<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/atom10full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearch/1.1/" xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:gd="http://schemas.google.com/g/2005" xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" gd:etag="W/&quot;CUUAQn8-eSp7ImA9WhVbEEg.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338</id><updated>2012-05-26T21:57:23.151+04:30</updated><category term="پ" /><category term="کتاب‌های نخرید، نخوانید" /><category term="قیامت می‌کنی سعدی" /><category term="و ترجمه می‌کنند" /><category term="میراث جهانی انسانیت" /><category term="سرزمین‌های‌ام- کتاب‌های‌ام" /><category term=".چرا نویسنده نشدم؟" /><category term="ی‌ی‌ی" /><category term="دوست‌تر می‌دارم‌شان" /><category term="پامیر" /><category term="نویسندگی" /><category term="کتاب‌های خوب برای..." /><title>برای خاطر کتاب‌ها</title><subtitle type="html" /><link rel="http://schemas.google.com/g/2005#feed" type="application/atom+xml" href="http://dedicatedtobooks.blogspot.com/feeds/posts/default" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://dedicatedtobooks.blogspot.com/" /><link rel="next" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default?start-index=26&amp;max-results=25&amp;redirect=false&amp;v=2" /><author><name>Sara n</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="23" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SdgSFHr1iXI/AAAAAAAAAK8/GD-iNjuiSMQ/S220/L1070267.JPG" /></author><generator version="7.00" uri="http://www.blogger.com">Blogger</generator><openSearch:totalResults>378</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/atom+xml" href="http://feeds.feedburner.com/dedicatedtobooks" /><feedburner:info uri="dedicatedtobooks" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><entry gd:etag="W/&quot;CUUAQn89eCp7ImA9WhVbEEg.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-666797360675255253</id><published>2012-05-26T21:48:00.002+04:30</published><updated>2012-05-26T21:57:23.160+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-05-26T21:57:23.160+04:30</app:edited><title /><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
اگر&lt;a href="http://saayah.blogspot.com/"&gt; شهرزاد&lt;/a&gt; نبود من هم توی همان حبابی که همه‌‌ی خارجی‌ها را این‌جا درش نگه می‌دارند می‌ماندم. حباب فیزیکی و &amp;nbsp;ذهنی.دارم سعی می‌کنم بیرون بیایم. به جای سی ان ان و بی بی سی شبکه‌های افغان نگاه می‌کنم، حتی وقتی دارند پشتو حرف می‌زنند. روزنامه‌های دری می‌خوانم. کتابفروشی‌های کابل را یاد گرفته‌ام. دزدکی از خانه بیرون رفتن را یاد گرفته‌ام. اما خیلی طول می‌کشد تا جا بیافتم. نمی‌دانم عمرم قد می‌دهد یا نه.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-666797360675255253?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/666797360675255253?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/666797360675255253?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/0mjnPOnUFvc/blog-post_26.html" title="" /><author><name>Sara n</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="23" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SdgSFHr1iXI/AAAAAAAAAK8/GD-iNjuiSMQ/S220/L1070267.JPG" /></author><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2012/05/blog-post_26.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DEcAQX0zfyp7ImA9WhVUEEU.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-3556506682992195043</id><published>2012-05-15T17:14:00.002+04:30</published><updated>2012-05-15T17:17:20.387+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-05-15T17:17:20.387+04:30</app:edited><title>جابه جایی و جوزدگی</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
هیچ وقت این همه چیز برای نوشتن نداشته‌ام. هیچ‌وقت زندگی‌ام این‌قدر اینتنس (شدید؟) نبوده. اما می‌ترسم این‌جا بنویسم. این‌قدر وبلاگ‌ نویس‌های خوب دیده‌ام که &amp;nbsp;با جا به جایی -معمولن مهاجرت- نوشته‌های‌شان بد و دچار جو زدگی شده و هنوز بعد از یکی دو سال دست از سرشان بر نداشته، که می‌ترسم. از نوشته‌های هیجان‌زده می‌ترسم. می‌نویسم و روی‌شان می‌خوابم به این امید که پخته شوند و بعدتر خیلی خام به نظر نرسند.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-3556506682992195043?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/3556506682992195043?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/3556506682992195043?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/Nh69SvteRCY/blog-post_15.html" title="جابه جایی و جوزدگی" /><author><name>Sara n</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="23" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SdgSFHr1iXI/AAAAAAAAAK8/GD-iNjuiSMQ/S220/L1070267.JPG" /></author><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2012/05/blog-post_15.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CkQDR3wzeCp7ImA9WhVWGUs.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-7400736456429801519</id><published>2012-05-02T16:36:00.000+04:30</published><updated>2012-05-02T16:36:16.280+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-05-02T16:36:16.280+04:30</app:edited><title>تا دندان مسلح</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
یک:&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
توی شلوغی اتاق و میان لیوان‌های چای و بشقاب‌های شیرینی که دست آدم‌هاست، یک دفعه چشمان ترسیده‌اش توجه‌م را جلب می‌کند. چشمان یک کودک وحشت زده. اول چشم‌های‌‌ش، بعد صورت‌ش. یکی از کنج‌های اتاق شلوغ ایستاده و اطراف‌ش را می‌پاید. موهای‌ش تراشیده‌ی یک سانتی است. بور، چشمان عسلی. گونه‌های قرمز. جلوی سینه‌ و شکمش از کاور ضد گلوله‌ای که پوشیده برجسته است. او هم مثل بقیه همراهان‌ش لباس نظامی تنش‌نیست. مسلسل هم ندارد. اما بی شک تا دندان مسلح است. کلت کمری‌اش از زیر جلیقه‌‌اش پیداست. پاهای‌اش از هم باز و گوشی توی گوش‌اش است و میکروفون روی یقه‌اش. ترسیده اطراف را می‌پاید. پیراهن خاکی و شلوار بگی همان رنگ و جلیقه‌ي سفید دارد. قد‌ش خیلی بلند نیست. اول فکر می‌کنم نمی‌تواند بیش‌تر از شانزده یا هفده سال‌داشته باشد، بعد یادم به قوانین کار امریکا می‌افتد و فکر می‌کنم بیشتر از هجده سال غیر ممکن است. یک کودک ترسیده آن گوشه ایستاده. دو رو برم را نگاه می‌کنم توی اتاقی که حداکثر شصت نفر آدم دارند چای می‌خورند، هشت نفر از این نیروهای ویژه هستند. بقیه‌شان کودک نیستند، قد بلند و چهارشانه و سی-چهل ساله هستند. تیم بهشان می‌گوید گوریل. می‌گوید آدم باید با فلان پرواز از دوبی بیاید کابل که یکی از این گوریل‌های امریکایی بغل دست‌اش و یا به عبارتی روی پای‌اش ننشیند. توی یک صندلی جای‌شان نمی‌شود بنابراین همیشه نصف‌شان روی پای تو است. اسلحه‌های‌شان را یکی یکی مرور می‌کنم، بعضی‌ها‌ی‌شان دو تا کلت کمری دارند. جلوی در یک نظامی امریکایی یونیفرم پوشیده با مسلسل ایستاده. چشمان کودک دوباره توجه‌م را جلب می‌کند. تپش قلب می‌گیرم. چطوری بقیه چای و شیرینی می‌خورند نمی‌دانم. شاید مال این است که دیشب کم خوابیده‌ام. چند مسلسل و کلت کمری که نباید باعث تپش قلبم شود. توی خانه‌سه تای‌شان هستند. جلوی دفتر هم سه تای‌شان، روی پشت بام خانه و دفتر سه چهار نفرشان. جلو و توی بانک و فروشگاه و رستوران هم، تفنگ به دست‌ها همیشه ایستاده‌اند. شاید برای این‌باشد که آن‌‌ها آسیایی‌ها یا افغان‌‌اند و آرامش خاصی دارند وقت نگهبانی. این‌ها خیلی ترسیده و عصبی هستند. دوباره به همه‌شان نگاه می‌کنم. یکی یکی. منتظر شلیک‌اند. انگار که بدیهی است قرار است اتفاقی بیافتد. فردا سالگرد کشته شدن بن لادن است و این جلسه مال بانک جهانی است، هفت-هشت وزیر و معاون وزیر و سفرای چین و امریکا و کشورهای اروپایی هم هستند. با یک تیر بیست تا نشان را می‌زنند اگر بتوانند بمب بگذارند. بنابراین همه تا حدودی مطمئن‌اند که قرار است بمب‌گذاری شود. من گوریل‌ها را توی فرودگاه دوبی دید‌ه‌ام، کاملن هار بودند، انگار خانه‌ی خودشان. اما از هواپیما که پیدا شدند، شدند یک آدم دیگر. هر جا ببینم‌شان تپش قلب می‌گیرم. از بمب نمی‌ترسم، از ترسی که توی چشم این‌هاست می‌ترسم. یکی چای و شیرینی می‌دهد دستم. می‌گذارم‌ش روی میز و عصبی اس ام‌اس‌هایم را چک می‌کنم. از وقتی که آمده‌ام این‌جا دوباره چت‌های اس ام‌اس‌ی را شروع کرده‌ام. کودک دارد تند تند نفس می‌کشد، جلیقه‌ي ‌ضد گلوله‌اش دارد بابا و پایین می‌رود. ترس‌اش با بقیه فرق می‌کند. اما نمی‌توانم فرق‌ش را با کلمات توضیح دهم. دلم می‌سوزد برای‌اش. فکر می‌کنم کاش آنتراکت زودتر تمام شود تا برگردیم توی سالن، آن‌جا احساس امنیت بیش‌تری می‌کنم، حتی اگر زیر تریبون بمب پدالی گذاشته باشند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
دو:&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
منتظرم سوار هواپیما شوم و بروم بامیان. ساعت هشت و نیم پرواز داریم و حالا ساعت هشت است و هنوز توی صف هستیم برای گرفتن کارت پرواز. چهل دقیقه است منتظریم. کلن دوازده نفر بیش‌تر نیستیم برای یک هواپیمای سی و پنج نفره. اگر از کابل مستقیم می‌رفتند بامیان نیم ساعت هم نمی‌شد. اما اول می‌روند قندهار بعد هرات و بعد بامیان و بعد دوباره کابل. از هر شهری مسافر سوار می‌کنند برای شهرهای بعدی توی مسیر. سازمان پول‌ش را ندارد که از کابل برای هر شهری پرواز جداگانه داشته باشد. این است که مثل مینی‌بوس صبح از کابل راه می‌افتد و توی راه سوار و پیاده می‌کند تا ظهر ساعت دو که دوباره برسد کابل. اما حالا چهل دقیقه است منتظریم. یک نظامی آن جلو ایستاده و دارد باهاشان بحث می‌کند. از پرچم کوچکی که پشت گردن یونیفرم‌ش است معلوم است ژاپنی است. بعدتر که برمی‌گردد و صورت‌ش را هم می‌بینم، تایید می‌شود. یک خانم ژاپنی هم همراه‌ش هست. نظامی خیلی قلدر است. من تا حالا ژاپنی قلدر ندیده‌بودم. همه‌شان هی سر خم می‌کنند. اما این حتی صدای‌ش را هم بالا می‌برد. انگلیسی هم حرف نمی‌زند. خانم و آقای همراه‌ش دارند با آدم‌های پذیرش و خلبان بحث می‌کنند. اوایل هر چه گوش می‌کردم موضوع دقیق دعوا را نمی‌فهمیدم. اما حالا بعد از چهل دقیقه بحث و با کمک نفر جلویی‌م فهمیده‌م که مشکل این است که یک. طرف اسلحه همراه خودش دارد، که نباید داشته باشد و دو. در هواپیمای سازمان کسی اجازه ندارد با یونیفرم سوار شود و طرف حاضر نیست یونفرم‌ش را درآورد. من اگر اسلحه داشتم و یونیفرم هم پوشیده بودم این‌قدر قلدر نبودم و دست کم از در التماس وارد می‌شدم. اما ژاپنی‌ها کوتاه نمی‌آیند. شرکت‌هوایی سازمان تنها سی درصد هزینه‌اش را از فروش بلیت دارد چون بلیت را فقط به کارمندان خودش می‌تواند بفروشد. با این‌که قیمت یک بلیت رفت و برگشت کابل- بامیان پانصد دلار است، هفتاد درصد بقیه هزینه‌شرکت هواپیمایی را آلمان و آمریکا و ژاپن و استرلیا تامین می‌کنند. این است که متعهدند کارمندان سازمان‌های دولتی این کشورها را هم سوار هواپیما کند. &lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
ساعت هشت و نیم است. هنوز ما دوازده نفر پشت سر نظامی قلدر ایستاده‌ایم. حاضر نیست اسلحه‌اش را بدهد. خلبان هم حاضر نیست سوار هواپیمایی شود که مسافرش اسلحه و یونیفرم دارد. الان دارند بحث می‌کنند که هلی کوپتر برای این سه نفر بفرستند تا دست از سر ما بردارند. اما ژاپنی‌ها می‌گویند سازمان به دولت ما متعهد است و مدیون و ما می‌خواهیم سوار همین هواپیما شویم. با هلی کوپتر نیم ساعته می‌رسند بامیان و ما با هواپیما چهار ساعته، اما همه در مرحله‌ي لج قرار دارند. من دلم می‌خواهد گردن نظامی ژاپنی را بشکنم. از مرکز دستور می‌رسد که با اسلحه سوارش کنید. به‌ش یک گرم کن مشکی پولار می‌دهند که بپوشد روی یونیفورم‌ش تا دست کم از نظر ظاهری چشم ملت را آزار ندهد. قبول می‌کند. چهارساعت جلوی من نشسته و من با نفرت به پرچم پشت گردن‌ش نگاه می‌کنم. با اسلحه نشسته توی هواپیمای مسافربری.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
سه:&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
سه نفری آمده‌ایم یک جلسه. دو نفر کافی بود، من را آورده‌اند که به بقیه معرفی کنند برای وقتی که نیستند. کوله‌ی کامپیوترم را توی ماشین می‌گذارم. جلسه را برعکس معمول و به جای یک هتل معروف، گذاشته‌اند توی یک دانشگاه تا توجه کمتری جلب کند و low profile به نظر برسد. نیروهای ویژه و نیروهای مسلح یونیفورم پوش همه جا هستند. اما نه خیلی بیش‌تر از معمول. طبق معمول همان‌طوری که توی فرودگاه آدم را می‌گردند، می‌گردند‌مان، می‌رویم بالا. ده دقیقه زود رسیده‌ایم. آن دو نفر روی همان صندلی‌هایی که اسم‌شان را نوشته‌اند می‌نشینند. کنار تیم یک جای خالی است، اما اسمی آن‌جا نیست. به‌ش می‌گویم من می‌روم آن عقب می‌نشینم. می‌خواهم فونت و رنگ و کلن کار گلِ جدول برنامه‌ی شش‌ماهه را تمام کنم وقتی سخنران‌ها دارند چرت و پرت می‌گویند. می‌گوید باشد. بر می‌گردم از توی ماشین کوله‌ام را بردارم. از راهرو و راه پله و از زیر نگاه سنگین مرد‌ها می‌گذرم. توی سالن دو سه تا زن دیگر هم بودند اما در مقابل این همه مرد و در این محیط این همه مردانه‌ی صنایع و معادن باید احتمالن این نگاه‌ها را ناگزیر بدانم. از ساختمان خارج می‌شوم، از محوطه‌و از جلوی آدم‌های مسلح توی حیاط می‌گذرم تا برسم به ماشین‌‌مان. کوله‌ام را کول می‌کنم که دوباره آن صد متر تمام نشدنی را از جلوی نیروهای ویژه‌ی امریکایی بگذرم. پلیس افغان فقط جلوی در ورودی بود، داخلی‌ها همه‌شان خارجی هستند. یک دفعه دو تو تویوتا پیکاپ با سرعت خیلی بالا سر می‌رسند. آن‌قدر سرعت‌شان زیاد است که کم مانده از سکو بروند بالا و بزنند به ساختمان. به سرعت دور می‌زنند و خیلی خشن ترمز می‌کنند، تایرها به شدت روی زمین کشیده می‌شوند. یکی‌شان به سمت راست دور می‌زند و می‌ایستد یکی‌شان به سمت چپ. از هر ماشین چهارتا گوریل پیاده می‌شوند و دوان دوان به سمت ماشین سیاسی که پشت سرشان از راه می‌رسد می‌روند. حالا دقیقن جلوی این ماشین و میان هشت نفر گوریل‌ها هستم. ماشین‌های اسکورت هم چپ و راست‌م هستند. یکی مسلسل‌ش را سمت‌م بلند کرده. نمی‌دانم کی دارد از ماشین سیاسی پیدا می‌شود. اما می‌دانم غیر عادی‌ترین و خطرناک‌ترین آدم آن صحنه به نظر می‌رسم. با یک کوله‌ی بزرگ مشکی. قدم زنان از آن‌طرف حیاط راه افتاده‌ام و دقیقن وقتی ماشین سیاسی رسیده، رسیده‌ام این‌جا. همان‌طور به راه‌م ادامه می‌دهم. یکی مسلسل‌ش را به سمت‌م گرفته. می‌ترسم اگر بایستم بدتر شود و واقعن شلیک کنند. منتظرم یکی بهم بگوید بایست تا این‌کار را کنم. مردی که اسکورت‌ش می‌کرده‌اند از ماشین پیاده شده، احتمالن یکی وزاری مهم است. اما برای وزیر مهم بودن جوان است. دو نفر اسکورت شخصی دارد. تا از این صحنه بگذرم توی ذهن‌م به اندازه‌ی یک عمر می‌گذرد. تازه متوجه می‌شوم که به جز مسلسل، سه نفر هم اسلحه‌ی کمری‌‌شان را به سمت‌م گرفته‌اند. نه راه پس دارم نه راه پیش. هر کاری کنم مشکوک به نظر می‌رسد و ممکن است شلیک کنند. وقتی وزیر و همرهان‌ش وارد ساختمان روبرویی شدند، فقط دلم‌می‌خواست همان‌جا بنشینم. شلیک نکرده بودند بهم، هنوز. اما ترس توی چشمان‌شان فلج‌م کرده بود. همه‌ي گوریل‌های توی حیاط دارند به من نگاه می‌کنند. بیست از سی نفر. می‌ایستم، کوله‌ام را می‌گذارم زمین. می‌آیند سمت‌م و به انگلیسی می‌گویند چی توی‌اش است. می‌گویم کامپیوترم. کجا کار می‌کنی؟ کارت هویتت؟ دعا می‌کنم کارت سازمان همراه‌م باشد و مجبور نباشم پاسپورت ایرانی‌م را به عنوان کارت هویت نشان دهم. همراه‌م است، اصلن گردن‌ام انداخته‌ام و حواسم‌نیست. یکی‌شان بهش اشاره می‌کند و نگاه می‌کند. در حالی‌که دو نفرشان کلت به سمت‌م گرفته‌اند، یکی‌شان کوله‌م را می‌گردد. هیچ کس هیچ وقت اسلحه سمت من نگرفته بود. اگر حرف آرش را گوش کرده بودم و به جای لپ‌تاپ پانزده اینچی، آی پد یا بلک‌بری بوک داشتم این اتفاق‌ها نمی‌افتاد. می‌گذارند برگردم توی جلسه. بر می‌گردم، با کوله‌ی پشت سرم، تا توی جلسه نگاه‌های مشکوک مردها به کوله‌ام و نگاه‌های سنگین‌شان را به خودم تحمل می‌کنم. آن ته می‌نشینم. حتی انرژی ندارم کامپیوترم را درآورم. دستان‌م یخ زده. این‌قدر سریع نفس می‌کشم که به قدر کافی اکسیژن به‌م نمی‌رسد و این باعث می‌شود به سریع نفس کشیدن ادامه دهم. باورم نمی‌شود که این همه ترسیده‌ام. وقتی وزیر جوان صنایع و معادن می‌آید پشت تریبون، من هنوز به اسلحه‌هایی که به سمت‌م نشانه رفته بودند فکر می‌کنم. همه‌شان ترسیده بودند، کافی بود یک ذره بیش‌تر بترسند تا شلیک کنند. یک خط باریک بود. دوباره فکر می‌کنم به این‌که بمب‌را به آن گوریل‌ها ترجیح می‌دهم.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
﻿&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-7400736456429801519?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/7400736456429801519?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/7400736456429801519?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/bm2neEek2-s/blog-post.html" title="تا دندان مسلح" /><author><name>Sara n</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="23" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SdgSFHr1iXI/AAAAAAAAAK8/GD-iNjuiSMQ/S220/L1070267.JPG" /></author><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2012/05/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;A0EHQ3c_eCp7ImA9WhVXGUw.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-7846095952880232480</id><published>2012-04-20T02:13:00.012+04:30</published><updated>2012-04-20T15:30:32.940+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-04-20T15:30:32.940+04:30</app:edited><title>روز هفتم</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;b&gt;روز دوم&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
توی پناهگاه‌ایم. روی زمین نشسته‌ام، تکیه داده‌ام به دیوار، پاهای‌م را دراز کرده‌‌ام و نقشه‌ را روی پای‌م پهن کرده‌ام و نگاه می‌کنم. روز اولِ هفته‌ی کاری. دیوید روبروی‌م نشسته، می‌گوید ته کفش‌ات هنوز برچسب قیمت دارد. می‌گویم می‌دانم، چند ماه است هر بار یادم بوده بکنم‌ش فکر کردم کثیف است دست نزنم.‌ گوشه‌ی سمت مقابل  میناکو نشسته.  لپ‌تاپ‌ش در بغل و دارد بی بی سی و سی ان ان را ریفرش می‌کند. دیروز که رسیدم گفت اگر سختت است می‌توانی مینا صدای‌م کنی. سختم نیست. وقتی چیزی آپدیت شود، برای بقیه بلند می‌خواند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
ده، دوازده نفریم. سه، چهار نفر دارند راه می‌روند و سعی می‌کنند تلفن بزنند به دوستان و آشنایان‌‌شان. یکی‌شان دارد داد می‌زند سر یکی پای تلفن. مسوول امینتی و تیم، رییسم که حالا جانشین مدیرکل دفتر است، هی می‌روند بالا و هی می‌آیند توی زیر زمین و سعی می‌کنند با سه نفر از کارمندان که برای جلسه بیرون بوده‌اند تماس بگیرند. تازه فهمیده‌اند آن سه نفر توی یکی از ساختمان‌هایی بوده‌اند که به‌شان حمله شده.  الکی می‌گویند توی پناهگاه‌اند تا بقیه را نگران نکنند، صرفن امیدوارند توی پناهگاه باشند، چون بی‌سیم‌های‌شان خاموش‌است و تلفن‌های‌شان هم آنتن نمی‌دهد. بقیه هم البته خیلی نگران نیستند. نگرانی مال یک ساعت اول بودد. الان جُک می‌گویند. &lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
ما که می‌آمدیم زیرزمین، گارد‌ها تفنگ به دست از پله‌ها بالا می‌رفتند. می‌روند روی پشت بام. بعد صدای پاهای‌شان را می‌شنویم که پایین می‌آیند. دوباره بالا می‌روند، دوباره پایین می‌آیند. رییس دفتر تعطیلات‌ است، تایلند. همه به تایلند‌ش می‌خندند، برای بار ان‌ام. تیم هنوز نگران آن سه نفر است. هیچ کس حق ندارد از پناه‌گاه بیرون برود. تشنه‌ام.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
سعی می‌کنم نقشه را حفظ کنم و بفهمم کجا به کجاست. سخت است. با تصوری که از این کشور داشته‌ام جور در نمی‌آید. مثل نقشه ایران که تا چند سال پیش سختم بود قبول کنم فاصله‌ی تهران با اصفهان خیلی فرقی با فاصله‌ی اصفهان با شیراز ندارد. توی ذهنم هنوز هم فکر می‌کنم اصفهان باید تقریبن به شیراز چسبیده باشد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
دارند شوخی می‌کنند، که حمله‌ها به مناسب‌ت ورود من است؛ به عکس‌العمل من می‌خندند که داشته‌ام سعی می‌کرده‌ام پرینترم را وصل کنم وقتی بقیه این‌طرف و آن‌طرف می‌دویده‌اند. یکی می‌گوید در چهار سال گذشته بی سابقه بوده، آن‌ یکی می‌گوید پنج سال است کابل چنین اتفاقی نیافتاده. دارند انواع حمله‌ها را مقایسه می‌کنند. فرق‌اش این بوده که همیشه تک حمله‌ای بوده، فلان هتل، فلان سفارت، فلان بازار یا مکان مذهبی یا وزارت خانه. الان هم‌زمان همه‌جا است. مرکز شهر را گرفته‌اند. من گیج‌ام. وقتی صدای بمب‌ها و بعد تیراندازی‌ها را شنیدم فکر کردم یک اتفاق طبیعی و هر روزه است و به کارم ادامه دادم. تا چند لحظه قبلش کوکوها داشتند می‌خواندند. بعد رییس‌م &amp;nbsp;آمد توی اتاقم و گفت تو چرا هنوز این‌جایی؟ چرا نرفته‌ای زیرزمین؟ بعدن شنیدم که به خاطر این‌که سترس ایجاد نکنند آژیر را نزده‌اند و یکی یکی همه را برده‌اند پایین.&amp;nbsp;حالا دیگر خیال‌شان از آن سه نفر راحت شده، توی یکی از کمپ‌های سازمان هستند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
