<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss version="2.0">
   <channel>
      <title>نیم دایره :: گاه‌گویه‌های فاطمه شمس</title>
      <link>http://fatemehshams.com/</link>
      <description />
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2012</copyright>
      <lastBuildDate>Sat, 26 May 2012 12:59:27 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/?v=3.34</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/rss+xml" href="http://feeds.feedburner.com/fatemehshams" /><feedburner:info xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" uri="fatemehshams" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><item>
         <title>خبر صبح‌گاهی</title>
         <description><![CDATA[<p>دیشب<br />
در دو نقطه‌ی مختلف از جهان<br />
سه نفر در تیراندازی<br />
و هشت نفر در رانش زمین مردند.<br />
صبح‌، خبر می‌خوانم <br />
و چای‌ام را هورت می‌کشم.<br />
یک تکه‌ چربی غلیظ روی همه چیز را گرفته است.<br />
</p>]]></description>
         <link>http://fatemehshams.com/2012/05/26/post_421/</link>
         <guid>http://fatemehshams.com/2012/05/26/post_421/</guid>
         <category />
         <pubDate>Sat, 26 May 2012 12:59:27 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مثل فاخته‌ای در دل ساعت</title>
         <description><![CDATA[<p>به سان فاخته‌ای<br />
در دل ساعتی کوکی<br />
روزگار می‌گذرانم<br />
به پرندگان میان شاخه‌ها رشک نمی‌برم <br />
آن‌ها کوک ام می‌کنند<br />
و من <br />
ادای فاخته را در می‌آورم<br />
سرنوشتی از این دست را <br />
تنها برای دشمنم می‌توانم آرزو‌کنم. </p>

<p>آنا آخماتوا- <br />
ترجمه: خودم<br />
</p>]]></description>
         <link>http://fatemehshams.com/2012/05/25/post_420/</link>
         <guid>http://fatemehshams.com/2012/05/25/post_420/</guid>
         <category>شعرخوانی </category>
         <pubDate>Fri, 25 May 2012 15:28:23 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>خرداد هفتاد و شش</title>
         <description><![CDATA[<p>از روزهای آخر اردیبهشت هفتاد و شش که هنوز حتی حق رای هم نداشتم،  فقط  یک تصویر خیلی روشن دارم. سال آخر راهنمایی بودم. بعد از مدرسه، زیر خورشیدی که بیشتر بهار و تابستان را در مشهد مستقیم و داغ می‌تابید، از جایی حوالی بولوار وکیل‌آباد با یکی از دوستان‌ام راهی میدان تقی‌آباد می‌شدیم. آن روزها به هیچ وجه شور و شوق انتخابات با ما نبود. با فضای بسته و خاموش شهری که ما در آن زندگی می‌کردیم و البته سن و سالی که در آن بودیم غیر از این هم انتظاری نمی‌رفت. حتی یادم نیست چرا راهی میدان تقی‌آباد می‌شدیم. دلیل‌اش تا جایی که خاطرم هست نزدیکی خانه دوست‌ام به محل آن «اتفاق» بود. در راه مدرسه ساختمانی را دیده بود که آن روزها حال و هوایش با بقیه جاهای شهر فرق داشت. می‌گفت باید ببرم آن‌جا را نشان‌ات بدهم. اتوبوس می‌گرفتیم و نرسیده به میدان پیاده می‌شدیم و بقیه راه را تا آن ساختمان پیاده می‌رفتیم به آن ساختمان نیمه کاره و پر از خاک و آهک، جایی که آن شهر گرم و مرده و متعصب پیش از این کمتر به خود دیده بود. وارد می‌شدیم و جلوی میزهایی که رویشان پشته‌های پوستر بود، چند بار بالا و پایین می‌رفتیم و بعد یک گوشه می‌ایستادیم و نگاه می‌کردیم و گوش می‌دادیم. حرف نمی‌زدیم گیج بودیم و کمی هم انگار می‌ترسیدیم. </p>

<p>گاهی یکی دو ساعت همان دور و برها می‌پلکیدیم و چهارچشمی دور و برمان را می‌پاییدیم که آشنایی به تورمان نخورد. می‌ترسیدیم خبر ببرند به خانواده‌ها. نمی‌دانستیم چرا از نظر آن‌ها آنجا جای خطرناکی بود. شاید همان پنهانی بودن‌اش باعث می‌شد تجربه لذت بخشی باشد و این همه سال هنوز در یادم به عنوان خاطره‌ای روشن مانده باشد. بعد از پانزده سال وقتی فکر می‌کنم می‌بینم آن یکی دو ساعت بعد از ظهرهای آخر اردیبهشت از به یادماندنی‌ترین یواشکی‌های زندگی‌ام بود. </p>

