<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearch/1.1/" xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0"><channel><atom:id>tag:blogger.com,1999:blog-5568107</atom:id><lastBuildDate>Thu, 12 Nov 2009 09:14:39 +0000</lastBuildDate><title>آزادنويس</title><description /><link>http://freelanceronline.blogspot.com/</link><managingEditor>noreply@blogger.com (همايون خيری)</managingEditor><generator>Blogger</generator><openSearch:totalResults>1558</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" href="http://feeds.feedburner.com/freelanceronline" type="application/rss+xml" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com" /><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-5568107.post-4474470279306739801</guid><pubDate>Wed, 11 Nov 2009 10:13:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-11-11T20:18:31.545+10:00</atom:updated><title>در قاب عکس استراليايی: می‌فهمم خيلی عجيبه توی خاورميانه</title><description>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;امروز رفته بودم نهار بخورم بس که غذا داغ بود همان گاز اولی که زدم داشتم گر می‌گرفتم. با دست شروع کردم باد زدن به لقمه‌ی توی دهانم. به نظرم خيلی منظره‌‌اش کمدی شده بود چون يک خانمی چند قدم آنطرف‌تر افتاد به خنده. من هم با دهان باز يک سری تکان دادم که به هر حال اينجوری‌هاس. بعد که به هر کلکی بود غذا رفت پايين گفتم به جای خنديدن يک کمی کمک می‌کردی ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن: ... ها ها ها ها ... يعنی چطوری کمک می‌کردم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من: خوب باد می‌زدی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن: ... ها ها ها ها ... خفه شدم از خنده ... تو غذا می‌خوری من باد بزنم ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من: خوب آره ديگه ... چه لهجه‌ی بامزه‌ای داری؟ کجايی هستی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن: اسرائيلی. تو کجايی هستی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من: ايرانی. مهاجرت کردم به استراليا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن: منم مهاجرم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من: دارم صدات رو ضبط می‌کنم. اشکالی نداره؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن: برای چی ضبط می‌کنی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من: برای وبلاگم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن: چه جالب. نه اشکالی نداره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من: خيلی وقته اينجايی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن: حدود شش ساله. تو چطور؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من: نزديک به هفت ساله. چه کار می‌کنی اينجا؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن: دارم فوق ليسانس می‌گيرم در خدمات اجتماعی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من: بامزه‌س. خيلی از خانم‌های ايرانی‌ که می‌شناسم دوست دارن همين رشته رو بخونن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن: به نظرم همه‌ی خانم‌ها با جامعه‌شون مشکل دارن برای همين هم وقتی مي‌رسن به يک امکانات تحصيلی سعی می‌کنن بفهمن اون مشکلات اجتماعی از کجا درست شده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من: آره به نظرم حرفت خيلی درسته. ببينم توی کدوم شهر اسرائيل زندگی می‌کردی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن: حيفا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من: شهر بزرگيه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن: نه بزرگ نيست ولی سومين شهر اسرائيل به حساب مياد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من: اوضاع زندگی چطوره اونجا؟ مردم مذهبی‌ان؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن: مذهبی هم داريم ولی مثل همين استراليا همه جور آدمی توی خيابون می‌بينی. هر کی هر جوری که دوست داره زندگی می‌کنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من: می‌دونی من هميشه فکر می‌کنم اسرائيل خيلی قيد و بند مذهبی داره، يعنی مردم بايد مراقب رفتارهاشون باشن که دولت بهانه نگيره ازشون&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن: اصلن اينطوری نيست. اسرائيل يک کشور سکولاره. يعنی هر کسی هر راهی که برای خودش انتخاب کرده به خودش مربوطه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من: از نظر اجتماعی چطور؟ الان نسل جديد توی اسرائيل چطور زندگی می‌کنن؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن: خيلی شبيه غربی‌ها. خيلی از دختر و پسرها با هم زندگی می‌کنن ولی ازدواج هم نکردن. قديم‌ها نمی‌شد به راحتی با محدوديت‌های اجتماعی و سنتی کنار اومد ولی حالا مردم کاری به هم ندارن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من: به نظرم بين کشورهای اطراف فقط لبنانی‌ها اينطوری زندگی می‌کنن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن: آره اتفاقن لبنانی‌ها خيلی آزادتر زندگی می‌کنن ولی هنوز هم فکر می‌کنم اسرائيل سکولارتر از باقی کشورهای خاورميانه‌س&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من: ببينم اگه يک يهودی بخواد دينش رو عوض کنه محدوديت داره، يعنی مثل اسلام بهش ميگن از دين خارج شده؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن: نه. البته همه جور تبليغی می‌کنن که کسی از دين خارج نشه ولی اگر کسی دينش رو عوض کرد کاری بهش ندارن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من: تو نمونه‌ش رو ديدی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن: خوب من خودم اصلن دين ندارم. پدر و مادرم يهودی هستن، من هم توی اسرائيل بزرگ شدم ولی هيچ دينی رو انتخاب نکردم. همه‌ی خانواده و دوستام هم می‌دونن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من: اين که دين نداری توی کارهای اجتماعی مشکلی برات درست نمی‌کرد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن: نه. من دو سال رفتم سربازی بعدش هم رفتم دانشگاه. کار هم می‌کردم. ولی کسی کاری نداشت که دين دارم يا نه. من می‌فهمم خيلی عجيبه توی خاورميانه اينطوری باشی ولی واقعن اسرائيل خيلی سکولاره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من: اوضاع اجتماعی زن‌ها توی اسرائيل چطوره؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن: ببين واقعيتش اينه که ما توی خاورميانه خيلی رفت و آمدی نداريم. يعنی مثل شماها که ممکنه اينطرف و اونطرف برين ما اونجوری نيستيم. همين شده که ما بيشتر با اروپا سر و کار داشته باشيم. خوب اثر اروپا روی جامعه‌ی اسرائيل بيشتر بوده. البته خاورميانه‌ای بودن اسرائيل هم کنارش بوده. ولی زن‌ها در اسرائيل به اروپا نزديک‌ترن، بخصوص نسل جديد که دنيا رو بيشتر می‌بينن و هر جوری که دلشون می‌خواد زندگی می‌کنن. البته خود جامعه‌ی اسرائيل اروپايی نيست ولی زن‌ها نسبت به کشورهای خاورميانه خيلی راحت‌ترن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من: چطور شد اومدی استراليا؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن: با شوهرم تصميم گرفتيم بيايم اينجا رو ببينيم. بعد که اومديم خوشمون اومد و مونديم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من: راضی هستی از اينجا؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن: خيلی زياد. با کمک هزينه دولت دارم درس می‌خونم. اگه اسرائيل بودم بايد کلی پول می‌دادم که از عهده‌ش برنمی‌اومدم. تجربه‌ی خوبيه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من: خيلی هم عالی. خوب من بايد زود غذام رو بخورم و برم سر کارام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن: سرد شده ديگه لازم نيست باد بزنم کمکت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من: ... ها ها ها ها ... ببين دفعه‌ی بعد اگه ديدی يکی مثل من شده کمک کن، نشين اونجا بخند بهش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن: ... ها ها ها ها ... تابلو می‌ذارم اينجا هر کی خواست باد بزنم بهم خبر بده ... ها ها ها ها ... &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5568107-4474470279306739801?l=freelanceronline.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/freelanceronline/~3/1bO9g-elgZI/blog-post_11.html</link><author>noreply@blogger.com (همايون خيری)</author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://freelanceronline.blogspot.com/2009/11/blog-post_11.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-5568107.post-8661791673173439575</guid><pubDate>Mon, 09 Nov 2009 12:21:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-11-09T22:30:46.742+10:00</atom:updated><title>حالا شما فکر کن</title><description>يکی از بدنام‌ترين سياستمداران استراليا يک آدمی بوده به نام Sir Johannes Bjelke-Peterse که اسم او را به اختصار Joh می‌نويسند. از قضا که ايشان سروزير همين ايالت کوئينزلند هم بوده و هم عمر طولانی داشته و هم دوره‌ی کاری‌اش بيش از همه‌ی سياستمداران ديگر استراليا بوده يعنی از سال 1968 تا 1987. علت بدنامی جو جلکه اين بوده که بعد از مدت کوتاهی که به مقام سروزيری ايالت رسيده نيروی پليس را پاکسازی کرده و آدم‌های خودش را گذاشته بوده در مسند و در نتيجه هر مخالفت سياسی را به اسم آشوبگری می‌سپرده به پليس. پليس ايالتی هم حسابی خدمت مخالف سياسی جو می‌رسيده. در تمام دوران صدارت همين جناب درهای ايالت به روی دنيا تقريبن بسته بوده و هر کسی می‌خواسته در کوئينزلند سرمايه گذاری کند می‌بايست می‌رفته يکی از دار و دسته‌ی همين جو را می‌ديده. يعنی يک جمهوری اسلامی مدل خودمان. بلاخره آفتاب صدارت ايشان با اعتراضات مردم غروب می‌کند و تازه گند داستان هم درمی‌آيد که جو و دوستانش چقدر در آن سال‌های خفقان پليسی به جيب زده‌اند. ايشان در سال 2005 در سن 94 سالگی قبض را می‌گيرند و می‌روند آن دنيا منتها در تمام سال‌های قبل مشغول بازپرداخت بدهی‌هايی بوده‌اند که دادگاه به عنوان جريمه برای‌شان بريده بوده. خيلی از مقامات آن روزگار يعنی دوست و رفقای جو هم از تمام نشانه‌های دولتی‌شان خلع شده بودند. حالا توی کوئينزلند يک دم و دستگاه آموزش دبير برای دبيرستان‌ها هست که خود همين جناب جو جلکه در زمان صدارتش آن را بنيانگذاری کرده. دليل بنا شدن اين مؤسسه هم اين بوده که ديگر آدم از خارج از ايالت وارد نشود برای آموزش دانش آموزان. حالا اين مؤسسه نه تنها دبير برای دبيرستان‌های داخلی تربيت می‌کند بلکه منبع درآمد ايالت هم هست چون خيلی از دانشجويان خارجی برای تحصيل در همين مؤسسه می‌آيند بريزبن و کلی هم پول با خودشان به ايالت سرازير می‌کنند. اسم جو جلکه را هم روی يک تابلو زده‌اند و نصب کرده‌اند جلوی در همان مؤسسه. يعنی گاهی آدم خوب که دقيق می‌شود می‌بيند توی تاريخ گاهی بدترين آدم‌ها بهترين کارها را برای مردم يک سرزمين انجام داده‌اند. ياد حرف عبدالکريم سروش افتادم که خطاب به خامنه‌ای نوشته بود ما داريم برای جشن پايان ديکتاتوری مذهبی آماده می‌شويم. فی‌الواقع خود همين جناب خامنه‌ای و دار و دسته‌ی کودتاچی‌ها ما را دارند از يک گرفتاری هزار و چهارصد ساله نجات می‌دهند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/SvgKIEcpKiI/AAAAAAAAEkY/Fk0v3lfmOF8/s1600-h/07112009.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5402078886780021282" border="0" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/SvgKIEcpKiI/AAAAAAAAEkY/Fk0v3lfmOF8/s400/07112009.jpg" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;div&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/SvgKDXcYOpI/AAAAAAAAEkQ/CaOC0hwRHYM/s1600-h/07112009(001).jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5402078805979839122" border="0" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/SvgKDXcYOpI/AAAAAAAAEkQ/CaOC0hwRHYM/s400/07112009(001).jpg" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;div&gt; &lt;/div&gt;&lt;div&gt;اين از قسمت عدو شود سبب خير.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توی موزه يک صندلی هست که اخيرن اينجانب خودم را مزين فرموده‌ام به استفاده از آن. صندلی مورد اشاره مربوط است به ماساژ کمر و پا و نشيمن. ظاهرن يکی از حضرات قديمی موزه کمر درد داشته و رفته اين صندلی را خريده و بعد هم همينجا گذاشته و رفته. دو تا دم و دستگاه ماساژ دارد. يکی‌شان يک مدل ماساژ ژاپنی‌ست که وقتی دکمه‌اش را می‌زنيد تقريبن احساس می‌کنيد صندلی مربوطه لوزه‌های‌تان را هم بسته به ماساژ دادن. درست روبروی صندلی هم يک تلويزيون بزرگ با دی وی دی گذاشته‌اند. دو هفته پيش رفتم روی صندلی مورد بحث نشستم و با اجازه‌تان زدم روی ماساژ ژاپنی و در نتيجه خوابم برد. خيلی دشمن‌تان ببيند ولی احساس اين که در مصر زير درخت نخل نشستم و به‌به يک گروه موسيقی هم دارند می‌زنند و می‌رقصند بهم دست داد. حالا مصر با آن وضعيت خراب ديکتاتوری و حسنی مبارک و مفتی الازهر و همينطور بگيريد تا پيمان ننگين کمپ ديويد و صلح با رژيم اشغالگر قدس و ياران من اندوه لبنان کشت ما را، يعنی با آن وضعيت خراب. خيلی واقعن افتضاح بود و اميدوارم برای درک واقعيات جهان در هر صورت گذارتان به يکی از آن صندلی‌ها بيفتد. حالا انصافن آدم با ماساژ ژاپنی از مصر سردربياورد خيلی معلوم است دنيا پيشرفت کرده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/SvgJ7V4WloI/AAAAAAAAEkI/59vHMv1_7A4/s1600-h/04112009(001).jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5402078668121347714" border="0" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/SvgJ7V4WloI/AAAAAAAAEkI/59vHMv1_7A4/s400/04112009(001).jpg" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;div&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/SvgJ3f9UBnI/AAAAAAAAEkA/BBIkE6BbFXs/s1600-h/04112009.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5402078602107029106" border="0" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/SvgJ3f9UBnI/AAAAAAAAEkA/BBIkE6BbFXs/s400/04112009.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;اين هم از اين.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يکی از معروف‌ترين ورزشکاران استراليا يک شناگری‌ست به نام Stephanie Rice که در المپيک پکن هم سه تا مدال طلا گرفت و رکورددار شنای 400 متر آزاد زنان هم هست. استفانی رايس اهل همين بريزبن است و چون خيلی خوش قيافه هم هست در همين مدت بعد از المپيک پکن تبديل شده به مدل عکاسی و تبليغات کالاهای مختلف. حالا تازگی‌ها يک تبليغی از ايشان منتشر شده که اصلن آدم می‌افتد از زور خنده. يک شرکت قديمی توی استراليا هست که از سال 1950 تا به امروز کارشان تجارت برنج بوده. اسم شرکت هم عبارت است از SunRice. يک جوری زورکی خودشان را قالب کرده‌اند به UNICEF که برنجی که توليد می‌کنند سرشار از مواد مغذی‌ست و اجازه گرفته‌اند که لوگوی يونيسف را هم استفاده کنند. منتها مشکل‌شان اين است که می‌خواهند زيره به کرمان صادر کنند، يعنی به اسم يونيسف می‌خواستند برنج‌شان را به جنوبشرقی آسيا صادر کنند. مستحضر هم که هستيد جنوبشرقی آسيا از زور بدبختی هيچ عايداتی ندارند الا همين برنجکاری و چيزی هم آنجا زياد است آب باران است و شاليزار. همين حضرات ويتکنگ‌ها در دوران جنگ ويتنام هر روز با يک مشت برنج خام می‌رفتند ميدان جنگ. حالا اين شرکت سان رايس مسير را عوضی رفته و در نتيجه محصول‌شان هم خريداری ندارد. بنابراين مجبور شده‌اند برنج را بياورند توی بازار داخلی بفروشند. برای فروش اين برنج رفته‌اند با استفانی رايس قرارداد بسته‌اند که عکس او را روی پوسترهای تبليغاتی‌شان چاپ کنند. حالا عکس استفانی رايس را می‌بينيد که برای برنج دانه درشت سان رايس تبليغ می‌کند. آدم قهرمان شنای المپيک باشد، مانکن عکاسی هم باشد آنوقت بعد برای برنج تبليغ کند. انگار انجمن ديابت برای شکر سفيد تبليغ کند. البته شما سخت نگيريد اونحوری هم می‌شود، مثلن امتياز کارخانه ميکده قزوين را داده‌اند به حوزه‌ علميه قزوين. به قول هانيه فکر کن ...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/SvgJvnVKjJI/AAAAAAAAEj4/tOr-08MGfnc/s1600-h/09112009(001).jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5402078466647166098" border="0" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/SvgJvnVKjJI/AAAAAAAAEj4/tOr-08MGfnc/s400/09112009(001).jpg" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;div&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/SvgJrVbYrVI/AAAAAAAAEjw/54PAaoId_88/s1600-h/09112009.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5402078393121942866" border="0" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/SvgJrVbYrVI/AAAAAAAAEjw/54PAaoId_88/s400/09112009.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;اين هم از قسمت تبليغات.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يک جايی ماشينم را پارک کردم تا برگشتم ديدم قبض جريمه را گذاشته‌اند زير برف پاک‌کن. گفتم 60 دلار پياده شدم رفت پی کارش. قبض را که نگاه کردم ديدم جناب‌شان هشدار داده که اينبار صفر دلار جريمه‌ ولی دفعه‌ی بعد از خجالت‌تان درمی‌آييم. يعنی دفعه‌ی بعد علاوه بر پول پارکينگ چهار تا شاخه گل هم می‌گذارم زير برف پاک‌کن که قدردانی کرده باشم از محبت همکاران بخش جريمه شورای شهر بريزبن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5402078271039060098" border="0" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/SvgJkOojuII/AAAAAAAAEjo/BZRGp48W1ps/s400/09112009(002).jpg" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;اين هم از جريمه صفر دلاری.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خدمت شما عرض کنم که اين کيک‌های فنجانی که عکس‌شان همين زير هست محصول حسن هستند که ديروز قرار بود يکی‌شان را بخورم که امروز درباره‌ی مزه‌شان هم بنويسم منتها از دست اينجانب دررفت و در نتيجه از روی شما هم شرمنده هستم که فقط بايد عکس ببينيد و دو کلمه هم از مزه‌شان نشنويد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5402078132242677458" border="0" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/SvgJcJk6_tI/AAAAAAAAEjg/IMngHcJqTFM/s400/07112009(002).jpg" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5568107-8661791673173439575?l=freelanceronline.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/freelanceronline/~3/t2jvjeBoaDw/blog-post_09.html</link><author>noreply@blogger.com (همايون خيری)</author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://4.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/SvgKIEcpKiI/AAAAAAAAEkY/Fk0v3lfmOF8/s72-c/07112009.jpg" height="72" width="72" /><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://freelanceronline.blogspot.com/2009/11/blog-post_09.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-5568107.post-122590408005946194</guid><pubDate>Sun, 08 Nov 2009 10:32:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-11-08T20:34:08.895+10:00</atom:updated><title>هفت روز هفته</title><description>&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/Svaelpt4eVI/AAAAAAAAEjY/45J3SjHsD6M/s1600-h/paper-clip-mostatili.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 113px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5401679172768135506" border="0" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/Svaelpt4eVI/AAAAAAAAEjY/45J3SjHsD6M/s400/paper-clip-mostatili.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز اول. يعنی از اين خنده‌دارتر نمی‌شد. هنوز جمهوری اسلامی از زير فشار دادگاه ميکونوس و قتل شاپور بختيار بيرون نيامده که کودتاچی‌ها دارند برای ايرانی‌های خارج از کشور خط و نشان می‌کشند. سرتیپ مسعود جزایری و دار و دسته‌ی کودتاچی‌ها يا واقعند فکرش را کرده‌اند که از فردای اين حرف بايد راه بيفتند به جواب پس دادن بابت هر قطره خونی که از بينی آدم‌ها در خارج از کشور بچکد يا دوستان‌شان را در خارج از کشور می‌اندازند توی هچل که هر جايی که هستند روی‌شان نشان بگذارند که مواظب اين‌ها باشيد يا مثلن می‌خواهند مردم را بترسانند. طبيعی‌ست که برای هر سه حالت هم بايد هزينه بدهند. جالب هم هست که حرف ديپلماتيک که نمی‌زنند هيچ بلکه خيلی هم شمشير به دست دارند حرف می‌زنند. به نظرم من يک علت ديگری هم برای اين حرف جزايری وجود دارد. علت آن ترسی‌ست که کودتاچی‌ها را فراگرفته گرچه برای اين که نشان بدهند که تهديدشان را عملی می‌کنند ممکن است ترور يا ترورهايی هم صورت بدهند. چنين کاری هزينه‌ی بزرگی به دوش تمام مسلمانان می‌گذارد و اين همان اشتباهی‌ست که صدام حسين در اشغال کويت مرتکب شد و هنوز که هنوز است اعراب بابت آن خجالتزده‌اند. باورم شده که برای اين که چنين باری به دست جمهوری اسلامی به دوش تمام مسلمان‌ها گذاشته بشود يک جور آمادگی جهانی هم وجود دارد. يعنی با اين تهديدی که جزايری کرده که حساب مخالفان خارج کشور را می‌رسيم خود غربی‌ها هم دستی دستی امکانش را فراهم کنند تا چنين عملی به وقوع بپيوندد و بعد از ادامه‌ی ماجرا بهره برداری کنند. اين مشابه همان پوست خربزه‌ای‌ست که زير پای صدام حسين هم گذاشته بودند تا بعدن بشود از نتايج آن استفاده کرد. همين چيزی که الان هيچکس اسمی از امت واحده عربی نمی‌شنود. اگر اين فرضيه درباره‌ی مسلمان‌ها درست باشد، که به نظرم من هست، آنوقت بايد آدم‌های مذهبی همين حالا بر عليه سرتيپ جزايری اعلام جرم کنند چون غيرمذهبی‌ها که از بدنامی اسلام صدمه نمی‌خورند. فی‌الواقع کدام آدم ضد هيتلری از بدنامی هيتلر و حزب نازی صدمه خورده که حالا غيرمذهبی‌ها از بدنامی اسلام صدمه بخورند؟ بر زمينت می‌زند نادان دوست يعنی همين جناب سرتيپ جزايری.