دیوید می‌گوید بچه‌ها بیایید روی  پناهگاه بزنیم ladies که اگر آمدند این‌جا نیایند تو. ظاهرن چهارسال پیش که طالبان به سرینا هتل حمله کرده‌ اند، رفته‌اند توی چینج روم &amp;nbsp;مردها و همه را کشته‌اند اما وارد چینج روم زن‌ها نشده‌اند. فقط یک زن که از ترس خواسته فرار کند و بیرون آمده را کشته‌اند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
جروم دارد برای آلیس روش حمله‌ی طالبان رو توضیح می‌دهد: روش‌شان این است که چند سوساید بمبر خودشان را منفجر می‌کنند و وقتی منطقه پاکسازی شد، آرپی جی زن‌ها و آن‌هایی که مسلسل و تفنگ دارند می‌روند توی ساختمان‌های بلند- و معمولن نیمه‌کاره- آن‌جا سنگر می‌گیرند و شروع به حمله می‌کنند. همین‌طوری بوده که سفارت‌خانه‌ها راکت خورده‌اند یا مجلس را گرفته‌اند.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
ساعت پنج بعد از ظهر است. می‌گویند کارمندان ملی اجازه دارند بروند خانه‌هاشان، اما نه با ماشین‌های سازمان، پیاده یا ماشین‌های شخصی. ماشین‌های سازمان آسان‌ترین هدف‌های بمب‌گذارانی هستند هنوز با خودشان بمب دارند و به هر دلیلی نتوانسته‌اند بمب‌شان را منفجر کنند.&amp;nbsp;بقیه باید بمانند تا اطلاع ثانوی. گرسنه‌ایم. یکی دارد یک لیست تهیه می‌کند برای چیز‌هایی که پناهگاه لازم دارد. لیست‌شان دارند طولانی می‌شود،‌ رسیده به کیسه خواب و تلویزیون.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
ساعت هفت از آژانس امنیتی سازمان برای مان اس ام اس می‌آید که مناطقی از شهر وایت سیتی است و مناطقی گری سیتی. دارم سعی می‌کنم فرق‌شان را یادم بیاید. &amp;nbsp;میناکو می‌گوید کلیت‌اش این است که جنگ هنوز ادامه دارد اما در مناطقی از شهر جابه جایی‌هایی اجباری ممکن است، از جمله منطقه ما. این یعنی می‌توانیم برویم خانه. شش نفریم،‌ به سه تا ماشین احتیاج دارند برای خانه رفتن. برای همه بدیهی است که سه تا ماشین لازم داریم. صبح دو ساعت از نظر امنیتی توجیه شده‌ام اما دلیل اینکه چرا توی پاترولی که چهارنفری آمدیم سر کار الان فقط دو نفر باید سوار شوند را متوجه نمی شوم. دیوید و من منتظر مانده‌ایم ماشین سوم برسد. ازش می‌پرسم چرا دو تا دوتا؟ می‌گوید&amp;nbsp;ماشین‌ها ضد گلوله‌اند، اما بمب یا آرپی‌جی را نمی‌توانند تحمل کنند؛ دو تا دوتا می‌رویم که  اگر یک ماشین را زدند دو نفر کشته شویم، نه چهار نفر یک‌جا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div dir="rtl"&gt;
&lt;b&gt;روز پنجم&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl"&gt;
بی‌سیم‌ام را خاموش نکرده‌ام. آدم‌ها از توی کیفم حرف می‌زنند. بلد نیستم ازش استفاده کنم، برای‌ام عجیب است که همیشه یک بی‌سیم توی کیفم باشد. بیش‌تر مثل یک شوخی موقت است. اما کاری را بهم گفته شده انجام می‌دهم. دکمه‌ی on را می‌گیرم و کلمه‌های رمزی که بهم گفته‌اند تکرار می‌کنم: کیدوا شارپ بیس، دیس ایز کیدوا اکو 241، ریدیو چک اُوِر. و دکمه را رها می‌کنم، از آن طرف می‌گویند کیدوا اکو 241 مسج ریسیود. پیچ بی‌سیم را می‌چرخانم و خامو‌ش‌اش می‌کنم. می‌گذارم‌ش توی کیف‌م. به همراهم می‌گویم چطور ممکن است آدم هر شب بدون استثنا یادش بماند، من حتی یک هفته پشت سر هم نمی‌توانم کاری را یادم باشد. می‌گوید من هفت سال است هر شب ساعت بین هشت تا نه تماس می‌گیرم و یک جمله‌ی تکراری را به آن‌طرف خط می‌گویم. مجبور که باشی یادت می‌ماند. دو بار که ساعت دوازده شب به‌ت زنگ زدند و ازت محترمانه پرسیدند کدام جهنمی هستی، دیگر یادت نمی‌رود. دفعه‌ي سوم هم با یک ایمیل عصبانی می‌فرستندت کلاس توجیهی سکیوریتی سه ساعته.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl"&gt;
از ماشین پیاده می‌شویم. &amp;nbsp;به راننده می‌گوید ساعت یازده بیا دنبال‌مان. در می‌زنیم. راننده منتظر مانده تا ما وارد خانه شویم. نگهبان از توی دریچه نگاه می‌کند و در را باز می‌کند. یک راه‌رو طولانی و بعد یک حیاط بزرگ. گل‌های رز، و دو درخت بادام. من که توی آن تاریکی درخت‌ها را تشخیص نمی‌دهم، تیم می‌گوید. قبلن این‌جا زندگی می‌کرده، قبل از این‌که قواعد سازمان این‌قدر سخت‌گیرانه شود. مستقیم می‌رویم توی آشپز‌خانه، میزبان‌ها مشغول شام درست کردن‌اند. یکی توت فرنگی خرد می‌کند. یکی کلم‌ها را می‌ریزد توی قابلمه و آن‌ یکی دارد سیب‌زمینی‌ها را چک می‌کند. همه‌شان از انگلیس آمده‌اند. به قول خودشان از مافیای لاندن سکول آو هایژن اند تروپیکال مدیسن. سه نفر دیگر سر می‌رسند از اعضای همان مافیا و هیات امنای همین ان جی او. از این‌که نظرم در مورد شهر چیست می‌پرسند و بعد &amp;nbsp;لباس پوشیدن در ایران، بعد انتخابات فرانسه و بعد این‌که این‌جا دقیقن دارم چی‌کار می‌کنم. طبق معمول چند روز گذشته به سرعت بحث می‌کشد به این‌که هر کس در زمان حمله‌ها کجا بوده و داشته چی‌کار می‌کرده. هیجان انگیزترین روایت مال همان نفری است که ساعت یک از خانه راه افتاده و قدم زنان داشته &amp;nbsp;می‌رفته یک جلسه توی سفارت آلمان که یک‌دفعه انفجارها شروع می‌شود.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl"&gt;
بشقاب شام به دست روی صندلی‌های توی حیاط نشسته‌ایم. با توبی، میزبان و دوست نزدیک تیم و تیم نشسته‌ایم. توبی ازم می‌پرسد که از دوبی با چه پروازی آمده‌ام، می‌گویم: صافی. با یک لحن مشکوک که انگار می‌خواهد توی یک دام بیاندازدم می‌گوید اگر از تهران می‌آمدی با چی می‌آمدی، می‌گویم آسمان. و بعد دو نفری می‌زنند زیر خنده، افتاد‌ه‌ا‌م توی دام، همان جوابی را که می‌خواسته‌اند داده‌ام. می‌پرسم به چی می‌خندید؟ آسمان را به لهجه‌ی بریتیش‌اش دوباره تلفظ می‌کند. می‌گوید اَسْ مَنْ ؟ آخر آدم اسم هوایپمایی را که قرار است پرواز اینترنشنال داشته باشد می‌گذارد اَسْ مَنْ؟ تازه می‌فهمم منظورشان را.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl"&gt;
&amp;nbsp;بعد شروع می‌کنیم به تعریف کردن موقعیت‌های این‌طوری که تجربه کرده‌ایم. صدای خنده‌های‌ بی‌وقفه‌مان، هر از چندگاهی بقیه را کنجکاو می‌کنند،&amp;nbsp;ساکت می‌شوند تا بشنوند ما به چی می‌خندیم. تیم و توبی هر دوشان سال‌ها این‌جا بوده‌اند و فارسی را کمابیش می‌فهمند. در مورد لیبِ کونده آلمانی‌ها حرف می‌زنیم و بعد آن خبرنگار ایرلندی که اسم‌ش Cunny بود و وقتی خودش را معرفی کرد برای سوال، حامد کرزای چنان خنده‌اش گرفته بوده که نمی‌توانست جواب دهد. جایزه با مزه ترین موقعیت این‌طوری به تیم می‌رسد که می‌گفت توی یکی از جلسات &amp;nbsp;سازمان، مدیر فرانسوی یکی از آژانس‌ها هی به نماینده‌ی ویژه دبیرکل در افغانستان می‌گفته you can’t just fuck us on this matter و این fuck us و با عصبانیت و در جملات پشت سر هم تکرار کرده و حتی انگشت اشاره‌اش را هم هی بلند می‌کرده. می‌گوید آدم‌های دور میز داشتند با خودشان فکر می‌کردند این چرا به جای انگشت میانی، انگشت اشاره‌اش را بلند می‌کند. نماینده‌ی دبیرکل هم بالاخره عصبانی می‌شود و سر طرف داد می‌زند که این روش حرف زدن در جلسه‌ای در این سطح نیست. &amp;nbsp;طرف داشته کلمه‌ي فوکوس را با لهجه‌ی فرانسوی می‌گفته.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl"&gt;
راننده به تیم زنگ می‌زند. ساعت یازده است. باید برویم. ساعت منع و ورود و خروج خانه‌مان یازده است. باز طول‌ش می‌دهیم. معلوم است جفت‌مان دلم نمی‌آید مهمانی‌‌ای را که هنوز ادامه دارد ول کنیم. اما من بالاخره می‌روم مانتو و روسری‌م را از توی سالن بر می‌دارم و بر می‌گردم توی حیاط این پا و آن پا می‌کنم. بله مدیرکل مان رفته بانکوک و حالا تیم &amp;nbsp;جانشین‌اش است. می‌گوید نباید این را بهت بگویم اما می‌شود دزدکی دیرتر رفت یا بعد از یازده هم دزدکی از خانه بیرون رفت، اما نه این‌که بشود یک عادت. می‌گویم آخرین باری که خواسته‌ام با ترس دیر بروم خانه چهارده سالم بوده، برویم.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-7846095952880232480?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/7846095952880232480?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/7846095952880232480?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/F9-pPL6rink/blog-post_20.html" title="روز هفتم" /><author><name>Sara n</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="23" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SdgSFHr1iXI/AAAAAAAAAK8/GD-iNjuiSMQ/S220/L1070267.JPG" /></author><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2012/04/blog-post_20.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;C0cAQXw8eCp7ImA9WhVXFU8.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-1930543768989369076</id><published>2012-04-14T18:37:00.012+04:30</published><updated>2012-04-16T00:47:20.270+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-04-16T00:47:20.270+04:30</app:edited><title>گلو درد</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;از صبح که بیدار شدم و بعد تمام طول راه فقط به این فکر می‌کردم که بیش‌تر بخوابم. بر خلاف معمول تاکسی گرفتم که بتوانم تا فرودگاه بخوابم. برچسب برای غذا بیدارم نکنید زدم بالای صندلی و خوابیدم، توی فرودگاه دوبی گشتم  جایی پیدا کنم که صندلی‌های‌اش خوابیده‌تر باشد تا بخوابم. پیدا نکردم. رفتم به شرکت هواپیمایی‌م‌ گفتم من مریض‌م باید دراز بکشم، مریض بودم واقعن از صبح گلودردم شروع شده بود. برای‌م یک جا پیدا کردند که آن سه ساعت را بخوابم و بعد توی هواپیمای بعدی گفتم برای صبحانه بیدارم نکنید که بخوابم. گلویم طوری درد می‌کرد که تا حالا تجربه‌ش نکرده‌ بودم. یعنی همیشه بعد از کمی خوابیدن، آب نمک و آن آب‌نبات‌های پرتقالی حتمن کم کم به‌تر می‌شد. این بار مدام بدتر می‌شود. توی دهان‌م مدام آب نبات بود، توی هواپیما به جای غذا چای و ویسکی و عسل و آب لیمو به‌م دادند، سه بار. گلودرد برای من یک بیماری نیست، یک نه بزرگ است که بدنم به‌م می‌گوید.&amp;nbsp;هیچ ربطی به سرما و سرماخوردگی و از این دست ندارد. یک جور "دیگر نمی‌کشم یا دیگر تحمل‌ت را ندارم" است که بدنم به‌م می‌گوید. تنها روش اعتراضی‌ که بلد است همین است.&amp;nbsp;بعضی وقت‌ها نه می‌گوید چون صرفن خسته‌ است، بعضی وقت‌ها چون عصبی‌ است و سترس دارد. بعضی وقت‌ها چون آب کم خورده‌ام. بعضی وقت‌ها قهر کرده چون با بی اعتنایی در معرض خطر قرارش داده‌ام. وقتی دلیل ش &amp;nbsp;را پیدا کردم راه حل پیدا می کنم.الان دلیل نه را نمی‌دانم چیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;حالا رسیده‌ام. کتاب‌های‌م را &amp;nbsp;توی طبقه‌ی اول کتابخانه اتاقم چیده‌ام، دوازده کتاب برای دوازده هفته که تا تعطیلات مانده. گلویم هنوز درد می‌کند. رییسم بهم ایمیل زد که اگر از خواب بیدار شده‌ای بیا توی تراس چای بخوریم و حرف بزنیم. خوش‌بختانه موبایل‌م این‌جا کار می‌کند و ایمیل‌ها را می‌گیرم. تنبلی‌م می‌آید لباس عوض کنم و بروم با رییسم چای بخورم. رییس‌م که نه دقیقن، کسی است که من باید به‌ش گزارش کار بدهم بعدن. بی‌صبر بوده‌ام برای دیدن آدمی که &amp;nbsp;چند ماه این همه به هم ایمیل زده‌ایم و تلفنی صحبت کرده‌ایم. حالا گلودردم می‌گوید نه نمی‌خواهد ببینی‌ش، به من فکر کن. نمی‌دانم تراس که می‌گوید چطور جایی است. سیم خاردار دارد؟ اینجا که رسیدم آشپزخانه و اتاق نشیمن را به‌م نشان دادند وبعد مستقیم آمدم توی اتاق که بخوابم. چهار بار هلی کوپتر چنان نزدیک از بالای خانه رد شده‌ که هر بار فکر کرده‌ام الان شیشه‌ها می‌شکنند. پنجره‌م باز می‌شود به یک حیاط خیلی کوچک که یک دیوار دو و نیم متری دارد، بعد هم دو و نیم متر دیوار فلزی آبی و بعد هم یک متر سیم خاردار. در ورودی یک نگهبان ایستاده بود. با این که همراه راننده و مدیر خانه بودم، باز هم ازم مدارک‌م را خواست و با دقت چک کرد با کاغذ‌های خودش. به‌م خوش‌آمد گفت و گفت بی سیف. از پنجره‌م که طبقه‌ی اول است، بخشی از کابین افسر نگهبان دیگری که توی تراس طبقه‌ی دوم نگهبانی می‌دهد را هم می‌بینم. تراس طبقه‌ی دوم &amp;nbsp;پر از کیسه های شنی است و دو دریچه دارد که توی دیوار آبی فلزی تعبیه شده‌اند و به خیابان‌ مشرف‌اند. دست نگهبان‌‌ها یک اسلحه است و یک بی‌سیم. می‌دانم که اجازه‌ی از خانه بیرون رفتن بدون راننده &amp;nbsp;را نداریم. اما نمی‌دانم توی این خانه سه طبقه چقدر می‌توانیم جا به جا شویم. همان‌طور که هنوز به رییس‌م جواب نداده‌ام می‌روم توی حیاط و از افسر نگهبان طبقه‌ی دوم می‌پرسم می‌توانم بیاییم بالا؟ می‌گوید بله. بیا بالا اگر می‌خواهی اطراف را ببین. آسیایی‌ است. نمی‌دانم کجایی دقیقن، شاید نپال یا فیلیپین. از پله‌های فلزی که حیاط را به &amp;nbsp;اتاقک نگهبانی وصل می‌کند می‌روم بالا و از دریچه‌ها توی خیابان را نگاه می‌کنم. پرنده پر نمی‌زند. ایست بازرسی سازمان سر ورودی خیابان است و &amp;nbsp;فقط ماشین‌های خودشان را راه می‌دهند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;توی راه که می‌آمدیم مردم توی خیابان راه می‌رفتنند، خرید می‌کردند و خانه‌ها هیچ‌کدام سیم خاردار نداشت، هیچ کدام دیوار پنج متری نداشت. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;از پله‌ها که پایین می‌آیم، یک آقایی توی حیاط ایستاده و به دری و با مهربانی به م خوش‌ آمد می‌گوید، می‌گوید خانم &amp;nbsp;دو هفته پیش منتظرتان بودیم. اسم‌اش فرید است. رییس‌م تلفنی بهم گفته که تو خیلی بیش‌تر از ما غربی‌ها باید ظرافت‌های رفتاری داشته باشی، چون هم‌زمان هم خیلی بیش‌تر دوستت خواهند داشت و هم درعوض خیلی بیش‌تر ازت توقع دارند. این است که هر لغزش کوچکی‌ در حرف‌های‌ت می‌تواند هم برای خودت و هم برای سازمان مشکل ایجاد کند. به‌ش گفتم که توی شرایط شبیه کار کرده‌ام و کمابیش می‌دانم چطوری است. اما از توی فرودگاه سعی کردم حواسم به رفتارم باشد. سخت هم نیست. من این کشور را ندیده، همیشه دوست داشته‌ام.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;توی تراس حیاط پشتی با رییس‌م دو سه ساعتی حرف زدیم. انگار دیروز هم‌دیگر را دیده‌ایم و بدیهی است که امروز هم ادامه‌ی حرف‌های دیروز است. به ش گفتم خیلی خوشحالم از دیدنت، واقعن گفتم، تعارف نبود. دوباره چای و لیمو عسل می‌خورم و گلویم به تر نشده. او رفت توی اتاق‌ش در طبقه‌ی سوم. هنوز آفتاب هست و من هنوز توی تراس نشسته‌ام با کاغذ‌ها و گزارش‌هایی که برا‌ی‌ام گذاشته که بخوانم. دو هفته‌ی دیگر برای شش هفته می‌رود تعطیلات و من می‌مانم و همه‌ی کارهای او. دو هفته وقت دارم که کچ آپ آن اوری تینگ. حیاط، &amp;nbsp;کوچک است و قشنگ؛ اما سر که بالا می‌بری شش متر دیوار و بعد هم سیم‌های خاردار. یک دفعه مثل این‌که آدم به کار خنده‌دار یک بچه خندیده باشد، بلند می‌خندم. از کارهای خودم خنده‌م می‌گیرد. و گلویم حالا دیگر زخم شده از شدت درد.  احساس جا به جایی شدگی ندارم. محیط عوض شده اما توی ذهن من مثل این‌که هیچ چیزی تغییر نکرده باشد، جز این‌که این هفته تعطیلات آخر هفته ندارم و دو هفته‌ی کاری به هم سنجاق شده باشند. برمی‌گردم به گزارش‌ها و امیدوارم گلودردم باهام راه بیاید و بالاخره بفهمم کجای کار اشتباه است که بدن‌م لج کرده.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;غروب شده. صدای اذان مغرب می‌آید.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-1930543768989369076?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/1930543768989369076?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/1930543768989369076?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/6IZg0nDKNAs/blog-post_14.html" title="گلو درد" /><author><name>Sara n</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="23" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SdgSFHr1iXI/AAAAAAAAAK8/GD-iNjuiSMQ/S220/L1070267.JPG" /></author><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2012/04/blog-post_14.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DEACQnwzcCp7ImA9WhVQFUs.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-8662522061183544912</id><published>2012-04-04T22:08:00.007+04:30</published><updated>2012-04-04T23:42:43.288+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-04-04T23:42:43.288+04:30</app:edited><title>جیمز جویس</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;یک. هیچ‌وقت داستان کوتاه دوست نداشته‌ام. حتی دوست‌ دارم بگویم &amp;nbsp;از نظرم داستان کوتاه بدترین فرم ادبی است. خیلی دلیل برای‌ش دارم &amp;nbsp;و این‌جا هم &amp;nbsp;آن‌وقت‌ها که حاضر بودم درباره‌ش بحث کنم ازشان نوشته‌ام. حالا نمی‌خواهم &amp;nbsp;بشنوم که حتمن داستان کوتاه خوب نخوانده‌ای و چخوف بخوان و غیره. چون این حرف‌ها را بارها شنیده‌ام. &amp;nbsp;فقط یک مجموعه داستان کوتاه را یادم می‌آید &amp;nbsp;که خوشم آمده، یک مجموع داستان کوتاه از یک نویسنده‌ی یهودی. نمی‌دانم چرا، اما یهودی بودن‌ش مهم است. بعدتر البته متوجه شدم &amp;nbsp;که داستان کوتاه‌هایی هم که تک و توک خوشم آمده همان‌هایی هستند که به نظر می‌رسند می‌توانند شروع یک رمان باشند. از گوگول و چخوف و کارور و بقیه هم خوانده‌ام. دست خودم نیست، خوشم نمی‌آید. ذهن‌م برای داستان کوتاه آموزش ندیده.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دو. چیزی که می‌خواستم در موردش بنویسم داستان کوتاه نبود. بوروکراسی فرانسوی بود. این روزها باید کارت اقامت‌م را تمدید کنم و فرم‌های مالیاتی را پر کنم ، اپراتور تلفنم را عوض کنم و اجازه‌ی کارم را تمدید کنم و ...از صبح تا شب دارم عمیقن به این بوروکراسی فکر می‌کنم. یعنی به طور محتوایی. &amp;nbsp;فکر می‌کنم چطوری این‌ کشور همین‌طوری دارد به این وضع ادامه می‌دهد و هیچ کسی به فکرش نمی‌رسد تصحیح‌ش کند. یعنی حتی انتقاد هم ازش نمی‌شود. من اگر کاندیدای ریاست جمهوری &amp;nbsp;فرانسه بودم، یکی از سرفصل‌های برنامه‌هام همین بوروکراسی اداری بود.به این فکر کردم که آیا کشوری هست که بوروکراسی‌اش از نظر محتوایی بدتر از فرانسه باشد؟ &amp;nbsp;وقتی می‌گویم از نظر محتوایی یعنی این‌که این‌ها بوروکراسی‌شان فقط برای عقب انداختن کارهاست، تقریبن هیچ‌ کاری نشد ندارد این‌قدر که سیستم‌ سوراخ دارد. همه چیز فقط دیر و زود دارد. اگر مثلن این‌طوری بود که کارها سوخت و سوز هم داشت، پیش خودت می‌گفتی همه‌ی این مراحل لازم است، فیلتری است برای کارهایی که از نظر قانونی می‌شود انجام‌شان داد و کارهایی که نمی‌شود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;فکر کردم شاید روسیه یا اکراین از فرانسه هم بدتر باشند، اما از طرفی آن‌‌ها سیستم رشوه‌‌دهی‌ شان خیلی پیش‌رفته است و بالاخره راهی برای انجام دادن سریع‌تر کارها پیش‌ پای‌ت داری. اینترنتی هم سرچ کردم، دیدم هند توی آمارها اول &amp;nbsp;است، اما مشخصن برای بیزنس و برای خارجی‌ها. فرانسه اما خودی و غیر خودی نمی‌شناسد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;این چند روز دلم می‌خواست کاش یکی یک داستان کوتاه خوب در مورد بوروکراسی نوشته بود تا بخوانم‌ش. مطمئنم نویسنده‌ای هست که چنین چیزی نوشته باشد. این‌قدر مطمئنم که ممکن است دلیل‌ش این باشد که &amp;nbsp;سال‌ها پیش چنین داستانی خوانده‌ باشم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;سه. دیروز &amp;nbsp;این‌که دیگر جوان نیستم را به روش جدیدی حس کردم. دو سال پیش که آمدم سازمان، باید یک امتحان "بیسیک سکیوریتی تست" می‌دادم. صرفن برای‌ این‌که دیپلم‌ش را بگذارند روی پرونده‌ام. جز مدارک لازم بود. درس و امتحان‌ش هر دو آن‌لاین‌ اند. اولین سوال‌ش این است که شما شخصن برای انجام وظیفه چه خطرهایی را حاضرید بپذیرید. نه تا خطر لیست کرده‌اند که &amp;nbsp;از رانندگی در بزرگراه برای انجام ماموریت شروع می‌شود تا بیرون رفتن از خانه یا دفتر در ساعات حکومت نظامی، ادامه‌ دادن به کار در حالی‌ که تلفن، رادیو و همه‌ی وسایل ارتباطی قطع شده، رفتن به یا گذشتن از منطقه‌ای که به احتمال زیاد مین گذاری شده، و بالاخره اگر واقعن لازم باشد ماندن در منطقه‌ي جنگی، در شرایطی که خطر مرگ برای‌تان اندازه‌ی یک سرباز جنگی باشد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دیروزمی‌بایست این امتحان را دوباره می‌دادم چون بعد از دو سال مدرک‌م دیگر اعتباری ندارد و پیش‌نیاز "ادونسد سکیوریتی تست" است که الان مدرک‌ش را لازم دارم. &amp;nbsp;دو سال پیش همه‌ی این‌ها را از یک تا نه تیک زدم. یعنی حاضر بودم در همه‌ی این شرایط کار کنم.&amp;nbsp;&amp;nbsp;این‌بار کاملن یهویی متوجه شدم که &amp;nbsp;از این نه تا، سه تای‌ش را تیک نزده‌ام. مثل این‌که &amp;nbsp;یک‌دفعه متوجه چیزی شده باشم، احساس جوان نبودن کردم. احساس عجیبی است که هیچ قابل مقایسه با احساس دیدن تارهای سفیدِ مو نیست.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پ.ن:&amp;nbsp;ایزاک باشویس سینگر،&amp;nbsp;یک مهمانی یا رقص&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-8662522061183544912?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/8662522061183544912?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/8662522061183544912?