<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" version="2.0">

<channel>
	<title>روزگار گيدورايي</title>
	
	<link>http://gidoraa.com/blog</link>
	<description>یادداشتهای سید‌‌رضا‌بهروز</description>
	<lastBuildDate>Tue, 21 Feb 2012 05:22:00 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3</generator>
		<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/rss+xml" href="http://feeds.feedburner.com/gidora" /><feedburner:info xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" uri="gidora" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><item>
		<title>نیمچه گزارش جشنوارهء نهم</title>
		<link>http://gidoraa.com/blog/?p=1361&amp;utm_source=rss&amp;utm_medium=rss&amp;utm_campaign=%25d9%2586%25db%258c%25d9%2585%25da%2586%25d9%2587-%25da%25af%25d8%25b2%25d8%25a7%25d8%25b1%25d8%25b4-%25d8%25ac%25d8%25b4%25d9%2586%25d9%2588%25d8%25a7%25d8%25b1%25d9%2587%25d8%25a1-9</link>
		<comments>http://gidoraa.com/blog/?p=1361#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 21 Feb 2012 03:43:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>gidora</dc:creator>
				<category><![CDATA[سینما]]></category>
		<category><![CDATA[اکبر عبدی]]></category>
		<category><![CDATA[حامد بهداد]]></category>
		<category><![CDATA[خوابم می‌آد]]></category>
		<category><![CDATA[داریوش مهرجویی]]></category>
		<category><![CDATA[رضا عطاران]]></category>
		<category><![CDATA[سینما شهید اصغرزاده]]></category>
		<category><![CDATA[لیلا حاتمی]]></category>
		<category><![CDATA[نارنجی‌پوش]]></category>
		<category><![CDATA[ناصر گیتی جاه]]></category>
		<category><![CDATA[نهمین جشنواره فیلم فجر مشهد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gidoraa.com/blog/?p=1361</guid>
		<description><![CDATA[حواشی: امسال به هزار و یک دلیل غیر موجه نشد مثل سالهای پیش حضور پرشوری در جشنواره مشهد داشته باشم و تنها مجال به تماشای دو اثر رسید که در بهترین حالت آثاری متوسط بودند که خواهم گفت. البته ویژگی این دو سانس فیلم‌بینی این بود که چشممان به جمال تالار سینمایی شهید اصغرزاده روشن [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://gidoraa.com/blog/wp-content/uploads/2012/02/orange.jpg"><img class="size-full wp-image-1362 aligncenter" title="orange" src="http://gidoraa.com/blog/wp-content/uploads/2012/02/orange.jpg" alt="" width="595" height="397" /></a><br />
<span style="color: #993300;"><strong>حواشی:</strong></span> امسال به هزار و یک دلیل غیر موجه نشد مثل سالهای پیش حضور پرشوری در جشنواره مشهد داشته باشم و تنها مجال به تماشای دو اثر رسید که در بهترین حالت آثاری متوسط بودند که خواهم گفت. البته ویژگی این دو سانس فیلم‌بینی این بود که چشممان به جمال <strong>تالار سینمایی شهید اصغرزاده</strong> روشن شد که مثلا از مجهزترین سینماهای کشور است اما تنها کاری که نمی‌کند همین است که محض رضای خدا در چرخه اکران فیلمهای سینمایی در مشهد شرکت کند آن هم در زمانی که سینما هویزه به منظور بازسازی یک سالی می‌شود از گردونه اکران برون افتاده و بدجور نیاز داریم به سینمایی که جایش را بگیرد و بار نبودنش را به دوش بکشد اما این مجموعه فعلا دلش با همایش ها و گهگاهی هم نمایشهای سفارشی است نه سینما.<br />
<strong>سینما شهید اصغرزاده</strong> البته که سینمای بسیار مجلل و زیبایی است و بر منکرش لعنت. صندلی‌های مناسب و پرده عریض و آپارت نونوار و باکیفیت و سیستم دالبی ساروند و  اصلا همه چیزش میزان و مرتب است اما چه فایده. سر تماشای <strong>نارنجی‌پوش</strong> همه صندلی‌های سالن پایین پر بود و لذا بناچار رفتیم سراغ لژ بالکن که آنجا دیدیم این لژ عجب مهندسی خفنی دارد و چه شیب حساب شده ای. بطوریکه وقتی می‌نشستی کله تماشاگران جلویی را بعلاوه بخش کوچکی از پرده سینما می‌شد دید. لهذا چاره‌ای اندیشیدم و چون در آخرین ردیف بودم برخواستم و بر دسته صندلی نشستم و گفتم لابد استاد مهرجویی محبوبم ارزش این سختی و درد را دارد و نتیجتا همه طول آن فیلم را برفراز دسته صندلی مشاهده کردم و خودتان می‌توانید حدس بزنید این عمل محیرالعقول چه عواقبی در پی داشت برایم. برای فیلم <strong>خوابم می‌آد</strong> با هیبتی هنری تر به همین سینما رفتم بلکه بختم باز شود و اوضاع مساعدتر و فیلم بهتر قسمت شود. پالتوی مشکی و نُوآرم را پوشیدم و رفتم در فاز سنگین فرهنگی که دیدم اصلا بلیط نیست و با همان فاز سنگین مانده‌ام در سرمای ناب پارک ملت. عاقبت رفیق بامرامی یاری رساند و بعد از دقایقی سگ لرز مرا به داخل برد اما دریغ از یک جای خالی! تازه به سرعت چراغها هم خاموش شد و فیلم هم شروع شد. لهذا گفتیم جهنم و همانجا روی زمین چهارزانو زدیم با همان هیبت فرهنگی و پالتو در مایه های حاجی‌بازاری‌های پولدار که آخر روضه توی تاریکی تازه می‌‌رسند و چهارزانو می‌زنند و دستمال و گریه و &#8230;  خلاصه اینکه قسمت نشد صندلیهای نیکوی این سینما را درست و حسابی تجربه کنیم. لابد صاحابش راضی نبوده که بعید هم نیست.<br />
اما برویم سراغ فیلمها:</p>
<p><span style="color: #993300;"><strong>نارنجی‌پوش (داریوش مهرجویی)  ۱/۲*</strong></span><br />
استاد مهرجویی آشکارا دارد از این سبک و سیاق تازه‌اش لذت می‌برد واین سینمای رها و یله را حقیقتا دارد زندگی می‌کند و نوش جانش، گیرم که دیگر شاهکاری در کار نباشد. فقط ایکاش نتیجه کار حداقل جوری بود که تماشاگر هم در آن لذت و حظ شریک شود درست مثل <strong>روزهای آشنایی</strong> (طهران تهران) که گرمای درونی‌اش در عین همه ضعفهایش به مخاطب هم می‌رسید. نارنجی‌پوش اما پریشان‌تر و بی در و پیکرتر از این حرفهاست. حامد بهدادی که به حال خود رها شده تا هر چه می‌تواند هنرنمایی کند. یادش بخیر دورانی سینمادوستان شیفته مجنونی و شیدایی شاعرانه خسرو بودند اما حالا دل بسته‌اند به جنون بی‌قاعده و گاه بدشکل بهداد. فیلم  پر از بازیهای ضعیف است و دیالوگها گاه انقدر بد است که گمان بردم اصلا از پیش نوشته نشده و بداهه گویی بازیگران است. فیلم حتی به محدوده‌های زی مووی نزدیک می‌شود و ایکاش زی‌مووی تعمدی از نوع رودریگزی بود که نیست و حاصل نبود غیرت و وسواس روی اثر است. فیلم با همه اینها موضوع خوب و قابل تاملی دارد که بابت همین درونمایه تماشایش را توصیه می‌کنم. فیلمبرداری و نورپردازی فوق‌العاده‌ای دارد با چند پرتره زیبا و چند لانگ شات به یادماندنی و البته یک لیلا حاتمی که با همه سرگردانی‌اش در این نقش عجیب باز همچون همیشه خوب است. امیدوارم در مسیر این سیاه قلمهای استاد مهرجویی روزی شاهد یک شاهکار هم باشیم.</p>
<p><strong><span style="color: #993300;">خوابم می‌آد (رضا عطاران) **</span></strong><br />
