<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" version="2.0">

<channel>
	<title>لنگ‌دراز</title>
	
	<link>http://derazleng2.wordpress.com</link>
	<description />
	<lastBuildDate>Thu, 24 May 2012 05:35:59 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain="derazleng2.wordpress.com" port="80" path="/?rsscloud=notify" registerProcedure="" protocol="http-post" />
<image>
		<url>http://s2.wp.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>لنگ‌دراز</title>
		<link>http://derazleng2.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://derazleng2.wordpress.com/osd.xml" title="لنگ‌دراز" />
	
		<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/rss+xml" href="http://feeds.feedburner.com/derazleng" /><feedburner:info xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" uri="derazleng" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://derazleng2.wordpress.com/?pushpress=hub" /><feedburner:emailServiceId xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0">derazleng</feedburner:emailServiceId><feedburner:feedburnerHostname xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0">http://feedburner.google.com</feedburner:feedburnerHostname><item>
		<title>Z</title>
		<link>http://derazleng2.wordpress.com/2012/05/08/%da%a9%d9%88%d8%b1%d8%8c-%d8%b9%d8%b5%d8%a7%da%a9%d8%b4%d8%8c-%db%8c%d9%87-%da%a9%d9%88%d8%b1-%d8%af%db%8c%da%af%d9%87/</link>
		<comments>http://derazleng2.wordpress.com/2012/05/08/%da%a9%d9%88%d8%b1%d8%8c-%d8%b9%d8%b5%d8%a7%da%a9%d8%b4%d8%8c-%db%8c%d9%87-%da%a9%d9%88%d8%b1-%d8%af%db%8c%da%af%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 08 May 2012 21:47:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لنگ‌دراز</dc:creator>
				<category><![CDATA[آخ]]></category>
		<category><![CDATA[آدم‌معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[سال‌های دور از منزل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://derazleng2.wordpress.com/?p=1952</guid>
		<description><![CDATA[یه مدت هم‌اتاقیه غم‌باد شدید گرفته بود. یه آدم دیگه‌ای شده بود. من به جا نمی‌اوردمش. سعی می‌کردم زیاد جلوش آفتابی نشم. به‌م استرس وارد می‌کرد. کشیک می‌دادم با تلفن که حرف می‌زد می‌رفتم سر یخچال یه بطری آب برمی‌داشتم و جلدی برمی‌گشتم تو اتاقم. یه روز رفت داد پشت گردنش واسه‌ش تتو کردن &#171;متاسفم&#187;. [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=derazleng2.wordpress.com&#038;blog=16693448&#038;post=1952&#038;subd=derazleng2&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">یه مدت هم‌اتاقیه غم‌باد شدید گرفته بود. یه آدم دیگه‌ای شده بود. من به جا نمی‌اوردمش. سعی می‌کردم زیاد جلوش آفتابی نشم. به‌م استرس وارد می‌کرد. کشیک می‌دادم با تلفن که حرف می‌زد می‌رفتم سر یخچال یه بطری آب برمی‌داشتم و جلدی برمی‌گشتم تو اتاقم. یه روز رفت داد پشت گردنش واسه‌ش تتو کردن &laquo;متاسفم&raquo;. فرداش رفت متاسفم رو به زبون چینی تتو کرد. پس فرداش عبری. پسون فرداش روسی. می‌گفت می‌خوام به همه‌ی زبون‌ها بنویسم تا از پشت گردنم برسه توی کمرم. تا این لحظه به هشت زبون داده واسه‌ش نوشتن. بعد درومد که یه وقت کلید انداختی اومدی تو خونه دیدی من رگم رو زدم کف اتاق ولوئم خوف نکنی‌ها. گفتم نه بابا، راحت باش. خودش آگاه بود حالش وخیمه. می‌رفت دکتر قرص و دوا می‌گرفت.</p>
<p dir="RTL">یه بارم نصفه شب برگشت خونه. تا مرحله‌ی آخر مست بود. من تو هال نشسته بودم دیدم صدای عربده کشی می‌آد. رفته بود در واحد بغلی رو می‌کوبید و دادبیداد می‌کرد که چرا بچه‌تون شب‌ها صدا می‌ده و فلان. مست بود خوب. اونام مرام گذاشتن که به پلیس زنگ نزدن. یه چند دقیقه‌ائی نعره‌ کشید و مشت زد به درشون. من دخالت نمی‌کردم. ماسیده بودم گوشه‌ی اتاق برای خودم. بعد در رو باز کرد اومد تو. گفت دیدی حال‌شون رو گرفتم؟ گفتم آره دمت گرم. راه نمی‌تونست بره. رفتم زیر بغلش رو گرفتم اوردم نشوندمش. اون شب خودم کشتی‌هام غرق شده بود. این هم شروع کرد به ذکر مصیبت. گذشته‌ی تراژیکی هم داره. روضه که می‌خونه صحرای کربلا می‌آد جلوی چشم آدم. یه بسته بادوم دستش بود، همین‌جوری بادوم‌ها رو دنبال خودش می‌ریخت رو زمین. بعد کلید کرد که بیا بادوم بخور. ابراز محبتش بود. من داشتم منهدم می‌شدم. چند دقیقه مستاصل و بی‌حرکت نشستم. طرف بغل دستم ولو بود و خون گریه می‌کرد. یه مقدار در آغوش کشیدمش. صحبت هم می‌کردم. حرف‌هام سمت و سوی خاصی نداشت. همین‌جوری رندوم واسه‌ش تعریف می‌کردم. یه کم از خودم گفتم، یه کم از کل زندگی. هرجا زبونم قد نمی‌داد هم فارسی حرف می‌زدم. توجیه‌م این بود که طرف مسته، فارسی و انگلیسی نداره دیگه. همین‌که ببینه دهنم داره تکون می‌خوره کفاف می‌ده براش. مخاطبم خودم بودم در اصل. داشتم خودم رو تیمار می‌کردم. گفت یه تاریخ بده که بدونم دنیا ازون‌جا به بعد خوب می‌شه. گوشیم رو نشونش دادم گفتم ببین الان پونزده آوریل دوهزارودوازده‌ست، دیگه تا پونزده ‌آوریل دوهزاروسیزده روال شده حتما. قانع شد. تلوتلو خوران خودش رو برداشت برد تو اتاقش. من شروع کردم بادوم‌ها رو از کف زمین و درز مبل جمع کردن.</p>
<p dir="RTL">مامانم برزخی که می‌شد می‌افتاد به فعالیت. کاسه کوزه جابه‌جا می‌کرد، گل‌دون آب می‌داد یا پارکت برق می‌نداخت. من تا مدت‌ها مدلم منفعل بود؛ روی تختم دراز می‌کشیدم سقف رو تماشا می‌کردم. بعدتر زدم به قابلمه سابیدن، مو برس کشیدن و زباله دم در بردن.</p>
<p dir="RTL">این‌بار که دلم آشوب شد دون می‌ریزم کف زمین، بعد می‌شینم یکی یکی جمع‌شون ‌می‌کنم. جمع که شد دوباره می‌پاچم‌‌شون می‌گم ازَزسَر.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/derazleng2.wordpress.com/1952/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/derazleng2.wordpress.com/1952/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/derazleng2.wordpress.com/1952/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/derazleng2.wordpress.com/1952/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/derazleng2.wordpress.com/1952/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/derazleng2.wordpress.com/1952/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/derazleng2.wordpress.com/1952/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/derazleng2.wordpress.com/1952/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/derazleng2.wordpress.com/1952/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/derazleng2.wordpress.com/1952/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/derazleng2.wordpress.com/1952/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/derazleng2.wordpress.com/1952/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/derazleng2.wordpress.com/1952/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/derazleng2.wordpress.com/1952/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=derazleng2.wordpress.com&#038;blog=16693448&#038;post=1952&#038;subd=derazleng2&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://derazleng2.wordpress.com/2012/05/08/%da%a9%d9%88%d8%b1%d8%8c-%d8%b9%d8%b5%d8%a7%da%a9%d8%b4%d8%8c-%db%8c%d9%87-%da%a9%d9%88%d8%b1-%d8%af%db%8c%da%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>25</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/8487436e0681973a45acd2ef2ac3b6cf?s=96&amp;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&amp;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">لنگ‌دراز</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>It’s about dignity</title>
		<link>http://derazleng2.wordpress.com/2012/05/03/%d8%a7%d8%b2-%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b1/</link>
		<comments>http://derazleng2.wordpress.com/2012/05/03/%d8%a7%d8%b2-%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 04 May 2012 02:15:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لنگ‌دراز</dc:creator>
				<category><![CDATA[آخ]]></category>
		<category><![CDATA[آدم‌معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات شمال محاله یادم بره]]></category>
		<category><![CDATA[سال‌های دور از منزل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://derazleng2.wordpress.com/?p=1940</guid>
		<description><![CDATA[منتشرنشده‌ها، گذشته‌های دور بنا شد نه‌ونیم تو یه باری حوالی خیابون هفدهم ببینمش. تکنیک ریزی هم زده بود؛ آدرس رو که توی نقشه چک کردم دیدم باره یه بلوک اون طرف‌تر هتلشه. شبش رسیده‌بودم دم بار و توی تاریکی این‌طرف و اون‌طرف چشم می‌گردوندم که زنگ زد؛ گم شده بود. گفت برو تو بشین تا [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=derazleng2.wordpress.com&#038;blog=16693448&#038;post=1940&#038;subd=derazleng2&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">منتشرنشده‌ها، گذشته‌های دور</p>
