<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><rss xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/" xmlns:blogger="http://schemas.google.com/blogger/2008" xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:gd="http://schemas.google.com/g/2005" xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0" version="2.0"><channel><atom:id>tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604</atom:id><lastBuildDate>Fri, 01 Nov 2024 08:37:54 +0000</lastBuildDate><category>آمریکا، زنان، کتاب‌خوانی، فمنیسم، مردانگی، مرد‌بودن</category><category>بارداری، بیولوژی، زن، بدن، تخمک، فمنیسم، فایرستون.</category><category>بدن، زنان، همجنسگرا، مرد، دگرجنسگرا، همجنس‌باز، نرم، نرمال، طبیعی</category><category>روز‌تولد، ۲۶‌دی، روز‌خاص</category><category>عریانی، تابو، بدن، مقدس، رابطه، زنان، نرمال، مذهب، عرف، حرمت، اخلاق</category><category>فمنیسم، خاورمیانه، زنان، زن‌ستیز، حجاب، نقاب، مصر، التهاوی، اختیار، انتخاب</category><category>فمنیسم، فمینیسم، زنان، جنبش، آمریکا، رادیکال، کار، مدیریت، سندبرگ، Lean In</category><category>ماراتن، ماراتون، دو، ورزش، عضله، سرعت، بدن، تمرین</category><category>ماراتن، ماراتون، دو، ورزش، عضله، سرعت، بدن، تمرین، موراکامی، دویدن</category><category>ماراتن، ماراتون، دو، ورزش، منهتن،</category><category>ماراتن، ماراتون، دو، ورزش، پریود، زنان، بدن، تمرین، سلامت</category><category>مهاجرت، نامه، هنر، هنرمند، نیویورک، چلسی، گالری، شادی‌یوسفیان،</category><category>نیویورک، مهاجرت، تنهایی، رابطه، آمریکا، فرد</category><title>رها</title><description></description><link>http://www.femiran.com/</link><managingEditor>noreply@blogger.com (Unknown)</managingEditor><generator>Blogger</generator><openSearch:totalResults>591</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-8393553440889906677</guid><pubDate>Fri, 11 Aug 2017 20:05:00 +0000</pubDate><atom:updated>2017-08-11T16:05:58.359-04:00</atom:updated><title>اندیشه پویا، صادقی، خلخالی</title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;background-color: white; color: #1d2129; font-family: &amp;quot;San Francisco&amp;quot;, -apple-system, system-ui, &amp;quot;.SFNSText-Regular&amp;quot;, sans-serif; font-size: 14px; letter-spacing: -0.24px; margin-bottom: 6px; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br class=&quot;Apple-interchange-newline&quot; /&gt;پیش‌نوشت: فاطمه صادقی قبل از این مصاحبه و بعد از این مصاحبه برای من یکی نیستند. برای اولی احترام وافر و علاقه زیاد قایلم ودومی بسیار نا‌امیده کننده بود و تصویر قبلی را تکه تکه کرد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;background-color: white; color: #1d2129; font-family: &amp;quot;San Francisco&amp;quot;, -apple-system, system-ui, &amp;quot;.SFNSText-Regular&amp;quot;, sans-serif; font-size: 14px; letter-spacing: -0.24px; margin-bottom: 6px; margin-top: 6px; text-align: right;&quot;&gt;
و اما درباره مصاحبه که قبل از متن بالا نوشته شد:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;background-color: white; color: #1d2129; font-family: &amp;quot;San Francisco&amp;quot;, -apple-system, system-ui, &amp;quot;.SFNSText-Regular&amp;quot;, sans-serif; font-size: 14px; letter-spacing: -0.24px; margin-bottom: 6px; margin-top: 6px; text-align: right;&quot;&gt;
فاطمه صادقی که با اندیشه پویا مصاحبه میکند تا درباره پدرش-خلخالی حرف بزند. فاطمه صادقی‌ای است که من دوست دارم.&lt;br /&gt;خانم صادقی را من یکی دو بار بیشتر از نزدیک ندیده‌ام. بار آخر در هلند بود حدود ده سال پیش . بسیار گرم و خودمانی و مکالمه‌مان بسیار لذت بخش.&lt;br /&gt;فاطمه صادقی که من در این ده سال از میانه مصاحبه‌ها و سخنرانیها دیده‌ام از زنان مورد علاقه من در ایران امروز است. نمیترسد و مستقیم با قدرت صحبت میکند و سعی نمیکند زیر پرچم اصلا‌ح‌طلبی هم سینه بزند و محبوب شود. مستقل است ، از حقوق زنان دفاع میکند، اندیشمند است و عالی تحلیل میکند شرایط سیاسی و اجتماعی را و از رادیکال نامیده شدن ابایی ندارد.&lt;br /&gt;ولی فاطمه صادقی که با اندیشه پویا درباره پدرش صادق خلخالی مصاحبه میکند، فاطمه صادقی استاد دانشگاه و محقق سیاسی و اجتماعی نیست، بلکه حال به خواست مصاحبه‌شونده و یا به خواست خودش کاملا تقلیل میابد به دختر خلخالی که اگر میگوید نمیخواهد «متولی امامزاده باشد» و مدافع پدرش باشد ولی ظاهرا دست خودش نیست به عنوان دختر مدافع پدر ظاهر میشود. او به عنوان دختر خلخالی و نه فاطمه صادقی استاد تاریخ میگوید علاقه‌ای نداشته درباره عملکرد پدرش در وقایع کردستان بخواند با اینکه میداند «خیلی مهم است» . او از دست محمد قائد ناراحت میشود که پدرش را دزد خطاب میکند و میگوید: «بابای من دستور قتل هویدا را داده، کردستان رفته و همه اینها بوده ولی دزدی نکرده.» فاطمه صادقی دزدی جان و قتل آدمها توسط خلخالی را به اندازه دزدی مالی بد نمیداند. اصراری ندارد که پدرش قتل نکرده ( البته نمیداند درباره‌اش چون نرفته است بخواند پدرش چه کرده) ولی تهمت دزدی مالی را تاب نمی‌آورد.&lt;br /&gt;خلخالی مدافع خاتمی - محبوبترین رییس‌جمهور بعد از انقلاب- است. اشاره به مکالمه تلفنی خلخالی به فاطمه صادقی در سال ۷۶ و خواهش از فاطمه را که «به عنوان پدر از تو خواهش میکنم به خاتمی رای بدهی» را چطور میشود در میان این مصاحبه تعبیر کرد؟ من تعبیرش میکنم به نشان‌دادن تصویری از پدری که موضع سیاسی‌اش اتفاقا با مردم یکیست. مردمی است. حتی اصلاح‌طلب است. برخلاف تصویری که از او در بین عموم مردم وجود دارد طرفدار یک رییس جمهور اهل گفتمان و مداراست.&lt;br /&gt;من فاطمه صادقی را باورمیکنم وقتی میگوید که «تصویر بیرونی از پدر من یک تصویر خیلی خشن است. من به عنوان دختر اصلا چنین تصویری را در خانه از پدرم ندارم…سخت‌گیر بود اما من از پدرم کتک نخوردم. در خانواده اصلا تنبیه بدنی وجود نداشت… هیچ اهل مماشات نبود» فاطمه صادقی در نقش فرزند و دختر یک مرد فرو رفته و از او حرف میزند. بعد و شخصیت سیاسی خلخالی در این مصاحبه خالیست. خلخالی حاکم شرع دادگاههای مخوف انقلاب دهه تیره ۶۰ در این مصاحبه نیست چون فاطمه صادقی ندیده است، با اینکه شنیده است. همه ما میدانیم که برای روایت تاریخ نباید شاهد آن دوره تاریخی بود. فاطمه صادقی درباره دوران قاجار و رضا شاه تحقیق میکند و مینویسد ولی علاقه‌ای به دانستن تاریخ اول انقلاب که به شدت با تصمیمات پدرش عجین بوده ندارد. و ندیده است ظاهرا توجیه خوبی است برای ندانستن و البته اصرار و علاقه‌ای هم ندارد که ببیند پدرش چه کرده. رفتاری که از یک محقق عجیب است ولی از دختری که نمیخواهد چهره پدرش برایش مخدوش شود نه.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;background-color: white; color: #1d2129; font-family: &amp;quot;San Francisco&amp;quot;, -apple-system, system-ui, &amp;quot;.SFNSText-Regular&amp;quot;, sans-serif; font-size: 14px; letter-spacing: -0.24px; margin-bottom: 6px; margin-top: 6px; text-align: right;&quot;&gt;
و آنچه برای من تیر خلاص بود وقتی بود فاطمه صادقی درباره عملکردش پدرش در دهه شصت اینگونه میگوید: « فضای آن زمان،فضایی کاملا ایدئولوژیک بود. من اصلا نمیخواهم بگویم پدرم آدم مهربانی بود اصلا از این خبرها نبود، اما آن فضای ایدئولوژیک قاطعیت انقلابی میطلبید، و کسی که در جای خلخالی مینشست گویی باید به آن قاطعیت انقلابی پاسخ دهد. او خودش را انقلابی تعریف میکرد و معتقد بود که برای انقلاب باید یکسری بدنامی‌ها را بپذیرد.»&lt;br /&gt;توجیه ۴۰ ساله نظام جمهوری اسلامی از اعدامها دهه ۶۰ از زبان فاطمه صادقی دردناک بود. حداقل برای من بود. نگاه انتقادی فاطمه صادقی وقتی به پدرش رسید تمام شد. برای همین این مصاحبه، مصاحبه یک منتقد و محقق و اندیشمند نبود. مصاحبه با دختر یک پدر بود که اتفاقا بر خلاف ادعایش از عملکرد پدر دفاع میکند و نمیتواند نگاه انتقادیش به سیاست و جامعه را به عملکرد سیاسی-اجتماعی پدرش تعمیم دهد.&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;separator&quot; style=&quot;clear: both; text-align: center;&quot;&gt;
&lt;a href=&quot;https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEjLPN5BheTZ10t2EdPW7aHKMqkvzho4s2CjWglcSX57oBpfzTCBEj29eyOsYXCZimZsKVzgd7K4bG_ww4Mb3EHi5qNLSOir_Hypv243gjd9HW52fP8_zHgT8yscNBgBpDYWldUiWmLAJdDn/s1600/Fatemeh-Sadeghi.jpg&quot; imageanchor=&quot;1&quot; style=&quot;margin-left: 1em; margin-right: 1em;&quot;&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; data-original-height=&quot;325&quot; data-original-width=&quot;274&quot; height=&quot;320&quot; src=&quot;https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEjLPN5BheTZ10t2EdPW7aHKMqkvzho4s2CjWglcSX57oBpfzTCBEj29eyOsYXCZimZsKVzgd7K4bG_ww4Mb3EHi5qNLSOir_Hypv243gjd9HW52fP8_zHgT8yscNBgBpDYWldUiWmLAJdDn/s320/Fatemeh-Sadeghi.jpg&quot; width=&quot;269&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div class=&quot;separator&quot; style=&quot;clear: both; text-align: center;&quot;&gt;
&lt;a href=&quot;https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEjiQLG5PdiAgmt1QzUzwRLwlziWW6FEy8BSifYGHcIxid1AgTNdzoMpOEVwVHkSE49nSi5c3bnHSKzodp_B-D1NIw2Js1abcYHKliHnJ-cc4TsFwKbKpsffFKAQPivtWH6owrXOfJLTK5Qt/s1600/Sadegh_Khalkhali_Portrait.jpg&quot; imageanchor=&quot;1&quot; style=&quot;margin-left: 1em; margin-right: 1em;&quot;&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; data-original-height=&quot;298&quot; data-original-width=&quot;220&quot; src=&quot;https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEjiQLG5PdiAgmt1QzUzwRLwlziWW6FEy8BSifYGHcIxid1AgTNdzoMpOEVwVHkSE49nSi5c3bnHSKzodp_B-D1NIw2Js1abcYHKliHnJ-cc4TsFwKbKpsffFKAQPivtWH6owrXOfJLTK5Qt/s1600/Sadegh_Khalkhali_Portrait.jpg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;background-color: white; color: #1d2129; font-family: &amp;quot;San Francisco&amp;quot;, -apple-system, system-ui, &amp;quot;.SFNSText-Regular&amp;quot;, sans-serif; font-size: 14px; letter-spacing: -0.24px; margin-bottom: 6px; margin-top: 6px; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;blogger-post-footer&quot;&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femiran.com/2017/08/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEjLPN5BheTZ10t2EdPW7aHKMqkvzho4s2CjWglcSX57oBpfzTCBEj29eyOsYXCZimZsKVzgd7K4bG_ww4Mb3EHi5qNLSOir_Hypv243gjd9HW52fP8_zHgT8yscNBgBpDYWldUiWmLAJdDn/s72-c/Fatemeh-Sadeghi.jpg" height="72" width="72"/><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-5748378790688010091</guid><pubDate>Mon, 23 Jan 2017 15:08:00 +0000</pubDate><atom:updated>2017-01-23T10:08:11.525-05:00</atom:updated><title>چند نکته درباره مارچ زنان در واشنگتن دی‌سی</title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;background-color: white; color: #1d2129; font-family: &amp;quot;San Francisco&amp;quot;, -apple-system, BlinkMacSystemFont, &amp;quot;.SFNSText-Regular&amp;quot;, sans-serif; font-size: 14px; letter-spacing: -0.24px; margin-bottom: 6px; text-align: right;&quot;&gt;
چند نکته درباره مارچ زنان در واشنگتن دی‌سی:&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;separator&quot; style=&quot;clear: both; text-align: center;&quot;&gt;
&lt;a href=&quot;https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEh77_bIENRhQBnjf8M9L9aWD5vTkRvJ5wYPw5yRNxRBKMyP8rjrbERFExM2aMkvqSynPSH3YDAb5F1DnkIjXZBr9HM1QNgEhJ5Fr-4EyYmtwRySgRp9rXNqtwtR9x6OxkJxBybxaz0lKb7r/s1600/16142597_10154242235892592_6130157159499952696_n.jpg&quot; imageanchor=&quot;1&quot; style=&quot;margin-left: 1em; margin-right: 1em;&quot;&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; height=&quot;320&quot; src=&quot;https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEh77_bIENRhQBnjf8M9L9aWD5vTkRvJ5wYPw5yRNxRBKMyP8rjrbERFExM2aMkvqSynPSH3YDAb5F1DnkIjXZBr9HM1QNgEhJ5Fr-4EyYmtwRySgRp9rXNqtwtR9x6OxkJxBybxaz0lKb7r/s320/16142597_10154242235892592_6130157159499952696_n.jpg&quot; width=&quot;240&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;background-color: white; color: #1d2129; font-family: &amp;quot;San Francisco&amp;quot;, -apple-system, BlinkMacSystemFont, &amp;quot;.SFNSText-Regular&amp;quot;, sans-serif; font-size: 14px; letter-spacing: -0.24px; margin-bottom: 6px; margin-top: 6px; text-align: right;&quot;&gt;
