<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:blogger='http://schemas.google.com/blogger/2008' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd="http://schemas.google.com/g/2005" xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-9191680633789550700</id><updated>2025-10-23T16:35:59.624+03:30</updated><title type='text'>از ارتفاع فلان</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://heiima.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default?redirect=false'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/'/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>21</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9191680633789550700.post-4476028867273618991</id><published>2016-01-11T10:03:00.001+03:30</published><updated>2016-01-11T13:18:02.853+03:30</updated><title type='text'>آمازون</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: #2e415c; text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;پخش آزمایشی شبکه اچ‌دی داشت یه مستند راجع به رود آمازون پخش می‌کرد. ساعت نزدیکای ۱۰ بود. من معمولاً اون موقع تو اتاقمم. چون اون ساعت بابام پای تلویزیونه و من تا جایی که بتونم سعی می‌کنم دور و بر بابام نباشم. حتی صبح‌ها که از خواب بیدار میشم صبر می‌کنم تا اون از خونه بره بیرون بعد از تخت بیرون میام. دیدنش هم بهم استرس میده. اون شب ولی موندم تو هال. چون تو اتاق خواب هم داداشم رو تختم نشسته بود و اتاق بوی مرد میداد. بوی پای نشسته و تن عرق‌کرده و اسپری مونده.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: #2e415c; text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;تلویزیون دیدن با بابام کار سختی نیست. اهل کانال عوض کردن نیست و وقتی سرش به سریال گرم بشه لام تا کام حرف نمی‌زنه. ولی همین آدم به مستند حیات وحش که میرسه میشه یه موجود دیگه. انگار باهاش رفته باشی اعتکاف. با هر صحنه به صورت دو زبانه ذکر میگه. لا‌اله‌الا‌لله. فتبارک‌ الله احسن‌ الخالقین. و این کار رو به شیوه خیلی بدی می‌کنه. انگار میخواد نشون بده به یک درکی رسیده که ما جماعتی که خدا مهر بر چشم و گوشمون زده نتونستیم بهش برسیم. این بار هم داشت همین کار رو می‌کرد. یک جا بلندبلند گفت: واقعاً بشر باید در برابر این عظمت سر تعظیم فرود بیاره. همین‌قدر مصنوعی. انگار خدا کنارش نشسته باشه.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;آمازون به معنای واقعی کلمه زنده بود. خود آمازون و هرچی دور آمازون بود انگار از بودنش زنده بودند. فیلم رو جوری ساخته بودند که همین رو برسونه. رو هیچ موضوع خاصی زیاد مکث نمی‌کرد. میخواست بگه این دوربین رو من هر طرفی بچرخونم شما یه ماجرایی می‌بینید و وقتی تو آمازونی، چیزی که زیاده سوژه است. تو یه صحنه یه پرنده رو نشون داد که آروم فرود اومد کنار رود. لحظه بعد تمساح پرید بیرون، پرنده رو از گردن گرفت و کشید تو آب. بعد دوربین رفت رو درخت. میمون‌ها طبق معمول بی‌هدف اینور اونور رو نگاه می‌کردند. یه بچه میمون شیرجه زد توی آب. دوربین با بچه میمون رفت اون زیر. گفت اینها می‌تونن ۳۰ ثانیه زیر آب بمونن و از توی آب رفتن هم هدف خاصی رو دنبال نمی‌کنن. انگار اون کسی که متن رو نوشته آدم نباشه، خرس باشه، که از توی آب رفتن &amp;nbsp;لزوماً هدف خاص ماهی گرفتن رو دنبال کنه. بعد دوربین چرخید یک طرف دیگه. یک عالمه ماهی داشتند تو یک فضای دایره‌ای از تو آب بیرون می‌پریدند. دوربین رفت جلوتر. تصویر آهسته شد. قطره‌ها پراکنده میشدن و ماهی‌ها رو هوا تن‌شون رو کش و قوس می‌دادند. تن‌شون انحنای قشنگی می‌گرفت و تو نور آفتاب می‌درخشید. تصویر شادی بود. اما در واقع اون پایین دلفین‌ها داشتن ماهی‌ها رو می‌خوردن. اون حلقه رو دور ماهی‌ها کشیده بودن و ماهی‌ها با هر حمله دلفین‌ها سعی می‌کردن از اون حلقه بپرن بیرون. یکی از ویژگی‌های ماهی همینه که از تو صورتش شادی و ناراحتی رو نمیشه فهمید.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: #2e415c; text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;تو صحنه بعد، دوربین زوم کرده بود روی یه میوه کوچک، شبیه زیتون. میوه افتاد توی آب و یه ماهی پرید و قاپیدش. راوی گفت این ماهی‌ها خوراکشون همینه. یک عالمه ماهی شکل هم تو یک جا جمع شده بودند و انتظار می‌کشیدند تا اون میوه‌ها بیفتن تو آب. تو اون شلوغی یه ماهی نسبتاً بزرگ طلایی وارد شد. انگار همه تنش رو روکش طلا کشیده بودن. راوی گفت این طلاماهیه و به ببر رودخانه مشهوره. الان هم که اینجاست، برای شکار اومده. ماهی‌های دیگه ولی خیلی با طلاماهی راحت بودند. انگار نه انگار این قاتل‌شونه که داره بین‌شون پرسه می‌زنه. طلا ماهی یه مقدار بین ماهی‌ها چرخید و ناگهان حمله کرد. با همون تلاش اول، یه ماهی اومدن توی دهنش. ماهی رو از سر گرفته بود و نصف شکار از دهنش افتاده بیرون بیرون. راوی گفت هرجا طلاماهی برای شکار میره، پیراناها هم دور و برش می‌پلکن که از باقی‌مونده غذاش سهمی ببرن. پیراناها اما خیلی زیاد بودند. انقدر دور طلاماهی رو شلوغ کردند که شکار از دهنش افتاد. یه دریا پیرانا حمله کردند سمت ماهی تیکه پاره. یه تیکه از آب شکل یه توپ سیاه شده بود که از تو می‌جنبید. توپ بعد چند ثانیه از هم باز شد. یه اسکلت ماهی از اون وسط چرخید و نشست کف آب. پیراناها پخش شدند و به وضعیت هیچ کار نکردن برگشتند. مامانم گفت: انگار نه انگار که همین الان اون کار رو کردند.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;color: #2e415c; text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;فکر کردم چه خوب ماهی‌ها رو فهمیدی. و فکر کردم کاش من به اون رفته بودم، نه به بابام.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heiima.blogspot.com/feeds/4476028867273618991/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2016/01/blog-post_11.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/4476028867273618991'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/4476028867273618991'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2016/01/blog-post_11.html' title='آمازون'/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9191680633789550700.post-2314997538699923883</id><published>2015-04-01T19:08:00.001+04:30</published><updated>2015-04-01T19:08:54.563+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
به فریزبی گفتی پنج ساله من رو ندیدی. به من گفتی. بلدم. من پنچ سال پیشم رو یادم نیست. یک سال پیش رو هم . یادم میره. پنج سال پیش هم یادم می‌رفت. تو یاد گرفتی آشغال‌ها رو بریزی دور و بارت رو سبک کنی. من ولی پر آشغالم. سنگینم و هی دارم میرم پایین. دستم به تصویرهای واقعی نمیرسه انقد با آشغال تزئینشون کردم. باید از صد تا لایه عبور کنم. دستم به اصل هیچی دیگه نمیرسه. ریش تو هم نمادین بود انگار. دستم به اونورش نمی‌رسید انقدر که زیاد بود. باهات نمی‌دونم چیکار کنم. کاش اسیر تن نبودیم. کاش یه عالمه آب بودی.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heiima.blogspot.com/feeds/2314997538699923883/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2015/04/blog-post.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/2314997538699923883'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/2314997538699923883'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2015/04/blog-post.html' title=''/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9191680633789550700.post-7899299596618747130</id><published>2014-10-07T17:33:00.000+03:30</published><updated>2014-10-07T17:33:14.520+03:30</updated><title type='text'>من و نرگس</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
هوا تازه تاریک شده بود که آسمون شروع کرد به سر و صدا کردن. نشسته بودم روی تخت و لپ‌تاپ جلوم باز بود. پنجره رو باز کرده بودم چون هوا جوری نبود که کولر لازم باشه. حداقل برای من که تختم زیر پنجره است. همون نسیمی که میزد هم پام رو خنک می‌کرد و من که عادت نداشتم به خنکی، گوشه ملافه رو انداخته بودم روی پام. یه دقیقه نگذشته بود از سر و صداها که بارون زد. تند نبود آروم هم نبود. از صداش ولی معلوم بود که قطره‌هاش درشته. چیزی نگذشته بود که بوی خاک بلند شد. از همیشه واضح‌تر و تندتر. عصر یه نیمچه طوفانی شده بود و یه لایه کلفت گرد و خاک نشونده بود روی شهر. من از بو بلند شدم بیشتر تا از بارون. همونجوری رو زانو رفتم دم پنجره و پرده رو زدم کنار. یکی پشت پنجره روبرویی بود که تا من رو دید پرده رو انداخت و رفت. مردم از چشم تو چشم شدن وحشت دارن. اینستاگرام‌شون پابلیکه‌ ولی می‌ترسن با همسایه روبرویی چشم تو چشم بشن. یه ذره بو کشیدم و برگشتم سر جام.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
از بیکاری خسته بودم. نه از بیکاری، از سردرگمی. فکر کردم بیست و شش سالم شده ولی نمی‌دونم می‌خوام چیکار کنم. مردم تو این سن دیگه راه‌شون رو پیدا کردند و دارن حاشیه‌هاش رو درختکاری می‌کنن ولی من سر هر راهی وایمیسم یه نگاهی به اول و آخرش می‌کنم و میگم نچ. فکر می‌کنم حالا این کار رو هم بکنم ضرری نداره ولی از توش که میام بیرون یه دلزدگی‌ای باقی میذاره که ترسم رو از قبل بیشتر می‌کنه. چی شد که اینجوری شد؟ تو مغزم هی میرم عقب و دنبال اون نقطه‌ای که گم شدنم شروع شد می‌گردم. اما گم شدن که اینجوری نیست. آدم میره و میره و یهو به خودش میاد و میفهمه گم شده. نقطه‌ی آغازی نیست. یادم میاد بچه که بودم مامانم دوست داشت آخوند بشم. خوابم رو دیده بود با لباس طلبگی. بابام دوست داشت مثل خودش بشم. بابام دوست داره همه مثل خودش بشن. اگه مثل بابام می‌شدم الان تو دولت بودم. یه ۴۰۵ &amp;nbsp;بژ داشتم. پدرزنم هم تو دولت بود. زنم ولی جایی نبود. تو خونه بود. اگه راه بابام رو می‌رفتم شاید مجری سمت خدا می‌شدم. می‌نشستم جای نجم‌الدین شریعتی. چون ما خانوادگی سر و زبون‌مون خوبه و ادای نایس بودن خوب درمیاریم. شاید شاعر اهل بیت می‌شدم چون طبعم لطیفه. چی شد که اینجوری شد؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
داشتم این فکرها رو می‌کردم که صدای زن همسایه خونه پشتی اومد. تلفن رو برداشته بود اومده بود تو حیاط و داشت با یه نرگس نامی حرف می‌زد. نرگس تو این سفر آخر هفته‌ای که رفته بودند شمال خیلی خورده بود و همسایه احساس وظیفه می‌کرد که جلوش رو بگیره. اینجوری شروع کرد: &quot;چه هوای خوبیه نرگس. بارون اومده. یه بوی خاک خوبی هم بلند شده. جات خالی... ببین نرگس. یه چیزی رو باید دوستانه بهت بگم...مم. ببین... اون مدلی که تو خوردی تو این چند روز، خیلی زیاد بود به نظرم. یه جور خوردن عصبی بود...&quot; &amp;nbsp;بیچاره نرگس چه حالی بود اونور. البته خجالت نداره. خود همسایه هم این شرایط رو قبلا تجربه کرده بود. تعریف کرد وقتی رسیده بوده به ۸۲ و ۸۳، وقتی رسیده به اون نقطه‌ای که فکر کرده دیگه آخر خطه و نمیشه درستش کرد، شروع کرده به خوردن. تا مرز انفجار. نرگس طفلی از اونور داشت حاشا می‌کرد. چی‌چی‌جون دیگه اینجورام نبوده. ولی همسایه بی‌وجدان همه لقمه‌هاش رو شمرده بود: &quot;ببین ما جمعه اون صبحانه‌ی مفصل رو خوردیم. تو کره هم خوردی. هیچ‌کس دیگه کره نخورد. یک ساعت بعدش تو بستنی خوردی. یک ساعت بعدش بیسکوییت خوردی. و اون جوری که تو می‌خوردی... جور بدی می‌خوردی. انگار داشتی با لگد... با لگد همه برنامه‌هات رو واسه لاغر شدن پرتاب می‌کردی... می‌شنوی نرگس؟ با منی؟&quot;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