<p dir="RTL">بنا شد نه‌ونیم تو یه باری حوالی خیابون هفدهم ببینمش. تکنیک ریزی هم زده بود؛ آدرس رو که توی نقشه چک کردم دیدم باره یه بلوک اون طرف‌تر هتلشه. شبش رسیده‌بودم دم بار و توی تاریکی این‌طرف و اون‌طرف چشم می‌گردوندم که زنگ زد؛ گم شده بود. گفت برو تو بشین تا برسم. باره تاریک بود و گوشه‌های دنج و میزهای کوچیک داشت. سر هر میز یه کاناپه‌ی دونفره‌ی مخمل سنگین بود و یه صندلی تک نفره‌ی سیار. بعدتر فهمیدم طراحی مبلمان چقدر لاس‌محوره. ده دقیقه بعد از پنجره دیدم که داره می‌آد تو. بالای سرم که رسید و صدای هیجان که از خودش دراورد بلند شدم. روبوسی کردیم. از توی یقه‌ش بوی خوبی می‌اومد. گفتم هنرمندی می‌خواد که خیابون مستقیم رو گم شه آدم. برگشت که ما کالیفرنیائی‌ها بلد نیستیم پیاده جایی بریم. موزیک بلند بود و سخت می‌شنویدمش. مینیمال و درگوشی مکالمه می‌کردیم. یه ساعت بعد از صندلی تک‌نفرهه مهاجرت کرده بود روی کاناپه و با سرانگشت گردنم رو می‌سائید. شات سوم، چهارم بود که کلید کرد روی کلیشه‌ی من بهترم یا مرد خاورمیانه‌ائی. گفتم همه‌جا همه جوریش هست. ول نکرد. درومد که درست تموم شد چی می‌شه‌. گفتم نمی‌دونم، یهو دیدی برگشتم ایران. وحشی و خونین جواب داد. گفت خوب، برگرد که روبنده بزنی و زن یه مرد فلان و بیسار خاورمیانه‌ائی شی. ضربه کاری بود. دردم گرفت. شراب هم منگم کرده بود. شروع کردم مزخرف گفتن. تو تاریکی چشماش رو می‌دیدم که گرد شده بود. چندبار گفت واو. بعد بلند شد رفت. فکرکردم الان می‌ره کلا. ولی یه کم دور خودش تابید و برگشت نشست رو صندلی تکیه. گوشیش رو دراورد به ایمیل چک کردن. من درزهای میز رو تماشا می‌کردم. پرخاشگری که می‌کنم بیشتر ازین‌که مخاطب رو جریحه‌دار کنم خودم منهدم می‌شم. انگار ضامن نارنجک رو تو دستم کشیده باشم؛ خودم پودر می‌شم در حالی که هدف چهار تا خراش سطحی برداشته. یه ربعی به همین منوال گذشت. لابد شکل صحرای کربلا شده بودم که پاشد اومد روی کاناپه باز. دستم رو ناز کرد و حرف‌های یواش زد. نمی‌شه آدم رو هل داد تو باتلاق افسردگی و بعد توقع داشت ظرف پنج دقیقه برگردی رو حال خوش. آدمیزاد تو باتلاق که می‌افته ذره ذره فرو می‌ره دیگه. بلد نبودم اینا رو به زبون اجنبی به‌ش بگم؛ گفتم می‌خوام برم خونه. گفت هرجور راحتی. پاشدیم اومدیم بیرون. مثل چی باد می‌اومد. گفت برات تاکسی بگیرم. گفتم اگه کاری می‌خوای بکنی تا دم مترو باهام بیا. گفت من به هوای این‌جا عادت ندارم، سردمه. گفتم پس خودم می‌رم. بغلم کرد. عکس‌العمل خاصی نمی‌تونستم نشون بدم. آبی‌ و بی‌حرکت واستاده بودم. گفت بیا بریم یه جا بشینیم. رفتیم.</p>
<p dir="RTL">دو سر میز نشستیم. حرف نمی‌زدیم. طبیعتا باید پامی‌شدم می‌رفتم. منتها یه جوری منفعل شده بودم که انرژی تصمیم کبری گرفتن نداشتم. دورتادورمون مملو از زوج‌های موفق نیمه مستی بود که صدای هاف‌هاف خفه‌ائی از خودشون در‌می‌اوردن. من شراب سرمی‌کشیدم و بیرون رو تماشا می‌کردم. گفت بیا بشین کنارم. گفتم من این‌جا ویوی خیابون رو دارم. نچ کشید و اومد نشست این‌طرف. پرسید که چمه. هر جوابی که می‌دادم باز نچ می‌کشید، یا با کف دست می‌زد روی پیشونیش. گفتم بلد نیستی با آدمیزادِ غریبه ارتباط بگیری. گفت من؟ من یه سال بیرون آمریکا زندگی کردم. تو استنفورد هم‌کلاسی ایرانی داشتم. رفیق بودیم با هم. تو سختی.</p>
<p dir="RTL">یه حال مایوس فرسوده‌ائی داشتم. وضعی بود که حس می‌کردم فقط به فارسی می‌تونم حق مطلب رو ادا کنم. اینه که لال شده بودم. اون داشت واسه‌ی خودش حرف می‌زد. سطح هوشیاریم افت کرده‌بود. از هر جمله یکی دو کلمه‌ش رو بیشتر نمی‌گرفتم. تلاشی هم نمی‌کردم دیگه. گفت چرا جواب نمی‌دی. گفتم من اصلا دارم نمی‌فهمم تو چی می‌گی. گوشیش رو دراورد که هرچی نمی‌فهمی رو بگو تو دیکشنری می‌زنم. گفتم یه چند دقیقه ولم کن درست می‌شه، مال الکله. گفت برو بابا، شراب که الکل نیست. دوباره وارد یه دوره‌ی سکوت شدیم. اون من رو نگاه می‌کرد، من خیابون رو.</p>
<p dir="RTL">درومد که می‌دونم بیرون کامفورت زون ِ هم‌دیگه‌ئیم. از این تقلاهه خوشم می‌آد ولی. تو می‌خوای ادامه بدیم؟ من حال خودم رو نمی‌فهمیدم. در کنار اون سوال‌های آره یا نه راه دستم نیست. یه بیماریه که باید منظور رو لای جملات ببافم. آره‌ی خالص ِ دونه‌ائی ندارم. آره‌ی بسته‌ائی دارم که با کلمه‌های دیگه قاطیه. گفتم نع. دستش رو از توی موهام کشید بیرون. گفت واو. پس هروقت می‌خوای بری، برو. گفتم باشه. کیف و شال‌گردنم رو برداشتم. یه جور کندی که حمل بر تردید شه بلندشدم. ده بیست ثانیه هم پیچیدن شال‌گردن رو لفت دادم؛ به تماشا نشسته بود.</p>
<p dir="RTL">اون بیرون مثل چی سرد بود و باد می‌اومد. گوشه‌ی پیاده‌رو رو گرفته بودم و می‌رفتم. یه جا توهم زدم؛ فکرکردم داره دنبالم می‌آد. پشت سرم رو که چک کردم و پرسپکتیو خالی خیابون رو که دیدم احساس حقارت برم داشت. از نیمه‌شب گذشته بود و یه سری از خط‌های مترو کار نمی‌کردن. چهار بار خط عوض کردم تا رسیدم خونه. مستیم کیفیت جدیدی داشت؛ تو یه چرخه‌ائی گیر می‌افتادم و دیگه بیرون نمی‌اومدم. جلوی آینه واستاده بودم مسواک می‌زدم و نمی‌تونستم متوقفش کنم. هی می‌گفتم ئه بسه. باز به سمت ابدیت مسواک رو می‌سابیدم به دندونم. انگار هیچ‌وقت قرار نیست تموم بشه.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/derazleng2.wordpress.com/1940/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/derazleng2.wordpress.com/1940/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/derazleng2.wordpress.com/1940/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/derazleng2.wordpress.com/1940/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/derazleng2.wordpress.com/1940/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/derazleng2.wordpress.com/1940/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/derazleng2.wordpress.com/1940/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/derazleng2.wordpress.com/1940/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/derazleng2.wordpress.com/1940/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/derazleng2.wordpress.com/1940/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/derazleng2.wordpress.com/1940/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/derazleng2.wordpress.com/1940/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/derazleng2.wordpress.com/1940/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/derazleng2.wordpress.com/1940/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=derazleng2.wordpress.com&#038;blog=16693448&#038;post=1940&#038;subd=derazleng2&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://derazleng2.wordpress.com/2012/05/03/%d8%a7%d8%b2-%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>27</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/8487436e0681973a45acd2ef2ac3b6cf?s=96&amp;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&amp;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">لنگ‌دراز</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>قبل‌تر از بعد</title>
		<link>http://derazleng2.wordpress.com/2012/04/26/%d9%82%d8%a8%d9%84%e2%80%8c%d8%aa%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%a8%d8%b9%d8%af/</link>
		<comments>http://derazleng2.wordpress.com/2012/04/26/%d9%82%d8%a8%d9%84%e2%80%8c%d8%aa%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%a8%d8%b9%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 26 Apr 2012 18:28:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لنگ‌دراز</dc:creator>
				<category><![CDATA[آدم‌معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[جاده و اسب مهیاست بیا تا برویم]]></category>
		<category><![CDATA[دهه‌ی نو]]></category>
		<category><![CDATA[سال‌های دور از منزل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://derazleng2.wordpress.com/?p=1927</guid>
		<description><![CDATA[عصری که برمی‌گشتم خونه رفتم تو بقالی سر خیابون به چرخیدن لای قفسه‌ها که برای شام الهام بگیرم. اول گفتم گردو می‌خرم و پنیر و می‌رم بساط نون‌ پنیر و چایی علم می‌کنم. دیدم گردوهای مغزشده‌ش صرفه‌ نداره و گردوهای پوست‌دارش تو کیسه‌های یک کیلوئیه. یک کیلو گردو می‌خوام چی‌کار. بعد داشتم از بغل دست [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=derazleng2.wordpress.com&#038;blog=16693448&#038;post=1927&#038;subd=derazleng2&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">عصری که برمی‌گشتم خونه رفتم تو بقالی سر خیابون به چرخیدن لای قفسه‌ها که برای شام الهام بگیرم. اول گفتم گردو می‌خرم و پنیر و می‌رم بساط نون‌ پنیر و چایی علم می‌کنم. دیدم گردوهای مغزشده‌ش صرفه‌ نداره و گردوهای پوست‌دارش تو کیسه‌های یک کیلوئیه. یک کیلو گردو می‌خوام چی‌کار. بعد داشتم از بغل دست بادمجون‌ها رد می‌شدم و تو پرسپکتیو هم گوجه‌ها ردیف نشسته بودن، یهو گفتم ئه میرزاقاسمی. یه میوه‌ئیم خریدم اسمش پا‌پایا بود. تاحالا نخورده بودم. قبلا چندبار تو بقالی‌ها دست‌مالیش کرده بودم. جسارتش رو نداشتم بخرم ولی، تا امروز.</p>
<p dir="RTL">اومدم خونه بادمجون رو گذاشتم تو فر کبابی شه و مشغول پاپایا شدم. فرمش عین خربزه‌س ولی چند سایز کوچیک‌تر. هم‌چین صورتی رنگ و لطیف. طعمش هم به هندونه و طالبی و انبه می‌زد. کلا چیز ملوسی بود. همین‌جور که با پاپایاهه می‌لاسیدم صدای انفجار اومد. رفتم در فر رو باز کردم دیدم بادمجونه ترکیده شتک زده به درودیوار فر. همون یه دونه بادمجون رو هم خریده بودم. اول گفتم طوری نیست گوجه‌‌ها رو با تخم‌مرغ املت می‌کنم. بعد فکر کردم یه دلار بابتش پول دادم، محیط فرم که استریله؛ بادمجون‌ پاره‌ها رو از گوشه و کنار جمع کردم ریختم تو قابلمه.</p>
