsp; این کتاب در حضر مثل دوستی است که به ت می گوید: هی حواست هست داری چه کار می کنی؟ دشمن و غریبه نیست که باهاش در بیافتی که به تو چه و تو شرایط&amp;nbsp; من&amp;nbsp; را نمی فهمی. کتاب است، نمی شود باهاش دهن به دهن شد. این طوری است که می گذارد آدم فکر کند.&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;. &lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;کنترل خشونتی که من ازش حرف می زنم مال ترسم از انقلاب است.&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;شانزدهم را از نو خواندم.&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-4282810077002994155?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://dedicatedtobooks.blogspot.com/feeds/4282810077002994155/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=2381113452418095338&amp;postID=4282810077002994155&amp;isPopup=true" title="5 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/4282810077002994155?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/4282810077002994155?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/z5D0SCxY8so/blog-post_31.html" title="کدام انقلاب آزادی  ارمغان داشته است؟" /><author><name>Sara n</name><email>snowshadi@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="05305034952452940239" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">5</thr:total><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2009/12/blog-post_31.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CkcDR3sycCp7ImA9WxBSFEk.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-5734237427933508625</id><published>2009-12-21T17:18:00.005+03:30</published><updated>2009-12-22T03:31:16.598+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-12-22T03:31:16.598+03:30</app:edited><title /><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بايد چند هزار كلمه نوشت، نه از شما كه خيابان‌ها ازآن‌‌ ِتان بود؛&amp;nbsp; این‌بار از مردمي‌ كه حاشيه‌ي خيابان ايستاده بودند و با بهت شما را نگاه مي‌كردند، از طلبه‌هايی كه از پنجره‌هاي مدرسه‌ها با حيرت شما را نگاه مي‌كردند و مي‌شد ديد كه چطور با روبان‌ها و شعارهاي&amp;nbsp; شما چشم و گوش‌شان باز مي‌شد؛ از پيرمردي كه از داخل اتوبوس كنار خيابان متوقف شده يواش گوشه‌ی پرده را كنار زده بود و به‌تان وي نشان مي‌داد-كدام‌تان بود با دوربين حرفه‌اي ازش عكس گرفت؟- از آن زن افغان‌ي كه حاشيه‌ي جمعيت ايستاده بود و ريتم ياحسين ميرحسين گفتن‌اش اين‌‌قدر يواش بود كه هي از جمعيت جا مي‌ماند ولي دوباره خودش را مي‌رساند؛ صدا و سيما امشب شهر قم را هم از دست خواهد داد اگر هر چيزي جز واقعيت نمايش دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پ.ن: شهر واقعن مي‌لرزيد آن دفعه‌ي اولي كه چنننند دقيقه پا كوبيديد روي زمين كه "ارتش سبز ايران، همينه، همينه". دل آن‌ها هم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-5734237427933508625?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://dedicatedtobooks.blogspot.com/feeds/5734237427933508625/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=2381113452418095338&amp;postID=5734237427933508625&amp;isPopup=true" title="4 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/5734237427933508625?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/5734237427933508625?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/DkNFTagMsDY/blog-post_21.html" title="" /><author><name>Sara n</name><email>snowshadi@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="05305034952452940239" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">4</thr:total><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2009/12/blog-post_21.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;AkAERn89eSp7ImA9WxBSFUU.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-4792684473775674261</id><published>2009-12-17T02:52:00.011+03:30</published><updated>2009-12-23T20:48:27.161+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-12-23T20:48:27.161+03:30</app:edited><title>ده سال داستان نویسی</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;حالا احتمالن پا به سفر نمی‌شود درباره‌ی ده سال داستان نویسی نوشت، اما خلاصه‌‌ي چیزی که می‌خواستم بنویسم این است که فکر می‌کنم رضا قاسمی و ابوتراب خسروی نسل ما را از تکرار جمله‌ی مسخ شده‌ی&amp;nbsp; "در زندگي زخم هايي هست..." نجات دادند. از بوف کور نجات‌مان دادند. واقعن چند نسل داستان نویس و کتاب‌خوان را مثل خوره خورده بود؟ فکر می کنم فقط همین دهه‌‌ي آخر بود که دیگر هی دو رو برمان نشنیدیم &lt;span id="main" style="visibility: visible;"&gt;&lt;span id="search" style="visibility: visible;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; "...که روح را آهسته در انزوا مي خورد و مي‌تراشد."&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span id="main" style="visibility: visible;"&gt;&lt;span id="search" style="visibility: visible;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; &lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://www.khabgard.com/?id=484887363"&gt;شبی گرم و سبز برای ادبیات ایران&lt;/a&gt; .&lt;br /&gt;