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز دوم. داستان پناهجويان دارد برای دولت کوين راد تبديل می‌شود به بزرگ‌ترين معضل سياسی دولت ايشان. امروز جان هوارد، نخست وزير قبلی استراليا، در يک مصاحبه‌ای گفته که کوين راد هيچ برنامه‌ای برای متوقف کردن ورود پناهجويان از طريق دريا ندارد و اين که اندونزی دوباره تبديل شده به سکوی پرش پناهجويان به طرف استراليا يعنی سياست خارجی کوين راد شکست خورده است. يک کمی که دقيق می‌شويد می‌بينيد اندونزی به دليل اختلافی که با دولت کارگزی استراليا درباره‌ی منطقه‌ پاپوآی اندونزی دارد از طريق پناهجويان می‌خواهد دولت استراليا را بگذارد توی کار انجام شده. اين همان اوضاعی‌ست که جمهوری اسلامی و افغانستان دارند که به محض اين که جمهوری اسلامی می‌خواهد دولت افغانستان را تحت فشار بگذارد با بگير و ببند افغان‌ها را وادار به خروج از ايران می‌کند و دولت افغانستان هم نمی‌داند با اين جمعيت بيکار و بی‌پول چه کار بايد کرد و در نتيجه گرفتاری‌اش را به نفع جمهوری اسلامی حل و فصل می‌کند. در دوره‌ی جان هوارد نوع برخورد دولت استراليا با پناهجويان دريايی به شدت خشن بود. يک وقتی هم رسانه‌ها گزارش کردند که خود دم و دستگاه دولت باعث غرق شدن کشتی پناهجويان شده. از آن طرف هم کمپ وومرا با آن سابقه‌ی بدنامش باعث شده بود هر کسی که به فکر ورود با قايق باشد از همان بدو ورود به قايق صابون همه جور برخوردی را به تنش بمالد. حالا جان هوارد گفته است که برخورد دولت راد با موضوع پناهجويان باعث شده تا دولت استراليا از برنامه‌های مهاجرتی‌اش دست بکشد و به جای نيروی متخصص پناهجو وارد کشور کند. البته مصاحبه‌ی مفصل جان هوارد به همينجا ختم نمی‌شود چون گفته است که اگر استراليا در اوضاع خراب اقتصادی جهان صدمه نخورده همه‌اش مربوط به پس اندازی‌ست که دولت من از خودش باقی گذاشته و دولت راد هنوز برای اثبات کارآيی برنامه‌های اقتصادی‌اش نتيجه‌ای به دست نداده. خلاصه که دارد دوباره دعوای حزب کارگر و ليبرال اوج می‌گيرد منتها دليلش دولت کوين راد نيست، دليل اصلی اين است که مايکل ترنبل، رهبر حزب ليبرال در مجلس، به شدت مورد انتقاد اعضای حزب است و در نتيجه جان هوارد را آورده‌اند وسط ميدان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز سوم. توی وبسايت راديو فرانسه ديدم نوشته‌اند احمدی‌نژاد برای وزارت رفاه و تامین اجتماعی صادق محصولی را پيشنهاد داده. يعنی محصولی بعد از تقلب در وزارت کشور قرار است دستمزدش را از وزارت رفاه برداشت کند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز چهارم. بعضی‌ها را بايد مديريت کرد در حالی که بعضی‌ها اصولن خودشان مديرند. گوردون براون نخست وزير بريتانيا از آن‌هايی‌ست که در دوران تونی بلر شاخص‌ترين وزير دارايی يا مثلن خزانه‌دار کل اين کشور بود و هر چقدر که بلر در عالم سياست کارآيی داشت در بخش اقتصادی همه چيز در دست گوردون براون بود. انصافن هم که مديريت اقتصادی‌اش عالی بود. منتها حالا که براون شده است نخست وزير جزو بدترين نخست وزيران اتحاديه‌ی اروپاست و در بدترين نتايج انتخاباتی را در 40 سال گذشته برای حزب کارگر به دست آورده. يکی از گرفتاری‌های براون اين است که بلافاصله بعد از تونی بلر وارد صحنه شده و شخصيت کاريزماتيک بلر هنوز دارد تأثير اجتماعی او را تداوم می‌دهد. جالب هم هست که دو تا موضوع مهم در جريان نخست وزيری بلر وجود داشت که قدرت مديريت داخلی و بين‌المللی او را نشان داد. يکی مرگ دايانا و دومی جنگ عراق. در عوض گوردون براون در المپيک پکن نشان داد که از يک حدی بيشتر نمی‌تواند در مقابل اتفاقات بين‌المللی مقاومت کند. به او پيشنهاد کرده بودند که به مناسبت درگيری‌های تبت با دولت چين در زمان المپيک گفتگو کند يا به آن واکنش نشان بدهد در نتيجه او در افتتاحيه المپيک شرکت نکرد اما بيش از اين نتوانست کاری از پيش ببرد و در اختتاميه المپيک شرکت کرد و هيچ جايی هم در مورد وقايع تبت به دولت چين تذکر جدی نداد. حالا البته بحران اقتصادی جهان هم برای شده است قوز بالای قوز و انتظارات از يک وزير سابق دارايی با سوابق درخشان اين است که بتواند دست کم بريتانيا را از بحران خارج کند، که فعلن هنوز خبری نيست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز پنجم. به نظرم يک اتفاق جالبی دارد توی ايران می‌افتد. اتفاق اين است که جمهوری اسلامی متوجه شده که برخلاف انتظار آن چه که در ايران دارد رخ می‌دهد اشاره‌ای به تجزيه شدن ايران ندارد بلکه اشاره‌اش به حق و حقوق مردم است. يعنی حتی دار و دسته‌ی ريگی در سيستان و بلوچستان هم حرفی از استقلال نمی‌زنند بلکه می‌گويند حق بلوچ‌ها را بدهيد. خوب اين که حرف‌شان را دارند با تفنگ می‌زنند موضوع ديگری‌ست منتها همين دار و دسته‌ای هم که باعث ايجاد ناامنی شده‌اند نمی‌خواهند حکومت مستقل درست کنند. در اوايل اعتراضات مربوط به نتيجه انتخابات هم کسی حرفی از تغيير حکومت نزده بود بلکه ابطال انتخابات بود و بس. خوب خود حکومت کار را رسانده به جايی که حالا حرف همه اين است که جمهوری ايرانی. باز هيچ جايی نمی‌شنويد که حرفی از تجزيه ايران زده بشود. منتها نوع برخورد جمهوری اسلامی با موضوع حق و حقوق طوری‌ست که خودش زمينه‌های ادعاهای خودمختاری را دارد فراهم می‌کند آن هم زورکی. يعنی می‌خواهد با کتک به آدم سير غذا بخوراند. اين که به يک گروهی از طوايف سيستان و بلوچستان اسلحه بدهند که از کشور محافظت کنند يعنی زمينه‌ی درگيری فراهم کردن بين سيستانی‌ها و بلوچ‌ها که خودشان زمينه درگيری دارند. يعنی از آن طرفی نتيجه نمی‌دهد که تفرقه بينداز و حکومت کن که مثلن اين‌ها همديگر را کنترل کنند بلکه به واسطه‌ی مسلح شدن می‌توانند ادعای ارضی پيدا کنند و آنوقت حکومت بايد نيروی اضافی بگذارد برای جلوگيری از جدی شدن ادعاها. يک سری که برويد لرستان نمونه‌های داخلی‌اش را می‌بينيد. اين همان دسته گلی‌ست که خود حضرات به آب داده‌اند و با مسلح کردن عشاير آن‌ها را به اسم بسيج عشاير به کار گرفته‌اند منتها ميزان تلفات درگيری‌های همين عشاير بر سر زمين و آب به مراتب بيشتر از تلفات‌شان در برخورد با غير خودشان است و اگر وسط ايران نبودند تا با حال ده تا کشور مستقل درست کرده بودند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز ششم. بريتنی اسپيرز آمده استراليا ولی آمدنش شده است مايه دردسر برای خود او. ايشان جمعه شب در شهر پرث برنامه داشته ولی مردم بعد از سه تا آهنگی که با آن‌ها لبخوانی کرده شروع کرده‌اند به اعتراض که با اين بليت‌های گرانی که خريديم چرا لبخوانی می‌کنی؟ يکی دو روز قبل از آمدن بريتنی اسپيرز چند تا روزنامه‌های مهم استراليا به علاقمندان او گفته بودند که با اين برنامه‌ی فشرده‌ای که برای اسپيرز گذاشته‌اند او حتمن چند تا از آهنگ‌هايش را لبخوانی می‌کند و از حالا منتظر باشيد. با همه‌ی اين‌ها باز هم کسی باورش نشد که يک خواننده‌ای برای اولين بار بيايد به يک کشوری که کلی هم طرفدار دارد اما لبخوانی کند. از قرار که به محض رؤيت لبخوانی کردن بريتنی اسپيرز جمعيت زيادی محل کنسرت را ترک کرده‌اند. حالا همين الان هم ايشان دارد دومين برنامه‌اش را در پرث اجرا می‌کند و قرار است روز چهارشنبه اولين برنامه از سه شب برنامه‌اش را در ملبورن برگزار کند. اگر امشب هم لبخوانی کند آنوقت توی ملبورن از خجالتش درمی‌آيند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و روز هفتم. گفتم بنويسم اين چند وقته کيک نپختم که باخبر باشيد. منتها اين هفته می‌پزم. اهالی محترم، دوستان و علاقمندان اگر مايل به خوردن کيک هستيد خبرم کنيد که قرار و مدار بگذارم يک دلی از عزا دربياوريد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5568107-122590408005946194?l=freelanceronline.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/freelanceronline/~3/98pN7G8bXSU/blog-post_08.html</link><author>noreply@blogger.com (همايون خيری)</author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://3.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/Svaelpt4eVI/AAAAAAAAEjY/45J3SjHsD6M/s72-c/paper-clip-mostatili.jpg" height="72" width="72" /><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://freelanceronline.blogspot.com/2009/11/blog-post_08.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-5568107.post-7369993352502222372</guid><pubDate>Fri, 06 Nov 2009 08:58:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-11-06T19:40:03.991+10:00</atom:updated><title>جمعه برای زندگی</title><description>&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/SvPtTEDoc4I/AAAAAAAAEjQ/2d5-JNiimXo/s1600-h/friday-for-life2.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 113px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5400921289909629826" border="0" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/SvPtTEDoc4I/AAAAAAAAEjQ/2d5-JNiimXo/s400/friday-for-life2.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين هم "جمعه برای زندگی" اين هفته.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انصافن آدم سالم دليلی برای غر زدن ندارد. حالا گاهی يک کمی سردرد و بيحالی را هم هيچ جوری نمی‌شود جزو بيماری‌های لاعلاج محسوب کرد. منتها هم آدم‌های سالم غر می‌زنند، و هم يک سردرد معمولی بعضی‌ها را قانع می‌کند که دنيا به آخر رسيده. بعيد می‌دانم جز اين که خود آن آدم روراست به خودش بگويد بابا مسخره‌اش را درآوردی هيچ راه ديگری باشد که بشود با آن کسی را قانع کرد که اشکال از خودش است و به هر ترتيبی که شده بايد راه بيفتد و از سلامتی‌اش استفاده کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين غر زدن از روی سلامتی و گاهی از بابت اين که آدم غذايش را خورده و کار ديگری ندارد شده است دليل اصلی خستگی مفرط خيلی از آدم‌ها. بخش بزرگی از خستگی مفرط ربطی به عضلات و استخوان‌ها و ديابت و فشار خون بالا ندارد و فقط نارضايتی شخصی‌ست که چاره‌اش هم دست کسی نيست جز خود همان آدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کافی‌ست يک اتفاقی در يک جايی بيفتد تا آن آدم ناراضی بدون اين که واقعن درگير آن اتفاق باشد يا اصولن از يک حدی بيشتر علاقه‌ای به دنبال کردن يا درگير شدن در موضوع را داشته باشد شروع کند به منفی‌بافی درباره‌ی زمين و زمان. خوب اگر آدم‌ها توی غار زندگی می‌کردند ممکن بود نتيجه‌ی اين منفی‌بافی به جايی نرسد ولی حالا ديگر کسی در غار زندگی نمی‌کند بنابراين نتيجه‌ی منفی‌بافی‌اش صاف آدم‌های زنده‌ی اطرافش را تحت تأثير قرار می‌دهد. يا اطرافيان می‌نشينند چند وقتی پا به پای آن آدم اشک می‌ریزند و زاری می‌کنند يا زود دستگيرشان می‌شود که آبغوره گرفتن و غر زدن راه چاره‌ نيست و رها می‌کنند و می‌روند راه حل مشکل را پيدا می‌کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه جای دنيا هم اين روش يکسان است ولی يک نکته‌ی جالبی هست که روانشناس‌ها اسمش را گذاشته‌اند خودفريبی مثبت. يعنی آن آدمی که واقعن هم بيمار است تفکرات منفی را به ذهن خودش راه نمی‌دهد و تا می‌شود زندگی می‌کند. درست مثل دارونماها که برای آزمايش به آدم‌هايی که اظهار تمارض می‌کنند می‌دهند. توی بدن همه‌ی انسان‌ها و بعضی جانداران عالی يک مکانيسم زيستی منحصربفرد وجود دارد که به خودفريبی مثبت واکنش نشان می‌دهد و تحريکات محيطی می‌توانند به خوبی در به حرکت درآوردن اين فرآيند مؤثر باشند. مثلن می‌رويد يک لباس ورزشی خيلی خوشرنگ می‌خريد و هيچ جايی هم که برای ورزش کردن نداريد توی خانه خودتان لباس ورزشی می‌پوشيد و يک گوشی می‌گذاريد توی گوش‌تان و با موسيقی تند شروع می‌کنيد به ورزش کردن. غدد درون‌ريز بدن‌تان شروع می‌کنند به ترشح هورمون، درست شبيه به يک تمرين ورزشی در باشگاه. نتيجه‌ی هر دو يکی‌ست و شاداب می‌شويد. اين که توی خانه‌ی خودتان با موسيقی ورزش کنيد در همه جای دنيا و با هر سطح درآمدی قابل انجام است. همين لباس و موسيقی می‌تواند يک آدم خسته را تبديل کند به يک آدم سرحال و شوخ و شنگ. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب حالا همين را بگذاريد مبنا و ببينيد چقدر اهل غر زدن هستيد و اصولن منتظريد يک جايی يک خبری بشود تا با خيال راحت تنبلی‌تان را بيندازيد گردن آن خبر يا نه. انصافن هم که آدم منفی‌باف و بيحوصله يک قدم هم برای کسی يا جايی برنمی‌دارد. روراست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا اين هفته در "جمعه برای زندگی" باز هم موسيقی هست و باز هم آدم‌های اهل بزن و برقص و تحرک می‌توانند همين چند دقيقه را ببينند و اگر تنبلی نکنند برای نيم ساعت بعد هم به خودشان خوش بگذرانند. فردايش هم بروند لباس ورزشی بخرند و همان توی خانه‌شان ورزش کنند. از اين ساده‌تر؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا اين " جمعه برای زندگی"، اين هم شما. امتحان کنيد ببينيد اهل غر زدن هستيد يا نه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;object width="320" height="266" class="BLOG_video_class" id="BLOG_video-4eada0229defe3cf" classid="clsid:D27CDB6E-AE6D-11cf-96B8-444553540000" codebase="http://download.macromedia.com/pub/shockwave/cabs/flash/swflash.cab#version=6,0,40,0"&gt;&lt;param name="movie" value="http://www.blogger.com/img/videoplayer.swf?videoUrl=http%3A%2F%2Fvp.video.google.com%2Fvideodownload%3Fversion%3D0%26secureurl%3DqAAAAPCZD0ddCGBZjZs6HcCGJYeCTcucIv7v6IVEyu9RuN0oX435QhNCeWCeDpcSTShrEwLaj-b7jXGMC_E3csIK51qRd66sIaWRjfshcdrKCx9eNmgdvjrkk_O_P_bLQVKyvEMD4TSexoK6k1WOQGVr8wyoiXjvAD8kU8C0Na7FEDKj2Vv7rcg0FfJ4M2mwwjfmQH1RI8hfKDrCbvqn3FS8prVFoUnlKhhbVd7kI1AJ2Vu-%26sigh%3DDkOLdZRTIlvnqXwJFNtf2nQ0RUY%26begin%3D0%26len%3D86400000%26docid%3D0&amp;amp;nogvlm=1&amp;amp;thumbnailUrl=http%3A%2F%2Fvideo.google.com%2FThumbnailServer2%3Fapp%3Dblogger%26contentid%3D4eada0229defe3cf%26offsetms%3D5000%26itag%3Dw320%26sigh%3D0jBG1lFsHg9p3OoQPzOq5il3dRk&amp;amp;messagesUrl=video.google.com%2FFlashUiStrings.xlb%3Fframe%3Dflashstrings%26hl%3Den"&gt;
&lt;param name="bgcolor" value="#FFFFFF"&gt;
&lt;embed width="320" height="266" src="http://www.blogger.com/img/videoplayer.swf?videoUrl=http%3A%2F%2Fvp.video.google.com%2Fvideodownload%3Fversion%3D0%26secureurl%3DqAAAAPCZD0ddCGBZjZs6HcCGJYeCTcucIv7v6IVEyu9RuN0oX435QhNCeWCeDpcSTShrEwLaj-b7jXGMC_E3csIK51qRd66sIaWRjfshcdrKCx9eNmgdvjrkk_O_P_bLQVKyvEMD4TSexoK6k1WOQGVr8wyoiXjvAD8kU8C0Na7FEDKj2Vv7rcg0FfJ4M2mwwjfmQH1RI8hfKDrCbvqn3FS8prVFoUnlKhhbVd7kI1AJ2Vu-%26sigh%3DDkOLdZRTIlvnqXwJFNtf2nQ0RUY%26begin%3D0%26len%3D86400000%26docid%3D0&amp;amp;nogvlm=1&amp;amp;thumbnailUrl=http%3A%2F%2Fvideo.google.com%2FThumbnailServer2%3Fapp%3Dblogger%26contentid%3D4eada0229defe3cf%26offsetms%3D5000%26itag%3Dw320%26sigh%3D0jBG1lFsHg9p3OoQPzOq5il3dRk&amp;amp;messagesUrl=video.google.com%2FFlashUiStrings.xlb%3Fframe%3Dflashstrings%26hl%3Den" type="application/x-shockwave-flash"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;
&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و نويسندگان امروز:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://freelanceronline1.blogspot.com/2009/11/blog-post_06.html"&gt;سعيد ضيايی: آخر خوش شانسی&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://freelanceronline3.blogspot.com/2009/11/13-1388.html"&gt;ميم الف: 13 آبان 1388&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://freelanceronline3.blogspot.com/2009/11/katiana-murillo-discovering-autumn-in.html"&gt;Katiana Murillo: Discovering autumn in Copenhagen&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://freelanceronline1.blogspot.com/2009/11/blog-post.html"&gt;محمد خواجه‌پور: ببخشيد ميخ داريد؟&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://freelanceronline3.blogspot.com/2009/11/blog-post.html"&gt;زهرا: هالوين&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://freelanceronline1.blogspot.com/2009/11/blog-post_1541.html"&gt;پرشين سعيد واقفی: انگلستان&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5568107-7369993352502222372?l=freelanceronline.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/freelanceronline/~3/93PT8YnyQUU/blog-post_06.html</link><author>noreply@blogger.com (همايون خيری)</author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://2.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/SvPtTEDoc4I/AAAAAAAAEjQ/2d5-JNiimXo/s72-c/friday-for-life2.jpg" height="72" width="72" /><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://freelanceronline.blogspot.com/2009/11/blog-post_06.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-5568107.post-4068057409773554203</guid><pubDate>Tue, 03 Nov 2009 12:32:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-11-03T22:35:32.696+10:00</atom:updated><title>We Are Countless</title><description>&lt;a href="http://www.rahman-hatefi.net/FRANCE/green.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 346px; DISPLAY: block; HEIGHT: 500px; CURSOR: hand" border="0" alt="" src="http://www.rahman-hatefi.net/FRANCE/green.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5568107-4068057409773554203?l=freelanceronline.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/freelanceronline/~3/ESeTz7BulvA/we-are-countless.html</link><author>noreply@blogger.com (همايون خيری)</author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://freelanceronline.blogspot.com/2009/11/we-are-countless.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-5568107.post-103967635915151792</guid><pubDate>Tue, 03 Nov 2009 08:41:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-11-03T18:46:00.094+10:00</atom:updated><title>Gandhi</title><description>&lt;a href="http://www.gwu.edu/~erpapers/humanrights/timeline/gandhi-india.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 550px; DISPLAY: block; HEIGHT: 420px; CURSOR: hand" border="0" alt="" src="http://www.gwu.edu/~erpapers/humanrights/timeline/gandhi-india.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5568107-103967635915151792?l=freelanceronline.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/freelanceronline/~3/xoXTCCiQ_Fs/ghandi.html</link><author>noreply@blogger.com (همايون خيری)</author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://freelanceronline.blogspot.com/2009/11/ghandi.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-5568107.post-821609939750997113</guid><pubDate>Mon, 02 Nov 2009 12:26:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-11-02T22:41:07.094+10:00</atom:updated><title>دايناسورسازی</title><description>من خوب بلدم چطوری DNA يک سلول را بردارم و بعد از دستکاری کردنش دوباره برش گردانم توی يک سلول مشابهش. نتيجه‌ی اين دستکاری ژنتيکی هم می‌شود موجودات زنده‌ی آزمايشگاهی که يک کم و کسری دارند مثلن بوهای خاص را حس نمی‌کنند يا يک بلايی به سر اعضای بدن‌شان می‌آيد. هر آدمی که تکنيک‌های اين کار را بلد باشد همين کارهای دستکاری ژنتيکی را هم بلد می‌شود. يعنی شاخ غول شکستن نيست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا البته می‌شود DNAی يک دايناسور را هم برداشت، يعنی اگر دست آدم برسد بهش، بعد دستکاری‌اش کرد و منتقلش کرد به يک سلولی که DNA آن را برداشته‌ايد و بعد با تقسيم سلولی دست آخر يک دايناسور درست می‌شود. البته ملت هميشه در صحنه‌ی علوم زيستی هم می‌نشينند تماشای‌تان می‌کنند که دايناسور توليد کنيد. زهی خيال باطل! برای يک فروند موش که بايد صد تا اجازه بگيريد برای دايناسور اساسن به جايی نرسيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منتها يک جور ديگری هم می‌شود دايناسور توليد کرد. اينجانب در اثر يک خوش شانسی از طرف گروه نمايشگاه‌های موزه کوئينزلند دعوت شدم که بروم همراه‌شان يک دايناسور توليد کنيم. دو تا هنرمند فارغ التحصيل هنرهای تجسمی و يک ديرينه شناس که تخصصش دايناسورهای نمی‌دانم کدام دوره بود در حال علم کردن يک دايناسور بودند که همين روزها می‌فرستندش ملبورن. تجربه‌ی خيلی خيلی جالبی بود که اصولن از صد تا کار آزمايشگاهی هم بيشتر می‌ارزيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 300px; DISPLAY: block; HEIGHT: 400px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5399484426633456434" border="0" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/Su7SenO9qzI/AAAAAAAAEe4/Qm1PwYmTKfA/s400/PB020001.JPG" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5399484121283868370" border="0" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/Su7SM1t8ttI/AAAAAAAAEew/HQ5KTUiOz0w/s400/PB020005.JPG" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5399483956990073522" border="0" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/Su7SDRrQWrI/AAAAAAAAEeo/Qc6eHl8yAEA/s400/PB020006.JPG" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5399483640818035698" border="0" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/Su7Rw3196_I/AAAAAAAAEeg/8JV36d20B20/s400/PB020007.JPG" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5399483495502898178" border="0" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/Su7RoagI5AI/AAAAAAAAEeY/gAGM897lIfc/s400/PB020008.JPG" /&gt;&lt;br /&gt;اين استخوان‌هايی که می‌بينيد در واقع Foam هستند که قالب اوليه‌شان را همان ديرينه شناس تيم از روی نمونه‌ی واقعی درست کرده بود. بعد يکی از خانم‌های هنرمند گروه قالب‌ها را با پيچ و مهره به هم می‌بست و معجونی که اندازه‌های موادش را خيلی به دقت وزن کرده بود می‌ريخت توی قالب‌ها. دست آخر هم استخوان‌های دايناسور را می‌داد تحويل‌تان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5399483198081474114" border="0" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/Su7RXGhWHkI/AAAAAAAAEeQ/mTwhOgrjYwc/s400/PB020009.JPG" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5399482755758216610" border="0" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/Su7Q9WvQ1aI/AAAAAAAAEeI/_nY9JX2IcuE/s400/PB020010.JPG" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5399482536968043506" border="0" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/Su7Qwnrnu_I/AAAAAAAAEeA/I6UwGXHrG7c/s400/PB020012.JPG" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5399482344336300930" border="0" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/Su7QlaEom4I/AAAAAAAAEd4/r_oTaIVbpyM/s400/PB020013.JPG" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5399482176942365746" border="0" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/Su7Qbqez3DI/AAAAAAAAEdw/zJuOypIb0Hs/s400/PB020014.JPG" /&gt;&lt;br /&gt;البته يک کمی محاسبات مربوط به زوايای استخوان‌ها را که ديدم باورم شد کار پدر مادرداری‌ست وگرنه آن اول کار يک کمی به نظرم ساده رسيد، که نبود. از قرار که تيم دايناسورسازی موزه‌ی کوئينزلند خيلی توی کارشان حرفه‌ای‌اند و سفارش از اين طرف و آن طرف می‌گيرند برای ساخت دايناسورهای موزه‌ای. ظاهرن قبل‌ترها يکی ديگر هم ساخته بودند برای موزه‌ی سيدنی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فکر کردم پشت صحنه‌ی دايناسور سازی موزه هم ديدنی باشد برای‌تان. &lt;/div&gt;&lt;div&gt; &lt;/div&gt;&lt;div&gt; &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5568107-821609939750997113?l=freelanceronline.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/freelanceronline/~3/avhfz41GF4k/blog-post_02.html</link><author>noreply@blogger.com (همايون خيری)</author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://4.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/Su7SenO9qzI/AAAAAAAAEe4/Qm1PwYmTKfA/s72-c/PB020001.JPG" height="72" width="72" /><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://freelanceronline.blogspot.com/2009/11/blog-post_02.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-5568107.post-5027786084887912144</guid><pubDate>Sun, 01 Nov 2009 11:53:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-11-01T21:54:58.907+10:00</atom:updated><title>هفت روز هفته</title><description>&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/Su127V_5GeI/AAAAAAAAEdo/nR_PFC6Ad-4/s1600-h/paper-clip-mostatili.