<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" version="2.0">

<channel>
	<title>چهار ستاره مانده به صبح</title>
	
	<link>http://fourstar.ir</link>
	<description>inja.four.star-at-Gmail-dot-com</description>
	<pubDate>Sat, 11 Jul 2009 22:25:31 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.7.1</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" href="http://feeds.feedburner.com/fourstar" type="application/rss+xml" /><item>
		<title>سلاخ خانه‌ی شماره‌ی پنج</title>
		<link>http://fourstar.ir/1388/04/21/slaughterhouse-five/</link>
		<comments>http://fourstar.ir/1388/04/21/slaughterhouse-five/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 11 Jul 2009 22:16:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>چهار ستاره مانده به صبح</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[درباره‌ی کتاب‌ها]]></category>

		<category><![CDATA[Kurt Vonnegut سلاخ‌خانه‌ی شماره‌ی پنج]]></category>

		<category><![CDATA[Slaughterhouse Five]]></category>

		<category><![CDATA[Ø§ÙØªØ´Ø§Ø±Ø§Øª Ø±ÙØ´ÙÚ¯Ø±Ø§Ù Ù ÙØ·Ø§ÙØ¹Ø§Øª Ø²Ù]]></category>

		<category><![CDATA[جنگ جهانی دوّم]]></category>

		<category><![CDATA[درسدن Dresden]]></category>

		<category><![CDATA[مرد بی‌وطن]]></category>

		<category><![CDATA[کورت ونه‌گات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://fourstar.ir/1388/04/21/slaughterhouse-five/</guid>
		<description><![CDATA[بیلی مردد و دودل پرسید: «دراین‌صورت، تصوّر می‌کنم فکر جلوگیری از جنگ در کره‌ی زمین هم، فکر ابلهانه‌ای باشد.»
«البته.»
«امّا سیّاره‌ی شما، به‌راستی سیّاره‌ی آرامی است.»
«امروز این‌طور است. روزهای دیگر، ما هم درگیر چنان جنگ‌های هول‌ناکی می‌شویم که از جنگ‌هایی که دیده‌ای و یا خوانده‌ای، دست‌کمی ندارد. کاری هم از دست‌مان برنمی‌آید، بنابراین به آن‌ها نگاه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">بیلی مردد و دودل پرسید: «دراین‌صورت، تصوّر می‌کنم فکر جلوگیری از جنگ در کره‌ی زمین هم، فکر ابلهانه‌ای باشد.»</p>
<p align="justify">«البته.»</p>
<p align="justify">«امّا سیّاره‌ی شما، به‌راستی سیّاره‌ی آرامی است.»</p>
<p align="justify">«امروز این‌طور است. روزهای دیگر، ما هم درگیر چنان جنگ‌های هول‌ناکی می‌شویم که از جنگ‌هایی که دیده‌ای و یا خوانده‌ای، دست‌کمی ندارد. کاری هم از دست‌مان برنمی‌آید، بنابراین به آن‌ها نگاه نمی‌کنیم. جنگ را نادیده می‌گیریم. ساعت‌های بی‌پایان را صرف تماشای لحظه‌های دل‌پذیر می‌کنیم – مثل همین امروز در باغ‌وحش. به‌نظر شما، این لحظه، لحظه‌ی زیبایی نیست؟»</p>
<p align="justify">«بله.»</p>
<p align="justify">«از چه زمینی‌ها، درصورت تلاش کافی، ممکن است بیاموزند این است که: لحظه‌های زشت را نادیده بگیرند و همه‌ی ذهن خود را روی لحظه‌های زیبا متمرکز کنند.»</p>
<p align="justify">بیلی پیل‌گریم گفت: «آها.»*</p>
<p align="center"><img style="display: block; float: none; margin-left: auto; margin-right: auto" height="655" src="http://fourstar2.files.wordpress.com/2009/07/slaughterhouse-five.jpg" width="450" />&#160;&#160; </p>
<p align="justify">اجازه بدهید بهتان معرّفی کنم این آقای «بیلی پیل‌گریم» را که شخصیّت اصلی رُمانِ <a title="ویکی‌پدیا - فارسی" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D8%AE%E2%80%8C%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87_%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87_%D9%BE%D9%86%D8%AC" target="_blank">سلاخ‌خانه‌ی شماره‌ی پنج</a> (<a title="ویکی‌پدیا - انگلیسی" href="http://en.wikipedia.org/wiki/Slaughterhouse-Five" target="_blank">Slaughterhouse Five</a>) است. لابُد تعریفِ این رُمانِ آقای <a title="چهار ستاره" href="http://fourstar.ir/1388/01/16/a-man-without-a-country/" target="_blank">مرد بی‌وطن</a> را بسیار شنیده و خوانده‌اید. بزنم به تخته، کتاب به چاپ پنجم* هم رسیده است. هزار ماشالا به <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%AA_%D9%88%D9%86%D9%87%E2%80%8C%DA%AF%D8%A7%D8%AA">کورت ونه‌گات</a> (<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Kurt_Vonnegut">Kurt Vonnegut</a>) و نورباران به قبرش الهی که صدقه‌سرِ زندگی و طنز و ادبیاتی که دارد <a title="بله، رسم روزگار چنین است" href="http://www.ehsanabedi.com/?id=653804643" target="_blank">باقیات صالحات</a> به جا گذاشت از خودش و <a title="کورت ونه گات، در سال ونه گات درگذشت" href="http://www.chn.ir/news/?Section=4&amp;id=8465" target="_blank">الیه راجعون</a> شد و حالا نشسته است سر بومِ آن دنیا، ما خواننده‌های کتاب‌هایش را که می‌بیند، این‌طوری لبخند رضایت نقش می‌شود بر چهره‌مان پس از خواندنِ داستان‌هایش، گل از گل‌اَش می‌شکفد و به یکی فرشته سپرده که هی بهش بگوید: بابا تو دیگه کی هستی! والله به خدا. </p>
<p align="justify">حالا من از کتاب تعریف می‌کنم، شما هم نشوید این دختره، هم‌کارم، به جای خواندن کتاب، از من بخواهید خلاصه‌اش را برایتان تعریف کنم یا بگویم چی بود و چی شد. به قولی <a title="روزنامه هم‌شهری" href="http://www.hamshahrionline.ir/hamnews/1382/820514/world/litew.htm#s2595" target="_blank">«</a>برای گفتن رُمان «سلاخ‌خانه‌ی شماره پنج»، باید همه‌ی آن را گفت و این امر امکان‌پذیر نیست. چرا که اصولن چیزی را نمی‌گوید و این نگفتن چیزی، آن را هم تبدیل به یک بازی می‌کند.<a title="روزنامه هم‌شهری" href="http://www.hamshahrionline.ir/hamnews/1382/820514/world/litew.htm#s2595" target="_blank">»</a></p>
