<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" xmlns:creativeCommons="http://backend.userland.com/creativeCommonsRssModule" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0">

<channel>
	<title>یادداشت‌های یک گلابی دیوانه</title>
	
	<link>http://golabi.net</link>
	<description>نوشته‌های گاه و بی‌گاه موسیو گلابی در محیط محترم وب</description>
	<lastBuildDate>Mon, 06 Sep 2010 17:59:50 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.9.1</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<image><link>http://creativecommons.org/licenses/by-nc-nd/3.0/</link><url>http://creativecommons.org/images/public/somerights20.gif</url><title>Some Rights Reserved</title></image>
		<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/rss+xml" href="http://feeds.feedburner.com/golabi" /><feedburner:info uri="golabi" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><creativeCommons:license>http://creativecommons.org/licenses/by-nc-nd/3.0/</creativeCommons:license><feedburner:emailServiceId>golabi</feedburner:emailServiceId><feedburner:feedburnerHostname>http://feedburner.google.com</feedburner:feedburnerHostname><feedburner:feedFlare href="http://add.my.yahoo.com/rss?url=http%3A%2F%2Ffeeds.feedburner.com%2Fgolabi" src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/us/my/addtomyyahoo4.gif">Subscribe with My Yahoo!</feedburner:feedFlare><feedburner:feedFlare href="http://www.newsgator.com/ngs/subscriber/subext.aspx?url=http%3A%2F%2Ffeeds.feedburner.com%2Fgolabi" src="http://www.newsgator.com/images/ngsub1.gif">Subscribe with NewsGator</feedburner:feedFlare><feedburner:feedFlare href="http://feeds.my.aol.com/add.jsp?url=http%3A%2F%2Ffeeds.feedburner.com%2Fgolabi" src="http://o.aolcdn.com/favorites.my.aol.com/webmaster/ffclient/webroot/locale/en-US/images/myAOLButtonSmall.gif">Subscribe with My AOL</feedburner:feedFlare><feedburner:feedFlare href="http://www.bloglines.com/sub/http://feeds.feedburner.com/golabi" src="http://www.bloglines.com/images/sub_modern11.gif">Subscribe with Bloglines</feedburner:feedFlare><feedburner:feedFlare href="http://www.netvibes.com/subscribe.php?url=http%3A%2F%2Ffeeds.feedburner.com%2Fgolabi" src="http://www.netvibes.com/img/add2netvibes.gif">Subscribe with Netvibes</feedburner:feedFlare><feedburner:feedFlare href="http://fusion.google.com/add?feedurl=http%3A%2F%2Ffeeds.feedburner.com%2Fgolabi" src="http://buttons.googlesyndication.com/fusion/add.gif">Subscribe with Google</feedburner:feedFlare><feedburner:feedFlare href="http://www.pageflakes.com/subscribe.aspx?url=http%3A%2F%2Ffeeds.feedburner.com%2Fgolabi" src="http://www.pageflakes.com/ImageFile.ashx?instanceId=Static_4&amp;fileName=ATP_blu_91x17.gif">Subscribe with Pageflakes</feedburner:feedFlare><feedburner:feedFlare href="http://www.live.com/?add=http%3A%2F%2Ffeeds.feedburner.com%2Fgolabi" src="http://tkfiles.storage.msn.com/x1piYkpqHC_35nIp1gLE68-wvzLZO8iXl_JMledmJQXP-XTBOLfmQv4zhj4MhcWEJh_GtoBIiAl1Mjh-ndp9k47If7hTaFno0mxW9_i3p_5qQw">Subscribe with Live.com</feedburner:feedFlare><item>
		<title>یک اکازیون واقعی!</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/golabi/~3/wieCKmiPck8/</link>
		<comments>http://golabi.net/1389/06/15/yek-okazione-vaghei/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 06 Sep 2010 14:06:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصی‎نوشت‎ها]]></category>
		<category><![CDATA[طنزیحات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://golabi.net/?p=791</guid>
		<description><![CDATA[جدا شدن از خانه و خانواده‌ی پدری مطابق برنامه‌ی از پیش تعیین‌شده جلو می‌رود. دیشب و در مرحله‌ی اول، متن پست قبلی را برای ابوی عزیز فرستادم که بخواند. تا این لحظه هیچ عکس‌العمل ویژه‌ای از خودش نشان نداده، احتمالاً ایمیلش را هنوز چک نکرده یا شاید هم این گوگل خارجی نامسلمان آفتابه‌ندیده متن فاخر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>جدا شدن از خانه و خانواده‌ی پدری مطابق برنامه‌ی از پیش تعیین‌شده جلو می‌رود. دیشب و در مرحله‌ی اول، متن <a title="دوچرخه‌سواری کجکی روی نوار زندگی!‏" href="http://golabi.net/1389/06/10/docharkhe-savari-rooye-zendegi/" target="_blank">پست قبلی</a> را برای ابوی عزیز فرستادم که بخواند. تا این لحظه هیچ عکس‌العمل ویژه‌ای از خودش نشان نداده، احتمالاً ایمیلش را هنوز چک نکرده یا شاید هم این گوگل خارجی نامسلمان آفتابه‌ندیده متن فاخر من را انداخته توی اسپم‌ها و قاطی جایزه‌های چندمیلیون دلاری و فروش داروهای تقویت قوای فلان و ماسماسک‌های افزایش طول بیسار! حالا به محض اینکه خبری شد می‌آیم نتیجه را به شما هم اطلاع می‌دهم.</p>
<p>مرحله‌ی اصلی و سخت ماجرا همین‌جاست که دیر یا زود تمام می‌شود. بعدش می‌رسیم به اجاره کردن خانه و خرید وسایل و یاد گرفتن آشپزی و این‌جور مسائل که فرع ماجرا حساب می‌شود&#8230; راستی توی خواننده‌های وبلاگ من کسی نیست که مرفه بی‌درد باشد و احیاناً یک واحد آپارتمان خالی برای اجاره به دو تا جوان رعنا داشته باشد؟! علاوه بر این اگر بخواهد به‌پاس قدردانی از زحمات من در ارتقای سطح وبلاگ‌نویسی فارسی یک تخفیف درست و حسابی هم بدهد که نور علی نور می‌شود. همین‌جا قول می‌دهم که اگر چنین خواننده‌ای پیدا شود به‌عنوان تشکر اسم کوچکش را توی وبلاگم بنویسم و یک پست کامل هم به تعریف از خودش یا خانواده‌اش یا هر کس دیگری که دلش خواست اختصاص بدهم! می‌دانم که نمی‌شود روی این حرکت من قیمتی گذاشت ولی به‌هرحال درست هم نیست که در ازای آن چندمیلیون تخفیف هیچ کاری نکنم. این وسط یک‌مقدار به نفع صاحب‌خانه می‌شود که اشکالی ندارد، فدای سرش!</p>
<p>حالا این به کنار&#8230; برسیم به قضیه‌ی آن دو تا جوان رعنا که گفتم و همان‌جا ولش کردم. راستش دوست‌دخترم خانواده‌اش را راضی کرده که اجازه بدهند قبل از ازدواجش با من زندگی کند. می‌دانید دیگر، به‌هرحال توی فرهنگ ما این چیزها هنوز جا نیفتاده و سخت است آدم به خانواده‌اش بقبولاند&#8230; چی؟ معلوم شد که دروغ گفتم؟ خب، ترسیدم انگ گرایشات همجنسگرایانه بخورم. در واقع محمدنامی قرار است هم‌خانه‌ام باشد! دوست چندین و چندساله‌ی من است و از همه مهم‌تر اینکه می‌شود تحملش کرد! مشکل خاصی ندارد جز اینکه یک‌مقداری اهل دختربازی و این چیزهاست. البته به صاحبخانه‌ی محترم از همین حالا می‌گویم که نگران نباشد. به محمد گفته‌ام که حق ندارد دست هر ننه‌قمری را بگیرد و بیاورد توی خانه. یک چیز دیگر هم بهش نگفته‌ام که حالا می‌گویم؛ همین امروز و فردا وبلاگم را می‌خواند و اینطوری در جریان قرار می‌گیرد!</p>
