<?xml version="1.0" encoding="utf-8" standalone="no"?><rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" version="2.0">
<channel>
<title>ghasas</title>
<link>https://ghasas.blogfa.com</link>
<description>قصه های من</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 18 Apr 2016 07:50:55 +0330</lastBuildDate>
<xhtml:meta content="noindex" name="robots" xmlns:xhtml="http://www.w3.org/1999/xhtml"/><item>
<title>التماس دعا</title>
<link>https://ghasas.blogfa.com/post/27</link>
<description>دیدین تا به بعضیا میگی التماس دعا میگن محتاجیم به دعا؟ من احساس میکنم این "محتاجیم به دعا" گفتن ها یه جور شونه خالی کردن از دعا در حق دیگرانه. بعضیها هم بهانه میارن که ما گناهکاریم و و دعامون مستجاب نمیشه و ... خدا به حضرت موسي (ع) وحي کرد: «مرا به زباني که گناه نکرده باشد بخوان، موسي گفت: مرا چنين زباني کجاست؟ فرمود: مرا به زبان غير خود بخوان» من از اون دسته آدم هام که اگر یک روزی بهتون گفتم التماس دعا یعنی واقعا به دعا نیاز دارم، نه صرفا دعای سر سجاده یا</description>
<pubDate>Mon, 18 Apr 2016 07:50:55 +0330</pubDate>
<dc:creator>hamed</dc:creator>
<guid>ghasas.blogfa.com/post/27</guid>
</item>
<item>
<title>افتادن از نردبان</title>
<link>https://ghasas.blogfa.com/post/26</link>
<description>نمیدونم چرا از کسایی که زیادی آدم رو تحویل میگیرند خوشم نمیاد و بشدت از دستشون فراریم ؟ نمیدونم فقط من اینجوریم یا شما هم اینجوری هستید ؟ وقتی با اینجور آدم ها روبرو میشم و شروع می کنند به تحویل گرفتن زیادی یه جور احساس نا امنی بهم دست میده. یه احساس خاص که نمیتونم به طور واضح بیانش کنم. بارها با خودم نشستم فکر کردم که این احساس ناشی از چیه و آیا مشکل از خود منه یا واقعا دیگران رفتار اشتباهی دارند؟ مشکل وقتی حادتر میشه که تعداد این جور افراد دور و برم</description>
<pubDate>Sat, 15 Feb 2014 09:29:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>hamed</dc:creator>
<guid>ghasas.blogfa.com/post/26</guid>
</item>
<item>
<title>دل تنگی ... </title>
<link>https://ghasas.blogfa.com/post/25</link>
<description>تقریبا سه ساعته که رسیدم گراش و یه چیزی روی دلم سنگینی میکنه . دقیقا نمیدونم چیه . شاید مال خوردن غذای زیادیه . نه ، بیشتر شبیه عذاب وجدانیه که وقت گناه میاد سراغ آدم . یا شاید هم دل تنگیه . الان که فکرش رو میکنم میبینم آره دلم براش تنگ شده . آدم خیلی خوبی هم نبود ها ولی از اینی که من هستم خیلی بهتر بود . حداقلش این بود که بهتر شدن رو خیلی دوست داشت و براش تلاش میکرد . حرف مردم زیاد براش مهم نبود و اگر کاری میدونست درسته سعی میکرد حتما انجامش بده .</description>
<pubDate>Tue, 20 Aug 2013 14:21:41 +0330</pubDate>
<dc:creator>hamed</dc:creator>
<guid>ghasas.blogfa.com/post/25</guid>
</item>
<item>
<title>بندر را دوست دارم</title>
<link>https://ghasas.blogfa.com/post/22</link>
<description>این سالهای دانشجویی با تمام خوبیها و سختیهایش گذشت و یکبار دیگر گذر سریع زندگی را به من یادآوری کرد . در طول این سالها خیلی چیزها را دیدم ، خیلی چیزها را تجربه کردم و خیلی چیزها را یاد گرفتم . یاد گرفتم که چطور با کسی که کاملا مخالف من است زندگی آرامی داشته باشم و با کسی که کاملا موافق من است زندگی نا آرام . یاد گرفتم که چطور یک نفر می تواند خودش را فدای بقیه کند و چطور بقیه را فدای خودش . یاد گرفتم که همه چیز گفتنی نیست و خیلی چیزهای دیگر ...</description>
<pubDate>Mon, 09 Jul 2012 08:50:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>hamed</dc:creator>
<guid>ghasas.blogfa.com/post/22</guid>
</item>
<item>
<title>این روزها ...</title>
<link>https://ghasas.blogfa.com/post/20</link>
<description>خودش چند روز پیش مسئول اینترنت خوابگاه رو سر پا واسونده بود و داشت واسش روضه میخوند که آره این مسئول قبلی از اینترنت خوابگاه استفاده شخصی می کرد و فلان بود و فلان . چند روز بعدش خودم دیدم که داشت تو ساعتی که استفاده از اینترنت خوابگاه برای بچه ها تعطیل بود از اینترنت استفاده میکرد . البته مسئول جدید سخت و سفت جلوش واساد و نذاشت استفاده کنه اما ... این مشکل اون فرد تنها نیست وهمه ما ( با شدت و ضعف متغیر ) دچار این مشکل هستیم این روزها خودمون تو خیابون آشغال</description>
