<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2enclosuresfull.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" version="2.0">

<channel>
	<title>گیلاس خانومی هستم</title>
	
	<link>http://www.gilasee.com</link>
	<description />
	<lastBuildDate>Wed, 30 May 2012 16:57:20 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/rss+xml" href="http://feeds.feedburner.com/gilaasi" /><feedburner:info xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" uri="gilaasi" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><itunes:explicit>no</itunes:explicit><itunes:subtitle></itunes:subtitle><item>
		<title>آدمهای خسته کننده</title>
		<link>http://www.gilasee.com/1391/03/10/%d8%a2%d8%af%d9%85%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d8%b3%d8%aa%d9%87-%da%a9%d9%86%d9%86%d8%af%d9%87/</link>
		<comments>http://www.gilasee.com/1391/03/10/%d8%a2%d8%af%d9%85%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d8%b3%d8%aa%d9%87-%da%a9%d9%86%d9%86%d8%af%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 30 May 2012 16:54:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>گیلاسی</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.gilasee.com/?p=8238</guid>
		<description><![CDATA[یه روز میگم ماشین خاموش بود شیشه رو دادم بالا چار نفر که تو عمرشون ماشین ندیدن تمام وجودشون میاد تو این راستا که به من بگن ماشین خاموش شیشه اش بالا نمیره. حالا باید به اینا بگی ۲۰۶ که ایربگ و ترمز ای بی اس داره این کوفت رو هم داره که وقتی برق [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یه روز میگم ماشین خاموش بود شیشه رو دادم بالا چار نفر که تو عمرشون ماشین ندیدن تمام وجودشون میاد تو این راستا که به من بگن ماشین خاموش شیشه اش بالا نمیره. حالا باید به اینا بگی ۲۰۶ که ایربگ و ترمز ای بی اس داره این کوفت رو هم داره که وقتی برق تو ماشین هست شیشه ها و ضبطش کار میکنه.</p>
<p>یه روز میام میگم با ادمی به اسم آقای ب که مجازی بود قطع رابطه کردم میان به من میگم همه چی رو بهمون دروغ گفتی. ده نفرم با هوش سرشارشون میان شهادت میدن که ما یادمون همکارت بود تو دیدیش. حتی به من دری وری هم میگن!!! خوب <a href="http://www.gilasee.com/1390/10/03/12-2/">این پست</a> برای اون دوستان خیلی باهوشی که عین متن یادشون بوده! ( من بیشتر از همه از ادمهای که نفهمی خودشون رو به پای دیگران میگذارم بدم میاد) و اما در مورد دروغ تمام متنی که از این ادم نوشته شده نقل قول خودشه. متن اشاره های ریز داره. من کتابمم همین بود من اصلا ادمی نیستم که مستقیم به کسی حرفی بزنم. حرفم تو اشاراتمه. اگر شما نمیفهمی اشکال از توانایی خودته نه من!</p>
<p>خواهش میکنم این بحث تهوع اور گربه و نماز باطل رو دیگه تکرار نکنید. تو بشین نماز خودت رو بخون. به شما ربطی نداره دوست عزیز. دیگه هر چقدر هم احترام بخوام بگذارم به شما ربطی نداره واقعا! بازم میگم به شما هیچ ربطی نداره. دیگه هیچ کامنتی رو در این مورد تایید نمیکنم و قطعا هم به محض اینکه بفهمم محتواش چیه پاک میکنم.</p>
<p>و اما ناراحتی من از دست این عده از دوستان به اندازه بالایی ها نیست ولی خوب اخه شاید من توقع زیادی دارم!! منی که میام میگم ۱۳ روز ترمه بیرون از خونه بوده و فرار کرده بوده( چندین پست من در  همین راستا بوده) الان بیام بگم چرا ترمه حامله شده؟ شوهرش کیه؟</p>
<p>من کامنت گذاری دارم که مریضه. حالم رو بهم میزنه ولی مریضه. به اسم های مختلف میاد کامنت میگذاره و فقط هم مرض کامنت گذاشتن داره. بعد من واقعا بدم میاد ازش ولی دیگه ولش کردم. اگر گاهی میبینید به کسی بد و بیراه میگم بدونید دلیل دارم و واقعا به شما ربطی نداره که دخالت کنید.</p>
<p>من وبلاگ نمیخونم اینو همه میدونن. دو تا یا سه تا وبلاگه که خودشون هم میدونن کی هستن چون براشون کامنت میگذارم. بعد یک بار اتفاقی یکی که خیلی کامنت میگذاشت رو رفتم تو وبلاگش دیدم تو شرحش نوشته من زن خوبی دارم و زنم رضایت داده برم یکی رو صیغه کنم و طرف رسما دنبال زن صیغه ای میگشت تو وبلاگش. بعد من خیل واضح بهش فحش دادم و گفتم دیگه برام کامنت نگذاره چون واقعا حالت تهوع داشتم از این ادم. بعد او روز کامنتهای دارم که بهم توهین میکنه خوب فکر می‌کنید کیه؟</p>
<p>روزی ۵-۶ هزار نفر اینجا رو میخونن این تعداد دارن متن یک نفر رو میخونن. من با ایمیل و کامنت باهاتون در تماسم. اما واقعا فکر میکنید یه ادم چقدر ظرفیت این چیزا رو داره؟ گناه کردم وبلاگ دارم؟ گناه کردم نمیتونم تحمل چرت و پرت رو داشته باشم؟ گناه کردم باید جواب یه عده ادم خنگ و زبون نفهم رو بدم؟</p>
<p>شما تعدادتون زیاده. این همه ادم میخونن و حرفی نمیزنن یه نفهم نمیفهمه و میاد خودش رو قاتی میکنه و جالبه چارتا مث خودش هم تاییدش میکنن. شیشه ماشین به جایی کشیده بود به من فحش میدادن! برید کامنتهای پست پایین رو بخونید ببینید چند نفر خودشون رو پاره پوره کردم که آقای ب همکارت بود! و ده ها مورد مشابه دیگه</p>
<p>پس ازتون خواهش میکنم، دوستانه بدون اینکه بهتون توهین بشه دخالت نکنید تو بحث دیگران. قبلش یکمی به شعور خودتون مراجعه کنید. همه به من میگن ارومم ولی تو کامنت دونی بداخلاقم. به خاطر اینه که من از ادمهای کندذهن بدم میاد. اصلا دوست ندارم من رو بخونن. من بارها بهتون گفتم اهل دروغ نیستم. یکی از دلایل پربازدید بودن من اینه که صادقانه می نویسم از نوشتن ترسی ندارم. از قضاوت شماها ترسی ندارم. برام مهم نیست چی فکر میکنید. کسی مجبورم نمیکنه بنویسم. همین الان میتونم اینجا رو ببندم و برم یک جای مخفیانه بنویسم و هیچ کدومتون هم کاری نمیتونید بکنید. پس یا موقع کامنت گذاشتن دو دقیقه زحمت بکشید و فکر کنید و اگر نمیتونید فکر کنید و بهتون فشار میاد کامنت نگذارید. من اینجا متن مینویسم میرم اونجا مادرم و همکار و رییس و فلان متنم رو جلوتر از من خوندن. اونوقت چه دروغی بگم اخه؟</p>
<p>ذهن بیمار خودتون رو به من نسبت ندید. و از برخورد من هم ناراحت نشید اگر نتونم یک کامنت دونی رو اداره کنم به درد هیچی نمیخورم. حالا دیگه هر برخوردی دیدی جواب درک و شعور خودته.</p>
<p>من ناراحت نیستم چون روش خودم رو دارم و همون رو همیشه عمل کردم. اینو برای اونایی گفتم که الکی دخالت میکنن.</p>
<p>و در نهایت از دوستانی عزیزم که برام کامنت میگذارن و کنارم هستن و شامل قشر بالا (قضیه گربه استثنا بود توشون) نمیشن هم صمیمانه سپاسگزارم. باور کنید من هشت نه ساله دیگه عادت کردم ولی میگم وقتی یک نفر در برابر این تعداد قرار میگیره حق داره یک موقع های صداش در بیاد. پیشاپیش هم میگم که مهارت عجیبی تو دور انداختن کامنتهای بعضی دوستان پیدا کردم. حالا دوست دارن سطل آشغال من رو پر کنن بفرماید این گوی این میدان (:</p>