<p>ایشان می‌تواند دختر خانواده‌داری را برای پشت سر گذاشتن دوره‌ی معاینات اولیه به من معرفی کند. این دوره شامل بررسی سلامت عقلی، متانت، روابط اجتماعی و چیزهایی مثل این می‌شود و بعد از دو جلسه‌ی چهارساعته نتیجه‌اش اعلام خواهد شد. حضور خود محمد هم در این جلسات مانعی ندارد&#8230;! بعد از اخذ تأییدیه‌ی کتبی از من وارد فاز دوم می‌شویم. دختر خانم باید کاملاً در جریان قرار بگیرد که خانه‌ی ما با قهوه‌خانه فرق دارد و این‌طور نیست که به بهانه‌ی دیدن دوست‌پسرش هر روز پیش ما بیاید. من خودم یک برنامه‌ی زمان‌بندی با توجه به استانداردهای بازگشت میل و قوای جنسی تهیه می‌کنم و در اختیار طرفین ماجرا قرار می‌دهم که در فواصل زمانی معین لازم‌الاجراست. این موضوع را به‌شکل زیرکانه‌ای اجباری کرده‌ام تا در دوره‌ی بازگشت میل جنسی محمد یک آدم دلبرتر از من کنارش باشد و یک‌وقت ترتیب خودم را ندهد!</p>
<p>مسائل فرعی در روابط اندرونی مثل پوزیشن‌هایی که قرار می‌گیرند ـ‌تا جایی که به خودشان و وسایل خانه آسیبی نرسانند‌ـ به من ارتباطی ندارد اما هر زمانی که احساس کنم حرکاتشان مزاحم آرامش من و همسایه‌ها شده در اتاق را باز می‌کنم و از خانه پرتشان می‌کنم بیرون. این کار را واقعاً می‌کنم‌ها. تا زمانی هم که محمد نتواند دلیل موجه و محکمه‌پسندی برای پایان ارتباطش با دختر قبلی ارائه دهد، حق معرفی نفر جدید را نخواهد داشت.</p>
<p>خلاصه که لازم نیست صاحبخانه نگران باشد چون ما دو تا جوان واقعاً موقریم که صبح می‌رویم سر کار (مگر اینکه خوابمان بیاید) و شب برمی‌گردیم، شاید بعضی وقت‌ها شب‌نشینی بی‌سر و صدایی داشته باشیم که طبعاً به صاحبخانه ارتباطی پیدا نمی‌کند، آشغال‌هایمان را به‌موقع می‌گذاریم دم در و از همه مهم‌تر این‌که اجاره‌مان را سر وقت می‌دهیم. می‌دانم خیلی وقیحانه است اما باید بگویم که محمد بچه‌ی خانواده‌داری‌ست، قدش فکر کنم حدود ۱۸۵ باشد، بر و رویش مشکلی ندارد، شکمش از این شیش‌تیکه‌هاست (سیکس پک برای علاقه‌مندان!)، فوق‌لیسانس دانشگاه تهران می‌خواند، سوناتا دارد، خانه‌ی پدری‌اش زعفرانیه است و در نهایت می‌تواند یکی از دخترهای مجرد و آشنای صاحبخانه را خوشبخت کند. اگر نمی‌خواهید از وبلاگ‌نویسی من تشکر کنید می‌توانید تخفیفی بابت این قضیه در نظر بگیرید&#8230; من که منم، محمد هم که اینطور، ما یک اکازیون واقعی برای هر صاحبخانه‌ای هستیم!</p>

				<div><ol>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=791"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=wieCKmiPck8:1XDBnNSqXzQ:qj6IDK7rITs"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?d=qj6IDK7rITs" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=wieCKmiPck8:1XDBnNSqXzQ:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?i=wieCKmiPck8:1XDBnNSqXzQ:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=wieCKmiPck8:1XDBnNSqXzQ:7Q72WNTAKBA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?d=7Q72WNTAKBA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=wieCKmiPck8:1XDBnNSqXzQ:-BTjWOF_DHI"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?i=wieCKmiPck8:1XDBnNSqXzQ:-BTjWOF_DHI" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/golabi/~4/wieCKmiPck8" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://golabi.net/1389/06/15/yek-okazione-vaghei/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://golabi.net/1389/06/15/yek-okazione-vaghei/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>دوچرخه‌سواری کجکی روی نوار زندگی!</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/golabi/~3/I7zWAAXY_4s/</link>
		<comments>http://golabi.net/1389/06/10/docharkhe-savari-rooye-zendegi/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 01 Sep 2010 14:49:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصی‎نوشت‎ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://golabi.net/?p=787</guid>
		<description><![CDATA[چند وقت پیش به این فکر افتادم که از خانواده جدا شوم. البته جدای جدا هم نه، در حدی که توی یک خانه‌ی نقلی زندگی کنم و مثلاً هفته‌ای دو سه بار بروم پیش پدر و مادرم و حتی گهگداری شب هم همان‌جا بمانم و توی اتاقم بخوابم. می‌خواهم نه سیخ بسوزد نه کباب.
راستش یکی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>چند وقت پیش به این فکر افتادم که از خانواده جدا شوم. البته جدای جدا هم نه، در حدی که توی یک خانه‌ی نقلی زندگی کنم و مثلاً هفته‌ای دو سه بار بروم پیش پدر و مادرم و حتی گهگداری شب هم همان‌جا بمانم و توی اتاقم بخوابم. می‌خواهم نه سیخ بسوزد نه کباب.</p>
<p>راستش یکی از چیزهایی که توی فلسفه‌ی زندگی من حرف اول را می‌زند استقلال مالی کامل است. اینکه خودم می‌روم سر کار و پول توجیبی نمی‌گیرم و حتی یک‌وقت‌هایی چهار تا خنزر پنزر برای خانه می‌خرم خوب است، این چندساله هم تا حدودی ارضایم کرده اما الآن دیگر فکر می‌کنم که کامل نیست.</p>
<p>زندگی فعلی‌ام این بدی را دارد که می‌توانم هر غلطی بکنم، به‌پشتوانه‌ی اینکه در بدترین حالت خانواده‌ای هست که پشتیبانم باشد. قضیه‌ی همان کمکی‌های دوچرخه است که خیال آدم را موقع یاد گرفتن دوچرخه‌سواری راحت می‌کند. طرف مطمئن می‌شود که از روی دوچرخه نمی‌افتد و تندتند رکاب می‌زند. کمکی‌ها را که بردارند مجبور می‌شود حواسش را بیشتر جمع کند&#8230; یک شیرپاک‌خورده‌ای گفته بود که «زندگی مانند راندن دوچرخه است، شما نمی‌افتید مگر اینکه از پا زدن بایستید». حالا حکایت من است. به جایی رسیده‌ام که دوست دارم مجبور به پا زدن باشم. می‌خواهم آن کمکی‌ها را بردارم که مطمئن شوم هر وقت پا نزنم با مغز می‌خورم زمین و دست و بالم زخمی می‌شود. آره خلاصه، یک همچین چیزی مد نظرم هست.</p>
<p>بگذریم&#8230; این قضیه‌ی جدا شدن را هنوز توی خانه مطرحش نکردم، به‌خاطر مادرم. به‌هرحال مادرها حساس‌تر و دل‌نازک‌ترند، معمولاً نمی‌توانند حفظ ظاهر کنند، درجا سنگرشان را می‌سازند و مقاومتشان شروع می‌شود. البته پدرها هم کمابیش همین‌طورند ولی سعی می‌کنند خودشان را از تک و تا نیندازند. خب دروغ چرا، برای من هم سخت است که از پدر و مادرم جدا شوم. پدر و مادری که یک عمر هوایم را داشتند، از تصمیماتم حمایت کردند و تأثیرگذارترین آدم‌های زندگی‌ام بودند.</p>
<p>از وقتی یادم هست مادرم صبح‌ها همیشه خودش درِ خانه را پشت سرم بسته و راهی‌ام کرده، البته من دعوایش می‌کنم که مامان جان این کار را نکن، بچه که نیستم! از این دعواهای الکی که صدای آدم یک‌ذره بلند می‌شود و معمولاً با گفتن یک اَه کش‌دار تمام می‌شود&#8230; ولی مادرم هم کارش را خوب بلد است.<br />
«حالا که قدت از من بلندتر شد دیگه بچه نیستی؟ ها؟»<br />
«اون وقت‌هایی که گریه می‌کردی و شب بیدار می‌موندم چرا این حرف‌ها رو نمی‌زدی؟»<br />
«برو برو تا نزدمت، حالا واسه ما بزرگ شده!»<br />
«معلومه دیگه، شکمت سیر شده، داری غُر می‌زنی!»</p>
<p>خلاصه که هر دفعه یک‌جوری توپ را می‌اندازد توی زمین خودم و من هم که همیشه عجله دارم ادامه‌ی حرف‌ها را می‌گذارم برای بعد&#8230; هر جفتمان می‌دانیم که این «بعد» هیچ‌وقت نمی‌رسد و همیشه در حد حرف باقی می‌ماند، فقط بعضی وقت‌ها دلمان می‌خواهد صبحمان را با کل‌کل شروع کنیم. تمام این دیالوگ‌ها هم برای این است که چند دقیقه بعدترش که تنها شدیم بهشان فکر کنیم و ناخودآگاه لبخند بزنیم، اصلاً این یکی از قواعد شیرین نانوشته بین من و مادرم است.</p>
