<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearch/1.1/" xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:gd="http://schemas.google.com/g/2005" xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0" version="2.0"><channel><atom:id>tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604</atom:id><lastBuildDate>Sun, 20 May 2012 10:37:12 +0000</lastBuildDate><title>رها</title><description>روزانه‌های لیلا موری</description><link>http://www.femirani.com/</link><managingEditor>noreply@blogger.com (me)</managingEditor><generator>Blogger</generator><openSearch:totalResults>544</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/rss+xml" href="http://feeds.feedburner.com/femirani" /><feedburner:info xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" uri="femirani" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-420584849764887177</guid><pubDate>Mon, 07 May 2012 02:08:00 +0000</pubDate><atom:updated>2012-05-07T15:28:58.519-04:00</atom:updated><title>نفس تنگ است...</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
&amp;nbsp;یک زمانی مینوشتم که آرام شوم. دفتر خاطراتم &amp;nbsp;دوره نوجوانیم که در اصل سر رسیدهایی بودند که سالانه اداره به پدرم میداد پر بود از آرزوهایم، حسرتهایم، عشقهای پنهانیم برای کسانی که فقط دو حرف اول اسمشان را در دفتر خاطرات میاوردم. فکر هایم. نامه هایی که در اصل درد دلها و غرهایی بود که نمیخواستم مستقیم به طرف مقابل بزنم. همه را مینوشتم و با نوشتن انگار باری از دوشم برداشته میشد و سبکبال میشدم. سالهاست که دیگر دفتر خاطراتی نیست. در اصل از وقتی وبلاگ مینویسم دفتر خاطرات ندارم. &amp;nbsp;و خیلی از حرفها هم هست که در وبلاگ نمیتوانم بزنم. &amp;nbsp;دوست دارم بنویسم ولی باز هم تایپ میکنم. ولی حرف دل به کیبرد نمی آید. قلم میخواهد و کاغذ سفید. سنگینی میکند این بار. گاهی راه نفسم را میگیرد.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4396798020320516604-420584849764887177?l=www.femirani.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femirani.com/2012/05/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (me)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-6924312075575598947</guid><pubDate>Sat, 28 Apr 2012 16:42:00 +0000</pubDate><atom:updated>2012-04-28T12:42:44.748-04:00</atom:updated><title>it sucks....</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
منتظری هر روز - البته با یک استرس و نگرانی جدید- &amp;nbsp;که بالاخره اون لذت زندگی که حرفش است و گفته میشه رخ بنماید و تو هپیلی اور افتر زندگی کنی. دهه بیست تموم میشه و وارد دهه سی میشی و میبنی همچنان منتظری. اصلا تو این گذر از بیست سالگی به سی سالگی که مثل یک عمر گذشته هر روز یک چیز تازه تجربه کردی که فکر کردی قرار کمک کنه به رسیدن به اون لذت زندگی. عاشق شدی، درس خوندی، مهاجرت کردی با هزار و یک مشکل و دردسر و فکر کردی فقط یک قدم مونده برای رسیدن بهش ولی ظاهرا اون یک قدم لعنتی قرار برای همیشه طول بکشه برداشتنش. من هیچوقت یاد نگرفتم بگم گور باباش. هر چی شد، شد. بذار یک امروز رو حالشو ببریم. خدا میدونه فردا چی میشه. همیشه لحظه هام رو در نگرانی از اتفاق افتادن یک چیز بد سپری کردم. اگرچه اتفاق بد وقتی منتظرش بودم نیفتاده و معمولا تراماهای زندگیم مال وقتی بود که هیچ انتظارش رو نداشتم. اصلا این به یک مکانیسم تدافعی تبدیل شده. نگران باش تا اتفاقی نیفتد. وقتی نگران نیستی امکان دارد حادثه بدی اتفاق بیفتد. پس همیشه نگران بودن بهتر از هیچوقت نگران نبودن است. &lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
من خودم رو روزی هزار بار روان کاوی میکنم و تقریبا برای هر رفتار و تفکرم میتوانم ساعتها توضیح بدهم و نظریه صادر کنم. کافی نیست. حتی مهارتهای ذهنی و عملی که تراپیست میگوید کار ساز نیست. این نگران بودن و منتظر لحظه لذتی که هیچوقت نمیاد من رو رها نمیکنه. اصلا اسم این وبلاگ اشتباهی رهاست. چون که من رهایی رو حس نمیکنم. فکر نمیکنم ازادم. مطمئنا یکسری آدم اینجا رو میخونن و این رو فقط نشانه قدر نشناسی از شرایط میدانن که یقینا خیلی هم پر بیراه نیست. در یک شهر عالی زندگی کردن، یک دانشگاه خیلی خوب رفتن، بودن با کسی که دوستت دارد و تو دوستش داری ، پس باید آدم دیگر چه مرگش باشد؟ ولی هر روزی یک مرگی هست. هر روز فکر میکنی این زندگی نیست که همیشه میخواستی. ولی باز هم که فکر میکنی نمیدانی چه زندگی میخواستی؟ اصلا میخواستی چه غلطی در زندگیت کنی که حالا نمیکنی؟ اصلا آن زندگی که دنبالش هستی کجاست؟ ایده آل چیست؟ لذت زندگی چیست؟ و در آخر هیچ جوابی نیست و دوباره من هستم و کوهی از نگرانیها. در یک دور باطل افتادن. و هی این روند خودش را تکرار کردن. دیگر دارد سرم گیج میرود. همین روزهاست که از سرگیجه پس بیفتم. &amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4396798020320516604-6924312075575598947?l=www.femirani.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femirani.com/2012/04/it-sucks.html</link><author>noreply@blogger.com (me)</author><thr:total>4</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-1333719231325805926</guid><pubDate>Wed, 18 Apr 2012 17:12:00 +0000</pubDate><atom:updated>2012-04-18T13:13:24.133-04:00</atom:updated><title>کات...</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="p1" dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