.&lt;br /&gt;
&lt;a href="http://www.khabgard.com/?id=-1948026816"&gt; لیست نامزدهای رمان دهه&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;.&lt;br /&gt;
&lt;a href="http://www.blogger.com/goog_1261081592827"&gt;و باز هم، حاصل جمع ادبیات ایران&lt;br /&gt;
&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-4792684473775674261?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://dedicatedtobooks.blogspot.com/feeds/4792684473775674261/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=2381113452418095338&amp;postID=4792684473775674261&amp;isPopup=true" title="2 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/4792684473775674261?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/4792684473775674261?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/qVMsVT5xoGI/blog-post_17.html" title="ده سال داستان نویسی" /><author><name>Sara n</name><email>snowshadi@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="05305034952452940239" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">2</thr:total><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2009/12/blog-post_17.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;AkcDRHoyfCp7ImA9WxBTGU4.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-8970217224619127989</id><published>2009-12-16T04:22:00.021+03:30</published><updated>2009-12-16T08:04:35.494+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-12-16T08:04:35.494+03:30</app:edited><title>تهمینه</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;یک‌ماه&amp;nbsp; است تهمینه تصویر پس زمینه‌ی ذهن‌ام است، همان‌طوری که یک موسیقی ساعت‌ها و روزها توی ذهن‌ات برای خودش می‌خواند و تو هم هیچ کاره‌ای. می‌خواستم بگویم تهمینه به ذهن‌ام هجوم آورده اما مگر دختر شانزده‌ساله‌ای که&amp;nbsp; زیر درخت توتی وسط حیاط بزرگ یک کارگاه ایستاده و دارد به‌ات لبخند می‌زند هجوم است. پنبه‌زارها و صدای دستگاه‌های پنبه زنی هجوم آورده‌اند. یک‌ماه است توی سرم پنبه می‌زنند و من دارم کر می‌شوم. از بیست آبان که دوباره یادم افتاده بود به‌اش؛ از آن روز عصر که اشتباهی عکس دخترک را وسط پنبه‌زارها دیدم.&lt;br /&gt;
تهمینه مترجم یک کارگاه پنبه‌زنیِ کیلومتر‌ها بیرون از شهر بود. پدر و مادرش هم هردو کارگر همان‌جا. وسط بیابان. بیابان که می‌گویم یک چشم‌انداز خشک را می‌گویم که تا می‌بینی بوته‌های پنبه‌ي درو‌شده می‌بینی و باد سرد ِ خشک می‌وزد. از این بیابان‌های شمالی. به‌اش می‌گویند استپ، نه؟ همان‌ها. جایی وسط بیابان، دور تا دورِ درخت توت بزرگی را دیوار کشیده بودند با اتاق‌های کار که زن‌ها و مردهایی درش با این ماشین‌های پر سرو صدا روزی نه ساعت، پنبه می‌زدند تا دومین صادر کننده‌ي پنبه جهان باشند. همان موقع هم تا روزها بعد صدای دستگاه‌ها از سرم نمی‌رفت.&lt;br /&gt;
کاش می‌شد روی شبکه صدای یک کارگاه پنبه زنی مدرن را پیدا کنم برای‌تان بگذارم این‌جا. آخر همه‌ي آن‌چه من می‌خواستم بگویم همین صدا و همان تصویر است. تهمینه‌ي شانزده‌ساله مترجمِ زبانِ اشاره میان رییس کارگاه و شصت و هشت کارگر ناشنوای پنبه‌زنی بود. تنها آدم شنوایی که تمام روزش را میان دست‌گاه‌ها می‌گذراند. می‌گفت به نظرت اگر چند سال توی کارگاه کار نکنم این صدایِ تویِ گوشم یک روزی تمام می‌شود؟ دلم می‌خواهد فقط آواز‌های نغز بشنوم.&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: white;"&gt;. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;i&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;"این کارگاه&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt; به خاطر استفاده بهینه از نیروی کار معلولین،‌ کارگاه نمونه‌ي سال کشور شناخته شده است."&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-8970217224619127989?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://dedicatedtobooks.blogspot.com/feeds/8970217224619127989/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=2381113452418095338&amp;postID=8970217224619127989&amp;isPopup=true" title="3 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/8970217224619127989?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/8970217224619127989?