<p>پدرم اما مثل مادرم عمل نمی‌کند. فقط یک‌جاهایی خودش را نشان می‌دهد و به آدم می‌فهماند که دورادور حواسش به همه چیز هست. حالا اینکه دهانش را موقع خوردن صدا می‌دهد و من از بچگی با این موضوع مشکل داشتم دلیل نمی‌شود که بد باشد! اتفاقاً به‌نظر خودم آن‌قدر خوب است که چیز کوچکی مثل این را پیراهن عثمان کرده‌ام و به عنوان نقطه‌ی ضعفش اعلام می‌کنم.</p>
<p>اووووف، توی این چند روزه دارم مدام با خودم کلنجار می‌روم که تمام این حرف‌ها را چطوری بگویم که پدر و مادرم احساس بدی پیدا نکنند. گفتم قبلش یک‌بار همه چیز را برای خودم مرور کنم، نتیجه‌اش شد این نوشته‌ی درهم و برهم. اصلاً چطور است همین را برای پدرم ایمیل کنم تا بخواند؟ فکر بدی نیست. حداقل وقتی قرار باشد رو در رو حرف بزنیم دیگر نیازی نیست که مقدمه‌چینی کنم، یک‌دفعه می‌شود رفت سراغ اصل مطلب. آره آره، همین کار را می‌کنم&#8230;! آن قسمت مربوط به صدای دهانش را هم می‌گذارم باشد، خودش هم تا حالا چند بار به این موضوع اعتراف کرده و گفته که دست خودش نیست. مگر آخرش چی می‌شود؟ مثلاً می‌خواهد سرم داد بزند که چرا این را نوشتی؟ خب بزند، اتفاقاً مدت‌هاست که مثل دو تا دوست با هم حرف می‌زنیم و حالا احساس می‌کنم که دلم برای داد زدن‌هایش تنگ شده!</p>

				<div><ol>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=787"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=I7zWAAXY_4s:44L5v_8aCd8:qj6IDK7rITs"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?d=qj6IDK7rITs" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=I7zWAAXY_4s:44L5v_8aCd8:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?i=I7zWAAXY_4s:44L5v_8aCd8:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=I7zWAAXY_4s:44L5v_8aCd8:7Q72WNTAKBA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?d=7Q72WNTAKBA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=I7zWAAXY_4s:44L5v_8aCd8:-BTjWOF_DHI"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?i=I7zWAAXY_4s:44L5v_8aCd8:-BTjWOF_DHI" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/golabi/~4/I7zWAAXY_4s" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://golabi.net/1389/06/10/docharkhe-savari-rooye-zendegi/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>33</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://golabi.net/1389/06/10/docharkhe-savari-rooye-zendegi/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>خانواده‌ی سبز (شماره‌ی سوم، مرداد ۸۹)</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/golabi/~3/RXas1Bqu7Fc/</link>
		<comments>http://golabi.net/1389/06/02/mordad-89/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 24 Aug 2010 13:45:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator>
				<category><![CDATA[طنزیحات]]></category>
		<category><![CDATA[وقایع اتفاقیه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://golabi.net/?p=779</guid>
		<description><![CDATA[پدرم اعتقاد دارد آفتاب مرداد از قدیم و ندیم جوری بوده که آهن را هم تاب می‌داده، چه برسد به چیزهایی مثل مغز که همین‌جوری هم نرم و راحت‌التاب است. در همین حال احمد جنتی اعلام می‌کند که سران فتنه یک میلیارد دلار گرفته بودند تا نظام را منقرض کنند و قرار بوده ۵۰ میلیارد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>پدرم اعتقاد دارد آفتاب مرداد از قدیم و ندیم جوری بوده که آهن را هم تاب می‌داده، چه برسد به چیزهایی مثل مغز که همین‌جوری هم نرم و راحت‌التاب است. در همین حال احمد جنتی اعلام می‌کند که سران فتنه یک میلیارد دلار گرفته بودند تا نظام را منقرض کنند و قرار بوده ۵۰ میلیارد دلار هم بعد از انجام کار بگیرند. مادرم می‌گوید بفرمایید، آفتاب آمد دلیل آفتاب! مادربزرگ می‌پرسد این آقا چکاره است؟ مادرم یک‌دفعه سر من داد می‌زند. همیشه موقعی که می‌خواهد موضوع را عوض کند به من گیر می‌دهد. می‌دانم، خجالت کشیده بگوید ایشان سلامت عقلی نامزدهای انتخابات را بررسی می‌کند!</p>
<p>در ادامه‌ی روند داغ بودن آفتاب مرداد، فرمانده‌‌ی نیروی انتظامی اعلام کرد که خطر مسافران بی‌حجاب از مواد مخدر هم بیشتر است. پدرم در موافقت با حرف‌های ایشان می‌گوید همان‌طور که مصرف کراک باعث به‌وجود آمدن کرم در بدن می‌شود دیدن مسافر بی‌حجاب هم باعث می‌شود کک به تنبان آدم بیفتد. همه لبخند می‌زنند، به جز من. توی فکر چند روز پیش هستم که یکی از همین مسافرهای بی‌حجاب را دیدم، هم کرمم گرفت، هم مجبور شدم چند تا رفتار پرخطر بکنم! خدا را شکر نه نیروی انتظامی از قضیه بو بُرد، نه پدرم&#8230; حالا من هم لبخند می‌زنم!</p>
<p>رییس فدراسیون جانبازان و معلولین که چشم دیدن لبخند ما را ندارد، بعد از قهرمانی تیم والیبال نشسته‌ی ایران در جام جهانی طی مصاحبه‌ای گفت که ثابت کردیم با توپ والیبال می‌توان پاسخ کارشکنی‌های آمریکا را داد. مادرم می‌گوید جواب اعتراض جوان‌های مردم را که با شیشه‌ی نوشابه می‌دادید قضیه‌اش فرق داشت، یک چیزی بگو که بگنجد! راست می‌گوید دیگر، باید کارشان را با توپ پینگ‌پنگی، تنیسی، چیزی شروع می‌کردند که آمریکا اینقدرها هم ناگهانی در چشم کشورهای دنیا تحقیر نشود!</p>
<p>می‌دانم دوست ندارید دوباره تکرار کنم اما هوا خیلی گرم شده و با این وضعیت هیچ‌کس فکرش را هم نمی‌کرد که انقدر زمان لازم باشد تا رییس جمهور دولت نهم اولین حرف جالبش را بزند! او گفت آن دسته از مصوبات مجلس را که اجرا نمی‌کنم قانون نمی‌دانم. در همین راستا آگاهان پرسیدند یعنی آن کارهایی که انجام می‌شود مطابق قانون است؟ بعضی از تحلیل‌گران با لحن چندش‌آوری گفتند بله، مطابق قانون جنگل است. من فکر می‌کنم تمام آگاهان، صاحب‌نظران، تحلیل‌گران، دانشجویان، بازاری‌ها، معلمین، پزشکان و حتی نمایندگان مجلس با شخص رییس جمهور مشکل دارند وگرنه حرفی که ایشان زده اصلاً هم حرف بدی نبوده، تازه این‌طوری تفکیک قوا هم بهتر مشخص می‌شود. تنها سؤالی که می‌تواند پیش بیاید این است که وقتی همه‌ی ملت با ایشان مشکل دارند پس با رأی چه کسی انتخاب شده؟ برادرم به‌خاطر گرفتن جواب همین سؤال است که هر چند وقت یک‌بار دست‌بند سبزش را می‌بندد و می‌رود توی خیابان باتوم می‌خورد&#8230; گویا بعضی از دوستان اعتقاد دارند که چنین سؤالی هم نباید پیش بیاید!<br />
رییس قوه‌ی قضاییه گفت سخنانم در مورد علوم انسانی بالاتر از فهم رسانه‌های غربی‌ست. مادرم باز هم می‌گوید یک چیزی بگو که بگنجد مرد حسابی! این حرفش را نمی‌فهمم، بیخودی سرم را تکان می‌دهم. در همین حال معاون اول رییس دولت می‌گوید بشر امروز غربی از بز هم بدتر است&#8230; این یکی را دیگر می‌فهمم. هم معاونش را، هم رییس دولتش را، هم بزش را، هم ارتباط این سه تا را با هم!</p>
