<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/atom10full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearch/1.1/" xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:gd="http://schemas.google.com/g/2005" xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" gd:etag="W/&quot;D0AFQXY7eSp7ImA9WhRUFUs.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338</id><updated>2012-01-26T11:45:10.801+03:30</updated><category term="پ" /><category term="کتاب‌های نخرید، نخوانید" /><category term="قیامت می‌کنی سعدی" /><category term="و ترجمه می‌کنند" /><category term="میراث جهانی انسانیت" /><category term="سرزمین‌های‌ام- کتاب‌های‌ام" /><category term=".چرا نویسنده نشدم؟" /><category term="ی‌ی‌ی" /><category term="دوست‌تر می‌دارم‌شان" /><category term="پامیر" /><category term="نویسندگی" /><category term="کتاب‌های خوب برای..." /><title>برای خاطر کتاب‌ها</title><subtitle type="html" /><link rel="http://schemas.google.com/g/2005#feed" type="application/atom+xml" href="http://dedicatedtobooks.blogspot.com/feeds/posts/default" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://dedicatedtobooks.blogspot.com/" /><link rel="next" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default?start-index=26&amp;max-results=25&amp;redirect=false&amp;v=2" /><author><name>Sara n</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="23" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SdgSFHr1iXI/AAAAAAAAAK8/GD-iNjuiSMQ/S220/L1070267.JPG" /></author><generator version="7.00" uri="http://www.blogger.com">Blogger</generator><openSearch:totalResults>356</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/atom+xml" href="http://feeds.feedburner.com/dedicatedtobooks" /><feedburner:info uri="dedicatedtobooks" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><entry gd:etag="W/&quot;CkAHRX85fCp7ImA9WhRWEUU.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-4683077181024550012</id><published>2011-12-19T23:15:00.003+03:30</published><updated>2011-12-29T21:15:34.124+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-12-29T21:15:34.124+03:30</app:edited><title>2012</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;می خوام بیام ایران یه هفته روزی دوازده ساعت کار کنم گزارشم رو که ددلاینش یه ماه دیگه است تموم کنم. بعدش سه هفته بشینم یه فیلمنامه بنویسم که پنج ساله توی ذهنمه. بعدش برگردم پاریس دو ماه زبان بخونم. صبح تا شب. هنوز نمی دونم چه زبانی؛ شاید فرانسه و انگلیسی فقط. شاید هم عربی و آلمانی. ذهنم احتیاج به استراحت داره. بعد از دو ماه دلم می خواد که برم تاجیکستان یا افغانستان کار کنم. &amp;nbsp;مثلن از اوایل بهار. &amp;nbsp;دلم می خواد خونه ی پاریس م رو هم نگه دارم، برای اولین بار در مورد حقوقم چونه خواهم زد. &amp;nbsp;آمادگی این رو ندارم که یه دفعه و دوباره همه چیزم رو از دست بدم. آهان وقتی از ایران برگشتم یه مهمونی خداحافظی ده نفره برای هایکه می گیرم. فقط دوستای نزدیکم. فسنجون درست می کنم. &amp;nbsp;بعدش هایکه می ره مصر. سایمون هم که دو هفته دیگه می ره دوشنبه. این دو تا. &amp;nbsp;نفر سومی شاید بره لیبی. نیکیتا هم مدام از رفتن حرف می زنه. از کلمبیا و اینکه بره دانشگاه کار کنه. حتی الکساندرا می گه می خوان از فرانسه برن.&amp;nbsp;نمی دونم این طوری دوستای نزدیکم رو یکی یکی از دست می دم&amp;nbsp; و رفتن از اینجا برام آسون تر می شه. مثل تهران.&amp;nbsp;دیشب ژرالدین به ماها گفت خوش به حالتون که می تونید به رفتن فکر کنید. می دونید چیه؟ پاریس شده مثل تهران همه می خوان برن. دست کم همه ی آدمهای دور و برم یا برنامه مشخص &amp;nbsp;دارند برای رفتن یا برنامه نا مشخص برای نماندن. عین تهران. دلیلش چیه؟ من احساس می کنم فرانسه شده مثل ایران. همیشه می گفتم که من توی این کشور با اینکه تحسینش نمی کنم (مثلن آلمان رو تحسین می کنم) احساس راحتی می کنم چون فکر می کنم خونه مه. چون خیلی شبیه ه به کشوری توش بزرگ شدم. اما الان شباهت دیگه تکان دهنده شده. مردم مدام نق می زنند. به دولت بد و بیراه می گن. یه چیز دیگه هم است، زندگی روزمره دیگه روزمره نیست، مدام منتظری یه چیزی سر برسه. زندگی روزانه یه جنگ روزانه است یه چالش واقعیه. &amp;nbsp;دیشب بچه ها اینا رو می گفتند و من هم ترجیع بدش می گفتم: مثل ایران. فضا مسمومه انگار. مثل ایران. شاید دلیلش بحران اقتصادی باشه. مثل ایران. نه دلیلش انتخابات ریاست جمهوریه و عدم اطمینانی مردم. مثل ایران. من می خوام برم یه جایی که مردم مدام از بحران اقتصادی و انقلاب کشورهای عربی و جنگ خاورمیان حرف نزنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;.دوباره پاریس می شه مثل تهران؛ فرانسه می شه مثل ایران. رفتن ازش آسون می شه و من بهار سال بعد می رم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آیا من دارم فرار می کنم؟ نمی دونم واقعن. نمی دونم. آدم به یه جایی می رسه که هر روز به خودش می گه دیگه نمی تونم. توی آینه آسانسور به خودم می گم اگر نمی خوای تغییرش بده. منتظر چی هستی واقعن؟ اگر چیزی رو دوست نداری تغییرش بده. بلد نیستم. تغییر دادن رو یادم رفته. می خوام برم. مثل زمستان سال هشتاد و پنج ه توی تهران. هر روز صبح که بیدار می شدم خبرها رو از شبکه ی پنج فرانسه گوش می کردم و به خودم می گفتم من چرا اینجام؟ من چرا پاریس نیستم. حالا هم همینه. هر روز که از خواب بیدار می شم می گم من چرا دوشنبه نیستم؟ چرا اینجام. کی باورش می شد پاریس رفتن این همه آسون تر از دوشنبه رفتن باشه؟ بود اما. شش ماه بعد پاریس بودم. کار هم داشتم. اما الان یک و نیم ساله می خوام دوشنبه باشم نیستم. &amp;nbsp;دلیلش اینه که روسی نمی دونم؟ &amp;nbsp; &amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;مگر آخه من چقدر فرانسه می دانستم وقتی آمدم؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;امروز به ساناز زنگ زدم در مورد کابل رفتن. دو سال کابل کار کرده. تازه برگشته آلمان. گفت شاید کار سالمی نباشه اینکه آدم با خودش این کار رو کنه. این که بره توی کشوری زندگی کنه که زندگی اینقدر اینتنس (یادم نمیاد فارسیش رو) &amp;nbsp;گفت که باید با همکارهات کار کنی. زندگی کنی. سفر بری. بین همونا عاشق بشی. ازدواج کنی حتی. گفت مثل یه قبیله ی درون همسرند &amp;nbsp;گروه های کاری کشورهای اینطوری. با همه ی عیب و نقص هاش و با همه ی حسن هاش. گفت که من خسته شدم از "از دست دادن". به آدمهای مثل &amp;nbsp;خودت خیلی نزدیک می شی، بعد دوستای نزدیکت رو در عرض سه ماه یا شش ماه از دست می دی. مثل زندگی معمولی نیست که حداکثر دو سه بار در زندگی ت دوستای نزدیکت برن و از دست شون بدی. همه می رن. بر می گردن کشورشون. می رن سودان. می رن هایتی. گفت فکر کردن بهش هم می تونه دیوانه ت کنه. زندگی خیل اینتنس ه. اینو شاید بیست بار گفت در یک ساعت. &amp;nbsp;هر دومون می دونیم که اینکه زندگی اینتنس ه بار منفی داره. درست ه خوشحالی ها و شادی ها و جشن هات عمیقه. اما سختی هاش هم عمیقه. گفت وقتی برمی گردی فکر می کنی به جای یک سال، پنج سال پیر شدی. دیگه نمی تونی با دوستای سابقت دوست باشی . ترسیدم. برای اولین بار ترسیدم. بعد گفت به آدرنالین ش معتاد می شی. وقتی برگشتی بازم می خوای بری. اگر نه افغانستان، عراق، اگر نه یه جای شبیه ش. &amp;nbsp;بعد می شی مثل یه معتاد. می ری اینجا ها که زنگی واقعی رو فراموش کنی. من می ترسم. اما فعلن برنامه برای سال آینده همون پاراگراف اول ه. احساس می کنم یه در رو باز کردم که راه جلوش نیست. یعنی یه پهنه است که خودم باید یه راه مالرو(دقیقن مال رو) درست کنم و برم. راهی وجود نداره برای انتخاب کردن&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-4683077181024550012?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/4683077181024550012?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/4683077181024550012?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/-fobUm-dhJ8/2012.html" title="2012" /><author><name>Sara n</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="23" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SdgSFHr1iXI/AAAAAAAAAK8/GD-iNjuiSMQ/S220/L1070267.JPG" /></author><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2011/12/2012.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;D08AQ3Y8cSp7ImA9WhRRFk0.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-7749784268321961960</id><published>2011-11-30T01:52:00.002+03:30</published><updated>2011-11-30T02:00:42.879+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-11-30T02:00:42.879+03:30</app:edited><title>کز دلم یکباره برد آرام را</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;هنوز می نویسم. توی ذهنم. جور نمی شود بیایم و این صفحه را باز کنم. دو سه بار که هم قیر بوده و هم قیف، آمده ام و دو پست پایین تر را دیده ام و فکر کرده ام ته آن چیزی را که می خواسته ام بگویم آن پایین گفته ام. نه اینکه مهم نباشند، اما خب در مه آن فیلم اروپایی که گفتم گم می شوند. آن مه را از روی زندگی م بر نمی دارد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;توی زندگی م ظاهرن چیزی عوض نشده. هنوز هم به زبان یاد گرفتن گیر می دهم. هنوز هم آدم ها را از روی شوخی ها و تپق های شان قضاوت می کنم. هنوز هم انعطاف پذیری م نسبت به شرایط جدید برای نزدیکانم تکان دهنده است. هنوز هم آدم ها را به یک چشم به هم زدن حذف می کنم. هنوز هم خوش بین ترین آدم جمع های دوستی و کاری م هستم. هنوز هم به رفتن فکر می کنم. به فرار فکر می کنم به محض این که به نظر بیاید ماندن و ساختن انرژی می برد. اما نمی روم، می مانم و روزانه می جنگم برای تغییر. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;فقط انگار که این جنگیدن برای تغییر، کاری مثل ظرف شستن باشد، ساده و فیزیکی؛ که وقت دارم در حین انجامش به چیزهای عمیق تری مثل زندگی فکر کنم. چیزی در من تغییر کرده. عمیق. بهش می گویند تجربه ی زندگی؟ به این که این همه عمیق به همه چیز فکر کنیم می گویند تجربه ؟ فکر می کردم آدم به این جای زندگی اش که برسد می افتد توی فاز زندگی روزمره و اتفاقن ذهنش روی غلتک می افتد و به جای فلسفه به چیزهای روزمره گیر می دهد. چرا این قدر به زندگی فکر می کنم؟ چرا ذهنم مثل ذهن یک آدم هجده ساله فلسفی شده دوباره؟ چرا به بودن یا نبودن فکر می کنم به جای فکر کردن به خانه و رابطه و درس و کار و پیشرفت؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;سال دارد نو می شود اینجا و من باز دارم می آیم ایران. امروز فکر کردم که دلیل خستگی م را پیدا کرده ام. من از سال هشتاد چهار، نو شدن سال را حس نکرده ام. عید هشتاد و پنج ایران نبودم. بعدش هم هر سال وقت ژانویه که این جا سال نو می شود ایران بودم و وقت بهار که ایران سال نو می شود اروپا بوده ام. حتی شده که کریسمس را این جا بمانم که خانوادگی و دور همی باشیم، اما اول ژانویه را حتمن ایران بوده ام.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;یادم است استادی سر کلاسی ( کجا بود؟ کی بود؟) در مورد احتیاج ذهن انسان می گفت به تقسیم بندی زمان برای این که یک دفعه ای نبرد. ذهن من هم تقسیم بندی زمان خودش را دارد این چند سال: چهار ماه، پنج ماه، نه ماه، سه ماه و نیم، شش ماه، ده ماه، دو ماه، یازده ماه، چهار ماه و یک و نیم سال. یک و نیم سال آخر مال پاریس اخیر است. &amp;nbsp;شاید هم تقیسم بندی مناسب تری باشد از سال هایی که فکر می کنم گذرشان را احساس نکرده ام. &amp;nbsp;می گویم تقیسم بندی بهتر چون حس هاشان رو خیلی خوب یادم است. مثلن یادم نیست سال هشتاد و دو حالم چطوری بود یا هشتاد و سه یا هفتاد و نه.( شما یادتان هست سال هشتاد و هفت چطوری بود؟ ). اما یادم است حالم خانه امیرآباد سال اول یا سال سودم یا خانه ی سعادت آباد چطور بود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;پاریس سری دوم، پاریس این یک و نیم سال، عاشق خانه م بودم.&amp;nbsp;برای اولین بار متوجه شدم که رفتن از پاریس به اندازه ی رفتن از ایران اذیت م خواهد کرد. جرات کردم دوستان نزدیکم را توی تهران و شیراز با هم جمع بزنم و ببینم تعدادشان از دوستان نزدیک این جا کم تر است. من به این شهر وابسته شده ام .