<p>&nbsp;</p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?a=LSEz9NCKrUU:SIwdBGXFkLw:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?a=LSEz9NCKrUU:SIwdBGXFkLw:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?i=LSEz9NCKrUU:SIwdBGXFkLw:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?a=LSEz9NCKrUU:SIwdBGXFkLw:7Q72WNTAKBA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?d=7Q72WNTAKBA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?a=LSEz9NCKrUU:SIwdBGXFkLw:qj6IDK7rITs"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?d=qj6IDK7rITs" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?a=LSEz9NCKrUU:SIwdBGXFkLw:-CC-01WgQk4"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?d=-CC-01WgQk4" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/gilaasi/~4/LSEz9NCKrUU" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.gilasee.com/1391/03/10/%d8%a2%d8%af%d9%85%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d8%b3%d8%aa%d9%87-%da%a9%d9%86%d9%86%d8%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>فرزند ناخلف ترمه</title>
		<link>http://www.gilasee.com/1391/03/09/%d9%81%d8%b1%d8%b2%d9%86%d8%af-%d9%86%d8%a7%d8%ae%d9%84%d9%81-%d8%aa%d8%b1%d9%85%d9%87/</link>
		<comments>http://www.gilasee.com/1391/03/09/%d9%81%d8%b1%d8%b2%d9%86%d8%af-%d9%86%d8%a7%d8%ae%d9%84%d9%81-%d8%aa%d8%b1%d9%85%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 29 May 2012 18:09:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>گیلاسی</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.gilasee.com/?p=8220</guid>
		<description><![CDATA[معرفی میکنم، سرمه (sermeh) دخترک ناخلف ترمه خانم نازنین. دختری که من تصمیم گرفتم خودم بزرگش کنم.  دخترکی بسیار اروم و خوش خوراک. عاشق چیپس و ماست. البته کلا به چیزی نه نگفته تا حالا! اما میدونید که ایشون اسمشون سلنا بود. بعد من باز تعیین جنسیت کردم و فهمیدم پسره. برادره گفت پسره اسمش [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://www.gilasee.com/wp-content/uploads/2012/05/IMG_1322.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-8221" title="IMG_1322" src="http://www.gilasee.com/wp-content/uploads/2012/05/IMG_1322-259x300.jpg" alt="" width="259" height="300" /></a>معرفی میکنم، سرمه (sermeh) دخترک ناخلف ترمه خانم نازنین. دختری که من تصمیم گرفتم خودم بزرگش کنم.  دخترکی بسیار اروم و خوش خوراک. عاشق چیپس و ماست. البته کلا به چیزی نه نگفته تا حالا! اما میدونید که ایشون اسمشون سلنا بود. بعد من باز تعیین جنسیت کردم و فهمیدم پسره. برادره گفت پسره اسمش رو بگذاریم کوپر. بعد باز فرداش فهمیدم دختره و در نهایت همین اواخر مشاهده کردیم که ایشون ابزار شیردهی دارند و لذا قطعا دختر هستن‌ (: اما من اعتقاد دارم اسم باید خودش بیاد. اسم لنا رو دوست داشتم که برای خواهرش بود. تا یه روز به ذهنم امد سرمه. بعد گفتم سرمه خوبه به ترمه هم میخوره. نقره ای هم هست.  من تنها سرمه دوزی که دیده بودم نقره ای بود.</p>
<p>فقط الان یه مشکل کوچیک هست. من میگم سرمه، ترمه میاد! به قول برادره احتمالا تو الفبای گربه ها س و ت نیست و رمه اخرش رو میشنون!!‌ البته من برای رفع این مشکل تدبیری اتخاذ کردم به این صورت که بهش میگم سوری &#8230; البته کلا فرقی نمیکنه هر چی صداش کنم نمیفهمه با اونم!!!</p>
<p><a href="http://www.gilasee.com/wp-content/uploads/2012/05/IMG_1319.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-8222" title="IMG_1319" src="http://www.gilasee.com/wp-content/uploads/2012/05/IMG_1319-300x184.jpg" alt="" width="300" height="184" /></a>ترمه و سرمه که یک دقیقه با هم خوبن و دقیقه بعد به هم فیف میکنن و صد البته اگر من دست بزنم به سرمه، ترمه جان قاتی میکنن و مبلا رو چنگ میزنن و بعدم میان سرمه رو میزنن و در نهایت خودشون رو میچپونن در آغوش من!</p>
<p>قابل توجه دوستان که ترمه خانم الان حامله هم هستن!!‌ (بزن کف قشنگه رو )</p>
<p>و اما در خانه ما تاریخ داره تکرار میشه خودتون ببینید و مثل من لبخند بزنید و لذت ببرید (:</p>
<p>یادتونه نوشته بودم ترمه علاقه داره <a href="http://www.gilasee.com/1389/11/20/%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D9%88%D8%B4-%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%B4/">بره تو کیف</a>؟</p>
<p><a href="http://www.gilasee.com/wp-content/uploads/2012/05/28052012101.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-8223" title="28052012101" src="http://www.gilasee.com/wp-content/uploads/2012/05/28052012101-300x224.jpg" alt="" width="300" height="224" /></a></p>
<p>این یکی یک لول پیشرفته تره و تو کیفتم خالی میکنه جا باشه براش</p>
<p>یادتونه نوشتم ترمه<a href="http://www.gilasee.com/1390/10/11/%D8%AA%D8%B1%D9%85%D9%87/"> میاد رو سجاده ام</a>؟</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.gilasee.com/wp-content/uploads/2012/05/IMG_1341.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-8225" title="IMG_1341" src="http://www.gilasee.com/wp-content/uploads/2012/05/IMG_1341-300x283.jpg" alt="" width="300" height="283" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.gilasee.com/wp-content/uploads/2012/05/IMG_1390.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-8224" title="IMG_1390" src="http://www.gilasee.com/wp-content/uploads/2012/05/IMG_1390-300x216.jpg" alt="" width="300" height="216" /></a>و در نهایت دردناک ترین قسمت ماجرا همون کاری هست که ترمه با دستکشهای ظرفشویی من میکرد و الان سرمه هم داره میکنه!</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.gilasee.com/wp-content/uploads/2012/05/28052012102.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-8226" title="28052012102" src="http://www.gilasee.com/wp-content/uploads/2012/05/28052012102-224x300.jpg" alt="" width="224" height="300" /></a></p>
<p style="text-align: center;">عمر این مرحوم یک روز بود! من یقرئه فلان فلان</p>
<p style="text-align: center;">و یک عکس شیرین از این گوله نمک و پشم من</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.gilasee.com/wp-content/uploads/2012/05/25052012089.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-8231" title="25052012089" src="http://www.gilasee.com/wp-content/uploads/2012/05/25052012089-300x224.jpg" alt="" width="300" height="224" /></a></p>