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/5XSzeyBSoX0/blog-post_16.html" title="تهمینه" /><author><name>Sara n</name><email>snowshadi@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="05305034952452940239" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">3</thr:total><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2009/12/blog-post_16.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CUcAQn06eCp7ImA9WxBTFkg.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-2318500616799859433</id><published>2009-12-12T18:29:00.017+03:30</published><updated>2009-12-13T00:54:03.310+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-12-13T00:54:03.310+03:30</app:edited><title>یک قصه‌ي تکراری روزمره</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #444444;"&gt;&lt;span style="color: #666666;"&gt;این حرف‌ها نه‌ قصه‌ي من که یک قصه‌ي تکراری است.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div style="color: white;"&gt;.&amp;nbsp; &lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;ژول برای یک ضبط رادیویی آمده بود فرانکفورت. ایمیل زده بود که می آیم ببینمت. این طور وقت‌ها همیشه دو تا انتخاب وجود دارد، یا دعوت‌اش می‌کنی خانه، با علاقه آشپزی می‌کنی، به پیش غذا و پس غذا فکر می‌کنی. بعد می‌نشینید و حرف‌های نزده را می‌زنید تا به آن‌جایی برسید که بعدتر اگر یک جایی هم‌دیگر را دیدید بدون این‌که از نگاه چشم توی چشم فرار کنید، بتوانید جدی جدی حال هم دیگر را بپرسید؛ یا نه برعکس یک قرار ساعت سه بعد از ظهر توی یک کافه می‌گذاری و می‌گویی که ساعت پنج فلان جا باید بروی و حواس‌ات هست که آن‌ قدر شنونده‌ی خوبی به نظر نیایی که حرف‌های عمیق‌اش را شروع کند.&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;به جای ایمیل شماره تلفن‌اش را گرفتم، تلفن زدم گفتم هی خوشحالم که این نزدیکی‌هایی، اگر کارت امروز تمام است شب بیا این‌جا برای شام. فردا هم می‌توانی شهر را بگردی. این‌طوری حرف هم می‌زنیم. گفت می‌آید، قرار شد شب بیاید، آدرس  را روی تلفن‌اش می‌فرستادم.&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;تمام طول روز به این فکر نکردم که قرار است حرف بزنیم یا چه بگوییم، فکر نکردم چون ممکن بود دوباره حس بد آن روزها سراغ‌ام بیاید. حس دوگانه‌ای که هم دوست‌اش داشتم و هم در هیچ صورتی ادامه‌ي رابطه را نمی‌خواستم. حتی نفرت خفیفی هم علیه‌اش داشتم، انگار که به‌ام خیانت کرده باشد. هم‌زمان انگار که به الزا هم خیانت کرده باشد. گذاشته بودم شب به‌اش فکر کنم که نکردم.&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;***&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: white;"&gt;. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;صبح بیدار می‌شوم و کمابیش مست و تلو تلو خوران قهوه می‌گذارم،‌ شش تا قاشق برای پنج فنجان. پنج فنجان قهوه برای دو نفر معنی‌اش این است که قرار است خانه بمانیم یا بمانم. قهوه را که پیمانه می‌کنم یعنی دارم در مورد همه‌ي روزم تصمیم می‌گیرم بی این‌که توی سرم جنگ و دودلی معمول‌اش به‌پا شود.&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;خمیرلایه لایه را از توی یخچال در می‌آورم. نمی‌دانم صبحانه شیرین می‌خورد یا شور. برای همین هم هر دوش را درست می‌کنم. توی یخچال دنبال پنیر می‌گردم و ژامبون تند. خمیر را پنج قسمت می‌کنم، دو تا را مثلثی می‌برم که کرواسان درست کنم. کره می‌گذارم و خمیر کرواسان را می‌بندم. دوتا شترودل ژامبون و پنیر. وقت برداشتن شکلات دو تا از شیشه‌های مربا می‌افتند و چه سرو صدایی به پا می‌شود. یک قاشق شکلات می‌گذارم روی خمیر مربع شکلی که باقی مانده، خمیر را می‌بندم و سینی را میگذارم توی فر، روی سه.&lt;br /&gt;
صدای مسواک برقی‌اش می‌آید، دارم فکر می‌کنم که چرا حرف‌هامان را دیشب نزدیم و الکی وقت را به فیلم دیدن گذراندیم که حالا مجبور باشیم صبح، سرحال و بعد از قهوه حرف بزنیم. به سرحال بودن که فکر می‌کنم در بطری کنیاک را باز می کنم و توی قهوه‌ می‌ریزم. این‌ یکی شور و شیرینی نیست که نظرش مهم باشد.&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;وسط فکرهای من می‌آید روی صندلی‌ کوتاه آشپزخانه می‌نشیند و می‌گوید، یااام چه بویی. دست‌اش را دراز می‌کند که دور کمرم بگیرد، از دُورم بازش می‌کنم. می‌گوید خیلی خشنی. آدم که مهمان‌اش را روی&amp;nbsp; کاناپه نمی‌خواباند. به‌اش می‌گویم شوخی را بگذارد کنار که حرف بزنیم. شیر را می‌ریزم توی ظرف می‌گذارم روی میز، بعد شکر، بعد هم قهوه، بقیه‌ی میز را چیده‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;***&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: white;"&gt;. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;از یک شب مهمانی رفتن شروع شد. از براتیسلاوا برگشته بودم تا فقط از پاریس رد شوم  الزا و ژرالدین را ببینم. شب رفتم پیش الزا، براش کادوی فارغ التحصیلی‌اش را آورده بودم. یادم است ساری آبی‌ام را هم را هم بهش دادم فکر کردم من که از این مهمانی لباس مبدل تا آن یکی نمی پوشم‌اش، مال تو که اندونزی زیاد می روی. مال تو که اصلن ازت بعید نیست با ساری بروی توی خیابان های پاریس.&lt;br /&gt;
