<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearch/1.1/" xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:gd="http://schemas.google.com/g/2005" xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0" version="2.0"><channel><atom:id>tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604</atom:id><lastBuildDate>Tue, 21 Feb 2012 16:18:22 +0000</lastBuildDate><title>رها</title><description>روزانه‌های لیلا موری</description><link>http://www.femirani.com/</link><managingEditor>noreply@blogger.com (me)</managingEditor><generator>Blogger</generator><openSearch:totalResults>539</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/rss+xml" href="http://feeds.feedburner.com/femirani" /><feedburner:info xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" uri="femirani" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-7453541135524872447</guid><pubDate>Wed, 04 Jan 2012 17:59:00 +0000</pubDate><atom:updated>2012-01-04T12:59:29.807-05:00</atom:updated><title>زنده باد مخاطب من</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
گوگل ریدر که به رحمت خدا رفت انگار دل و دماغی هم نموند که این جا رو گردگیری کنم. آخه وقتی شوق خوندن توسط دیگران وجود نداشته باشه واسه چی بنویسیم. واسه خودم؟ من بعد از اینکه دبیرستان تموم شد و یکی دو سال بعد از دانشگاه در دوران لیسانس که دفتر خاطرات داشتم خیلی خیلی دیگه کم پیش اومد که واسه خودم بنویسم. الان بیشتر از ده سال که نوشته هام همه مخاطب داره. تو روزنامه، تو وبسایت، تو وبلاگ، حتی تو فیس بوک که مینویسم یا گاهی تویت میکنم به خاطر اینه که مخاطب داره. اینجوری حس میکنم با دنیا و آدماش در ارتباطم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
همه اینها رو گفتم که بگم وقتی که گوگل ریدر مرد و مخاطبها هم پخش و پلا شدن، حس نوشتن دیگه نبود. واسه کی مینوشتم؟ حالا هم دارم اینجا مینویسم چون فیس بوکم رو بستم و اگر یک جایی ننویسم که عمومی باشه احتمالا دق میکنم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
من مینویسم که دیگران بخونن. دیگرانی نباشن که بخونن و درباره نوشته من حرف بزنن و نظر بدن، کل نوشتن به نظرم بی‌معنا و عبث میاد. پس زنده باد مخاطب.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4396798020320516604-7453541135524872447?l=www.femirani.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femirani.com/2012/01/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (me)</author><thr:total>4</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-7925876677292705658</guid><pubDate>Sat, 26 Nov 2011 17:11:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-11-26T12:26:00.349-05:00</atom:updated><title>تولید میکنیم دو گانه روسپی و امل را....</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
کم از خشونت علیه زنان نوشته نشده و گفته نشده اگر چه واقعا هنوز راه زیادی برای رفتن مانده است. ولی شاید یکی از نشانه‌های خشونت علیه زنان حداقل در سطح روشنفکری نوشته‌هایی باشد که معمولا نویسنده‌شان مردانی هستند&amp;nbsp; که به «زنانگی» خصلتی ذات گرایانه میدهند. از مدل سنتی آن میتوان به مکر زنان و حیله زنانه اشاره کرد و در متون مدرنتر آن به عباراتی مثل «احساسات زنانه»،‌ «غرهای زنانه» و «حسادتهای زنانه». کتابی که تقریبا به پایان آن نزدیکم و این نگاه ضد زن را با قلمی «مدرن» و «روشنفکرانه» هنوز حفظ کرده است کافه پیانو فرهاد جعفری است که باز هم زن یا لوند و حشری است مثل صفورا یا محافظه کار و دنبال شوهر پولدار و&amp;nbsp; تقریبا بی‌عرضه و معمولی مثل پری‌سیما ( البته این ورژن&amp;nbsp; چاپ دهم آن است در سال ۸۷ نمیدانم چند بار دیگر تجدید چاپ شده .) داستانهای زیادی از این نگاه «روشنفکران» به زنان شنیده و دیده‌ایم که تکرارشان کمکی نمیکند. یا پا میدهی و به رختخواب میروی و&amp;nbsp; در نهایت «جنده» میشوی یا پا نمیدهی و میشوی «امل» به هر حال از این دو گانگی فراری نبوده و نیست و نخواهد بود و البته اسمش را خشونت علیه زنان نمیگذاریم چون خیل مردانی که آن را روا میدارند در طبقه مردان خشن (ظاهرا این عبارت فقط برای مردان طبقه پایین و تحصیل نکرده حفظ شده است) قرار نمیگیرند. هر چه باشد از نویسندگان و روشنفکران این مرز و بومند. &lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4396798020320516604-7925876677292705658?l=www.femirani.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femirani.com/2011/11/blog-post_26.html</link><author>noreply@blogger.com (me)</author><thr:total>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-8158342785383111411</guid><pubDate>Sun, 20 Nov 2011 18:58:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-11-20T15:16:08.047-05:00</atom:updated><title>صدایی به نام علیا المهدی</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
علیا ماجده المهدی عکسهای برهنه‌اش را بر روی وبسایت شخصیش گذاشته. از یک طرف فریاد وا اسلاما بلند شده که یک زن مسلمان- نماد غیرت و هویت اسلام و مسلمانی- نه بدن خود را که شرف آبروی اسلام و مردانش را به حراج گذاشته و مستحق اشد مجازات است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
از سوی دیگر انقلابیون مصری فریاد سر داده اند که انقلاب از مسیرش منحرف شده. برای برهنگی انقلاب نکردیم که کارهای فراوان دیگری اهم تر از آزادی بدن زن در انتظارمان است و باید به آن بپردازیم. ( بسیار نزدیک به انقلابیون اوایل انقلاب ایران که وقتی زنان به اعتراض به حجاب اجباری به خیابان رفتدن نگرانیشان سو استفاده امپریالیست جهانی بود که نکند خدایی نکرده از این «شکافی» که در صف انقلابیون ایجاد شده بهره برداری کند و از همرزمانشان میخواستند که حالا یک روسری چیزی نیست به سر بکشید نکند ایادی غرب و رسانه‌هایشان در بوق و کرنا کنند. جالب اینجاست که برخی از دوستان مصری در کامنتهایشان دوباره به همین سمت و سو رفتند. در این میان آنچه مهم است ظاهرا آن حرکت و بررسی آن در بسترش نیست. برخی از این انقلابیون فقط مترصد هستند که ببیند غرب و رسانه‌هایش چه واکنشی در برابر اتفاقی نشان میدهند و بعد از آن تصمیم میگیرند چه موضعی در آن خصوص اتخاذ کنند. همان امپریالیسم و غربی که مرتب مورد حمله است میشود مبنای مبارزه&amp;nbsp; و واکنش به آن&amp;nbsp; مسیر مبارزه&amp;nbsp; را تعیین میکند.)&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