<p style="text-align: center;">پ.ن: روی عکس ها کلیک کنید بزرگ میشن</p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?a=GC1-JmxhgB4:ZGcD9IvDb4A:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?a=GC1-JmxhgB4:ZGcD9IvDb4A:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?i=GC1-JmxhgB4:ZGcD9IvDb4A:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?a=GC1-JmxhgB4:ZGcD9IvDb4A:7Q72WNTAKBA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?d=7Q72WNTAKBA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?a=GC1-JmxhgB4:ZGcD9IvDb4A:qj6IDK7rITs"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?d=qj6IDK7rITs" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?a=GC1-JmxhgB4:ZGcD9IvDb4A:-CC-01WgQk4"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?d=-CC-01WgQk4" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/gilaasi/~4/GC1-JmxhgB4" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.gilasee.com/1391/03/09/%d9%81%d8%b1%d8%b2%d9%86%d8%af-%d9%86%d8%a7%d8%ae%d9%84%d9%81-%d8%aa%d8%b1%d9%85%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>54</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آقای ب یا ک،خ،ط …</title>
		<link>http://www.gilasee.com/1391/03/08/%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d8%a8-%d8%a8%d8%a7-%da%a9%d8%8c%d8%ae%d8%8c%d8%b7/</link>
		<comments>http://www.gilasee.com/1391/03/08/%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d8%a8-%d8%a8%d8%a7-%da%a9%d8%8c%d8%ae%d8%8c%d8%b7/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 27 May 2012 20:46:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>گیلاسی</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.gilasee.com/?p=8209</guid>
		<description><![CDATA[خوب من یک رابطه احساسی رو تموم کردم و دنیا کن فیکون نشد!! چند وقتی بود که میخواستم در موردش بگم حالا امشب در موردش میگم. اول بگم که انتظار داشتم جدا شدنم از آقای ب خیلی برام سخت باشه اما نبود. روز سوم یا چهارم بود که دیدم کل روز مشغول بودم و حتی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خوب من یک رابطه احساسی رو تموم کردم و دنیا کن فیکون نشد!! چند وقتی بود که میخواستم در موردش بگم حالا امشب در موردش میگم. اول بگم که انتظار داشتم جدا شدنم از آقای ب خیلی برام سخت باشه اما نبود. روز سوم یا چهارم بود که دیدم کل روز مشغول بودم و حتی ذهنم هم به سمتش نرفته بود. بعد دیگه تا یادش میافتم قلبم تیر نمیکشید و احساس بدی نداشتم. بعد دیدم خودم رو به عنوان یک موجود بدون هیچ وابستگی میبینم!</p>
<p>اما این که چطور من یک مرتبه انقدر زود خوب شدم دلیل داره. من آدم ایده‌ال گرایی هستم. انسان ها رو هم کامل میبینم و وقتی اونچه که میخوام نباشن دیگه بهشون کاری ندارم. یعنی یک همزیستی دارم باهاشون اما محاله روم تاثیری بگذارند. آقای ب هم برای من شکست و با وجود همه چیزی که داشت وقتی وجه اش برام ریخت دیگه برام مهم نبود نبودش. و غصه از دست دادن چیز نابی رو نخوردم!</p>
<p>اما بزارید یک واقعیتی رو براتون بگم. آقای ب ای که تقریبا یک سال و بیش از خرده ای در کنار من بود کسی بود که من تا به حال نه صداش رو شنیدم و نه دیدمش. من وقتی باهاش اشنا شدم زمانی بود که از مردها خسته شده بودم. ( اونم از طریق فیس بوک و چت رومش) یه مدتی بود به شدت مردهای الکلی و بی‌اعتقاد دورم بودن و من اینجور ادمها رو هر چند کامل باشن اصلا دوست ندارم.  ادم عجیبی هستم که تا لحظه اخر کسی متوجه نمیشه قصد دارم ترکش کنم و احتمالا تا همون موقع هم متوجه نمیشن که درسته به ظاهرم نمیخوره ولی اعتقادات قوی دارم و همین هم باعث شد اخر گوشه عزلت بگیرم و  کسی رو به عنوان مرد توی ذهنم نگه دارم که حتی شماره اش رو هم نداشتم. من و اقای ب با هم چت میکردیم همین و همین اونم گاهی میشد چند ماه یک بار. دوستان زیادی از من به خاطر جواب ندادن به پیام هاشون رو جی تاک شاکی هستند اما من واقعا از چت کردن خوشم نمیاد مگر اون شخص خیلی خاص باشه برام.</p>
<p>الان که فکر میکنم میبینم حتی اقای ب میتونه یک دختر باشه! ( البته نبود ولی به هر حال اون ادمی که به من گفت هم نبود) من خسته شده بودم از این رابطه لنگ در هوایی. اقای ب هر کی بود یا هر چی بود امادگی روبرویی نداشت! حالا یا دروغ گفته بود یا فکر میکرد من رو ببینه باید ببره محضر عقد کنه یا هر چیزی &#8230; اون بهم گفت من تو روزمرگی هام نگهش دارم اما من دوستش نداشتم دیگه. از نظر من مرد واقعی این نیست من هم اگر بیشتر از این صبر کنم خری بیش نیستم!</p>
<p>اما این نبود که من ضرری کرده باشم. این یک سال و خرده ای هم نیاز بود که چنین شخصی کنارم باشه (ذهنی) که من جمع و جور بشم. من الان احساس میکنم میتونم یک زندگی رو بگردونم اما دو سال پیش اصلا این احساس رو نداشتم. من توی این مدت به خیلی از اهدافم رسیدم و حتی میتونم بگم بار عظیمی از مشکلات مالیم هم کم شده و دیگه چیزی نمونده. خونه و ماشین در اولویتم بود که بهش رسیدم. دانشگاه هم بهش رسیدم و کتابم هم چاپ شد و همه اش در کنار سایه ای به اسم اقای ب بود. در واقع همه کار رو خودم کردم و فقط اون بود تا گاهی جای خالی وجودی من با دست آویزی پر بشه. اینطوری دیگه هیچ رابطه بی در و پیکری رو نپذیرفتم و مثلا با آقای ب بودم.</p>
<p>تو این چند روز که خیلی همینطوری مجردی بهم خوش گذشت و سرگرم کار و تفریح و زندگی بودم فهمیدم بزرگ شدم.</p>
<p>حضور اقای ب باعث شد من یک مرحله ی رو رد کنم و الان با توجه به تمامی اونچه که از این ادم داشتم میتونم یک آقای ک یا آقای ن یا آقای ف دیگه درست کنم و کنارش چند سال دیگه زندگی کنم ((:  راستش من اصلا ادم ساده ای نیستم و خیلی چیزا میدونم اما ترجیح میدم به روی خودم نیارم. الانم دیگه سکوت میکنم و حرف نمیزنم در این مورد. اما اقای ب همین بود و همین حد بود. ( حالا درسته میدونم فلان ثروت رو داشت و فلان تحصیلات رو؛ اما اینا باعث نمیشه من کنار کسی بمونم. من وجه مردونه یک مرد رو دوست دارم. از ادمهای که پشت مونیتورشون قایم میشن بدم میاد اینو دیگه فهمیدید.) من حتی یک ذره از خودم و هویتم و شناس بودنم ناراحت نیستم و برام مهم نیست اونوقت چطوری میتونم برای مردی که یک سال و خرده ای هست قایم شده ارزش قایل بشم! خیلی وقت بود که این ادم دست اویزم بود و داشت به من جواب پس میداد و نفهمید. به هر حال تمام شد (:</p>
<p>برای یک مخاطب خاص:</p>
