<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2enclosuresfull.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" version="2.0">

<channel>
	<title>آزاده</title>
	
	<link>http://persian.hedaza.com</link>
	<description>وبلاگ فارسی آزاده</description>
	<pubDate>Wed, 01 Sep 2010 02:45:22 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.6.2</generator>
	<language>fa</language>
		<!-- podcast_generator="podPress/8.8" -->
		<copyright>© </copyright>
		<managingEditor>azadeh@ee.umanitoba.ca ()</managingEditor>
		<webMaster>azadeh@ee.umanitoba.ca()</webMaster>
		<category />
		<ttl>1440</ttl>
		<itunes:keywords />
		<itunes:subtitle>وبلاگ فارسی آزاده</itunes:subtitle>
		<itunes:summary>وبلاگ فارسی آزاده</itunes:summary>
		<itunes:author />
		<itunes:category text="Society &amp; Culture" />
		<itunes:owner>
			<itunes:name />
			<itunes:email>azadeh@ee.umanitoba.ca</itunes:email>
		</itunes:owner>
		<itunes:block>No</itunes:block>
		<itunes:explicit>no</itunes:explicit>
		<itunes:image href="" />
		<image>
			<url />
			<title>آزاده</title>
			<link>http://persian.hedaza.com</link>
			<width>144</width>
			<height>144</height>
		</image>
		<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/rss+xml" href="http://feeds.feedburner.com/hedaza/persian" /><feedburner:info xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" uri="hedaza/persian" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><media:copyright>©</media:copyright><media:thumbnail url="" /><media:keywords></media:keywords><media:category scheme="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd">Society &amp; Culture</media:category><item>
		<title>فتنه</title>
		<link>http://persian.hedaza.com/?p=1618</link>
		<comments>http://persian.hedaza.com/?p=1618#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 01 Sep 2010 02:45:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آزاده</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[عکس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://persian.hedaza.com/?p=1618</guid>
		<description><![CDATA[
باوجودیکه خیلی عکس نمیگیرم اما عکاسی یکی از مهمترین سرگرمیهای منه.
چند وقت پیش ۴ عکس برای مسابقه عکاسی Cafelitt در مونترال فرستادم و عکس بالا به عنوان یکی از ۲۴ عکس برگزیده انتخاب شده و از امروز تا آخر هفته در [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><a href="http://photo.hedaza.com/index.php?showimage=411"><img class="size-medium wp-image-1619  aligncenter" title="azadehyadollahi_img4" src="http://persian.hedaza.com/wp-content/uploads/2010/08/azadehyadollahi_img4.jpg" alt="" /></a></p>
<p>باوجودیکه خیلی عکس نمیگیرم اما عکاسی یکی از مهمترین سرگرمیهای منه.</p>
<p>چند وقت پیش ۴ عکس برای مسابقه عکاسی Cafelitt در مونترال فرستادم و عکس بالا به عنوان یکی از ۲۴ عکس برگزیده انتخاب شده و از امروز تا آخر هفته در گالری Mekic نمایش داده میشه. آخر هفته هم برنده ها مشخص میشوند.</p>