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 113px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5399102290176580066" border="0" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/Su127V_5GeI/AAAAAAAAEdo/nR_PFC6Ad-4/s400/paper-clip-mostatili.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز اول. يک کمی که زاويه‌ی ديدتان را عوض کنيد به نظر می‌رسد بگير و ببندهای کودتاچی‌ها و حمايت‌های خامنه‌ای خيلی با گپ زدن حضرات با مقامات امريکايی مرتبط است. منظورم اين است که آدم فکر می‌کند که اصولن تقلب در انتخابات فقط و فقط برای اين انجام شده که مخالفان را بگيرند و بعد باقی امور منجمله حرف زدن با امريکا را با خيال راحت انجام بدهند. اين چيزی‌ست که برای ما رأی دهندگان آنقدرها معنی‌دار نبود. يک کمی واضح‌ترش به نظرم اين است که در تمام دوران بوش همه می‌دانستند که يک حمله‌ی نظامی به ايران باعث می‌شود جمهوری اسلامی همان رويه‌ی دوران جنگ با عراق را در پيش بگيرد و تمام مخالفانش را از بين ببرد. خوب حمله‌ای نشد و مخالفان مثل استخوان در گلو مانده بودند روی دست دار و دسته‌ی کودتاچی‌های فعلی. بعد هم اوباما آمد و موضوع حمله بطور قابل توجهی منتفی شد. يعنی باز مخالفان سر جای‌شان بودند و در اين حالت امکان مذاکره با امريکا هم وجود نداشت. خوب تنها چيزی که می‌شد باعث متشنج شدن اوضاع بشود همين بود که اوضاع را امنيتی کنند. چطور؟ با استفاده از انتخابات که دم دست‌ترين گزينه حکومت بود. به نظر من اين که در انتخابات به اين وضوح تقلب شد و بعد هم خامنه‌ای به اين راحتی خودش را رهبر کودتاچی‌ها معرفی کرد معنی‌اش اين است که انتخابات اصولن وسيله بوده نه هدف، درست همانطوری که يک حمله احتمالی می‌توانست وسيله باشد و دقيقن همانطوری که جنگ ايران و عراق وسيله بود. دست کم در دو حالت معلوم شده که با اين وسايل می‌شد به هدف که همان سرکوب مخالفان باشد رسيد. جمهوری اسلامی هم در هر دو حالت به هدفش رسيد. امروز فکر می‌کردم اگر چنين صغرايی درست باشد در نتيجه کبرای ماجرا در مورد جنبش سبز نبايد تبديل بشود به اوضاعی که مثلن دار و دسته‌ی مجاهدين خلق دارند. جمهوری اسلامی مجاهدين را در دو مرحله نابود کرد، يکی در ابتدای جنگ و دومی در عمليات مرصاد يا فروع جاويدان. حالا حضرات جمهوری اسلامی در مرحله‌ی اول دارند رهبران و پيشگامان جنبش سبز را از ميان برمی‌دارند و اگر يک خطای استراتژيک از سبزها رخ بدهد در مرحله‌ی دوم همه‌شان را مثل عمليات مرصاد جاروب می‌کند. به نظرم آن خطای استراتژيک می‌تواند همراهی نکردن رهبران سبز با مردم باشد و نه بلعکس. يعنی مردم حالا می‌دانند به دنبال چه چيزی هستند و اگر رهبران جنبش بخواهند در عمل از خواسته‌های مردم حمايت نکنند يا باز دوباره لاپوشانی کنند آنوقت جمهوری اسلامی همان بلايی را به سرشان می‌آورد که به سر مجاهدين آورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز دوم. از قرار گرفتاری‌های دولت قبلی استراليا به رهبری جان هوارد تمامی ندارد. Kevin Andrews، وزير سابق مهاجرت در دولت هوارد، که اتفاقن در اواخر عمر دولت قبلی به اين مسند رسيده بود روز چهارشنبه در يک گفتگوی راديويی گفته بود افزايش جمعيت مسلمان‌ها در استراليا يک گرفتاری‌ست و بايد درباره‌ی آن بحث بشود. تقريبن تمام اعضای حزب ليبرال، که در حال حاضر حزب مخالف دولت است و کوين اندروز هم عضو آن است از ايشان فاصله گرفته‌اند. سبزها هم که در دولت فعلی استراليا مشارکت دارند گفته‌‌اند حرف‌های اندروز باعث شرمساری‌ست چون نژادپرستانه‌ست. از نقطه نظر اجتماعی، مسلمان‌های دو آتشه از جامعه‌ دورند و يک جاهايی هم برای اهل جامعه جبهه می‌گيرند منتهای مراتب همين‌ها هم حق رأی دارند و می‌توانند باعث بقا يا سقوط يک دولت بشوند. برای همين هم هست که دولت‌های مختلف در عين اين که با مسلمان‌ها درگيری پيدا می‌کنند اما حواس‌شان هم هست که رأی آن‌ها را از دست ندهند. درست به همين دليل است که حرف‌های کوين اندروز بيشتر به ضرر حزب ليبرال تمام شده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز سوم. داستان رآکتور تحقيقاتی اميرآباد خيلی مايه‌ی خنده شده. اين رآکتور که اصولن يک رآکتور آزمايشی‌ست سال‌هاست که به دليل مجاورت با مناطق مسکونی فعاليتی ندارد ولی حالا برای آن می‌خواهند اورانيوم غنی شده بگيرند. نکته‌ی جالب اين است که اگر حتی اين رآکتور در تمام اين سال‌ها فعاليت داشته و محصولاتش برای کابردهای پزشکی مصرف می‌شده خوب هنوز هم می‌تواند با همان شيوه‌ی پيشين خودش کار کند و اين همه جار و جنجال برای کاری که در سی سال گذشته جلوی چشم همه صورت می‌گرفته ضرورتی نداشته. خوب اين همان بخش داستان است که خنده‌دار شده چون رآکتور تحقيقاتی اميرآباد بهانه‌ی کوتاه آمدن حضرات کودتاچی‌ست و نه دليل واقعی آن. برای مردم عادی و بيخبر اسم رآکتور خيلی غلط انداز است و همين که بگويند سوخت رآکتور را برای مصارف راديولوژی می‌خواهيم به اندازه‌ی کافی قانع‌شان می‌کند که فقدانش را مساوی با تعطيلی راديولوژی‌ها بدانند منتها اصل داستان همان بهانه‌ای‌ست که حالا با سر و صدای لاريجانی که نبايد فريب البرادعی را بخوريم دارد بزرگ‌تر می‌شود که دست آخر برای بيخبرها خيلی موضوع پر سر و صدايی درست کند. همينقدر کافی‌ست که بدانيد يک رآکتور عملياتی بايد يک جايی باشد که از جريان آب برای خنک کردن هسته‌ی آن استفاده بشود و همين هم بود که بوشهر را برای اين کار انتخاب کردند که بشود از آب خليج فارس برای خنک کردن رآکتور استفاده کنند. البته به احمدی‌نژاد که باشد لابد می‌گويد آب کانال بلوار کشاورز را برای خنک کردن رآکتور استفاده می‌کنيم. در مورد ايشان کار نشد ندارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز چهارم. از روز 7 دسامبر کنفرانس جهانی سازمان ملل برای تغيير اقليم در کپنهاگ برگزار می‌شود. اسم کنفرانس را به اختصار گذاشته‌اند COP15. جدا از تشکيلات مرتبط به سازمان ملل بسياری از کشورهای جهان هم برای حضور نمايندگان‌شان در اين کنفرانس نامنويسی کرده‌اند. اهل رسانه هم که هستند. منتها علاوه بر اين‌ها خيلی از گروه‌های طرفدار محيط زيست هم در حال برنامه ريزی هستند که خودشان را برسانند به کپنهاگ. و حالا داستان اصلی اين است که اين همه شرکت کننده را کجا بايد جا داد؟ وبسايت اصلی کنفرانس اطلاعيه داده که يک جاهايی در کپنهاگ يا شهرها و کشورهای اطراف می‌توانيد برويد اتاق اجاره کنيد ولی اگر دير بجنبيد اتاق هم از دست‌تان درمی‌رود و ممکن است در مدت 11 روز کنفرانس مجبور بشويد روی يک کاناپه بخوابيد اما نگران نباشيد چون خيلی از خانه‌های مردم از همين الان کاناپه‌های‌شان را برای اجاره گذاشته‌اند و می‌توانيد برويد اجاره کنيد. جالب‌ترين قسمت ماجرا اين است که به محض اين که به هر عنوانی در کنفرانس ثبت نام کرديد تمام سيستم حمل و نقل کپنهاگ برای‌تان مجانی می‌شود. من با همين سيستم مجانی در همايش جهانی توسعه پايدار در افريقای جنوبی کلی از شهرهايش را ديدم. اصولن هم خود گردانندگان همايش‌های جهانی از اين کارها می‌کنند که درآمد توريسم حاصل از يک همايش به شهرهای ديگر يک کشور هم برسد. هزينه‌ی حمل و نقل عمومی را دولت می‌دهد و در عوض هزينه‌های غذا خوردن و خرت و پرت خريدن را توريست‌ها می‌دهند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز پنجم. از دوم مهر تا امروز که دهم آبان است بيش از يک ماه فاصله هست. در اين مدت کلی خبر در دنيا اتفاق افتاده، مهم‌تر از همه هم در خود ايران که هر روز يک خبری می‌شنويد. من مانده‌ام که اهل راديو زمانه بعد از بيش از يک ماه چطور خودشان خسته نشده‌اند که هر روز يادداشت يک ماه پيش‌شان را ببينند و باز همانجا نگهش دارند؟ اين همه که هر روز دارد مطلب توليد می‌شود، خوب يکی را برداريد بگذاريد جای اين يادداشت کهنه توی وبسايت. يعنی يکی برداشته قفل زده به اين قسمت وبسايت که تا خودش نيايد قفل باز نمی‌شود؟ واقعن که شده است مثل مغازه‌های آدم‌های بازنشسته که برای رفع بيکاری صبح‌ها بازش می‌کنند و شب‌ها می‌بندش می‌روند خانه و فروختن و نفروختن هم فرقی ندارد برای‌شان. منتها آدم بازنشسته‌ای که مغازه‌اش را وسط خيابان اصلی شهر باز و بسته کند و چيزی نفروشد خيلی بايد حقوق بازنشستگی خوبی بگيرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز ششم. به نظرم دکتر عبدالله دارد يکی از بهترين نمودهای تغييرات سياسی در افغانستان را نشان می‌دهد. بر خلاف حامد کرزی که ناتوانی در اداره کشور را به گردن اين و آن می‌اندازد و آدم‌های کاردان را پراکنده کرده عبدالله دارد آدم‌های باسواد را دور خودش جمع می‌کند. يک نکته‌ی خيلی مهم در سوابق دکتر عبدالله اين است که او مشاور اصلی احمدشاه مسعود بوده و از اين جنبه می‌شود گفت می‌تواند علاقمندان به احمدشاه مسعود را به همکاری بيشتر با دولت ترغيب کند و اين کاری‌ست که حامد کرزی تا به حال از عهده‌اش برنيامده و يک جاهايی هم آن‌ها را رد کرده. دکتر عبدالله در دوران طالبان همراه با احمدشاه مسعود و برهان‌الدين ربانی مهم‌ترين جبهه‌ی ضد طالبان را در شمال افغانستان تشکيل دادند. اين تشکيلات که اسم آن جبهه‌ی متحده‌ی اسلامی ملی برای نجات افغانستان بود توانست 5 گروه مهم افغان را زير چتر واحد جمع کند. رهبران اين گروه‌ها شامل محمد آصف محسنی، برهان‌الدين ربانی، عبدالرسول سياف، عبدالعلی مزاری و عبدالرشيد دوستم بودند که در دوران طالبان و روزهای اول بعد از سقوط آن‌ها محل توجه مردم افغانستان بودند. حامد کرزی درست شبيه به دار و دسته‌ی کودتاچی‌های جمهوری اسلامی همه‌ی اين گروه‌ها را تار و مار کرد. حالا عبدالله با رد شرکت در دور دوم انتخابات افغانستان دارد مشروعيت انتخاب مجدد کرزی را زير سؤال می‌برد و همين کار فرصت می‌دهد به مردم افغانستان که اگر از دست طالبان به ستوه آمده‌اند و علاقه‌ای هم به کرزی ندارند دست کم راه سومی هم برای‌شان باشد که اعتراض‌شان را بگويند. به نظرم دکتر عبدالله روشش درست است چون با آن تقلب دور اول در آرای کرزی هيچ تضمينی نيست که اين بار هم تقلبی در کار نباشد و شرکت کردن دکتر عبدالله يعنی چک سفيد دادن به کرزی برای سازماندهی مجدد تقلب در دور دوم. البته اگر به هر مناسبتی حامد کرزی از قدرت پايين کشيده بشود و يکی از رهبران گروه‌های جهادی يا همين دکتر عبدالله به قدرت برسند آنوقت ميانه‌ی دار و دسته‌ی کودتاچی‌های جمهوری اسلامی با افغانستان به هم می‌خورد و می‌شود انتظار داشت که باز دوباره مراسم اخراج اجباری افغان‌ها از ايران به اجرا دربيايد تا دولت وقت افغانستان را تحت فشار بگذارند. فعلن بايد منتظر کرزی بشويم که معلوم بشود اصولن به عنوان کانديد منفرد می‌خواهد با خودش رقابت کند يا نه. ضمنن اين روزها خوب که به کراوات‌ها و دستمال‌های جيب کت دکتر عبدالله که نگاه کنيد متوجه می‌شويد مدام سبز رنگ هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و روز هفتم. اطلاعيه همکاری. برای "راديو تابستانه" از دو نفر دعوت می‌کنيم که وبلاگ‌ها را به طور هفتگی بخوانند و هر هفته 5 دقيقه در موردشان حرف بزنند. از آنجايی که داد و ستد مالی‌ای هم در کار نيست بنابراين اگر دوست داريد به جمع "راديو تابستانه" ملحق بشويد با ايميل خبرم کنيد. اين هم اطلاعيه همکاری که نگيد خبرمان نکردی.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5568107-5027786084887912144?l=freelanceronline.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/freelanceronline/~3/eX-vZo_ast0/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (همايون خيری)</author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://2.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/Su127V_5GeI/AAAAAAAAEdo/nR_PFC6Ad-4/s72-c/paper-clip-mostatili.jpg" height="72" width="72" /><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://freelanceronline.blogspot.com/2009/11/blog-post.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-5568107.post-1025429721565882318</guid><pubDate>Sat, 31 Oct 2009 11:36:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-10-31T22:10:20.172+10:00</atom:updated><title>راديو تابستانه</title><description>امروز "راديو تابستانه" خيلی برنامه‌ی سرگرم‌ کننده‌‌ای شده ضمن اين که من هم تازگی‌ها به خاطر "راديو تابستانه" احساس دی جی بودن بهم دست داده. نيمکره جنوبی وارد تابستان شده و با وجود اين که ممکنه شما از زور سرما در حال لرزيدن باشيد گروه "راديو تابستانه" دارند حال و هوای فصل گرم سال در نيمکره جنوبی رو به شما معرفی می‌کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو سه رور نوشته بودم که اگر دوست داريد وبلاگ‌تان، يا اگر نويسنده هستيد کتاب‌تان، در "راديو تابستانه" معرفی بشه 30 ثانيه درباره‌ی اون‌ها حرف بزنيد و صدای‌ خودتون رو ضبط کنيد و برای من بفرستيد تا صداتون رو "راديو تابستانه" بذارم و ديگران هم باخبر بشن. البته کم‌کم يک بخش معرفی وبلاگ‌ها هم در "راديو تابستانه" در حال راه افتادنه و وبلاگ‌های مختلف رو معرفی می‌کنيم ولی خودتون هم می‌تونين وبلاگ يا کتاب‌تون رو معرفی کنين ... نصيحت بکنم؟ ... نااميد نباشين ... من می‌دونم توی دلتون چی می‌گذره، ولی اين راهش نیست ... بايد قوی باشيم که بتونيم روی حضرات رو کم کنيم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب اگر اهل "راديو تابستانه" هستيد اين هم سومين برنامه‌ی اين راديو:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.4shared.com/file/145107975/739d27d5/T3_online.html"&gt;فايل برای داونلود&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;object width="320" height="266" class="BLOG_video_class" id="BLOG_video-a11d05182ace06d8" classid="clsid:D27CDB6E-AE6D-11cf-96B8-444553540000" codebase="http://download.macromedia.com/pub/shockwave/cabs/flash/swflash.cab#version=6,0,40,0"&gt;&lt;param name="movie" value="http://www.blogger.com/img/videoplayer.swf?videoUrl=http%3A%2F%2Fvp.video.google.com%2Fvideodownload%3Fversion%3D0%26secureurl%3DqAAAAP0YN7YpWvFNWPjMMOzGjlVZEaISIenJTTohLRCtRQ9XDmWLvQb0wLGTrJQ9lgboukpoLRQILXNe_6uVS9LAIRhl97RfKOTuJMkquneeoCbBPh-OIxsaUkGfmeDPUtr9GdTHbhDCgdzVJkiSTwDz1rPSj74qYztP31razYVJfFww0c3FEpyUzTRIp8w0t-xVlUcLXuR2QfBzQVbRKpJNXGUCew58MffGehyJNPL1yIfQ%26sigh%3Dra2nf5FcjDqWPdqkny4Y80umbWA%26begin%3D0%26len%3D86400000%26docid%3D0&amp;amp;nogvlm=1&amp;amp;thumbnailUrl=http%3A%2F%2Fvideo.google.com%2FThumbnailServer2%3Fapp%3Dblogger%26contentid%3Da11d05182ace06d8%26offsetms%3D5000%26itag%3Dw320%26sigh%3D3fte4QnM5QLq9Hs3MFk7jesA-BQ&amp;amp;messagesUrl=video.google.com%2FFlashUiStrings.xlb%3Fframe%3Dflashstrings%26hl%3Den"&gt;
&lt;param name="bgcolor" value="#FFFFFF"&gt;
&lt;embed width="320" height="266" src="http://www.blogger.com/img/videoplayer.swf?videoUrl=http%3A%2F%2Fvp.video.google.com%2Fvideodownload%3Fversion%3D0%26secureurl%3DqAAAAP0YN7YpWvFNWPjMMOzGjlVZEaISIenJTTohLRCtRQ9XDmWLvQb0wLGTrJQ9lgboukpoLRQILXNe_6uVS9LAIRhl97RfKOTuJMkquneeoCbBPh-OIxsaUkGfmeDPUtr9GdTHbhDCgdzVJkiSTwDz1rPSj74qYztP31razYVJfFww0c3FEpyUzTRIp8w0t-xVlUcLXuR2QfBzQVbRKpJNXGUCew58MffGehyJNPL1yIfQ%26sigh%3Dra2nf5FcjDqWPdqkny4Y80umbWA%26begin%3D0%26len%3D86400000%26docid%3D0&amp;amp;nogvlm=1&amp;amp;thumbnailUrl=http%3A%2F%2Fvideo.google.com%2FThumbnailServer2%3Fapp%3Dblogger%26contentid%3Da11d05182ace06d8%26offsetms%3D5000%26itag%3Dw320%26sigh%3D3fte4QnM5QLq9Hs3MFk7jesA-BQ&amp;amp;messagesUrl=video.google.com%2FFlashUiStrings.xlb%3Fframe%3Dflashstrings%26hl%3Den" type="application/x-shockwave-flash"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;
&lt;/p&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;تمام حقوق مادی و معنوی گفتار اين اثر به لادن کريمی، فريبا و شهاب سياوش و تمام حقوق تدوين راديويی آن به همايون خيری تعلق دارد&lt;br /&gt;استفاده از اين اثر بدون اجازه ممنوع است &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5568107-1025429721565882318?l=freelanceronline.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/freelanceronline/~3/JkYzgPRYyDs/blog-post_31.html</link><author>noreply@blogger.com (همايون خيری)</author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://freelanceronline.blogspot.com/2009/10/blog-post_31.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-5568107.post-6221769289081256841</guid><pubDate>Fri, 30 Oct 2009 00:16:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-10-30T23:21:51.941+10:00</atom:updated><title>جمعه برای زندگی</title><description>&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/SuroDsp5sxI/AAAAAAAAEdg/5DQxSWJUgGY/s1600-h/friday-for-life2.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 113px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5398382253581120274" border="0" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/SuroDsp5sxI/AAAAAAAAEdg/5DQxSWJUgGY/s400/friday-for-life2.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;به نظرم "جمعه برای زندگی" دارد بين المللی می‌شود. يعنی دست آخر اگر به من باشد، که هست، يک کاری می‌کنم که "جمعه برای زندگی" به تنهايی بشود موضوع گفتگوی هفتگی آدم‌های اين طرف و آن طرف دنيا. حالا يک کمی تأمل کنيد خودتان می‌بينيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يکی از دوستان استراليايی‌ام که يک وقتی هم اتاقی بوديم دو سال پيش با يک دختر سنگاپوری ازدواج کرد. هر دوی‌شان دکتر شيمی هستند. به پسر يعنی Brendan که حالا پدر شده گفتم درباره‌ی ازدواجت بنويس برای "جمعه برای زندگی". يک کمی من و من کرد و بعد قبول کرد که بنويسد. امروز نوشته‌اش را گذاشته‌ام برای "جمعه برای زندگی" که يک کمی بامزه‌گی‌های ازدواج دوفرهنگی را از قلم خودش بخوانيد. گاهی که تعريف اتفاقات را می‌شنيديم کلی می‌خنديديم، حالا خودش همان‌ها را نوشته که شما هم سهيم بشويد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يک دوست ديگرم، Katiana، که روزنامه نگار حوزه‌ی محيط زيست در کستاريکاست و در چند ماه گذشته مرتب برای "جمعه برای زندگی" نوشته می‌گفت رفته به يکی از مسئولان بخش گردشگری کستاريکا گفته خوب است روزهای جمعه يک چيزی شبيه به "جمعه برای زندگی" راه بيندازيم و سايت دولتی گردشگری کستاريکا را روزهای جمعه تغييرش بدهيم. از قرار که بدشان نيامده و همين روزهاست که "جمعه برای زندگی" خواهر خوانده هم پيدا کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کم‌کم توی وبلاگستان فارسی هم راهش می‌اندازيم که جمعه‌ها شايد يک کمی همه با هم خوشگذرانی کنيم. يک کمی تأمل کنيد. آن هم راه می‌افتد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب، &lt;/p&gt;&lt;p align="left"&gt;&lt;br /&gt;Please join me in welcoming Brendan Wilkinson and Katiana Murillo to the "Friday" page&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;اين هم موسيقی "جمعه برای زندگی" که اگر اهلش باشيد الان ديگر روی صندلی‌تان بند نمی‌شويد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;object width="320" height="266" class="BLOG_video_class" id="BLOG_video-f0210f0b16b4ab8e" classid="clsid:D27CDB6E-AE6D-11cf-96B8-444553540000" codebase="http://download.macromedia.com/pub/shockwave/cabs/flash/swflash.cab#version=6,0,40,0"&gt;&lt;param name="movie" value="http://www.blogger.com/img/videoplayer.swf?videoUrl=http%3A%2F%2Fvp.video.google.com%2Fvideodownload%3Fversion%3D0%26secureurl%3DqAAAADjB7cieHmVEItu-JNF4-KJOZ93l6y69yJ-mtwb5Qw903p08jImpt9aRugQXdqDUvo1XQEE2s4HHwhp9DU2GeMbg3bGImByUUQIgSLgJ7Q8-sug2cqdpGjZCwjbS_Ctxo0O0O2_hWRJv7lNc3vtXXqvhvZVEWX0UVT-CPwUi8azTS56pvrEzLAw04FDaVvOe0ZLjEhlGCfz62qz5sWqHAas7bqEgfJyOoBIBWTSYW-0L%26sigh%3DqGWzM29CkGuXulATiLSsSnNmvcQ%26begin%3D0%26len%3D86400000%26docid%3D0&amp;amp;nogvlm=1&amp;amp;thumbnailUrl=http%3A%2F%2Fvideo.google.com%2FThumbnailServer2%3Fapp%3Dblogger%26contentid%3Df0210f0b16b4ab8e%26offsetms%3D5000%26itag%3Dw320%26sigh%3DzwP3DBRGzaJ3uk0_kDLXNL3Oz_c&amp;amp;messagesUrl=video.google.com%2FFlashUiStrings.xlb%3Fframe%3Dflashstrings%26hl%3Den"&gt;
&lt;param name="bgcolor" value="#FFFFFF"&gt;
&lt;embed width="320" height="266" src="http://www.blogger.com/img/videoplayer.swf?videoUrl=http%3A%2F%2Fvp.video.google.com%2Fvideodownload%3Fversion%3D0%26secureurl%3DqAAAADjB7cieHmVEItu-JNF4-KJOZ93l6y69yJ-mtwb5Qw903p08jImpt9aRugQXdqDUvo1XQEE2s4HHwhp9DU2GeMbg3bGImByUUQIgSLgJ7Q8-sug2cqdpGjZCwjbS_Ctxo0O0O2_hWRJv7lNc3vtXXqvhvZVEWX0UVT-CPwUi8azTS56pvrEzLAw04FDaVvOe0ZLjEhlGCfz62qz5sWqHAas7bqEgfJyOoBIBWTSYW-0L%26sigh%3DqGWzM29CkGuXulATiLSsSnNmvcQ%26begin%3D0%26len%3D86400000%26docid%3D0&amp;amp;nogvlm=1&amp;amp;thumbnailUrl=http%3A%2F%2Fvideo.google.com%2FThumbnailServer2%3Fapp%3Dblogger%26contentid%3Df0210f0b16b4ab8e%26offsetms%3D5000%26itag%3Dw320%26sigh%3DzwP3DBRGzaJ3uk0_kDLXNL3Oz_c&amp;amp;messagesUrl=video.google.com%2FFlashUiStrings.xlb%3Fframe%3Dflashstrings%26hl%3Den" type="application/x-shockwave-flash"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;