ساعت شش رسیدم پاریس. فرودگاه اورلی پاریس که رسیدم و بارم را که تحویل گرفتم دیدم که زیپ چمدان کامل بسته نبود. چمدان را باز می‌کنم، شکلات‌های ودکا نبودشان. رفتم جلوی دفتر پلیس فرودگاه. دیدم نصف آدم های پرواز براتیسلاوا پاریس آنجا هستند که همین را بگویند، به چمدان‌هاشان دست‌برد زده اند، همه هم یا سیگار یا شکلات. خب بدیهی است که نگاهی به صف انداختم و فکر کردم بی خیال. اگر فرودگاه اورلی قرار است جواب بخواهد از کسی  که بیست نفر کافی هستند. من یکی که شخصن حاضر بودم اگر لازم شد دو تا جعبه شکلات هم بدهم و توی دام کاغذ بازی فرانسوی ها نیافتم. می توانستم تصور کنم که چند تا فرم باید پر کرد و دست کم پانزده جا را باید نوشت لو ئه اَپرووه، اَ پَری، تاریخ  و امضا.&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بی خیال، این جزییات بی‌ربط را دارم الکی توضیح می‌دهم چون نمی‌دانم چطور باید اصلی‌ها را بگویم. شاید هم بی‌خود نیست به هر حال توی ذهن من این خاطرات همه‌شان با هم پک شده‌اند. خب بر می‌گردم به ترتیب منطقی‌اش. داشتم می گفتم ساعت هفت رسیدم خانه الزا. گفت  با بچه‌ها خانه‌ي ژول، یکی از هم‌کلاسی‌های قدیمی قرار داریم. گفته‌ام که تو هم می‌آیی. می‌دانی من دلم می‌خواست که شما دو تا هم‌دیگر را ببینید. می‌خندم و می‌گویم آهان سن‌ام الان آن‌قدری بالا رفته و روابط‌ام آن‌قدر هرجایی هست که وقت‌اش شده برای‌ام قرارهای این‌طوری بگذاری؟&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آن شب خوب گذشت.‌ سه ماه کمابیش با تلفن و ایمیل با ژول در تماس بودیم. همین طوری من کژ دار و  او مریز.  کژ داشتن‌ من هم  مال این بود که فهمیده‌ بودم من آدم رابطه‌ی راه دور و رابطه‌ی تا بعد ببینیم چه می‌شود و این‌ها نیستم، اما این را توضیح نمی‌دادم که نه گفتن‌ام ناز کردن به نظر بیاید. یک جور کرم دخترانه. همین هم بود که ژول فکر می‌کرد ناز می‌کنم و بالاخره به زودی کوتاه می‌آیم و برای همین هم اصرار می‌کرد و اصرارهای‌اش نتیجه داد.&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بالاخره من برگشتم که برای مدتی پاریس بمانم. یکی از دلایل پاریس رفتنم هم او بود. یعنی آدم هیجان انگیزی بود. خانه‌ی "مامان بابای بوروژواش" شبیه هتل دوستان‌اش بود. حالا که گذشته بلد نیستم همه‌ی ویژگی‌های خوب‌اش را توضیح دهم، همان موقع اگر بود حرف‌ها داشتم. از آن‌هایی که فقط حرف نمی زنند و واقعی هستند و کار می‌کنند. اصلن از همه چیز گذشته باهوش بود، هوش یک آدم چیزی است که من یکی نمی‌توانم  نادیده بگیرم و سوت زنان از کنارش رد شوم. &lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دو ماه بود که کمابیش با هم بودیم، آمدم با چند جمله‌ی کلیشه‌ای این دوماه رو توصیف کنم، دیدم نمی‌شود. همین‌قدر بگویم که دو ماه خوبی بود، خیلی خوب.‌ که یک روز درباره‌ی الزا بهم گفت.&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;از فردای ش دستم را هم که می گرفت چندشم می شد. نمی‌دانستم هم بگویم چرا، کم کم یک جورهایی گفتم نمی‌شود. اصلن از یک روزی به بعد گم و گور شدم، تلفن‌ها را جواب ندادم. ایمیل‌ها را سرسری. هی گفتم کار دارم. ببخشید اس ام اس ات را ندیده‌ام. تلفن‌ام توی کیف‌ام بوده. خانه نبوده‌ام. تحویل کار دارم. خلاصه رابطه ‌را خیلی خجالت آور و بچه‌گانه تمام کردم.&lt;br /&gt;
***&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: white;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;تا این‌که هر کدام‌مان رفتیم جای دیگری. تا حالا که یک سال می‌گذرد و سر میز صبحانه‌ي خانه‌‌ي من نشسته‌ایم و کرواسان‌ها آماده شده‌اند و از فر در می‌آورم‌شان برای‌اش قهوه می‌ریزم و می‌گویم خب بگذار من شروع کنم. کرواسان‌اش را بر می‌دارد و صدای‌اش را کلفت می‌کند و می‌گوید شروع  کن دخترم.&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;به ظرف شویی تکیه می‌دهم. می‌گویم،&amp;nbsp; یک وقتی، آدمی، دوستی، برای‌ام تعریف کرد که  بعد از ازداوج‌اش با خواهرزن‌اش خوابیده، حالا هنوز ازدواج شان به جا بود و همه چیز سر جای خودش، قضیه مال چند سال پیش بوده. اما بعد از آن هر وقت یادم می‌آمد برای‌ام غیر قابل تحمل می‌شد. یک بار این‌ها را به‌ش گفتم. گفت ببین یک عالمه آدم دیگر هم ممکن است اطرافت این طوری باشند. گفتم قبول اما من نمی دانم. تا وقتی که نمی دانم فرض می کنم که نیستند. حالا که گفته ای یک جوری شده برای من. بعدش او از این در درآمد که آدم را پشیمان می کنی از این که&amp;nbsp; رازی را بهت گفته. گفت که من به تو گفته‌ام چون فکر می‌کرده‌ام تو قضاوت نمی‌کنی، تو ذهن‌ات باز است، می‌توانی شرایط مختلف را تصور کنی. گفتم نه، حالا می‌بینی که نیستم. نگو آقا، نگو همه‌ی آدم‌ها تحمل هر چیزی را ندارند. می‌گویی راز است،‌ با گفتن‌اش خودت را رها می‌کنی و دیگران را مسؤول.&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;حالا شبیه‌اش برای تو است و آن روزی که گفتی قبلن مدتی با الزا بوده‌ای. من دوست های نزدیک مثل الزا کم دارم، توقع نداشته باش که نشنیده می‌گرفتم. بلد نبودم توی خودم بریزم ادا دربیاورم که این چیزها برام مهم نیست، هست. خواهر که ندارم، اما فکر می‌کنم اگر داشتم حس‌ام به‌اش شبیه حس‌ام به الزا بود. احتمالن مثل زنی است که اگر بداند یکی با خواهرش خوابیده حاضر نیست هیچ وقت با آن آدم برود توی رخت‌خواب. همین کافی‌ بود که من بی هیچ فکر دیگر بگویم نه. دوست می‌توانستیم باشیم. اما برای همیشه هر جور رابطه ی دیگری با تو یک جور چندش آوری می شد.