دوازده&lt;span class="s1"&gt; &lt;/span&gt;سال&lt;span class="s1"&gt; &lt;/span&gt;بود&lt;span class="s1"&gt; &lt;/span&gt;گمش&lt;span class="s1"&gt; &lt;/span&gt;کرده&lt;span class="s1"&gt; &lt;/span&gt;بود&lt;span class="s1"&gt;. &lt;/span&gt;از دوران ابتدایی هم کلاس بودیم . راهنمایی هم با هم بودیم. از&amp;nbsp; دبیرستان مدرسمون جدا شده بود ولی چون هم محله ای بودیم همدیگه رو مرتب میدیدیم. حتی وقتی من برای دانشگاه رفتم تهران، هر سال عید که برمیگشتیم اهواز میرفتم بهش سر میزدم. تا زد و خونشون رو عوض کردن. نه شماره تلفنی داشتم و نه آدرسی. یک هو گم شد و هیچکس ازش خبر نداشت. از وقتی اینترنت فراگیر شد بارها اسمش رو سرچ کردم هیچ جا نبود. فیس بوکم نبود. خیلی وقتها یادش میفتادم که چه کار میکنه؟ دانشگاه رفته؟ ازدواج کرده؟ بچه دار شده؟ چی شده؟&lt;/div&gt;
&lt;div class="p1" dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
امسال عید، یک نفر غریبه بهم مسیج داد توی فیس بوک که فلانی گفته دنبالت بگردم. خیلی دلش برات تنگ شده. خوشحالم که پیدات کردم. این شمارشه اگه میخواهی بهش زنگ بزن. کلی ذوق زده و هیجان زده. هی با خودم مرور میکردم که قرارچی بهش بگم. از آخرین باری که دیده بودمش خیلی تصویر گنگی تو ذهنم بود.&lt;/div&gt;
&lt;div class="p1" dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
من همیشه دوست دارم بدونم دوستهای قدیمم کجان و چه کار میکنن. از دیدن&amp;nbsp; تصادفی یک دوست تو کوچه و خیابون کلی به وجد میام.&amp;nbsp; تو فیس بوک هم همینطور.&lt;/div&gt;
&lt;div class="p1" dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
بعد از کلی سعی و تلاش وقتی که تو عید گرفتن شماره موبایل خودش یک پروژه است بالاخره ارتباط برقرار شد. صداش هیچ شباهتی با اونیکه تو ذهنم داشتم نداشت. صحبت کردیم. نزدیک یک ساعت. از هوا گرفته تا دوست پسرش و کارش و همه.&amp;nbsp; قرار شد وقتی از سفر برگشت بیشتر با هم حرف بزنیم.&lt;/div&gt;
&lt;div class="p1" dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
همون شب دوستش برام عکسش رو فرستاد. نشناختمش. دماغش رو عمل کرده. خیلی خوشگلتر شده. ولی من نشناختمش. اگر تو خیابون میدیدمش هم نمیشناختمش. شباهتی به تصویری که در ذهنم نقش بسته بود نداشت. پایان اون مکالمه و دیدن اون عکس پایان حس کنجکاوی من بود. اون همه هیجان برای پیدا کردنش و دیدنش و حرف زدن باهاش بعد از یک ساعت تمام شده بود. وقتی گوشی رو گذاشتم نمیدونستم که دوباره صحبت خواهیم کرد یا نه. ۱۲ سال صحبت نکرده بودیم. احتمالا ۵۰ دیگه هم صحبت نکنیم اتفاقی نمیفتاد.&amp;nbsp; عطش دونستن بود که حالا دیگه وجود نداشت. الان میدونستم درباره‌اش. و این نقطه پایان بود.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4396798020320516604-1333719231325805926?l=www.femirani.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femirani.com/2012/04/blog-post_18.html</link><author>noreply@blogger.com (me)</author><thr:total>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-4571289605822044843</guid><pubDate>Mon, 16 Apr 2012 01:37:00 +0000</pubDate><atom:updated>2012-04-15T21:38:19.869-04:00</atom:updated><title>این روزهای خود را چگونه میگذرانم...</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
روزهای پر استرس و پر کاری رو میگذرونم. مرحله نوشتن پروپوزال با مرحله قبل یعنی کلاس رفتن و پیپر آخر ترم نوشتن خیلی فرق داره. تو این مرحله باید نشون بدی &amp;nbsp;این همه سال درس خوندن و کلاس گرفتن و کتاب خوندن و اینها قرار چطور تعیین کنه که میخواهی روی چی کار کنه. در اصل مرحله گذر از یک مرحله به یک مرحله دیگه. یکی از دلایل اهمیتش اینه که بعد از اینکه پایان نامه رو نوشتی، تخصصت میشه موضوع پایان نامه. مثل مرحله تخصص پزشکیه. فردا میخوای بری درخواست کار بدی پایان نامه ات میشه اساس. هر درفتی که مینویسم باید بفرستم برای استادها که نظر بدن، این بخش پر استرسترین قسمته. معمولا چند روز طول میکشه &amp;nbsp;و من در عرض این چند روز هر ۵ دقیقه یک بار ایمیلم رو چک میکنم. همین الان که دارم این رو مینویسم در این مرحله هستم. یعنی نگران که چه نظراتی ممکنه بدن. یا چقدر دیگه باید روش کار کنم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
&amp;nbsp;این کلاس فارسی هم که این ترم مجبورم کردن درس بدم، بخاطر اینکه استاد اصلی نیست، خیلی وقت گیره. اصلا فارسی درس دادن کار ساده ای نیست مخصوصا برای کسی که فارسی رو به طور طبیعی یاد گرفته و هیچوقت شیوه تدریسش رو یاد نگرفته. بچه ها سر کلاس سوالهایی میپرسن &amp;nbsp;که بعضی وقتها &amp;nbsp;یه خرده طول میکشه تا براشون جواب پیدا کنم. گاهی هم اینقدر لهجه هاشون بده که باید چند بار بپرسم که منظورشون چی بوده. باید کلی حرف بزنم. جملات رو چند بار تکرار کنم و اگه آخرش نفهمیدن انگلیسیش رو بگم. این خیلی پیش میاد. هیچوقت فکر نمیکردم در زندگیم بخوام شعر سعدی و خیام درس بدم یا قابوسنامه و دایی جان ناپلئون. &amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
خلاصه اینکه، این روزها هم روزهایی هستند برای خودشون. مامانم اینها قرار یک ماه دیگه بیان و من بعد از چهار سال میبینمشون ولی استرس کار اینقدر زیاده که هنوز به هیجان اومدن اونها نرسیدم. البته این نگرانی باعث شد اینجا رو آپدیت کنم که خودش مصداق عدو شود سبب خیره.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4396798020320516604-4571289605822044843?l=www.femirani.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femirani.com/2012/04/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (me)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-1167334635082290466</guid><pubDate>Sat, 10 Mar 2012 17:32:00 +0000</pubDate><atom:updated>2012-03-10T12:40:17.785-05:00</atom:updated><title>وقتی که نگاه و زبان مردانه است.</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