<p align="justify">امّا همین را بگویم که ماجرای اصلی رُمان درباره‌ی شهری است به نام <a title="ویکی‌پدیا - فارسی" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AF%D9%86" target="_blank">درسدن</a> (<a title="ویکی‌پدیا - انگلیسی" href="http://de.wikipedia.org/wiki/Dresden" target="_blank">Dresden</a>) که در <a title="google maps" href="http://maps.google.de/maps?hl=de&amp;q=Dresden&amp;um=1&amp;ie=UTF-8&amp;split=0&amp;gl=de&amp;ei=xP1YSon1NIvKnAPRyJzdCQ&amp;sa=X&amp;oi=geocode_result&amp;ct=image&amp;resnum=1" target="_blank">این‌جا</a> واقع شده و نویسنده در کتاب خود درباره‌ی خاطرات‌اش از زمان اسارت و حضور در درسدن به وقت <a title="ویکی‌پدیا - فارسی" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AF%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%AC%D9%86%DA%AF_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%AF%D9%88%D9%85" target="_blank">بمباران آن توسط آمریکایی‌ها در جنگ جهانی دوّم</a> می‌گوید امّا با درهم‌آمیزی واقعیّت و خیال. یعنی، یک‌جوری وحشت و کراهتِ جنگ را با لذّت و صمیمیّت تخیّل پیوند می‌زند که مخاطب مجذوب می‌شود و در حالتی از خلسه، گرفتار روایتِ آشفته‌ی نویسنده از زندگی «بیلی پیل‌گریم»‌اَش. دست‌کم برای من این‌طوری بود، صبح کتاب را دست گرفتم، یکی، دو ساعت بعدتر دیدم که رسیده‌ام به بخش هفتم کتاب و فارغ از بُعد زمان بس که غرقِ متن شده بودم. <a title="بخشی از کتاب سلاخ‌خانه‌ی شماره‌ی پنج" href="http://lighthouse.blogfa.com/cat-2.aspx" target="_blank">این‌جا</a> بخش‌هایی از کتاب هست، بخوانید بلکه شما هم دوست داشته باشید. پیشنهاد می‌کنم <a title="مرز توهم و واقعیت؛ روزنامه‌ی هم‌شهری" href="http://www.hamshahrionline.ir/hamnews/1382/820514/world/litew.htm#s2595" target="_blank">این</a> و <a title="سلاخ‌خانه‌ی شماره‌ی پنج؛ آکادمی فانتزی" href="http://www.fantasy.ir/fantasy/plugins/content/content.php?content.597" target="_blank">این</a> یادداشت هم بخوانید درباره‌ی کتاب + گفت‌وگو با مترجم آن را در <a title="خبرگزاری کتاب ایران" href="http://www.ibna.ir/vdcb.5b5urhb8siupr.html" target="_blank">این‌جا</a>.</p>
<p align="justify"><font size="1">* ص ۱۴۹ / کتابی که من خواندم، چاپ پنجم است. در سایت ناشر، اطلاعات نسخه‌ی چاپ سوّم آن درج شده، </font><a title="انتشارات روشن‌گران و مطالعات زنان" href="http://www.roshangaran-pub.com/index.asp?id=sb&amp;Num=166" target="_blank"><font size="1">این‌جا</font></a><font size="1"> را می‌گویم که مخصوص کتاب‌های پُرفروش است. </font><a title="سلاخ‌خانه‌ی شماره‌ی پنج" href="http://www.adinebook.com/gp/product/9646751491/ref=sr_2_1000_2/329-4197973-3427784" target="_blank"><font size="1">آدینه‌بوک</font></a><font size="1"> هم مشخص نکرده که کتابِ چاپِ چندم را عرضه می‌کند امّا وقتی قیمت آن را نوشته ۴۵۰۰ تومان. یعنی این نسخه بعد از کتابی که من دارم چاپ شده است. من، سلاخ‌خانه‌ی شماره‌ی پنج را ۳۵۰۰ تومان خریده‌ام.</font></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://fourstar.ir/1388/04/21/slaughterhouse-five/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>تلفن کنترل بود و ما می‌دانستیم</title>
		<link>http://fourstar.ir/1388/04/19/phone-was-control-and-we-khew/</link>
		<comments>http://fourstar.ir/1388/04/19/phone-was-control-and-we-khew/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 10 Jul 2009 12:00:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>چهار ستاره مانده به صبح</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[شعر، ترانه و ...]]></category>

		<category><![CDATA[معصومه ناصری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://fourstar.ir/1388/04/19/phone-control-was-and-ew-khew/</guid>
		<description><![CDATA[تلفن کنترل بود     و ما می‌دانستیم 
حالا آنجا پرونده قطوری هست از داستان عاشقانه ما      از گفتگوهای تلفنی بی‌پروا      از سکوت‌های پر از شاید و امّا 
شاید یک روز به جرم حرف‌های غیر عاشقانه بازداشتم کنند      [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong>تلفن کنترل بود     <br />و ما می‌دانستیم </strong></p>
<p><strong>حالا آنجا پرونده قطوری هست از داستان عاشقانه ما      <br />از گفتگوهای تلفنی بی‌پروا      <br />از سکوت‌های پر از شاید و امّا </strong></p>
<p><strong>شاید یک روز به جرم حرف‌های غیر عاشقانه بازداشتم کنند      <br />و پرونده رسوایی عاشقانه‌ام را بگذارند روی میز       <br />من هیچ چیز را انکار نمی‌کنم       <br />نه دلتنگی‌های تو را       <br />نه نفس‌ زدن‌های خودم را       <br />فقط می‌گویم ببخشید آقای قاضی!       <br />ممکن است یک نسخه از این داستان عاشقانه       <br />که لای این پوشه‌های خاکستری گیر کرده به خودم بدهید؟      <br />این زندگی من است      <br />روایت مستند سال‌هایی که بی‌پروا حرف‌های عاشقانه زدم       <br />و تلفن کنترل بود</strong></p>
<p>«<a title="شعر کامل" href="http://www.google.com/reader/item/tag:google.com,2005:reader/item/a003f18d30397863" target="_blank">معصومه ناصری</a>»</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://fourstar.ir/1388/04/19/phone-was-control-and-we-khew/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>در تبعید ابدی</title>
		<link>http://fourstar.ir/1388/04/19/eternal-exile/</link>
		<comments>http://fourstar.ir/1388/04/19/eternal-exile/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 10 Jul 2009 07:47:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>چهار ستاره مانده به صبح</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[حاشیه بر متن]]></category>