&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;و نويسندگان امروز:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://freelanceronline1.blogspot.com/2009/10/brendan-wilkinson-my-cross-cultural.html"&gt;Brendan Wilkinson: My cross-cultural adventure&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://freelanceronline3.blogspot.com/2009/10/blog-post_29.html"&gt;زهرا: تعطيلات ورزشی&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://freelanceronline3.blogspot.com/2009/10/katiana-murillo-ara-macao-bird-that.html"&gt;Katiana Murillo: Ara Macao, a bird that cannot go unnoticed&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://freelanceronline1.blogspot.com/2009/10/blog-post_30.html"&gt;پرشين سعيد واقفی: ليگ فوتبال ايران، چهار نما و وضعيت&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5568107-6221769289081256841?l=freelanceronline.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/freelanceronline/~3/BpNcpkWIhd8/blog-post_30.html</link><author>noreply@blogger.com (همايون خيری)</author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://4.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/SuroDsp5sxI/AAAAAAAAEdg/5DQxSWJUgGY/s72-c/friday-for-life2.jpg" height="72" width="72" /><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://freelanceronline.blogspot.com/2009/10/blog-post_30.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-5568107.post-8372335512288249680</guid><pubDate>Wed, 28 Oct 2009 11:54:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-10-28T22:12:37.953+10:00</atom:updated><title>سردرگمی جهانی</title><description>يک مرکز چندفرهنگی در بريزبن هست که مؤسسانش سال‌هاست دارند تلاش می‌کنند فرهنگ‌های اقليت‌هايی که در ايالت کوئينزلند زندگی می‌‌کنند را به هم نزديک کنند. اسم مرکز را هم گذاشته‌اند مرکز سلامت روانی. فکرشان اين بوده که تضادهای ميان فرهنگ‌ها را تبديل کنند به نقاط قوت فرهنگی و از فشار روانی صاحبان آن فرهنگ‌ها کم کنند. توی خود ايران هم خيلی از اين داستان‌ها داريم. می‌رويد بروجرد همه دارند به خرم آبادی‌ها بد و بيراه می‌گويند. می‌رويد خرم آباد همه به بروجردی‌ها بد و بيراه می‌گويند. زندگی يک بروجردی در خرم آباد و بلعکسش هم با فشار عصبی همراه است. توی خوزستان هم بين شوشتری‌ها و دزفولی‌ها هميشه جر و بحث بوده. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا اين مرکز و مشابهش در ايالت‌های ديگر سعی می‌کنند اين داستان‌ها را با کارهای فرهنگی کاهش بدهند. من از امروز شده‌ام يکی از اعضای هيئت تصميم گيری يا Board اين مرکز. البته شاخ غول شکستن هم نيست منتها برای خودم که خيلی فکرهای فرهنگی دارم جای جالبی‌ست. امروز دو نفر جديد را که من و يک خانم استراليايی بوديم معرفی کردند به ديگران. آن خانم هم توی دانشگاه خودمان کار تحقيقاتی درباره‌ی جوامع فرهنگی انجام می‌دهد. قرار است استراتژی مرکز را برای سه سال آينده به بحث بگذارند و اعضای گروه نظر بدهند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 300px; DISPLAY: block; HEIGHT: 400px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5397618338726375394" border="0" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/SugxSADrb-I/AAAAAAAAEcg/EAGLfibIPig/s400/PA280002.JPG" /&gt;&lt;br /&gt;خيلی جلسه‌ی جالبی بود چون بعد از معرفی و در پايان جلسه يک خانمی آمد و شروع کرد به فارسی حرف زدن. معلوم شد ايرانی‌ست و در سال 1974 يعنی 5 سال قبل از انقلاب با خانواده‌اش از ايران مهاجرت کرده به کانادا. بعدها با يک پسر استراليايی ازدواج کرده و آمده اينجا و هرگز هم در 35 سال گذشته به ايران سفر نکرده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داشتم گزارش کار سال گذشته‌شان را می‌خواندم رسيدم به صفحه‌ی آخر. ديدم فرهنگ‌های مختلف را نوشته‌اند ولی به ما که رسيده دو تا فرهنگ پيدا کرده‌ايم. Persian و Iranian.&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5397618232482576114" border="0" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/SugxL0RLtvI/AAAAAAAAEcY/yK331_pqESk/s400/PA280003.JPG" /&gt;&lt;br /&gt;يک جاهايی وقتی از مليت حرف می‌زنيد بلد بودن يک يا چند زبان متفاوت و آشنايی با يک يا چند فرهنگ متفاوت معنی پيدا می‌کند. ولی يک کمی که دقت می‌کنيد متوجه می‌شويد اوضاع ما باعث يک سردرگمی جهانی شده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يک وقتی 5 سال پيش توی اتوبوس با يک بابايی داشتم حرف می‌زدم. گفت لبنانی‌الاصل است ولی پدر و مادرش و خودش در استراليا به دنيا آمده‌اند. گفت تو کجايی هستی؟ گفتم Persian. يک کمی فکر کرد گفت همون که توی اروپاست؟ گفتم آره. گفت يک کمی راهنمايی می‌کنی کجای اروپاست؟ گفتم بين ليختن اشتاين و اتريش يک نوار باريکی هست که همانجا پرشياست. گفت به چه زبانی حرف می‌زنيد؟ گفتم Persian. نزديک يک ربع ساعت داشتم توی اروپا برايش پرشيا را علامتگذاری می‌کردم. دست آخر بيچاره گيج شده بود. گفت امشب می‌روم پرشيا را روی نقشه پيدا می‌کنم. به نظرم هنوز دارد می‌گردد.    &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5568107-8372335512288249680?l=freelanceronline.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/freelanceronline/~3/5TMTqR0TKII/blog-post_28.html</link><author>noreply@blogger.com (همايون خيری)</author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://2.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/SugxSADrb-I/AAAAAAAAEcg/EAGLfibIPig/s72-c/PA280002.JPG" height="72" width="72" /><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://freelanceronline.blogspot.com/2009/10/blog-post_28.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-5568107.post-1270348400955920525</guid><pubDate>Tue, 27 Oct 2009 12:43:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-10-27T22:53:41.244+10:00</atom:updated><title>از اين طرف، از آن طرف</title><description>از اين هفته رفته‌ام توی خط تبليغات برای کالاهای فرهنگی در "راديو تابستانه". خوب يعنی چی؟ يعنی اين که اگر کار فرهنگی می‌کنيد و روی اينترنت هم نشانی داريد درباره‌ی کاری که می‌کنيد خيلی کوتاه در حد 30 ثانيه حرف بزنيد و صدای خودتان را ضبط کنيد، نشانی را هم بگوييد و همه را به صورت فايل mp3 بفرستيد به ايميل من تا بگذارم توی "راديو تابستانه". نشانی ايميل هم آن بالا سمت چپ هست. کارهای فرهنگی هم عبارتند از کتاب تازه‌ی خودتان، برنامه‌ی راديويی يا تلويزيونی که به صورت گروهی يا شخصی‌ توليدش کرده‌ايد، و وبلاگ‌تان. وبلاگ‌تان را هم می‌توانيد تبليغ کنيد. در ضمن چون "راديو تابستانه" يک راديوی متفاوت و پر از موسيقی‌های شاد است برنداريد متن گريه‌آور بخوانيد لطفن. حتی اينجوری هم می‌شود که دو سه نفری با هم اسم وبلاگ‌تان را با صدای بلند بگوييد و صدای‌تان را ضبط کنيد بعد يکی‌تان نشانی وبلاگ را اعلام کند. باقی داستان که عبارت است از موسيقی گذاشتن برای تبليغ‌تان با من. نگران آن قسمتش نباشيد. جوانی هستم خوش تيپ در جستجوی همسری ايده‌آل هم نداريم بی‌زحمت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين از اين طرف.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا از آن طرف گفتم تبليغ ياد يک چيزی افتادم که عکسش را هم دارم. يکی از آقايان مهندس به مناسبت يک مراسم نامزدی برای تمام ميزها دسته گل درست کرده بود. همين خود جناب‌شان کارهای چوبی هم انجام می‌دهند به چه خوبی. منتها بايد با زور از زبان ايشان حرف کشيد بيرون. قسمت هنری‌شان صد امتياز می‌گيرد، قسمت تبليغات‌شان را به زور 2 می‌شود داد. من فکر کردم دسته گل‌ها را از جايی خريدند بعد خيلی اتفاقی درباره‌ی اين که چقدر دسته گل‌های قشنگی روی ميزها هست حرف زديم که فرمودند خودم درست‌شان کردم. آن شمعدان وسط دسته گل‌ها را هم رفته بوده يک جای دوری خريده که خيلی همه چيز به همديگر بيايد. روز مسابقه کيک‌پزی هم نه خود همين جناب نه همکارشان دو کلمه حرف نزدند در حالی که آن يکی آقای مهندس که فاميل‌شان هم هست تمام محل مسابقه را گذاشته بود روی سرش و دست آخر هم گروه‌شان بهترين جايزه‌ی مسابقه را گرفت. حالا من گفتم عکس اين دسته گل‌ها را بگذارم روی وبلاگ بلکه ديده بشوند. خودش که حرف نمی‌زند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5397260380874106386" border="0" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/SubruHJKZhI/AAAAAAAAEcQ/jvYgWq8RkGs/s400/25102009(001).jpg" /&gt;&lt;br /&gt;اين هم از اين.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داشتم ورقه‌های گزارش آزمايشگاه را صحيح می‌کردم ديدم يک دختری خيلی کولاک کرده بود گفتم مشاهده بفرماييد. برداشته به جای منگنه کردن ورقه‌ها به هم، گيره سر خودش را زده به ورقه‌ها.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5397260192416505490" border="0" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/SubrjJFXnpI/AAAAAAAAEcI/6lve3FK37Cg/s400/25102009(002).jpg" /&gt;&lt;br /&gt;ورق زدم که اسمش را ببينم ديدم اسمش را هم روی يک تکه کاغذ پاره نوشته گذاشته لای ورقه‌ها.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5397260068017566242" border="0" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/Subrb5qWciI/AAAAAAAAEcA/TNkq3tMyUfo/s400/25102009(003).jpg" /&gt;&lt;br /&gt;خوشبختانه رخت چرک‌های خانه‌شان را نگذاشته بود وسط ورقه‌ها بلکه بشوريم بديم خدمت‌شان. يعنی رکورد تنبلی را زده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين هم از رکورد جهانی تنبلی که فرو ريخت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اخوی آقای مهندس دسته گل داشت می‌رفت ايران. گفتم چی به ايشان هديه بدهيم که بداند خيلی به يادش هستيم. دو تا تی‌شرت سبز خريده بودم يکی‌شان را برداشتم برای يادگاری دادن به ايشان. همه‌ی اهالی منطقه‌ی دوست و رفقا برايش يکی دو خطی نوشتند و امضا کردند. تی‌شرتی شده بود از خوشگلی. يکی از رفقای من پايش از دو جا زير زانو شکست بود داده بود دختر خاله‌ی نقاشش روی گچ پايش را يک نقاشی بزرگ کشيده بود. نقاشی هم عبارت بود از يک رقاص اسپانيولی با دامن چين‌دار قرمز. نزديک به دو ماه من و ايشان با ماشين اينجانب می‌رفتيم دانشگاه شهيد ملی سابق. هر روز نيم ساعت زودتر از من تشريف می‌بردند روی کاپوت ماشين می‌نشستند که مراجعان تشريف ببرند اطراف خانم رقاص را امضا کنند. شده بود روابط عمومی دانشگاه. حالا اين تی‌شرت هم دو سه روزی در حال انجام امور روابط عمومی بود تا روز آخر که داديم به جناب مسافرمان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 353px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5397259810288191794" border="0" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/SubrM5i4STI/AAAAAAAAEb4/DLuJOG5qhWM/s400/IMG_2924.JPG" /&gt;&lt;br /&gt;اين هم از امضای گروهی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در خاتمه برنامه توجه شما را جلب می‌کنم به يکی از عکس‌های مربوط به مسابقه‌ی دوی 5 کيلومتر در ماراتون گلدکوست. عکس مربوط به اينجانب است که نزديک خط پايان هستم. خوب که نگاه کنيد يک گروه ديگری هم آن طرف می‌بينيد که من هم قرار بود در طرف آن‌ها باشم منتها يک بابايی به من گفت از اين طرف بدو. در نتيجه بيچاره‌های آن طرف آب هم دست‌شان ندادند ولی من با سر رفتم توی بخش آب پرتقال‌ها.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 179px; DISPLAY: block; HEIGHT: 269px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5397259581076973858" border="0" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/Subq_jqqqSI/AAAAAAAAEbw/WOltfjAvKew/s400/Gold+Coast+Marathon,+July+4,+2009+-+04.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;اميدوارم آن آقايی که مسير عوضی را به من نشان داد سال آينده هم باشد. &lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5568107-1270348400955920525?l=freelanceronline.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/freelanceronline/~3/IQH-arUg6SM/blog-post_27.html</link><author>noreply@blogger.com (همايون خيری)</author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://3.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/SubruHJKZhI/AAAAAAAAEcQ/jvYgWq8RkGs/s72-c/25102009(001).jpg" height="72" width="72" /><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://freelanceronline.blogspot.com/2009/10/blog-post_27.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-5568107.post-9173494395111370174</guid><pubDate>Mon, 26 Oct 2009 13:07:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-10-26T23:26:55.468+10:00</atom:updated><title>به انتخاب الهام</title><description>تا به حال داستان‌های مختلفی را از قلم نويسندگان ايرانی و غير ايرانی و با صدای دوستانم در بريزبن شنيده‌ايد. معمولن انتخاب داستان‌ها به عهده‌ی دوستانم بوده و همين شده که تنوع قابل قبولی از داستان‌ها در وبلاگ فراهم شده. من فقط تدوين راديويی‌شان را انجام داده‌ام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا يک مجموعه‌ی جديد راديويی ديگر هم اضافه شده که اسم آن " به انتخاب الهام" است چون الهام نوبرانی داستان‌ها را انتخاب می‌کند و می‌‌خواندشان. توضيح اين که داستان به قلم چه کسی‌ست را هم از زبان الهام می‌شنويد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظرم خيلی از داستان‌های اين مجموعه برای‌تان جالب باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;object width="320" height="266" class="BLOG_video_class" id="BLOG_video-839b83c5c724914c" classid="clsid:D27CDB6E-AE6D-11cf-96B8-444553540000" codebase="http://download.macromedia.com/pub/shockwave/cabs/flash/swflash.cab#version=6,0,40,0"&gt;&lt;param name="movie" value="http://www.blogger.com/img/videoplayer.swf?videoUrl=http%3A%2F%2Fvp.video.google.com%2Fvideodownload%3Fversion%3D0%26secureurl%3DqAAAADbdx0ctBZ6r0jjgHMEoxabV9-M0IHFJvdwpbz6Wm5iWBcO8ToBO0D5S8zofq29-AeFgubTRUb5gaMHwQCpQezg4Y_ovOXidO_KvnwtMlNFfDzfgPmVlp7eAbx-wRbw5Ubf3SS8WheZ_i3SmWpL2hNFipyW2p5eNEBZlMUXX-9zwa9cJsGgzwXjoE0dGFRw4yuq1AOO8BTqtiQo0y3_BGq13GwgZZQYxaNbzgLnfxzXe%26sigh%3De1H4sen8wX4b4a6aCm7zAnq1BuE%26begin%3D0%26len%3D86400000%26docid%3D0&amp;amp;nogvlm=1&amp;amp;thumbnailUrl=http%3A%2F%2Fvideo.google.com%2FThumbnailServer2%3Fapp%3Dblogger%26contentid%3D839b83c5c724914c%26offsetms%3D5000%26itag%3Dw320%26sigh%3Ds68uuyr7-sTuSZ1hqGvqMzSXtJo&amp;amp;messagesUrl=video.google.com%2FFlashUiStrings.xlb%3Fframe%3Dflashstrings%26hl%3Den"&gt;
&lt;param name="bgcolor" value="#FFFFFF"&gt;
&lt;embed width="320" height="266" src="http://www.blogger.com/img/videoplayer.swf?videoUrl=http%3A%2F%2Fvp.video.google.com%2Fvideodownload%3Fversion%3D0%26secureurl%3DqAAAADbdx0ctBZ6r0jjgHMEoxabV9-M0IHFJvdwpbz6Wm5iWBcO8ToBO0D5S8zofq29-AeFgubTRUb5gaMHwQCpQezg4Y_ovOXidO_KvnwtMlNFfDzfgPmVlp7eAbx-wRbw5Ubf3SS8WheZ_i3SmWpL2hNFipyW2p5eNEBZlMUXX-9zwa9cJsGgzwXjoE0dGFRw4yuq1AOO8BTqtiQo0y3_BGq13GwgZZQYxaNbzgLnfxzXe%26sigh%3De1H4sen8wX4b4a6aCm7zAnq1BuE%26begin%3D0%26len%3D86400000%26docid%3D0&amp;amp;nogvlm=1&amp;amp;thumbnailUrl=http%3A%2F%2Fvideo.google.com%2FThumbnailServer2%3Fapp%3Dblogger%26contentid%3D839b83c5c724914c%26offsetms%3D5000%26itag%3Dw320%26sigh%3Ds68uuyr7-sTuSZ1hqGvqMzSXtJo&amp;amp;messagesUrl=video.google.com%2FFlashUiStrings.xlb%3Fframe%3Dflashstrings%26hl%3Den" type="application/x-shockwave-flash"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;
&lt;/p&gt;&lt;div align="center"&gt;تمام حقوق گفتار اين اثر متعلق به الهام نوبرانی و تمام حقوق تدوين راديويی آن به همايون خيری تعلق دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;استفاده از اين اثر بدون اجازه ممنوع است. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5568107-9173494395111370174?l=freelanceronline.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/freelanceronline/~3/WnDp5AeJiL0/blog-post_26.html</link><author>noreply@blogger.com (همايون خيری)</author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://freelanceronline.blogspot.com/2009/10/blog-post_26.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-5568107.post-8448165623387203496</guid><pubDate>Sun, 25 Oct 2009 12:16:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-10-26T07:24:20.239+10:00</atom:updated><title>نشريه روزنامه نگاران ايرانی، شماره 20، زندگی</title><description>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/SuRCzoCm5aI/AAAAAAAAEbo/9ixIy30KbYw/s1600-h/IranianJournalistNo20-1.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 283px; DISPLAY: block; HEIGHT: 400px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5396511708185814434" border="0" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/SuRCzoCm5aI/AAAAAAAAEbo/9ixIy30KbYw/s400/IranianJournalistNo20-1.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;strong&gt;رسم خوشايند يا هوای تازه؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;همايون خيری&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;هميشه اين زندگی بوده که ما را با خودش کشانده. ولی به کجا؟ خوب جوابش آسان نيست. از قرار زندگی ما را به همانجايی می‌کشاند که خودمان آن را هدف گرفته‌ايم. وقتی می‌خواهيم شبيه ديگران باشيم زندگی ما را به جايی می‌برد که ديگران آن را ساخته‌اند و وقتی به رسوم خانوادگی فکر می‌کنيم باز به همانجايی می‌رويم که خانواده و رسوم آن را هدف گرفته‌اند. همين کجا که آنجايی نيست که خواسته‌ايم به قدر کافی مابقی جزئيات زندگی‌مان را هم تحت الشعاع قرار می‌دهد که هر بار با عجز و درماندگی و در دل سنت‌ها به هوای تازه فکر ‌کنيم. به نظرم ايراد کار در اين است که سنت و هوای تازه با هم در يک جا جمع نمی‌شوند. از سنت‌ها دل نمی‌کنيم و فقط آن‌ها را از توی گنجه بيرون می‌آوريم و قبلی را با بعدی عوض می‌کنيم. زندگی جمعی ما آميزه‌ای‌ست از همين زندگی فردی سنت زده با تقاضای هوای تازه. هوای تازه يعنی جدا شدن از مسيری که در ساخته شدنش نقشی نداشته‌ايم و به آن تعلقی حس نمی‌کنيم. هوای تازه را جايی می‌شود پيدا کرد که خودمان آن را خواسته‌ايم، ولو که متفاوت از ديروزمان باشد. برای تنفس هوای تازه بايد از سنت‌ها و رسوم قدم بيرون گذاشت. هيچ رسمی به اندازه‌ی هوای تازه خوشايند نيست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;************************&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;من عاجزم از وصف زندگی&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;محمد معینی&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;کاش می‌شد امروز نرون زنده بود و برای ما از "زندگی" می گفت و ما هم آن قدر نترس بودیم که مدام به یادش می‌آوردیم چطور توانست شهری را به آتش بکشد و بعد بنشیند و چنگ بزند؟ کاش می‌شد امروز چنگیز و تیمور زنده بودند و برای ما از زندگی می‌گفتند و ما هم آن قدر نترس بودیم که مدام به یادشان می‌آوردیم که چطور توانستند مناره بسازند از سرهای بی تن؟ کاش می شد امروز استالین زنده بود و برای ما از زندگی می‌گفت و ما هم آن قدر نترس بودیم که مدام به یادش می‌آوردیم که چطور توانست حکم اعدام یک جای پنج هزار نفر را امضا کند و بعد همان شب بنشیند به تماشای فیلم کمدیِ روز؟ ... و هیتلر در اروپا، و پینوشه در شیلی، و سوهارتو در اندونزی، و مائو در چین، و صدام در عراق، و میلوسوویچ در بوسنی، و ... و ...!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اصلا چه اهمیتی دارد که من از "زندگی" بگویم؛ از فاصله متنوعِ بین تولد اتفاقی و مرگ حتمی! ... من اصلا عاجزم از وصف زندگی وقتی که جانشین خدا بر زمین به راحتی چنگ زدن و مناره ساختن و امضا کردن و فیلم دیدن، تخم مرگ در مزرعه مردمان می‌کارد. گاهی تکرار یاد فلورانس نایتینگل و مادر ترزا و ریزعلی خاجوی و همه کسانی که مرگ را با عشق از مردمان رانده اند، برای تسکین دردِ این عجز و برای همچنان امیدوار بودن، شاید تنها کار درست باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*************************&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;زندگی روزنامه نگار ايرانی&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;وحيد پوراستاد&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ای كاش روزنامه نگار نمی‌شدم. حداقلش اين بود كه مثل آدم زندگی می‌كرديم. صبح می‌رفتيم سر كار يك حقوق بخور نميری می‌گرفتيم و شب برمی‌گشتيم خانه. لم می‌داديم روی كاناپه و فيلم می‌ديديم و سريال‌های آبكي ايرانی را تماشا می‌کرديم. نه غم اين را داشتيم كه امروز فلانی را احضار كرده‌اند و نه نگران محاكمه فردای ديگر دوست و همكار خود می‌شديم. آن وقت طعم زندگی را با همه وجود می‌چشيدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی روزنامه نگار باشی يعنی زندگی در سايه ترس و هراس يعنی زندگی با اعمال شاقه. اگر اوضاع هم قمر در عقرب باشد كه يعنی هر روز فراری از اين خانه به آن خانه. فقط بايد مراقب بود اگر خواستيم مدتی افتابی نباشيم و برويم پی زندگي كنار دريا، مراقب باشيم توی جاده كاميونی شما را به دره نفرستد. آخر همين چند روز پيش ظرف 4 – 5 روز نزديك به 800 نفر در سوانح رانندگی تصادف كردند در اين بين فقط نزديك به دويست نفر از آنها با زندگی خداحافظی كردند. كه البته رقمی هم نيست!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر هم پول داشته باشيم و مشكل ممنوع الخروجی نباشد می‌رويم سفری به خارج از كشور، تا سرمان هوايی بخورد و حال زندگی را ببريم اما يك شرط دارد كه به سلامت برسيم. آن هم به شرط اينكه هواپيما سقوط نكند. اگرهم خودت به سفرنروی و خانواده را فرستادی سفر و در راه خدای نكرده تصادف كردند يا سقوط بايد پی اين را به تنت بمالی كه نمی‌توانی هنگام تشيع جنازه حضور داشته باشی چون فراری هستی و حضور در مراسم همانا و بازداشت و آب خنک‌های حسابی خوردن همان. تازه اگر به سلامت از كشور خارج شدی و ديگر نخواستی برگردی بايد بدانی يک دنيا غم در زندگی برای خانواده و دوستانت گذاشته‌ای كه نگو و نپرس.&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 281px; DISPLAY: block; HEIGHT: 400px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5396511443183982338" border="0" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/SuRCkM1P1wI/AAAAAAAAEbg/wEX68JC9Lyg/s400/IranianJournalistNo20-2.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;زندگی يعنی&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پرشين سعيد واقفی&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زندگی؟ نوشتن در مورد زندگی نه ابتدا دارد و نه انتها! نوشتن درباره زندگی خود زندگی است!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زندگی یعنی:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لذت احساس اولین لگد یک جنین ... ایستادن مقابل آینه با با شکمی بر آمده، غرق در آرزوها ... دیدن رشد یک فرزند ... اشک شوق شنیدن اولین لغت ... مدرسه! اولین جایزه سر صف! مداد تراش کامیونی ... هیجان عشق یک پسر بچه به معلم کلاس اولش ... عضویت در تیم ملی مدرسه ... سوار شدن بر اتوبوس دو طبقه ... بشقاب چینی سبز مغز پسته‌ای مادر بزرگ ... زور دادن شونه‌های پدربزرگ ... برنامه رادیویی کار و کارگر پنجشنبه‌ها یازده صبح خیابان کاج! ... قورمه‌سبزی‌های عمه‌جون! ... بازسازی امر اکبر آنتونی با هنرمندی پرشا و پرشین و رامین! کارت بازی! بردن کارت جگوار با کارت ژیان و مصرف کمش! دعوا با برادر برای خوردن گوش فیل! ... بی‌ام‌و 518 مسی رنگ تهران-ه ... سیب‌زمینی‌ سرخ کرده‌های استخر هتل اینترکانتیننتال! ... کله‌پاچه‌های سر راه کارخونه روزدارو! بوی دراژه‌های صورتی ایبوبروفن! ... آقا نجفی! سایه عقاب‌ها! ضبط کردن حنا دختری در مزرعه روی فیلم نیش! ... ماساژ دادن بابا به عشق استادیوم رفتن فردا ... ریسه رفتن برای جمله پله‌ها تمام شد و آقا رامین به پشت بام نرسید! ... شکسته شدن شیشه‌های خانه از موج راکت عراقی‌‌ها! خوشحالی از تعطیلی یک هفته‌ای مدرسه برای مرگ امام! ... دلهره دید زدن دختر همسایه از روی پشت بام ... غرور تراشیدن ریش برای اولین بار! پوکر بازی کردن‌ در شب‌های بی‌نظیر نوروز ... عیدی‌های داداش فرهاد! حوض خونه عمو آقا رضا در نطنز! ... دبیر ادبیات: اکبر رادی! ... ساندویچ ماکارونی بوفه کثیف مدرسه ... گل کوچیک با توپ دو لایه در پارکینگ خاک آلوده خونه شهرزیبا! گالانت عمو جلال! ... شاهین! شاهین زند مقدم! قورمه‌سبزی با الکل گندم شب امتحان مقاومت مصالح! ... هانیه ... لذت ناب اولین دیدار ... واحد برداشتن به خاطر عشق ... پاکنویس کردن جزوه برای دلربایی ... نوبت عاشقی ... سید علی صالحی! ... باز کردن پنجره لولایی کلاس دکتر کرامت الله ایماندل برای دیدن انعکاس صورت تو! ... کلاس 102 دانشکده عمران! ... دو ماه اعتصاب غذای کله گنجیشکی برای دیدن تو! ... باد بی حیای ونک و رقص موهای تو! ... بوی عطر کلوئی نارسیس ... خیابان پردیس پلاک 97! ... ریحانه! عسل! امید! بابک! زینب! ... کاغذ آن شکلاتی که تو به من دادی ... ثبت شهوت اولین بوسه تا ابد ... آموزش سه‌تار پای تلفن ... سفر 50 ساعته به کیش! ... پادگان قلعه‌مرغی 10 درجه زیر صفر! ... اولین شغل! بهرام انتظاری! کورش شاهوردی! ... نامزدی، عقد، ازدواج! ... شلم بازی کردن‌های بی وقفه با رضا! ... "صبور باش" را آویزه گوش خود کردن! ... پویاب، خشایار، حسین، بابک، نغمه! ... پذیرش مصائب مهاجرت برای آینده‌ای بهتر ... شیرینی دست‌یابی به اهداف ... تو ... من ... خاطرات روزهای بی‌بازگشت! ... آرزوی روزهای آینده ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*************************&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;درسم را گرفته‌ام&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;رودی برومند&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مدتی‌ است که هر روز می‌‌گوییم فردا، هفته بعد، یا ماه دیگر. حال‌مان خوب نیست زیاد. در این میان شجاع‌تر‌ها معلوم شده‌اند. و آنها که خودشان را دست احساس می‌‌دهند. آنکه بی‌ خیالی را رسم زندگی‌ می‌‌داند... اما بیشترمان تکانی خورده ایم. یک دوستی‌ دارم که هر وقت از تکان‌های شدید زندگی‌ پیشش گله می‌‌کنم می‌‌گوید، اینها یک سکسکه جزئی بودند، نگران نباش. پدرم همیشه هنگام دلداری می‌‌گوید دل‌ قوی دار. مادرم آنچنان نگران است که خودم پریشانی را فراموش می‌‌کنم. این هم یک جورش است. این روز‌ها تمرین بازگشتن به زندگی‌ شده مفهوم خود زندگی‌. مرور خاطرات، و پیدا کردن نقطه‌ای که تغییر، مسیر را نا هموار کرد، شده عادت هر روزه. در این میان، رفتن هر یاری، تلنگری به فکر نیمه فلج می‌‌زند که آهای، تا ابد وقت نداری.