<p>در راستای ارتباط همان سه تا موضوعی که گفتم، رییس دولت می‌گوید که انگلیس جزیره‌ی کوچکی در غرب آفریقاست. یک‌دفعه برادرزاده‌ام به‌دلیل نامشخصی باربی‌اش را کنار می‌گذارد و شروع به خندیدن می‌کند. هر چقدر ازش می‌پرسم که چرا می‌خندی چیزی نمی‌گوید، البته یک اشکال کوچک این وسط هست، اینکه هنوز نمی‌تواند حرف بزند!<br />
همین دوستمان چند روز بعدتر اعلام می‌کند که دولت ایران چون هم رأی ملت را دارد و هم تنفیذ شده، تنها دولتی در دنیاست که مشروعیت دارد. برادرم می‌گوید این را خودمان هم می‌دانستیم که رأی ملت را دارید، این یک ساله هم داریم خودمان را به در و دیوار می‌کوبیم که رأی‌هایمان را پس بگیریم و شما هم بروید فقط با همان تنفیذتان پز بدهید!</p>
<p>رییس قوه‌ی قضاییه ـ‌که خودش آدم سنگینی‌ست کلاً‌ـ می‌گوید توقع داریم که ادبیات رییس جمهور متین‌تر و فاخرتر باشد. یادم هست که مادرم هم تا همین چند سال پیش چنین توقعی از رییس جمهور داشت اما بعدش انتظاراتش را تقلیل داد به اینکه رییس جمهور لباس تمیز بپوشد و زیپش را بالا بکشد و فحش کمر به پایین ندهد&#8230; کاش این چیزها را هم جزو سوگند ریاست جمهوری می‌آوردند. حتی اگر توی مراسم تنفیذ هم روی این چیزها تأکید شود بد نیست، هم مشروعیت دولت را بیشتر می‌کند، هم مادرم خوشحال می‌شود!</p>
<p>در حالی که رییس قوه‌ی قضاییه و رییس دولت یکی در میان می‌روند توی آفتاب قدم می‌زنند و سخنرانی می‌کنند و قاعدتاً نوبتی هم که باشد نوبت رییس دولت است، پدرم توی ارکان حکومت شکاف ایجاد می‌کند و نوبت را به هم می‌زند. او می‌گوید توقع من این است که رییس قوه‌ی قضاییه اول وضعیت زندان‌ها را بررسی کند، بعدش سراغ ادبیات بقیه برود. در همین رابطه تعدادی از زندانیان در واکنش به شرایط نامناسب زندان اعتصاب غذا می‌کنند. پدرم می‌گوید که من شرمنده‌ی این آدم‌ها هستم، برادرم طبق معمول فحش می‌دهد، مادربزرگم یواشکی اشک می‌ریزد، مادرم نگران وضعیت جسمانی این زندانی‌هاست، میرحسین موسوی و مهدی کروبی و بقیه‌ی فتنه‌گرها هم یک حرفی در این مورد می‌زنند. فقط از دو نفر صدا در نمی‌آید، یکی همین رییس قوه‌ی قضاییه، یکی هم برادرزاده‌ام&#8230; که خب عذر دومی موجه است!</p>
<p>امروز مادربزرگم نشسته و خاطراتش را تعریف می‌کند. می‌گوید می‌خواسته برود چهار کیلو میوه و سبزی بخرد که چماق‌دارها را دیده و از ترس چادرش را سفت‌تر گرفته و برگشته خانه. مادرم یک دفعه سر می‌رسد و می‌گوید تو که پارسال از خانه بیرون نرفتی، این‌ها را توی ماهواره دیدی؟ مادربزرگ می‌گوید من که فقط فارسی‌وان نگاه می‌کنم مادر، دارم خاطرات کودتای ۲۸ مرداد را برایشان می‌گویم، مگر پارسال هم همین‌طوری بود؟ اینجای ماجرا را هم که می‌دانید، مادرم سر من داد می‌زند!</p>
<p>به آخرهای مرداد که می‌رسیم بحث حمله‌ی نظامی به ایران مطرح می‌شود، در این حد که احتمال چنین کاری کماکان وجود دارد و این گزینه هم روی میز است. فرمانده‌ی بسیج در همین رابطه می‌گوید منتظر بهانه هستیم تا قدس را آزاد کنیم. احمدی‌نژاد هم طی سخنان کوبنده‌ای اعلام می‌کند که در صورت حمله، پاسخ تهران کره‌ی زمین را شامل می‌شود&#8230; دیگر خودتان حساب کار دستتان بیاید که هوای آخر مرداد چقدر گرم و وحشتناک بوده! باز هم خدا را شکر که دمای هوا رو به کاهش است. من و بقیه‌‌ی خانواده که تصمیم گرفته‌ایم تا خنک شدن کامل هوا زیر کولر بنشینیم و نان و ماستمان را بخوریم. پدرم می‌گوید کاش مسئولان مملکت هم همین کار را بکنند!</p>

				<div><ol>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=779"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=RXas1Bqu7Fc:BqAORPwfaoM:qj6IDK7rITs"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?d=qj6IDK7rITs" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=RXas1Bqu7Fc:BqAORPwfaoM:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?i=RXas1Bqu7Fc:BqAORPwfaoM:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=RXas1Bqu7Fc:BqAORPwfaoM:7Q72WNTAKBA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?d=7Q72WNTAKBA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=RXas1Bqu7Fc:BqAORPwfaoM:-BTjWOF_DHI"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?i=RXas1Bqu7Fc:BqAORPwfaoM:-BTjWOF_DHI" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/golabi/~4/RXas1Bqu7Fc" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://golabi.net/1389/06/02/mordad-89/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>24</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://golabi.net/1389/06/02/mordad-89/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>تظاهر، تظاهر، تظاهر… امان از این تظاهرات!</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/golabi/~3/mxXEPl3OMzE/</link>
		<comments>http://golabi.net/1389/05/27/tazahor/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 17 Aug 2010 20:49:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator>
				<category><![CDATA[افاضات متفرقه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://golabi.net/?p=769</guid>
		<description><![CDATA[تابلوترین دسته‌ی آدم‌های متظاهر به‌نظرم آنهایی هستند که از این  گردالی‌های سیاه روی پیشانی‌هایشان دارند و قرار است ما فکر کنیم انقدر  سرشان را روی مُهر گذاشته‌اند که دیگر شکلش همان‌جا تثبیت شده. راستش من  یکی که هیچ‌وقت چنین تصوری از این آدم‌ها نداشتم، برای فکرم دلیل هم دارم:  والله الآن [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>تابلوترین دسته‌ی آدم‌های متظاهر به‌نظرم آنهایی هستند که از این  گردالی‌های سیاه روی پیشانی‌هایشان دارند و قرار است ما فکر کنیم انقدر  سرشان را روی مُهر گذاشته‌اند که دیگر شکلش همان‌جا تثبیت شده. راستش من  یکی که هیچ‌وقت چنین تصوری از این آدم‌ها نداشتم، برای فکرم دلیل هم دارم:  والله الآن سه چهار سال هست که همین‌طوری تمام وقتم را پشت کامپیوتر  نشسته‌ام، فلان‌جایم هم کبود و سیاه نشده، بزنم به تخته سالم و سر حال هم  هست و دارد به وظایف قانونی‌اش عمل می‌کند! واقعاً یکی نیست به این بندگان  خدا بگوید که وظیفه‌ی مُهر مشخص است، آدمیزاد سرش را رویش می‌گذارد و عبادت  می‌کند، اگر هم کسی مهر را بگیرد بکوبد توی سرش خدا بیشتر بهش توجه  نمی‌کند، هیچ جا هم نیامده که این‌طوری دعای آدم زودتر مستجاب می‌شود. از  طرفی مهر میخ‌دار هم نداریم که پیشانی را سیاه و کبود کند. خب نتیجتاً یک  جای کار دارد می‌لنگد دیگر! اگرچه نباید از حق بگذریم&#8230; این روزها دسته‌ی  آدم‌های با پیشانی گردالی‌دار خیلی کمتر از قبل شده. حالا یا دینشان ضعیف  شده یا روش قبلی جواب نمی‌داده یا پیش خودشان دو دوتا چهار تا کرده‌اند و  به مسخرگی قضیه پی برده‌اند و روش جدیدی را جایگزین روش قبلی کرده‌اند.</p>