۱- این اولین حضور من در یک راه‌پیمایی و تظاهرات با این تعداد عظیم شرکت‌کننده بود و حضور این جمعیت بسیار دلگرم کننده بود و انرژی‌بخش. برای من یادآور آخرین تظاهرات فعالان جنبش زنان در خرداد ۸۴ بود که از نظر شعف و انرژی برای من به یادگار خواهد ماند اگرچه از نظر تعداد قابل مقایسه با این راهپیمایی نبود.&lt;br /&gt;۲- حضور زنان سفیدپوست در تظاهرات روز ۲۱۱ ژانویه به میزان زیادی از نظر تعداد بر حضور زنان رنگین پوست و اقلیتهای قومی برتری داشت – با دوستان دیگر هم که در تظاهرات شرکت کرده بودند صحبت کردم، آنها هم نظر مشابه داشتند. این به معنای عدم حضور زنان سیاه‌پوست یا مسلمان و... نیست. بلکه به نظر میرسد که بعد از دهه‌ها بسیاری زنان سفیدپوست آمریکایی که حقوق خود را مسلم و همیشگی میدانستند، احساس خطر کردند و رییس جمهوری ترامپ زنگ بیدارباشی بود که هنوز مبارزه برای برابری به پایان نرسیده است.&lt;br /&gt;۳- بسیاری از شرکت‌کنندگان پلاکاردهای دست‌ساز آورده بودند که شعارهایشان از «حقوق زنان، حقوق بشر است» تا « ترامپ را عامل‌دست پوتین» دانستن متفاوت بود. اگر چه درباره مسائل زنان مثل حق کنترل بدن، دستمزد برابر، قدرت زنان، حقوق دگرباشهای جنسی و ... شعارهای فراوانی بود و همه بسیار خلاقانه و الهام‌بخش ولی شعارها و نوشته‌هایی با تمرکز خاص بر روی کلمه فمنیسم بسیار بسیار کم بود. اگر چه شخص من هر فعالیت و حرکتی در راستای بهبود وضعیت زنان رو یک حرکت فمنیستی میبینم ولی به نظرم میرسید که هنوز زنان آمریکا به خصوص نسل جوان به راحتی کلمه فمنیسم رو استفاده نمیکنند.&lt;br /&gt;۴- حضور مردان در این تظاهرات بسیار قابل توجه و دلگرم‌کننده بود. با مردی ۷۰۰ ساله صحبت میکردم میگفت به نیابت دختر و همسرش آمده و همچنین به نظرش سخنان ضد‌زن ترامپ به هیچ عنوان نباید تحمل بشود. بسیاری از مردان حاضر همانقدر از نگاه زن‌ستیز ترامپ عصبانی و ناراحت بودند که زنان شرکت کننده.&lt;br /&gt;۵- حضور گروههایی که دیگر که همراه با حقوق زنان، دیگر موضوعات اجتماعی مثل حقوق دگرباشان جنسی، حقوق سیاه‌پوستان، محیط زیست، حقوق مهاجران و اقلیتهای مذهبی و قومی را هم در شعارها و خواسته‌هایشان گنجانده بودند در این تظاهرات چشمگیر بود.&lt;br /&gt;۶- این تظاهرات یکی از بزرگترین تظاهرات زنان – منظور با اولویت دادن به برابری زنان- در چند دهه اخیر امریکا بود. برخی از منابع خبری آنرا بزرگترین راهپیمایی در طول تاریخ امریکا دانستند به دلیل حضور میلیونها شرکت‌کننده در سراسر آمریکا.&lt;br /&gt;۷-این تظاهرات تمام گروههای مخالف ترامپ را در کنار هم جای داد. به دلیل تکثر و گوناگونی افراد و شرکت‌کنندگان هیچ حزب و گروه و دسته سیاسی نمیتوانست این تظاهرات را به فقط به اسم خود و یا ایده خود معرفی کند.&lt;br /&gt;۸- این تظاهرات به حمایت از فرد سیاسی خاص، یا نگاه سیاسی خاصی برگزار نشد. شرکت‌کنندگان شعار و هدف مشخص و واضحی داشتند: «حقوق زنان حقوق بشر است» و ترامپ را طی چهار سال آینده باید پاسخگوی هر سیاست و نظر زن‌ستیزانه، نژآدپرستانه، و ضد اقلیتهای جنسی و قومی و قومیتی باشد.&lt;br /&gt;۹- ا&lt;span style=&quot;background-color: transparent; text-align: left;&quot;&gt;ین تظاهرات اولین قدم بود و شروع حرکتهای مستمر، برنامه‌ریزی شده جامع مدنی به نظر میرسد باید شدیدتر از س ادامه پیدا کند تا بتواند نتیجه‌بخش باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;separator&quot; style=&quot;clear: both; text-align: center;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;blogger-post-footer&quot;&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femiran.com/2017/01/blog-post_23.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEh77_bIENRhQBnjf8M9L9aWD5vTkRvJ5wYPw5yRNxRBKMyP8rjrbERFExM2aMkvqSynPSH3YDAb5F1DnkIjXZBr9HM1QNgEhJ5Fr-4EyYmtwRySgRp9rXNqtwtR9x6OxkJxBybxaz0lKb7r/s72-c/16142597_10154242235892592_6130157159499952696_n.jpg" height="72" width="72"/><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-4832440641461086314</guid><pubDate>Thu, 12 Jan 2017 02:33:00 +0000</pubDate><atom:updated>2017-01-11T21:33:31.386-05:00</atom:updated><title>کیت میلت و ایران </title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;background-color: white; color: #1d2129; font-family: &amp;quot;San Francisco&amp;quot;, -apple-system, BlinkMacSystemFont, &amp;quot;.SFNSText-Regular&amp;quot;, sans-serif; font-size: 14px; letter-spacing: -0.24px; margin-bottom: 6px; text-align: right;&quot;&gt;
کیت میلت کتابی دارد با عنوان «&lt;a href=&quot;https://www.amazon.com/Going-Iran-Kate-Millett/dp/0698110951&quot;&gt;سفر به تهران&lt;/a&gt;» که همزمان با انقلاب ایران و در بحبوحه تدارکات زنان برای تظاهرات علیه حجاب اجباری اتفاق میفتد. کیت میلت به عنوان یک فعال چپ شیفته انقلاب ایران است ولی همزمان به عنوان یک فمینست از شرایطی که برای زنان از همان ماههای اول توسط حکومت اسلامی ترسیم شده، وحشت زده است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;background-color: white; color: #1d2129; font-family: &amp;quot;San Francisco&amp;quot;, -apple-system, BlinkMacSystemFont, &amp;quot;.SFNSText-Regular&amp;quot;, sans-serif; font-size: 14px; letter-spacing: -0.24px; margin-bottom: 6px; margin-top: 6px; text-align: right;&quot;&gt;
برای من کتاب اگرچه بخشی از جذابیتش را از به تصویر کشیدن جزییات آماده شدن زنان به خصوص در گروههای چپ برای تظاهرات دارد ولی در کل نگاه کیت میلت به ایران برایم شوک آور است. یکی&amp;nbsp;&lt;span class=&quot;text_exposed_show&quot; style=&quot;display: inline; font-family: inherit;&quot;&gt;از دلایلی که میلت شاکی بودنش را از حکومت شاه اعلام میکند این است که شاه کلی ساختمان مدرن و با معماری غربی ساخته است و دیگر از ایران اگزاتیک که برای غربیها چشم‌نواز است اثر کمتری دیده میشود. دل میلت برای مخد‌ه‌ها و حرمسراها تنگ میشود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;text_exposed_show&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;background-color: white; color: #1d2129; display: inline; font-family: &amp;quot;San Francisco&amp;quot;, -apple-system, BlinkMacSystemFont, &amp;quot;.SFNSText-Regular&amp;quot;, sans-serif; font-size: 14px; letter-spacing: -0.24px; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;font-family: inherit; margin-bottom: 6px;&quot;&gt;
برای کیت میلت- که من سمبل فمنیست رادیکال دهه ۷۰ میدانمش که بر خلاف فمنیستهای لیبرال نسل قبل نگاه کمتر بالا به پایینی به زنان کشورهای منسوب به جهان سوم و یا مسلمان دارند- همچنان شرق، شرق داستان هزار و یک شب است. شرق قرار است همان ساختمانهای کلنگی با معماری اندرونی- بیرونی را یدک بکشد و جذابیتش را با «غربی» شدن از دست ندهد.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;ادامه این نگاه را در یکی دو نسل بعد میبینیم که به مفاهیمی مثل«آتنتیک بود زن مسلمان» میپردازند. که اگر چه به «ناتوان» بودن زن مسلمان دیگر اعتقادی ندارند ولی همچنان زن مسلمانی که به انتقاد از فرهنگ بومی بپردازد «غربی» خوانده میشود و «خودباخته». به خاطر گناه «فراموش کردن اصلیتش» به فراموشی سپرده میشود و و قربانی «خشونت معرفت‌شناسانه» به تعبیر اسپیواک. زن فمنیست منتقد خاورمیانه‌ای برای فمنیست پست‌کلنیال مقیم مرکز اگزاتیک و جذاب نیست. اگر «غربی» باشد چطور دیگر بشود او را سوژه «انسان‌شناسان» کرد؟ شرق و زن شرقی تا وقتی در مرکز توجه است که همچنان در زیر نقابهای سمبلیک و غیر سمبلیکش پنهان باشد.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;blogger-post-footer&quot;&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femiran.com/2017/01/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-6487106907584351930</guid><pubDate>Sun, 13 Sep 2015 12:13:00 +0000</pubDate><atom:updated>2015-09-13T08:16:06.454-04:00</atom:updated><title>زخمش التیام یافته است</title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div class=&quot;p1&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
نه&lt;span class=&quot;s1&quot;&gt; &lt;/span&gt;سال&lt;span class=&quot;s1&quot;&gt; &lt;/span&gt;پیش&lt;span class=&quot;s1&quot;&gt; &lt;/span&gt;تمام&lt;span class=&quot;s1&quot;&gt; &lt;/span&gt;۲۷&lt;span class=&quot;s1&quot;&gt; &lt;/span&gt;سال&lt;span class=&quot;s1&quot;&gt; &lt;/span&gt;زندگیم&lt;span class=&quot;s1&quot;&gt; &lt;/span&gt;رو&lt;span class=&quot;s1&quot;&gt; &lt;/span&gt;در&lt;span class=&quot;s1&quot;&gt; &lt;/span&gt;یک&lt;span class=&quot;s1&quot;&gt; &lt;/span&gt;چمدان&lt;span class=&quot;s1&quot;&gt; &lt;/span&gt;۲۳ کیلویی جا دادم&lt;span class=&quot;s1&quot;&gt; &lt;/span&gt;با&lt;span class=&quot;s1&quot;&gt; &lt;/span&gt;یک&lt;span class=&quot;s1&quot;&gt; &lt;/span&gt;پتوی نازک قرمز برای شبهای اول خوابگاهی که نمیدانستم وسط یک جنگل سرد انتظار من را میکشد.&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;p1&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
و بدون اینکه کسی به بدرقه&lt;span class=&quot;s2&quot;&gt;‌&lt;/span&gt;ام بیاید فرودگاه مهرآباد تهران را برای همیشه ترک کردم.&amp;nbsp; کسی نبود که به بدرقه بیاید. عزیزانم زودتر از من همگی با پروازی از مهرآباد رفته بودند.&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;p1&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
نمیدانستم قرار است بعد از ده روز خوابگاه کجا خواهم بود. جایی آمده بودم که نه دوستی را میشناختم، نه فامیلی بود و نه آشنایی . و من با زبانی شکسته باید به تنهایی به دنبال سر پناهی می&lt;span class=&quot;s2&quot;&gt;‌&lt;/span&gt;بودم.&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;p1&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
شب قبل از پرواز در خانه شادی به جمع و جور کردن&amp;nbsp; و تحویل پروژه&lt;span class=&quot;s2&quot;&gt;‌&lt;/span&gt;ها گذشت.&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;p1&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
در هفته&lt;span class=&quot;s2&quot;&gt;‌&lt;/span&gt;های آخر نه فرصت خداحافظی بود و نه من نیازی به آن میدیدم. قرار بود یک سال بروم درسم را بخوانم و برگردم. مثل روز برایم روشن بود. اصلا جای شکی نبود. سالها بعد به دوستی که برای تحصیل آمده بود گفتم نمیدانی شاید بعد از یکسال ماندگار بشوی. گفت&lt;span class=&quot;s2&quot;&gt;:&lt;/span&gt; نه همه که مجبور نمیشوند بمانند. راست میگفت. همه مجبور نشدند بمانند.&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;p1&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
ولی من ماندم. آن روزها مثل حالا نبود که بیشتر دوستانت اینور آب باشند. وقتی که من آمدم تقریبا همه آنها را در ایران جا گذاشته بودم. آن موقع غربت معنی &lt;span class=&quot;s2&quot;&gt;‌&lt;/span&gt;پر&lt;span class=&quot;s2&quot;&gt;‌&lt;/span&gt;رنگتری داشت. هیچکدام از آنها نمیدانستند غربت&lt;span class=&quot;s2&quot;&gt;‌&lt;/span&gt; چیست . آنوقت بود که به تنهایی یاد گرفتم که وقتی رفتی رفتی. برای آنها دیگر نبودم به همین آسانی. برای آنها ناپدید شده بودی. نبودی. کنار آمدن با این حقیقت هنوز که هنوز برایم سخت است. تنها فرقی که این روزها با آن سالها دارد این است که دوستانی که در ایران هستند در اقلیتند و مهاجرت دیگر چیز فقط برای دیگری نیست.&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;p1&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&amp;nbsp;در من این سالها خیلی چیزها تغییر کرده از جمله عشق و علاقه برای برگشت به ایران به عنوان کشورم. این روزها اما می&lt;span class=&quot;s2&quot;&gt;‌&lt;/span&gt;بینم که حسرت برگشت به زادگاهم &lt;span class=&quot;s2&quot;&gt;-&lt;/span&gt; اهواز&lt;span class=&quot;s2&quot;&gt;-&lt;/span&gt; برایم پررنگتر شده. با اینکه&amp;nbsp; سالها قبل از مهاجرت دیگر ساکنش نبودم و فقط نوروزها مهمان عمه و عمو بودیم. برای خودم هم عجیب است که محل &amp;nbsp;کودکیم این روزها برایم بسیار ارزشمند&lt;span class=&quot;s2&quot;&gt;‌&lt;/span&gt;تر شده.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;p1&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
نمیدانم شاید بعضی تعبیرش کنند به &lt;span class=&quot;s2&quot;&gt;«&lt;/span&gt;جستجوی ریشه&lt;span class=&quot;s2&quot;&gt;‌&lt;/span&gt;ها&lt;span class=&quot;s2&quot;&gt;» &lt;/span&gt;یا&lt;span class=&quot;s2&quot;&gt; &lt;/span&gt;چنین&lt;span class=&quot;s2&quot;&gt; &lt;/span&gt;چیزی&lt;span class=&quot;s2&quot;&gt; &lt;/span&gt;ولی&lt;span class=&quot;s2&quot;&gt; &lt;/span&gt;واقعیت&lt;span class=&quot;s2&quot;&gt; &lt;/span&gt;این است که سالهاست که من دیگر ریشه &amp;nbsp;در جایی ندارم.&amp;nbsp; و البته خیلی هم دردناک نیست. زخمش التیام یافته است.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;blogger-post-footer&quot;&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femiran.com/2015/09/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-3769962631434966378</guid><pubDate>Fri, 03 Jul 2015 12:14:00 +0000</pubDate><atom:updated>2015-07-03T10:11:30.249-04:00</atom:updated><title>آیا فعالان زن ایرانی سکولار میتوانند حرف بزنند؟</title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
وقتی سال ۲۰۰۶ برای اولین بار در یک کشور غربی وارد دانشگاه شدم به جز چالشهای زبانی و فرهنگی با محیط جدید زندگی، با چالشهای فکری دنیای جدید آکادمیک نیز درگیر بودم . رشته‌های تحصیلی من-تاریخ زنان و بعدها مطالعات خاورمیانه- مانند بسیاری از رشته‌های علوم انسانی ظرف سی سال گذشته تحت تاثیر جنبش پست-اورینتالیسم و پست-کلنیالیسم بود. جنبشی که بحث میکرد با وجود گذشتن از عصر استعمارگرایی همچنان رابطه قدرت بین کشورهای غربی و کشورهای جنوب باقی است و نه تنها در صحنه سیاست حاضر است بلکه حتی در صحنه ایجاد دانش هم حضور تام و تمام دارد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
بسیاری از اندیشمندان این حوزه از ادوارد سعید تا گایاتری اسپیواک بر این باور بودند که بسیاری از مکتبهای فکری غربی از لیبرالیسم تا فمنیسم تجربیات و فرهنگ و سیاست کشورهای دیگر را به رسمیت نشناختند و نگاه و برداشت خود را نه تنها بر این اساس توسعه دادند بلکه آن را به این جوامع نیز تحمیل کردند. &amp;nbsp;سکولاریزم مانند بسیاری از نحله‌های فکری از نقد این اندیشمندان در امان نماند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