		<category><![CDATA[انتشارات روزبهان]]></category>

		<category><![CDATA[مردی در تبعید ابدی]]></category>

		<category><![CDATA[ملاصدرا]]></category>

		<category><![CDATA[نادر ابراهیمی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://fourstar.ir/1388/04/19/eternal-exile/</guid>
		<description><![CDATA[«زمانی‌که با زمانه‌ی خویش نساختی، با مَسندْ‌نشینان و اَمربَرانِ ایشان کنار نیامدی، و آن‌چه را که جاهلانْ می‌گویند، جاهلانه بازنگفتی، لاجرم به تبعیدِ ابدیِ روحْ گرفتار خواهی شد – حتّا اگر در کُنجِ منزلیْ در شهریْ ساکن باشی؛ و اگر برنپذیرفتنْ پای فشردی، آواره‌ات خواهند کرد، یا به زندانت خواهند انداخت و به دارَت خواهند [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>«زمانی‌که با زمانه‌ی خویش نساختی، با مَسندْ‌نشینان و اَمربَرانِ ایشان کنار نیامدی، و آن‌چه را که جاهلانْ می‌گویند، جاهلانه بازنگفتی، لاجرم به تبعیدِ ابدیِ روحْ گرفتار خواهی شد – حتّا اگر در کُنجِ منزلیْ در شهریْ ساکن باشی؛ و اگر برنپذیرفتنْ پای فشردی، آواره‌ات خواهند کرد، یا به زندانت خواهند انداخت و به دارَت خواهند کشید.»</p>
<p align="left"><a title="آدینه بوک" href="http://www.adinebook.com/gp/product/9648175020/ref=sr_2_1000_7/329-4197973-3427784" target="_blank">مردی در تبعید ابدی</a>، <a href="http://naderebrahimi.info/">نادر ابراهیمی</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://fourstar.ir/1388/04/19/eternal-exile/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>هدیه‌ی ابلیس به انسان؛ حکومتی که عشق را نمی‌فهمد</title>
		<link>http://fourstar.ir/1388/04/19/iblis-gift-to-man/</link>
		<comments>http://fourstar.ir/1388/04/19/iblis-gift-to-man/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 09 Jul 2009 22:57:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>چهار ستاره مانده به صبح</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[حاشیه بر متن]]></category>

