<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearch/1.1/" xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:gd="http://schemas.google.com/g/2005" xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0" version="2.0"><channel><atom:id>tag:blogger.com,1999:blog-2768734148629595924</atom:id><lastBuildDate>Mon, 13 Feb 2012 19:13:23 +0000</lastBuildDate><category>فرهنگی</category><category>مینیمال</category><category>فیلم</category><category>اجتماعی</category><category>گفت...</category><category>سفر</category><category>غر</category><category>روزمره</category><category>Translation</category><category>جوراب</category><category>شوخی</category><title>My Days</title><description /><link>http://mydays-h.blogspot.com/</link><managingEditor>noreply@blogger.com (Hel.)</managingEditor><generator>Blogger</generator><openSearch:totalResults>182</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/rss+xml" href="http://feeds.feedburner.com/helen-mds" /><feedburner:info xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" uri="helen-mds" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2768734148629595924.post-7745022996210029119</guid><pubDate>Mon, 13 Feb 2012 19:13:00 +0000</pubDate><atom:updated>2012-02-13T22:43:23.040+03:30</atom:updated><title>در چشم ِ آب و باد و آتش، خاک زد</title><description>&lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;1- گفته بودند زیاد شیب ندارد. اطلاع داشتند که تا اسم کوه و کمر بشنوم کُپ می‌کنم. رفتیم. ما هم به خیال اینکه شیب ندارد و بیشتر پیاده‌روی در برف است، تا کوه‌نوردی نیم‌بوت‌هایمان را پوشیدیم، از همین چسکی‌ها. اگر بلد بودم می‌توانستم پاتیناژ هم بروم -اغراق نمی‌کنم-. خلاصه اینطوری شد که یک قلچماق یک دستمان را گرفته بود، یک نیم‌قلچمان دست ِ دیگر و مامان از پشت ِ سر ساپورت می‌کرد. باز هم دو-سه بار لیز خوردم و خنده‌ای رفت و فضا تلطیف شد.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;2- ولنتاین است. دو-سه جایم می‌سوزد وقتی دست مردم اشیاء قرمز می‌بینم. ما که دوث‌پسر نداشتیم، اگر هم داشتیم یا قهر مصادف می‌شد با ولنتاین (سپندازمذگان یا هر کوفت دیگر) یا اینکه اصولاً به [..]خمش نبود، و یا از پایه و اساس با این‌جور تهاجم‌های فرهنگی غربی حال نمی‌کرد. امشب به همین مناسبت یکی از دوستان دوران راهنمایی(!) آمد در خانه؛ من که وقتی از آیفون می‌دیدمش نشناختم، ولی بعد که صدایش را شنیدم یادم آمد. آن دخترک تپل‌مپل ِ سال‌های پیش مثل کرم ِ آسکاریس شده بود. گفت جایی داری این را نگه‌داری، و من فردا بیایم ببرم؟&lt;br&gt;“این” یک عدد خرس پوه بود، که تقریباً هم‌قد خودمان بود. خریت کردم و خرس کذا را آوردم بالا، چپاندم توی کمد دیواری. حالا اینجاست. خرس ِ گنده‌ی غمگین! لبخند پوه‌وار احمقانه‌ات چه دردناک نقش بست، با آن چرخ‌خیاطی‌های صنعتی، در کشور چین.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;3- از صبح تا شب توی کتابخانه هستم. کمی درس می‌خوانم، و بیشتر به رابطه‌ی خطوط منحنی ِ میز ِ چوبی فکر می‌کنم. هر روز شبیه هم هستند، چون همیشه پشت یک میز می‌نشینم. میز کناری هم طرح‌های خودش را دارد، حتا سرگرم‌کننده‌تر و تیره‌تر است، ولی یک ساعتی از روز بدجوری آفتاب می‌افتد رویش. چند وقت پیش هم یکی با خودکار طرح ِ توپُری درآورده بود و نوشته بود “مرضیه را آزاد کنید”. سعی می‌کنم زیاد به این میز همسایه نگاه نکنم و روی میز ِ ساده و بی‌شیله پیله و کمرنگ خودم که پیچیده نیست و اتفاق خاصی در آن نمی‌افتد و خطوط موازی‌اش زیاد گره ندارد و روی آن کسی زندانی و آزاد نمی‌شود خیره شوم.