<p>حالا  هر چی&#8230; این مقدمه را نگفتم که آدم‌های این‌مدلی را بکوبم، به‌خیال خودم  می‌خواستم کراهت تظاهر الکی را نشان داده باشم. حقیقتش این است که همه‌مان  کمابیش از این ظاهرسازی‌ها در روابطمان داریم، منتها یکی از روش سنتی و  نخ‌نمای گردالی استفاده می‌کند و یکی مثل ما آن را به شکل  آبرومندانه‌تری انجام می‌دهد، جوری که هر کس از راه رسید دستش فوری رو  نشود&#8230; مثلاً یک نوعش هست به اسم تظاهر به باحالی رئیس که طرف به حرف‌های  بی‌مزه‌ی رئیسش قاه قاه می‌خندد ولی همان حرف را اگر من بزنم یک هرهر  تحقیرآمیزی می‌کند و می‌رود&#8230; یا تظاهر به دین‌داری که نمونه‌ی لایت و  مردمی‌اش چیزی شبیه تظاهر به روزه‌داری می‌شود. البته دیروز یک چیز دیگری هم توی  اینترنت خواندم به اسم «تظاهر به روزه‌خواری» که گویا علی کریمی را  به‌همین دلیل از تیمش اخراج کرده‌اند. از آن موقع هم با خودم نشسته‌ام و  دارم پوزیشن‌های مختلفی را تصور می‌کنم که بشود چیزی خورد اما در واقع  نخورد! اصلاً آدم چرا باید چنین کاری بکند؟ مثل این است که من بروم ترتیب  جسیکا آلبا را بدهم، عکس‌هایم هم توی اینترنت پخش شود، ولی بزنم زیرش و  بگویم که من اساساً چیزی ندارم که بخواهم ترتیب کسی را بدهم. آدم خودش را  که نمی‌خواهد تخریب شخصیت کند!</p>
<p>به‌هرحال منظور از تظاهر به  روزه‌خواری را خودم هم دقیق نفهمیدم اما نشان می‌دهد که همه جور تظاهری  داریم، حتی در مورد چیزهایی که شاید معنی و مفهوم خاصی نداشته باشند.  مطمئنم اگر سر فرصت و باحوصله بشمریم انواعش شاید تا دویست سیصد هزار تا  برسد، هر کداممان هم به نسبت خوب و بد بودنمان ممکن است شش یا شصت یا شش  هزار مورد از این موارد کوچک و بزرگ را در زندگی‌مان نشان بدهیم. از تظاهر  به خوشحال بودن در یک جمع کسل‌کننده و تظاهر به دوست داشتن آدم‌هایی که  دوستشان نداریم گرفته تا موارد مسخره و چیپ و کوچکی مثل تظاهر به سیگاری  بودن! یا مثلاً تظاهر به درس خواندن، جالب اینکه تظاهر به درس نخواندن هم  داریم&#8230;! اوه، حالا که فکرش را که می‌کنم می‌بینم قشنگ چند صفحه از این  کارهای را می‌توانم برایتان لیست کنم که بیشترمان حداقل درگیر چند تایش  هستیم. از تصور تعداد فیلم بازی کردن‌های روزانه‌مان یک لحظه مو به تن خودم  هم سیخ شد!</p>
<p>خداییش بیایید فکرهایمان را بگذاریم روی هم، ببینیم چه  اتفاقی افتاد که یک‌دفعه آدم‌های چاچول‌باز و متظاهری شدیم. جواب این سؤال  را که پیدا کنیم تازه می‌توانیم بفهمیم که چرا وقتی رییس جمهورمان می‌گوید  «آن ممه را لولو برد» جماعت حاضر در سالن به‌جای تعجب کردن می‌خندند و  برایش دست می‌زنند، شاید بعدتر هم در ادامه‌اش کشف کنیم که چرا با سرعت هر  چه تمام‌تر داریم از جهان عقب می‌مانیم&#8230; نظر خودم؟ فکر می‌کنم تظاهر  ریشه‌ی نصف مشکلاتمان باشد، الآن هم فقط تظاهر می‌کنیم که مشکلی  نداریم&#8230; داریم، بدفُرم هم داریم!</p>

				<div><ol>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=769"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=mxXEPl3OMzE:oLYPaANnLA4:qj6IDK7rITs"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?d=qj6IDK7rITs" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=mxXEPl3OMzE:oLYPaANnLA4:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?i=mxXEPl3OMzE:oLYPaANnLA4:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=mxXEPl3OMzE:oLYPaANnLA4:7Q72WNTAKBA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?d=7Q72WNTAKBA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=mxXEPl3OMzE:oLYPaANnLA4:-BTjWOF_DHI"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?i=mxXEPl3OMzE:oLYPaANnLA4:-BTjWOF_DHI" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/golabi/~4/mxXEPl3OMzE" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://golabi.net/1389/05/27/tazahor/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>29</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://golabi.net/1389/05/27/tazahor/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>بلاگر تقلبی فلان‌فلان شده!</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/golabi/~3/nifKx-mm1KU/</link>
		<comments>http://golabi.net/1389/05/14/bloggere-taghallob/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 05 Aug 2010 14:57:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator>
				<category><![CDATA[سخنی با خوانندگان]]></category>
		<category><![CDATA[طنزیحات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://golabi.net/?p=762</guid>
		<description><![CDATA[بالاخره یک روزی گوش چند از این شارلاتان‌های دنیای مجازی رو درست و حسابی می‌پیچانم تا درس عبرتی برای دیگران بشوند. دارم از حالا می‌گویم که پس‌فردا نیایند مظلوم‌نمایی کنند که چرا هشدار ندادی و بی‌هوا یقه‌مان را گرفتی. پدرسوخته‌ها انگار خواب و خوراک ندارند. صبح تا شب توی اینترنت دنبال روزنه‌ای می‌گردند که بتوانند [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بالاخره یک روزی گوش چند از این شارلاتان‌های دنیای مجازی رو درست و حسابی می‌پیچانم تا درس عبرتی برای دیگران بشوند. دارم از حالا می‌گویم که پس‌فردا نیایند مظلوم‌نمایی کنند که چرا هشدار ندادی و بی‌هوا یقه‌مان را گرفتی. پدرسوخته‌ها انگار خواب و خوراک ندارند. صبح تا شب توی اینترنت دنبال روزنه‌ای می‌گردند که بتوانند یک‌جوری سوء استفاده کنند، یکی از قدیمی‌ترین روش‌هایشان هم این است که خودشان را به‌عنوان یکی از بلاگرهای محبوب و مردمی جا می‌زنند و خوانندگانش را اغفال می‌کنند.</p>
<p>حالا می‌دانید من از چی تعجب می‌کنم؟ از اینکه روش نخ‌نمایشان روی چند تا از خوانندگان وبلاگ معظم من هم جواب داده و چند تا از دخترهای معصوم گول خورده‌اند. خلاصه‌ی قضیه این است که تازگی‌ها مردک شیادی ادعای موسیو گلابی بودن کرده و همین‌طور با این و آن توی کافی‌شاپ و رستوران و سینما قرار می‌گذارد، لابد توی دلش هم به ریش من می‌خندد!</p>
<p>این قضیه سه جنبه دارد. نمی‌خواهم روده‌درازی کنم، فقط همین‌جوری تیتروار یک چیزهایی می‌گویم که به رسالت اخلاقی و وبلاگی خودم عمل کرده باشم&#8230;</p>
<p>اول این‌که موسیو گلابی بودن کار آسانی نیست. این‌طور نیست که یک نفر همین‌جوری از گرد راه برسد و ادای من را در بیاورد. موسیو اگر موسیو نباشد از دور داد می‌زند، یعنی شما از صد متری هم که حرکات و سکنات یک نفر را بررسی کنی مشخص می‌شود که اصل جنس است یا نه. ساده‌ترین راه شناسایی این است که یک بررسی اجمالی کنید و ببینید اصلاً می‌شود در این آدم چهار تا شباهت رفتاری با من پیدا کرد یا نه. یا اصلاً یک کار بهتر: ببینید کسی که آمده و خودش را موسیو گلابی جا زده جنتلمن و آداب‌دان هست یا نه! حداقل حالا که دارید گمراه می‌شوید مواظب باشید طرف از این پسرهای دوزاری کج و کوله نباشد، یا از این مو سیخ‌سیخی‌هایی که مرد زندگی نیستند! این از این&#8230;</p>
<p>دوم این‌که سر جدتان هر حرفی را باور نکنید، جامعه پر از گرگ‌های گرسنه شده! صفحه‌ی حوادث روزنامه‌ها را برای شما می‌نویسند دیگر. اصلاً روزنامه به کنار، تا حالا خود من به‌شخصه ده بیست تا پست در مورد بلبشوی جامعه نوشته‌ام (نوشته‌ام؟) این‌ها را که قرار نیست همین‌طوری سرسری بخوانید و بروید، بالاخره باید یک جایی به کارتان بیاید&#8230; وقتی طرف از ده سال پیش یک آی‌دی بلااستفاده‌ای توی مایه‌های akbar70 توی یاهو داشته و حالا بعد از قرنی همان را برداشته و به ملت پیغام می‌دهد و خودش را موسیو گلابی معرفی می‌کند، جواب شما باید این باشد که خفه شو مرتیکه‌ی آشغال عوضی، نه اینکه دست بندازید گردنش و بستنی و آب‌میوه بخورید. اگر توی این آب‌میوه‌ها داروی بیهوشی یا زبانم لال از این چی‌چی‌های افزایش میل جنسی ریخته بودند بعداً من مسئولیتی به گردن نمی‌گیرم‌ها، از حالا گفته باشم!</p>