چی شد که اینجوری شد؟ چهار سال رفتم دانشگاه درسی که دوست نداشتم خوندم بعد هم دو سال سربازی و این وسط انگار هیچ اتفاق دیگه‌ای نیفتاده. اینجوری که میشه آدم باید چیکار کنه؟ باید اولین و دم‌دست‌ترین راه رو پیدا کنی و زوم کنی روش. اما آدم مگه چند بار زندگی می‌کنه؟ حیف نیست بیفتی تو یه راهی که هیچ شبیه خودت نیست و چشم باز کنی ببینی عمر رفت و خودت رو دوست نداری؟ اما واسه از صفر شروع کردن هم دیره. مردم می‌خندن به آدم. فکر کردم کاش می‌شد برگشت به عقب. به نقطه‌ی صفر. یاد اون کتابه افتادم. گفته بود تو یونان باستان وقتی یکی گم می‌شد و تو جامعه جا می‌افتاد که مرده، وقتی پیدا می‌شد باید دوباره مراسم به دنیا اومدن براش اجرا می‌کردند وگرنه حق نداشت برگرده تو دنیای زنده‌ها. باید یک شبانه‌روز چمباتمه می‌زد تو یه سطل آب و روغن، شکل جنین. بعد می‌آوردنش بیرون و از لای پای یه زن ردش می‌کردن. بعد می‌شستنش و می‌پیچیدنش لای یه پارچه تمیز و به همه نشونش می‌دادند. از نو زنده شد. دنیا اومد.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
همسایه داشت با نرگس اتمام حجت می‌کرد: &quot;نرگس من واقعا نمی‌دونم دیگه چی باید به تو بگم. واقعا دیگه هیچ آفِری برات ندارم. فقط امیدوارم...&quot; یهو یه همسایه بی‌ذوق که از مکالمه خسته شده بود کله‌ش رو از پنجره برد بیرون و گفت هیس. همسایه صداش رو آورد پایین &quot;نمی‌دونم... یکی از این همسایه‌ها انگار گفت هیس...&quot; دیگه صداش بهم نمی‌رسید. فکر کردم چه تنها شد نرگس. گوشی دست زنک بود ولی تو این موقعیت سه نفره من تو دلم تو تیم اون بودم. الان که دیگه منم نیستم ببین چجوری تو دل نرگس رو خالی می‌کنه. فکر کردم حرف‌هاشون که تموم شه نرگس چیکار می‌کنه. میره میشینه رو نزدیک‌ترین صندلی، دستش رو میزنه زیر چونه‌ش، زل میزنه به دیوار. لابد شام نمی‌خوره. دل و دماغ چایی گذاشتنم نداره. با چه فکرهایی می‌خوابه؟ همینجور طاق‌باز می‌افته تو جا زل میزنه به سقف. فردا که بیدار میشه با چه حالی تو آینه به خودش نگاه می‌کنه؟ &amp;nbsp;نگاه می‌کنه تو آینه با خودش میگه یه روز تازه شروع شد و من هنوز چاقم. کله‌م داغ کرد. سرم رو بردم از پنجره بیرون، داد زدم &quot;نترس نرگس. من هنوز برات آفِر دارم. بیا بریم تو سطل آب و روغن.&quot;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heiima.blogspot.com/feeds/7899299596618747130/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2014/10/blog-post.html#comment-form' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/7899299596618747130'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/7899299596618747130'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2014/10/blog-post.html' title='من و نرگس'/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9191680633789550700.post-7897913491259456417</id><published>2014-08-01T14:12:00.001+04:30</published><updated>2014-08-01T14:14:01.876+04:30</updated><title type='text'>مرضیه</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div class=&quot;separator&quot; style=&quot;clear: both; text-align: center;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class=&quot;separator&quot; style=&quot;clear: both; text-align: center;&quot;&gt;
&lt;a href=&quot;https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEjnTYg6_zR_-T8cVQMh0L8FV3G8dsHH7WSL3wZN-7eqzy_cPsDNyJkdK-QzjOwQ6h8i70WdMxRwaJcqDHFM2QoCojy5ZK7wHLSDuDYEl78z87tQXLXPTQsJhLN5mt-hXz1JwuFZeCy57CHi/s1600/8669176748_a908e1e390_h.jpg&quot; imageanchor=&quot;1&quot; style=&quot;margin-left: 1em; margin-right: 1em;&quot;&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEjnTYg6_zR_-T8cVQMh0L8FV3G8dsHH7WSL3wZN-7eqzy_cPsDNyJkdK-QzjOwQ6h8i70WdMxRwaJcqDHFM2QoCojy5ZK7wHLSDuDYEl78z87tQXLXPTQsJhLN5mt-hXz1JwuFZeCy57CHi/s1600/8669176748_a908e1e390_h.jpg&quot; height=&quot;211&quot; width=&quot;320&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-bottom: 0in; text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;رسانه
کنار همه ویژگی‌های مثبت‌اش یه ویژگی
منفی داره و اون اینه که فاصله ایجاد
می‌کنه&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;در لحظه‌ای که چیزی
تبدیل به خبر میشه، تبدیل میشه به یه چیز
عمومی&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;امکان مواجهه شخصی
باهاش از بین میره&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;آدم
خبر رو میخونه و میره سراغ خبر بعد&lt;/span&gt;.
&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;این حس که &lt;/span&gt;&quot;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;همه
میدونند&lt;/span&gt;&quot; &lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;از آدم سلب
مسئولیت میکنه&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;انگار اون
کسی که اسمش میاد تو خبر دیگه اون آدم
واقعی نیست که تو همین دنیای واقعی، گوشت
و پوست و خون و زندگی داره&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;میشه
یه اسم&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;از دسترس دور میشه&lt;/span&gt;.
&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;می‌پیونده به دنیای اخبار و
شکل رابطه باهاش هم دیگه عوض میشه&lt;/span&gt;.
&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;محدود میشه به همین دنیای خبر&lt;/span&gt;.
&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;اینه که شاید من و ده‌ها هزار
نفر دیگه زیر عکس رضا شهابی که نیمه‌جون
روی تخت بیمارستان دست‌بند خورده افتاده
حنجره پاره کنیم، ولی علاقه‌ای نداشته
باشیم که بدونیم اون بیمارستان کجاست&lt;/span&gt;.
&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;من &lt;/span&gt;&quot;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;می‌دونم&lt;/span&gt;&quot;
&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;که اون وجود داره و همین دونستنم
من رو از خیلی‌ها جلو میندازه&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;قدم
بعدی چیه؟ اینه که گاهی فکر می‌کنم اگه
همین فردا حصر شکسته بشه احتمالا خیلی از
ما حرفی با موسوی واقعی نداریم&lt;/span&gt;. 
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-bottom: 0in; text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;مرضیه
دی ماه ۹۰ دستگیر شد و چهل روز بعد با وثیقه
۳۰۰ میلیونی اومد بیرون&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;از
فردای آزادیش تا چندین ماه بعد در تلاش و
تقلا بود که سندی رو که یکی از دوستانش
گذاشته بود آزاد کنه و مبلغ وثیقه رو بیاره
پایین&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;کار به جایی کشید
که چند بار رفت درخواست داد تا سند آزاد
بشه و خودش بره زندان&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;تو
تمام این روزها هیاهو تو دنیای خبر بود
اما مرضیه هر روز تنها می‌رفت می‌نشست
کنار اوین بلکه بتونه راضی‌شون کنه که
بفرستن‌اش زندان و سند مردم رو آزاد کنند&lt;/span&gt;.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-bottom: 0in; text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;مرضیه
همیشه متنفر بوده از کسانی که تو موقعیت‌های
این‌چنینی رو بی‌گناه بودن‌شون تاکید
می‌کنند&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;انگار اونهایی
که تا امروز رفتند پشت اون دیوارها گناهی
داشتند&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;این حرف‌ها فقط
فاصله رو بیشتر می‌کنه&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;مرضیه
یک سال حکم داره به اتهام ارتباط با
رسانه‌های بیگانه و یک سال به علاوه پنجاه
ضربه شلاق به خاطر شرکت در تجمعات غیر
قانونی و &quot;ظالم خواندن نظام&quot;&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;واسه
این دومی احتمالا خیلی از ما متهمیم&lt;/span&gt;.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-bottom: 0in; text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;چیزی
که مرضیه رو گزینه‌ای کرده برای اون تو
بودن، روزنامه‌نگار بودنشه&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;اما
چیزی که انقدر هیاهو رو دور و برش زیاد
کرده و باعث شده انقدر مخاطب داشته باشه
خیلی به عنوان شغلیش وابسته نیست&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;کما
اینکه خیلی‌ها ادبیات مرضیه رو در &quot;شان
یک روزنامه‌نگار&quot; نمی‌دیدند&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;مرضیه
مثل هر آدم دیگه‌ای تو این شهر زندگی
می‌کنه و دنبال حقوق شهروندیشه&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;چیزی
که واسه خیلی‌ها به یه چیز دست‌نیافتنی
و تجملی تبدیل شده انقدر که آرمان‌هاشون
والا و بزرگه&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;روزی که حکمش
اعلام شد یه نفر توییت کرد&lt;/span&gt;: &quot;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;ئه&lt;/span&gt;.
&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;مرضیه رسولی داره میره حبس&lt;/span&gt;.
&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;یکی از خودمون بودها&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;توییت
می‌کرد، فیو میزد&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;حالا
داره میره اوین&lt;/span&gt;.&quot; &lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;واقعیت
همینه&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;معنی این توییت
واسه من از اظهار نظر نوام چامسکی که اون
روزها اونقدر دست به دست شد خیلی بیشتره&lt;/span&gt;.
&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;این آدم یکی از ماست، خیلی
نزدیکه، و الان اون توئه&lt;/span&gt;.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-bottom: 0in; text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;برای
اونهایی که نگران حال مرضیه‌اند، مرضیه
حالش خوبه&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;اونجا کنار
بقیه کتاب می‌خونه، ورزش می‌کنه، گلیم
و بافتنی می‌بافه و می‌نویسه&lt;/span&gt;. &lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;هفته‌ای
یک بار خانواده‌ش رو می‌بینه و تا امروز
نشون داده که روحیه‌ی خوبی داره.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div align=&quot;RIGHT&quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;margin-bottom: 0in;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;color: #999999;&quot;&gt;(عکس از راحله)&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heiima.blogspot.com/feeds/7897913491259456417/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2014/08/blog-post.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/7897913491259456417'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/7897913491259456417'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2014/08/blog-post.html' title='مرضیه'/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEjnTYg6_zR_-T8cVQMh0L8FV3G8dsHH7WSL3wZN-7eqzy_cPsDNyJkdK-QzjOwQ6h8i70WdMxRwaJcqDHFM2QoCojy5ZK7wHLSDuDYEl78z87tQXLXPTQsJhLN5mt-hXz1JwuFZeCy57CHi/s72-c/8669176748_a908e1e390_h.jpg" height="72" width="72"/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9191680633789550700.post-5750547174988286948</id><published>2014-06-02T03:10:00.002+04:30</published><updated>2014-06-02T11:12:56.011+04:30</updated><title type='text'>نیمه‌شب در بهار</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