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/ikvnNf5tDbk/blog-post.html" title="جیمز جویس" /><author><name>Sara n</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="23" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SdgSFHr1iXI/AAAAAAAAAK8/GD-iNjuiSMQ/S220/L1070267.JPG" /></author><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2012/04/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CkAMQH4-cCp7ImA9WhVQEU8.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-8096862623346392428</id><published>2012-03-30T18:49:00.003+04:30</published><updated>2012-03-30T19:49:41.058+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-03-30T19:49:41.058+04:30</app:edited><title>غروب پنج‌شنبه. یک ساعت و بیست دقیقه</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پیغام می‌دهد که می‌توانیم قرار را یک ساعت عقب بندازیم. چشمان‌م برق می‌زند و می‌نویسم بله بله حتمن.  نیم ساعت مانده به قرار و من رسیده‌ام ایستگاه کامبرون. می‌نویسد: مشکوکی. چی‌کار داری می‌کنی الان؟ درحالت عادی کولی بازی در می‌آوردی برای چنین چیزی یا با لج‌بازی قرار را کلن کنسل می‌کردی. می‌گویم اول این‌که در حالت عادی در این ساعت از روز از سرکار برمی‌گشتم و این‌که  می‌روم سر بزنم به کتاب‌فروشی مورد علاقه‌م.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;فکر کرده بودم پیاده بروم تا لا موت پیکِت که قرار داریم و توی راه سری بزنم به کتاب‌فروشی‌م. حالا می‌بینم که به جای بیست دقیقه یک ساعت و بیست دقیقه وقت دارم و خوشحال‌م. خیلی خوشحال.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;می‌رسم جلوی کتاب‌فروشی. آقای کتاب‌فروشی صورت‌ش با خنده باز می‌شود، سلام می‌کند و از پشت میزش بلند می‌شود می‌گوید، بیا ببین چقدر کتاب جدید آورده‌ام. و بعد با هیجان شروع می‌کند به لیست کتاب‌ها را گفتن...من هم ساک‌‌م را می‌گذارم روی میزش و شروع می‌ کنم به سوال پرسیدن، بوریس ویان چی جدید آورده‌اید؟ تو کی می‌خواهی عادت نویسنده‌ای کتاب خواندن را ترک کنی؟  شوالیه جوزف کسل انتشارات فولیو را آورده‌اید؟  حتمن پالتویی می‌خواهی؟ بله قطع کتاب برایم مهم است، جا نمی‌شود توی کیفم. کتاب جدید اریک فوتورینو را چی؟  چیست؟ مال 2012 است ؟ نه ندارم، نشنیده‌ام. در مورد چیست؟ سال‌های مسوولیت‌ش در لوموند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;کتاب‌فروشی مورد علاقه‌ی من در پاریس، نه فروشگاه‌های زنجیره‌ی فنک است، نه کتابفروشی چهار طبقه‌ي ژیلبرت ژون در سن ژرمن، نه شکسپیر اند کامپنی که پاتوق انگلیسی زبان‌خوان‌ها است و نه سمیث. کتابفروشی مورد علاقه‌ی من یک کتاب دست دوم فروشی است، که به جز کتاب‌ها،  فقط دو یا سه تا آدم توش جا می‌شوند تا بدون این‌که به هم بخورند توی کتاب‌ها بگردند. دقیقن همان‌طوری که آرش می‌گوید وقتی طی صخره نورده‌ها و کوه‌نوردی‌ها و سفرهای‌شان یک دره‌ی دست نخورده، یک جزیره‌ی بکر توی خلیج فارس یا یک غار بی‌نظیر را کشف می‌کنند، به کسی در موردش نمی‌گویند چون نگرانند که بشود مقصد سفرهای توریستی. من هم معمولن ازش حرف نمی‌زنم مگر این‌که کسی ازم بپرسد. کسی هم از من معمولن ازم نمی‌پرسد که کتاب‌های‌ت را از کجا می‌خری. دوستانم همه‌شان یا کتاب نو می‌خرند یا مثل بلا و سباستین کیندل دارند و شش ماه است دارند با پشتکار مرا هل می‌دهند که کیندل بخرم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;تلاش‌های بلا و سب ددرست نزدیک به پیروزی و در لحظات آخر شکست خورد. داشت جواب می‌داد، چون قبول دارم که کتاب‌ها سنگین‌ترین دارایی‌هایی آدمی است که زیاد جا به جا می‌شوند. اولین چیزهایی هستند که از چمدان‌های جابه جایی کنار گذاشته می‌شوند. و وقتی می‌دهی‌شان که بروند، انگار از جان‌ت چیزی را جدا می‌کنی. مثل لباس نیست که بدهی به دوستانت و هر بار تن‌شان ببینی خوش‌حال شوی. کتاب‌های‌ت را هر بار توی قفسه‌ی کتاب‌های‌شان ببینی قلب‌ت هری می‌ریزد. بعد بحث افغانستان رفتن هم بود، آن‌جا که نمی‌توانم هر بار برای چند ماه کتاب ببرم با خودم. کیندل ناچار به نظر می‌رسید تا وقتی که فهمیدم با کیندل الزامن نمی‌توانی کتاب به دوستانت قرض بدهی یا بگیری. مگر این‌که ناشر و نویسنده اجازه داده باشد که این کتاب قابل قرض دادن است، و ظاهرن این اجازه‌ی است که به طور معمول به کتاب‌های جدید، کتاب‌های پرفروش و...داده نمی‌شود. آمازون می‌گوید طبق آمارش 35 درصد کتاب‌ها لِندِبل هستند (برای دو هفته)، که همان‌طور  که ممکن است حدس بزنید این کتاب‌ها یا همان‌ کلاسیک‌هایی هستند که معمولن خوانده‌ایم‌شان و یا اصلن مجانی قابل دسترسی هستند  یا کتاب‌هایی که الزامن درصد زیادی از مردم علاقه‌ی به خواندن‌شان ندارند. حالا نه این‌که من ان تا دوست داشته باشم که کیندل داشته باشند و بخواهم ازشان کتاب امانت بگیرم یا بهشان امانت بدهم. نه، فقط دو نفرند. شاید هم سالی یک‌بار هم از چنین امکانی استفاده نکنم. اما مساله این است که حاضر نیستم وسلیه‌ای را بخرم و ازش استفاده کنم، که یکی از مفاهیمِ از نظر من پایه‌ایِ استفاده از کالای فرهنگی برای‌ش بدیهی محسوب نمی‌شود. امانت دادن و بخ اشتراک گذاشتن. می‌دانم که آمازون با کیندل نخریدن من ورشکست نمی‌شود، اما برای‌م مهم است  که برای چیزی که بدون‌ش هم می‌توانم زندگی کنم خط قرمز‌های‌م را جا به جا نکنم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;کتاب نو هم نمی‌خرم مگر این‌که خیلی هوس کنم و مطمئن باشم دستِ دوم‌ش هنوز پیدا نمی‌شود. فکر می‌کنم کتاب‌های دست ِ دوم هویتی دارند که کتاب‌های نو ندارند. قیمت‌ش هم همیشه نصف یا کم‌تر است. تازه کتاب‌فروش مورد علاقه‌ی من در ازای هر چهارتا کتابی که انتخاب می‌کنی به‌ت چهارتا کتاب هم هدیه می‌دهد. و چقدر هیجان انگیزتر است انتخاب کردن چهارتای جایزه. انتخاب هشت کتاب، کاری است که در بیست دقیقه نمی‌شود انجام داد اما در یک ساعت و بیست دقیقه شاید بشود.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-8096862623346392428?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/8096862623346392428?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/8096862623346392428?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/21q2R1iZoSs/blog-post_30.html" title="غروب پنج‌شنبه. یک ساعت و بیست دقیقه" /><author><name>Sara n</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="23" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SdgSFHr1iXI/AAAAAAAAAK8/GD-iNjuiSMQ/S220/L1070267.JPG" /></author><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2012/03/blog-post_30.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;C0YFSXs9eyp7ImA9WhVRGEo.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-4643822051058248278</id><published>2012-03-27T21:57:00.001+04:30</published><updated>2012-03-27T22:28:38.563+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-03-27T22:28:38.563+04:30</app:edited><title>Sleep on it*</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اگر خودم را رها کنم به جای این همه خوشحالی و سرگرمی و خوش‌گذرانی دور و برم،‌ غم پهن می‌شود روی زندگی‌م. اما خودم را محکم گرفته‌ام. رفتن از پاریس اصلن کار آسانی نیست. همین که تقریبن هر روز و هر شب دوستانم را می‌بینم، نشان می‌دهد که هم من و هم آن‌ها روزهای غم‌گینی را خواهیم داشت و شاید هم حتی خیلی غمگین.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اما خیال‌تان راحت، این‌جا نه از نق و ناله‌ی رفتن خواهم نوشت، نه از هیجان رسیدن به جای جدید. هیچ چیزی اندازه‌ی حس غمِ رفتن و ترک کردن و تمام کردن جایی یا چیزی یا رابطه‌ای و هیجان شروع کردن پروسه‌ی جدید یا رسیدن به یک جای تازه، &amp;nbsp;نوشته‌های یک وبلاگ را چیپ نمی‌کند. خیلی از به‌ترین بلاگرها را به چشم دیده‌ام که در این دام افتاده‌اند. آدم از این دوران‌ها باید بعد از چند ماه بنویسد. باید قبل از پابلیش کردن این دست نوشته‌ها، به جای یک‌شب، چند ماه روی‌شان خوابید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پ.ن: به واقف که معصومانه این اصطلاح را دوست دارد.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-4643822051058248278?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/4643822051058248278?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/4643822051058248278?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/syoa6Q23ocg/sleep-on-it.html" title="Sleep on it*" /><author><name>Sara n</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="23" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SdgSFHr1iXI/AAAAAAAAAK8/GD-iNjuiSMQ/S220/L1070267.JPG" /></author><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2012/03/sleep-on-it.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;AkMGQ389fyp7ImA9WhVRGEs.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-1533275668532376586</id><published>2012-03-27T21:43:00.000+04:30</published><updated>2012-03-27T21:43:42.167+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-03-27T21:43:42.167+04:30</app:edited><title>بهار 1391</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;مهمانی بهار- مهمانیِ سال نو را سه چهار روز عقب انداخته‌ام، که بیافتد آخر هفته و که جیا این‌جا باشد. جیا البته همان سه شنبه آمد، وسط هفته. حالا جمعه‌ است و دو تایی داریم آشپزی می‌کنیم. ده دوازده نفر مهمان داریم. دوستان خیلی نزدیک به اضافه‌ی نیکلا. می‌خواهم نیکلا را به دوستانم معرفی کنم، تا وقتی که دیگران نپذیرفته‌اندش نمی‌توانم به‌ش بگویم دوست نزدیک. دو سال این پا و آن پا کردم، به یک دلیل ساده که کاراگاه پلیس است. بله من آدم‌ها را از روی طبقه‌ی اجتماعی و شغل‌شان قضاوت می‌کنم. نیکلا اما توی این دو سال امتحان‌ش را پس داده. جیا دو نوع دسر آماده می‌کند و من خورش بادمجان. دارد سفیده‌ی ده تا تخم مرغ را جدا می‌کند، زرده‌اش را می‌گذارد برای دسری که بهش می‌گوید ‌devil’s food cake  و سفیده‌اش را برای ‌angel food cake. اینقدر که یکی‌ش سنگین  است و مضر؟ و آن یکی سبک است. من خیلی کار زیادی ندارم جز این‌که همه‌ي چیزهایی را که از پیش آماده کرده‌ام بریزم توی قابلمه.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آفتاب خیلی خوب بهاری پهن شده توی خانه. هر دومان روی‌مان به پنجره‌ي قدی و یک‌سر خانه‌ رو به تراس ایستاده‌ایم. به تراسی که رو به غرب است. کابل که بروم دلم برای این خانه تنگ خواهد شد. به جیا این را می‌گویم. می‌گوید شک نکن. قدم‌ت سست نشود یک وقت. الان دارد توت فرنگی‌ها را پاک می‌کند. یک دانه اشک روی گونه‌اش است. می‌گویم جیا تلاش کن که بگذری. توی این یک و نیم سال پیش هم که با هم بودید بیش‌تر وقت‌ها غمگین بودی. می‌گویم هیچ وقت نمی‌توانستم این‌طوری تصورت کنم، تو بودی که هیچ وقت یک جا بند نبودی، من را به زور می‌بردی پاتیناژ، مهمانی، رستوران‌های اگزوتیک، این پنج سال هر جا زندگی کرده‌ام آمدی دیدنم، ناپل بعد از انتخابات ایران وقتی بی وقفه گریه می‌کردم آمدی که آرامم کنی، شتوتگارت، لندن، مدام می‌گفتی قدم سسست نکن، شک نکن، تند قدم بردار. الان هم می‌گویی. چه شده که خودت نمی‌توانی بگذری. الان چهار ماه شده. می‌گوید امروز صبح که رفته بودم موزه‌ي انستیتوی جهان عرب، یک متن قدیمی بود در مورد یک مرد شرقی-مسلمانِ مسافر، نمی‌دانم کی، یک مسافرمعروف، متن خیلی شاعرانه بود، در مورد بزرگی و خوبی‌ش و این‌که از هر شهری که می‌رفت، هم‌زمان با رفتن‌ش آفتاب غروب می‌کرد، مستقل از این‌که وقت غروب آفتاب بود یا نه. یک دفعه این‌قدر غمگین شدم که آمدم بیرون. فکر کردم من هم آدمی به این خوبی شناخته‌ام توی زندگی‌م اما رفته. فکر می‌کنم این‌که ایرانی یا به طور کلی شرقی بوده باعث شده یک غم عجیب و دوست داشتنی شرقی مرا فرا گرفته باشد، که دلم نمی‌خواهد رهای‌ش کنم. از همان غم‌هایی که توی شعرهای‌تان هست. می‌دانم که جهان نمی‌ایستد چون من آمادگی ادامه‌ي زندگی را ندارم، زندگی‌م را می‌کنم، پاتیناژ می‌روم هنوز هر هفته، اما غمگینم. از این غم نمی‌خواهم دل بکنم. فکر می‌کنم حتی بحث نتوانستن هم نیست، واقعن نمی‌خواهم. تو می‌دانی که من حداکثر سه چهار هفته برای‌م طول می‌کشد که هر رابطه‌ای را فراموش کنم. مساله برای‌م بیش‌تر یک تصمیم است. می‌خندم، می‌گویم آره، ذهن ژرمنیک تیپک‌ت را می‌شناسم. واقعن می‌شناسم. پس چه‌اش شده این‌بار. چرا دوباره نمی‌شود همان آدم قبلی.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;به جیا گفتم بیاید پاریس که فراموش کند، که یک هفته را بگذارد برای خوش گذرانی. هوا خیلی خوب بود این یک هفته. خیلی خوب. چطور بگویم، مثل اردیبهشت شیراز. من هم که کار نداشتم، خیلی از وقت‌ها با هم گذراندیم، تمام شب‌ها بیرون رفتیم. به آدم‌های جدید معرفی‌ش کردم. اما هنوز که روز چهارم است، وقت آشپزی اشک روی گونه‌ی راست‌ش است. شب‌ها ساعت دو که چراغ را خاموش می‌کردیم که بخوابیم تازه توی تاریکی شروع می‌کردیم به حرف زدن. اما چیزی عوض نشده، از بار غم‌اش انگار چیزی کم نشده باشد. از آدم‌های امشب فقط نیکیتا را از قبل می‌شناسد، آلمان که با هم زندگی می‌کردیم آمد پیش‌مان. آنا را هم دیده چهارشنبه شب که رفتیم جشن سال نو انستیتو کرد. ساعت هشت یکی یکی از راه می‌رسند، اول نیکلا، بعد نیکیتا و شارل با هم. آنا، بعد جی، ژرالدین و دیوید، و بقیه. جیا هم مثل نیکیتا است، مثل ستاره، با همه‌ی آدم‌ها حرف مشترکی دارد بنابراین نگران سرگرم کردن و توی جمع جا کردن‌ش نیستم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;طبق معمول این اواخر تا وقتی بقیه برسند و گرسنه‌مان بشود تابو بازی می‌کنیم. اول همه یکی یکی در مورد فلوران می‌پرسند. می‌خندند و و علیه‌ش حرف می‌زنند. ناسیونالیست فرانسوی بودن‌ش را. گفتم که تا نیکلا را جمع نپذیرد نمی‌توانم دوست نزدیک حساب کنم. فلوران را برای یک مهمانی زمستانی دعوت کردم، نه این که دوست نزدیک‌م باشد، اما دعوت‌ش کردم‌ به خاطر این‌که توی یک سال گذشته هیچ مهمانی خودش یا پدر و مادرش نداده‌اند که من نبوده باشم. به شدت پس‌اش زدند. اولین سوال را ژرالدین ازش پرسید، با لحنی که معلوم بود مهم نیست جواب پسر بیچاره چه باشد: سارا از از کجا می‌شناسی، گفت اولین بار با هم رفته‌ایم کمپینگ، به‌شان بر خورد، توقع دارند من آدم‌ها را یا از دانشگاه بشناسم یا از سر کار، یا از طریق یک دوست مشترک یا توی تئاتر و سینما و ادبیات و موسیقی از این دست. بعد فلوران هم بهانه دست‌شان داد. شروع کرد به از فرانسه دفاع کردن، یک شعر ناسیونالیستی از ویکتور هوگو خواند و چیزی در مورد خانواده‌اش پراند. کارش تمام بود، مطمئن بودم. اما توقع نداشتم به‌ش حمله شدید و گروهی کنند. بحث مهاجرت شد، گفت خب کسی اگر از فرانسه خوشش نمیاید مجبور نیست این‌جا زندگی کند. یک صحنه را یادم است که من واقعن فکر می‌کردم به طور فیزیکی باید بروم بین ژرالدین و جی و فلوران بایستم. بهش گفتند همین است که یک کشور راسیست و فاشیستی مثل اینی که هست داریم و آدمی مثل سارکوزی رییس جمهورمان است. فلوران هم کوتاه نمی‌آمد. یکی از باهوش‌ترین آدم‌هایی‌ است که من می‌شناسم، فلایت آو آیدیا هم دارد. به نظر من گناهی ندارد، یک فرانسوی معمولی است، بقیه ی دوستان من طبیعی نیستند که صبح تا شب دارند به فرانسه بد و بیراه می‌گویند. یک فرانسوی تیپیک، به کشورش، به تاریخ و ادبیات و رسوم کلیشه‌ای‌اش افتخار می‌کند. خیلی بیش‌تر از مردم بقیه کشورها حتی.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;شب بعد از رفتن بقیه وقتی نیکیتا و جی داشتند ظرف‌ها را می‌شستند و خشک می‌کردند باهاشان دعوام شد. گفتم حق نداشتید خانه‌ی من با مهمان من دعوا کنید. جی گفت فاشیست بود باید ساکت می‌ماندیم؟ گفتم هی چشمانت را باز کن نود و پنج درصد آدم‌ها این‌طوری هستند، همه مگزین لیترر و نیویورکر نمی‌خوانند و توی فضای آکادمیک و روشنفکری ِبین المللی پاریس نیستند. بعدش باز هم تکرار می‌کنم، با مهمان این کار را نمی‌کنند. یک وقتی از شب بود که شما هشت نفر رفته بودید توی آشپزخانه  توی دومتر فضا که پشت کرده باشید به فلوران. گفت همین آریستوکرات‌ها فرانسه را به گند کشیده‌اند. گفتم همان‌قدری که مهاجرها. من خارجی‌ هستم و با خیال راحت می‌توانم حرف بزنم، مثل بقیه فرانسوی‌های متوسط از ترس این‌که فاشیست و راسیست شناخته شوم دهنم را نمی‌بندم. همین‌کارها را می‌کنید که این کشور یک روزی منفجر می‌شود از نفرت. پنج درصد هستید ایده‌تان را به اسم برادری و برابری و چی چی دارید به نود و پنج درصد دیگر تحمیل می‌کنند. اوپن یور آیز، یو آر مور دینجرس دن پیپل لایک هیم. بیکاز یو آر شور یو آر رایت. نو وان ایز رایت. یو آر مور دینجرس بیکاز یو تینک اوری وان هز تو تینک اند اکت لایک یو. یو، ژرالدین، آنا، دیوید، شارل. یس یو آر نات نرمال. نان آو یو. هنوز عصبانی یا هیجان زده که می‌شوم انگلیسی حرف می‌زنم. گفت فکر نمی کنی شاید ایراد از تو هم باشد که  همه‌ی ما به عنوان دوستان تو آنرمال هستیم؟ آه ببخشید به جز یکی. گفتم چرا اما من دوستان معمولی هم دارم، فقط جرات نمی‌کنم به شماها نشانشان بدهم. امشب نمونه‌اش. الکی می‌گفتم، به جز فلوران کی بود که جرات نمی‌کردم؟ آهان نیکلا. نیکیتا ساکت داشت ظرف‌ها را خشک می‌کرد. جرات نمی‌کرد بین جی و من طرف یکی‌مان را بگیرد. فکر کنم در واقعیت هم واقعن آن وسط گیر کرده بود. نیکی طبیعی ترین آدم این اطراف است.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;برگردم به بهار. داشتم می‌گفتم تابو بازی کردیم. یک جور معادل پانتومیم است برای وقتی که ایران نیستم. نمی‌دانم بازی کرده‌اید یا نه، هر گروه یک سری کارت دارد که روی هر کارت یک کلمه است که طرف باید به گروه‌ش توضیحی بدهد و گروه‌ش آن کلمه را حدس بزنند، اما پنج تا کلمه‌ی تابو زیر آن کلمه نوشته شده که وقت توضیح دادن اجازه نداری آن‌ها را استفاده کنی. مثلن اگر کلمه ماه است، کلمه‌های تابو آسمان و ستاره و خورشید و جزر و مد و آرمسترانگ هستند. البته به این آسانی که نیست، مثلن می‌گویم. یک ساعت شنی هم داریم و می‌شمریم توی یک دقیقه چند تا کلمه را می‌توانیم حدس بزنیم. فرانسه زبان نبودن بعضی‌های‌مان هم محدودیتی معمولن ایجاد نمی‌کند. مثل پانتومیم به توانایی حدس زدن و گذشته‌ی مشترک و این‌ها هم بستگی دارد. مثلن اولین کلمه‌ای که به نیکی افتاد "نق زدن" بود، در توضیح به ما که گروهش بودیم گفت: فرانسوی‌ها مدام در حال این کار هستند، من و جیا به عنوان دو نفر غیر فرانسوی جمع فورن گفتیم "نق زدن" . بدیهی است که بقیه در هیچ صورتی نمی‌توانستند  برای این توضیح این کلمه را حدس بزنند. یا به جیا کلمه‌يextreme sports افتاد و او در توضیح‌اش می‌گفت کاری که برای سرگرمی انجام می‌دهیم و بدیهی بود که هیچ کدام از ما به ذهن‌مان هم چنین چیزی نمی‌رسید. حدس‌ها از آفتاب گرفتن و فیلم دیدن و لم دادن و کتاب خواندن فراتر نمی‌رفت.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;مساله نیکلا هم به سلامتی گذشت. بعد از یک دور کامل انتقاد از پلیس فرانسه و به گند کشیدن سرتاپای سیستم و زیر سوال بردن کامل عکس العمل یک هفته‌ی گذشته پلیس (کشتنِ این جوان مسلمانی که سه تا بچه ی یهودی و یک ربای و دو تا ارتشی را کشته) و دیدن عکس‌العمل آرام و منطقی نیکلا، و یک و نیم ساعت "تابو" بازی کردن، بالاخره همه‌شان با آغوش باز پذیرفتندش. یک دور هم نیکی و رکسلان خواستند کارت پلیس‌اش را ببینند و با هیجان دخترهای تین‌ایجر ازش سوال می‌پرسیدند. پسرها هم در مورد این‌که دخترها کلن چطوری برخورد می‌کنند ازش می‌پرسیدند. گفت که تقریبن هیچ وقت لباس فرم تنش‌ نیست اما خب کلیشه‌ها خیلی هم بی‌راه نیستند. با جیا داشتیم برای دسر کِرِم می‌ریختیم روی توت فرنگی‌ها، به‌شان گفتم هوی این‌قدر کلیشه‌ای برخورد نکنید. نیکلا داشت می‌گفت من دو سال است سارا را می‌شناسم آرزو داشتم یکی از ستریوتایپ‌ها که دخترها در مورد پلیس‌ها را دارند در موردش حرف بزند، حتی همین عکس‌العمل ساده‌ی کارتت را ببینم را هم دریغ کرده. گفت  حداکثر ارتباطی که با شغل‌م برقرار می‌کند این است که هر بار می‌بیندم می‌پرسد امروز چه خبر؟ کسی را نکشته‌ای؟ گفتم نمی‌توانم با این قضیه کنار بیاییم که یکی با خودش اسلحه حمل کند. که فکر کند اگر لازم شد می‌شود یکی را کشت.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;البته به‌ش نگفتم یک کار دیگر هم می‌کند که می‌رود روی اعصابم. که هر بار از کشور خارج می‌شوم یا وارد می‌شوم بهم اس ام اس می‌زند که سفر بخیر یا خوش آمدی، روز تولدم را هم از توی فایل‌های پلیس نگاه کرده بود اولین بار که تبریک گفت. یک‌بار هم بهم اس ام اس داد که گواهینامه‌ی فرانسوی‌ت صادر شده، برو بگیرش قبل از این‌که پست‌ش کنند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;برای فردای مهمانی یک رستوران ویتنامی قرار گذاشتیم و برای روز بعدش آنا همه را به یک کنسرت موسیقی برمه(میانمار؟) دعوت کرد. گفت که برای‌مان بلیت مهمان نگه می‌دارد. این شد که جیا تا روز آخر سرش شلوغ بود. اما گاهی وقت‌ها زوم می‌کرد روی یک نقطه. به قول خودش  سوزن‌ش گیر کرده روی یکی از این عشق‌های شرقی. دل‌ش هم نمی‌خواد رها شود، من چه‌کار می‌توانم بکنم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;از ایستگاه قطار برمی‌گردم، ساعت پنج سوار قطار آمستردام شد،  حوالی نه می‌رسد لاهه.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-1533275668532376586?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/1533275668532376586?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/1533275668532376586?