خیلی منتظر اولین فیلم عطاران بودم بعد از سریالهای خوبی که ازش دیده بودم و می‌دانستم به کمدی سیاه گرایش دارد. خوابم می‌آد خیلی خوب شروع میشود و یک نیمه عالی و پر از خنده دارد که تنه می‌زند به شوخی‌های وودی آلنی و ایکاش فیلم را به همینگونه با داستانکها و خاطرات راوی پیش می‌برد و وارد یک داستان محوری نمی‌شد. آن هم خط داستانی پررنگی که همه شخصیتهای جذاب نیمه اول را حذف کرد و شخصیت‌های درنیامده و ضعیف را پر و بال داد که پایان غافلگیر‌کننده فیلم هم گرهی از کارش باز نکرد. اما بهتر است همان نیمه اول فیلم را دریابیم و زوج معرکه اکبر عبدی و ناصر گیتی‌جاه که باید بگویم از بهترین زوجهای سینمایی این سالهاست بخصوص اکبرعبدی به نقش مادر پیر و گاهی جوان رضا.</p>
<p><span style="color: #993300;"><strong>حرف آخر:</strong></span> توی جشنواره البته فیلم بهانه است و اصل آدمها هستند که گرد هم آیند و رفاقت و محبتی به هم رسد. مثل دوستان خوبی که توی همین دو جلسه دیدم و دیدارشان مایه مسرت شد. مثل آن همکار قدیمی که هر سال با فرزندش توی جشنواره می‌بینمش و هرسال نگاه می‌کنم که دخترش چقدر قد کشیده است. هرسال با دیده بوسی من و همکارم جشنواره آغاز می‌شود و تمام می‌شود و می‌رود تا سال بعد که باز دیدار تازه شود و باز دخترک چند سانتی قد بکشد و خانم‌تر شود. شک نکنید که اصلا سینما دوستی است و بس. سینمایی که بهانه دوستی نشود سینما نیست.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gidoraa.com/blog/?feed=rss2&amp;p=1361</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شهر شلوغ؛ انتظار</title>
		<link>http://gidoraa.com/blog/?p=1355&amp;utm_source=rss&amp;utm_medium=rss&amp;utm_campaign=%25d8%25b4%25d9%2587%25d8%25b1-%25d8%25b4%25d9%2584%25d9%2588%25d8%25ba%25d8%259b-%25d8%25a7%25d9%2586%25d8%25aa%25d8%25b8%25d8%25a7%25d8%25b1</link>
		<comments>http://gidoraa.com/blog/?p=1355#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 18 Feb 2012 07:23:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>gidora</dc:creator>
				<category><![CDATA[عکس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gidoraa.com/blog/?p=1355</guid>
		<description><![CDATA[*از عکسهای سفر دوبی، بهمن ماه ۹۰ ویرایش: اقبال]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><a href="http://gidoraa.com/blog/wp-content/uploads/2012/02/waiting.jpg"><img class="wp-image-1356 aligncenter" title="waiting" src="http://gidoraa.com/blog/wp-content/uploads/2012/02/waiting.jpg" alt="" width="576" height="432" /></a>*از عکسهای سفر دوبی، بهمن ماه ۹۰<br />
ویرایش: اقبال</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gidoraa.com/blog/?feed=rss2&amp;p=1355</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آدم باش</title>
		<link>http://gidoraa.com/blog/?p=1347&amp;utm_source=rss&amp;utm_medium=rss&amp;utm_campaign=%25d8%25a2%25d8%25af%25d9%2585-%25d8%25a8%25d8%25a7%25d8%25b4</link>
		<comments>http://gidoraa.com/blog/?p=1347#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 14 Feb 2012 00:23:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>gidora</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[حرف]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gidoraa.com/blog/?p=1347</guid>
		<description><![CDATA[نمی‌دانم این گربه‌های ولگرد چی بهشان الهام می‌شود و چی روی پیشانی آدم می‌بینند که یکهو قصد می‌کنند دنبالت راه بیفتند و هر جا بروی سایه به سایه‌ات بیایند. به قصد هواخوری از شرکت زده بودم بیرون. آن‌سوتر گربه سیاه یک چشم هم توی آفتاب بی‌رمق فصل سرما لمیده بود که چشم در چشم شدیم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>نمی‌دانم این گربه‌های ولگرد چی بهشان الهام می‌شود و چی روی پیشانی آدم می‌بینند که یکهو قصد می‌کنند دنبالت راه بیفتند و هر جا بروی سایه به سایه‌ات بیایند. به قصد هواخوری از شرکت زده بودم بیرون. آن‌سوتر گربه سیاه یک چشم هم توی آفتاب بی‌رمق فصل سرما لمیده بود که چشم در چشم شدیم و در همان نگاه اول طالب شد که با من باشد. نکبتی بود طفلی، جوری که نمی‌شد فهمید زخمی‌است یا کثیف، شاید توی جوب افتاده یا زیاد توی آشغالها زیسته نمی‌دانم. زیر لب میویی می‌گفت و تیلیک تیلیک دنبالم می‌آمد و من هم که اصلا خوشم نمی‌آید از این سریش شدن‌ها. تا دیدم یک گربه زرد و سفید تپلی و تمیز هم دارد از روبرو می‌آید، بهش گفتم: ببین دوستت داره میاد! برو پیشش باهم باشین دیگه خدا خیرت بده. اما بدبختانه اصلا چیز دوستانه‌ای بین این دو گربه نبود و رخ هم نداد. یکی چاق و تمیز و سفید و سالم و یکی سیاه و لاغر و یک چشم و زخمی. مثل دو شیر ژیان برای هم گارد گرفتند و رجز خواندند و حتی نزدیک بود کار به دعوا بکشد که بیخیال شدند و هریک به راه خود رفتند. گربه سیاه هم دوباره سمت من آمد. این زبان بسته چی می‌خواست از جانم که توی چشمهایش بود اما نمی شد خواندش؟ گرسنه بود؟ با عقل جور در می‌آید خوراکی گربه‌خور توی جیبم باشد گربهء حسابی؟ کاش می‌شد هزار تومن بهت بدهم بروی بقالی هر چه میخواهد دل تنگت بخری و بخوری، حیف آدم نیستی خب. فی‌ذاته هیچ رقم حیوان‌باز هم نیستم که دستی به سرگوشش بکشم و محبت و توجهی نثارش کنم بلکه تسکین درد و زخمش شود. فقط فرار می‌کردم و او هم ول‌کن نبود و لابد سنگین امید بسته بود به من بی‌حال. تعقیب و گریزمان پلیسی شده بود و مجبور شدم یک جوری وارد شرکت شوم که نبیند و گمم کند و گمم کرد و به نظر دیگر نتوانست پیدایم کند. گمانم بعدش لحظه‌ای مکثی کرده و چشم سالمش را هم بر هم گذاشته و با خودش گفت: خیلی به نگاهش میومد که آدم باشه اما بازم اشتباه کردم. لابد راهش را کشیده و رفته توی همان آفتاب بی‌رمق دوباره لمیده که به درد خودش بمیرد و هزار بار با خودش تکرار کند: بالاخره مهربانی ومرام و معرفت هم از میان خلق الله ور افتاد &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gidoraa.com/blog/?feed=rss2&amp;p=1347</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بازگشت</title>
		<link>http://gidoraa.com/blog/?p=1336&amp;utm_source=rss&amp;utm_medium=rss&amp;utm_campaign=%25d8%25a8%25d8%25a7%25d8%25b2%25da%25af%25d8%25b4%25d8%25aa</link>
		<comments>http://gidoraa.com/blog/?p=1336#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 13 Feb 2012 04:46:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>gidora</dc:creator>
				<category><![CDATA[حرف]]></category>
		<category><![CDATA[عکس]]></category>
		<category><![CDATA[Leonard Cohen]]></category>
		<category><![CDATA[susanna majuri]]></category>
		<category><![CDATA[تو مشغول مردنت بودی]]></category>
		<category><![CDATA[حرفه هنرمند]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gidoraa.com/blog/?p=1336</guid>