دل و حال نداشتم برای ۸ مارس امسال بنویسم . این روز مصادف شد با رفتن سیمین دانشور و از بزرگترین رمان نویسان معاصر ایران که شخصا فکر نمیکنم فمینیست بود ولی هر چه بود بزرگ بود. خیلی ها در سوگ نشستند و نوشتند و خیلیها نتوانستند او را به جز «همسر جلال» بنامند که حالا « به او پیوسته» انگار که سیمین فقط همسر جلال آل احمد بود و بس. &amp;nbsp;از خلال نوشته ها یکی این &lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/arts/2012/03/120309_l41_book_daneshvar_memorial_maroofi.shtml"&gt;نوشته امروز&lt;/a&gt; عباس معروفی است. &amp;nbsp;در این نوشته معروفی در حالیکه سعی میکند رابطه خود را به سیمین و صمیمیتشان را نشان دهد، قصد دارد به نگاه مردسالارانه ای که سیمین را فقط در ارتباط با جلال میبنید انتقاد کند. ولی وقتی زبانی و نگاهی آغشته است به مرد سالاری و شخص محصور &amp;nbsp;است با این زبان و این نگاه شاید خیلی نتواند خود را از آن رهایی بخشد. عباس معروفی مینویسد : «اما یک چیز مهم بگویم؛ سیمین شخصیت ژورنالی نبود، پدیده نبود، آدم دستمالی شده نبود. یک نویسنده بود. یک زن باوقار بود. آدمی باشکوه.» تمام سعیش را میکند معروفی که شهادت دهد که خدایی نکرده دامان سیمین آلوده نشده است به عدم وقار و سنگینی . هر چه باشد در پایان آنچه که برای زن مهم است همین «دستمالی نشدنش» است و از دست دادن «وقارش». معروفی نگاه مردسالارانه اش را حتی اگر سعی کند که با نجات دادن سیمین از سایه جلال مخفی کند ولی همچنان نجابت و پاک بودن زن در «ناخود آگاهش» چنان اهمیت و ارج و قربی دارد که ثابت کردن «دستمالی نشدن» سیمین را جزیی از وظایف مردانه اش در دفاع از ناموسش ( خود میگوید پسرخوانده سیمین است) &amp;nbsp;میداند. &amp;nbsp;و این جمله را پس از این جمله مینویسد: معمولاً کسی را به خانه اش راه نمی داد، به تلفن های ناآشنا جواب نمی داد، تنها بود. تنهایی را بسیار دوست داشت و با آن خو کرده بود. و بسیار می خواند.» یعنی با اینکه تنها بود و با اینکه زنی تنها بود ولی خدایی نکرده به مخیله کسی نیاید که «با وقار» نبود. شاید پشت سر هم آمدن این دو جمله تصادفی باشد ولی نشان از ارتباطی دارد که ممکن است بین «تنها زندگی کردن» زن باشد و عدم «وقار»ش.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
معروفی تنها نمونه و مشتی از خروار است. این نگاه در روشنفکری ایران آنچنان عمق و ریشه دارد ( برچسب زدنهای شاعران و نویسندگان و روشنفکران به فروغ فرخزاد هنوز از یاد نرفته) که شاید هنوز نسلها باید بیاید تا زبان و ادبیات ایران به طور کل و زبان روشنفکری به طور خاص از آن نجات یابد.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4396798020320516604-1167334635082290466?l=www.femirani.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femirani.com/2012/03/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (me)</author><thr:total>3</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-7453541135524872447</guid><pubDate>Wed, 04 Jan 2012 17:59:00 +0000</pubDate><atom:updated>2012-01-04T12:59:29.807-05:00</atom:updated><title>زنده باد مخاطب من</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
گوگل ریدر که به رحمت خدا رفت انگار دل و دماغی هم نموند که این جا رو گردگیری کنم. آخه وقتی شوق خوندن توسط دیگران وجود نداشته باشه واسه چی بنویسیم. واسه خودم؟ من بعد از اینکه دبیرستان تموم شد و یکی دو سال بعد از دانشگاه در دوران لیسانس که دفتر خاطرات داشتم خیلی خیلی دیگه کم پیش اومد که واسه خودم بنویسم. الان بیشتر از ده سال که نوشته هام همه مخاطب داره. تو روزنامه، تو وبسایت، تو وبلاگ، حتی تو فیس بوک که مینویسم یا گاهی تویت میکنم به خاطر اینه که مخاطب داره. اینجوری حس میکنم با دنیا و آدماش در ارتباطم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
همه اینها رو گفتم که بگم وقتی که گوگل ریدر مرد و مخاطبها هم پخش و پلا شدن، حس نوشتن دیگه نبود. واسه کی مینوشتم؟ حالا هم دارم اینجا مینویسم چون فیس بوکم رو بستم و اگر یک جایی ننویسم که عمومی باشه احتمالا دق میکنم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
من مینویسم که دیگران بخونن. دیگرانی نباشن که بخونن و درباره نوشته من حرف بزنن و نظر بدن، کل نوشتن به نظرم بی‌معنا و عبث میاد. پس زنده باد مخاطب.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4396798020320516604-7453541135524872447?l=www.femirani.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femirani.com/2012/01/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (me)</author><thr:total>8</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-7925876677292705658</guid><pubDate>Sat, 26 Nov 2011 17:11:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-11-26T12:26:00.349-05:00</atom:updated><title>تولید میکنیم دو گانه روسپی و امل را....</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
کم از خشونت علیه زنان نوشته نشده و گفته نشده اگر چه واقعا هنوز راه زیادی برای رفتن مانده است. ولی شاید یکی از نشانه‌های خشونت علیه زنان حداقل در سطح روشنفکری نوشته‌هایی باشد که معمولا نویسنده‌شان مردانی هستند&amp;nbsp; که به «زنانگی» خصلتی ذات گرایانه میدهند. از مدل سنتی آن میتوان به مکر زنان و حیله زنانه اشاره کرد و در متون مدرنتر آن به عباراتی مثل «احساسات زنانه»،‌ «غرهای زنانه» و «حسادتهای زنانه». کتابی که تقریبا به پایان آن نزدیکم و این نگاه ضد زن را با قلمی «مدرن» و «روشنفکرانه» هنوز حفظ کرده است کافه پیانو فرهاد جعفری است که باز هم زن یا لوند و حشری است مثل صفورا یا محافظه کار و دنبال شوهر پولدار و&amp;nbsp; تقریبا بی‌عرضه و معمولی مثل پری‌سیما ( البته این ورژن&amp;nbsp; چاپ دهم آن است در سال ۸۷ نمیدانم چند بار دیگر تجدید چاپ شده .) داستانهای زیادی از این نگاه «روشنفکران» به زنان شنیده و دیده‌ایم که تکرارشان کمکی نمیکند. یا پا میدهی و به رختخواب میروی و&amp;nbsp; در نهایت «جنده» میشوی یا پا نمیدهی و میشوی «امل» به هر حال از این دو گانگی فراری نبوده و نیست و نخواهد بود و البته اسمش را خشونت علیه زنان نمیگذاریم چون خیل مردانی که آن را روا میدارند در طبقه مردان خشن (ظاهرا این عبارت فقط برای مردان طبقه پایین و تحصیل نکرده حفظ شده است) قرار نمیگیرند. هر چه باشد از نویسندگان و روشنفکران این مرز و بومند. &lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4396798020320516604-7925876677292705658?l=www.femirani.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femirani.com/2011/11/blog-post_26.html</link><author>noreply@blogger.com (me)</author><thr:total>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-8158342785383111411</guid><pubDate>Sun, 20 Nov 2011 18:58:00 +0000</pubDate><atom:updated>2012-04-30T17:43:18.291-04:00</atom:updated><title>صدایی به نام علیا المهدی</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
