<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0">

<channel>
	<title>آرش حجازی</title>
	
	<link>http://hejazi.ir</link>
	<description>سایت رسمی آرش حجازی، نویسنده، مترجم، روزنامه نگار، پزشک، ناشر</description>
	<pubDate>Mon, 08 Jun 2009 16:46:17 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.7.1</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/rss+xml" href="http://feeds.feedburner.com/hejazi" /><feedburner:info uri="hejazi" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><feedburner:emailServiceId>hejazi</feedburner:emailServiceId><feedburner:feedburnerHostname>http://feedburner.google.com</feedburner:feedburnerHostname><item>
		<title>تا انتخابات چهار روز فاصله است. فریب نخورید، قهر نکنید.</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/hejazi/~3/vGm-tu7zNVc/</link>
		<comments>http://hejazi.ir/1388/03/dont-let-yourself-tobe-deceived/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 08 Jun 2009 16:44:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش حجازی</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>

		<category><![CDATA[احمدی نژاد]]></category>

		<category><![CDATA[انتخابات]]></category>

		<category><![CDATA[انتشارات کاروان]]></category>

		<category><![CDATA[تاریخ سانسور]]></category>

		<category><![CDATA[میرحسین موسوی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://hejazi.ir/?p=348</guid>
		<description><![CDATA[«دو بالِ سلامت و شکوفایی یک سرزمین، عدالت و آزادی است. عدالت محصول آزادی است.»
رمان کی‌خسرو، آرش حجازی
در چهار سال گذشته، دوران دشواری بر اهل فرهنگ گذشت. جناب آقای احمدی‌نژاد در مناظره‌ی تلویزیونی‌شان با جناب آقای موسوی مدعی شدند که میزان کنترل‌ها بر کتاب در دوره‌ی دولت نهم کمتر شده است. متأسفانه به عنوان ناشر، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>«دو بالِ سلامت و شکوفایی یک سرزمین، عدالت و آزادی است. عدالت محصول آزادی است.»<br />
رمان <em>کی‌خسرو</em>، آرش حجازی<br />
در چهار سال گذشته، دوران دشواری بر اهل فرهنگ گذشت. جناب آقای احمدی‌نژاد در مناظره‌ی تلویزیونی‌شان با جناب آقای موسوی مدعی شدند که میزان کنترل‌ها بر کتاب در دوره‌ی دولت نهم کمتر شده است. متأسفانه به عنوان ناشر، و نویسنده و مترجم، آنچه دیده‌ام بسیار متفاوت است. این تفاوت از دو جهت رنج‌آور است؛ اول آنکه ارائه‌ی اطلاعات کذب از سوی رئیس جمهور کشورم آزارم می‌دهد، چرا که کاری را که می‌کنند اگر درست می‌دانند، پس نیازی به کتمان آن نیست و اگر نادرست می‌دانند، پس چرا انجامش می‌دهند؟<br />
رنج دوم از آن است که جفایی که بر فرهنگ رفت، کمرِ نشر را شکست. فقط مواردی را می‌گویم که در این چهار سال بر سرِ انتشارات کاروان آمد. خوشحالیم که تاب آوردیم و صبر پیشه کردیم تا فرصتی دست بدهد تا با تک رای خودمان در تغییر اوضاع موثر باشیم.<br />
نشریه‌ی جشن کتاب، نشریه‌ای صرفاً فرهنگی و ادبی بود که به انتشار داستان کوتاه و نقد و معرفی کتاب می‌پرداخت. نه کاری به سیاست داشت و نه امور مذهبی. اما بدون هیچ دلیل موجهی، صرفاً به دلیل انتشار داستانی از پریمو لِوی، نویسنده‌ی برجسته‌ی ایتالیایی و یک داستان فانتزی، بدون دادن فرصت اعتراض، به دستور هیئت نظارت بر مطبوعات وزارت ارشاد لغو مجوز شد. این لغو مجوز میلیون‌ها تومان فشار مالی برای نشریه به همراه آورد و چندین نفر تصویرگر و مترجم و نویسنده را از درآمد ناچیز نشریه محروم کرد. هیچ‌کس پاسخگو نبود. آقای دکتر احمدی‌نژاد فرمودند که در دوران دولت نهم فقط یک نشریه بسته شده است. جشن کتاب یکی از معدود نشریاتی بود که به دستور وزارت ارشاد لغو امتیاز شد.<br />
در عرصه کتاب، ده‌ها کتاب انتشارات کاروان که مجوز دائم انتشار داشتند، در دوران دولت نهم لغو مجوز شدند. این فقط مشتی از هزاران عنوان کتابی بود که در این دوره سانسور شدند. نکته‌ی مهم فرایند این لغو مجوزها بود. کتاب را طبق مجوز دائم تجدید چاپ می‌کردیم و برای دریافت اعلام وصول (که صرفاً یک تشریفات اداری است، اما در دولت نهم به اجازه‌ی توزیع کتاب مبدل شد)، به وزارت ارشاد می‌فرستادیم. کارمندان وزارت ارشاد به ما ــ به‌طور شفاهی و بدون حتی نامه‌ی مکتوب ــ دستور می‌دادند که باید مجوز انتشار کتاب را تحویل بدهیم تا اعلام وصول دریافت کنیم. تمام اعتراض‌های ما بر اینکه حداقل لغو مجوز باید طبق دستور اداری مکتوب انجام شود، بی‌پاسخ ماند، فقط ارعاب شفاهی. امیدوارم آقای دکتر احمدی‌نژاد این مورد را تکذیب نکنند.<br />
چندین کتاب انتشارات کاروان که برای دریافت مجوز پیش از چاپ (که معادل تعریف سانسور) است، به وزارت ارشاد ارسال شده بود، غیرمجاز اعلام شد، مشمول چنان سانسوری شد که کاروان به علت احترام به حقوق خواننده از انتشار آن‌ها صرف نظر کرد، یا به علت عدم دریافت پاسخی از وزارت ارشاد، ماه‌هاست بلاتکلیف مانده‌اند.<br />
طبق آمار منتشر شده‌ی وزارت ارشاد که تحلیل آن در شماره‌ی سوم «صنعت نشر» (بولتن اتحادیه‌ی ناشران و کتابفروشان تهران) آمده است، وزارت ارشاد از انتشار آیین‌نامه‌ی خرید کتاب برای کتابخانه‌های عمومی کشور خودداری کرد و بودجه‌ی کلان خرید کتاب در سال‌های ۸۴، ۸۵ و ۸۶ را به خرید کتاب از معدودی ناشر اختصاص داد. فقط در سه جلسه، ۱۳۷ هزار نسخه کتاب از یک ناشر خریداری شد و از ناشری دیگر ۱۰۰ نسخه، و از هزاران ناشر دیگر صفر نسخه. وزارت ارشاد هیچ پاسخی به پیگیری‌های اتحادیه نداد.<br />
انتشارات کاروان در دوره‌ی دولت نهم بیش از ۲۰ نامه‌ی در اعتراض به سانسورهای اعمال شده به وزارت ارشاد ارسال کرد که حتی یک نامه هم پاسخ داده نشد.<br />
کتابی که در دولت نهم به آن مجوز داده شده بود، پس از انتشار اعلام وصول دریافت نکرد و اجازه‌ی توزیع نیافت. این کتاب هنوز هم در انبار انتشارات خاک می‌خورد و وزارت ارشاد هیچ اهمیتی به زیان هنگفت وارد شده به ناشر نداد. پاسخی هم به پیگیری‌های ناشر نداد.<br />
این ها فقط بخشی از آسیب هایی است که به کاروان وارد آمد. صدها ناشر و هزاران کتاب و نشریه دیگر بدتر از این آسیب ها را دیدند. آسیبی که در  این چهارسال بر ناشران و اهل قلم وارد شد تا سال‌ها قابل جبران نیست. حالا رئیس جمهور محترم می فرمایند که اوضاع نشر در دولت کنونی بهتر از دولت های قبل بوده است.</p>
<p>از تمام کسانی که به هر شکلی کمترین اعتمادی به من دارند، عاجزانه خواهش می کنم در این انتخابات شرکت کنند. مأیوس نشوید. با رای دادن به شخصی غیر از آقای احمدی نژاد، به فشار طاقت فرسای روی دوش اهل فرهنگ، به کتمان حقیقت، به زیر پا گذاشتن قانون، به هدر رفتن سرمایه های ملی و به استقرار آزادی و عدالت کمک کنید.</p>
<p>یا حق</p>
<p>آرش حجازی</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/hejazi/~4/vGm-tu7zNVc" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://hejazi.ir/1388/03/dont-let-yourself-tobe-deceived/feed/</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://hejazi.ir/1388/03/dont-let-yourself-tobe-deceived/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>تبلیغ ناشر لهستانی کتاب برنده تنهاست، اثر پائولو کوئلیو</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/hejazi/~3/WHtrS8jaZCc/</link>
		<comments>http://hejazi.ir/1388/03/wsapromotion/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 07 Jun 2009 16:58:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش حجازی</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>