&lt;br&gt;غیر از این سنایی هم می‌خوانم. دشت امروزم این‌هاست:&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;&lt;strong&gt;حُسن ِ او خورشید و ماه و زهره بر فتراک بست //&lt;br&gt;لطف او در چشم ِ آب و باد و آتش، خاک زد&lt;br&gt;&lt;/strong&gt;(ایهام ِ “خاک” رو داری؟)&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;یا مثلاً اینجا شیطان دارد تعریف می‌کند:&lt;br&gt;&lt;strong&gt;با او دلم به مهر و مودّت یگانه بود // سیمرغ عشق را دل ِ من آشیانه بود&lt;br&gt;می‌خواست تا نشانه‌ی لعنت کند مرا // کرد آنچه خواست، آدم خاکی بهانه بود&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;به هر صورت آدم وقتی مجبور است درس بخواند به این مسائل بیشتر علاقه‌مند می‌شود. آن سالی که کنکور داشتم مهدی اخوان ثالث می‌خواندم و روزی پانصد-ششصد بار برای مسائل مختلف فال حافظ می‌گرفتم. آن روزها به فال -حافظ و غیره- اعتقادی نداشتم؛ ولی الآن فکر می‌کنم یک چیزهایی شاید باشد و بی هیچ چیزی نیست که گفته‌اند لسان الغیب.&lt;br&gt;بله خرافاتی هم هستم. موقع آبکش کردن برنج، بسم‌الله می‌گویم، که اجنه بروند کنار آبجوش نریزد بهشان. یا می‌زنم به تخته که کسی چشم نخورد. اصلاً خوشم می‌آید از این چیزها، مثل یکجور آداب اجدادی ِ فان می‌ماند. دلم می‌خواهد وقتی آب می‌خورم یک جرعه هم به زمین بریزم، به یاد رفتگان و مردگان و سوختگان.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;4- و رهبر ِ من آن مامان ِ پنجاه ساله‌ایست که وقتی می‌گویم آلوی توی آش خوشمزه است، دفعه‌ی بعدی آنقدر آلو می‌ریزد که دندان‌های عقل‌مان روی هسته‌های آلوهای مهربانش خرد و خاکشیر می‌شود.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;  &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2768734148629595924-7745022996210029119?l=mydays-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/helen-mds/~4/6FO-7Kn4vtY" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://mydays-h.blogspot.com/2012/02/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Hel.)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2768734148629595924.post-9215052955569583193</guid><pubDate>Fri, 20 Jan 2012 20:23:00 +0000</pubDate><atom:updated>2012-01-20T23:53:32.265+03:30</atom:updated><title>آتروپوس</title><description>&lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;سِر آرتور کوئیلر-کوچ در &lt;strong&gt;هنر نوشتن&lt;/strong&gt;، پاراگرافی آورده، پر از اسم، و حقیقتی تلخ درباره‌ی این اسم‌ها:&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;blockquote&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;شاعران بزرگ ِ صد سال اخیر چه کسانی بوده‌اند؟ &lt;em&gt;کولریچ&lt;/em&gt;، &lt;em&gt;وردزورت&lt;/em&gt;، &lt;em&gt;بایرون&lt;/em&gt;، &lt;em&gt;شِلی&lt;/em&gt;، &lt;em&gt;لندر&lt;/em&gt;، &lt;em&gt;کیتس&lt;/em&gt;، &lt;em&gt;تنیسون&lt;/em&gt;، &lt;em&gt;براونینگ&lt;/em&gt;، &lt;em&gt;آرنولد&lt;/em&gt;، &lt;em&gt;موریس&lt;/em&gt;، &lt;em&gt;روزتی&lt;/em&gt;، &lt;em&gt;سوئینبرن&lt;/em&gt;- می‌توانیم همین جا توفق کنیم. همه‌ی این‌ها، به جز &lt;em&gt;کیتس&lt;/em&gt;،&lt;em&gt; براونینگ&lt;/em&gt; و &lt;em&gt;روزتی&lt;/em&gt;، تحصیلات دانشگاهی داشتند؛ و از این سه نفر، &lt;em&gt;کیتس&lt;/em&gt;، که در بهار زندگی از دست رفت، تنها کسی بود که وضع مالی خوبی نداشت. شاید این حرف بی‌رحمانه به نظر برسد، و حتماً غم‌انگیز است؛ اما واقعیت ناخوشایند این است که نظریه‌ای که می‌گوید &lt;em&gt;نبوغ شاعرانه هرجا بخواهد، به یک میزان در میان فقیر و غنی پدیدار می‌شود،&lt;/em&gt; چندان به حقیقت نزدیک نیست. واقعیت این است که از سه نفر ِ باقی مانده &lt;em&gt;براونینگ&lt;/em&gt;، همان‌طور که می‌دانید، وضع مالی خوبی داشت، و من