		<description><![CDATA[روزهای پرماجرایی بوده برایم این روزها که نبودم اینجا. آلبوم  کوهن منتشر شد و بارها گوشش دادم. سفری تازه رفتم که گفتنی زیاد دارد. جشنواره‌ای گذشت که تنها دو فیلمش را توانستم ببینم و باید درباره‌شان بنویسم اما حیف گیر کرده‌ام وسط امتحانات و انواع پروژه و پروسه و خوب می‌دانید وسط این تنگناها و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://gidoraa.com/blog/wp-content/uploads/2012/02/sorkh.jpg"><img class="wp-image-1337 aligncenter" title="sorkh" src="http://gidoraa.com/blog/wp-content/uploads/2012/02/sorkh.jpg" alt="" width="576" height="385" /></a></p>
<p>روزهای پرماجرایی بوده برایم این روزها که نبودم اینجا. آلبوم<strong>  کوهن</strong> منتشر شد و بارها گوشش دادم. سفری تازه رفتم که گفتنی زیاد دارد. جشنواره‌ای گذشت که تنها دو فیلمش را توانستم ببینم و باید درباره‌شان بنویسم اما حیف گیر کرده‌ام وسط امتحانات و انواع پروژه و پروسه و خوب می‌دانید وسط این تنگناها و بی‌وقتی‌ها چه فکرها و ایده‌های نابی که به ذهن آدم نمی‌رسد. باید گوشه‌ای یادداشتشان کرد که هرگز چنین اتفاقی نمی‌افتد و فراموش می‌شود و در وقت فراغت در به در باید بگردی پی ایده و سوژه که توی آن لحظات هم برعکس چیزی به ذهنت خطور نمی‌کند. لهذا دفترچه ایده‌ها را باید جدی گرفت و روزی باید اجراییش کرد که بدجور به درد می‌خورد به خصوص توی شلوغی سر در گم آخر سال. این روزها هر وقت خسته می‌شوم به این عکس نگاه می‌کنم و آرام می‌شوم. اگر نسخه با کیفیتش بود تا به حال زده بودمش به دیوار خانه. روی جلد یک کتاب کشفش کردم و شانس آوردم نام عکاس هم در کنارش بود که در اینترنت هم یافتمش. بی‌نظیر است. روزی این چنین سرخ باید رفت اما هنوز گمانم وقتش نشده. هنوز باید نوشت و نوشت و نوشت البته همراه با عکس اضافه. اگر کنجکاوید بگویم آن کتابِ زیبا مجموعه شعر و عکسی است با عنوان <strong>تو مشغول مردنت بودی</strong> از نشر وزین و دلبر <strong>حرفه هنرمند</strong> که رفیقم احمد معرفیش کرد بهم. آن عکاس هم خانمی هنرمند است اهل فنلاند با نام <strong>سوزانا میجوری</strong> (با همین تلفظ آیا؟). تصورم این است که وقتی دختر سرخپوش به فانوس سرخ برسد بزرگترین اتفاق دنیا رخ داده است. باور ندارید؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gidoraa.com/blog/?feed=rss2&amp;p=1336</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یک مرد معمولی</title>
		<link>http://gidoraa.com/blog/?p=1326&amp;utm_source=rss&amp;utm_medium=rss&amp;utm_campaign=%25db%258c%25da%25a9-%25d9%2585%25d8%25b1%25d8%25af-%25d9%2585%25d8%25b9%25d9%2585%25d9%2588%25d9%2584%25db%258c</link>
		<comments>http://gidoraa.com/blog/?p=1326#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 28 Jan 2012 05:06:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>gidora</dc:creator>
				<category><![CDATA[سینما]]></category>
		<category><![CDATA[اژدهای سرخ]]></category>
		<category><![CDATA[توماس هریس]]></category>
		<category><![CDATA[روزنامه روزگار]]></category>
		<category><![CDATA[شکارچی انسان]]></category>
		<category><![CDATA[مایکل مان]]></category>
		<category><![CDATA[هانیبال]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gidoraa.com/blog/?p=1326</guid>
		<description><![CDATA[درباره شکارچی انسان؛ اثر مایکل مان؛ محصول ۱۹۸۶ ماخذ روزنامه روزگار؛ شنبه ۸ بهمن ماه ۱۳۹۰؛ پرونده‌ای برای ۲۵سالگی سینمایی هانیبال مایکل مان در دوره اول فیلمسازی‌اش و در زمانی که هنوز تب هانیبال دامنگیر هالیوود نشده بود، رمان توماس هریس یعنی اژدهای سرخ را فیلم کرد. فیلمی که ۱۵ سال بعد شاید به سبب [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>درباره <a href="http://www.imdb.com/title/tt0091474/" target="_blank"><strong>شکارچی انسان</strong></a>؛ اثر <strong><a href="http://www.imdb.com/name/nm0000520/" target="_blank">مایکل مان</a></strong>؛ محصول ۱۹۸۶<br />
<span style="color: #800080;"><strong>ماخذ <a href="http://roozegardaily.org/pdf/90-11-08/09.pdf" target="_blank">روزنامه روزگار</a>؛ شنبه ۸ بهمن ماه ۱۳۹۰؛<br />
<a href="http://roozegardaily.org/pdf/90-11-08/09.pdf" target="_blank">پرونده‌ای برای ۲۵سالگی سینمایی هانیبال</a></strong></span></p>
<p><a href="http://gidoraa.com/blog/wp-content/uploads/2012/01/Manhunter-pic-1.jpg"><img class="alignnone  wp-image-1327" title="Manhunter pic 1" src="http://gidoraa.com/blog/wp-content/uploads/2012/01/Manhunter-pic-1.jpg" alt="" width="613" height="261" /></a></p>
<p dir="RTL">مایکل مان در دوره اول فیلمسازی‌اش و در زمانی که هنوز تب هانیبال دامنگیر هالیوود نشده بود، رمان توماس هریس یعنی اژدهای سرخ را فیلم کرد. فیلمی که ۱۵ سال بعد شاید به سبب درخشش آنتونی هاپکینر به نقش دکتر لکتر در سکوت بره‌ها و هانیبال دوباره بازسازی شد. با این وجود هنوز نمی توان گفت آیا نسخه مایکل مان را با توجه به تفاوتهای ساختاری و مضمونی که حاصل نگاه شخصی اوست می شود آغازگر سری هانیبالها و اصلا عضو این مجموعه قلمداد کرد یا نه. اما می توان مطمئن بود که شکارچی انسان یک فیلم مایکل مانی‌است که همه مولفه های شخصی او را با قوت در خود دارد آن هم سالها پیش از شاهکار مسلمش مخمصه. گرچه هنوز سبک بصری اش به پختگی و کمال روزهای اوجش نرسیده و فیلمنامه هم مانند مخمصه و نفوذی جزئیات و پیوستگی مورد نیاز یک اثر پلیسی را ندارد اما باز هم اگر تیتراژ را نبینی حدس زدن اینکه با فیلمی از مایکل مان طرفی چندان دشوار نیست. از تصاویر دانته اسپینوتی، فیلمبردار اکثر آثار مایکل مان، با آن همه مکث روی صورت مردان فیلم و جلوه‌های تکنولوژیک و متروپولیسی ابر شهر و چیدمان خاص آدمها توی کادرهای عریض با سطح خالی غالب. از موسیقی متن و قطعات انتخابی، با اینکه به سبک بسیاری فیلمهای دهه هشتاد و باتوجه به شکوفایی موسیقی الکترونیک در آن دهه موسیقی تمام سیتی سایزری دارد اما شیوه نغمه سرایی آهنگها روی نماهای کم حرف و شاعرانه و گاه نماهنگ گونه فیلم با موسیقی ارکسترال و پرحجم دوران شاهکارهایش یکی است. همچنین استفاده موسیقی راک در لحظات ملتهب و حساس رویارویی. از همه مهمتر از جهان مردانه اثر و تقابل اسطوره‌ای خیر و شر. از تصویر مردانی کارکشته و غمگین در گستره مهیب شبهای نورانی ابرشهر. از حضور همیشگی خانواده هایی بی گناه و در خطر که گرچه در حاشیه اند اما نقشی کلیدی و اساسی دارند چرا که خانواده در آثار مایکل مان جان‌پناه مقدس مردان تنهاست از دنیای وحشی پیرامونی، همچون یک معبد.</p>
<p dir="RTL">در شکارچی انسان پلیس قصه که روش نامتعارف کارش بدجور روح و روانش را خراش می‌دهد در مقابل قاتلانی اهریمنی قرار می گیرد که انگار آرام آرام دارند او را به مرداب خود می‌کشند و از خودش دورش می‌کنند. اینجاست که مبارزه درونی و بیرونی ویل گراهام آغاز می شود. مردی که همه امید پلیس آمریکاست برای شناسایی قاتلی سریالی که در شبهای بدر کامل بعد از روزها کمین سراغ خانواده هدفش می رود و همه اهل خانه را به طرز فجیعی قتل عام می‌کند.</p>