		<category><![CDATA[برنده تنهاست]]></category>

		<category><![CDATA[پائولو کوئلیو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://hejazi.ir/?p=342</guid>
		<description><![CDATA[توضیحات بیشتر در مورد کتاب

]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://www.caravan.ir/BookDetails.aspx?bookId=287&amp;CategoryId=2"><strong>توضیحات بیشتر در مورد کتاب</strong></a></p>
<p><object width="350" height="230" data="http://www.youtube.com/v/voYCy3PHHT4&amp;hl=en&amp;fs=1&amp;rel=0" type="application/x-shockwave-flash"><param name="allowFullScreen" value="true" /><param name="allowscriptaccess" value="always" /><param name="src" value="http://www.youtube.com/v/voYCy3PHHT4&amp;hl=en&amp;fs=1&amp;rel=0" /><param name="allowfullscreen" value="true" /></object></p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/hejazi/~4/WHtrS8jaZCc" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://hejazi.ir/1388/03/wsapromotion/feed/</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://hejazi.ir/1388/03/wsapromotion/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>رمان کی خسرو - آرش حجازی - ۴</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/hejazi/~3/xbwH2lQws6E/</link>
		<comments>http://hejazi.ir/1388/03/kaykhusro04/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 06 Jun 2009 20:34:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش حجازی</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>