<p>آن سال، صندوق رای برایم به هیچ وجه معنی نداشت. حتی تیتر بیست میلیون رای روزنامه‌ها را هم درست یادم نیست. بعدها اسم‌اش را گذاشتند «حماسه دوم خرداد». ولی برای من آن حادثه خوب، قبل‌تر از دوم خرداد، حوالی همان ساختمان نیمه‌کاره با دیدن همان آدم‌ها اتفاق افتاده بود. دل‌ام می‌خواست همه چیز طوری پیش برود که خیلی از جاهای شهر بشود مثل آن ساختمان نیمه کاره با میزهای اوراق و پوسترهایی که زمین و دیوارها را پوشانده بودند و صورت‌هایی که با بقیه صورت‌های شهر فرق داشتند. شوق و امیدی توی صدا و صورت‌شان بود که جاهای دیگر نبود.  خردادهای دیگری هم بعد از آن آمد و رفت. شاید این روزها بیشتر درباره‌شان بنویسم. ولی درباره آن اولین خرداد، بهترین خاطره تک تک آن آدم‌ها و آن ساختمان پرغبار است. آدم‌هایی که لابد هر کدام جایی داخل یا بیرون آن مرزها مشغول زندگی‌‌اند. بعضی‌هاشان از رای دادن پشیمان‌اند، بعضی‌هاشان سرخورده و ناامید، بعضی‌ها هنوز امیدوار. آدم‌هایی که آن روزها نقطه اشتراک‌شان فارغ از همه اختلافات تغییر دادن و بهتر کردن حداقلی اوضاع بود. نه آن برگه‌ها و نه نامی که بر آن برگه‌ها نوشته شد، تک تک آن آدم‌ها که آن لحظه‌های خوب را برای اولین بار در شهرهای خاموشی مثل شهر من زنده کردند برای من مهم‌ترین خاطره‌ی خرداد هفتاد و شش‌اند.</p>]]></description>
         <link>http://fatemehshams.com/2012/05/22/post_419/</link>
         <guid>http://fatemehshams.com/2012/05/22/post_419/</guid>
         <category>   گاه‌نوشته‌ها</category>
         <pubDate>Tue, 22 May 2012 17:09:00 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>.</title>
         <description><![CDATA[<p>این که دیگر به هیچ وجه از مرگ نمی‌ترسم، خیلی ترسناک است. </p>]]></description>
         <link>http://fatemehshams.com/2012/05/22/post_418/</link>
         <guid>http://fatemehshams.com/2012/05/22/post_418/</guid>
         <category>   گاه‌نوشته‌ها</category>
         <pubDate>Tue, 22 May 2012 14:50:29 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>خرداد</title>
         <description><![CDATA[<p>مثل جنینی آشفته  <br />
بر دیواره‌های تن‌ام پای می‌کوبد: <br />
خرداد.<br />
مادرم هر شب خواب می‌بیند<br />
این روزها تمام خواهد شد.<br />
بعد این همه وقت<br />
هنوز، از مادر شدن، می‌ترسم.<br />
شکم‌ام را ناخن می‌کشد.<br />
پای راست‌اش را توی پهلوی چپ‌ام، فرو می‌کند.<br />
گرمی نفس‌اش در راهروی حنجره‌ام می‌پیچد.<br />
خون‌ام در رگ‌های سر و گردن‌اش می‌دود.<br />
پلک‌های رسیده‌اش را به هم می‌زند.</p>

<p>می‌دانم <br />
یکی از همین روزها، به دنیا <br />
می‌آید. <br />
شیره جان‌ام را می‌مکد.<br />
راه می‌افتد.<br />
دندان در می‌آورد.<br />
حرف می‌زند.<br />
موهای خرمایی‌اش را هر شب می‌بافم.<br />
بوی شکوفه سیب می‌دهند.<br />
می‌دانم، زیبا می‌شود.<br />
وعاقبت، مثل ماهی سرخی  <br />
از دست‌ام می‌لغزد و<br />
 می‌افتد.</p>

<p>یک روز، از ماه سوم تقویم<br />
به خیابان می‌رود.<br />
و دیگر بر<br />
نمی‌گردد.</p>