در مقابل، به جنبش‌هایی که در کشورهای «جهان سوم» &amp;nbsp;در برابر این تفکرات مقابله میکرد بیشتر بها داده میشد تا حرکتهایی که با الهام از حقوق بشر و یا اعتقادات سکولار (به معنی جدایی دین از سیاست) شکل گرفته بود. &amp;nbsp;برداشتهایی از این نگاههای آکادمیک و علمی نیز به ایجاد موجهای نسبی‌گرایی و بومی‌سازی انجامید. &amp;nbsp;بسیاری هم به دنبال شناسایی و معرفی هویتها و جنبشها و تفکراتی بودند که نه به کمک آموزه‌هایی مثل لیبرالیزم بلکه &amp;nbsp;در مخالفت با‌ آنها شکل گرفته بود. در این میان هم گروهی به دنبال آشتی دادن فرهنگ بومی و ارزشهای غربی بودند. یکی از این نگاهها &amp;nbsp;که در بیست سال گذشته پا به عرصه گذاشت خود را با نام فمنیسم اسلامی معرفی کرد. تفکری که بر این اعتقاد است که میتوان از منابع فقه اسلامی تفسیرهایی فمنیستی و با نگاه برابر جنسیتی استخراج کرد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
ولی دغذغه من از آنجایی آغاز شد که این تفکر به عنوان تنها تفکر نجات‌دهنده زنان مسلمان مطرح شد آنهم در کشورهایی که سالها فعالان زنان توانسته بودند هم از منظر حقوق بشری و هم از منظر عرفی تبعیضهای قانونی و فرهنگی را به چالش بکشند و موفقیتهایی کسب کنند. تجربه بودن در جنبش زنان ایران و از نزدیک شاهد روشها و استراتژیها و فعالیتهای زنان سکولار ایران بودن، این سوال را برای من ایجاد میکرد که چرا برخی از آکادمیسینهای ایرانی مقیم غرب با چنین اطمینانی از این تفکر به عنوان «تنها روش»‌و گاهی تنها روش «اصیل»نام می‌برند؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
نتیجه این دغدغه مقاله‌ای شد که به همراه دوستم ثریا بعد از ماهها ( و شاید سالها) بحث و مطالعه نوشتیم و در آن به این بحث پرداختیم که در مورد ایران، فمنیسم اسلامی به نادیده انگاشتن و حتی گاهی ساکت کردن (غیر‌عمدی و شاید ناخودآگاه) فعالان سکولار در فضای بین‌المللی انجامیده است و در این میان حتی شاید بشود گفت یک خشونت معرفت‌شناسانه نیز ایجاد شد. ما بر این اعتقادیم &amp;nbsp;که فمینیسم اسلامی (در مورد خاص ایران) یک نظریه ساخته دنیای آکادمیک است تا برگرفته از تجربیات جنبش زنان و فعالان زنان ایران در سی سال گذشته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
حالا این مقاله در یکی از فصلهای کتاب&lt;a href=&quot;http://www.ashgate.com/isbn/9781472414540%20&quot;&gt; «جنسیت و امر جنسی در فرهنگهای مسلمانان» &lt;/a&gt;&amp;nbsp;به همت گل اوزیگن &amp;nbsp;تا هفته دیگر به بازار می‌آید. امیدوارم باعث باز شدن باب این بحث شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div class=&quot;separator&quot; style=&quot;clear: both; text-align: center;&quot;&gt;
&lt;a href=&quot;http://www.ashgate.com/images/9781472414526.jpg&quot; imageanchor=&quot;1&quot; style=&quot;margin-left: 1em; margin-right: 1em;&quot;&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://www.ashgate.com/images/9781472414526.jpg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;blogger-post-footer&quot;&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femiran.com/2015/07/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-2233683618824520879</guid><pubDate>Wed, 09 Apr 2014 22:11:00 +0000</pubDate><atom:updated>2014-04-09T18:11:23.729-04:00</atom:updated><title> رابطه یک مهاجر با مرزها رابطه غم انگیزی است</title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
خسته‌ام. بار ۲۰ سال مهاجرت خانوادگی را تازه بر زمین گذاشته‌ام ولی همچنان خسته‌ام و ناآرام. خراشهایی که ۲۰ سال جدایی مرزهای جغرافیایی بر ذهن و روحم گذاشته‌اند بعید میدانم به این سادگی ترمیم پیدا کند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
مرزها وقتی هنوز یک نوجوان بودم بخش ملموس زندگی من شدند. وقتی که تصمیم گرفت که برود به امید زندگی آرامتر آنسوی آبها فکر نمیکردم که ده سال طول بکشد تا دوباره ببینمش. سفری را شروع کرده بود که پایانش برای کل اعضای خانواده ۲۰ سال طول کشید. عدد ۲۰ حک شده یک جایی در روح من. ۲۰ سال ترس، نگرانی، اشک، احساس عدم امنیت، عدم تعلق، معلق بودن.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
تمام این سالها یک مرزی در یک سوی این زمین من را جدا کرده بود از انها. تمام این سالها آرزویم گذاشتن از مرزها بود. وقتی یکی یکی میرفتند و من یکی یکی آنها را در فرودگاه بدرقه میکردم فکر نمیکردم روزی بیاید که موقع رفتنم دیگر کسی نمانده که به بدرقه‌ام در فرودگاه بیاید. آخرین نفر بودم که ایران را ترک میکردم با یک چمدان. هیچکدامشان نبودند، همگی یک به یک رفته بودند: پدرم، مادرم، برادرم، خواهرم، یارم همه زودتر از من سوار هواپیمایی به مقصد یک نقطه دیگر کره زمین شده بودند و من هر بار میماندم در فرودگاه و تنها برمیگشتم تا سلامی دیگر که گاهی نمیدانستم کی خواهد بود.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
مرزها من را از رفتن به خانه هم بازداشته بودند، هر جا که بود. من را محروم کرده بودند از اینکه در آغوششان بکشم، ببوسمشان، لمسشان &amp;nbsp;کنم. و من را محروم کرده بودند که در لحظه نیاز کنارشان باشم. مرزهای جغرافیایی همه این سالها من را ترسانده بود. ترس ندیدن دوباره کسانی که دوستشان دارم. گاهی چقدر دور از ذهن بود زمان گذشتن از مرز.مرزها بودن من را تعریف میکردند. رابطه من کنترل میکردند. حتی حس عاطفه و عشق هم تحت تاثیر مرزها دگرگون شد و گاهی غبار گرفت. &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&amp;nbsp;رابطه یک مهاجر با مرزها رابطه غم‌انگیزی است.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;blogger-post-footer&quot;&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femiran.com/2014/04/blog-post_9.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-5495017588754936696</guid><pubDate>Fri, 04 Apr 2014 00:31:00 +0000</pubDate><atom:updated>2014-04-03T20:46:40.033-04:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">بارداری، بیولوژی، زن، بدن، تخمک، فمنیسم، فایرستون.</category><title>ساعت بیولوژیک زنانه</title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
یک بار در مترو تبلیغی توجهم را به خود جلب کرد و در کسری از ثانیه عصبانیم کرد. تبلیغ اهدای تخمک بود و از زنان ۲۰-۳۲ سال خواسته بود در صورت علاقه تخمکهایشان را اهدا کنند. من از ۳۲ سال رد شده بودم. ناخودآگاه عصبانی شدم که این تبلیغ من را از این گروه از زنان بیرون گذاشته بود. اینکه اینچنین مستقیم به من یادآوری کنند که در سنی که هستم یکی از بخشهای بدنم که احتمالا بخش اصلی مفهوم زنانگیم با آن تعریف شده است دیگر عضو بدرد بخوری نیست مرا عصبانی کرده بود. برای لحظه‌ای ( یا شاید هم لحظه‌هایی) فکر کردم از دایره زنانگی (بخوانید بارآوری) بیرون گذاشته شدم. آگهی هشدار‌دهنده‌ای بود و در عین حال غمگین کننده و مدتها خودم را به خاطر این حسم سرزنش کردم. ولی این حس حقیقت داشت. من عصبانی شده‌ بودم از اینکه این تبلیغ فکر کرده بود تخمک من برای باروری آن چنان قوی نیست. در لحظه‌ای به طور احمقانه‌ای خودم را تقلیل داده بودم به تخمک قابل باروریم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
ولی واقعیت آن بود که از آن موقع به بعد انگار یکهو به بیولوژی بدنم و ارتباطش با سنم آگاه شدم. به اینکه وقت سن بالا میرود، کم کم بدنت، بیولوژیت &amp;nbsp;دیگر با تو همراهی نمیکند به خصوص اگر سالهای باقی‌مانده برای باروریت هر سال کاهش پیدا کند و ساعت بیولوژیکت شروع به تیک تیک کند. اینکه طی همه این سالها فکر میکردی که همیشه زمان خواهی داشت ولی یکباره در سن خاصی خود را مواجه با حجم زیادی اطلاعات و داده‌ها میبنی که مرتب به تو یادآوری میکنند که سنت از میانه سی &amp;nbsp;که رد شد سال به سال از میزان باروریت کم میشود. به این فکر میکنی که اگر در حال حاضر هم علاقه‌ای به بچه‌دار شدن نداشته باشی سالهای بعد که به صرافتش بیفتی ممکن است زمان را از دست داده باشی و راه برگشتی نباشد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
از سوی دیگر، هزاران درس خوانده، تئوری یاد گرفته و تجربه دیده و شنیده از زنانی داری که &amp;nbsp; چگونه &amp;nbsp;نقش مادریشان &amp;nbsp;مانع رشد و ارتقای زندگی شخصیشان شده است. زنانی که عطای رشد شغلی و حرفه‌ای را به لقایش بخشیده‌اند و تصمیم گرفتند تمام وقتشان را صرف فرزندانشان کنند ( مثالهای زنهای موفق را که بچه دارند هم میدانم ولی واقعیت آن است که آمار نشان میدهد تعدادشان بسیار کمتر است از کسانیست که به خاطر فرزندانشان به کم راضی شدند.) گاهی فشار این افکار آنچنان زیاد است که یکی از بزرگترین تصمیم‌گیریهای زندگیت را با چالشی که به آسانی از آن گذری نیست روبرو میکند. باورهایت و افکارت را به شدت تکان میدهد. شولومیت فایرستون یکی از فمنیستهای رادیکال دهه ۷۰ اعتقاد داشت که باروری زنان از مهمترین عوامل بازدارنده رشد زنان و مهمترین عامل باخت آنها در بازی قدرت و مهمترین عامل نابرابری جنسیتی در سیستم &amp;nbsp;پدرسالاری است. فایرستون به نظرش اگر امکان باروری بیرون از بدن زنان امکانپذیر است باید به آن سمت پیش رفت و در نتیجه به این جبر بیولوژیک پایان داد. فقط کافیست به همین یکی اعتقاد داشته باشی و یا با کسانی برخورد کنی که بودن در رابطه بلند مدت جنس مخالف را نشانه‌ای از گردن نهادن به «نقش سنتی زنانه» بدانند. خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
همه این موارد در کنار دانستن این واقعیت است که بزرگ کردن یک بچه، آنهم با عدم داشتن ساپورتهای خانوادگی که خیلی از مادرهایمان داشته‌اند و شاید کسانی که در نزدیکی خانواده‌شان زندگی میکنند از آن بهره‌مند هستند، کار پر مشغتی است و فکر کردن به آن امکان دارد هراس به دل آدم بیندازد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
ولی با همه اینها این خودآگاهی آسانی نست که متوجه شوی که سنت که از عدد خاصی رد شد &amp;nbsp;کم‌کم بدنت و بیولوژیت نقش مهمشان در زندگیت را بارها و بارها به تو یاد‌آوری میکنند. به سادگی دهه‌های قبلی زندگیت نمیتوانی نادیده‌اشان بگیری. به خصوص اگر زن باشی. &amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;blogger-post-footer&quot;&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femiran.com/2014/04/blog-post_3.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-2470074599114481089</guid><pubDate>Sat, 22 Feb 2014 17:03:00 +0000</pubDate><atom:updated>2014-02-22T20:08:39.986-05:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">فمنیسم، خاورمیانه، زنان، زن‌ستیز، حجاب، نقاب، مصر، التهاوی، اختیار، انتخاب</category><title>یک پارادوکس فمنیستی-  وقتی از حق انتخاب حرف میزنیم از چه حرف میزنیم؟</title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;a href=&quot;http://www.monaeltahawy.com/&quot;&gt;منا الطحاوی&lt;/a&gt;، روزنامه نگار و فعال حقوق زنان مصری که خود را یک فمنیست میداند در &lt;a href=&quot;http://www.foreignpolicy.com/articles/2012/04/23/why_do_they_hate_us&quot;&gt;مقاله‌ای &lt;/a&gt;که در آوریل ۲۰۱۲ در مجله فارین پالیسی با عنوان «چرا آنان از ما متنفرند؟ جنگ واقعی بر علیه زنان در خاورمیانه» &amp;nbsp;به چاپ رساند، بحثها و واکنشهای بسیاری را برانگیخت که هم خود و هم سوژه‌اش را به موضوعی جنجال بر انگیز تبدیل کرد. در این مقاله مونا الطحاوی به نابرابریهای جنسی و جنسیتی در کشورهای عرب اشاره میکند و معتقد است جوامع عرب ( و مسلمان) جوامع زن ستیزی هستند. به آمارهای مثله جنسی زنان در کشورهای عربی، به قوانین نابرابر خانواده، &amp;nbsp;و به آزار و اذیتهای جنسی در کوچه و خیابان اشاره میکند و همه آنها را نشانه‌های سرکوب سیستماتیک زنان در این جوامع میبیند.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
بسیاری از زنان مسلمان - به خصوص ساکنین کشورهای غربی- که به حجاب معتقد بودند و به نظرشان این مقاله به اسلام، مسلمانان و یا جوامع اسلامی به طور کل توهین &amp;nbsp;کرده است و اینکه این نوشته تصویر اورینتالیستی «زنان مسلمان قربانی» را باز تولید کرده است، کمپینهای متعددی در اعتراض و انتقاد از مونا الطحاوی به راه انداختند و بسیاری از آنها او را متهم کردند که به نمایندگی از زنان مسلمان سخن گفته است و یا با نگاه تقلیل گرایانه و اسلاموفوبیک غربیان همراه شده است. بسیاری از این زنان مسلمان معتقد بودند که خود را تحت انقیاد و یا سرکوب نمیبینند. بسیاری از آنها ادعا کرده بودند که برای انتخاب پوشش حجابشان، تحت هیچ فشاری نبوده‌اند و تصمیمشان برای پوشاندن موها ( و در مواردی صورتشان) کاملا یک تصمیم شخصی با اختیار کامل بوده است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
دو سال بعد از این مقاله و بحث و جدلهای پیرامون آن، مونا الطحاوی در برنامه&lt;a href=&quot;http://www.aljazeera.com/programmes/headtohead/&quot;&gt; هد تو هد&lt;/a&gt; شبکه الجزیزه حاضر شده است تا به انتقادات و سوالهایی که در این مدت از او پرسیده شده و یا حملاتی که به او شده پاسخ بگوید. لینک این ویدیو را در زیر این مطلب میتوانید ببینید. ولی مهمترین سوالی که برای من هنگام دیدن این ویدیو به وجود آمد و به نظرم موضوع قابل تاملی است، این است که: در بخشی از مصاحبه، مجری از الطحاوی میپرسد که چرا موافق قانون منع نقاب است و اگر خود را یک فمنیست لیبرال میداند چگونه به حمایت از یک چنین حرکت غیر لیبرالی ( اجباری کردن منع نقاب در برابر اختیاری بودن پوشیدن نقاب) میپردازد؟ جواب الطحاوی این است که او فمنیستی نیست که از حرکت ضد فمنیستی نامریی کردن و پنهان کردن زنان زیر نقاب به اسم حق انتخاب دفاع کند. حال سوال این است که:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: Times, Times New Roman, serif;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;background-color: white; color: #37404e; line-height: 18px; text-align: left;&quot;&gt;آیا تفکرات فمنیستی این پتانسیل را دارد که به اهرمی بر ضد خود بدل شود؟ آیا مدافع نقاب زدن زنان مسلمان بودن به اسم دفاع از حق/اختیار شخصی ( از خواسته‌های همیشگی فمنیستها) با اصل فمنیسم یعنی برابری زنان و مردان ،پارادوکس ایجاد نمیکند؟ ( در صورتی که فلسفه نقاب را پنهان کردن زنان ( و نامریی‌کردنشان) از نگاه جامعه بدانیم؟ در اصل سوال این&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;background-color: white; color: #37404e; line-height: 18px; text-align: left;&quot;&gt;است که آیا ما میتوانیم از انتخاب تحت انقیاد بودن به اسم انتخاب شخصی حمایت کنیم؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;background-color: white; color: #37404e; font-family: &#39;lucida grande&#39;, tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px; text-align: left;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;separator&quot; style=&quot;clear: both; text-align: center;&quot;&gt;