		<category><![CDATA[آرش حجازی]]></category>

		<category><![CDATA[انتشارات کاروان]]></category>

		<category><![CDATA[کی خسرو، رمان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://hejazi.ir/?p=332</guid>
		<description><![CDATA[
[برای خواندن قسمت سوم به اینجا مراجعه کنید]
[برای خواندن قسمت دوم به اینجا مراجعه کنید]
[برای خواندن قسمت اول به اینجا مراجعه کنید]
صدای پا در راهرو، حرف‌های نامفهوم، به هم خوردن درها، صداهای گنگ، او را از خواب می‌پراند. تکمه‌ی زنگ را می‌زند. بهیار سفیدپوشی به اتاقش می‌آید.
«چه خبر است در راهرو؟»
«وقت ملاقات است.»
چشم‌هایش را دوباره [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://hejazi.ir/1388/03/kaykhusro03/"><strong></strong><strong><strong><strong></strong></strong></strong></a></p>
<div id="attachment_337" class="wp-caption alignleft" style="width: 332px"><a href="http://hejazi.ir/1388/03/kaykhusro03/"><strong><strong><strong><strong><strong><strong><img class="size-full wp-image-337" style="margin: 10px;" src="http://hejazi.ir/wp-content/uploads/2009/06/880317coverkaykhusroah0_1.jpg" alt="جلد رمان کی خسرو، اثر آرش حجازی" width="322" height="478" /></strong></strong></strong></strong></strong></strong></a><p class="wp-caption-text">جلد رمان کی خسرو، اثر آرش حجازی</p></div>
<p><a href="http://hejazi.ir/1388/03/kaykhusro03/"><strong><strong><strong>[برای خواندن قسمت سوم به اینجا مراجعه کنید]</strong></strong></strong></a></p>
<p><strong></strong><strong><strong><a href="../1388/03/kaykhusro02/"><strong>[برای خواندن قسمت دوم به اینجا مراجعه کنید]</strong></a></strong></strong></p>
<p><a href="../1388/03/kaykhusro01/"><strong>[برای خواندن قسمت اول به اینجا مراجعه کنید]</strong></a></p>
<p>صدای پا در راهرو، حرف‌های نامفهوم، به هم خوردن درها، صداهای گنگ، او را از خواب می‌پراند. تکمه‌ی زنگ را می‌زند. بهیار سفیدپوشی به اتاقش می‌آید.<br />
«چه خبر است در راهرو؟»<br />
«وقت ملاقات است.»<br />
چشم‌هایش را دوباره می‌بندد و می‌گوید: «من ملاقاتی ندارم. بی‌زحمت در را ببندید و هرکس هم خواست بیاید تو راهش ندهید. نمی‌خواهم کسی را ببینم.»<br />
اصلاً دلش نمی‌خواهد با گیرنده‌ی کلیه آشنا بشود. تلویزیون را روشن می‌کند. میزگرد شاهنامه‌شناسی است و سر اصالت یا الحاقی بودن بیت «زن و اژدها هردو در خاک به/جهان پاک از این هر دو ناپاک به» بحث می‌کنند. با پوزخند کانال را عوض می‌کند، اخبار می‌گوید امروز صبح انفجار بمبی درکاظمین شصت نفر از زائرهای شیعه را به کشتن داده.<br />
باز چشم‌هایش را می‌بندد. دوست ندارد فکر کند که وقتی مرخص شد چه‌کار می‌کند، کجا می‌خوابد، چه می‌خورد، یا چی شد که به این وضع افتاد. سال‌ها سعی کرده تمام آثار گذشته‌اش را پاک کند و سرگذشتش را از یاد ببرد، و حالا چاره‌ای ندارد جز فکر کردن به آینده‌ی مه‌آلودی که می‌داند فرقی با آن گذشته‌ای که از یاد برده ندارد. شاید اگر به خودش بپیچد و آه و ناله کند، دل خانم ملکی برایش بسوزد و به دکتر بگوید و به او مرفین بزنند. مرفین برایش خوابِ بی‌رؤیا می‌آورد. وگرنه تمام گذشته‌ای که سعی کرده نابود کند، در خواب به او هجوم می‌آورد.<br />
چشمش را که باز می‌کند، پنج دقیقه از چهار گذشته. یک ساعتی خوابیده. کنترل از راه دور را برمی‌دارد تا دوباره تلویزیون را روشن کند که خانم ملکی می‌آید تو. دسته‌گل را که در دست پرستار می‌بیند، نیم‌خیز می‌شود.<br />
کی برای او گل می‌فرستد؟ شاید خانواده‌ی گیرنده‌ی کلیه. شاید هم آن خون‌آشامی که کلیه‌اش را به او باخته بود. کنجکاوی‌اش را می‌کُشد و بی‌حرف به پرستار اشاره می‌کند گل را بگذارد روی میز بغل تخت. پرستار از همان شب اول به بعد، نه چیزی می‌پرسد و نه سر صحبت را باز می‌کند و نه نگاهش به نگاه او می‌افتد. اما این بار کارت روی گل را جدا می‌کند و می‌دهد دستش:<br />
«کسی که محبت دیگران را پس بزند، لایق زندگی نیست.»<br />
حرکت دست پرستار، نسیم ملایمی ایجاد می‌کند و بوی گل‌های رز سفید را به طرفش می‌راند. بی‌اختیار هوا را از بینی‌اش به داخل می‌دهد. بعد از چند روز ماندن در آن هوای بوی ناگرفته، از این بوی تازه، ناخواسته، خوشش می‌آید.<br />
نقش روی کارت را نگاه می‌کند، طرح یک لوتوس است. برش می‌گرداند و پشتش را می‌بیند. سفید است، فقط دستی زنانه، عجولانه، اسم و شماره‌ی تلفنی را رویش نوشته که نمی‌شناسد. احتمالاً او را با کس دیگری اشتباه گرفته‌اند. کارت را روی میز کنارِ تخت می‌اندازد.<br />
خانم ملکی که هنوز کنار تخت ایستاده، می‌گوید: «گل را خانمی آورد، خیلی دلش می‌خواست ببیندت، اما انگار به بهیار گفته بودی نمی‌خواهی کسی را ببینی.»<br />
سرش را تکان می‌دهد.<br />
«خانم محترمی بود. خیلی تر و تمیز و شیک. می‌گفت همکارت است.»<br />
همکار؟ او همکار ندارد. در تمام عمرش نداشته. شانه‌هایش را بالا می‌اندازد. خانم ملکی موقع بیرون رفتن یک لحظه سرش را برمی‌گرداند:<br />
«خیلی خوشگل بود.»</p>
<p>***</p>
<p>آدورا گریه‌هایش را کرده بود. آن زن ترشیده که آن تزریق‌ها عضلات صورتش را عملاً فلج کرده بود، با پنج دقیقه ورق زدن، زحمت چند ماهش را به باد داده بود. همان کاری که موقع داوری رساله‌ی فوق لیسانسش کرده بود:<br />
«خانم جان، بدون هیچ مستندات و صرفاً براساس تحلیل شخصی، ریشه‌ی دو اسطوره‌ی غیر هم‌نژاد جمشید شاه و اوزیریس را به هم وصل کرده‌اید. انتظار دارید بپذیریم؟»<br />
اما وقتی فقط با یک رأی منفی و چهار رأی مثبت، بالاترین نمره را به رساله‌ی آدورا دادند، ساکت شد و دیگر چیزی نگفت. بعد هم شروع کرد به تعریف و تحسین. اما حالا او استاد راهنمایش بود و اگر نظرش جلب نمی‌شد، باید یک ترم دیگر صبر می‌کرد.<br />
چند دقیقه‌ی پیش، اسفندیار که همیشه برای کمک به آدورا به‌موقع از راه می‌رسید، به اتاقش آمده بود تا سری به او بزند. اشک‌های آدورا دوباره سرازیر شد و ماجرا را برایش تعریف کرد. اسفندیار ساکت گوش داد و آخرش فقط گفت: «دو تا کار می‌شود کرد، یا رساله‌ات را طبق نظر استادت بنویس و نمره‌ات را بگیر، یا برویم این زئیر را پیدا کنیم و از خودش بپرسیم مرجع و منبع حرف‌هایش چی است.»<br />
پیگیری کردند که آن کتابچه را کی روی میز آدورا گذاشته. منشی گفت بسته را پست آورده و به نظرش رسیده که به آدورا مربوط می‌شود و آن را گذاشته روی میز او. پاکت را هم دور انداخته بود. نامه‌ای هم همراهش نبود.<br />
آدورا باز هم کتابچه را به امید پیدا کردن سرنخی ورق زد. هربار کتابچه را باز می‌کرد، بیشتر گرفتار طلسمش می‌شد. دچار وسواس شد. رساله‌اش را کنار گذاشت، هرروز صبح به دو سه تا از کارهایش در انتشارات می‌رسید و بعد شروع می‌کرد به خواندن، و هربار انگار لایه‌ی دیگری از روی نوشته‌ها برداشته می‌شد، و در تمام این مدت، با وجود بی‌توجهی ظاهری اسفندیار، می‌دانست که او در سکوت منتظر است. منتظر ده کتاب مجموعه‌ی او، و منتظر یک جواب یا واکنش.<br />
دلش می‌خواست اسفندیار شجاع‌تر بود. سال‌ها بود می‌دانست اسفندیار از او خوشش می‌آید و اگر سال‌ها قبل اسفندیار قدمی برداشته بود، شاید استقبال هم می‌کرد. مرد خوش‌قیافه و محترمی بود و به اندازه‌ی موهای سرشان همدیگر را می‌شناختند. هم بهمن او را دوست داشت و هم ایلیا. اما حالا احساسات ضد و نقیضی داشت. برای زنی در آستانه‌ی چهل‌سالگی که فقط یک سال شوهرداری کرده بود و بعد، هجده سال یک بچه را مثل گربه به دندان گرفته بود و در مسیر سخت زندگی بزرگ کرده بود، مردی بهتر از اسفندیار پیدا نمی‌شد. اما هرچه هم خیال می‌کرد او را خوب می‌شناسد، هاله‌ی اسراری که در تمام این سال‌ها دور اسفندیار را گرفته بود، نمی‌گذاشت بیشتر به او نزدیک شود. آدورا می‌دانست اسفندیار موضوع مهمی را پنهان می‌کند، و تا زمانی که این راز بینشان حایل بود، نمی‌توانست او را چیزی جز یک دوست یا حامی ببیند.<br />
شاید هم غیبت ایلیا و فشارِ ندیدنش بود که این‌طور وابسته‌ی آن کتابچه‌اش کرد. شاید تحمل دوری پسرش را راحت‌تر کرده بود. اوایل شبی نیم‌ساعت با هم تلفنی حرف می‌زدند، بعد یک شب در میان، و حالا هم ده روزی می‌شد که از او بی‌خبر بود. می‌دانست جا افتاده و یکی دو بار هم که پیشنهاد کرد به زاهدان برود و او و هم‌خانه‌هایش را سروسامان بدهد، ایلیا استقبال نکرد. حالا یعنی این کتابچه جای پسرش را گرفته بود؟ معنای زندگی برای بیشترِ زن‌ها در این سن و سال عوض می‌شود. اغلب حس می‌کنند کاش جور دیگری زندگی می‌کردند. هرجور هم که زندگی کرده باشند، تمنای سرگذشتی دیگر را دارند. همیشه هم تردید دارند که آیا درست انتخاب کرده‌اند؟<br />
اما آدورا خیلی زودتر از این‌ها مجبور شده بود تصمیم بگیرد. کارت سبز اقامت امریکای پدر و مادرش درست یک ماه قبل از خبر مرگ بهمن به دستشان رسید. او هم قرار بود کارت سبزش را بگیرد، که ماجرای بهمن پیش آمد. پس از مراسم بهمن، مادر و پدرش که از اول هم با ازدواج آن‌ها موافق نبودند، خواستند او را با خودشان ببرند به امریکا. هنوز خبر نداشتند که او حامله است. اگر می‌گفت، با زور هم که شده بود، می‌بردندش. اما آدورا نمی‌خواست. می‌خواست پسرش در همان سرزمینی بزرگ بشود که پدرش به خاطرش کشته شده بود. می‌دانست بهمن هم همین را می‌خواهد.<br />
وقتی آشنا شدند، آدورا هفده ساله بود و بهمن بیست‌وچهار ساله. معلم بینش اسلامی آدورا تکلیف کرده بود که شاگردها تحقیقی مذهبی انجام بدهند. بعد از مرگ مادربزرگ محبوبش، مرگ برایش مهم شده بود. می‌خواست بفهمد آدم درست در آخرین نفس چه حالی دارد. همین که معلمش گفت که هرکس می‌تواند موضوع دلخواهش را انتخاب کند، یاد صحبتش با پدرش افتاد. دو ماه بعد از مرگ مادربزرگ.</p>
<p>[ادامه دارد]</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/hejazi/~4/xbwH2lQws6E" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://hejazi.ir/1388/03/kaykhusro04/feed/</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://hejazi.ir/1388/03/kaykhusro04/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>آداب مناظره و مناظره های کاندیداهای ریاست جمهوری</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/hejazi/~3/gvGs1UY3-4c/</link>
		<comments>http://hejazi.ir/1388/03/debaterules/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 04 Jun 2009 21:58:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش حجازی</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>

