<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>هشت</title>
    <link>http://www.hasht8.blogsky.com</link>
    <description />
    <generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
    <language>fa</language>
    <item>
      <title>سربازی پربار</title>
      <link>http://hasht8.blogsky.com/1390/08/07/post-16/</link>
      <pubDate>Sat, 29 Oct 2011 08:40:49 GMT</pubDate>
      <author>سمیر</author>
      <guid>http://hasht8.blogsky.com/1390/08/07/post-16/</guid>
      <description>&lt;p align="justify"&gt;تو کل فامیل و دوست و آشنا و حتی اونایی که یه بار هم با هم سلام و علیک کردیم فقط من بودم که رفتم خدمت!! یه پسر عممون مونده بود بره که اونم معاف شد. یه ماه مونده. چند روز پیش داشتم فکر میکردم دیدم تو دوره سربازی چقدر اتفاق برام افتاده. ازدواج کردم ، بعد از چند وقت دوباره ماشین خریدم ، خونه خریدیم ، یه شغل جدیدو تجربه کردم و بیشتر از ۲۰ کیلو چاق شدم!!!! اونقدرا هم که فکر میکردم بد نبود. یعنی یه جورایی خودتی که بد یا خوب بودنشو تعیین میکنی. ولی خیلی خوشحالم که داره تموم میشه. خیلی زیاد!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;کف نوشت۱: از ۱۴ تا امضایی که باید واسه تسویه جمع کنی، ۶تاشو باید از عقیدتی بگیری!!!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;کف نوشت۲: تو این چند وقتی که نبودم انگار بلاگ نویسی منسوخ شده! همه رفتن.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;کف نوشت۳: دیشب زیر بارون جلوی پارک هاپوآ از همیشه خوشکل تر شده بود. دلم داشت ضف میرفت براش.&lt;/p&gt;</description>
      <comments>http://hasht8.blogsky.com/comments/post-16</comments>
    </item>
    <item>
      <title>Special Year</title>
      <link>http://hasht8.blogsky.com/1390/01/23/post-15/</link>
      <pubDate>Tue, 12 Apr 2011 09:18:07 GMT</pubDate>
      <author>سمیر</author>
      <guid>http://hasht8.blogsky.com/1390/01/23/post-15/</guid>
      <description>&lt;p align="justify"&gt;به نظرت چند سال زندگی میکنی؟؟ ۴۰؟ ۵۰؟ ۶۰؟ ۷۰؟! ۸۰؟!!!! به هر حال توی همه این سال ها یکی دو سال هستن که خیلی خاصن. یه عالمه اتفاق میفته توشون که مسیر زندگیتو عوض میکنن. سالی که گذشت سال خاص من بود. یه سال خوب. سالی که توش عاشق شدم، سرباز شدم و توی روزای آخرش شوهر شدم!!&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;کف نوشت۱: روزای خدمت مثل برق دارن میگذرن. خوشحالم :))&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;کف نوشت۲: باغ که رفته بودیم واسه عکس و فیلم از همه ی عروس و دامادا جوون تر بودیم. یه جورایی انگار یکی از آپشنای داماد شدن کچل شدن بود که متاسفانه گویا من فول آپشن نبودم!!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;کف نوشت۳: تو رو خدا، تورو ارواح گذشتگانتون، تورو همه مقدساتتون انقدر به کسی که برای بار اول میاد خونتون گیر ندین که غذا بخور!!!!!!!!!!! اندازه ۳ تا کارگر افغانی شام میکشی برای طرف آخرش میگی عروس خانوم از آقاتون پذیرایی کن داره تعارف میکنه. آخه عزیز من آقاشون بشکه نداره که، معده داره!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;کف نوشت۴: آقا رفیق خالتور زیاد داشته باشی همین میشه دیگه! گروه موزیک مراسممون ۱۱ نفر بودن تازه&amp;nbsp;چند&amp;nbsp;نفر هم ناراحت شدن که چرا با اونا کار نکردیم!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;کف نوشت۵: چقدر حیف که اکثر بلاگرایی که میشناختم دیگه نمینویسن. بعد از نود و بوقی اومدم اینتو غربت گرفتتم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;کف نوشت ۶: چقدر دلم واسه اینجا تنگ شده بود.&lt;/p&gt;</description>
      <comments>http://hasht8.blogsky.com/comments/post-15</comments>
    </item>
    <item>
      <title>سرباز۳</title>