<p dir="RTL">یه ربع بعد میرزاقاسمیم آماده بود. بچگی کردم دارچین پاچیدم توش. یه مزه‌ی عجیبی‌ گرفته بود. چون گوجه‌ش که کم اومد هم دو قاشق کچاب زد‌م به‌ش. خوب بود ولی هنوز. از اسب افتاده بود، از اصل نه. روش چائی و خرما زدم. هم‌خونه‌ائیم سفارش داده از عربستون واسه‌ش چند رقم خرما فرستادن. یه مدلش هست قدر کف دسته قشنگ. حالا اون‌ اندازه هم نه، ولی بزرگه به هرحال.</p>
<p dir="RTL">چائی رو واستادم بغل پنجره سرکشیدم. بارون ریز می‌زد کف خیابون. چی شد که به این‌جا رسید.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/derazleng2.wordpress.com/1927/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/derazleng2.wordpress.com/1927/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/derazleng2.wordpress.com/1927/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/derazleng2.wordpress.com/1927/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/derazleng2.wordpress.com/1927/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/derazleng2.wordpress.com/1927/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/derazleng2.wordpress.com/1927/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/derazleng2.wordpress.com/1927/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/derazleng2.wordpress.com/1927/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/derazleng2.wordpress.com/1927/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/derazleng2.wordpress.com/1927/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/derazleng2.wordpress.com/1927/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/derazleng2.wordpress.com/1927/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/derazleng2.wordpress.com/1927/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=derazleng2.wordpress.com&#038;blog=16693448&#038;post=1927&#038;subd=derazleng2&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://derazleng2.wordpress.com/2012/04/26/%d9%82%d8%a8%d9%84%e2%80%8c%d8%aa%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%a8%d8%b9%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/8487436e0681973a45acd2ef2ac3b6cf?s=96&amp;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&amp;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">لنگ‌دراز</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>از منتشرنشده‌ها</title>
		<link>http://derazleng2.wordpress.com/2012/03/26/%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d9%86%d8%aa%d8%b4%d8%b1-%d9%86%d8%b4%d8%af%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7/</link>
		<comments>http://derazleng2.wordpress.com/2012/03/26/%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d9%86%d8%aa%d8%b4%d8%b1-%d9%86%d8%b4%d8%af%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 27 Mar 2012 01:29:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لنگ‌دراز</dc:creator>
				<category><![CDATA[آدم‌معمولی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://derazleng2.wordpress.com/?p=1896</guid>
		<description><![CDATA[یادداشت‌هایی هم هستن که سوخت می‌شن. یهو یه گوشه‌شون کپک می‌زنه، ترش می‌شه، می‌بُره. یه گونی ازین ژانر رو لپ‌تاپم دارم. میلم کشیده گاهی یکیش رو هوا کنم. این پائینی مثلا مال روزیه که کلیرنسم اومد. یعنی هم‌چین داشتم غلط املائی‌هاش رو چک می‌کردم که مامانم ازون اتاق ندا داد کلیرنسم اومده. یادداشتم در بدو [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=derazleng2.wordpress.com&#038;blog=16693448&#038;post=1896&#038;subd=derazleng2&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL"><em>یادداشت‌هایی هم هستن که سوخت می‌شن. یهو یه گوشه‌شون کپک می‌زنه، ترش می‌شه، می‌بُره. یه گونی ازین ژانر رو لپ‌تاپم دارم. میلم کشیده گاهی یکیش رو هوا کنم. این پائینی مثلا مال روزیه که کلیرنسم اومد. یعنی هم‌چین داشتم غلط املائی‌هاش رو چک می‌کردم که مامانم ازون اتاق ندا داد کلیرنسم اومده. یادداشتم در بدو تولد منقضی شد. عمرش به ده دقیقه هم نرسید طفلکی:</em></p>
<p dir="RTL">این‌طور که لال می‌شم و برای مدت طولانی ساکت می‌مونم، به یه ضربه‌ی روحی نیاز دارم تا زبونم باز شه و نوشتنم بگیره. ضربه همین امروز وارد شد. رفته بودم توی مستراح ِ شرکت ماتیکم رو تجدیدکنم که موقع خروج در قفل شد و اون تو گیر افتادم. من تا اواخر نوجوانی ترس از فضای بسته داشتم. به ضرب دگنک هم سوار آسانسور نمی‌شدم و از تونل و اتاق پرو و زیر لحاف می‌ترسیدم. بعدها بواسطه‌ی یه‌ سال زندگی در طبقه‌ی یازدهم و روزی چند نوبت آسانسورسواری، تا حد زیادی درمان شدم. فوبیای همیشگیم جای خودش رو داد به کهنه ترسی قدیمی که هرزگاهی بالا می‌زنه.</p>
<p dir="RTL">امروز توی مستراح مثلا. در رو قفل کرده بودم و بعد نمی‌تونستم بازش کنم. هیچ‌وقت سردرنیاوردم مردم از کجا می‌دونن کلید رو چند دور و کدوم وری می‌باس توی قفل چرخوند. چند دقیقه که با قفل و کلید ور رفتم از حال عادی خارج شدم. نفس تنگی گرفتم و به درودیوار چنگ زدم. هربار که توی مستراح گیر می‌کنم از کفر برمی­‌گردم و به وجود خدا گواهی می‌دم.</p>
<p dir="RTL">بدبختی رودربایستیم از فوبیام هم قوی­‌تره. شرمم می‌اومد که به در بکوبم و دادوهوار کنم. موقعیت فلاکت‌باری بود. لوله‌ی ماتیک کف دستم آب شده بود. مضطرب و عرق­‌کرده اون­جا واستاده بودم و دماغم رو به پره­‌های هواکش چسبونده بودم بلکه توهم خفگی دست از سرم برداره. بلاخره یک ربع بعد در جریان یکی از جدال‌های مایوسانه­‌م با قفل و کلید، در باز شد.</p>
<p dir="RTL">بیرون که اومدم روحیه­‌م رو پاک باخته بودم. فکرکردم من این‌جا چه غلطی دارم می­‌کنم؛ الان عوض گیرکردن تو مستراح بایس خارجه باشم.</p>
<p dir="RTL">موضوع اینه که کلیرنسم نیومد که نیومد. به نظرم توی فامیل تروریستی چیزی داریم. چمدونم چهارماهه که کف اتاق پهنه. هرشب پیژامه­‌م رو از توی چمدون درمی­‌آرم پام می­‌کنم می­‌خوابم. فردا شب باز می‌­آ­م می­‌بینم پیژامه چهارتا شده توی چمدونه. می­‌گم نکن مادر من. این­‌قدر رخت و لباسای من رو نچپون تو اون چمدون. من لختم، ده دست لباس ندارم که. استرس داره یهو کلیرنس من بیاد هول هولکی بخوام برم. می­‌خواد چمدونم آماده باشه.</p>
<p dir="RTL">امروز دارم می­‌رم که برم چمدونه رو جمع کنم. چمدون نیمه­‌باز کف اتاق داشتن خیلی رقت­‌انگیزه. نمی‌شه گفت غم­گینم. ولی یه ­جوری وحش شدم و غیض برداشتم. جوع کردم به زندگی. دچار ولع برای فیض بردن از وضع موجود شدم. روزی پنج شش ساعت بیشتر منزل نیستم. معمولا برای خواب مراجعت می­‌کنم خونه. ازین­‌که شب­‌ها از فرط فعالیت دهنم مزه­‌ی خون می­ده لذت مازوخیسمیک می­‌برم. البته که غیض و حرصم درمون نشده و هنوز با خودم حمل می­‌کنمش. باز ولی از این مدل زندگی ِ فشرده­ رضایت نسبی دارم. به نظرم از معدود راه‌حل‌­های باقی‌مونده برای انسان معاصره. بایس ریتم زندگیت رو به ریتم تند و آشفته­‌ی بیرون نزدیک و نزدیک­‌تر کنی. اون­‌قدر شلوغش کنی که نفهمی چی داره می‌شه. البته این وسط می‌باس عطای توهم و خیال و تولیدمحتوا رو هم به لقاش بخشید. می­‌باس بپذیری که رفته­‌رفته در مرداب روزمرگی فروخواهی رفت. و مثل مرغ کرچ روی تخم‌مرغ­‌های زیرت پهن خواهی شد.</p>
<p dir="RTL">خود من دارم یکی یکی قابلیت‌هام رو از دست می­دم. آشپزی مثلا. از معدود شاخه­‌هایی بود که درش مدعی بودم و اعتماد به سقف داشتم. رویکردم به پخت غذا مشابه رویکرد داوینچی بود به تراشیدن مجسمه از سنگ. لذت می­‌بردم از بافتن رنگ­‌ها و طعم­‌ها به هم.</p>
<p dir="RTL">پریشب به چشم دیدم که چطور تحلیل رفتم و با سرعت درحال سقوط به ته دره­‌م. مایه­‌ی کتلت مثل آدامس کش می­‌اومد و مثل سریشم به دست و بالم می­‌چسبید. نصف پاکت آرد بستم به نافش که افاقه نکرد. قدیم کتلت­‌های وسواس­ گونه­‌ی بیضی مینیاتوری می­‌زدم. حالا هر چونه­‌ی‌ خمیر کتلت رو قد یه خربزه برمی‌داشتم. بعدتر پوسته­‌ی کتلت‌­ها توی روغن می­‌سوخت و مغزشون خام و نپخته می­‌موند و عین شهد و شیره­‌ی وسط پیراشکی کش می‌­اومد. من تسلیم و درمونده نگاه می­‌کردم. حال نداشتم برای نجات کتلت­‌ها کاری بکنم. آخرش هم زدم زیر همه چیز. شونه بالا انداختم و ماجرا رو نصفه رها کردم و گرفتم خوابیدم.</p>
<p dir="RTL"> مایوس­‌کننده­‌تر این­‌که اخیرا نشسته خوابم می­‌بره. دهنم نیمه­‌باز می‌­مونه و سرم یک­‌وری روی شونه می‌افته و نفسم صدای هاف‌هاف می­‌ده.</p>