		<category><![CDATA[احمدی نژاد]]></category>

		<category><![CDATA[مناظره]]></category>

		<category><![CDATA[میرحسین موسوی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://hejazi.ir/?p=328</guid>
		<description><![CDATA[این روزها بحث مناظره های کاندیداهای ریاست جمهوری داغ است. به خصوص مناظره آقای میرحسین موسوی با آقای محمود احمدی نژاد که خیلی داغ شد. بدون جهت گیری سیاسی (البته این که من به چه کسی رای می دهم مشخص است)، با دیدن این مناظره ها متوجه شدم که جامعه ایران با مدنی شدن فاصله [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>این روزها بحث مناظره های کاندیداهای ریاست جمهوری داغ است. به خصوص مناظره آقای میرحسین موسوی با آقای محمود احمدی نژاد که خیلی داغ شد. بدون جهت گیری سیاسی (البته این که من به چه کسی رای می دهم مشخص است)، با دیدن این مناظره ها متوجه شدم که جامعه ایران با مدنی شدن فاصله زیادی دارد که نمودهای زیادی از این فقر مدنیت را در این مناظره ها دیدیم. در زیر فهرست وار به ایرادهای این مناظره ها اشاره می کنم.</p>
<p>۱/ مدیریت: یکی از مهم ترین بخش های مناظره، مدیریت آن است. وظیفه مدیر یک مناظره خیلی مهم تر از صرفاً وقت نگه داشتن است. مدیر یا مدراتور یا هماهنگ کننده مناظره، میدان بحث را روشن می کند و در صورت خروج بحث از میدان مناظره، آن را باز می گرداند. مدیر مناظره در صدا و سیما هیچ گونه فعالیت یا حضوری در کل مناظره نداشت، جز اینکه به یکی بگوید وقت تان تمام است.</p>
<p>۲/ موضوع بحث: البته این هم از وظایف مدیر مناظره است. ۹۰ دقیقه زمان زیادی برای مناظره است و در طی آن بحث های خیلی زیادی می توان کرد. این عیب را هم دارد که مناظره کننده ها به راحتی از بحث خارج بشوند. مدیر مناظره موظف به تعیین موضوع است. یعنی یک موضوع مشخص را تعیین می کند و بعد از طرفین می خواهد به نوبت نظرشان را درباره موضوع بگویند. بعد دوباره به طرفین وقت می دهد تا به نظرات هم پاسخ بدهند. این موضوع ابداً رعایت نشد. تا جایی که در مناظره آقای موسوی با آقای رضایی، آقای رضایی در بخش هایی وظیفه مدیر مناظره را ایفا می کردند و طرح موضوع می کردند و نظر آقای موسوی را در مورد موضوع طرح شده می خواستند.</p>
<p>۳/ مستند بودن: برای انجام یک مناظره پویا که قضاوت را برای بیننده میسر کند، طرفین باید قبل از مناظره تحقیقات کافی برای اثبات نظریات و گفته هایشان انجام بدهند. هر ادعایی باید با ارائه مرجع و مستندات آن صورت بگیرد. فرضاً اگر آقای احمدی نژاد می خواستند به نامه عذرخواهی تونی بلر در قضیه ملوانان انگلیسی اشاره کنند، کار درست این بود که نامه آقای بلر را در جلسه می آوردند. اگر انگلستان در این قضیه از ایران عذرخواهی کرده باشد، حادثه تاریخی بزرگی است و حق مردم است که از مفاد این نامه مطلع باشند. اما این نامه هرگز منتشر نشده است، پس چه طور آقای احمدی نژاد به نامه منتشر نشده ای که پیش از این هیچ ارجاعی به آن وجود ندارد، اشاره می کنند؟</p>
<p>۴/ استدلال و باز کردن موضوع: طرفین به جای استدلال و طرح نظرشان به طور مشخص و شفاف و روشمن و سیستماتیک، مدام در حال پاسخگویی به همدیگر بودند. این مناظره برای این بود که مردم بتوانند با توجه به بحث ها، کاندیدای مورد نظرشان را انتخاب کنند. در شروع بحث، آقای احمدی نژاد به جای مطرح کردن نظریاتشان، شروع به گلایه از &#8220;تخریب ها&#8221; کردند. آقای موسوی هم بحثشان را با جواب دادن به گلایه آقای احمدی نژاد شروع کردند. بعد آقای احمدی نژاد شروع کرد به بحث های حاشیه ای از جمله اینکه آقای هاشمی و آقای خاتمی حامی آقای موسوی هستند. این بحث ها هیچ کمکی به روشن شدن ذهن بیننده نکرده است.</p>
<p>۵/ مداخله در وقت همدیگر: در فنون مذاکره، استفاده از وقت طرف مقابل از کفریات است.</p>
<p>۶/ پیروز: مناظره پیروز ندارد، مگر اینکه بینندگان فرصت رای دادن به برنده داشته باشند. بنابراین تا روز ۲۲ خرداد که مردم کاندیدای مورد نظرشان را انتخاب کنند، هیچ کس نمی تواند قضاوت کند که پیروز مناظره چه کسی بوده است. هرکدام از ما فقط نظر شخصی خودمان را داریم و اجازه نداریم آن را تعمیم بدهیم.</p>
<p>۷/ کلی گویی: مناظره به قصد شعار دادن و کلی گویی برگزار نمی شود. شما هرکس را ببرید و بگویید اگر رئیس جمهور بشود چه کار می کند، می گوید گرانی و بیکاری را برطرف می کنم، حقوق شهروندی را احیا می کنم و&#8230; موضوع مهمی که مردم مایلند بشنوند، این است که هرکدام از این کاندیداها به کدام روش مشخص قصد دارند این اهداف را تحقق ببخشند. متأسفانه این هم روشن نشد.</p>
<p>۸/ تعمیم دادن: متأسفانه این مشکل در کل سیاست ایران حاکم است و البته در این مناظره ها هم مشهود بود. مثلاً اگر بنده از آنجلینا جولی خوشم بیاید، می گویم همه مردم ایران یا همه مردم دنیا عاشق آنجلینا جولی هستند. یا بارها شنیدیم که می گفتند: &#8220;مردم می گویند فلان&#8221;، &#8220;مردم اعتراض دارند که بهمان&#8221;&#8230; آیا هیچ کدام از این آقایان با تک تک ۷۰ میلیون ایرانی صحبت کرده اند که بتوانند نتیجه گیری عمومی کنند؟ آیا کار تحقیقاتی جامعی در مورد نظر مردم درباره فلان انجام شده؟ اگر انجام شده کجا منتشر شده؟</p>
<p>به هر حال معتقدم تنها سود این مناظره ها، آشنایی با شخصیت افراد است، وگرنه هیچ کمکی به آشنایی با برنامه های افراد نکرد.</p>
<p>یا حق</p>
<p>آرش حجازی</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/hejazi/~4/gvGs1UY3-4c" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://hejazi.ir/1388/03/debaterules/feed/</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://hejazi.ir/1388/03/debaterules/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>کی خسرو - آرش حجازی - ۳</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/hejazi/~3/gKLtU56lFj0/</link>
		<comments>http://hejazi.ir/1388/03/kaykhusro03/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 03 Jun 2009 16:56:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش حجازی</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>