<p>شما دوست عزیز هم اگر فکر میکنی گیلی رو میشناختی سخت در اشتباهی. من خودمم یه موقع های خودم رو نمیشناسم شما که کشکی کلا!</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?a=cAie2e9Psy0:y1uNNHV9_HI:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?a=cAie2e9Psy0:y1uNNHV9_HI:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?i=cAie2e9Psy0:y1uNNHV9_HI:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?a=cAie2e9Psy0:y1uNNHV9_HI:7Q72WNTAKBA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?d=7Q72WNTAKBA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?a=cAie2e9Psy0:y1uNNHV9_HI:qj6IDK7rITs"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?d=qj6IDK7rITs" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?a=cAie2e9Psy0:y1uNNHV9_HI:-CC-01WgQk4"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?d=-CC-01WgQk4" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/gilaasi/~4/cAie2e9Psy0" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.gilasee.com/1391/03/08/%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d8%a8-%d8%a8%d8%a7-%da%a9%d8%8c%d8%ae%d8%8c%d8%b7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>107</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>هاه / هه</title>
		<link>http://www.gilasee.com/1391/03/07/%d9%87%d8%a7%d9%87-%d9%87%d9%87/</link>
		<comments>http://www.gilasee.com/1391/03/07/%d9%87%d8%a7%d9%87-%d9%87%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 26 May 2012 20:36:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>گیلاسی</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.gilasee.com/?p=8204</guid>
		<description><![CDATA[مانتوی مشکی گشاد می پوشم با شلوار قهوه ای تنگ. مقنعه با موهای که به عقب کشیده شده و بدون آرایش و کفش های سربازی! بعد از جلوی تمام گشت ارشاد های توی مسیرم رد میشم و با خشم و نفرت و پوزخند بهشون نگاه میکنم. اون میگه هاه مطابق خواسته من لباس پوشیدی. من [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مانتوی مشکی گشاد می پوشم با شلوار قهوه ای تنگ. مقنعه با موهای که به عقب کشیده شده و بدون آرایش و کفش های سربازی! بعد از جلوی تمام گشت ارشاد های توی مسیرم رد میشم و با خشم و نفرت و پوزخند بهشون نگاه میکنم. اون میگه هاه مطابق خواسته من لباس پوشیدی. من میگه هه اینطوری پوشیدم که بهم نزدیک نشی. باهام حرف نزنی. بهم دست نزنی. خودم رو ازتون دور نگه میدارم.</p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?a=MgSWHe85NOc:IYWy5NrHZI4:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?a=MgSWHe85NOc:IYWy5NrHZI4:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?i=MgSWHe85NOc:IYWy5NrHZI4:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?a=MgSWHe85NOc:IYWy5NrHZI4:7Q72WNTAKBA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?d=7Q72WNTAKBA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?a=MgSWHe85NOc:IYWy5NrHZI4:qj6IDK7rITs"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?d=qj6IDK7rITs" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?a=MgSWHe85NOc:IYWy5NrHZI4:-CC-01WgQk4"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?d=-CC-01WgQk4" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/gilaasi/~4/MgSWHe85NOc" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.gilasee.com/1391/03/07/%d9%87%d8%a7%d9%87-%d9%87%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>80</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مطبخ گیلی</title>
		<link>http://www.gilasee.com/1391/03/05/%d9%85%d8%b7%d8%a8%d8%ae-%da%af%db%8c%d9%84%db%8c/</link>
		<comments>http://www.gilasee.com/1391/03/05/%d9%85%d8%b7%d8%a8%d8%ae-%da%af%db%8c%d9%84%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 25 May 2012 19:40:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>گیلاسی</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.gilasee.com/?p=8199</guid>
		<description><![CDATA[خوب پنچ شنبه و جمعه خوب و پرجنب و جوشی داشتم. اما چون خیلی کم درس خوندم و کارهای دانشگاه مونده الان دقیقا این ساعت شب عذاب وجدان گرفتم! امروز صب ناگهانی دلم خواست کدو سوخاری درست کنم. همینطوری به ذهنم رسید. وقتی چند ساعت گذشت و دیدم حسش جدیه. تو فیس بوک نوشتم و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خوب پنچ شنبه و جمعه خوب و پرجنب و جوشی داشتم. اما چون خیلی کم درس خوندم و کارهای دانشگاه مونده الان دقیقا این ساعت شب عذاب وجدان گرفتم!</p>
<p>امروز صب ناگهانی دلم خواست کدو سوخاری درست کنم. همینطوری به ذهنم رسید. وقتی چند ساعت گذشت و دیدم حسش جدیه. تو فیس بوک نوشتم و از دوستان کمک خواستم و با راهنمایی دو تا از دوستان نتیجه کار شد این.</p>
<p><a href="http://www.gilasee.com/wp-content/uploads/2012/05/IMG_1392.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-8200" title="IMG_1392" src="http://www.gilasee.com/wp-content/uploads/2012/05/IMG_1392-300x224.jpg" alt="" width="300" height="224" /></a>از گوشه سمت چپ تصویر، سیب زمینی کنارش پیاز حلقه شده، کنارش قارچ. پایین زیر سیب زمینی ها هویج و کنارش ناگت مرغ و در اخر کدوسبز &#8230;</p>
<p>خوب سیب زمینی اش چیز جالبی در نیومد کلا همون سیب زمینی بود. پیازش عالی بود و قارچ هم که کلا خوشمزه اس. هویجش بد نبود. ناگتم که دست کارخونه تولید کننده اش درد نکنه! ولی کدوش بر خلاف تصورم خیلی خوشمزه شد.</p>
<p>البته  خیلی وقت گیر بود و من خانواده رو هم دعوت کرده بودم و در کنار هم بودیم. بعد روش پختمم فک کنم فرق داشت چون غیر از خمیر بنیه باقیش رو خودم ابتکاری انجام دادم.</p>
<p>یک قابلمه بزرگ گذاشتم و هویج و سیب زمینی رو پوست گرفتم و حلقه حلقه کردم و ریختم توی اب جوش تا نیم پز شدن. بعد درش اوردم و دو تا کدوی بزرگ کاملا درسته بدون پوست گیری انداختم توش اونم یه یک ربعی پخت. بعد پیاز ها رو که حلقه حلقه بود ریختم و اونا رو هم ده دقیقه گذاشتم بپزن. همه رو گذاشتم سرد بشه. بعد کدو رو با پوست کن راحت پوست گرفتم و حلقه حلقه کردم و گذاشتم روی دستمال آشپزخونه تا آبش کمی کمتر بشه.</p>
<p>بعد که همه‌اش خنک شد. یکی یکی میگذاشتم توی <a href="http://www.irantrack.com/View/khamir-bonye.html"><strong>خمیر بنیه</strong></a>  و بعد می اندازید تو روغنی که توش شناور باشن.</p>
<p>امیدوارم خدا صبر عظیم بهتون بده و خانواده هم ناخنک نزنن. ولی خودتون بس که کنار گاز ایستادین و بو بهتون خورده سیر پشت میز میشینید و فقط از دیدن خوردن و شنیدن تعریف  خانواده لذت میبرید.</p>
<p>اما هر کاری کنم بازم حس درست کردن غذای سنتی یه چیز دیگه اس ((:</p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?a=bTwHPHxZyLA:xwWdoP6AmiA:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?a=bTwHPHxZyLA:xwWdoP6AmiA:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?i=bTwHPHxZyLA:xwWdoP6AmiA:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?a=bTwHPHxZyLA:xwWdoP6AmiA:7Q72WNTAKBA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?d=7Q72WNTAKBA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?a=bTwHPHxZyLA:xwWdoP6AmiA:qj6IDK7rITs"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?d=qj6IDK7rITs" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?a=bTwHPHxZyLA:xwWdoP6AmiA:-CC-01WgQk4"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?d=-CC-01WgQk4" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/gilaasi/~4/bTwHPHxZyLA" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.gilasee.com/1391/03/05/%d9%85%d8%b7%d8%a8%d8%ae-%da%af%db%8c%d9%84%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>27</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>۳۱</title>