<p dir="RTL">همیشه فکر می­‌کردم سمبل ذلت و اضمحال بشر آدمیزادیه که نشسته خوابش برده.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/derazleng2.wordpress.com/1896/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/derazleng2.wordpress.com/1896/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/derazleng2.wordpress.com/1896/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/derazleng2.wordpress.com/1896/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/derazleng2.wordpress.com/1896/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/derazleng2.wordpress.com/1896/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/derazleng2.wordpress.com/1896/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/derazleng2.wordpress.com/1896/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/derazleng2.wordpress.com/1896/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/derazleng2.wordpress.com/1896/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/derazleng2.wordpress.com/1896/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/derazleng2.wordpress.com/1896/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/derazleng2.wordpress.com/1896/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/derazleng2.wordpress.com/1896/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=derazleng2.wordpress.com&#038;blog=16693448&#038;post=1896&#038;subd=derazleng2&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://derazleng2.wordpress.com/2012/03/26/%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d9%86%d8%aa%d8%b4%d8%b1-%d9%86%d8%b4%d8%af%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>29</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/8487436e0681973a45acd2ef2ac3b6cf?s=96&amp;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&amp;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">لنگ‌دراز</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>اینم ازین</title>
		<link>http://derazleng2.wordpress.com/2012/03/24/%d8%a7%db%8c%d9%86%d9%85-%d8%a7%d8%b2%db%8c%d9%86/</link>
		<comments>http://derazleng2.wordpress.com/2012/03/24/%d8%a7%db%8c%d9%86%d9%85-%d8%a7%d8%b2%db%8c%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 25 Mar 2012 02:46:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لنگ‌دراز</dc:creator>
				<category><![CDATA[آدم‌معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[احمقانه]]></category>
		<category><![CDATA[سال‌های دور از منزل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://derazleng2.wordpress.com/?p=1891</guid>
		<description><![CDATA[یه مدتی هم هست که دنبال اینترنشیپ دارم می‌گردم. پروسه‌ی جان‌کاهیه. یه ماه مشغول سروسامون دادن به رزومه و سایت و پرتفلیوم بودم. یه هفته هم که نشسته بودم به نامه‌ی فدایت شوم زدن به این شرکت و اون کمپانی. بلاخره یکی‌شون واسه‌ی پنج‌شنبه وقت داد که برم مصاحبه. پرتفلیو بستم براشون مثل عسل. هرشب [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=derazleng2.wordpress.com&#038;blog=16693448&#038;post=1891&#038;subd=derazleng2&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">یه مدتی هم هست که دنبال اینترنشیپ دارم می‌گردم. پروسه‌ی جان‌کاهیه. یه ماه مشغول سروسامون دادن به رزومه و سایت و پرتفلیوم بودم. یه هفته هم که نشسته بودم به نامه‌ی فدایت شوم زدن به این شرکت و اون کمپانی. بلاخره یکی‌شون واسه‌ی پنج‌شنبه وقت داد که برم مصاحبه. پرتفلیو بستم براشون مثل عسل. هرشب قبل خواب می‌نشستم تورقش می‌کردم و می‌لاسیدم باهاش. چهارشنبه‌ش رفته بودم کیف و دستمال گردن و ازین بساط‌ها خریده بودم. نوک کفشم که دهن باز کرده بود رو چسبونده بودم و یه نصفه روز نشسته بودم روش که پرس شه.</p>
<p dir="RTL">شرکته یه جائی بیرون نیویورک بود. بگیر کرج به تهران مثلا. صبحش بلند شدم دو قلم دامن و چند رقم جوراب شلواری رو امتحان کردم. عرفش اینه که نه بایس امل به نظر برسی نه جنده. هم‌چین خیرالامور اوساط‌ها و معتدل. من البته خودم وَر امل فعالی دارم. ولی به هرحال. دستمال گردن زرد رو هم به عنوان فاکتور ویژه استعمال کردم. که بعد که می‌شینن شور و مشورت کنن بگن &laquo;اون که دستمال زرد بسته بود&raquo;. فاکتور ویژه رو اگه نزنی بعد یارو می‌گه اون که کت سیاه تنش بود. و بقیه گیج می‌شن. چون نود درصد مصاحبه‌ شونده‌ها کت سیاه تنشون بوده.</p>
<p dir="RTL">بعد هم یه جوری تنظیم کرده بودم که یه ساعت زودتر برسم اون‌جا. اینه که وسط کلاس بلند شدم از استاد رخصت گرفتم و رفتم ترمینال که سوار قطار شم. نیم ساعت بعد که قطار با سرعت خدا تا داشت می‌کوبید و می‌رفت، یارو اومد به چک کردن بلیط‌ها. من دیدم که بلیط همه یه شکل دیگه‌س، باز بد به دلم راه ندادم ولی. واستادم تا یارو اومد بالای سرم و گفت قطار اشتباهی سوارشدی عموجون. یعنی عوض قطار کرج، قطار ساری رو نشسته بودم به فرض. گفتم چرا ملت چمدون‌های گنده همراه‌شونه و اغذیه‌ی توی راه برای خودشون اوردن.</p>
<p dir="RTL">تو وجود من یه کودک شش هفت ساله‌ی ساده‌دل هست، که تو ترمینال به اون هیبت -که بزرگترین ترمینال جهان از لحاظ تعداد ترکه- سرش رو انداخت پائین همین‌جوری رفت سوار یه قطاری شد واسه خودش. توجیه‌ش هم این بود که لابد همه‌ی اینا می‌رن یه جا. البته محض اطمینان بلیطم رو به یه یارویی نشون دادم و ازش سوال کردم که کدوم قطار رو باید بشینم. یارو هم گفت اونی که پشت سرته. پشت سرم چهار تا ترک بود. من یکیش رو به دل‌خواه انتخاب کردم و رفتم. شیوه‌ی برخوردم با ماجرا مثل سوار شدن خطی‌های سدخندان-ونک بود. تو اون لحظه حس نمی‌کردم قضیه باید پیچیده‌تر باشه.</p>
<p dir="RTL">تو یه ایستگاهی در حاشیه‌ی نیویورک پیاده‌م کردن. قطار بعدی تا یه شهری نزدیک شهری که من می‌خواستم می‌رفت. سوار شدم. آقاهه‌ی کارمند این قطاره هم‌چین مهربون بود. دید که من دارم منهدم می‌شم، سعی کرد قوت قلب بده. یه جا کنار پنجره جور کرد که بشینم. بعد گفت چهل دقیقه‌ی دیگه که می‌رسیم فلان ایستگاه تو باید پیاده شی بهمان قطار رو سوار شی. گفتم خوب. تو این فاصله هرجا که قطار نگه می‌داشت می‌اومد دبل چک می‌کرد که من اشتباهی پیاده نشم یه وقت. قشنگ سطح آی‌کیوم رو درحد ماهی آکواریومی فرض کرده بود.</p>
<p dir="RTL">تو ایستگاه دوم که پیاده شدم یه راست رفتم اطلاعات که بپرسم فلان قطار کی می‌رسه. وقت زیادی نداشتم. آقا گفت قطاره پنجاه دقیقه‌ی دیگه می‌رسه. با این حساب حدود یک ساعت دیرتر از وقت مصاحبه می‌رسیدم به شرکته.</p>
<p dir="RTL">عملا گند خورده بود به ماجرا. جدا می‌باس پشت گوشا‌شون مخملی باشه که آدمی که یه ساعت دیر رسیده رو استخدام کنن. اولش فکر کردم جهنم و ضرر، می‌رم خوب. بعد خوف برم داشت. فکر کردم نکنه برگشتنه قطار گیرم نیاد دیگه. پاشم چی‌کار کنم اون‌وقت. موبایلم هم شارژ درستی نداشت. یعنی بدون جی‌پی‌اس باید به زندگی ادامه می‌دادم. بعد فضا هم یهو خیلی ناشناخته بود. کارخونه بود و قبرستون اتوموبیل و سوله و رودخونه و جنگل. هم‌چین غریبی می‌کرد آدم. خطم رو عوض کردم و با قطار بعدی برگشتم نیویورک. تو شیشه‌ی قطار زل زده بودم به انعکاس خودم. دستمال زردم رو باز کردم؛ تصویر مضمحل شده‌م با کت سیاه و موی وز کرده و آرایش ماسیده نگاهم می‌کرد.</p>
<p dir="RTL">خونه که رسیدم چک کردم دیدم طرف ده دقیقه بعد از وقت مصاحبه زنگ زده پیغام گذاشته برام که کجائی. بیست دقیقه بعد هم ایمیل زده برام. شوخی که ندارن خوب، منتظر بودن. ایمیل بلندبالای معذرت‌خواهی زدم براشون. گفتم که آقاجون من قطار اشتباهی سوار شدم. لطفا یه وقت دیگه به‌م بدین که بی‌آم.</p>
<p dir="RTL">طبیعتا یارو جوابم رو نداد دیگه.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/derazleng2.wordpress.com/1891/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/derazleng2.wordpress.com/1891/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/derazleng2.wordpress.com/1891/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/derazleng2.wordpress.com/1891/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/derazleng2.wordpress.com/1891/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/derazleng2.wordpress.com/1891/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/derazleng2.wordpress.com/1891/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/derazleng2.wordpress.com/1891/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/derazleng2.wordpress.com/1891/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/derazleng2.wordpress.com/1891/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/derazleng2.wordpress.com/1891/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/derazleng2.wordpress.com/1891/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/derazleng2.wordpress.com/1891/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/derazleng2.wordpress.com/1891/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=derazleng2.wordpress.com&#038;blog=16693448&#038;post=1891&#038;subd=derazleng2&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://derazleng2.wordpress.com/2012/03/24/%d8%a7%db%8c%d9%86%d9%85-%d8%a7%d8%b2%db%8c%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>23</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/8487436e0681973a45acd2ef2ac3b6cf?s=96&amp;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&amp;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">لنگ‌دراز</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>مرحله‌ی دوم</title>
		<link>http://derazleng2.wordpress.com/2012/03/10/%d9%85%d8%b1%d8%ad%d9%84%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%af%d9%88%d9%85/</link>
		<comments>http://derazleng2.wordpress.com/2012/03/10/%d9%85%d8%b1%d8%ad%d9%84%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%af%d9%88%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 10 Mar 2012 19:53:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لنگ‌دراز</dc:creator>