علیا ماجده المهدی عکسهای برهنه‌اش را بر روی وبسایت شخصیش گذاشته. از یک طرف فریاد وا اسلاما بلند شده که یک زن مسلمان- نماد غیرت و هویت اسلام و مسلمانی- نه بدن خود را که شرف آبروی اسلام و مردانش را به حراج گذاشته و مستحق اشد مجازات است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
از سوی دیگر انقلابیون مصری فریاد سر داده اند که انقلاب از مسیرش منحرف شده. برای برهنگی انقلاب نکردیم که کارهای فراوان دیگری اهم تر از آزادی بدن زن در انتظارمان است و باید به آن بپردازیم. ( بسیار نزدیک به انقلابیون اوایل انقلاب ایران که وقتی زنان به اعتراض به حجاب اجباری به خیابان رفتند نگرانیشان سو استفاده امپریالیسم جهانی بود که نکند خدایی نکرده از این «شکافی» که در صف انقلابیون ایجاد شده بهره برداری کند و از همرزمانشان میخواستند که حالا یک روسری چیزی نیست به سر بکشید نکند ایادی غرب و رسانه‌هایشان در بوق و کرنا کنند. جالب اینجاست که برخی از دوستان مصری در کامنتهایشان دوباره به همین سمت و سو رفتند. در این میان آنچه مهم است ظاهرا آن حرکت و بررسیش در بسترش نیست. برخی از این انقلابیون فقط مترصد هستند که ببیند غرب و رسانه‌هایش چه واکنشی در برابر اتفاقی نشان میدهند و بعد از آن تصمیم میگیرند چه موضعی در آن خصوص اتخاذ کنند. همان امپریالیسم و غربی که مرتب مورد حمله است میشود مبنای مبارزه&amp;nbsp; و واکنش به آن&amp;nbsp; مسیر مبارزه&amp;nbsp; را تعیین میکند.)&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
گروهی دیگر هم به نظرشان حرکت عالیا به جنبش زنان ضربه خواهد زد از آنجا که زنان به دنبال «بی‌بندوباری» نیستند و ظاهرا سنگینی و وقار همچنان به عنوان « یک خوی و خصلت برازنده زنانگی» باید حفظ شود.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
عالیا در جامعه‌ای بدنش را عریان میکند که این کار به مثابه خودکشی سیاسی و اجتماعی است. برخی گفته‌اند برای جلب توجه خود را عریان کرده، بدون در نظر گرفتن اینکه او کجا و در چه شرایطی دست به چنین عملی زده است. نمیشود شرایط آمریکا و اروپا را تعمیم داد به همه جا دنیا. اگر دختری در اروپا از این راه میتواند محبوبیت پیدا کند به این معنا نیست که دختر مصری همان سرنوشت را خواهد داشت.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
به نظرم فارغ از این همه مخالفت آنچه مهم است آن است&amp;nbsp; که عالیا با این عملش پیامی را فرستاد که هیچ کس نتوانست. وقتی که زنان مصری توسط نظامیان تست باکرگی میشدند صدایشان اینقدر نتوانست بلند شود که صدای عالیا در اعتراض به تبعیض‌ها، خشونت‌ها و سانسورهایی که به بدن و زبان زن میرود.&amp;nbsp; &lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4396798020320516604-8158342785383111411?l=www.femirani.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femirani.com/2011/11/blog-post_20.html</link><author>noreply@blogger.com (me)</author><thr:total>5</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-8249542025064682086</guid><pubDate>Thu, 17 Nov 2011 15:46:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-11-17T10:57:37.157-05:00</atom:updated><title>به آفتاب سلامی دوباره...</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
هوا سرد میشه. روزها کوتاه و سی و خرده ای ساله که این تجربه برای من تغییر نکرده . هر سال در همین زمان هوا سرد میشه و روزها کوتاه. آنچه که تغییر کرده در این همه سال نگاه من به این روزهاست. زمانی با شعف و شادمانی و حالا با دلتنگی. زمستان و پاییز زمانی فصلهای مورد علاقه ام بودند وقتی که اولین بارانهای پاییزی شروع میشد و نسیم خنکی میوزید و ما چایی به دست در حیاط دانشگاه تهران به دور از دغدغه به بخار چای داغ نگاه میکردیم و بدون چتر زیر بارون قدم میزدیم. حالا بدون چتر زیر بارون قدم نمیزنم، اگر چتر نداشته باشم قدمهایم را تندتر میکنم و گاهی میدوم که بارون کمتر خیسم کنه.&amp;nbsp; از خیس شدن واهمه دارم. فکر میکنم بهار و تابستان رو ترجیح میدم. هر چه آفتاب بیشتر بهتر.&amp;nbsp; دلم روزهای بارونی نمیخواد. مگر دوباره به تهران برگردم. دلم میخواد روزهام هر چه روشن و روشنتر باشه برای همینه&amp;nbsp; که اولین کاری که صبح ها میکنم کنار زدن پرده است. آفتاب را این روزها بیشتر دوست دارم. &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4396798020320516604-8249542025064682086?l=www.femirani.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femirani.com/2011/11/blog-post_17.html</link><author>noreply@blogger.com (me)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-1162416931899659679</guid><pubDate>Thu, 03 Nov 2011 15:51:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-11-03T11:51:04.855-04:00</atom:updated><title>باز هم شرق «اکزاتیک»</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
مدتی پیش فیلم&lt;i&gt; &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt1684628/"&gt;شرایط&lt;/a&gt;&lt;/i&gt; در لینکلن سنتر نیویورک به نمایش گذاشته شد. همانوقت میخواستم مطلبی بنویسم درباره این فیلم که به طور کل من را ناامید کرده بود ولی نوشتنش کمی به تاخیر افتاد.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