&lt;iframe allowfullscreen=&#39;allowfullscreen&#39; webkitallowfullscreen=&#39;webkitallowfullscreen&#39; mozallowfullscreen=&#39;mozallowfullscreen&#39; width=&#39;320&#39; height=&#39;266&#39; src=&#39;https://www.youtube.com/embed/w91k2bpNR2A?feature=player_embedded&#39; frameborder=&#39;0&#39;&gt;&lt;/iframe&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;background-color: white; color: #37404e; font-family: &#39;lucida grande&#39;, tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px; text-align: left;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;blogger-post-footer&quot;&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femiran.com/2014/02/blog-post_22.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-8450936566091233505</guid><pubDate>Sun, 16 Feb 2014 00:40:00 +0000</pubDate><atom:updated>2014-02-15T20:29:56.738-05:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">بدن، زنان، همجنسگرا، مرد، دگرجنسگرا، همجنس‌باز، نرم، نرمال، طبیعی</category><title>بدنهای ممنوعه</title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
انسانها دلایل متفاوتی برای ترسیدن دارند و شاید قدیمی‌ترین و ماندگارترین ترسها از مرگ باشد و هر آنچه به از بین رفتن بدن فیزیکی منجر شود. اما مدت زیادی نیز است که انسانها فقط از اینکه بدنشان با خطر مرگ فیزیکی روبرو شود واهمه ندارند. انسانها از اینکه برای این بدن فیزیکی تعاریف گوناگون و متفاوت و در عین حال برابری &amp;nbsp;نیز پدیدار شود به وحشت می‌افتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;تعدد وجود گوناگون بدنهای جنسی و جنسیتی به همان اندازه مرگ میتواند هراس‌آور باشد برای گروه عظیمی از مردم . شاید یکی از موفقیتهای بشر - که امروز کم کم دارد ترکهایی به آن وارد میشود- تحمیل کردن یک تعریف خاص از بدن به عنوان بدن&amp;nbsp;نُرمال و طبیعی بوده است که بدون مانعی امکان حیات و رشد و تولید داشته است : بدن مرد غیر همجنسگرا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
همین بدن مذکر غیرهمجنسگرا به بهانه حفظ هژمونی و اعمال قدرت آنچه را به غیر از خود «ناقص»، «غیر طبیعی» «غیرنرمال» نامیده است: از بدن زنان گرفته تا بدن همجنسگرایان. بدنهایی که عمومی شدنشان به معنی تهدیدی است است برای این «بدن غالب و قالب». اینها همان بدنهای «خطرناک»ی هستند که یا باید پنهان شوند، یا پوشیده شوند و یا به طور کل رد شوند ( ما «همجنسباز» [آنطور]‌ که شما دارید نداریم) &amp;nbsp;و حتی اگر لازم شد تنبیه شوند و توبیخ و طرد و حتی از زندگی ساقط شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
یکی دو سال پیش&amp;nbsp;پاراگرافی از جودیت باتلر&lt;a href=&quot;http://www.femirani.com/2010/05/blog-post_8512.html&quot;&gt;&amp;nbsp;نقل کردم&amp;nbsp;&lt;/a&gt;که&amp;nbsp;از دلایل این وحشت از بدن انسان همجنسگرا و یا ترانس در جامعه‌ای با اکثریت افراد دگرجنسگرا میگفت:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: Times, Times New Roman, serif;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;background-color: white; color: #222222; line-height: 18.479999542236328px; text-align: start;&quot;&gt;&amp;nbsp;او در کتاب&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;a href=&quot;http://www.amazon.com/gp/product/B000P28SB6/ref=pd_lpo_k2_dp_sr_1?pf_rd_p=486539851&amp;amp;pf_rd_s=lpo-top-stripe-1&amp;amp;pf_rd_t=201&amp;amp;pf_rd_i=0415969239&amp;amp;pf_rd_m=ATVPDKIKX0DER&amp;amp;pf_rd_r=0HA5T3A71YC5ZZW8HJT3&quot;&gt;«خنثی کردن جنسیت»&lt;/a&gt;&amp;nbsp;با&lt;span style=&quot;background-color: white; color: #222222; line-height: 18.479999542236328px; text-align: start;&quot;&gt;&amp;nbsp;اشاره به قتل یک پسر همجنس گرا مینویسد: « کشتن کسی که&amp;nbsp; با نُرمهای جنسیتی نمیخواند [این پیام را در خود دارد] که خارج از این هنجارها قرار گرفتن در اصل&amp;nbsp; به معنای خارج &amp;nbsp;از تعریف زنده بودن قرار گرفتن است. تهدید به خشونت، از یک باور انعطاف ناپذیر&amp;nbsp; و بیمناکی&amp;nbsp; ناشی&amp;nbsp; میشود که صرف بودن و زندگی کردن [یک همجنس گرا یا ترانس]&amp;nbsp; را به&amp;nbsp; تضعیف بخشی از معنای هستی خویشتن تعبیر میکند…» (۳۴) (ترجمه از خودم)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: Times, Times New Roman, serif;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;background-color: white; color: #222222; line-height: 18.479999542236328px; text-align: start;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;
در اصل ترس دگرجنس‌گرا از این است که بودن دیگری تزلزلی در هستی او ایجاد کند. نه هستی فیزیکی بلکه هستی فلسفی او. &amp;nbsp;و یا شاید ترس بزرگتر از آن است که تردید و شک ایجاد میکند در آنچه که تا کنون «درست»‌ و «حقیقی»‌ تعریف شده است.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: start;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;blogger-post-footer&quot;&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femiran.com/2014/02/blog-post_15.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-7852852082401112084</guid><pubDate>Sat, 08 Feb 2014 16:53:00 +0000</pubDate><atom:updated>2014-02-08T11:58:58.679-05:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">آمریکا، زنان، کتاب‌خوانی، فمنیسم، مردانگی، مرد‌بودن</category><title>زنان غریبه ساده</title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
فکر کردم یکی از جاهایی که شاید بتوانم آدمهایی متفاوت‌تر از آنهایی که دور و برم هستند ببینم عضویت در گروههایی باشد که موضوع دور هم آمدنشان به مذاق من خوش بیاید. در اولین گشت و گذار، به گروهی برخوردم که زنانی هستند در میانه سی سالگیشان، مثل خودم،‌که ماهی یک بار دور هم جمع میشوند که کتابی بخوانند و درباره‌اش صحبت کنند. عناوین کتابهای انتخاب شده معمولا از بین بست سلرها* انتخاب میشود و مضامینشان کمی تا قسمتی فمنیستی است ولی نه لزوما آن فمنیسمی که من &amp;nbsp;بیشتر خوانده‌ام و یا اعتقاد دارم. بیشتر مطالعه زندگی زنانی ( داستانی و یا غیر داستانی) تاثیرگذار و قدرتمند که سعی در تغییری هر چند اندک در دور و برشان دارند ولی لزوما هم به همین سادگی از لفظ فمنیسم استفاده نمیکنند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
ماه گذشته اولین جلسه را شرکت کردم و موضوع &lt;a href=&quot;http://www.amazon.com/Man-Made-Stupid-Quest-Masculinity-ebook/dp/B005SCSHP0/ref=sr_sp-atf_title_1_1?ie=UTF8&amp;amp;qid=1391877851&amp;amp;sr=8-1&amp;amp;keywords=%E2%80%9CMan+Made%3A+A+Stupid+Quest+for+Masculinity&quot;&gt;کتاب&lt;/a&gt; داستانی کمی کمیک (ولی واقعی) پدری بود که میخواست «مرد» واقعی بشود برای فرزند پسری که در راه داشت. فکر کرده بود در دامان یک مادر فمنیستی دهه ۱۹۷۰ بزرگ شده است که به میزان کافی به او «مردانگی» نیاموخته است. ولی مطمئن بود که نه دلش میخواهد سرباز جنگ بشود و نه علاقه‌ای به خشونت دارد پس در لیستش برای رسیدن به «مردانگی» این دو را خط میزند ولی حالا سعی میکند آنچه که جامعه برای «مرد شدن» از کودکی تشویق میکند را در دهه ۴۰ زندگیش تجربه کنند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
جواب سوالهایی که برای بحث هم انتخاب شده بود با آنچه من با آنها آشنا شده بودم فرق داشت. نظر افراد گروه شباهت خیلی زیادی با آنچه من یا خوانده بودم در دانشگاه و یا در طول کار حرفه‌ایم یاد گرفته بودم از اینکه «یک مرد باید چگونه باشد؟» نداشت. بیشتر از آنکه به این پرداخته شود که چرا زن و مرد اینگونه هستند و یا جامعه در آنچه هستند چه نقشی دارد، &amp;nbsp;تمرکز بر روی این بود که در حال حاضر زنها و مردها چگونه‌اند و چگونه در جامعه حاضر میشوند. البته میشد گفت خیلیهاشان بر اساس تجربه زندگیشان هم دل خوشی از مردها نداشتند.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&amp;nbsp;در این اولین برخورد با این گروه کوچک از زنان، آنچه توجه من را جلب کرد خونگرمی و رفتار دوستانه‌شان بود که قبلترها از آمریکاییها دیده بودم. چیزی برای پنهان کردن نداشتند و فکر نمیکردند باید خودشان را سانسور کنند و یا به من به عنوان یک غریبه مشکوک باشند. همین بس بود که من فکر کنم که مدتهاست آنها را میشناسم و اگر نگاهشان به مسئله جنس و جنسیت حتی به نظرم خیلی «سافستیکیتد» و «روشنفکرانه» هم نیاید ولی باز هم اینکه بعد از ساعت کارشان در چنین روزهای سردی دور هم جمع میشوند و درباره‌اش صحبت میکنند را ارزشمند بدانم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
این گروه از زنان آمریکایی، احتمالا هیچ جای دیگری به تور من نمیخوردند و یا من راه دیگری برای شناختن چنین قشری از جامعه میزبانم نداشتم . ولی بودن در میان این آدمهای غریبه‌ که بدون هیچ ادعایی در به رخ کشیدن آنچه هستند، در کمال سادگی و افتادگی لحظاتی را میتوانم باهاشان بگذرانم، تجربه نابی بود که تصمیم دارم فعلا از آن بیشتر یاد بگیرم، حتی اگر از کتابی که برای دیدار بعدی باید بخوانم اصلا خوشم نیاید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*best sellers&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;blogger-post-footer&quot;&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femiran.com/2014/02/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-5171250226836686336</guid><pubDate>Thu, 30 Jan 2014 21:28:00 +0000</pubDate><atom:updated>2014-01-30T16:34:31.486-05:00</atom:updated><title>ترسهایی در سطح خرد...</title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
یک چیزی که یاد نگرفته بودم و اینجا باید آهسته آهسته و با ترس و آزمون و خطا یاد میگرفتم حق انتقاد کردن بود. بخشی از آن را البته با دادن هزینه‌ای گزاف یاد گرفتم که ترامایش احتمالا تا سالیان سال با من خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;
&lt;/div&gt;
&amp;nbsp;باید یاد میگرفتم هر جا که رفتاری عادلانه به نظرم نمیرسید و یا به نظرم نوعی زورگویی است چگونه نترسم و صدای اعتراضم را بلند کنم و موضوع را حل کنم. درباره اتفاقات روزمره زندگی و در سطحی بسیار شخصی صحبت میکنم نه اعتراض به حکومت و دولت و سیستم. و منظورم هم غرغر کردن نیست و یا زیر لب فحشی حواله کردن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&amp;nbsp;آدمهایی که اینجا بزرگ شده‌اند ظاهرا یاد گرفته‌اند که اگر به عنوان مثال &amp;nbsp;سرویس خوبی از شرکتی دریافت نکنند و یا به نظرشان شخصی کارش را درست انجام نمیدهد در هر محل کاری، انتقادشان را بیان کنند و اگر جواب نگرفتند نترسند که مدیر را بخواهند و به شیوه‌ای ارام ولی قاطع و منطقی اعتراضشان را بیان کنند و البته نتیجه بگیرند. صدایشان نلرزد، بغضشان نگیرد ( یا حتی نترکد)، و البته منتظر تحقیر هم &amp;nbsp;نباشند. &lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
هنوز با سرعتی بسیار پایین باید یاد بگیرم که حقی دارم و بر ترسم برای گرفتنش غلبه کنم. سالها یاد گرفتم که اگر اعتراض کنم حتما به خاطرش تنبیه خواهم شد و احتمالا کارم نه تنها راه نخواهد افتاد که در آن بیشتر کارشکنی خواهد شد. حالا کم کم در این محیط مشاهده میکنم که همیشه هم اعتراض نتیجه‌ منفی ندارد. حداقل در سطح خرد میتوانی کمی تمرینش کنی ( در سطح کلان هم میتوانی داد بزنی ولی شاید خیلی هم گوش شنوایی نباشد ولی اجازه میدهند همچنان فریاد بزنی). در سطح خرد برای حفظ مشتری و بیزنس هم که شده مجبورند با تو راه بیایند. ولی من یادم می‌آید در ایران به عنوان مثال چقدر پس بردن یک جنس خریداری شده میتوانست استرس زا باشد چون نمیتوانستی رفتار صاحب مغازه را حدس بزنی. نمیتوانستی نگران نباشی که طرف ممکن است بی‌احترامی کند، حرف نامناسب بزند و کل پس دادن کالا را به یک ماجرای سردرد آور تبدیل کند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
اینجا حداقل با خیال راحت مینویسم از رنگش خوشم نیامد میگذارم در جعبه میدهم به پست و آنها هم نامه میزنند که ممنون دریافت شد و متاسفیم که خوشت نیامد. اینجا طول کشید که یاد بگیرم ( و هنوز در حال یادگیریم) که برای خوشم نیامدن از چیزی کسی نباید مرا مورد توهین قرار دهد. اینجا آرام ارام یاد میگیرم که مورد اخم و تخم و عتاب قرار نمیگیرم اگر به مدیر ساختمان بگویم که کارش را درست انجام نداده است. که حق با من است. اینها را باید خیلی قبل از این یاد میگرفتم ولی ترس آنچنان در وجودم ( یا وجودمان) رخنه کرده که پس زدنش شاید به اندازه همه سالهای زندگی طول بکشد.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;blogger-post-footer&quot;&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femiran.com/2014/01/blog-post_30.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-1108677976278819561</guid><pubDate>Fri, 17 Jan 2014 14:28:00 +0000</pubDate><atom:updated>2014-01-17T09:33:15.296-05:00</atom:updated><title>my big smile</title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