<p>آه! هیچ‌کس، هیچ‌کس به جز مادرم هنوز <br />
هر شب خواب نمی‌بیند:<br />
این روزها تمام خواهد شد.</p>]]></description>
         <link>http://fatemehshams.com/2012/05/21/post_417/</link>
         <guid>http://fatemehshams.com/2012/05/21/post_417/</guid>
         <category>    شعرها</category>
         <pubDate>Mon, 21 May 2012 18:51:23 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title> راهی برای روزهای سخت</title>
         <description><![CDATA[<p>با رفقای سوری‌ام دنبال برگزاری یک "مزایده‌‌ی فرهنگی-هنری"‌ایم که پول جمع کنیم برای آسیب‌دیدگان سوریه که در طول ماه‌های اخیر در تعقیب و گریزند یا نیاز به دارو و مواد غذایی دارند. این دومین مزایده‌ای است که در طول یک سال و نیم اخیر اینجا راه انداخته‌ایم. اولی‌اش برای سیل‌زده‌های پاکستان بود. </p>

<p>ماه‌های گذشته، عملکرد دانشجوهای سوری به طور خاص برایم خیلی جالب بود. آن‌ها بیشتر دنبال عمل‌اند تا حرف. عمل هم که می‌گویم منظورم کارهای بزرگ و طرح‌های غول‌آسا نیست. مثلن یکی دوتایشان داوطلب شده‌اند و هفته‌ای سه روز شیرینی خانگی درست می‌کنند و صبح‌ها می‌آورند دانشکده و دانه‌ای چند پنی به دانشجوها می‌فروشند. اینکه می‌گویم چند پنی واقعن شوخی نیست. هر کس بخواهد پول بیشتری می‌دهد و شیرینی می‌خرد ولی قیمت‌اش واقعن پایین است که همه دانشجوها بتوانند بخرند. آخر ماه هم پول‌هایی که از دانشکده‌های مختلف جمع شده می‌گذارند روی هم و می‌رسانند دست آسیب‌دیده‌های سوری. یا مثلن هر هفته یک نفر داوطلب می‌شود و برای ده نفر آشپزی می‌کند و ظهر ناهار را می‌آورند یک جای مشخص برای فروش. </p>

<p>در جلسات مزایده هم معمولن آگهی می‌دهند که هر کس داوطلب تدریس زبان خاصی به یک گروه کوچک، یا فروختن آثار هنری‌اش یا پختن غذا و کارهایی از این دست است می‌تواند مثلن ده جلسه تدریس آشپزی یا زبان، موسیقی یا نقاشی یا هر چیز دیگری را توی جلسه مزایده برای قیمتی مشخص به فروش بگذارد. دانشجوها معمولن چندتایی روی هم تصمیم می‌گیرند یکی از طرح‌ها را بخرند و پول‌اش را بین خودشان تقسیم کنند. کل پولی که در آخر برنامه جمع می‌شود از طریق امنی می‌رسد به دست کسانی که به خاطر اوضاع موجود نیاز دارویی یا مالی دارند. </p>

<p>در برنامه‌ای که برای پاکستان برگزار کردیم حدود هزار پوند پول از یک کالج جمع شد که برای یک برنامه دانشجویی واقعن خوب بود. برای برنامه سوریه هم که اول ژوئن است داریم سعی می‌کنیم آدم جمع کنیم و طرح‌هایی که برای فروش ممکن است جالب باشند را توی برنامه بگذاریم. این جور برنامه‌ها چندتا فایده دارد: یکی اینکه شدیدن به بهبود اوضاع روانی و عاطفی اشخاص دخیل کمک می‌کند، یادم هست دوست پاکستانی‌ام که برای سیل‌زده‌های پاکستانی برنامه را راه انداخت روز اول که خبر را شنیده بود حال‌اش آن‌قدر خراب بود که به زور می‌توانست دو کلمه حرف بزند، ولی آن شب بعد از برنامه کلی بهتر شده بود و خوشحال بود که لااقل اگر دور است توانسته کار به دردبخوری بکند. یا این رفیق سوری‌ام که این روزها مدام با هم مکاتبه داریم از زمانی که تصمیم اجرای برنامه قطعی شد، حال و روزش کلی بهتر است. دوم این‌که اقلن زمانی که صرف حسرت خوردن به خاطر وضع موجود می‌‌شود فایده‌ای هم به حال کسانی که در رنج و دردند دارد. از استاتوس فیس‌بوکی، به طورمثال، قطعن اثرش بیشتر است. هیچ چیز مثل پول نمی‌تواند این جور مواقع نجات‌بخش باشد. حرف و خبر و شعر و نثر و باقی قضایا هم سر جای خودش، ولی واقعن از یک جایی به بعد کسانی که زیر چرخ‌دنده‌های سرکوب له شده‌اند، کارشان را از دست داده‌اند، بیمارند یا بی‌خانمان‌، بدون کمک اقتصادی روز به روز اوضاع‌شان بیشتر نزول می‌کند.  </p>