		<category><![CDATA[انتشارات روزبهان]]></category>

		<category><![CDATA[تهران]]></category>

		<category><![CDATA[نادر ابراهیمی]]></category>

		<category><![CDATA[یک عاشقانه‌ی آرام]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://fourstar.ir/1388/04/19/iblis-gift-to-man/</guid>
		<description><![CDATA[«ابتدا، مثل مرگ، بی‌صدا بودند. مردم را می‌گویم. امروز را می‌گویم. بعد، صدایشان که برآمد، خیال کُن که دماوندِ خاموش، به شوقِ آتش‌ْ‌فشانیْ گرفتار شد. دُرُست آن زمان که هیچ مأموری انتظار ندارد که عابری، نُفُسی، به جسارتی بکشد، یک‌پارچگی غوغایی کُرکننده و هزارسویه، مأمورانِ ستم را دیوانه می‌کند. نگاه کُن! ما ملّتِ خاموشِ خاموشِ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>«ابتدا، مثل مرگ، بی‌صدا بودند. مردم را می‌گویم. امروز را می‌گویم. بعد، صدایشان که برآمد، خیال کُن که دماوندِ خاموش، به شوقِ آتش‌ْ‌فشانیْ گرفتار شد. دُرُست آن زمان که هیچ مأموری انتظار ندارد که عابری، نُفُسی، به جسارتی بکشد، یک‌پارچگی غوغایی کُرکننده و هزارسویه، مأمورانِ ستم را دیوانه می‌کند. نگاه کُن! ما ملّتِ خاموشِ خاموشِ توسری‌خور، هرگز این‌قدر پُرخروش و یاغی نبوده‌ییم. ما ملّت عاشق، چه‌قدر خوب می‌دانیم که چه‌گونه می‌توان، به ضرورت، صدا را – مثل نفرت – به سکوتُ تبدیل کرد، همان‌گونه که می‌دانیم چه‌گونه می‌توان نانِ تازه را خشک کرد و نگه داشت، برای روز مبادا؛ و گوشت را قورمه کرد و نگه داشت؛ و ماهی را نمکْ‌سود و دودزده کرد و نگه داشت؛ و امید را مثل یک قرآنِ خطّیِ بسیار کهنه، در پوششی از مخملِ سبز، در ته صندوقی قدیمی نگه ئتشت. ما ملّت، چه‌قدر خوب می‌دانیم که کِی باید به یک صدای برخاسته‌ی به ظاهرْ آرام، با میلیون‌ها صدای رسای خوف‌انگیز پاسخ بدهیم. یک ملّت عاشق، مثل ملّت ما، ملّتی‌ست که به هنگامْ نعره‌ کشیدن، به هنگامْ جنگیدن، چه‌گونه نعره کشیدن و چه‌گونه جنگیدن را خوب نمی‌داند.» </p>
<p align="center"><font color="#8080c0">×××</font></p>
<p>«… بعد، ناگهان، ناگهان، نعره‌زنان می‌دَوَم: «مغول‌ها … مغول‌ها … مغول‌ها برگشته‌اند …» و می‌دَوَم وسط خیابان، دُرُست روبه‌روی انتشاراتِ «طهوری»، و برزنان، نعره می‌کشم: «مغول‌ها، مغول‌ها … مغول‌ها آمدند…» و می‌شنوم – هم‌چو پژواکی – گه دیگری هم می‌گوید، و می‌شنوم که تنی چند می‌گویند، و جماعتی، و ملّتی، و تمام تاریخْ فریادهای هراس‌انگیز می‌کشد که: «مغول‌ها … مغول‌ها …» و می‌بینم که مأموران، سواره و پیاده، با سپر و بی‌سپر، به مردمْ حمله می‌کنند، و می‌بینم که کسانی، جلوی کتاب‌فروشی‌های آن طرفِ خیابان هم ایستاده‌اند.</p>
<p>- مغول‌ها، مغول‌ها … مغول‌ها، مغول‌ها … </p>
<p>یک مغول، کمانْ بر سرِ دست، تیری از چلّه می‌کشد و در کمانْ می‌نشاند. «ستون کرد چپ را و خَم کرد راست. خروش از خَمِ چرخِ چاچی بخاست». «قضا گفت: «گیر!» و قَدَر گفت: «دِه!»…» و من گفتم: «عسل بانو! هیچ‌چیز مثلِ خودِ استبداد، استبداد را رسوا نمی‌کند» و فضا پُر شد از نعره‌های کوه‌ْ‌شکنِ آسمانْ شکافِ «مغول‌ها، مغول‌ها» و خیابانْ پُر شد از ضربه‌ها و دویدن‌ها و زمین خوردن‌ها و «بگیر و ببند و بکوب و بزن‌»ها ….»</p>
<p align="center"><font color="#8080c0">×××</font></p>
<p>«و به‌هرحال، نشد. هیچ‌چیز، آن‌طور که می‌خواستیم نشد. – بله …. هیچ‌چیز، دیگر، تا مدّت‌ها، شبیه خودش نشد. یعنی بود؛ امّا نمی‌گذاشتند بشود: کار، عشق، آرامش، آزادی …</p>
<p>حکومت‌هایی که معنیِ دوست‌ْ‌داشتن را نمی‌فهمند، نفرت‌انگیزند، و نفرت‌انگیزترین چیزی که خداوندِ خدا رُخصت داد تا ابلیسْ به انسانْ هدیه کند حکومتی‌ست که عشق را نمی‌فهمد.</p>
<p>پیله کردند به جانِ زندگی‌مان. پیله کردند به آن لحظه‌های مبارکی که تدارک‌اَش را دیده بودیم.»</p>
<p align="center"><font color="#8080c0">×××</font></p>
<p>«خوش‌بختی، همیشه به شکلِ خوش‌بختی نیست. ما خوش‌بخت‌ایم: شکنجه‌شدگانِ خوش‌بخت، و آن‌ها سیه‌بخت‌اند: شکنجه‌کنندگانِ سیه‌بخت.»</p>
<p><font color="#8080c0">×××</font></p>
<p align="left"><a href="http://www.adinebook.com/gp/product/9645529123/ref=sr_1_1000_1/749-5074359-2984208">یک عاشقانه‌ی آرام</a>، <a href="http://naderebrahimi.info/">نادر ابراهیمی</a>، <font size="1">به ترتیب از صفحات ۵۵، ۵۱، ۳۵ و ۵۱</font></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://fourstar.ir/1388/04/19/iblis-gift-to-man/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>آهای بچّه‌های خوب! قصّه‌ی خوب یک مرد خوب به سَر رسید</title>
		<link>http://fourstar.ir/1388/04/18/mehdi-azaryazdi/</link>
		<comments>http://fourstar.ir/1388/04/18/mehdi-azaryazdi/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 09 Jul 2009 19:01:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>چهار ستاره مانده به صبح</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[مرگ]]></category>