خونه‌ی میرداماد یه ساختمون چهار طبقه بود که هر طبقه یه واحد داشت. ما طبقه‌ی آخر بودیم. کسی به کسی کاری نداشت و چیزی از زندگی بقیه نمی‌فهمیدیم. می‌دونستیم طبقه اول مال یه اصفهانیه‌س که سال به دوازده ماه اونجا پیداش نمیشه. طبقه دوم ترکه‌س که جواب سلام نمیده. طبقه سوم حیدری که پسراش &quot;باشگا&quot; میرن. از این بیشتر نشد که بدونیم. بعد سقوط‌‌مون شروع شد و رفتیم خونه‌ی میرعماد. اونجا هم یه ساختمون چهارطبقه بود. این بار همکف بودیم. یه حیاط داشتیم که فقط برا ما بود و راه ورودی ساختمون ازش نمیگذشت. طبقات بالا بهش دید نداشتند. ساختمون روبرویی هم متروک بود. تو حیاط که میرفتم حس می‌کردم افتادیم وسط چاله. انگار از همه دنیا یه طبقه پایین‌تر بودیم. گربه‌ها که از کوچه میومدن تو حیاط فکر می‌کردم ملاقاتی اومده. &lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
پارسال در ادامه سقوط اومدیم اینجا. اینجا هم چهارطبقه‌ست ولی از اون دو تای دیگه کوچیک‌تره، دیوار به دیوارمون یه واحد دیگه هست. تو خونه‌ی میرداماد پنجره‌مون رو به کوچه باز میشد. تو میرعماد به حیاط. اینجا پنجره رو که باز میکنی خونه پشتی تو صورتته. خبری هم از تراس و این قرتی‌بازی‌ها نیست. همه پنجره‌هاشون رو مات کردند و پرده‌های کلفت کشیدند که کسی زندگی‌شون رو دید نزنه، اینقدر که داریم چسبیده به هم زندگی می‌کنیم. مرضیه یه بار راجع به ماهی‌های پرورشی نوشته بود که تو اون یه ذره جا، برای زنده موندن باید آب رو از دهن همدیگه بکشن بیرون. حکایت اینجاست.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
تو یه همچین جایی صداها خیلی نزدیک‌اند. اما هیشکی اون وسواسی که برا قایم کردن تصویرش داره &amp;nbsp;رو خرج قایم کردن صداش نمیکنه. چرا واقعا؟ من نمی‌فهمم. از رو صداها آدم میتونه بیشتر بفهمه. تو این یه سال من فقط یه بار همسایه طبقه اول رو دیدم. اما از رو صداهاشون فهمیدم یه زن و شوهرن با یه بچه دبستانی. بچه‌هه وضعیت درس‌اش خوب نیست و سر این همیشه باهاش دعوا دارن. اوضاع دیکته‌ش به خصوص خرابه که تعجبی هم نداره چون همیشه یا پای تلویزیونه یا کنسول بازیش. زن و شوهره هم با هم خوب نیستند. مرده به زنه میگه کثافت. طبقه بالایی‌ها جنوبی‌ان. یه پسر همسن و سال من دارن با یه دختر. لابد یکی از این دو تا قراره ازدواج کنه چون یکی دو ماهه هی بی‌مقدمه کِل می‌کشن. برعکس ما که غیر از موقع شام هر کدوم تو اتاق خودمونیم، اینا همیشه نشستند دور هم. آدم واقعا چه حرفی می‌تونه با &amp;nbsp;باباش داشته باشه؟ اینا اما از غروب تا آخر شب با هم حرف دارند. جوری با هیجان حرف می‌زنن و سر و صدا می‌کنن انگار بعد هزار سال همدیگه رو پیدا کردند. تو ساختمون روبرویی یه پسر نوجوون هست که فیفا بازی می‌کنه و همزمان واسه خودش گزارش می‌کنه. &quot;میره، میره، حالا گل. توی دروازه.&quot; وقتایی که خراب می‌کنه داد میزنه &quot;واااای&quot;. تو همون ساختمون یه پسر بچه هست که با این بابا میونه‌ای نداره. یه وقتا میاد تو حیاط خلوت یه جوری که طرف نشنوه اداش رو درمیاره. شاید داداش کوچیکه باشه. من خودم اینجوری بودم. داداشم خیلی رو مخم بود ولی زورمم بهش نمی‌رسید. تنها سلاحم مسخره کردن بود.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
یه خونه ولی تو این خونه‌ها هست که ازش صداهای قدیمی میاد. نه فقط ترانه‌های قدیمی. کیفیت همه‌ی صداها طوریه که انگار داره از یه صفحه‌ی کهنه پخش میشه. یه بار مثلا صدای رادیو میومد. آهنگش اما مثل مارش‌هایی بود که تو فیلم‌هایی که تو &amp;nbsp;زمان جنگ جهانی میگذره از رادیو پخش میشن و پشت‌بندش خبر یه فتحی رو اعلام می‌کنن. یه بار نیمه شب کلافه از گرما رسیدم خونه و پنجره رو باز کردم. یه نسیم خوبی وزید توی اتاق. تو سکوت شب فقط صدای پیانو میومد. با همون کیفیت کهنه. فک کردم حتما صفحه است. اما نبود. یه نفر داشت خیلی آماتور پیانو میزد. یه جاهایی بیش از حد مکث می‌کرد یا یه کلید رو اشتباه فشار میداد. آخرش که تموم شد صدای تبریک و تشویق جمع بلند شد. صدای آدم‌ها هم مثل صدای پیانو کهنه بود. یه لحظه فکر کردم انگار تو اون خونه آدم‌ها دارن تو یه زمان دیگه زندگی‌ می‌کنن. مثل میدنایت این پریس وودی الن. فکر کردم حالا که هاگوارتز از کفم رفت باید بگردم این خونه رو پیدا کنم. چرا که فرصت کوتاهه و منم با زمان حال میونه‌ای ندارم.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heiima.blogspot.com/feeds/5750547174988286948/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2014/06/blog-post.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/5750547174988286948'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/5750547174988286948'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2014/06/blog-post.html' title='نیمه‌شب در بهار'/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9191680633789550700.post-5668229315062974391</id><published>2014-01-03T18:27:00.000+03:30</published><updated>2014-01-03T19:29:28.945+03:30</updated><title type='text'>راحت بخواب، ای گل نیلوفری، بخواب</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
ماشین رو پارک کردیم کنار بقالی عمو صدیف که هنوز بعد این همه سال عکس‌اش کنار اسم‌اش رو تابلوی مغازه بود. پایین‌تر رو شیشه، آگهی ترحیم پسرش کهنه شده بود و داشت می‌افتاد. عکس توی آگهی از عکس روی تابلو پیرتر بود. فکر کردم چند نسل از عمو صدیف قراره بگذره و اون اسم و عکس همون بالا بمونه. حکایت بقالی احمدآقا تو محله قدیم‌مون که وقتی مرد و حسن پسرش اومد وایساد تو مغازه، هیچ‌کس اراده نکرد که پسره رو &amp;nbsp;چیزی جز احمدآقا صدا کنه و حسن، اسم باباش رو هم با بقالی به ارث برد.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
رفتیم تو تکیه و کفش‌ها رو درآوردیم. کفشداری رو سپرده بودند به داماد عمو حجت. کفشداری نه اونقد مهمه که متولی داشته باشه نه اونقد بی‌اهمیت که بسپرنش دست بچه‌ها. انتخاب هوشمندانه‌ای کرده بودند. کفش‌ام رو گرفت و یه پلاک چوبی داد بهم که روش با ماژیک آبی نوشته بود ۵۳۵. کنار در، علی‌آقا و آقا غلامرضا ایستاده بودند با یه عده پیرمرد، لابد برادرای زن‌عمو اقدس. تو چند ثانیه از بین همه عبارت‌های ابراز همدردی، &quot;تسلیت میگم&quot; رو انتخاب کردم و دنبال بابا رفتم تو. دست علی‌آقا رو فشار دادم و بالاتنه‌ام رو یه کم به سمتش خم کردم و گفتم &quot;تسلیت میگم&quot;. همین فرمول رو برای بقیه صف هم پیاده کردم. بعد همون دست رو گذاشتم رو سینه‌ام و با دست چپم برای صف نشسته‌ها دست تکون دادم و پیش خودم فکر کردم هیشکی به خوبی من این اداها رو بلد نیست. &lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
هنوز درست جاگیر نشده بودیم که یکی با سینی چای اومد سراغ‌مون. به سبک هیئتی از توی مشت‌اش سه تا نعلبکی قل داد رو زمین و استکان‌ها رو کوبید روشون. بعد نوه‌های مرحوم با کاسه‌ی قند و سینی خرما و حلوا پشت‌سرش قطار شدند. من چشمم داشت می‌گشت دنبال سید عیسی که کی میخواد سر برسه و زورکی کف دستم رو پر گلاب کنه که دیدم حسن‌ آقا با گلابدون و قرآن پیداش شد. اخم کرده بود و خودش رو سفت گرفته بود، انگار ابهت مسئولیتی که بهش سپرده بودند گرفته باشدش. بعد فکر کردم نکنه چیزی ازم دیده. دستم رو آوردم جلوی صورتم و لبخند زدم، که یعنی نمی‌خوام. حمید از اونور تکیه بلند شد اومد نشست کنارم. گفتم چشه عموت؟ گفت چه میدونم جو گرفته‌ش فکر کرده سید عیسی‌ست. سید عیسی متولی تکیه، با اون هیکل قرص و محکم‌اش که هیچ با سن و سالش نمی‌خوند و اون ابروهای همیشه اخموی شکل خمینی که هیچ‌وقت خدا هم آدم صداش رو نمی‌شنید بت زندگیم بود، تا پارسال که جلوی دوربین &quot;در استان&quot; زد زیر آواز و آهنگ محلی خوند و اون بی‌استعدادها هم به صداش اکو دادند و افتضاح رو کامل کردند: &quot;توتک بیار خیلی خیلی، از اون حلوای عسلی...&quot;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
بیکار نشسته بودیم و زل زده بودیم به در، رفت و آمد پیرمردها رو تماشا می‌کردیم. پنج سال پیش همین موقع‌ها، اونجا که علی‌آقا و پسر بزرگ‌اش ایستاده بودند، من ایستاده بودم کنار بابام. گفته بودند برای دهاتی‌ها مهمه که خانواده‌ی مرده حسابی عزادار باشند. اگه نه حرف درمیارند برامون. از بین نوه‌ها من چون از همه داغدارتر بودم و بیشتر گریه می‌کردم رفتم تو صف صاحب‌عزاها. پیرمردها دستم رو تو دست‌های زبرشون فشار می‌دادند، با تحسین و حسرت نگاهم می‌کردند. لابد تو دل‌شون می‌گفتند خدا یعنی میشه ما هم یه روز همچین گریه‌کنی داشته باشیم؟&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
مداح ذکر مصیبت میخوند. آبروی اهل دل از خاک پای مادر است، هر چه دارند این جماعت از دعای مادر است. علی‌آقا دستمال زردش رو گرفته بود جلوی چشم‌هاش و شونه‌هاش بالا پایین می‌رفت. غلامرضا همونجور ایستاده بود و دور و بر رو می‌پایید. به حمید گفتم غلامرضا داره کم‌کاری می‌کنه. گفت آره کسی هم گوشی رو نمیده دستش. حرف از دهن‌مون درنیومده بود که مداحه گفت: &quot;من از صاحبین مجلس عذرخواهی می‌کنم که این ذکرها رو می‌خونم. خجالت نکش آقا غلامرضا. شما اینجا گریه نکنی کجا میخوای گریه کنی؟&quot; غلامرضا هم صورت‌اش رو تو دست‌هاش قایم کرد و شونه‌هاش شروع کرد به لرزیدن.&lt;br /&gt;
تو &amp;nbsp;نخ عموم بودم که یه گوشه از تکیه زیر علم داشت چرت میزد که حمید زد رو شونه‌ام و گفت رفیقت اومد. سید عیسی با شال و کلاه سبز با قدم‌های سنگین از در اومد تو، با کسی دست نداد، یک‌راست رفت سراغ حسن‌آقا که کنار آبدارخونه ایستاده بود. گلابدون و قرآن‌ها رو از دستش گرفت. شروع کرد دور تکیه چرخیدن. داشت یاد حسن‌ میداد که این مسئولیتی که انقد استاتیک باهاش برخورد کرده چقدر دینامیکه. آروم آروم داشت دور تکیه میچرخید و با چشم‌های ریزش دنبال طعمه می‌گشت. من که دیدم داره میاد سمت ما، سرم رو انداختم پایین و خودم رو با ریشه‌های فرش مشغول کردم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heiima.blogspot.com/feeds/5668229315062974391/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2014/01/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/5668229315062974391'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/5668229315062974391'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2014/01/blog-post.html' title='راحت بخواب، ای گل نیلوفری، بخواب'/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9191680633789550700.post-1947687637802268194</id><published>2013-10-19T23:13:00.002+03:30</published><updated>2014-06-22T21:59:00.651+04:30</updated><title type='text'>دربار‌ه‌ی لباس کُرکی</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
روز اول تو پادگان، وقتی دم سوله به صف‌مون کردند که بریم نوبتی استحقاقی‌هامون رو بگیریم، کنار اون لباس خاکی و پوتین و کلاه و حوله، یه دست بولیز و شلوار نسبتاً نرم و یک‌دست سفید هم بهمون دادند، به اسم لباس کُرکی. لباس&amp;nbsp;کُرکی&amp;nbsp;قرار بود لباس خواب‌مون باشه. یه عده که تو اون اضطرار اول صبح، بدو بدوی پوتین پا کردن و تخت آنکادر کردن، نمیخواستند یه وقتی هم برای لباس عوض کردن بسوزونند، بسته‌ی لباس&amp;nbsp;کُرکی&amp;nbsp;رو دست‌نخورده انداختند کف ساک‌هاشون. اما من که در به در یه ذره نرمی تو جو خشک اونجا غزلیات سعدی هم دنبال خودم راه انداخته بودم، از لباس&amp;nbsp;کُرکی&amp;nbsp;نگذشتم. &lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
بعد یه مدت لباس&amp;nbsp;کُرکی&amp;nbsp;در کنار حمام تبدیل شد به تنها چیزی که یه ساعت تو شبانه‌روز حواسم رو از جایی که توش بودم و شرایطی که داشتم پرت می‌کرد. هر روز کنار پونصد نفر دیگه وسط اون بیابون اسلحه به دوش اینور اونور میزدم، رژه میرفتم، پا می‌کوبیدم، بشین پاشو میکردم، اما آموزش که تموم میشد به دقیقه نکشیده حوله به دست تو صف حمام بودم. بعد اگه آب قطع نبود و شانس یارم بود و نوبت بهم میرسید، وقتی موقع خواب لباس خاکی رو در‌می‌آوردم و لباس&amp;nbsp;کُرکی&amp;nbsp;رو می‌پوشیدم، انگار نه انگار من هنوز همون آدمم، این آسایشگاه هنوز وسط همون پادگانه. انگار آدمی می‌شدم که اون بیرون بودم. انگار همه نکبت اونجا موقتا دست از سرم برمی‌داشت.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