<p>  خوبی دیگر برگزاری مزایده‌های هنری-فرهنگی این است که کلی رفاقت این وسط شکل می‌گیرد. آدم کلی چیز یاد می‌گیرد. خیلی وقت‌ها زبان جدید یاد گرفتن زمان‌بر و گران است و در این جور مزایده‌ها موقعیت‌های نابی گیر می‌آید که در حالت عادی باید کلی دنبال‌اش گشت. برای شکموها هم این جور مزایده‌ها جای کم‌نظیری‌ست. انواع و اقسام شیرینی‌ها و غذاهای محلی با قیمت مرغوب عرضه می‌شوند و می‌شود نحوه پخت‌شان را یاد گرفت. </p>

<p>همچین کاری را می‌شد برای ایران بعد از انتخابات هم کرد. ولی همه انقدر لهیده بودند و در لاک خودشان که فقط تک و توک آدم‌هایی همت کردند و خودشان دست به کار شدند و پول جمع کردند. خبری از آکسیون و این‌جور برنامه‌ها نبود. اگر آن همه درگیر و پریشان زندانی‌های خانواده خودم نبودم حتمن همچین کاری را اینجا برای ایران کرده بودم. چقدر می‌توانست حالم را آن روزها بهتر کند. ولی حالا که گذشت و نشد برای سوریه آستین بالا زده‌ام که یک سال دیگر اینجا ننویسم کاش برای سوریه کاری کرده بودم. ایده‌ی مزایده فرهنگی-هنری در جمع‌های دانشجویی را ماهایی که دوریم و وقت‌هایی که کار بالا می‌گیرد می‌خواهیم کاری بکنیم، بگذاریم توی لیست. شاید روزی دوباره به درد خورد.</p>]]></description>
         <link>http://fatemehshams.com/2012/05/21/post_416/</link>
         <guid>http://fatemehshams.com/2012/05/21/post_416/</guid>
         <category>   گاه‌نوشته‌ها</category>
         <pubDate>Mon, 21 May 2012 18:33:05 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>خواندنی‌ها-۳</title>
         <description><![CDATA[<p><a href="http://www.guardian.co.uk/commentisfree/2012/may/21/afghanistan-poetry-in-soul-taliban">شعر در روح افغانستان جاری‌ست، رضا محمدی</a></p>]]></description>
         <link>http://fatemehshams.com/2012/05/21/post_415/</link>
         <guid>http://fatemehshams.com/2012/05/21/post_415/</guid>
         <category />
         <pubDate>Mon, 21 May 2012 16:39:43 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>خواندنی‌ها- ۲</title>
         <description><![CDATA[<p><a href="http://mokhaalef.wordpress.com/2012/05/18/%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82-%D8%AC%D8%B9%D9%84%D9%8A/">اخلاق جعلی</a></p>]]></description>
         <link>http://fatemehshams.com/2012/05/21/post_414/</link>
         <guid>http://fatemehshams.com/2012/05/21/post_414/</guid>
         <category> کتابخانه</category>
         <pubDate>Mon, 21 May 2012 16:32:58 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>زندگی در آینه</title>
         <description><![CDATA[<p> من، عاشق مردانی بودم<br />
که هرگز نمی‌شناختم <br />
شعرهایم، همه در وصف عابران پیاده‌‌ای بود <br />
که تنها، در باران می‌گذشتند<br />
با بارانی‌هایی که بوی بلوط سوخته می‌دادند. </p>