      <link>http://hasht8.blogsky.com/1389/08/17/post-14/</link>
      <pubDate>Mon, 08 Nov 2010 10:15:55 GMT</pubDate>
      <author>سمیر</author>
      <guid>http://hasht8.blogsky.com/1389/08/17/post-14/</guid>
      <description>&lt;p align="justify"&gt;تو دفتر یگان نشسته بودیم و حرف از آزمایشگاه سرن و بیگ بنگ و این صحبتا بود که یهویی اسلام( یکی از سربازام. فوق العاده دوست داشتنی و ترک!) اومد تو. چند دقیقه همین جوری مات و مبهوت داشت بهمون نگاه میکرد که دیگه طاقت نیاورد گفت مهندس این سرن که میگی چی هست؟؟ گفتم یه شهریه تو سوئیس که یه آزمایشگاه توش ساختن و از همه کشورای دنیا دانشمند توش هست و دارن روی شکافتن هسته اتم کار میکنن. قشنگ از قیافه بنده خدا معلوم بود کلمه از حرفامو نفهمیده ولی از اونجایی که اسم کشور سوئیس اومده بود رفت سمت نقشه ای که روی دیوار بود&amp;nbsp;و خیلی جدی چند دقیقه خیره شد بهش. بعد اومد سمتم و خیلی جدی و با تریپ روشنفکری در حالی که با دست راستش داشت چونشو میخاروند گفت:&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;اسلام: مهندس؟؟&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;من: جانم؟؟&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;اسلام: مهندس اگه همه کشورای دنیا دور هم جمع بشم میتونن&lt;strong&gt; دریا&lt;/strong&gt; بسازن؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;من: ( در حالی که هیچ حرفی برای گفتن نداشتم) نمیدونم اسلام. ایشالا که بتونن!!!!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <comments>http://hasht8.blogsky.com/comments/post-14</comments>
    </item>
    <item>
      <title>سرباز۲</title>
      <link>http://hasht8.blogsky.com/1389/05/28/post-13/</link>
      <pubDate>Wed, 18 Aug 2010 22:22:10 GMT</pubDate>
      <author>سمیر</author>
      <guid>http://hasht8.blogsky.com/1389/05/28/post-13/</guid>
      <description>&lt;p align="justify"&gt;دو ماه آموزشی به همین سادگی تموم شد. خودمو برای خیلی بدتر از این آماده کرده بودم. البته بد که چه&amp;nbsp;عرض کنم، خیلی هم خوب بود. تو دو ماهی که گذشت انقدر اتفاق افتاده که میشه یه سال تعریفش کرد. از تبعید گروهانمون از تهرون به اسلامشهر گرفته تا صبح بیدار نشدنامون و رژه نرفتنمون و در نهایت آتیش زدن پشت آسایشگاهمون. از تهدید کردنمون به کم کردن درجه تا انواع و اقسام تنبیهات و پررو و پوست کلفت بودنمون که خستشون کرد. از ادامه ماجرای حیرت انگیز آشنا پیدا کردن های هر موقع من که انگار تمومی نداره!! البته این بار سبب خیر شد :)). نوشتنشم شاید خالی از لطف نباشه. واسه اونایی که زیاد با محیط سربازی آشنا نیستن توضیح میدم که از بین سربازای هر گروهان یکی دو نفر که خط خوبی دارنو به عنوان منشی انتخاب میکنن که کارای نوشتنی و اداری رو انجام بدن. که البته منشی شدن تو دوره آموزشی از اتفاقات خیلی خوبه که فراوان&amp;nbsp;به درد آدمای تنبل و بپیچون میخوره و من به طرزی عجیب و باور نکردنی شدم منشی و تو کل این دو ماه نه رژه رفتم، نه نگهبانی دادم، نه صبح ساعت ۴ بیدار شدم، نه تو ورزش صبحگایی و مراسم صبحگا شرکت کردم و نه آفتاب گرم تابستون اذیتم کرد. داستان اینه که روز دوم یا سوم بود که مهدی( منشی گروهانمون) اومد تو آسایشگا پیشم و گفت تو سمیری؟؟ گفتم آره. گفت بچه فلان محلی؟؟ با تعجب گفتم آره چطور مگه؟؟؟ گفت سارا میشناسی؟؟؟ حالا من از یه طرف قفل کردم که این منو از کجا میشناسه و از طرف دیگه که خدایا بازم؟؟ بازم من یه جا یه حرکتی زدم باید بیاری جلو چشمم؟؟ گفتمرز&amp;nbsp; ژ&amp;nbsp;سارا زیاد میشناسم. کدوم سارا رو میگی؟؟ گفت سارا ا. رو میشناسی؟؟ لبخندم تبدیل به یه خنده ی بلند شد و گفتم آره میشناسم ولی تو از کجا میشناسیش؟؟ البته آشنایی من واسه ۶-۷ سال پیشه. گفت از بچه های دانشگاهمون بود. بعد از اینکه تو باهاش کات کردی من باهاش دوست شدم!!!!!!!!!!!!!!! یعنی فکر کن؟؟؟؟؟؟ گفتم حالا رو چه حساب منو شناختی؟؟ گفت پیش خودم گفتم مگه چندتا سمیر میتونه باشه که بچه فلان جا هستش و نزدیک دو متر قدشه؟؟ میام بهت میگم یا هستی یا نیستی دیگه!! و اینگونه شد که من با این آقا مهدی آشنا شدم و از طرف همین آقا مهدی وارد دفتر ستاد شده و پشت میز منشی و زیر باد کولر جا خوش کردم :)) . حالا هی به این جوونا بگین دختر بازی نکنن. آقا جان به چشم نمیاد این کار چقدر میتونه مفید باشه. به جاش خودشو نشون میده.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;از دیگر چیزهایی که توی خدمت باعث پیشرفته همانا بستنی یخی میباشد!!&amp;nbsp; چجوی؟؟ عرض میکنم. توی دوره آموزشی اگه شما توی شهر خودت یا نزدیک به شهر خودت باشی پنجشنبه ها بهت مرخصی میدن و میری و از آغوش گرم خانواده لذت میبری و شنبه صبح دوباره برمیگردی پادگان. اما اگه متاهل باشی این پروسه یه روز زودتر اتفاق میفته و شما از چهارشنبه میری مرخصی. و اینم باید بدونی که واسه یه ساعت مرخصی دیده شده آدم میکشن حالا فکر کن واسه یه روز چه کارایی میشه کرد. البته واسه اثبات متاهل بودن و استفاده از مزایاش که مثل همین مرخصی یاتقسیم شدن بعد از آموزش تو نزدیک ترین پادگان محل سکونت هستش، ارائه عقد نامه و شناسنامه زوجین الزامیه. خوب من که نه عقد نامه داشتم و نه اسم کسی تو شناسنامم بود و میخواستم هر هفته یه روز زودتر برم مرخصی چیکار باید میکردم؟؟ هفته اول میان عقدنامه ها و شناسنامه هارو جمع میکنن و میبرن واسه کارای اداری و بعد از اون هم دیگه راه نداره هیچ مدرکی ازت تحویل بگیرن و میگن که بعد از اینکه تقسیم شدی مدارکتو به یگانت ارائه بده. پس باید هفته اولو صبر کرد! بعد از جمع آوری مدارک و قبل از رسیدن چهارشنبه دوم میری پیش فرمانده گروهان و میگی جناب سروان عرضی داشتم. میگه بگو پسر. میگی جناب سروان پنجشنبه شب مراسم عقد بنده هستش! اگه اجازه بدین این هفته چهارشنبه برم که بتونم کارای مراسممو انجام بدم. اون میگه مگه وقت قحطه که با این کله کچل میخوای مراسم بگیری؟؟ میگی مراسممون چند بار به خاطر فوت بستگان عقب افتاده و داماد کچل خیلی بهتر از دوباره عقب افتادن مراسمه!! اینجاس که فرمانده میخنده و دفترچه مرخصیتو مهر و امضا میکنه. خوب پس این هفته رو پیچیدی، اما بعدش چی میشه؟؟ شنبه که میای دوباره میری پیش فرمانده و یه عالمه بهت تبریک میگه و میگه شیرینی چی شد؟؟؟ تو میگی نشد با خودم بیارم اما چشم همین جا میگیرم و درست همین جا هستش که نقش بستنی یخی به چشم میاد. شما میری ۱۵۰ تا بستنی یخی میگیری که از قرار دونه ای ۱۰۰ تومن میشه ۱۵ هزار تومن و نه تنها به فرمانده بلکه به همه بچه های گروهان شیرینی میدی که همه بفهمن تو ازدواج کردی و اگه یه موقع کسی خواست بفروشتت که این که زن نداره دیگه نتونه چون همه الان میدونن که تو زن داری. و اینجوری میشه که فرمانده بهت میگه الان دیگه نمیتونه مدارکتو تحویل بگیره و مدارکو بعد از تقسیم میدی به یگان خودت، اما تنها کاری که میتونه برات بکنه اینه که چهارشنبه ها همراه متاهل ها بزاره بری مرخصی. تو هم با لب و لوچه آویزون میگی یعنی هیچ راهی نداره که مدارکمو بگیرین جناب سروان؟؟ اونم میگه نه پسر. تو هم خیلی ناراحت میگی مرسی و از ستاد میای بیرون و دو ماه حالشو میبری که با بستنی یخی مرخصی گرفتی برای خودت :)).&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;کف نوشت: تو این دو ماه کلا شاید ۲۵ روز پادگان بودم!! یه جوری شده بود که همه فکر میکردن از خدمت فرار کردم! فکر کن دخترک دفترچه مرخصیمو چک میکرد!!!!!!!!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;کف نوشت۲: با اینکه تقریبا مطمئنم تقسیمم تهران میفته ولی بازم استرس دارم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;کف نوشت۳: خدایا شکرت. دیگه پوتین نمیپوشم :)) .&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;کف نوشت۴: چه حسی میتونی داشته باشی که یکی با سرچ «فورو کردن به زن همسایه» برسه به بلاگت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;/p&gt;</description>