تو این یک سال و خرده‌ای که از اون روزها میگذره، تصویر خوبی که از اونجا دارم تصویر آخر هفته‌های پادگانه. آخر هفته‌ها که از مرخصی برمی‌گشتیم، من که تهرانی‌ بودم و راه‌نزدیک محسوب می‌شدم باید غروب جمعه خودم رو معرفی می‌کردم، شهرستانی‌ها قبل از طلوع آفتاب شنبه. جمعه وقتی سربالایی یه ساعته دژبانی تا آسایشگاه رو میومدم بالا، معمولا تو همون فاصله خورشید شروع می‌کرد پایین اومدن. آسمون قرمز میشد. بعد وقتی می‌رسیدم به محوطه آسایشگاه، جایی که همیشه توده‌ی نرینه توش در حال لولیدن بود رو خالی میدیدم. میرفتم توی آسایشگاه، تصویر صد تا تخت خالی شکل هم، بی‌صدا. اسمم رو میدادم به نگهبان آسایشگاه، میرفتم می‌نشستم روی تختم، لباس&amp;nbsp;کُرکی&amp;nbsp;رو می‌پوشیدم، دراز می‌کشیدم. احساس می‌کردم جایی که هستم بیرون این دنیاست. که کسی جایی اون بیرون من رو نمیشناسه. احساس بی قیدی. اینکه اونجا یه تیکه زمین وسط بیابون بود با یه‌ سری برنامه‌ تکراری هر روزه و مقررات و قوانین احمقانه‌ و غیر از این هیچی نبود که بخوای بهش فکر کنی یا درگیرش بشی. این هیچی نبودن، این ساده و سرراست بودن همه‌چی، احساس آرامش بهم میداد. انگار همه نخ‌هایی که وصل‌ام کرده بودند به اون بیرون و آدم‌هاش یهو همه با هم قطع شده باشند.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
بعد دیشب که مست و گیج کلید انداختم و اومدم توی خونه‌ی خالی، منگ بودم و ناامن، همه‌ی تنم سرد شده بود و هرچی پتو می‌کشیدم رو خودم گرم نمیشدم، دیدم لباس&amp;nbsp;کُرکیم &amp;nbsp;رو میخوام. انگار بشه بعد یه سال همون حس رو باهاش بازسازی کنم، گیرم مصنوعی. هرچی کشوهام رو ریختم بیرون پیدا نشد. بعدا یادم افتاد همون بعد سربازی یه جایی تو &amp;nbsp;جابجایی‌های اثاث‌کشی گم و گور شده بود.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heiima.blogspot.com/feeds/1947687637802268194/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2013/10/blog-post_19.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/1947687637802268194'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/1947687637802268194'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2013/10/blog-post_19.html' title='دربار‌ه‌ی لباس کُرکی'/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9191680633789550700.post-7494726807170293436</id><published>2013-07-03T23:33:00.000+04:30</published><updated>2013-07-03T23:39:19.750+04:30</updated><title type='text'>اعوذ بالله</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: justify;&quot;&gt;
آدم جمع‌گریزی نیستم. اما خانواده خاله که می‌آیند اینجا، نیم ساعت پیش‌شان می‌نشینم بعد فرار می‌کنم می‌آیم تو اتاقم. توی جمع اگر بمانم همه حواسم متمرکز می‌شود روی ماهیچه‌های صورتم، که مثلاً الان که خاله خاطره‌ی حاج موسی را تعریف کرد قیافه‌ام به اندازه‌ی کافی شبیه آدم‌های مشتاق بود؟ یا پسرخاله که فلان چیز را راجع به لرها گفت، موفق شدم قیافه‌ای بگیرم &amp;nbsp;که &quot;ببین. من بهت نمی‌خندم. اما فازی هم نیست.&quot;؟ این قیافه‌ای که باهاش دارم به دخترخاله گوش می‌کنم، انگار شبیه وقت‌هایی شده که از طرف صحبتم متنفرم. چطور تلطیفش کنم؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: justify;&quot;&gt;
هیچ خانواده‌ای توی فامیل اینطور آدم را به زحمت نمی‌اندازند. چون همه فامیل روی هم به اندازه یکی از این‌ها گفتنی ندارند. همین جو هم البته تا قبل از شاعر شدن خاله قابل تحمل بود. اما از یک جایی نفهمیدیم چطور شد که خاله شروع کرد به شعر گفتن؛ به طور خاص برای اهل بیت. روش شعرخوانی‌اش هم اینطور است که اول یک مقدمه‌ای از اینکه چطور شعر به ذهنش خطور کرده می‌گوید، بعد شروع می‌کند به خواندن. هر بیت را که می‌خواند مکث می‌کند، لبخند می‌زند و منتظر می‌شود تا تاثیر شعر را توی چشم‌هات ببیند. آن موقع من باید جای دیگری باشم تا مجبور نشوم شاعر اهل بیت را با تحسین نگاه کنم و به تائید بابا که اصرار دارد شعرها را کتاب کند سر تکان بدهم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: justify;&quot;&gt;
آن شب هم نشسته بودم توی اتاقم که موقع مراسم شعرخوانی توی جمع‌شان نباشم که یکی در زد. خاله بود. سرش را آورد تو گفت اجازه هست؟ صدای غش‌غش خنده بچه‌هاش که آن بیرون معرکه گرفته بودند اتاق را پر کرد. در را که بست، آمد نشست کنارم روی تخت. قیافه‌ی آدم‌های مستاصل را داشت که نمی‌دانند چطور سر صحبت را باز کنند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: justify;&quot;&gt;
گفت: &quot;تو میدونی من چقدر دوستت دارم. قدر بچه‌های خودم. یه چیزایی هست که باید به خودت بگم. ناراحت که نمیشی ازم؟ باید بگم که بدونی.&quot;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: justify;&quot;&gt;
لحن دلسوزانه ش واقعی بود.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: justify;&quot;&gt;
گفت: &quot;می‌دونی؛ من چند وقتیه که یه چیزهایی می‌بینم. خواب نیست. حقیقته. مثلاً یه دختربچه‌ای بود توی خونه. پوستش مث برف سفید، موهای سیاه بلند. هر بار که جلوم ظاهر میشد همه تنم یخ می‌کرد. کاری هم به کارم نداشت. فقط زل می‌زد بهم. رفتم پیش یه حاج‌آقایی. گفت باید دعاش کنی که بره. گیر کرده اینجا. اگه دعاش کنی راهش میدن به دنیای خودش. من سفره انداختم براش. نذر کردم. شب‌اش اومد سراغم. عصبانی بود. یه گلدون بزرگ گرفته بود تو دستش. بلند کرد که بزنه باهاش توی سرم. اما نزد. همونجور عصبانی نگاهم کرد و رفت. دیگه هم برنگشت. یا اون شعر حضرت رسولم رو شنیدی؟ داشتم آماده می‌شدم برای نماز صبح که شعر اومد به ذهنم. تکبیر که گفتم و ایستادم به نماز، یکی از پشت محکم من رو زد. افتادم به سجده. از وحشت برنگشتم به پشت سرم نگاه کنم. هنوز جای دست‌هاش به این بزرگی روی کمرم هست. اینا خودشون رو نشون میدن به من.&quot;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: justify;&quot;&gt;
حرف‌ها از دهن اون تا گوش من مثل دونه‌های شن داخل ساعت شنی، آروم و سخت راهشون رو باز می‌کردند. داشت یه جمله جدید رو شروع می‌کرد اما من هنوز دو خط قبل رو هضم نکرده بودم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: justify;&quot;&gt;
گفت: &quot;یادته چند روز پیش زنگ زدم از مامانت حالت رو پرسیدم؟ گفتم گوشی رو بهت بده که باهات حرف بزنم. اون روز تو خواب و بیداری یه چیزایی دیدم. من که نمی‌دونم تو این روزها داری چیکار می‌کنی. اما اینا رو باید بدونی. میخوام ظرفیتش رو داشته باشی و نترسی.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: justify;&quot;&gt;
اون روز تو خواب و بیداری، من اومدم تو همین اتاق. تو روی همین تخت افتاده بودی. مامانت و بابات و یه جمعی دورت جمع شده بودند. صورت‌ات رو یه سری دونه‌های سفید پر کرده بود. این دونه‌ها همه صورت‌ات رو پوشونده بودند. نمیذاشتن نفس بکشی. داشتی می‌مردی. مامانت جیغ میزد و کمک می‌خواست. من گفتم آروم باش خواهر. همه‌مون باید ذکر بگیم. &amp;nbsp;نمی‌دونم کی این رو انداخت به دلم که این ذکر باید اعوذ بالله باشه. گفتم همه اعوذ بالله بگن. همه شروع کردند این ذکر رو گفتن. یه مشتی داشتن ذکرهای دیگه می‌گفتند. من داد زدم که نه، نه، فقط اعوذ بالله. همینطور که ما ذکر می‌گفتیم، این دونه‌های سفید یکی یکی شروع کردند از روی صورت تو بلند شدن. ما ذکر رو قطع نکردیم. توی خواب زبونم سنگین شد، گلوم خشک شد، اما انقدر ذکر گفتم تا همه این دونه‌ها از روی صورت‌ات بلند شدند. بعد یهو دیدم از پشت سرم یه صدای قهقهه ترسناک میاد. برگشتم دیدم یه غول سیاهه. داد زدم گفتم که ببینید این همونه، هنوز نرفته، ذکر بگید. دوباره شروع کردیم به ذکر گفتن تا اینکه غوله دود شد و از این پنجره رفت بیرون.&quot;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: justify;&quot;&gt;
بعد با همون لبخند مراسم شعرخوانی زل زد توی چشم‌هام. گفت: &quot;خب. این بود. ترسیدی؟&quot;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: justify;&quot;&gt;
گفتم: &quot;یه کم&quot;.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: justify;&quot;&gt;
&quot;یه کم&quot; را که داشتم می‌گفتم توی ذهنم رفته بودم به آن عصر جمعه چند ماه پیش که مامان بعد از کلی بهانه‌گیری و بدعنقی آمد نشست کنارم، همونجا که حالا خاله نشسته، بلند بلند شروع کرد به گریه کردن که تو این روزها چیکار می‌کنی که من هر شب خواب‌ات رو می‌بینم. یک بار در حال سقوط، یک بار در حال غرق شدن، یک بار در حال سوختن. من چقدر تحمل دارم که هر شب مردن‌ات رو ببینم. و بعد که رفت از اتاق بیرون، من انگار که همه زورهایی که زدم توی این سال‌ها بی‌فایده بوده باشد، انگار بالاخره جلوی جبر دنیایی که ازش یک عمر فرار کردم کم آورده باشم، انگار همه چیز از دستم خارج باشد و تسلیم شده باشم، شروع کردم به عر زدن و تقلا کردن. تا آنجا که دست آخر خودش آمد و سعی کرد با &quot;غلط کردم غلط کردم&quot; آرامم کند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: justify;&quot;&gt;
گفتم: &quot;خب... حالا چیکار کنم؟&quot;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: justify;&quot;&gt;
همینجور که داشت از جاش بلند می‌شد گفت: &quot;نمی‌دونم خاله. اعوذ بالله ولی یادت نره. پاشو بریم پیش بقیه.&quot;&lt;br /&gt;
بیرون که رفتیم پسرخاله‌هه داشت حکایت عروسی لرها را تعریف می‌کرد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heiima.blogspot.com/feeds/7494726807170293436/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2013/07/blog-post.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/7494726807170293436'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/7494726807170293436'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2013/07/blog-post.html' title='اعوذ بالله'/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9191680633789550700.post-7452824816973119932</id><published>2012-08-04T13:00:00.000+04:30</published><updated>2012-08-04T13:02:08.263+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
بحران که ایجاد می‌شود، یک مرحله مواجهه با بحران هست. جایی که خیلی بحث عمل مطرح نیست. بخش شخصی قضیه که آدم با مشکل روبرو می‌شود، درکش می‌کند و ازش تاثیر می‌گیرد. و یک بخش هم گذشتن از مرحله مواجهه است و عکس‌العمل مناسب شرایط نشان دادن. دارم می‌فهمم اکثر مواقع در برخورد با بحران‌های زندگیم توی مرحله اول مانده‌ام. به احساسات شخصی‌ام بهای بیش از حد داده‌ام. به خودم اجازه داده‌ام توی مرحله مواجهه بمانم و برخوردم با قضیه را جای عمل گرفته‌ام.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
در برخورد با خبر حبس‌ها و دستگیری‌ها، کسانی که از داستان دورند و موقعیت خاصی ندارند که عکس‌العمل مثبتی نشان بدهند، توی مرحله عزاداری می‌مانند. انتظار عمل خاص فردی نمی‌شود داشت. در مورد من اما، مشکل برای نزدیک‌ترین دوستم پیش آمده بود. بحث نقش اجتماعی مطرح نبود. تبدیل شده بود به مشکل شخصی. شاید من کاری برای بیرون آوردنش نمی‌توانستم بکنم، اما باید فکری برای بعد از بیرون آمدنش می‌داشتم. حداقل کاری که فاصله‌اش را با اتفاقات بیرون کم کند. حفره‌های ایجاد شده را پر کند. من اما مشکل را تبدیل کردم به مشکل شخص خودم. انگار که اصل موضوع را فراموش کرده باشم، کنار گذاشته باشم. جایگاه اصلی را دادم به غم خودم. انگار غم من هم‌وزن آن مشکل است و همین که من انقدر غمگینم ازم سلب مسئولیت می‌کند. توی مرحله مواجهه ماندم و هیچ عکس‌العملی نشان ندادم. همینجور تا لحظه آخر نقش عزادار منفعل را بازی کردم. بابت رفتار غیرمسئولانه‌ام همیشه از خودم ناراحتم.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heiima.blogspot.com/feeds/7452824816973119932/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2012/08/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/7452824816973119932'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/7452824816973119932'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2012/08/blog-post.html' title=''/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9191680633789550700.post-4722581430619303390</id><published>2012-07-07T21:19:00.001+04:30</published><updated>2012-07-07T21:19:39.440+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