		<category><![CDATA[آرش حجازی]]></category>

		<category><![CDATA[انتشارات کاروان]]></category>

		<category><![CDATA[کی خسرو، رمان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://hejazi.ir/?p=322</guid>
		<description><![CDATA[[برای خواندن قسمت اول به اینجا مراجعه کنید]
[برای خواندن قسمت دوم به اینجا مراجعه کنید]
پنج دقیقه به ده مانده بود. آدورا قبل از زدنِ درِ اتاق استادش پنج دقیقه در راهرو دانشکده منتظر ماند. خانم دکتر مهتاش خیلی به دقیق‌ بودن حساس بود. آدورا تا پنج صبح کار کرده بود و بعدش هم که دیگر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="../1388/03/kaykhusro01/"><strong>[برای خواندن قسمت اول به اینجا مراجعه کنید]</strong></a></p>
<p><strong><a href="../1388/03/kaykhusro02/"><strong>[برای خواندن قسمت دوم به اینجا مراجعه کنید]</strong></a></strong></p>
<p>پنج دقیقه به ده مانده بود. آدورا قبل از زدنِ درِ اتاق استادش پنج دقیقه در راهرو دانشکده منتظر ماند. خانم دکتر مهتاش خیلی به دقیق‌ بودن حساس بود. آدورا تا پنج صبح کار کرده بود و بعدش هم که دیگر نمی‌شد خوابید. ولی خوشحال بود، تایپ رساله‌اش را تمام کرده بود، آن هم با نکات جدیدی که می‌دانست استاد راهنمایش را غافلگیر می‌کند.<br />
دکتر مهتاش با عینک مطالعه‌ی کوچکش رساله را ورق می‌زد و گاهی با مداد چیزی روی یادداشت کنار دستش می‌نوشت. شصت سالی داشت. هرچند خودش خیال می‌کرد با کمک بوتاکس و کرم‌های ضد پیری توانسته سنش را پانزده سالی پایین بیاورد، که نتوانسته بود. پیردختری بداخلاق و بی‌حوصله که اگر کارش را ازش می‌گرفتند، چیزی برایش نمی‌ماند. سرانجام از بالای عینکش به آدورا نگاه کرد: «جالب است.»<br />
ته‌لبخندی به صورت آدورا نشست. اما دکتر مهتاش نگذاشت لبخندش بماند:<br />
«ولی، متأسفانه غیرعلمی، غیرمستند، با ارجاع به متون غیرآکادمیک.»<br />
آدورا می‌دانست استادش چه خواهد گفت، اما امیدوار بود او را متقاعد کند که قبل از صدور حکم محکومیت او، دست‌کم یک بار تجزیه و تحلیل‌های عمیق رساله‌اش را بخواند. دهانش را باز کرد تا از خودش دفاع کند، اما خانم استاد عینکش را برداشت، که نشان می‌داد دیگر امکان ندارد به آن کاغذها نگاهی بیندازد:<br />
«از تو انتظار نداشتم دخترم. تو که توی رساله‌ی فوق‌لیسانست محشر کردی&#8230;»<br />
آدورا باز خواست چیزی بگوید، اما حرکتِ تندِ دستِ استاد ساکتش کرد:<br />
«اخلاق مرا می‌دانی. این آقای زَئیر که این‌همه بهشان ارجاع داده‌ای کی هست؟ تا حالا اسمش را نشنیده‌ام.»<br />
«من هم نمی‌شناسمش.»<br />
«کدام دانشگاه درس می‌دهد؟»<br />
و بدون اینکه منتظر جواب بماند، لبخند کنایه‌داری زد: «غیر از سرکار کی به ایشان رفرانس داده؟»<br />
آدورا جواب داد: «خانم دکتر، می‌خواهید متنشان را بیاورم بخوانید؟»<br />
«این کی‌خسرو و جام ورجاوند؟ اگر بنا باشد تخیلات هر نویسنده‌ی آماتوری را بخوانم که به کارهای خودم نمی‌رسم!»<br />
«اما به ارتباط‌های جالب و منحصر به فردی در داستان کی‌خسرو اشاره کرده. خواندنش ضرر ندارد. مثلاً در شاهنامه آمده که کیان در استخر حکومت می‌کردند. اما هزار سال قبل از میلاد، شهر استخر وجود نداشت. ایران در قسمت‌های مرکزی و جنوبی و غربی‌اش، فقط محل استقرار قبایل پراکنده‌ی ماد و پارس بود و پادشاهی عیلام. این نویسنده می‌گوید که مقرّ پادشاهی کیانیان تا زمان کی‌خسرو، سیستان یا زرنگ بود و بعد از به پادشاهی رسیدن لهراسب، بخدی یا همان باختر. می‌گوید ایرانی که در داستان کی‌خسرو آمده، بخش شرقی ایران است تا دره‌ی سند. یافته‌های باستان‌شناسی هم این حرف را تأیید می‌کند، شهر سوخته‌ی سیستان، ویرانه‌های جیرفت، تپه‌ی سیلک کاشان، همه بیشتر از سه هزار سال قدمت دارند.»<br />
و با عجله یادداشت‌هایش را از کیفش بیرون آورد و جلویش گذاشت و ادامه داد:<br />
«ببینید،‌ هخامنشی‌ها هیچ‌وقت نمی‌گویند ایران، می‌گویند پارس. بعد از روی کار آمدن ساسانیان است که به این سرزمین دوباره می‌گویند ایران. زئیر در نوشته‌هایش می‌گوید کی‌خسرو بر اقوام پرثو حکومت می‌کرد، یا همان پارت &#8230; نمی‌شود به این سادگی این نوشته‌ها را کنار گذاشت.»<br />
بدون آنکه حواسش باشد، به نقطه‌ی حساس استادش زده بود. برق خشمی در چشم‌های پیردختر:<br />
«بعد از چهل سال کار هروقت به این نتیجه رسیدم که به توصیه‌های یک دانشجوی نوپا احتیاج دارم، حتماً خبرت می‌کنم.»<br />
اما انگار ناگهان دلش سوخت و صورتش باز شد. آدورا برای یک لحظه امیدوار شد که استادش دچار تردید شده باشد. اما او آرام گفت: «عزیزم، کارشان در حدّ یک آماتور علاقه‌مند قابل احترام است&#8230;» و همان‌طور که برگه‌های رساله را جمع می‌کرد و به طرف آدورا هل می‌داد، جمله‌اش را تمام کرد: ‌«اما تو، دانشجوی دکترا، بهتر است به مستندات تکیه کنی و سراغ خیالبافی نروی.»<br />
آدورا کاغذهایش را از روی میز برداشت و موقع برخاستن گفت: «خانم دکتر، ماجرا به سه هزار سال قبل برمی‌گردد، با تمام یافته‌های باستان‌شناسی، هنوز خیلی شکاف در مستنداتمان داریم و نمی‌توانیم تمام ماجرا را بازسازی کنیم. فکر نمی‌کنم یک کمی تخیل عیبی داشته باشد.»<br />
صورت استاد دوباره جدی شد: «کسی از شما نخواسته فکر کنید. تز گرفتن با من جای این حرف‌ها را ندارد. تا یک ماه دیگر بازنویسی‌اش کن و این مزخرفات را حذف کن و&#8230;» تقویمش را ورق زد و چیزی نوشت: «سیزدهم آبان، یازده صبح، می‌بینمت.»</p>
<p><strong><strong><strong><a href="../1388/03/kaykhusro04/"><strong><strong><strong>[برای خواندن قسمت چهارم به اینجا مراجعه کنید]</strong></strong></strong></a></strong></strong></strong></p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/hejazi/~4/gKLtU56lFj0" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://hejazi.ir/1388/03/kaykhusro03/feed/</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://hejazi.ir/1388/03/kaykhusro03/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>سرقت ادبی آشکار از سرود محبوب ای ایران از سوی طرفداران آقای احمدی نژاد</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/hejazi/~3/-Nr2a4yRits/</link>
		<comments>http://hejazi.ir/1388/03/eyiranplagiarism/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 02 Jun 2009 16:14:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش حجازی</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>