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/8smVU58pCjo/1391.html" title="بهار 1391" /><author><name>Sara n</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="23" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SdgSFHr1iXI/AAAAAAAAAK8/GD-iNjuiSMQ/S220/L1070267.JPG" /></author><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2012/03/1391.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DkMFSXc6cCp7ImA9WhVSGUU.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-2090846337244990668</id><published>2012-03-16T18:12:00.009+03:30</published><updated>2012-03-17T15:10:18.918+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-03-17T15:10:18.918+03:30</app:edited><title>کمون پاریس</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دیشب فلوران تلفن زد که بگوید کتابم خانه‌تان مانده و کی هم‌دیگر را می‌بینیم که برای‌م بیاوری‌ش یا من کی بیایم. اما مثل همه‌ی وقت‌هایی به هم تلفن می‌زنیم یک و نیم ساعت حرف زدیم. از بللا شنیده بود که ممکن است از این‌جا بروم. در مورد پاریس حرف زدیم. گفت من اصلن نمی‌توانم تصور کنم روزی از پاریس بروم. تو چطور دلت می‌آید؟ گفت که تا آن‌جایی که می‌توانند اجدادشان را بشمارند یعنی حوالی قرن چهاردهم، همه پاریسی بوده‌اند، به جز یک مادر بزرگ ِمادر بزرگ هلندی. گفتم برای من رفتن خیلی آسان‌تر است. پاریس را دوست دارم و به جز شیراز تنها شهری است که واقعن احساس می‌کنم خانه‌ام است، اما برای آدمی که از خانه‌ي اصلی‌ش آمده باشد بیرون، دومی سخت نیست.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;گفتم پاریس را همیشه شهری دیده‌ام که دوباره بهش برمی‌گردم. حتی قبل از این‌که بیایم این احساس بازگشت را داشته‌ام. و هیچ وقت پاریس را مثل یک توریست ندیده‌ام، حتی وقتی با ویزای توریستی و یک‌ هفته‌ای آمده‌ام. خیلی از جاهای پاریس را توریستی که دو روز این‌جا بوده دیده و من نه. مثلن لوور.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;گفت فردا بیا برویم پاریس گردی طولانی. من عکس می‌گیرم، تو مثل یک توریست پاریس را ببین. تازگی‌ها با دنی بعد از یک‌سال برنامه‌ریزی یک شرکت‌ توریستی تاسیس کرده‌اند که کار توریسم فرهنگی کنند. همان‌طور که ممکن است حدس بزنید برنامه‌ی خانواده‌ي سنتی پاریسی‌اش برای‌ش این بوده که وکیل شود، حقوق خوانده، یک سال وکالت کرده و ول کرده. برادرش طبق برنامه خانواده  قاضی است و خواهرش هم طبق برنامه خانواده معلم. چند سال کارش عکاسی بوده و حالا قرار است تور لیدر شود. قرار است برای تورهای‌شان تِم‌های مختلف داشته باشند. گفت بیا من روی‌ت توانایی‌ها و برنامه‌های‌م را تمرین کنم. هنوز تم‌ها را دقیق از هم جدا نکرده، مثلن نمی‌داند آیا می‌شود جنگ جهانی اول و دوم را با هم بگوید یا نه. به‌ش گفتم پاریسِ "در جستجو..."  برای‌م اگر بگذاری میایم. گفت که "در جستجو" نمی‌تواند چون نخوانده و هیچ وقت هم نمی‌تواند بخواند. یادش آمد که پاریس ادیبات اصلن ندارد توی لیست‌ش. بعد در مورد خانواده‌ي تیبو حرف زدیم و پاریس خانواده‌ی تیبو پیش‌نهاد کردم. قرار شد روی‌ش کار کند. گفتم کمک‌ش می‌کنم. توی ذهن‌ش پاریسِ هنرمندان بود، پاریسِ مقاومت و جنگ جهانی دوم، و پاریسِ انقلاب. گفتم پاریسِ کمون می‌خواهم. هیچ وقت نفهمیده‌ام که چرا فرانسوی‌ها این‌قدر کم در مورد کمون نوشته‌اند و حرف می‌زنند. گفت برای ‌این‌که توی تاریخی که یادمان بیاید شبیه این که فرانسوی فرانسوی را بکشد، دوبار داشته‌ایم، کمون و خیلی جزیی در جنگ الجزایر. قرار شد که امروز برویم برای پاریسِ کمون و پاریسِ جنگ جهانی دوم، یعنی به عبارتی جنگ و درگیری در خیابان‌های پاریس.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;هتل دو ویل قرار داشتیم. جای گلوله‌ها را پیدا می‌کردیم بعد عکس‌ها را و آن‌ سنگرها را؛ بدیهی است که همان‌جاهایی که توی عکس سنگر بود کلی جای گلوله مانده. آی‌پدش را آورده بود و عکس‌های هتل دوویل را نشانم داد، که آدم‌های کمون قبل از فرار آتشش زده بودند. اعضای کمون وقتی مطمئن شده بودند که حکومتِ ورسای( همان دولت رییس جمهور تی‌یر که به دلیل شورش پاریسی‌ها به ورسای فرار کرده بودند- دلیل شورش هم شکست فرانسه در جنگ با پروس و محاصره‌ي طولانی‌ مدت پاریس بوده) دارد بر می‌گردد و همه‌شان را بدون استثنا می‌کشد- سی هزار نفر در یک هفته- به این نتیجه رسیده بودند که هر منطقه را از دست می‌دهند آتش بزنند و بروند. تی‌یر پاریس را خیابان به خیابان با کشتن اعضای کمون و مردم عادی پس گرفت، اعضای کمون هم قبل از دستگیر و کشته شدن، پاریس را خیابان به خیابان آتش‌ زدند. بعضی‌ها مثل هتل دوویل بازسازی شده بعضی‌های دیگر هم فقط زمین خالی‌شان مانده. رفتیم کلیسای نترْدام. دوباره جای گلوله‌ها، عکس‌های سنگرهای  مقاومت در گوشه کنار. خیابان به خیابان می‌رفتیم جای سنگرها را پیدا می‌کردیم و تابلوهای کوچکی که روی دیوار ساختمان‌هاست و در زندگی روزمره هیچ‌وقت نمی‌بینی شان. تابلوهای کوچکی که می‌گوید این‌جا فلانی در مقاومت و در اوت1944  در گذشته. یا آن تابلوی روی ساختمان پرفکتور پلیس روبروی نترْدام، که روی‌اش نوشته، ژنرال لوکْلرک روزهای آخر قبل از آزادی پاریس این‌جا با هواپیما پیغام‌های کاغذی برای پاریسی‌ها پخش کرده که Tenez bon, nous arrivons. مقاومت کنید، ما می‌رسیم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بعد رفتیم خیابان ریوولی و هتل لو موریس که مقر اصلی آلمانی‌ها در زمان اشغال پاریس بوده. گفت برویم پیش دختر عموی‌م این‌ها توی این کوچه فروشگاه و کارگاه لباس زیر دارند. گفتم که خر نشو فلوران، بیا و مثل آدم بپذیر که وان نایت ستند بوده. یک غلطی کردم، حالا هشت ماه است که باید با تو چانه بزنم. گفت نه، باور کن فقط می‌خواهم دختر عموی‌م را ببینی. هیچ منظور دیگری ندارم. خیلی دختر خوبی است، از دیدن‌ت خوشحال می‌شود.  فلوران من را به همه‌ي خانواده‌ش نشان داده، حتی به مادربزرگش که آلزایمر دارد، این یکی را بیش از ده بار. برای معرفی می‌گوید: سارا، دوستم، ایرانی است، کارش این است، قبلن هم س. ان.ار.اس کار می‌کرده. &amp;nbsp;مرا مثل یک دستاورد به خانواده‌اش معرفی‌ می‌کند و بعد لب‌خند پهن می‌شود روی چهره‌ي خانواده‌ی آریستوکراتِ پاریسی‌اش. هر وقت خانه‌‌ش مهمانی چیزی است،‌ من را می‌برد که سری  به مادر بزرگش که توی واحد آن وری زندگی می‌کند بزنیم. یادآوری می‌کند که سارا ایرانی است و مادربزرگ‌اش از نو خوشحال می‌شود و دوباره می‌گوید که مادربزرگی داشته که عاشق یک شاهزاده‌ی ایرانی قاجار شده، ولی شا‌هزاده ول‌ش کرده و برگشته ایران. خودم در فرانسه خیلی استفاده کرده‌ام از اگزوتیک (ایرانی) بودن‌ و گاهی هم شغل‌م. اما دلم نمی‌خواهد یکی دیگر هم ازش استفاده کند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;گفتم نمی‌آیم. گفت بیا یک موزه‌ی خصوصی تاریخ لباس زیر هم دارند. مادربزرگِ مادربزرگ سسیل بوده که سوتین را اختراع کرده و هفته‌ای‌ دست ِ کم یکی دوتا بازیگر معروف و پرنسس اروپایی و عرب دارند. گفتم الکی می‌گوید، گفت گوگل کن. ویکی پیدیا را نگاه کردم، رسیده بودیم جلوی کارگاه. راست می‌گفت اسم‌ش همان بود. هرمین کادول. مزونِ کادول.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;رفتیم تو،  برای‌مان قهوه آوردند. سسیل هم‌سن خودمان بود حدودن. خیلی شبیه مادربزرگِ مادربزرگ‌ش بود. عکس‌ش را قاب کرده بودند به دیوار. فکر کنم خانواده‌ش به خاطر شباهت‌ش به عنوان مدیر مزون انتخاب‌ش کرده‌اند. خانم‌هایی که قرار داشتند برای اندازه گیری یا خرید همه‌شان بالای شصت سال داشتند. احتمالن آدم فقط آخر عمرش حاضر است برای یک سوتین بین ششصد تا هزار و پانصد یورو پول بدهد. چقدر می‌شود به تومان؟ یک تا سه میلیون؟ اما توی لیست مشتریان‌شان بازیگران معروف هالیوودی و فرانسوی و پرنسس‌های اروپایی جوان هم بودند. مادربزرگ‌ش سال 1889 اختراع‌ش را معرفی کرده. اگر سوتین را به شکل مدرنش درست نکرده بود، احتمالن هنوز زن‌ها مجبور بودند کرست بپوشند،  از این یک‌تکه‌هایی که سکارلت می‌پوشید، که آدم اگر بپوشدشان وقت درآوردشان احساس می‌کند از کوه برگشته.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;با سسیل در مورد تاریخ کمون حرف زدیم. و کاخ تویلری که سوخته هیچی ازش نمانده. من گفتم به نظرم باید دوباره می‌ساختندش، شما فرانسوی‌ها که عالی هستید در ساختن چیزهایی که ویران شده طوری که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده. برلین را ببین، آلمانی‌ها مثل یک شهر مدرن از نو ساخته‌اندش. اما پاریس انگار از شش قرن پیش به این‌ور به‌ش از گل کم‌تر نگفته باشند. سسیل گفت همان موقع رای گیری کرده‌اند و پارلمان رای نداده. تازه فقط صد سال از انقلاب گذشته بوده و خیلی‌ها هنوز به شدت ضد سلطنت بوده‌اند. بعد در مورد پاریسِ پروست حرف زدیم و سسیل پیشنهاد کرد که  بیا با هم برویم پروست گردی یک‌ روز؟ گفتم باشد. دلم البته می‌خواست در مورد سوتین‌هاشان ازش بپرسم. یک دور توی  کلکسیون‌‌شان گردندادم. گفت امریکایی‌ها که می‌آیند اولین سوال‌شان این است که واتس نیو؟ می‌گویم شما اصلن کلکسیون ما را می‌شناسید؟ نمی‌شناسند اما برای‌شان مهم است که جدیدترین‌ها را بخرند. فرانسوی‌ها و کلن اروپایی‌ها این‌طوری نیستند. همه‌ش چیزهای قدیمی‌تر می‌خواهند، طرح‌های خود هرمین کادول یا مادربزرگم آلیس کادول.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;از سسیل خداحافظی کرده‌ایم و آمده‌ایم میدان کنکورد که فلوران عکس بگیرد، می‌خواهد دقیقن از همان زاویه‌هایی که عکس‌های جنگ جهانی دوم و عکس‌های کمون را دارد عکس بگیرد. من را هم می‌خواهد برای اِشل‌اش. الان نشسته‌ام همان‌جایی که توی یکی از عکس‌ها جسد یک زن از گروه مقاومت افتاده و او دارد عکس می‌گیرد. من هم دارم وبلاگ می‌نویسم. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-2090846337244990668?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/2090846337244990668?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/2090846337244990668?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/QitjnWnSmGo/blog-post_16.html" title="کمون پاریس" /><author><name>Sara n</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="23" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SdgSFHr1iXI/AAAAAAAAAK8/GD-iNjuiSMQ/S220/L1070267.JPG" /></author><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2012/03/blog-post_16.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;C0UDQ3YyfSp7ImA9WhVSFUU.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-6583030738027026120</id><published>2012-03-12T20:26:00.004+03:30</published><updated>2012-03-12T23:11:12.895+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-03-12T23:11:12.895+03:30</app:edited><title>چهارشنبه سوری</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;توی ستارباکس نشتسته‌ام چیز می‌نویسم. الان سیزده روز است از کارم استعفا داده‌ام و زندگی خیلی هیجان انگیز است. بدون اغراق هر روز یا سینما می‌روم، یا کنسرت، یا ستندآپ کمدی، یا اپرا یا باله یا تئاتر، برنامه‌ام این است که تا آخر ماه همین‌طور ادامه دهم. به قدر کافی هم آدمِ پایه‌ دارم برای هر برنامه‌ای. خیلی از برنامه‌ها را با دعوت‌نامه می‌روم اما به هر حال اگر به بیکاری ادامه بدهم، به قدر کافی پول نخواهم داشت همین‌طوری پیش‌ بروم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;منتظر بودم که بعد از استعفا دادن افسرده‌گی بگیرم، آن‌هم از کاری که حتی شما هم می‌دانید چقدر عاشقش هستم. اما فکر می‌کردم/می‌کنم، ریسکی بود که باید می‌کردم، بهایی بود که باید می‌دادم. رها کردن چیزی که واقعن دوست‌ش داری برای چیز ناشناخته‌ای که آرزوی‌اش را داری اما هیچ تضمینی در به‌تر بودن‌ یا رسیدن به‌ش نیست. اگر تضمینی در کار بود که ریسک محسوب نمی‌شد. افسردگی نگرفته‌ام. کلی هم هیجان انگیز است. صبح‌ها سلانه سلانه بیدار می‌شوم، چیز می‌نویسم، توی آفتاب قدم می‌زنم، هر روز ناهار را با یک دوست می‌خورم، توی تراس یک کافه نزدیک محل کار‌‌شان. بعد می‌روم اسب سواری یا شنا، غروب هم فعالیت فرهنگی و تا دیر وقت شب نشینی. هنوز معلوم نیست چه اتفاقی بیافتد، اما بعد از نزدیک به دو سال، حالا دیگر باید تهدید جدی می‌کردم که اگر مرا نفرستید آسیای میانه، می‌روم. و هیچ تهدیدی جدی‌تر از این نبود که واقعن بروم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;فردا شب قرار است با آنا و نیکلا برویم The&amp;nbsp;Descendents را ببینیم. الان آنا اس ام اس داد که واقعن چطور ایرانی هستی، فردا شب چهارشنبه سوری است و تو قرار دیدن یک فیلم امریکایی گذاشته‌ای، به جاش باید برویم مراسم چهارشنبه سوری. بله رفته عضو یک مرکز فرهنگی ایرانی شده که این چیزها را به‌ش ایمیل می‌کنند. البته اعتراف می‌کند که نگران به جا آوردن رسوم ایرانی من نیست، بلکه دوست پسر ایرانی می‌خواهد. سرزنش‌اش نمی‌کنم که گیر داده به یک ملیت خاص، من هم همین حس را نسبت به آلمانی‌ها و ایرلندی‌ها دارم. اما متاسفانه روی من&amp;nbsp;نمی‌تواند حساب کند به عنوان کاتالیزور. همان‌طور که من روی الکه نمی‌توانم حساب کنم. گفتم اگر به توصیه‌های من اعتماد داری بهت بگویم که توی این مهمانی برای تو دوست‌پسری که به کارت بیاید پیدا نمی‌شود. مسلمن نه آن مرکز فرهنگی را می‌شناسم و نه آدم‌های‌ش را، صرفن تصور کردم چطور آدم‌هایی می‌روند و دیدم به درد آنا نمی‌خورند. همین پنج خط شده بیست و پنج تا اس ام اس، حالا قرار است تا عصر فکر کند. مساله‌ي من این است که نمی‌خواهم با نیکلا تنها بروم سینما. می‌ترسم فکر کند دیت است، برای همین گفتم با یکی از دوستانم میایم. آنا را هم برای این انتخاب کردم که وجه مشترک باهاش دارد، هر دو تاشان انگلیسی-فرانسوی هستند،گفتم کلی حرف مشترک در مورد کودکی و نوجوانی‌شان در لندن خواهند داشت و این طوری نیست که نشود یک گروه سه نفره تشکیل داد. بله من وقتی سر کار نروم به همه‌ی این جزییات فکر می‌کنم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-6583030738027026120?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/6583030738027026120?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/6583030738027026120?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/F47t3021dxQ/blog-post_12.html" title="چهارشنبه سوری" /><author><name>Sara n</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="23" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SdgSFHr1iXI/AAAAAAAAAK8/GD-iNjuiSMQ/S220/L1070267.JPG" /></author><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2012/03/blog-post_12.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;AkQHQ304eSp7ImA9WhVSEk4.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-2456053639102847965</id><published>2012-03-08T22:09:00.001+03:30</published><updated>2012-03-08T23:55:32.331+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-03-08T23:55:32.331+03:30</app:edited><title>ستاره</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;ستاره دارد رمان می‌نویسد، خودش می‌گوید اتود رمان است. &amp;nbsp;اما &amp;nbsp;برای من مثل روز روشن است که به زودی رمان‌ش را چاپ خواهد کرد و به چاپ چندم می‌رسد. بخش اول‌ش را داد که بخوانم.&amp;nbsp;بله ستاره در اصل تهیه کننده و گاهی کارگردان و فیلم‌نامه نویس است. اما هر کار دیگری را هم که اراده کند می‌تواند انجام بدهد.&amp;nbsp;اگر من همین‌طوری پیش بروم و توی هر پست‌ای اسم ستاره را بیاورم شما ممکن است فکر کنید ستاره یک شخصیت خیالی‌ است که من ساخته‌ام. خود خیالی‌ام. آدمی که همه‌ی ویژگی‌هایی که دارم و دوست‌شان دارم و ویژگی‌هایی که ندارم و آرزو داشتم می‌داشتم را یک‌جا دارد. اما من اختراع‌ش نکرده‌ام. یک آدم واقعی است که &amp;nbsp;دوازده سال پیش که دیدم‌ش توی شیراز یک مجله انگلیسی دانش‌آموزی درمی‌آورد که مجوزش را از اصل از آموزش و پرورش هرمزگان گرفته بود، برای یک‌سال باید از بندرعباس می‌آمدند شیراز زندگی کنند و ستاره فکر می‌کرد مجله‌ای را که چهارسال است در می‌آورد نباید به خاطر یک جا به جایی ساده از این شهر به آن‌شهر ول کند. این شد که مدرسه ما یک‌سال مجله انگلیسی زبان داشت. اسمش اویندو("او" کشف جدیدم است برای فارسی نوشتن حرف دبلیو) بود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;الان دارد اردن زندگی می‌کند، فیلم‌نامه می‌نویسد، فیلم می‌سازد، جشنواره می‌رود. دست‌یار کارگردان یک فیلم خیلی مهم است. برای الجزیره تهیه کننده‌گی می‌کند، عربی حرف می‌زند و شروع کرده رمان بنویسد. با همه هم مهربان است و حرف مشترک دارد. &amp;nbsp;ورِ با حال شخصیت‌ آدم‌ها را بیرون می‌کشد و باهاشان دوست می‌شود. با هم رفتیم برلیناله. شب اول یک مهمانی بود، یک جمع سی چهل نفری بودند که من در عرض پنج دقیقه اول به این نتیجه رسیدم که با هیچ‌کدام‌شان نمی‌شود دوست شد و در آینده نه من در زندگی آن‌ها تاثیری خواهم داشت و نه آن‌ها در زندگی من. در نتیجه الکی سلام کردن و لبخند زدن و سمال تاک باهاشان فقط وقت آدم را تلف می‌کند، بنابراین به سمال تاک‌های دیگران با میلی جواب دادم تا شب گذشت. اما ده روز بعد که فستیوال تمام شده بود، &amp;nbsp;همان‌ آدم‌ها&amp;nbsp;برای خداحافظی&amp;nbsp;ستاره را جوری بغل می‌کردند که انگار دارند از عزیزترین آدم زندگی‌شان جدا می‌شدند. &amp;nbsp;همان‌ آدم‌های شب اول بودند که در طول ده روز دیده بودم‌شان، اما تازه می‌دیدم اتفاقن خیلی‌هاشان آدم‌های جالبی هستند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;فکر می‌کنم چیزی که ستاره را تبدیل کرده به این آدم منحصر به فردی که الان است،‌ پشت‌کار و ثابت قدمی‌اش (کلمه‌ی که توی ذهن‌م این‌قدر کتابی نبود، اما نتوانستم معادل غیر رسمی‌تری پیدا کنم) است.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-2456053639102847965?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/2456053639102847965?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/2456053639102847965?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/xI4pvVwXVFc/blog-post_08.html" title="ستاره" /><author><name>Sara n</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="23" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SdgSFHr1iXI/AAAAAAAAAK8/GD-iNjuiSMQ/S220/L1070267.JPG" /></author><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2012/03/blog-post_08.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DUYEQX85fSp7ImA9WhVSEEk.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-7674784721481541445</id><published>2012-03-06T18:48:00.000+03:30</published><updated>2012-03-06T18:48:20.125+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-03-06T18:48:20.125+03:30</app:edited><title>دیماه 1388</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;یکی می‌گفت آدم باید در مورد آبسشن‌هاش هاش بنویسد تا ازشان رها شود. من هنوز کاملن مطمئن نیستم که می‌خواهم رها شوم یا نه، چون مطمئن‌ام بعضی وقت‌ها که در مرز افسردگی‌ مطلق‌ام و از جای دیگری کم می‌آورم همین‌ها کمک‌م می‌کنند و از طرف دیگر می‌دانم که بعضی وقت‌ها هم تا جاهای بیمارگونه‌ای پیش می‌رود این آبسسشن‌ها.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;از آن‌جایی که پروسه‌ی دقیق‌اش را یادم است جوراب بود- قبلش را دقیق یادم نیست، فکر می‌کنم وسایل نوشتن بود و قبل‌ترش کتاب و کتاب‌دانی - جوراب سال‌ها طول کشید. یکی از نشانه‌های آبسشن این است که قیمت یا کیفیت چیزی که می‌خری اصلن مهم نیست، ممکن است چیزی را به ده‌ها برابر قیمت معمول ِ مثلن یک جوراب بخری، بعد بروی یک جوراب بی کیفیت الکی هم بخری چون فلان رنگ را نداری. اما خب این‌ها مال اول آبسشن هست، چون بعدترش همه‌ي معمولی‌ها را داری و هر چه می‌خری معمولن خیلی گران و غیر تکراری‌اند. یعنی بعدتر برای دیزاین است که پول می‌دهی. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بعد از جوراب تبدیل شد به اکسسوار، آویزان کردنی‌ها. گوش‌آویز و گوش‌واره، گردن‌آویز و گردن‌بند، دست‌‌بند و دست‌آویز و انگشتر. یادم است آن باری که آقاهه داشت باتوم می‌زد توی سرم و من در مرز بیهوشی به مرگ فکر می‌کردم، آخرین چیزی که یادم آمد این بود که چقدر خوب شد دم مرگ قشنگ‌ترین گوشواره‌هام گوش‌ام کرده‌ام. گوشواره‌های فیروزه‌ای که نیکیتا به‌م داده. اواخر دوره‌ی اکسسوار کمربند بود که زود تمام شد و بعد  گیره‌ی مو برای جمع کردن مو پشت سر، برای نگه‌داشتن مو بالای سر، سوزن موی ژاپنی و گیره‌ی موی آفریقایی، گیره‌های کوچک کناری، انواع تل‌‌های پارچه‌ای و کشی.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;وقتی این یکی آبسشن تمام شد روی تل بودم. جوراب هم وقتی تمام شد روی انواع جوراب‌های محلی و منطقه‌ای بودم، از طرح جوراب‌ها می‌فهمیدم که مال کدام منطقه‌ي خاورمیانه یا آسیای میانه‌اند. نوشت افزار که تمام شد روی خودنویس پارکر بودم و این برای منی که بیش‌تر از ده سال است هر نوشتنی را فقط تایپ می‌کنم زیادی بود، کتاب که تمام شد روی کتاب‌های ادبیات کلاسیک در قطع سلطانی - به جز شاهنامه و اوستا و تلمود و از این دست می‌دانید که پیدا کردن بقیه‌شان چقدر سخت است. و متری کتاب خریدن بودم. تمام شدن‌‌اش یعنی آدم به جایی می‌رسد که لذت‌ش کامل می‌شود، زمستان‌ها جوراب پامیری‌‌ام را که می‌پوشیدم دیگر دلم‌ نمی‌خواست عوض‌اش کنم، شاهنامه‌ي سلطانی که دست‌م می‌گرفتم دیگر فکر نمی‌کنی که این کتاب چیزی‌ش کم است یا صفحه‌ آرایی‌ش خوب نیست یا خوش دست نیست یا چی.