<p>امیدوار نیستم که عکسم برنده شه، اما خیلی ذوق کردم که عکسم انتخاب شده و در یک گالری نمایش داده شده. اولین باری است که عکسی از عکسهای من به رسمیت شناخته شده. شاد بودم امروز من.</p>
<p>برای عنوان عکس دو تا پیشنهاد گرفتم، فتنه و And the green echoes. جرات نکردم به جماعت Cafelitt بگم عنوانش &#8220;فتنه&#8221; است، ولی خودم فتنه رو بیشتر دوست دارم.</p>
<p><strong>پس نوشت:</strong> ممنونم از دوستی که وسوسه ام کرد اینجا عکس بفرستم و دوستانی که کمکم کردند تا عکس انتخاب کنم.</p>
<p><strong><br />
</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://persian.hedaza.com/?feed=rss2&amp;p=1618</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>از این روزها</title>
		<link>http://persian.hedaza.com/?p=1614</link>
		<comments>http://persian.hedaza.com/?p=1614#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 01 Sep 2010 02:26:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آزاده</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<category><![CDATA[شعر]]></category>

		<category><![CDATA[موسیقی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://persian.hedaza.com/?p=1614</guid>
		<description><![CDATA[
روزهایی هست که حس میکنم قلبم بزرگ شده و در سینه جا نمیشود، میتوانم حتی ضربانش را حس کنم. این مواقع انگار باید کسی مرا سفت بگیرد تا مطمئن شوم که قفسه سینه ام باز [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div>
<p>روزهایی هست که حس میکنم قلبم بزرگ شده و در سینه جا نمیشود، میتوانم حتی ضربانش را حس کنم. این مواقع انگار باید کسی مرا سفت بگیرد تا مطمئن شوم که قفسه سینه ام باز نمیشود و قلبم سرجایش خواهد ماند.</p>
<p>این روزها اینطور بودند. مست بودم از سرخوشی ای که نمیدانستم چیست، بیشتر از هروقتی <a href="http://www.avayeazad.com/gheysar_aminpoor/az_aynehaye_nagahan1/5.htm">شعر </a>خواندم،<a href="http://www.youtube.com/watch?v=AEvRrBUIjic"> موسیقی</a> گوش کردم، خواب دیدم و کتاب خواندم. شاید هم همه اش تقصیر <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1_%D9%85%D9%86%D8%AF%D9%86%DB%8C%E2%80%8C%D9%BE%D9%88%D8%B1">شهریار</a> بود و ماه نیمروزش.</p>
<p>پایان این مستی گریه ای است که آرام میکند سنگینی دلم را. اینروزها آسمان همه شهرهای من هم بارونی بود و من بعد مدتها با لذت راه رفتم زیر بارون.</p>
<p>روزهای خوبی بودند اینروزها.</p>
<p><strong>پس نوشت ۱:</strong> شاید هم ماجرا یک بازی هورمونی عادی بوده و من برایش قصه میسازم.</p>
<p><strong>پس نوشت ۲</strong>: ممنون از دوستهای عزیزی که کتاب و موسیقی را به من دادند.</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://persian.hedaza.com/?feed=rss2&amp;p=1614</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>…</title>
		<link>http://persian.hedaza.com/?p=1607</link>
		<comments>http://persian.hedaza.com/?p=1607#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 29 Aug 2010 07:47:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آزاده</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[روزانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://persian.hedaza.com/?p=1607</guid>
		<description><![CDATA[چشم انتظار شانه هایی، اما نه برای گریه کردن یا تکیه کردن.