معدود عکسی دارم که در آن نخندیده باشم. معمولا هم به لبخند قناعت نمیکنم. خنده‌ام از آن خنده‌هاست که نیمی از پهنای صورتم را میگیرد. اصلا همینکه دوربین روی صورتم زوم میشود، این لبهایم غیر ارادی به دو طرف کشیده میشوند به حدی که تمام دندانهایم پیدا میشود (معمولا همراه با لثه‌هایم، برای همین گاهی بسیار شبیه قهقهه است). البته اینجوری هم نیست که من ثانیه‌ای قبل مغموم بودم و حالا بخواهم جلوی دوربین تظاهر کنم. نه. ولی اگر قبلش لبخند و خنده کوچکی بود در برابر دوربین عرضش زیادتر میشود کمی. انگار دارم به مخاطب آینده آن عکس فکر میکنم و اینکه احتمالا ترجیح میدهد خنده ببیند در عکسها.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
البته بعید میدانم اگر از آدمهای دور و بر هم بپرسی بگویند فقط جلوی دوربین عکاسی اینطور است و بقیه موقع‌ها اخمو و یا غمزده است. احتمالا خواهند گفت «اگر در حال خندیدن نیست دارد در یک بحثی به صورت پشنت ( پر انرژی؟) شرکت میکند». مگر اینکه بحث را بسیار حوصله سر بر بدانم که در آن صورت با یک چیز دیگری سرم را گرم میکنم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
واقعیت این است که بسیاری از آدمها یا خنده‌ام را به یاد می‌آورند یا فعال بودنم در بحثها. چون هر آنچه غیر از این اگر اتفاق بیفتد معمولا در جمع و در میان دوستان اتفاق نمیفتد. گریه‌هایم، غصه‌هایم مال خودم است و عزیزانم. که آنها هم کم نمیبینند. &lt;br /&gt;
با این حال، یکی از مهارتهایی که کسب کرده‌ام طی سالهای زندگیم این است که میتوانم در کسری از ثانیه وقتی همانطور که اشک هنوز به پایان صورتم نرسیده، به موضوع خنده‌داری بخندم. این اتفاق در حین فیلم دیدنهایم بسیار اتفاق میفتد. هنوز از گریه صحنه قبل فارغ نشدم که دارم به جمله سکانس بعدی میخندم و یادم میرود صحنه قبل را. البته شنیده‌ام کودکان بیشترین مهارت را در این نوع رفتار دارند. ظاهرا این کودک درون من حالا حالاها قصد جدا شدن ندارد. توجه هم نمیکند به این تعداد شمعهایی که روی کیک تولد هر سال تعدادشان بیشتر میشود.&lt;br /&gt;
ولی خب بعضی از آدمها دارایی‌های زیادی در زندگی ندارند. منابع من هم محدودند و از جمله‌شان است همین خنده‌های پهنم.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;blogger-post-footer&quot;&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femiran.com/2014/01/my-big-smile.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-4284869152028052288</guid><pubDate>Wed, 15 Jan 2014 14:03:00 +0000</pubDate><atom:updated>2014-01-15T09:03:50.302-05:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">روز‌تولد، ۲۶‌دی، روز‌خاص</category><title>روز تولدم</title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div class=&quot;p1&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
۱-واقعیت این است که روز تولدم با همه روزها برایم فرق دارد (یا شاید امیدوارم که اینطور باشه). یعنی اگر روزهای سال سلسله مراتبی داشته باشند روز تولدم در بالای این هرم است حتی بالاتر از روز عید (روز عید هم خوب خاص). دلیلش را نمیدانم یا از روی خودشیفتگی است و یا از روی القائات پدر و مادر ولی هر چه باشد اگه همه ۳۶۴ روز دیگر سال در حال بد وبیراه گفتن به زمین و زمانم و یا گله کردن از چرخ گردون در این روز تاریخی از دی‌ماه فکر میکنم که جهان جای خیلی خیلی بهتری از آن است که من تصور میکنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;p1&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
۲-این احتمال را میدهم که در میان گروههای سیاسی، سلطنت‌‌‌طلبان اصلا در مورد روز تولدم با من موافق نباشند و اتفاقا روز تولد من را منحوسترین روز تاریخ این مملکت «آریایی» بدانند ولی از آنجایی که من در یک خانواده انقلابی به دنیا آمده‌ام حتی از این منظر هم روز تولدم قابل تقدیر است. البته من تلاش خاصی نکردم ولی به هر حال احتمالا خاص بودن این روز تاریخی ربطی به من دارد. چون من میتوانستم یک روز دیرتر یا زودتر به دنیا بیایم. البته مادرم اعتقاد دارد که من یک چند روزی دیرتر از موعد به دنیا آمده‌ام، پس حتما محاسبه‌ای کرده بودم قبل از به دنیا آمدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;p1&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
۳- به هر حال سی و اندی سال از آن روز گذشته و من نظرم درباره خاص بودن این روز تغییر نکرده است ( شاید هم دارم لجبازی میکنم.) اصلا از روی همین علاقه به روز تولدم زمستان فصل مورد علاقه‌ام است حتی اگر از سرما در حال بندری رقصیدن باشم ولی باز هم از آنجایی که من جنوبی هستم و بندری رقص مورد علاقه‌ام است و حتی به درجاتی از مهارت در آن دست پیدا کرده‌ام باز هم به نظرم بندری رقصیدن در سرمای دی‌ماه بخشی از مراسم جشن گرفتن این روز است.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;p2&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;p1&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
۴-یک واقعیت دیگر هم در &amp;nbsp;وجود دارد. من هیچوقت کار فوق‌العاده و خاصی درمورد روز تولدم نکرده‌ام. به جز همان مراسم کیک خوردن و شمع خاموش کردن. یعنی هیچوقت نخواسته‌ام آرامش این روز را با انجام یک کار جدید و ماجراجویانه به هم بزنم. من اصولا آدم خیلی ماجراجویی نیستم. معمولا ترجیح میدهم از هر آنچه که کمی ناراحتی معادل uncomfortability &amp;nbsp;برایم بیاورد دوری کنم. تمام کارهای ماجراجویانه زندگی که همه میگویند که خوب است انجام شود را محول کرده‌ام بعد از تولد ۸۰ سالگیم. مطمئنا در آن موقع نگران نیستم که زودتر از موعد به خاطر یک ماجراجویی «غیر لازم» بمیرم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;p1&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;p1&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
۵- اینکه این متن یک روز قبل از روز تولدم منتشر میشود به این معناست که من دارم خودم را آماده میکنم برای این روز و خودخواهانه از شما همچین انتظاری دارم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;p1&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;blogger-post-footer&quot;&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femiran.com/2014/01/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-785079446627590890</guid><pubDate>Wed, 13 Nov 2013 14:42:00 +0000</pubDate><atom:updated>2013-11-22T10:09:39.169-05:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">نیویورک، مهاجرت، تنهایی، رابطه، آمریکا، فرد</category><title>نیویورک - شهر بی‌قیدی</title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div class=&quot;p1&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
نیویورک انگار شهر گذار است نه شهر همیشگی شدن. شهر موقتی بودن است. موقتی که گاهی برای همیشه میماند. در نیویورک انگار ماندگاری معنا ندارد. میشود عاشق نیویورک شد. نیویورک میتواند شهری شود که تو هیچوقت نخواهی ترکش کنی ولی اگر ماندنی شدی باید بدانی که روش زندگیت پایدار نخواهد بود. نیویورک نمیگذارد که تو ریشه بدوانی و بگذاری آن ریشه تنه درختی شود. ماندن در نیویورک کمی بی‌ریشگی میخواهد. شاید همین راحتش کرده به عنوانی پناهگاهی برای خیل مهاجران. تو در نیویورک میتوانی همانی باشی که جدا شدی و آمدی. نیویورک تو را همانطور که آمده‌ای میپذیرد. نیویورک شهر آدمها با ملیتها، قومیتها، جنستیها و مذهبهای بیشماریست که گاهی حتی اسمشان را نشنیده‌ای. در نیویورک میتوانی از خیلی از قیدها رها کنی خودت را. اصلا شهر تو را بی‌قید میخواهد و شاید تو هم از بندها گریخته‌ای و &amp;nbsp;ماوا گزیده‌ای در این شهر. انتظار ماندگاری از تو ندارد و انتظار شبیه دیگری بودن و حتی انتظار وفادار بودن به شهر. اصلا وفاداری خیلی واژه رایجی نیست در این گوشه معروف جهان. &amp;nbsp;نیویورک ترجیح میدهد هیج تعهدی ایجاد نکند و آدمهایش گاهی یاد میگیرند وارد تعهدهای شخصی هم نشوند. و یا اگر میشوند یادشان هست که عمر این وابستگی‌ها کوتاه باشد. نیویورک شهر عاشق شدنها و فارغ شدنهای کوتاه مدت است. و این گونه عاشق شدن میتواند تا آخر عمرت همراهت باشد در این شهر. &amp;nbsp;این صفتش هم تو را مجذوب میکند هم گاهی متعجب و غمگین. .&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;p1&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
آدمهای نیویورک، به نظر من، کمتر از آدمهای هر جای دیگری که دیده‌ام علاقه دارند وارد یک رابطه شخصی طولانی مدت شوند. نیویورک بهشت آدمهای اماتور و حرفه‌ای همزمان. شاید برای نیویورکیها رابطه کاری ارجحیت دارد بر هر رابطه شخصی. در نیویورک آدمها می‌آیند که پروفشنال شوند. نمی‌آیند ازدواج کنند یا خانواده داشته باشند. &amp;nbsp;بیشتر آدمها در نیویورک همخانه دارند و نه لزوما پارتنر و زندگی با همخانه راحتتر است برایشان. حریم خصوصیشان بهتر حفظ میشود. یادشان می‌آورد و دورشان نگه میدارد از هر باهم‌ بودنهای انتظار‌آور. ولی در این شلوغترین شهر دنیا، در این شهر پارتیها و بارها و رستورانها و خیابانهای پر از رهگذر. در این شهر پر نور. همچنان در آخر شب آدمهایی که حرفه‌شان و پولشان و مجرد بودنشان را به رخ دوست و آشنا میکشند، تنهاییشان را نمیتوانند پنهان کنند.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;blogger-post-footer&quot;&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femiran.com/2013/11/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-5294510053249977608</guid><pubDate>Tue, 29 Oct 2013 14:18:00 +0000</pubDate><atom:updated>2013-11-22T10:10:45.599-05:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">عریانی، تابو، بدن، مقدس، رابطه، زنان، نرمال، مذهب، عرف، حرمت، اخلاق</category><title>عریانی: تابو، امر مقدس یا هیچکدام </title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div class=&quot;p1&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span class=&quot;s1&quot;&gt;چه بخواهیم چه نخواهیم وقتی در جامعه‌ای بزرگ میشویم که یادمان میدهند که یک تار مویمان هم اگر از روسری بیرون باشد نشانه عریانی‌ است و کل جامعه از خانواده گرفته تا مدرسه و دولت و &amp;nbsp;قانون &amp;nbsp;تمام سعیشان میشود جلوگیری از شیوع فرهنگ عریانی در جامعه. &amp;nbsp;رابطه ما هم با این پدیده /مفهوم بسیار متفاوت خواهد بود در مقایسه با جامعه‌ای که به میزان بسیار کمتری چنین دغدغه‌ای را دارد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;p1&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span class=&quot;s1&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;p1&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span class=&quot;s1&quot;&gt;در چنین جامعه‌ای شاید حتی مقدار محدودی از عریانی بتواند توجه ما را به خودش جلب کند. ( سرها به سرعت برمیگردد به سمت ساق پایی که از شلوار به بیرون افتاده مثلا) اصلا شاخکهایمان بسیار حساستر میشود به &amp;nbsp;ذره‌ای از لختی. یا لخت شدن جلوی دیگران از استخرش و کنار دریا بگیر تا همخوابه شدن برای بار اول با کسی مفهوم متفاوتی پیدا میکند. رابطه فرد با بدنش به شدت تحت تاثیر تعریف و یا برداشت فرهنگی از عریانی قرار میگیرد.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;p1&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span class=&quot;s1&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;p1&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span class=&quot;s1&quot;&gt;اصلا شاید برای همین است که خیلی از زنان و دختران فکر میکنند فداکاری قابل توجهی برای فرد مقابلشان ( در اکثر موارد مرد مورد نظرشان) انجام میدهند وقتی که تصمیم میگیرند لخت شوند و یا نهایتا با او بخوابند. اتفاقا فکر میکنم تابوی عریانی از تابوی خوابیدن با فرد بیشتر است. یعنی غالب آمدن بر تابوی عریانی است که دغدغه است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;p1&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span class=&quot;s1&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;p1&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span class=&quot;s1&quot;&gt;همیشه تابو بودن وجهی از مقدس بودن را &amp;nbsp;به همراه دارد. از آن جمله است تابوی عریانی. در جامعه‌ای که لخت شدن به طور معمول تابو محسوب میشود جنبه قدسیتش را با عشق یا مذهب توضیح میدهند و توجیه میکنند. عریانی اگر با عشق باشد و قبلش هم متبرک شده باشد به آیینی به نام ازدواج و یا آیه‌ای، به فاصله اندکی قدسیت میابد. مقدس و پاک میشود و زن در عین حال فکر میکند انجام این امر قدسی نشانگر اوج وفاداری و فداکاری به مرد است. &amp;nbsp;گاهی حتی حس آن قربانی منتخب را دارد که در راه یک عمل قدسی از خود میگذرد و بدنش را در راه امر مقدس واگذار میکند.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;p1&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span class=&quot;s1&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;p1&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span class=&quot;s1&quot;&gt;حال اگر تصمیم گرفته شود به واسطه هزار و یک تغییر فرهنگی و اجتماعی و انتلکتوالی عریانی فراتر از دو گانگی تابو و تقدس برود. آنوقت فرد معمولا وارد یک پروسه فرسایشی میشود. &amp;nbsp;اول &amp;nbsp;باید عریانی را از معنی دوگانه‌اش تهی کند&lt;br /&gt;(حداقل در سطح فردی). و عریانی &amp;nbsp;به امری «نرمال» بدل شود. فارغ از هر تفسیر مذهبی و عرفی. به نظرم این کار سختی &amp;nbsp;است . عریانی از معدود مفاهیمی &amp;nbsp;است که در جامعه‌ای مثل ما ( مثل بقیه جوامع با شدت و حدت کمتر یا بیشتر) در مقابل «نرمال شدن» به شدت مقاومت میکند. البته با «هنری» کردن مفهوم عریانی سعی میکنیم آن را از مفهوم «مبتذل روزمره‌اش» خارج کنیم ولی منطق اروتیکش همچنان برجاست. بدن عریان به خصوص اگر از آن زن باشد همچنان نمیتواند فارغ از معنای اروتیکش معنی پیدا کند حتی در هنر والا.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;p1&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span class=&quot;s1&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;p1&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span class=&quot;s1&quot;&gt;&amp;nbsp; &amp;nbsp;اصل همراهی &amp;nbsp;رابطه جنسی با عریانی جدا کردن عریانی را از هر نوع بار مذهبی، عرفی و یا فرهنگی سخت میکند .&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;p1&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span class=&quot;s1&quot;&gt;به نظرم به همین دلیل است که همچنان واکنشمان به عکسهای عریان ، واکنشی است همراه با هیجان، شرم، شگفتی و شیفتگی. &amp;nbsp;عریان بودن همچنان عمل خاصی است. همچنان جایگاه ویژه‌ای دارد در اذهانمان. همچنان حرمت بدنمان به پوشیدگیش است و عریان شدنمان به سادگی «هتک حرمت» معنی پیدا میکند. برای همین شاید خیلیهامان سعی کنیم حتی در ظاهر عمومی و بیرونیمان که شده ، وقتی مجبور به توضیح دادن میشویم دلیلی «پاک»‌ &amp;nbsp;و «اخلاقی» بیاوریم برای توجیه کردن عریانیمان. یا آن را جدا کنیم از هر نوع مفهوم آلوده به جنس و جنسیت و عمل جنسی. همیشه آزادی فردی بهترین پاسخ است ولی گاهی خودمان در معنیش شک میکنیم و دنبال دلایل دیگری برای توجیهش میگردیم و یا به طور کل عطایش را به لقایش ببخشیم .&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;blogger-post-footer&quot;&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femiran.com/2013/10/blog-post_29.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-5320989886629547599</guid><pubDate>Fri, 25 Oct 2013 12:23:00 +0000</pubDate><atom:updated>2013-11-22T10:56:23.345-05:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">مهاجرت، نامه، هنر، هنرمند، نیویورک، چلسی، گالری، شادی‌یوسفیان،</category><title>نامه‌ها</title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div class=&quot;p1&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;p2&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