		<category><![CDATA[احمدی نژاد]]></category>

		<category><![CDATA[ای ایران]]></category>

		<category><![CDATA[حق مؤلف]]></category>

		<category><![CDATA[سرقت ادبی]]></category>

		<category><![CDATA[سرود]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://hejazi.ir/?p=315</guid>
		<description><![CDATA[نمی دانم خود آقای احمدی نژاد در جریان انتشار این سرود در ستایش از خودشان هستند یا نه، اما در چند روز گذشته، با سرقت موسیقی سرود مشهور &#8220;ای ایران&#8221; و جایگزینی کلمات آن، سرودی به نام &#8220;سرود مهر&#8221; منتشر شد. می توانید این سرود را اینجا بشنوید.
من قصد بحث سیاسی و اینکه آیا انتشار [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>نمی دانم خود آقای احمدی نژاد در جریان انتشار این سرود در ستایش از خودشان هستند یا نه، اما در چند روز گذشته، با سرقت موسیقی سرود مشهور &#8220;ای ایران&#8221; و جایگزینی کلمات آن، سرودی به نام &#8220;سرود مهر&#8221; منتشر شد. می توانید این سرود را <a href="http://www.youtube.com/watch?v=om7BIAuX1RM">اینجا </a>بشنوید.</p>
<p>من قصد بحث سیاسی و اینکه آیا انتشار این سرود اصلاً به مبارزه انتخاباتی آقای احمدی نژاد کمک خواهد کرد یا نه را ندارم. اینجا فقط قصد دارم به زیر پاگذاشتن چندین قانون و عرف از نظر حقوق مؤلف و مالکیت اشاره کنم و امیدوارم خود آقای احمدی نژاد با برخورد صحیح، همه شائبه ها را از بین ببرند و از قانون و حقوق مؤلفان و حق نشر صیانت کنند.</p>
<p>شعر سرود ای ایران را حسین گل گلاب در سال ۱۳۲۷ گفت. و همان موقع روح الله خالقی آهنگ این اثر را ساخت و سال ها بعد بنان این سرود را تک خوانی کرد. آقای گل گلاب در سال ۱۳۶۳ و آقای خالقی در سال ۱۳۴۴ درگذشتند.</p>
<p>حالا به چند بخش از قانون حمایت حقوق مؤلف و مصنف ایران، مصوب سال ۱۳۴۸ اشاره می کنم:</p>
<p>ماده ۲ ـ اثرهای مورد حمایت این قانون به شرح زیر است:</p>
<p>&#8230;.</p>
<p>(۴)   اثر موسیقی که به هر ترتیب و روش نوشته یا ضبط یا نشر شده باشد.</p>
<p>ماده ۳ ـ حقوق پدیدآورنده شامل حق انحصاری نشر و پخش و عرضه و اجرای اثر و حق بهره‌برداری مادی و معنوی از نام و اثر اوست.</p>
<p>ماده ۴ ـ حقوق معنوی پدیدآورنده محدود به زمان و مکان نیست و غیرقابل انتقال است.</p>
<p>ماده ۶ ـ اثری که با همکاری دو یا چند پدیدآورنده به وجود آمده باشد و کار یکایک آنان جدا و متمایز نباشد اثر مشترک نامیده می‌شود و حقوق ناشی از آن حق مشاع پدیدآورندگان است.</p>
<p>ماده ۱۲ ـ مدت استفاده از حقوق مادی پدیدآورنده موضوع این قانون که به موجب وصایت یا وراثت منتقل می‌شود از تاریخ مرگ پدیدآورنده سی سال است. (تبصره ـ مدت حمایت اثر مشترک موضوع ماده (۶) این قانون سی سال بعد از فوت آخرین پدیدآورنده خواهد بود.)</p>
<p>ماده ۱۹ ـ هرگونه تغییر یا تحریف در اثرهای مورد حمایت این قانون و نشر آن بدون اجازه پدیدآورنده ممنوع است.</p>
<p>&#8220;نقض حقوق مادی&#8221; با اصطلاح نقض حق نشر، و نقض حقوق معنوی با عنوان &#8220;سرقت ادبی&#8221; مورد پیگرد قرار می گیرد.</p>
<p><strong>اما حقوق معنوی یعنی چه؟</strong></p>
<p>حقوق معنوی شامل سه حق است:</p>
<p><strong>حق نام (right of paternity): </strong>باید نام مؤلف یا مصنف &#8220;اثر&#8221; به عنوان خالق اثر حفظ شود. یعنی نمی شود اثر کسی را به نام شخص دیگری منتقل کرد.</p>
<p><strong>حق اصالت (right of integrity): </strong>یعنی محفوظ بودن حق تغییر، تحریف، دستکاری و حذف از اثر که کاملا متعلق به صاحب اثر است. بدین معنا که هیچ کس حق دخل و تصرف در اثر را بدون اجازه صاحب اثر ندارد.</p>
<p><strong>حق جلوگیری از نسبت نادرست (right of false attribute):</strong> یعنی اینکه هیچ کس حق ندارد اثری را که کسی ننوشته است، به او نسبت بدهد.</p>
<p>خوب، این از قانون، و اما سرود ستایش از آقای احمدی نژاد چه مشکلاتی دارد؟</p>
<p>۱/ با توجه به اینکه این سرود محصول مشترک آقای گل گلاب و آقای خالقی است، مشاع محسوب می شود و بنابراین تا ۳۰ سال پس از مرگ آخرین صاحب اثر، یعنی آقای گل گلاب، تحت حمایت قانون حق مولف قرار دارد. آقای گل گلاب سال ۱۳۶۳ فوت کرده اند، بنابراین این سرود و موسیقی آن تا ۱۳۹۳ تحت حمایت قانون قرار دارد. این یعنی اینکه هرکس در طول سال های گذشته، از صدا و سیما گرفته تا فیلمسازها و البته سازندگان سرود احمدی نژاد، باید اجازه مکتوب این کار را از آقای گل گلاب می گرفته اند و به ایشان حق مؤلف می پرداخته اند. شک دارم آقای گل گلاب که در شرایط مالی ناگواری دار فانی را ترک کردند، ریالی از صدا و سیما یا از کسان دیگر بابت این سرود دریافت کرد باشند که جا دارد صدا و سیما و آقای احمدی نژاد و آقای تقوایی که فیلم ای ایران را ساختند، بدهی معوقه را به خانواده های آقای گل گلاب و خالقی بپردازند.</p>
<p>۲/ اما بدترین اتفاقی که افتاده، تحریف شدن اثر است که مشخصا نقض حقوق معنوی اثر، یا به عبارت دیگر سرقت ادبی است. طبق قانون، حقوق معنوی ابدی و غیرقابل انتقال است. سرود ای ایران یک موجودیت واحد، شامل ترانه و موسیقی است. بنابراین هرگونه دستکاری در این سرود باید با اجازه صاحب اثر یا وراث او صورت بگیرد. بعید می دانم سازندگان سرود احمدی نژاد ریالی به خانواده های خالقی و گل گلاب پرداخته باشند.</p>
<p>متأسفانه این سرود در حمایت از رئیس جمهور کنونی ایران تحریف شده است که وظیفه رئیس جمهور را در نشان دادن واکنش صحیح و خردمندانه و قاطع در برابر این اقدام چندبرابر مهم می کند.</p>
<p>البته الان که فکر می کنم، می بینم این سرقت ادبی قاعدتا باید با اطلاع رئیس جمهور بوده باشد، چرا که چهار سال قبل هم در فیلم تبلیغاتی آقای احمدی نژاد، همین تحریف در سرود مشهور &#8220;یار دبستانی من&#8221; نیز رخ داده بود که می توانید <a href="http://www.youtube.com/watch?v=H4xrzFpSKhg">اینجا </a>آن را بشنوید.</p>
<p>یا حق</p>
<p>آرش حجازی</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/hejazi/~4/-Nr2a4yRits" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://hejazi.ir/1388/03/eyiranplagiarism/feed/</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://hejazi.ir/1388/03/eyiranplagiarism/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>کی خسرو - آرش حجازی - ۲</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/hejazi/~3/AS8k6GZEljo/</link>
		<comments>http://hejazi.ir/1388/03/kaykhusro02/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 31 May 2009 23:29:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش حجازی</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>