چندی پیش &lt;a href="http://www.femirani.com/2010/05/blog-post_3452.html"&gt;مطلبی&lt;/a&gt; داشتم درباره کتاب انقلاب جنسی پردیس مهدوی. این فیلم سراسر من را یاد آن کتاب انداخت. شاید این فیلم رو بتوانم نسخه تجاری چنین کتاب «آکادمیکی» بدانم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
نقدم را به انگلیسی نوشتم چون گمانم این بود که خیلی از همزبانانی که این فیلم را دیده‌اند، به دلیل اهمیت مکالمات در فیلم درک بهتری از آنچه در اصل در فیلم به نمایش گذاشته شده دارند. در نتیجه شاید لازم باشد&amp;nbsp; که یک فارسی زبان که در فضای ایران مدت زیادی زندگی کرده و در اصل در آنجا رشد کرده برداشتش&amp;nbsp; را از این فیلم&amp;nbsp; برای مخاطبان انگلیسی زبانی که فیلم را با زیر نویس دیده‌اند و شاید هیچ شناختی از جامعه ایران نداشته باشند، بنویسد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
این مطلب من در این مورد است که دیروز در هافینگتون پست منتشر شد. &lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
&lt;i&gt;&lt;a href="http://www.huffingtonpost.com/leila-mouri/circumstance-movie_b_1071653.html?ref=fb&amp;amp;src=sp&amp;amp;comm_ref=false"&gt;فیلم شرایط آنطور که میپندارد تصویری از انقلاب جنسی در ایران نیست.&lt;/a&gt;&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
 &lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4396798020320516604-1162416931899659679?l=www.femirani.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femirani.com/2011/11/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (me)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-3516719689477049520</guid><pubDate>Mon, 17 Oct 2011 03:53:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-10-16T23:53:20.683-04:00</atom:updated><title>...</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
میخواستم دنیا را عوض کنم، حالامیبینم در عوض کردن خودم مانده‌ام.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4396798020320516604-3516719689477049520?l=www.femirani.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femirani.com/2011/10/blog-post_3573.html</link><author>noreply@blogger.com (me)</author><thr:total>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-4559467724878346630</guid><pubDate>Mon, 17 Oct 2011 02:53:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-10-17T01:03:58.661-04:00</atom:updated><title>رای ندادن-از روشهای بیان اعتراض...</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
«در کشورما- مثل هر جای دیگه‌ای- راههای&amp;nbsp; مختلفی هست که مردم مخالفتشون رو نشون میدن ولی&amp;nbsp; بیشترشون خطرناک. یکی از راحت‌ترین راهها رای ندادنه. آدم میتونه از صندوقهای رای دور بمونه. شاید پرهیاهو‌ترین مخالفت این میتونه باشه که بیخیال حق شهروندیش بشه و تقاضای ویزا کنه و از کشور خارج شه.»&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Roy_Medvedev"&gt;روی مدودف &lt;/a&gt;در مصاحبه با پیرو استولینو (روزنامه نگار ایتالیایی)&amp;nbsp; -&lt;a href="http://books.google.com/books?id=inbRbkubLJ8C&amp;amp;printsec=frontcover&amp;amp;dq=subject:%22Dissenters%3B+Soviet+Union.%22&amp;amp;ei=85SbTvGZEoa6ygSkuJSdCQ&amp;amp;cd=2#v=onepage&amp;amp;q&amp;amp;f=false"&gt; دگراندیش شوروی&lt;/a&gt; - صفحه ۳۷- مصاحبه در دهه ۷۰&amp;nbsp; انجام شده ولی کتاب در سال ۱۹۸۰ توسط دانشگاه کلمبیا چاپ شده.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4396798020320516604-4559467724878346630?l=www.femirani.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femirani.com/2011/10/blog-post_16.html</link><author>noreply@blogger.com (me)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-5480117798894409963</guid><pubDate>Wed, 12 Oct 2011 02:34:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-10-11T22:34:24.597-04:00</atom:updated><title>...</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
از میزان خلاقیت آدمها در ایجاد انواع و اقسام اشکال تحمیل درد و زخم و رنج بر روح و بدن همنوعشون نه تنها وحشت میکنم بلکه&amp;nbsp; روز به روز اعتقادم رو به جوهری به نام انسانیت که&amp;nbsp; «فطری» و «ذاتی» نوع انسان باشه از دست میدم. ( اینها حاصل خواندن این روزهایم است درباره تجاوز و خشونت در جنگهای مختلف در سراسر دنیا، در همین دو دهه گذشته، از رواندا گرفته تا بوسنی هزرگوین و پرو و گواتمالا‌و....) &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4396798020320516604-5480117798894409963?l=www.femirani.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femirani.com/2011/10/blog-post_11.html</link><author>noreply@blogger.com (me)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-1598519879505262143</guid><pubDate>Fri, 07 Oct 2011 02:20:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-10-06T22:20:49.432-04:00</atom:updated><title>انچه که او نیست...</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
حکومت یک سر طیف است و خیلی از ما دورترین سر طیف از او. یا حداقل میخواهیم چنین باشیم. هر چه او اکستریمتر ما اکستریمتر. هویتمان بدجور گره خورده است با آن و&amp;nbsp; رهایمان نمیکند. ما میخواهیم آنچه باشیم که او نیست. آنتی تزش شویم. حکومت شده است&amp;nbsp; نقطه معیاری&amp;nbsp; که نزدیکی یا دوری از آن چگونگی بودنمان&amp;nbsp; را تعریف میکند. خیلی از ما میخواهیم به دورترین مکان ممکن ( نه فیزیکی که اعتقادی، فکری، هویتی) از او حرکت کنیم. ولی این حرکت به دورترین مکان شاید حرکت به آن سوی بام باشد. خیلی از ما در حین فاصله گرفتن پشت سرمان را&amp;nbsp; نگاه نمیکنیم همچنان نقطه خیرگیمان حکومت است. شاید باید حواسمان فقط به میزان فاصله گرفتنمان&amp;nbsp; از او نباشد،&amp;nbsp; بلکه بیشتر به این سو&amp;nbsp; باشد&amp;nbsp; که&amp;nbsp; در راستای کدام مسیر از او دور میشویم. نکند از آن سوی بام بیفتیم. &amp;nbsp; &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4396798020320516604-1598519879505262143?l=www.femirani.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femirani.com/2011/10/blog-post_06.html</link><author>noreply@blogger.com (me)</author><thr:total>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-7571354730677027333</guid><pubDate>Tue, 04 Oct 2011 15:46:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-10-04T11:46:27.910-04:00</atom:updated><title>من رو از شر این زبان نجات بدید...</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