گروهی دیگر هم به نظرشان حرکت عالیا به جنبش زنان ضربه خواهد زد از آنجا که زنان به دنبال «بی‌بندوباری» نیستند و ظاهرا سنگینی و وقار همچنان به عنوان « یک خوی و خصلت برازنده زنانگی» باید حفظ شود.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
عالیا در جامعه‌ای بدنش را عریان میکند که این کار به مثابه خودکشی سیاسی و اجتماعی است. برخی گفته‌اند برای جلب توجه خود را عریان کرده، بدون در نظر گرفتن اینکه او کجا و در چه شرایطی دست به چنین عملی زده است. نمیشود شرایط آمریکا و اروپا را تعمیم داد به همه جا دنیا. اگر دختری در اروپا از این راه میتواند محبوبیت پیدا کند به این معنا نیست که دختر مصری همان سرنوشت را خواهد داشت.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
به نظرم فارغ از این همه مخالفت آنچه مهم است آن است&amp;nbsp; که عالیا با این عملش پیامی را فرستاد که هیچ کس نتوانست. وقتی که زنان مصری توسط نظامیان تست باکرگی میشدند صدایشان اینقدر نتوانست بلند شود که صدای عالیا در اعتراض به تبعیض‌ها، خشونت‌ها و سانسورهایی که به بدن و زبان زن میرود.&amp;nbsp; &lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4396798020320516604-8158342785383111411?l=www.femirani.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femirani.com/2011/11/blog-post_20.html</link><author>noreply@blogger.com (me)</author><thr:total>5</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-8249542025064682086</guid><pubDate>Thu, 17 Nov 2011 15:46:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-11-17T10:57:37.157-05:00</atom:updated><title>به آفتاب سلامی دوباره...</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
هوا سرد میشه. روزها کوتاه و سی و خرده ای ساله که این تجربه برای من تغییر نکرده . هر سال در همین زمان هوا سرد میشه و روزها کوتاه. آنچه که تغییر کرده در این همه سال نگاه من به این روزهاست. زمانی با شعف و شادمانی و حالا با دلتنگی. زمستان و پاییز زمانی فصلهای مورد علاقه ام بودند وقتی که اولین بارانهای پاییزی شروع میشد و نسیم خنکی میوزید و ما چایی به دست در حیاط دانشگاه تهران به دور از دغدغه به بخار چای داغ نگاه میکردیم و بدون چتر زیر بارون قدم میزدیم. حالا بدون چتر زیر بارون قدم نمیزنم، اگر چتر نداشته باشم قدمهایم را تندتر میکنم و گاهی میدوم که بارون کمتر خیسم کنه.&amp;nbsp; از خیس شدن واهمه دارم. فکر میکنم بهار و تابستان رو ترجیح میدم. هر چه آفتاب بیشتر بهتر.&amp;nbsp; دلم روزهای بارونی نمیخواد. مگر دوباره به تهران برگردم. دلم میخواد روزهام هر چه روشن و روشنتر باشه برای همینه&amp;nbsp; که اولین کاری که صبح ها میکنم کنار زدن پرده است. آفتاب را این روزها بیشتر دوست دارم. &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4396798020320516604-8249542025064682086?l=www.femirani.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femirani.com/2011/11/blog-post_17.html</link><author>noreply@blogger.com (me)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-1162416931899659679</guid><pubDate>Thu, 03 Nov 2011 15:51:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-11-03T11:51:04.855-04:00</atom:updated><title>باز هم شرق «اکزاتیک»</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
مدتی پیش فیلم&lt;i&gt; &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt1684628/"&gt;شرایط&lt;/a&gt;&lt;/i&gt; در لینکلن سنتر نیویورک به نمایش گذاشته شد. همانوقت میخواستم مطلبی بنویسم درباره این فیلم که به طور کل من را ناامید کرده بود ولی نوشتنش کمی به تاخیر افتاد.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
چندی پیش &lt;a href="http://www.femirani.com/2010/05/blog-post_3452.html"&gt;مطلبی&lt;/a&gt; داشتم درباره کتاب انقلاب جنسی پردیس مهدوی. این فیلم سراسر من را یاد آن کتاب انداخت. شاید این فیلم رو بتوانم نسخه تجاری چنین کتاب «آکادمیکی» بدانم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
نقدم را به انگلیسی نوشتم چون گمانم این بود که خیلی از همزبانانی که این فیلم را دیده‌اند، به دلیل اهمیت مکالمات در فیلم درک بهتری از آنچه در اصل در فیلم به نمایش گذاشته شده دارند. در نتیجه شاید لازم باشد&amp;nbsp; که یک فارسی زبان که در فضای ایران مدت زیادی زندگی کرده و در اصل در آنجا رشد کرده برداشتش&amp;nbsp; را از این فیلم&amp;nbsp; برای مخاطبان انگلیسی زبانی که فیلم را با زیر نویس دیده‌اند و شاید هیچ شناختی از جامعه ایران نداشته باشند، بنویسد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
این مطلب من در این مورد است که دیروز در هافینگتون پست منتشر شد. &lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
&lt;i&gt;&lt;a href="http://www.huffingtonpost.com/leila-mouri/circumstance-movie_b_1071653.html?ref=fb&amp;amp;src=sp&amp;amp;comm_ref=false"&gt;فیلم شرایط آنطور که میپندارد تصویری از انقلاب جنسی در ایران نیست.&lt;/a&gt;&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
 &lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4396798020320516604-1162416931899659679?l=www.femirani.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femirani.com/2011/11/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (me)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-3516719689477049520</guid><pubDate>Mon, 17 Oct 2011 03:53:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-10-16T23:53:20.683-04:00</atom:updated><title>...</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