&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;جا خورده بود، او هم مثل بقیه از این در درآمد که فرض کن که نمی دانستی، به همین سادگی. یک چیزی توی گذشته بوده. تمام شده بود. من فکر کرده بودم تو بلدی بپذیری که به‌ات گفتم، ‌می خواستم از خودم بشنوی و نه الزا. اصلن فکر کردم مهم نیست. گفتم اول این‌که چند ماه پیش‌ برای من گذشته نبود. چند ماه پیش جز یکی از بازه های زمان حال به حساب می‌آید، فقط یک ذره بازه‌اش بزرگ است بعدش هم...&lt;br /&gt;
و خیلی حرف‌های دیگر، که نه من و نه او را قانع کرد، فقط هی بیش‌‌تر و بیش‌تر حال او را بد کرد. به هر حال حس‌هایی از این دست که چیزی نیست که آدم درش قانع شود،‌ مخصوصن که یک‌سال هم ازش گذشته باشد.&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;***&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: white;"&gt;. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;این حرف‌ها که دیگر گفتن ندارد، اما آخرش با حس بدی رفت. انگار باید نمی‌گفتم، همان‌طوری که فکر می‌کردم او با گفتن‌ رابطه‌اش با الزا خودش را رها کرده و همه‌ چیز از جمله فهم شرایط&amp;nbsp; و روشن‌فکری و از این دست را گردن من انداخته بود. حالا هم من با گفتن‌ حس‌ام دوباره بار را روی دوش او انداخته بودم. می‌دانید ‌فکر می‌کنم در اعتراف کردن خودخواهی‌های عمیق و پیچیده‌ای پنهان است که در دروغ مصلحتی نیست. اصلن خیلی وقت‌ها در پنهان‌کاری از خود گذشتگی‌ای هست که در شفاف بودن نیست. گفتم که گفتن ندارد، کدام‌مان هست که این چیزها را نداند.&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-2318500616799859433?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://dedicatedtobooks.blogspot.com/feeds/2318500616799859433/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=2381113452418095338&amp;postID=2318500616799859433&amp;isPopup=true" title="12 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/2318500616799859433?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/2318500616799859433?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/ESD_CghtUtw/blog-post_12.html" title="یک قصه‌ي تکراری روزمره" /><author><name>Sara n</name><email>snowshadi@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="05305034952452940239" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">12</thr:total><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2009/12/blog-post_12.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CkcGRH8-eSp7ImA9WxBTFk4.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-6943855313893131498</id><published>2009-12-10T05:52:00.000+03:30</published><updated>2009-12-12T18:30:25.151+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-12-12T18:30:25.151+03:30</app:edited><title /><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="background-color: white; clear: both; text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SyGsuPT9XKI/AAAAAAAAAMw/ybVuBCHCfHY/s1600-h/Transport-dush-khorog.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://1.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SyGsuPT9XKI/AAAAAAAAAMw/ybVuBCHCfHY/s400/Transport-dush-khorog.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="background-color: white; clear: both; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="background-color: white; clear: both; text-align: justify;"&gt;یه فیلم ساخته، امروز با پست رسیده. برای خودش مستند، اما برای من داستانی. آدم گاهی وقت‌ها یادش می‌ره که چقدر دست‌ش بازه توی دست‌کاری گذشته، نمی‌دونم حافظه‌ی من گذشته رو دست‌کاری کرده یا مونتاژ اون، هر چی هست روایت اون چیز باشکوهیه برای من. اسم‌اش اکسپرس خاروق-خوارزم‌ه. اگر یه روزی توی این دنیای کوچیک که همه در دورترین حالت با شش تا واسطه به هم وصل می‌شن یه دختری رو دیدین که صحنه‌ی اول یه فیلم داره می‌گه نمی‌تونم،&lt;span style="background-color: white;"&gt;&lt;span style="background-color: white; color: #444444;"&gt; نمی‌تونم&lt;/span&gt;،&lt;/span&gt;&lt;span style="background-color: white;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="color: #666666;"&gt;نم&lt;span style="background-color: white;"&gt;&lt;/span&gt;ی‌تونم&lt;/span&gt;، &lt;span style="color: #999999;"&gt;نمی‌تونم&lt;/span&gt;، &lt;span style="color: #cccccc;"&gt;نمی‌تونم،&lt;span style="color: #eeeeee;"&gt;نمی‌تونم؛ &lt;span style="color: #f3f3f3;"&gt;نمی‌تونم&lt;/span&gt; &lt;span style="color: black;"&gt;اون منم. یادم رفته