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>چشم انتظار <a href="http://www.shamlou.org/index.php?q=comment/reply/490">شانه هایی</a>، اما نه برای گریه کردن یا تکیه کردن.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://persian.hedaza.com/?feed=rss2&amp;p=1607</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>حضانت گربه یا بچه،</title>
		<link>http://persian.hedaza.com/?p=1603</link>
		<comments>http://persian.hedaza.com/?p=1603#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 29 Aug 2010 07:27:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آزاده</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[ایران]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://persian.hedaza.com/?p=1603</guid>
		<description><![CDATA[دیروز و امروز درگیر عروسی دوست بسیار نازنینی بودم. مهسا از دوسالگی در کانادا بزرگ شده است و همسرش، جک، کانادایی است. دیروز مهسا و جک، در مراسمی که سعی شده بود تا حد ممکن [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دیروز و امروز درگیر عروسی دوست بسیار نازنینی بودم. مهسا از دوسالگی در کانادا بزرگ شده است و همسرش، جک، کانادایی است. دیروز مهسا و جک، در مراسمی که سعی شده بود تا حد ممکن ایرانی باشد عقد کردند. پدر مهسا راجع به عشق و اهمیت ازدواج و نقش ایندو در رشد روحی یکدیگر صحبت کرد و در نهایت به همراهی مادر مهسا، مهسا و جک را به عقد هم در آورد. پدر مهسا، خلاصه ای از شروط عقد را برای مهسا و جک گفت و هردو همه را قبول کردند. ۱۰۰ شاخه گل رز مهریه مهسا بود و خیلی کار راحتی نبود تا به جک بفهمانند که این هدیه &#8220;عندالمطالبه&#8221; است، جک با کمی حیرت گفت که خب هروقت مهسا خواست گلها را به او خواهد داد. پدر مهسا، بعد از او پرسید که آیا شرط دیگری هم برای اضافه کردن دارد یا نه و این آخرین فرصتش برای شرط گذاشتن خواهد بود.<br />
مهسا چند ثانیه ای فکر کرد و خیلی صادقانه از جک خواست که با گربه هایش مهربان باشد، با هردوی آنها.<br />
یک لحظه فکر کردم مهسای بزرگ شده در کانادا چه میتواند بخواهد یا اصلا چه تصوری از این شرایط و شرط گذاشتن ها دارد. شرط گذاشتن برای گرفتن حق تحصیل، انتخاب محل زندگی، انتخاب شغل، حق طلاق و حضانت، دغدغه هاییست که برای مهسا تعریف نشده است، اگر خنده دار نباشد.<br />
دغدغه مهسا برای گربه هایش بسیار صادقانه بود. صحنه برای من اما عجیب بود. شاید باید در مراسم عقد ایرانی مهسا و جک که هردو به نوعی کانادایی هستند، میبودم تا ببینم که تفاوت دغدغه ها و نیازهای مهسای کانادایی و مهساهایی که در ایران ازدواج خواهند کرد چقدر عمیق است.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://persian.hedaza.com/?feed=rss2&amp;p=1603</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>دلتنگی</title>
		<link>http://persian.hedaza.com/?p=1600</link>
		<comments>http://persian.hedaza.com/?p=1600#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 23 Aug 2010 00:38:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آزاده</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[روزانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://persian.hedaza.com/?p=1600</guid>
		<description><![CDATA[دلتنگی یعنی شهرهایی که معنای خداحافظی گرفته اند.
در انتظار یک سلام خواهم ماند.
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دلتنگی یعنی شهرهایی که معنای خداحافظی گرفته اند.<br />
در انتظار یک سلام خواهم ماند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://persian.hedaza.com/?feed=rss2&amp;p=1600</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>درد گرسنگی</title>
		<link>http://persian.hedaza.com/?p=1588</link>
		<comments>http://persian.hedaza.com/?p=1588#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 06 Aug 2010 04:53:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آزاده</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[ایران]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://persian.hedaza.com/?p=1588</guid>