		<link>http://www.gilasee.com/1391/03/04/31/</link>
		<comments>http://www.gilasee.com/1391/03/04/31/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 24 May 2012 09:23:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>گیلاسی</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.gilasee.com/?p=8189</guid>
		<description><![CDATA[از لپتاپ مامان دارم آپ میکنم و میخوام در مورد خودش بنویسم. این مادر من از اون مامان‌های با استعداده که خوب با تکنولوژی خودش رو وفق میده و به روزه. هر تسهیلات و امکاناتی بیاد اولین نفری هست تو ما که باهاش کار میکنه. از تلفن بانک و پرداخت قبوض و مبایل بانک و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>از لپتاپ مامان دارم آپ میکنم و میخوام در مورد خودش بنویسم. این مادر من از اون مامان‌های با استعداده که خوب با تکنولوژی خودش رو وفق میده و به روزه. هر تسهیلات و امکاناتی بیاد اولین نفری هست تو ما که باهاش کار میکنه. از تلفن بانک و پرداخت قبوض و مبایل بانک و &#8230;  یک جاهای کارهاش باعث میشه ما هم شگفت زده بشیم. مثلا چند وقت پیش اینترنت پرسرعت برادره وصل شد و مامان هم ازش استفاده کرد. از همون موقع بود که گفتم مامانم هم به خواننده‌های وبلاگم اضافه شده. قبلا گه گداری میخوند و بیشتر تعریفش رو از خاله ام میشنید. حالا  برادره میگه مامان بهش گفته سرعت دانلود اینترنتت پایینه ((((:</p>
<p>چند روز پیش من امده بودم اینجا سر بزنم و برادره هم اینجا بود. بعد مکالمه بین این دوتا من رو کشت از خنده. برادره میخواست چند تا سایتی که فیلتر نیست به مامان نشون بده.</p>
<p>یکمی فکر کرد و گفت یه کلمه بنویس که فی/لتر باشه. بعد من گفتم همون فی/لتر ش/کن رو بنویسه. بعد برادره گفت نه هر چی میخوای بنویس کلا الان همه چی فی/لتره. بعد مامان میخواست فارسی بنویسه شیفت ال/ت رو زدن. بعد این کیبورد لپتاپش برچسب فارسی نداره یک ساعت دنبال ف میگشت و برادره هم همینطوری ایستاده بود و نیگا میکرد. گفتم همون انگلیسی هم بنویسی باز فی/لتره. مامان داشت به انگلیسی مینوشت فی/لتر. بعد برادره هم وایستاده بود و غر میزد و میگفت واااااای هفت با فاصله زده هفت بار تایپ کرد اف!!</p>
<p>بعد مامانم گفت اصلا تو برو اونور به من کار نداشته باش. برادره نشست و نوشت و بالاخره اون صفحه‌ای که میخوره به فی/لتر امد.  مامان از همون اول میگفت من میدونم تو چی میگی و برادره میگفت نه نمیدونی بزار بهت بگم. داشت بحثشون میشد و هیچ کدومم کوتاه نمی‌امدن. کلا مادر ما چیزی رو نخواد گوش بده میگه خودم میدونم و برادره هم چیزی رو بخواد بگه توجه نمیکنه تو چی میگی. اینا همینطوری با هم کل کل میکردن تا صفحه پیوندهای فی/لتر امد و برادره یهویی سکوت کرد و گفت قبلا اینجا رو دیدی؟! مامان گفت اره اینجا و اینجا و اینجا هم رفتم. ( رنگ لینکش عوض میشه اگر رفته باشی)</p>
<p>من همینطوری نشسته بودم میخندیدم . تو همون سایت پیوند برادره زده بود لقمه و مامانه نیگا میکرد و میگفت من برم طرز تهیه کشک بادمجون بخونم؟ یعنی بس که برادره دست رو هر چی گذاشت مادره یا میدونست یا خوشش نمیامد  آخرش گفت اصلا من &#8230; خوردم.</p>
<p>اینی که من نوشتم تقریبا یک ربع بحث این دو تا بود و این دو تا سر هر چیزی با هم همین مشکل رو دارن و هیچ کدوم هم نه کوتاه میاد و نه حرف اون یکی رو قبول داره. من دقیقا از همه لحاظ عکس اینها هستم و برای همین سازشم بیشتره باهاشون. این مادر و پسر یا درحال کل کل هستند یا هم رو بغل کردن یا از هم تعریف میکنن!</p>
<p>کلا من خوشم میاد مامانم اینجوریه. فقط من برم این لینک مینک هام رو پاک کنم که پس فردا دیدی به جای من اپ کرد.</p>
<p>من و مادره داریم میریم فروشگاه هاها فعلا خدافض</p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?a=Idl2d86LHZY:7D7vVsLHszA:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?a=Idl2d86LHZY:7D7vVsLHszA:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?i=Idl2d86LHZY:7D7vVsLHszA:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?a=Idl2d86LHZY:7D7vVsLHszA:7Q72WNTAKBA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?d=7Q72WNTAKBA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?a=Idl2d86LHZY:7D7vVsLHszA:qj6IDK7rITs"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?d=qj6IDK7rITs" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?a=Idl2d86LHZY:7D7vVsLHszA:-CC-01WgQk4"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?d=-CC-01WgQk4" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/gilaasi/~4/Idl2d86LHZY" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.gilasee.com/1391/03/04/31/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>30</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پایم</title>
		<link>http://www.gilasee.com/1391/02/30/%d9%be%d8%a7%db%8c%d9%85/</link>
		<comments>http://www.gilasee.com/1391/02/30/%d9%be%d8%a7%db%8c%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 19 May 2012 05:36:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>گیلاسی</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.gilasee.com/?p=8170</guid>
		<description><![CDATA[رفته بودم هدیه روز مادر بخرم که آقای فروشنده من رو کشید تو مغازه اش و گفت پاهات کوچیکه بیا اینها رو بپوش &#8230; بعد تا به خودم بیام شش جفت کفش جلوی پام ردیف کرد که بپوش این قشنگه این به مانتوت میخوره این به رنگ چشات میاد و &#8230; اینطوری شد که من [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>رفته بودم هدیه روز مادر بخرم که آقای فروشنده من رو کشید تو مغازه اش و گفت پاهات کوچیکه بیا اینها رو بپوش &#8230; بعد تا به خودم بیام شش جفت کفش جلوی پام ردیف کرد که بپوش این قشنگه این به مانتوت میخوره این به رنگ چشات میاد و &#8230; اینطوری شد که من با سه جفت کفش از مغازه امدم بیرون. البته کفش ها قیمتش جفتی ده تومن بود. و همین کفش ها توی اون مغازه قبلا بالای ۲۰ تومن بود.  خوب با سی تومن سه جفت کفش داشتم!</p>