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز هشتم مهر خبر رسید که تصادفی در جادهٔ برلین - پراگ عزیزانی را برده، و عزیزی دیگر که زمانی‌ همکار بودیم را به اغما. همان روز خبر رسید که عید نوروز جهانی‌ شده و رسمی‌ زیبا از سرزمین مان در میان جهانیان به رسمیت شناخته خواهد شد. مرگ، سپس جشن. چه غریب. دوست نداشتم خبر دیگری بخوانم. رسمش این نبود، وقتش هم نبود. مثل همان روز که گلوله‌ای دخترکی را بی‌ خبر سوزاند، و پسرکی هیچگاه باز نگشت به آغوش مادرش. چه شده؟ چه بر سر ما آمده؟ دنیا برای همه اینگونه است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این نوشته یک شروع دوباره است. مدتی‌ است که احساسات و منطق من یویو بازی می‌‌کنند. بدون اینکه بدانیم یا بخواهیم به زندگی‌ پرتاب می‌‌شویم، و مرگ ما را خواهد برد، بدون خبر، بدون وقت قبلی‌. خسته شدم بس که شعر خواندم و از آن‌ برای توصیف حال خودم استفاده کردم. پس کجاست آن‌ تاب و توانی‌ که می‌‌جوشید و می‌‌ساخت؟ یک روز خوبم و یک روز کلافگی امان نمی‌‌دهد تا به راحتی‌ به شب برسانمش. کم کم باور کرده‌ام که پایان دست من نیست اما راه باید دست خودم باشد. دیر نیست. درسم را گرفته‌ام. بیشترش را از آنها که سن و سال کمتری دارند. آنها که زندگی و مرگ‌ را امان نمی‌‌دهند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این نوشته فقط یک پیش در آمد بود. الکن و نا تمام. به احترام زندگی‌ با دست پرتر بازخواهم گشت.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 284px; DISPLAY: block; HEIGHT: 400px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5396510820573586194" border="0" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/SuRB_9bXIxI/AAAAAAAAEbY/ge74fY1DEfA/s400/IranianJournalistNo20-3.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;strong&gt;ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نسيم راستين&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;در قبرستان که راه بروی، زندگی به پررنگ ترین حالت ممکن خودش را به تو نشان میدهد. حداقلش این است که متوجه تفاوت خودت و انهایی که مرده‌اند می‌شوی. نفس می‌کشی و این یعنی آنکه زنده‌ای. یعنی آنکه بدنت هنوز زنده است و دارد زندگی می‌کند.. چیزی که آدم‌های زیر خاک از آن محرومند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میان اهل قبور که باشی، میان آن همه سنگ قبر، سئوال‌های زیادی به مغزت هجوم می‌آورند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که چرا آنها رفته‌اند و تو مانده‌ای؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زندگی چیست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرگ چیست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آیا آنها که مرده اند دوست داشتند که به جای تو بودند و زندگی می‌کردند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر برمی‌گشتند به زندگی چگونه نگاه می‌کردند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کدام‌شان برای یک ساعت بیشتر زنده بودن دعا کرده، التماس کرده؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آیا از روی اسم روی قبرها می‌شود فهمید کدام زندگی اثر گذارتری داشته؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از جنس قبرها می‌شود فهمید کدام زندگی بهتری داشته؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و آن موقع است که فکر می‌کنی زندگی باید مفهوم عمیق‌تری نسبت به این نفس کشیدن جسمانی داشته باشد.&lt;br /&gt;این مفهوم زندگی، این مسئولیت ناشناخته، یکددفعه آنچنان سیلی نثار گونه‌ات می‌کند که به تمامی ارزش هر لحظه از این زندگی را به یاد می‌آوری. هیچ کسی از لحظه بعدش خبر ندارد. و این روح زندگیست که خودش را به تمامی نشانت می‌دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید لذت از آنچه که داری و سپاس به خاطر داشتنش و یک ایمان آنی و مهم برای بهترین و اثر گذارترین بودن حداقل چیزی است که تصمیم می‌گیری.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در قبرستان که باشی زندگی و مرگ بی پرده جلویت می‌رقصند و نمی‌توانی سرت را پایین بیندازی و نگاهشان نکنی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*************************&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;زنده‌هايی همچون من&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مجيد آل ابراهيم&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;اعتراف می‌کنم که چیزی از "زندگی کردن" نمی‌دانم. شاید این تاثیر دورانی باشد که در آن رشد کرده‌ام. دورانی که مرگ در دسترس‌تر و باور پذیرتر از زندگی بود. دورانی که مرگ مقدس بود و سوگواری دائمی ارزش. دورانی که دیدن رقص وداع با زندگی انسانی آوایزان از سیم فولادی بسته شده به جرثقیل در میان جمعیتی هیجان‌زده موجب عبرت بود. دورانی که دیدن پیکر له شده‌ای که از زیر آوار بمباران بیرون می‌آمد یا پیکر بی‌جان دوستی که از جبهه برمی‌گشت بهانه‌ای بود تا تصمیم بگیریم که جانی را بستانیم یا جانمان را بدهیم. دورانی که روز را با آرزوی مرگ دیگران و فریاد آن در صف کلاسهای مدرسه شروع میکردیم. روزگاری که از حوض وسط میدان شهر خون فوران می‌کرد. روزگاری که مرگ را تبریک می گفتیم. روزهایی که سر هر کوی و برزن حجله‌ای بود. روزهایی که از خندیدن شرم زده بودیم. روزهایی که شبهایش را یا با شنیدن خبر خوش کشته شدن متجاوزان و منافقان سر می‌کردیم یا با دیدن روایت فتحی که روایانش به سوی معشوق شتافته بودند.&lt;br /&gt;چیزی از زندگی کردن نمی‌دانم چون زمانی که باید آن را می‌آموختم سرگرم آماده ساختنم برای زندگی آینده بودم و آماده سازی در آن دوران فقط تمرین ریا بود و پنهان‌کاری و دروغ‌گویی. آموزگاری هم نبود. پدر و مادر، که فقط نگران آینده‌ای بودند که خود نیز چیزی از آن نمی‌دانستند، زندگی در دوران گذشته را می‌دانستند و چیزی نداشتند که به من یاد دهند و دیگران هم که در کار خود و فرزندانشان مانده بودند و تنها همانند ضبط صوت پند و اندرز پخش می‌کردند. رسانه‌ها هم در کار ارشاد و تکامل معنویات بودند و از این دنیا بی‌خبر بودند.&lt;br /&gt;نمی دانم چطور باید زندگی کرد چون پس از استقلال فقط تلاش کرده‌ام که زنده‌باشم. پیرامونم را هم زنده‌های زیادی گرفته‌اند. زنده‌هایی که خیلی چیز‌ها دارند ولی از آن لذت نمی‌برند. زنده‌هایی که نمی‌دانند چطور می‌توان با دیدن یک گل شاد شد. زنده‌هایی که همچون من از یاد دادن زندگی به فرزندان خود ناتوانند چون چیزی از آن نمی‌دانند.&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 282px; DISPLAY: block; HEIGHT: 400px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5396510559531297570" border="0" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/SuRBww-B6yI/AAAAAAAAEbQ/ZHboSINlo2Y/s400/IranianJournalistNo20-4.jpg" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;طراحی و صفحه‌بندی: بهنام صالحی&lt;/p&gt;&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5568107-8448165623387203496?l=freelanceronline.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/freelanceronline/~3/ggYKQ6SuoUc/20.html</link><author>noreply@blogger.com (همايون خيری)</author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://3.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/SuRCzoCm5aI/AAAAAAAAEbo/9ixIy30KbYw/s72-c/IranianJournalistNo20-1.jpg" height="72" width="72" /><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://freelanceronline.blogspot.com/2009/10/20.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-5568107.post-733960460983812538</guid><pubDate>Sat, 24 Oct 2009 16:40:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-10-25T03:00:32.043+10:00</atom:updated><title>Radio NetworkPlus</title><description>در اين چند سالی‌ که از کنفرانس جهانی زمين در ريودوژانيرو گذشته گروه‌های مختلفی از بين اهل رسانه دارند سعی می‌کنند با امکانات مختلف رسانه‌ای در مورد حفظ محيط زيست با مردم حرف بزنند. قسمت عمده‌ی اين کارها هم در کشورهای جهان سوم انجام می‌شود که اصولن درگيری‌های سياسی‌اش هم زياد است منتها در يک جاهايی که دولت‌ها در جهان سوم عقل‌شان رسيده و اجازه‌ی کارهای رسانه‌ای متفاوت داده‌اند وضع اقتصادی مردم هم بهتر شده. دليلش اين بوده که رسانه‌ای‌ها مجال پيدا کرده‌اند درباره‌ی گردشگری طبيعی حرف بزنند و فرهنگ عمومی را تحت الشعاع قرار بدهند، ساز و آواز و رقص و نمايش و خيلی چيزهای ديگر و نتيجه‌اش سرازير شدن گردشگر به آن کشورها بوده. ايران سهمی در گردشگری طبيعی جهانی ندارد و دليلش گرفتاری‌هايی‌ست که حکومت با ايرانی‌ها و خارجی‌ها دارد. در واقع گردشگری با دعوا و گشت امر به معروف جور درنمی‌آيد. واقعن توضيح واضحات است. منتها تجربه‌ی کار رسانه‌ای را می‌شود به هر حال به دست آورد و الان هم دوران گوتنبرگ و برادران لومير و مارکونی نيست که ابزارهای رسانه‌ای محدود و ابتدايی باشند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از حدود 10 سال پيش من و يک گروهی از دوستان رسانه‌ای‌ام که می‌شود گفت 50 نفريم برای بعضی از اين پروژه‌های بين المللی آموزش محيط زيست کار می‌کنيم و سعی می‌کنيم راه‌های تازه‌ای برای حرف زدن درباره‌ی موضوع حفظ محيط زيست پيدا کنيم. محيط زيست هم يک موضوع جهانی‌ست و فرقی ندارد برای کجا داريد کار می‌کنيد چون دست آخر همه‌اش در همين کره زمين محصول می‌دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا يکی از کارهای تازه در اينباره همين چيزی‌ست که منبعد مرتب می‌شنويد. اسمش Radio NetworkPlus است و يک راديوی فرهنگی- گردشگری‌ست و کم‌کم آدم‌هايش را هم خواهيد شناخت که از کدام کشورها هستند. بهشان پيشنهاد کردم برنامه‌های راديويی جمعی درست کنيم و بعد توی سايت‌های مختلف (با اجازه رسمی گرفتن) آن را منتشر کنيم. قرار است تدوين گزارش‌ها با من باشد و بقيه حضرات گزارش‌ها را تهيه کنند. اين چيزی که امروز می‌شنويد مربوط است به دو تا گزارشگر که در کشورهای خودشان آدم‌های شناخته شده‌ای هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعضی از اين تجربه‌ها را هم آورده‌ام در شکل ايرانی‌اش دارم توی همين وبلاگ انجام می‌دهم منتها رويکردهای متفاوتی دارند که هر هفته داريد می‌بينيد و می‌شنويد و می‌خوانيد.   &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا اين اولين برنامه به زبان انگليسی‌ست و منبعد گزارش‌های خيلی بهتری می‌شنويد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;br /&gt;Capturing the spirit of saving nature is a hard task, creating an image that makes people convinced natural resources are fragile is even harder. We, group of science/environmental journalists and professionals try to shine the light a little on this global effort. Making that real, we are practicing different ways of communication to encourage people from different cultures sharing their ideas and listening to each other&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;All we know is there are several options integrating the culture and history of nations enough close to others to aim conservation of nature. The best is encouraging public to live a life. And that will happen only if there is a place to live. For now it is only Earth. Without Earth there is no life. Radio NetworkPlus is the result of a journalistic effort to use blogsphere for encourage saving nature and then saving life, all through culture &lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;object width="320" height="266" class="BLOG_video_class" id="BLOG_video-bfc78281f040646" classid="clsid:D27CDB6E-AE6D-11cf-96B8-444553540000" codebase="http://download.macromedia.com/pub/shockwave/cabs/flash/swflash.cab#version=6,0,40,0"&gt;&lt;param name="movie" value="http://www.blogger.com/img/videoplayer.swf?videoUrl=http%3A%2F%2Fvp.video.google.com%2Fvideodownload%3Fversion%3D0%26secureurl%3DpgAAABqQx1oQmSnIaATdhug8I97BsA-uGiILtzs0RQ6XvvIJSxklKKoHNr-hjmLP6OjK_ssHYtqwh_xFEvBOAWmFNmA9ksG2qBsaTwVgl3HFf1jdjnkJtp6MFzKBzwCYut2hTxi3rltvZ8CAtlocvTo_kVcLsypiCpWoNi2w1ywEJikI6gZz3WtorUR3Lq1CBBX458wUlvXJv1DGmLESMpDeQuFQIVJgDA_Rp3r4oYvuWD8M%26sigh%3DFqNd4Ia2_De3im_J8LLx52-4Z3g%26begin%3D0%26len%3D86400000%26docid%3D0&amp;amp;nogvlm=1&amp;amp;thumbnailUrl=http%3A%2F%2Fvideo.google.com%2FThumbnailServer2%3Fapp%3Dblogger%26contentid%3Dbfc78281f040646%26offsetms%3D5000%26itag%3Dw320%26sigh%3DUx_5rLbmtsgbNwo9Nbsy7YbFN24&amp;amp;messagesUrl=video.google.com%2FFlashUiStrings.xlb%3Fframe%3Dflashstrings%26hl%3Den"&gt;
&lt;param name="bgcolor" value="#FFFFFF"&gt;
&lt;embed width="320" height="266" src="http://www.blogger.com/img/videoplayer.swf?videoUrl=http%3A%2F%2Fvp.video.google.com%2Fvideodownload%3Fversion%3D0%26secureurl%3DpgAAABqQx1oQmSnIaATdhug8I97BsA-uGiILtzs0RQ6XvvIJSxklKKoHNr-hjmLP6OjK_ssHYtqwh_xFEvBOAWmFNmA9ksG2qBsaTwVgl3HFf1jdjnkJtp6MFzKBzwCYut2hTxi3rltvZ8CAtlocvTo_kVcLsypiCpWoNi2w1ywEJikI6gZz3WtorUR3Lq1CBBX458wUlvXJv1DGmLESMpDeQuFQIVJgDA_Rp3r4oYvuWD8M%26sigh%3DFqNd4Ia2_De3im_J8LLx52-4Z3g%26begin%3D0%26len%3D86400000%26docid%3D0&amp;amp;nogvlm=1&amp;amp;thumbnailUrl=http%3A%2F%2Fvideo.google.com%2FThumbnailServer2%3Fapp%3Dblogger%26contentid%3Dbfc78281f040646%26offsetms%3D5000%26itag%3Dw320%26sigh%3DUx_5rLbmtsgbNwo9Nbsy7YbFN24&amp;amp;messagesUrl=video.google.com%2FFlashUiStrings.xlb%3Fframe%3Dflashstrings%26hl%3Den" type="application/x-shockwave-flash"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;
&lt;/p&gt;&lt;div align="center"&gt;All rights reserved &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;for &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://freelanceronline.blogspot.com/"&gt;http://freelanceronline.blogspot.com&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5568107-733960460983812538?l=freelanceronline.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/freelanceronline/~3/FMjNRy9KB5k/radio-networkplus.html</link><author>noreply@blogger.com (همايون خيری)</author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://freelanceronline.blogspot.com/2009/10/radio-networkplus.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-5568107.post-5165500964548108797</guid><pubDate>Fri, 23 Oct 2009 03:21:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-10-23T17:48:58.585+10:00</atom:updated><title>جمعه برای زندگی</title><description>&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/SuE9DSGarEI/AAAAAAAAEbA/tAsTet-yS1I/s1600-h/friday-for-life2.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 113px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5395660955174218818" border="0" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/SuE9DSGarEI/AAAAAAAAEbA/tAsTet-yS1I/s400/friday-for-life2.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;چند سال پيش رفته بودم يک مراسم عروسی. آقای داماد راه افتاد کنار هر ميز با ميهمان‌ها خوش و بش کردن تا رسيد به ميزی که من و چند تا از دوستان نزديک داماد نشسته بوديم. يک آقايی هم در جمع ما بود، درست روبروی من، که نمی‌شناختيمش ولی به هر حال ميهمان بود. ميز ما مستطيلی شکل بود و من آن اواخر ميز نشسته بودم. داماد که به ميز ما رسيد نشست روی يکی از صندلی‌های طرف ديگر و شروع کرد به گپ زدن. کنار آن آقای ناشناس يک نفر شروع کرد به پرتقال پوست کندن. خيلی اتفاقی يک باريکه عصاره‌ی پوست پرتقال پريد توی چشم چپ آن آقای ناشناس. خود آن کسی که داشت پرتقال را پوست می‌کند هم متوجه نشد. من هم ناغافل ديدم. چشم آن آقای ناشناس شروع کرد به اشک آمدن يک جوری که مجبور شد با دستمال اشک‌هاش رو پاک کنه و همه ديگه متوجه شدن ايشون داره اشک می‌ريزه. داماد دستپاچه شد و گفت آقای فلانی چيزی شده؟ آقای ناشناس جواب داد از شوق ديدن لباس دامادی به تن تو احساساتی شدم، اشکم جاری شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من داشتم می‌مردم از خنده. يعنی از زور خنده داشتم بود ميز رو گاز می‌گرفتم.    &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديروز ياد اون روز افتادم، يک خبر خوب هم شنيده بودم و در نتيجه گفتم راه بيفتم به نويسنده‌های آنلاين بگم برای "جمعه برای زندگی" بنويسند. امروز نتيجه‌ش رو داريد می‌بينيد. هر کسی که گفته بود می‌نويسم حالا نوشته‌ش اينجاست. "جمعه برای زندگی" يعنی کار گروهی برای چند دقيقه خوشی، درست وسط هزار تا ناخوشی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوشی‌ها را بايد تعميم داد و به ناخوشی‌ها هم بايد فرصت داد تا گفته بشن. نه فقط برای گفته شدن بيحاصل، بلکه برای اين که زندگی اجتماعی‌مون رو از زوايای ديگه‌ ببينيم. گاهی وقتی همين خوشی‌ها و ناخوشی‌ها رو می‌گذاريد کنار هم تازه تصوير دقيقی از خودمون پيدا می‌کنيم. گاهی همينطوری معنی خوشی معلوم می‌شه. اين کاری‌ست که من هر هفته در "جمعه برای زندگی" انجام می‌دم که ببينيد حتی وقتی خيلی غمگين هستيد يک جايی هست که برای چند دقيقه هم که شده شما را وصل می‌کنه به زندگی و چند نفری هستند که دارند با شما حرف می‌زنن. گاهی همين که از تنهايی درمی‌آييد جرقه‌ی خوبيه که برگرديد به زندگی و باز تا جايی که می‌شه به ديگران همفکری بدين و وسط هزار تا خبر ناخوش خودتون رو اميدوار نگه دارين. به خودتون بيخود نمره منفی ندين اگر متفاوت فکر می‌کنين منتها درباره‌ش حرف بزنين. واقعن دليلی نداره کسی از چهره‌ی ما تشخيص بده که به چی فکر می‌کنيم. برای همينه که بايد حرف بزنيم که راه حل پيدا کنيم برای ناخوشی‌هامون. همين که بهترين تلاش‌تون را انجام ميدين يعنی کلی کار. زندگی زمينی ارزش داره.    &lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;خوب بريم سراغ موسيقی "جمعه برای زندگی".&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;object width="320" height="266" class="BLOG_video_class" id="BLOG_video-19f39bca7afdfb45" classid="clsid:D27CDB6E-AE6D-11cf-96B8-444553540000" codebase="http://download.macromedia.com/pub/shockwave/cabs/flash/swflash.cab#version=6,0,40,0"&gt;&lt;param name="movie" value="http://www.blogger.com/img/videoplayer.swf?videoUrl=http%3A%2F%2Fvp.video.google.com%2Fvideodownload%3Fversion%3D0%26secureurl%3DqAAAAJRKzAPfu3a7ks9WIkYJqTHjW_9tdFWnD96gc38hTG-JXSgMJc25f-SgNRQIXQmOfOixCvGLXiBaX-3sJRQBxOhd6PYWrJ7zztZVDb7vJBc5Us23saFCRX2m4831tgkCCyE5Q05qMBN61JHjdhfGnGv7hdwn7flxHaLrviFC0WFvaCCJA9uXb25j_8PbcU25l-QKwdTEJJCCc4aqe6fp9eRB3ThmMNUbghRSwrjPo5Cl%26sigh%3D5zETXLnMQCl-NN6kNu_JoCk3Rw0%26begin%3D0%26len%3D86400000%26docid%3D0&amp;amp;nogvlm=1&amp;amp;thumbnailUrl=http%3A%2F%2Fvideo.google.com%2FThumbnailServer2%3Fapp%3Dblogger%26contentid%3D19f39bca7afdfb45%26offsetms%3D5000%26itag%3Dw320%26sigh%3D7BJBO0j5Mkas-SHwyoC5PANVeEM&amp;amp;messagesUrl=video.google.com%2FFlashUiStrings.xlb%3Fframe%3Dflashstrings%26hl%3Den"&gt;
&lt;param name="bgcolor" value="#FFFFFF"&gt;
&lt;embed width="320" height="266" src="http://www.blogger.com/img/videoplayer.swf?videoUrl=http%3A%2F%2Fvp.video.google.com%2Fvideodownload%3Fversion%3D0%26secureurl%3DqAAAAJRKzAPfu3a7ks9WIkYJqTHjW_9tdFWnD96gc38hTG-JXSgMJc25f-SgNRQIXQmOfOixCvGLXiBaX-3sJRQBxOhd6PYWrJ7zztZVDb7vJBc5Us23saFCRX2m4831tgkCCyE5Q05qMBN61JHjdhfGnGv7hdwn7flxHaLrviFC0WFvaCCJA9uXb25j_8PbcU25l-QKwdTEJJCCc4aqe6fp9eRB3ThmMNUbghRSwrjPo5Cl%26sigh%3D5zETXLnMQCl-NN6kNu_JoCk3Rw0%26begin%3D0%26len%3D86400000%26docid%3D0&amp;amp;nogvlm=1&amp;amp;thumbnailUrl=http%3A%2F%2Fvideo.google.com%2FThumbnailServer2%3Fapp%3Dblogger%26contentid%3D19f39bca7afdfb45%26offsetms%3D5000%26itag%3Dw320%26sigh%3D7BJBO0j5Mkas-SHwyoC5PANVeEM&amp;amp;messagesUrl=video.google.com%2FFlashUiStrings.xlb%3Fframe%3Dflashstrings%26hl%3Den" type="application/x-shockwave-flash"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;