		<description><![CDATA[حس بدی دارم از غذا خوردن و سیر بودن وقتی ۴ ۱۲ روز است که ۱۷ نفر اعتصاب غذا کرده اند. برای منی که بعد دوساعت غذا نخوردن ضعف میکنم و فشارم می افتد، سخت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>حس بدی دارم از غذا خوردن و سیر بودن وقتی <del datetime="2010-08-06T16:29:22+00:00">۴</del> ۱۲ روز است که ۱۷ نفر اعتصاب غذا کرده اند. برای منی که بعد دوساعت غذا نخوردن ضعف میکنم و فشارم می افتد، سخت است تصور شرایط کسانی که چند روز است هیچ نخورده اند. و وجدانم بیشتر درد میگیرد وقتی سیرم.</p>
<p>من هم از فردا روزی چند ساعت غذا نخواهم خورد. مهم نیست اگر من اینطرف دنیا هستم و آنها آنور دنیا، یا اینکه اینکار من فایده ای به حال آنها نخواهد داشت. مهم این است که من یادم نمیرود که ۱۷ نفر بخاطر بدیهی ترین حقوق خود گرسنگی میکشند و از همه چیز گذشته اند، که تحملشان تمام شده است و آخرین موجودی خود را به بازی آورده اند، که فراموش کردن زجر آنها بزرگترین خیانت است. خسته ام از حرف زدن و بی هدف چرخیدن در فیس بوک و قیافه ناراحت گرفتن از شرایط زندانی ها. ترجیح میدهم کاری کنم حتی اگر اینکار اثر خاصی نداشته باشد؛ حداقل فراموش نخواهم کرد که عذاب آنها هر روز بیشتر میشود.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://persian.hedaza.com/?feed=rss2&amp;p=1588</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>یک سفر دیگر</title>
		<link>http://persian.hedaza.com/?p=1580</link>
		<comments>http://persian.hedaza.com/?p=1580#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 04 Aug 2010 18:33:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آزاده</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[بوستون]]></category>

		<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://persian.hedaza.com/?p=1580</guid>
		<description><![CDATA[دوباره قرار است سفر کنم، هرچند مقصد آشناست اما انگار اینهم تجربه ای جدید است. ۵ ماه در بوستون زندگی کردم، زندگی ای که از همه نظر متفاوت بود. شهر، دانشگاه، آدمها، دوستان ایرانی و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دوباره قرار است سفر کنم، هرچند مقصد آشناست اما انگار اینهم تجربه ای جدید است. ۵ ماه در بوستون زندگی کردم، زندگی ای که از همه نظر متفاوت بود. شهر، دانشگاه، آدمها، دوستان ایرانی و غیر ایرانی و هر چیزی که به زندگی مربوط بود متفاوت بود.</p>
<p>از همه مهمتر اینکه خودم هم فرق کرده ام، مدل زندگی ام عوض شده است، چیزهایی تجربه کردم که هیچ وقت تجربه نکرده بودم. انگار باید غریبه ای میشدم در این شهر تا بدون هیچ زمینه و پیش فرضی یا هیچ نگاه پرسشگری زندگی را تجربه کنم.</p>
<p>آزاده ای که بوستون را تا چند روز دیگر ترک میکند را بیشتر از آزاده ای دوست دارم که به بوستون آمد. دوست دارم دختری را که زندگیش در چند چمدان خلاصه شده است، سبک شده است و میتواند با گرمای آفتاب عاشق شود. دختری که لذت دوست داشتن خودش را تجربه کرده است.</p>
<p>حس میکنم تکه هایی از وجودم در گوشه و کنار این شهر خواهند ماند، در محوطه هاروارد، کنار رودخانه و در اتاقی که درش به آشپزخانه باز میشود، با یک کمد لباس کوچک؛ اولین فکرم این بود که من زمستان در این اتاق نخواهم بود چون لباسهایم در این کمد جا نمیشوند. دو پنجره کوچک با نور کم که این اواخر مهمترین دغدغه صبحهای من این بود که پرده را بکشم تا آفتاب اتاق را گرم نکند و انرژی هدر نرود یا پرده را باز کنم تا گلدانم نور داشته باشد، در نهایت گلدان مهاجرت کرد به اتاق نورگیری که دغدغه انرژی نداشته باشم. دلتنگ گلدانم خواهد شد، گلدانی که شبیهش رو در وینیپگ داشتم و الان خانه دوستی است.</p>
<p>نوشته ام به آشفتگی ذهنم است، نوشتم که شاید به همراه کلماتی که که آرام میگیرند و ساکن میشوند اینجا، ذهن من هم آرام شود.</p>
<p>دوست ندارم این روزها رو. ترجیح میدهم هرچه کمتر آدمها رو ببینم و هرچه بیشتر پشت لپ تاپم باشم. انگار که اگر نبینی آشناها رو  سختی دل کندن کمتر خواهد بود.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://persian.hedaza.com/?feed=rss2&amp;p=1580</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>سنگسار</title>
		<link>http://persian.hedaza.com/?p=1578</link>
		<comments>http://persian.hedaza.com/?p=1578#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 29 Jul 2010 06:19:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آزاده</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[فیلم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://persian.hedaza.com/?p=1578</guid>
		<description><![CDATA[فیلم سنگسار ثریا رو دیدم. فیلم بدساختیه و بازی ها هم ضعیف بودند. اما اصل ماجرا انقدر تلخ هست که نابودت کنه.