بیست سال پیش مهاجرت هیچ راه ارتباطی برایش نگذاشته بود جز نوشتن نامه‌های روزانه بلند که از حال و احوالش و دلتنگی‌هایش بگوید. شاید از روزهای عیدی که یا سفره هفت‌سینی نبود یا اگر بود تنها مهمان سفره هفت‌سین او بود و سال را همینطور که اشک میریخت تحویل کرده بود. داستان جدا شدنها و دردهای پوست کندن و پوست انداختن خیلی از ما مهاجران. کلمات آشنایند، دردها آشنایند. فقط خیلی از ما در درونمان دفنشان کردیم و او همه را روی کاغذ نوشته بود &amp;nbsp;و فرستاده بود برای عزیزانش.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;p2&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;p2&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;a href=&quot;http://www.shadiyousefian.com/letters.html&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&amp;nbsp;نمایشگاهی از کارهای شادی یوسیفیان&lt;/a&gt; توسط گالری شیرین &amp;nbsp;دیروز به محله چلسی نیویورک آمده بود با تابلوهایی از نامه‌ها. نامه‌هایی که حالا دیگر تکه تکه شدند. خط به خط شدند و کلماتشان از هم جدا افتاده بود و قابی شده بودند بر روی دیوار.&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;p2&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;p2&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
نامه‌ها که خصوصیترین مراودات بود حالا تابلویی بود در انظار عموم. از لابلای خطها میشد داستانها را تصور کرد و اشکها را دید. کلمات جدا جدا از هم افتاده دایره‌وار نقشهایی شده بودند بر روی قابهایی بزرگ که خیل زیاد تماشاگران گذرا به آنها نگاه میکردند و هر از چند گاهی کلمه‌‌ای یاجمله آشنایی آنها را جذب میکرد و شاید فرو میبرد به افکاری مشابه و نگاهی به گذشته و راهی طولانی که آمده بودند.&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;p1&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;p2&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
نامه‌ها اگر هم روزی در ته صندوقخانه‌ای پنهان شده بودند حالا البته قرار بود بشوند زینت خانه‌ای یا بروند درکلکسیون کلکسیونری. دیگر نامه‌ها حتی از آن نویسنده و گیرنده‌اش نبودند. با به فروش گذاشتنشان تمام شد دوره مالکیت &amp;nbsp;نگارنده‌ی «نامه‌های خصوصی».&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;p2&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;p2&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
فکر میکردم وقتی هنرمند در حال ساختن اثر هنریش بود مجبور شده (شاید بعد از سالها) برود دوباره به سراغ نوشته‌هایش. باید همه آن کلمات را دوباره مرور میکرد و مزه میکرد و میدید که مزه‌شان چقدر فرق کرده است با مزه تلخ و شیرین آن دقیقه‌ای که داشت بر روی کاغذ مینوشته‌شان و احتمالا همان حس سختتر یا راحتتر کرده گذاشتن قیچی را بر روی کاغذ را و بریدن و تکه تکه ‌کردن تمام دردها و خنده‌هایش را. حالا قاب کرده تکه‌تکه شده‌شان را و به دیوار زده و میفروشد به غریبه و آشنا.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;p2&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;p2&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
دردها و خنده‌ها و گریه‌های تکه تکه شده میشود تزیین دیوار خانه‌ای و اداره‌ای. مگر کار هنرمند همین نیست؟&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;blogger-post-footer&quot;&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femiran.com/2013/10/blog-post_25.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-4845481514499648268</guid><pubDate>Mon, 14 Oct 2013 21:38:00 +0000</pubDate><atom:updated>2013-11-22T10:57:19.236-05:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">ماراتن، ماراتون، دو، ورزش، منهتن،</category><title>هاف ماراتن ۴- پیگیری</title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
احتمالا سختترین بخش تمرینهای آمادگی برای ماراتن ( مثل هر ورزش دیگری) وقفه نیانداختن در تمرینات است. اینکه روزهای معین و ساعتهای معینی خودت را مقید کنی که حتما باید بروی و چند مایل بدوی. شبهای زیادی شده است که از شدت خستگی مرتب در حال خمیازه کشیدن بودیم و چشمهایمان را به زور باز میکردیم ولی خودمان را از در خانه کشانده‌ایم بیرون برای انجام تمرین. &amp;nbsp;برای شخص من همه اینها تجربه جدیدی است. اینرسی سکون در من بسیار قوی است و همیشه احتیاج به یک نیروی خارجی است برای به حرکت در آوردنم. این روزها این نیروی خارجی همین دوها است.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
دو به دلیل یکنواختگیش کمی حوصله سربر میشود. ما شانسی که آورده‌ایم این است که منظره اطراف محیط دویدنمان چشم‌نواز است. مخصوصا شبها وقتی که تمام چراغهای منهتن روشن است، نگاه کردن به ساختمانهای آن طرف رودخانه فضا را خوشایندتر میکند. اگر چه زمانهایی در موقع دویدن است که آنقدر بر روی قدمهایت تمرکز داری که حواست کمی از اطرافت پرت میشود.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
چند روز دیگر میشود حدود یک ماه که تمرینات رو شروع کرده‌ایم. هنوز دو ماه دیگر مانده است. فعلا بیشترین میزانی که دویده‌ایم ۵ مایل (۸ کیلومتر) بوده است و تا آخر هفته تمرینات این میزان باید به ده مایل (۱۶ کیلومتر) برسد. مسابقه هاف ماراتن ۱۳.۱ مایل &amp;nbsp;(۲۱ کیلومتر) است.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;blogger-post-footer&quot;&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femiran.com/2013/10/blog-post_14.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-6934380507410720835</guid><pubDate>Thu, 10 Oct 2013 12:32:00 +0000</pubDate><atom:updated>2013-11-22T10:58:04.635-05:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">ماراتن، ماراتون، دو، ورزش، عضله، سرعت، بدن، تمرین</category><title>هاف ماراتن ۳- عضلات ضعیفتر</title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
بعضی روزها بدن برای دویدن بسیار آماده است و دویدنها حتی در فاصله‌های طولانی به راحتی انجام میشود ولی روزهایی هم هست که از همان دقایق اول به سختی میگذرد.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
هنوز شخصا دلیلی برایش پیدا نکردم، اینور آنور هم خوانده‌ام دلیل منطقی خاصی پیدا نکردم. مثلا همین دیروز با اینکه قرار بود فقط ۳.۵ مایل بدوم ( ۱.۵ مایل کمتر از روز یکشنبه) ولی قسمت اول دویدن خیلی سخت گذشت. البته ده دقیقه آخر سرعت رو بالا گرفتم که بتوانم جبران کنم. بعضی از بخشهای بدن همراهی نمیکنند در چنین مواقعی. دردهای موضعی سرعت را به شدت کاهش میدهند. به هر حال بعضی از عضلات بدن از بعضی دیگر ضعیفترند و البته از جمله مزایای دویدن قدرت بخشیدن به این عضلات ضعیف است که مدتها ازشان کاری کشیده نشده است.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
بخش هیجان انگیز قضیه وقتی‌ است که بعد از هر بار دویدن میبینی که زمان دویدنت کمتر میشود ( در اصل سرعتت افزایش پیدا میکند) بدون تمرکز خاصی. و البته لذت بخش‌ترین بخش دویدن به نظرم وقتی است که تمرین ان روز را همانطور که انتظار داشتی تمام کردی و میتوانی به خودت یک آفرین بگویی. البته من دارم هنوز موراکامی میخوانم و بسیار فاصله دارم با میزان سرعت و فاصله‌ای که او هر روز میدوید. اگه من یک زمانی بتوانم روزی ۶ مایل بدوم فکر کنم آدم بسیار متفاوتی‌ام با ان چیزی که امروز هستم. حداقل تفاوت این خواهد بود که از نظر بدنی بسیار بسیار آماده‌ترم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;blogger-post-footer&quot;&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femiran.com/2013/10/blog-post_10.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-2128033153511050096</guid><pubDate>Mon, 07 Oct 2013 18:27:00 +0000</pubDate><atom:updated>2013-11-22T10:58:54.780-05:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">ماراتن، ماراتون، دو، ورزش، پریود، زنان، بدن، تمرین، سلامت</category><title>هاف ماراتن ۲- </title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
معمولا به زنها گفته میشود یا معمولا زنها اینطور فکر میکنند که در دوره پریود نباید به بدن خود فشار بیاورند و ورزش کنند. من برای تمرین دویدنم سعی کردم از گوشه و کنار اطلاعاتی در این زمینه کسب کنم. تا این لحظه مطالبی که خوانده‌ام و همه بر اساس تحقیقاتی پزشکی است هیچکدام توصیه نکرده‌اند که در این ایام ورزش قطع شود، حتی گفته‌اند که تاثیر منفی بر روی سلامتی زنان ندارد. بارها برای من پیش آمده که در روز اول پریود ورزش کنم و اتفاق خاصی هم نیفتاده. نه میزان خونریزی تغییر کرده است و نه درد خاصی را (بیشتر از حد نرمال) تجربه کرده‌ام. البته استمرار ورزش ممکن است کمی بر سیکل پریود تاثیر بگذارد. ( اینها همه بر اساس تجربه شخصی است و نظر پزشکی نیست)&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
دقیقا در روز اول پریود بیشترین میزان دویدنم را داشتم و با تعجب بسیار دیدم بدنم آماده‌تر از روزهای قبلیم بود و تقریبا میتوانم بگویم آسانترین دویدن را تجربه کردم. نمیدانم قضیه واقعا چقدر به تغییرات فیزیولوژیکی در این روزها بستگی دارد ولی تجربه شخصی من نشان میدهد که پریود بودن دلیل کافی برای ورزش نکردن نیست. البته اگر مطمئن نیستید و یا نگرانیهایی در این زمینه دارید بهتر است قبل از انجام ورزشهای سنگین با پزشک و یا متخصصی صحبت کنید.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;blogger-post-footer&quot;&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femiran.com/2013/10/blog-post_7.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-1856167632482442990</guid><pubDate>Sun, 06 Oct 2013 23:25:00 +0000</pubDate><atom:updated>2013-11-22T11:00:05.034-05:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">ماراتن، ماراتون، دو، ورزش، عضله، سرعت، بدن، تمرین، موراکامی، دویدن</category><title>هاف ماراتن- رنج اختیاری</title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
«هاف ماراتن»* برای شما یک عبارت است مثل بقیه عبارتها ولی برای من چالش جدیدی هست که من برای خودم دست و پا کرده‌ام. چالش است از این لحاظ که من هیچوقت دونده خوبی نبوده‌ام. یعنی همیشه برای دویدن نفس کم می‌آورم. برای امتحان نهایی تربیت بدنی دانشگاه یادم است که دراز و نشست و بارفیکس را به خوبی انجام دادم ولی وقتی به دو رسید رکوردم جز بدترینها بود. البته ورزش هم موضوع مورد علاقه‌ام نبوده یا بهتر بگویم آدمهایی را که ورزش میکردند را خیلی نمیفهمیدم ( هنوز هم البته شناخت کامل به دست نیامده است). اینهمه سختی به خود دادن اصلا برای چه؟ موضوعی هم نبود که از کودکی درباره‌اش صحبت کنیم و یا امکاناتش را در مدرسه و خیابان داشته باشیم که به آن بپردازیم. پس ذهنیت مرتبط با آن هیچوقت- حداقل برای من- شکل نگرفت.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
این عدم پرداختن با ورزش به میزان زیادی بعد از مهاجرت تغییر کرد. اینجا همینطور که داری در عوالمت برای خودت قدم میزنی بالاخره چندین نفر را میبینی که با لباس ورزشی از کنارت به سرعت میدوند و ناخودآگاه تو را دچار عذاب وجدان میکنند و یادت میآورند که فقط کافی است تلاش کنی چند قدم بدوی و چنان به هن هن بیفتی که ربت را یاد کنی. این اتفاق برای من زیاد افتاد این چند سال اخیر.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
ولی بالاخره آن روز تاریخی رسید. آستین همت را بالا زدم و برنامه‌ای ۹ هفته‌ای را شروع کردم که ادعا میکرد که من را از یک فرد به قول اینها کوچ پتیتو* به یک دونده تبدیل میکند. هفته اول یک دقیقه دویدن و یک و نیم دقیقه راه رفتن و به تدریج این دقایق بیشتر میشوند تا میرسد به سی دقیقه بدون وقفه دویدن. فکر کردن به آن میزان دو وحشت آور بود. ولی دل را به دریا زدیم. هفته سوم که سه دقیقه را میبایست در گرمای ۹۰ درجه فارنهایت میدویدم، &amp;nbsp;تبدیل شد به یکی از بدترین خاطراتم از دویدن. بعد از پایان دو، با اینکه قاعدتا میبایست خوشحال میبودم که با موفقیت تمام شده ولی از شدت میزان گرما و تلاش و رنجی که برده بودم &amp;nbsp;با چشمانی گریان به خانه برگشتم. &amp;nbsp;ولی به هر بدبختی که بود، ۹ هفته به پایان رسید و هدف هم به سرانجام. ولی رسیدن به هدف همانا و احساس آزادی و عدم تعهد هم همان و دوباره روز از نو روزی از نو و برگشت به دوران بی‌ورزشی.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