<p dir="RTL">در این فیلم حواس فیلمساز بیش از اینکه روی آدمکشها و جزئیات شیوه ایشان در دریدن طعمه ها باشد روی پلیس قصه متمرکز است. هم او که آدمی معمولی است، صورتی معصوم دارد و مرد خانواده‌است اما در شغلش حرفه ای و جدی و تک روست، یادآور وینست هانای فیلم مخمصه. ویل گراهام برای به دام انداختن جنایتکاران روشی خودآزارانه دارد. می کوشد که خود را جای آنها بگذارد و ذهنیات و شیوه قاتلان را حدس بزند و این به شکل متناقض نمایی هم عامل موفقیت او در کارش‌است و هم عامل پریشانی او در زندگی‌اش. او قاتل سریالی معروفی مثل هانیبال را دستگیر کرده اما آسیبهای آن معرکه و زخمهای روحی که از آن ماجرا برداشته او را تا مرز بازنشستگی زودرس رسانده و به تعطیلاتی طولانی کنار دریا فرستاده، شاید سلامت روحش را باز یابد وقتی با همسرش خلوت می کند یا با پسرش مراقب و منتظر باز شدن تخم لاک پشتهایی که پرورش می‌دهند هستند. اما باز هم نمی‌تواند در مقابل ظهور یک قاتل سریالی دیگر سکوت کند و تعطیلاتش را ادامه دهد. انگار خوشبختی و آرامش حق یک آدم حرفه ای نیست و او باید که باز در خندق آتش جهد.</p>
<p dir="RTL">پس بر می‌خیزد و به خانه قربانیان یعنی همان محل وقوع جنایت می‌رود و شیوه اش را دوباره بکار می‌گیرد. ویل اینک از خانواده‌اش دور افتاده و دارد به افکار یک قاتل روانی سریالی نزدیک می شود. مثل او از بیرون خانه به پنجره حالا تاریک آنها خیره می شود و خوشبختی آنها را تصور می کند، تا مثل قاتل حسد همه وجود او را فراگیرد. مثل او در تاریکی وارد خانه می شود و خود را به اتاقهای خونین می رساند و کشتن زن و کودک بی گناه را تجسم می‌کند. مثل خود قاتل می نشیند بارها و بارها با نگاهی پر از عقده فیلمهای خصوصی آن خانواده ها و لحظات شادشان را تماشا می‌کند. دارد مو به مو نقش آن قاتل قوی‌هیکل و قوی‌پنجه و قوی‌دندان و عقده‌ای را بازی می‌کند. دارد شیوه قاتل را تحلیل می کند. چرا در چشم قربانیان آینه می‌کارد؟ چه مدت آنها را می‌پاید؟ چگونه کار را تمام می‌کند؟ هرچه بیشتر در نقشش فرو رود بیشتر شبیه قاتل می شود و از معمولی بودن دور می شود و تنهاتر می‌شود. صحنه‌ای که در حین مطالعه پرونده توی هواپیما خوابش می‌برد در حالیکه عکس جسد مقتولان روی پرونده باز مانده و تماشایش دخترک صندلی کناری را همراه مادرش به وحشت می اندازد و فراری می دهد، اوج تقابل او با مردم معمولی را به واسطه حرفه و شیوه اش به رخ می‌کشد.</p>
<p dir="RTL">ناچار می‌شود از دکتر لکتور مشاوره بگیرد. این هیولا در آن سلول کوچک و پشت آن میله ها قدرتمند تر از پلیس حرفه‌ای ما در آزادی، جلوه می‌کند و انگار که منتظر فرصت باشد، هراس را به جان ویل می‌اندازد. آنگونه که می گوید که اگر به اندازه خدا وقت داشت چه هنرمندی‌های زیباتری برای جنایتهایش بخرج می‌داد. حالا ویل خودش طعمه شده. تناقض نمایی دیگر. نقش قاتل و طعمه را همزمان ایفا می کند و باز پریشانی بیشتر. دکتر لکتور بدش نمی‌آید ویل را شکار کند چون عامل در بند شدنش اوست. دکتر لکتور با قاتل که نامش فرانسیس است در ارتباط است و ویل برای فرانسیس هم جذاب شده‌است گرچه او برای بدر کامل بعدی خانواده مورد نظرش را انتخاب کرده‌است اما با کشتن میان‌دوره خبرنگار نزدیک به پلیس ها به او هشدار می‌دهد و در عین حال به مبارزه می‌خواندش. ویل گراهام اینجاست که کلیشه ها را می‌شکند. نه منتظر بدر کامل می‌ماند و نه خانواده‌اش را طعمه شیاطین می‌کند. با همه وجود، درد در جلد قاتل رفتن را تحمل می‌کند تا ذهنش با او به نقطه یکی شدن برسد. سرانجام او را شناسایی می‌کند و در شبی که فرانسیس دارد مهیای ضیافت کشتن معشوقه نابینایش می‌شود به خانه‌اش یورش می‌برد و با او درگیر می‌شود و با چند گلوله او را از پای در می آورد. درلحظه ای که دوست دارد به او تیر خلاص بزند موفق می‌شود از جلد آزارنده قاتل خارج شود و دیگر شلیک نکند. عبور می‌کند و باز خودش می شود تا توی آن لحظات نفسگیر به جای خشم و نفرت به داد آن زن نابینای وحشت‌زده برسد و مراقبش باشد.</p>
<p dir="RTL">ویل گراهام با یادگاری تازه از این ماجرا، با زخمی روی صورت، به خانه و به آغوش خانواده بر‌می‌گردد. عشقی که همیشه یاور اوست تا به موقع بتواند بر هیولای ذهنش پیروز گردد و خود معمولی و انسانی اش شود. عشقی که می توانست فرانسیس را هم نجات دهد اگر ذهن بیمارش همه آن امید و روشنی صبحگاهی آن روز عاشقانه را به کابوس شبانه شب کشتار بدل نمی‌کرد. با این همه باز هم آخرش بیشتر بچه‌لاک‌پشتها توانستند از شر خرچنگها و از چنگال سگها جان سالم بدر ببرند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gidoraa.com/blog/?feed=rss2&amp;p=1326</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ایده های کهنه اما تازه</title>
		<link>http://gidoraa.com/blog/?p=1317&amp;utm_source=rss&amp;utm_medium=rss&amp;utm_campaign=%25d8%25a7%25db%258c%25d8%25af%25d9%2587-%25d9%2587%25d8%25a7%25db%258c-%25da%25a9%25d9%2587%25d9%2586%25d9%2587-%25d8%25a7%25d9%2585%25d8%25a7-%25d8%25aa%25d8%25a7%25d8%25b2%25d9%2587</link>
		<comments>http://gidoraa.com/blog/?p=1317#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 24 Jan 2012 08:52:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>gidora</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[موسیقی]]></category>
		<category><![CDATA[closing time]]></category>
		<category><![CDATA[Leonard Cohen]]></category>
		<category><![CDATA[old ideas]]></category>
		<category><![CDATA[show me the place]]></category>
		<category><![CDATA[the darkness]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gidoraa.com/blog/?p=1317</guid>
		<description><![CDATA[یک هفته بیشتر نمانده به انتشار ایده های کهنه*، جدیدترین آلبوم لئونارد کوهن* بزرگ و این برای من و خیلی ها که او را خوب می شناسند خبری است بی نهایت خوش. هیجان زده ام درست مثل همان شب ده سال پیش (ده سال گذشته یعنی؟) که در خوابگاه برادرم مثلا به تکمیل پایان نامه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><a href="http://gidoraa.com/blog/wp-content/uploads/2012/01/Leonard-Cohen-Old-Ideas1.jpg"><img class=" wp-image-1318 aligncenter" title="Leonard-Cohen-Old-Ideas1" src="http://gidoraa.com/blog/wp-content/uploads/2012/01/Leonard-Cohen-Old-Ideas1.jpg" alt="" width="486" height="496" /></a></p>