				<category><![CDATA[پاره آجر]]></category>
		<category><![CDATA[آدم‌معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[سال‌های دور از منزل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://derazleng2.wordpress.com/?p=1880</guid>
		<description><![CDATA[ظرف سه ماه گذشته این دومین باریه که دارم از پرواز جامی‌مونم. باید یه بیماری باشه؛ هربار ناخوداگاه یه فیلمی درمی‌آرم که به پرواز نرسم. بلیطم هشت صبح بود. ساعت هشت‌ونیم تازه چشم‌هام رو توی تخت‌خواب باز کردم. ویندوز ِ مغزم که بالا اومد و فهمیدم چی شده، برای دقایقی فلج شدم. همون‌جور مبهوت و [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=derazleng2.wordpress.com&#038;blog=16693448&#038;post=1880&#038;subd=derazleng2&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">ظرف سه ماه گذشته این دومین باریه که دارم از پرواز جامی‌مونم. باید یه بیماری باشه؛ هربار ناخوداگاه یه فیلمی درمی‌آرم که به پرواز نرسم. بلیطم هشت صبح بود. ساعت هشت‌ونیم تازه چشم‌هام رو توی تخت‌خواب باز کردم. ویندوز ِ مغزم که بالا اومد و فهمیدم چی شده، برای دقایقی فلج شدم. همون‌جور مبهوت و بیچاره افتاده بودم روی تخت و فکر می‌کردم الان پاشم چی‌کار کنم. کلا چیزی از شب قبل یادم نمی‌اومد. روحیه‌م به صورت تصاعدی به قهقرا سقوط کرده بود.</p>
<p dir="RTL">هفت هشت ساعت آینده صرف به درودیوار زدن برای زنده کردن بلیط سوخته شد. با تکنیک ویژه‌ای که زدم یه بلیط برای پنج عصر ازشون سلفیدم.</p>
<p dir="RTL">کلا که لاس‌وگاس جائی که من زیاد باهاش حال کنم نبود. آدم دچار آوردوز رنگ و نور و صدا می‌شد. کل ماجرا یه شبکه‌ی غول‌پیکر از هتل و بار و رستوران و کازینو در زیرزمین بود. آدم‌ها همین‌جوری اون زیر برای خودشون در باتلاق خوروخواب‌وخشم‌وشهوت دست‌وپا می‌زدن. یعنی حداکثر سه روز جواب می‌داد. روز چهارم کف می‌کردی. من برای اولین بار دلم برای نیویورک تنگ شده بود. برگشتنه حتا یه حس بوی جوی مولیان مانندی هم به‌م دست داده بود.</p>
<p dir="RTL">بعدش هم چون همه چیز به طرز مریضی گرون بود تحت فشار روحی بودم. البته یه شام و یه صبحونه‌ی مجانی دعوت شده بودیم. مثلا بنا بود که زیر بال‌وپر دانشجوها رو بگیرن و به بازار کار معرفی‌شون کنن. برای شام از قبل به‌مون گرا داده بودن که رسمی لباس بپوشین و مست نباشین و بیزنس کارت‌ همراه‌تون باشه. ما هم هرچی در توان و بضاعت‌‌مون بود انجام داده بودیم. بعد رفتیم اون‌جا دیدیم ملت با شلوار بادگیر و تی‌شرت هومر سیمپسون اومدن. کله‌گنده‌ها البته کت‌وشلوار تن‌شون بود، منتها از دم مست بودن و وارد مکالمه‌‌‌ی کاری نمی‌شدن. جدی‌ترین دیالوگی که من برقرار کردم با یه مورد صاحاب‌ کار هفتادساله بود راجع به رنگ ماتیکم. قشنگ بور شده بودیم. اللخصوص که شام هم چنگی به دل نمی‌زد. من راند اول رو بوقلمون و سیب‌زمینی کشیدم که شور بود. راند دوم رو بنا بود برم برای غذاهای ایتالیایی. منتها بشقاب به دست که توی صف واستاده بودم دچار پوچی شدم و ولش کردم رفتم. حس کردم برو بینیم بابا. این که دو تا پر پنیر بپاشی روی پاستای آب‌کش شده که نشد که. درستش اونه که کف تابه رو کره بدی وکنجد بپاشی و ته دیگ لواش بذاری و ماکارونی و مایه‌ی گوشتی رو لابه‌لا بدی بیاد بالا و دم بذاری.</p>
<p dir="RTL">صبحونه‌ی فرداش رو هم که دیر رسیدیم. چهار نفر آدم بودیم و یه دهنه حمام. تا دونه‌به‌دونه دوش گرفتیم و لباس اتو زدیم و دور خودمون تابیدیم و سالن رو پیدا کردیم شده بود هشت‌ونیم. این یکی از شانس‌مون کاملا جدی بود. وارد که شدیم همه دورتادور میز نشسته بودن و یک بابایی هم بلند شده بود نطق می‌کرد. رئیس دپارتمان چشم‌غره‌ی ریزی برامون اومد و نشستیم. من کلا تو جریان بحث نبودم. افتاده بودم روی ظرف میوه و داشتم طالبی‌ها رو سوا می‌کردم می‌ریختم توی بشقابم. یهو یارو برگشت که غیرآمریکائی‌ها بلند شن از مشکلات بیزنس توی کشورشون بگن تا یه دید جهانی نسبت به ماجرا پیدا کنیم. من رسما داشتم متلاشی می‌شدم. گفتم پاشم چی بگم آخه. بگم ما کلا هم‌چین بیزنسی نداریم. بگم به اون صورت نداریم. چی‌کارش کنم. با یکی از بچه‌ها مشورت کردم، گفت بگو مشکل‌مون ارتباطات بین‌المللیه. گفتم. خوبیش اینه که یارو علاقه‌مند به توضیح بیشتر نبود و سریع از روی من رد شد که به سایر ملل برسه.</p>
<p dir="RTL">البته که الان دنیا جای بهتری شده. از راه دور روی ماه اصغرفرهادی رو می‌بوسم. اخیرا حرف محل تولیدم که می‌شه، عوض سیاست راجع به سینما ازم می‌پرسن. به خودم نمی‌دیدم این روز رو. می‌گن خوب دیگه بشینیم کدوم فیلم‌هاتون رو ببینیم. بعد طفل چهارساله‌ی کز کرده‌ی گوشه‌ی وجودم می‌خنده.</p>
<p dir="RTL">اخیرا خوب نشسته‌م فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که علی‌رغم تصوراتم بیشتر آدم جامدی هستم تا مایع. یعنی تو یه قالب خاصی دست‌‌وپا می‌زنم. یه قوطی مکعبی رو هرجا بذارین باز قوطی مکعبیه. حتما می‌باس چکشی چیزی بردارین تا یه نمور مکعب بودنش رو ول کنه. یه لیتر آب رو ولی تو هر ظرفی بریزین همون شکلی می‌شه. حالا آب نخواستیم. خمیر حداقل. پوره‌ی سیب‌زمینی مثلا. یه چیزی که بدون ابزار بشه شکلش داد. من نیستم. کاراکترم آجر قاطی داره. ما کاراکتر آجری‌ها نمی‌باس توی منگنه بریم برای تغییر حالت. چون بلد نیستیم از مکعب به استوانه تبدیل شیم. ما فقط یه چیز بلدیم؛ از مکعب به پودر.</p>
<p dir="RTL">ما رو می‌باس سر صبر نشست و سوهان کشید. آروم و هم‌چین خفیف و یواشی.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/derazleng2.wordpress.com/1880/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/derazleng2.wordpress.com/1880/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/derazleng2.wordpress.com/1880/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/derazleng2.wordpress.com/1880/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/derazleng2.wordpress.com/1880/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/derazleng2.wordpress.com/1880/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/derazleng2.wordpress.com/1880/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/derazleng2.wordpress.com/1880/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/derazleng2.wordpress.com/1880/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/derazleng2.wordpress.com/1880/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/derazleng2.wordpress.com/1880/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/derazleng2.wordpress.com/1880/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/derazleng2.wordpress.com/1880/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/derazleng2.wordpress.com/1880/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=derazleng2.wordpress.com&#038;blog=16693448&#038;post=1880&#038;subd=derazleng2&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://derazleng2.wordpress.com/2012/03/10/%d9%85%d8%b1%d8%ad%d9%84%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%af%d9%88%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>36</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/8487436e0681973a45acd2ef2ac3b6cf?s=96&amp;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&amp;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">لنگ‌دراز</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>باید که یه نقطه‌ای باشه</title>
		<link>http://derazleng2.wordpress.com/2012/02/21/%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%af-%da%a9%d9%87-%db%8c%d9%87-%d9%86%d9%82%d8%b7%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d8%a7%d8%b4%d9%87/</link>
		<comments>http://derazleng2.wordpress.com/2012/02/21/%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%af-%da%a9%d9%87-%db%8c%d9%87-%d9%86%d9%82%d8%b7%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d8%a7%d8%b4%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 21 Feb 2012 20:45:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لنگ‌دراز</dc:creator>
				<category><![CDATA[آدم‌معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات شمال محاله یادم بره]]></category>
		<category><![CDATA[سال‌های دور از منزل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://derazleng2.wordpress.com/?p=1871</guid>
		<description><![CDATA[نیویورک این مدلی نیس که همین‌جوری رندوم تو کوچه و خیابون ایرانی ببینی. من تموم این مدت یه مورد ایرانی اتفاقی دیدم فقط. داشتم توی قفسه‌ی مواد شوینده دنبال ارزون‌ترین مایع‌لباس‌شویی می‌گشتم که دیدم یه زن میان‌سالی داره به پسرش می‌گه «رضا، صابون چی بردارم برات». بعد من خیلی ذوق کردم. برای دقایقی به صورت [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=derazleng2.wordpress.com&#038;blog=16693448&#038;post=1871&#038;subd=derazleng2&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">نیویورک این مدلی نیس که همین‌جوری رندوم تو کوچه و خیابون ایرانی ببینی. من تموم این مدت یه مورد ایرانی اتفاقی دیدم فقط. داشتم توی قفسه‌ی مواد شوینده دنبال ارزون‌ترین مایع‌لباس‌شویی می‌گشتم که دیدم یه زن میان‌سالی داره به پسرش می‌گه «رضا، صابون چی بردارم برات». بعد من خیلی ذوق کردم. برای دقایقی به صورت نامحسوس تعقیب‌شون کردم ببینم دیگه چی می‌گن.</p>