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;حالا شش ماه است که آبسشن‌ام لباس زیر است، رها شدن از این یکی واقعن سخت است. اما دارم روی خودم کار می‌کنم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;فیلم‌ که می‌بینم یا توی عکس‌ یا دنیای واقعی زن نیمه‌ برهنه که می‌بینم هیچی، یعنی حتی قیافه‌ي طرف یا هیکلش را هم یادم نمی‌ماند این‌قدر مستقیم زوم می‌کنم روی لباس زیرش.&amp;nbsp;مسلمن این‌که آبسشن آدم چه چیزی باشد کاملن بی‌ربط هم نیست، یعنی این‌که چطوری از ده سال پیش از کتاب تبدیل شد به چیزهایی که خیلی راحت قابل جا به جا شدن باشند، بر می‌گردد به شیوه‌ي زندگی‌ام. من هم اگر شهری داشتم که می‌دانستم چند سال توش خواهم ماند شاید آبسشن‌ام می‌توانست هنوز کتاب یا کفش یا مبلمان خانه یا وسایل آشپزی (این یکی را با چنان حسرتی توی مغازه‌ها نگاه می‌کنم که دلم برای خودم می‌سوزد) باشد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;محال است که وقت پرواز با هواپیما این‌ها را از خودم جدا کنم.  این‌قدر که هر بار مطمئن‌ام این‌بار چمدان‌ام را توی پرواز گم می‌کنند- بالاخره‌ هم کردند- که همه را با خودم توی کیف دستی نگه می‌دارم. هر بار که مجبور می‌شوند کیف‌‌ام را توی مرحله‌ی آخر باز کنند چنان جا می‌خورند از گنجینه‌ی اکسسوار که فکر می‌کنند در حال قاچاق چیز ارزش‌مندی هستم. یا آخرین باری که خانوم بازرسی سپاه چمدان دستی‌ام را می‌گشت زل زده بود به لباس زیرها و ازم پرسید چه کاره‌ام، گفتم دانشجو و فورن به خاطر نگاه ناباورش کارت‌ اقامت‌ام را درآوردم، آن لحظه تنها چیزی به فکرم رسید همان بود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;این‌ها تنها چیزی است که توی این سخت‌ترین روزهایی که دارم از خانه‌ی قدیمی به خانه‌ی جدید جا به جا می‌شوم، نگه‌ام می‌دارم. پاریس دیرتر شروع می‌شود. دارم می‌روم  لندن.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پ.ن: ستاره می‌گوید اسم هواپیماییِ کی. ال. ام مخفف هونِ لق مسافر است. بله موافقم. چمدان‌ام را گم کرده‌اند، می‌گویند بیمه پول‌اش را می‌دهد، الاغ همه‌ی زندگی من آن تو بوده، بیمه پول چی را می‌دهد. چمدان من خانه‌ی من بوده.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پ.ن.ن: این متن از دو سال پیش درفت شده. الان هیچ آبسشنی ندارم.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-7674784721481541445?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/7674784721481541445?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/7674784721481541445?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/_6s4cX36AyY/1388.html" title="دیماه 1388" /><author><name>Sara n</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="23" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SdgSFHr1iXI/AAAAAAAAAK8/GD-iNjuiSMQ/S220/L1070267.JPG" /></author><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2012/03/1388.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CUANQ3k7fyp7ImA9WhVTGE8.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-8182004695095500683</id><published>2012-03-03T18:58:00.003+03:30</published><updated>2012-03-04T04:46:32.707+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-03-04T04:46:32.707+03:30</app:edited><title>گریه هایت را کرده باشی، روز رفتن، روز سختی نیست*</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;قرارمان ساعت دو بود. اس ام اس زد که می‌شود زودتر بیایم؟ راه افتاده‌ام، الان جلوی اپرا هستم. گفتم خانه نیستم. سعی می‌‌کنم زودتر برسم، وقتی رسیدی ایستگاه ما، همان‌جا توی میدان بمان تا من برسم. یک ربع به دو رسیدم. نشستم بود روی یکی از سکوهای سنگی. تا نرفتم بالای سرش مرا ندید. گفتم چطوری؟ گفت بد نیستم. اما ژرمنیک‌هایی که من می‌شناسم مثل لاتین ها و کلن ما هندوراوپایی‌هایی‌ها نیستند که بلد باشند یک لبخند گنده روی صورت‌شان باشد وقتی حال‌شان خوب نیست. &amp;nbsp;گفتم الکی نگو. اشک‌های‌ش راه افتاد. گفتم الان من باید چی‌کار کنم بغلت کنم یا بگذارم حرف بزنی؟ همان‌‌طوری که گریه می‌کرد خندید،  گفت توی ده روز گذشته کل زندگی من از این رو به آن رو شده.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;از ماتیو جدا شدیم. یک خانه تنهایی اجاره کرده‌ام. رفتم مونیخ برای مدیریت انستیتو گوته قاهره مصاحبه دادم، سه روز بعد پیغام دادند که شغل را نگرفتی.  گفتم همه‌ی این‌ها توی ده روز؟ چرا به من نگفتی؟ چرا نیامدی این‌جا؟ گفت حالم خیلی بد بود. از صبح هر روز تا هشت شب سر کار بودم، بعدش هم یا داشتم ایمیل‌های طولانی برای ماتیو می‌نوشتم یا گریه می‌کردم. &lt;br /&gt;
شروع کرد از دعوای شنبه شب، وقتی رسیدیم خانه، رسیده بودیم به سه شنبه، روز چهارم. من اس ام اس فرستادم این را گفتم. اون آن را گفت. من ایمیل زدم این و آن را نوشتم. ماتیو فلان عکس را فرستاد. وقتی چای‌مان تمام شده بود رسیده بود به روز ششم،‌ پنج شنبه. گفت  پنج‌شنبه قرار گذاشته‌ایم هم‌دیگر را دیدیم. من گفته‌ام خیلی زود است، باید فاصله بگیریم، او گفته کلیدم را توی خانه جا گذاشته‌‌ام ببینیم هم‌دیگر را و تو کلیدت را بده من بتوانم بروم خانه. بعد توی بار اولی این‌قدر دعوا کرده‌ایم و من گریه کرده‌ام که دیگر نشده بمانیم و رفته‌ایم یک بار دیگر و توی راه توی خیابان طوری دعوا کرده‌‌ایم که کم مانده مردم بیایند ازمان بپرسند چه شده. همه نگاه‌مان می‌کردند، من هم مدا گریه می‌کردم. می‌گویم در مورد چی دعوا می‌کردید، می‌گوید مثل همه‌ی دعواهای این‌طوری، سر چیزهای جزیی است اما هر کدام‌مان سعی می‌کنیم توضیح بدهیم که فلان رفتار جزیی نشان‌دهنده‌ی کدام ویژگی کلی هر کدام‌مان است.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;مثلن توی بار دومی غذا سفارش داده چون گرسنه شده بوده، بعد آخرش کارد غذا خوری‌اش را می‌کشیده روی لیوان شراب‌اش، خیلی محکم. من گفتم نکن این‌کار را خطرناک است، ممکن است لیوان پرت شود یا چاقو بخورد به جایی. و او ادامه داده که دلم می‌خواهد تو کلن می‌خواهی همه چیز را کنترل کنی و دستور بدهی و اصلن همین صحنه این نشان‌دهنده‌ی همه‌ی مشکلات ماست.&lt;br /&gt;
اما من می‌گویم ما چهارسال است با هم زندگی‌ می‌کنیم اما حتی یک شام در طول هفته با هم نمی‌خوریم، آخر هفته‌ها هم همین‌طور است. هر کس زندگی خودش را دارد. او هم می‌گوید تو توقع داری که ما رابطه‌مان را با همه قطع کنیم و بشینیم خانه هم‌دیگر را نگاه کنیم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;دارم موزها را تکه می‌کنم و می‌ریزم توی دستگاه که میلک شیک درست کنم. می‌گوید به نظرت من این‌طور آدمی هستم، می‌گویم نه اصلن. واقعن نه اصلن. می‌گویم ماتیو است که غیر عادی است در این مورد. می‌گوید چهار سال است با هم زندگی‌ می‌کنیم، مگر روزهایی که روز قبل‌ش یک دعوای اساسی کرده‌ایم سر همین موضوع،  یک بار به هم تلفن یا اس ام اس نزده‌ایم که شام میایی خانه یا بیرون شام می‌خوری. &lt;br /&gt;
می‌گوید تو کوچ‌سرفر داری خانه‌ات، اصلن هم نمی‌شناسی، از دو روز بعد هم هیچ‌وقت نخواهی دیدش، اما برای این‌‌که کی کی می‌آید خانه یا این‌که آیا شام را با هم می‌خورید یا نه هماهنگ می‌کنید، این کار را  نمی‌کنی؟ می‌گویم آره. با عصبانیت می‌گوید، آن وقت ماتیو هر شب بیرون است، با دوستان یا هم‌کاران‌ش می‌رود بیرون، یا می‌رود تمرین جودو یا استخر بعد ساعت ده و یازده می‌رسد خانه. حتی یک‌بار یک اس ام‌ اس به من نمی‌زند که کی می‌رسد. اصلن در حد این‌که با هم برگردیم خانه. قرار شد تعطیلات زمستان را باهم بگذرانیم، گفت دوستانش برنامه ریزی کرده‌اند که بروند اسکی. من هم می‌توانستم مرخصی بگیرم. بعد من اسکی بلد نیستم، ماتیو پیشنهاد می‌دهد پس تو با سوفی و میشاییل بیا و من با دوستان‌م که اسکی حرفه‌ای می‌کنند می‌روم.  این‌طوری شب‌ها هم‌دیگر را می‌بینیم. آیا به نظر تو این‌ها طبیعی است؟  می‌گویم نه. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;گفتم شاید به‌ش عادت کرده‌ای فقط و واقعن هم‌دیگر را دوست ندارید. دوباره اشک‌های‌ش سرازیر می‌شود و می‌گوید من تا حالا هیچ‌کس را اندازه‌ی ماتیو دوست نداشته‌ام.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;یک سال است اِلکه (روزی که یاد بگیرم اسم واقعی آدم‌ها را توی وبلاگ ننویسم و اسم مستعار به کار ببرم، همان روزی است که بالاخره آماده‌ام برای داستان نوشتن و داستانی نوشتن) را دست کم هفته‌ای دو سه بار می‌بینیم. دوست نزدیکیم. آن وقت ماتیو را خیلی نمی‌شناسم. یعنی سه چهار بار رستوران رفتن و مهمانی مشترک رفتن. چطور می‌شود واقعن دو نفر که با هم چهار سال است زندگی می‌کنند این‌قدر از هم جدا باشند؟ می‌گوید از روز اول همین بوده. حق با اِلکه است. یک دوست مشترکی داریم که رفته قاهره الان. شارل. خیلی جمع سه نفری خوبی بودیم. آنی که رفته قاهره دوست دوران دبیرستان ماتیو بوده و این‌طوری با اِلکه دوست شده. یک روز به من گفت که یک دوست آلمانی دارم که فارسی می‌خواند، می‌خواهد با تو آشنا شود، گفتم حوصله‌ی کسی را که به خاطر زبان یا ملیت‌م می‌خواهند باهام دوست شود ندارم، چه طرف ایرانی باشد و چه غیر ایرانی. گفت نه خیلی دختر نازنینی است، مطمئنم دوستان خوبی می‌شوید. از هفته‌ی بعدش ما هفته‌ی یک جلسه تاندم فارسی-آلمانی‌مان را توی یک کافه نزدیک محل کار من داشتیم. من یک بریده مقاله از شپیگل می‌خواندم، اِلکه یک صفحه داستان هزار و یک شب. یک هفته درمیان بعد از کلاس‌مان، شارل می‌آمد و سه نفری می‌رفتیم بار. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;من تا قبل از اِلکه و شارل هیچ‌کس را ندیده‌ بودم که ظرفیت‌ش در الکل بیش‌تر از خودم باشد، هم‌اندازه دیده‌ام، مثلن ریچارد. اما بیش‌تر اصلن.یعنی این‌که مشروب سنگین بخوری و مست نشوی و بالا نیاوری. می‌رفتیم یک بار و سه تا سه تا کوکتل سفارش می‌دادیم. یعنی هر کس یکی انتخاب می‌کرد و از هر کدام سه تا سفارش می‌دادیم و همین‌طوری تا آخر. در نهایت قضیه هر سه نفرمان مست خوبی شده بودیم و فردا صبح‌ش حتی موهای‌مان هم درد می‌کرد. من اوایل‌ِ پایان رابطه‌م بود، یعنی همه‌چیز تمام شده بود. شارل تازه داشت با ماریون به هم می‌زد. بعد به هم زدند و یکی رفت نیویورک و این یکی رفت قاهره که عربی بخواند. به قول شارل، همین انتخاب شهر بعدی‌شان،  بس است در توصیف تفاوت‌های بنیادی خودش و ماریون. حالا هم نوبت اِلکه. داشتیم می‌گفتیم شاید روی هم تاثیر گذاشته‌ایم در مورد تمام کردن رابطه‌‌هامان. یعنی شارل توی چت این‌طوری می‌گفت. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بنابراین آن‌روز من سعی کردم روی اِلکه تاثیر منفی نگذارم و تشویق‌ش نکنم که یک رابطه‌ی چهارساله را تمام کند. اما می‌دانم که آدم دیوانه می‌شود اگر همین‌طوری هر روز دعوا کند، وقتی هر دو مطمئن‌اند که حق باهاشان است. و این‌قدر هم وابسته و عاشق باشد. به‌ش همین را گفتم، گفتم راهی که خودم در این شرایط بلدم  رفتن است، فاصله گرفتن. نه فقط از نظر ذهنی، نباید پاریس بمانی، ده روز برو سفر. برو یک جای دور. گفت کجا بروم، دورترین جایی که به ذهنم می‌رسد برلین پیش خواهرم است. گفتم می‌خواهی بروی ایران؟ گفت نمی‌دانم، ویزا را چکار کنم. طول نمی‌کشد؟ می‌کشد. گفتم برو قاهره پیش شارل.گفت ماتیو حسودی خواهد کرد و کلن با دوستی نزدیک من با شارل راحت نیست.&amp;nbsp;حتمن فکر می‌کند خبری است که من از این همه جا توی دنیا تصمیم بگیرم بروم قاهره، گفتم به درک مهم نیست که چی فکر می‌کند، یاد بگیر خودخواه باش.&lt;br /&gt;
شارل مهمان سفیر عراق در قاهره است و می‌تواند همه‌‌مان را &amp;nbsp;با هم خانه‌ش جا بدهد. &amp;nbsp;اِلکه قبلن یک سال قاهره زندگی کرده و شارل که تصمیم گرفته بود عربی بخواند، او بود که هل‌ش داد به سمت مصر و الازهر. با این توضیح که اگر می‌خواهی عربی یاد بگیری با یک لهجه‌ي دوست داشتنی یادش بگیر.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;قرار شد برود قاهره. تا این‌جا بود بلیت را هم خریدیم. ساعت ده شب رفت.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;حالا سه روز بعد با اس ام اس اِلکه بیدار شدم که توی هواپیما نشسته، که  خیلی خوشحال است. و فکر می‌کند  که درست است که این‌طور وقت‌ها فقط باید رفت و این‌که هیچ غمی نیست که رفتن حجم‌اش را کم‌تر نکند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پ.ن: شعر ِسارا محمدی اردهالی&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-8182004695095500683?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/8182004695095500683?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/8182004695095500683?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/eWAn2ktagWw/blog-post.html" title="گریه هایت را کرده باشی، روز رفتن، روز سختی نیست*" /><author><name>Sara n</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="23" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SdgSFHr1iXI/AAAAAAAAAK8/GD-iNjuiSMQ/S220/L1070267.JPG" /></author><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2012/03/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;A0YHR384eSp7ImA9WhVTE0o.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-1954647747142164131</id><published>2012-02-27T23:45:00.004+03:30</published><updated>2012-02-28T01:15:36.131+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-02-28T01:15:36.131+03:30</app:edited><title>C'est parce qu'en ce moment y'a que du vent dans la littérature française</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;ساعت پنج آمده‌ام خانه که بنشینم و تا شب یک پرزنتیشن آماده کنم از کار پژوهشی که هشت سال پیش انجام داده‌ام. اشتباه کردم قول دادم، ولی کاری‌ش نمی‌شود کرد. یک صفحه را آماده کردم و  حال تهوع شدید گرفتم. اولین دلیلی که به ذهنم رسید بچه‌دار شدن بود، اما پس چرا از صبح شروع  نشده؟ دومین فکر این است که ناهار مک‌دونالد خورده‌ام. واقعن چرا آدم عاقل با خودش این‌کار را می‌کند؟ نمی‌دانم، یکی گفت برویم، من هم که با مرامم همه را بیچاره کرده‌ام (بله کنایه آمیز بود) مخالفت نکردم و رفتم. نمی‌گویم مک‌دونالد  خود به خود مسموم است -هست اما الان نمی‌خواهم با طرفداران‌ش وارد بحث شوم-و با آدم این‌کار را می‌کند، اما حس من نسبت به فست فود مخصوصن زنجیره‌ای‌های کی اف سی و مک دونالد این‌قدر بد است که ذهن‌م باعث می‌شود بدنم غذا را پس بزند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;الان هدفم این نبود که در مورد برنامه‌ی غذایی‌ام با شما حرف بزنم، اما از وقتی که تلویزیون و اینترنت را قطع کرده‌ام، اگر خانه تنها باشم، یا باید بخوابم، یا بخوانم و یا بنویسم. الان حالت تهوع دارم و هیچ‌کاری‌ش را نمی‌توانم انجام دهم پس روزمره نویسی می‌کنم. پست‌های غیر روزمره‌ی درفت شده ویراستاری می‌خواهند که حس‌اش نیست.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;توی چند سال گذشته ده‌ بار بیش‌تر فست فود این‌طوری نخورده‌ام. نمی‌دانم چرا گفتم ده‌بار، چون دقیقن شش‌ بارش را یادم است و کلن بعد از دیدن فیلم "سوپرسایز می" همان شش‌بار بوده. اما سیب‌زمینی سرخ کرده‌ی مکدونالد هرگز. توی مکدونالد یا کی اف سی که هستیم حالم بد نیست، اما به محض این‌که بیرون می‌آیم مدام به پروسه‌ی آماده کردن غذا فکر می‌کنم. یک وقتی، یک جایی خواندم که اگر نمی‌توانید پروسه‌ی آماده شدن یک غذا را تصور کنید، نخوریدش (مثال‌ش ناگت مرغ بود و کره‌ی گیاهی)‌چون &amp;nbsp;معمولن آشغال کرده‌اند توی‌شان. این اواخر همیشه حواسم به این اصل هست. امروز هم  از میانه‌ی ساندویچ‌م به پروسه‌ی درست کردن چیکن برگر فکر کردم. مرغ‌ها را کامل می‌ریزند توی ماشین که چرخ‌شان کند؟ یا استخوان‌ش را در می‌آورند؟ پوست و دم‌اش را چی؟ اه. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;یک قانون دیگر هم بود، که  مواد آماده و بسته بندی شده ای که می‌خرید اگر  مواد تشکیل‌دهنده‌اش بیش‌تر از چهارتا است را نخورید. کنسرو تن ماهی چندتا ماده‌ی تشکیل دهنده دارد؟ روی کره معمولی چند تا نوشته؟ روی کره‌ی گیاهی چی؟ روی آب‌میوه بدون شکر چی؟ روی شکلات  صبحانه نوتلا چی؟ این‌ها مثال‌هاش بود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;البته یک نظریه‌ی دیگر هم دارم در مورد حال بدم، این‌که عکس‌العمل ذهن‌م بوده. تنبلی‌اش می‌آمده کار به این سختی را انجام دهد. فکرش را بکنید مجبورست برود یک گزارش 90 صفحه‌ای مال هشت سال پیش را بخواند.  بنابراین تصمیم گرفته این حالت تهوع را به بدنم تلقین کند. من معتقدم ذهن توانایی این کارها را دارد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;این است که الان دارم روزمره‌نویسی می‌کنم. رادیو هم گوش می‌کنم البته. امروز برنامه‌های‌شان یکی در میان در مورد آرتیست پنج اسکار گرفته‌ و انتخابات ریاست جمهوری‌ است. اوایل که شیفت کرده بودم روی رادیو، فقط رادیو فرهنگ گوش می‌کردم؛ تا این‌که یک روز صبح شنبه &amp;nbsp;چهارتا اهل ادب طی یک میز گرد،از ساعت نه صبح تا دوازده ظهر،&amp;nbsp;در مورد "باد در ادبیات" حرف زدند. &amp;nbsp;از باد در ادبیات اسطوره‌ای شروع کردند و ساعت دوازده تازه رسیده بودند به دن کیشوت و آسیاب‌های بادی. رادیو را خاموش کردم و زنگ زدم به الزا، شخصیت ادبی جمع، تا  در مورد  رادیو فرهنگ فرانسه باهاش درد دل کنم. الزا هم گفت همین است دیگر، وقتی ادبیات‌مان این‌قدر سقوط کند، تنها چیزی که برای‌شان می‌ماند که در موردش حرف بزنند باد است. نمی‌دانم میزگرد چند ساعت بعد از ساعت دوازده هم طول کشید، اما من از آن‌  لحظه رادیو فرهنگ فرانسه را تحریم کردم و کوچ کردم به فرانس انتر. راضی‌م از این یکی. حتی گاهی وقت‌ها ترانه‌های انگلیسی زبان پخش می‌کند.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;بی اف ام بیزنس هم گوش می‌کنم، آدم‌های حوزه‌ی بیزنس به نسبت بقیه، حداقل چرت و پرت را می‌گویند، چون وقت‌شان برای‌شان مهم است. همیشه وقتی کسی توی کنفرانس، جلسه، سخنرانی، یا برنامه‌ي تلویزیونی، حرفهای بی‌سر و ته می‌زند، می‌گوییم ارزش قائل نشده برای وقت دیگران. به نظر من این توقع زیادی است که از آن‌ها داریم. اگر طرف وقت‌ خودش برای‌ش مهم باشد کافی‌ است. تجربه می‌گوید بیزنس‌من‌/وومن‌ ها این‌طوری هستند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آن فیلم را که قرار بود ببینم، برای بار چهارم ندیدم. بلیت تمام کرده بودند دوباره. به جای‌ش رفتیم فیلم آنجلینا جولی را دیدیم چون تنها فیلم معروفی بود که در آن غروب شنبه بلیت‌ش تمام نشده بود: سرزمین خون و عسل. خیلی خوب بود. هنوز بعد از دو روز دارم به‌ش فکر می‌کنم. آنا با حسی که به قول خودش به حسودی پهلو می‌زد، هی می‌گفت یعنی چه، آنجلینا جولی که اهل یوگسلاوی سابق نیست که رفته فیلم درباره‌شان ساخته، اصلن چرا رفته آن‌جا، کی‌ بهش فیلم‌‌نامه را پیش‌نهاد داده، تازه زبان‌شان را هم که نمی‌داند، چطوری کارگردانی کرده. اما حرف اصلی‌اش این بود این بود که مگر می‌شود یک آدم هم این‌قدر خوشکل باشد هم باهوش، وهم پرکار. هم بازیگر خوبی و هم کارگردان خوبی. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;حالم دارد به‌تر می‌شود، برم بنویسم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دارم فکر می‌کنم واقعن چرا باید چنین پست‌ی را پابلیش کرد؟ خواننده چه گناهی کرده. بعدش فکر می‌کنم شاید میان خواننده‌های این وبلاگ هم آدم‌های مثل خودم که روزمره دوست داشته باشند، باشند. مثلن من گیر داده‌ام به وبلاگ یک خانم ایرانی ساکن آمریکا که سن‌ش احتمالن بیست‌سالی از من بیش‌تر است، هیچ وجه مشترکی &amp;nbsp;باهاش ندارم، زندگی‌ش هم خیلی ساده و قابل پیش‌بینی است، نثر‌ش هم &amp;nbsp;معمولی‌ست، اما من خیلی به وبلاگ‌ش - که جز من هشت خواننده‌ی دیگر دارد- وابسته شده‌ام، خیلی برای‌م مهم است که بدانم هر روز‌ش را چطور گذرانده. چشمم برق می‌زند وقتی وبلاگ‌ش آپدیت می‌شود. صرفن گیر داده‌ام. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-1954647747142164131?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/1954647747142164131?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/1954647747142164131?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/A9TsXLEbaKo/cest-parce-quen-ce-moment-il-y-que-du.html" title="C'est parce qu'en ce moment y'a que du vent dans la littérature française" /><author><name>Sara n</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="23" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SdgSFHr1iXI/AAAAAAAAAK8/GD-iNjuiSMQ/S220/L1070267.JPG" /></author><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2012/02/cest-parce-quen-ce-moment-il-y-que-du.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DE4AR3g4fSp7ImA9WhVTEUo.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-7131002683032027842</id><published>2012-02-25T17:05:00.000+03:30</published><updated>2012-02-25T17:05:46.635+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-02-25T17:05:46.635+03:30</app:edited><title>Troubles overcome are good to tell</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;قرار شنا را کنسل کرده‌ام که بنشینم خانه و فیلم‌نامه بنویسم. اما نمی‌نویسم. چرا؟ مثل همه‌ی کارهای عقب مانده که اولین قدم‌ش سخت است. دوست ستاره از برلیناله آمده بود پاریس، چند روزی این‌جا بود و بهم اصول اولیه‌اش را درس داد. فوت کوزه‌گری هم حتی به‌م گفت. یعنی واقعن توی ذهن‌م آماده‌م برای نوشتن. برای این‌که به چه زبانی‌م بنویسم، از چند نفر از دوستانم که به زبانی جز زبان خودشان می‌نویسند توصیه خواستم، همه‌شان شروع کردن به شمردن خوبی‌ها و بدی‌های این‌که اول به زبان مادری‌ت بنویسی و بعد ترجمه کنی و خوبی‌ها و بدی‌های این‌که مستقیم به به زبان دوم بنویسی. به‌شان گفتم این‌ها را خودم هم مي‌دانم، از شما توصیه خواستم که بگویید اگر شما بود این یا آن. بعد از ستاره پرسیدم، بدون یک لحظه مکث گفت مستقیم به انگلیسی بنویس. همیشه این‌قدر مطمئن است. راه‌حل همه‌ی دوراهی‌ها ستاره است.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;شب قرار است با آنا برویم فیلم Intouchable  را ببینیم. نوزده میلیون نفر رفته‌اند فیلم را دیده‌ام اما من هنوز ندیده‌ام. کلن فقط دو سه تا سینما هنوز نمایش‌اش می‌دهند بعد از نزدیک به چهار ماه. همان اوایل سه بار رفتیم سینما، بلیت تمام کرده بود از دو ساعت قبل.  بقیه دفعه‌ی بعد آن لاین خریدند و رفتند اما من لج کردم و دیگر نرفتم. وقتی قرار است غروب از خانه بیرون بروم، دیگر هیچ کار ذهنی نمی‌توانم کنم. چون مدام فکر می‌کنم اگر واقعن در حال خوب کار کردن بودم و مجبور شدم بیرون بروم چی؟ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دیشب برای مراسم جوایز آکادمی سزار (مثل اسکار است برای فرانسوی‌ها) خانه ماندم. در طول مراسم سزار که خانه‌ی همسایه‌مان نگاه کردم، یادم آفتاد که من سال 2008 توی یک فیلم بازی کردم و بعد هیچ‌وقت هم ندیدم‌ش چون فرانسه نبودم. حتی اسم فیلم هم یادم نیست، در مورد ریاست جمهوی میتران بود، وقتی اولین بار رای آورد. مامان ژرالدین طراح لباس فیلم بود، من و ژرالدین هم رفتیم توی فیلم بازی کردیم. نقش مهمی نبود، مدام توی کافه بودیم، از دوستان شخصین اول فیلم. یک شب تا صبح شراب خوردیم برای یک سکانس. صبح مست مست بودیم. لباس‌های دهه‌ی هشتاد هم تن‌مان بود و بنابراین این که مامان ژرالدین طراح لباس هم باشد کمکی به‌مان نکرد که تیپ‌‌مان قابل تحمل‌تر باشد. به‌مان گفت هر لباسی می‌خواهید انتخاب کنید. همه‌شان اپل داشتند و زشت بودند. این را قبلن توی وبلاگ نوشته‌ بودم؟ این‌جا که می‌نویسم همه چیز دژا وو می‌شود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بعد از مراسم سزار در حال منسفیلد پارک خواندن، روی پاک کردن حافظه‌ام کار کردم. از رابطه‌ی تمام شده‌مان یک چیزهای کوچکی مانده که اذیت‌م می‌کند، دلتنگ‌م می‌کند. چیز زیادی از خاطرات نمانده، اما موسیقی که یادآوری کند چرا. آخرین باری که پاریس بود یک سی دی از "زاز" از توی فرودگاه خریده بوده و تمام روزهایی که این‌جا بود زاز داشت می‌خواند. این است که من الان چند ماه است نمی‌توانم زاز گوش کنم، با این‌که دوست‌ش دارم. اما تا صدای‌ش را می‌شنوم دوباره می‌شود آخر تابستان است و تو دوباره اینجایی. سر یک موزیک‌ش ما داریم بلند حرف می‌زنیم. یا من دارم دعوا می‌کنم، تو داری بلند حرف می‌زنی.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دلم نمی‌خواهد به این اعتراف کنم، چون می‌ترسم توی ذهن‌م بماند، اما تنها رابطه‌ی بود که تمام نشده بود و تمام‌ش کردیم (کی کرد واقعن؟) نمی‌شد. من آدم توی آن شهر زندگی کردن نیستم. او هم آدم جا به جا شدن نبود. یعنی به قول خودش دست کم برای پنج‌-شش سال تا کارش راه بیافتد. کار من طوری است که یا باید توی پاریس و ژنو و نیویورک و رم باشد یا باید مثلن توی کشورهای در حال توسعه. کارم را ول می‌کردم می‌نشستم خانه؟ خب نه. پس او کارش را ول می‌کرد می‌آمد پاریس می‌نشست خانه؟ من خیلی خودخواه بودم؟ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اگر خودخواه نبودم که تو این‌طوری دوستم نداشتی. یادت است اولین باری که من را به سای که نزدیک‌ترین دوستت بود معرفی کردی، صبحانه صبح یک‌شنبه، قبل از این‌که من بروم لندن؟ سای که روی‌اش را برگرداند، یواش بهت گفتم این قهوه آبکی است، می‌شه لطفن برای من عوض‌ش کنی و از نو درست کنی؟ تو اما بلند حرف من را تکرار کردی و با افتخار در مورد خودخواهی من با سای حرف زدی و این‌که صبح تا شب دارم توضیح می‌دهم که من این را دوست ندارم، آن را این‌طوری دوست دارم، این یکی را اصلن دوست ندارم، این‌کار را بکن، آن کار را نکن و این‌که فکر می‌کنم همه باید به ساز من برقصند و که لذت می‌بری از این خودخواهی من. سای گفت در مورد این‌یکی حق باهاش است،‌ ما این‌جا چون قهوه کم می‌خوریم بلد هم نیستیم درست کنیم. بهار دو سال پیش هم جز ماه‌های هاری من بود. همه‌ چیز را پررنگ می‌کردم و پر رنگ می‌دیدم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دیشب زاز گوش کردم و منسفیلد پارک خواندم. اما کتاب آن‌قدر قوی نبود که بتواند حس‌اش را روی موزیک ضبط کند. شاید یک صحنه‌هایی از کتاب روی سی دی ضبط شد، مثلن‌ آن‌جایی که ماریا با آن لباس‌ توی دست و پا با آقای کرافورد از روی نرده‌ها می‌پرند. اما هنوز حس تو روی صدای زاز است. تو که موهای‌ کنار گوش‌م را کنار می‌زنی آن چند تار سفید را پیدا می‌کنی و می‌گویی فکرش را بکند در چهل و پنج سالگی رنگ موهای‌ت چقدر خوب می‌شود، سه رنگ دارد، سیاه و بلوطی و سفید. وقتی دو هفته پیش می‌خواستم موهای‌م را رنگ کنم، همه‌ش می‌ترسیدم این تارهای سفید تیره شوند،‌ خدا را شکر این‌قدر بد رنگ کردم که به این تارها نرسید. سفید مانده. این چیزها را نمی‌شود پاک کرد، نمی‌شود که من یک روزی زاز گوش کنم انگار که اولین بار است. تنها راه‌اش این است که روی‌ش دوباره حس ضبط کنی، جایگزین‌اش کنی. یک روز که با بچه‌ها داشتیم توی تراس دارت بازی می‌کنیم، زاز می‌گذارم با صدای بلند. بعدتر وقتی زاز گوش می‌کنم صدای خنده‌های نیکیتا و جر زدن دیوید را در یک روز تقریبن بهاری می‌شنوم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم آیا همه‌ی آدم‌ها این‌قدر آگاهانه خاطرات و ذهن‌شان را دست‌کاری می‌کنند. این‌قدر بر ساز و کار ذهن‌شان تسلط دارند؟، و می‌خواهند تسلط داشته‌ باشند؟ من این‌کار را با هر چه که لازم باشد می‌کنم تا آن‌جا که حداقل ممکن  باقی بماند برای دل‌تنگی وغمگینی و ناراحتی که از گذشته خودش را می‌کشاند به حال. فکر می‌کنم زندگی در حال حاضر خودش به قدر کافی دغدغه دارد که چیزی از گذشته با خودمان نکشانیم. دلیل اینکه موزیک فارسی خیلی کم یا تقریبن هیچ وقت گوش نمی‌کنم همین است. هیچ راهی وجود ندارد که کل آن فرهنگ را پاک کنی و چیز جدیدی روی‌شان ضبط کنی. شهرم ناظری اگر گوش کنم دلتنگی‌م می‌شود برای یک فرهنگ، برای کل یک کشور، نه فقط مامان و بابا و زندگی پشت سر. نامجو هم با این‌که جدید است، به هر حال دارد فارسی می‌خواند، فقط وقتی گوش می‌کنم که ایران باشم و دلم تنگ نشود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;هنوز وقتی می‌خواهم کار خلاقانه‌ای انجام دهم یا چیز مهمی بنویسم، نول‌ون لو روا گوش می‌کنم چون آخرین روزهای پایان نامه نوشتن با صدای این آدم کار می‌کرده‌ام. این‌طوری بدون این‌که دیرم شده باشد یا مجبور باشم به نوشتن چیزی، هوا گرم می‌شود و آدرنالین منشر می‌شود توی خونم. باید نول‌ون گوش کنم و سناریو بنویسم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پ.ن: همان‌طور که احتمالن تا حالا شنیده‌اید. جدایی نادر از سیمین جایزه‌ی بهترین فیلم خارجی سزار را هم برد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;عنوان: ضرب‌المثل ییدیش&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-7131002683032027842?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/7131002683032027842?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/7131002683032027842?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/Qp9GplqSlag/troubles-overcome-are-good-to-tell.html" title="Troubles overcome are good to tell" /><author><name>Sara n</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="23" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SdgSFHr1iXI/AAAAAAAAAK8/GD-iNjuiSMQ/S220/L1070267.JPG" /></author><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2012/02/troubles-overcome-are-good-to-tell.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;D0ENQHc4fSp7ImA9WhRaGU8.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-7086458063056872581</id><published>2012-02-22T17:54:00.003+03:30</published><updated>2012-02-22T19:18:11.935+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-02-22T19:18:11.935+03:30</app:edited><title>از ترجمه</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;یک نویسنده‌ی انگلیسی-فرانسوی هست به اسم تاتیانا دو رونه که من دوستش دارم.شاید معروف‌ترین کتاب‌ش را خوانده باشید: Sarah's key به انگلیسی و Elle s'appalait Sara به فرانسه. البته دلیل این‌که من الان دارم از این آدم حرف می‌زنم این‌که دوست‌ش دارم نیست، بلکه دارم ازش به عنوان لید این نوشته استفاده می‌کنم چون این آدم داستان‌های‌ش را که خودش به یک زبان می‌نویسد به آن یکی ترجمه می‌کند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;چند وقت پیش یک برنامه صبح یک شنبه‌ی کانال یک -  دلم برای تلویزیون خیلی تنگ شده - دعوت‌ش کرده بود در مورد آخرین کتاب‌ش "رز". بعد تاتیانا می‌گفت این آخرین کتاب‌ش را به فرانسه نوشته و ناشر انگلیسی‌‌اش گفته ما همین کتاب را می‌خواهیم، پس لطفن خودت ترجمه نکن و بگذار بدهیم به یک مترجم. می‌گفت که توانایی ترجمه کتاب‌های خودش را ندارد و هر بار ترجمه کرده در واقع بازنویسی کرده و در نهایت کتاب ترجمه شده چیز دیگری از آب درآمده. و این‌که از نظرش ترجمه ممکن نیست.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;البته در این‌که ترجمه دقیق هیچ وقت ممکن نیست، هیچ شکی نیست و به نظرم وقت‌ش است که دیگر در موردش حرف نزنیم. اما خب همیشه دو جریان اصلی در ترجمه وجود دارند، آن جریانی که می‌گوید بیشتر به مقصد وفادار باید بود و آن یکی که می‌گوید به زبان مبدا باید وفادار ماند. الان حرف‌م این است که حتی این دو راهی هم باید برداشته شود، یعنی تقریبن بی‌خیال متن مبدا. وقتی خود نویسنده‌ی اصلی متن نمی‌تواند به زبان مبدا وفادار باشد چطور از یک غریبه توقع داشته باشیم که وفادار باشد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;این کتابی هم که از اکو  می‌خوانم dire quasi la stessa cosa  هم در مورد همین است. من البته کتاب را به ایتالیایی نمی‌خوانم، صرفن به خاطر موضوع بحث که ترجمه است خواستم به زبان مبدا وفادار بمانم و فکر کردم آوای اسم کتاب به ایتالیایی خیلی قشنگ‌تر است و قابل ترجمه نیست. عنوان کتاب در فرانسه ترجمه‌ی لفظ به لفظ عنوان ایتالیایی است، اما عنوان انگلیسی Mouse-or Rat? Translation as Negotiation . اکو البته در مورد ترجمه در یک مقیاس بزرگ‌تر هم حرف می‌زند، ترجمه کتاب به فیلم. ترجمه نمایشنامه به فیلم  و این‌که که توی فرهنگ‌ها لغت ترجمه را معنی می‌کنند: "بیان کلامی از زبانی به زبان دیگر"، اما ترجمه در واقع بیان "تقریبی" کلامی از یک زبان به زبان دیگر است. در مورد این حرف می‌زند که چقدر با مترجمان کتاب‌های‌اش از نزدیک کار کرده و چقدر دیده که ترجمه لفظ به لفظ غیر ممکن بوده و به راحتی رضایت داده و یا حتی توصیه کرده که مترجم‌ش به متن مبدا وفاردار نماند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;حالا دلیل این‌که من به این چیزها دقیق‌تر فکر می‌کنم این نیست که تصمیم گرفته‌ام مترجم شوم، فکر می‌کنم از دو سه سال پیش، بعد از این‌که چند صفحه از چند کتاب را جا به جا ترجمه کردم و گذاشتم روی بلاگ و دیدم چقدر سخت و غیر ممکن است، کلن برای همیشه بی‌خیال لذت ترجمه شدم. متن غیر ادبی دویست، سیصد صفحه تا حالا ترجمه کرده‌ام، که آن هم را هم البته دیگر هیچ وقت قبول نمی‌کنم. حالا وقتی توی حوزه‌ی ادبیات کتاب ترجمه‌ای را می‌خوانم اصلن نگاهم مثل قبل منتقدانه نیست به مترجم. قبلن حتی از عبدالله کوثری هم مثل آب خوردن غلط می‌گرفتم. اصلن یک دفتر برداشته بودم غلط‌های کریم امامی در گتسبی بزرگ را یادداشت می‌کردم که بفرستم برای خانم‌اش. اما حالا خیلی سعه‌ی صدرم زیاد شده.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آهان داشتم می‌گفتم چرا بیش‌تر از قبل به ترجمه فکر می‌کنم: از آن‌جا که وبلاگ انگلیسی را بالاخره شروع کرده‌ام، و دست‌م نمی‌رود که مستقیم به انگلیسی بنویسم، شروع کرده‌ام  به از فارسی ترجمه  کردن . مستقیم نوشتن را امتحان کرده‌ام، فایده ندارد، این‌قدر در انتخاب کلمات و شیوه‌ی روایت تساهل و تسامح به خرج می‌دهم (به خاطر عدم تسلط به زبان) که در نهایت متنی که می‌نویسم انگار مال خودم نیست. به‌ش احساس نزدیکی نمی‌کنم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;در این پروسه‌ی ترجمه کردن، گاهی که شعر حافظ یا سعدی یا مولوی را توی متن به کار برده‌ام، می‌روم و ترجمه‌ی انگلیسی‌اش را از مترجم‌های بزرگ پیدا می‌کنم، می‌گذارم توی متن. اما به درد نمی‌خورد. مشکل این است که خواننده‌ی فارسی زبان با آن شعرهای عمیقن ارتباط برقرار می‌کند اما خواننده انگلیسی زبان با ترجمه‌ی آن شعرها ارتباط عمیقی نخواهد داشت.اصلن خودم هم ارتباط برقرار نمی‌کنم. آخر فقط خود شعر که نیست، هزارتا عنصر دیگر هم هست که ظاهرن ربطی ندارد اما وقتی خواننده‌ی فارسی زبان شعر را می‌خواند به یاد می‌آورد. مثلن اگر "بوی جوی مولیان آید همی" را بخواند، احتمالن بیش‌تر از  خود شعر، حس و حال خودش را وقت شنیدن موزیکی  یادش می‌آید که  این شعر لیریک‌‌اش بوده.  امروز برای ترجمه‌ی یک شعر فارسی توی یکی از پست‌ها این چند بیت اسکار وایلد را استفاده کردم و به نظر خودم خیلی هم به زبان مبدا وفادار بوده‌ام:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;The almond-groves of Samarcand,&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;Bokhara, where red lilies blow,&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;And Oxus, by whose yellow sand&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;The grave white-turbaned merchants go:&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;And on from thence to Ispahan,&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;The gilded garden of the sun,q&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;Whence the long dusty caravan&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;Brings cedar wood and vermilion;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;وبلاگ انگلیسی هم انانیم است. جدی. می‌خواهم آن امنیتی را یکی دو سال اول این‌جا داشتم، آن‌جا دوباره تجربه کنم&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-7086458063056872581?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/7086458063056872581?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/7086458063056872581?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/CmiiqiipDic/blog-post_22.html" title="از ترجمه" /><author><name>Sara n</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="23" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SdgSFHr1iXI/AAAAAAAAAK8/GD-iNjuiSMQ/S220/L1070267.JPG" /></author><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2012/02/blog-post_22.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;A0UBSXw-eSp7ImA9WhRaGEw.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-4260988893969288834</id><published>2012-02-21T01:25:00.010+03:30</published><updated>2012-02-21T13:44:18.251+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-02-21T13:44:18.251+03:30</app:edited><title>How to slow down</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;می‌روم اسب سواری. چطوری وقت می‌کنم؟ گفتم که هار شده‌ام نسبت به زندگی. سر کار نمی‌روم هر وقت دلم بخواهد. صبح بیدار می‌شوم و از توی رختخواب ایمیل می‌زنم که "د‌ی‌یر الکساندرا..." که نمی‌آیم یا دیر می‌آیم. بعد هم فکر نکنید که می‌مانم توی رختخواب؛ نه بلند می‌شوم و یک پنجم قاشق قهوه را می‌ریزم توی قهوه ساز و پنجره را باز می‌کنم و فکر می‌کنم امروز چند تا از کارهای چند سال عقب افتاده را می‌رسم انجام دهم. بله صبح سر کار نمی‌روم. یا &amp;nbsp;ساعت چهار و پنج می‌روم تا آخر شب. کاملن حس آدمی را دارم که از این‌جا رفتنی است پس هر کاری دل‌ش می‌خواهد می‌تواند کند. حالا نه هر کاری. مثلن از لیست غذاهایی که عطاری‌م- برهمان وزن‌ی که دیگران می‌گویند پزشک‌م- گفته نخور هنوز عدول نمی‌کنم. اجازه‌ی یک پنجم قاشق قهوه را به سختی گرفته‌ام. لیست چیزهایی که می‌توانم بخورم شده کم‌تر از لیست چیزهایی که نمی‌توانم بخورم. گفته سودایی‌ شده‌ام. همان‌طور که می‌گویند طرف رفتارش سودایی‌ست؟ نمی‌دانم. گوجه، تخم مرغ، بادمجان، قهوه، شکلات، تخمه، گردو، موز، کیوی، - لیست را کامل می‌نویسم برای کسی که سودایی را گوگل می‌کند- چیپس، انبه، آناناس، آووکادو - هوا از ازمن بگیر این یکی را نه- و الکل نخورم. باز هم هست، نارگیل و کلن میوه‌های گرم‌سیری. گلوتن اینتالرنس هم دارم ظاهرن، یک آزمایش دیگر باقی مانده تا خودم تبدیل به یک آدم اینتاربل بشوم سر میز غذا.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دیگر چه‌کار می‌کنم؟ شنا می‌کنم. امروز وقتی با نیکیتا رفتیم کلاس تیراندازی ثبت نام کنیم مچ خودم را گرفتم. به‌ش گفتم این احساسی که من به شنا و تیراندازی و سوارکاری دارم، ریشه در آموزه‌های اسلامی دارد و درست که نگاه کنی معلوم است که من توی یک جامعه‌ی مسلمان بزرگ شده‌ام. فکر کنم از بچگی آن جمله را هر روز روی دیوار مدرسه‌مان دیده‌ام و رفته توی ناخودآگاه‌م. تا حدی تاثیر گذاشته که هیچ وقت نفهمیدم چرا بر خودم واجب می‌دانم تیراندازی‌م یاد بگیرم، حالا با تفنگ یا تیر و کمان.&amp;nbsp;من کلن توی زندگی‌‌ام هیچ وقت باشگاه نرفته‌ام یا ورزش نکرده‌ام .به جز مدرسه، توی دانشگاه هم شطرنج برداشته بودم.&amp;nbsp;&amp;nbsp;هیچ فعالیت ورزشی نداشته‌ام جز همین‌هایی که به نظر خودم سرگرمی است. اصلن تنم مور مور می‌شود اسم فواید ورزش که بیاید.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;تیر و کمان‌م بد نیست. دانشجوی انسان‌شناسی که بودیم، تیر و کمان درست می‌کردیم مثل انسان‌های اولیه و بعد باهاش تیراندازی می‌کردیم و مسابقات حرفه‌ای برگزار می‌کردیم. همیشه که نه.  وقت حفاری یا سفرهای دانشگاهی. ایتالیا که بودیم با نیکی تیراندازی با تفنگ را شروع کردیم. اما این‌قدر سر ثبت نام اذیت‌مان کردند که وقتی کلاس‌های‌مان شروع شد، دیگر داشتیم از ایتالیا می‌رفتیم. هزارتا سند و مدرک ازمان خواستند. از این مدارکی که پلیس می‌دهد که بگوید ما هیچ وقت توی زندگی‌مان کار بدی نکرده‌ایم و از نظر روانی سالم هستیم و ... . این بار که شیراز بودم کلی وقت داشتم که با آریا تمرین کنیم. فرق می‌کند مسلمن. ولی خب دوربین دقیق‌ش اعتماد به نفس‌م را در تیراندازی بالا برد. آریا البته معتقد است که با این مدل تفنگ دایانا و این دوربین غیر ممکن است کسی نتواند هدف را بزند.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;"زبان مادری" را دارم برای بار دوم می‌خوانم. از آن کتاب‌هایی است که دو صفحه می‌خوانی و بعد می‌بندی‌شان و فکر می‌کنی. قبلن در موردش این‌جا حرف زده‌ام؟ احتمالن دو و نیم  سال پیش. فکر کنم آدمی نمانده که این‌کتاب را پیش‌ش تبلیغ نکرده باشم. مال بیل بریسون است. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پ.ن: چرا تیترها را انگلیسی می‌زنم؟ نمی‌دانم. تیترها معمولن جمله‌ای ایست که همان روز صبح‌ تا شب توی ذهن‌م بوده. دیدید وقتی توی ذهن‌تان با خودتان حرف می‌زنید یک جمله‌هایی هستند که مدام تکرار می‌شوند. همان‌هایی که نمی‌توانید کنترل‌شان کنید. تیترهای این‌جا معمولن همان‌ها هستند. بعدشم ?after all nothing makes sense, why should I این عادت انگلیسی وسط متن فارسی نوشتن رو هم ترک می‌کنم. کم کم.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-4260988893969288834?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/4260988893969288834?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/4260988893969288834?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/I8gU-IwHwU4/how-to-slow-down.html" title="How to slow down" /><author><name>Sara n</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="23" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SdgSFHr1iXI/AAAAAAAAAK8/GD-iNjuiSMQ/S220/L1070267.JPG" /></author><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2012/02/how-to-slow-down.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CUYDRnozfSp7ImA9WhRaFkw.