<p>البته می‌دانم دیدار با سلبریتی‌های وبلاگستان همیشه هیجان خاص خودش را دارد مخصوصاً اگر دیدار با آدم خوش‌زبان و گلوله‌ی نمکی مثل من باشد ولی نمی‌خواهم کسی به‌خاطر چنین چیزی قربانی شود و بعدها از من به‌عنوان مقصر قضیه اسم ببرد.</p>
<p>و اما مورد سوم&#8230; نمی‌شود که زحمت وبلاگ‌نویسی را من بکشم و سلام و علیک‌های مجازیش را من انجام بدهم، ولی یکی دیگر همین‌جوری کشکی کشکی بیاید و بزند و ببَرد و از آب گل‌آلود ماهی بگیرد. به‌خدا راضی نیستم از کسی که موقع کاشت و داشت نیامده و حالا موقع برداشت یک‌دفعه سر و کله‌اش پیدا شده. تا حالا هم خیلی بیجا کرده که به ریش من خندیده، مرتیکه‌ی آشغال عوضی!</p>

				<div><ol>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=762"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=nifKx-mm1KU:DRr4n8YSkwk:qj6IDK7rITs"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?d=qj6IDK7rITs" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=nifKx-mm1KU:DRr4n8YSkwk:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?i=nifKx-mm1KU:DRr4n8YSkwk:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=nifKx-mm1KU:DRr4n8YSkwk:7Q72WNTAKBA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?d=7Q72WNTAKBA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=nifKx-mm1KU:DRr4n8YSkwk:-BTjWOF_DHI"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?i=nifKx-mm1KU:DRr4n8YSkwk:-BTjWOF_DHI" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/golabi/~4/nifKx-mm1KU" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://golabi.net/1389/05/14/bloggere-taghallob/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>39</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://golabi.net/1389/05/14/bloggere-taghallob/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>پدر خوب، پیشنهادی که نمی‌تونی رد کنی!</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/golabi/~3/zBrsOxnbekE/</link>
		<comments>http://golabi.net/1389/05/07/pedare-khoob/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 29 Jul 2010 18:17:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator>
				<category><![CDATA[شخصی‎نوشت‎ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://golabi.net/?p=758</guid>
		<description><![CDATA[چند روز پیش برادرزاده‌ام سه ساله شد، یعنی الآن یک دختر سه سال و چند روزه شده. این قسمت دوم را گفتم چون معمولاً وقتی می‌گویم فلانی اِن‌ساله شده خیلی‌ها می‌پرسند اِن‌سالش تمام شد یا رفت توی اِن‌سالگی؟ در واقع این توضیح را نوشتم که در جواب به سؤال‌های احتمالی آینده صرفه‌جویی کرده باشم. بگذریم&#8230;
قرار [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>چند روز پیش برادرزاده‌ام سه ساله شد، یعنی الآن یک دختر سه سال و چند روزه شده. این قسمت دوم را گفتم چون معمولاً وقتی می‌گویم فلانی اِن‌ساله شده خیلی‌ها می‌پرسند اِن‌سالش تمام شد یا رفت توی اِن‌سالگی؟ در واقع این توضیح را نوشتم که در جواب به سؤال‌های احتمالی آینده صرفه‌جویی کرده باشم. بگذریم&#8230;</p>
<p>قرار شد فامیل‌های نزدیک برای شام تولدش دور هم جمع شوند. این فامیل‌های نزدیک شامل مادربزرگ‌ها می‌شد و پدربزرگش (خدا پدربزرگ مادری‌اش را هم بیامرزد) و من و دایی‌اش&#8230; دلم برای بچه‌های الآن می‌سوزد، یک‌جورهایی تک و تنها بزرگ می‌شوند. بچه‌های قدیم که این‌طوری نبودند، نمونه‌ی حی و حاضرش هم خود من. آن‌قدر خاله و عمه و دایی و عمو دارم که می‌شود باهاشان یک تیم فوتبال کامل درست کرد، با سرمربی و مربی بدنساز و ماساژور و تمام ذخیره‌هایش. یا یک کابینه‌ی کامل مثل همین کابینه‌ای که الآن هست و رییسش یک روزی بچه بوده، حالا هم عمه و عمو و خاله و خانباجی را جمع کرده و دارند دور هم مملکت را اداره می‌کنند!</p>
<p>البته فضای زندگی بچه‌ها هم یک‌جورهایی عوض شده. چند روز پیش برادرم تعریف می‌کرد که یکی از پسرهای مهدکودک بچه‌اش صاف صاف رفته و به یکی از دخترهای آن‌جا پیشنهاد دوستی داده. سن جفتشان را که روی هم بگذاری در خوشبینانه‌ترین حالت هفت هشت سال می‌شود ولی طرف شهامت به خرج داده و جلو رفته و به‌قول شاعرگفتنی «یه بوس بده قول می‌دم به کسی نگم بوس دادی» و بعدش هم احتمالاً آره و اینا!</p>
<p>زمان ما کجا از این صحبت‌ها بود؟ فوق فوقش از این چیپس‌ها بود که توی این کیسه‌های دراز می‌ریختند و سرش هم مقوا منگنه می‌کردند. بعد ما این را خرچ خرچ می‌خوردیم و از جلوی دخترهای همسایه رد می‌شدیم و به‌شکل احمقانه‌ای فکر می‌کردیم که اینجوری به ما حسودی می‌کنند و دوست‌دخترمان می‌شوند. قسمت جالب ماجرا این بود که آنها هم واقعاً به‌شکل احمقانه‌ای حسودی می‌کردند و می‌رفتند برای خودشان از این اسمارتیزهایی می‌خریدند که شکل عینک بود، لابد با این هدف که ما قدم جلو بگذاریم! هنوز نمی‌فهمم چرا این کارهای بی‌سر و ته را می‌کردیم. مثلاً داشتیم این‌طوری مخ همدیگر را می‌زدیم؟ به‌فرض ما چیپس می‌خوردیم، آن‌ها اسمارتیز، بعدش فکر می‌کردیم حالا وقتش شده که همدیگر را بغل کنیم؟! گذشته از این قضیه هیچ‌وقت نفهمیدم چرا همیشه دسته‌جمعی مخ همدیگر را می‌زدیم! مثلاً چهار تا پسر بودیم و چهار تا دختر ولی همه با هم می‌رفتیم. انگار هیچ‌کس برایش فرقی نمی‌کرد کدام یکی از اعضای تیم مقابل گیرش می‌آید، فقط یک چیزی ته دل همه می‌گفت که این کار باید دسته‌جمعی انجام شود تا به نتیجه‌ی مطلوب برسد. بزرگ‌تر که شدیم میل به کار گروهی در وجودمان باقی نماند ولی خب باعث شد درصد فانتزی‌های گروهی در نسل ما بیشتر از حد نرمال باشد&#8230; یا شاید هم نرمال باشد، این یکی را مطمئن نیستم!</p>
<p>خلاصه که ما در این شرایط عجیب و غریب بزرگ شدیم و تازه با ورود موبایل و اینترنت و ماهواره و این‌ها بود که فهمیدیم می‌شود با جنس مخالف هم مثل آدم ارتباط برقرار کرد. مثلاً می‌شود دو تا پسر و دختر با هم شام بخورند به همان سادگی که دو تا پسر می‌توانند. بعضی وقت‌ها با خودم فکر می‌کنم اگر فقط همان تفسیرهای عجیب و غریب از روابط دختر و پسر یک چند سالی زودتر حذف می‌شد اوضاعمان خیلی بهتر از الآن بود.</p>
<p>البته من آن‌قدر نمی‌فهمم که بخواهم شرایطی اجتماعی و فرهنگی مملکت را تحلیل کنم اما حس می‌کنم هنوز هم «یک دست» نامرئی نمی‌خواهد بگذارد اوضاعمان بهتر شود و با همین تحلیل دوزاری به این نتیجه رسیده‌ام که باید ایستادگی کنم و نگذارم نسل بعدی مثل من بزرگ شود. راستش را بخواهید از تصور اینکه پسری دارم که مدرسه می‌رود اما مثلاً با دوست‌هایش توی خیابان چرخ می‌زند و سعی می‌کند دختر مورد علاقه‌اش را از طریق خرچ خرچ چیپس و پفک به‌دست بیاورد خجالت می‌کشم. رک و راست بگویم، اگر پسرم تا ده سالگی نتواند با روش متمدنانه‌ای دوست‌دختر پیدا کند از خانه پرتش می‌کنم بیرون، با همین پاهای خودم. کاری که پدرم هم باید با من می‌کرد&#8230; و متأسفانه نکرد!</p>