<p dir="RTL">کالیفرنیا ولی قشنگ یه ماجرای دیگه‌ای بود. همین‌جوری ایرانی پخش بود در فضا. حرف نامربوط که می‌خواستی بزنی احتیاط مستحب این بود که پچ‌پچ کنی. تضمینی وجود نداشت که پشت سریت ایرانی نباشه. من یه مقدار هیجان‌زده شده بودم ازین بابت. همین بقالی‌های ایرانی مثلا. برام بیشتر از پل گلدن‌گیت جاذبه‌ی توریستی داشتن. هی که نظرسنجی می‌شد کجا بریم من می‌گفتم بریم بقالی. حال می‌کردم که توی قفسه‌ها سماق و عرق کاسنی و خلال بادوم و باسلوق هست. روحم شاد می‌شد که اسم صاحاب بقالی جعفرآقائه. البته که ترجیح می‌دادم اسمش آقادریانی باشه. ولی به‌هر‌حال.</p>
<p dir="RTL">بعد توی این بقالی‌ها همه‌ش چشمم پی ساقه‌طلایی بود. من داخل که بودم قوت غالبم ساقه‌طلایی و شیر بود. ساقه‌طلایی تنها محصول و برندیه که در زندگیم هوادارشم. به نظرم پتانسیلش رو داره که تبدیل به یه نماد شه. یه فرهنگ. خط تولیدش اگه مال بابای من بود، حتما گسترشش می‌دادم و تی‌شرت ساقه‌طلایی، کلاه و جوراب ساقه‌طلایی، ماگ ساقه‌طلایی و ازین‌جور چیزها هم از بغلش می‌دادم بیرون. کافی‌شاپ‌های زنجیره‌ای می‌زدم که شیر و چای و ساقه‌طلایی سرو کنن فقط. تبدیلش می‌کردم به یه برند قوی. یه لایف استایل.</p>
<p dir="RTL">روز آخری که داخل بودم هم‌چنان این‌ور و اون‌ور دنبال کارهای باقی‌مونده بودم. وسطش الف زنگ زد که یه دقیقه بی‌آم دم خونه‌تون. گفتم خوب شب می‌آی که. گفت نه الان کارت دارم. اومد برام یه گونی ساقه‌طلائی اورد. تا حالا این‌همه ساقه‌طلائی یه‌جا تو عمرم نداشتم. البته که جوگیر شده بود. فکر نکرده بود که من اینا رو کجام بذارم ببرم آخه. چمدون‌هام رو نشسته بودیم روشون تا شده بود درش رو ببندیم. آخرش سه بسته‌ش رو به صورت سنبلیک گذاشتم تو کیف‌دستیم اوردم با خودم. دو هفته‌ی اول که داغون و یه چشم اشک و یه چشم خون بودم از همین ساقه‌طلائی‌ها تغذیه می‌کردم. یه جوری پشتوانه‌ی روحیم بودن. هم‌اتاقی کره‌ائیه یه بار برگشت گفت تو نمی‌میری بیسکوئیت و شیر می‌خوری فقط؟ تو دلم گفتم تو نمی‌فهمی.</p>
<p dir="RTL">بعد این اواخر روتین زندگی این بود که صبح‌ها با مامان از خونه می‌زدیم بیرون. حالا یا من مامان رو می‌بردم یا مامان من رو. یه بار همون هفته‌ی آخر که من داشتم مامان رو می‌بردم، پشت چراغ‌قرمز نیایش، ولیعصر کوبوندم به کان ماشین جلوئی. فکرم مشغول بود یادم رفت نیایش یه جور اتوبان نادریه که به چراغ‌قرمز منتهی می‌شه. بعد یارو ماشین جلوئیه یه پارچه آقا بود. برای من که همیشه تو تصادف‌هام با دست‌چینی از ناخوش‌احوال‌ترین شهروندان مواجه می‌شدم جدا خرق عادت بود. خیلی خونسرد اوضاع رو بررسی کرد و بعد هم بی‌خیال شد رفت. مادامی که من یادم رفت معذرت‌خواهی بکنم حتا به رسم یادگاری. کلا عجیبه که اون روزهای آخر هی همه خیلی خوب بودن.</p>
<p dir="RTL">بعد تیپیکالش این بود که مامان دم شرکت پیاده‌م می‌کرد. یه وقتائیم با الف می‌رفتم البته. با بدبختی جا پارک پیدا می‌کردیم و یه ساعت جردن رو پیاده می‌کوبیدیم می‌اومدیم بالا. سر راه من ساقه‌طلایی می‌خریدم. یه بقالی هم بود بالاتر از گلفام. یه بار داشتم مغازه‌ی یارو رو شخم می‌زدم. گفت چی می‌خوای خانوم. گفتم ساقه‌طلایی. صورتش رو چروک داد و گفت ما جنس ایرانی نداریم. گفتم وا.</p>
<p dir="RTL">پنج که تعطیل می‌شدم هم با الف می‌رفتیم باشگاه انقلاب. یا من می‌رفتم دنبالش یا برعکس. انگار به منبع لایزال انرژی وصل بودم. ازون‌جا هم می‌رفتیم تفریح خفیف سلامت. بستگی داشت چی پیش بی‌آد. گزینه‌ی خاصی که نداشتیم می‌رفتیم بام. آخر شب هم جسدم رو می‌بردم خونه می‌خوابوندم تا فردا صبح که چرخه رو همین‌جوری از سر بگیرم. کل زندگی در همین سطح بود.</p>
<p dir="RTL">بعدش یه نیمکتی بود نرسیده به ایستگاه دو، سر یه پیچ. یه تک نیمکته هم‌چین لبه‌ی کوه رو به ویوی تهران. قشنگ روانی‌کننده. اون‌جا که می‌نشستیم مست می‌شدیم. من هی هربار روی همون نقطه به الف می‌گفتم الان چی می‌خوای دیگه از زندگیت. جواب واضح بود؛ هیچی. جدا چی می‌خواست دیگه آدم. نهایتی بود به نوبه‌ی خودش. نقطه‌ی انا‌لحق بود.</p>
<p dir="RTL">نقطه‌ی انالحقم رو این‌جا پیدا کردم بلاخره. روی پل بروکلین وامی‌ستم خط آسمون شهر رو نگاه می‌کنم. یه بازه‌ی کوتاه دو تا پنج‌ ثانیه‌ائی ارغازم مانندیه که چیز خاصی از دنیا نمی‌خوام دیگه.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/derazleng2.wordpress.com/1871/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/derazleng2.wordpress.com/1871/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/derazleng2.wordpress.com/1871/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/derazleng2.wordpress.com/1871/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/derazleng2.wordpress.com/1871/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/derazleng2.wordpress.com/1871/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/derazleng2.wordpress.com/1871/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/derazleng2.wordpress.com/1871/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/derazleng2.wordpress.com/1871/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/derazleng2.wordpress.com/1871/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/derazleng2.wordpress.com/1871/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/derazleng2.wordpress.com/1871/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/derazleng2.wordpress.com/1871/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/derazleng2.wordpress.com/1871/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=derazleng2.wordpress.com&#038;blog=16693448&#038;post=1871&#038;subd=derazleng2&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://derazleng2.wordpress.com/2012/02/21/%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%af-%da%a9%d9%87-%db%8c%d9%87-%d9%86%d9%82%d8%b7%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d8%a7%d8%b4%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>38</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/8487436e0681973a45acd2ef2ac3b6cf?s=96&amp;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&amp;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">لنگ‌دراز</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>نیویورک</title>
		<link>http://derazleng2.wordpress.com/2012/02/12/%d8%a7%db%8c%d9%86-%da%86%d9%87%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%b9%d8%a8%d9%88%d8%b3%d8%8c-%d8%a7%db%8c%d9%86-%da%86%d9%87%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%b9%d8%a8%d9%88%d8%b3%d8%8c-%d8%a7%db%8c%d9%86/</link>
		<comments>http://derazleng2.wordpress.com/2012/02/12/%d8%a7%db%8c%d9%86-%da%86%d9%87%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%b9%d8%a8%d9%88%d8%b3%d8%8c-%d8%a7%db%8c%d9%86-%da%86%d9%87%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%b9%d8%a8%d9%88%d8%b3%d8%8c-%d8%a7%db%8c%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 13 Feb 2012 03:05:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لنگ‌دراز</dc:creator>
				<category><![CDATA[آخ]]></category>
		<category><![CDATA[آدم‌معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[سال‌های دور از منزل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://derazleng2.wordpress.com/?p=1859</guid>
		<description><![CDATA[این همه آدم این همه سال این شهر را کوچه به کوچه و سنگفرش به سنگفرش                                                      ساخته بودند                                                     [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=derazleng2.wordpress.com&#038;blog=16693448&#038;post=1859&#038;subd=derazleng2&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div align="right">این همه آدم</div>
<div align="right">این همه سال<br />
این شهر را کوچه به کوچه و سنگفرش به سنگفرش</div>
<div align="right">                                                     ساخته بودند</div>
<div align="right">                                                    برای نوزده سالگی من</div>
<div align="right"></div>
<div align="right">                          دیر رسیدم</div>
<div align="right">                                     این چهره عبوس</div>
<div align="right">                                        همان بهتر که بازگردد</div>
<div align="right">                                                            به دیار پدری</div>
<div align="right"></div>