بین درونی شدن مفاهیم و دانستن‌شان فرق هست. دارم یاد می‌گیرم وقتی یک چیزی را می‌فهمم باز خیلی به خودم اعتماد نکنم. خیلی اتفاق افتاده توی خلوت خودم دانسته‌ام که فلان انتظارم از رابطه برمی‌گردد به فلان پیش‌فرضی که سنت جامعه توی مغزم کرده، اما باز چشم که باز کردم دیدم دارم توی همه قضاوت‌هام واردش می‌کنم. تنها راهی که به عقلم میرسد برای حل مشکل این است که دائم خودم را در معرضش قرار بدهم. هی به خودم یادآوری کنم. &lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
دارم همه چارچوب‌های امن سابق را یکی یکی از دست می‌دهم.&amp;nbsp;&lt;span style=&quot;background-color: white;&quot;&gt;فکر می‌کنم همه چیزهایی که تا حالا مغزم را ازشان پر کردم، به درد زندگی کردن توی دنیایی که دوست دارم واردش بشوم نمی‌خورد.&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;background-color: white;&quot;&gt;&amp;nbsp;آرامش قلابی سابق را واگذار می‌کنم و برای پر کردن جاش دنبال چیزهای واقعی‌تر می‌گردم. این واقعی زندگی کردن دغدغه اولم شده. فکر می‌کنم چیزهایی هست قابل اعتمادتر از چیزهایی که تا حالا با خودم حمل کردم، و باید پیدایشان کنم. ابزارهایی که زندگی را قابل پیش‌بینی‌تر و آشناتر می‌کند.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;span style=&quot;background-color: white;&quot;&gt;واقعیت این است که احتمالن یک بار بیشتر فرصت زندگی کردن ندارم و باید هر چه زودتر شبیه آدمی بشوم که دوست دارم باشم. توی این مسیر هیچ امتیازی برای منی که الان هستم قائل نمی‌شوم. هیچ تخفیفی نمی‌دهم. به اسم خودم را صدا می‌زنم. نمی‌گویم من. خودم را غریبه می‌کنم از کسی که هستم. کسی که باید باشم را چماق می‌کنم تو سرم میزنم. سعی می‌کنم شبیه دیگری باشم. انقدر تظاهر می‌کنم تا بشود خودم. بیست و سه سالگیم شبیه بیست و سه ساله محبوبم نبود. بیست و دو ساله بدی بودم. اما دیگر وقت تلف نمی‌کنم. توی بیست و چهار سالگی دارم تلاش می‌کنم تا یک سال بعد، بیست و پنج ساله‌ی مقبولم باشم. دارم خودم را جوری می‌سازم که کمتر خودم را شرمنده کنم. از قضا به خودم امیدوارم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heiima.blogspot.com/feeds/4722581430619303390/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2012/07/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/4722581430619303390'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/4722581430619303390'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2012/07/blog-post.html' title=''/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9191680633789550700.post-7728085252673130359</id><published>2012-05-05T21:26:00.001+04:30</published><updated>2012-05-05T21:54:35.532+04:30</updated><title type='text'>ولی ز من</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
مهدی با دفتر نقاشی‌اش آمد توی اتاق گفت حمید میشه این صفحه رو بکنی برداری برای خودت؟ داشت بهم هدیه می‌داد. بچه اینجوری هدیه می‌دهد. آدم نمی‌فهمد. دانیال هم بار اول که بهم کادوی تولد داد همینجور بود. اگر صفحه اول‌اش تقدیم‌نامه نداشت فکر می‌کردم قرض است.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
نقاشی را کندم دیدم یک آدمک کشیده از این چوب‌کبریتی‌ها ولی با موی بلند. اول فکر کردم دختر است. بعد عینک را که دیدم خودم را شناختم. منِ توی نقاشی لبخند پت و پهنی روی صورتم است، دو تا گل صورتی همقد خودم با فاصله یکسان دو طرفم، مستقیم بالای سرم خورشید دارد می‌تابد، دو تا شعاع کلفت از خورشید هم کشیده شده رسیده به هر کدام از گل‌ها. این شعاع‌های نور که رسیده به گل‌ها شکلی شبیه خانه ساخته دور من. خانه‌ای که ستون‌هایش از گل است و سقفش از نور. من هم خندان. خیلی زیبا و گی. انقدر از تصویری که این بچه ازم دارد راضی‌ام که زود زدم به دیوار اتاق. هی نگاه می‌کنم حظ می‌کنم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
گفته بودم خانه فعلی یک باغچه خوب دارد. آنطرف سال بابا باغبان آورد باغچه را بیل زد و گل کاشت. الان باغچه پر از گل است. یک جاهایی‌اش هم سبزی کاشتند. بعضی روزها با مامان می‌روند می‌نشینند کنار حوض دوتایی گل‌ گاوزبان می‌خورند حرف می‌زنند. گاهی می‌روند تو باغچه سبزی می‌چینند خاک‌بازی می‌کنند. من نگاه‌شان می کنم کیف می‌کنم. آدم چی می‌خواهد از زندگی. &lt;br /&gt;
خانواده یک نهاد پوچ و بی‌ربط است که بر پایه محبت خونی بنا شده. قرار است همینجور که هستیم هم را دوست داشته باشیم. حزب نیست که هر کی خطوط را رد کرد بزنیم بیرون‌اش کنیم. این اما نظر من است. اینجا بیرون از حیاط همین نگاه حزبی حکومت می‌کند. این است که زندگی‌ام دو تکه شده. یک تکه که من را با این افکار و علایق و روابط می‌پذیرد، و یک تکه که خانه است و با گذشت این همه سال هنوز مقاومت می‌کند و زیر بار نمی‌رود. من عادت به این دوگانگی ندارم. دوست دارم جنبه‌های مهم زندگیم قابل جمع باشد. رفت و آمد توی این دو تا فضای کاملن متفاوت خسته‌ام می‌کند. آدم‌ها توی وضعیت مشابه آرام آرام خانواده را می‌فرستند به حاشیه و راه خودشان را می‌روند. من این برام &quot;گزینه&quot; نیست. چیزی نیست که انتخابش کنم. دارم تقلا می‌کنم همه‌چیز را با هم حفظ کنم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heiima.blogspot.com/feeds/7728085252673130359/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2012/05/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/7728085252673130359'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/7728085252673130359'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2012/05/blog-post.html' title='ولی ز من'/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9191680633789550700.post-8035844877914258115</id><published>2012-03-21T14:18:00.007+04:30</published><updated>2012-03-21T16:15:59.601+04:30</updated><title type='text'>درباره کتابفروشی</title><content type='html'>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 100%; &quot;&gt;اینکه اولین بار کی و کجا خلبانی به عنوان شغل محبوب همه پسربچه‌ها به افکار عمومی جامعه قالب شد برای من معلوم نیست. در آستانه بیست و چهار سالگی در فامیل و دوستان یک مورد هم سراغ ندارم بچه‌ای که دلش خواسته باشد خلبان شود. بلندپروازانه‌ترین آرزوی شغلی بچه‌های فامیل را پسرداییم داشت که می‌خواست راننده کامیون شود و آخر سر گرافیست شد. خودم هم تا سال‌ها وقتی هنوز خانواده باورم نداده بود از تخم خاص دیگری‌ام و باید مهندس شوم شغل محبوبم سوپرمارکتی بود و می‌خواستم یک سوپری مودب و خوش‌پوش مثل حسن عربه باشم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اما هر قدر رویای کودکانه خلبانی برایم غریبه است، خیال نوجوانانه‌ی کتابفروشی را تو خیلی‌ها دیده‌ام. صبح تا شب &quot;لای کتاب ها بودن&quot; و با &quot;آدم های کتابخوان&quot; سر و کار داشتن برای خیلی آدم‌های بالغ هم رویایی به نظر می‌رسد. البته که آدم‌های بالغ کمتر زندگی‌شان را خرج رویای‌شان می‌کنند.&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;به دلایل نامعلوم کتاب خواندن در همه اعصار کار نامتعارفی بوده. من یک موقعی فکر می‌کردم این داستان محدود به کشور ماست و از عقده خود کم بینی‌مان نشات می‌گیرد. اما چند سال تماشای خارجی‌ها از توی اینترنت و سریال‌ها نشانم داد کمابیش آنجا هم همین وضع هست. &lt;a href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Goodreads&quot;&gt;گودریدز&lt;/a&gt; سایتش را با جمله‌ای از برتراند راسل تبلیغ می‌کند که گفته دو تا انگیزه برای کتاب خواندن هست. یکی اینکه از خود کتاب لذت میبرید دوم اینکه می‌توانید باهاش پز بدهید.&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;مرضیه قبلن یک چیزی راجع به همین موضوع نوشته بود که احتمالا فردی بودن عمل خواندن باعث می‌شود فرد کتابخوان موقع خواندن خودش را از آدم‌ها و فضا جدا ببیند، نسبت به چیزی که خوانده احساس مالکیت کند و بعد از همین کتاب خواندن کاراکتر بگیرد.&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;به هر حال همین فردی بودن عمل خواندن باعث می‌شود آدم کتابخوان اگر تمایلی به ابراز کاراکترش داشته باشد کارش سخت شود. سایتی مثل گودریدز از جهتی به ارضای همین نیاز کمک می‌کند. من امروز از گودریدز استفاده می‌کنم برای پیدا کردن کتاب‌هایی که احتمالن بیشتر از باقی کتاب‌ها ارزش خواندن دارد. اما در نقطه صفر، عضویتم در سایت برای ارضای همین حس خودنمایی بود. اما برای کسی که ابزار یا علاقه استفاده از این امکانات محدود را ندارد، کتابفروشی شاید تنها انتخاب است. &lt;span style=&quot;font-size: 100%; &quot;&gt;هفته‌ای دو بار کتابفروشی رفتن احتمالا به خیلی‌ها  برای حفظ کاراکتر اهل کتاب بودن کمک می‌کند. حتی اگر طرف ماهی یک کتاب هم نخواند و هیچ موضوعی دغدغه خواندن برایش ایجاد نکند. اما صرف حضور برای خیلی ها راضی‌کننده نیست. آنجاست که پای کتابفروش وسط می‌آید.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;سخت‌ترین بخش از تجربه چند ماهه کتابفروشی‌ام برخورد با همین ژانر خودنما بود. آدم‌هایی که در ظاهر دارند با تو حرف می‌زنند ولی در عمل دارند با خودشان عنوان چیزهای که خوانده‌اند را مرور می‌کنند. فضای فشرده کتابفروشی‌های راسته انقلاب جوری‌ست که خودبخود این گروه را پس می‌زند و فضا بهشان نمی‌دهد. یکی از این آدم‌ها کافیست یک بار شانسش را برای خودنمایی توی کتابفروشی اختران امتحان کند تا برای همیشه پشیمان شود. اما برای کتابفروشی نوپای ما، من فکر می کردم همین‌ها هم غنیمتند.  دو سه ماه اول سعی کردم حفظ شان کنم و پا به پای شان بیایم اما کم کم تحملشان برام سخت شد و دیگر محل‌شان ندادم.&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;در کنار کتابخوان‌های حرفه‌ای‌تر که کم‌حرف‌ترند و بیشتر لذت حضورشان نصیب آدم می‌شود، شکل گشتن‌شان لای کتاب‌ها، ورق زدن فهرست، چند خط از کتاب را خواندن، حساب قیمتش را کردن، حسرت خوردن، تردید کردن و ... بخش شیرین کتابفروشی برای من مواجه شدن با مشتری‌های آماتور و اتفاقی بود. آن‌هایی که دقیقا نمی‌دانند دنبال چی می‌گردند اما حاضرند اطلاعات بدهند تا کتاب‌شان را پیدا کنند. مثل آن دختر بیست و چند ساله‌ی خیلی خجالتی که بعد از کلی تردید وقتی دید همراهش به اندازه کافی دور ایستاده آمد سراغم و گفت یک رمان خوب می‌خواهد برای آقایی که &quot;در زندگی قبل از ازدواجش روابطی داشته و طرفش را خیلی اذیت کرده و حالا که ازدواج کرده همچنان دارد آن روابط را ادامه می دهد و این وضعیت هم همسرش را خیلی اذیت می‌کند هم آن آدمی را که باهاش ارتباط دارد&quot; ، یا آن زن و شوهر جوانی که یک روز جمعه آمدند، مرد مکانیکی داشت توی سه راه آذری و اصرار داشت مرا آنجا دیده، زن خیلی معمولی، چادری، ساکت. مرد کشیدم کنار و گفت برای زنش کتابی می‌خواهد که قصه‌اش شاد باشد چون زن مشکل روحی دارد. و من هی توی رمان‌ها می‌گشتم و می‌گذاشتم جلوی مرد و مرد به قطر کتاب ها نگاه می‌کرد ولی بدون اینکه توضیح خاصی بدهد، معذب می‌گفت نه، این‌ها نه. تا اینکه زن خودش آمد جلو و گفت آقا پسر من حافظه‌ام مشکل دارد و این کتاب‌ها را الان ده صفحه بخوانم یک ساعت دیگر چیزی از قصه یادم نمی‌آید. یک کتابی بهم بدهید که قصه هاش کوتاه باشد. ترجیحا خیلی کوتاه.