&lt;span class="Apple-style-span" style="text-align: left;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;عصرهای تابستان و بهارش توی تراس خانه گذشت. زمستان و پاییزهاش به تئاتر و سینما و کنسرت. &amp;nbsp;و دوباره بعد از سالها احساس کرده م خانه ی خودم هستم. دوباره مثل تهران و شیراز دعوت نامه های تئاتر و سینما و کنسرت و تئاتر می گرفتیم.&amp;nbsp;حالم آرام و خوب بوده اما یک غم عمیقی داشته ام که هیچ چیزی کم رنگش نمی کند. آقای نویسنده می گوید این غم همان است که آدم را نویسنده یا کلن هنرمند می کند. با من هیچ کاری نمی کند. فقط گاهی وقت ها پیش خودم فکر می کنم که کم کم دیوانه خواهم شد.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;به نظرم خیلی کلی گویی کردم. دفعه ی بعد باید یک خلاصه ای از چیزهایی که بهشان فکر می کنم- همان عمیق فکر کردن به زندگی- را بنویسم. شاید هم خیلی نوشتنی نباشند. مساله ی اصلی شاید البته موضوع فکرها نباشد. مشکل این است که یک لحظه هم قطع نمی شوند. یعنی ربطی به این ندارد که دارم چه کاری انجام می دهم، همین طوری بی وقفه بیست و چهار ساعت حتی در خواب یکی دارد به طور چگال ای (اینتنس) توی ذهنم &amp;nbsp;فکر می کند. و می دانید کی حرصم را بیش تر از همیشه در می آورد؟ وقتی نصف شب بیدار می شوم که آب بخورم. تا به آشپزخانه برسم یک دور کامل اصل فلسفه وجودی انسان و زندگی &amp;nbsp;را زیر سوال برده.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-7749784268321961960?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/7749784268321961960?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/7749784268321961960?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/dagxSG8hkIg/blog-post.html" title="کز دلم یکباره برد آرام را" /><author><name>Sara n</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="23" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SdgSFHr1iXI/AAAAAAAAAK8/GD-iNjuiSMQ/S220/L1070267.JPG" /></author><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2011/11/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;D04GRn88eSp7ImA9WhdbF0o.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-2518108213830363089</id><published>2011-10-16T18:08:00.000+03:30</published><updated>2011-10-16T18:08:47.171+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-10-16T18:08:47.171+03:30</app:edited><title /><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: -webkit-auto;"&gt;&lt;span style="background-color: white; font-family: Verdana, Geneva, Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: 13px;"&gt;From this moment on&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="background-color: white; font-family: Verdana, Geneva, Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: 13px;"&gt;stop verbally assaulting yourself.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="background-color: white; font-family: Verdana, Geneva, Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: 13px;"&gt;Stop mentally abusing yourself.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-2518108213830363089?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/2518108213830363089?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/2518108213830363089?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/cyxYsDNyx1c/from-this-moment-on-stop-verbally.html" title="" /><author><name>Sara n</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="23" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SdgSFHr1iXI/AAAAAAAAAK8/GD-iNjuiSMQ/S220/L1070267.JPG" /></author><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2011/10/from-this-moment-on-stop-verbally.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;C04BR3o8fyp7ImA9WhdUE0U.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-8708769312101900629</id><published>2011-09-30T01:09:00.012+03:30</published><updated>2011-09-30T14:55:56.477+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-09-30T14:55:56.477+03:30</app:edited><title>Paris je t'aime</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/-EstO7tlanEk/ToTm3TgEmcI/AAAAAAAAAPk/y3zn4yi5Gr4/s1600/311104_1490611083187_1771318231_742638_4667326_n.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="412" src="http://3.bp.blogspot.com/-EstO7tlanEk/ToTm3TgEmcI/AAAAAAAAAPk/y3zn4yi5Gr4/s640/311104_1490611083187_1771318231_742638_4667326_n.jpg" width="640" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: Arial,sans-serif;"&gt;این‌جایی که ایستاده‌ام را پیش‌بینی کرده بودم، با همین وضوحی که دارم زندگی‌اش می‌کنم پیش‌بینی کرده بودم. می‌دانستم روزی می‌آید که چیزهایی را که می‌خواسته‌ام، دارم و به دست آورده‌ام و چیزهایی را که نمی‌خواسته‌ام ندارم و به دست آوردنی هم به نظر نمی‌رسند. یک وقتی در زندگی چیزهایی که می‌خواهی داشته باشی و چیزهایی که نمی‌خواهی هر دو گروه شان در یک فاصله مساوی هستند. من از آن‌جا گذشته‌ام. جایی که ایستاده‌ام را دوست ندارم. جای خاصی هم نیست که دوست داشته باشم بایستم. حالم خوب نیست. تقصیر هیچ کس هم نیست. تقصیر هیچ چیزی هم نیست. چه مرگم است؟ درد بی‌دردی. غمگینم. هیچ وقت این‌قدر غمگین نبوده‌ام. غم‌ام زندگی‌م را کم‌رنگ می‌کند. شاید هم کمرنگ نه،‌ غم این شکلی یک چیزی است مثل مه که روی فیلم زندگی آدم می‌نشیند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: Arial,sans-serif;"&gt;شما اگر خودتان از دور زندگی من را ببینید یا من اگر با پنهان‌کاری زندگی‌م را برای‌تان روایت کنم، &amp;nbsp;یک فیلم رنگی عاشقانه می‌بینید که خوش‌بختی و امیدواری از سر و روی‌اش می‌بارد. از این فیلم‌های هالیوودی که توی پاریس پر شده‌اند. از پشت شیشه کافه یک گروه دوستی را می‌بینید که دارند بلند می‌خندند و سر به سر هم‌دیگر می‌گذارند. آدمی را می‌بینید که &amp;nbsp;صبح‌ها که سر کار می‌رود، وقتی دارد از در ورودی رد می‌شود سرش را بالا می‌گیرد و به پرچم‌ برافراشته‌ی آبی‌رنگ سازمانش، لبخند کلیشه‌ای امیدوارنه می‌زند. ظهرها توی یک رستوران مشرف به برج ایفل ناهار می‌خورد. آدمی را می بینید که با معشوقش کنار سن راه می‌رود و گاهی وقت‌ها هم لی لی می‌کند. &amp;nbsp;آدمی را می‌بینید که می‌رود تئاتر و این‌قدر می‌خندند که اشکش در می‌آید. آدمی که آخر هفته‌ها با معشوقش می‌رود خانه‌ی قرن هجدهمی اجدادی وسط جنگل&amp;nbsp;و شب چوب می‌آورند کنار شومینه که تا صبح آتش داسته باشند و چون گاز قطع شده روی آتش غذا درست می‌کنند. بعد می‌روند &amp;nbsp;سراغ صندوق‌ها و پستوهای خانه و کتاب‌های قدیمی و شطرنج بازی می‌کنند و عشق‌بازی &amp;nbsp;و صبح نور آفتاب توی چشم‌شان بیدار می‌شوند...با هدف بالا بردن حجم شادی موجود در فیلم خیلی از این صحنه‌ها را شما با موزیک می‌بینید و فقط خنده‌ها و لبخندها را متوجه می‌شوید. حرف‌ها را مگر در موارد خاص لازم نیست بشنوید، چون ممکن است از اشتباه در بیایید و متوجه شوید که زندگی چیز مزخرف و تکراری &amp;nbsp;است و &amp;nbsp;در واقع هیچ چیز هیجان انگیزی ندارد. با همین‌هاست که من توانایی این را دارم زندگی‌م را هالیوودی تعریف کنم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: Arial,sans-serif;"&gt;اما چیزی که من از زندگی‌م می‌بینم یک فیلم فرانسوی است که توی پاریس پر شده. تصاویر قشنگ‌اند، هیچ مشکل خاص و مهمی هم وجود ندارد. حتی خیلی هم &amp;nbsp;از صحنه‌هایی فیلم بالایی استفاده شده. جدا جدا که نگاه کنی هیچ جای کار غلط نیست. اما غمی خودش را به شما تحمیل می‌کند &amp;nbsp;که نمی‌دانید از کجای فیلم می‌آید. فیلم مه گرفته‌ی اروپایی دیده‌اید که غم‌اش به‌تان هجوم بیاورد و آخر فیلم نفهمید از کجا خورده‌اید؟ زندگی من همین است.&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Arial,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;دارم از این&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Arial,sans-serif;"&gt;مه روی زندگی‌م حرف می‌زنم.&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Arial,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Arial,sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;نه تلاش می‌کنم از بین ببرمش، نه اصلن فکر می‌کنم راهی برای از بین بردنش وجود دارد. &amp;nbsp;فیلم هالیوودی هم برایم جذابیت ندارد که بخواهم دست کم وانمود کنم صحنه‌های هر دو فیلم شبیه‌اند و همه چیز بستگی به این دارد که چطور بهش نگاه کنیم. اما این‌که چیز دیگری برای‌م جذابیت ندارد باعث نمی‌شود که تحمل این غم برای‌ام آسان‌تر شود. روز به روز تحملش غیر ممکن‌تر به نظر می‌رسد.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: Arial,sans-serif;"&gt;پ.ن: امیدوارم کلمات افسردگی، روان‌شناس، روان‌پزشک، روان‌کاو و از این دست از ذهن‌تان رد نشده باشد. انرژی جمع کردن یک بحث لوث شده را ندارم.&amp;nbsp;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-8708769312101900629?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/8708769312101900629?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/8708769312101900629?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/5pgGQigHZo4/paris-je-taime.html" title="Paris je t'aime" /><author><name>Sara n</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="23" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SdgSFHr1iXI/AAAAAAAAAK8/GD-iNjuiSMQ/S220/L1070267.JPG" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://3.bp.blogspot.com/-EstO7tlanEk/ToTm3TgEmcI/AAAAAAAAAPk/y3zn4yi5Gr4/s72-c/311104_1490611083187_1771318231_742638_4667326_n.jpg" height="72" width="72" /><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2011/09/paris-je-taime.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DkQARXY4eSp7ImA9WhdWEUo.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-4589265227636282467</id><published>2011-09-05T02:42:00.000+04:30</published><updated>2011-09-05T02:42:24.831+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-09-05T02:42:24.831+04:30</app:edited><title>تجربه زندگی - نویسندگی</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;" آخرین مرحله این سفر پر زحمت به سوی آزادی، زندان پنتون ویل بود که شش هفته‌ی آرام را، طی آخرین حمله‌های هوایی، در انفردای گذراندم. بیش‌تر اوقات- به طور متوسط 15 تا 16 ساعت در روز- سلولم تاریک تاریک بود زیرا آژیر حمله‌ی هوایی معمولاً وقت روشنی روز رنگ می باخت زده می‌شد و آن وقت برق سلول‌ها را خاموش می‌کردند برای این‌که مانع از علامت دادن ما ستون پنجمی‌های احتمالی به مهاجمین بشوند.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;به همین دلیل ما اجازه‌ی داشتن کبریت را در سلول نداشتیم ولی مجاز بودیم سیگار داشته باشیم. اگر چه زندانی‌ها روش هوشمندانه‌ای را برای روشن‌ کردن سیگار به من یاد داده بودند که من آن را برای مورد استفاده قرار دادن خوانندگانی که ممکن است به چنین مخمصه‌ای دچار شوند شرح می‌دهم. کمی پنبه‌ی مصنوعی بردارید (می‌توانید از فیلتر سیگار فیلتر دار هم استفاده کنید.) یک تکه کاغذ آلومینیوم را به شکل خلال دندان لوله کنید. لامپ برق را از سرپیچش باز کنید و کاغذ آلومینیوم لوله شده را داخل سرپیچ کنید و پنبه را نزدیک آن نگاه دارید. این کار باعث اتصال کوتاه می‌شود و پنبه آتش می‌گیرد. اگر این اشتعال ضعیف پنبه قبل از این‌که به سیگار برسد خاموش شود این کار را از سر شروع کنید. میانگین زمان برای موفقیت، یک ساعت است. ولی در چنین شرایطی شخص وقت فراوانی در اختیار دارد و روشن کردن یک سیگار در این اوضاع و احوال به خاطر غروری که از این موفقیت به شخص به دست می‌دهد خیلی لذت بخش است. کاغذ لوله شده‌ی آلومینیوم باید خیلی نازک باشد وگرنه فیوز برق می‌پرد و جیره‌ی شما منحصر به نان و آب خواهد شد."&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;آرتور کوستلر- وازدگان خاک ، ترجمه علینقی حجت الهی و پوراندخت مجلسی، نشر سپیده سحر&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-4589265227636282467?