				<div><ol>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=758"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=zBrsOxnbekE:WF2OpR2HHxU:qj6IDK7rITs"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?d=qj6IDK7rITs" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=zBrsOxnbekE:WF2OpR2HHxU:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?i=zBrsOxnbekE:WF2OpR2HHxU:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=zBrsOxnbekE:WF2OpR2HHxU:7Q72WNTAKBA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?d=7Q72WNTAKBA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=zBrsOxnbekE:WF2OpR2HHxU:-BTjWOF_DHI"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?i=zBrsOxnbekE:WF2OpR2HHxU:-BTjWOF_DHI" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/golabi/~4/zBrsOxnbekE" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://golabi.net/1389/05/07/pedare-khoob/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>21</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://golabi.net/1389/05/07/pedare-khoob/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>خانواده‌ی سبز (شماره‌ی دوم، تیر ۸۹)</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/golabi/~3/4g29KZoNtZY/</link>
		<comments>http://golabi.net/1389/05/01/tir-89/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 23 Jul 2010 09:26:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator>
				<category><![CDATA[طنزیحات]]></category>
		<category><![CDATA[وقایع اتفاقیه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://golabi.net/?p=749</guid>
		<description><![CDATA[اصولاً سال‌هاست که مردم با پشت سر گذاشتن خرداد وارد تیر می‌شوند. خانواده‌ی ما هم تصمیم می‌گیرند همین کار را بکنند و به ترتیب و مثل بچه‌ی آدم در ماه‌ها حرکت کنند. هنوز به روز دوم نرسیده‌ایم که از حسین شریعتمداری به‌عنوان سردار جنگ نرم تقدیر می‌شود. پدرم می‌گوید کسی که اگر ولش کنی به‌جای [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اصولاً سال‌هاست که مردم با پشت سر گذاشتن خرداد وارد تیر می‌شوند. خانواده‌ی ما هم تصمیم می‌گیرند همین کار را بکنند و به ترتیب و مثل بچه‌ی آدم در ماه‌ها حرکت کنند. هنوز به روز دوم نرسیده‌ایم که از حسین شریعتمداری به‌عنوان سردار جنگ نرم تقدیر می‌شود. پدرم می‌گوید کسی که اگر ولش کنی به‌جای خودکار با چوب و شیشه نوشابه می‌نویسد کجایش نرم است؟ خب یک‌دفعه بروند از احمد جنتی به‌عنوان سرباز جوان ولایت و از اندی هم به‌عنوان سرهنگ مداحی اهل بیت تقدیر کنند. من می‌خندم، برادرم فحش می‌دهد، مادربزرگم هم تسبیح می‌زند و فارسی‌وان نگاه می‌کند!</p>
<p>ماهواره به‌شدت روی خانواده‌مان تأثیر گذاشته جوری‌که مادربزرگم دنبال جرونیموی خودش می‌گردد، من شب‌ها خواب دختر همسایه را می‌بینم و عمویم رفته کلمبیا تا همان‌جا یک چرخی بین جمعیت بزند. در این شرایط نماینده‌ی ولی فقیه در دانشگاه یزد که یا تلویزیون ندارد یا اگر دارد رسیور ندارد یا اگر رسیور هم دارد فقط جام جم را تماشا می‌کند یا اگر کانال دیگری را می‌بیند فارسی‌وان را نمی‌بیند یا اگر فارسی‌وان را می‌بیند فقط تبلیغاتش را می‌بیند یا&#8230; یا اصلاً همین‌طور بیخودی و بی‌جهت اعلام می‌کند که پوست آرنج شبیه پوست بیضه است و به‌همین دلیل نباید لباس‌های آستین کوتاه پوشید. فردا صبح یواشکی می‌روم جلوی آینه تا ابعاد قضیه (!) را بررسی کنم. در حال برانداز کردن شکل و شمایلش هستم که یکی داد می‌زند «خفه شو، بتمرگ پفیوز»! معلوم می‌شود مذاکرات مجلس را دارند در رادیو پخش می‌کنند و یکی از نمایندگان مجلس که از قضا پسر شهید مطهری هم هست مشغول اختلاط با یکی دیگر از نمایندگان مجلس است، منتها چون عصبانی شده می‌خواهد رسماً اختلاط کند! برادرزاده‌ام می‌پرسد ادب مرد فقط به ز دولت اوست یا به ز مجلس او هم هست؟ مادرش می‌گوید در ایران استقلال قوا داریم و این دو تا ربطی به هم ندارند. برادرم می‌گوید البته مجلس در رأس امور است دخترم!</p>
<p>در همین گیر و دار قوه‌ی قضاییه که یک قوه‌ی مستقل دیگر است برای دو نفر از متهمان حوادث کهریزک حکم قصاص صادر و آنها را محکوم به اعدام می‌کند. مادرم می‌گوید آنهایی که در کهریزک تجاوز کرده بودند را هم قصاص می‌کنند؟ اصلاً چطور قصاصشان می‌کنند؟ برادرم می‌پرد وسط و یک حرف‌هایی در مورد رادان و مرتضوی می‌زند. حرف‌هایش در مورد بهرام رادان را می‌گذارم به حساب اینکه به قیافه‌اش حسودی می‌کند ولی هر چقدر فکر می‌کنم نمی‌فهمم مرتضوی این وسط از کجا پیدایش شده، احتمالاً منظورش همان حسام نواب‌صفوی خودمان است. خجالت می‌کشم برادرم را به دوست‌هایم نشان بدهم بس که اطلاعات عمومی ندارد!</p>
<p>تیم‌های استکبار جهانی در جام جهانی به‌شکل مفتضحانه‌ای حذف می‌شوند. یک هشت‌پای آلمانی هم این وسط پیدا شده که پشت سر هم نتایج بازی‌ها را درست پیش‌بینی می‌کند. پدرم می‌گوید کاش قبل از انتخابات پارسال دو تا ظرف سبز و قرمز درست می‌کردند تا ببینند این هشت‌پا از کدامشان غذا می‌خورد. مادرم می‌گوید حتماً از ظرف سبز غذا می‌خورده و بعدش می‌رفته توی ظرف قرمز کارهای دیگرش را می‌کرده. من همچنان می‌خندم، برادرم فحشش را می‌دهد و مادربزرگم هم کماکان فارسی‌وان نگاه می‌کند، با این تفاوت که دیگر تسبیح نمی‌زند!</p>
<p>از طرف دیگر بازاری‌های تهران نشسته‌اند به‌خاطر اعتصاب و در اعتراض به مالیات هفتاد درصدی، جلوی مغازه‌هایشان تسبیح می‌زنند و کرکره‌ی مغازه‌هایشان را هم پایین کشیده‌اند. دولت عدالت‌محور هم که اساساً اسمش روی خودش هست فوری عدالت را برقرار می‌کند و کل مملکت را به‌خاطر گرمای بی‌سابقه‌ی هوا یک‌دفعه تعطیل می‌کند! عمو جان از کلمبیا زنگ زده و می‌گوید آن‌قدر گرم شده که همه‌مان لباس‌هایمان را در آورده‌ایم. ازش می‌پرسیم آنجا هم کار و کاسبی را تعطیل کرده‌اند؟ می‌گوید من که کار خودم را می‌کنم، مردم هم دارند کاسبی‌شان را می‌کنند!</p>
<p>در حالی که حرف از کاسبی و دو دو تا چهار تا بود رییس جمهور دولت نهم (الآن در دولت دهم هستیم دیگر؟) که از پارسال ریاضیات و آمار را متحول کرده، یک‌دفعه سراغ درس‌های دیگر می‌رود و می‌گوید سیاستمداران غربی نه تاریخ می‌دانند و نه جغرافیا! یکی از آنها که اسمش اوباماست لبخند می‌زند و جواب می‌دهد اوکی فادر، یو گود (یعنی باشه بابا، تو خوبی) بقیه‌ی سیاستمداران هم لبخند می‌زنند و ایران را تحریم می‌کنند.<br />
هنوز دو روز از تحریم‌ها نگذشته که رییس جمهور می‌گوید آن‌قدر تحریم کنید که زیر پایتان علف سبز شود! برادرم می‌خواهد به ما ثابت کند حساسیتش به رنگ سبز باعث شده که ادبیات را این‌طوری متحول کند. پدرم می‌گوید یکی برود از ایشان بپرسد که به رو اعتقاد دارد؟ به روح چطور؟!</p>