		<category><![CDATA[ادبیات کودک و نوجوان یزد]]></category>

		<category><![CDATA[راه من]]></category>

		<category><![CDATA[قصّه‌های خوب برای بچّه‌های خوب]]></category>

		<category><![CDATA[مهدی آذریزدی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://fourstar.ir/1388/04/18/mehdi-azaryazdi/</guid>
		<description><![CDATA[ 
&#160;صبح امروز پنج‌شنبه، مهدی آذریزدی درگذشت (روزنامه‌ی جام‌جم)
وب‌سایت مهدی آذریزدی + این و این فیلم و گزارش تصویری از منزل مهدی آذریزدی که به خانه‌ی ادبیات کودک و نوجوان یزد تبدیل شده است. (خبرگزاری امید)
و این یادداشت‌ها؛
مرد خوب کودکی‌های من؛ خداحافظ (وبلاگ راه من)
تنهایی یک ابرمرد (دیدار نوروزی سایت شهرزاد با مهدی آذریزدی)
مهدی آذریزدی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="center"><img style="display: block; float: none; margin-left: auto; margin-right: auto" src="http://fourstar2.files.wordpress.com/2009/07/mehdi-azaryazdi.jpg" /> </p>
<p align="center">&#160;<strong>صبح امروز پنج‌شنبه، مهدی آذریزدی درگذشت</strong> <font size="1">(</font><a title="خبر" href="http://www.jamejamonline.ir/newstext.aspx?newsnum=100911582707" target="_blank"><font size="1">روزنامه‌ی جام‌جم</font></a><font size="1">)</font></p>
<p><a title="مهدی آذریزدی" href="http://www.azaryazdi.com/" target="_blank">وب‌سایت</a> مهدی آذریزدی + <a title="درباره‌ی مهدی آذریزدی" href="http://video.google.com/videoplay?docid=2006152650288236323" target="_blank">این</a> و <a title="ویدئو" href="http://video.google.com/videoplay?docid=-5801875602423050698" target="_blank">این</a> فیلم و <a title="عکس" href="http://www.bfnews.ir/vglhinkjldiljknlnglggfmhjfdgpfhklhlehfhglfmfagahihakihlfdhdfmhljdpljekjhbebaaalgpaopj.html" target="_blank">گزارش تصویری</a> از منزل مهدی آذریزدی که به خانه‌ی ادبیات کودک و نوجوان یزد تبدیل شده است. <font size="1">(</font><a title="خبر" href="http://www.omidnews.ir/Nsite/FullStory/?Id=4701" target="_blank"><font size="1">خبرگزاری امید</font></a><font size="1">)</font></p>
<p align="center">و این یادداشت‌ها؛</p>
<p align="center">مرد خوب کودکی‌های من؛ خداحافظ (وبلاگ <a href="http://rah-e-man.com/2009/07/09/mehdi-azar-yazdi/">راه من</a>)</p>
<p align="center">تنهایی یک ابرمرد (دیدار نوروزی <a title="گزارش + عکس" href="http://www.shahrzadclub.com/article.aspx?id=449" target="_blank">سایت شهرزاد</a> با مهدی آذریزدی)</p>
<p align="center">مهدی آذریزدی دوست کهنسال بچّه‌های خوب (وبلاگ <a title="یادداشت" href="http://book20.mihanblog.com/post/1157" target="_blank">کتاب بیست</a>)</p>
<p align="center">مهدی آذریزدی درگذشت (<a title="خبر" href="http://zamaaneh.com/news/2009/07/post_9660.html" target="_blank">رادیو زمانه</a>)</p>
<p align="center">پدربزرگ بچّه‌های خوب (وبلاگ <a title="یادداشت‌" href="http://vurodi83.blogfa.com/post-92.aspx" target="_blank">نقش</a>)</p>
<p align="center">پُر از خاطره (وبلاگ <a title="یادداشت" href="http://jornalism.pib.ir/229905/" target="_blank">دست‌نوشته‌های یک کج و معجوج سرخورده</a>)</p>
<p align="center">بابا مهدی ما هنوز همان بچّه‌های خوب هستیم (وبلاگ <a title="یادداشت" href="http://ourperspective.wordpress.com/2009/07/10/azaryazdi/" target="_blank">نگاهی دیگر</a>)</p>
<p align="center">خبرهای بد برای بچّه‌های خوب (وبلاگ <a title="یادداشت" href="http://simakhar.persianblog.ir/post/141/" target="_blank">سیم آخر</a>)</p>
<p align="center">و</p>
<p align="center"><a href="http://norouzi3.blogfa.com/post-468.aspx"><strong>پایان افسانهء ۱۳۰۰ و تنهایی بچهء آدم – برای رفتن مهدی آذریزدی</strong></a> (حسین نوروزی)</p>
<p align="center">+</p>
<p align="center"><a title="مهدی آذریزدی" href="http://www.goodreads.com/author/show/830801._Mehdi_Azaryazdi" target="_blank">goodreads</a></p>
<p align="center"><a title="مهدی آذریزدی" href="http://www.adinebook.com/gp/search/ref=pd_sa_top/329-4197973-3427784?search-alias=books&amp;author=%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C+%D8%A2%D8%B0%D8%B1%DB%8C%D8%B2%D8%AF%DB%8C&amp;select-author=author-exact" target="_blank">adinehbook</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://fourstar.ir/1388/04/18/mehdi-azaryazdi/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>اسطوره‌ی تهران</title>
		<link>http://fourstar.ir/1388/04/17/tehran/</link>
		<comments>http://fourstar.ir/1388/04/17/tehran/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 08 Jul 2009 17:42:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>چهار ستاره مانده به صبح</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[درباره‌ی کتاب‌ها]]></category>

		<category><![CDATA[اسطوره]]></category>

		<category><![CDATA[اسطوره‌ی تهران]]></category>

		<category><![CDATA[تهران]]></category>

		<category><![CDATA[جلال ستاری]]></category>

		<category><![CDATA[دفتر پژوهش‌های فرهنگی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://fourstar.ir/1388/04/17/tehran/</guid>
		<description><![CDATA[منظور اصلی سخن در کتاب «اسطوره‌ی تهران» “کوشش برای شناخت تصویر و نقش شهر تهران در چند رُمان ایرانی است.” 
می‌پرسید منظور از «تصویر» چیه؟ یعنی “ توصیفِ شهر در ُرمان و احیاناً نقد و ارزیابی آن” دوباره می‌پرسید منظور از «نقش» چیه؟ یعنی “ تعیین جایگاه شهر در ساختار رُمان “ یعنی “ روشن [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>منظور اصلی سخن در کتاب «<a title="آدینه بوک" href="http://www.adinebook.com/gp/product/9643790886/ref=sr_1_1000_1/609-6874540-1712497" target="_blank">اسطوره‌ی تهران</a>» “کوشش برای شناخت تصویر و نقش شهر تهران در چند رُمان ایرانی است.” </p>
<p>می‌پرسید منظور از «تصویر» چیه؟ یعنی “ توصیفِ شهر در ُرمان و احیاناً نقد و ارزیابی آن” دوباره می‌پرسید منظور از «نقش» چیه؟ یعنی “ تعیین جایگاه شهر در ساختار رُمان “ یعنی “ روشن ساختن این نکته که آیا شهر در رویداها و حوادث رُمان، عامل اثرگذاری و کارساز بوده یا نه صرفاً یه آرایه‌ی بی‌مصرف بوده و بدون هویّت مستقل؟” </p>
<p>البته اگه این <a title="وبلاگ گروهی هنوز" href="http://www.hanouz.com/archives/003416.html" target="_blank">گفت‌گو</a> با جلال ستّاری، نویسنده‌ی کتاب رو بخونین، چند و چونِ پژوهش ایشون دست‌تون می‌آد.</p>
<p>&#160;<strong><font color="#ff00ff">+</font></strong> <a title="اسطوره‌ی تهران" href="http://72.47.213.90/book/show/6562851" target="_blank">goodreads</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://fourstar.ir/1388/04/17/tehran/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>A Cinderella Story</title>
		<link>http://fourstar.ir/1388/04/13/a-cinderella-story/</link>
		<comments>http://fourstar.ir/1388/04/13/a-cinderella-story/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 04 Jul 2009 20:14:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>چهار ستاره مانده به صبح</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[TV، سینما، فیلم و ...]]></category>