<p>یک هفته بیشتر نمانده به انتشار <strong>ایده های کهنه*</strong>، جدیدترین آلبوم <strong><a href="http://www.leonardcohen.com" target="_blank">لئونارد کوهن</a>*</strong> بزرگ و این برای من و خیلی ها که او را خوب می شناسند خبری است بی نهایت خوش. هیجان زده ام درست مثل همان شب ده سال پیش (ده سال گذشته یعنی؟) که در خوابگاه برادرم مثلا به تکمیل پایان نامه اش کمک می کردم و او از کامپیوترش با ویندوز۹۸ و وینَمپ آهنگ فوق العاده <strong>زمان پایانِ*</strong> کوهن را پخش کرد و برق از سرم پراند و این اولین ملاقات من با صدای بی نظیر و موسیقی خاص استاد بود. از آن نقطه شروع شد و همه این سالها کارنامه این استاد گزیده کار را از جوانی تا سالخورگی اش دنبال کردم و مونسم بوده در حدی که قسم یاد کنم به اسمش. او شاعری است که نمی شود از مرور اشعار و ترانه هایش گذشت و خواننده ای است که نمی شود از صدای جادویی اش گذشت. اشعاری پر از رومانس و حکمت و گاه خشم و هجو و پوزخند که اغلب مکالمه با معشوقی اثیری است. هشت سال از آخرین آلبومش می گذشت و کم کم  داشتیم می پذیرفتیم که پیرمرد در نیمه دوم دهه هشتم زندگی اش دیگر شاید قرار نیست اثر دیگری برای ما بسازد که این خبر از <a href="http://www.leonardcohen.com" target="_blank">سایت رسمی کوهن</a> برخواست و قطعه زیبای <strong>نشانم بده کجا*</strong> از آلبوم تازه پخش شد که باز برق از سرم پرید که استاد هدیه دیگری برای ما دارد. اینک همان کوهن قدیمی که می شناختیم و منتظرش بودیم سرحال و ویرانگر باز سراغم آمده. کمی بعد قطعه شاهکار <strong>ظلمت*</strong> هم منتشر شد و باز مشتاق تر شدیم که انگار این <strong>ایده های کهنه</strong> اصلا خود جنس است و قرار است پودر شویم انگار! یک هفته مانده و دوست داشتم این مناسبت را گرامی بدارم و بگویم وسط این غرغرها اخبار خوشی هم برایم هست که مثل یک کودک سرشار از هیجان و وجد و سرور شوم.<br />
ترانه <strong>نشانم بده کجا</strong> را برادرم محمد (همان برادری که کوهن را به من شناساند که موسیقی را برایم تغییر داد) ترجمه کرده است که اینجا می آورم. متن انگلیسی ترانه ها با توجه به ثبت سماعی آنها و عدم انتشار متن رسمی دقیق نیست و لذا ترجمه هم مشمول مساله احتمالی بودن برخی عبارات است. این مشکل درباره قطعه <strong>ظلمت</strong> بیشتر هم هست. خوشحال می شوم اگر کسی بتواند آن را سماعی یا بر اساس متون سماعی احتمالی ترانه ترجمه کند.</p>
<p><em><span style="color: #993300;"><span style="color: #888888;">ترانه</span> نشانم بده کجا<br />
اثر لئونارد کوهن</span></em></p>
<p><span style="color: #993300;"><em>نشانم بده کجا، خواهی این غلامت رود</em></span><br />
<span style="color: #993300;"><em> نشانم بده کجا، از یاد برده‌ام که نمی دانم</em></span><br />
<span style="color: #993300;"><em> نشانم بده کجا، سر خم می کنم</em></span><br />
<span style="color: #993300;"><em> نشانم بده کجا، خواهی این غلامت رود</em></span></p>
<p><span style="color: #993300;"><em>نشانم بده کجا، دستی رسان تا سنگ از راه دور نهیم</em></span><br />
<span style="color: #993300;"><em> نشانم بده کجا، نتوانم این به تنهایی</em></span><br />
<span style="color: #993300;"><em> نشانم بده کجا، کلام مردی شد</em></span><br />
<span style="color: #993300;"><em> نشانم بده کجا، رنج آغاز شد</em></span></p>
<p><span style="color: #993300;"><em>بلایایی گذشت و آنچه توانستم اندوختم</em></span><br />
<span style="color: #993300;"><em> بارقه ای از نور، ذره‌ای دور</em></span><br />
<span style="color: #993300;"><em> پابندهایی بود تا بهر عزیمت شتاب کنم</em></span><br />
<span style="color: #993300;"><em> پابندهایی بود تا چون غلامی دوستت بدارم</em></span></p>
<p><span style="color: #993300;"><em>نشانم بده کجا، خواهی این غلامت رود</em></span><br />
<span style="color: #993300;"><em> نشانم بده کجا، از یاد برده‌ام که نمی دانم</em></span><br />
<span style="color: #993300;"><em> نشانم بده کجا، سر خم می کنم</em></span><br />
<span style="color: #993300;"><em> نشانم بده کجا، خواهی این غلامت رود</em></span></p>
<p><span style="color: #993300;"><em>نشانم بده کجا</em></span><br />
<span style="color: #993300;"><em> نشانم بده کجا</em></span><br />
<span style="color: #993300;"><em> نشانم بده کجا</em></span></p>
<p><strong>لینک دانلود  این دو قطعه موسیقی:</strong></p>
<p><a href="http://s1.picofile.com/file/7198567090/Leonard_Cohen_Show_Me_the_Place.mp3.html" target="_blank">نشانم بده کجا (picofile)</a><br />
<a href="http://www.4shared.com/mp3/Rn9CEqt3/EGdAbMvcxV79128.html" target="_blank">ظلمت (۴shared) </a></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>*Old Ideas, Leonard Cohen,  Closing Time,  Show Me The Place,  The Darkness</p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gidoraa.com/blog/?feed=rss2&amp;p=1317</wfw:commentRss>
		<slash:comments>14</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پدرم</title>
		<link>http://gidoraa.com/blog/?p=1305&amp;utm_source=rss&amp;utm_medium=rss&amp;utm_campaign=%25d9%25be%25d8%25af%25d8%25b1%25d9%2585</link>
		<comments>http://gidoraa.com/blog/?p=1305#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 20 Jan 2012 13:36:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>gidora</dc:creator>
				<category><![CDATA[حرف]]></category>
		<category><![CDATA[عکس]]></category>
		<category><![CDATA[جام جهانی]]></category>
		<category><![CDATA[هنر هفتم]]></category>
		<category><![CDATA[پدر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gidoraa.com/blog/?p=1305</guid>
		<description><![CDATA[اون همه حرصی که میخورد برای درس و مشق دانش آموزاش ما که دیگه واویلا. می گفت: سرمایه شماها فقط درسه. توی خونه هرچی بتونه بچه رو از درس بندازه مردوده غیر کتاب! ویدیو؟ حرفشم نزن! آتاری؟ محال ممکنه! فقط می موند تلویزیون که اونم وقتایی که زیاده روی می کردیم و از برفکشم نمی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[
<a href='http://gidoraa.com/blog/?attachment_id=1308' title='p03'><img width="150" height="150" src="http://gidoraa.com/blog/wp-content/uploads/2012/01/p03-150x150.jpg" class="attachment-thumbnail" alt="p03" title="p03" /></a>
<a href='http://gidoraa.com/blog/?attachment_id=1307' title='p02'><img width="150" height="150" src="http://gidoraa.com/blog/wp-content/uploads/2012/01/p02-150x150.jpg" class="attachment-thumbnail" alt="p02" title="p02" /></a>
<a href='http://gidoraa.com/blog/?attachment_id=1306' title='p01'><img width="150" height="150" src="http://gidoraa.com/blog/wp-content/uploads/2012/01/p01-150x150.jpg" class="attachment-thumbnail" alt="p01" title="p01" /></a>

<p dir="RTL">اون همه حرصی که میخورد برای درس و مشق دانش آموزاش ما که دیگه واویلا. می گفت: سرمایه شماها فقط درسه. توی خونه هرچی بتونه بچه رو از درس بندازه مردوده غیر کتاب! ویدیو؟ حرفشم نزن! آتاری؟ محال ممکنه! فقط می موند تلویزیون که اونم وقتایی که زیاده روی می کردیم و از برفکشم نمی گذشتیم از کوره در می رفت و تهدید می کرد که آخرش این تلویزیونو میذارم تو کارتن و جمعش می کنم تو اشکاف، خیال همه راحت!</p>