<p>‌من، عاشق مردانی بودم<br />
که همیشه جوان می‌مردند<br />
خیلی جوان.<br />
 چشم‌هایشان، در واپسین لحظات،<br />
ناگهان، خاکستری می‌شد.<br />
آن‌ها، <br />
هیچ‌کدام، <br />
هیچ‌وقت <br />
لب نداشتند<br />
و آغوش‌شان،<br />
 شبیه مکعب‌های مغشوش و گیج<br />
با تصویر هیچ زنی آرام نمی‌‌شد.<br />
</p>]]></description>
         <link>http://fatemehshams.com/2012/05/20/post_413/</link>
         <guid>http://fatemehshams.com/2012/05/20/post_413/</guid>
         <category>    شعرها</category>
         <pubDate>Sun, 20 May 2012 21:06:35 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>هوای تازه</title>
         <description><![CDATA[<p>بعد از مدت‌ها، شامی که خوردم به تن‌ام گوشت شد و علت اصلی‌اش هم حضور و حرف‌های<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Kumi_Naidoo"> کومی نایدو </a>سخنران شام یکی از <a href="http://www.rhodeshouse.ox.ac.uk/page/rhodes-scholars-lead-global-scholars-symposium-on-world-challenges">گردهمایی‌های سالانه دانشگاه آکسفورد </a>بود. شنیدن داستان زندگی نایدو در تبعید شب‌ام را ساخت. نایدو اهل آفریقای جنوبی و فعال حقوق بشر و محیط زیست است که از پانزده سالگی برای بهبود اوضاع کشورش مبارزه می‌کند. نایدو سال‌های بعد از آپارتاید بارها دستگیر شد و به زندان افتاد و بعد از ترک کشورش و یک سال زندگی مخفیانه برای ادامه تحصیل به آکسفور آمد. داستان اولین روز ورودش به آکسفورد واقعن شنیدنی بود. نایدو در طول و بعد از تکمیل دوره دکتری‌اش در جامعه‌شناسی سیاسی هم دست از مبارزه نکشید و الان هم از فعالان مهم و تاثیرگذار کمپین جهانی محیط زیست است. <br />
<center><img src="http://fatemehshams.com/photo723.jpeg" width="400"></center></p>

<p>نایدو گرم‌تر و زنده‌تر از تمام سخنران‌های امروز حرف زد. با تمام قلب‌اش. امشب یک بار دیگر بهم ثابت شد که درد و رنج، آدم‌ها را یکه و کمیاب می‌کند. این حتی از تن صدا و حالت نگاه‌شان هم پیداست. نایدو از معدود آدم‌هایی بود که بعد از مدت‌ها شنیدن حرف‌هایش، به زندگی و آینده و تغییر و بهبود اوضاع امیدوارم کرد. از ماندلا گفت. از تجربه زندان و دفاعیه دادگاه‌اش. </p>

<p>برنامه که تمام شد، درباره تجربه دوری اجباری از کشورش (دارم زور می‌زنم این روزها کلمه تبعید را استفاده نکنم) بیشتر حرف زدیم. تنها ایرانی جمع من بودم و تنها مدعوی که تجربه سه سال دوری از کشورش را داشت. لازم نبود زیاد حرف بزنم. انگار بیشتر ماجرا را می‌توانست حدس بزند. گفت این سال‌ها تمام می‌شود، فقط طوری زندگی کن که وقتی نسل بعدی کشورت روزی یک گوشه از همین دنیا، جلوت را گرفت و گفت آن سال‌ها برای بهتر شدن وضع چه کار کردی وجدانت موقع جواب دادن پیش خودت راحت باشد. مهم نیست چه کار می‌کنی. مهم این است که جلوی آن‌ها شرمنده نباشی. روی رفاقت‌ و دوری از تنهایی و تشکیل‌ جمع‌های کوچک دوستی و تبادل فکر در سال‌های دوری اجباری خیلی تاکید کرد. قرار شد بهش بنویسم و از تجربه زندگی در تبعید برایم بیشتر بگوید. حرف زدن با آدم‌هایی با درد و رنج و تجربه مشترک می‌تواند حداقل دوباره مدتی آدم را روی پا نگه دارد. چیزی که مسلم است این است که باید روی پا ماند. این روزها دارم شدیدن به گذراندن یک دوره تکمیلی مطالعات مهاجرت اجباری*فکر می‌کنم. یکی دوتا دوره تکمیلی خوب هم پیدا کرده‌ام. فکر کنم کار کردن روی همچین موضوعی به بهبود اوضاع فعلی خودم هم خیلی کمک کند.</p>