میخواستم دنیا را عوض کنم، حالامیبینم در عوض کردن خودم مانده‌ام.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4396798020320516604-3516719689477049520?l=www.femirani.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femirani.com/2011/10/blog-post_3573.html</link><author>noreply@blogger.com (me)</author><thr:total>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-4559467724878346630</guid><pubDate>Mon, 17 Oct 2011 02:53:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-10-17T01:03:58.661-04:00</atom:updated><title>رای ندادن-از روشهای بیان اعتراض...</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
«در کشورما- مثل هر جای دیگه‌ای- راههای&amp;nbsp; مختلفی هست که مردم مخالفتشون رو نشون میدن ولی&amp;nbsp; بیشترشون خطرناک. یکی از راحت‌ترین راهها رای ندادنه. آدم میتونه از صندوقهای رای دور بمونه. شاید پرهیاهو‌ترین مخالفت این میتونه باشه که بیخیال حق شهروندیش بشه و تقاضای ویزا کنه و از کشور خارج شه.»&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Roy_Medvedev"&gt;روی مدودف &lt;/a&gt;در مصاحبه با پیرو استولینو (روزنامه نگار ایتالیایی)&amp;nbsp; -&lt;a href="http://books.google.com/books?id=inbRbkubLJ8C&amp;amp;printsec=frontcover&amp;amp;dq=subject:%22Dissenters%3B+Soviet+Union.%22&amp;amp;ei=85SbTvGZEoa6ygSkuJSdCQ&amp;amp;cd=2#v=onepage&amp;amp;q&amp;amp;f=false"&gt; دگراندیش شوروی&lt;/a&gt; - صفحه ۳۷- مصاحبه در دهه ۷۰&amp;nbsp; انجام شده ولی کتاب در سال ۱۹۸۰ توسط دانشگاه کلمبیا چاپ شده.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4396798020320516604-4559467724878346630?l=www.femirani.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femirani.com/2011/10/blog-post_16.html</link><author>noreply@blogger.com (me)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-5480117798894409963</guid><pubDate>Wed, 12 Oct 2011 02:34:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-10-11T22:34:24.597-04:00</atom:updated><title>...</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
از میزان خلاقیت آدمها در ایجاد انواع و اقسام اشکال تحمیل درد و زخم و رنج بر روح و بدن همنوعشون نه تنها وحشت میکنم بلکه&amp;nbsp; روز به روز اعتقادم رو به جوهری به نام انسانیت که&amp;nbsp; «فطری» و «ذاتی» نوع انسان باشه از دست میدم. ( اینها حاصل خواندن این روزهایم است درباره تجاوز و خشونت در جنگهای مختلف در سراسر دنیا، در همین دو دهه گذشته، از رواندا گرفته تا بوسنی هزرگوین و پرو و گواتمالا‌و....) &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4396798020320516604-5480117798894409963?l=www.femirani.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femirani.com/2011/10/blog-post_11.html</link><author>noreply@blogger.com (me)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-1598519879505262143</guid><pubDate>Fri, 07 Oct 2011 02:20:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-10-06T22:20:49.432-04:00</atom:updated><title>انچه که او نیست...</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
حکومت یک سر طیف است و خیلی از ما دورترین سر طیف از او. یا حداقل میخواهیم چنین باشیم. هر چه او اکستریمتر ما اکستریمتر. هویتمان بدجور گره خورده است با آن و&amp;nbsp; رهایمان نمیکند. ما میخواهیم آنچه باشیم که او نیست. آنتی تزش شویم. حکومت شده است&amp;nbsp; نقطه معیاری&amp;nbsp; که نزدیکی یا دوری از آن چگونگی بودنمان&amp;nbsp; را تعریف میکند. خیلی از ما میخواهیم به دورترین مکان ممکن ( نه فیزیکی که اعتقادی، فکری، هویتی) از او حرکت کنیم. ولی این حرکت به دورترین مکان شاید حرکت به آن سوی بام باشد. خیلی از ما در حین فاصله گرفتن پشت سرمان را&amp;nbsp; نگاه نمیکنیم همچنان نقطه خیرگیمان حکومت است. شاید باید حواسمان فقط به میزان فاصله گرفتنمان&amp;nbsp; از او نباشد،&amp;nbsp; بلکه بیشتر به این سو&amp;nbsp; باشد&amp;nbsp; که&amp;nbsp; در راستای کدام مسیر از او دور میشویم. نکند از آن سوی بام بیفتیم. &amp;nbsp; &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4396798020320516604-1598519879505262143?l=www.femirani.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femirani.com/2011/10/blog-post_06.html</link><author>noreply@blogger.com (me)</author><thr:total>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-7571354730677027333</guid><pubDate>Tue, 04 Oct 2011 15:46:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-10-04T11:46:27.910-04:00</atom:updated><title>من رو از شر این زبان نجات بدید...</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
دوست دارم یک شب بخوابم صبح پاشم ببینم&amp;nbsp; زبون فارسی از حافظم پاک شده. اصلا یادم نیاد یک زمانی این زبون رو حرف میزدم. من الان تمام غمم دونستن این زبونه. من الان با هر فیلسوفی که&amp;nbsp; زبان رو محور نگاه، زندگی، دانش، هویت و... قرار میده موافقم. اعلام هم میکنم همه دردهام در حال حاضر از این زبانه. از دونستنشه. نمیخوام بدونمش. &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4396798020320516604-7571354730677027333?l=www.femirani.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femirani.com/2011/10/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (me)</author><thr:total>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-5494063472108419143</guid><pubDate>Fri, 30 Sep 2011 23:16:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-10-01T01:01:08.883-04:00</atom:updated><title>من آنچه مینویسم هستم</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
