<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>مشق شب</title>
<link>http://fateme.ir</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 22 May 2018 03:04:46 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://fateme.ir/post-192.aspx</link>
<description>گفتنی نیست ولی &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بی تو کماکان در من&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نفسی هست، دلی هست &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولی جانی نیست...&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 May 2018 03:04:46 +0330</pubDate>
<dc:creator>mashgh</dc:creator>
<guid>http://fateme.ir/post/192</guid>
</item>
<item>
<title>دست‌سازه‌ها</title>
<link>http://fateme.ir/post-191.aspx</link>
<description>چند وقتی است سرم به اینجا گرم است:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;WWW.PARSIQUEEN.COM&quot; title=&quot;Handmade Art&quot;&gt;خانه طرح و رنگ ملکه&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 17 Jan 2014 12:46:51 +0330</pubDate>
<dc:creator>mashgh</dc:creator>
<guid>http://fateme.ir/post/191</guid>
</item>
<item>
<title>کهنه</title>
<link>http://fateme.ir/post-190.aspx</link>
<description>
«حکایت شما آقای ما؛ حکایت آدم‌هایی است که می‌روند یک تی‌شرت مارک‌دار و جنسِ خوب و نخی می‌خرند و دقیقه شماری می‌کنند برای لحظه‌ای که تبدیلش کنند به دستمالِ آبگیرِ آشپزخانه.» &lt;/p&gt;&lt;p&gt;تکه‌ای از یک داستان&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 01 May 2013 12:33:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mashgh</dc:creator>
<guid>http://fateme.ir/post/190</guid>
</item>
<item>
<title>به بهانه‌ی بهترین روز بهار و بهترین بهار عمر</title>
<link>http://fateme.ir/post-187.aspx</link>
<description>
پارسال، همین روزها بود که چله‌ی «بسم‌الله» گفتنِ مامان و بابا تمام شده بود. نعمت و برکت‌ات را شکر. «من حیث لا یحتسب‌»ات را ... و فرصت کم‌یابی که سرنوشت به من داد.


</description>
<pubDate>Thu, 18 Apr 2013 11:44:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mashgh</dc:creator>
<guid>http://fateme.ir/post/187</guid>
</item>
<item>
<title>من درختم، تو باهار ...</title>
<link>http://fateme.ir/post-186.aspx</link>
<description>روزگار بهم ثابت کرده که این فقط یه بیت شعر نبود. بالا بریم و پایین بیایم:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تو بهار دلکشی و من چو باغ، شور و شوق صد جوانه با من است.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 13 Apr 2013 15:07:50 +0330</pubDate>
<dc:creator>mashgh</dc:creator>
<guid>http://fateme.ir/post/186</guid>
</item>
<item>
<title>شاه نشینِ چشمِ من ...</title>
<link>http://fateme.ir/post-189.aspx</link>
<description>
حرف‌های این چند ساله رو توی شش‌هفت صفحه خلاصه کرده بودم. ساعت چهار صبح پرواز داشت. نامه رو گذاشتم روی ساکش و روش نوشتم «توی مسجدالحرام بخونش.» چند روزی از رفتنش می‌گذشت. خواب بودم. ساعت از دو شب گذشته بود که گوشی‌ام زنگ خورد. شماره‌ی عربستان بود. گوشی رو برداشتم. کل حرفش 30 ثانیه بیشتر طول نکشید. مرد گنده! تا حالا صدای هق‌هق‌اش رو نشنیده بودم. نفس‌نفس می‌زد از گریه و همونجوری گفت «زیر ناودون نشسته‌ام. دلم برات تنگه. وقتی برگشتم قرار بذار باهاشون.» چند لحظه مکث کرد، و ادامه داد «فکر کنم دعات مستجاب میشه.»&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نقطه‌ی عطف و چه‌بسا سینمایی‌ترین لحظه زندگی‌ام رو «بابا» اینجوری رقم زد. :-D&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 11 Apr 2013 18:05:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mashgh</dc:creator>
<guid>http://fateme.ir/post/189</guid>
</item>
<item>
<title>از سری مرقوماتِ مهربان‌همسر:</title>
<link>http://fateme.ir/post-188.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma,sans-serif;&quot;&gt;از مجموعه &lt;strong&gt;سرآشپز&lt;/strong&gt;
جلد سیزدهم. ویژه نامه &lt;strong&gt;نوروز 92&lt;/strong&gt; :) &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma,sans-serif;&quot;&gt;_ با تشکر از واحد
نظارت کمی و کیفی، حمایتهای معنوی، پشتیبانی و تدارکات از راه دور، عکاسی و
انتشارات، تولید محتوای وب فارسی، امپکس! نودال و حتی تدوین! و... که خودم باشم!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://fateme-ir.persiangig.com/92.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma,sans-serif; color: rgb(102, 0, 153);&quot;&gt;تمام قصه تو بودی،
تمام قصه همین بود&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;





</description>
<pubDate>Mon, 08 Apr 2013 14:06:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mashgh</dc:creator>
<guid>http://fateme.ir/post/188</guid>
</item>
<item>
<title>ز چکه‌چکه‌ی جانم امید می‌رقصد!</title>
<link>http://fateme.ir/post-185.aspx</link>
<description>
مُچاله‌ام ...&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چندتا خراش کوچیک روی دستمه. خیلی می‌سوزه. تا ته دلم ...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;×&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ.ن: این پست، عنوان نداشت؛ اما حالا دارد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;