<p>*Forced Migration Studies </p>]]></description>
         <link>http://fatemehshams.com/2012/05/19/post_412/</link>
         <guid>http://fatemehshams.com/2012/05/19/post_412/</guid>
         <category>   گاه‌نوشته‌ها</category>
         <pubDate>Sat, 19 May 2012 00:54:54 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>فوئنتس</title>
         <description><![CDATA[<p><a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%84%D9%88%D8%B3_%D9%81%D9%88%D8%A6%D9%86%D8%AA%D8%B3">خالقِ آئورا </a>مرد. خبر را که خواندم اولین تصویری که جلوی چشم‌ام آمد، اتاق ۲۰۸ خوابگاه کوی، ساختمان فاطمیه چهار، آن قفسه فکسنی کتاب‌ها بود. «آئورا» را یکی از همان روزهای بی‌قراری خریده بودم و یک‌نفس خوانده بودم. "در طول این تسلسل کم و بیش آنی، دختری که من چهارده سالگی‌اش را به یاد می‌آوردم و اکنون بیست ساله بود، همانند نوری که از پنجره می‌آمد، دستخوش دگرگونی شد. آن در‌گاهی میان اتاق نشیمن و اتاق خواب مرزی شد میان همه‌ی سنین آن دختر." </p>

<p>یادم نیست چند بار خوانده بودم‌اش. بعضی جمله‌ها را چند بار "تو: واژه‌ای که از آن من است، آنگاه‌ که شبح وار در همه‌ی ابعاد زمان و مکان، حتی فراتر از مرگ، حرکت می‌کند." کتاب را اینجا ندارم. یک تکه‌هاییش را توی یادداشت‌های آن روزها داشتم. </p>

<p>پوست‌انداختن با آن جلد سبز مات را  روزهای آخر خوابگاه خریده بودم و هیچ وقت تمام‌اش نکردم. ماند مشهد. توی کتاب‌خانه‌ای که معلوم نیست چقدرش هنوز سرجاش هست. </p>

<p><a href="http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1115793">درباره فوئنتس</a></p>]]></description>
         <link>http://fatemehshams.com/2012/05/16/post_411/</link>
         <guid>http://fatemehshams.com/2012/05/16/post_411/</guid>
         <category>   گاه‌نوشته‌ها</category>
         <pubDate>Wed, 16 May 2012 00:26:02 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>خواندنی‌ها</title>
         <description><![CDATA[<p><a href="http://www.ramzashoob.blogfa.com/post-17.aspx">دو کلمه حرف حساب</a></p>]]></description>
         <link>http://fatemehshams.com/2012/05/15/post_410/</link>
         <guid>http://fatemehshams.com/2012/05/15/post_410/</guid>
         <category />
         <pubDate>Tue, 15 May 2012 21:51:43 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>هدیه</title>
         <description><![CDATA[<p> آدم وقتی دور است برای اثبات بودن‌اش در جایی که از آن دور است، سعی می‌کند خودش را با اشیاء کوچک به ساکنان آن‌ سرزمین دوریادآوری کند. گاهی با مجسمه، گاهی با شال یا لباسی که به تن‌شان نزدیک‌تر باشد، گاهی با دست‌بند و گردن‌بند که راست روی مسیر نبض‌شان بیفتد. این یکی آخری را خودم از همه بیشتر دوست دارم. </p>

<p>امروز رفتم برای تولدش یک گردن‌بند دست‌ساز خریدم. بندش بلند بود و فکر کردم تا روی سینه‌هایش می‌آید پایین. نمی‌دانم تا کی می‌شود به این یادآوری بدون لوث شدن ادامه داد. فعلن که از رو نرفته‌ام. </p>]]></description>
         <link>http://fatemehshams.com/2012/05/14/post_409/</link>
         <guid>http://fatemehshams.com/2012/05/14/post_409/</guid>
         <category>   گاه‌نوشته‌ها</category>
         <pubDate>Mon, 14 May 2012 17:32:19 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آنچه دیروز رفت</title>
         <description><![CDATA[<p><a href="http://www.youtube.com/watch?v=f4Fi92neocc">حذف شد.</a><br />
</p>]]></description>
         <link>http://fatemehshams.com/2012/05/14/post_408/</link>
         <guid>http://fatemehshams.com/2012/05/14/post_408/</guid>
         <category>   گاه‌نوشته‌ها</category>
         <pubDate>Mon, 14 May 2012 17:11:05 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>برای زهرا و عبدالله</title>
         <description><![CDATA[<p><a href="http://www.radiojavan.com/mp3s/mp3/Chaartaar-Baaraan-Toee">باران تویی به خاک من بزن </a></p>]]></description>
         <link>http://fatemehshams.com/2012/05/13/post_407/</link>
         <guid>http://fatemehshams.com/2012/05/13/post_407/</guid>
         <category> موسیقی</category>
         <pubDate>Sun, 13 May 2012 22:05:56 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>