      <comments>http://hasht8.blogsky.com/comments/post-13</comments>
    </item>
    <item>
      <title>سرباز</title>
      <link>http://hasht8.blogsky.com/1389/04/25/post-12/</link>
      <pubDate>Fri, 16 Jul 2010 12:40:21 GMT</pubDate>
      <author>سمیر</author>
      <guid>http://hasht8.blogsky.com/1389/04/25/post-12/</guid>
      <description>&lt;p&gt;ارتش مدرسه پیچ است.&lt;/p&gt;</description>
      <comments>http://hasht8.blogsky.com/comments/post-12</comments>
    </item>
    <item>
      <title>گربه دستش به گوشت نمیرسید...</title>
      <link>http://hasht8.blogsky.com/1389/03/27/post-10/</link>
      <pubDate>Thu, 17 Jun 2010 00:32:09 GMT</pubDate>
      <author>سمیر</author>
      <guid>http://hasht8.blogsky.com/1389/03/27/post-10/</guid>
      <description>&lt;p&gt;فکر میکنی دیدن فیلم پرو*نو تو این تلویزیونای 3D چه حسی میتونه داشته باشه؟؟&lt;/p&gt;</description>
      <comments>http://hasht8.blogsky.com/comments/post-10</comments>
    </item>
    <item>
      <title>مدیریت شخمی یا شخمی مدیر شدن</title>
      <link>http://hasht8.blogsky.com/1389/03/25/post-9/</link>
      <pubDate>Mon, 14 Jun 2010 21:03:23 GMT</pubDate>
      <author>سمیر</author>
      <guid>http://hasht8.blogsky.com/1389/03/25/post-9/</guid>
      <description>&lt;p align="justify"&gt;مملکتمون خدا وکیلی نمونس تو همه چی. آقا همه چی. یکی از همین همی چیا فوتباله! همونجور که همه میدونین&amp;nbsp;فوتبال ما سرآمد ورزش دنیاس و آسیا که کلاً به شخممونه. اما مهمترین دلیل این سربلندی&amp;nbsp;فوتبالمون چیزی نیست جز مدیریت. اگه حتی یه ثانیه این مدیران محترم و همه فن حریف نبودن میدونی چه اتفاقای بدی ممکن بود بیفته؟؟ نمیدونی؟؟ بدون حضور این آقایون ممکن بود به جام جهانی نریم! یا حتی ممکن بود از بحرین ۴ تا بخوریم! یا حتی زبونم لال به قطر هم ۳-۲ میباختیم. یا حتی از اون بدتر ممکن بود برای بردن سنگاپور تعطیل رسمی اعلام کنیم. ولی الان...الان با حضور مدبرانه این اساتید هیچ کدوم از این اتفاقا نیفتاده. اما رمز این همه موفقیت میدونین چیه؟؟ دلیل همه این موفقیتا شیوه های نوین مدیریت هستش که زائیده ذهن بیش فعال همین آقایونه. امروز میخوایم چندتا از این شیوه هارو با هم بررسی کنیم.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;۱- مدیریت طلبکار&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;هرچند که از قدیم این شیوه مدیریت تو همه ارکان نظام موجود بوده اما اوجش رو میتونیم تو دو فصل اخیر در مدیریت باشگاه استقلال ببینیم. زیاد هم کار سختی نیست به خدا. داستان اینجوریه که شما گه میزنی به همه چی. رسماً همه چی. شعور مردم رو در حد سیفون فرض میکنی و &amp;nbsp;در حالی که خود بزرگ بینی در حد وسیعش رو با اسپری پاشیدن تو صورتتون هر گندی که دلت میخواد میزنی و آخرش که مردم دردشون میگیره میگین همه این آخ و اوخ ها و آه و اوه ها جهت داره و از جای دیگه ای هدایت میشه و اینا طرفدار واقعی نیستن که میگن دردمون گرفته و فقط فکر میکنن که چیز کلفتی حواله کردیم بهشون و در اوج اعتماد به نفس میای تو برنامه زنده تلویزیونی و تو چشم مردم نگاه میکنی و میگی من نمیدونم چرا مردم چرا قدر نشناسن و از ما به خاطر همه فشارهایی که از ناحیه عقب بهشون وارد کردیم ازمون تشکر نمیکنن. چرا تشکر نمیکنن که کاری کردیم که بهترین بازیکناشونو از دست دادیم. چرا تشکر نمیکنن که از آسیا حذف شدیم در حالی که اگه بازی قبلیو نمیباختیم میتونستیم تو آزادی&amp;nbsp; بازی کنیم نه اینکه بریم جده.&amp;nbsp;چرا تشکر نمیکنن که وقتی همون بازیو باختیم همه رو به شخممون گرفتیم و جای معذرت خواهی گفتیم حتماً خدا طلبیده بریم زیارت!!