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-3101266051462030566</id><published>2012-02-19T00:26:00.001+03:30</published><updated>2012-02-19T04:29:37.485+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-02-19T04:29:37.485+03:30</app:edited><title>Quit messing around and go write your novel</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;خب به‌تر است دیگر ادامه ندهم  به از فایده‌هایی "the time off" گفتن. اما یک چیزی تغییر کرده. حوصله‌ام بیش‌تر شده. ربطی به سفر ایران هم ندارد. چون ایران که بودم هم حال‌م بد بود. مثل سه سال گذشته بود. شاید به قطع کردن اینترنت ربط داشته باشد. که البته از نیمه‌ی نوامبر اینترنت نداشته‌ام. شاید آن یک ماه و نیم در ترک بودم و هنوز فایده‌های‌ش را حس نکره بودم. هر چه دلیل‌ش باشد، خوبم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;کتاب می‌‌خوانم اما با حرص. یعنی مثلن الان چهارتا کتاب را دارم با هم هم‌زمان می‌خوانم. هر کدام‌ش را که دست‌م می‌گیرم، احساس می‌کنم وقت کم است، کی این همه کتاب نخوانده را تمام کنم، بعد کنارش می‌گذارم و می‌روم سراغ بعدی. سترس دارد، طبیعی نیست رفتارم. اما چهار سال می‌گذرد از آخرین باری که جدی جدی کتاب‌ می‌خوانده‌ام، نه مثل این‌هایی که توی مترو و وقت خواب کتاب دست‌شان می‌گیرند. حالا دارم منسفیلد پارک آستین را می‌خوانم، یک کتاب از اومبرتو اکو در مورد  ترجمه، یکی در مورد نیشن-ستیت توی افغانستان و مادام بواری. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دارم به آدم‌هایی فکر می‌کنم که توی چند سال گذشته به خاطر حال بدم دهن‌شان را سرویس کرده‌ام. می‌خواهم جبران کنم. مثلن امشب می‌روم تولد، در صورتی که در حالت عادی تولدی که هشتاد تا آدم می‌آمدند، نمی‌رفتم. یعنی پیش خودم فکر می‌کنم واقعن من بین آن هشتاد تا آدم باشم یا نباشم فرق‌ش چیست؟ مهمانی‌های پاریس مثل میهمانی‌های میدنایت این پاریس وودی آلن است، تعداد از یک حدی که بیش‌تر باشد آدم تکراری می‌بینی. چند کلمه با یکی یا یک گروه حرف می‌ِزنی بعد می‌روی سراغ نفر یا گروه بعدی. که چی یعنی؟ تازه بعضی‌ها هم دو ساعت این میهمانی می‌مانند، می‌روند بعدی، انگار که حالا چه خبر است ، بعدی هم عین همین است. &amp;nbsp;خوشم نمی‌آید. نمی‌داند شاید توی بقیه شهرها هم همین باشد ( تهران که نیست. چون شهر خیلی بزرگ است، شیراز شاید) اما امشب می‌خواهم  تعداد را در نظر نگیرم و  به این فکر کنم که تولد کیست.  این آدمی که تولدش است، خیلی وقت‌ها  در دوسال گذشته، وقت‌هایی که واقعن دیگر نمی‌کشیده‌ام، مرا روی دوشش حمل کرده . این را از فرانسه ترجمه کردم، اما فکر می‌کنم مناسب‌ است که توی فارسی هم داشته باشیم‌ش.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;برای یک‌شنبه رکسلان و آنا و دیوید را به ناهار دعوت کرده‌ام. به جبران تمام آن دعوت‌ ناهار و شام‌هایی که نه گفتم. که گفتم حوصله ندارم. وقت‌هایی که در آخرین لحظه اس ام اس زدم و قرارم را کنسل کردم یا وقت‌ باهاشان بودن، بی حوصله بوده‌ام. مطمئنم بارها توی همین وبلاگ نوشته‌ام که تعجب می‌کنم چطوری اطرافیان‌م هنوز تحمل‌م می‌کنند. اول برانچ بود، بعد فکر کردم خورش مرغ و آلو درست می‌کنم در راستای فیلم‌ش که با هم رفتیم دیدیم. این سه نفر تیم سینمای من هستند. یعنی جدا جدا پایه‌ی سینمای هر کدام‌شان هستم، با رکسلان می‌رویم  film d’auteur  (چی بهش می‌گویند؟ فیلم غیر هالیوودی؟ فیلم مستقل؟) می‌بینیم، با دیوید، فیلم هالیوودی و با آنا خرکی فیلم می‌بینیم، مثلن چهارتا در یک روز. چون آنا حتی آخر هفته‌ها هم کار می‌کند و دانشگاه هم می‌رود، بنابراین وقتی وقت می‌کند فیلم ببیند، همه را با هم می‌بیند. آنا مسوول اودیتوریوم یک موزه معروف است و عضو ثابت ژوری فستیوال سینمای آسیا، این است که باید خیلی فیلم ببیند و خبر داشته باشد که who’s who in the zoo من اما برای وقت تلف کردن فیلم می‌بینم، تا حالا که این‌طوری بوده. شاید در آینده آدم آگاه‌تری در حوزه‌ی سینما بشوم. اما خودم امیدی ندارم. اسم کارگردان و بازیگر یادداشتن و متد فیلم‌برداری و ژانر کاری فلان کارگردان، استعدادی می‌خواهد که من از اول نداشته‌ام. می‌گویند بعد از ناهار برویم، The Iron Lady ببینیم. خدا کند فرانسوی‌ها وقت نکرده باشند دوبله‌ش کنند و فقط زیرنویس داشته باشد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;مغزم دارد مثل هجده سالگی کار می‌کند. پر از ایده است. با این تفاوت نسبت به هجده سالگی، که الان می‌نویسم‌شان. روزی دست کم یک ایمیل کاری &amp;nbsp;در حد یک مقاله می‌فرستم به این و آن. جدی. از یک کارمند نه تا پنج بعید است.  نمی‌شود هم به‌شان گفت ایمیل کاری، چون ربطی به کاری که دارم می‌کنم ندارد. مثلن نظریات‌م را در مورد یک " آفیشال نشنال آیدنتیتی" برای افغانستان می‌فرستم به فلان مشاور ارشد ارتش کانادا در این مورد، یا  به تیمی که دارند به کرزای  مشاروه می‌دهند. از جایی هم نمی‌‌شناسم‌شان. اسم‌شان را از روی اینترنت و کتاب‌ها و مقاله‌ها دیده‌ام. دقیقن کاری که یک هجده ساله ممکن است بکند. یا نظراتم به فلان مسوول سازمان ملل در مورد تغییر سازمانی و institutionnalisation سازمان می‌فرستم. همین‌طوری، الکی. فکر می‌کنم حیف است که  این‌قدر به‌شان فکر کنم و در موردشان بخوانم، ‌اما جایی نظرات خودم را ننویسم. خیلی وقت‌ها هم جواب‌های "عالی. اگر اشکالی ندارد ممکن است رزومه‌ت را بفرستی برای‌مان؟ آیا علاقه مند به کار کردن با ما هستی؟" می‌گیرم. شاید دلیل این‌که از یک هجده ساله جدی‌ترم می‌گیرند این باشد که با ایمیل کاری‌م بهشان ایمیل می‌زنم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;به زودی از روزمره نوشتن در می‌آیم. وقتی فعالیت روزمره‌م به حالت‌ عادی درآمد و به زندگی‌ سابق برگشتم. فعلن احساس هاری می‌کنم نسبت به زندگی.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-3101266051462030566?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/3101266051462030566?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/3101266051462030566?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/4i7CqoIcbcA/quit-messing-around-and-go-write-your.html" title="Quit messing around and go write your novel" /><author><name>Sara n</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="23" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SdgSFHr1iXI/AAAAAAAAAK8/GD-iNjuiSMQ/S220/L1070267.JPG" /></author><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2012/02/quit-messing-around-and-go-write-your.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CUYGR3kzfip7ImA9WhRaFEU.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-7219846398035672506</id><published>2012-02-16T15:32:00.001+03:30</published><updated>2012-02-17T16:22:06.786+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-02-17T16:22:06.786+03:30</app:edited><title>Still, the power of time off</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;وبلاگ انگلیسی را شروع کردم. هوررای. کاری که پنج سال بود توی ذهنم بود و دو سال بود که تقریبن هر هفته می‌خواستم هفته‌ي بعد&amp;nbsp;شروع‌اش کنم. بله همین، هنوز&amp;nbsp;the power of time off&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در راستای تعطیلاتی که به فکر کردن واداشتدم. بالاخره بعد از دو سال برای اولین بار آمده‌ام کتاب‌خانه‌ی سازمان. &amp;nbsp;هر روز صبح از جلوش‌ رد می‌شدم و فکر می‌کردم یک روزی کارم را طوری می‌کنم که فقط نصف روز باشد بقیه روز را می‌آیم کتاب‌خانه. یا اصلن همین دو ساعت وقت ناهار. از بیرون فضای‌ش خیلی دوست داشتنی و هیجان انگیز است.&lt;br /&gt;
بالاخره امروز از صبح آمدم، &amp;nbsp;ظهر که شد متصدی کتاب‌خانه عوض شد. جدیده که آمد به هر کسی یک گیری داد. به یکی گفت چرا جای چراغ روی میز را عوض کرده. به آن‌یکی گفت این همه کتاب روی میز جمع نکند و آن‌هایی را که نمی‌خواهد بگذارد سر جای‌ش. به یکی گفت کت‌اش را به جالباسی آویزان کند و نگذاردش پشت صندلی‌اش. بعد به من نگاه کرد اما چیزی نگفت. بعد از چند دقیقه، شبیه کسی که راه حل مساله سختی را پیدا کرده، آمد گفت چرا لپ تاپ‌ات را زده‌ای توی این پریز. باید بروی بشینی سر آن میزها و بزنی توی آن پریز‌های آن‌طرف. گفتم آن‌جا اینترنت‌اش کار نمی‌کند، می‌دانم وایرلس است اما لپ تاپ من آنجا را نمی‌گیرد (آدم وقتی برود لپ‌تاپ‌اش را از سوپرمارکت سر کوچه‌ شان بین دو مدلی که دارند بخرد، همین هم می‌شود). گفت چرا می‌گیرد. گفتم من از صبح این‌جا هستم همه‌ی آن‌جاهایی که شما می‌گویید را امتحان کرده‌ام. الان چه فرقی می‌کند. این پریز که خالی است. گفت همین دیگر، باید این پریز خالی باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بینید من سال‌ها روی خودم کار کرده‌ام که آدم‌ها را از ملیت و قومیت‌شان قضاوت نکنم، اما نمی‌شود لامصب. این طرف اگر آلمانی یا امریکایی بود &amp;nbsp;ممکن نبود این کار را بکند (خب یک درصد احتمال می‌دهم بهش). اگر فرانسوی بود احتمال‌ش پانزده درصد بود و اگر ایرانی باشد احتمالش هشتاد درصد است. بله ایرانی است. از لهجه‌اش حدس زدم. برای خودم این‌طوری توضیح می‌دهم که مردمی که سخت زندگی کرده‌اند، به دیگران هم سخت می‌گیرند. اما این‌یکی واقعن مریض بود. غروب می‌روم به رییس‌شان می‌گویم. البته بعد که جای‌م را عوض کردم کتاب دم دستم را که فارسی بود دید و آمد &amp;nbsp;به فارسی عذرخواهی کرد و گفت اگر وایرلس‌ت هنوز کار نمی‌کند برو همان‌جا یا اصلن بیا بشین سر جای من. رفتم جای قبلی. اما می‌‌نویسم به رییس‌ش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو ماه دیگر انتخابات ریاست جمهوری فرانسه است و می‌توانید هیجان فضا را تصور کنید. اما من حتی یک میز‌ گردشان را هم تا آخر نمی‌توانم گوش کنم. خوب بحث می‌کنندها. یعنی خیلی هیجان انگیر و عمیق، اما با هم حرف می‌زنند. می‌پرند توی حرف هم. گاهی وقت‌ها، مخصوصن توی میز‌گردهای آخر شب، گاهی چهار تا پنج نفرشان با هم حرف می‌زنند. فکر می‌کردم آستانه‌ی تحمل من پایین آمده که با هم حرف زدن این‌ها این‌قدر می‌رود روی اعصاب‌م. اما امروز صبح یکی از هم‌کارانم همین را می‌گفت و این‌که "بیست سال پیش که تازه از برلین آمده‌ بودم پاریس، تلویزیون که نگاه می‌کردم پیش خودم فکر می‌کردم این‌ها چطوری همه‌شان با هم حرف می‌زنند، اصلن از کجا می‌دانند که طرف مقابل می‌خواهد چه بگوید که &amp;nbsp;حرف‌ش را با مخالفت قطع می‌کنند." می‌گوید بعد از چند سال دلیل‌ش را فهمیدم. زبان فرانسه مثل آلمانی نیست که فعل‌ش را آخر جمله بگویی. همان کلمه‌ی دومی یا گاهی اولی فعل است. این است که طرف مقابل اصل مطلب را توی دو کلمه‌ی اول گرفته و حدس می‌زند که می‌خواهی چه بگویی، در صورتی که توی آلمانی باید صبر کنی تا جمله طرف تمام شود چون بخشی از فعل آخرین کلمه است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-7219846398035672506?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/7219846398035672506?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/7219846398035672506?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/K5fAAJ3ZnMA/still-power-of-time-off.html" title="Still, the power of time off" /><author><name>Sara n</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="23" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SdgSFHr1iXI/AAAAAAAAAK8/GD-iNjuiSMQ/S220/L1070267.JPG" /></author><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2012/02/still-power-of-time-off.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CEcMRHk_fCp7ImA9WhRaE0w.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-1563475236279745180</id><published>2012-02-15T03:12:00.003+03:30</published><updated>2012-02-15T16:51:25.744+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-02-15T16:51:25.744+03:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="پ" /><title>The power of time off</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;هفت هفته از کار دور بوده‌ام و این بزرگ‌ترین دستاورد کاری دوسال گذشته‌م بوده است. همیشه معتقد بوده‌ام که توی هر رابطه‌ای که باشید حتی اگر رابطه به نظرتان ایده‌آل هم باشد، حق از دور و از بالا به خودتان نگاه کردن را از خودتان نگیرید. رابطه می‌تواند با یک آدم دیگر باشد، با خانواده‌ات با کشورت، با یک شهر باشد، با خانه‌ای که درش زندگی می‌کنی، یا با کارت. مهم این است که بتوانی فاصله بگیری،‌ نکند که رویاهایت یادت رفته باشد یا به خاطر آرامش و روزمره‌گی بی‌خیال‌شان شده باشی.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;توی این هفت هفته من همه‌ی این‌ها را یک‌جا از دور نگاه کردم. خیلی خوب دیدم. فهمیدم که کدام‌ش را حاضرم رها کنم، کدام‌ش را نه. کدام‌ش محدودم می‌کند و کدام‌ش نه. حال خوبی دارم. دفتر کارم را حاضرم رها کنم. نوع کارم را نه. خانه‌م را نه. پاریس‌ را بله. دوستان‌‌م در پاریس را نه. اما اگر پاریس بمانم حاضر نیستم جای دیگری جز سازمان خودمان کار کنم. پیچیده است اما برای‌ش راه حل پیدا می‌کنم.&lt;br /&gt;
وقتی نوشتم دفتر کارم را حاضرم رها کنم دلم هری ریخت. دلم برای الکساندرا و کائوری تنگ می‌شود مثل جهنم. اما الکساندرا هم چند ماه دیگر می‌رود آلمان. از نمای باغچه‌ی ژاپنی هی عکس می‌گیرم و کائوری را به رفتن تشویق می‌کنیم. اگر آن‌ها نباشند رفتن آسان‌تر است.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آهان در مورد دکترا هم فکر کردم. پروسه‌ اش و نامه‌نگاری و استاد راهنما پیدا کردن را از هشت نه ماه پیش شروع کرده بودم، اما سخت پیش می‌رفت. از معروف‌ترین و به‌ترین دانشگاه‌هایی که می‌شناختم شروع کردم. یک عالمه استاد را هم دیگران معرفی کردند. همه – به جز یک استاد ایمپریال کالج لندن که گفت امسال دیگر نمی‌تواند دانشجوی دکترا بردارد- فورن قبول کردند و گفتند موضوع‌ت عالی است و پروپوزال‌ت خیلی خوب است و باشه بیا. فقط این نکته‌ای که می‌گویی می‌خواهی کار کنی و دانشجوی دکترای پارت تایم باشی را دانشگاه ما نمی‌پذیرد. بعد هم انگار این که من حاضر نیستم دانشگاه بیایم و کارم را ول کنم، مساله‌ي بی‌اهمیت و حل شدنی‌ی است و راحت از کنارش رد می‌شدند و در مورد جزییات چطور ادامه دهیم حرف می‌زدند. توضیح می‌دادند که باید شغل آکادمیک برای آینده‌ات بخواهی، وقتی می‌خواهی توی این حوزه دکترا بگیری.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;مرحله‌ی بعد این بود که من همه‌ی احساسات و نظریاتی که در مورد نهاد آکادمی داشتم را براشان می‌نوشتم و همه پس می‌کشیدند. می‌گفتم حاضر نیستم دوباره تن بدهم به فضای آکادمیک، اما به طرز بدی بهش نیاز دارم الان، چون هیچ کدام از این ایده‌هایی که دارم را نمی‌توانم چاپ کنم اگر دانشجوی دکترا نباشم و اگر به جای محکمی وابسته نباشم. این‌طوری شد که از آن همه استاد فقط دو نفر مانده‌اند که آماده‌اند به قول خودشان با دانشگاه درگیر شوند و ببینند چه راه حل‌هایی وجود دارد. حتی بعضی‌هاشان گفتند این‌که دانشجوی دکترا  بیرون کار ثابت کار کند  توی دانشگاه ما غیر قانونی است، let alone  که بخواهد اصلن پای‌ش را هم توی دانشگاه نگذارد.  آن دو نفر یکی‌شان دانشگاه لندن است و یکی‌شان اسک توی پاریس. حالا ببینم با کدام‌شان ادامه می‌دهم. اما خودم نوشتن و خواندن را شروع کرده‌ام. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;این توضیحات را  در مورد دکترا به مخاطب این‌جا بدهکار بودم برای آن‌ همه کلمه که در مذمت آکادمی نوشتم. هنوز هم هر ضربه‌ای بلد باشم به‌ش می‌زنم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دیگر تکلیف چه چیزی را روشن کردم؟ آهان؛ زبان خواندن را. می‌خواهم دست بردارم از این نارضایتی نامحدود. یعنی بنچ‌مارک مشخص تعیین کنم برای زبان خواندن. این‌که هر چقدر هم بخوانم دوباره از خودم ناراضی‌م، روانی‌م کرده. فکر کردم فرانسه را امتحان ‌DALF ثبت نام کنم و انگلیسی  CPE را. بعد اگر نتوانستم این دو تا را پاس کنم، حق دارم خودم را سرزنش کنم. واقعن آن یکی خودم از این یکی خسته شده به خاطر این‌ همه سرزنش بی‌حساب و کتاب شنیدن. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;تکلیف دو سه تا آدم مهم زندگی‌م را روشن کرده‌ام در ضمن. اما راستش را بخواهید می‌ترسم این‌جا بنویسم. انگار دیگر آن‌قدرها هم که فکر می‌کردم خصوصی نیست. بعدش هم کلن هر بار در مورد جزییات روابطم با دیگران می‌نویسم ، به‌م حمله می‌شود که رفتارهای‌م انسانی نیست. فعلن آمادگی این حمله‌ها را ندارم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;یک چیزی دو سه بار امروزم را  به طرز ملویی خوشحال کرد. دوستان‌م تازه یاد گرفته‌اند که به جای آخر ایمیل‌ها و اس ام اس‌ها بنویسند، kisses  یا bisous بنویسند mibusamet . خیلی احساس خوبی است. انگار یه دفعه خانه‌ی خودتی، بدون این‌که حواست بوده باشد از کی. دو سه تا اس ام اس و ایمیل اینطوری امروزم را خوش کرد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;یک دیوان حافظ خیلی بزرگ به انگلیسی و فارسی و فرانسه (انتشارات کتاب‌سرای نیک) هدیه گرفته‌ام. سفیر ایران به رییس‌م هدیه داده. رییس‌م هم آورد داد به من. دارد میان کتاب‌ها می‌درخشد. شاید دوباره حافظ خواندم. برای مهمانی شب یلدا به بچه‌ها گفتم هر کس با یک شعر بیاید. نتیجه خیلی خوب بود. یعنی فکر نمی‌کردم که این‌قدر شعر، خوب بخوانند و شعرهای خوب بخوانند. خودم شعر نداشتم. اینترنت خانه هم که به نفع کتاب‌خوانی قطع شده. تلفن‌م هم فونت فارسی نداشت (بله تفاوت بلک بری و آی فون) که سرچ کنیم. &amp;nbsp;به سختی با تلفن یکی دیگر از روی اینترنت شعر حافظ &amp;nbsp;به فارسی خواندم. از حالا اما، یک دیوان حافظ دارم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آهان فیلم‌نامه را هم ننوشته‌ام هنوز. ستاره پیشنهاد داده که بروم دو هفته بمانم پیش‌اش و بنویسم. رفتن سخت است اما می‌دانم که اگر بروم she'll make me sit and write it down این‌طوری اگر کمک تکنیکی خواستم هم خودش هست و هم اطرافیان‌ش. الان با تیم کاترین بیگ‌لو است که دارند در مورد مرگ بن لادن فیلم می‌سازند. مدت‌هاست وبلاگ ننوشته‌ام، پروتکل‌ها را یادم رفته، نمی‌دانم چنین چیزی رو توی وبلاگ می‌نویسند یا نه. اگر هم بنویسند، آیا در وبلاگ انانیم می‌نویسند یا نه. مهم نیست. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;امیدوارم دفعه‌ی بعدی که پا در هوا بودم و هیچ چیزی نبود که تکلیفم باهاش روشن باشد، فورن یادم بیاید که فاصله گرفتن به‌ترین راه برای راه‌حل پیدا کردن است.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-1563475236279745180?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/1563475236279745180?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/1563475236279745180?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/laoV4oEzDgA/power-of-time-off.html" title="The power of time off" /><author><name>Sara n</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="23" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SdgSFHr1iXI/AAAAAAAAAK8/GD-iNjuiSMQ/S220/L1070267.JPG" /></author><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2012/02/power-of-time-off.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;AkcDR3c-eCp7ImA9WhRaEUg.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-7562589271060859491</id><published>2012-02-13T02:42:00.004+03:30</published><updated>2012-02-13T22:04:36.950+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-02-13T22:04:36.950+03:30</app:edited><title>چکر در ولایت جنرال‌ها</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دو سال است که فکر می‌کنم اگر قرار باشد چیزی بنویسم باید به انگلیسی باشد. دقیقن از وقتی که اطرافیان‌م تشویق‌ام کردند و فکر کردم شاید هم بتوانم نویسنده شوم، فکر کردم باید به انگلیسی به نویسم و دیگر ننوشتم.  حالا چه اتفاقی افتاده؟ آن قدر ننوشتم که دیگر فارسی هم نمی‌توانم بنویسم. نوشتن مثل شنا کردن نیست که یک‌بار که یاد گرفتی دیگر همیشه بلد باشی و یادت نرود. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;از کجا شروع کنم؟ از خواندن. این‌جا نوشتن. باید هم از روزمره نوشتن شروع کنم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;شنبه شب مهمانی خداحافظی نیکلا بود. گفته بودم که همه‌مان داریم پخش می‌شویم؟ یکی‌شان رفت قاهره یک ماه پیش. این هم دومی. ایمیل داد که توی یک رستوران افغان جا رزرو کرده. ته دل خودم افغانی بودن رستوران را نشانه‌ی خوب برای خودم گرفتم. زیاد نبودیم. آنا و جی و نیکی و هایکه و نیکلا و من. در مورد انتخابات ریاست جمهوری فرانسه بحث کردیم. طبق معمون بقیه علیه همه‌ی کاندیدا ها و من طرفدار جبهه‌ی ملی (در نقش وکیل مدافع شیطان) و سوسالیست‌ها، در جواب این‌که خب بالاخره اگر سارکوزی را نمی‌خواهید پس باید یکی را بخواهید و اگر دوباره رای ندهید، رای می‌آورد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بعد هم حرف‌های شخصی‌تر. برنامه‌هامان. این‌که آن یکی رفته قاهره. هایکه‌ می‌خواهد برود لیبی و نیکی پیشنهاد کار در عراق گرفته و من می‌خواهم بروم افغانستان. جی گفت شماها همه‌تان به سرتان زده. ملت می‌خواهند بروند دوبی و سنگاپور و چین و برزیل و آرژانتین کار کنند و شماها توی کشور خطرناک انتخاب کردن با هم مسابقه گذاشته‌اید. نیکی گفت شمال عراق از امن‌ترین جاهای خاورمیانه است. من هم گفتم که توی کشوری بزرگ شده‌ام و زندگی کرده‌ام که به نظر شماها جای خیلی خطرناکی است، من هر بار که ایران می‌روم. شما ایمیل‌های تلگرافی می‌زنید که از خودت خبر بده و بگو که سالمی. افغانستان هم باید همین‌طور جایی باشد. نیکلا گفت کار کردن توی این کشورها مد شده. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;راست می‌گفت؟ سعی کردم با خودم رو راست باشم و با بقیه. گفتم که واقعن از سال آخر لیسانس می‌خواستم بروم افغانستان کار کنم. از سال دوهزار و سه. یعنی موضوع کار پایانی‌ لیسانس‌م را هم مهاجرین افغان برداشتم (وقتی می‌گویم فارسی هم نمی‌توانم بنویسم همین است. پنج دقیقه فکر کردم معادل کلمه‌ی رفیوجی یادم نیامد. می‌نویسم مهاجر تا بعد. اگر برم سراغ دیکشنری کلن از نوشتن زده می‌شوم و دوباره می‌رود تا سه ماه دیگر) تازه فکرش را که کنم، حتی قبل‌تر. وقتی که توی دبیرستان هفته نامه مهر می‌خواندم و چکر در ولایت‌ جنرال‌ها، می‌خواستم بروم افغانستان. بعدها که حبیبه جعفریان دوست نزدیک‌م شد، و فهمیدم برادرش بوده که آن ستون را می‌نوشته اولین چیزی که ازش خواستم این بود که می‌شود برادرت را دید؟ می‌شود با هم برویم افغانستان پیش‌اش؟ واقعن ربطی به مد شدن نداشته. مد سوریه است. سودان. کنگو برازاویل. مالی. لیبی.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;برای یک‌شنبه قرار برانچ با بللا و شارل داشتیم. همان دیشب توی رستوران به‌شان پیغام دادم که بیایید خانه‌ی من به جای این‌که برویم رستوران. چون پیش خودم فکر کردم انرژی توی این سرمای زیر صفر بیرون رفتن را ندارم. ساعت یک آمدند و تا ساعت پنج هنوز میز برانچ پهن بود. در مورد کتاب خواندن حرف زدیم و این که دیگر کم‌تر کتاب می‌خوانیم. شارل از اول ژوئن برای یک‌سال تعطیلات سباتیک ( مرخصی با حقوق که بین دو ماه تا یک سال ممکن است باشد. فکر می‌کنم در فرانسه لازم باشد هفت سال کار کنی تا بتوانی مرخصی یک‌ساله این‌طوری بگیری) گرفته برود دور دنیا بگردد. در مورد مسیرش حرف زدیم و پیشنهاد دادیم. بللا هم گفت ممکن است از ژوئن برود فیلیپین زندگی کند. پدربزرگ و مادربزرگ‌هاش فیلیپینی بوده‌اند اما خودش امریکا به دنیا آمده و بزرگ شده. حالا احساس می‌کند فیلیپین دارد فرا می‌خواندش. مشکلش هم مردش هست که نمی‌خواهد برود فیلیپین زندگی کند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;گفتم که همه دارند می‌روند. دور و بر شما هم این‌طوری است نه؟ همه دارند از همه جا می‌روند. من این را به فال نیک می‌گیرم. دنیا جای بهتری می‌شود اگر آدم‌ها بیش‌تر جا به جا شوند. کل بدبختی از وقتی شروع شد که بشر تصمیم گرفت یک‌جا نشین شود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بعد از برانچ  رفتیم توی تراس دارت بازی کردیم. دمای هوای منهای دو بود و تا هوا تاریک نشده بود بازی می‌کردیم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;هوا که تاریک شد آمدند توی کتاب‌های من گشتند تا کتاب امانت بگیرند و ترتیب کتاب‌ چیدنم را دست انداختند که بر اساس رنگ است و مثلن ده سانت زرد کم داری و اینجا باید هشت سانت نارنجی اضافه کنی. به این نتیجه رسیدیم که وقتی به عطف کتاب‌ها در کتاب‌خانه نگاه می‌کنی، برای کتاب‌های انگلیسی و آلمانی  باید از راست به چپ نگاه کنی اما برای کتاب‌های فرانسه و اسپانیایی از چپ به راست. فارسی هم راست به چپ است. تا حالا به این دقت کرده‌ بودید؟ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;شب هم با سایمون حرف زدم ده دقیقه. زنگ زده بود احوالپرسی. من عاشق لهجه‌ی ایرلندی‌م، اما طرف اگر روبرو‌م نباشد واقعن سخت می‌فهمم. مشکل هم فقط خود لهجه نیست. مشکل تعداد اصطلاحات و ضرب‌المثل‌هایی‌ است که استفاده می‌کنند. به‌ش گفتم آقا با من جوری حرف نزد که انگار با همسایه‌تان. رعایت‌م را کن. یک جمله‌ش را که الان یادم می‌آید که نفهمیدم این بود:&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;I think she was from your neck of the woods&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بعدش همسایه‌م تلفن زد که بروم پایین شام. گفتم نمی‌روم چون می‌خواهم کمی کار کنم. یک مقاله خواندم. بعدش هم با لوییس چت کردم. گفت که رفته جدایی نادر از سیمین را دیده. با دوست دخترش سر فیلم دعوایش شده و الان یک هفته است قهرند. چرا؟ لوییس خیلی از فیلم خوشش آمده و بعد از فیلم هی به همه زنگ می‌زده و پیغام می‌داده که بروند فیلم را ببینید. حتی سر کلاسش هم به دانشجو‌هاش توصیه کرده. و کلن کم مانده بوده که برود این ور و آن ور پوستر فیلم را بچسباند. حالا چرا دعوا؟ چون دختره معتقد بوده که دلیل این‌که از این فیلم خوش‌ت آمده این است که این فیلم ایرانی است، و سارا هم ایرانی‌ است. پنج دقیقه توی خانه تنهایی با صدای بلند می‌خندیدم. جدی. انگار حسادت‌های این‌طوری مال ده سال پیش بوده باشد. یادم رفته بود این چیزها را. به لوییس گفتم این ویژگی آنا را یادم رفته بود. از این به بعد هر کاری بتوانم می‌کنم تا دوباره حسادت‌ ش بیانگیزانم، چون خیلی زنانگی خوبی در حسادت‌ش هست. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;می‌دانم این پست‌ شبیه آن پست‌های تابستان  یا آخر هفته خود را چگونه گذراندید بود. اما مثل هر آدمی که مدت زیادی دور بوده و حالا از سفر برگشته، من هم لازم دارم اول‌ش از چیزهایی مثل این‌که پرواز چطوری بود یا مردم آن‌جا چطوری هستند یا کجا زندگی‌ می‌کردم حرف بزنم تا برسم به آن بخشی‌ش که این مدت به چیزهایی فکر می‌کرده‌ام، احساس‌م چه بوده. کی را دوست داشته‌ام و الان می‌خواهم چکار کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پ.ن: خواستم برگردم یکی دو غلط را که فورن به چشمم آمد تصحیح کنم. نکردم. فکر کردم این منم. اگر قرار است روزمره بنویسم.(،) بگذار معلوم شودم چطور اشتباهاتی در نوشتن دارم.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;دیدید تو همین دو خط کجا نقطه گذاشته‌ام؟ یک‌جا هم آن بالا بنویسم را نوشته‌ام "به نویسم". این غلط‌ها از جنس غلط املایی یا &amp;nbsp;تپق نوشتاری نیست. از جنس ضعف زبان است. یک وقتی الزا می‌گفت که دانشجوهای سال اول دانشگاه سوربن که بهشان روش تحقیق درس می‌دهد وسط جمله نقطه می‌گذارند و ما آن‌قدر می‌خندیدیم که اشک‌مان در می‌آمد. خودم این‌ طوری شده‌ام توی فارسی، وسط جمله به جای هر کاما یا هر مکث گفتاری نقطه می‌گذارم. برای تغییر وضعیت اول باید آن چه الان هستم را بپذیرم.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-7562589271060859491?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/7562589271060859491?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/7562589271060859491?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/6gu4gVVBsFA/blog-post.html" title="چکر در ولایت جنرال‌ها" /><author><name>Sara n</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="23" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SdgSFHr1iXI/AAAAAAAAAK8/GD-iNjuiSMQ/S220/L1070267.JPG" /></author><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2012/02/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CEIHRnw_fSp7ImA9WhRaEks.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-4683077181024550012</id><published>2011-12-19T23:15:00.004+03:30</published><updated>2012-02-15T03:05:37.245+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-02-15T03:05:37.245+03:30</app:edited><title>2012</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;می خوام بیام ایران یه هفته روزی دوازده ساعت کار کنم گزارشم رو که ددلاینش یه ماه دیگه است تموم کنم. بعدش سه هفته بشینم یه فیلمنامه بنویسم که پنج ساله توی ذهنمه. بعدش برگردم پاریس دو ماه زبان بخونم. صبح تا شب. هنوز نمی دونم چه زبانی؛ شاید فرانسه و انگلیسی فقط. شاید هم عربی و آلمانی. ذهنم احتیاج به استراحت داره. بعد از دو ماه دلم می خواد که برم تاجیکستان یا افغانستان کار کنم. &amp;nbsp;مثلن از اوایل بهار. &amp;nbsp;دلم می خواد خونه ی پاریس م رو هم نگه دارم، برای اولین بار در مورد حقوقم چونه خواهم زد. &amp;nbsp;آمادگی این رو ندارم که یه دفعه و دوباره همه چیزم رو از دست بدم. آهان وقتی از ایران برگشتم یه مهمونی خداحافظی ده نفره برای هایکه می گیرم. فقط دوستای نزدیکم. فسنجون درست می کنم. &amp;nbsp;بعدش هایکه می ره لیبی. سایمون هم که دو هفته دیگه می ره دوشنبه. این دو تا. &amp;nbsp;نفر سومی شاید بره لیبی. نیکیتا هم مدام از رفتن حرف می زنه. حتی الکساندرا می گه می خوان از فرانسه برن.&amp;nbsp;نمی دونم این طوری دوستای نزدیکم رو یکی یکی از دست می دم&amp;nbsp; و رفتن از اینجا برام آسون تر می شه. مثل تهران.&amp;nbsp;دیشب ژرالدین به ماها گفت خوش به حالتون که می تونید به رفتن فکر کنید. می دونید چیه؟ پاریس شده مثل تهران همه می خوان برن. دست کم همه ی آدمهای دور و برم یا برنامه مشخص &amp;nbsp;دارند برای رفتن یا برنامه نا مشخص برای نماندن. عین تهران. دلیلش چیه؟ من احساس می کنم فرانسه شده مثل ایران. همیشه می گفتم که من توی این کشور با اینکه تحسینش نمی کنم (مثلن آلمان رو تحسین می کنم) احساس راحتی می کنم چون فکر می کنم خونه مه. چون خیلی شبیه ه به کشوری توش بزرگ شدم. اما الان شباهت دیگه تکان دهنده شده. مردم مدام نق می زنند. به دولت بد و بیراه می گن. یه چیز دیگه هم است، زندگی روزمره دیگه روزمره نیست، مدام منتظری یه چیزی سر برسه. زندگی روزانه یه جنگ روزانه است یه چالش واقعیه. &amp;nbsp;دیشب بچه ها اینا رو می گفتند و من هم ترجیع بدش می گفتم: مثل ایران. فضا مسمومه انگار. مثل ایران. شاید دلیلش بحران اقتصادی باشه. مثل ایران. نه دلیلش انتخابات ریاست جمهوریه و عدم اطمینانی مردم. مثل ایران. من می خوام برم یه جایی که مردم مدام از بحران اقتصادی و انقلاب کشورهای عربی و جنگ خاورمیان حرف نزنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;.دوباره پاریس می شه مثل تهران؛ فرانسه می شه مثل ایران. رفتن ازش آسون می شه و من بهار سال بعد می رم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آیا من دارم فرار می کنم؟ نمی دونم واقعن. نمی دونم. آدم به یه جایی می رسه که هر روز به خودش می گه دیگه نمی تونم. توی آینه آسانسور به خودم می گم اگر نمی خوای تغییرش بده. منتظر چی هستی واقعن؟ اگر چیزی رو دوست نداری تغییرش بده. بلد نیستم. تغییر دادن رو یادم رفته. می خوام برم. مثل زمستان سال هشتاد و پنج ه توی تهران. هر روز صبح که بیدار می شدم خبرها رو از شبکه ی پنج فرانسه گوش می کردم و به خودم می گفتم من چرا اینجام؟ من چرا پاریس نیستم. حالا هم همینه. هر روز که از خواب بیدار می شم می گم من چرا دوشنبه نیستم؟ چرا اینجام. کی باورش می شد پاریس رفتن این همه آسون تر از دوشنبه رفتن باشه؟ بود اما. شش ماه بعد پاریس بودم. کار هم داشتم. اما الان یک و نیم ساله می خوام دوشنبه باشم نیستم. &amp;nbsp;دلیلش اینه که روسی نمی دونم؟ &amp;nbsp; &amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;مگر آخه من چقدر فرانسه می دانستم وقتی آمدم؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;امروز به ساناز زنگ زدم در مورد کابل رفتن. دو سال کابل کار کرده. تازه برگشته آلمان. گفت شاید کار سالمی نباشه اینکه آدم با خودش این کار رو کنه. این که بره توی کشوری زندگی کنه که زندگی اینقدر اینتنس (یادم نمیاد فارسیش رو) &amp;nbsp;گفت که باید با همکارهات کار کنی. زندگی کنی. سفر بری. بین همونا عاشق بشی. ازدواج کنی حتی. گفت مثل یه قبیله ی درون همسرند &amp;nbsp;گروه های کاری کشورهای اینطوری. با همه ی عیب و نقص هاش و با همه ی حسن هاش. گفت که من خسته شدم از "از دست دادن". به آدمهای مثل &amp;nbsp;خودت خیلی نزدیک می شی، بعد دوستای نزدیکت رو در عرض سه ماه یا شش ماه از دست می دی. مثل زندگی معمولی نیست که حداکثر دو سه بار در زندگی ت دوستای نزدیکت برن و از دست شون بدی. همه می رن. بر می گردن کشورشون. می رن سودان. می رن هایتی. گفت فکر کردن بهش هم می تونه دیوانه ت کنه. زندگی خیل اینتنس ه. اینو شاید بیست بار گفت در یک ساعت. &amp;nbsp;هر دومون می دونیم که اینکه زندگی اینتنس ه بار منفی داره. درست ه خوشحالی ها و شادی ها و جشن هات عمیقه. اما سختی هاش هم عمیقه. گفت وقتی برمی گردی فکر می کنی به جای یک سال، پنج سال پیر شدی. دیگه نمی تونی با دوستای سابقت دوست باشی . ترسیدم. برای اولین بار ترسیدم. بعد گفت به آدرنالین ش معتاد می شی. وقتی برگشتی بازم می خوای بری. اگر نه افغانستان، عراق، اگر نه یه جای شبیه ش. &amp;nbsp;بعد می شی مثل یه معتاد. می ری اینجا ها که زنگی واقعی رو فراموش کنی. من می ترسم. اما فعلن برنامه برای سال آینده همون پاراگراف اول ه. احساس می کنم یه در رو باز کردم که راه جلوش نیست. یعنی یه پهنه است که خودم باید یه راه مالرو(دقیقن مال رو) درست کنم و برم. راهی وجود نداره برای انتخاب کردن&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-4683077181024550012?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/4683077181024550012?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/4683077181024550012?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/-fobUm-dhJ8/2012.html" title="2012" /><author><name>Sara n</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="23" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SdgSFHr1iXI/AAAAAAAAAK8/GD-iNjuiSMQ/S220/L1070267.JPG" /></author><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2011/12/2012.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;D08AQ3Y8cSp7ImA9WhRRFk0.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-7749784268321961960</id><published>2011-11-30T01:52:00.002+03:30</published><updated>2011-11-30T02:00:42.879+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-11-30T02:00:42.879+03:30</app:edited><title>کز دلم یکباره برد آرام را</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;هنوز می نویسم. توی ذهنم. جور نمی شود بیایم و این صفحه را باز کنم. دو سه بار که هم قیر بوده و هم قیف، آمده ام و دو پست پایین تر را دیده ام و فکر کرده ام ته آن چیزی را که می خواسته ام بگویم آن پایین گفته ام. نه اینکه مهم نباشند، اما خب در مه آن فیلم اروپایی که گفتم گم می شوند. آن مه را از روی زندگی م بر نمی دارد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;توی زندگی م ظاهرن چیزی عوض نشده. هنوز هم به زبان یاد گرفتن گیر می دهم. هنوز هم آدم ها را از روی شوخی ها و تپق های شان قضاوت می کنم. هنوز هم انعطاف پذیری م نسبت به شرایط جدید برای نزدیکانم تکان دهنده است. هنوز هم آدم ها را به یک چشم به هم زدن حذف می کنم. هنوز هم خوش بین ترین آدم جمع های دوستی و کاری م هستم. هنوز هم به رفتن فکر می کنم. به فرار فکر می کنم به محض این که به نظر بیاید ماندن و ساختن انرژی می برد. اما نمی روم، می مانم و روزانه می جنگم برای تغییر. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;فقط انگار که این جنگیدن برای تغییر، کاری مثل ظرف شستن باشد، ساده و فیزیکی؛ که وقت دارم در حین انجامش به چیزهای عمیق تری مثل زندگی فکر کنم. چیزی در من تغییر کرده. عمیق. بهش می گویند تجربه ی زندگی؟ به این که این همه عمیق به همه چیز فکر کنیم می گویند تجربه ؟ فکر می کردم آدم به این جای زندگی اش که برسد می افتد توی فاز زندگی روزمره و اتفاقن ذهنش روی غلتک می افتد و به جای فلسفه به چیزهای روزمره گیر می دهد. چرا این قدر به زندگی فکر می کنم؟ چرا ذهنم مثل ذهن یک آدم هجده ساله فلسفی شده دوباره؟ چرا به بودن یا نبودن فکر می کنم به جای فکر کردن به خانه و رابطه و درس و کار و پیشرفت؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;سال دارد نو می شود اینجا و من باز دارم می آیم ایران. امروز فکر کردم که دلیل خستگی م را پیدا کرده ام. من از سال هشتاد چهار، نو شدن سال را حس نکرده ام. عید هشتاد و پنج ایران نبودم. بعدش هم هر سال وقت ژانویه که این جا سال نو می شود ایران بودم و وقت بهار که ایران سال نو می شود اروپا بوده ام. حتی شده که کریسمس را این جا بمانم که خانوادگی و دور همی باشیم، اما اول ژانویه را حتمن ایران بوده ام.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;یادم است استادی سر کلاسی ( کجا بود؟ کی بود؟) در مورد احتیاج ذهن انسان می گفت به تقسیم بندی زمان برای این که یک دفعه ای نبرد. ذهن من هم تقسیم بندی زمان خودش را دارد این چند سال: چهار ماه، پنج ماه، نه ماه، سه ماه و نیم، شش ماه، ده ماه، دو ماه، یازده ماه، چهار ماه و یک و نیم سال. یک و نیم سال آخر مال پاریس اخیر است. &amp;nbsp;شاید هم تقیسم بندی مناسب تری باشد از سال هایی که فکر می کنم گذرشان را احساس نکرده ام. &amp;nbsp;می گویم تقیسم بندی بهتر چون حس هاشان رو خیلی خوب یادم است. مثلن یادم نیست سال هشتاد و دو حالم چطوری بود یا هشتاد و سه یا هفتاد و نه.( شما یادتان هست سال هشتاد و هفت چطوری بود؟ ). اما یادم است حالم خانه امیرآباد سال اول یا سال سودم یا خانه ی سعادت آباد چطور بود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;پاریس سری دوم، پاریس این یک و نیم سال، عاشق خانه م بودم.&amp;nbsp;برای اولین بار متوجه شدم که رفتن از پاریس به اندازه ی رفتن از ایران اذیت م خواهد کرد. جرات کردم دوستان نزدیکم را توی تهران و شیراز با هم جمع بزنم و ببینم تعدادشان از دوستان نزدیک این جا کم تر است. من به این شهر وابسته شده ام .&lt;span class="Apple-style-span" style="text-align: left;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;عصرهای تابستان و بهارش توی تراس خانه گذشت. زمستان و پاییزهاش به تئاتر و سینما و کنسرت. &amp;nbsp;و دوباره بعد از سالها احساس کرده م خانه ی خودم هستم. دوباره مثل تهران و شیراز دعوت نامه های تئاتر و سینما و کنسرت و تئاتر می گرفتیم.&amp;nbsp;حالم آرام و خوب بوده اما یک غم عمیقی داشته ام که هیچ چیزی کم رنگش نمی کند. آقای نویسنده می گوید این غم همان است که آدم را نویسنده یا کلن هنرمند می کند. با من هیچ کاری نمی کند. فقط گاهی وقت ها پیش خودم فکر می کنم که کم کم دیوانه خواهم شد.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;به نظرم خیلی کلی گویی کردم. دفعه ی بعد باید یک خلاصه ای از چیزهایی که بهشان فکر می کنم- همان عمیق فکر کردن به زندگی- را بنویسم. شاید هم خیلی نوشتنی نباشند. مساله ی اصلی شاید البته موضوع فکرها نباشد. مشکل این است که یک لحظه هم قطع نمی شوند. یعنی ربطی به این ندارد که دارم چه کاری انجام می دهم، همین طوری بی وقفه بیست و چهار ساعت حتی در خواب یکی دارد به طور چگال ای (اینتنس) توی ذهنم &amp;nbsp;فکر می کند. و می دانید کی حرصم را بیش تر از همیشه در می آورد؟ وقتی نصف شب بیدار می شوم که آب بخورم. تا به آشپزخانه برسم یک دور کامل اصل فلسفه وجودی انسان و زندگی &amp;nbsp;را زیر سوال برده.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-7749784268321961960?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/7749784268321961960?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/7749784268321961960?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/dagxSG8hkIg/blog-post.html" title="کز دلم یکباره برد آرام را" /><author><name>Sara n</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="23" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SdgSFHr1iXI/AAAAAAAAAK8/GD-iNjuiSMQ/S220/L1070267.JPG" /></author><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2011/11/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;D04GRn88eSp7ImA9WhdbF0o.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2381113452418095338.post-2518108213830363089</id><published>2011-10-16T18:08:00.000+03:30</published><updated>2011-10-16T18:08:47.171+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-10-16T18:08:47.171+03:30</app:edited><title /><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: -webkit-auto;"&gt;&lt;span style="background-color: white; font-family: Verdana, Geneva, Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: 13px;"&gt;From this moment on&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="background-color: white; font-family: Verdana, Geneva, Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: 13px;"&gt;stop verbally assaulting yourself.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="background-color: white; font-family: Verdana, Geneva, Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: 13px;"&gt;Stop mentally abusing yourself.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2381113452418095338-2518108213830363089?l=dedicatedtobooks.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/2518108213830363089?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2381113452418095338/posts/default/2518108213830363089?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/dedicatedtobooks/~3/cyxYsDNyx1c/from-this-moment-on-stop-verbally.html" title="" /><author><name>Sara n</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="23" height="32" src="http://4.bp.blogspot.com/_-60CZnEoweo/SdgSFHr1iXI/AAAAAAAAAK8/GD-iNjuiSMQ/S220/L1070267.JPG" /></author><feedburner:origLink>http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2011/10/from-this-moment-on-stop-verbally.html</feedburner:origLink></entry></feed>