خیلی وقتها بحث این نیست که کسی در مورد چه موضوعی مینویسد بلکه اینکه چطور مینویسد مهم است.&amp;nbsp; کلمات و چگونگی چیدن آنها کنار هم باعث میشود که یک تجربه را فوق العاده&amp;nbsp; بدانیم و نویسنده‌اش را تحسین کنیم و یا مبتذلش بخوانیم و نویسنده اش را به سخره بگیریم. رابطه شخصی آدمها&amp;nbsp; بر اساس اینکه چگونه نثری برای بیانش انتخاب شده مریض و یا جذاب&amp;nbsp; شمرده میشود. طبقه اجتماعی آدمها و زبان آن طبقه اجتماعی در بسیاری از مواردچگونگی قضاوت درباره زندگی آن شخص را تعیین میکند . در اصل ما آنچه هستیم که مینویسیم و بر اساس کلمات و جملاتمان شخصیتمان و روش زندگیمان ارزشگذاری میشود&amp;nbsp; و واقعیتی فرای آن وجود ندارد. ( معلوم است همه اینها درباره فضای مجازی و وبلاگ معنا پیدا میکند). &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4396798020320516604-5494063472108419143?l=www.femirani.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femirani.com/2011/09/blog-post_30.html</link><author>noreply@blogger.com (me)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-4860092382259170946</guid><pubDate>Thu, 29 Sep 2011 17:46:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-09-29T13:46:17.441-04:00</atom:updated><title>ریموند ویلیامز و فرهنگ</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
این ترم کمک استاد درسی هستم به نام «نظریه‌های فرهنگ»، استاد اصلی کلاس از شاگردهای دریدا بوده و این رو میشه در نحوه درس دادانش دید به خصوص در کلاسهای فوق لیسانس و دکترا که ممکن تمام طول کلاس&amp;nbsp; در یک ترم به خوندن فقط یک جمله بگذره. برای این کلاس هم از طریق مشابهی استفاده میکنه و گاهی یک پاراگراف را از کتاب میگیره و تمام دوساعت کلاس بر روی کلمه کلمه آن پاراگراف میگذره. ولی از طرف دیگه هم برای هر جلسه یک کتاب دویست سیصد صفحه ای رو تکلیف میده. برای این کلاس من باید هفته ای یکبار جلسه‌های بحث و گفتگو رو اداره کنم در اصل کلاسهایی هستند که دانشجویان باید در اونجا درباره کتاب و متون خونده شده هفته گذشته تبادل نظر کنند و در خیلی از مواقع سخت بودن&amp;nbsp; و زیاد بودن کتابها باعث میشه که در اصل این جلسات به جلسات تدریس همراه با بحث تبدیل بشه. &lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
کلاس دیروز درباره کتاب &lt;a href="http://www.amazon.com/Culture-Society-1780-1950-Raymond-Williams/dp/0231057016/ref=sr_1_5?ie=UTF8&amp;amp;qid=1317317649&amp;amp;sr=8-5"&gt;«فرهنگ و جامعه»&lt;/a&gt; ریموند ویلیامز بود ( نمیدونم به فارسی ترجمه شده یا نه) ولی کتاب از این لحاظ جذابیت داشت که به مرور ظهوربعضی&amp;nbsp; کلماتی که این روزها در گفتار&amp;nbsp; و نوشتار ما جا افتاده پرداخته که با انقلاب صنعتی در اصل استفاده و ساختشون اتفاق افتاده. یعنی تغییرات ساختاری اجتماعی و سیاسی در نتیجه انقلاب صنعتی گفتمان جدیدی رو در بین روشنفکران انگلیسی بوجود آورد و واژه‌هایی مثل فرهنگ، طبقه، دموکراسی، صنعت و هنر رو به معنای کاملا متفاوتی وارد زبان کرد. یکی از سوالات مطرح شده مثلا این است کهچطور شد که هنرمندان خودشون را افرادی متفاوت معرفی کردند و هنر را به صورتی تعریف&amp;nbsp; کردند که از موقعیت برتری نسبت به برخی دیگر از فعالیتها برخوردار شد و به هنر و هنرمند وجه برتری بخشیدند؟ چطور مفهوم هنرمند (artist)&amp;nbsp; از مفهوم صنعت کار(artisan)&amp;nbsp; متفاوت شد و در اصل چه چیزی هنر نام گرفت و چه چیزی در این طبقه بندی نگنجید؟&amp;nbsp; مرور این تغییرات از اواخر قرن هجدهم تا اوایل قرن بیستم از هدفهای این کتابه. علاوه بر اون ویلیامز از نقطه نظر مارکسیستی همه این تحولات رو دنبال میکنه یعنی عامل اقتصاد و روابط ایجاد شده بر محور آن را به عنوان هسته مرکزی&amp;nbsp; تحلیلش در نظر میگیره.&amp;nbsp; بوسیله دوباره خوانی متنهای ادبی و سیاسی افراد تاثیر گذار در دویست سال گذشته. برای کسانی که به چگونگی تغییرات مفاهیمی مثل فرهنگ و هنر علاقه دارند خوندن این کتاب رو توصیه میکنم. &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4396798020320516604-4860092382259170946?l=www.femirani.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femirani.com/2011/09/blog-post_29.html</link><author>noreply@blogger.com (me)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-6892478787937745141</guid><pubDate>Wed, 28 Sep 2011 12:52:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-09-28T08:52:42.281-04:00</atom:updated><title>برای یازده سالگیمان...</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
شمردن سالهای دوری غمگینت میکند. شمردن سالهای زندان نابودت. ولی با&amp;nbsp; بعضی از شمردنها دلت غنج میرود. ذوق میکنی. امروز که میشمردم یازده سال شده بود. یازده سال که با هم ماندیم و با هم خندیدیم و با هم این راه را آمدیم یا آرام ارام یا دوان دوان ولی همپای هم. خوشحالم که با اینکه مسیر طولانی بود ولی هیچکدوممون تردید نکردیم و اومدیم.&amp;nbsp; یازده سالگیمان مبارک. &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4396798020320516604-6892478787937745141?l=www.femirani.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femirani.com/2011/09/blog-post_28.html</link><author>noreply@blogger.com (me)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-183145297066300106</guid><pubDate>Tue, 20 Sep 2011 20:37:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-09-20T16:37:49.019-04:00</atom:updated><title>عبور از شخص...</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
دغدغه‌ام دیگر یک شخص نیست که برای اعتراض به حضور فیزیکیش در محل زندگیم شعار سر دهم. واقعیت آن است که گمان میکنم مدتیست که مشکل را سیستمی میبینم که با مشتهای گره کرده&amp;nbsp; من در فاصله چند هزار کیلومتری از مرکزش خللی در موجودیت و عملکردش ایجاد نخواهد شد مگر بواسطه آنها که زندگیشان تحت تاثیر مستقیم آن است. &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4396798020320516604-183145297066300106?l=www.femirani.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femirani.com/2011/09/blog-post_20.html</link><author>noreply@blogger.com (me)</author><thr:total>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-943991406106549195</guid><pubDate>Tue, 20 Sep 2011 04:14:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-09-20T00:15:00.693-04:00</atom:updated><title>move on...</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