<p>من در پوشیدن کفش سلیقه خیلی خاصی دارم. از کتونی طبی گرون قیمت دارم تا جفتی ده تومن. بعدم خیلی از کفش هام رو شاید در سال یک بار بپوشم ولی اگر همون یک بار تصمیم بگیرم کفشی رو بپوشم و نباشه احساس میکنم پا لخت موندم کلا!!من ده جفتم کفش داشته باشم اصولا همونی رو میپوشم که احساس راحتی کنم باهاش. برای همین کل زمستون رو با نیم بوت های به قول دوستان سربازی میگشتم.</p>
<p>بعد خرید کفش های سه تا سی تومنی یک مرتبه هوس کردم یکیشون رو بپوشم. اون روز اولش که کفش رو پوشیده بودم احساس خوبی داشتم ولی کفش با اینکه یک شماره برام بزرگ هم بود باز پشت پام رو زخم کرد و جالب اینجاست یکی از خانوم های همکلاسی بهم گفت کفش قرتی!!! و یکی از پسران کلاسمون امد گفت ماشااله ماشاله. بعد من گفتم ها؟ چرا ماشااله؟ گفت از تیپ هیتلری در آمدی. من داشتم فکر میکردم منظورش چیه که اشاره کرد به کفشهام.  کلا کفشهای من ملتی رو مشغول کرده بوده گویا ((:</p>
<p>البته اون کفش مال همون روز بود و من با دو جفت پشت پای زخمی و خونی مالی دوباره رفتم سراغ کفشهای هیتلر.</p>
<p>بعد دوباره یک ست قهوه ای ( رنگ مورد علاقه ام) زدم و لحظه اخر که میخواستم برم بیرون یاد سه جفت سی تومنی ها افتادم و خوشحال و خندان در حالی که هنوز زخم پشت پام تازه بود رفتم و کفش قهوه ای ها رو که روش یک پایپون کوچولو داره پوشیدم و زدم بیرون.</p>
<p>خوب یک ساعت بعد به غلط کردن افتاده بودم و رسما رو پنجه پا راه میرفتم. کفش های اولی پشت پام رو میزد و دومی ها بغل های پام رو قشنگ قرمز کرده بود و آزار میداد. اما مهم این بود کل تیپم قهوه ای بود و دخترونه و این یعنی بمیر اما تحمل کن.</p>
<p>پای بیچاره سایز ۳۶ ام به علت فشار های زیاد دردناک و ورم کرده شد و تو دو تا کفش نرفت دیگه. منم رفتم سراغ یکی دیگه از کفش هام که اونم فقط صرفا خریده شده بود و هنوز تست نشده بود که مال پارسال هم بود. اونم قبلا برام گشاد بود اما وقتی پوشیدم چسب پام شده بود که بعد اینم هی پام رو زد و رو زخم پشت پا رو نمک پاشید و من با چشاش پر اشک راه میرفتم.</p>
<p>قلب دوم بدن کف پاست و من جدیدا قلب درد گرفتم. غیر از اینکه من قوس کمر دارم و نباید هر کفشی بپوشم (که تو حلقم چقدم رعایت میکنم!) این روزها کمر درد هم گرفتم. کفش ها سایزش کوچیکه و به هر پایی نمیخوره. مامانم کلا کفش بدون پاشنه نمیپوشه و اینها هم همه عروسکیه. حالا موندم اون یه جفت اخرم بپوشم و احتمالا اینبار کف پام رو که سالم مونده رو هم زخم کنم یا نه!! دیروز به پشت و بغلهای پام چسب زده بودم به طوری که دیگه نیازی به جوراب نبود انقدر تعداد چسب ها زیاد بود! اما موقع رفتن به مهمونی همه رو کندم.</p>
<p>نکته جالب شصت پام بود که دو روزه یکیش خیلی درد میکرد و انگار توش سوزن بود و نمیتونستم زمین بگذارمش تا دیشب که خونه برادر خونده کوچیکه بودم و یکی از عکسهای روی میز عسلیشون رو که جدید بود برداشتم ببینم که شیشه قاب عکس با تیزش دقیقا روی همون شصت فرود امد و من افتاده بودم رو تخت درد میکشیدم مامانم میخندید! بعد مرضی هم امد خندید گفت اون قاب عکس مال فضولها بود. یعنی شما داشته باش خواهر شوهری من در حد پشمه و نهایتن داد زدم که خوب عکس کوچیکه یا باید خم بشی یا باید اینو بیاری بالا که من اوردم بالا و این شد (:</p>
<p>خلاصه میخواستم بهتون بگم رو پاهای من حساب نکنید. ایضا رو کمر و اعصابم هم خیلی حساب باز نکنید. اصلا برید رو پای خودتون بایستید. مستقل باشید. مرد باشید، شهامت داشته باشید &#8230;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?a=aQnU6PYsrqI:evAFi7VFreE:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?a=aQnU6PYsrqI:evAFi7VFreE:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?i=aQnU6PYsrqI:evAFi7VFreE:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?a=aQnU6PYsrqI:evAFi7VFreE:7Q72WNTAKBA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?d=7Q72WNTAKBA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?a=aQnU6PYsrqI:evAFi7VFreE:qj6IDK7rITs"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?d=qj6IDK7rITs" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?a=aQnU6PYsrqI:evAFi7VFreE:-CC-01WgQk4"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?d=-CC-01WgQk4" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/gilaasi/~4/aQnU6PYsrqI" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.gilasee.com/1391/02/30/%d9%be%d8%a7%db%8c%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>57</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>زاری نکن ای دل، ای دل ای دل ای دل</title>
		<link>http://www.gilasee.com/1391/02/28/%d8%b2%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d9%86%da%a9%d9%86-%d8%a7%db%8c-%d8%af%d9%84%d8%8c-%d8%a7%db%8c-%d8%af%d9%84-%d8%a7%db%8c-%d8%af%d9%84-%d8%a7%db%8c-%d8%af%d9%84/</link>
		<comments>http://www.gilasee.com/1391/02/28/%d8%b2%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d9%86%da%a9%d9%86-%d8%a7%db%8c-%d8%af%d9%84%d8%8c-%d8%a7%db%8c-%d8%af%d9%84-%d8%a7%db%8c-%d8%af%d9%84-%d8%a7%db%8c-%d8%af%d9%84/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 17 May 2012 14:06:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>گیلاسی</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.gilasee.com/?p=8161</guid>
		<description><![CDATA[امروز حال خوشی ندارم. یعنی چند وقتی هست ندارم و به روی خودم نمیارم ولی دیگه امروز دارم به رو میارم. از صب چندین بار رفتم بیرون و کارهام رو انجام دادم. صب که یک سری کارها رو انجام دادم امدم خونه و ناهار خوردم و کمی سر خودم رو با اینترنت گرم کردم اما [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>امروز حال خوشی ندارم. یعنی چند وقتی هست ندارم و به روی خودم نمیارم ولی دیگه امروز دارم به رو میارم. از صب چندین بار رفتم بیرون و کارهام رو انجام دادم. صب که یک سری کارها رو انجام دادم امدم خونه و ناهار خوردم و کمی سر خودم رو با اینترنت گرم کردم اما ساعتهای ۴ دیگه کلافه شده بودم. بلند شدم و دوباره رفتم بیرون. گفتم شاید یه بستنی حالم رو خوب کنه. رفتم و بستنی و فالوده خریدم و تو ماشین نشسته بودم و با اخمهای در هم گره کرده بستنی میخوردم که ماشین یک صدای کرد  و تکونی خورد.  تو آیینه نیگاه کردم دیدم یک پسره عوضی مثلا داره پارک میکنه و زده به عقب ماشین. حالا پشت سرش هم کلی جا داشت. بعد بلافاصله پیاده شد امد طرف من. منم پیاده نشدم حتی دست از خوردن هم نکشیدم. فقط هر چی تنفر  و خشم تو وجودم بود که شکر خدا این روزها کم هم نیست جم کردم تو چشام و بهش نگاه کردم. یهوی با نیش باز گفت ببخشید ماشینتون چیزی نشده اما میخواید شماره بدید من آشنا دارم صحبت کنم بریم ماشین رو ببینه. همینطوری که نیگاش میکردم یک قاشق فالوده گذاشتم تو دهنم و زدم شیشه بره بالا.</p>