با هر سنگی که ثریا خورد، یک سنگ هم به من خورد، هم به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>فیلم <a href="http://www.imdb.com/title/tt1277737/">سنگسار ثریا</a> رو دیدم. فیلم بدساختیه و بازی ها هم ضعیف بودند. اما اصل ماجرا انقدر تلخ هست که نابودت کنه.</p>
<p>با هر سنگی که ثریا خورد، یک سنگ هم به من خورد، هم به جسمم و هم به روحم. خیلی دردناک ترند سنگهایی که به روحت میخورند. عذابی بود ۱۰ دقیقه آخر فیلم که تموم نمیشد و خوشحالم که ساخت فیلم انقدر بد بود که نمیتونست زچر صحنه ها را کاملا منتقل کنه، وگرنه این عذاب چند برابر میشد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://persian.hedaza.com/?feed=rss2&amp;p=1578</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>یک روز</title>
		<link>http://persian.hedaza.com/?p=1576</link>
		<comments>http://persian.hedaza.com/?p=1576#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 27 Jul 2010 19:34:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آزاده</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[روزانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://persian.hedaza.com/?p=1576</guid>
		<description><![CDATA[شعر خواند و عاشق شدم.
بعدها، هرچه منتظر شدم دیگر نخواند.
یک روز دوباره عاشق میشوم،
عاشق نوازنده ای در مترو که صدای گرمی دارد
و دستهایی بزرگ.
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>شعر خواند و عاشق شدم.</p>
<p>بعدها، هرچه منتظر شدم دیگر نخواند.</p>
<p>یک روز دوباره عاشق میشوم،</p>
<p>عاشق نوازنده ای در مترو که صدای گرمی دارد</p>
<p>و دستهایی بزرگ.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://persian.hedaza.com/?feed=rss2&amp;p=1576</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>ایرانِ فرزندانِ ما</title>
		<link>http://persian.hedaza.com/?p=1571</link>
		<comments>http://persian.hedaza.com/?p=1571#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 22 Jul 2010 17:34:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آزاده</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[ایران]]></category>

		<category><![CDATA[جامعه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://persian.hedaza.com/?p=1571</guid>
		<description><![CDATA[من جامعه شناس نیستم، ولی به نظرم بدیهی است که سرمایه انسانی یک کشور از مهمترین گنجینه های کشور برای رشد و بازسازی کشور در آینده است. از یک طرف هرانا گزارشی از وضعیت بد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>من جامعه شناس نیستم، ولی به نظرم بدیهی است که سرمایه انسانی یک کشور از مهمترین گنجینه های کشور برای رشد و بازسازی کشور در آینده است. از یک طرف هرانا گزارشی از وضعیت بد سلامت جسمی، روانی و اجتماعی کودکان کار در ایران منتشر کرده است (<a href="http://www.hra-news.org/1389-01-27-05-29-40/2882-1.html">لینک</a>):</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">&#8220;<span lang="AR-SA">بنابراین   تحقیق، ۷۳ درصد این کودکان به بیماریهای چشمی ، ۶۱ درصد به بیماریهای   تنفسی،۶۴ درصد به بیماریهای قلبی، ۶۹ درصد به اختلالات شنوایی، ۸۲ درصد نیز   به بیماریهای پوستی مبتلا هستند</span><span dir="ltr" lang="DE">.