بود&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color: #cccccc;"&gt;&lt;span style="color: #eeeeee;"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt; که این کوره راه ششصد کیلومتری&amp;nbsp; من رو به زندگی برگردوند. یادم رفته بود صدای خنده‌هام رو توی &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Shahrisabz"&gt;شهرسبز&lt;/a&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color: #cccccc;"&gt;&lt;span style="color: #eeeeee;"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="background-color: white; clear: both; color: white; text-align: justify;"&gt;:&amp;nbsp; &lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="background-color: white; clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://dedicatedtobooks.blogspot.com/search/label/%D9%BE%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1"&gt;پامیر&lt;/a&gt;- عکس از &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Khorugh"&gt;این‌جا&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-6943855313893131498?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://dedicatedtobooks.blogspot.com/feeds/6943855313893131498/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=2381113452418095338&amp;postID=6943855313893131498&amp;isPopup=true" title="1 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/6943855313893131498?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/6943855313893131498?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/XrOUIb4emsk/blog-post_5625.html" title="" /><author><name>Sara n</name><email>snowshadi@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="05305034952452940239" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://1.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SyGsuPT9XKI/AAAAAAAAAMw/ybVuBCHCfHY/s72-c/Transport-dush-khorog.jpg" height="72" width="72" /><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">1</thr:total><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2009/12/blog-post_5625.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DkABSXk-cCp7ImA9WxBTEk4.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-37506559576023959</id><published>2009-12-07T20:17:00.017+03:30</published><updated>2009-12-08T04:42:38.758+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-12-08T04:42:38.758+03:30</app:edited><title>برای خود مذبوحانه‌ام</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;من دوره‌ي جنگ رو یادمه در حد خودم، یه دایی کوچیکه داشتم که خیلی دوستش می‌داشتم برای این‌که به هر بهانه‌ای یه کتاب جایزه داشتم پیش‌اش، برام کتاب‌های هیجان انگیزی می‌خرید همیشه. اون موقع هجده سالش بود مثلن، بعد یه روزی توی خونه دعواش شد با بقیه، قهر کرد و رفت جنگ. اون انتظار سه ماهه رو یادمه، که برگرده. حس این‌که آدم بشینه توی خونه و قلک‌ ِتانک پر کنه که دایی‌اش از جنگ برگرده خیلی حس بیچاره و کم‌امیدانه‌ای بود برای یه بچه‌ي شش ساله. فانتزی ذهنی‌ ِ شب‌ها قبل از خوابم هم این بود که ما بچه‌ها هم به جای قلک پر کردن بریم جنگ که زودتر پیروز بشیم و دایی‌‌ زودتر برگرده.&lt;br /&gt;
حالا می‌خواستم بگم&amp;nbsp; امروز بعد از بیشتر از بیست سال اون حس رو داشتم، ما که ایران نیستیم و دوریم، نشستیم توی خونه -من شخصن این‌جا روزهای اختشاش بیرون نمی‌رم، می‌مونم خونه و دور خودم می‌چرخم-منتظریم شما از جنگ برگردید. این ما، خیلی مذبوحانه‌ایم واقعن. خیلی. خودمون می‌دونیم، شما یه وقت به رومون نیارید.&lt;br /&gt;
&lt;div style="color: white;"&gt;. &lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-37506559576023959?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://dedicatedtobooks.blogspot.com/feeds/37506559576023959/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=2381113452418095338&amp;postID=37506559576023959&amp;isPopup=true" title="13 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/37506559576023959?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/37506559576023959?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/7Qmi39mByAs/blog-post_7367.html" title="برای خود مذبوحانه‌ام" /><author><name>Sara n</name><email>snowshadi@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="05305034952452940239" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">13</thr:total><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2009/12/blog-post_7367.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CEYDRH8yfSp7ImA9WxBTEUQ.