تا اینکه دوماه پیش، یک روز &amp;nbsp;صبح وقتی چشمهایم راباز کردم ( بله دقیقا به شیوه داستانها و حتی &amp;nbsp;فیلمها) حس کردم بدنم احتیاج به یک کشش بی‌پایان دارد. تصمیم گرفتم دوباره بار و بندیل را بردارم و به باشگاه ساختمان سری بزنم و سلامی عرض کنم. به مدت سه هفته هر روز خودم را به سختی از در خانه بیرون کشیدم و به جیم* رفتم. با بهتر شدن هوا هم هر از چند گاهی در کوی و برزن میدویدم تا اینکه دوستی پیشنهاد داد که چرا از فرصت استفاده نمیکنی و برای ماراتن بدوی. &amp;nbsp;من و ماراتن؟ مثل این بود که کسی به من پیشنهاد دهد که برای سفر به مریخ خودم را آماده کنم. . گفت اگر ماراتن خیلی دور از دسترس است با &amp;nbsp;هاف ماراتن شروع کن. فکر کردم همینکه در من چنین قابلیتی را میبیند عالیست، بگذارم ان تصویر حفظ شود. یار هم از پیشنهاد بدش نیامد و قرار شد با هم تمرین کنیم ( که به نظر من این خیلی کمک کرد که انجام شدنش واقعی تر شود.) &amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
الان که دارم این را مینویسم پایان هفته سوم تمرینمان است و یک ساعت دیگر باید حدود ۵ مایل بدویم. برای من رکورد مهمی است. تا حالا چنین فاصله‌ای را ندویده‌ام. از صبح هم طوری غذا و استراحت و ... تنظیم کرده‌ام که بدنم آماده‌تر باشد.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
اینجا تا جایی که بتوانم ثبت میکنم تجربه‌هایم را از این هدف جدید. برنامه‌ای که دنبال میکنیم ۱۲ هفته‌ای‌است و در پایان ۱۲ هفته باید بتوانیم ۱۰ مایل بدویم. مسابقه در دسامبر است به طول ۱۳ مایل. &amp;nbsp;در همین راستا هم شروع کردم کتاب موراکامی را با نام «از دویدن که حرف میزنم از چه حرف میزنم» را خواندن که &lt;a href=&quot;http://blog.maryammomeni.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;مریم&lt;/a&gt; پیشنهاد داد. در همان صفحه‌های اول مینویسد از اینکه دونده‌های ماراتن به چه فکر میکنند که خودشان را ترغیب کنند به ادامه مسابقه و یکی از آنها میگوید: «درد اجتناب ناپذیر است ولی رنج کشیدن اختیاری است.» (ترجمه خودم) این هم از آن رنجهای اختیاری من است. شاید هم آخرش از این نوشته‌ها یکی چیزی شبیه این خاطرات موراکامی از دویدن بیرون آمد.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
* half marathon&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
*couch potato&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
*gym&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;blogger-post-footer&quot;&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femiran.com/2013/10/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-1553443502511285624</guid><pubDate>Mon, 19 Aug 2013 14:10:00 +0000</pubDate><atom:updated>2013-11-22T11:01:34.731-05:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">فمنیسم، فمینیسم، زنان، جنبش، آمریکا، رادیکال، کار، مدیریت، سندبرگ، Lean In</category><title>فمنیسم به مثابه فحش...</title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div class=&quot;p1&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit; font-size: large;&quot;&gt;مدتی پیش &lt;a href=&quot;http://www.femirani.com/2013/02/blog-post_20.html&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;نوشته بودم &lt;/a&gt;&amp;nbsp;که در عجبم&amp;nbsp;از اینکه «فمینیسم» در حالیکه هیچوقت مجال ابراز آنگونه که در کشورهای اروپایی و آمریکایی داشته، در ایران نداشته ولی به شدت مورد غضب جامعه ایرانی -حداقل- در فضای مجازی قرار گرفته است. که با توجه به اینکه هیچوقت عواقب چنین تفکری نه در سیاست و فرهنگ و نه در اجتماع حس شده و یا عمل شده‌ باشد، درک و فهم چنین واکنشی سخت است و گیج‌کننده. شاید بشود آن را واکنش شتابزده‌ای دید به تفکری که قرار است خیلی از مناسبات اجتماعی، فرهنگی را به زیر سوال ببرد و ترس از چنین تغییری موجب چنین واکنشهای همراه با تنفری شده است. شاید هم این ‌«واکنش طبیعی» جامعه‌ای است از هر آنچه به نظرش «رادیکال» می‌آید و سبب میشود هر تفکری را که ریشه‌های نابرابری و اجحاف را هدف میگیرد و یا بخواهد تغییر عمیقتری از جامعه بخواهد را به شدت مرعوب میکند و پس میزند.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;p1&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit; font-size: large;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;p1&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit; font-size: large;&quot;&gt;در هر حال...&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;p1&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;p1&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span class=&quot;s1&quot; style=&quot;font-family: inherit; font-size: large;&quot;&gt;در کتاب جدیدی که &lt;a href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%84_%D8%B3%D9%86%D8%AF%D8%A8%D8%B1%DA%AF&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;شرل سندبرگ&lt;/a&gt;&amp;nbsp;- از مدیران ارشد شرکت فیس بوک- منتشر کرده است، &amp;nbsp;او سعی میکند زنان را تشویق کند که از رشد کاری در محیط کار نترسند و اعتماد به نفس لازم را برای بالا رفتن از پله‌های پشرفت شغلی داشته باشند و در عین حال از شرایط نابرابری که زنان باید در محیطهای کار آمریکایی با آن دست و پنجه نرم کنند سخن میگوید. همچنین کلیشه‌های جنسیتی که در آن زنان را نامناسب برای انجام کارهای رده‌های مدیریتی و یا رشته‌های علوم و مهندسی به تصویر میکشد را نقد میکند. &amp;nbsp;( البته سوالهایی زیادی را میشود در انتقاد از این کتاب مطرح کرد و از اولین و پایه‌ای‌ ترین آنکه از چه زنهایی و در چه طبقه اجتماعی صحبت میکنیم و با چه امکاناتی و روابط قدرتی که این زنها با آن دست و پنجه نرم میکنند. &amp;nbsp;که بحث من فعلا در این نوشته نیست). سند برگ در این کتاب نمیترسد از به کار گیری لغت فمنیسم و رویکرد فمنیستی در نامیدن خود و آنچه به آن اعتقاد دارد ولی میگوید همیشه این گونه نبوده است.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;p1&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span class=&quot;s1&quot; style=&quot;font-family: inherit; font-size: large;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;p1&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span class=&quot;s1&quot; style=&quot;font-family: inherit; font-size: large;&quot;&gt;سند برگ مینویسد:*&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;p1&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span class=&quot;s1&quot; style=&quot;font-family: inherit; font-size: large;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;p1&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit; font-size: large;&quot;&gt;«&lt;span style=&quot;text-align: left;&quot;&gt;وقتی وارد کالج شدم، به این اعتقاد داشتم که فمنیستهای دهه ۶۰ و ۷۰ سخت کار کرده بودند برای به دست آوردن برابری برای نسل ما. ولی با اینحال، اگر کسی من را فمنیست خطاب میکرد، من بلافاصله واکنش نشان میدادم و تصحیحش میکردم. ماریان کوپر- جامعه شناس میگوید این واکنش این روزها بسیار رایج است. در مقاله‌ای که در سال ۲۰۱۱ با عنوان - اف ورد جدید*- چاپ کرد، ماریان مینویسد که همکارش مایکل الام ، استاد زبان انگلیسی چیز عجیبی در کلاس مقدمه‌ای بر مطالعات فمنیستی مشاهده کرد و آن اینکه بسیاری از دانشجویان آن کلاس به اندازه کافی مشتاق به مباحث برابری جنسیتی بودند که بخواهند در طول یک ترم &amp;nbsp;در کلاس مرتبط با آن شرکت کنند، ولی تعداد خیلی کمی از آنها « استفاده از کلمه فمنیسم برایشان راحت بود.» &amp;nbsp;و حتی تعداد کمتری «خودشان را فمنیست میدانستند.» . الام میگوید: «انگار با فمنیست نامیدن کسی، او را با لقبی ناشایست خطاب کرده‌ باشی.» &amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;p1&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span class=&quot;s1&quot; style=&quot;font-family: inherit; font-size: large;&quot;&gt;بیشتر به یک شوخی می‌ماند، نه؟ شما تا حالا شنیده بودید که زنی کلاس مطالعات فمنیستی بردارد از و از اینکه کسی او را فمنیست خطاب کند عصبانی شود؟ البته وقتی من در کالج بود با خودم یک سری تناقضهایی داشتم. از یک طرف، &amp;nbsp;گروهی را شروع کرده بودم برای تشویق زنان که بیشتر درسهای مرتبط با اقتصاد و حکومت بردارند. و از سوی دیگر، به هر شکل و فرمی هر گونه فمنیست بودنم را رد و تکذیب میکردم. هیچکدام از همکلاسیهای من هم خودشان را فمنیست نمیدانستند. و این من را ناراحت میکند که ما بسیاری از عقب‌گردها علیه زنان را در اطرافمان نمیدیدیم. نگاه تمسخر بار و منفی به فمنیستهایی که «از مردان متنفرند، شوخی سرشان نمیشوند و سوتین‌هایشان را میسوزانند» قبول کرده بودیم. آنها کسانی نبودند که ما بخواهیم شبیهشان باشیم و دنبال کنیم. بخشی از آن به خاطر این بود که شاید آنوقت دیگر نمیتوانستیم با پسری قرار ملاقات بگذاریم. وحشتناک است میدانم. طنز غم انگیز قضیه اینجاست که فمنیسم را پس میزدیم که توجه و ستایش مردان را جلب کنیم.»&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;p1&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span class=&quot;s1&quot; style=&quot;font-family: inherit; font-size: large;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;p1&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span class=&quot;s1&quot; style=&quot;font-family: inherit; font-size: large;&quot;&gt;*اف وردز (F-words): کلمات مستهجن و نامناسب در زبان انگلیسی که با حرف اف شروع میشوند.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;p1&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span class=&quot;s1&quot; style=&quot;font-family: inherit; font-size: large;&quot;&gt;*این متن ترجمه من است و من از آنجایی که کار اصلیم ترجمه نیست خیلی وقتها برای معادل سازیهای فارسی برای لغات انگلیسی کم می‌آورم. به همین دلیل شاید این متن به آن روانی که باید باشد، نیست.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;blogger-post-footer&quot;&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femiran.com/2013/08/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-7333194703694564567</guid><pubDate>Sat, 20 Jul 2013 14:34:00 +0000</pubDate><atom:updated>2013-08-20T08:28:21.579-04:00</atom:updated><title>خوشا دمی که از از این «پرفورمنس»‌ پرده بر فکنم</title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;زمانیکه سهراب میگوید &amp;nbsp;«وقتی از پنجره میبینم حوری، دختر بالغ همسایه، پای کمیابترین نارون روی زمین فقه میخواند» نمیدانم چرا خودم را تصور میکنم در حال بالا پایین کردن وبسایتها و فیس بوک و ... و به جای فقه البته سیاست میخوانم. دنبال میکنم سلبریتیهای سیاسی هموطن را و دعوایشان بر سر سفر فلان کارگردان به فلان کشور «نه دوست نه همسایه». فکر میکنم به تمام «پرفورمنس‌»هایی که همه آدمهای درگیر هر روز و هر ساعت در این فضای مجازی به آن مشغولند در راستای حفظ چهره‌ای که هر نوع لغرش کلامی میتواند مخدوشش کند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;پرفورمنس چپ طرفدار مظلوم جهانی و یا روشنفکر طرفدار منفعت ملی ( و حتی خود فمنیست وطنی خارج نشینم) همه در هر ساعت و هر دقیقه با استتوسی، متنی، شر کردن ویدیویی، گزارشی، خبری سعی در حفظ و نگهداری هویتی داریم که در همه این سالها به واسطه این دنیای مجازی ( و کمی هم غیر مجازی) برای خودمان ساخته‌ایم. آنچنان این هویت شکننده است که هر عملی یا جمله‌ای میتواند ترکی بر آن وارد کند. و اگر مواظب نبود تکه تکه خواهد شد این هویت برساخته.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;اصلا مهم نیست که چقدر به آنچه میگوییم یا مینویسیم اعتقاد داریم، مهم آن است که لحظه‌ای از این پرفورمنس ( به تعبیر باتلر، که نمیدانم معادل فارسیش چیست) غافل نشویم که چهره‌ای که در انظار عموم ساخته‌ایم مخدوش میشود. باید بگویم که این پرفورمنس فقط محدود به این فعالان سیاسی نمیشود و عمومیت دارد در تک تک افراد. ولی آنهایی که کمی باهوشترند شاید سعی کنند نقشهای مختلفی را بپذیرند و حداقل کار را برای خودشان راحتتر کنند و یا نهراسند از اینکه به هویتی دیگری در بیایند. ( شجاعت میخواهد؟ شاید.)&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;خلاصه آنکه بودن در این محیط و در میان این جمع، کمک نمیکند به آن تکثر، مجبوری برای اینکه مقبول دوستان و آشنایان و فالوورها باشی تا مدت نامعلومی به بازی ادامه دهی. مگر اینکه به طور کلی بیرون کشی از این ورطه رخت خویش و تمام رد پاها را هم پاک کنی. آنوقت شاید خلاص شوی. البته شاید به قالب دیگری فرو رفته‌ای و در برابر جماعتی دیگر ولی حداقل بار آن نگاهها را دیگر با خودت حمل نمیکنی. در برابر غریبه‌ها راحتتر است این بازی.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;blogger-post-footer&quot;&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femiran.com/2013/07/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-7759187662470431226</guid><pubDate>Wed, 01 May 2013 20:11:00 +0000</pubDate><atom:updated>2013-08-20T08:28:29.006-04:00</atom:updated><title>روایتی از نیویورک...</title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;خیلی آدمها مخصوصا اگر شاعر و نویسنده باشند حتی اگه یک روز گذرشان به نیویورک افتاده باشد، درباره اش مینویسند. از سهراب سپهری خودمان بگیر تا&amp;nbsp; ژان بودریار فرانسوی. حالا چه مرکز جهان کاپیتالیسم با شرکتهای مالی و بانکهای چند ملیتی توصیفش کنند، وشهر آسمانخراشها و بخواهند از شلوغی خیابانهایش و ازیاد جمعیتش شکایت کنند، یا&amp;nbsp; پز تئاترهای برادویش را بدهند وکافه‌ها وقدم زدنهایشان در سنترال پارک، نمیتوانند بیخیالش شوند و درباره اش ننویسند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;من هم با اینکه نویسنده و شاعر و فیلسوف نیستم ولی فکرش به سرم افتاده که به این شهر ادای دین کنم و چیزی درباره اش بنویسم. البته شاید یک نفر بپرسد که چرا هیچوقت درباره تهران ننوشتم. شهری که در آن عاشق شدم. کار کردم. و تقریبا هویت امروزم&amp;nbsp; در آن شهر شکل گرفت. و یا چرا درباره اهواز ننوشتم. شهری که در آن به دنیا آمدم، مدرسه رفتم، عشقهای نوجوانیم را در آن تجربه کردم. شاید این هم از نشانه‌های غربزدگی باشد و من را جو گرفته باشد. خب البته، اینقدر که درباره نیویورک نوشته شد درباره تهران و اهواز نوشته نشده. اصلا یک کلاس دیگری دارد که تو هم درباره شهری بنویسی که آدمهایی با اسمهای بزرگ درباره اش نوشته باشند. نه؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;