		<category><![CDATA[آرش حجازی]]></category>

		<category><![CDATA[کی خسرو، رمان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://hejazi.ir/?p=307</guid>
		<description><![CDATA[[برای خواندن قسمت اول به اینجا مراجعه کنید]
به هوش که می‌آید، دمر خوابیده و سوسک درشتی را می‌بیند که کف اتاق، خونسرد، از این طرف به آن طرف قدم می‌زند. هنوز منگ است و بوی هوای مانده آزارش می‌دهد. تنها احساسش درد شدیدی است در پشتش، طرف چپ قفسه‌ی سینه‌اش. مغزش جواب نمی‌دهد که این [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://hejazi.ir/1388/03/kaykhusro01/"><strong>[برای خواندن قسمت اول به اینجا مراجعه کنید]</strong></a><br />
به هوش که می‌آید، دمر خوابیده و سوسک درشتی را می‌بیند که کف اتاق، خونسرد، از این طرف به آن طرف قدم می‌زند. هنوز منگ است و بوی هوای مانده آزارش می‌دهد. تنها احساسش درد شدیدی است در پشتش، طرف چپ قفسه‌ی سینه‌اش. مغزش جواب نمی‌دهد که این درد از کجا آمده. مدت‌هاست عادت کرده خیلی چیزها یادش نیاید. می‌خواهد تکان بخورد که کمرش تیر می‌کشد و همان‌طور می‌ماند. صدای قژقژ باز شدن در و صدای پایی که نزدیک می‌شود، امیدوارش می‌کند که از وضعش سردربیاورد. این بار دیگر حرکت نمی‌کند، فقط همان‌طور که سرش پایین است، می‌نالد.<br />
صدای زنانه‌ی گرفته‌ای که پنجاه‌سالی دارد، به‌گوشش می‌خورد: «الهی بمیرم! می‌ارزید برای شندرغاز خودت را به این روز بیندازی؟»<br />
فقط جواب می‌دهد: «درد دارم.»<br />
صدا که انگار حرف او را نشنیده، خودش را معرفی می‌کند:<br />
«من ملکی‌ام، پرستار شیفت امشب.»<br />
تماس ملایم دستِ صاحب آن صدای خسته را بر پشتش حس می‌کند، و باز صدایش را می‌شنود: «باید علایم حیاتی‌ات را بگیرم. سرت را برگردان تا درجه بگذارم.»<br />
در صدایش طعنه‌ای است، یا شاید او این‌طور حس می‌کند. طوری که عضلات کمرش کشیده نشود، سرش را تا نیمه برمی‌گرداند تا آن دست چاق، درجه‌ی سرد را که مزه‌ی آهن می‌دهد، توی دهانش بگذارد. بعد همان دست، آرام مچش را می‌گیرد و دو انگشتش را روی نبضش می‌گذارد. تماس آن پوست پیر و لطیف آرام‌ترش می‌کند.<br />
وقتی بالاخره زن درجه را از دهانش درمی‌آورد، صورتش را به روبالشی خشن فشار می‌دهد و منتظر می‌ماند تا صدایی بیاید. وقتی پرستار چیزی نمی‌گوید، دهانش را باز می‌کند: «رفتید؟ تشنه‌ام.»<br />
دوباره صدای زن می‌آید: «تا بیست‌وچهار ساعت نمی‌توانی چیزی بخوری.»<br />
«می‌خواهید مرا بکشید؟»<br />
پرستار می‌خندد: «توی این بیمارستان بی‌سابقه هم نیستیم. اما خُب، مرگ دست عزرائیل است، ما فقط وسیله‌ایم! من رفتم، اگر کاری داشتی زنگ را بزن&#8230;»<br />
و قبل از اینکه ترکش کند، شیئی مخروطی‌ را در دست او می‌گذارد.<br />
«صبر کنید!»<br />
برخلاف تمام سال‌های درازی که پشت سر گذاشته، این بار اصلاً دلش نمی‌خواهد در آن وضع تنها بماند: «تا کی باید این‌طور دمر بمانم؟»<br />
«همین که دردت را تحمل کنی. هرچه زودتر بلند بشوی بهتر.»<br />
«کمکم کنید برگردم.»<br />
صدای زنگدار خانم ملکی می‌آید که: «دیگر نه به این زودی!»<br />
داد می‌زند، یا خیال می‌کند داد می‌زند: «اگر برم نگردانید، زبانم را با دندانم می‌کنم!»<br />
پرستار با بدخلقی می‌گوید: «از تو بعید نیست! اما به شرطی که بابتش پولی بهت بدهند، که نمی‌دهند.»<br />
اما ظاهراً تمایلی ندارد که مرد تهدیدش را عملی کند، چون زیر بازوی چپش را می‌گیرد و: «یک&#8230; دو&#8230; سه&#8230; با هم!» و با قدرتی فوق‌ انسانی در یک لحظه او را به پهلو می‌غلتاند. از دردی که در پشتش می‌پیچد، چشم‌هایش سیاهی می‌رود.<br />
چشم‌هایش را که باز می‌کند، زن چاقی با روپوش و مقنعه‌ی سورمه‌ای، مثل یک توپ بزرگ روی صندلی کنار تخت نشسته. قیافه‌اش از صدایش پیرتر است و با چشم‌های درشتش به او زُل زده. صورت گرد و لپ‌های برجسته و کودکانه و قرمز آن پرستار غمگین، تا مدت‌ها بعد، حتا موقعی که او دوباره در مسیـر سرنوشتش قرار می‌گیرد، یادش می‌ماند.<br />
خانم ملکی بالاخره لبخند می‌زند:‌ «اگر آن‌طور هوچی‌گری نمی‌کردی، مرفینت را می‌دادیم و بعدش به پهلو می‌خواباندمت و صدای کسی هم درنمی‌آمد.» و همان‌طور که از جایش بلند می‌شود تا برود، ادامه می‌دهد: «نیم ساعت دیگر می‌آیم تا مرفینت را بزنم.»<br />
باز وحشت برش می‌دارد: «تو را به خدا نروید، نمی‌خواهم تنها بمانم.»<br />
پرستار دوباره می‌نشیند: «عزیز جان، توی اتاق بغلی پسر بیست‌وپنج ساله‌ای خوابیده. دو تا کلیه ندارد و خونش عفونت کرده و به دارو جواب نمی‌دهد. می‌دانی یعنی چی؟»<br />
«می‌میرد؟»<br />
«تا صبح شاید نکشد.»<br />
مرد همان‌طور که سرش را می‌خاراند، برای اولین بار نگاهش را در اتاق می‌گرداند. دو تخت خالی دیگر در اتاقش هست. شب است و پنجره پرده ندارد.<br />
«باید هر ده دقیقه یک بار بهش سر بزنم. اینجا پر از آدم‌هایی است که به کمک من احتیاج دارند و برعکسِ تو تقصیر خودشان نیست.»<br />
چیزی نمی‌گوید. پرستار این پا و آن پا می‌کند. ظاهراً خودش هم بدش نمی‌آید بیشتر بماند. چشم‌هایش را ریز می‌کند و به چشم‌های او خیره می‌شود.<br />
«راستی برای چی کلیه‌ت را فروختی؟ چند فروختی؟ می‌ارزید؟»<br />
رو تُرش می‌کند:<br />
«نمی‌خواهید بروید و سری به آن بچه‌ بزنید که تا صبح می‌میرد؟»<br />
زن نگاهی به ساعتش می‌اندازد:<br />
«چهار دقیقه‌ی دیگر. راستی می‌ارزید؟»<br />
مرد نگاهش را به سقف می‌دوزد: «برای شما چه فرقی می‌کند؟»<br />
«دلم می‌خواهد بدانم.»<br />
«نمی‌دانم چه‌قدر داده‌اند. برایم هم مهم نیست. شماها آدم‌های عجیبی هستید ها!»<br />
چشم‌های پرستار گرد می‌شود: «چه‌طور؟!»<br />
«اگر آمده بودم و کلیه‌ام را اهدا کرده بودم، الان اتاقم پر از گل بود و پر از آدم‌هایی که هی می‌گفتند من چه انسان شریف و بزرگواری‌ام. شما هم نمی‌پرسیدید می‌ارزید؟ حالا که بابتش پولی داده‌اند، یک‌جوری نگاهم می‌کنید که انگار جنایت کرده‌ام. تازه، پولش که گیر من نیامده!»<br />
«چه‌طور گیرت نیامده؟»<br />
«از کسی که کلیه‌م را توی قمار برد بپرسید.»<br />
دیگر نه طعنه‌ای در نگاه زن است و نه مهربانی. نیم‌خیز می‌شود. مرد ادامه می‌دهد: «نمی‌دانم طلبکار بابتش چقدر گرفته. من فقط کاغذی را امضا کردم و به طلبکار وکالت دادم تا کلیه‌م را بفروشد و پولش را بگیرد. یک روز هم آمدند و مرا انداختند روی تخت اتاق عمل و حالا هم اینجایم. فکر کنم خرج بیمارستان را هم خریدار کلیه داده، خبر ندارم.»<br />
خانم ملکی آرام قد راست می‌کند. زن کوتاهی است. ایستاده و نشسته‌اش تقریباً یک ارتفاع دارد. نگاه دیگری هم به او می‌اندازد و بعد می‌رود.<br />
خوشحال است که هم‌اتاقی ندارد. با کنترل از راه دور تلویزیون را روشن می‌کند. اسرائیل به نوار غزه حمله کرده. چهارصد نفر از غیرنظامی‌های فلسطینی، مرد و زن و بچه، کشته شده‌اند.<br />
<a href="http://hejazi.ir/1388/03/kaykhusro03/"><strong> [برای خواندن قسمت سوم به اینجا مراجعه کنید]</strong></a></p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/hejazi/~4/AS8k6GZEljo" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://hejazi.ir/1388/03/kaykhusro02/feed/</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://hejazi.ir/1388/03/kaykhusro02/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>به میرحسین موسوی رای می دهم</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/hejazi/~3/ZyGEiSN2W4U/</link>
		<comments>http://hejazi.ir/1388/03/%d8%a8%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%b1%d8%ad%d8%b3%db%8c%d9%86-%d9%85%d9%88%d8%b3%d9%88%db%8c-%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d9%85%db%8c-%d8%af%d9%87%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 28 May 2009 00:00:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش حجازی</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>