<p>یعنی اگر بستنی نمیخوردم و سعی به آروم کردن خودم نداشتم میرفتم بیرون و تیکه و پاره اش میکردم. انقدر حالم رو بد کرد بیشرف. بعد دیدم وایستاده میزنه به شیشه ماشین رو روشن کردم و حرکت کردم. همشم با خودم فکر میکردم مرتیکه پررو این همه اخم و تخم دید باز نیشش باز بود؟ یه نیگا کردم تو ایینه ببینم چشام چطوری بوده که دیدم باز من عینک دودی به چشم خواستم کسی رو تحت تاثیر نگام قرار بدم!!</p>
<p>بستنی رو خوردم اما حالم خوب نشد. همینطوری که دور میزدم چشم افتاد به گلفروشی. پارک کردم و رفتم تو گلفروشیه چرخ زدم. دنبال گل ارزون قیمت و خوشگل بودم. جالب اینجاست من گلی که گل بده و بو نداشته باشه رو اصلا دوست ندارم. توی گشت و گزارم (؟) یک گل عروس خریدم و دو تا گل دیگه اسمش رو نمیدونم و یک کاکتوس که شبیه گل نیلوفره.</p>
<p>بعد گل ها رو پسره گذاشت تو ماشین و امدم از پارک در بیام یک پرشیا دوبل جلوم ایستاده بود یعنی یه جوری بود من عمود بر اون شدم و بعد پیچیدم تا در بیام. به خاطر گلها اروم حرکت میکردم . یک جای دیدم پرشیایه داره دنبالم میاد.  بهش راه دادم بره دیدم امد کنارم و گفت وایستا کارت دارم.</p>
<p>میدونید جالب چیه؟ من صب که میخواستم برم بیرون مثلا تیپ زده بودم. جوراب شلواری و مانتوی بلند پوشیده بودم و قشنگ بودم مثلا. بعد  یک نفر هم بهم کاری نداشت. بعد از ظهر که کلافه بودم یه چشم ارایش داشت یکی نداشت و رژ لب صبم رو لب پایینم مونده بود لب بالایی رژ نداشت. یه شال انداخته بودم رو سرم که یه چیزی رو سرم انداخته باشم. یک مانتو تو سایز مادربزرگم پوشیده بودم و با شلوار و دمپایی بودم اونوقت زرت و زورت بهم میگفتن بزن کنار شماره بدیم!!!‌ یا ملت برعکس درک میکنن یا من برعکس تیپ میزنم! به هر حال با دست اشاره کردم که برو آقا خدا روزیت رو جای دیگه بده. که اونم تحت تاثیر حرکت من نرفت!</p>
<p>بعد من یک جای ترمز زدم حواسم رفت سمت گلهام و دیگه یاد پرشیاییه نبودم. تا رسیدم به خونه و ماشین رو باز پارک کردم و چهار تا گلدون گل رو از ماشین در اوردم با یک کیسه کودگیاهی و یک ده دقیقه ای داشتم تلاش میکردم همه رو با هم از رو زمین بردارم و وقتی موفق شدم امدم از جدول رد بشم برم خونه که دیدم پرشیاییه با لبخند ژکوند جلوی خونه ایستاده و داره نیگام میکنه!!! یعنی چنان جا خوردم که داشت یکی از گلهام میافتاد. بعد باز گفت شماره ام رو بگیر. گفتم ول کن اقا الان شوهرم میاد بیرون. بعد نیگا به دستم کرد و گفت شوهر داری حلقه بنداز. بازم امدم بهش نیگا کنم که یاد عینک دودی افتادم و بی خیال شدم و گفتم برو اقا شردرست نکن برام. گفت پشیمون میشی که دیگه واینستادم ولی از جلو خونه ام رد شدم و رفتم پایین کوچه . اونم یکمی وایستاد و دید من دارم میره ته کوچه رفت. یعنی من ده دقیقه با چار تا گلدون گل تو دستم ( حس فرغون بهم دست داده بود) میرفتم سرکوچه میامدم ته کوچه که یه وقت نفهمه من خونم کدومه. اخر امدم خونه و به خاطر وجود حس ناراحتی که رفتنی نبود. مشغول گل کاری شدم و گلها رو تو گلدون های خودم کاشتم یک بارم تو رفت و امد دست ترمه رو لگد کردم که جیغ زد جفتمون پریدیم بالا و حالا ترمه رو هر چی صدا میکنم بهم محل نمیده. گلهام رو کاشتم و اب دادم و حالا میخوام تمیزکاری کنم و بیارمشون تو خونه.</p>
<p>بعدم باید بشینم سر دو فصل اخر کتابی که دارم خلاصه میکنم.  حال خوشی ندارم. مشکلی ندارم در واقع. فقط دلم گرفته از روزگار و سرنوشت و همه چی کلا. گفتم که مشکل خاصی نیس.</p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?a=ksqSx8yLsIU:aYLu8bItn04:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?a=ksqSx8yLsIU:aYLu8bItn04:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?i=ksqSx8yLsIU:aYLu8bItn04:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?a=ksqSx8yLsIU:aYLu8bItn04:7Q72WNTAKBA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?d=7Q72WNTAKBA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?a=ksqSx8yLsIU:aYLu8bItn04:qj6IDK7rITs"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?d=qj6IDK7rITs" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?a=ksqSx8yLsIU:aYLu8bItn04:-CC-01WgQk4"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?d=-CC-01WgQk4" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/gilaasi/~4/ksqSx8yLsIU" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.gilasee.com/1391/02/28/%d8%b2%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d9%86%da%a9%d9%86-%d8%a7%db%8c-%d8%af%d9%84%d8%8c-%d8%a7%db%8c-%d8%af%d9%84-%d8%a7%db%8c-%d8%af%d9%84-%d8%a7%db%8c-%d8%af%d9%84/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>72</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>قانون جذب</title>
		<link>http://www.gilasee.com/1391/02/26/%d9%82%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%86-%d8%ac%d8%b0%d8%a8/</link>
		<comments>http://www.gilasee.com/1391/02/26/%d9%82%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%86-%d8%ac%d8%b0%d8%a8/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 15 May 2012 19:57:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>گیلاسی</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.gilasee.com/?p=8157</guid>
		<description><![CDATA[نمیدونم باعثش چیه اما میدونم آقایون ایرانی ( نه همه اشون گاهی اسنثنا هم داریم ( دوستان میدونم اصلش میشه استثنا ( خواهش میکنم خواهش میکنم نیاید بگید درسش چی میشه ( همین کارهاتون باعث شده من دیگه مث سابق از خودم کلمه اختراع نکنم( بس که ضد حالید بعضی هاتون))))) داشتم میگفتم آقایون ایرانی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>نمیدونم باعثش چیه اما میدونم آقایون ایرانی ( نه همه اشون گاهی اسنثنا هم داریم ( دوستان میدونم اصلش میشه استثنا ( خواهش میکنم خواهش میکنم نیاید بگید درسش چی میشه ( همین کارهاتون باعث شده من دیگه مث سابق از خودم کلمه اختراع نکنم( بس که ضد حالید بعضی هاتون))))) داشتم میگفتم آقایون ایرانی یک حس رقابت آنی دارند! همیشه فکر میکنند اونی که یکی دیگه انتخاب کرده حتما بهتره.</p>
<p>من قبلا هم گفتم که اتفاق افتاده یکی جلوی پام ترمز کرده و یک مرتبه یکی چند متر جلوتر زده رو ترمز. یکی رو ماشین اول امده و ایستاده، یکی دور زده از روی یک پیرزن رد شده امده پشت سرم ایستاده، موتوری با موتور گازی لایی کشیده امده اصرار اصرار که بیا سوار شو و حتی در مواردی پشه نر هم ایستاده ، شما که شاهد نیستید خدا هم شاهد نبود که یک بار هواپیما هم فرود امد کنارم! به روایتی حادثه ۱۱ سپتامبر برای این اتفاق افتاد که داشتم از بین برج های دوقلو قدم زنان عبور میکردم. ( دوستان یک لحظه مهلت بدید میدونم الان یک عده ای خیز برداشتن رو کیبوردشون که بگن دارم دروغ میگم ( بس که ماشااله حس طنز ازشون میزنه بیرون ( اما اگر میخواید واقعیت رو بدونید بله یکمی اش اغراق بود، دقیقا اونجای که گفتم یکیشون امد پشت سرم ایستاد در واقع راه نداشت بره پشت سرم، پشت سرم دریا بود)))</p>