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/4589265227636282467?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/4589265227636282467?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/wik_Q4SSBOU/blog-post_05.html" title="تجربه زندگی - نویسندگی" /><author><name>Sara n</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="23" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SdgSFHr1iXI/AAAAAAAAAK8/GD-iNjuiSMQ/S220/L1070267.JPG" /></author><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2011/09/blog-post_05.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CUMBQ3c8fCp7ImA9WhdXGEQ.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-3005492142410011426</id><published>2011-09-01T14:10:00.005+04:30</published><updated>2011-09-01T20:40:52.974+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-09-01T20:40:52.974+04:30</app:edited><title>روزمره</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="background-color: white; font-family: arial, sans-serif; font-size: 14px;"&gt;روز چهارمی‌ه که توی تخت خوابیدم و تکون هم نمی تونم بخورم. امروز گفتم ایمیل محل کارم رو چک کنم یه وقتی به خاطر یه چیز کوچیک معطل نمونده باشند. کار اشتباهی کردم؟ نمی دونم. فقط می دونم که یک نصف روز هم من رو در تعطیلات حساب نکردند و ایمیل فرستادند و سوال کردند و داکیومنت فرستادند که بخونم و کامنت بدم و گزارش و پروژه &amp;nbsp;فرستادند که ادیت کنم و تایید کنم و رد کنم و ...الان دیگه کاملن می تونم دفتر رو تصور کنم. یکی شون می گه سارا این رو پی گیری می کرد ولی الان که تعطیلاته. اون یکی می گه باشه سارا اگر ایمیل ش رو ببینه حتمن جواب می ده و رسیدگی می کنه اگر لازم بشه. بفرستیم بهش. ازش بخوایم. کائوری-همکار ژاپنی‌م- هم دقیقن همین طوریه وقتی تعطیلاته هیشکی جدی نمی گیره تعطیلاتش رو. می‌دونند که اگر بعد از یه هفته هم ایمیلش رو چک کنه حتی اگر شده شب تا صب می شینه و کارهای عقب مونده رو انجام می‌ده. من کارم رو دوست دارم. حاضر نیستم جواب ندم و فکر کنم که خب من تعطیلاتم، پس انجام نمی دم و به درک. می‌دونم که اگر من انجام ندم کشوری که گیره معطل می شه و به هیچ جای سازمان هم بر نمی‌خوره. اما می‌ترسم ده سال بعد برگردم بگم چرا هیچکی به من نگفت نباید اینطوری کار کنم. چرا هیچکی بهم نگفت هشت ساعت در روز بیشتر کار نکن و تعطیلاتت واقعن تعطیلات باشه. بعد به خودم می گم اگر این کار اشتباه بود الان باید کل کشور ژاپن لنگ می‌موند این‌قدر که همه شون اینطوری‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پ.ن توی ذهن من مرتبط: دارم از "دو که حرف می زنم.." موراکامی رو می خونم و به طرز ناباورانه‌ای همه ی اسم‌هایی ژاپنی که رو که توی کتاب به کار می بره رو یادم می مونه. مثلن توی پارک توی توکیو که می رفت می دوید یکی از دونده های تیم ملی شون رو می دید که میاد تمرین کنه که بعدن تصادف کرد، اسمش تانیگوچی بود. آیا من باور می کردم که یه روزی اسامی ژاپنی رو یادم بمونه؟ همه چی به در معرض قرار گرفتن مربوطه.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-3005492142410011426?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/3005492142410011426?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/3005492142410011426?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/d7D2qauNx4E/blog-post_01.html" title="روزمره" /><author><name>Sara n</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="23" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SdgSFHr1iXI/AAAAAAAAAK8/GD-iNjuiSMQ/S220/L1070267.JPG" /></author><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2011/09/blog-post_01.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;D0cHQH04cSp7ImA9WhdXGE4.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-8214316911645438053</id><published>2011-09-01T02:21:00.006+04:30</published><updated>2011-09-01T04:27:11.339+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-09-01T04:27:11.339+04:30</app:edited><title>قطار دهلی - بنارس</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;شاید کسی باورش نشود اما من تقریبن هر شب، وقتی یادم می‌آید می‌توانم پایم را دراز کنم و حالت دراز کشیده بخوابم احساس خوش‌بختی می‌کنم. بیش‌تر از یک و نیم سال است که جز سفرهای کوتاه دو-سه ساعته &amp;nbsp;با هواپیما یا قطار و جز با چمدان کوچک چند روزه سفر نرفته‌ام،&amp;nbsp;اما فکر می کنم برای سال‌ها، چنان از توی قطار و اتوبوس و هواپیما و ماشین و فرودگاه و کلن به شکل نشسته خوابیدن اذیت شده‌ام‌ &amp;nbsp;که تا سال‌ها بعد هم وقتی یادم می‌آید می‌توانم توی تخت جا به جا شوم و پای‌ام را دراز کنم، قدردان هستم. آن شب‌ها و روزها باعث شده که به خاطر چیزهایی به همین سادگی احساس خوش‌بختی کنم.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-8214316911645438053?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/8214316911645438053?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/8214316911645438053?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/v5qXYUUXb4s/blog-post.html" title="قطار دهلی - بنارس" /><author><name>Sara n</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="23" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SdgSFHr1iXI/AAAAAAAAAK8/GD-iNjuiSMQ/S220/L1070267.JPG" /></author><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2011/09/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;Dk8NQn0-fCp7ImA9WhdXEU8.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-6466563254891405615</id><published>2011-08-22T23:38:00.009+04:30</published><updated>2011-08-23T23:11:33.354+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-08-23T23:11:33.354+04:30</app:edited><title>Ce n'est pas toi qui fait le voyage, c'est lui qui te fait,ou te défait</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/-KZoCxQRhdc0/TlKpCNkq-VI/AAAAAAAAAPc/qzSrshl5orA/s1600/317093_1478675864814_1771318231_729477_7934187_n.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="424" src="http://4.bp.blogspot.com/-KZoCxQRhdc0/TlKpCNkq-VI/AAAAAAAAAPc/qzSrshl5orA/s640/317093_1478675864814_1771318231_729477_7934187_n.jpg" width="640" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;شب که شد احساس کردم بدون این‌که حواسم بوده باشد از بیماری دانای کل بودن نجات پیدا کرده‌ام. دو سال بود همه‌ی زندگی‌ام را از بالا و شکل فیلم می‌دیدم. کاش فقط همین بود، تحقیر فیلم هم همراه‌اش بود. خود دانای کل‌م همه را تحقیر می‌کرد، اول از همه خودم را. فیلم زندگی‌ام به نظرش مزخرف بود. بازی خودم از همه بدتر، صرفن چون تن داده بودم که با بازیگران خیلی ضعیف بازی کنم. مدت‌ها بود مثل یک بیماری لاعلاج باهاش کنار آمده بودم. فکر می‌کردم هیچ وقت بر نمی‌گردم به آن آدم قبلی. اما برگشتم. توی چند روز سفر عجیب و غریبم برگشتم به خود قبلی.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;سه روز رفتیم پیاده روی جنگلی با پانزده نفر که فقط یک‌ نفرش دوستم بود. نه تنها من که از کل پانزده نفر هیچ‌کس بیشتر از دو نفر از جمع را نمی‌شناخت. چیز ترسناکی بود برای ذهن محافظه کار و تحقیر گر من. اما فکر کردم به اصول دوستم &amp;nbsp;در انتخاب دوست اعتماد کنم و با دوست ِدوست &amp;nbsp;و دوستِ دوستان‌شان بروم سفر.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;شب اول دراز کشیده بودیم به آسمان نگاه می‌کردیم و منتظر بودیم شهاب ببینیم و آرزو کنیم که یادم افتاد از صبح خود دانای کل‌ام هیچ اظهار نگری نکرده. رفته بود. فراموشش کرده بودم. مثل معجزه بود. یادم که افتاد باز آمد بالای سرم، اما دیگر آن‌قدر تحقیرگر نبود یا شاید هم‌سفرهام به نظرش غیر قابل تحقیر رسیدند، مثل آدم‌های قدیمی زندگیم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;از سفر که برگشتم فکر کردم سیزده نفر به دوستانم اضافه شده، در عرض سه روز. چند سال طول می‌کشید سیزده نفر را پیدا کنم که بهشان بگویم دوست؟ سه سال؟ چهارسال؟&lt;br /&gt;
چطوری شد یادم رفته بود سفرهای بی پروا را؟ از کجای راه اشتباه کردم که شدم این آدم محافظه کاری که الان هستم؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پ.ن: دوباره به عکس نگاه کردم، عاشق شمع‌هایی شدم که نشانده بودیم توی خاک.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-6466563254891405615?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/6466563254891405615?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/6466563254891405615?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/TW7YO5nybDo/ce-nest-pas-toi-quo-fait-le-voyage-cest.html" title="&lt;P align=&quot;left&quot;&gt;Ce n'est pas toi qui fait le voyage, c'est lui qui te fait,ou te défait" /><author><name>Sara n</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="23" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SdgSFHr1iXI/AAAAAAAAAK8/GD-iNjuiSMQ/S220/L1070267.JPG" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://4.bp.blogspot.com/-KZoCxQRhdc0/TlKpCNkq-VI/AAAAAAAAAPc/qzSrshl5orA/s72-c/317093_1478675864814_1771318231_729477_7934187_n.jpg" height="72" width="72" /><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2011/08/ce-nest-pas-toi-quo-fait-le-voyage-cest.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;Ck4ER3oyeyp7ImA9WhdTFkQ.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-1931136748145096351</id><published>2011-07-15T05:18:00.000+04:30</published><updated>2011-07-15T05:18:26.493+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-07-15T05:18:26.493+04:30</app:edited><title>از دوست داشتن</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بعضی وقت‌ها که مثل امشب موزیک ایرانی گوش می‌کنم &amp;nbsp;و این‌قدر لذت می‌برم، غمگین می‌شم که نمی‌تونم فورن لینک‌ش رو براش بفرستم که اون هم اندازه‌ی من لذت ببره. می‌دونم که همه‌ی لذت‌ها رو هم نمی‌شه به اشتراک گذاشت. غمگین می‌شم که آدمی که دوستش دارم هیچ‌وقت توی زندگی‌ش نمی‌تونه این لذتی رو که من با شنیدن این موزیک یا خوندن اون غزل سعدی تجربه می‌کنم، تجربه کنه. بعد یادم میاد که خوب اون هم حتمن لذت‌های معادلش رو داره که من هیچ وقت نخواهم داشت. اون حتمن از جویس خوندن &amp;nbsp;لذت می‌بره و شاید ته دلش هم به این فکر کرده که حیف که نمی‌شه به اشتراک گذاشت، یا چه می‌دونم لذتی که از موزیک کانتری می‌بره مثلن، از یه چیز ریشه‌ای توی فرهنگ‌شون. چیزهایی که لذت بردن ازشون اکتسابی نیست.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-1931136748145096351?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/1931136748145096351?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/1931136748145096351?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/_2ABOz7QZE8/blog-post_15.html" title="از دوست داشتن" /><author><name>Sara n</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="23" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SdgSFHr1iXI/AAAAAAAAAK8/GD-iNjuiSMQ/S220/L1070267.JPG" /></author><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2011/07/blog-post_15.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DEMFQnozeCp7ImA9WhdTFk0.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-5935739178524142932</id><published>2011-07-14T01:11:00.006+04:30</published><updated>2011-07-14T05:50:13.480+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-07-14T05:50:13.480+04:30</app:edited><title>My friends are my estate</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="background-color: white; font-family: arial, sans-serif; font-size: 14px;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="background-color: white; font-family: arial, sans-serif; font-size: 14px;"&gt;آدمی هستم کلاسیک &amp;nbsp;و اصول گرا و ارتدکس که تمام تلاشم اینه که consistent &amp;nbsp;باشم، منطق رفتاری‌م یک‌نواخت باشه، &amp;nbsp;استانداردهای دوگانه نداشته باشم و انتخاب‌هام درهر شرایطی از اصولم تبعیت کنه، مستقل از اینکه این اصولم از نظر دیگران درستند یا غلط (ارتدکس &amp;nbsp;بودنم اینجا خودش رو نشون می‌ده).