</span><span lang="AR-SA"> از نظر رشد جسمی حرکتی بین ۶۰</span><span lang="AR-SA"> تا ۸۴ درصد کودکان خیابانی  با مشکلاتی مانند کم خونی کاهش قد و وزن  بیمارهای مربوط به دهان چشم قلب  گوارشی پوست و سوء تغذیه روبرو هستند</span><span lang="AR-SA">&#8230;</span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl"><span lang="AR-SA">از نظر  رشد  ذهنی بین ۱۷ تا ۵۶ درصد آنان دارای مشکلاتی مانند بیسوادی مشکلات  گفتاری  کمبود توجه و تمرکز مشکلات یادگیری و کمبود شناخت محیط پیرامون خود  هستند</span><span dir="ltr" lang="DE">.</span><span lang="AR-SA"> بین ۴۰  تا ۸۹ درصد آنان از مشکلاتی مانند احساس کم ارزشی، بی قراری و  ناآرامی  انتقام‌جویی، بدبینی، افسردگی، ترس و ناامنی، بحران هویت و اضطراب  رنج  می‌برند.&#8221;</span></p>
</blockquote>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">حقیقتی که ماجرای کودکان کار را دردناکتر میکند این است که طبق این گزارش کودکان کار ضریب هوشی بالایی دارند و در صورتی که آموزش درستی ببینند میتوانند به مدارج بالای علمی و شغلی برسند.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">قشر تحصیل کرده انتهای دیگر طیف سرمایه انسانی کشور هستند. ایران رتبه اول فرار مغزها را دربین کشورهای توسعه نیافته و در حال توسعه دارد (<a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1_%D9%85%D8%BA%D8%B2%D9%87%D8%A7_%D8%A7%D8%B2_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86">لینک</a>). این موضوع از یک طرف به معنای خروج سرمایه ای است که صرف تربیت این نسل شده است و نسلی که در خارج از ایران بازده بالایی دارد برای ایران فایده ای ندارد. از طرف دیگر فرزندان این نسل که به نوعی سرمایه آینده ایران محسوب میشوند هم دیگر در ایران نخواهند بود.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">به عنوان یک دانشجوی ایرانی که خارج از ایران است و نمیداند کی دوباره به ایران برمیگردد، هربار که به این موضوع فکر میکنم یا هربار یک خارجی از من میپرسد که به ایران برمیگردم یا نه، در برزخ تلخی معلق میشوم. نمیدانم باید به کشوری برگردم که  بنیانگذار حکومتش میگوید:</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">&#8220;منافقین هی می‌گویند مغزها دارند فرار می‌کنند. به جهنم که فرار می‌کنند.  این دانشگاه رفته‌ها، اینها که همه اش دم از علم و تمدن غرب می‌زنند،  بگذارید بروند. ما این علم و دانش غرب را نمی‌خواهیم. اگر شما هم میدانید  که اینجا جایتان نیست فرار کنید. راهتان باز است.&#8221; (<a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1_%D9%85%D8%BA%D8%B2%D9%87%D8%A7_%D8%A7%D8%B2_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86">لینک</a>)</p>
</blockquote>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">رییس جمهورش دروغ میگوید، معاونینش تقلب میکنند و کارهای علمی دیگران را به نام خود ثبت میکنند،و من به عنوان یک زن باید منتظر محدودیت های مضاعف کاری و تحصیلی در دانشگاه و محیط کار باشم؛ یا در کشوری زندگی کنم که وطنم نیست و تعلقی به آن ندارم ولی آرامش کاری دارم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">آرامش فکری را هم که دیگر میدانم در هیچ کجای دنیا نخواهم داشت.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">
<p style="text-align: justify;" dir="rtl">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://persian.hedaza.com/?feed=rss2&amp;p=1571</wfw:commentRss>
		</item>
	<media:credit role="author"></media:credit><media:rating>nonadult</media:rating><media:description type="plain">وبلاگ فارسی آزاده</media:description></channel>
</rss>