&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&quot;لای کتاب‌ها بودن&quot; بعد از مدت کوتاهی برای همه طبیعی می‌شود و &quot;آدم‌های کتابخوان&quot; لذت کتابخوانی‌شان را سخت با کسی تقسیم می‌کنند. لذت کتابفروشی برای من اما تماشای مواجهه آدم‌های معمولی دور و برم  با کتاب‌ها بود. وقتی برای اولین بار باهاش برخورد می‌کنند، و روزی که با تجربه خواندن، دوباره سراغم برمی‌گردند.&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heiima.blogspot.com/feeds/8035844877914258115/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2012/03/blog-post.html#comment-form' title='12 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/8035844877914258115'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/8035844877914258115'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2012/03/blog-post.html' title='درباره کتابفروشی'/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9191680633789550700.post-2664304638435589845</id><published>2011-05-28T13:59:00.005+04:30</published><updated>2011-05-28T14:39:01.326+04:30</updated><title type='text'>دون‌کیشوت ولی آبرومند مرد</title><content type='html'>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;نگاهی که دنیا را سالن نمایش اختصاصی خودش ببیند و چند وقت یک بار صحنه‌ای بچیند و موقعیتی خلق کند و آدم‌های مورد نظرش را بگذارد توی موقعیت، خودش بنشیند لم بدهد از این نمایشی که راه انداخته لذت ببرد، فلان عکس‌العمل فلان آدم را بگذارد رو حساب فلان روحیه‌اش و به هوش و درایت خودش مفتخر باشد که این سویه شخصیت فلانی را بیدار کرده و دست بهمانی را رو کرده و با نمایش بی نقص‌اش تکلیف همه چیز را برای خودش یکسره کند، نگاه محبوب من نیست. منی که همین بودنم توی هزار بازی و موقعیت ناخواسته قرارم می‌دهد، اهلش نیستم که خودم را مهره‌ی بازی آدم ساده‌لوحی کنم که تکلیف‌اش را با ارزش‌ها و ضد ارزش‌هاش روشن کرده و حالا لیست خوب‌ها- بدها دست‌اش گرفته دانه دانه آدم‌ها را توی بوته آزمایش می‌گذارد.&lt;br /&gt;من مو را اگر از ماست بکشم بیرون، می‌گذارمش یک گوشه. شاید کنج ذهنم بماند. بار بعد که پای آن سفره نشستم حواسم باشد ماست‌شان مو داشت. ولی برش نمی‌دارم داد و هوار کنم دور سفره بدوم نشان همه بدهم که هرکی هر چی خورده بالا بیاورد.&lt;br /&gt;من راحتم که آدم‌ها همان چیزی را نشانم بدهند که دوست دارند باشند. اگر مضحک بود جدی‌شان نمی‌گیرم. اگر بد بود، آزارنده بود، می‌گذارم کنار، معاشرت نمی‌کنم. قسم نخورده‌ام همه آدم‌های دنیا را به راه بیاورم. مجبور نمی‌کنم کسی را که خودش را بهم ثابت کند. با هر کسی دوستی نمی‌کنم ولی برای گواهی دوستی دادن به آدم‌ها انگشت توی همه سوراخ‌هایشان نمی‌کنم که ببینم اینطور که آخ‌شان درمی‌آید مطابق میل من هست یا نه. اهل تخفیف دادن و آسان گرفتن نیستم ولی عجله‌ای هم برای پس زدن آدم‌ها ندارم.&lt;br /&gt;من خیلی هنر کنم جای خودم را قاطی همین چهار تا آدم دور و برم بفهمم. به صف کردن آدم‌ها و برچسب زدن و نقش دادن بهشان پیشکش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heiima.blogspot.com/feeds/2664304638435589845/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2011/05/blog-post.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/2664304638435589845'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/2664304638435589845'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2011/05/blog-post.html' title='دون‌کیشوت ولی آبرومند مرد'/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9191680633789550700.post-472208215390195283</id><published>2011-04-15T13:43:00.006+04:30</published><updated>2011-04-15T23:16:47.895+04:30</updated><title type='text'>کجایی آرش؟</title><content type='html'>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;از در اصلی دانشگاه که بیایید تو، یک خیابان خیلی طولانی پیش پای‌تان شروع می‌شود که همینطور سربالایی می‌رود تا ته دانشگاه. همه ساختمان‌ها از دانشکده‌ها بگیر تا مسجد و بوفه‌ها و سالن‌های ورزشی دو طرف همین خیابان ساخته شده. قدم‌زنان که شروع کنید به بالا آمدن، اول ساختمان‌های اداری است، بعد دانشکده‌های علوم انسانی، بعد بوفه‌ها و مسجد، بعد دانشکده‌های فنی و دامپزشکی و علوم پایه.&lt;br /&gt;این‌ها را که رد کنید، فضای آموزشی دیگر کم‌رنگ می‌شود. خبری از ساختمان نیست و بیشتر فضاهای بی‌استفاده رهاشده. همینطور که بروید کم‌کم می‌رسید به یک جایی به اسم &quot;فضای سبز&quot;. چند ردیف کاج است با چند تا نیمکت. از غلغله دانشکده‌ها و بوفه‌ها خبری نیست. تک و توک بچه‌هایی نشسته‌اند یک گوشه سیگارشان را دود می‌کنند. بعد زمین چمن است و جاده سلامتی.&lt;br /&gt;از اینجا به بعد تا چند متر هیچ چیز نیست. خالی خالی. بعد می‌رسید به ته دانشگاه. یک جایی پر از دار و درخت که توی نقشه دانشگاه هم یک محدوده خالی سبز است. درخت‌های کهنه و بلند دارد. همانجا چند تا سوله قدیمی آجری هست که وسط درخت‌ها گم شده. هر کدام از سوله‌ها یک مسئول دارد و برای کل آن محدوده فقط یک  مستخدم کار می‌کند. یکی از سوله‌ها کارگاه کامپیوتر است که کلیدش دست خود استادهاست و عملن صاحب ندارد. آن یکی انتشارات دانشگاه است که یک پیرمرد توش کار می کند. آخری هم دفتر حوادث غیرمترقبه‌ست که یک آمبولانس و یک ماشین آتش‌نشانی کوچک کنار درش پارک شده. یک خانم دکتر میانسال آنجا هست که خدمات پزشکی می‌دهد و یک پیرمرد که هم راننده آمبولانس است هم آتش‌خاموش‌کن. از کل این مجموعه صدا در نمی‌آید.&lt;br /&gt;زیر همان ساختمان حوادث غیرمترقبه، یک دستشویی هست که در توری دارد. یک تابلوی زرد کهنه از دیوارش آویزان است که روش نوشته دستشویی آقایان. برعکس دستشویی‌های دانشکده‌ها که همیشه شلوغ و کثیف و پرسروصداست، اینجا همیشه از تمیزی برق می‌زند. از بین پنج تا توالت همیشه خالی، وقتی یکی را انتخاب می‌کنی  و می‌روی تو، یک شعاع نور راهش را از بین درخت ها باز کرده و رسیده داخل. روی در و دیوار نه شماره جنده هست نه شعار. غیر از صدای پرنده‌ها و بادی که می افتد لای شاخ و برگ درخت‌ها هم صدایی نمی‌آید. سکوت مطلق. انگار وسط جنگل پای درخت نشستی خودت را راحت می‌کنی. لذت بی‌دغدغه‌ی ریدن توی این دستشویی یکی از بزرگ‌ترین خوشی‌های این روزهام است. برابری می‌کند با خوردن یک کاسه پر آلبالو توی حیاط خانه قدیمی‌مان، یا چای آلبالو هورت کشیدن توی مه جاده جواهرده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از سلف که آمدیم بیرون گفتم میای بریم این دسشویی‌ئه؟ گفت بریم. رفتیم. داشتم می‌ریدم همانطور که وصفش بالا رفت، که دیدم صدای زنگوله می‌آید. رفتیم بیرون دیدیم پشت فنس‌ها، توی زمین پشت دانشگاه، یک گله دارد می‌چرد. گفت یک ساعت مونده به کلاس، بریم این پشت بخوابیم.&lt;br /&gt;رفتیم توی چمن‌های کنار کارگاه کامپیوتر. این طرف‌مان چهار تا پسر نشسته بودند حکم بازی می‌کردند. هایده گذاشته بودند با موبایل‌شان. آن طرف دو تا دختر بودند، یکی خوابیده بود روی پای آن‌یکی، آن‌یکی با موهای این بازی می‌کرد.  حسن، بچه قنات‌کوثر، گفت ببخشید، دست انداخت کمربندش را شل کرد، کفش‌هاش را درآورد، کلاسورش را گذاشت زیر سرش خوابید. من کوله‌ام را گذاشتم زیر سرم دراز کشیدم. کنارمان یک درخت بید بود که با باد تکان می‌خورد. هایده بهار بهار می خواند. همه‌چیز همینطور کش می‌آمد. این‌وری‌ها همینطور حکم و هایده، آن‌وری‌ها همینطور ناز و نوازش. حسن گفت: &quot;حبیب آهنگ ماهنگ چی گوش میدی؟ هه... مث این دختر اسکلا. یه رفیق داشتیم راهنمایی، می‌خواس با یه دختره دوس شه. دختره یه دفتر داده بود بهش که توش یه سری سوال داشت که رنگ مورد علاقه‌ت چیه و فلان. یه سوالشم این بود که آهنگ چی گوش میدی. این رفیق ما هم نوشت نمی‌دونم چی و چی و چی و اسکوتر! ظالم آخه اسکوتر!؟&quot;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و همه‌چیز همینطور کش می‌آمد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heiima.blogspot.com/feeds/472208215390195283/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2011/04/blog-post.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/472208215390195283'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/472208215390195283'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2011/04/blog-post.html' title='کجایی آرش؟'/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9191680633789550700.post-6623807841201753753</id><published>2010-11-26T22:29:00.004+03:30</published><updated>2010-11-26T22:53:49.842+03:30</updated><title type='text'>خالتور یعنی خاله توران، جنده آوازه‌خوان</title><content type='html'>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بنده اصولن آدم ترسو و محافظ‌ کاری هستم.  از بچگی همینطور بودم. از هر چیز که شما فکرش را بکنید می‌ترسیدم. از آب  می‌ترسیدم. استخر و دریا نمی‌رفتم. از ارتفاع می‌ترسیدم. چهار تا پله را  جرات نمی‌کردم از نردبان بالا بروم برسم خرپشته. از محیط غریبه می‌ترسیدم.  دوچرخه‌بازی می‌کردیم با سایر توله‌های محل، همه تا شش تا کوچه آن طرف‌تر  می‌رفتند، من کلن سه چهار بار جرات کردم یک کوچه پایین‌تر، یک کوچه بالاتر  از خودمان را بروم. یک بار نشد من یک جایی‌م بشکند، مو بردارد، بسوزد. یک  بار نشد گم بشوم. گیر آدم‌دزد متجاوز بیفتم. همه‌ش داشتم اجتناب می‌کردم.&lt;br /&gt;از  جای شلوغ می‌ترسیدم. بدترین خاطرات‌ام برمی‌گردد به وقت‌هایی که ترک موتور  بابام می‌رفتیم میدان تره‌بار شهرستانی، من و موتور را ول می‌کرد همانجا  می‌رفت خرید. تا برگردد من صد بار می‌مردم از ترس. هنوز هم طرف امام حسین  که می‌روم احساس ناامنی می‌کنم. از این جلسه قرآن‌ها که خانه‌مان بود، یا  مادرم می‌بردم، می‌ترسیدم. می‌رفتیم توده زن‌ها را می‌دیدم عر میزدم. هنوز  جایی چند تا زن چادری یک جا ببینم می‌ترسم.&lt;br /&gt;حالا در این سن من خیلی از  این ترس‌ها را همچنان دارم. همچنان جای غریبه، محیط نامانوس ترجیح میدهم  نروم. اگر می‌روم گم باشم. بنشینم یک گوشه. آدم جدید ترجیح میدهم تجربه  نکنم -بله ریدم-  ولی گنده‌ترین ترسم که از همه این‌ها برایم ملموس‌تر است،  ترس از غلط گفتن، چرند گفتن است.&lt;br /&gt;از یک جایی از زندگی مثل همه شروع  کردم به فکر کردن. هر چه جلو رفتم دیدم چه غلط بوده‌م. چه غلط بوده  همه‌چیز. چه خانواده ما را تخمی بارآورده. چه فرزند خلف جمهوری اسلامی بودم  همیشه. بعد همینطور شروع کردم به اصلاح کردن. یعنی اگر فکر کنید من یک  لحظه تا این موقع بیکار بودم، نبودم. یک لحظه اگر آرامش داشتم، نداشتم.  همینطور توی اعتقاداتم تجدید نظر کردم. توی مدل زندگی‌ام تجدید نظر کردم.  توی روابطم تجدید نظر کردم. همینطور هی جنگیدم. مدیونید اگر فکر کنید یک  لحظه توی خانه ما صلح بوده بین من و خانواده. همینطور کاخ آرزوهای اینها را  لگد زدم خراب کردم. هی اینها دویدند دنبالم من فرار کردم  یک لگد دیگر زدم  باز فرار کردم باز اونها دویدند. یکی آنها زدند یکی من زدم. کم نگذاشتیم  برای هم. مدیونید اگر فکر کنید یک لحظه با خودم صلح کردم. هی ریدم به خودم.  هی خودم را مسخره کردم. تحقیر کردم. هی از خودم خجالت کشیدم. هی خودم را  خجالت دادم. هی خط زدم از نو نوشتم...&lt;br /&gt;بعد الان که البته همچنان مشغولم  به همین کار، از آن آدم غلطی که بودم یک چیزی ساختم شده این. خودم پیش خودم  احساس رضایت نسبی دارم. البته آثار خستگی کاملن هویداست. بنای نوساخته هم  شاید چیز خیلی متقارنی نباشد. ولی کم‌کم دارد همگن می‌شود. ثبات پیدا  می‌کند. ولی ترس غلط بودن، به طور خاص غلط گفتن، خیلی جدی آمده توی  زندگی‌ام. انگار دیگر نخواهم حق اشتباه بودن و اشتباه کردن را به خودم  بدهم. انگار فکر کنم دیگر فرصت ریدن تمام شده، همه چیز باید درست پیش برود.  