&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين هم نويسندگان امروز:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://freelanceronline3.blogspot.com/2009/10/blog-post_22.html"&gt;آرتميس ميلانی: جشن عروسی بر حسب مشاهدات&lt;/a&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://freelanceronline3.blogspot.com/2009/10/blog-post_23.html"&gt;سيبيل طلا: اين يکی عشوه زنانه را من نتوانستم&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://freelanceronline1.blogspot.com/2009/10/blog-post_23.html"&gt;پرشين سعيد واقفی: حالا هی دامبول و ديمبول کن&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://freelanceronline3.blogspot.com/2009/10/blog-post_4736.html"&gt;ليلا نظری: عروسی کنند باز هم می‌رقصم&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://freelanceronline3.blogspot.com/2009/10/blog-post_4929.html"&gt;شميم صاحبی: ديگه اينجا منطق نيست&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://freelanceronline3.blogspot.com/2009/10/78.html"&gt;شيرين جمارانی: 78 تا ساعت ديواری&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://freelanceronline3.blogspot.com/2009/10/katiana-murillo-volcano-almost-in.html"&gt;Katiana Murillo: A volcano almost in the capital&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5568107-5165500964548108797?l=freelanceronline.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/freelanceronline/~3/NM8yBerCNi0/blog-post_23.html</link><author>noreply@blogger.com (همايون خيری)</author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://3.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/SuE9DSGarEI/AAAAAAAAEbA/tAsTet-yS1I/s72-c/friday-for-life2.jpg" height="72" width="72" /><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://freelanceronline.blogspot.com/2009/10/blog-post_23.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-5568107.post-4537308196042148977</guid><pubDate>Thu, 22 Oct 2009 13:52:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-10-23T00:08:32.920+10:00</atom:updated><title>ريگولتو</title><description>امشب افتتاحيه اپرای Rigoletto بود و خيلی جای‌تان خالی اگر اهل اپرا هستيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5395423534351722914" border="0" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/SuBlHknRKaI/AAAAAAAAEZo/l1PxA2DRxX0/s400/22102009.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5395423278979806482" border="0" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/SuBk4tR29RI/AAAAAAAAEZg/XFaEoFeGrdM/s400/22102009(003).jpg" /&gt;&lt;br /&gt;لابد می‌دانيد که ريگولتو ساخته‌ی جوزپه وردی‌ست و يک کمی که داستان را می‌خوانيد متوجه می‌شويد شباهت‌های زيادی با رستم و سهراب خودمان دارد. البته موضوع حماسی نيست ولی پدر به طور غير مستقيم باعث مرگ دخترش می‌شود و سنگ بنای اين مرگ هم درگيری ميان دو آدم است. اپرا در سه پرده اجرا شد که اصل داستان هم در همين سه پرده تنظيم شده. بنا به سليقه‌ی رهبر ارکستر هميشه يک دستکاری‌هايی در نمايش و دکورها داده می‌شود و گاهی خيلی مدرن‌هايش هم ريگولتو را با دنيای مدرن درهم می‌ريزند. من نمونه‌ی تلويزيونی يک ريگولتوی مدرن را هم ديده‌ام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5395423171207418818" border="0" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/SuBkyby608I/AAAAAAAAEZY/PQI6zlBtDrc/s400/22102009(008).jpg" /&gt;&lt;br /&gt;اگر ريگولتو را تا به حال نديديد اما به نظرم يک قطعه‌ی آن را حتمن شنيديد. معمولن هم همه آن را با صدای پاواروتی شنيده‌اند.&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=8A3zetSuYRg"&gt; اينجا&lt;/a&gt; برويد ببينيد و بشنويدش. اسم اين قطعه La Dona e Mobile هست که اينجا در استراليا برای تبليغ يک مدل پاستا مدام آهنگش را می‌شنويد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;La﻿ donna è mobile&lt;br /&gt;qual piuma al vento&lt;br /&gt;muta d'accento&lt;br /&gt;e di pensiero&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Sempre un'amabile&lt;br /&gt;leggiadro viso&lt;br /&gt;in pianto e in riso&lt;br /&gt;è menzognero&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;La donna è mobil&lt;br /&gt;qual piuma al vento&lt;br /&gt;muta d'accento&lt;br /&gt;e di pensier&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5395422982435512610" border="0" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/SuBknckMISI/AAAAAAAAEZQ/3rN0iKF-FEc/s400/22102009(005).jpg" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5395422894912434258" border="0" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/SuBkiWhD8FI/AAAAAAAAEZI/0q5wU2pzxec/s400/22102009(007).jpg" /&gt; &lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5395422792967561378" border="0" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/SuBkcavgoKI/AAAAAAAAEZA/4T2oduNzYds/s400/22102009(009).jpg" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5395422723326376034" border="0" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/SuBkYXTweGI/AAAAAAAAEY4/l5UnGsFkXLs/s400/22102009(011).jpg" /&gt;&lt;br /&gt;ترجمه‌اش اين است که زن‌ها در يک چشم بهم زدن تغيير می‌کنند و اين را در زمانی که دوک Cerpano در خانه‌ی معشوقه‌اش دارد آواز می‌خواند و قرار است برادر معشوقه در مقابل پولی که گرفته همين جناب دوک را بکشد اما خواهرش به او می‌گويد يک نفر دیگر را بکش و پولت را از آن که خواهان کشتن دوک بوده بگير چون او متوجه نمی‌شود که تو چه کسی را کشته‌ای. دختر همان کسی که پول داده بوده با لباس مردانه می‌آيد در خانه‌ی معشوقه و برادر معشوقه او را می‌کشد و به پدر تحويل می‌دهد. پدر هم فکر می‌کند همانی را که می‌‌خواسته برايش کشته‌اند تا اين که صدای دوک را می‌شنود که باز دارد همان قطعه را می‌خواند و وقتی گونی دور جسد را باز می‌کند می‌بيند دختر خودش است که به عوض اين که با لباس مبدل از شهر خارج بشود از فرط علاقه به دوک Cerpano آمده بود دم در خانه‌ی معشوقه‌ی او و جانش را از دست داده.&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5395422519008038402" border="0" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/SuBkMeKeDgI/AAAAAAAAEYw/H7B1edTPiFw/s400/22102009(015).jpg" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5395422379373964210" border="0" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/SuBkEV_HK7I/AAAAAAAAEYo/gLogYOUWpLI/s400/22102009(016).jpg" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5395422318518593858" border="0" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/SuBkAzSD6UI/AAAAAAAAEYg/rLBjkx4EHPY/s400/22102009(017).jpg" /&gt;&lt;br /&gt;فکر کردم عکس بگيرم که شما هم در ديدن ريگولتو شريک بشويد. &lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5568107-4537308196042148977?l=freelanceronline.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/freelanceronline/~3/ze0XNtmfO7Q/blog-post_22.html</link><author>noreply@blogger.com (همايون خيری)</author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://2.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/SuBlHknRKaI/AAAAAAAAEZo/l1PxA2DRxX0/s72-c/22102009.jpg" height="72" width="72" /><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://freelanceronline.blogspot.com/2009/10/blog-post_22.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-5568107.post-177673393772022642</guid><pubDate>Tue, 20 Oct 2009 13:05:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-10-20T23:18:10.231+10:00</atom:updated><title>از تيم ملی به بعد</title><description>دشمن‌تان ببيند ... نه که رفتيم تيم ملی، من و امين با هم، تازگی‌ها برای رو کم کنی بقيه‌ی تيم ملی‌ها از خودمان حرکات ورزشی جديد هم توليد می‌کنيم. در دو روز گذشته مثل بالرين‌های درياچه قو راه می‌رفتم. نوک پا نوک پا، يک کمی کج برای برداشتن يک خودکار، خيلی با کرشمه برای نشستن روی يک فقره صندلی، آويزون به دسته‌ی کنار راه پله‌ی دانشکده. حالا بدبختی که آسانسور ساختمان هم خراب شده و بايد چهار طبقه را بکوبيد برويد بالا. توی اين بدبختی باله رقصيدن، ديروز هم آژير آتش نشانی را زدند و هری همه بايد از پله‌ها می‌رفتيم پايين. مسئول امور آتش نشانی طبقه‌ی ما هم پلنگ آقا هستند. گفتم من در اين شرايط خطير هنری ترجيح ميدم آتش بگيرم تا از اين چهار طبقه پله برم پايين و باز دوباره بيام بالا. فرمودند تا نزدم ننداختمت توی راه پله خودت برو. ديدم پلنگ آقاست و همين يک کار جدی. خيلی حميت قسمتی به خرج دادم در معيت خودشان با يک وضع دلخراشی رفتم پايين ... يعنی سگ توی روحش دو دقيقه هم نشد که پايين بوديم گفتند آژير برای تمرين بوده، بفرماييد بالا. من همينطور در حين بالا رفتن مرتب دعای از اوناش می‌خواندم فوت می‌کردم نثار اموات اون بابايی که آژير تمرينی زده بود ... ولی نع ... من و امين از رو نمی‌ريم ... ورزشکاران، دلاوران ... امروز رفتم پنج کيلومتر دويدم که از مراسم باله درياچه قو نجات پيدا کنم. خلاص شدم. الان دوباره اوضاع رفته توی خط تيم ملی بندری ... خوب باله به ما نمی‌سازه، زور که نيست ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;... بابا تيم ملی ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توی اين مسيری که هر روز به طرف دانشگاه رانندگی می‌کنم چپ و راست بساز بساز است. پل، تونل، آسفالتکاری. گاهی فکر می‌کنم در فاصله‌ی شب تا صبح مسير رودخانه را هم تغيير داده‌اند و الان است که يک کشتی هم از کنارمان رد بشود. يک وقت‌هايی توی ترافيک سنگين همينطور که نشسته‌ايم توی ماشین با دست اندرکاران ساخت و ساز احوالپرسی می‌کنيم. دست اندرکاران آن طرف نرده، ما اين طرف نرده. توی اين بساز بسازها يک پل عابر پياده هم دارند می‌سازند که خيلی هنری‌ست. پر از سيم و مفتول و تقريبن نيمه معلق است. سرعت ساخت‌شان هم خيلی خوب است و برخلاف ايران که کلنگ را که حالا می‌زنند دو نسل هم بازنشستگی دارند اينجا در حدود يک سال و دو سال بلاخره به عمر آدم قد می‌دهد که چهار تا از اين ساخته‌ها را ببيند. يک اتفاق خيلی جالب اين است که با اين ساخت و سازها مدام نقشه‌ی شهر هم تغيير می‌کند و در نتيجه هر سال يک کتابچه‌ی نقشه منتشر می‌کنند که با کتابچه‌ی سال قبل کلی تفاوت دارد. خود اين تغيير به معماران فرصت می‌دهد تا کارهای تازه‌شان را عرضه کنند و هر دو سه سال يک بار مردم احساس تازگی بهشان دست می‌دهد. البته ساختمان‌های خاص را دست نمی‌زنند ولی معمولن فضاهای جديد برای طرح‌های نو هميشه هست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5394669331452677858" border="0" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/St23LL3uTuI/AAAAAAAAEYY/SCckm232crk/s400/13102009(002).jpg" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5394669253792392786" border="0" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/St23GqkEZlI/AAAAAAAAEYQ/l4DMm_nPdg0/s400/13102009(001).jpg" /&gt;&lt;br /&gt;اين از ساخت و ساز.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يک کليسايی هست توی مسير من که متعلق است به پيروان کليسای هفتمين روز. بر خلاف همه‌ی کليساهای ديگری که ديد‌ه‌ام اين‌ها خيلی اهل علم هستند. يعنی از دور و در حال رانندگی تشخيصم اين بوده که اين‌ها خيلی به علم ارادت دارند. هر خبر علمی که می‌شود برمی‌دارند يک پرچم نصب می‌کنند توی خيابان روبروی‌شان و برای آن خبر علمی تبليغ می‌کنند. ديروز برای جلوگيری از سرطان پستان تبليغ کرده بودند که خانم‌ها را تشويق کنند بروند معاينه. فکر کردم لابد يکی از اهالی‌ کليسا فک و فاميل گاليله بوده حالا دارند جبران مافات می‌کنند. خدا نصيب طرف‌های ما بکند که بابت گرفتاری‌هايی که جماعت حکومت برای مردم درست کرده‌اند يک روزی نوبتی دم در بايستند از عابرين پياده عذرخواهی کنند. فکر می‌کنم تنبيه فيروز آبادی را بگذارند تعظيم کردن خيلی مناسب باشد.&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5394669103551985522" border="0" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/St229639t3I/AAAAAAAAEYI/E7q0aV-cmIc/s400/13102009.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;اين هم از امور عقيدتی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هفته‌ی پيش توی موزه چشمم خورد به يک تانک قديمی. بعد که اطلاعات مربوط به آن را خواندم ديدم نوشته‌اند اين تنها تانک بازمانده جنگ جهانی اول است که از آلمان‌ها به غنيمت گرفته‌اند و اسمش هم Mephistoست. اطلاعاتش&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Mephisto_(tank)"&gt; اينجاست&lt;/a&gt;. يک تانک غول آسا و بدترکيبی‌ست که از تمام سوراخ سنبه‌هايش مسلسل و توپ درآمده بيرون. از قرار که يک گروه از سربازان کويئنزلندی آن را به غنيمت گرفته‌اند. يعنی خنده‌دارترين غنيمت جنگی دنياست. دور تا دور استراليا اقيانوس است و تانک در استراليا به هيچ دردی نمی‌خورد. اگر جنگی با همسايگان دربگيرد بيل و کلنگ بيشتر از تانک به در می‌خورد. حالا بلاخره تانک را توی موزه کوئينزلند گذاشته‌اند ولی از قرار چند باری هم دعوا شده که اين را بايد بگذاريم در موزه‌ی جنگ استراليا در کنبرا منتها دولت کوئينزلند رضايت نداده و تانک همينجا مانده.&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5394668984275470466" border="0" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/St222-iOiII/AAAAAAAAEYA/xSz8iPC4uVU/s400/14102009(003).jpg" /&gt; &lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5394668888803788434" border="0" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/St22xa4ARpI/AAAAAAAAEX4/w2q82e0vQnM/s400/14102009(005).jpg" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5394668681595716402" border="0" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/St22lW9wAzI/AAAAAAAAEXw/Km_Jj58rqeA/s400/14102009(004).jpg" /&gt;&lt;br /&gt;اين هم از جنگ جهانی اول.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انصافن کدام فروشگاهی به آدم روحيه می‌دهد؟ خوب به نظر من يک جايی که رنگی باشد و بوی تازگی هم بدهد. رفته بودم ميوه فروشی ديدم اساسن آدم توی ميوه فروشی خيلی دنيايش رنگی‌تر از همه‌ی جاهای ديگر می‌شود. بوی ميوه‌ی تازه هم که هست. هر چقدر هم که پرخوری کنيد ضرر ندارد. من توی شيرينی فروشی کار کردم. بعد از يک مدت کوتاهی از شيرينی فاصله می‌گيريد از بس که همه جا شيرينی و شکر هست. خوب توی ميوه فروشی اوضاع وارونه‌ست چون مدام همه چيز بوی تازگی دارد و رنگ هم که هست. جهت تقويت روحيه چند تا عکس‌ از ميوه و سبزيجات را ببينيد. تند تند عکس گرفتم که نکند صاحب مغازه فکر کند دارم از قيمت‌ها عکاسی می‌کنم. البته قيمت‌ها را هم که می‌توانيد ببينيد.&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5394668410244806546" border="0" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/St22VkGpt5I/AAAAAAAAEXo/Ogbs68ijc_4/s400/PA150001.JPG" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5394668301979034850" border="0" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/St22PQyFJOI/AAAAAAAAEXg/ritx6lU1Cmk/s400/PA150002.JPG" /&gt; &lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5394668127554347010" border="0" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/St22FG__oAI/AAAAAAAAEXY/LoxV-O-_W2o/s400/PA150004.JPG" /&gt;&lt;br /&gt;اين هم از ميوه و سبزيجات.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز يک دوره‌ی يکروزه‌ای گذاشته بودند برای يک نرم‌افزار جديد آماری که اسمشR است. لينک نرم‌افزار&lt;a href="http://www.r-project.org/"&gt; اينجاست&lt;/a&gt; و مجانی هم هست. خيلی هم به دردبخور است. خيلی از اهل دانشکده آمده بودند برای ياد گرفتن اين نرم‌افزار. يکی از محققان دانشکده يک خانمی‌ست که در مورد هورمون‌های کانگوروها تحقيق می‌کند. نشسته بود روی صندلی جلويی. ديدم کيفش دارد تکان می‌خورد. يک کمی بعد يک کله‌ی بچه کانگورو از کيف آمد بيرون. خود همان خانم ديد تعجب کردم گفت امروز اين بچه کانگورو را آوردم که نمونه‌ی خونی بگيرم بعد ببرم دوباره برگردانم توی زيستگاهش رها کنم. البته کانگورو را نمی‌شود مثل حيوان خانگی نگهداری کرد، يعنی اجازه نمی‌دهند. ولی توی دانشگاه می‌شود آورد. گفتم قايمش کن وگرنه هندی‌های دانشگاه بو ببرند از فردا با فيل می‌آيند سر کار.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 271px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5394667915398235746" border="0" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/St214wqCRmI/AAAAAAAAEXQ/Wx905ce5vyA/s400/PA200005.JPG" /&gt; &lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5394667829752342530" border="0" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/St21zxmdqAI/AAAAAAAAEXI/-hIVK9XjLIY/s400/PA200011.JPG" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5394667725271323858" border="0" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/St21tsYP1NI/AAAAAAAAEXA/rtIXQTUy-ng/s400/PA200012.JPG" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;اين هم از بخش حيات وحش. &lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5568107-177673393772022642?l=freelanceronline.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/freelanceronline/~3/mESvf2U7cAQ/blog-post_20.html</link><author>noreply@blogger.com (همايون خيری)</author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://2.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/St23LL3uTuI/AAAAAAAAEYY/SCckm232crk/s72-c/13102009(002).jpg" height="72" width="72" /><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://freelanceronline.blogspot.com/2009/10/blog-post_20.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-5568107.post-8212771886877838469</guid><pubDate>Mon, 19 Oct 2009 06:00:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-10-19T16:08:30.631+10:00</atom:updated><title>سقوط آزاد در يک روز</title><description>روز پنجشنبه هفته‌ی پيش حدود عصر يک ايميلی آمد برای همه‌ اهالی دانشکده. می‌شود گفت همين مانده بود که ملت به همديگر شيرينی تعارف کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داستان از اين قرار است که رئيس ما کمتر از دو سال پيش به عنوان رئيس دانشکده انتخاب شد. ايشان از جنبه‌ی علمی يکی از محققان شناخته شده در علوم عصب پايه‌ست که خيلی هم باهوش است. در هر دوی اين‌ها کسی شک ندارد. توی دانشکده هم به خاطر همين سوادی که دارد به شدت شناخته شده‌ست. منتهای مراتب آدم مردم‌داری نيست، مطلقن. در عوض خيلی گروهگرايی خاص دارد. می‌شود گفت اهل دار و دسته بازی‌ست و اين را هم همه می‌دانند. خوب ايشان برای رسيدن به رياست دانشکده از هر دو جنبه، يعنی هم از سوادش و هم از گروه بازی‌اش استفاده کرد و بعد از 5 سال که معاون دانشکده بود به رياست آن رسيد. همان ماه اول يک کاری کرد که تکليف ملت را با خودش روشن کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بين اتاق‌های ساختمان رياست دانشکده همه‌اش ديوار کشيده شده بود. ايشان برداشت دکوراسيون ساختمان را تغيير داد و به جای ديوار همه جا را شيشه گذاشت. ميز خودش را هم يک جوری تغيير داد که همه‌ی زندگی کاری آدم‌های ساختمان را می‌ديد. خيلی فضای ناامنی برای همه کارکنان اداری درست کرد. البته آدم‌های دار و دسته درست کن هميشه ترس اين که نکند يکی بهشان نارو بزند را دارند و اتفاقن مردم را وادار می‌کنند که باهاشان زيرزمينی رفتار کنند. سال گذشته يک بار به شوخی و خنده گفتم من که می‌آيم توی اين ساختمان خيلی احساس خودمانی بهم دست می‌دهد. گفت چرا؟ گفتم شبيه کشورهای جهان سوم شده. يک کار عجيبی هم کرد که باز برای من که توی جهان سوم زندگی کرده‌ام خيلی معنی‌دار بود. برداشت توی بعضی اتاق‌ها که يک کارمند قديمی بود يکی از کارمندان نزديک به خودش را جا داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه اين که ايشان افتاد به جان صغير و کبير دانشکده و آن‌هايی که خودشان توانستند بروند جايی معطل نکردند و آن‌هايی که دست‌شان نمی‌رسيد تند و تند برای‌شان ميهمانی می‌گرفت و به يک عنوانی می‌گذاشت‌شان کنار. خيلی شبيه همين کارهايی که در ايران نمونه‌هايش را می‌بينيد. توی آزمايشگاه هم از اين کارها می‌کرد منتها بعد از رياست دانشکده فشارش روی دانشکده بيشتر شده بود و در مدت نزديک به دو سال گذشته کمتر وقت می‌کرد به ما برسد. معمولن دوره‌ی رياست دانشکده هم 5 ساله‌س و هر کسی که قبلن رئيس بوده دست کم برای دو دوره رياستش را حفظ کرده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو سه باری با پلنگ آقا حرف می‌زديم که اين کارهای آقای رئيس خيلی رفته روی اعصاب ملت و جلوی چشم‌مان هر روز دارد يک اتفاق تازه‌ای می‌افتاد. من بيشتر تعجب می‌کردم چون خيلی شبيه شده بود به اوضاع اداره‌های خودمان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از قرار که ايشان رفته بوده روی اعصاب مقام‌های بالاتر و بلاخره او را نشاندند سر جايش. منتها روش‌شان عالی بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تمام اعتبار اين جناب به کارهای تحقيقاتی‌اش بود که انصافن هم کارهای خوبی بودند. کارهای تحقيقاتی هم مثل پرورش دادن گل است که اگر به موقع آب و نور بهشان نرسد ترتيب گل مربوطه داده می‌شود. آب و نور هم در امور تحقيقاتی يعنی طرح به درد بخور و پول خوب. امسال که دانشگاه بودجه‌های تحقيقاتی را به محققان می‌داد جناب‌شان دو تا طرح اصلی و يک طرح فرعی داده بود به اين اميد که حالا که رياست دانشکده را دارد از اين طرف هم با پولی که از بابت طرح‌ها دستش می‌آيد چند تا محقق استخدام کند که برايش کار کنند و اعتبار تحقيقاتی‌اش باقی بماند. دانشگاه دو تا طرح اصلی را رد کرد و فقط به آن طرح فرعی بودجه داده بود که فقط يک سال می‌تواند با پولی که دارد کار کند. به او گفته بودند طرح‌هايت ارزش تحقيقاتی ندارند. يعنی بدترين حرفی که ممکن است به يک آدمی در اين حد بزنند همين چيزی‌ست که به او گفته‌اند. به قول پلنگ آقا زندگی حضرتش را ويران کردند بخصوص که در عرض يک سال هم نمی‌شود کار دندانگيری انجام داد که برسد به انتشار مقاله. به عبارتی به زبان محترمانه به او گفته‌اند استعفا بده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز پنجشنبه خود آقای رئيس برای همه ايميل زد که زندگی تحقيقاتی من در خطر است و از فردا ظهر استعفای من رسميت پيدا می‌کند. دو خط هم گريزی زده بود به صحرای کربلای استراليا که دانشکده در لحظات سرنوشت سازی‌ست و من دانشکده را به خدا می‌سپارم. از اين حرف‌ها که برای ما جهان سومی‌ها که هر دقيقه از اين حرف‌ها می‌شنويم خيلی آشناست. من و پلنگ آقا داشتيم می‌مرديم از خنده که ايشان را چطور گذاشتند لای منگنه که خودش مجبور شد مقامش را رها کند و استعفا بدهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من در يک سال گذشته مانده بودم که چطور می‌شود اينجا اين همه جهان سومی بشود. حالا واقعن خوشم آمد از روش برخوردشان. در حال حاضر ايشان از تمام مقامات اداری‌شان آمده‌اند پايين و تشريف آورده‌اند توی دفتر سابق‌شان که در 7 سال گذشته در مجموع 10 دقيقه هم توی آن ننشسته بوده. سقوط آزاد در يک روز.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5568107-8212771886877838469?l=freelanceronline.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/freelanceronline/~3/g6-x-Nw9wPk/blog-post_9323.html</link><author>noreply@blogger.com (همايون خيری)</author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://freelanceronline.blogspot.com/2009/10/blog-post_9323.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-5568107.post-6101647168096949832</guid><pubDate>Sun, 18 Oct 2009 14:12:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-10-19T00:13:41.628+10:00</atom:updated><title>هفت روز هفته</title><description>&lt;p align="center"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/StsihxwIx_I/AAAAAAAAEW4/CuC0QPMt6Mw/s1600-h/paper-clip-mostatili.