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-903838736954894390</id><published>2009-12-06T22:01:00.017+03:30</published><updated>2009-12-07T16:52:55.195+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-12-07T16:52:55.195+03:30</app:edited><title>حالا تو هی از دست‌های بیگانگان بترس</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;"در طول شش ماه گذشته هر روز روزنه‌هایی که مردم می‌گشودند بسته می‌شد و آنان هربار بدون آن که به رودررویی کشیده شوند یا آرمانشان را کنار بگذارند راه‌‌‌‌حل‌های جدید خلق می‌کردند."&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;span style="background-color: #666666; color: #666666;"&gt;&lt;span style="background-color: white;"&gt;میرحسین ِ شانزدهم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;می‌دانم که همه‌مان توی این شش ماه بارها این راه‌حل‌های جدید را دیده‌ایم، از راه‌های کلان، تا جزیی‌ترهای روزمره. اما دوبارش برای من تکان دهنده‌ بوده، یعنی این هوش جمعی را که به چشم داشتم می‌دیدم و به گوش می‌شنیدم باورم نمی‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;یکی‌ش جلوی مسجد قبا برای بزرگ‌داشت شهید بهشتی که همان ساعت شش که قرار بود مراسم شروع شود مسجد پر شده بود، همه دیگرانی که جاشان نشده بود آن تو، بیرون از مسجد توی کوچه ایستاده بودند، تا آنجایی که من می‌دیدم کوچه کاملن پر بود. مردم داشتند یاحسین میرحسین را به شعار می‌گفتند و یا بهشتی کجایی، موسوی تنها شده. چند دقیقه از شش گذشته بود که نیروی انتظامی توی یکی از این بلندگوهای دستی گفت که خواهش می‌کنیم متفرق شوید چون مسجد پر است و جا نیست و اگر کسی اینجا بماند باهاش برخورد می‌شود. پلیس ضد شورش هم ته کوچه را بسته بود. بعد من پیش خودم گفتم الان است که پلیس با مردم درگیر شود،‌ چون از مردم به نظر نمی‌آمد کسی حاضر باشد عقب بنشیند.&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;همین‌طور که نزدیک بود به خاطر خشونتی که هنوز شروع نشده بود گریه‌ام بگیرد، در کسری از دقیقه همه صلوات فرستادند و روی زمین نشستند. اصلن معلوم نبود از کجا شروع شده، انگار که همه هم‌زمان فقط به همین یک راه‌کار فکر کرده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دیده‌اید این دوستان&amp;nbsp; یا دونفری‌هایی را که مدت طولانی را با هم گذرانده‌‌اند، منظورم این است که سختی‌ها و خوشی‌هاشان-مخصوصن سختی‌ها- مشترک بوده و واقعن با هم زندگی‌ کرده‌اند،‌ چطوری عکس‌العمل‌هاشان توی شرایط مهم شبیه هم‌ است؟ آدم‌های توی آن کوچه، جلو مسجد این‌قدر شبیه هم بودند، که بدون هماهنگی از پیش همه با هم&amp;nbsp; روی زمین نشستند. شوکی که توی صورت نیروی انتظامی‌ها بود دیدنی بود. ترسیده به هم نگاه می‌کردند ... آدم ساکتِ نشسته را که نمی‌شد با باتوم زد. می‌شد؟ آن‌ها که تا مراسم تمام نشده بود و مردم بلند نشدند، نزدند.&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بعد دفعه‌ي دوم‌اش روز نماز جمعه‌ي هاشمی بود، اولین هم‌‌راه‌پیمایی ما و آ‌ن‌ها.&amp;nbsp; از این دست راه‌پیمایی‌های مسالمت‌آمیزی که بلندگوها از آنِ آن‌ها و خیابان‌ها از آن ِ ما بود. وقتی آقای بلندگو گفت که لطفن فقط شعارهایی را که از بلندگو اعلام می‌شود بگویید و به بقیه‌ي‌ شعارهای حاشیه‌ای- مطمئن‌ام لحن او خشن‌تر بود از حالای من- توجه نکنید. پیش خودم گفتم خیلی تقسیم ناعادلانه‌ای است برای یک راه‌پیمایی مشترک. بلندگو مال آن‌ها، سیاهی لشکر مال ما. فکر کردم آن‌ها یک دهم هم باشند حالا با بلندگو هماهنگ می‌شوند و ما ده برابرم هم که باشیم بی‌بلند‌گو به هم می‌ریزیم هیچ کس صدای‌مان را نمی‌شنود. شعار اول‌اش الله اکبر بود که همه‌ی مردمی که صداشان هم اتفاقن توی این مدت خوب باز شده بود برای الله اکبر، الله اکبر را پشت سر بلندگو تکرار کردند. بعد شعار دوم مرگ بر آمریکا بود، نمی‌دانم این هماهنگی عجیب و غریب از کجا سر رسید که از قدس تا شانزده آذر، از انقلاب تا بولوار کشاورز همه با هم شعار دادند مرگ بر روسیه؛ اصلن به ثانیه نرسید فاصله‌ي شعار آقای بلندگو تا شعار مردم. یعنی وقت برای هماهنگی نبود، همه هماهنگ، یک‌صدا،&amp;nbsp; به جای امریکا می‌گفتند&amp;nbsp; روسیه&amp;nbsp; و به جای اسراییل، چین. آمریکا و اسراییل فقط از بلندگو شنیده می‌شد. &lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بلندگو هماهنگ‌مان کرده بود. شعارهای بلندگو شده بود اسم رمز هماهنگی‌ها.&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;من بعید می‌دانم این هوش جمعی از چیزی شکست بخورد. میرحسین هم چیزهایی از این دست&amp;nbsp; دیده که روزبه‌روز به‌تر می‌نویسد. از طرف‌ این آدم‌ها و با این آدم‌ها&amp;nbsp; جز با این زبان نمی‌شود حرف زد. &lt;br /&gt;