&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;&amp;nbsp;شاید هم من همینکه از پنجره اتاق نشیمنمان به هادسون نگاه میکنم و بتری پارک و ساختمانهای فایننشال دیستریکت را میبینم، یاد کارون اهواز میفتم و ساختمان قدیمی صدا وسیمایی که از روی پل نادری دیده میشد. و همین باعث میشود که ربطی پیدا کنم بین اهواز و نیویورک. اصلا کارون و هادسون خیلی به هم می‌آیند.&amp;nbsp; میتوانی مثل از پاریز تا پاریس باستانی پاریزی بنویسی از کارون تا هادسون. اصلا شاید اسم اتوبیوگرافیم را یک روزی همین گذاشتم. از اهواز تا نیویورک به این خوش آوایی نیست.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;
&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;حالا میگویم شیفته نیویورک شدم ولی یادم است روز اول در تاکسی از فرودگاه ج اف ک تا آپارتمان دوستی که قرار بود یک شب مهمانش باشم در آپر وست ساید وقتی از بزرگراهی میگذشتیم که کویینز رو به منهتن وصل میکرد، با خودم میگفتم این همان نیویورک معروف است؟&amp;nbsp; که البته شکم از بین رفت وقتی تاکسیهای زرد رنگ را کنارم میدیدم که رویشان نوشته بود نیویورک سیتی. چند ماه قبل از آمدن خودم را با دیدن سریال سکس اند د سیتی برای حضور در این شهر آماده کرده بودم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;
&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;البته باید همینجا بگویم که من هیچوقت در زندگانیم فکر نمیکردم که یک روزی اصلا بخواهم بروم آمریکا زندگی کنم. نیویورک که جای خود دارد. یعنی حتی در رویاهایم هم سفر به نیویورک نبود. درباره نیویورک هم زیاد نمیدانستم. نهایتا در فیلمهایی اسم منهتن را چندین بار شنیده بودم. و البته کنجکاو هم نشده بودم که بخواهم درباره اش بیشتر بدانم تا وقتی که دیگر چند ماه بیشتر نمانده بود که بیایم. خلاصه بخشی از اینکه ما حالا اینجاییم به قولی دست تقدیر بوده. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;
&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;ولی اینکه چطوری درباره این شهر بنویسم مثل نویسنده‌های معروف از آن سوالهایی است که هنوز درباره اش به نتیجه نرسیدم. نمیدانم میخواهم رمانی باشد که شخصیتهایش در هر گوشه این شهر افتاده‌اند وحوادثش مثلا در فیفت اونیو و یا وست ویلج و یا بروکلین رخ میدهد، یا نه قرار است مجموعه ای باشد از توصیف معماری شهر و آدمهایی که در پارکها و خیابانها و میادینش پراکنده‌اند. شاید مثلا داستان آن ایرانی باشد که در یونیون اسکور در روزهای منتهی به کریسمس آش رشته و حلیم&amp;nbsp; میفروشد. داستان واقعی آدمها. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;
&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;بالاخره روزی مینویسم داستان نیویورک را. شاید آن وقت روزی باشد که دیگر در نیویورک زندگی نمیکنم. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;blogger-post-footer&quot;&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femiran.com/2013/05/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-7984056484430263225</guid><pubDate>Sat, 23 Mar 2013 14:49:00 +0000</pubDate><atom:updated>2013-08-20T08:29:04.714-04:00</atom:updated><title>یک برداشت از آکادمی گوگوش</title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;اینکه دیدن یا ندیدن آکادمی گوگوش در شان ما هست یا ما نباید به دیدن کمتر از سه گانه کیشلوفسکی قانع باشیم، بحث این نوشته نیست. به نظرم آکادمی گوگوش، یک نو آوری خاص در برنامه‌های از نوع سرگرمی تلویزیون بود برای مخاطبان فارسی زبان &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;(البته الگو برداری از آمریکن آیدل) و توانست به یک موضوع بحث جدل در هر دو فضای مجازی و غیر مجازی تبدیل شود. شاید یکی از اولین موضوعات اجتماعی بود که در این حجم درباره‌ش نظر داده شد و بحث شد. و البته رای دادن میلیونی به شرکت کنندگان این شو تلویزیونی ( به دلیل سابقه تاریخی رابطه ما با رای دهی و نتایج آرا) در جذاب کردن برنامه &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;بی تاثیر نبود. به همین دلایل دیدنش جالب است، برای کسی که شاید علاقه مند به مطالعه و مشاهده موضوعات مورد علاقه عامه مردم باشد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;این سری از برنامه آکادمی گوگوش به شدت آغشته به موضوعات جنسی و جنسیتی بود، از بحث بر سر هویت جنسی امیرحسین و ایجاد صفحه فیس بوکی برای تجاوز به او، تا حجاب ارمیا و نقش بین خوانندگی و هویت و نقش جنسیتی یک زن همه و همه سومین سری آکادمی گوگوش را موضوع جذابی برای تحلیلهای جنسیتی کرده بود. در اصل از این بخش داستان بود که موضوع برای شخص من جذاب شد و آکادمی گوگوش را پیگیری کردم. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;به نظرم، سانسور بی سابقه در تلویزیون رسمی ایران و تنها ارائه هویتهای فردی- اجتماعی مورد تایید جمهوری اسلامی در رسانه ملی و عدم وجود برنامه‌های آلترناتیو، جامعه ما را از دیدن آنچه خارج از فرم این هویتهاست محروم کرده است و در نتیجه تحلیل و پذیرش آن را سختتر.&amp;nbsp; مردی که گوشواره به گوش دارد و یا زن خواننده ای که حجاب دارد هر دو در تضاد با نرمهای تبلیغ شده در سی سال گذشته است و نه تنها از نگاه گفتمان رسمی با هنجارها همخوانی ندارد بلکه به صورت یک ضد هنجار ( و حتی اعمال مجرمانه)&amp;nbsp; تعریف شده است. ممنوعیت خوانندگی زنان در سی سال گذشته به اسم مذهب، ذهن بخشی از جامعه را نسبت به دیدن هر دو اینها در کنار هم حساستر کرده است. دیدن برخی روابط افراد با یکدیگر در چنین شوهایی مثل بوسیدنها، بغل کردنهای دختران و پسران جوان در تلویزیون، بر مبنای رابطه ای دوستانه و نه لزوما نمایش یک امر جنسی، اگر چه شاید در چارچوب برخی خانواده‌ها و دوستیهای صمیمی در طبقه خاصی اجتماعی عادی به نظر برسد، ولی همچنان برای برخی از اقشار جامعه غیر قابل قبول است و گفتمان رسمی سی سال گذشته، تبلیغ شده در تلویزیون و رسانه‌های دولتی، آن را به عنوان یک عمل خلاف معیارهای یک جامعه اسلامی به نمایش گذاشته است. همه اینها ناگهان در یک برنامه تلویزیونی به هم میریزد. بسیاری از ببینندگان با روابط و هویتهایی روبرو میشوند که از نظر خودشان، اطرافیانشان و گفتمان رسمی تابو، ناهنجار و مجرمانه است. دیدن واکنشها به آکادمی گوگوش را به نظر من باید در چنین فضایی نقد کرد.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;و البته در چنین فضایی است که افراد با هویتهایی که به باور اعتقادی آنها نزدیکتراست، گرایش بیشتری نشان میدهند. ارمیا، اگر چه با خواندنش به عنوان یک زن کمی از این هنجارها فراتر رفت (با توجه به اینکه خوانندگی زنان در ایران سابقه تاریخی دارد و امری کاملا فراموش شده نیست) ولی نوع پوششش، مادر بودنش، خواندن ترانه‌هایی با تم آرام و با کمترین حرکتهای در صحنه، عدم هر گونه تماس فیزیکی با مردان اطرافش همچنان رفتارهایی بود که مورد پسند جامعه قرار میگرفت. یعنی جامعه میتوانست که «ناهنجاری» خواندن را به او ببخشد در قبال رعایت کردن آنچه که&amp;nbsp; از یک زن «باوقار و متین» انتظار میرود که همچنان در ایفای نقش مهم اجتماعیش ( ازدواج&amp;nbsp; و مادر شدن ) هم موفق بوده است. برآیند نظرات و در نتیجه برنده شدن ارمیا در این سری از برنامه را میتوان از این زاویه دید.&amp;nbsp; سبک خواندن شکیلا وارش، از سبکهای مورد علاقه جامعه است.&amp;nbsp; به یاد داریم که سنگین و وباوقار بودن شکیلا از طرف طرفدارانش مرتب یادآوری میشد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;چنین همراهی با امیر حسین سختتر بود، اگر چه در آخرین برنامه‌ها، دیگر گوشواره‌ای به گوش نداشت و سعی شده بود با خواندن ترانه «مرد تنها»ی فرهاد کمی از آن هویت «مردانه» را دوباره به او برگردانده شود. «مردانه» بودن به عنوان هویت برتر اجتماعی، نرمهای تعریف و تعیین شده‌ای دارد که اتفاقا جامعه عدول از آنها را بسیار سختتر میپذیرد، به خصوص وقتی که این نرمهای پذیرفته شده جمعی خیلی هم با نرمهای تحمیل شده رسمی در تضاد نباشد و مرتب توسط نهادهای قدرت رسمی به طور روزانه تایید و تبلیغ شود و عنصر تنبیه همچنان به عنوان یک فاکتور نرماتیویته به کار گرفته شود ( این مورد البته در مورد همه نرمهای جنسی و جنسیتی صادق است) ولی در زمینه «مردانگی» نهادی قدرت غیر رسمی&amp;nbsp; نیر به کمک می‌اید و بسیار بیشتر از عناصر تنبیهی دولتی- حکومتی نقش ایفا میکنند. «شرم» اجتماعی حاصل از تخطی از «مردانگی»‌&amp;nbsp; همچنان به عنوان یک عامل بازدارنده و فشار اجتماعی قدرتمند عمل میکند که شاید در تخطی از آنچه «زنانگی» است کمتر دیده شود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;برنامه آکادمی گوگوش و به صحنه آوردن هویتهایی و نقشهای جنسی و جنسیتی&amp;nbsp; که شاید در مکانها و فضاهای عمومی ایران کمتر دیده شود و بیشتر «در پستوی خانه‌ها نهان است» شاید تکانی باشد برای جامعه ای که سی سال&amp;nbsp; گفتمان رسمی- مذهبی برایش نرمها را و نقشهای جنسی و جنسیتی نرماتیو را تعریف کرده است و عبور از آنها را مستوجب تنبیه و توبیخ دانسته است.&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;blogger-post-footer&quot;&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femiran.com/2013/03/blog-post_23.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>6</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-3301620581387660265</guid><pubDate>Tue, 05 Mar 2013 13:11:00 +0000</pubDate><atom:updated>2013-08-20T08:29:12.420-04:00</atom:updated><title>خانه‌ من کجاست؟</title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;این روزها به مفهوم خانه خیلی فکر میکنم. خانه را&amp;nbsp; معادل Home انگلیسی به کار میبرم. در ادبیات یک مهاجر خانه معنایی متفاوت دارد. دور بودن از خانه، در آرزوی بازگشت به خانه همه اینها نقش بسزایی دارند در تعریف آنچه که مهاجر است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;برای من مدتی است که این مفهوم خدشه دار شده است. وقتی دوستی در فیس بوک استتوس میزند که دارد میرود «خانه»، خیلیها میفهمند یا برداشت میکند که منظور ایران است، که خانه برای کسی که بیرون از وطن است، کشور زادگاهش است، آنجایی که زبانش را میداند، فرهنگش را، جامعه پیرامونش را میشناسد و یا از آن مهمتر آنجاییست که پدر و مادر هستند. خانه جاییست که مادر است که با آغوش باز منتظر ورود توست. تقریبا در همه موارد اطراف من این خانه، جایی که مادر هست و پدر،&amp;nbsp; در محدوده جغرافیایی همان وطن قرار دارد. یعنی&amp;nbsp; آنچه «خانه پدری» خوانده میشود با وطن یک همپوشانی جغرافیایی دارد. هر دو یک جاست، تمایز زیادی بین این دو قائل نمیشویم وقتی که از خانه صحبت میکنیم به عنوان یک مهاجر.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;داستان برای من متفاوت است. وطن برای من جایی نیست که پدر و مادرم هستند. پدر و مادرم سالهاست ایران نیستند. ولی وطن همچنان ایران است، جایی که در آن به دنیا آمده‌ام و بزرگ شده‌ام ولی «خانه پدری» جایی است که هیچ تعلق فرهنگی و زبانی به آن ندارم. آغوش مادرم جایی دور از وطن برای من باز است. ولی معمولا خانه جایی است که تو اگر اراده کنی بتوانی بروی. خانه جاییست که در موقع دلتنگی تنها مانع رفتنت خریدن یک بلیط باشد. خانه جاییست که اجازه ورود از تو نمیخواهد، درش برای تو همیشه باز است. وطن حتی اگر آغوشش را برایت باز نکند، حتی اگر درونش راحت نباشی، به هر حال اجازه ورود به تو میدهد (حتی اگر اجازه خروج ندهد). ولی برای من وقتی خانه ( به معنای خانه پدر و مادر) میشود جایی خارج از وطن و باید برای ورودش ویزا بگیرم، آن مفهوم خانه به مقدار زیادی برایم رنگ میبازد. آن خانه در ذهنم مفهوم خانه را از دست میدهد. نمیدانم باید چه بناممش. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;بسیاری از مهاجران خانه را میسازند، در جایی که در آن زندگی میکنند. برای بسیاری از مهاجران، ازدواج و بچه دار شدن مسیری است برای آنکه کشور جدید را کم کم به خانه تبدیل کنند. برای کسانی که بچه ندارند، شاید این روند کندتر اتفاق بیفتد. از جمله برای من که همچنان رابطه‌های عاطفی شدیدی با وطن دارم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;این روزها من در پاسخ به این جواب میمانم که خانه کجاست؟ خانه ایران است؟ جایی که پدر و مادری نیستند که جدا از دنیا و هیاهویش در آغوششان آسود؟ و به خیابانهای آشنایش رفت و صداها و آواهای آشنا شنید؟ خانه، جایی است که پدر و مادر هستند ولی دیگر هیچ چیزش از آن تو نیست؟&amp;nbsp; نه مردمانش، مردم تو‌ اند نه دوستان و فامیلت در آنجا گرد هم می‌آیند تا&amp;nbsp; تو را در آغوش بکشند. خانه اینجاست که دارد پنج سال میشود که زندگیش کردم که خیابانهایش را میشناسم، که زبان مردمش را میفهمم ولی عزیزانم نیستند که هر لحظه که بخواهم ببوسمشان؟ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;و برای من مفهوم خانه همچنان گنگ و مبهم است. نمیدانم کجاست؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;blogger-post-footer&quot;&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femiran.com/2013/03/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>1</thr:total></item></channel></rss>