<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>فی الپرانتز (...)</title>
<link>https://felparantez.blogfa.com</link>
<description>پرانتزها همیشه دور حرفهای روراست و خودمانی را می‌گیرند</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 13 Mar 2012 00:12:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>چمدون</title>
<link>https://felparantez.blogfa.com/post/152</link>
<description>... مرد هر جا می‌رفت تنهاییش را با خودش میبرد</description>
<pubDate>Tue, 13 Mar 2012 00:12:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>felparantez</dc:creator>
<guid>felparantez.blogfa.com/post/152</guid>
</item>
<item>
<title>پایان؟</title>
<link>https://felparantez.blogfa.com/post/151</link>
<description>1) مدتی است سوالی به جانم افتاده که دقیقا یک نقطه‌ی پایانی چه تعریفی می‌تواند داشته باشد. یک ته خط آبرومندِ باشناسنامه که شکل ادا درآوردن و لوس بازی نباشد چه مشخصاتی دارد. یک انتهای قانع‌کننده که بگی آهان آهان &quot;خداحافظ!&quot; چگونه قابل تشخیص است. حالای نقطه انتهایی هر چی. یک نمایشنامه. یک رابطه دوستانه. یک میهمانی. یک وبلاگ. یک سبک زندگی. اصلا یک زندگی. 2) فکر می‌کنم به اینکه جملات پایانی قبل از خداحافظی چه لحنی باید داشته باشد.</description>
<pubDate>Thu, 02 Feb 2012 00:27:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>felparantez</dc:creator>
<guid>felparantez.blogfa.com/post/151</guid>
</item>
<item>
<title>کابوس های مادرم</title>
<link>https://felparantez.blogfa.com/post/149</link>
<description>خاطرم هست سفرهای خانوادگی که جمیعا در هتلی متلی مسافرخانه ای چیزی مستقر میشدیم از ابتدای باز کردن چمدانها مصیبت روز آخر و جمع آوری محتویات لذت مسافرت را از دماغم درمی‌آورد. ترکیب شدن ویژگی خانوادگی (یا ملی!) عشق به دقیقه‌ی نود با توانایی بالقوه‌ جمعی مان در تبدیل کردن یک چاردیواری به روده‌ی سگ در کوتاه ترین زمان ممکن را اهل بخیه خوب درک می‌کنند که هیچ رقمه به هم نمی‌سازند. البته برای مسافرتهای دسته جمعی که باید به خوش گذراندن طی شود از جهت اینکه آدمهای</description>
<pubDate>Thu, 22 Dec 2011 00:49:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>felparantez</dc:creator>
<guid>felparantez.blogfa.com/post/149</guid>
</item>
<item>
<title>امید و حسرت</title>
<link>https://felparantez.blogfa.com/post/148</link>
<description>ـــــــــزنـــــدگـی ای کـــــــــــهـــــ ــــــمــــــــــــــــــــــی‌گـــــــــــذرد</description>
<pubDate>Fri, 16 Dec 2011 01:39:11 +0330</pubDate>
<dc:creator>felparantez</dc:creator>
<guid>felparantez.blogfa.com/post/148</guid>
</item>
<item>
<title>کفش متقابل</title>
<link>https://felparantez.blogfa.com/post/147</link>
<description>عرض شود که یکی از نَعَماتِ جاریِ الهی که پروردگار عالمیان به آدمیان عنایت فرموده، زندگی دسته جمعی و دورِهمی است تا هر کس به فراخور حال خود و نیتی که دارد این وسط توفیق پِلِکیدن حاصل فرماید. و این وضعیت موجب شده تا مردم در شهرها و روستاها برای رفع حاجات به یکدیگر مشغول شده و در بقالی‌ها و صف نانوایی همدیگر را تا جای لازم مورد عنایت قرار دهند برای امرار معاش. به قول استاد ما -حفظه‌الله- اگر هر کس بخواهد فقط برای خودش امورات بگذراند و گور پدر دیگران هم بکند</description>
<pubDate>Sat, 29 Oct 2011 20:30:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>felparantez</dc:creator>
<guid>felparantez.blogfa.com/post/147</guid>
</item>
<item>
<title>زندگی با چشمان بسته</title>
<link>https://felparantez.blogfa.com/post/146</link>