هی می‌ترسم یک حرفی بزنم از آن پایه غلطی که خانواده و محیط گذاشته برآمده  باشد، یا نه، به این چیز هنوز نامطمئنی که توی این چند سال شکل گرفته  زیادی اعتماد کرده باشم.&lt;br /&gt;بعد این همه جا خودش را نشان می‌دهد. بیرون توی  جمع فامیل و دوستان، اینجا توی گودر و فیسبوک. کلن ترجیح می‌دهم بی‌نظر  باشم. یعنی شاید هزار بار شده یکی یک چیزی نوشته، من نوت‌ای، کامنتی به  ذهنم رسیده شروع کردم به تایپ کردن، یک خط ننوشتم پاک کردم. گفتم ارزش‌اش  را ندارد. حرف من وسط حرف این همه آدم به چه درد میخورد.  صبر کنیم شاید  یکی بیاید یک حرف به دردخورتر بزند. بعد بقیه که هر روز می‌آیند توی وبلاگ و  گودرشان حکم صادر می‌کنند تعجب می‌کنم. توی جمع دوستان می‌گویم فلانی پیش  خودش چه فکری می‌کند که اینطور رو هوا با اعتماد به نفس حرف می‌زند؟  می‌فرمایند نه تو خوبی که اینطور دهانت را بستی که عیب و هنرت نهفته باشد.&lt;br /&gt;الان که آمدم اینها را نوشتم هم برای این بود که حس کردم این ترس دارد هل‌ام می‌دهد سمت انفعال. دارم می‌شوم آدمی که هیچ‌کار نمی‌کند از بس میترسد خراب کند. این وبلاگ هم که به این حال و روز افتاده سالی یک بار آپ می‌شود مال گشادی نیست. مال همین است که می‌ترسم دری‌وری ببافم باز شرمنده خودم باشم. حالا هی ایشان بگوید کی این وسط به تو نگاه می‌کند که انقدر نگرانی. خودم نگاه می‌کنم. تا حالا مگه کی نگاه می کرده؟ واللا&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heiima.blogspot.com/feeds/6623807841201753753/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2010/11/blog-post_26.html#comment-form' title='19 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/6623807841201753753'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/6623807841201753753'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2010/11/blog-post_26.html' title='خالتور یعنی خاله توران، جنده آوازه‌خوان'/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>19</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9191680633789550700.post-2604332936319140788</id><published>2010-08-21T17:33:00.006+04:30</published><updated>2010-08-22T01:43:34.656+04:30</updated><title type='text'>سوییت سوییت فمیلی</title><content type='html'>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;جمعه شب ساعت ۲۱، اصغر بصیری پیشکسوت کشتی مهمان رادیو پیام بود.&lt;br /&gt;چند ساعت قبل از شروع برنامه تلفن‌اش را برداشت، به آن چند نفر فامیل و دوستی که برای‌اش مانده بود زنگ زد، احوالپرسی کرد، جریان مصاحبه‌ش را به اطلاع‌شان رساند، خودش را بی‌تفاوت نشان داد، بگو بخند کرد و خداحافظ.&lt;br /&gt;همان شب، خانه خواهر کوچکترش، سفره افطار بود. برادر خواهرها، برادرزاده‌ها و خواهرزاده‌ها، همه جمع بودند. هوا گرم بود. مردها دکمه‌های بالا را باز کرده بودند، زن‌ها گره روسری‌ها را شل.&lt;br /&gt;طرف زن‌ها سر و صدا و غلغله، طرف مردها چنان سکوتی بود که کسی به یکه‌تازی امیر حضرتی اعتراضی نمی‌کرد. حضرتی که در این قحط‌الرجال برای خود جایگاهی دست و پا کرده بود، بحث خدمت سربازی را راه انداخته همانطور که از او انتظار میرفت یک‌نفس خالی‌بندی می‌کرد. می‌گفت که در جبهه در حالی که همه همرزمان‌اش از ترس مرگ و سختی شرایط گریه می‌کردند، او عشق می‌کرده که می‌جنگیده و این روحیه‌اش تعجب همه فرمانده‌ها و رزمندگان را برمی‌انگیخته.&lt;br /&gt;همین‌ طور که امیر حضرتی خالی می‌بست و حضار ناامید از آرام شدن‌اش گوش خود را برای یک ساعت دیگر شارژ می‌کردند، حشمت خانم، عمه همسر امیر حضرتی، که حضور او در مهمانی را فراموش کرده بود، با حجاب نامناسب وارد اتاق شد. مجتبی که دید مادرزنش از خجالت حضرتی برای اصلاح وضع حجابش  به تقلا افتاده با صدای بلند گفت &quot;راحت باش حاج خانوم. امیر خان خواجه‌ست.&quot;  جمع لال شد. امیرخان هم.&lt;br /&gt;راس ساعت ۲۱، کاظم رادیو را روشن کرد و رفت روی موج رادیو پیام. مجری برنامه با آقای بصیری سلام و احوالپرسی کرد و پرسید اهل کجاست. گفت پدر و مادرش دماوندی هستند و خودش بچه دروازه دولاب است. چطور شد که شما وارد کشتی شدید؟ اولین بار داداش حسن‌ام من رو با کشتی آشنا کرد...&lt;br /&gt;حسن که تا آن لحظه، تنها یک گوشه روی مبل نشسته بود و همه به چشم پدرزن امیر حضرتی نگاهش می‌کردند، یکهو چشم‌هایش از خوشی برق زد. خودش را روی مبل جابجا کرد. چینی روی پیشانی‌اش انداخت، رو کرد به نگارنده و گفت:&lt;br /&gt;&quot;راس میگه. من بردمش کشتی. بعدش ولی نگران بودم که بزننش بلایی سرش بیاد. دیدی که گوشاش چجوری شده؟ یه بار یه مسابقه داشت، گفت داداش اگه دوست داری بیا تماشا ولی اگه زدنم یه‌وخ سر و صدا نکنی. رفتم. همون اول یارو یک دونه زد کوبیدش زمین. بلند شدم یه چیزی بگم اشاره کرد که نه. بعد بلند شد ادامه داد آخرشم برد مسابقه رو. بعد که اومد بیرون گفت داداش ما کشتی‌گیرا هیکل‌مون مث فنره (با دستش یک چیزی را نشان می‌دهد که انگار فنر است) تن هم که تو دست‌مون بیاد یه بار اون منو می‌چلونه یه بار من اونو می‌چلونم، چیزیمون نمیشه... فرنگی‌کار بود اصغر...&quot;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heiima.blogspot.com/feeds/2604332936319140788/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2010/08/blog-post.html#comment-form' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/2604332936319140788'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/2604332936319140788'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2010/08/blog-post.html' title='سوییت سوییت فمیلی'/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9191680633789550700.post-7826287090050635126</id><published>2010-01-03T01:19:00.002+03:30</published><updated>2010-01-03T02:19:10.057+03:30</updated><title type='text'>یک ماه دیگر یک سال می‌شود که تو رفته‌ای و من دلم برای خنده‌هایت لک زده</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پدربزرگ مرحومم که نور به قبرش ببارد یک اخلاق خوبی داشت که هیچ‌وقت شوخی حساب شده و فکر شده نمی‌کرد. یکهو یک‌چیزی تحت عنوان شوخی به ذهنش میرسید و در لحظه اجرا می‌کرد. در نتیجه همیشه شوخی‌هایش خرکی و غیرمنتظره بود. روش کار هم به این صورت بود که یکهو برمی‌گشت سمت فرد شوخی‌شونده، در نزدیک‌ترین فاصله با صورتش ترمز میکرد، چشم‌هایش را از حدقه میکرد بیرون، و آن چیزی که قرار بود بامزه باشد را به زبان می‌آورد. بعد چون دماغش خیلی بزرگ بود و چشم‌هایش یک جور خاصی بود آدم بیشتر خوف می‌کرد تا خنده، ولی خب جالب هم بود.  حالا ما دو سه شب پیش رفتیم سر بزنیم به مادربزرگ، هر کسی سرش به کار خودش بود، ما هم داشتیم با پسرعمه دو تایی مسخرگی می‌کردیم که یکهو برگشت همان مدلی که بابابزرگ شوخی میکرد، با همان قیافه، حالت چشم‌ها، لحن... عین همان را اجرا کرد. کاملن ناخودآگاه. بعد من نگاهش کردم خودش دوزاریش افتاد. اصلن هیچ حرفی رد و بدل نشد. من زل زده بودم توی چشم‌هایش و همینجور می‌دیدم که انگار او هم  دارد مثل من توی مغزش همه خاطرات بابابزرگ را زنده می‌کند. همه خاطرات مربوط به روزهای سلامتش که می‌نشست لب پله‌ قرآن می‌خواند کار به کار کسی نداشت، خاطره آخرین بگو بخندهایش پای سفره هفت‌سین، کنار دریا، تا همین روزهای آخرش که سرطان داشت تمامش میکرد، خشک شده بود باید آب میخورد، اسمارتیس خریده بودیم می‌گفتیم این‌ها داروئه، باید با آب بخوری. میخورد با اکراه. می‌گفتیم بدمزه‌س؟ می‌گفت آره...بعد یک لبخندی نشست روی لب‌هایمان چشم‌هایمان خیس شد سرمان را انداختیم پایین ساکت شدیم. ما دو تا دلقک توی آن چند لحظه  دلتنگ‌ترین آدم‌های دنیا بودیم و توی آن اتاق شلوغ هیچ‌کس حواسش نبود.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heiima.blogspot.com/feeds/7826287090050635126/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2010/01/blog-post.html#comment-form' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/7826287090050635126'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/7826287090050635126'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2010/01/blog-post.html' title='یک ماه دیگر یک سال می‌شود که تو رفته‌ای و من دلم برای خنده‌هایت لک زده'/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9191680633789550700.post-7841625379325162790</id><published>2009-09-18T05:43:00.006+04:30</published><updated>2009-09-18T11:42:35.055+04:30</updated><title type='text'>این علف که می‌زنی چَشمت</title><content type='html'>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;تابستان مزخرف دارد می‌رود و پاییزی دارد می‌آید که از الان یک قیافه‌ای به خودش گرفته انگار بهار است. حالا ما یک عمر جماعت را مسخره کردیم بابت &quot;سلام بهار&quot; گفتن و &quot;زمستون مبارک&quot; و غیره، ولی الان که ساعت دو و نیم شب است و باران می‌بارد و ما ایستاده‌ایم توی تراس اتاق‌مان و هی نفس عمیق می‌کشیم و از خیس شدن‌مان راضی هستیم، به شدت فاز &quot;سلام پاییز&quot; را درک می‌کنیم. و عرض می‌کنیم بله دانی جان آن حمید که هر چیز از آسمان می‌بارید توی خانه بند نمی‌شد می‌رفت زیرش می‌ایستاد هنوز اینجاست و این روحیه همچنان در ما جاری است.&lt;br /&gt;بعد پیش پای باران داشتیم آلبوم آخر میوز را گوش می‌کردیم. خب ما هیچ‌وقت این‌ها را دوست نداشتیم اما این آلبوم آخربسیار مقبول افتاد. یعنی اینطور نبوده که اینها یازده تا ترک پر کرده باشند به زور گذاشته باشند کنار هم. آلبوم به معنای واقعی کلمه آلبوم است و این‌ها انگار خیلی با سواد شده‌اند توی این مدت. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بعد دو سه شبی هست که همسایه روبرویی پرده‌هایشان را باز کرده‌اند که بشویند. خانه این‌ها هم که سرتاسر پنجره‌ست. بعد من هر بار از در اتاق می‌آیم تو، چشمم می‌افتد به زندگی این‌ها که هر کدام یک کاری می‌کند. دو نفرشان نشسته‌اند توی آشپزخانه چای می‌خورند حرف می‌زنند، یکی‌شان نشسته پای تلویزیون کانال بالا پایین می‌کند، یکی دیگر پای تلفن... همینجور زندگی جلوی چشم آدم جریان دارد. بعد من خوشم آمد گفتم اگر کسی هم هست آن‌طرف که مثل خودم از تماشای اینطور منظره‌ها ذوق می‌کند، چرا دریغ کنیم؟ الان دو شب است پرده اتاقم را نمی‌کشم. شما هم نکشید. پرده اصلن خوب نیست. پرده تابو است. از هر لحاظ.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بعد اینکه من همیشه یک اخلاقی داشته‌ام که دوست داشتم همه‌چیز تحت کنترلم باشد. حداقل پنجاه بعلاوه یک دانه اختیارات دست خودم باشد. رفتار آدم‌ها با من، رفتار آدم‌ها در حضور من و ... بعد هر جا حس کردم غیر این شده، یا ممکن است غیر این شود، وارد نشدم. قطع کردم. اینکه مثلن خانه کسی نمی‌روم هم روی همین حساب است. فکر می‌کنم توی چهاردیواری طرف من هیچ اختیاری ندارم. این یک اخلاق تخمی. بعد اینکه همیشه این حق را برای خودم قائل بودم که هر جا احساس کردم حس خوبی ندارم به چیزی، چیزی اذیتم می‌کند، بدون توضیح دادن یا توضیح خواستن ول کنم بروم. خب این یک اخلاق تخمی دیگر. من به عن بودنم واقفم و هیچوقت فکر نکردم همینجوری که هستم خیلی باحالم و لایف‌استایل من اینست. توی این یک سال این دو تا اخلاق خیلی‌ها را از من رنجانده و به خیلی از روابطم گند زده. من از همه عذر می‌خواهم و می‌خواهم بدانید اینطور نمی‌ماند و سیستم در حال اصلاح است.