شاید&amp;nbsp; موو آن کردن*&amp;nbsp; فقط&amp;nbsp; مختص&amp;nbsp; یک رابطه مریض و یا یک عشق سرخورده قدیمی نباشه بلکه بشه بسطش داد به یک شخصیت سیاسی و یک حزب سیاسی و یک نگاه سیاسی. &lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
*&amp;nbsp; واقعا نمیدونم چه معادل فارسی رو&amp;nbsp; جایگزینش کنم اگر چه فقط یک معادل بلدم که آن هم چونکه بدآموزی دارد نمینویسم.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4396798020320516604-943991406106549195?l=www.femirani.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femirani.com/2011/09/move-on.html</link><author>noreply@blogger.com (me)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-5456100875212024348</guid><pubDate>Fri, 16 Sep 2011 23:32:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-09-17T10:29:18.676-04:00</atom:updated><title>اگر تبعیض نیست پس چیست؟</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
&amp;nbsp;ظلمی میشود غیر انسانی. هیچ توضیح و توجیه دینی و سیاسی و اجتماعی هم آن را قابل پذیرش نمیکند و ابعاد این ستم غیر انسانی کاهش پیدا نمیکند. تا این جای داستان بسیاری از کسانی که به حقوق انسانی اعتقاد دارند احتمالا این ظلم را محکوم و تقبیح میکنند. ولی برخی از عکس‌العملها به این عمل&amp;nbsp; روی دیگر سکه را نشان میدهد. این واکنشها میگوید که این عمل غیر انسانی است چون ۱- قربانی یک زن بوده است ( تبعیض جنسی) ۲-&amp;nbsp; قربانی مومن و مسلمان بوده است ( تبعیض مذهبی) ۳- قربانی دانشجوی دکترا بوده است ( تبعیض طبقاتی/ تحصیلی) ۴- قربانی فعال سیاسی بوده است ( تبعیض سیاسی/ برتری خواص بر عوام). حال تصور کنید که یک مرد غیر مذهبی تحصیل نکرده مشروب خورده است و مست کرده و شلاق خورده است. به نظر من اگر ابعاد تقبیح کردن دومی به اندازه اولی نیست باید از خودمان با رو راستی بپرسیم چرا؟ در میزان انسان بودن دومی شک داریم؟ یا به نظرمان شلاق و تازیانه در موارد خاصی فقط ناپسند است؟ و در مواردی حتی قابل توجیه است؟ به نظر من پاسخ به این سوالها تا حدودی مشخص میکند که ما چه اندازه در واکنش به یک خبر و واقعه غیر انسانی بدون جانبداری و صرفا بر اساس وظایف انسانیمان عمل میکنیم و یا ملاحظات سیاسی و مذهبی و اقتصادیمان&amp;nbsp; تعیین میکند چگونگی عکس‌العملمان را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پ.ن:&lt;br /&gt;
نمونه‌هایی از واکنشها و حمایتهایی که اشاره کردم:&lt;br /&gt;
مرتبط: تیتر جرس&lt;a href="http://www.rahesabz.net/story/42648/"&gt; پنجاه ضربه شلاق بر پیکرسمیه توحیدلو دانشجوی دکترای جامعه شناسی&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
بیانیه اعتراضی انجمن اسلامی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران&lt;a href="http://www.blogger.com/goog_1188111110"&gt; شلاق ها صدای عزت توحیدلو و سبب خیر کثیر شد &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div class="sidebar-right"&gt;

    &lt;/div&gt;
و این مطلب در سایت کلمه &lt;a href="http://www.kaleme.com/1390/06/24/klm-73196/"&gt;تکذیب دروغ پردازی جدید رسانه های اقتدارگرا: حکم ننگین کاملا اجرا شده / سمیه توحیدلو را یک مرد شلاق زد&lt;/a&gt;&amp;nbsp; که بخشی از آن چنین میگوید : «وی افزود: ای کاش اقتدارگرایان به جای اینکه دستپاچه شوند و اصل ماجرا را 
دروغ بخوانند، اینقدر دغدغه اسلام و قانون داشتند که می‌پرسیدند به چه حقی 
یک مرد بر بدن این زن مسلمان شلاق زده؛ چطور جرات کرده‌اند در پرونده قضایی
 ایشان به دروغ بنویسند که زن منشی دادگاه این شلاق را زده؛ چگونه آن 
دادیار نامرد توانسته بر بدن این خانم چادری که در حال قرآن خواندن بوده 
شلاق بزند و چطور شرم نکرده که در میانه‌ی شلاق زدن، قرآن را به زور از دست
 او گرفته است و چطور …» &lt;br /&gt;
پاسخ آقای داریوش محمدپور به مطلب من: &lt;a href="http://blog.malackut.org/archives/2011/09/post_2208.shtml"&gt;اگر تظلم‌ هم مبنای‌اش تبعيض‌ باشد، ناحق است&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
( من البته در متن نوشته‌ام برخی از عکس‌العملها و این واکنشها در جمله‌ی بعدی به طور واضح اشاره به برخی از عکس‌العملهای جمله قبلش دارد ولی برای باز هم برای روشنتر شدن منظورم دو لینک را اضافه کرده‌ام)&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4396798020320516604-5456100875212024348?l=www.femirani.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femirani.com/2011/09/blog-post_16.html</link><author>noreply@blogger.com (me)</author><thr:total>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-2018023325218613475</guid><pubDate>Thu, 15 Sep 2011 02:29:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-09-14T22:29:17.040-04:00</atom:updated><title>برای سمیه</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
جرمت این بار عاشقی نبود. مستی نبود. این بار تازیانه را به جرم سخن گفتن بر تنت فرو آوردند تا کلام را هم با شراب و دلدادگی در پستوی خانه نهان کنی. شاید زمان آن باشد که عیان شویم و عریان&amp;nbsp; تا شلاق و تازیانه را دلیل بودنی نباشد. &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4396798020320516604-2018023325218613475?l=www.femirani.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femirani.com/2011/09/blog-post_14.html</link><author>noreply@blogger.com (me)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-2445152855190420997</guid><pubDate>Wed, 14 Sep 2011 03:05:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-09-13T23:22:34.782-04:00</atom:updated><title>پنج سال آزگار</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