&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;به هر&amp;nbsp;حال این شیوه مدیریت بسیار کاربردی بوده و موارد لازم برای&amp;nbsp;اجرای این روش مدیریت عبارتند از: طلب بسیار زیاد از مردم، قابلیت نوشتن بیانیه علیه هرکسی که دم دست بود، سایت باشگاه استقلال برای انتشار بیانیه نوشته شده، داشتن یک فقره امیر قلعه نویی که اگر یه موقع بیانیه ها اثر نکرد بشه تو تلویزیون علیه ش مصاحبه کرد و داشتن هواداران متعصب که اگه یه موقع صداشون در اومد به یکی نسبتشون بدی و بگی اینا همه هدفدار و هدایت شده هستن.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;۲- مدیریت خنده&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;این نوع مدیریت یه جورایی منحصر به فرده و خدائیش از عهده هر کسی بر نمیاد. واقعاً باید مرد باشی که از پسش بر بیای. جدی میگم به خدا. فکر کن ازت بپرسن چی شد دایی شد سرمربی تیم ملی؟؟ بخندی. ازت بپرسن چی شد دایی اخراج شد؟؟ بخندی. ازت بپرسن رو چه حساب قطبی برگشت ایران سرمربی تیم ملی هم شد؟؟ بخندی و&amp;nbsp;در نهایت بپرسن چرا جام جهانی نرفتیم؟؟؟ و باز هم بخندی!!! خداوکیلی هرکسی نمیتونه انقدر توانایی داشته باشه که تیمی رو که&amp;nbsp;اوج کار تیم قبلی حتی به رده ۱۵ دنیا رسیده بود رو یه جوری متحول کنه که به&amp;nbsp;رتبه ۶۰ برسه و تیم دوم آسیا رو تحویل بگیره&amp;nbsp;و به ششم آسیا برسونه. اینکه دو سال خواهر و مادر مردمو تو فدراسیون فوتبال مملکت بیاری جلو چشمشون و تازه بگی یواش یواش داره از فوتبال خوشم میاد. خدایی فکرشم بکنه خیلی شیوه مناسبیم&amp;nbsp;هست. دیگه از اون فشار کاری و استرس مدیریت که میگن ممکنه باعث هزار جور مریضی بشه و سکته بده آدمو خبری نیست و تازه نه که میگن خنده بر هر درد بی درمان دواست، بدن آدم رو&amp;nbsp;فرم هم میاد بس که میخنده.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;موارد لازم برای اجرای این شیوه مدیریت خیلی هم زیاد نیست فقط یه لب خندون و یه روده&amp;nbsp;ی مستعد قهقهه میخواد و دو تا شخم قوی که همه دنیا رو دایورت کنی روشون. دقت کن، همه&amp;nbsp;دنیارو.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;۳- مدیریت خانمان برانداز&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;آهان، رسیدیم به قسمت آشنای قضیه. این نوع مدیریت تا دلتون بخواد زیاده این مرز و بوم. از سطح کلان بگیر برو تا برسی به همین فوتبال. مدیر داریم مثل مدیر مس کرمون که تیم سوم جدولو&amp;nbsp; که سهمیه آسیا گرفته رو تحویل میگیره و&amp;nbsp;سیزدهم تحویل میده. اما اوج این مدل مدیریت حضرت حاج عباس انصاری فرد هستن که ید طولایی تو این مدل مدیریت دارن. فکر کن، فقط فکر کن که تیم قهرمان با یه عالم ستاره رو تحویل بگیری، فصل بعد چهارمش کنی، بعدش یه کاری کنی علی کریمی از تیم بره، میلیارد میلیاردم خرج مربی کنی که جواب نده، بعدش یکی دیگه رو میارن جات که گهی که زدی رو پاک کنه و طرفم حالا هرجوری که شده تیمو&amp;nbsp;قهرمان جام حذفی میکنه بعدش میای میگی تیمی که من بسته بودم و روش کار کرده بودم قهرمان شده!!! به خدا دیگه هیچی نمیتونم بگم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;موارد لازم جهت اینگونه مدیریت&amp;nbsp;دقیقاً هیچی نیست. یعنی&amp;nbsp;حسن آقا بقال دوست داشتنی محله خودمونم&amp;nbsp;اگه ببریم یه جا واسه مدیریت به همین شدت یا شایدم کمتر گند میزنه، و هرکسی میتونه از&amp;nbsp;پس این کار بربیاد.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;کف نوشت۱: به جان خودم این توپ جام جهانی گاز میگیره. دندوناشو خودم دیدم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;کف نوشت۲: میگن زن میگیری چاق میشی، ولی مگه قصد زن گرفتنم بکنی چاق میشی؟؟ عجب داستانی داریم به خدا! بابا هیچکدوم از لباسام تو تنم نمیره.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <comments>http://hasht8.blogsky.com/comments/post-9</comments>
    </item>
    <item>