		<category><![CDATA[A Cinderella Story]]></category>

		<category><![CDATA[داستان سیندرلا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://fourstar.ir/1388/04/13/a-cinderella-story/</guid>
		<description><![CDATA[ 
A Cinderella Story - 2004
همیشه لازم نیست آدم انتظارِ معجزه‌های خارق‌العاده را در ذهن و ضمیرش بزرگ کند. بی خانوم فرشته‌ی نجات با چوب سحرآمیز هم می‌شود یک آخر قصّه‌ی خوب ساخت اگر … به قولِ شاعرِ خوب‌اش «چشم‌ها را باید شست». خوش‌بینی‌ام می‌آید نسبت به همه‌ی ساده‌بافی‌های رؤیایی‌ام.
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img height="221" src="http://fourstar2.files.wordpress.com/2009/07/a-cinderella-story.jpg" width="150" /> </p>
<p><a title="داستان سیندرلا" href="http://www.imdb.com/title/tt0356470/" target="_blank"><strong>A Cinderella Story - 2004</strong></a></p>
<p>همیشه لازم نیست آدم انتظارِ معجزه‌های خارق‌العاده را در ذهن و ضمیرش بزرگ کند. <a title="سیندرلا" href="http://fourstar.ir/1387/04/20/cinderella/" target="_blank">بی خانوم فرشته‌ی نجات با چوب سحرآمیز</a> هم می‌شود یک آخر قصّه‌ی خوب ساخت اگر … به قولِ شاعرِ خوب‌اش «چشم‌ها را باید شست». خوش‌بینی‌ام می‌آید نسبت به همه‌ی ساده‌بافی‌های رؤیایی‌ام.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://fourstar.ir/1388/04/13/a-cinderella-story/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>مزرعه‌ی حیوانات</title>
		<link>http://fourstar.ir/1388/04/13/animal-farm-3/</link>
		<comments>http://fourstar.ir/1388/04/13/animal-farm-3/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 04 Jul 2009 20:12:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>چهار ستاره مانده به صبح</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[درباره‌ی کتاب‌ها]]></category>