&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="background-color: white; font-family: arial, sans-serif; font-size: 14px;"&gt;&amp;nbsp;این که رفتارهام و انتخاب‌هام در طول زمان متناقض نبودند یه نتیجه &amp;nbsp;جالب در مورد دوستام داشته. چون با اصول مشابه انتخاب‌شون کردم، فارغ از اینکه کجا زندگی می کنند و کی باهاشون دوست شدم و کجایی هستند، همه شون وقتی هم‌دیگه رو می‌بینند می‌تونند فورن با هم دوست بشن چون شبیه هم‌اند. شاید این شباهت به راحتی به چشم دیگران نیاد، اما یه ویژگی‌های عمیقی هست که نمی دونم چیه که به هم نزدیک‌شون می‌کنه. وقتی به دوستانی‌م نگاه می کنم که به واسطه‌ی من با هم دوستای نزدیک شدند می بینم اصلن ته نداره شبکه‌های ایجاد شده.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="background-color: white; font-family: arial, sans-serif; font-size: 14px;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="background-color: white; font-family: arial, sans-serif; font-size: 14px;"&gt;حال چرا اینا رو گفتم؟ پارسال ستاره سه هفته آمد پاریس. نیکیتا رو سه چار بار دید، ژرالدین رو دو بار، ماتیو رو سه بار. الان وقتی می‌بینم با چه شدت وعمقی با هم دوست شدند و چطوری از هم خبر دارند لذت می برم از نتیجه ی استاندارد دوگانه نداشتن. گاهی وقت‌ها کامنت‌ها و پیغام‌های ستاره و نیکیتا رو روی فیس بوک به هم می بینم هیجان زده می‌شم که اینا چطوری این‌قدر با هم دوست شدند و هم‌دیگه رو می‌شناسند توی این مدت کوتاه. انگار که همه‌ی سال‌هایی که من صرف شناختن‌شون جدا جدا کردم رو اینا ازش استفاده کردند و کلن اون سابقه‌ی چند ساله دوستی رو توی پس زمینه رابطه شون دارند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="background-color: white; font-family: arial, sans-serif; font-size: 14px;"&gt;&amp;nbsp;ژرالدین و ماتیو امروز داشتند در مورد جشنواره های فیلم مختلف حرف می زدند، حرف‌هایی از جنس این‌که برای بازار فیلم و فروش، آیا فیلم بره کن بهتره یا ونیز ( در این موارد معمولن ساکت نگاه شون می‌کنم چون چیز زیادی حالیم نیست. قبلن خودم رو صاحب‌نظر می‌دونستم در مورد فیلم، اما از بعد از مهین و امیرضا برای همیشه ساکت شدم ) یه دفعه دیدم وسط حرف‌هاشون دارند می‌گن که ستاره داره می ره جشنواره فیلم لوکارنو. و حتی ماتیو داشت یه چیزی توی مایه های این می گفت که ستاره چطوری بلیت هواپیماش رو گرفته و قراره از میلان بره... ژرالدین هم می گفت به نظرم باید مونتاژ رو ول کنه و جدی جدی به تهیه کنندگی بچسبه. دلم می‌خواست بپرم بغلشون کنم. اما لبخند زدم. نمی تونستم کل اینایی رو که الان اینجا نوشتم توضیح بدم براشون. طولانی می شد و شاید یخ و بیمزه . کاش دنیا اینقدر گل و گشاد نبود؛ اگر می تونستم همه شون رو توی یه شهر دور هم جمع کنم خیلی زندگی بهشتی داشتیم با هم دیگه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="background-color: white; font-family: arial, sans-serif; font-size: 14px;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial, sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: 14px;"&gt;پ.ن: عنوان یه شعر از امیلی دیکینسون&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-5935739178524142932?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/5935739178524142932?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/5935739178524142932?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/x2qFl5vp1VE/my-friends-are-my-estate.html" title="My friends are my estate" /><author><name>Sara n</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="23" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SdgSFHr1iXI/AAAAAAAAAK8/GD-iNjuiSMQ/S220/L1070267.JPG" /></author><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2011/07/my-friends-are-my-estate.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DUYCSHY7eCp7ImA9WhdTEkw.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-2223955214702196400</id><published>2011-07-09T17:36:00.003+04:30</published><updated>2011-07-09T17:42:49.800+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-07-09T17:42:49.800+04:30</app:edited><title>Therefore I'm Alive</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;
I daydream again!&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-2223955214702196400?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/2223955214702196400?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/2223955214702196400?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/C3Dkpfuj8wc/therefore-im-alive.html" title="Therefore I'm Alive" /><author><name>Sara n</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="23" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SdgSFHr1iXI/AAAAAAAAAK8/GD-iNjuiSMQ/S220/L1070267.JPG" /></author><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2011/07/therefore-im-alive.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DEAHR3w5eip7ImA9WhdTEEk.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-884446684540661259</id><published>2011-07-07T11:44:00.011+04:30</published><updated>2011-07-07T18:22:16.222+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-07-07T18:22:16.222+04:30</app:edited><title>خلیج فارس</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اگر از سال نود و نه (در واقع نود و چهار) چنین دستورالعملی از طرف سازمان ملل صادر شده که باید برای این محدوده‌ی جغرافیایی همیشه‌ کلمه‌ی خلیج فارس استفاده بشه، پس هدف این همه پتیشنی که میاد می گه امضا کنید برای &amp;nbsp;پرشین گلف و علیه عربین گلف چیه؟ جدی دارم سوال می‌کنم. پتیشن ما که نمی تونه کشورهای عربی رو وادار به استفاده از این کلمه کنه. به کی می‌نویسید&amp;nbsp;پتیشن‌ها را؟&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/-5tgWpZjAwig/ThVcOVPMqbI/AAAAAAAAAPY/ygdlRM4H3dc/s1600/st_cs_ser-a_29_rev1.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="640" src="http://2.bp.blogspot.com/-5tgWpZjAwig/ThVcOVPMqbI/AAAAAAAAAPY/ygdlRM4H3dc/s640/st_cs_ser-a_29_rev1.jpg" width="602" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/-2VUMd3OsLJ0/ThVYmwJlweI/AAAAAAAAAPQ/6zAeQOTqHiA/s1600/UN-Editorial-Directive-1994.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em; text-align: justify;"&gt;&lt;img border="0" height="440" src="http://3.bp.blogspot.com/-2VUMd3OsLJ0/ThVYmwJlweI/AAAAAAAAAPQ/6zAeQOTqHiA/s640/UN-Editorial-Directive-1994.jpg" width="640" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پ.ن: فکر کردم اطلاع رسانی کنم. به این امید واهی که شاید این پتیشین‌ها و ایمیل‌های خلیج فارس دست از سرمون برداره. از نظر قانونی دیگه کاری بیشتر و بهتر از این نمی شه کرد. هر کی بخواد کاری کنه احتمالن باید بره جلوی پیشرفت اقتصادی کشورهای عربی حوزه خلیج فارس رو بگیره و نذاره بودجه ی کامل کتاب‌ها و مجله‌ها و نقشه‌ها رو تامین کنند فقط برای اینکه به جای خلیج فارس بنویسند خلیج عربی. باید جلوی کشورهای عربی رو گرفت که مسابقات ورزشی به اسم خلیج عربی راه نیاندازند. آیا این کار با پتیشن ممکنه؟ &amp;nbsp;خب پس وا بدید تو رو خدا. &amp;nbsp;و لازمه تاکید کنم که همینی که هست هم با پتیشن به دست نیومده و نمی‌تونه هم &amp;nbsp;به&amp;nbsp;دست بیاد و صرفن با درخواست &amp;nbsp;دولت ایران از سازمان ملل ممکن بوده&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پ.پ.ن: مشکل همیشگی و عام من با پتیشن‌ها خود اون متن پتیشن نیست معمولن. مشکلم&amp;nbsp;با آدم‌هاییه که امضاش می کنند فکر می‌کنند این راه حله و تنها کاریه که لازمه کنند. آخ اگر روشن‌فکری فرانسوی دست از سر ما بر می‌داشت &amp;nbsp; &amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-884446684540661259?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/884446684540661259?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/884446684540661259?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/O7quOYkZErs/blog-post.html" title="خلیج فارس" /><author><name>Sara n</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="23" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SdgSFHr1iXI/AAAAAAAAAK8/GD-iNjuiSMQ/S220/L1070267.JPG" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://2.bp.blogspot.com/-5tgWpZjAwig/ThVcOVPMqbI/AAAAAAAAAPY/ygdlRM4H3dc/s72-c/st_cs_ser-a_29_rev1.jpg" height="72" width="72" /><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2011/07/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DEMARHg5cSp7ImA9WhZaE0U.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-4432474305185844980</id><published>2011-06-30T02:57:00.000+04:30</published><updated>2011-06-30T02:57:25.629+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-06-30T02:57:25.629+04:30</app:edited><title>دارم نگاش می‌کنم، رفته روی میز داره می‌رقصه</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="background-color: white; font-family: arial, sans-serif; font-size: 14px;"&gt;پنج ساعت پیش جلسه کمیته تمام شد. ده روز بی وقفه روزی ده تا چهارده ساعت کار کردیم. ایمیل‌های تشکر و "هورا تموم شد" دارند بین‌مون رد و بدل می شن. یادداشت سپاس مدیر کل سازمان. دعوت معاون بخش فرهنگ به کوکتل فردا به سلامتی مرکز. پیشنهاد چهار روز تعطیلی از طرف رییس مرکز برای اعضا (ما اضافه کاری نداریم برای همین تنها راه پرداخت تا دیروقت کاردکردن‌ها همینه). نامه های تشکر کشورهای عضو... &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="background-color: white; font-family: arial, sans-serif; font-size: 14px;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="background-color: white; font-family: arial, sans-serif; font-size: 14px;"&gt;حس عجیبیه انگار نه تک تک اعضا، که سیستم خوشحاله. &amp;nbsp;تک تک اعضا انگار حس خاصی هم همچین نداریم، فقط یه روز پرکار تموم شده. اما کلیت رو که نگاه می کنی مثل اینه که سیستم رفته روی میز داره می‌رقصه. توی این ده روز هم هیچ کدوم از ما مشخصن پر استرس و یا خیلی خسته نبودیم، حالا یه ذره بیشتر از معمول کار می‌کردیم، اما بر خلاف اعضا، به طور محسوس می‌شد هیجان و استرس و فشاری که مرکز داشت تحمل می‌کرد رو حس کرد. اون‌قدری که هر شب فکر می‌کردی دیگه به فردا نمی‌کشه. و فردا سیستم خسته از خواب بیدار می‌شد، به زور قهوه خودش رو نگه می‌داشت و ادامه می‌داد تا شب، گاهی خسته،‌ گاهی خوشحال، گاهی عصبانی و &amp;nbsp;تمام روز تحت فشار. ده روز ناهار که می‌خورد &amp;nbsp;اصلن حواس‌ش نبود چی داره می‌خوره. حالا رفته روی میز داره می‌رقصه. ما بی‌حال نگاش می‌کنیم. هویت مستقل سازمان از افرادش رو که توی جامعه شناسی سازمان‌ها می‌خونیم الان دارم تجربه می‌کنم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: 'Times New Roman'; font-size: medium;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="background-color: white; font-family: arial, sans-serif; font-size: 14px;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-4432474305185844980?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/4432474305185844980?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/4432474305185844980?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/IrAOukdCpSE/blog-post_30.html" title="دارم نگاش می‌کنم، رفته روی میز داره می‌رقصه" /><author><name>Sara n</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="23" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SdgSFHr1iXI/AAAAAAAAAK8/GD-iNjuiSMQ/S220/L1070267.JPG" /></author><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2011/06/blog-post_30.