		<category><![CDATA[انتخابات]]></category>

		<category><![CDATA[میرحسین موسوی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://hejazi.ir/?p=305</guid>
		<description><![CDATA[اما بعد از انتخابات شعارهای انتخاباتی او را فراموش نمی کنم.
آرش حجازی
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اما بعد از انتخابات شعارهای انتخاباتی او را فراموش نمی کنم.</p>
<p>آرش حجازی</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/hejazi/~4/ZyGEiSN2W4U" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://hejazi.ir/1388/03/%d8%a8%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%b1%d8%ad%d8%b3%db%8c%d9%86-%d9%85%d9%88%d8%b3%d9%88%db%8c-%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d9%85%db%8c-%d8%af%d9%87%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://hejazi.ir/1388/03/%d8%a8%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%b1%d8%ad%d8%b3%db%8c%d9%86-%d9%85%d9%88%d8%b3%d9%88%db%8c-%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d9%85%db%8c-%d8%af%d9%87%d9%85/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>فیلتر شدن فیسبوک و تویتر: هراس از جامعه ی نو</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/hejazi/~3/VLxYO4vB2HY/</link>
		<comments>http://hejazi.ir/1388/03/%d9%81%db%8c%d9%84%d8%aa%d8%b1-%d8%b4%d8%af%d9%86-%d9%81%db%8c%d8%b3%d8%a8%d9%88%da%a9-%d9%88-%d8%aa%d9%88%db%8c%d8%aa%d8%b1-%d9%87%d8%b1%d8%a7%d8%b3-%d8%a7%d8%b2-%d8%ac%d8%a7%d9%85%d8%b9%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 25 May 2009 17:32:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش حجازی</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>

		<category><![CDATA[انتخابات]]></category>

		<category><![CDATA[جامعه نو]]></category>

		<category><![CDATA[فیسبوک]]></category>

		<category><![CDATA[فیلتر]]></category>

		<category><![CDATA[میرحسین موسوی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://hejazi.ir/?p=302</guid>
		<description><![CDATA[همان طور که می دانید، دو روز است که شبکه های اجتماعی فیسبوک و تویتر فیلتر شده اند.  بعضی منتقدان این انسداد را به فعالیت تبلیغاتی چشمگیر طرفداران میرحسین موسوی در انتخابات ۸۸ نسبت می دهند و عده ای هم می گویند بی ربط است. اما یک نکته روشن است، شبکه های اجتماعی ساختارهای قدرت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>همان طور که می دانید، دو روز است که شبکه های اجتماعی فیسبوک و تویتر فیلتر شده اند.  بعضی منتقدان این انسداد را به فعالیت تبلیغاتی چشمگیر طرفداران میرحسین موسوی در انتخابات ۸۸ نسبت می دهند و عده ای هم می گویند بی ربط است. اما یک نکته روشن است، شبکه های اجتماعی ساختارهای قدرت را به هراس می اندازند. سال ها پیش سایت orkut هم که یکی از اولین شبکه های اجتماعی بود، فیلتر شد. ویکی پدیا هم دو سال قبل برای مدت کوتاهی فیلتر شد.</p>
<p>فارغ از اینکه اصلا فیلتر کردن و سانسور عملی خلاف حقوق بشر و آزادی انتقال اطلاعات است، این هراس می تواند خودش نشانه پدیده تازه ای باشد: روابط انسان ها با هم برای عده ای نگران کننده است. پدیده تازه ای نیست، در تمام تاریخ، هروقت ساختارهای قدرت احساس می کردند جایگاه مردمی شان را از دست داده اند، یکی از اولین اقداماتی که می کردند، جلوگیری از تجمع مردم بود.</p>
<p>اما ظاهراً  &#8220;تجمع&#8221; معنای تازه ای پیدا کرده است. صفحه ها و گروه های طرفداران میرحسین موسوی در فیسبوک هزاران نفر عضو دارند که می توانند در کسری از ثانیه با هم ارتباط برقرار کنند، خبرها را منتقل کنند و با هم قرار بگذارند. وقوع این تجمع در عالم فیزیکی نامحتمل است. اینترنت جهان تازه ای را به روی جامعه ی بشری باز کرده است. گمان می کنم تمام کتاب های جامعه شناسی دانشگاه ها باید از اول نوشته بشوند.</p>
<p>فیلتر کردن این جوامع فقط شوق به ایجاد جوامع جدید، با امکانات جدید را دامن می زند.</p>
<p>آرش حجازی</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/hejazi/~4/VLxYO4vB2HY" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://hejazi.ir/1388/03/%d9%81%db%8c%d9%84%d8%aa%d8%b1-%d8%b4%d8%af%d9%86-%d9%81%db%8c%d8%b3%d8%a8%d9%88%da%a9-%d9%88-%d8%aa%d9%88%db%8c%d8%aa%d8%b1-%d9%87%d8%b1%d8%a7%d8%b3-%d8%a7%d8%b2-%d8%ac%d8%a7%d9%85%d8%b9%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://hejazi.ir/1388/03/%d9%81%db%8c%d9%84%d8%aa%d8%b1-%d8%b4%d8%af%d9%86-%d9%81%db%8c%d8%b3%d8%a8%d9%88%da%a9-%d9%88-%d8%aa%d9%88%db%8c%d8%aa%d8%b1-%d9%87%d8%b1%d8%a7%d8%b3-%d8%a7%d8%b2-%d8%ac%d8%a7%d9%85%d8%b9%d9%87/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>فیسبوک بازی</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/hejazi/~3/ubO7t3bDfAw/</link>
		<comments>http://hejazi.ir/1388/03/%d9%81%db%8c%d8%b3%d8%a8%d9%88%da%a9-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 23 May 2009 13:57:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش حجازی</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://hejazi.ir/?p=295</guid>
		<description><![CDATA[برای ارتباط بهتر با دوستان (و البته برای اینکه کمی هم از این فضای جدی بیرون بیاییم و با هم خوش بگذرانیم)، این صفحه را در فیسبوک باز کردیم. اگر دوست داشتید کمی محض فراغت با چهره پشت ماسک آرش حجازی آشنا بشوید، به این فضا خوش آمده اید:
http://www.facebook.com/s.php?q=arash+hejazi&#38;n=-1&#38;k=100000000020&#38;sf=r&#38;init=q&#38;sid=b64a2123575005d23d72c12347c477b7#/pages/Arash-Hejazi-/82907397335?ref=nf
یا حق
آرش حجازی
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div id="attachment_298" class="wp-caption alignnone" style="width: 347px"><img class="size-full wp-image-298" title="4296_82907597335_82907397335_1994484_33715_n1" src="http://hejazi.ir/wp-content/uploads/2009/05/4296_82907597335_82907397335_1994484_33715_n1.jpg" alt="آرش حجازی یا شبح اپرا" width="337" height="376" /><p class="wp-caption-text">آرش حجازی یا شبح اپرا</p></div>
<p>برای ارتباط بهتر با دوستان (و البته برای اینکه کمی هم از این فضای جدی بیرون بیاییم و با هم خوش بگذرانیم)، این صفحه را در فیسبوک باز کردیم. اگر دوست داشتید کمی محض فراغت با چهره پشت ماسک آرش حجازی آشنا بشوید، به این فضا خوش آمده اید:</p>
<p><a href="http://www.facebook.com/s.php?q=arash+hejazi&amp;n=-1&amp;k=100000000020&amp;sf=r&amp;init=q&amp;sid=b64a2123575005d23d72c12347c477b7#/pages/Arash-Hejazi-/82907397335?ref=nf">http://www.facebook.com/s.php?q=arash+hejazi&amp;n=-1&amp;k=100000000020&amp;sf=r&amp;init=q&amp;sid=b64a2123575005d23d72c12347c477b7#/pages/Arash-Hejazi-/82907397335?ref=nf</a></p>
<p>یا حق</p>
<p>آرش حجازی</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/hejazi/~4/ubO7t3bDfAw" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://hejazi.ir/1388/03/%d9%81%db%8c%d8%b3%d8%a8%d9%88%da%a9-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://hejazi.ir/1388/03/%d9%81%db%8c%d8%b3%d8%a8%d9%88%da%a9-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c/</feedburner:origLink></item>
	</channel>
</rss>