      <title>المسائل ما وقع خطور العین فی الرساله</title>
      <link>http://hasht8.blogsky.com/1388/06/22/post-6/</link>
      <pubDate>Sun, 13 Sep 2009 08:55:00 GMT</pubDate>
      <author>سمیر</author>
      <guid>http://hasht8.blogsky.com/1388/06/22/post-6/</guid>
      <description>&lt;p&gt;مسئله: حکم دوستی با دختر همسایه چیست؟؟؟&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;فتوا: در رسالات و حکایات آمده است که مستحب است از این عمل اجتناب کنید که در صورت بروز آن سه حالت واقع خواهد شد:&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اول آنکه شما تا آخر عمر در رکاب رفاقت و خدمت دختر همسایه مانده لحطاتتان را با وی تقسیم کرده رستگار شوید.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دوم آنکه قطع رابطه کرده قید رفاقت را بزنید و همزمان قید داشتن آرامش هنگام مکان شدن خانه را بزنید معهذا دخول به مکان همانا و تماس دختر همسایه با پلیس ۱۱۰ همان.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سوم آنکه مشقت هجرت به جان خریده و پس از قطع رابطه کوله بار بر دوش گرفته از آن محله کوچ کنید.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تجربه نشان داده تخطی از این فتوا موجب هفتاد بلا خواهد شد.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;کف نوشت۱:زنده ایم و سرمان به شدت شلوغ است لطفا نگرانمان نباشید.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;کف نوشت ۲: جدیدا دقت کردم با هر کسی رفاقت میکنم بختش باز میشه راه به راه رنگ و وارنگ خواستگار براش میاد. تو فکرشم یه موسسه خواستگار یابی تضمینی بزنم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <comments>http://hasht8.blogsky.com/comments/post-6</comments>
    </item>
    <item>
      <title>نیمه پر لیوان</title>
      <link>http://hasht8.blogsky.com/1388/05/01/post-5/</link>
      <pubDate>Thu, 23 Jul 2009 13:47:12 GMT</pubDate>
      <author>سمیر</author>
      <guid>http://hasht8.blogsky.com/1388/05/01/post-5/</guid>
      <description>&lt;p&gt;&lt;strong&gt;من&lt;/strong&gt;: امروز چیکارا کردی عزیزم؟؟ خوش گذشت؟؟&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;strong&gt;اون&lt;/strong&gt;: آره جات خالی خیلی خوب بود. با فرنوش و نادیا و سعید دوست پسر نادیا و حمید دوست سعید رفتیم انزلی.‌&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;من&lt;/strong&gt;: مگه نادیا به غیر از امین با کس دیگه ای هم دوسته؟؟ سعید از کجا؟؟؟&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;strong&gt;اون&lt;/strong&gt;: دوست که نیست البته همون جا که بودیم داشت با امین حرف میزد که سعید فهمید و دعواشون شد و پسرا ناراحت شدن رفتن!!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;strong&gt;من&lt;/strong&gt;: رفتن؟؟؟ شما چیکار کردین؟؟&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;strong&gt;اون&lt;/strong&gt;: نادیا زنگ زد به رضا گفت ما اینجائیم بیاد دنبالمون!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;strong&gt;من&lt;/strong&gt;: رضا هم که دوست پسرش نیست، پسر همسایه شون دیگه، نه؟؟&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;strong&gt;اون&lt;/strong&gt;: با رضا همینجوری واسه خنده دوسته!!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;strong&gt;من&lt;/strong&gt;: بعدش چیکار کردین؟؟&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;strong&gt;اون&lt;/strong&gt;: یه کم چرخیدیم و بعدش رضا جلو کافی شاپ هومن پیادمون کرد و رفت. یه ساعت هم تو&amp;nbsp;کافی شاپ بودیم و بعدش من برگشتم خونه.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;strong&gt;من&lt;/strong&gt;: هومن؟؟؟!!!