<p>همین‌طور که ما مشغول صحبت در این مورد هستیم شخصی به نام شهرام امیری وارد کشور می‌شود و چیزهایی می‌گوید که همه‌ی دولتمردان ایران در اقدامی هماهنگ لنگشان را می‌اندازند و همین‌جوری لخت و پتی خشکشان می‌زند. ایشان در تلویزیون چنان اسنادی از پیروزی یک‌نفره بر اطلاعات آمریکا نشان می‌دهد که بعضی از مردم به نشانه‌ی پیروزی دو انگشتشان را به سمت تلویزیون می‌گیرند و مرگ بر آمریکا می‌گویند. البته در خانه‌ی ما هیچ‌کس شعار نمی‌دهد، فقط همه در سکوت یک انگشتشان را بالا می‌برند و برای ایشان آرزوی موفقیت می‌کنند!</p>
<p>هنوز سرگرم هنرنمایی‌های شهرام خان هستیم که دو بمب‌گذاری انتحاری در زاهدان اتفاق می‌افتد. دوستان می‌گویند طبق مدارکی که در همان لحظه‌ی اول به دست آورده‌ایم آمریکا از فرار شهرام امیری ناراحت شده، در نتیجه شخصاً برای انتقام‌گیری وارد عمل شده و انفجارها را برنامه‌ریزی کرده است. مادربزرگ برای کشته‌شده‌ها اشک می‌ریزد، پدرم عصبانی‌ست و به باعث و بانی این اتفاق بد و بیراه می‌گوید، من هم مدام این جمله توی ذهنم تکرار می‌شود که آمریکا هیچ غلطی نمی‌تواند بکند&#8230; و ناخودآگاه ادامه می‌دهم اما گویا بقیه هر غلطی بخواهند می‌کنند.</p>
<p>حالا که مشغول بحث غلط کردن توسط بقیه هستیم، این را هم بگویم که بانک کودک و نوجوان در قزوین راه‌اندازی شد. البته اسم بانکش گمراه‌کننده است و اسم شهرش هم مزید بر گمراه‌کنندگی ماجرا شده وگرنه دوستان می‌گویند مشکلی ندارد. گویا چند تایشان رفته‌اند حساب باز کرده‌اند و سالم هم برگشته‌اند. برادرم می‌گوید این‌طور که برای قزوین جذب سرمایه می‌کنند اگر برای کشور هم سرمایه جذب می‌کردند تا حالا برای خودمان هلندی، سوئدی، دانمارکی، چیزی شده بودیم.</p>
<p>و بالاخره در آخرین روزهای تیرماه احمد جنتی (که کلاً به ابقا عادت دارد) در شورای نگهبان ابقا می‌شود و بعدتر هم دوباره به‌عنوان دبیر شورای نگهبان انتخاب می‌شود تا به همراه بقیه‌ی اعضا مواظب باشد یک‌وقت خدای نکرده کسی رأیمان را پس ندهد یا کار غیرقانونی دیگری نکند! بروم خبرش را به مادربزرگم بدهم که انقدر نگوید عمر آدم دست خداست و بهش بسپارم موقع نماز از خدا بپرسد که ممکن است بعضی از اسباب و اثاثیه‌ی خدا بودنش را گم کرده باشد یا نه. به‌هرحال خداست دیگر، باید در مقابل درخواست‌های بندگانش پاسخگو باشد!</p>

				<div><ol>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=749"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=4g29KZoNtZY:oelzt4aW88s:qj6IDK7rITs"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?d=qj6IDK7rITs" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=4g29KZoNtZY:oelzt4aW88s:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?i=4g29KZoNtZY:oelzt4aW88s:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=4g29KZoNtZY:oelzt4aW88s:7Q72WNTAKBA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?d=7Q72WNTAKBA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=4g29KZoNtZY:oelzt4aW88s:-BTjWOF_DHI"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?i=4g29KZoNtZY:oelzt4aW88s:-BTjWOF_DHI" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/golabi/~4/4g29KZoNtZY" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://golabi.net/1389/05/01/tir-89/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>35</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://golabi.net/1389/05/01/tir-89/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>بدون دخترم هرگز!</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/golabi/~3/pIk2AnCX2fM/</link>
		<comments>http://golabi.net/1389/04/25/bedoone-dokhtaram-hargez/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 16 Jul 2010 18:43:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>موسیو گلابی</dc:creator>
				<category><![CDATA[افاضات متفرقه]]></category>
		<category><![CDATA[سخنی با خوانندگان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://golabi.net/?p=742</guid>
		<description><![CDATA[پست قبلی را که می‌نوشتم احساس زنی را داشتم که از دست شوهرش خسته شده و جانش را به لبش رسیده. یک شب تصمیم می‌گیرد بچه و خانه‌اش را بگذارد و برود زندگی خودش را بکند. لباس‌هایش را جمع می‌کند، بچه‌اش را می‌بوسد و می‌رود خانه‌ی پدر و مادرش. وبلاگم را تعطیل کردم، به دلایل [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>پست قبلی را که می‌نوشتم احساس زنی را داشتم که از دست شوهرش خسته شده و جانش را به لبش رسیده. یک شب تصمیم می‌گیرد بچه و خانه‌اش را بگذارد و برود زندگی خودش را بکند. لباس‌هایش را جمع می‌کند، بچه‌اش را می‌بوسد و می‌رود خانه‌ی پدر و مادرش. وبلاگم را تعطیل کردم، به دلایل زیادی که در پست قبل نگفتم و باز هم قرار نیست بگویم.</p>
<p>از فردایش کل فامیل شروع می‌کنند به نصیحت که برو با شوهرت زندگی کن و فکر بچه‌ات باش و مدام توی گوشش می‌خوانند که این بچه مادر می‌خواهد و حق نداری همین‌طور به امان خدا ولش کنی. گفتند برگرد، من هم برگشتم. آمده‌ام این بچه‌ی فسقلی را تر و خشکش کنم.</p>
<p>زن قصه فقط یک امیدواری دارد. فکر می‌کند حالا که یک‌بار رفته و برش گردانده‌اند شاید شوهرش آدم شود؛ البته شاید هم نشود. به‌هرحال آمدم. ببینیم چه می‌شود. زن بیچاره را اذیت نکنید، شما که از اتفاقات خانه‌اش خبر ندارید. نپرسید که چرا وبلاگت را بستی و چی شد که دوباره برگشتی. چیزی ندارم که قابل گفتن باشد. بچه‌ی کوچولوی داستان خوابیده. نمی‌خواهم حرفی بزنم و بیدارش کنم.</p>

				<div><ol>
					  </ol>
				  </div>
			  <p><a target="_blank" href="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/comments-template.php?id=742"><img align="middle" border="0" src="http://golabi.net/blog/wp-content/plugins/comments-on-feed/buttons/blue-3.jpg" alt="ارسال سریع نظر" /></a></p><div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=pIk2AnCX2fM:1Ot1u5BZrm4:qj6IDK7rITs"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?d=qj6IDK7rITs" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=pIk2AnCX2fM:1Ot1u5BZrm4:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?i=pIk2AnCX2fM:1Ot1u5BZrm4:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=pIk2AnCX2fM:1Ot1u5BZrm4:7Q72WNTAKBA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?d=7Q72WNTAKBA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?a=pIk2AnCX2fM:1Ot1u5BZrm4:-BTjWOF_DHI"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/golabi?i=pIk2AnCX2fM:1Ot1u5BZrm4:-BTjWOF_DHI" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/golabi/~4/pIk2AnCX2fM" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://golabi.net/1389/04/25/bedoone-dokhtaram-hargez/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>55</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://golabi.net/1389/04/25/bedoone-dokhtaram-hargez/</feedburner:origLink></item>
	</channel>
</rss><!-- Dynamic page generated in 0.547 seconds. --><!-- Cached page generated by WP-Super-Cache on 2010-09-06 22:58:51 -->