</description>
<pubDate>Sat, 06 Apr 2013 15:39:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mashgh</dc:creator>
<guid>http://fateme.ir/post/185</guid>
</item>
<item>
<title>چند - چند</title>
<link>http://fateme.ir/post-184.aspx</link>
<description>
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: Tahoma, sans-serif;&quot;&gt;هیچ‌وقت بلد نبودم، یا عُرضه‌اش را نداشتم
که با یک لگد بزنم زیرِ بساطِ ارتباط با &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma, sans-serif; font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt;آدم‌ها&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma, sans-serif; font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt; و بگویم گوربابایش و راهم را بکشم بروم. حالا شاید در بعضی موارد و حرف‌ها، یا اتفاق‌های کوچک و جزئی، به
چیزی که ناراحتم کرده باشد، صفت «به‌درک» داده باشم و مثلاً قیافه‌ام را شبیه این‌هایی
کرده باشم که عمراً قصد برگشت به این بحث را ندارند، یا درِ اتاق را طوری کوبیده
باشم که انگار هزار سال دیگر نمی‌خواهم به این اتاق برگردم. اما واقعیت این است که
سی‌‌چهل دقیقه بیشتر طول نکشیده تا حرفم را پس بگیرم. ته‌ته‌ش یک‌روز زمان لازم دارم تا
منت‌کشی کنم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma, sans-serif; font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt;اما هی فکر می‌کنم که چه شد که من چنین آدمی شدم؟ شاید خیلی وقت‌ها
جوابش این باشد که چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟ اما حرفم جای دیگری است.
چه شده که همیشه‌ و همه‌جا من اول‌قدم‌ام در منت‌کشی از دیگران؟ جایی که سهم
اشتباهاتم، حداقل است و یک‌نفر دیگر تو را به‌ صحنه قهرکردن و بی‌خیال‌شدنِ
رابطه می‌کشاند. من هم مثل هر آدم دیگری، وقتی به اینجایم رسیده باشد، &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma, sans-serif; font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt;خیالِ بی‌خیال شدن به سرم می‌زند. اما نکته اینجاست که طاقت
نمی‌آورم. یعنی من همیشه آدم دیدن نیمه پر لیوان بوده‌ام. این‌طور بار آمده‌ام.
همیشه در بدترین اتفاقات و افتضاحات هم می‌توانم خودم را توجیه کنم و بی‌خیالِ زیر همه‌چیز زدن یا قهر کردن بشوم. نه اینکه اینقدر انسان روشنفکر و از خود گذشته‌ای باشم‌ها، نه. از آن‌جایی
که متأسفانه حافظه خوبی از این دار دنیا نصیبم شده، حرف‌ها و رفتارها و صحنه‌ها را
خیلی دیر فراموش می‌کنم. شاید یک‌جاهایی که حتی گذشته‌ام از یک ماجرایی، یک
دعوایی، بعداً یک‌روزی نیشش را یا کنایه‌اش را هم به‌طرف بزنم. –لطفاً نیایید بگویید این
خیلی اخلاق بدی است و اگر می‌خواهی به رو بیاوری، دیگر چرا منت گذشت‌کردن می‌گذاری؟
می‌دانم، و درباره مدینه فاضله که حرف نمی‌زنیم و البته این روالم نیست- &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma, sans-serif; font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt;من هم مثل همه عصبانی‌ می‌شوم، قلبم درد می‌گیرد،
داغان می‌شوم. اما آرام‌تر که می‌شوم، می‌گویم ارزشش را نداشت. و می‌آیم که دوباره
برگردم. و دلم هوای همان حالِ خوش یک‌ساعت قبل از بحث را می‌کند. طاقت نمی‌آورم. و البته تنبیه‌کردن هم بلد نیستم. پس پیش‌قدم می‌شوم که ماجرا را رفع‌و‌رجوع کنم و اینجا دقیقاً همان‌جایی است که از نگاه دیگران، من به یک انسان
بی‌منطق در بحث تبدیل می‌شوم. کسی که بلد نیست روی حرفش بایستد. کسی که حتی نمی‌داند
با خودش چند چند است. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;



</description>
<pubDate>Thu, 07 Feb 2013 15:39:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mashgh</dc:creator>
<guid>http://fateme.ir/post/184</guid>
</item>
<item>
<title>هر شب به ریشه‌های تبم آب می‌دهم</title>
<link>http://fateme.ir/post-183.aspx</link>
<description>
چند شبی است که هم‌زیستی مسالمت‌آمیزی با دیازپام دارم، به امید اندکی خواب. خواب که نه، بی‌هوشی. اما از سر هماهنگی دارِ دنیا با ما، دیازپام‌ها هم&lt;span style=&quot;font-size: 9pt;&quot;&gt; روز کار شده‌اند.&lt;/span&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;به‌هوش بودم از این عشق جان به‌در ببرم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;ببرد هوشم و در برد، جانِ جانِ مرا&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;a href=&quot;https://plus.google.com/u/0/103955404912310310022/posts&quot;&gt; &lt;font face=&quot;arial, sans-serif&quot;&gt;&lt;span style=&quot;line-height: 18px;&quot;&gt;...&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;




</description>
<pubDate>Sun, 03 Feb 2013 11:24:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mashgh</dc:creator>
<guid>http://fateme.ir/post/183</guid>
</item>
</channel>
</rss>