&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;strong&gt;اون&lt;/strong&gt;: نادیا الان ۲&amp;nbsp;ساله با هومن دوسته!!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;strong&gt;من&lt;/strong&gt;: نادیا و فرنوش هم رفتن&amp;nbsp;خونه؟؟&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;strong&gt;اون&lt;/strong&gt;: نمیدونم&amp;nbsp;،&amp;nbsp;فرنوش میخواست بره خونه ولی نادیا میگفت بیا بریم&amp;nbsp;پیش بابک و دوستش. نفهمیدم آخرش چیکار کردن.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;strong&gt;من&lt;/strong&gt;: عزیزم مدیونی اگه فکر کنی دوستت ج*ن*د*ه س. نه بابا اون ج*ن*د*ه نیست ، من ک*و*ن*ی ام!!!!!&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;کف نوشت: دقت کردی وقتی ساعت ۱۲ شب به بعد میری&amp;nbsp;ویتینگ&amp;nbsp;دوست دخترت ، یا مزاحم بهش زنگ زده بوده یا دوستش مریم!!! من نمیدونم حالا چرا همه میگن مریم؟؟؟!!!&lt;/p&gt;</description>
      <comments>http://hasht8.blogsky.com/comments/post-5</comments>
    </item>
    <item>
      <title>خانوم شما به قسمت اعتقاد داری؟؟؟</title>
      <link>http://hasht8.blogsky.com/1388/04/30/post-4/</link>
      <pubDate>Tue, 21 Jul 2009 14:39:03 GMT</pubDate>
      <author>سمیر</author>
      <guid>http://hasht8.blogsky.com/1388/04/30/post-4/</guid>
      <description>&lt;p align="justify"&gt;رامسر بودیم و همون لا لوهای کازینو میلولیدیم برا خودمون که ناگهان قدرت خدا یه مینی بوس آبی تا سقف پر از داف رویت شد. یه کم کنار مینی بوس مورد نظر رفتیم و پس از رویت تمامی سوژه ها یه&amp;nbsp;آدم فضایی بینشون پیدا کردیم و به اتفاق آرا&amp;nbsp;قصد کردیم&amp;nbsp;بریم رو مخ همین سوژه&amp;nbsp;و اینجوری شد که یه مینی بوس بود و&amp;nbsp;&amp;nbsp;پشتش یه ماکسیما ... هی همینجوری رفتیم و هنوز یه مینی بوس بود و یه ماکسیما و یه راننده مینی بوس که شاکی بود از اینکه یه مینی بوس بود و یه ماکسیما و میخواست نون حلال ببره واسه زن و بچه اش و نزاره احدی نگاه چپ بندازه به مسافراش، چه برسه به اینکه بخواد زبونم لال مخشونم بزنه. مراسم نخ دادن و نخ گرفتن ادامه داشت تا پلیس راه که راننده با تعصب پیاده شد بره ساعت بزنه و اینجا بود که سر صحبت با آدم فضایی مورد نظر باز شد و طی دیالوگای رد و بدل شده متوجه شدیم که جمیع این دافای محترم اعضای یه تیم بسکتبال هستن که از رشت اومده بودن رامسر برای اردوی تفریحی و الان هم دوباره عازم رشت هستن. و اینجا بود که روی لب همه لبخند رضایت بود و خوش حال از اینکه ما هم داریم میریم همونجا و اونا هم خیلی دوست داشتنی باهامون گرم گرفته بودن و میگفتیم و میخندیدیم که به دختره گفتم میشه شمارتو بدی رسیدین رشت بزنگیم ببینیم همدیگرو و دختره هم داشت شماره رو میگفت حتی به اینجا رسید که گفت ۰۹۱۱۸۴۵ و داشت بقیه اش رو میگفت ییهو دیدیم راننده مینی بوس، همراه یه افسر و دو تا سرباز دارن بدو بدو میان سمتمون و فریاد میزنن: « ماکسیما بزن کنار!!!!!» و در این لحظه بود که دیدیم موندن فایده ندارن و بیخیال دختره شدیم و زدیم به چاک جعده. از پلیس راه که دور شدیم، یه کم بیشتر فکر کردیم و دیدیم نه! اصلن راه نداره بیخیال اون موجودات فضایی شد و اینجوری شد که کنار جاده خف کردیم و سیگاری دود کردیم تا مینی بوس مورد نظر سر و کله اش پیدا شد و دوباره رفتیم دنبالش و تا اومدم با دختره حرف بزنم و بقیه شمارشو ازش بگیرم یا اینکه شماره خودمونو براشون پرتاب! کنیم، راننده با تعصب جو الاغی گرفتشو و نفهمیدیم که چی شد و چی نشد که سر خر کج کرد و فرمونو گرفت تو شیکم ماشین ما و به همین حرکتای عجیب غریب ادامه داد تا رسید به اولین دور برگردون و دوباره گرد کرد سمت پلیس راه!!!! و حتی تو مسیر برگشت به سمت پلیس راه هم همون حرکات خرکی رو ادامه میداد که دو سه بار نزدیک بود چند تا ماشین به هم بزنن و اینجوری شد که ما بیخیال دخترا شدیم و قبل از اینکه یارو یه شری دستمون