<p dir="RTL">به چه وامصیبتایی نصف شبا باید جام و جهانی و هنر هفتم می دیدیم. کافی بود فقط حس کنیم صدای خش خش پاشدنشو از جا مثلا به نیت دستشویی، حتی شده اشتباهی، تا در کسری از ثانیه تلویزیون خاموش بشه و هرکدوم متواری بشیم و در اولین گوشه تاریک پناه بگیریم. یعنی انقدر از وقت تلف کردن بدش میومد و حالا کی بهش ثابت کنه اینام زندگیه حاجی.</p>
<p dir="RTL">همه بچه ها رو که درس خونده فرستاد پی بختشون تازه یه ذره تونست دست از دلواپسی برداره و یاد خودشم بیفته که مثلا فوتبال و سریال و جدول و سرگرمی و کانال عوض کردن هم بد چیزایی نیستا. هنوز بساط شعر و خوشنویسی کنار تختش به راهه اما حالا اون روبرو جای تلویزیون هم امن و استواره و کی جرات داره حرفی بزنه. حاجی دمت گرم!</p>
<p dir="RTL"><span style="color: #800080;"><strong>پی نوشت:</strong></span> <em>عکاسی از والدین همراه با متن را استاد عکاسی تکلیف کرده بود. می گفت همیشه آرزو داشته استادش این تکلیف را به او بدهد و نشده و این بخت به شاگردان خودش رسید. خدا خیرش دهد که سبب شد بهتر ببینم و بیندیشم درباره کسانی که عمری در کنارشان زیسته ام. کاش همه اهالی عکاسی این تمرین ارزشمند را انجام دهند حتی اگر بار اول دوربین دست میگیریم. کاش بشود یک کمپین اصلا.</em></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gidoraa.com/blog/?feed=rss2&amp;p=1305</wfw:commentRss>
		<slash:comments>24</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پیش از ظهرها</title>
		<link>http://gidoraa.com/blog/?p=1294&amp;utm_source=rss&amp;utm_medium=rss&amp;utm_campaign=%25d9%25be%25d9%258a%25d8%25b4-%25d8%25a7%25d8%25b2-%25d8%25b8%25d9%2587%25d8%25b1%25d9%2587%25d8%25a7</link>
		<comments>http://gidoraa.com/blog/?p=1294#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 12 Jan 2012 10:13:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>gidora</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[حرف]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gidoraa.com/blog/?p=1294</guid>
		<description><![CDATA[یک روز می روی با اشتیاق تمام فرم پر میکنی که شاغل شوی و یک روز دیگر جوابش می آید که قبولی و بیا و تو خر کیف میشوی صبح اول مشتاقانه برمی خیزی چای و صبحانه و ورود به شرکت راس ساعت کار می آموزی و کار می کنی و جنب و جوشی داری [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یک روز می روی<br />
با اشتیاق تمام فرم پر میکنی<br />
که شاغل شوی و یک روز دیگر جوابش می آید<br />
که قبولی و بیا و تو خر کیف میشوی<br />
صبح اول مشتاقانه برمی خیزی<br />
چای و صبحانه و ورود به شرکت راس ساعت<br />
کار می آموزی و کار می کنی و جنب و جوشی داری<br />
حقوق اول باز خر کیفت می کند<br />
اطرافت همه نفسی از ته دل می کشند<br />
دلخوش که شکر خدا این هم عاقبت آقای خودش شد<br />
این یکی هم دستش رفت توی جیب خودش<br />
خیلی نمیگذرد که از جنب و جوش بیفتی<br />
که دیگر بندرت به وقت برسی سرکار<br />
که دیگر چیزی برایت مهم نباشد<br />
مگر عبور و اتمام ساعات کار و بازگشت<br />
توی همین اوقات است که یادت می آید<br />
مدتهاست برای خودت پیش از ظهر نداشته ای<br />
که همه را یکجا و مفتی و قسطی پیش فروش کرده ای<br />
پولش هم هر ماه جرینگ می آید توی حسابت<br />
پیش از ظهر جمعه هم که چنگی به دل نمی زند<br />
توی شهر تعطیل و سوت و کور<br />
یادت می آید از آن روزها که آقای خودت نبودی<br />
اما پیش از ظهرت مال خودت بود<br />
یادت می آید پیش از ظهر اصلا چه معنایی داشت<br />
&#8230;<br />
پیش از ظهرها باید از خانه زد بیرون<br />
پیش از ظهرها نباید خانه ماند اصلا<br />
پیش از ظهرها باید به پیاده روی طولانی رفت<br />
پیش از ظهرها باید سرک کشید به هر چه کوچه و پس کوچه<br />
پیش از ظهرها بازار و بوستان را باید زیر پا گذاشت<br />
پیش از ظهرها باید به باغ و موزه رفت<br />
پیش از ظهرها باید قاب بست و عکاسی کرد<br />
پیش از ظهرها باید خندید<br />
پیش از ظهرها باید به کافه رفت<br />
پیش از ظهرها باید در کافه نشست و بیرون را تماشا کرد<br />
پیش از ظهرها وقت قرار است اصلا<br />
باید دل داد و قلوه گرفت<br />
پیش از ظهرها قرار باید متصل گردد به ناهار<br />
پیتزای خلوت، ساندویچ مرغ و چیزبرگر باگت، چلوکباب چرب و دوغ<br />
آخ از پیاده روی طویل بعد از ناهار<br />
تا رسیدن به اولین پارک، اولین نیمکت<br />
پیش از ظهرها وقت جستن سایه هاست از شر گرما<br />
پیش از ظهرها وقت جستن آفتاب مایل است از فرط سرما<br />
پیش از ظهرها باید به کتاب فروشی رفت<br />
پیش از ظهرها باید کتاب و مجله نو را زیر آفتاب پیاده ورق زد<br />
پیش از ظهرها وقت سر زدن به بازار موسیقی است<br />
نوار، کاست، سی دی، آلبوم، کنسرت، صوتی و تصویری<br />
پیش از ظهرها اصلا باید سینما رفت و فیلم خوب دید<br />
سانس ۹، سانس ۱۱، سانس ۱۳<br />
آه از وقتی که نشئه فیلمی و از ظلمات سالن به آفتاب میرسی<br />
آخ از آن پیاده روی در سکوت تا اولین سخن<br />
پیش از ظهر وقت رفیق بازی است و سخن بی انتها شود<br />
که دل بدهی و قلوه بگیری<br />
آخ از وقتی که زیر آفتاب داغ کنی و آبمیوه لازم شوی<br />
پیش از ظهرها ماشین دردت نمی خورد<br />
پیش از ظهرها خودت که پا داری!<br />
پیش از ظهرها باید به طرقبه و شاندیز رفت<br />
پیش از ظهرها صدای سکوت ییلاقات شنیدن دارد<br />
خلوتش نفس کشیدن و غذایش خوردن و قلیانش کشیدن دارد<br />
پیش از ظهرها هر چه خواهی کن و پروا مکن<br />
که پیش از ظهرهاست که زمین از تو زندگی و طراوت می طلبد<br />
&#8230;<br />
اما اینک من آقای خودمم!<br />
پیش از ظهرها کلا سرکارم<br />
پس پیش از ظهر بی پیش از ظهر<br />
دیگر بار اگر به ناچار بروم جایی فرم پر کنم<br />
دیگر لبخند نخواهم زد<br />
بزخر کردن گنجینه جواهر که خنده ندارد<br />
پیش از ظهرها همینجا پشت میزم کز می کنم<br />
مقابل رایانه سیخ می نشینم<br />
خیره می شوم به نمایشگر<br />
که بشود پنجره ای برای گریز<br />
خیره می شوم، می گریزم<br />
چشمهایم اما می سوزد</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gidoraa.com/blog/?feed=rss2&amp;p=1294</wfw:commentRss>
		<slash:comments>22</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>میراث بشر؛ نومیدی</title>
		<link>http://gidoraa.com/blog/?p=1285&amp;utm_source=rss&amp;utm_medium=rss&amp;utm_campaign=%25d9%2585%25d9%258a%25d8%25b1%25d8%25a7%25d8%25ab-%25d8%25a8%25d8%25b4%25d8%25b1%25d8%259b-%25d9%2586%25d9%2588%25d9%2585%25d9%258a%25d8%25af%25d9%258a</link>
		<comments>http://gidoraa.com/blog/?p=1285#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 09 Jan 2012 10:23:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>gidora</dc:creator>
				<category><![CDATA[سینما]]></category>
		<category><![CDATA[24]]></category>
		<category><![CDATA[آنتي كرايست]]></category>
		<category><![CDATA[آندري تاركوفسكي]]></category>
		<category><![CDATA[ايثار]]></category>
		<category><![CDATA[جك بائر]]></category>