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 113px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5393942942392567794" border="0" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/StsihxwIx_I/AAAAAAAAEW4/CuC0QPMt6Mw/s400/paper-clip-mostatili.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز اول. سم قجری از جمله بدنامی‌های دم و دستگاه دوران قاجار بود که هنوز که هنوز است خاندان قاجار زير بار بدنامی‌اش درنيامده‌اند. حکايت لطفلعیخان زند هم هست که به دستور آقامحمدخان قاجار به او تجاوز کردند و باز بدنامی‌اش نصيب همه‌ی قاجارها شده. کميته مجازات اواخر دوران قاجار هم که ساخته‌ی میرزا ابراهیم‌خان منشی‌زاده و اسدالله‌خان ابوالفتح‌زاده بود و سرخود به اسم ايادی بيگانه دست به آدمکشی می‌زدند و حکومت قاجار را تضمين می‌کردند هم از بدنامی‌های دوران قاجار است. منتها حالا جمهوری اسلامی همه‌ی اين بدنامی‌ها را که دارد هيچ، همه‌ی بدنامی ساواک شاه را هم به دوش گرفته و در ضمن دشمن همه‌ی عالم و آدم هم هست. حالا البته حضرات جمهوری اسلامی با استفاده از روش‌های مدرن‌تر هم مخالفان‌شان را حذف می‌کنند. سقوط هواپيما، تصادف ساختگی خودرو، انفجار ناغافل مين و بمبگذاری در ساختمان. گروه بزرگی از آدم‌های درون حکومت به همين روش از سر راه برداشته شده‌اند. از بهشتی و باهنر و رجايی، تا قدوسی و فلاحيان و فکوری و چمران و صياد شيرازی، و تا دادمان و نوری. هميشه هم يک دار و دسته‌ای هست که يا خود جمهوری اسلامی مراسم را به اسم‌شان تمام می‌کند يا خود همان دار و دسته برای اين که بگويند هستيم مسئوليت را بعهده می‌گيرند. هماهنگی‌شان هم خيلی خوب است. حالا اين آخرين انفجار مربوط می‌شود به کشته شدن جانشين فرمانده نيروی زمينی سپاه و اين درست در روزهايی‌ست که ماجراهای بعد از انتخابات باعث شده تا آدم‌های مذهبی هم از جمهوری اسلامی رويگردان بشوند. هر چقدر که آن آدم‌ها در مقام و منصب بالاتری باشند دردسرهای رويگردانی‌شان هم بيشتر است. به نظرم می‌رسد موج جديد ترور و تصفيه حکومتی شروع شده و همين روزهاست که مخالفان درون حکومت به تير غيب دچار بشوند. اواخر دوران شاه هم از اين تير غيب‌ها زياد بود که يکی‌شان به ارتشبد محمد خاتم، فرمانده نيروی هوايی، رسيد. اعلام رسمی اين بود که خاتم در حين کايت سواری در بالای درياچه‌ی سد دز به ديواره‌های سنگی اطراف سد برخورد کرده اما بعدها معلوم شد که خاتم به عنوان جايگزين شاه در يک طرح کودتا مورد نظر بوده. يک کمی که جانورشناسی بدانيد متوجه می‌شويد اگر دور يک عقرب را آتش بزنيد به طوری که راهی برای فرار نداشته باشد جناب عقرب خودش را نيش می‌زند. حالا فعلن که سبزها دور و اطراف جمهوری اسلامی را گرفته‌اند لاجرم حضرات دارند خودشان را از پا درمی‌آورند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز دوم. ديروز يک خبری به مطبوعات استراليا درز کرد که بر اساس آن 23 نفر از 39 نفری که در دفتر نخست وزير، کوين راد، کار می‌کرده‌اند در کمتر از دو سال کارشان را گذاشته‌اند و رفته‌اند. علت؟ کار زياد. نخست وزير استراليا به عنوان آدم هفت روز هفته 24 ساعته معروف است و آنقدر از همه کار کشيده که اعضای دفتر او و بعضی مشاورانش نتوانسته‌اند اين وضعيت را تحمل کنند. تجربه‌ی سياسی اين آدم‌ها را که محاسبه کرده‌اند معلوم شده به چيزی حدود 120 سال می‌رسيده. اوضاع فقط محدود به دفتر نخست وزير نمی‌شده چون 13 نفر هم از دفتر معاون نخست وزير، جوليا گيلارد، 10 نفر از دفتر وزير تغيير اقليم و آب، پنی وونگ، و 7 نفر از دفتر خزانه‌دار کل، وين سوآن، و 7 نفر هم از دفتر وزير ورزش، کيت اليس، رفته‌اند. کار زياد به مزاج استراليايی‌ها نمی‌سازد و همين شده که با آمدن تيم جديد در دولت خيلی‌ها تحمل کار زياد را نداشتند. کار زيادی که نخست وزير از اعضای دفترش می‌کشد باعث شده تا حزب مخالف هم مجبور به کار زياد انجام دادن بشود و در نتيجه از فوريه تا به حال حدود 11 مشاور رسانه‌ای از بخش‌های مختلف حزب مخالف کارشان را رها کرده‌اند. البته اوضاع رسانه‌ای‌های حزب کارگر که دولت استراليا را در دست دارد هم همينطور است و حدود 13 مشاور رسانه‌ای دولت در تمام بخش‌ها هم از کار استعفا داده‌اند. جالب‌تر از همه اين است که کار زياد باعث شده 30 نماينده‌ی مجلس استراليا که همگی عضو حزب حاکم بوده‌اند از سمت نمايندگی استعفا بدهند. اعضای دفتر نخست وزير به او می‌گويند معتاد به کار.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز سوم. نوری همدانی اصولن تکليف مشخصی ندارد. آن اوايل انقلاب و در جريان انتخابات اولين دوره‌ی رياست جمهوری از بنی صدر حمايت کرد و آنقدر در اين حمايت زياده‌روی کرد که از جامعه‌ مدرسين حوزه‌ علميه قم اخراج شد. پيش از انقلاب هم يک بيانيه‌ای را امضا کرده بود که اسم آن خلع محمدرضا پهلوی از سلطنت بود و يکی از دلايل انتشار اين بيانيه مربوط می‌شد به حق رأی زنان. حالا هم ايشان دارد زحمت می‌کشد و خون‌های به زمين ريخته شده بعد از انتخابات را ماستمالی می‌کند. يعنی آدم متحير می‌ماند که اين جناب نوری همدانی چطور می‌تواند اين همه در دنيا فاصله داشته باشد که هر وقت هر تصميمی که می‌گيرد در منتهی‌عليه اوضاع است. به مناسبت انتخابات هم يک پيام تبريکی برای خامنه‌ای فرستاده و در آن خاطر نشان کرده که "آشوبهای خيابانی توسط استکبار مديريت می‌شود". يعنی وقتی استکبار دارد اعتراضات را مديريت می‌کند خوب هر آدمی دو تا جمع و تفريق که بکند با آن همه معترضی که اينروزها به خيابان‌ها می‌آيند لاجرم نتيجه می‌گيرد که اين جايی که اين همه عامل استکبار دارد بايد يک کشور ديگری غير از ايران باشد. ايشان در کل دوران مبارزات‌شان فقط سه ماه زندان بوده‌اند. در مورد همان سه ماه هم در وبسايت‌شان نوشته‌اند "سلولها به اندازه‏ای کوچک بود که اگر دست‏هايمان را باز می‏کرديم به ديوارهای دو طرف می‌رسيد" آنوقت بازداشت شده‌های بعد از انتخابات را يا توی سلول قبر مانند زندانی می‌کنند يا توی کهريزک. مشکل نوری همدانی در همين محاسبه‌هاست منتها از قرار اين مشکل حل شدنی هم نيست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز چهارم. يک دختر 16 ساله‌ی کوئينزلندی به نام جسيکا واتسون تبديل شده است به موضوع داغ رسانه‌های استراليا. چرا؟ خوب جسيکا قرار بود در يک مسابقه‌ی قايقرانی بين سيدنی تا ایالت تاسمانيا شرکت کند اما مسئولان برگزاری مسابقه گفته بودند به سن شرکت کنندگان بايد کمتر از 18 سال نباشد. در نتيجه جسيکا را به مسابقه راه ندادند. در عوض ايشان تصميم گرفت که به جای مسابقه دادن، دست به يک کار مهيج‌تر بزند. کار مهيج اين است که با قايقش يک دور به دور دنيا بچرخد. از آن مهيج‌تر اين که در تمام طول سفر هرگز پا به خشکی نگذارد. سفر جسيکا امروز ساعت 9 صبح از سيدنی شروع شد و طبق محاسبه قرار است 8 ماه طول بکشد. قرار است جسيکا اطلاعات روزانه سفر را در وبلاگش بنويسد که علاقمندان به سفر باخبر باشند که او کجاست و چه کار می‌کند. بيزحمت يک کمی ياد بگيريد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز پنجم. دو ماه ديگر همايش جهانی تغيير اقليم در کپنهاگ برگزار می‌شود و از همين حالا کشورهای مختلف جهان برای موضوع تجارت دی اکسيد کربن دارند آماده می‌شوند. موضوع تجارت اين است که هر کشوری فقط می‌تواند مقدار مشخصی دی اکسيد کربن توليد کند و اگر مقدار بيشتری دی اکسيد کربن به جو متصاعد کرد می‌بايستی جريمه‌اش را پرداخت کند. خوب حالا تجارت بر سر اين است که اگر يک کشوری دی اکسيد کربن کمتری توليد کرد می‌تواند باقی سهميه‌اش را به ديگران بفروشد. چه کشورهايی فروشنده‌اند؟ معلوم است، کشورهايی که دست کم مردم به حمل و نقل عمومی يا حمل و نقل تميز دسترسی بيشتری دارند. حمل و نقل عمومی يعنی اتوبوس و مترو. حمل و نقل تميز هم يعنی دوچرخه. به سلامتی‌تان هر دوی اين‌ها در ايران ناکارآمد هستند. يعنی نه اتوبوس کافی هست و نه مترو به جايی رسيده. از آن طرف هم که نه خط و ربط درستی برای دوچرخه سواری هست و نه همه‌ی مردم می‌توانند يا اجازه دارند سوار دوچرخه بشوند. در نتيجه خسارت ناشی از افزايش دی اکسيد کربن روی دوش همه سنگينی می‌کند. يعنی مردم فقيرتر می‌شوند چون هم بايد بروند سر کارشان و هم وسيله نقليه عمومی نيست و هم بايد ماشين خودشان را ببرند و هم نمی‌توانند دوچرخه سوار بشوند. من مانده‌ام که اين عليرضا محجوب چطوری حساب کرده که به جای اين که حرف بی حساب و کتاب آب و برق مجانی را بزند يک راه حلی پيدا نمی‌کند که دوچرخه سواری را برای مردم آسان بگيرند؟ يعنی ايشان فکر کرده بعد از سی سال هنوز مردم می‌گويند عکس امام توی ماه است. به قول مرحوم بازرگان که انقلاب 57 نتيجه‌ی پيروزی جهل بر استبداد بود، حالا الان که آدم متوجه قضايا می‌شود اسم آب و برق مجانی از هزار تا فحش هم بدتر است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز ششم. يک گروه از محققان دانشگاه آدليد اعلام کرده‌اند که نوشيدن الکل به مقدار کم برای کسانی که دچار عوارض روحی بعد از سوانح شده‌اند مفيد است. جهت اطلاع‌تان اين که فرموده‌اند مقدار کم يعنی چهار ليوان نوشيدنی الکلی در روز. اين نتيجه مربوط می‌شود به مطالعه‌ی اثرات نوشيدن الکل بر روی بيش از هزار نفر. پروفسور سندی مک فارلين ،محقق ارشد اين تحقيق، گفته است که وقتی کسی دچار سانحه می‌شود به جای اين که به او بگوييد الکل برايت خوب نيست، بايد به او مقداری نوشيدنی الکی داد تا از فشار عصبی ناشی از سانحه خلاص بشود. ايشان فرموده‌اند که نخوردن الکل يعنی همان ننوشيدن الکل با نوشيدن زياد از حد آن يکسان است و فشاری که به آدم‌ها می‌آيد در هر دو مورد زياد است چون اين يکی از زور عصبانيت ممکن است پس بيفتد و آن يکی از زور بيحالی. به هر حال که آدم تکليفش را نمی‌فهمد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و روز هفتم. عرض به خدمت شما که کلارينت خيلی ساز خوبی‌ست منتها همين فوت کردن توی لوله‌اش که يک جوری صدای ساز از آن طرفش بيرون بيايد خودش داستانی‌ست پر آب چشم. فوتی می‌کنم ها.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5568107-6101647168096949832?l=freelanceronline.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/freelanceronline/~3/zpcCPjya4r0/blog-post_19.html</link><author>noreply@blogger.com (همايون خيری)</author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://1.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/StsihxwIx_I/AAAAAAAAEW4/CuC0QPMt6Mw/s72-c/paper-clip-mostatili.jpg" height="72" width="72" /><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://freelanceronline.blogspot.com/2009/10/blog-post_19.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-5568107.post-7733494917571441818</guid><pubDate>Sat, 17 Oct 2009 14:11:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-10-18T10:51:16.812+10:00</atom:updated><title>راديو تابستانه</title><description>&lt;p&gt;"راديو تابستانه" حالا دومين برنامه‌اش آماده شده. خيلی هم برنامه‌ی شاد‌ و پر از خبرهای جور و واجور است. دعوت‌تان می‌کنم دومين برنامه "راديو تابستانه" را بشنويد و برای اهل راديو نظرتان را بنويسيد.  ديدم فايل‌های صوتی ممکنه درست کار نکنن دو سه تا فايل مختلف گذاشتم روی وبلاگ که هم بتونين بشنوين هم داونلود کنين.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.fileden.com/files/2009/10/14/2602087/T2.mp3"&gt;فايل برای داونلود&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.4shared.com/file/141511923/905c66cc/T2_online.html"&gt;فايل برای داونلود&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;object id="audioplayer1" data=" http://hkheyri.googlepages.com/player.swf " width="290" height="24" type="application/x-shockwave-flash"&gt;&lt;/object&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;object width="320" height="266" class="BLOG_video_class" id="BLOG_video-619e31811c66e968" classid="clsid:D27CDB6E-AE6D-11cf-96B8-444553540000" codebase="http://download.macromedia.com/pub/shockwave/cabs/flash/swflash.cab#version=6,0,40,0"&gt;&lt;param name="movie" value="http://www.blogger.com/img/videoplayer.swf?videoUrl=http%3A%2F%2Fvp.video.google.com%2Fvideodownload%3Fversion%3D0%26secureurl%3DqAAAAIiSxp13MRsP2RXZVN7myjIOXS58VQ1VfPy9F9dcbfj3r6Kp643x6FpfVVHzMibqc1a0_jKFhv8EWigqLByLHUCLiwDN-btg4_tHxyanzNGVdhFeJghixeDYr7OIqFgia9eMS2VfiFlxzQinRfDg39s-K4DjgHx3_waD9r4e3ak5JJmp5eer_rKinnPSjVqCkMOPUenNiwxEodceJ1npKRtUMtzzPTzIWopdMUhznwXF%26sigh%3DXD58SSfy5fj7sczIMZV6cd8oCBY%26begin%3D0%26len%3D86400000%26docid%3D0&amp;amp;nogvlm=1&amp;amp;thumbnailUrl=http%3A%2F%2Fvideo.google.com%2FThumbnailServer2%3Fapp%3Dblogger%26contentid%3D619e31811c66e968%26offsetms%3D5000%26itag%3Dw320%26sigh%3D367EDL3zSelaspYHZ3SoCjlo2II&amp;amp;messagesUrl=video.google.com%2FFlashUiStrings.xlb%3Fframe%3Dflashstrings%26hl%3Den"&gt;
&lt;param name="bgcolor" value="#FFFFFF"&gt;
&lt;embed width="320" height="266" src="http://www.blogger.com/img/videoplayer.swf?videoUrl=http%3A%2F%2Fvp.video.google.com%2Fvideodownload%3Fversion%3D0%26secureurl%3DqAAAAIiSxp13MRsP2RXZVN7myjIOXS58VQ1VfPy9F9dcbfj3r6Kp643x6FpfVVHzMibqc1a0_jKFhv8EWigqLByLHUCLiwDN-btg4_tHxyanzNGVdhFeJghixeDYr7OIqFgia9eMS2VfiFlxzQinRfDg39s-K4DjgHx3_waD9r4e3ak5JJmp5eer_rKinnPSjVqCkMOPUenNiwxEodceJ1npKRtUMtzzPTzIWopdMUhznwXF%26sigh%3DXD58SSfy5fj7sczIMZV6cd8oCBY%26begin%3D0%26len%3D86400000%26docid%3D0&amp;amp;nogvlm=1&amp;amp;thumbnailUrl=http%3A%2F%2Fvideo.google.com%2FThumbnailServer2%3Fapp%3Dblogger%26contentid%3D619e31811c66e968%26offsetms%3D5000%26itag%3Dw320%26sigh%3D367EDL3zSelaspYHZ3SoCjlo2II&amp;amp;messagesUrl=video.google.com%2FFlashUiStrings.xlb%3Fframe%3Dflashstrings%26hl%3Den" type="application/x-shockwave-flash"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;
&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;تمام حقوق مادی و معنوی گفتار اين اثر به پژواک صمدانی، لادن کريمی، پرشين سعيد واقفی، فريبا و شهاب سياوش و تمام حقوق تدوين راديويی آن به همايون خيری تعلق دارد&lt;br /&gt;استفاده از اين اثر بدون اجازه ممنوع است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5568107-7733494917571441818?l=freelanceronline.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/freelanceronline/~3/igbecwo0T2g/blog-post_18.html</link><author>noreply@blogger.com (همايون خيری)</author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://freelanceronline.blogspot.com/2009/10/blog-post_18.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-5568107.post-4200165437968845946</guid><pubDate>Fri, 16 Oct 2009 04:10:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-10-16T20:47:19.478+10:00</atom:updated><title>جمعه برای زندگی</title><description>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/Stf3rQx6MSI/AAAAAAAAEVY/dtICGormpjs/s1600-h/friday-for-life2.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 113px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5393051401410195746" border="0" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/Stf3rQx6MSI/AAAAAAAAEVY/dtICGormpjs/s400/friday-for-life2.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;يکی از کارهای تحقيقاتی هيجان انگيز در زمينه‌ی مغز و دستگاه عصبی مربوط می‌شود به اثر موسيقی و رقص بر تعادل هورمونی بدن و بر بخش‌های مختلف مغز. حالا من الان درباره‌ی بندری حرف نمی‌زنم. لابد ديديد که بعضی‌ها که می‌رقصند دست‌های‌شان بلاتکليف است، يا برعکس دست‌های‌شان تکان می‌خورد اما ايستادن و نشستن‌شان فرقی ندارد چون نمی‌دانند با پاهای‌شان چه کار کنند. ما اينجا داريم از اين مدل‌ها. خوب توضيح واضحات اين است که هر رقصی يک جور الگوی حرکتی دارد و آهنگی هم که با آن می‌رقصيد با آن الگو جور درمی‌آيد. اما يک نکته‌ی خيلی جالبی که می‌توانيد در بين ميهمانان يک جشن ببينيد اين است که گاهی بعضی‌ها نه تنها آن الگوی حرکتی رقص را تشخيص نمی‌دهند بلکه وقتی شروع می‌کنند به همراهی با آهنگ، دست زدن‌شان هم با ريتم آهنگ پس و پيش می‌شود. مطلقن درباره‌ی بيماری حرف نمی‌زنم چون اين اتفاق معنی‌اش بيماری نيست. هنوز هم درباره‌ی رقص پيچيده‌ی بندری حرف نمی‌زنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب اگر اين پس و پيش شدن بيماری نيست پس چرا بعضی‌ها از ريتم موسيقی و الگوی رقص پس و پيش می‌افتند؟ خوب الان کم‌کم داريم می‌رسيم به اصل داستان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توی مغز انسان يک دم و دستگاه تنظيم حرکتی وجود دارد که بعضی اجزايش در اطراف مغز جا داده شده‌اند. مثلن توی گوش داخلی سه تا لوله هست که به طور عمود بر هم قرار گرفته‌اند و بهشان می‌گويند مجاری نيمدايره‌ای. نحوه‌ی قرار گرفتن‌شان را با سه تا انگشت‌تان می‌توانيد نشان بدهيد. مشت‌تان را ببنديد و بعد انگشت اشاره و شست‌تان را باز کنيد، شبيه هفت تير. حالا اين دو تا انگشت عمود بر هم هستند. حالا انگشت وسط‌ را هم باز کنيد ولی از جايش حرکتش ندهيد، يعنی نبريدش زير انگشت اشاره. حالا سه تا انگشت عمود بر هم هستند. اين همان شکل مجاری نيمدايره‌ست. توی اين لوله‌ها يک مايعی هست که به آن می‌گويند آندولنف. توی همان لوله‌ها تعداد زيادی هم مژک يعنی مژه‌ی کوچک هست. وقتی بدن‌تان را تکان می‌دهيد مثل بندری آندولنف هم حرکت می‌کند و مژه‌ها را تکان می‌دهد. مژه‌ها وصل هستند به رشته‌های عصبی و هر تکانی که می‌خورند يک پيام عصبی به مغز می‌فرستند که بدن در چه زاويه‌ای‌ست و مغز هم تعادل بدن را کنترل می‌کند. در اين حالت اگر بچه‌ی خوزستان باشيد مغزتان سرخودی ده دوازده کار اضافی بی‌برنامه هم انجام می‌دهد. خوب اين يک نمونه از دم و دستگاه‌های تنظيم حرکتی مغز است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر آدمی می‌تواند الگوهای رقص يا ريتم موسيقی را تشخيص بدهد چون موضوع ياد گرفتنی‌ست منتها مثل هر کار ديگری بايد از الگوهای ساده شروع کند. واحد بندری برای دوره‌ی فوق ليسانس ارائه می‌شه. همين الگوهای ساده، مثل چهار ضربی‌ها را به سربازها ياد می‌دهند تا همه با هم رژه بروند. طبل بزرگ زير پای چپ يعنی رقص چهار ضربی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يک موضوع خيلی مهم اين است که ياد گرفتن رقص به يکی از مهم‌ترين بخش‌های ترکيبی مغز کمک می‌کند که حرکات عضلات را تنظيم کند. اسم اين بخش از مغز شبکه‌ی مشاهده فعال است که به آن AON هم می‌گويند. شما برای راحتی می‌تونين بگين مرکز بندری مغز. کارکرد اين بخش AONاين است که شما با ديدن يک الگو و شنيدن ريتم می‌توانيد مشابه آن را انجام بدهيد چون مغز از طريق همان شبکه گوش و چشم و عضلات را هماهنگ می‌کند تا مجموعه‌ای از حرکات را بتوانيد انجام بدهيد. بعضی تحقيقات نشان داده که اين هماهگی بعدها در سنين زيادتر کمک می‌کند که آدم‌ها از مشکلاتی مثل پارکينسون کمتر دردسر بکشند. مثلن تانگوی آرژانتينی جزو همين رقص‌هاست. حالا البته شما قاسم آبادی هم که برقصيد فرقی نمی‌کند بلکه خيلی هم بيشتر جلوی پارکينسون را بگيرد. بندری هم که برقصيد که اصولن همه‌ی امراض از بدن‌تان خارج می‌شود و مشکل کلسترول هم که داشته باشيد به کلی از بين می‌رود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب حالا "جمعه برای زندگی". يعنی بفرماييد موسيقی و رقص. "جمعه برای زندگی" را جدی بگيريد چون برای سلامتی هم خوب است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يک کمی تمرين کنيد و برقصيد با همين قطعه‌ی خواهران آندره که گروه آندره ريو اجرايش می‌کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صدا رو زياد کنيد ... شروع می‌کنيم ...&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;object width="320" height="266" class="BLOG_video_class" id="BLOG_video-aecf60fa2a9abb4b" classid="clsid:D27CDB6E-AE6D-11cf-96B8-444553540000" codebase="http://download.macromedia.com/pub/shockwave/cabs/flash/swflash.cab#version=6,0,40,0"&gt;&lt;param name="movie" value="http://www.blogger.com/img/videoplayer.swf?videoUrl=http%3A%2F%2Fvp.video.google.com%2Fvideodownload%3Fversion%3D0%26secureurl%3DqAAAAP0YN7YpWvFNWPjMMOzGjlWXDnYr4AzETiFALD-l-WJ-fHR7Bh3r76Oj420ebqGyD_gzw_mzQwv4B3HJw0Y5XgD_YXwpmIhsYEcmzdgW6_DESuFqEh5LXr6R17G1QIgtRC--BZD33kuQIpsnm_oLVlKYJuDcv_BcKTnnrT2w_gSr_DjHNRNhlhFVFGAgbQ54JfYfQ-zf8iQq7W-RrFCx719Ytv-xphLdYTnLDBmTwuGQ%26sigh%3D28-hEOcfd2ip8mW12Z-L6oFinJA%26begin%3D0%26len%3D86400000%26docid%3D0&amp;amp;nogvlm=1&amp;amp;thumbnailUrl=http%3A%2F%2Fvideo.google.com%2FThumbnailServer2%3Fapp%3Dblogger%26contentid%3Daecf60fa2a9abb4b%26offsetms%3D5000%26itag%3Dw320%26sigh%3DTa-dRAG3r-ujydhmE5ZqMd_TuuI&amp;amp;messagesUrl=video.google.com%2FFlashUiStrings.xlb%3Fframe%3Dflashstrings%26hl%3Den"&gt;
&lt;param name="bgcolor" value="#FFFFFF"&gt;
&lt;embed width="320" height="266" src="http://www.blogger.com/img/videoplayer.swf?videoUrl=http%3A%2F%2Fvp.video.google.com%2Fvideodownload%3Fversion%3D0%26secureurl%3DqAAAAP0YN7YpWvFNWPjMMOzGjlWXDnYr4AzETiFALD-l-WJ-fHR7Bh3r76Oj420ebqGyD_gzw_mzQwv4B3HJw0Y5XgD_YXwpmIhsYEcmzdgW6_DESuFqEh5LXr6R17G1QIgtRC--BZD33kuQIpsnm_oLVlKYJuDcv_BcKTnnrT2w_gSr_DjHNRNhlhFVFGAgbQ54JfYfQ-zf8iQq7W-RrFCx719Ytv-xphLdYTnLDBmTwuGQ%26sigh%3D28-hEOcfd2ip8mW12Z-L6oFinJA%26begin%3D0%26len%3D86400000%26docid%3D0&amp;amp;nogvlm=1&amp;amp;thumbnailUrl=http%3A%2F%2Fvideo.google.com%2FThumbnailServer2%3Fapp%3Dblogger%26contentid%3Daecf60fa2a9abb4b%26offsetms%3D5000%26itag%3Dw320%26sigh%3DTa-dRAG3r-ujydhmE5ZqMd_TuuI&amp;amp;messagesUrl=video.google.com%2FFlashUiStrings.xlb%3Fframe%3Dflashstrings%26hl%3Den" type="application/x-shockwave-flash"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;