		<category><![CDATA[انتشارات دوستان]]></category>

		<category><![CDATA[جورج اورول]]></category>

		<category><![CDATA[داستان بلند]]></category>

		<category><![CDATA[صالح حسینی]]></category>

		<category><![CDATA[مزرعه‌ی حیوانات]]></category>

		<category><![CDATA[معصومه نبی‌زاده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://fourstar.ir/1388/04/13/animal-farm-3/</guid>
		<description><![CDATA[«مرغ‌ها … تصمیم گرفتند خواسته‌های “ناپلئون” را نقش بر آب کنند. نقشه‌شان این بود که روی تیرهای سقف بنشینند و همان‌جا تخم بگذارند. به این ترتیب، تخم‌ها می‌افتادند و خرد و خاکشیر می‌شدند. واکنش ناپلئون سریع و بی‌رحمانه بود. دستور داد که جیره‌ی مرغ‌ها قطع شود و هر حیوانی که دانه‌ی ارزنی به مرغی برساند [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>«<strong>مرغ‌ها … تصمیم گرفتند خواسته‌های</strong> “<strong>ناپلئون</strong>”<strong> را نقش بر آب کنند. نقشه‌شان این بود که روی تیرهای سقف بنشینند و همان‌جا تخم بگذارند. به این ترتیب، تخم‌ها می‌افتادند و خرد و خاکشیر می‌شدند. واکنش ناپلئون سریع و بی‌رحمانه بود. دستور داد که جیره‌ی مرغ‌ها قطع شود و هر حیوانی که دانه‌ی ارزنی به مرغی برساند مجازات‌اَش مرگ است</strong>.»*</p>
<p>&#160;<img style="display: block; float: none; margin-left: auto; margin-right: auto" height="280" src="http://upload.wikimedia.org/wikiquote/fa/5/5f/قلعه_حیوانات_(کتاب).jpg" width="200" /></p>
<p>خدایش رحمت کُناد آقای «جوروج اورول» را، تعریفِ خوبی دارد درباره‌ی تاریخ، که می‌گوید: «تاریخ مشتمل است بر یک سلسه شیّادی، که توده‌های مردم را ابتدا به دام می‌کشند و با وعده‌ی ناکجاآباد به عصیان وادارشان می‌کنند و پس از آن که توده‌ها وظیفه‌ی خویش را انجام دادند، از نو بازبندیِ اربابان جدید می‌شوند.» این‌جاست که آدم هی یادِ کتاب‌های تاریخ دبستان می‌افتد با آن یک سؤال مهم امتحانی که معلّم‌مان می‌گفت ستاره بگذاریم کنارش محض این‌که یادمان بماند قدر و اهمیّتِ آن، هم از لحاظ نمره و هم از بابِ درس‌های زندگی، که بدانیم “چرا تاریخ می‌خوانیم؟”</p>
<p>شاید خاطرتان باشد آن عبارت‌های کذای کتاب تابستان درباره‌ی عبرت‌آموزی از تاریخ تا رهنمودهای آن بشود چراغ فرارروی آینده‌مان که یعنی آزاده باشیم به تأسی از مولای‌مان حسین علیّه‌السلام و یوغِ ظلم و ستمِ هیچ طاغوتی را برنتابیم و برای درکِ عمیق‌تر و درونی‌سازیِ بیش‌تر، دو عکس هم چسبانده بودند همین‌جاهای متن، یکی تصویر حلبی‌آبادهای حاشیه‌ی جنوب تهران بود و دیگری جلوه‌ای از عظمت‌های پُرشکوهِ قصر‌های زیبای شاهِ ملعون در سعدآباد و زیرنویسِ عکس، حرفی بود از امامِ راحل، همان که درباره‌ی کوخ‌نشین‌ها/ کاخ‌نشین‌ها بود و این‌که رهبر کدام یکی‌ست و حالا عین جمله به یادم نیست و غرض از این اشاره، بیانِ یک نگرانیِ دور بود از همان اوقاتِ کودکی، همیشه خوش‌حال بودم که من یکی از آن ملّت گیج و گنگِ قدیم نیستم که تن داده بودند به حکومتِ ظلم و جور و بس که شعور نداشتند، به هیچ کجای‌شان هم نبود چه مفلوک هستند و حقیر. با خودم می‌گفتم من درس می‌خوانم، بلد می‌شوم این دوز و کلک‌ها را، بلاهای تاریخی را می‌شناسم و می‌ایستم جلوی هر استعمار و استثماری. این‌طوری خیالِ کودکانه‌ام راحت بود که برخلافِ گذشته، آموزش و پرورش عمومی اجباری است و همگی، درس می‌خوانیم و از روی کتاب‌های تاریخ یاد می‌گیریم درست و غلط را و آینده‌ی ایران می‌شود کپی برابر اصلِ همان اقتدار و شکوهِ وقتِ پادشاهی هخامنشیان که منشور حقوق بشر داشتیم با بیمه و افتخار اوّلیّن ابتکار‌های هوش‌مندانه‌ی بشری در زمینه‌‌های مختلف مردم/کشورداری … اووووه … داغ تازه نکنم، بگذریم و سر به برفِ بی‌خبری فرو کنیم عینهو کبک و بیائید کتابِ قصّه بخوانیم درباره‌ی زندگی حیواناتی در یک مزرعه و خودمان را بزنیم به کوچه‌ی علی چپِ ذهنی که یعنی تمثیل نمی‌فهمیم و اصلن ما را چه به «انقلاب اکتبر روسیه» و گوربابای «مانعة‌الجمع بودن قدرت و عدالت، سوء استفاده از زبان و در نتیجه تحریف زبان به منظور حفظ سلطه‌جویی، امحای تاریخ و دنیای عینی»! </p>
<p>اگر «اورول» انقلاب را «جمع قدرت با آرمان و تبدیل نشدن به ظالم» می‌داند ما کلّی سندِ زنده‌ی تلویزیونی داریم که نشان می‌دهد ما ظالم نیستیم!!! و دیگر عدالت اجتماعی رؤیای ما نیست بل‌که آن را به شکل عینِ حقیقتِ غیرقابل‌انکار با پوست و گوشت خودمان حس/ درک می‌کنیم!!! </p>
<p>«اورول» در «مزرعه‌ی حیوانات» می‌نویسد: </p>
<p>«یک‌شنبه‌ها صبح “اسکوییلر” تکه کاغذ درازی را با پاچه‌اش می‌گرفت و بنا می‌کرد به خواندن فهرستی از آمار و ارقام تولید انواع مواد غذایی که ۲۰۰ درصد، ۳۰۰ درصد یا ۵۰۰ درصد افزایش یافته بود. حیوانات دلیلی نمی‌دیدند که گفته‌های او را باور نکنند، به‌خصوص این‌که دیگر حتّا درست و حسابی به خاطر نداشتند که قبل از شورش چه حالی داشتند. با این همه روزهایی بود که می‌گفتند کاش می‌شد آمار و ارقام کمتر و غذای بیش‌تری به خوردمان بدهند.»*</p>
<p>نویسنده‌ی طفلک خیال کرده، داستان تمثیلی نوشته، با طنز و هزل، واقعیّت را گفته، الان درک و شعور مردم تحت‌تأثیر قرار می‌گیرد، حساب دو دوتا مثلن، از کجا می‌دانست بعدتر حتّا در همین بدیهیّاتِ ساده‌ی همیشه ثابت عینهو نتیجه‌ی چهار عمل اصلی ریاضی بین اعداد هم حرف و حدیثِ دوباره پیدا شود!</p>
<p align="center"><font color="#8080c0">×××</font></p>
<p><strong>مرتبط‌جات</strong>؛ <a title="ویکی‌پدیا - فارسی" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%82%D9%84%D8%B9%D9%87_%D8%AD%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA" target="_blank">مزرعه‌ی حیوانات</a> (<a title="ویکی‌پدیا - انگلیسی" href="http://en.wikipedia.org/wiki/Animal_Farm" target="_blank">Animal Farm</a>)، <a title="ویکی‌پدیا - فارسی" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%D9%88%D8%B1%D8%AC_%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%88%D9%84" target="_blank">جورج اورول</a> (<a title="ویکی‌پدیا - انگلیسی" href="http://en.wikipedia.org/wiki/George_Orwell" target="_blank">George Orwell</a>) <strong><font color="#800080">+</font></strong> <a title="sorahi.ir" href="http://www.sorahi.ir/post-55.aspx" target="_blank">ده درس مهم از مرزعه‌ی حیوانات</a> (وبلاگ صراحی) <font color="#ff0000"><strong>+</strong></font> <a title="fa.wikipedia.org/wiki" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%B2%D8%B1%D8%B9%D9%87%D9%94_%D8%AD%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA" target="_blank">مزرعه‌ی حیوانات</a> (ویکی‌گفتارد) <strong><font color="#8080ff">+</font></strong> دانلود متن کتاب از <a title="library.hammihan.com" href="http://library.hammihan.com/id/000191.php" target="_blank">این‌جا</a> و <a title="parstech.org" href="http://www.parstech.org/detail.php?id=1037" target="_blank">این‌جا</a> و <a title="lengejoorab.persiangig.ir" href="http://lengejoorab.persiangig.ir/pdf/Animal%20Farm.pdf" target="_blank">این‌جا</a>&#160;<strong><font color="#008000">+</font></strong> <a title="zamaaneh.com" href="http://zamaaneh.com/news/2009/03/post_8452.html" target="_blank">مخالفت الیوت با انتشار مزرعه‌ی حیوانات</a> (رادیو زمانه)<strong><font color="#0080ff"> +</font></strong>&#160;<a title="جست‌وجو" href="http://www.adinebook.com/gp/search/609-6874540-1712497?search-alias=books&amp;field-keywords=%22+%D9%85%D8%B2%D8%B1%D8%B9%D9%87+%D8%AD%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA+%22&amp;Go.x=0&amp;Go.y=0&amp;Go=Go" target="_blank">مزرعه حیوانات در آدینه‌بوک</a> و <a title="جست‌وجو" href="http://www.adinebook.com/gp/search/609-6874540-1712497?search-alias=books&amp;field-keywords=%22+%D9%82%D9%84%D8%B9%D9%87+%D8%AD%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA+%22&amp;Go.x=0&amp;Go.y=0&amp;Go=Go" target="_blank">قلعه حیوانات در آدینه‌بوک</a>&#160;<strong><font color="#ff00ff">+</font></strong> <a title="چهار ستاره" href="http://fourstar.ir/1388/04/03/animal-farm/" target="_blank">همه با هم برابرند امّا برخی، برابرتر هستند!</a>&#160;<strong><font color="#ff0080">+ </font></strong><a title="چهار ستاره" href="http://fourstar.ir/1388/04/11/animal-farm-2/" target="_blank">به دل‌گفتن‌هایش را اگر بر زبان می‌آورد، حتمن می‌گفت</a></p>
<p>* ص ۸۰ و ۹۴ از کتابِ من؛ مزرعه‌ی حیوانات، نوشته‌ی جورج اورول، ترجمه‌ی صالح حسینی و معصومه نبی‌زاده. تهران؛ انتشارات دوستان. چاپ دوّم ۱۳۸۵٫&#160; ۱۵۸ صفحه. ۱۵۰۰ تومان</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://fourstar.ir/1388/04/13/animal-farm-3/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>مهم این است</title>
		<link>http://fourstar.ir/1388/04/12/important/</link>
		<comments>http://fourstar.ir/1388/04/12/important/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 03 Jul 2009 06:34:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>چهار ستاره مانده به صبح</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[حاشیه بر متن]]></category>