		<category><![CDATA[روبرت صافاريان]]></category>
		<category><![CDATA[روزنامه روزگار]]></category>
		<category><![CDATA[سولاريس]]></category>
		<category><![CDATA[لارس فون تريه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gidoraa.com/blog/?p=1285</guid>
		<description><![CDATA[درباره ملانکولیا؛  اثر لارس فون تریه؛ محصول ۲۰۱۱ ماخذ روزنامه روزگار؛ دوشنبه ۱۹ دیماه ۱۳۹۰ آدمهایش دیگر متوجه هستند که قرار است هر بار متحمل رنج بی‌حدی شوند که در غالب اوقات بخیر هم نمی‌گذرد. تماشاگرش هم دیگر آموخته که هر بار با تمام وجود باید در رنج آدمهای فیلم سهیم شود و فون تریهء [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>درباره <a href="http://www.imdb.com/title/tt1527186/" target="_blank"><strong>ملانکولیا</strong></a>؛  اثر <a href="http://www.imdb.com/name/nm0001885/" target="_blank"><strong>لارس فون تریه</strong></a>؛ محصول ۲۰۱۱<br />
<span style="color: #800080;"><strong>ماخذ<a href="http://roozegardaily.com/pdf/90-10-19/09.pdf"> روزنامه روزگار</a>؛ دوشنبه ۱۹ دیماه ۱۳۹۰</strong></span></p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL"><a href="http://gidoraa.com/blog/wp-content/uploads/2012/01/melancholia.jpg"><img class="wp-image-1286 aligncenter alignnone" title="melancholia" src="http://gidoraa.com/blog/wp-content/uploads/2012/01/melancholia.jpg" alt="" width="622" height="264" /></a></p>
<p style="text-align: right;" dir="RTL">آدمهایش دیگر متوجه هستند که قرار است هر بار متحمل رنج بی‌حدی شوند که در غالب اوقات بخیر هم نمی‌گذرد. تماشاگرش هم دیگر آموخته که هر بار با تمام وجود باید در رنج آدمهای فیلم سهیم شود و <a href="http://www.imdb.com/name/nm0001885/" target="_blank">فون تریه</a>ء کاربلد هم هر بار شگرد یا خرق عادتی چاشنی فیلمش می‌کند تا تاثیرگذاری حکایت رنج را به حد اعلی برساند، رنجی که گاه مرزهای وادی آزار را هم در می‌نوردد، آزاری که باز آدمهای فیلم و تماشاگر در آن شریکند. تحت تاثیر فیلمش قرار می‌گیری اما آزرده‌ای و تهش چپ چپ نگاهی به خالق اثر می اندازی و توی دلت بهش می‌گویی: هی لارس، همه‌ء اینها زیر سر بیرحم خودته!</p>
<p dir="RTL"><a href="http://www.imdb.com/title/tt1527186/" target="_blank">ملانکولیا</a> فیلم متفاوتی از لارس <a href="http://www.imdb.com/name/nm0001885/" target="_blank">فون‌تریه</a> است و تفاوتش در این است که بقدر آثار پیشین او متفاوت نیست. متفاوت بودنی که بتدریج بدل شده به سنت آثارش و عادت تماشاگرانش. حالا درست بعد از تجربه مهیب و آزارنده دجال (آنتی کرایست) <a href="http://www.imdb.com/name/nm0001885/" target="_blank">فون تریه</a> این سنت و این عادت را شکست و <a href="http://www.imdb.com/title/tt1527186/" target="_blank">ملانکولیا </a>را ساخت که در آن نسبت فرم، محتوا، عنصر خدشه ناپذیر رنج انسان و شگردهای خاص فیلمساز طی یک ارتباط درونی به نقطه طلایی تعادل و وحدت می‌رسد تا دیگر کمتر اثری از درشتی و تظاهر آثار قبلی در <a href="http://www.imdb.com/title/tt1527186/" target="_blank">ملانکولیا ‌</a>توان یافت. این بار فیلمساز نگاهی مشفقانه دارد و انگار کمی کنارتر ایستاده تا مخاطب بی ‌واسطه و بی آنکه سایه سابقا بی‌رحم و مداخله‌گر وی را بالای سر فیلم حس کند، متاثر و محظوظ اثر می‌گردد.</p>
<p dir="RTL">فیلم با رویای هولناک جاستین آغاز می شود که انگار راوی فاجعه‌ است. در همان نماهای نخستین تابلوی شکارچیان در برف (بروگل) را در حال سوختن می بینیم، همان نقاشی معروفی که در<a href="http://www.imdb.com/title/tt0069293/"> سولاریس</a> <a href="http://www.imdb.com/name/nm0001789/" target="_blank">تارکوفسکی</a> بسیار بر آن تاکید شد و این آغاز دیالوگ سینمایی <a href="http://www.imdb.com/name/nm0001885/" target="_blank">فون تریه</a> با سینمای <a href="http://www.imdb.com/name/nm0001789/" target="_blank">تارکوفسکی </a>است و بخصوص <a href="http://www.imdb.com/title/tt0091670/">ایثار</a>. فیلمی که با درگذشت زودهنگام <a href="http://www.imdb.com/name/nm0001789/" target="_blank">تارکوفسکی</a>، وصیت نامه هنری خالقش لقب گرفت و ۲۵ سال بعد <a href="http://www.imdb.com/title/tt1527186/" target="_blank">ملانکولیا </a>پاسخی سینمایی به <a href="http://www.imdb.com/title/tt0091670/">ایثار </a>است. پاسخی به فراخور و مقتضیات روزگار و دنیای امروز.</p>
<p dir="RTL">اینجا نیز همچون <a href="http://www.imdb.com/title/tt0091670/">ایثار </a>در خانه‌ای تک‌افتاده بر تارک دنیا مقیم می‌شویم در آستانه پایان دنیا. آدمهای آن قصه منتظر وقوع محتوم جنگ اتمی بودند و آدمهای این قصه منتظرند سیاره عظیم <a href="http://www.imdb.com/title/tt1527186/" target="_blank">ملانکولیا </a>زمین را یکجا ببلعد. جان، صاحبخانه است و پدری دانا که پسر خردسالش همواره مشغول کسب معرفت از اوست. همراه پدر نجوم را رصد می‌کند و خودش ابزاری ساده می‌سازد تا سرعت نزدیک شدن سیاره <a href="http://www.imdb.com/title/tt1527186/" target="_blank">ملانکولیا </a>به زمین را با آن بسنجید. همانگونه که در <a href="http://www.imdb.com/title/tt0091670/">ایثار </a>الکساندر و پسرکش درختی خشک کاشتند و پسرک را آموخت اگر هر روز آبیاری‌اش کنی سرانجام روزی سبز خواهد شد. جان امید دارد که برخوردی صورت نخواهد پذیرفت و <a href="http://www.imdb.com/title/tt1527186/" target="_blank">ملانکولیا </a>از کنار زمین عبور خواهد کرد و دلگرمی و نقطه اتکای اهالی خانه است. تماشاگر هم به امید او خوش بین است چرا که <a href="http://www.imdb.com/name/nm0000662/" target="_blank">بازیگر نقش جان</a> قبلا در قامت جک بائر در<a href="http://www.imdb.com/title/tt0285331/" target="_blank"> سریال ۲۴</a> بارها دنیا را نجات داده است اما روز آخر وقتی جان بر مبنای محاسباتش نومید می‌شود، تاب نمی‌آورد و خانواده و پسرکش را رها می کند. از فرط عجز در اصطبل و در میان اسبهای رمیده و وحشت زده‌ از فاجعه قریب الوقوع خودکشی می‌کند. شاید چون می‌پنداشت کار تمام است و باور نداشت دیگر بتواند از خانواده‌اش محافظت و حمایت کند و نفهمید که بعد مرگش اسبهایش آرام گرفتند و تا لحظه آخر دیگر نرمیدند. الکساندر <a href="http://www.imdb.com/title/tt0091670/">ایثار </a>آنچه لازم دانست به پسرکش آموخت و پس از نجات دنیا او را در جوار همان درخت امید تنها گذاشت.</p>