سالها را برای چه میشمارم؟ خب پنج سال شده باشد. کسی به هیچ جایش نمیگیرد. حالا هی روزها را شمرده باشی. هی یادت باشد که پنج سال گذشته و تو برنگشته‌ای. پنج سال برایت پنجاه سال باشد. آن یکی که سی سال است نرفته است حتما با پوزخند به این عدد پنج نگاه میکند و در دلش میگوید چه حقیر.&amp;nbsp; ولی لعنتی هی خودش را در چشمت میکند که پنج سال است. پنج سال آزگار. &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4396798020320516604-2445152855190420997?l=www.femirani.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femirani.com/2011/09/blog-post_1899.html</link><author>noreply@blogger.com (me)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-6075754252163013736</guid><pubDate>Tue, 13 Sep 2011 05:03:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-09-16T19:14:39.814-04:00</atom:updated><title>برای سایت زنان ایران</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;
در «ده سالگی وبلاگستان فارسی» من میخواهم نه از یک وبلاگ که از اولین وبسایت فعالان جنبش زنان&amp;nbsp; ایران ( که متاسفانه هیچ بقایایی از آن&amp;nbsp; برای لینک دادن نمانده) یادی کنم. اگر اشتباه نکنم شهریور ۸۱ بود که سایت زنان ایران تاسیس شد و در عرض چهار سال حضورش توانست نه تنها به یکی از منابع مورد اعتماد اخبار و گزارشات و تجربیات زنان در دنیای مجازی ( و غیر مجازی) تبدیل شود بلکه پایگاهی باشد برای بسیاری از فعالان جنبش زنان در ایران. نوشتن و بودن در سایت زنان ایران و آشنایی با &lt;a href="http://shadisadr.wordpress.com/"&gt;شادی&amp;nbsp;&lt;/a&gt;&amp;nbsp; و روزنامه نگارها و بلاگرهایی که با این سایت همکاری میکردند باعث شد که مسیر زندگی من نه تنها تغییر کند بلکه&amp;nbsp; به کمک آن&amp;nbsp; تجربیات، جایی باشم که&amp;nbsp; میخواستم. فکر می‌کنم خیلیها مثل من برای آنچه که امروز هستند و برای نگاهی که حالا به آن اعتقاد دارند به سایت زنان ایران مدیونند.&amp;nbsp; کاش بود برای دیگرانی مثل ما.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پ.ن: دوستی کامنت گذاشته این لینک رو از بقایای سایت زنان. واقعا لطف کرد http://web.archive.org/web/20070227092105/http://www.womeniniran.com&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
 &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4396798020320516604-6075754252163013736?l=www.femirani.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femirani.com/2011/09/blog-post_13.html</link><author>noreply@blogger.com (me)</author><thr:total>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-7929495701300797873</guid><pubDate>Tue, 06 Sep 2011 16:26:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-09-06T12:26:17.101-04:00</atom:updated><title>«ای بابا» گویان...</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
به نظرم « ای بابا» گفتن برای احساس همدردی کردن با کسی که یک اتفاق و واقعه دردناک و آزار دهنده را تعریف میکند نه تنها تسکین دهنده نیست، بلکه شاید حاکی از این باشد&amp;nbsp; که طرف نتوانسته درک کند عمق فاجعه ای که برای گوینده اتفاق افتاده و یا حتی شاید یاد نگرفته است که چگونه احساس همدردیش را به دیگری منتقل کند.&amp;nbsp; خلاصه آنکه نگارنده در کسی که در عمق&amp;nbsp; فاجعه فقط بگوید «ای بابا» هیچگونه حس&amp;nbsp; همراهی نمیبیند. &lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4396798020320516604-7929495701300797873?l=www.femirani.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femirani.com/2011/09/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (me)</author><thr:total>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-5250338439621040876</guid><pubDate>Sat, 20 Aug 2011 00:01:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-08-19T20:11:20.656-04:00</atom:updated><title>the Help</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;رمان &lt;a href="http://www.amazon.com/Help-Movie-Tie--Kathryn-Stockett/dp/0425245136/ref=sr_1_1?ie=UTF8&amp;amp;qid=1313798319&amp;amp;sr=8-1"&gt;« کمکی»&lt;/a&gt;&amp;nbsp; (ترجمه از خودم) یکی از پرفروشترین ‌های نیویورک تایمز است. نویسنده داستانی با چندین راوی را به تصویر میکشد از زنان سیاه پوستی&amp;nbsp; که در دهه ۶۰ میلادی در شهر کوچکی در می سی سی پی&amp;nbsp; در خانه سفیدپوستان به عنوان خدمتکار کار میکردند. در اصل یکی از معدود شغلهایی که زنان سیاه پوست برای کمک به اقتصاد خانواده میتوانستند داشته باشند. بعضی از آنها به طور موروثی در خانواده‌های سفید پوستان کار کرده بودند. اجدادشان که برده بودند و بعد از لغو برده‌داری از آنجایی که کاری دیگر جز کار خانه نمیدانستند در خانه‌های سفید پوستان ماندند به عنوان خدمتکار و دایه.&amp;nbsp; بعد از خودشان هم کار را به دخترانشان ‌می‌سپردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داستان با ارتباط عاطفی‌ای شروع میشود که معمولا بین این خدمتکاران و بچه‌های سفید پوستی که بزرگ می‌کنند بوجود می‌آید و کم کم به فضای&amp;nbsp; نژاد پرستانه حاکم بر برخی از این خانه‌ها کشیده میشود که این خدمتکاران سیاه پوست باید برای بقای زندگی با آن دست و پنجه نرم کنند. همه اینها زمانی اتفاق میفتد که جنبش حقوق مدنی در آمریکا در حال پا گیریست و این خود در کنار اتفاقات دیگری باعث یک حرکت در نوع خود انقلابی توسط این زنان سیاه پوست در این شهر کوچک میشود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;نویسنده کتاب یک زن سفید پوست است که داستان در شهر محل زادگاهش میگذرد. به گفته خودش الهام بخش داستانش دایه سیاه پوستش بوده است که تا سیزده‌سالگی نویسنده با خانواده‌شان زندگی میکرده. داستان جدیدا به صورت فیلم در آمده و در حال حاضر در&amp;nbsp; روی پرده سینماست.&amp;nbsp; کتاب را بیشتر از فیلمش دوست داشتم به خاطر جزییات که پرداختن به آنها ظاهرا در فیلم نمیگنجیده.&amp;nbsp; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;البته این کتاب منتقدانی هم داشته است و برخی بر این باور بودند که نویسنده کتاب سختی‌ها و نابرابری دوران جداسازی را آنچنان که باید به تصویر نکشیده است و در مجموع چهره ‌ای که از سفید پوستان به تصویر کشیده است بسیار مثبت‌تر از آنچه بود که در این دوران گذشت. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;من شخصا با خواندن این کتاب ترغیب شدم که کمی بیشتر درباره زندگی سیاه پوستان در آن دوره بخوانم و از جنبش ‌مدنی سیاه پوستان بدانم. چندی پیش هم &lt;a href="http://www.femirani.com/2011/07/blog-post_18.html"&gt;نوشتم &lt;/a&gt;که اثرات آن دوران در ایالتهای جنوبی - که این داستان هم در یکی از آنها میگذرد- چگونه میبینم. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4396798020320516604-5250338439621040876?l=www.femirani.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femirani.com/2011/08/help.html</link><author>noreply@blogger.com (me)</author><thr:total>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-3234434142186627987</guid><pubDate>Fri, 19 Aug 2011 14:31:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-08-19T10:32:37.608-04:00</atom:updated><title /><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;سال گذشته خیلی سال سختی بود. امتحان جامع رو ( اونطور که تو ایران بهش میگفتن) بایستی میدادم و نزدیک ۸- ۹ ماه از زندگی و خورد و خوراک افتاده بودم. امتحان یک مصاحبه دو ساعته بود که سه استاد مینشستند و از۷۰-۸۰ کتابی که خونده بودی ازت سوال جواب میکردن. به زمان مادری سخت به نظر میرسید چه برسه به زبان دومی که&amp;nbsp; معلوم نیست چند سال باید دست وپا بزنی باهاش تا راحت بشه برات.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;امتحان به خیر و خوشی گذشت ولی اتفاقی که افتاد این بود که من یک خستگی به جونم افتاد که انگار قرار نبود تموم بشه. الان ۵ ماه از امتحان میگذره و من هنوز نتونستم اون انرژی سابق رو برگردونم و شروع کنم به خوندن و نوشتن پروپوزالی که باید به زودی ارایه کنم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;رشته‌ام رو دوست دارم. کاری که قراره انجام بدم به نظرم هیجان انگیزه ولی چرا هیچکدوم به من اون توان لازم رو نمیدن نمیدونم. شاید هم چون خستگی نهادینه شده در وجودم. اینها را برای چی اینجا نوشتم؟ نمیدونم. شاید فقط میخواستم یه خرده غر بزنم. یا یه چیزی نوشته باشم برای خالی نبودن عریضه. یا شاید هم میخواستم بگم اگر برنامه دارید دکترا بخونید به همه جوانبش فکر کنید کار آسونی نیست مخصوصا به یک زبان دیگه. ولی احتمالا مهمترین دلیل این نوشتن این بود که یه خرده دیرتر شروع کنم به فکر کردن و کار کردن و نوشتن. یه جور وقت کشی.&amp;nbsp; &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4396798020320516604-3234434142186627987?l=www.femirani.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femirani.com/2011/08/blog-post_19.html</link><author>noreply@blogger.com (me)</author><thr:total>3</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-3341564094838056353</guid><pubDate>Fri, 12 Aug 2011 17:18:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-08-12T13:51:55.265-04:00</atom:updated><title>بلند حرف میزنم پس هستم...</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: Tahoma,Helvetica,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;چند میز آن طرفتر نشسته بودند. دخترهایی بین ۲۰-۳۰&amp;nbsp; ساله. جلسه کتابشان را آورده بودند درکافه برگزار کنند. من مکالماتشان رو نمیشنیدم فقط صدای خنده هایشان که هر از چند گاهی فضای ساکت کافه را بر هم میزد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: small;"&gt;مقایسه را از وقتی که از ایران آمدم بیرون نمیتوانم کنار بگذارم. دختران جوان را که میبینم. زنها را که در خیابان در گوشه و کنار میبینم. ذهنم ناخودآگاه شروع میکند به مقایسه. مقایسه ایران و اینجا. مقایسه روزهای نوجوانی و جوانی در ایران و اینجا. نمیدانم کی از شر این مقایسه راحت میشوم. شاید هیچوقت.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: small;"&gt;این بار هم که صدای خندیدن اینها شنیده شد شروع کردم به مقایسه کردن. یادم می‌آمد دوران دبیرستان و دانشگاه را که اگر گروهی سوار اتوبوسی میشدیم یا جایی میرفتیم و صدای لبخندهای ریزمان ناگهانی کمی بلند میشد. نگاههای سرزنش آمیز بلافاصله به سویمان سرازیر میشد و یا تذکرهای مودبانه یا غیر مودبانه.&amp;nbsp; پیرزن کناری، زنی که چند صندلی آنورتر نشسته بود، پیرمرد آن سوی میله ای که زنان را از مردان جدا میکرد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;جلف، سبک و&amp;nbsp; بی توجه از بهترین کلماتی که ممکن بود به گوش بخورد.&amp;nbsp; بعضی از نگاهها میتوانست در کسری از ثانیه لبخند را از صورتت محو کند.&amp;nbsp; « این کارها را&amp;nbsp; میکنند که حواس پسرها&amp;nbsp; و مردها را جلب کنند» « اینجوری دنبال شوهر میگردند»&amp;nbsp; همه اینها نتیجه خنده و یا صدایی بود که برای چند لحظه‌ی کوتاه بلند شده.&amp;nbsp; در همان چند دقیقه شخصیتت تنزل داده میشد به دختر جلف و هرزه‌ای که قصد خودنمایی دارد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: Tahoma,Helvetica,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;اینها قرار بود&amp;nbsp; بخشی از روند اجتماعی شدنمان باشد.&amp;nbsp; قرار بودچنین&amp;nbsp; برخوردهایی به تو یاد بدهد&amp;nbsp; که صدای خندیدنت را کسی نباید بشنود.&amp;nbsp; تن صدایمان را باید پایین بیاوریم. صدایمان بیشتر به پچ و پچ شبیه باشد که نکند به گوش نامحرمان برسد و « در دلشان مرض افتد.»&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: small;"&gt;خیلیهامان «اجتماعی» شدیم. خیلیهامان نشدیم. ترجیح دادیم «جلف» و« سبکسر» بمانیم ولی بخندیم و نترسیم از قههقه زدنمان. تاوانش را خیلی از جاها دادیم. من هنوز یاد نگرفتم با صدای پایین صحبت کنم وهنوز که هنوز است همکلاسی و هموطن هنر خوانده مذکرم فکر میکند باید به من یادآوری کند که آرام حرف بزنم&amp;nbsp; و من که یاد نگرفته ام و تصمیمی هم برای یادگیری ندارم برمیگردم و یادش میآورم که او&amp;nbsp; نمیتواند و هیچکس نتوانسته من را مجبور کند که آرام حرف بزنم.&amp;nbsp; تن صدایم بلند است و دوست دارم بلند باشد که همیشه به یاد خود بیاورم که مقاومت کردم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;باز خنده دخترها افکارم را پریشان کرد و از دنیای مقایسه برمیگردم به دنیای آنها که سبکبال میخندیدند. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4396798020320516604-3341564094838056353?l=www.femirani.