دوست دارم یک شب بخوابم صبح پاشم ببینم&amp;nbsp; زبون فارسی از حافظم پاک شده. اصلا یادم نیاد یک زمانی این زبون رو حرف میزدم. من الان تمام غمم دونستن این زبونه. من الان با هر فیلسوفی که&amp;nbsp; زبان رو محور نگاه، زندگی، دانش، هویت و... قرار میده موافقم. اعلام هم میکنم همه دردهام در حال حاضر از این زبانه. از دونستنشه. نمیخوام بدونمش. &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4396798020320516604-7571354730677027333?l=www.femirani.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femirani.com/2011/10/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (me)</author><thr:total>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-5494063472108419143</guid><pubDate>Fri, 30 Sep 2011 23:16:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-10-01T01:01:08.883-04:00</atom:updated><title>من آنچه مینویسم هستم</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
خیلی وقتها بحث این نیست که کسی در مورد چه موضوعی مینویسد بلکه اینکه چطور مینویسد مهم است.&amp;nbsp; کلمات و چگونگی چیدن آنها کنار هم باعث میشود که یک تجربه را فوق العاده&amp;nbsp; بدانیم و نویسنده‌اش را تحسین کنیم و یا مبتذلش بخوانیم و نویسنده اش را به سخره بگیریم. رابطه شخصی آدمها&amp;nbsp; بر اساس اینکه چگونه نثری برای بیانش انتخاب شده مریض و یا جذاب&amp;nbsp; شمرده میشود. طبقه اجتماعی آدمها و زبان آن طبقه اجتماعی در بسیاری از مواردچگونگی قضاوت درباره زندگی آن شخص را تعیین میکند . در اصل ما آنچه هستیم که مینویسیم و بر اساس کلمات و جملاتمان شخصیتمان و روش زندگیمان ارزشگذاری میشود&amp;nbsp; و واقعیتی فرای آن وجود ندارد. ( معلوم است همه اینها درباره فضای مجازی و وبلاگ معنا پیدا میکند). &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4396798020320516604-5494063472108419143?l=www.femirani.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femirani.com/2011/09/blog-post_30.html</link><author>noreply@blogger.com (me)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-4860092382259170946</guid><pubDate>Thu, 29 Sep 2011 17:46:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-09-29T13:46:17.441-04:00</atom:updated><title>ریموند ویلیامز و فرهنگ</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
این ترم کمک استاد درسی هستم به نام «نظریه‌های فرهنگ»، استاد اصلی کلاس از شاگردهای دریدا بوده و این رو میشه در نحوه درس دادانش دید به خصوص در کلاسهای فوق لیسانس و دکترا که ممکن تمام طول کلاس&amp;nbsp; در یک ترم به خوندن فقط یک جمله بگذره. برای این کلاس هم از طریق مشابهی استفاده میکنه و گاهی یک پاراگراف را از کتاب میگیره و تمام دوساعت کلاس بر روی کلمه کلمه آن پاراگراف میگذره. ولی از طرف دیگه هم برای هر جلسه یک کتاب دویست سیصد صفحه ای رو تکلیف میده. برای این کلاس من باید هفته ای یکبار جلسه‌های بحث و گفتگو رو اداره کنم در اصل کلاسهایی هستند که دانشجویان باید در اونجا درباره کتاب و متون خونده شده هفته گذشته تبادل نظر کنند و در خیلی از مواقع سخت بودن&amp;nbsp; و زیاد بودن کتابها باعث میشه که در اصل این جلسات به جلسات تدریس همراه با بحث تبدیل بشه. &lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
کلاس دیروز درباره کتاب &lt;a href="http://www.amazon.com/Culture-Society-1780-1950-Raymond-Williams/dp/0231057016/ref=sr_1_5?ie=UTF8&amp;amp;qid=1317317649&amp;amp;sr=8-5"&gt;«فرهنگ و جامعه»&lt;/a&gt; ریموند ویلیامز بود ( نمیدونم به فارسی ترجمه شده یا نه) ولی کتاب از این لحاظ جذابیت داشت که به مرور ظهوربعضی&amp;nbsp; کلماتی که این روزها در گفتار&amp;nbsp; و نوشتار ما جا افتاده پرداخته که با انقلاب صنعتی در اصل استفاده و ساختشون اتفاق افتاده. یعنی تغییرات ساختاری اجتماعی و سیاسی در نتیجه انقلاب صنعتی گفتمان جدیدی رو در بین روشنفکران انگلیسی بوجود آورد و واژه‌هایی مثل فرهنگ، طبقه، دموکراسی، صنعت و هنر رو به معنای کاملا متفاوتی وارد زبان کرد. یکی از سوالات مطرح شده مثلا این است کهچطور شد که هنرمندان خودشون را افرادی متفاوت معرفی کردند و هنر را به صورتی تعریف&amp;nbsp; کردند که از موقعیت برتری نسبت به برخی دیگر از فعالیتها برخوردار شد و به هنر و هنرمند وجه برتری بخشیدند؟ چطور مفهوم هنرمند (artist)&amp;nbsp; از مفهوم صنعت کار(artisan)&amp;nbsp; متفاوت شد و در اصل چه چیزی هنر نام گرفت و چه چیزی در این طبقه بندی نگنجید؟&amp;nbsp; مرور این تغییرات از اواخر قرن هجدهم تا اوایل قرن بیستم از هدفهای این کتابه. علاوه بر اون ویلیامز از نقطه نظر مارکسیستی همه این تحولات رو دنبال میکنه یعنی عامل اقتصاد و روابط ایجاد شده بر محور آن را به عنوان هسته مرکزی&amp;nbsp; تحلیلش در نظر میگیره.&amp;nbsp; بوسیله دوباره خوانی متنهای ادبی و سیاسی افراد تاثیر گذار در دویست سال گذشته. برای کسانی که به چگونگی تغییرات مفاهیمی مثل فرهنگ و هنر علاقه دارند خوندن این کتاب رو توصیه میکنم. &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4396798020320516604-4860092382259170946?l=www.femirani.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femirani.com/2011/09/blog-post_29.html</link><author>noreply@blogger.com (me)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-6892478787937745141</guid><pubDate>Wed, 28 Sep 2011 12:52:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-09-28T08:52:42.281-04:00</atom:updated><title>برای یازده سالگیمان...</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