<p>اما واقعیت هر چند تلخ همینه که من گفتم. مشابه این اتفاق تو دانشگاه داره میافته. یکیشون دست گذاشته رو ما و توجه باقی هم جلب شده به سمت ما که چی ؟ یکیشون زیرخاکی پیدا کرده. حتی در مواردی شاهد دعواشون هم بودم و یاد این گوزن های نر افتادم که سر ماده دعوا میکنن. حتی نگهبام دم در هم امروز به پام بلند شد ( البته یک دلیلش هم می تونست این باشه  که من داشتم از قسمت آقایون اشتباهی میرفتم تو ( اما این علت ظاهریش بود دیگه باطنش رو خدا میدونه و من ( اینم از اثرات روانشناسی خوندن که میگه همیشه ظاهر هر کاری یک باطن داره))) حتی مرد متاهل که ترم قبل بهم کاری نداشت، حتی براد پیت حتی! شما که نمیدونی منم که کنتر ندارم!</p>
<p>خلاصه که من یه چیزی گفتم شما خواه پندگیر خواه نگیر. مدیونید فکر کنید به خاطر در اوردن لج کسی نوشتم اینو. اون طرفم انقدر باهوش هست که بفهمه. میدونید که مرد ایرانی دوست نداره این چیزا رو بشنوه و میدونید که زن ایرانی به اشتباه فکر میکنه با گفتن این حرفها مرد رو تهیج میکنه که فک کنه دست رو چه تحفه ای گذاشته بوده. اما این نیس خواهر من این نیس برادر من &#8230; گاهی ادم فقط حرصش در امده &#8230; ممکنه شما متوجه نشی من چی نوشتم اشکال نداره خودمم مثلا متوجه نشدم (:</p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?a=B2YoMEwvmDg:gseGc1Ccchg:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?a=B2YoMEwvmDg:gseGc1Ccchg:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?i=B2YoMEwvmDg:gseGc1Ccchg:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?a=B2YoMEwvmDg:gseGc1Ccchg:7Q72WNTAKBA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?d=7Q72WNTAKBA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?a=B2YoMEwvmDg:gseGc1Ccchg:qj6IDK7rITs"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?d=qj6IDK7rITs" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?a=B2YoMEwvmDg:gseGc1Ccchg:-CC-01WgQk4"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?d=-CC-01WgQk4" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/gilaasi/~4/B2YoMEwvmDg" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.gilasee.com/1391/02/26/%d9%82%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%86-%d8%ac%d8%b0%d8%a8/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>78</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خلاصه نویسی</title>
		<link>http://www.gilasee.com/1391/02/24/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c/</link>
		<comments>http://www.gilasee.com/1391/02/24/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 13 May 2012 06:00:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>گیلاسی</dc:creator>
				<category><![CDATA[عمومی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.gilasee.com/?p=8149</guid>
		<description><![CDATA[باید دو کتاب رو خلاصه نویسی کنم برای کلاس نظریه های درمان. کتاب الان یک ماه هست تو کیف من حمل میشه و با من همه جا امده و تا صفحه ۴۰ یکیش بیشتر باز نشده. یک هفته وقت برام مونده تا دو تا کتاب ۲۰۰ صفحه ای رو خلاصه نویسی کنم. امروز کارم سبکه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">باید دو کتاب رو خلاصه نویسی کنم برای کلاس نظریه های درمان. کتاب الان یک ماه هست تو کیف من حمل میشه و با من همه جا امده و تا صفحه ۴۰ یکیش بیشتر باز نشده. یک هفته وقت برام مونده تا دو تا کتاب ۲۰۰ صفحه ای رو خلاصه نویسی کنم. امروز کارم سبکه یکیش رو برداشتم فصل اول رو نگاه کردم. فصل دوم رو رد کردم و امد رو فصل سوم. چند صفحه رو فقط نگاه کردم در این حد که بدونید توانایی من در نگاه کردن به صورتی هست که میتونم ۱۲۵۴۶۹۷۶۵۴۳۵ بار به ساعتم نگاه کنم و نبینم ساعت چنده!! قابلیت ویژه ای هست که من دارم اونم اینه که به ساعتم نگاه میکنم و اگر کسی من  vو در این حال ببینه و بپرسه ساعت چند بود؟ میگم ها؟ و دوباره به ساعتم نگاه میکنم که ببینم چند بود!</p>
<p dir="RTL">به هر حال چند صفحه رو نگاه میکنم و میرم یک مرتبه میخ میشم رو یک کلمه و از اون به بعد کتاب رو با دقت کلمه به کلمه میخونم. این مثل این میمونه که شما بدون پوست کندن یک سیب بخوای گوشتش رو بخوری! میتونی؟ نه! پس چه توقعی از من دارید؟! به هر حال میبینم که نمیدونم بحث چیه. دو صفحه میرم عقبتر و باز از یک کلمه وسط یک پاراگراف شروع میکنم به خوندن. بعد وقتی میبینم بازم نمیشه فهمید چی به چیه میرم اول همون فصل رو میخونم بعد یک مرتبه میرم اخر فصل رو میخونم بعد میرم فصل چهار رو به روش دیدن ساعت ورق میزنم. بعد میرم اخر کتاب و منابع رو میخونم. بعد یک مرتبه فصل ده رو باز میکنم و شروع میکنم به خوندن.  خودکار بر میدارم و زیر یک جمله در صفحه ۱۴۰ کتاب خط میکشم بدون اینکه بدونم ۱۳۹ صفحه قبلش چی گفته.</p>
<p dir="RTL">صفحه ۸۰ رو باز میکنم و هی با انگشتام بین دو صفحه رو صاف میکنم تا انقدر کتاب بسته نشه. بالای صفحه ۶۸ رو تا میکنم چون یک کلمه نشانگان توش بولد شده بود. عکس جلد رو نگاه میکنم و برای آقای روی جلد ریش و سیبیل میکشم. صفحه ۲۲۰ یک جمله میخونم یک خطی و دو خط و نیم براش تو بالای کتاب خلاصه مینویسم.</p>
<p dir="RTL">ورق آ۴ بر میدارم و میخوام خلاصه نویسی رو شروع کنم. میرم فصل اول رو نگاه میکنم و فصل دوم رو رد میکنم و&#8230;</p>
<p dir="RTL">و بدین ترتیب یک ماه هست دارم این کتاب رو ورق میزنم و نکته جالب اینجاس هر وقت من کتاب رو دستم میگیرم گلواژه فکر میکنه دارم شدید درس میخونم و اونم کتابش رو در میاره که درس بخونه. فکر کنم به هوای من این ترم همه درسهاش رو پاس کنه.</p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?a=PDwVtz5fZog:0cuQlS4d34I:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?a=PDwVtz5fZog:0cuQlS4d34I:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?i=PDwVtz5fZog:0cuQlS4d34I:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?a=PDwVtz5fZog:0cuQlS4d34I:7Q72WNTAKBA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?d=7Q72WNTAKBA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?a=PDwVtz5fZog:0cuQlS4d34I:qj6IDK7rITs"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?d=qj6IDK7rITs" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?a=PDwVtz5fZog:0cuQlS4d34I:-CC-01WgQk4"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/gilaasi?d=-CC-01WgQk4" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/gilaasi/~4/PDwVtz5fZog" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.gilasee.com/1391/02/24/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>48</slash:comments>
		</item>
	<media:rating>nonadult</media:rating></channel>
</rss>