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DEAHQ3g5fSp7ImA9WhZaE08.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-1319559410068585330</id><published>2011-06-28T21:41:00.002+04:30</published><updated>2011-06-29T10:22:12.625+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-06-29T10:22:12.625+04:30</app:edited><title>از تنهایی</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;کامنت رسیده برای &lt;a href="http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2011/05/blog-post_27.html"&gt;تنهایی.&lt;/a&gt; فکر کرده بودم اسمش رو بذارم خودآگاهی.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;"صفحه 10 کتاب اولین و آخرین رهایی، اوشو (آچاریا)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;هسته  اصلی و روح مراقبه این است که آموزش ببینیم چگونه مشاهده کنیم. صدایی  می‌آید، شما در حال شنیدن آن هستید. در این حال، موضوع، یعنی صدا وجود دارد  و شما که در حال شنیدن آن هستید، نمی توانید شاهدی پیدا کنید که در حال  مشاهده هر دوی اینها یعنی صدا و شما باشد. ولی در وجود شما شاهدی هست که هر  دو را مشاهده  می‌کند. این پدیده‌ای است بسیار ساده. شما در حال تماشا کردن درختی هستید،  شما اینجا هستید و درخت نیز آنجاست. ولی آیا می‌توانید چیزی دیگر را نیز  ببینید؟ شما در حال تماشا کردن یک درخت هستید و در عین حال شاهدی در وجود  شما هست که شما را در حال تماشا کردن درخت مشاهده می‌کند. مشاهده کردن،  مراقبه است. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;صفحه 7:&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;در  مراقبه، زندگی شما در گذر خواهد بود، حتی با شدت بیشتر. با لذت، شفافیت و  خلاقیتی بیشتر. و در عین حال، شما کاملا از آن جدا هستید و هیچ وابستگی  ندارید. تنها مشاهده کننده‌ای بر فراز تپه‌هایی دور دست که به سادگی هر  آنچه در حال اتفاق افتادن در اطراف است را تماشا می‌کند. شما فاعل و انجام  دهنده نیستید،  بلکه تنها شاهدی هستید که به تماشا کردن ادامه می‌دهید. این نکته سر اصلی  مراقبه است، که تنها شاهدی باقی بمانید. در این حالت، انجام شدن فعالیت ها و  کارها خود به خود و بدون هیچگونه مشکلی صورت می‌پذیرد. خورد کردن هیزم،  کشیدن آب از چاه ... می‌توانید کارهای کوچک و بزرگ را به همان صورت قبل  انجام دهید. تنها یک چیز ممنوع است، و آن این است که نباید به هیچ وجه حالت  "در مرکز بودن" خود را از دست دهید.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;صفحه 13:&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;نکته  مهم این است، که شما آگاه و هوشیار به مشاهده ادامه دهید و به این ترتیب  آرام آرام شاهد درونی شما ثابت و پایدار می‌شود و تغییر و تحولی درونی در  شما صورت می‌گیرد. در این حالت آنچه مورد مشاهده قرار می‌دادید ناپدید  می‌شود و برای اولین بار، خود ِ شاهد، موضوع مشاهده می‌شود و شما به مقصد  نهایی  می‌رسید (اشراق).&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;جبران خلیل جبران &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;کتاب پیامبر، صفحه 141&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;با  این حال، عظیم ترین درد من جسمانی نیست. همانگونه که پیش از این گفتم،  چیزی شگفت در درونم است. همواره از وجودش آگاه بودم اما نمی‌توانم بیرونش  بکشم. یک خود ِ خاموش بزرگ است که نشسته و یک نفر کوچک‌تر را در درونم  تماشا می‌کند که همه کاری می‌کند. هرچه می‌کنم در برابر آنچه به راستی  می‌توانستم بکنم در نظرم کاذب  می‌نماید. گویی سالها در انتظار فرزندی باشی و اینک آن نوزاد نمی‌تواند  متولد شود. همواره در حال کارم و با این وجود هیچ چیز به سطح نمی‌آید."&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-1319559410068585330?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/1319559410068585330?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/1319559410068585330?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/zgFQXoiVnHk/blog-post.html" title="از تنهایی" /><author><name>Sara n</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="23" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SdgSFHr1iXI/AAAAAAAAAK8/GD-iNjuiSMQ/S220/L1070267.JPG" /></author><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2011/06/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CEcFRn8_cSp7ImA9WhZUF0k.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-4115607487908610729</id><published>2011-06-10T01:55:00.008+04:30</published><updated>2011-06-11T02:10:17.149+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-06-11T02:10:17.149+04:30</app:edited><title>I have some doubts about simple things like life</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2010/09/les-bonnes-choses-ont-toujours-une-fin.html"&gt;نزدیک به نه ماه&lt;/a&gt;&amp;nbsp;از رفتن‌ لوییس گذشته. دلتنگی‌م برای‌ش مثل دلتنگی برای بغل بابا است وقتی از مدرسه بر می‌گشتم و بعد که می‌نشستیم با هم شطرنج بازی می‌کردیم تا وقت ناهار شود. اگر به‌ش فکر کنم می‌کشدم. لوییس بالاخره کوتاه آمده. نوشته:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;سلام. می‌شود که ما لطفن دست از متفاوت بودن برداریم در دوستی‌مان؟ من دلم خیلی تنگ شده. می‌دانم پیشنهاد خودم بود که &amp;nbsp;با تلفن و ایمیل و سکایپ خراب‌ش نکنیم تا دفعه‌ي بعد که هم‌دیگر را ببینیم. حرفم را پس می‌گیرم. می‌شود حرف بزنیم؟ با سکایپ با ویدیو؟ مثل وقت‌هایی که توی خانه‌ی ناپل هر کس توی اتاق خودش، با سکایپ حرف می‌زدیم؟ یا تابستان است، توی همان خانه. من توی تراس نشسته‌ام و تو چون از آفتاب و گرما متنفری نمیایی بیرون و در حالی‌که داری گردگیری می‌کنی و خانه را مرتب می‌کنی با سکایپ با من که زیرآفتاب خوش‌بخت‌ترین‌ام در مورد زندگی حرف می‌زنیم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;چرا آن لحظات این‌قدر جاودانه شده‌اند توی ذهن من. چرا خوش‌بختی همه‌ش در گذشته است. چرا من این‌قدر به گذشته فکر می‌کنم. چرا تو همیشه گذشته را &amp;nbsp;تحقیر کردی؟ من را که برای خاطره عکس می‌گرفتم دست میانداختی که گذشته اگر ارزش‌ش را داشته باشد بدون عکس هم باقی می‌ماند. باقی می‌ماند اما ارزش‌ش آنقدر زیاد است که من عکس‌ش را هم می‌خواهم. الان آرزو داشتم که کاش یکی (دورا یا جو مثلن) از توی راهروی ورودی خانه با لنز واید عکسی از ما گرفته بود که لپ تاپ تو روی میز آشپزخانه باز بود و تصویر من روی صفحه‌ش، تو در حال گرد‌گیری، و من هم توی تراس بطری‌‌ آب‌جو به دست و دفتر یادداشت &amp;nbsp;و کامپیوتر روبروی‌ام و پشت به دوربین. اگر چنین عکسی را داشتم الان حتمن خوش‌بخت‌تر بودم. به این نامه هم اتچ‌ش می‌کردم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;زندگی من معمولی است. دانشگاه درس می‌دهم. امتحان ورودی‌ش خیلی سخت و پر درد سر بود. کارم را دوست دارم. خوبی‌اش این است که بچه‌های معماری همه‌جای دنیا باهوش‌اند. استاد نمونه شده‌ام. باورت می‌شود؟ آره باورت می‌شود، فقط برای‌ات ارزش ندارد. برای من هم ندارد. باید با هم حرف بزنیم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بگو کی حرف بزنیم؟ کی‌ می‌خواهی گرد گیری کنی و وقت پِرت داری، همان وقت. می‌خواهم در مورد چیزهای ساده حرف بزنیم. در مورد چیزهای ساده‌ای که نه ماه است حرف نزده‌ام...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #999999;"&gt;پ.ن: اصلن چرا ترجمه‌ش کردم و گذاشتم‌ش این‌جا؟ انگار که دارم گزارش می‌دهم...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-4115607487908610729?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/4115607487908610729?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/4115607487908610729?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/hbWIMNDtH6E/i-have-some-doubts-about-simple-things.html" title="I have some doubts about simple things like life" /><author><name>Sara n</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="23" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SdgSFHr1iXI/AAAAAAAAAK8/GD-iNjuiSMQ/S220/L1070267.JPG" /></author><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2011/06/i-have-some-doubts-about-simple-things.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CkUCRX45eip7ImA9WhZVFko.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-6450969074990220228</id><published>2011-05-29T15:48:00.003+04:30</published><updated>2011-05-29T16:27:44.022+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-05-29T16:27:44.022+04:30</app:edited><title>Whatever you track gets better</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آمدم سر کار روز یکشنبه. این‌قدر این اواخر مرخصی گرفتم و دارم می‌گیرم که همه‌ی آخر هفته‌ها هم بیام سر کار کمه انگار. پایین نقشه ی زیر دستم نوشتم وات اور یو ترک گتس بتر. بیشتر از شش ماهه اما هنوز هم هر بار چشمم بهش میافته بهش فکر می‌کنم. این طوری نیست که چون روزی چند بار می‌بینمش دیگه بهش دقت نکنم. کارت‌هام رو در میارم &amp;nbsp;و تاریخ بیست و نه می می‌زنم و پشتش می نویسم که چه چیزهایی هست که می خوام بهتر بشه. کارت‌ها مثل این کارت‌های فیش نویسی که هیچ وقت توی درس و دانشگاه ازشون استفاده نکردم. دو ماهه کارهای روزانه‌ای که انجام می‌دم سر کار رو روی این کارت‌ها می‌نویسم. پشت همون کارت هم چیزهایی رو که می خوام بهتر بشه لیست می‌کنم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;می‌نویسم چون گاهی روزها شب می شد و یا یک هفته می‌گذشت و می دیدم هیچ کاری رو تموم نکردم و مدام از دست خودم که کم کارم و وقت تلف می کنم عصبانی بودم چون نمی دونستم چطوری وقت گذشته &amp;nbsp;و چون نمی‌تونستم از خودم دفاع کنم. الان اما به لیستم نگاه می کنم می بینم اصلن هم وقت تلف نکردم. می‌بینم گاهی وقتها چهل و پنج دقیقه شماره گرفتم تا تلفن وصل بشه و با رییس سازمان باستان شناسی‌ یا میراث فرهنگی‌شون پنج‌ دقیقه&amp;nbsp;حرف بزنم &amp;nbsp;اما توی ذهنم فقط پنج دقیقه کار مثبت کرده بودم. باید بپذیرم که نامه ‌ای رو که به فلان سفیر نوشتم ممکنه از دفتر مدیر کل سازمان برگشت بخوره یه بار به خاطر اینکه تاریخ و شماره نامه توی یک خط نیستند یا توی آدرس اسم شهر تمامن با حروف بزرگ نوشته نشده. البته اگر نوشته شده بود هم ممکن بود برگشت بخوره که چرا کل اسم شهر با حروف بزرگه، نظرشون رو هی عوض می‌کنند و نمی‌شه هم باهاشون چونه زد. باید فرمت نامه رو درست کنم و برای زود فرستاده شدنش ورش دارم ببرم‌اش اونجا که امضا بشه به جای اینکه بذارمش توی جعبه‌ی نامه‌ها تا سه روز دیگه برسه. این می‌شه یک و نیم ساعت وقت روزانه.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;باید بپذیرم که کار گل یه بخشی از کارمه، اصلن یه بخشی از هر کاریه. کار گل یعنی اون بخشی که در خدمت فرم هستیم به جای محتوا. وقتی می‌خواستم بیام این‌جا رییس‌ سابق‌م باهام مصاحبه کرد. غیر رسمی. برای یه کنفرانس توی ایتالیا بودیم. گفت تصورت چیه از کار توی سازمان. گفتم جدای تعریف‌هایی که همه از مسوولیت آرمانی‌ش می‌زنند و انتقادهایی که از بیرون ازش می‌شه؟ تصورم اینه که توی هر سطحی که باشی نصف کاری که روزانه انجام می‌دی کار گل‌ه. گفت سال دیگه همین موقع ایمیل بزن بهم و یه ماه بعدش بیا سر کار.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;داشتم از پشت کارت‌هام می‌گفتم و چیزهایی رو که می‌خواستم بهتر بشه. حتی چیزهایی که دور از دسترس به نظر می‌رسیدند هم دارند بهتر می‌شن.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-6450969074990220228?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/6450969074990220228?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/6450969074990220228?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/NEzTgMzKrAc/whatever-you-track-gets-better.html" title="Whatever you track gets better" /><author><name>Sara n</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="23" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SdgSFHr1iXI/AAAAAAAAAK8/GD-iNjuiSMQ/S220/L1070267.JPG" /></author><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2011/05/whatever-you-track-gets-better.