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femirani.com/2011/08/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (me)</author><thr:total>3</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-6834087104158274295</guid><pubDate>Mon, 18 Jul 2011 23:00:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-07-18T19:08:47.232-04:00</atom:updated><title>در یک شهر جنوبی...</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: Tahoma,Helvetica,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;مکان: کافه ای در یک شهر جنوبی در آمریکا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: small;"&gt;وقت ناهار است و کافه که در مرکز شهر قرار دارد&amp;nbsp; پر از مشتری که بیشتر از کارکنان ادارات و شرکتهای مرکز شهرند. به جز من که خارجی هستم تقریبا میتوانم بگویم بقیه مشتریها سفید پوستن ( سفید پوست نه به معنایی که در ایران ما خودمان را جزوشان به حساب میاوردیم از نظر نژادی بلکه منظورم چشم آبی و مو بلند و پوست روشن است). تنها دو فرد سیاه پوست در کافه هستند که یک نفر مستخدم است و دیگری فروشنده.&amp;nbsp;&amp;nbsp; این اولین بار نیست که در یک شهر جنوبی در آمریکا با این عدم گوناگونی نژادی در یک مکان برخورد میکنم.&amp;nbsp; تقریبا در شهرهای جنوبی که خیلی هم دانشجویی نباشند این یک امر عادی است.&amp;nbsp; موقع ورود هم معمولا&amp;nbsp; با نگاههای خیره کننده چند ثانیه ای به خصوص از جانب نسل قدیمی تر روبرو میشوی.&amp;nbsp; نگاهشان بیشتر کنجکاوانه است ( تا به حال هیچ برخورد نامناسبی را شاهد نبوده ام ولی حتی برای چند ثانیه تحت نگاه دیگران بودن حسن ناخوشایندی را ایجاد میکند).&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;یک قرن و نیم از برده داری گذشته است و نیم قرن هم به مدد جنبش حقوق مدنی جدا سازی رسمی بین سیاه پوستان و سفید پوستان به پایان رسیده ولی&amp;nbsp; هنوز یک&amp;nbsp; مرز کشیده شده نامريی بین دو&amp;nbsp; گروه دیده میشود.&amp;nbsp; به ندرت دیده ام سفید پوستان و سیاه پوستان با هم در یک گروه باشند. معمولا هر کس رابطه اجتماعیش درون گروهی و با هم نژادی خودش&amp;nbsp; است. به ندرت&amp;nbsp; زوج سیاه و سفید ( به خصوص در جنوب آمریکا)&amp;nbsp; دیده ام . یعنی اینقدر نادر بوده که اگر دیده شود به سرعت توجه را جلب میکند. آنهایی که دیده ام بیشتر از نسل جوان بوده اند.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: small;"&gt;بیشتر سیاه پوستانی که در مرکز شهر میبینم یا مستخدمین مغاره ها هستند و یا بی خانمانهایی که&amp;nbsp; در همان خیابانها زندگی میکنند.&amp;nbsp; به مراتب تعداد بیخانمانهای سیاه پوست از سفید پوست بیشتر است. کتابخانه عمومی شهر هم هر روز صبح که درهایش را باز میکند اولین مشتریانش&amp;nbsp; افراد بی خانمانی هستند که میتوانند چندین ساعت را به دور از گرما و سرمای هوا در کتابخانه بگذرانند و از کتاب و مجلات مجانی و اینترنت بسیار ارزان قیمت استفاده کنند.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: small;"&gt;این جدایی محسوس بدون هیچ تحمیل قانونی ( بعد از اینکه سالهاست هر گونه اقدام تبعیض آمیز، حداقل روی کاغد غیر قانونی شده است) همچنان پابرجاست.&amp;nbsp; بیشتر&amp;nbsp; شاید نتیجه فرهنگ بازمانده از سالها جدایی و نژادپرستی بوده است که هنوز آثارش به شدت دیده میشود و به یاد میآورد که حتی اگر قوانین با تلاش و مبارزه تغییر کنند، اصلاح فرهنگ نسلها طول میبرد و تلاش مضاعفی را میخواهد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4396798020320516604-6834087104158274295?l=www.femirani.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femirani.com/2011/07/blog-post_18.html</link><author>noreply@blogger.com (me)</author><thr:total>3</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4396798020320516604.post-2550176484991706235</guid><pubDate>Sun, 17 Jul 2011 02:03:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-07-16T22:03:22.844-04:00</atom:updated><title>آن روزها رفتند...</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;فکر میکنم&amp;nbsp; از منظر موضوعی و نوشتاری، نوشته‌های&amp;nbsp; این وبلاگ را&amp;nbsp; بتونم تقسیم کنم به دوره قبل از انتخابات و بعد از انتخابات:&amp;nbsp; قبل از انتخابات بیشتر از خودم مینوشتم، شهرها و کشورهایی که میدیدم، کتابهایی که میخواندم، کلاسهایی که&amp;nbsp; داشتم&amp;nbsp; و&amp;nbsp; موضوعات مورد علاقه ام&amp;nbsp; به خصوص&amp;nbsp; زنان که کمی تحت تاثیر فضای تحصیلی&amp;nbsp; جدیدم قرار گرفته بود. خیلی وقتها متنهایم کمی مایه طنز داشت و وقتی این روزها دوباره میخوانمشان لبخندی به لبهام میشینه.&lt;br /&gt;
بعد از انتخابات لحن نوشته هایم&amp;nbsp; تغییر کرد. تمشان بیشتر عمومی و سیاسی شد. انگار ننگ میدانستم/میدانم درباره خودم و زندگی روزمره ‌ام بنویسم.&amp;nbsp; نه تنها مایه شرمساری بود وقتی که دیگران داشتند از خون و شعار و زندان مینوشتند بلکه نه روحیه اش بود نه دل و دماغش و نه انگیزه‌اش.&amp;nbsp; نوشته هایم&amp;nbsp; نه تنها طنز نداشت بلکه عصبانی و دلگیر و&amp;nbsp; سرخورده‌ بودند. از احساسم هم که حرف میزدم در حد دو جمله خیلی فانتزی و غیر مستقیم و رویایی بود. این مانده. ظاهرا عوض نمیشود شاید هم برای من عوض نمیشود. خیلی ها که در ایرانن و شاید تحت تاثیر مستقیم‌تر شرایط به ظاهر برگشته‌اند به زندگی روزمره شان و از آن مینویسند ولی انگار در من چیزی تغییر کرده که حالا حالاها به آنچه سابق بوده برنمیگردد. شاید هم در خیلی از ماها چیزی تغییر کرده ولی هر چه باشد دلم برای&amp;nbsp; روز نوشته های قبل از خرداد ۸۸م تنگ شده. دلم هوای آن نوشتنها بی غل و غش و ساده و خودمانی را میکند بدجور. &lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;http://feeds.feedburner.com/femirani&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4396798020320516604-2550176484991706235?l=www.femirani.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.femirani.com/2011/07/blog-post_16.html</link><author>noreply@blogger.com (me)</author></item></channel></rss>