<div align="right">آقای <a href="http://t-fears.blogspot.com/2012/01/normal-0-false-false-false-en-us-x-none_26.html">ترس‌های ‌قدیمی</a></div>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/derazleng2.wordpress.com/1859/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/derazleng2.wordpress.com/1859/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/derazleng2.wordpress.com/1859/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/derazleng2.wordpress.com/1859/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/derazleng2.wordpress.com/1859/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/derazleng2.wordpress.com/1859/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/derazleng2.wordpress.com/1859/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/derazleng2.wordpress.com/1859/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/derazleng2.wordpress.com/1859/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/derazleng2.wordpress.com/1859/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/derazleng2.wordpress.com/1859/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/derazleng2.wordpress.com/1859/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/derazleng2.wordpress.com/1859/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/derazleng2.wordpress.com/1859/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=derazleng2.wordpress.com&#038;blog=16693448&#038;post=1859&#038;subd=derazleng2&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://derazleng2.wordpress.com/2012/02/12/%d8%a7%db%8c%d9%86-%da%86%d9%87%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%b9%d8%a8%d9%88%d8%b3%d8%8c-%d8%a7%db%8c%d9%86-%da%86%d9%87%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d8%b9%d8%a8%d9%88%d8%b3%d8%8c-%d8%a7%db%8c%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>24</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/8487436e0681973a45acd2ef2ac3b6cf?s=96&amp;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&amp;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">لنگ‌دراز</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>سریشم</title>
		<link>http://derazleng2.wordpress.com/2012/02/06/%d8%b3%d8%b1%db%8c%d8%b4%d9%85/</link>
		<comments>http://derazleng2.wordpress.com/2012/02/06/%d8%b3%d8%b1%db%8c%d8%b4%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 06 Feb 2012 04:56:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لنگ‌دراز</dc:creator>
				<category><![CDATA[آدم‌معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[سال‌های دور از منزل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://derazleng2.wordpress.com/?p=1836</guid>
		<description><![CDATA[این یکی هم‌خونه‌م داشت سریال‌ درجه دو، سه‌ئی که تو اسرائیل بازی کرده رو نشون‌مون می‌داد. اون یکی هم‌خونه‌ائیه –یه دختره‌ی سعودیه- گفت ئه بچه‌ها منم تو کشورم معروفم راستی. یه فیلم رسوائی ازم روی اینترنت هست که چند میلیون بیننده داشته و صد تا کامنت فحش زیرش برام نوشتن. قبلا گفته بود که خانواده‌ش [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=derazleng2.wordpress.com&#038;blog=16693448&#038;post=1836&#038;subd=derazleng2&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">این یکی هم‌خونه‌م داشت سریال‌ درجه دو، سه‌ئی که تو اسرائیل بازی کرده رو نشون‌مون می‌داد. اون یکی هم‌خونه‌ائیه –یه دختره‌ی سعودیه- گفت ئه بچه‌ها منم تو کشورم معروفم راستی. یه فیلم رسوائی ازم روی اینترنت هست که چند میلیون بیننده داشته و صد تا کامنت فحش زیرش برام نوشتن. قبلا گفته بود که خانواده‌ش طردش کردن. درین‌جا موضوع رمزگشایی شد.</p>
<p dir="RTL">بعد تیپ شخصیتیش جوریه که صبح‌ها پا می‌شه صبحونه می‌چینه واسه‌مون. آب پرتقال می‌ریزه می‌ده دست آدم. خونه رو می‌سابه و ریخت‌‌وپاشای ما رو جمع می‌کنه. اصلا اعجوبه. کلا تا هوا روشنه مامان‌مونه. هم‌چین غروب که می‌زنه ولی اون روش بالا می‌آد. می‌شینه با اسرائیلیه یه گالن شراب می‌نوشه. من با آب یا نهایتا چای همراهی‌شون می‌کنم. بدنم نمی‌کشه آخه. یه مدتیه الکل می‌بینم سبز می‌شم. بعد ازین‌جا به بعد من مامان‌شون می‌شم دیگه. سگ‌مست که می‌شن بایس کنترل‌شون کرد. چندوقته درست‌وحسابی نتونستم بخوابم. بس‌که هرشب یه ماجرائی علم می‌کنن. دیشب داشتیم می‌رفتیم مهمونی. یه ساعت مترو سوار شدیم و از زیر پونز نقشه خودمون رو رسوندیم منهتن. یهو اسرائیلیه یادش افتاد که عاشق یه پسره شده و شروع کرد به گریه زاری. سعودیه هم همین‌جوری که تلوتلو می‌خورد پاشنه‌ی کفشش کنده شد. اینه که کفشاش رو گرفته بود بغلش و پابرهنه داشت می‌اومد. طبییعتا دیگه مهمونی رفتن محلی از اعراب نداشت. من یه لحظه سرم تو گوشیم بود داشتم موقعیت سوق‌الجیشی‌مون رو چک می‌کردم، اینا رفته بودن خودشون رو انداخته بودن وسط دعوای یه زوجی که تو پیاده‌رو مشغول بگومگو بودن. داشتن به زنه می‌گفتن که مردها آشغالن و چرا طرف رو ول نمی‌کنی آخه. مرده هم داشت می‌گفت به شما ربطی نداره بیچز. رفتم جمع‌شون کردم بردم نشوندم‌شون تو یه باری همون بغل. تو باره چند نفر اومدن وارد معاشرت شن، دختر سعودیه گفت ما لزبینیم. یه بابایی هم اومد که تکیلا مهمون‌مون کنه، این همون‌جور پاتیل و داغون گفت که ما مسلمونیم. بعد این تا هفت، هشت سالگیش لندن بوده. لهجه‌ش الان امریکنه. مست که می‌شه ولی یه لهجه‌ی بریتیش غلیظی به خودش می‌گیره و قاطیش هم عربی می‌پرونه. کلا یه کمدی زنده‌ائی می‌شه. قابل معاشرت‌ترین آدم‌ها همینائین که تو مستی کمدی می‌شن. نانامون هم همین‌ بود. دختر اسرائیلیه ولی بیشتر فاز روضه و گریه و من بدم و شما خوبین و توروخدا من رو ببخشین برمی‌داره. عین من.</p>
<p dir="RTL">می‌دونین، بلای دیگه‌ای که هجرت سر آدم می‌آره اینه که آدم رقیق‌ می‌شه. زودتر آویزون و بند ِ آدم‌ها می‌شه. نه که قبلا کوه یخ بوده باشم‌. منتهای مراتب یک مقدار تاخیری و دیر بودم. پروسه‌ی اخت شدن به کندی برام پیش می‌رفت. پروسه‌ی دلتنگی که می‌شه گفت پیش نمی‌رفت برام به اون صورت. کسی رو که دوست داشتم لزوما براش دلتنگ نمی‌شدم. هروقت بود فبها و هر وقت نبود هم خوب نبود دیگه، عادت می‌کردم. یه حال دیر وابسته‌شونده‌ائی بود. بهتر اگه بخوام حاله رو ترجمه کنم می‌تونم بگم که زندگیم یه فضای وِلی بود با در و پنجره‌ی باز. آدم‌ها به حال خودشون شناور بودن. ممکن بود از پنجره لیز بخورن بیرون. من دمب‌شون رو‌ نمی‌چسبیدم چون.</p>
<p dir="RTL">الان با تقریب خوبی نقطه‌ی مقابلشم. قشنگ مستعد وابسته شدن به هرچیزیم. زندگیم شده اتاقی با در یک طرفه. هرچی وارد بشه رو دودستی می‌چسبم. خروجی زندگیم صفره. اشیا و آدم‌ها با هم. ازین‌ور که وارد می‌شن ازون‌ور در رو پشت‌ سرشون قفل می‌کنم. کفشم سوراخ شده ولی نمی‌تونم نپوشمش که. به شال‌گردنم دلبستگی دارم، نمی‌تونم از خودم دورش کنم. آدم‌ها که هیچی. دختر روسه رفته بود تعطیلات، شهر بی تو هیچه شده بودم. استادای ترم پیشم رو نمی‌بینم پکرم. آخرهفته‌ها دانشگاه نمی‌رم دلم واسه دربون دپارتمان که باهم سلام‌وعلیک مختصری داریم تنگ می‌شه. الان چون جامون تنگه و سه تائی تو سی‌، چهل متر آپارتمان چپیدیم دختر اسرائیلیه می‌خواد بره. من حالم بده. تازه روم تو روش باز شده بود گفته بودم صدای موزیکش رو خفه کنه. تازه یه شب که مست بود اومده بود گفته بود بیا پیوند خواهری ببندیم باهم. می‌دونین که من خواهر ندارم. تا دوازده سالگی بزرگ‌ترین مسئله‌ی زندگیم این بود که چرا من خواهر ندارم پس. بعدها یادم رفت البته. تو اعماق وجودم یه میل سرکوب شده‌ائی مونده ولی. نقطه‌ی ضعفمه یه جورائی. هرکی به‌م بگه آبجی اسیرش می‌شم. الان هی به این دختره می‌گم نمی‌شه بمونی تو هال بخوابی. نمی‌شه یه کمد بخریم بذاریم تو راه‌پله‌ها چمدونامون رو بذاریم توش. نمی‌شه نری. نرو. توروخدا.</p>
<p dir="RTL">بدنم کشش از دست دادن نداره کلا. هیچی رو نمی‌تونم که بذارم بره. به خودم می‌بینم اون روز رو که تو خیابونم که به آدما تنه بزنم دیگه نتونم جدا شم ازشون. همین‌طوری پاچه‌شون رو بگیرم به سمت ابدیت باهاشون برم.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/derazleng2.wordpress.com/1836/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/derazleng2.wordpress.com/1836/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/derazleng2.wordpress.com/1836/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/derazleng2.wordpress.com/1836/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/derazleng2.wordpress.com/1836/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/derazleng2.wordpress.com/1836/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/derazleng2.wordpress.com/1836/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/derazleng2.wordpress.com/1836/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/derazleng2.wordpress.com/1836/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/derazleng2.wordpress.com/1836/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/derazleng2.wordpress.com/1836/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/derazleng2.wordpress.com/1836/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/derazleng2.wordpress.com/1836/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/derazleng2.wordpress.com/1836/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=derazleng2.wordpress.com&#038;blog=16693448&#038;post=1836&#038;subd=derazleng2&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://derazleng2.wordpress.com/2012/02/06/%d8%b3%d8%b1%db%8c%d8%b4%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>39</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/8487436e0681973a45acd2ef2ac3b6cf?s=96&amp;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&amp;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">لنگ‌دراز</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>تردیدی نیست. دارم تعریف می‌کنم فقط.</title>