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;C0UASHo7cCp7ImA9WhZaEkU.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-288176841736684226</id><published>2011-05-27T11:22:00.012+04:30</published><updated>2011-06-28T21:44:09.408+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-06-28T21:44:09.408+04:30</app:edited><title>تنهایی</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;از همه‌ی آدم‌هایی که می‌شناختم نپرسیدم یا همه با من در مورد تنهایی حرف نزدند اما فکر می‌کنم همه‌ي آدمهای دنیا تنهان. یعنی تنهاییه همینه. وقتی خیلی تنهایی آزارت داده دو نفر رو که می بینی با همند و به هم نزدیکند فکر می کنی کاش تو هم به یه آدمی نزدیک بودی اما وقتی خودت جای یکی از دونفری می بینی که  همون‌قدر نزدیکی، همون‌قدر تنهایی. خیلی فرقی نکرده. اگر یکی دو سال پیش بود این حرفها رو دقت و عمق کمتری می‌گفتم. چون دغدغه‌م نبود. اما این یکسال- حتی یک و نیم سال - گذشته با چنان شدت و عمق و تنهایی به همه چی فکر کردم که همه چیز دنیا برام بولد شده. هر چی که به آینده به گذشته‌ی شخصی آدم‌ها مربوط باشه بولد شده. انگار یه چیزی به ذهنم تزریق شده که باعث می شه خطوط رو پررنگ و پررنگ‌تر ببینم. یه جور غیر طبیعی همه چی پررنگه. مثل قصه های علمی تخیلی از قیافه‌ی ظاهری آدمها رد می‌شم و شیوه‌ی فکر کردن شون رو می‌بینم. مثل اونایی که می‌گن به مقامی رسیده ام که مپرس. تنها دلیلش هم اینه که خیلی فکر می کنم. خیلی خیلی عمیق و دقیق به هر چی که به هویت و زندگی شخصی آدمها مربوط باشه فکر می کنم. ممکنه دلیلش بازگشت زحل باشه. ظاهرن حوالی بیست و هشت و تا قبل از سی سالگی اتفاق میافته. توی این یک سالی که این همه به تنهایی و در تنهایی فکر کردم اولش شوکه شدم از تنهاییم. نمی تونستم بپذیرمش. بعدش رابطه ی ناسالمم رو قطع کردم تا یه رابطه ی دیگه شروع کنم و کردم. با دوستام بیش‌تر بیرون رفتم. هی رفتیم صبحانه سینما نمایشگاه موزه سفر پارک. اما  بعدش دیدم فرقی نمی کنه کسی باشه یا نه. من تنهام. گرچه وقتی حضور فیزیکی دارند کمتر وقت دارم به تنهایی فکر کنم. اما دیگه بعد از یه سال حضور فیزیکی هم خیلی مانع فکر کردنم نمی شه. توی مترو که بر می‌گردم خونه. توی مهمونی خونه ی دوستام. وقتی با دوستام می ریم سینما وقتی می ریم برای ناهار  یا شام خونه من‌اند یا من اون‌جا، وقتی باهامه، من در حالی که دارم حرف می زنم و می خندم و یه بخش دیگه از مغزم همون بخش عمیق داره راه خودش رو می ره و به تنهایی فکر می‌کنه. داره تحلیل می کنه آدم‌ها رو، کاش دست‌کم دست از سر خودم بر می‌داشت. مثل آدمی نیستم که گاهی وقت‌ها یه گوشه می‌شینه بقیه رو نگاه می‌کنه و تحلیل کنه. زندگی‌م شده مثل یه فیلم که خودم دارم توش بازی می کنم و حتی نقشم هم خیلی پر رنگه اما همزمان شخصیت دوم‌ام یه گوشه نشستم داره نگاه‌ می‌کنه. همه رو اما من رو با دقت بیش‌تری نگاه می‌کنه. توی این دو سال بارها و بارها فکر کردم ممکنه به زودی دیوانه بشم. ممکنه این طبیعی نباشه که من دارم همه چی رو مثل یه فیلم نگاه می‌کنم. ممکنه این طبیعی نباشه که من وقتی دارم توی یه جلسه حرف می زنم  یا هم‌کارم غیبت یکی رو می کنم یا با دوستم می‌خندیم هم‌زمان بخش عمیق‌تر ذهنم داره با نگاه تحلیل گر پروسه رو می بینه و بر رسی می‌کنه. &amp;nbsp;طبیعی نیست چون قبلن این‌طوری نبودم. من زندگی آرامی رو یادم میاد که توش &amp;nbsp;فقط زندگی‌ می‌کردم و شخصیت دومی درون‌م وجود نداشت. آرام‌ترین لحظه‌هایی که آرزوش رو دارم اینه که وقتی دارم یه کاری می کنم یا اصلن زندگی می کنم خودم اون بالا ننشسته باشه و نگاهم نکنه. دلم می خواد زندگیم همینی باشه که هست، همینی که زندگی می‌کنم. اگر آشپزی می کنم یا فیلم نگاه می کنم یا الان که دارم می‌نویسم ته‌ش همین باشه. اما نیست خود عمیق ترم داره من رونگاه می کنه. داره به حرکت تند دستهام روی کیبرد نگاه می کنه و من رو که دارم بدون پاراگراف بندی و بدون نگرانی از گسستگی و شلختگی می‌نویسم تحلیل می‌کنه. خسته شدم از زیر ذره بینش بودن. شاید نه، حتمن یه بیماری روانی‌ه. اما اینقدر اعتماد به نفسم زیاده- یا از اون وری این‌قدر هیچ پزشک و روانپزشک و روانکاو و روانشناسی رو و اصولن هیچ کس رو قبول ندارم- که فکر می کنم تنها کسی که می‌تونه نجاتم بده خودمم اگر این بیماریه. فکر می کنم طبعیی نیست چون قبلن اینطوری نبودم. فکر این‌که بقیه زندگی‌م رو با یه شخصیت دوم قوی‌تر از خودم ادامه بدم دیوانه‌م می‌کنه. سکیزوفرنی هم نیست &amp;nbsp;چون خبر دارم از حضور هردوشون و از طرف دیگه یکیش خیلی قوی‌تره و مستقیم هم&amp;nbsp; با دنیای بیرون رابطه نداره. ترجیح می‌دم به زودی بمیرم تا این‌که دونفری زندگی‌ کنم. قبلن یه نفر وجود داشت که زندگی می‌کرد، گاهی وقتها هم یه گوشه‌ای مینشست و زندگی که کرده و خودش رو و دیگران رو تحلیل می کرد. الان دو نفرم. من خیلی با احساس تنهاییه مشکل ندارم. اون یکی نفره هی داره تحلیل ارائه می ده که تنهام که کارهام قابل دفاع نیست. که اصلن می‌خوای چیکار کنی تو زندگی‌ت. اگر اون هی ازم سوال نکنه من از زندگیم راضیم. یعنی مقایسه می کنم با بقیه برای رضایت داشتن و فکر می کنم خب زندگی همه همین طوریه. همه صب می‌رن سر کار - یا نمی رن- در طول روز بقیه آدم‌ها رو می بینند یا نمی بینند. گشنه شون که شد یه چیزی می خورند یا می‌خونند بعدش هم می‌خوابند که فردا بشه. اما همه‌شون به هر حال وقتی دارند فکر می‌کنند تنهان. هیشکی به مغزشون راه نداره. خب چیکارش کنم این زندگیه. شیوه ی رضایتم اینه یعنی. بهش نمی گن خوشحالی. می‌گن رضایت از همینی که هست. اما اون یکی خود عمیق ترم نمی ذاره. هی تحقیرم می کنه . به خاطر زندگی از معنی تهی‌م. به خاطر تنهاییم. به خاطر همه چی. اما من دستم به هیچ جا نمی رسه. چون فکر می کنم اصلن هیشکی توی دنیا نیست که زندگی ش از معنی تهی نباشه. اون یکی خودم هم البته بلد نیست این نظرم رو زیر سوال ببره. اگر بلد بود برام مثال میاورد می گفت نه مثلن زندگی فلانی رو ببین اما نمی‌گه. مثال هم که می زنه برای اینه که بگه زندگی اونا هم هیچ گهی نیست.  امروز گفت هیلاری کلینتون  رو مثلن ببین. یا بان کی مون. دیروز اومده بودند دفترمون. رفتیم ناهار بعدش رفتیم سخنرانی کردند. با پنجاه تا گارد و پنجاه تا خبرنگار و حرف زدند و گفتند چطوری قراره دنیا رو تغییر بدند. اون یکی خودم بهم گفت ته ته ش میخوای توی زندگی شغلی‌ت بشی بان کی مون دیگه؟ یا هیلاری کلینتون؟ اگر همین الان هم بهت بدن این موقعیت رو معنی‌ش این نیست که زندگیت معنا دار می‌شه. می‌دونی چی می گم مدام داره تحقیرم می‌کنه. با همین شدت هم دیگران رو تحقیر می‌کنه. اینطوریه که نمی ذاره آدم جدی جدیدی وارد زندگیم بشه. خوشبختانه خودم دو دستی دوستای قدیمیم رو چسبیدم اونم خیلی باهاشون کاری نداره. اما آدم جدید راه نداره. همه ی آدمهای جدیدی که می بینم به قدر کافی باهوش نیستند. چیپ اند. دغدغه هاشون مزخرفه، زندگی‌شون بی‌معناست ... اینا حرفهای من  نیست. اون خودی که داره نظارت می کنه بهم  این حرف‌ها رو می‌زنه. منم هیچی نمی‌گم. وقتی حتی نمی‌تونم از خودم دفاع کنم چرا بیام از دیگران دفاع کنم. با همه ی اینا فکر می کنم اگر&amp;nbsp; دوس پسرم اینجا بود کمتر وقت داشتم که این خود عمیق‌تر دهنم رو سرویس کنه. یا اگر ایران باشم با مامان و بابام زندگی کنم یا .. منظورم اینه که زندگی همینه. یه جوری باید گذروندش. بهتر اینه مدت بیشتری رو بتونی سر زیر برف بگذرونی. چون به هر حال می گذره و می‌میریم دیگه. &amp;nbsp;یه پروسه ی شش ماهه رو شروع کردم برای ول کردن دوس پسرم چون راهش دوره و نمی‌تونه کمک بزرگی باشه برای سر زیر برف من. اما می ترسم تمومش کنم این خود عمیق قوی تره فرصت بیشتر پیدا کنه دهنم رو سرویس کنه. قبلن سفر حالم رو خوب می‌کرد حالا اون هم نمی کنه.&amp;nbsp;زندگی طولانیه. تنهایی‌ش غیر قابل تحمل‌ه. اون‌قدری که برای این‌که مدت طولانی‌تری سرت زیر برف بمونه هم باید برنامه‌ریزی کنی. برنامه‌م اینه که مهم‌ترین چیزها رو جدا کنم&amp;nbsp; تا بقیه زندگیم&amp;nbsp; سرم رو کنم زیر برف شون. مهم‌ترین چیزا بعد از یک و نیم سال فکر کردن اینها هستند: یک. یاد گرفتن بقیه‌ی زبانهایی که شروع کردم به اندازه ی زبان مادریم- زبان خوندن لذت آنی بهم می ده که زندگی رو می تونه قابل تحمل تر کنه. وقتی دارم زبان، مخصوصن آلمانی، یا زبان شناسی می‌خونم اون خود عمیق‌تره در کم‌رنگ‌ترین حالتشه. یعنی حتی اگر شده برای چند لحظه توی پروسه‌ی یادگیری‌م این‌قدر درگیر می‌شه که یادش می‌ره ماموریت‌ش رو در تحقیر و تحلیل من. دو. خانواده- هم خانواده‌ی  در گذشته و هم خانواده‌ي در آینده. سه. پیشرفت شغلی. می‌بینی چقدر کلیشه‌ای هستند؟ آدم وقتی خلاقیت نداره می‌ره سراغ کلیشه‌ها. خلاقیت نداشتنم جدید نیست. همیشه همین‌طوری بودم، &amp;nbsp;همیشه کلیشه‌ای‌ترین راه‌ها و نام‌ها رو انتخاب کردم. &amp;nbsp;ترکیب عدم خلاقیت من  با اعتماد به نفسم نتیجه‌ش اینه که حداکثر مثلن محل زندگی‌م رو یکی از شهرهای کلیشه‌ای انتخاب کنم. به پاریس و نیویورک و ژنو فکر کنم. پیشرفت شغلیم رو به جای یه اداره‌ی کوچیک توی یه سازمان بزرگ بخوام. اما لازمه‌ی حفظ کلیشه اینه که کارمند یه سازمان باشم به جای این‌که خودم کار کنم. و یا خانواده رو فلان‌طور بخوام. منظورم اینه به هر حال از خط کلیشه خارج نمی شم فقط انگار سطح رو یه پله برده باشند بالا.&amp;nbsp;اگر خلاقیت داری بشین برای خودت اهداف خلاقانه بریز زندگی‌ت رو آسون‌تر کن.شاید کلیشه‌ای نبودن تنهایی رو آسون‌تر کنه‌&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-288176841736684226?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/288176841736684226?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/288176841736684226?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/7JjG5kla9Uw/blog-post_27.html" title="تنهایی" /><author><name>Sara n</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="23" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SdgSFHr1iXI/AAAAAAAAAK8/GD-iNjuiSMQ/S220/L1070267.JPG" /></author><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2011/05/blog-post_27.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DEQHQnY-fCp7ImA9WhZVEk4.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-3440767238323074409</id><published>2011-05-23T15:46:00.001+04:30</published><updated>2011-05-24T15:55:33.854+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-05-24T15:55:33.854+04:30</app:edited><title>Amnesty International</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-3440767238323074409?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/3440767238323074409?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/3440767238323074409?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/YtGMng7ZToU/amnesty-international.html" title="Amnesty International" /><author><name>Sara n</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="23" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SdgSFHr1iXI/AAAAAAAAAK8/GD-iNjuiSMQ/S220/L1070267.JPG" /></author><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2011/05/amnesty-international.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;AkAGSHo7cSp7ImA9WhZWGEk.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-3365364662759113923</id><published>2011-05-20T02:45:00.007+04:30</published><updated>2011-05-20T04:15:29.409+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-05-20T04:15:29.409+04:30</app:edited><title>Weather Warfare</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;چرا همه دارند ا.ن رو به خاطر این حرف اخیرش در مورد این که خشک‌سالی ایران دست‌کاری غرب ه مسخره می کنند؟&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Weather_warfare"&gt;آمریکا از&amp;nbsp;جنگ ویتنام&lt;/a&gt; علیه دشمنانش از این روش استفاده کرده. &amp;nbsp;&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Environmental_Modification_Convention"&gt;کنوانسیون 1977&lt;/a&gt; ژنو(&amp;nbsp;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: sans-serif; font-size: 13px; line-height: 20px;"&gt;Convention on the Prohibition of Military or Any Other Hostile Use of Environmental Modification Techniques&lt;/span&gt;) اصلن برای جلو گیری از همین دست‌کاری‌‌هایی آب و هوایی به وجود آمد. این همه&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/List_of_parties_to_the_Environmental_Modification_Convention"&gt; کشوری که کنوانسیون&lt;/a&gt;&amp;nbsp; رو امضا و تصویب کردند هم دچار توهم بودند و باید مسخره‌شون کرد؟ &amp;nbsp;اتفاقن ضعف کنوانسیون اینه دستکاری‌های موقتی رو اجازه می‌ده. این هم&lt;a href="http://en.wikisource.org/wiki/Environmental_Modification_Convention"&gt; متن کنوانسیون&lt;/a&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;خب اگر &amp;nbsp;نظرمون اینه که این‌ حرف در این شرایط نمی‌تونه واقعیت داشته باشه آدم می‌تونه بحث کنه و دلیل بیاره که نیست یا اصلن نادیده بگیریم. اما این همه مسخره کردن - حتی رسانه‌ها- یعنی چی؟ &amp;nbsp;اینم شامل اصل کلی "نگاه کن کی می‌گه، گوش نکن چی می‌گه" &amp;nbsp;شده؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;ا.ن شاید در انتخاب کلمات‌ش دقت نکنه اما حداقل ارزشش رو داره که از حرف‌ش برای ایجاد طوفان فکری - brainstorming- استفاده کنیم. &amp;nbsp;با مسخره کردن حتی فکر کردن رو از خودمون دریغ می‌کنیم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;وقتی اتحادیه اروپا و امریکا دارند این‌همه حلقه‌ی تحریم‌ها رو علیه ایران تنگ‌تر می‌کنند و مدام تحریم&amp;nbsp;&amp;nbsp;پیشنهاد می‌دن به شورای امنیت، دیگه چنین چیزی که رای شورای امنیت هم نمی‌خواد رو چرا اجرا نکنند. کاری رو که امریکا توی سال شصت و هفت و هشت توی ویتنام کرد مگر همون سال‌ها لو رفت؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://www.scribd.com/doc/18665065/Weather-Warfare-The-Invisible-US-Military-Offensives-in-Weather-Weaponry"&gt;اینم یه منبع دیگه&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;و... کیبل‌های ویکی‌لیکس در مورد هارپ. HAARP&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پ.ن: تیتر "جنگ‌افزار آب و هوایی"؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پ.ن.ن: ماده‌ی پنج کنوانسیون. پاراگراف سه:&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: sans-serif; font-size: 13px; line-height: 19px;"&gt;&amp;nbsp;Any State Party to this Convention which has reason to believe that any other State Party is acting in breach of obligations deriving from the provisions of the Convention may lodge a complaint with the Security Council of the United Nations. Such a complaint should include all relevant information as well as all possible evidence supporting its validity&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: sans-serif; font-size: x-small;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="line-height: 19px;"&gt;ایران و امریکا هر دو کنوانسیون رو امضا کردند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-3365364662759113923?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/3365364662759113923?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/3365364662759113923?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/MrmNHh_JeB4/weather-warfare.html" title="Weather Warfare" /><author><name>Sara n</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="23" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SdgSFHr1iXI/AAAAAAAAAK8/GD-iNjuiSMQ/S220/L1070267.JPG" /></author><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2011/05/weather-warfare.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CEYMQXkycCp7ImA9WhZWFk4.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-5937681132218200143</id><published>2011-05-17T15:18:00.002+04:30</published><updated>2011-05-17T16:06:20.798+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-05-17T16:06:20.798+04:30</app:edited><title /><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;گاهی وقت‌ها، مثل این روزها، هی از خودم می‌پرسم من که این‌قدر حوصله‌ی هیچ‌کاری رو ندارم و همه‌چی برام علی‌السویه است و تقریبن هیچی هیجان زده‌ام نمی‌کنه و حتی آدم‌های نایس‌ی رو که هی هیجان‌زده می‌شن دست می‌ندازم، چطوری این‌همه دوست خوب&amp;nbsp;که دوستم دارند رو هنوز اطرافم دارم؟ چطوریه که این همه آدم اطرافم دارم که &amp;nbsp;برنامه ریزی می‌کنند و اصرار می‌کنند تا من هم توی مهمونی و سفر و زندگی‌شون باشم؟ دارم نون گذشته رو می‌خورم هنوز؟ در گذشته آیا بهتر بودم؟ من اگر جای هر کدوم از آدم‌های دوست‌داشتنی اطرافم بودم فوری &amp;nbsp;یه آدم این‌قدر بی‌اعتنا و شانه بالا اندازی مثل خودم رو حذف می‌کردم.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-5937681132218200143?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/5937681132218200143?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/5937681132218200143?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/-u94bJnCWuQ/blog-post_17.html" title="" /><author><name>Sara n</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="23" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SdgSFHr1iXI/AAAAAAAAAK8/GD-iNjuiSMQ/S220/L1070267.JPG" /></author><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2011/05/blog-post_17.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;A0INRHkyfSp7ImA9WhZXGEs.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-7467352563310480601</id><published>2011-05-07T04:59:00.006+04:30</published><updated>2011-05-08T20:16:35.795+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-05-08T20:16:35.795+04:30</app:edited><title>سبک هندی</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;مثل سهل و ممتنع توی ادبیات است. کلی کلمه‌ها را پس و پیش می‌کنی، جای علائم سجاوندی را عوض می‌کنی، به کلمات جایگزین فکر می‌کنی و هر کاری از دستت بر بیاید، تا در نهایت متن‌ات ساده و روان خوانده شود و هیچ جا سکته نداشته باشد. باید حواست هم باشد که جامع و مانع باشد، نه چیز کم‌تری گفته باشی نه بیشتر،‌ مطمئن باشی هر واژه‌ای‌ را به گفتن واداشته‌ای.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;و تازه نشانه‌ی این‌که تلاش‌ات به نتیجه رسیده، این است که خواننده متوجه هیچ‌کدام از تلاش‌های تو در روان نوشتن نشده باشد. از روی کلمات و جملاتی که این‌قدر روی‌شان وقت گذاشته‌ای بدون این‌که مکث کند&amp;nbsp;سر بخورد و اصلن نویسنده را هم یادش برود.&amp;nbsp;اگر حرف کلی که می‌خواسته‌ای منتقل کنی ارزش‌اش را داشته باشد ممکن است &amp;nbsp;بعدها &amp;nbsp;چیزی از نوشته‌ات یادش بماند و حتی بارها هم به کلیت چیزی که از نوشته‌ای تو توی ذهن‌اش مانده فکر کند، اما به هر حال متوجه تلاش تو توی جا به جا کردن کلمات و سختیِ‌سهل نوشتن نخواهد شد.&amp;nbsp;حتی اگر خواننده خودش نویسنده‌ی خوبی باشد؛ چون اگر معلوم شد تو کجاها&amp;nbsp;برای سهل نوشتن سختی کشیده‌ای&amp;nbsp; که یعنی کلن شکست خورده‌ای.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;پارادوکسی است که آدم سخت باهاش کنار می‌آید، می‌دانم مترجم‌ها حتی سخت‌تر از نویسنده‌ها باهاش کنار می‌آیند. گاهی وقت‌ها آدم دل‌ش می‌خواهد حتی اگر شده برای یک‌نفر تعریف کند، این بخش، این پاراگراف، این جمله یا این کلمه چطوری بود و کجا بوده و چطوری جا به جا یا عوض‌اش کرده تا نتیجه‌ به‌تر شود. اما نباید؛ مثل این‌ است که برداری طعنه یا طنز خوبی را که توی جمعی گفته‌ای و همه هم خوش‌شان آمده &amp;nbsp;باز کنی و توضیح دهی. که چی؟ گفتی‌ش که بخندند، هر کس اندازه‌ی وسعش گرفت و خندید، حالا توضیح می‌دهی که اگر بعضی‌ها نکته‌های لایه‌های زیرین را نگرفته‌اند زوری به خورد‌شان بدهی؟ این‌که خودش نقض غرض می‌شود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;ساده رفتار کردن و سرراست بودن توی رابطه‌های‌ام، &amp;nbsp;جلوی پیچیدگی و پیچیده‌تر شدن‌ها را گرفتن و مهم‌تر از همه صادق و رو راست بودن، برای‌م مثل همین است. هی یادآوری نمی‌کنم که دقت کردی این‌جا من چقدر روراست و صادق بودم؟ حواس‌ات هست چقدر ساده برخورد می‌کنم و خود خودم هستم؟ متوجهی که چقدر حواس‌م هست هیچ چیزی را از آن که هست پیچیده‌تر نکنیم؟ در موردشان می‌دانم که نباید حرف زد چون یا واقعن &amp;nbsp;همین‌طوری است و طرف از روی‌اش سر می‌خورد ومی‌لغزد و می‌رود و اثر نهایی‌اش را اگر ارزش‌ش را داشته باشد روی رابطه‌ها می‌گذارد و یا نه. حرف‌زدن چیزی را عوض نمی‌کند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;همه‌ی این‌ها را خوب می‌دانم، اما نمی‌دانم چرا گاهی کاملن خودآگاه در مورد مهم‌ترین روابط‌م این بدیهیات را زیر پا می‌گذارم. می‌شود پیچیدگی چند لایه. با هم عمیق و دقیق&amp;nbsp;در مورد این‌که فلان رفتارش/م/مان رابطه‌مان را پیچیده کرده&amp;nbsp;حرف می‌زنیم. خوش‌مان می‌آید از این‌که بحث به این عمیقی را پیش کشیده‌ایم، احساس می‌کنیم خیلی باهوش‌ایم. اما ذره ذره کم می‌آوریم، یهو می‌بینیم ماه‌هاست به جای این‌که واقعن ساده و سرراست رفتار کرده باشیم، مدام حواس‌مان بوده سادگی‌ها را توی متن پیدا کنیم، زیرش را خط بکشیم و هم‌دیگر را تشویق کنیم. هم‌دیگر را نظارت کنیم که کی کجا چی را پیچیده کرد، کدام‌مان کجا زیادی &amp;nbsp;روراست بود تا برای‌اش دست بزنیم. مثل این است که یکی توی جمع جوک خیلی خوبی را بگوید بعد ما به جای این‌که به چیزی که گفته بخندیم، در عوض تاییدش کنیم و دلایل این‌که حرف‌ش جالب و خنده دار بوده را توضیح دهیم. خب خره بخند، خنده‌ات کافیه.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اما زندگی این‌طوری نیست. نمی‌شود به خودمان بگویم خب خره زندگی کن،‌ همین کافیه. کافی نیست، باید در موردش حرف بزنیم. نمی‌دانم&amp;nbsp;شاید هم کافی باشد و مثل سهل و ممتنع &amp;nbsp;نوشتن باشد، شاید یادگرفتن‌اش تمرین بخواهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-7467352563310480601?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/7467352563310480601?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/7467352563310480601?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/sPYTw6RbPvk/blog-post_07.html" title="سبک هندی" /><author><name>Sara n</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="23" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SdgSFHr1iXI/AAAAAAAAAK8/GD-iNjuiSMQ/S220/L1070267.JPG" /></author><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2011/05/blog-post_07.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DUMFQH8zfip7ImA9WhZXFks.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-6731237728379183161</id><published>2011-05-04T23:46:00.006+04:30</published><updated>2011-05-06T12:06:51.186+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-05-06T12:06:51.186+04:30</app:edited><title>همیشه اشتباه خودم بود</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;همه‌ی زندگی‌م هر اتفاق بدی افتاد که نتیجه‌ش را دوست نداشتم،‌ مدام گفتم تقصیر من است. هی به خودم گفتم برگرد ببین کجا را اشتباه کردی. همیشه فقط راهی که خودم آومده بودم را نگاه کردم تا ببینم کجا کج قدم برداشتم، حتی یک لحظه سرم را نچرخاندم تا تقصیرات بقیه را هم ببینم چون فکر نکردم ممکن است اشتباه دیگران هم تاثیری داشته باشد.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;افتخارم این بود که هیچ وقت تقصیر را گردن کسی جز خودم نیانداختم؛ و برای همین هم بود که آدمهایی که &amp;nbsp;تکرار می‌کنند زمین کج‌ است را درک نمی‌کردم- و نمی‌کنم-.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;تازگی‌ها احساس کرده بودم که خیلی زیاده روی &amp;nbsp;می‌کنم در گفتن: &lt;span class="Apple-style-span" style="border-collapse: collapse; font-family: arial, sans-serif; font-size: 14px;"&gt;everything is my fault&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="border-collapse: collapse; font-family: arial, sans-serif; font-size: 14px;"&gt;&lt;/span&gt;وقتی این جمله‌ي دکتر هاوس را شنیدم، انگار که ایراد کارم را با شهود پیدا کرده باشم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="border-collapse: collapse; font-family: arial, sans-serif; font-size: 14px;"&gt;"The technical term is narcissism. You can't believe everything is your fault unless you also believe you're all powerful."