شمردن سالهای دوری غمگینت میکند. شمردن سالهای زندان نابودت. ولی با&amp;nbsp; بعضی از شمردنها دلت غنج میرود. ذوق میکنی. امروز که میشمردم یازده سال شده بود. یازده سال که با هم ماندیم و با هم خندیدیم و با هم این راه را آمدیم یا آرام ارام یا دوان دوان ولی همپای هم. خوشحالم که با اینکه مسیر طولانی بود ولی هیچکدوممون تردید نکردیم و اومدیم.&amp;nbsp; یازده سالگیمان مبارک. &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4396798020320516604-6892478787937745141?l=www.femirani.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femirani.com/2011/09/blog-post_28.html</link><author>noreply@blogger.com (me)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-183145297066300106</guid><pubDate>Tue, 20 Sep 2011 20:37:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-09-20T16:37:49.019-04:00</atom:updated><title>عبور از شخص...</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
دغدغه‌ام دیگر یک شخص نیست که برای اعتراض به حضور فیزیکیش در محل زندگیم شعار سر دهم. واقعیت آن است که گمان میکنم مدتیست که مشکل را سیستمی میبینم که با مشتهای گره کرده&amp;nbsp; من در فاصله چند هزار کیلومتری از مرکزش خللی در موجودیت و عملکردش ایجاد نخواهد شد مگر بواسطه آنها که زندگیشان تحت تاثیر مستقیم آن است. &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4396798020320516604-183145297066300106?l=www.femirani.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femirani.com/2011/09/blog-post_20.html</link><author>noreply@blogger.com (me)</author><thr:total>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-943991406106549195</guid><pubDate>Tue, 20 Sep 2011 04:14:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-09-20T00:15:00.693-04:00</atom:updated><title>move on...</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
شاید&amp;nbsp; موو آن کردن*&amp;nbsp; فقط&amp;nbsp; مختص&amp;nbsp; یک رابطه مریض و یا یک عشق سرخورده قدیمی نباشه بلکه بشه بسطش داد به یک شخصیت سیاسی و یک حزب سیاسی و یک نگاه سیاسی. &lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
*&amp;nbsp; واقعا نمیدونم چه معادل فارسی رو&amp;nbsp; جایگزینش کنم اگر چه فقط یک معادل بلدم که آن هم چونکه بدآموزی دارد نمینویسم.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4396798020320516604-943991406106549195?l=www.femirani.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femirani.com/2011/09/move-on.html</link><author>noreply@blogger.com (me)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-5456100875212024348</guid><pubDate>Fri, 16 Sep 2011 23:32:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-09-17T10:29:18.676-04:00</atom:updated><title>اگر تبعیض نیست پس چیست؟</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
&amp;nbsp;ظلمی میشود غیر انسانی. هیچ توضیح و توجیه دینی و سیاسی و اجتماعی هم آن را قابل پذیرش نمیکند و ابعاد این ستم غیر انسانی کاهش پیدا نمیکند. تا این جای داستان بسیاری از کسانی که به حقوق انسانی اعتقاد دارند احتمالا این ظلم را محکوم و تقبیح میکنند. ولی برخی از عکس‌العملها به این عمل&amp;nbsp; روی دیگر سکه را نشان میدهد. این واکنشها میگوید که این عمل غیر انسانی است چون ۱- قربانی یک زن بوده است ( تبعیض جنسی) ۲-&amp;nbsp; قربانی مومن و مسلمان بوده است ( تبعیض مذهبی) ۳- قربانی دانشجوی دکترا بوده است ( تبعیض طبقاتی/ تحصیلی) ۴- قربانی فعال سیاسی بوده است ( تبعیض سیاسی/ برتری خواص بر عوام). حال تصور کنید که یک مرد غیر مذهبی تحصیل نکرده مشروب خورده است و مست کرده و شلاق خورده است. به نظر من اگر ابعاد تقبیح کردن دومی به اندازه اولی نیست باید از خودمان با رو راستی بپرسیم چرا؟ در میزان انسان بودن دومی شک داریم؟ یا به نظرمان شلاق و تازیانه در موارد خاصی فقط ناپسند است؟ و در مواردی حتی قابل توجیه است؟ به نظر من پاسخ به این سوالها تا حدودی مشخص میکند که ما چه اندازه در واکنش به یک خبر و واقعه غیر انسانی بدون جانبداری و صرفا بر اساس وظایف انسانیمان عمل میکنیم و یا ملاحظات سیاسی و مذهبی و اقتصادیمان&amp;nbsp; تعیین میکند چگونگی عکس‌العملمان را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پ.ن:&lt;br /&gt;
نمونه‌هایی از واکنشها و حمایتهایی که اشاره کردم:&lt;br /&gt;
مرتبط: تیتر جرس&lt;a href="http://www.rahesabz.net/story/42648/"&gt; پنجاه ضربه شلاق بر پیکرسمیه توحیدلو دانشجوی دکترای جامعه شناسی&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
بیانیه اعتراضی انجمن اسلامی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران&lt;a href="http://www.blogger.com/goog_1188111110"&gt; شلاق ها صدای عزت توحیدلو و سبب خیر کثیر شد &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div class="sidebar-right"&gt;

    &lt;/div&gt;
و این مطلب در سایت کلمه &lt;a href="http://www.kaleme.com/1390/06/24/klm-73196/"&gt;تکذیب دروغ پردازی جدید رسانه های اقتدارگرا: حکم ننگین کاملا اجرا شده / سمیه توحیدلو را یک مرد شلاق زد&lt;/a&gt;&amp;nbsp; که بخشی از آن چنین میگوید : «وی افزود: ای کاش اقتدارگرایان به جای اینکه دستپاچه شوند و اصل ماجرا را 
دروغ بخوانند، اینقدر دغدغه اسلام و قانون داشتند که می‌پرسیدند به چه حقی 
یک مرد بر بدن این زن مسلمان شلاق زده؛ چطور جرات کرده‌اند در پرونده قضایی
 ایشان به دروغ بنویسند که زن منشی دادگاه این شلاق را زده؛ چگونه آن 