		<link>http://derazleng2.wordpress.com/2012/01/20/%d8%aa%d8%b1%d8%af%db%8c%d8%af%db%8c-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%85-%d8%aa%d8%b9%d8%b1%db%8c%d9%81-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%da%a9%d9%86%d9%85-%d9%81%d9%82%d8%b7/</link>
		<comments>http://derazleng2.wordpress.com/2012/01/20/%d8%aa%d8%b1%d8%af%db%8c%d8%af%db%8c-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%85-%d8%aa%d8%b9%d8%b1%db%8c%d9%81-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%da%a9%d9%86%d9%85-%d9%81%d9%82%d8%b7/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 21 Jan 2012 02:01:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>لنگ‌دراز</dc:creator>
				<category><![CDATA[آخ]]></category>
		<category><![CDATA[آدم‌معمولی]]></category>
		<category><![CDATA[سال‌های دور از منزل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://derazleng2.wordpress.com/?p=1804</guid>
		<description><![CDATA[یه رگه‌ی غم‌گینی هست که با خودم حمل می‌کنمش. فرقی نمی‌کنه سرکلاس باشم، توی رختخواب باشم، یا در حال رقص و خنده. یه نقطه‌ای تو وجودم هست که به صورت پیش‌فرض غم‌گینه. پشیمون نیستم از اومدنم. ده بار دیگه هم که به گذشته برگردم همینه. چمدونم رو می‌بندم و می‌زنم بیرون. یه سدی ولی هست [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=derazleng2.wordpress.com&#038;blog=16693448&#038;post=1804&#038;subd=derazleng2&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">یه رگه‌ی غم‌گینی هست که با خودم حمل می‌کنمش. فرقی نمی‌کنه سرکلاس باشم، توی رختخواب باشم، یا در حال رقص و خنده. یه نقطه‌ای تو وجودم هست که به صورت پیش‌فرض غم‌گینه. پشیمون نیستم از اومدنم. ده بار دیگه هم که به گذشته برگردم همینه. چمدونم رو می‌بندم و می‌زنم بیرون. یه سدی ولی هست که نمی‌ذاره خوشی بره تو وجودم. خوشی می‌آد می‌شینه روی پوستم و بعد لیز می‌خوره می‌ریزه روی زمین. اون مدل عیشی که می‌ره نفوذ می‌کنه تو وجود آدمیزاد رو ندارم.</p>
<p dir="RTL">حرف‌هایی هم هست که دیگه انگیزه‌ای برای زدن‌شون نمونده. انگار که یخ زده باشم. ویدیوی گلدن‌گلاب بردن فرهادی و ویدیوی گل‌شیفته یه نقطه‌ی مشترکی داره. نقطه‌ی مشترک جان‌کاه. من حالیم نیست اون بیرون چه خبره. من فقط بلدم تو صورت این دو تا آدم زل بزنم. زل بزنم و وحشت کنم ازین حجم غمِ توی خطوط چهره. یکی بیاد بگه از کی این‌طور شدیم. بگه چرا آدمی که رفته روی صحنه واستاده تا گوی‌طلایی بدن دستش این‌جور کشنده غم‌داره توی صورتش. چندبار نشسته باشم هر دو ویدیو رو مرور کرده باشم خوبه. انگار کن تراژدی‌ترن تراژدی رو تماشا می‌کردم. کربلا آقا جان. کربلا.</p>
<p dir="RTL">یه احساسی اخیرا به وطن پیدا کردم که می‌ترسوندم. قبلا یه حس عاشقانه‌ی آرامی بود. الان داره به سمت دوقطبی عشق و نفرت می‌ره. غیظ برم داشته. ازین‌ غیظ‌های طفلکی کینه‌دار که بغض می‌کنی و حرص می‌خوری و فکر می‌کنی دیگه پام رو اون‌جا نمی‌ذارم. حس می‌کنم وطن یه جایی بود که با لگد من رو انداخت بیرون. حس نمی‌کنم من وطن رو ترک‌کردم. حس می‌کنم وطن من رو ترک‌کرد. فرقه بین ترک‌کردن و ترک‌شدن. ترک‌شدن تا مغزاستخون آدم رو می‌سوزونه. آدم رو شکننده می‌کنه و جریحه‌دار.</p>
<p dir="RTL">یه درامی هست مال مهمونی شب کریسمس. گذاشته‌م دور که شد بنویسمش. غم می‌باس بره توی پرسپکتیو تا قابل نوشتن شه. شبی که می‌رفتم رو مثلا الان تازه بلد شدم که بنویسمش. الان که پنج ماه ازش گذشته. همون شبی بود که تهران بارون می‌اومد. سیل می‌اومد از آسمون در اصل. تو خونه‌مون پر آدم بود. ستاد بدرقه. من ولی بیرون بودم. تو اتوبان یه سری ماشین‌ها زده بودن کنار. بارون یه‌جوری سطل سطل از آسمون می‌ریخت که عملا چیزی دیده نمی‌شد. من همین‌جوری غریزی یه جاهایی می‌پیچیدم و یه جاهایی دورمی‌زدم. از شیشه‌ی ماشین یه سری تصاویر سورئال می‌دیدم عوض ماشینا و خیابونا. یه چیزی هی تو ذهنم می‌گفت «آخرین بار، آخرین بار». اون شب هر تصویری که وارد مغزم می‌شد، یه برچسب آخرین بار می‌زدم روش و می‌ذاشتمش تو آرشیو.</p>
<p dir="RTL">بعد یه حال منجمدی داشتم. احساساتم رو نمی‌تونستم بروز بدم. آخرشب که تو حیاط لب باغچه نشسته بودیم و رفیقم گریه می‌کرد، من به فضای سیاه تاریک روبه‌رو زل زده بودم. اصولا خروجی گریه همیشه اشک نیست. یعنی داری گریه می‌کنی‌ها. ولی خروجیش صفره. انگار تو یه قوطی دربسته داری گریه می‌کنی. اشکا بیرون نمی‌ریزن. همین‌جوری هی تو قوطیه بالا و بالاتر می‌آن.</p>
<p dir="RTL">بعد دیگه همین‌جوری بودم تا فرودگاه. از بیرون بی‌حس، از درون اشکا داشت تو قوطیه جمع می‌شد. تو فرودگاه قوطیه متلاشی شد بلاخره. نمی‌دونم چرا اون‌شب همه روال بودن. تو صف گذرنامه فقط من بودم که زاری می‌کردم. باقی مردم متین و ملایم واستاده بودن. من ازین‌جور‌هایی که شونه‌های آدم تکون می‌خوره گریه می‌کردم. ملت دوروبرم معذب شده بودن. می‌گفتن خانوم تمومش کن. طوری نشده که حالا. برمی‌گردی خوب.</p>
<p dir="RTL">اون‌وقت از یه نقطه‌ای، اشک‌ها که تموم شد، بهت شروع شد. یه حال گیج و منگ در هپروتی بودم. پرواز اولم با تاخیر پرید و تو فرودگاه ترانزیت فقط نیم‌ساعت وقت داشتم تا خودم رو به پرواز دوم برسونم. چهار تیکه وسیله دستم بود: یه کوله پشتی، یه چمدون کوچیک، یه کیف‌ دستی و یه کیسه. این‌جور وقت‌ها برای این‌که چیزی رو جانذارم هی با خودم تکرار می‌کنم چهار چهار چهار. ده دقیقه بعد ازین‌که از بازرسی رد شدم و دوان دوان می‌رفتم که فلان گیت رو پیدا کنم، دیدم دارم می‌گم سه سه سه. نگاه کردم دیدم کیسه رو جاگذاشتم. گفتم خوب ولش کن دیگه. برم و بیام از پرواز جامی‌مونم. ولی نتونستم که. ده قدم بعد یهو شروع کردم برعکس دویدن. تو این ده قدم یادم اومد که چند قلم جنس خاص اون‌ تو دارم که نمی‌تونم از خیرشون بگذرم. فرودگاهه صد تا ورودی داشت. حیرون ازین‌ور به اون‌ور می‌رفتم که ببینم من از کجا وارد شدم. یه فضای آرامش داری رو در نظر بگیرین که ملت ریزه ریزه و خرامان دارن برای خودشون می‌رن. گاهی خریدی چیزی می‌کنن و با مغازه‌ها می‌لاسن. من اون‌وقت با کلی بار و بندیل این‌ وسط وحشیانه می‌دوئیدم. آخرش کیسه رو پیدا کردم. بعد ولی این بار که می‌دوئیدم به سمت گیت خروجی، یه جوری تنم می‌خارید که گیت رو بسته باشن و راهم ندن. یه چیزی تو وجودم می‌گفت ایشالله که جامی‌مونی.</p>
<p dir="RTL">جانموندم ولی. ده دوازده ساعت آینده توی هواپیما به مروری بر بیست‌وشش سال زندگیم گذشت. یه جور برزخ مانندی هی همه چی می‌اومد جلوی چشمم. آدم‌ها و اتفاق‌ها.</p>
<p dir="RTL">الان که نگاه می‌کنم می‌بینم کل ماجرا شبیه خودکشی بود. بشینین فیلم‌هایی که توش یه آدمی داره می‌ره رو تماشا کنین. همه‌شون تا توی فرودگاه آدمه رو دنبال می‌کنن. ازون‌جا به بعد آدمه ول می‌شه دیگه. دوربین با ستاد بدرقه برمی‌گرده خونه. نشد که هیچ دوربینی همراه آدمه راه بیفته بره ببینه طرف در چه حاله. قصه‌ی آدمه تو همون نقطه‌ای که رفت تموم‌شده فرض می‌شه انگار.</p>
<p dir="RTL">هجرت به نظرم یه جور خودکشی اجتماعیه. تو یه لحظه سرمایه‌ی عاطفی، احساسی که تو بیست‌وچند سال زندگی جمع کرده بودی رو برباد می‌دی انگار. می‌ری وامی‌ستی رو نقطه‌ی صفرمطلق. یه خالی ِ به معنی کلمه.</p>
<p dir="RTL">یه فضای هندسی که در مثبت و منفی ِ بی‌نهایتش خودت واستادی.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/derazleng2.wordpress.com/1804/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/derazleng2.wordpress.com/1804/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/derazleng2.wordpress.com/1804/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/derazleng2.wordpress.com/1804/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/derazleng2.wordpress.com/1804/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/derazleng2.wordpress.com/1804/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/derazleng2.wordpress.com/1804/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/derazleng2.wordpress.com/1804/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/derazleng2.wordpress.com/1804/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/derazleng2.wordpress.com/1804/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/derazleng2.wordpress.com/1804/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/derazleng2.wordpress.com/1804/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/derazleng2.wordpress.com/1804/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/derazleng2.wordpress.com/1804/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=derazleng2.wordpress.com&#038;blog=16693448&#038;post=1804&#038;subd=derazleng2&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://derazleng2.wordpress.com/2012/01/20/%d8%aa%d8%b1%d8%af%db%8c%d8%af%db%8c-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%85-%d8%aa%d8%b9%d8%b1%db%8c%d9%81-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%da%a9%d9%86%d9%85-%d9%81%d9%82%d8%b7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>55</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/8487436e0681973a45acd2ef2ac3b6cf?s=96&amp;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&amp;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">لنگ‌دراز</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>