&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="border-collapse: collapse; color: #999999; font-family: arial, sans-serif; font-size: 14px;"&gt;House, M.D&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-6731237728379183161?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/6731237728379183161?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/6731237728379183161?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/AfZIt2OrjWU/blog-post.html" title="همیشه اشتباه خودم بود" /><author><name>Sara n</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="23" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SdgSFHr1iXI/AAAAAAAAAK8/GD-iNjuiSMQ/S220/L1070267.JPG" /></author><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2011/05/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;AkUBQXc-fyp7ImA9WhZXFUo.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-8500065922021877326</id><published>2011-04-18T00:34:00.004+04:30</published><updated>2011-05-05T11:20:50.957+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-05-05T11:20:50.957+04:30</app:edited><title>This is a thank you note</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;هر وقت احساس کردم هر کدام از دوستام توی موقعیتی هستند که از نظر من غلطه،‌ بهشون می‌گفتم و می‌گم و این مشخصن شامل رابطه‌های ناسالمی که فکر می‌کردم دوستام درش هستند هم می‌شد. چون ایمان دارم که وقتی آدم توی چنین دور باطلی می‌افته قدرت تشخیص‌ش کم‌تر و کم‌تر می‌شه و مواد اولیه‌اش برای فکر کردن و تصمیم گرفتن محدود و محدودتر می‌شه و یه چیزهایی رو اصلن نمی‌بینه. همیشه هم به دیگران گفتم هر بار فکر کردید من چنین جایی هستم، چشم من باشید لطفن؛‌ به جای من ببینید،‌ نظرتون رو به من بگید تا من هی فرو نرم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;هنوز فکر می‌کنم رابطه‌ی راه دور غلطه. اما دیگه هیچی نمی‌دونم. نه می‌تونم تموم‌ش کنم و نه می‌تونم ادامه بدم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;از وبلاگ برای دفتر یادداشت استفاده می‌کنم که یادم باشه چقدر این روزا به ژرالدین، مهزاد،‌ الزا، نیکیتا، جیا و فیروزه مدیونم. بهشون مدیونم چون این ریسک رو می‌کنند که به من‌ی که فکر می‌کنم توی سخت‌ترین شرایط یه &amp;nbsp;تصمیم گیری‌ مهم قرار گرفتم بگن بکن یا نکن. بگن از نظر خودشون کدوم تصمیم درسته. که یادم باشه که چقدر این مسؤلیت پذیری‌شون برام مهمه که به جای این‌که برای من ویژگی‌های مثبت و منفی هر دو سو رو بشمرند و &amp;nbsp;بعد شانه بالا بندازند بگن خودت بهتر می‌دانی، بهم بگن "من فکر می‌کنم درست اینه، غلط اونه". هیچ از خودگذشتگی توی دوستی برام ارزشمندتر از این نیست که دوستم به خاطر من دست از &amp;nbsp;نسبی‌گرایی‌ و محافظه‌کاری‌ش برداره و خودش رو جای من بذاره و نظر بده.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-8500065922021877326?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/8500065922021877326?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/8500065922021877326?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/-_gmAyUXTcM/this-is-thank-you-note.html" title="This is a thank you note" /><author><name>Sara n</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="23" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SdgSFHr1iXI/AAAAAAAAAK8/GD-iNjuiSMQ/S220/L1070267.JPG" /></author><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2011/04/this-is-thank-you-note.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DU8NRXo9eSp7ImA9WhZRFE4.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-7447711397100343142</id><published>2011-04-10T15:18:00.011+04:30</published><updated>2011-04-10T16:48:14.461+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-04-10T16:48:14.461+04:30</app:edited><title>Ironic</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دیشب رفتم مهمونی عروسی- یه مهمونی پانزده بیست نفری دوستانه توی خونه‌- خونه‌ی یه زوج سی و دو-سه ساله. جِنِبا-دختره- یه پسر شش ساله داشت از رابطه ی قبلی ش و اریک یه پسر پنج ساله. دختره از دوستای نزدیک الزا است. پدر و مادرش اهل مالی، از یه خانواده ی فوق العاده مذهبی مسلمان که چند سال پیش دین رو گذاشته کنار ؛ البته چند سال بعد از به دنیا آمدن پسرش اسماعیل؛ الان هم به صورت تفننی مدل‌ه. اریک هم یهودی‌ه &amp;nbsp;و تا قبل از اینکه سه سال پیش دین رو بذاره کنار یه آدم فوق العاده مذهبی بوده. نصف مهمونی به تعریف کردن کارهای مذهبی که هر کدومشون توی زندگی کردن و خندیدن به خودشون و مذهب گذشت؛ که تأکید می‌کنم کاملن مناسب یه مهمونی فرانسوی‌ه. اما من از دیشب از فکر این بخش از قضیه -که ظاهرن هیچ‌کس هم بهش توجه نمی‌کرد- نمی‌تونم خلاص بشم که اسم پسرهاشون اسماعیل و ایزاک بود.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-7447711397100343142?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/7447711397100343142?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/7447711397100343142?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/3tvrSiEj2xU/ironic.html" title="Ironic" /><author><name>Sara n</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="23" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SdgSFHr1iXI/AAAAAAAAAK8/GD-iNjuiSMQ/S220/L1070267.JPG" /></author><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2011/04/ironic.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DkUGQns9eCp7ImA9WhZRE0Q.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-7171782098036639707</id><published>2011-04-09T16:39:00.012+04:30</published><updated>2011-04-10T04:40:23.560+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-04-10T04:40:23.560+04:30</app:edited><title>The turning point, I think, was when I really realised that you can do it yourself</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;در این مدت کوتاهِ این جا کار کردن و مشخصن کار کردن با کشورهای در حال توسعه و یا کمتر توسعه یافته، به یک نتیجه‌ی از نظر خودم  مهم رسیده‌ام. نتیجه‌م تکراری‌ است؛ اما دستاوردی‌است که چون واقعیت ِ تجربه همراه‌اش است باعث می‌شود که نه تنها هیچ وقت فراموش نکنم که دیگر مثل شعار به‌اش نگاه نکنم و واقعن به کارش هم بگیرم؛ هم توی کارم و هم حتی در مقیاس‌های جزیی‌تر در مورد خودم یا اطرافیانم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;تعریف و اجرای پروژه‌های بازسازی، حفظ و نگهداری، کمک به اجتماعات محلی، تهیه‌ی پلان‌های مدیریتی- اصولن هر پروژه‌ای که تاثیر مثبت فیزیکی‌اش قابل دیدن باشد-  در این کشورها در نگاه اول خیلی دوست داشتنی و هیجان انگیز است ؛ و وقتی همه‌ی تلاش خودت را کنی و علی‌رغم انواع فسادهای داخل کشور پروژ‌ه‌ات را به خوبی اجرا کنی نتیجه‌ي کار خیلی هم موفقیت آمیز است.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
از طرف دیگر این ویژگی که تاثیر مثبت فیزیکی‌ پروژه‌ قابل دیدن است هم کمکت می‌کند در گزارش نهایی سازمان و به دیگران کار مثبتی را که انجام شده نشان دهی؛ و توی نوشته‌ها، عکس‌ها و فیلم‌ها و در بازدیدها، کشور یا سازمان اهدا کننده، سازمان اجرا کننده و خود کشور می‌توانند نتیجه را به خوبی ببینند و همه هم راضی. اما ته‌اش می‌دانید چیست؟ همه‌ی این پروژ‌ها کشورهای هدف را وابسته نگه می‌دارد. خیلی وابسته. کماکان  متخصص خارجی لازم دارند و کماکان به پولی که از بیرون بیاید نیاز دارند. در نهایت انگار که هچ چیزی در آن کشور تغییر نکرده جز همان نقطه‌ای که پروژه‌ تغییرش داده که آن هم ده سال دیگر اگر بروی ببینی انگار که نه انگار. ده سال بعدِ پروژ‌ه‌های قبلی را دیده‌ام که می‌گویم.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;برای همین هم به نظرم باید پروژه‌های‌ ظرفیت سازی capacity building و آموزش training &amp;nbsp;نیروی انسانی جایگزین آن پروژ‌های میلیون دلاری شود. پروژ‌های ظرفیت سازی با این‌که هزینه‌شان خیلی کم‌تر است از &amp;nbsp;پروژ‌هایی که موفقیت‌شان به چشم می‌آیند، ولی تغییری که ایجاد می‌کند پایا و ماندگار است. فکر می‌کنم هیچ سرمایه‌گذاری سودآورتر و مطمئن‌تر از سرمایه‌گذاری روی نیروی انسانی نیست. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;شاید این‌ها را پیش‌‌تر هم ناخودآگاه می‌دانستم. یادم است توی یکی از کلاس‌های مدیریت و در راستای یک بحث در مورد اخلاق و اتیک سرمایه‌گذاری، سخنران یکی یکی ازمان پرسید تا حالا کجاها سرمایه‌گذاری کرده‌اید و آیا به اتیک قضیه هم فکر کرده‌اید یا نه،‌ من هر چه فکر کردم که یک مثال از سرمایه‌گذاری‌‌ام پیدا کنم تا نظرم را در مورد اتیک از روی‌اش توضیح دهم، دیدم که جز سرمایه‌گذاری روی خودم و برای یادگیری و کپسیتی بیلدینگ، هیچ سرمایه‌گذاری دیگری توی زندگی‌ا‌م نکرده‌ام. به همین ساگی که همیشه هرچه داشته‌ام خرج چیز یادگرفتنم شده، از پول کلاس‌ آموزشی گرفته- که حالا دیگر از خرج سفر هم بیش‌تر شده- تا سفر و هر روش کپسیتی بیلدینگ دیگری؛ و فکر می‌کنم سیستم‌هایی  که روز به روز آموزش را گران و گران‌تر می‌کنند هم فهمیده‌اند که هیچ سرمایه‌گذاری به‌تر از این جواب نمی‌دهد و تقریبن ریسکی هم درش نیست.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;نه این‌که کسی توی سیستم  این‌ها را نداند که اتفاقن یکی از دستورهای اصلی(mandate) سازمان‌های بین‌المللی هم هست. اما به خاطر این‌که نتیجه‌ی این پروژ‌ها سریع و قابل دیدن نیست و موفقیت‌شان هم به سادگی قابل گزارش کردن نیست، همه‌ی آن‌هایی که دستی در کار دارند خیلی کمتر میل دارند به این کار.  متخصصینی که پروژ‌ه را تعریف می‌کنند، کشورها و سازمان‌هایی که پول می‌دهند و حتی خود کشورهایی که قرار است پروژه درشان اجرا شود به سختی به چنین برنامه‌هایی تن می‌دهند.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خیلی‌ وقت‌ها یک دفعه توجهم جلب می‌شود به یک منطقه‌ی کوچک از یه کشور خیلی پرت و سخت (نمی‌دانم چطوری پرت و سخت رو توضیح بدم) مثل مغولستان، تاجیکستان یا میانمار، که به طرز عجیبی  کارهاشان درست و از روی حساب کتاب است و مستقل و بدون کمک تکنیکی بیرونی  کارشان را پیش می‌برند و اگر چیزی کم داشته باشند پول است. بعد که توی بریفینگ‌ها و مدارک و پرونده‌های آن کشور نگاه می‌کنم می‌بینم مثلن بیست سال یا ده سال یا حتی پنج سال پیش یک پروژه‌ی  capacity building آنجا اجرا شده، حالا از طریق یکی از آژانس‌های سازمان یا بنیاد آقاخان یا بالاخره یک سازمان خارجی.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;گفتم که نتیجه‌م تکراری‌ است، همان حکایت ماهی و ماهیگیری؛ اما برای من دیگر شعار نیست و یک دستاورد است. برای همین هم حاضرم به همه‌ي سختی‌های‌اش تن بدهم، چندین برابر حد معمول برای پیدا کردن بودجه تلاش کنم و با کشورها و سازمان‌های اهدا کننده و کشور هدف و حتی درون سازمان چانه زنی کنم و از خودم خرج کنم، اما خیالم راحت باشد که پروژ‌ه که اجرا شد، ده سال بعد که یکی مثل خودم قرار بود با بنگلادش کار کند متوجه نقطه‌های روشن پراکنده‌ای در کشور شود که از خودشان نور می‌دهند بدون این‌که به سازمان خارجی وصل باشند.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-7171782098036639707?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/7171782098036639707?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/7171782098036639707?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/cM3NLGNqgzk/turning-point-i-think-was-when-i-really.html" title="The turning point, I think, was when I really realised that you can do it yourself" /><author><name>Sara n</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="23" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SdgSFHr1iXI/AAAAAAAAAK8/GD-iNjuiSMQ/S220/L1070267.JPG" /></author><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2011/04/turning-point-i-think-was-when-i-really.html</feedburner:origLink></entry></feed>