بده گازو گرفتیم و رفتیم. دوباره برáتیم سمت کازینو و تا شب همونجا بودیم و شب هم حرکت کردیم به سمت رشت ولی حقیقت این بود که گلوی هممون پیش مسافرای مینی بوس گیر کرده بود. فرداش نزدیکای ظهر گفتیم بریم سمت دریا و اینجوری شد که راه افتاد سمت زیبا کنار. تو جاده ای که میره سمت زیبا کنار و حدودای ۵ کیلومتر مونده به زیبا کنار یه جایی هست به نام حاجی بکنده که خیلی ساحل دوست داشتنی ای هست و خوبیش اینه که تا لب آب راحت میشه با ماشین رفت جلو. لب ساحل داشتیم ول ول میچرخیدیم که دو فروند داف مشاهده شدن که پشتشون به ما بود. یه کم که جلو تر رفتیم دیدیم دو تا داف برنزه با قد نزدیکای یک و هفتاد و پنج، هشتاد و جفتشون هم موهای روشن دارن با ناز راه میرن. هی که نزدیک تر میشدیم قیافه شون آشناتر میشد و هی رفتیم و رفتیم که یهو عینهو ارشمیدس فریاد زدم اورکا اورکا!!! اینا همون دخترای تو مینی بوس هستن. بچه ها گفتن برو عمو جون اونا کجا اینجا کجا. اونجا رامسر بود اینجا زیبا کنار. آخه شقایق چه ربطی داره به آقای گودرزی؟؟ ولی من همچنان مطمئن بودم که اینا همون دخترا هستن. خلاصه اینکه هیچ کس منو جدی نگرفت و دو تا از بچه ها پیاده شدن سیگار و نوشابه بخرن و من و اشکان رفتیم که یه بار دیگه از نزدیک ببینیم که اینا همونا هستن یا نه که بعد از مشاهده مجدد همگاه فهمیدن که من هیچوقت اشتباه نمیکنم و اینا همونان. اونا هم تا مارو دیدن شناختن و خندیدن ولی آمار دادن که یه موقع سمتشون نریم که انگار پدری برادری شوهری چیزی همراهشون بود. ما هم حواسمون جمع بود و از جلوشون رد شدیم و فقط بهشون گفتم « به قسمت اعتقاد دارین؟؟ » گفتن آره صد در صد&amp;nbsp; و رد شدیم رفتیم و یه پنج دقیقه صبر کردیم اما انگار که این برادر یا پدر یا شوهری که همراهشون بود قصد نداشت خودشو بزنه به کوچه چپعلی خان که ما بتونیم کارمونو بکنیم. اینجوری شد که یک فقره شماره نوشتیم و رفتیم سمتشون و گفتم : « میترسم الان دوباره اون راننده مینی بوسه با ۴تا پلیس سر و کله اش پیدا بشه. اینو داشته باشین ما بریم.» و اینگونه شد که ما توانستیم با تکیه بر دانش دانشمندان جوان داخل کشور نون بازوی خود را خورده و با پشتکار مثال زدنی پس از رویت و کشف دو فروند آدم فضایی باب گفتگو را باز کرده و از در رفاقت وارد شدیم و روزها و شب های خوشی را با هم سپری کردیم .&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;کف نوشت: کسی از لنگدراز خبری داره؟؟ بلاگش حذف شده؟؟؟ یا دوباره کوچ کرده یه جا دیگه؟؟ شایدم چادر واسش بدبیاری داشته!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;کف نوشت ۲: مبارزات از راه کوکولی بازی همچنان ادامه داره و در ادامه اینکه تو هوای آفتابی برف پاک کن روشن کنیم و یا اینکه ساعت ۱ ظهر با نور بالا حرکت کنیم، قراره امشب ساعت ۹ خواهر مادر مصرف برق رو به اف بدیم به مدت ۴ دقیقه. یه جورایی مسخره به نظر میرسه و به هر حال اگه همه انجامش بدن شاید بتونه یه ذره از اعتراض مردم رو نشون بده که تو این اوضاع بد نیست ولی من همچنان میگم که وقتی اونجوری اعتراض کردیم به هیچ جا نرسیدیم حالا این مدلیش که جای خود دارد!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;کف نوشت ۳: سه روزه در ترک سیگار به سر میبریم :))&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;/p&gt;&lt;hr /&gt;&amp;nbsp;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;بعد کف نوشت: من مادر این بلاگفا رو گ*ا*ی*ی*د*م که انقدر مدیراش مادر ج*ن*د*ه هستن. خدا رو هم شکر میکنم که یه ماه پیش به این فکر افتادم که از اون سگ دونی اسباب کشی کنم. مشکل بلاگ لنگدراز هم اینه که احتمالن بلاگ اون رو هم مثل بلاگ قبلی من بدون هیچ دلیل خاصی خودشون حذف کردن!!!!!! آخه مادر ج*ن*د*ه ها این چه حرکت شخمی ای بود؟؟؟ به همین سادگی ریدن تو دو سال خاطره!!!&lt;/p&gt;</description>
      <comments>http://hasht8.blogsky.com/comments/post-4</comments>
    </item>
  </channel>
</rss>