دادیار نامرد توانسته بر بدن این خانم چادری که در حال قرآن خواندن بوده 
شلاق بزند و چطور شرم نکرده که در میانه‌ی شلاق زدن، قرآن را به زور از دست
 او گرفته است و چطور …» &lt;br /&gt;
پاسخ آقای داریوش محمدپور به مطلب من: &lt;a href="http://blog.malackut.org/archives/2011/09/post_2208.shtml"&gt;اگر تظلم‌ هم مبنای‌اش تبعيض‌ باشد، ناحق است&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
( من البته در متن نوشته‌ام برخی از عکس‌العملها و این واکنشها در جمله‌ی بعدی به طور واضح اشاره به برخی از عکس‌العملهای جمله قبلش دارد ولی برای باز هم برای روشنتر شدن منظورم دو لینک را اضافه کرده‌ام)&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4396798020320516604-5456100875212024348?l=www.femirani.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femirani.com/2011/09/blog-post_16.html</link><author>noreply@blogger.com (me)</author><thr:total>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-2018023325218613475</guid><pubDate>Thu, 15 Sep 2011 02:29:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-09-14T22:29:17.040-04:00</atom:updated><title>برای سمیه</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
جرمت این بار عاشقی نبود. مستی نبود. این بار تازیانه را به جرم سخن گفتن بر تنت فرو آوردند تا کلام را هم با شراب و دلدادگی در پستوی خانه نهان کنی. شاید زمان آن باشد که عیان شویم و عریان&amp;nbsp; تا شلاق و تازیانه را دلیل بودنی نباشد. &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4396798020320516604-2018023325218613475?l=www.femirani.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femirani.com/2011/09/blog-post_14.html</link><author>noreply@blogger.com (me)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-2445152855190420997</guid><pubDate>Wed, 14 Sep 2011 03:05:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-09-13T23:22:34.782-04:00</atom:updated><title>پنج سال آزگار</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
سالها را برای چه میشمارم؟ خب پنج سال شده باشد. کسی به هیچ جایش نمیگیرد. حالا هی روزها را شمرده باشی. هی یادت باشد که پنج سال گذشته و تو برنگشته‌ای. پنج سال برایت پنجاه سال باشد. آن یکی که سی سال است نرفته است حتما با پوزخند به این عدد پنج نگاه میکند و در دلش میگوید چه حقیر.&amp;nbsp; ولی لعنتی هی خودش را در چشمت میکند که پنج سال است. پنج سال آزگار. &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4396798020320516604-2445152855190420997?l=www.femirani.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femirani.com/2011/09/blog-post_1899.html</link><author>noreply@blogger.com (me)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-6075754252163013736</guid><pubDate>Tue, 13 Sep 2011 05:03:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-09-16T19:14:39.814-04:00</atom:updated><title>برای سایت زنان ایران</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
در «ده سالگی وبلاگستان فارسی» من میخواهم نه از یک وبلاگ که از اولین وبسایت فعالان جنبش زنان&amp;nbsp; ایران ( که متاسفانه هیچ بقایایی از آن&amp;nbsp; برای لینک دادن نمانده) یادی کنم. اگر اشتباه نکنم شهریور ۸۱ بود که سایت زنان ایران تاسیس شد و در عرض چهار سال حضورش توانست نه تنها به یکی از منابع مورد اعتماد اخبار و گزارشات و تجربیات زنان در دنیای مجازی ( و غیر مجازی) تبدیل شود بلکه پایگاهی باشد برای بسیاری از فعالان جنبش زنان در ایران. نوشتن و بودن در سایت زنان ایران و آشنایی با &lt;a href="http://shadisadr.wordpress.com/"&gt;شادی&amp;nbsp;&lt;/a&gt;&amp;nbsp; و روزنامه نگارها و بلاگرهایی که با این سایت همکاری میکردند باعث شد که مسیر زندگی من نه تنها تغییر کند بلکه&amp;nbsp; به کمک آن&amp;nbsp; تجربیات، جایی باشم که&amp;nbsp; میخواستم. فکر می‌کنم خیلیها مثل من برای آنچه که امروز هستند و برای نگاهی که حالا به آن اعتقاد دارند به سایت زنان ایران مدیونند.&amp;nbsp; کاش بود برای دیگرانی مثل ما.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پ.ن: دوستی کامنت گذاشته این لینک رو از بقایای سایت زنان. واقعا لطف کرد http://web.archive.org/web/20070227092105/http://www.womeniniran.com&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
 &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4396798020320516604-6075754252163013736?l=www.femirani.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femirani.com/2011/09/blog-post_13.html</link><author>noreply@blogger.com (me)</author><thr:total>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-7929495701300797873</guid><pubDate>Tue, 06 Sep 2011 16:26:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-09-06T12:26:17.101-04:00</atom:updated><title>«ای بابا» گویان...</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
به نظرم « ای بابا» گفتن برای احساس همدردی کردن با کسی که یک اتفاق و واقعه دردناک و آزار دهنده را تعریف میکند نه تنها تسکین دهنده نیست، بلکه شاید حاکی از این باشد&amp;nbsp; که طرف نتوانسته درک کند عمق فاجعه ای که برای گوینده اتفاق افتاده و یا حتی شاید یاد نگرفته است که چگونه احساس همدردیش را به دیگری منتقل کند.&amp;nbsp; خلاصه آنکه نگارنده در کسی که در عمق&amp;nbsp; فاجعه فقط بگوید «ای بابا» هیچگونه حس&amp;nbsp; همراهی نمیبیند. &lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4396798020320516604-7929495701300797873?l=www.femirani.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femirani.com/2011/09/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (me)</author><thr:total>2</thr:total></item></channel></rss>