&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و نويسندگان امروز:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://freelanceronline3.blogspot.com/2009/10/katiana-murillo-close-look-at.html"&gt;Katiana Murillo: A close look at rainforest wildlife&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://freelanceronline3.blogspot.com/2009/10/blog-post_15.html"&gt;ميم الف: دست در دست هم دهيم به مهر&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://freelanceronline1.blogspot.com/2009/10/blog-post_16.html"&gt;و. ر: دنيای نرم افزارهای باز متن، قسمت آخر&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://freelanceronline3.blogspot.com/2009/10/blog-post_7431.html"&gt;لادن: هر روزم را زندگی می‌کنم&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://freelanceronline3.blogspot.com/2009/10/blog-post_16.html"&gt;زهرا: پيشواز هالوين&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5568107-4200165437968845946?l=freelanceronline.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/freelanceronline/~3/jZrdUL-yGO8/blog-post_16.html</link><author>noreply@blogger.com (همايون خيری)</author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://1.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/Stf3rQx6MSI/AAAAAAAAEVY/dtICGormpjs/s72-c/friday-for-life2.jpg" height="72" width="72" /><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://freelanceronline.blogspot.com/2009/10/blog-post_16.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-5568107.post-5387905233955100761</guid><pubDate>Wed, 14 Oct 2009 13:48:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-10-15T00:03:27.411+10:00</atom:updated><title>کلارينت و کاکتوس</title><description>&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;يک ماه و نيم پيش انجمن روزنامه نگاران علمی استراليا يک ايميلی برای همه‌ی اعضايش فرستاد که موزه‌ تاريخ طبيعی و خانه علم ايالت کوئينزلند به 5 نفر آدم نياز دارد که بتوانند برای بازديد کننده‌گان و به زبان ساده درباره‌ی علم و نمونه‌های موزه حرف بزنند. از قرار که خيلی جاهای ديگر هم همين خبر را منتشر کرده بودند. گفتم خوب چرا که نه، من هم سوابق کاری‌ام را می‌فرستم. در واقع اين کارهای علم به زبان ساده هميشه برای من جذاب بوده. يک هفته بعد يک آقايی زنگ زد که ما از سوابق کاری تو خوشمان آمده و می‌خواهيم تو را ببينيم. قرار و مدار گذاشتيم که يک روز دوشنبه‌ای بروم موزه. آن آخر حرف زدن‌مان گفت لطفأ با لباس معمولی بيا. روز دوشنبه که رفتم موزه ديدم 19 تای ديگر هم نشسته‌اند منتظر شروع شدن مراسم ديد و بازديد، به سلامتی‌تان همگی هم استراليايی بودند. يک سالنی را نشان دادند که برويم آنجا. همگی رفتيم. سه نفر از مديران موزه آمدند و يکی يکی حرف زدند، از در و ديوار و دست آخر که اينجا آمده‌ايد از يک جمع 30 نفری انتخاب شده‌ايد و دو بار ديگر هم جمع‌تان کوچک می‌شود تا برسد به 5 نفری که ما می‌خواهيم. حرف‌شان که تمام شد يک جعبه‌ای را گوشه‌ی سالن نشان دادند که برويد يکی يک وسيله از تويش برداريد. خوب من اصلن به فکرم نرسيد که داستان از چه قرار است و در نتيجه آخرين چيزی که توی جعبه بود گيرم افتاد. خوب است چی باشد؟ از اين کش‌هايی که دور روزنامه‌ها می‌اندازند يک توپ درست کرده بودند، فقط برای اين که کش‌ها را از پخش و پلا بودن دربياورند. عکسش را گرفتم که ببينيد:&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5392455590898094130" border="0" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/StXZyhqM0DI/AAAAAAAAEUg/Xm75AFq9jw4/s400/14102009(006).jpg" /&gt;&lt;br /&gt;به نظرم چيزی بدتر و بی‌خاصيت‌تر از اينی که سهم من شد نبود. حضرات‌شان گفتند 15 دقيقه وقت داريد که يک داستان دو دقيقه‌ای برای وسيله‌ای که برداشته‌ايد بسازيد و بعد برويد آن جلو برای بقيه تعريف کنيد. تازه معلوم شد چرا باقی انتخاب شده‌ها داشتند از سر و کول هم بالا می‌رفتند که يک وسيله‌ی بهتری دست‌شان بيفتد. من اگر حواسم بود اصولن که شده بود خودم را بکشم اين توپ کشی را برنمی‌داشتم. يک ربع هر چيزی که فکر کنيد درباره‌ی اين توپ فکر کردم. دشمن‌تان ببينيد، يعنی هر چيزی که به علم ربط داشت و نداشت به فکرم رسيد، بعضی‌های‌شان هم افتضاح. يک پرت و پلاهايی نوشتم روی يک تکه کاغذ که به دو دقيقه برسد. فکر کردم که 19 تا هم که استراليايی هستند و بلاخره راحت‌تر از من منظورشان را می‌رسانند. حضرات ممتحن گفتند حالا کی داوطلب می‌شود برای اولين ارائه؟ حقيقتش چون در اين مورد توی خود ايران هم من هميشه اول داوطلب می‌شدم، برای همين هم خيلی اتفاق تازه‌ای نبود. در نتيجه اول از همه رفتم ... يعنی خدايی‌اش دو دقيقه‌ام که تمام شد سه نفر ممتحن به اضافه‌ی 19تای ديگر از فرط خنده داشتند می‌افتادند. يعنی قاه قاه می‌خنديدند. داستان هم در مورد برخورد شهباسنگ‌ها با زمين بود، منتها به نظرم فقط دو تا کلمه‌‌ی شهابسنگ و زمين داشت باقی‌اش دری وری علمی شديد ... 19 تای ديگر هم حرف‌شان را زدند و قرار شد تا روز جمعه به 10 نفر خبر بدهند. روز جمعه ساعت 5 عصر زنگ زدند که شما برای مرحله‌ی دوم انتخاب شدی و هفته‌ی آينده روز سه شنبه بيا موزه. روز سه‌شنبه هم با پلنگ آقا قرار بود يک کاری توی آزمايشگاه انجام بدهيم که نشد و رفتم موزه. باز چهار تا مصاحبه کننده نشسته بودند که جداگانه از آن ده نفر منتخب سؤال می‌کردند. نمونه هم گذاشته بودند که توضيح بده اين چی هست اون چی هست. آن آخر مصاحبه هم يکی‌شان گفت شنيديم که در دو دقيقه همه افتاده بودند به خنده. گفتم بلاخره علم برای خنديدن هم هست. گفتند تشکر و هفته‌ی بعد خبر می‌دهيم. هفته‌ی بعد خبر دادند که انتخاب شدم. يعنی رقابتش خيلی خيلی عالی بود. آن چهار نفر ديگر عبارتند از يک خانم دکتری که تخصصش در فيزيک ستاره‌ای يعنی آستروفيزيک است و توی دانشگاه خودمان کار می‌کند. يکی‌شان يک آقای مهندس الکترونيک است که توی اداره‌ی تلفن کار می‌کند. يکی‌شان يک آقايی‌ست که دارد دوره‌ی پسادکتری‌اش را در حشره شناسی در دانشگاه خودمان می‌گذراند و آن آخری هم يک خانم دکتر رشته‌ی هنرهای بومی استرالياست که برای آرشيو ايالتی کار می‌کند. حالا هر هفته يک روز رفته‌ام موزه منتها همين که رقابت را بردم خيلی عالی بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بيخود نترسيد از رقابت کردن و تا بهتان نمره نداده‌اند به جای ديگران به خودتان نمره منفی ندهيد. اين از اين.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توی موزه يک آقايی هست که خيلی شديد اهل موسيقی‌ست. يعنی ساز می‌زند. چی می‌زند؟ ساکسيفون، کلارينت، ترومپت، توبا و ظاهرن دو سه تای ديگر. سازهايش را هم توی موزه گذاشته که تا وقت می‌کند می‌رود شروع می‌کند به تمرين کردن. عکس جعبه‌های سازها را می‌گيرم که ببينيد چقدر ساز توی موزه هست. هر کاری کردم نگذاشت عکسش را بگيرم منتها در حال رفتن برای ساز آوردن و بعد در حال نواختن توبا دو تا عکس گرفتم که ببينيدش.&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5392455110610579906" border="0" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/StXZWkcu8cI/AAAAAAAAEUY/LKkVlHkN3Wc/s400/14102009(007).jpg" /&gt;  &lt;div&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5392455030895258946" border="0" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/StXZR7fHrUI/AAAAAAAAEUQ/PLuz3aEexuI/s400/14102009(008).jpg" /&gt;&lt;br /&gt;خيلی خوب موسيقی ايرانی را می‌شناسد و دو باری که با هم گپ زديم خيلی شگفت زده شدم از اين همه اطلاعاتی که درباره‌ی موسيقی ايرانی دارد. قرار است يک روزی با سه تار يا آکاردئون و يکی از سازهای او دو نفری ساز بزنيم. امروز در حال نهار خوردن يک جعبه‌ی کوچکی را باز کرد ديدم يک کلارينت خيلی حسابی توی جعبه هست. کلارينت هم که همان قره نی خودمان است. قطعاتش را سوار کرد و چند دقيقه‌ای هم ساز زد. گفتم من خيلی دوست داشتم کلارينت هم بلد بودم چون آدم بعد می‌تواند ساکسيفون هم بزند. يک کمی درباره‌ی قيمت کلارينت هم حرف زديم که با چقدر می‌شود يک چيزی خريد که آدم مبتدی شروع کند به ياد گرفتن. گفت يک کمی صبر کن. رفت و آمد و يک جعبه گذاشت جلويم. گفت برای خودت. باز کردم ديدم يک کلارينت توی جعبه هست. گفتم يعنی چی که برای خودت؟ گفت خوب مگه نگفتی دوست داری ياد بگيری خوب اين هم ساز برو ياد بگير. خوب حرف حساب جواب ندارد. می‌روم ياد می‌گيرم. اين هم عکس کلارينت اينجانب که همين الان گرفتم که ببينيد.&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5392454587159065602" border="0" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/StXY4GcKtAI/AAAAAAAAEUI/j9lHUiTvvk0/s400/PA140003.JPG" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;آدم خوب است گپ بزند با مردم. گاهی به همين سادگی يک آرزويی برآورده می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من يک دوستی توی ايران دارم که گياهشناس است. همه‌ی زندگی‌اش به کنار اصل علاقه‌اش اين است که کاکتوس پرورش بدهد. صد جورش را هم دارد منتها يکی‌شان که به گل دادن می‌رسد، يعنی اگر برسد، دو روز خانه‌شان جشن و پايکوبی‌ست. در معيت عسل و حسن رفته بوديم صبحانه خوری کنار دريا ديدم يک يکشنبه بازار هم کنار رستوران هست. وسط همه‌ی دکه‌ها يک خانمی هم داشت کاکتوس می‌فروخت. به سلامتی‌تان همه‌شان گل داده بودند. گفتم عکس‌شان را ببينيد شايد کاکتوس گلدار نديده باشيد. من نديده بودم. آن دوست مادر مرده‌ هم به زور دو سه تايش را ديده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 266px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5392454046444948466" border="0" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/StXYYoH4C_I/AAAAAAAAET4/-7MVkpw6dX8/s400/text+019.jpg" /&gt; &lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 266px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5392454216210496578" border="0" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/StXYigjIvEI/AAAAAAAAEUA/Lac6Xuh2ewI/s400/text+031.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 266px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5392453817519985266" border="0" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/StXYLTT6UnI/AAAAAAAAETw/9rwATWUMD2g/s400/text+005.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 266px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5392453537922779826" border="0" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/StXX7BuvirI/AAAAAAAAETo/wdD_CUdKhQg/s400/text+006.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 266px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5392453362878940194" border="0" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/StXXw1pChCI/AAAAAAAAETg/Uvfu6hYZirc/s400/text+010.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 266px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5392453227473456354" border="0" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/StXXo9N2zOI/AAAAAAAAETY/ywAAXMVsyhA/s400/text+011.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 266px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5392453032097813394" border="0" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/StXXdlYrE5I/AAAAAAAAETQ/Zi79pbI5JzM/s400/text+012.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 266px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5392452954029855202" border="0" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/StXXZCj0keI/AAAAAAAAETI/VksvkWvLY9A/s400/text+013.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;اين هم بخش گياهشناسی وبلاگ.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن دو تا تخم کبوتر را که عکس‌شان را گرفته بودم يادتان هست؟ امروز ديدم جوجه شدند و مادر محترم‌شان هم چپ چپ دارد نگاه می‌کند. گفتم چون فاميل هستيم عکس جوجه‌ها و مادرشان را هم ببينيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5392452696873568274" border="0" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/StXXKEk_CBI/AAAAAAAAETA/9l9HY5FOofM/s400/14102009.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; DISPLAY: block; HEIGHT: 300px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5392452556246814130" border="0" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/StXXB4s9DbI/AAAAAAAAES4/f8Hsnc7v8mk/s400/14102009(002).jpg" /&gt;&lt;br /&gt;اين هم از بخش هوافضا. &lt;/div&gt;&lt;div&gt; &lt;/div&gt;&lt;div&gt; &lt;/div&gt;&lt;div&gt; &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5568107-5387905233955100761?l=freelanceronline.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/freelanceronline/~3/sGk49puSVHI/blog-post_14.html</link><author>noreply@blogger.com (همايون خيری)</author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://2.bp.blogspot.com/_Ofpfr3CRd6I/StXZyhqM0DI/AAAAAAAAEUg/Xm75AFq9jw4/s72-c/14102009(006).jpg" height="72" width="72" /><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://freelanceronline.blogspot.com/2009/10/blog-post_14.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-5568107.post-2902827429350356297</guid><pubDate>Tue, 13 Oct 2009 09:21:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-10-13T19:27:30.624+10:00</atom:updated><title>چارپايه ملی، فرهنگ ملی</title><description>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;اوضاع داخلی ايران يک جوری شده که با هر کسی حرف می‌زنيد و حال و احوال می‌کنيد به جمله‌ی سوم که می‌رسيد حرف‌های‌تان برمی‌گردد به کودتاچی‌ها و کجا چه خبر شده. طبيعی هم هست که همه دلخور باشند. بيرون از ايران هم که تا جايی که من می‌بينم باز همان حرف‌هاست و دسترسی بهتر به اينترنت باعث شده هر روز آدم به قدر کافی اشباع بشود از خبر و عکس و فيلم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منتها يک چيزی هست که من هر بار آمدم بنويسم ديدم ممکن است کسی که اين‌ها را می‌خواند ناراحت بشود. امروز بلاخره حساب کردم ديدم نوشتنش بهتر است. يعنی به اندازه‌ی عقل خودم حساب کردم ديدم بايد بنويسمش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين داستان انتخابات و ناراحتی‌های مربوط به آن با يک موضوع ديگری مخلوط شده و اينروزها به جای اين که همه را تشويق کند به دنبال کردن خواسته‌های اصلی مربوط به انتخابات باز دارد ما را برمی‌گرداند به شرايط قبلی. آن موضوع ديگر موزيک متن دلخوری از زمين و زمان است که تا جايی که من ديده‌ام برای گروهی از ما ايرانی‌ها به عزا و عروسی و انتخابات و اين‌ها ربطی ندارد. خلق و خوی خود آدم‌هاست که هر جايی که باشند دلخورند. هميشه يک چيزی هست که دلخورشان کند. خيلی وقت‌ها در اوج راحتی محيط هم باز می‌گردند يک چيزی از سوابق خانوادگی، تاريخ ايران، آن هم که نباشد از يافته‌های باستانشناسی، بلاخره يک چيزی پيدا می‌کنند که احساس‌شان را متفاوت نشان بدهند. اگر دست‌شان به نوشتن می‌رود چپ و راست آيه‌ی يأس می‌نويسند. حرف که بزنند از همه چيز بد می‌گويند. گاهی سوادشان هم می‌شود مزيد بر علت که چهار تا نشانه هم پيدا می‌کنند برای اثبات اين که امروز جهان مستطيلی شده و کاشکی همان کروی سابق بود. کروی هم که هست باز ناراحتند که چرا مستطيلی نيست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب آدم گاهی حق می‌دهد به آن‌هايی که داخل ايران هستند که هنوز بغض کرده باشند بابت نتيجه‌ی انتخابات منتها توی همين اوضاع هم می‌شنويد که رفته‌اند مراسم عروسی و ميهمانی و تولد. خوب هم بزن و برقص کرده‌اند. ولی همين را هم با زاری تعريف می‌کنند برای‌تان. از موسيقی‌های تازه می‌گويند اما با زاری. از لباس فلان مدل‌شان حرف می‌زنند باز با زاری. دست کم در خيلی از موارد همين رفتارشان در دوران پيش از انتخابات هم داشته‌اند. آن موقعی که انتخابات نبود باز هم از يک چيز ديگری می‌ناليدند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;واقعن اين‌ رفتارهايی که صاحبان‌شان به زور می‌خواهند عمق تفکرشان را در مورد عالم به رخ مخاطب بکشانند دست آخر چيزی تحويل جامعه نمی‌دهد. جامعه هم همين خودمان هستيم که فرصت خنديدن را هم از خودمان گرفته‌ايم. دارد کم‌کم انرژی اجتماعی برای تغيير را در جامعه نابود می‌کند و اين ديگر دست کودتاچی‌ها نيست. واقعن چه کسی قرار است حرف خوش به زبان ما بياورد تا وقتی خودمان از اين درونگرايی و بدبينی مفرط به زمين و زمان درنيامده‌ايم؟ اين ناله کردن‌ها همه‌اش مربوط به انتخابات نيست، اين دارد تبديل می‌شود به روحيه‌ی ملی ما. زاری کردن و منفی بافی دارد جامعه‌ را از پا درمی‌آورد و نتيجه‌اش بيحالی مزمنی‌ست که گريبانگير جامعه شده. حکومت‌های مستبد هم می‌دانند که چهار روز که دست نگه دارند خود ما به قدر کافی منفی بافی می‌کنيم که از پا دربياييم. همه‌ی اين نيروی منفی تلنبار می‌شود و بعد که سر باز می‌کند همه چيز را با هم نابود می‌کند. ما يک بار دچار اين تلنبار نيروی منفی شده‌ايم و انقلاب 57 ناشی از همين منفی بافی‌های ما نسبت به زمين و زمان بود. خودتان قضاوت کنيد که يک مادری که می‌تواند چارپايه را از زير پای يک نوجوان بکشد همه‌اش به بددلی خودش نيست، همين خود ماها در نقش در و همسايه و فاميل و دوست که دنيا را مدام برای همديگر سياه جلوه می‌دهيم و تفاوتی بين زندگی و مرگ هم قائل نمی‌شويم زمينه می‌دهيم که همان آدم هم مرگ و زندگی ديگران برايش فرقی نداشته باشد. اين که يک آدمی چارپايه را از زير پای يک نوجوان می‌کشد همه‌اش به حکومت نيست، به خودمان هم هست که خوشی و ناخوشی‌مان يک جور است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بابا عروسی با عزا فرق دارد. رقصيدن با سينه زدن فرق دارد. وقتی می‌رويد عروسی يعنی داريد می‌رويد خوش بگذرانيد. عزا که می‌رويد يعنی داريد می‌رويد محيط غمگين. نمی‌شود که برويد عروسی بعد از سرطان عمه‌ی خدا بيامرزتان يا کمردرد مزمن‌تان حرف بزنيد برای ديگران، توی عزاداری هم باز همين حرف‌ها را بزنيد که. خوب چه دستاورد مثبتی دارد که مدام حال خودتان و ديگران را خراب می‌کنيد؟ اين روش ناخوش بودن ما، که سهم خودمان در آن بيشتر از حکومت است، جا می‌دهد برای آن چارپايه کشی. اين مبارزه‌ای که می‌خواهد نتيجه‌اش بهبود زندگی افراد جامعه‌مان باشد که خودمان از قدم اول در حال نابودی استفاده کننده‌گانش هستيم که.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گاهی که خيلی ناراحتيد برويد بيرون، دور از ديگران، داد بزنيد. از ته دل داد بزنيد. اين که کنار ديگران مدام از ناخوشی‌های زندگی می‌گوييد خودتان را عذاب می‌دهيد و ديگران را به دلسوزی از خودتان ترغيب می‌کنيد. آنوقت همه با هم عذاب می‌کشيد. خوب يک جماعت در حال عذاب چه وقت می‌توانند از زير اين فشار خلاص بشوند که روی خوش زندگی را هم ببينند و به شما هم کمک کنند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رودرواسی با خودتان را کنار بگذاريد. اگر توی خانواده‌تان يک عمر تا خواسته‌ايد برقصيد و بخنديد يک آدمی بوده که مجبورتان کرده که بشينيد و دم نزنيد حالا اگر آن آدم نيست يا شما آنجا نيستيد بيخود همان شرايط را برای خودتان بازسازی نکنيد. از اين چيزها فرهنگ نسازيد برای خودتان و اطرافيان‌تان. با اين فرهنگی که برای خودتان می‌سازيد يک برگ درخت هم جا به جا نمی‌شود ولی می‌توانيد آنقدر منفی ببافيد تا يک آدمی را وادار کنيد برای رضايت شما برود درخت را با تبر بيندازد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بهنود شجاعی درخت کوچکی بود که با منفی بافی‌های ما که حالا شده است فرهنگ ملی از جا کنده شد. آن که چارپايه را از زير پای بهنود کشيد مادر احسان نبود، همه‌ی ما بوديم. ما با همين روحيه‌ی منفی همگی با هم چارپايه را از زير پای جنبش سبز هم می‌کشيم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5568107-2902827429350356297?l=freelanceronline.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/freelanceronline/~3/vrXdZGKr8Ww/blog-post_13.html</link><author>noreply@blogger.com (همايون خيری)</author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://freelanceronline.blogspot.com/2009/10/blog-post_13.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-5568107.post-5497188291893715220</guid><pubDate>Mon, 12 Oct 2009 04:46:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-10-12T15:08:36.232+10:00</atom:updated><title>درباره‌ی الی، درباره‌ی اتوبوس شب</title><description>امروز نامزدهای جوايز سينمايی آسيا- اقيانوسيه اعلام شدند. يعنی دفتر جشنواره ايميل فرستاده که اسامی اين‌ها هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جهت اطلاع‌تان اين جشنواره در شهر ساحلی Gold Coast که نيم ساعت با بريزبن فاصله دارد در همين ايالت کوئينزلند برگزار می‌شود. بيشتر از همه‌ی فيلم‌های ديگر، "درباره‌ی‌ الی" نامزد جوايز شده برای اين‌ها: بهترين فيلم، بهترين فيلمسازی (اصغر فرهادی و محمود رضوی) ، دستاورد در کارگردانی (اصغر فرهادی) و بهترين بازيگر زن (گلشيفته فراهانی). البته يک فيلم ديگری از ايران هم امسال در بين نامزدهای جوايز هست که عبارت است از "چراغی در مه" که برای تصويربرداری (عليمحمد قاسمی) نامزد دريافت جايزه شده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين مسابقه‌ی سينمايی يا جشنواره دو سال از عمرش می‌گذرد و سال اول جعفر پناهی رئيس هيئت داوران بود و جايزه بهترين فيلم به "اتوبوس شب" کيومرث پوراحمد تعلق گرفت. تا پريشب که بلاخره فيلم "اتوبوس شب" را ديدم اصلن فرصت ديدنش پيش نيامده بود. پريشب با حسن و پرشين نشستيم به ديدن فيلم که البته پرشين تعطيل فرمودند ولی حسن و اينجانب باقی فيلم را ديديم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جايزه‌ی پوراحمد مبارکش باشد، ولی مدت‌ها بود فيلمی به اين بدی نديده بودم. خيلی جای جمشيد هاشم پور خالی بود که رمبو بازی هم دربياورد وسط فيلم. واقعن که چه زوری‌ست که همه فيلم جنگی بسازند در حالی که در زمينه‌های ديگر به مراتب موفق‌ترند؟ به نظرم رسيد فيلم "اتوبوس شب" برای برنامه‌ی کودک و نوجوان هفته دفاع يا جنگ (هر طور راحتيد) هم نچسب باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به هر حال...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جوايزی که آن بالا نوشتم همه‌ی جوايز نيستند. سه تای ديگر هم هست که عبارتند از: جايزه‌ی FIAP که مخفف Fédération Internationale de l'Art Photographique است. جايزه‌ی UNESCO که از اسمش معلوم است مربوط به سازمان يونسکو هست. و جايزه‌ی ويژه‌ی هيئت داوران. برندگان اين سه تا جايزه را همان شب مراسم اهدای جوايز اعلام می‌کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دفتر جوايز سينمايی آسيا- اقيانوسيه مرتب هر خبری را با ايميل می‌فرستد برای کسانی که ممکن است کمکی در معرفی اين برنامه انجام بدهند. البته اگر علاقمند به خبرهايش هستيد می‌توانيد ايميل‌تان را بگذاريد توی بخش مشترکان. ايميل فرستادن يا گرفتن معنی‌اش شاخ غول شکستن نيست. يک ماه پيش که يک ايميل فرستادند رفتم توی وبسايت‌شان ديدم مترجم گوگل را گذاشته‌اند کنار سايت و 9 تا زبان را برای ترجمه انتخاب کرده‌اند ولی فارسی توی‌شان نيست. برای بخش رسانه‌شان ايميل زدم که شما که اين همه فيلم ايرانی داريد و جايزه می‌دهيد به کارگردانان ايرانی چرا فارسی را جزو زبان‌های سايت‌تان نمی‌گذاريد؟ فردايش ايميل زدند که خوب شد تذکر دادی و درستش کرديم. حالا برويد توی &lt;a href="http://www.asiapacificscreenawards.com/home"&gt;سايت‌شان&lt;/a&gt; فارسی را هم می‌بينيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مراسم امسال در روز 26نوامبر برگزار می‌شود و طبق معمول هم شبکه بين المللی CNN هم مراسم را به طور زنده پخش می‌کند. اگر آن طرف‌ها بودم عکس و خبر و فيلم و مصاحبه می‌گذارم روی وبلاگ که ببينيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از قرار که به زودی محسن نامجو هم می‌آيد بريزبن. فعلن در همين حد بشنويد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5568107-5497188291893715220?l=freelanceronline.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/freelanceronline/~3/4N9jYJTft8E/blog-post_12.html</link><author>noreply@blogger.com (همايون خيری)</author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://freelanceronline.blogspot.com/2009/10/blog-post_12.html</feedburner:origLink></item></channel></rss>