<description>نمیتوانم بگویم این فیلم را دوست دارم یا نه! زندگی در محله جریان دارد. از بازی‌های کودکانه شادی پرمی‌کشد. لبخند از لب صف نانوایی زمین نمی‌افتد. همسایه‌ای برای آش نذری از قلم نمی‌افتد. دسته گل و هدیه روز مادر سرجایش است. دور یک سفره نشستن رونق دارد. جای خالی افراد خانواده فراموشی نمی‌آورد. نامه‌ها بوی گل یاس می‌دهند. - یک فریم تاریک فاصله - برگ ریزان است. شادی کودکان با درهای از پشت قفل شده محصور است.</description>
<pubDate>Sat, 08 Oct 2011 21:34:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>felparantez</dc:creator>
<guid>felparantez.blogfa.com/post/146</guid>
</item>
<item>
<title>یک و سی و هشت دقیقه</title>
<link>https://felparantez.blogfa.com/post/145</link>
<description>الان ساعت یک و سی و هشت دقیقه نصف شب است و من هدفون سفیدی که بندش کوتاه است و وقتی میخواهی آهنگی چیزی بچپونی توی مغزت ناچاری قوز کنی روی کیبرد و مثل بز خیره شوی به مانیتور، به گوش دارم و حین تایپ کردن به فکر چرایی و چگونگی این زندگی دوست داشتنی سگی هستم. تازه الان برای من سر شب است. بعضا تا 3 هم پای کامپیوتر هستم و هی دور میزنم. نیت فیس بوک هم بکنم اون صاب مرده پایین صفحه را آفلاین می‌کنم تا تلاش بچه های روزنامه برای ثبت ساعت خوابم ناکام بماند.</description>
<pubDate>Wed, 05 Oct 2011 23:31:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>felparantez</dc:creator>
<guid>felparantez.blogfa.com/post/145</guid>
</item>
<item>
<title>تردید و کبریت</title>
<link>https://felparantez.blogfa.com/post/144</link>
<description>تردید به خوره می‌ماند. از درون روح را می‌جود. خرچ خرچ. نسبت نسَبی عجیبی با موریانه دارد. سازه‌ای به عظمت انسان را آرام آرام پوک می‌کند. ستونهایی به چه استحکام را شکننده می‌کند. به روکش زندگی ذره‌ای خش نمی‌اندازد. از دید ناظر خارجی همه چیز رو به راه است. ولی آن زیر دارد کار خودش را می‌کند. وای به وقتی که به حال خودش واگذارده شود. به حال خودمان واگذارده شویم. وای به وقتی که حجم تفکر مسموم از مقاومت مصالح بزند بالا.</description>
<pubDate>Wed, 21 Sep 2011 19:40:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>felparantez</dc:creator>
<guid>felparantez.blogfa.com/post/144</guid>
</item>
<item>
<title>بر دوش ما مَنه!</title>
<link>https://felparantez.blogfa.com/post/143</link>
<description>&quot; پروردگار ما، اگر فراموش كرديم يا خطا كرديم بر ما مگير. پروردگار ما، بندى بر ما مَنه چنانكه بر كسانى كه پيش از ما بودند نهادى. پروردگار ما، و آنچه ما تاب آن را نداريم بر دوش ما منه، و از ما درگذر و ما را بيامرز و بر ما رحمت آر &quot; -سوره بقره آیه 286 (1) گلدان اطلسی گوشه حیاط را می‌شکند، با ماژیک روی دیوار اتاق خط خطی می‌کند، برای عروسک خواهرش سبیل می‌کشد، مشق‌هایش را نمی‌نویسد، حرف بد می‌زند، علیرغم محبت پدرومادرش به آنها بی‌ادبی می‌کند، بی اجازه از خانه</description>
<pubDate>Sat, 10 Sep 2011 23:14:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>felparantez</dc:creator>
<guid>felparantez.blogfa.com/post/143</guid>
</item>
<item>
<title>وقتی برسه به اینجا</title>
<link>https://felparantez.blogfa.com/post/142</link>
<description>&quot; دارم دروغ می‏گم؛ دارم می‏رم شیره ‏كش خونه. معتاد شد‏م، دارم می‏رم بعد از این‏كه مواد كشیدم جُرم و جنایت كنم. آدم بكشم، همیشه لایِ مجله فیلمام یه مسلسل قایم می‏كنم باهاش شبا آدم می‏كشم، بعد دم صبح دوباره می‏رم شیره كش خونه. كلی تو این مدت آدم كشتم؛ واسه این كه منو نشناسن سبیل مصنوعی می‏ذارم، بعد می‏رم آدم می‏كُشم. كوش این سبیل مصنوعی؟ تو جیبم بودا؛ كوش؟ به خاطرِ همینه كه شبا هذیون می‏گم؛ چون دسته‏ های مافیایی دنبال‏من؛ سَرانِ پنج‏تا خانواده دنبال‏من؛ دارن</description>
<pubDate>Mon, 05 Sep 2011 23:29:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>felparantez</dc:creator>
<guid>felparantez.blogfa.com/post/142</guid>
</item>
</channel>
</rss>