		<category><![CDATA[نادر ابراهیمی]]></category>

		<category><![CDATA[یک عاشقانه‌ی آرام]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://fourstar.ir/1388/04/12/important/</guid>
		<description><![CDATA[«آن‌جا را نگاه کُن! آن زن و مرد پیر را که جلوی خانه‌شان نشسته‌اند ببین – تکیه داده به هم. عُصاره‌ی عشق‌اند انگار. لااقل شصت سال در کنار هم بوده‌اند.
- بی‌مُرافعه؟
- چرا بی‌مُرافعه؟ آن مردِ کویری یادت هست؟ «دو کوزه‌ی بی‌جان را هم اگر یک عمر کنار هم بگذاری، گاهی سرهای‌شان به هم می‌خورد و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>«آن‌جا را نگاه کُن! آن زن و مرد پیر را که جلوی خانه‌شان نشسته‌اند ببین – تکیه داده به هم. عُصاره‌ی عشق‌اند انگار. لااقل شصت سال در کنار هم بوده‌اند.</p>
<p>- بی‌مُرافعه؟</p>
<p>- چرا بی‌مُرافعه؟ آن مردِ کویری یادت هست؟ «دو کوزه‌ی بی‌جان را هم اگر یک عمر کنار هم بگذاری، گاهی سرهای‌شان به هم می‌خورد و درد می‌گیرد. مهم این است که هیچ سری نشکند و لبْ پر نشود.</p>
<p>- هیچ دِلی.»</p>
<p align="left"><a title="آدینه بوک" href="http://www.adinebook.com/gp/product/9645529123/ref=sr_1_1000_1/749-5074359-2984208" target="_blank">یک عاشقانه‌ی آرام</a>، <a title="وب‌سایت" href="http://naderebrahimi.info/" target="_blank">نادر ابراهیمی</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://fourstar.ir/1388/04/12/important/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>به دل‌گفتن‌هایش را اگر بر زبان می‌آورد، حتمن می‌گفت</title>
		<link>http://fourstar.ir/1388/04/11/animal-farm-2/</link>
		<comments>http://fourstar.ir/1388/04/11/animal-farm-2/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 02 Jul 2009 17:34:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>چهار ستاره مانده به صبح</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[حاشیه بر متن]]></category>

		<category><![CDATA[Animal Farm]]></category>

		<category><![CDATA[George Orwell]]></category>

		<category><![CDATA[مزرعه‌ی حیوانات، جورج اورول]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://fourstar.ir/1388/04/11/animal-farm-2/</guid>
		<description><![CDATA[«“کلوور” به پایین تپّه که نگاه می‌کرد، چشمانش از اشک پُر شد. به دل‌گفتن‌هایش را اگر بر زبان می‌آورد، حتمن می‌گفت این همان چیزی نیست که آن وقت‌ها برای رسیدن به آن می‌خواستیم نژاد بشر را از میان برداریم. دیدن این صحنه‌های وحشت و کشت و کشتار همان چیزی نیست که از آن شبی که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>«“کلوور” به پایین تپّه که نگاه می‌کرد، چشمانش از اشک پُر شد. به دل‌گفتن‌هایش را اگر بر زبان می‌آورد، حتمن می‌گفت این همان چیزی نیست که آن وقت‌ها برای رسیدن به آن می‌خواستیم نژاد بشر را از میان برداریم. دیدن این صحنه‌های وحشت و کشت و کشتار همان چیزی نیست که از آن شبی که “میجر” خاخار شورش را در جان ما انداخت، بی‌صبرانه منتظرش بودیم. آن موقع نقش آینده در خیال من چیزی نبود جز جامعه‌ی حیواناتی که دیگر از شرّ گرسنگی و شلاق خلاص شده باشند، که همه با هم برابر باشند و هر حیوانی به‌قدر وسع کار کند و اقویا پشتیبان ضعفا باشند، درست مثل آن شب سخنرانی میجر که با پای جلوی‌ام از جوجه مرغابی‌ها پشتیبانی کردم. ولی نمی‌دانم چرا در عوض به روزی افتاده‌ایم که کسی جرأت حرف‌زدن ندارد و سگ‌های شرزه‌ی غُرّان همه‌جا گشت می‌زنند و رفقامان را هم، که پس از اعتراف به جرم‌های تکان‌دهنده، تکّه‌پاره می‌کنند ناچاریم نگاه کنیم و دم برنیاوریم. فکر شورش یا نافرمانی در سرم نیست. می‌دانم که اگر هم اوضاع همین‌طور ادامه پیدا کند، باز هم خیلی بهتر از زمان “جونز” است. تازه مهم‌تر از همه این است که نباید بگذاریم انسان دوپا دوباره برگردد. هر چه پیش آید من وفادار می‌مانم، بیش‌تر کار می‌کنم، وظایف محوّله را انجام می‌دهم و به پیشوایی “ناپلئون” گردن می‌نهم. منتها این آن چیزی نبود که من و حیوانات دیگر آرزویش را داشتیم و به خاطر رسیدن به آن خون دل خورده بودیم. به این خاطر نبود که آسیاب بادی را ساخته بودیم و گلوله‌های تفنگ “جونز” را به جان خریده بودیم و ….»</p>
<p align="left">&#160;<a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%82%D9%84%D8%B9%D9%87_%D8%AD%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA">مزرعه‌ی حیوانات</a> (<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Animal_Farm">Animal Farm</a>)، نوشته‌ی <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%D9%88%D8%B1%D8%AC_%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%88%D9%84">جورج اورول</a> (<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/George_Orwell">George Orwell</a>)</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://fourstar.ir/1388/04/11/animal-farm-2/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
	</channel>
</rss>