<pubDate>Wed, 01 Feb 2012 19:09:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>hamed</dc:creator>
<guid>ghasas.blogfa.com/post/20</guid>
</item>
<item>
<title>خوابی که به دلم نشست</title>
<link>https://ghasas.blogfa.com/post/19</link>
<description>امروز یه خواب دیدم که بعد از بیدار شدن خیلی حال خوبی داشتم. خواب دیدم رفتم حج و ایام هم ایام عزاداری امام حسین علیه السلامه.وارد مسجدالحرام که شدم یه صحنه بسیار عجیب دیدم . با اینکه هنوز دولت سعودی روی کاره و خیلی هم رو این موضوع سختگیره دیدم که تقریبا اکثر حاجی ها لباس سیاه پوشیدند و هر کسی مال هرجایی که هست داره به سبک خودشون عزاداری میکنه . رفتم تو حیاط اصلی تا ببینم ایرانی های خودمون کجا هستند .</description>
<pubDate>Thu, 12 Jan 2012 06:53:16 +0330</pubDate>
<dc:creator>hamed</dc:creator>
<guid>ghasas.blogfa.com/post/19</guid>
</item>
<item>
<title>چو باید سرانجام در خاک رفت // خوشا آنکه پاک آمد و پاک رفت</title>
<link>https://ghasas.blogfa.com/post/18</link>
<description>از وقتی که پست مهدی رو خوندم غم عجیبی رو دلم سنگینی میکنه که منشاش رو نمیدونم . نمیدونم این غم واسه از دست دادنه کسانیه که با اون ها انس داشتیم یا آماده نبودنمون برای مرگ یا خیلی از یاهای دیگه . از یک طرف آدم یه کسایی رو میبینه که چقدر پاک زندگی کردند و چقدر پاک رفتند و از یه طرف خودم رو میبینم که سرتاپا گناهم و بدتر اینکه غافلم. هر وقت میشنوم که یکی از این دنیا رفته بسته به ایمان طرف حال من هم تغییر میکنه .</description>
<pubDate>Mon, 19 Dec 2011 07:53:33 +0330</pubDate>
<dc:creator>hamed</dc:creator>
<guid>ghasas.blogfa.com/post/18</guid>
</item>
<item>
<title>نماینده امام</title>
<link>https://ghasas.blogfa.com/post/17</link>
<description>پیرمرد چهره ی نورانی داشت . من و رفیقم منتظر کسی بودیم و با هم حرف میزدیم . هردومون سیاه پوشیده بودیم . تا ما رو دید با یه لبخند راهش رو عوض کرد و اومد به طرف ما .همینطور که موبایلم دستم بود و منتظر بودم تا طرف گوشی رو برداره با خودم فکر میکردم که با این چهره نورانیش میخواد گدایی کنه ؟ فقط چند کلمه اول صحبتش رو شنیدم که از اونطرف گوشی رو برداشتند و مجبور شدم با تلفن حرف بزنم . همه مضمون حرفش این بود : دیدم پیراهن سیاه ، پسر رسول الله رو پوشیدین اومدم</description>
<pubDate>Thu, 08 Dec 2011 04:00:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>hamed</dc:creator>
<guid>ghasas.blogfa.com/post/17</guid>
</item>
<item>
<title>طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف / گر بکشد زهی طرب گر بکشم زهی شرف</title>
<link>https://ghasas.blogfa.com/post/16</link>
<description>چه قدر خوبه که آدم اونقدر خوش سخن باشه که خدا هم دنبال بهانه ای برای حرف زدن باهاش بگرده وما تلک بیمینک یا موسی ﴿17﴾ قال هی عصای اتوکا علیها واهش بها علی غنمی ولی فیها مآرب اخری ﴿18﴾ - و آن چيست در دست راست تو ، اي موسي ؟! - گفت : اين عصاي من است ، بر آن تكيه مي زنم ، برگ درختان را با آن براي گوسفندانم فرو مي ريزم ، و مرا با آن كارها و نيازهاي ديگري است . ...................................................................................</description>
<pubDate>Sat, 08 Oct 2011 07:54:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ghasas</dc:creator>
<guid>ghasas.blogfa.com/post/16</guid>
</item>
<item>
<title>یک روز از زندگی من</title>
<link>https://ghasas.blogfa.com/post/15</link>
<description>رفته بودم مطب دکتر ایزدی واسه دندونم . تا دید کله ام رو کچل کردم و یه کتاب هم دستمه گفت باید خیلی خدا رو شکر کنی که مثل خیلی از جوونا فکرت خراب نیست !!! بنده خدا فکر میکرد من یه کتاب خون حرفه ایم و خیلی کارم درسته . همین باعث شد تا یه بحث جالب با هم داشته باشیم . اول که کلی تشویقم کرد کتاب بخونم بعدش هم کتاب « لطفا گوسفند نباشید » رو بهم معرفی کرد تا بخونم . میگفت ما زمان دانشجوییمون خیلی زیاد درس میخوندیم و کتاب های دیگه رو کمتر میشد بخونیم .</description>
<pubDate>Fri, 16 Sep 2011 13:24:59 +0330</pubDate>
<dc:creator>hamed</dc:creator>
<guid>ghasas.blogfa.com/post/15</guid>
</item>
</channel>
</rss>