<p dir="RTL">جاستین در خلسه و رویایش حقایقی می‌بیند اما آدمها او را مالیخولیایی و مجنون می‌خوانند و امیدوارند ازدواج علاجش کند. خواهرش کلر عروسی باشکوهی برایش ترتیب می‌دهند و جاستین قول می‌دهد عشق را بار دیگر بیازماید. او همان ماریِ فیلم <a href="http://www.imdb.com/title/tt0091670/">ایثار </a>است که توانایی‌هایی ورای دیگر انسانها دارد اما دریغ که قدیسه‌ای نومید و مجنون است. نومید از دنیا، از آدمها. از رئیس طماعش که میهمان عروسی است اما همان شب هم از کارمند محبوبش به لطایف الحیل قصد بهره‌جویی دارد. از پدر بیخیالش که دلش نیامد حتی یک شب دست از عیاشی بردارد و کنارش بماند. از مادر سردش که گرفتار خود بینی مفرط است و هیچکس و هیچ چیز برایش انگار وجود ندارد. جاستین زمین انسانها را مستوجب نابودی و فنا می‌داند و ترسی ندارد از روز پایان. جاستین به عشق هم دیگر اعتماد ندارد با اینکه مایکل را صادقانه دوستش دارد و می‌خواهدش. شاید اشتیاق مایکل را هم از جنس منفعت‌طلبی رئیسش می‌بیند که اینگونه بیرحمانه پس می‌زندش. همه تظاهرها و لبخندهای ساختگی جاستین تا آخر عروسی دوام نمی‌آورد و ضیافت وصل بی وصل تمام می‌شود. مایکل می رود اما برق چشمان خیس و عاشقش وقت رفتن پاسخ تردیدهای عروس نبود؟</p>
<p dir="RTL">انکار عشق، جاستین را افسرده‌تر و رنجورتر از قبل می‌کند و حالا کلر باید مراقبش باشد. کلر زندگی را دوست دارد می‌خواهد گرچه آنقدرها شاد نیست. او همسر و فرزندش را دوست دارد و سوارکاری سحرگاهی را و تابش آفتاب صبح بر صورتش را و خواهرش را هنوز دوست دارد با وجود اینکه جنون جاستین عصبانی‌اش می‌کند. کلر خود را نسبت به آنچه دوست می‌دارد مسؤول می‌داند و زمین و زندگی را شایسته نیستی نمی‌داند. بعد از مرگ ناگهانی جان می‌کوشد کنترل اوضاع را دست گیرد و در روز آخر حامی خواهر و فرزندش باشد. کلر همیشه می‌خواست همه چیز تحت کنترلش مرتب و منظم باشد اما توی این موقعیت نمی‌تواند. او هم باور ندارد به نجات. استیصال و اضطراب بر او چیره می‌شود تا جاییکه می‌رود فرزندش را به دندان بگیرد و بگریزد اما به کجا؟</p>
<p dir="RTL">پسرک پناهی ندارد وقتی پدر رفته و مادر هراسان و بی‌قرار است. جاستین تنها امید این جمع سه نفره است و عاقبت پیله انفعال را می‌درد وقتی ترس معصومانه پسرک را می‌بیند و در آغوشش می‌گیرد. دل پسرک با قصه غار جادویی قرص می‌شود و همراه خاله‌اش مشغول ساختن آن جان‌پناه می‌شود جایی که لحظه فاجعه این خانواده را گرد هم آورد. کلر نومید و ناباور و وحشت‌زده و بی‌قرار، منتظر مرگ است. پسرک مومن است به حرف پدر و به جادوی جاستین، کودکانه چشم بر هم نهاده تا بلا بگذرد. و جاستین که دیر محبت را در وجود خود یافت، می‌داند که وقت تعبیر رویایش فرا رسیده است. سیاره <a href="http://www.imdb.com/title/tt1527186/" target="_blank">ملانکولیا </a>با آن چرخش عجیبش به گرد زمین که رقص مرگ می‌خواندندش انگار داشت به آدمها فرصت می‌داد که خود را نجات دهند اما زمین قربانی بی‌باوری آدمهایی شد که رقص مرگ <a href="http://www.imdb.com/title/tt1527186/" target="_blank">ملانکولیا </a>را باور می‌کنند اما خود را نه. آلکساندرِ <a href="http://www.imdb.com/title/tt0091670/">ایثار </a>خودش را نذر نجات زمین کرد و انگار به مدد عشق او و ماری بود که بشریت نجات یافت و او قربانی شد و میراثش برای فرزندش امید بود. پسرک <a href="http://www.imdb.com/title/tt1527186/" target="_blank">ملانکولیا </a>گرچه در دل امید داشت اما دریغا که وارث نومیدی بشر شد.</p>
<p dir="RTL"><span style="color: #333399;"><strong>لینکهای مرتبط:</strong></span><br />
<a href="http://roozegardaily.com/pdf/90-10-19/09.pdf" target="_blank">پرونده فیلم در روزنامه روزگار</a><br />
<a href="http://robertsafarian.blogspot.com/2011/12/blog-post_31.html" target="_blank">یادداشت روبرت صافاریان درباره فیلم</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gidoraa.com/blog/?feed=rss2&amp;p=1285</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>۲۰۱۲</title>
		<link>http://gidoraa.com/blog/?p=1275&amp;utm_source=rss&amp;utm_medium=rss&amp;utm_campaign=2012</link>
		<comments>http://gidoraa.com/blog/?p=1275#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 02 Jan 2012 06:46:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>gidora</dc:creator>
				<category><![CDATA[حرف]]></category>
		<category><![CDATA[2012]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://gidoraa.com/blog/?p=1275</guid>
		<description><![CDATA[تاریخ میلادی سرم نمی شود. آخر کسی را آنسوی آبها ندارم که آنقدر بهش نزدیک باشم که بخاطرش تاریخ میلادی یاد بگیرم و بدانم امروز چندم چه ماهی است و کجای کره زمین الان ساعت چند است. خیلی سال است توی یک افق تاریخی و زمانی گیر کرده ام و از دنیا بیخبرم و راه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>تاریخ میلادی سرم نمی شود. آخر کسی را آنسوی آبها ندارم که آنقدر بهش نزدیک باشم که بخاطرش تاریخ میلادی یاد بگیرم و بدانم امروز چندم چه ماهی است و کجای کره زمین الان ساعت چند است. خیلی سال است توی یک افق تاریخی و زمانی گیر کرده ام و از دنیا بیخبرم و راه در رو هم ندارم، درست مثل پدربزرگ مرحومم که نه اول بهار و نه اول پاییز، هیچوقتِ خدا زیر بار جلو و عقب بردن ساعت خانه اش نرفت و همیشه با ساعت رسمی خانه خودش زیست و با همان ساعت هم از دنیا رفت. گیرم که او با قانون خودش زیست و من قانونی ندارم لابد.</p>
<p>دیروز رفیقی به من پیغام داد که ‹‹ آغاز آخرین سال دنیا مبارکباد! ›› بی آنکه فکر کنم گفتم چه بهتر، بگذار تمام شود برود رد کارش. بعدش برداشتم پیام تبریکش را من باب مزاح برای چند رفیق دیگر هم فرستادم و همگی ابراز خشنودی کردند و همان رفیق صاحب پیام هم گفت به هر کی تبریک گفته طرف راضی بوده از پایان دنیا. اولش خیالم این بود که من این همه دنبال خلاص شدنم و دیگران لابد خوشحالترند که  با این تفاسیر انگار نیستند. بس که زندگیهامان الکی و پوک است. مرفه ترین زندگیها هم انگار در دلش چیزی نیست که آدمی پابند و وابسته حیاتش شود و پی بهانه است تا فرار کند. از کجا به کجایش اهمیتی ندارد. مهم این است که به آنجا که هست رضایتی ندارد و از آنجا که می رود هم ذهنتی ندارد. فقط می رویم که جایی نباشیم و جای دیگری باشیم و باز جای دیگری. حالا اگر افسانه ای بگوید سال ۲۰۱۲ پایان دنیای آدمهاست خب این می شود فرار آخر یعنی برویم جایی که هیچ جای دیگر نیست و لابد از شر سفر و فرار و گریز هم خلاص می شویم که باز هم چشمم آب نمی خورد. همین است که اینجا که ما زندگی می کنیم شاید کسی را نشود یافت که عمیقا بیمناک شود و غصه اتمام مجال زیستن را بخورد و عمر ناتمام.</p>
<p>پی آرامشیم و آرامشی نمی یابیم و لابد روانشاد که شویم آرام خواهیم شد و چه فرصتی بهتر از پایان دنیا که همه را برابر در بر میگیرد و تبعیض و ظلمی نیست و همه با هم و در کنار هم گورمان را از این فناخانه هستی میکَنیم و می رویم پی عدممان. زهی سعادت!</p>
<p><strong><span style="color: #ff0000;"><span style="color: #333333;">حیف که فقط یک افسانه است اما گفتنش که بد نیست شاید آدمهای بهتری شدیم و شاید امسال را بهتر زیستیم.</span><br />
پس آغاز آخرین سال زندگی مبارکباد!</span></strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://gidoraa.com/blog/?feed=rss2&amp;p=1275</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