.&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;&lt;a href="http://www.4shared.com/file/164322741/b1c79395/Khasteh_Nasho.html"&gt;پ.ن&lt;/a&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;a href="http://clarify.typepad.com/blog/2009/11/crying_girl.html"&gt;و این یکی&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-903838736954894390?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://dedicatedtobooks.blogspot.com/feeds/903838736954894390/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=2381113452418095338&amp;postID=903838736954894390&amp;isPopup=true" title="4 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/903838736954894390?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/903838736954894390?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/YMacle0BSLk/blog-post_6954.html" title="حالا تو هی از دست‌های بیگانگان بترس" /><author><name>Sara n</name><email>snowshadi@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="05305034952452940239" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">4</thr:total><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2009/12/blog-post_6954.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;D0AGQH47eyp7ImA9WxNaGUo.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-4736684789003132278</id><published>2009-12-04T04:07:00.003+03:30</published><updated>2009-12-05T04:45:21.003+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-12-05T04:45:21.003+03:30</app:edited><title>...</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://www.4shared.com/file/64958751/46be8be0/02_felicita.html?s=1"&gt;felicita &lt;/a&gt;را که می‌شنوم، هر جا که باشم، هوا هر طوری که باشه، هر منظره‌ای جلوی چشم‌م باشه...توی تراس خونه‌ي ناپل نشستم، رو به دریا، رو به وزوو. باد خنک از سمت دریا می‌آید و من دارم ناخن‌ام رو لاک می‌زنم یا پام رو گذاشتم روی میز دارم کتاب می‌خونم، یا کرواسان‌هایی که پسر درست کرده و قهوه‌ي صبحانه.&amp;nbsp; ناپل&amp;nbsp; انگار بهشتی بود که&amp;nbsp; ما ازش رانده شدیم.&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;همه‌ی زندگی‌ام از نوستالژی و به یاد آوردن گذشته‌ي خوب فرار کردم، که حال رو خوب زندگی کنم؛ حالا با این حجم از گذشته‌ی نوستالژیک که هر طور ازش فرار کنم بالاخره یه جایی توی ایستگا‌ه‌های مترو یه موزیک، بوی یه عطر، مزه‌ي یه غذا، خنده‌ي یه آدم، لحن‌ اون یکی، دوباره همه چی رو به یادم میاره&amp;nbsp; نمی‌دانم باید چه‌کار کرد. گذشته روزبه روز سنگین‌تر و غیرقابل فرارتر می‌شه.&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-4736684789003132278?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://dedicatedtobooks.blogspot.com/feeds/4736684789003132278/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=2381113452418095338&amp;postID=4736684789003132278&amp;isPopup=true" title="10 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/4736684789003132278?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/4736684789003132278?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/KpSePogMCF4/blog-post.html" title="..." /><author><name>Sara n</name><email>snowshadi@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="05305034952452940239" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">10</thr:total><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2009/12/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DEEHRXc_cCp7ImA9WxNaF0w.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-6448142036982887392</id><published>2009-11-25T05:30:00.004+03:30</published><updated>2009-12-02T04:47:14.948+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-12-02T04:47:14.948+03:30</app:edited><title>همه می‌دانند</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div class="entry-body rtl"&gt;&lt;div&gt;&lt;div class="item-body"&gt;&lt;div&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: right;"&gt;از بهمن هشتاد و چهار شروع کردم به &lt;a href="http://leonlog1.blogfa.com/"&gt;خواندن&lt;/a&gt;، خروس‌خوان رسیدم سال هشتاد و شش. سلانه سلانه، خوش خوشک.&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: white;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-6448142036982887392?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://dedicatedtobooks.blogspot.com/feeds/6448142036982887392/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=2381113452418095338&amp;postID=6448142036982887392&amp;isPopup=true" title="4 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/6448142036982887392?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/6448142036982887392?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/MvOUP87gw8M/blog-post_9456.html" title="همه می‌دانند" /><author><name>Sara n</name><email>snowshadi@gmail.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="05305034952452940239" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">4</thr:total><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2009/11/blog-post_9456.html</feedburner:origLink></entry></feed>