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بعد آخر: یک کسانی می‌آیند توی زندگی آدم خیلی چیزها را عوض می‌کنند. آدم ازشان شخصیت می‌گیرد. آدم هر بار به خودش فکر می‌کند در واقع دارد به خودش با آن آدم فکر می‌کند. به خودش که آن آدم را دارد. به خودش که آن آدم دوستش دارد. به خودش که آن آدم فکر می‌کند خوب است. کنارش که می‌ایستد قد می‌کشد. با او بودنش را می‌خواهد توی چشم همه فرو کند. یک همچین حسی هست و من آن را تجربه کرده‌ام فارغ از نوع رابطه و قد و اندازه‌اش. این‌ها را گفتم که بدانید توی این معاشرت‌های دو نفره‌مان اگر گاهی ساکت می‌شوم و می‌روم توی خودم، عزای این خلا ای که قرار است دیر یا زود یقه‌ام را بگیرد توی دلم پیش‌پیش گرفته‌ام. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;به کوری چشم بدخواهان: هم‌این.&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heiima.blogspot.com/feeds/7841625379325162790/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2009/09/blog-post.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/7841625379325162790'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/7841625379325162790'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2009/09/blog-post.html' title='این علف که می‌زنی چَشمت'/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9191680633789550700.post-2979767726838064072</id><published>2009-07-08T14:34:00.006+04:30</published><updated>2010-12-31T12:14:25.328+03:30</updated><title type='text'>اين يك پست نيست</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;ديروز رفتيم &quot;تهران انار ندارد&quot; مسعود بخشي. يك مستند است راجع به تهران. جشنواره دو سه سال پيش ملت استقبال كرده بودند. صداي نامجو را هم اولين بار خيلي‌ها توي تيتراژ پاياني همين فيلم شنيدند. فيلم خنده‌داري بود. چند تا تصنيف قديمي داشت كه نشسته بود روي يك سري تصوير، كه به هم مي‌آمد و خنده‌دار بود. چند تا تصوير خوب هم از تهران داشت كه ياد بعضي‌ها مي‌انداخت تهران هم مي‌تواند زيبا باشد. اما فيلم انسجام نداشت. چيزي نبود كه بگوييم اين‌ها حول يك هسته‌اي شكل گرفته و يك حرفي دارد. وابسته بود به خنداندن مردم. هر جا از خنداندن غافل ميشد، جاذبه‌اي نداشت براي همراه كردن مخاطب. چه عام چه خاص. در نتيجه بعد از فيلم [صداي جيرجيرك] بوديم. فربد گفت كپي‌برداري دست‌چندمي از فلان فيلم كامران شيردل است. شايد هم بيچاره خواسته عرض ادبي، چيزي كرده باشد. ملت اما راضي بودند. اساسن ملت از مستند و فيلم كوتاه انتظار چنداني ندارد. عادت ندارند مستند ببينند و سرگرم هم بشوند. روي همين حساب اين فيلم با همه لكنت‌اش راضي‌شان كرد. بعد نگاه قوميت‌گرايانه هم كه داشته باشيم باز همه راضي بودند. ما به &quot;ديجرجون&quot; جعفر خنديديم و همشهري‌هاي جعفر به هزار چيز مسخره‌ي تهراني‌هاي ديروز و امروز. كسي از كسي دلخور نشد و دل همه با هم خنك شد.&lt;br /&gt;بعد از سينما آزادي تا هفت‌تير راه رفتيم. آگاهان مي‌دانند بنده همين چند روز پيش از ناحيه شرمگاهي مورد عمل جراحي قرار گرفتم، اما دليل نمي‌شود. تمام طول مسير فربد يك‌ريز داشت يك بابايي را تحليل مي‌كرد. من فربد را دوست دارم. من عاشق تحليل‌هاي فربد هستم و توي كل مسير با اينكه فربد فكر مي‌كرد در سكوت من فحش مادر خوابيده، اينطور نبود. چيزي بود شامل تحسين و وحشت. تحسين از اين نظر كه چقدر يك آدم مي‌تواند ريزريز حركات ديگران را رصد كند و توي طرف بكاود و قدم‌هايش را سنجيده بردارد، و وحشت از اينكه چقدر ما با همه سادگي و بي‌خيالي مي‌توانيم سوژه باشيم براي او و زير ذره‌بين باشيم و هر حركت كوجك‌مان مورد قضاوت باشد.&lt;br /&gt;بعد فربد رفت و ما با دانيال رفتيم جشن يك جاي دور رفتن لپ‌تاپش را گرفتيم و من اصلن سعي نكردم كه آن سويه‌ي كثيف وجودم را كه از داغان شدن لپ‌تاپ داني، به سبب به كرسي نشستن حرفم راضي بود پنهان كنم. به هر حال همه بايد بفهمند وقتي من يك حرفي مي‌زنم در هر زمينه‌اي، روي هوا نيست و اگر به حرفم گوش نكنند ضرر مي‌كنند. حتي اگر داني باشد و لپ‌تاپ داني و سيصد و خرده‌اي گيگ هارد، كه به فنا مي‌رود.&lt;br /&gt;از نكات جالب مسير برگشت به خانه مي‌توان به آن آقاي مسن خوش‌خنده‌ي هوموسكشوال اشاره كرد كه توي مترو كنارم نشسته بود و با آن لحن خدا، شلوغي‌هاي هجده تير و گرد و خاك هوا و امام‌هاي چال‌شده توي عراق را به هم ربط مي‌داد و هر هر مي‌خنديديم.&lt;br /&gt;تمام شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پي‌نوشت:&lt;br /&gt;من فكر مي‌كنم يك چيزهايي به گا مي‌رود و ديگر درست كردن‌اش از دست ما خارج است. نه كه فقط خارج باشد. شايد خيلي هم داخل باشد، اما ديگر فكر درست كردن و دوباره سر پا شدن‌اش را نميشود كرد. بسكه خسته‌اي. بسكه بي سر و صدا جان‌ات را درآورده آن چيز. شايد ايراد از ما آدم‌هاي غيركولي باشد. انقدر توي خودمان لال مي‌نشينيم همه‌چيز را بالا پايين مي‌كنيم، تك و تنها به گا مي‌رويم و اصرار نداريم به نمايش دردمان، وقتي يك جا مي‌بُريم و مي‌كشيم كنار همه انتظار يك چيز فوق‌العاده دارند. باورشان نميشود كه همين باشد. كه به آن نقطه رسيده باشيم. اما حقيقتش اين است كه رسيده‌ايم. به نظر شما ناگهاني مي‌آيد اما زمان‌اش رابراي ما طي كرده.&lt;br /&gt;حالا اينكه من مي‌آيم اينجا اين همه روده‌درازي مي‌كنم و اين همه &quot;با من نبودنت&quot; را، با &quot;ماي من&quot; نبودن‌ات را توي چشم‌ات فرو مي‌كنم، نه مي‌خواهم فاكت بدهم به تو، نه مي‌خواهم كنايه بزنم، نه مي‌خواهم لج‌ات را دربياورم. چيزي كه هست اين است. قرار است اين باشد. چيزي نيست كه بخواهيم &quot;صداش را در نياوريم&quot;. قرار نيست &quot;هواي هم را داشته باشيم&quot;&lt;br /&gt;هم‌اين.&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heiima.blogspot.com/feeds/2979767726838064072/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2009/07/blog-post.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/2979767726838064072'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/2979767726838064072'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2009/07/blog-post.html' title='اين يك پست نيست'/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9191680633789550700.post-8018432727390287649</id><published>2009-04-24T07:43:00.004+04:30</published><updated>2010-08-07T15:43:47.778+04:30</updated><title type='text'>غیژ</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;خيلي سال پيش، وقتي ما پنج شش سال‌مان بيشتر نبود،بابا يك دوستي داشت توي شمال كه ما با اين‌ها خيلي معاشرت داشتيم. اگر گذر آنها ميفتاد به تهران مي‌آمدند خانه ما اتراق مي‌كردند ، اگر ما شمال مي‌رفتيم مهمان آنها بوديم.&lt;br /&gt;يك خانه‌اي داشتند كه خيلي بزرگ نبود، ولي جذاب بود براي من. از در باغ كه وارد ميشدي دو طرف‌ات كلي درخت بود، بعد مقابل‌ات عمارت بود كه بايد از چند تا پله بالا مي‌رفتي بعد وارد مي‌شدي. كنار عمارت، انبار بود كه هيزم برمي‌داشتيم براي شومينه... درِ اتاقِ مهمان كشويي بود...خيلي بي‌ربط براي من جالب بود.&lt;br /&gt;بعد سه تا دختر داشت اين آقا، كه دوتاشان بزرگتر از ما بودند پنج شش سال، يكي كوچكتر بود كه خيلي لوس و نُنر بود و اينها اصرار داشتند كه من دامادشان باشم از طريق اين، كه من پس مي‌زدم و روي اين را هم نداشتم كه اعتراف كنم بزرگه را مي‌خواهم. بزرگه مهربان بود، و چهره‌اش سرد بود و من انگار از همان موقع چهره‌هاي سرد را دوست داشتم.&lt;br /&gt;بعد يادم هست يك گوشه ديگر باغ، خانه پدربزرگ و مادربزرگ ماجرا بود و بخش ترسناك قضيه. چون پدربزرگ آن‌طور كه بچه‌ها مي‌گفتند خيلي بداخلاق بود. مادربزرگه هم يك دانه پيرزن كه من فارسي‌اش را نمي‌فهميدم، كه همين كافي بود براي ترسيدن.&lt;br /&gt;اينكه بعدها اين‌ها زمين‌هاي‌شان را فروختند و خيلي پولدار شدند و رابطه‌شان همينجور كم شد با ما، تا حالا كه يك ذره‌اي هنوز تهش مانده و خانه‌شان هم شده درمانگاه، خيلي مهم نيست. مهم اينجاست كه آن خانه و زندگي تا سال‌ها براي منِ كودك، معيار بود. تا سال‌ها وقتي مي‌رفتيم شمال چشمم دنبال يك خانه بود دور و بر ويلاي‌مان كه پيرها آنجا باشند مثلاً. مي‌گشتم دنبال جاي هيزم‌ها. مي‌گشتم دنبال آن يك اتاقي كه درش حتماً بايد كشويي باشد. چون توي خانه‌ي آن آقا بچه‌ها بي‌اجازه دمپايي من را مي‌پوشيدند مي‌رفتند، هرجا سفر مي‌رفتيم نگران بودم كه الان يك نفر دمپايي من را پوشيده رفته.&lt;br /&gt;بعد كنار همه اينها، صداي غييييژ درِ اتاقِ دخترها هم بود. اتاق دخترها كنار اتاق مهمان بود. هر صبح كه يكي‌شان بيدار مي‌شد و در را باز مي‌كرد، در يك غييييژ ملايمي مي‌كرد كه اصلاً گوش‌خراش نبود. شبيه سلام صبح بخير بود بيشتر تا صداي ناله . ولي سلام صبح بخير با غُر، با خميازه. كه مثلاً &quot;الان چه وقت بيدار شدنه آخه؟&quot;&lt;br /&gt;من اين صدا را دوست داشتم. و چون آن خانه شلوغ بود و شنيدن آن صدا توي سكوت مطلق فقط همان يك بار در روز پيش مي‌آمد، يك چيز شخصي شده بود براي من. چون فقط من بودم كه بدخواب بودم و از صبح خيلي زود بيدار و آن صدا را مي‌شنيدم.&lt;br /&gt;خلاصه اين هم كنار ويژگي‌هاي ديگر آن خانه شد معيار براي من. كه هر جا مي‌رفتيم نگاه مي‌كردم ببينم دري هست كه آن صدا را بدهد يا نه. بودند درهايي كه خراب بودند، نياز به روغن‌كاري داشتند. صداي‌شان گوش‌خراش بود... شكل آن صدا نبود&lt;br /&gt;همه اينها را گفتم كه برسم به اينجا، كه همين يك ساعت پيش، پدرمان بيدار شدند براي انجام شعائر، درِ اتاق برادر را باز كردند كه صداي‌شان كنند، عين همان صدا از در بلند شد. عينِ عين همان صدا. بعد مايي كه هيچ‌وقت رابطه‌ي صميمانه‌اي با نوستالژي نداشته‌ايم، در لحظه، چنان غرق شديم توي خاطرات‌مان، چنان لبخند پت و پهني نشست روي صورت‌مان كه يكهو سرمان فرو رفت توي بالش، اشك‌مان غلتيد روي گونه، و ايني شديم كه اول صبحي پا شده آمده اينجا دارد اينها را مي‌نويسد و هنوز قد يك صبح تا شب روي صورتش لبخند دارد.&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heiima.blogspot.com/feeds/8018432727390287649/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2009/04/blog-post_23.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/8018432727390287649'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/8018432727390287649'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2009/04/blog-post_23.html' title='غیژ'/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9191680633789550700.post-6496179380364829960</id><published>2009-04-12T23:56:00.004+04:30</published><updated>2009-07-10T00:12:47.038+04:30</updated><title type='text'>پایان</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;پشت سرش را كه نگاه كرد ديد همه‌ي اين سال‌ها كه فكر مي‌كرده دارد فرار مي‌كند، فقط دور خودش مي‌چرخيده. درست همان جاهايي كه فكر مي‌كرده خلوتي را به هم نزده، بيشترين حضور را داشته. جايي كه به خيال خودش سكوت كرده، بلندترين صدا بوده. فكر مي‌كرده محو و كم‌رنگ يك گوشه براي خودش نشسته، پررنگ‌ترين ايستاده بوده آن وسط.&lt;br /&gt;خوب كه نگاه كرد ديد درست از همان جايي كه اراده كرده اختيار همه‌ چيز دستش باشد، اختيار همه‌چيز را داده دست ديگران. ديد جايي ايستاده كه هيچ‌كار‌نكردن‌اش هم دردي از كسي دوا نمي‌كند. همين بودن‌اش شده مشكل. ديد با تمام وجود مي‌خواهد از &quot;حضور&quot;ش فرار كند. خنده‌اش گرفت. خواست اصلن نباشد.&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://heiima.blogspot.com/feeds/6496179380364829960/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2009/04/blog-post.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/6496179380364829960'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9191680633789550700/posts/default/6496179380364829960'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://heiima.blogspot.com/2009/04/blog-post.html' title='پایان'/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry></feed>