به جرئت به شما می‌گویم که اگر وضع مالی‌اش خوب نبود، نمی‌توانست &lt;em&gt;سال&lt;/em&gt; یا &lt;em&gt;انگشتر و کتاب&lt;/em&gt; را بنویسد؛ همان‌طور که اگر پدر ِ &lt;em&gt;راسکین&lt;/em&gt; در معاملات خود موفق نبود، &lt;em&gt;راسکین&lt;/em&gt; هم نمی‌توانست &lt;em&gt;نقاشان مدرن&lt;/em&gt; را تالیف کند. &lt;em&gt;روزتی&lt;/em&gt; در آمد ِ شخصی مختصری داشت، و علاوه بر آن نقاشی هم می‌کرد؛ تنها &lt;em&gt;کیتس&lt;/em&gt; می‌ماند که آتروپوس* او را در جوانی هلاک کرد، همان‌گونه که &lt;em&gt;جان کلر&lt;/em&gt; را در تیمارستان، و &lt;em&gt;جیمز تامسون&lt;/em&gt; را با افیون به هلاکت رساند. این‌ها واقعیت‌های وحشتناکی است، اما اجازه بدهید با آن‌ها مواجه شویم.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;/blockquote&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;br&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;* Atropos، یکی از سه الهه‌ی سرنوشت (کلوتو، لاخسیس و آتروپوس) در اساطیر یونان که رشته‌ی عمر انسان به دست آن‌هاست و آتروپوس آن را قطع می‌کند.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;  &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2768734148629595924-9215052955569583193?l=mydays-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/helen-mds/~4/6gmNegjZBak" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://mydays-h.blogspot.com/2012/01/blog-post_20.html</link><author>noreply@blogger.com (Hel.)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2768734148629595924.post-3858055980868930275</guid><pubDate>Thu, 12 Jan 2012 06:43:00 +0000</pubDate><atom:updated>2012-01-12T10:13:35.000+03:30</atom:updated><title>تمام پــِـرسه‌های من</title><description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt; &lt;p&gt;&lt;img style="display: block; float: none; margin-left: auto; margin-right: auto" src="http://up.vatandownload.com/images/0omrtwtjbd9z18agrzoj.jpg" width="507" height="313"&gt; &lt;/p&gt; &lt;p&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;از &lt;/font&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=oPKghl93fOQ"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;اینجا&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt; تماشا، &lt;br&gt;و از &lt;/font&gt;&lt;a href="http://www.4shared.com/mp3/hdCV8tP6/06_-_Dariush_-_ShekanjeGar.htm"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;اینجا&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt; گوش و دانلود کنید.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="center"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;&lt;br&gt;ترانه: روزبه بمانی &lt;br&gt;آهنگ و تنظیم: علیرضا افکاری &lt;br&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;  &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2768734148629595924-3858055980868930275?l=mydays-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/helen-mds/~4/4VKGEawc6xM" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://mydays-h.blogspot.com/2012/01/blog-post_12.html</link><author>noreply@blogger.com (Hel.)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2768734148629595924.post-4472355616818170750</guid><pubDate>Wed, 11 Jan 2012 19:01:00 +0000</pubDate><atom:updated>2012-01-11T22:31:23.219+03:30</atom:updated><title>تمام پــِـرسه‌های من</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;img border="0" height="252" src="http://up.vatandownload.com/images/0omrtwtjbd9z18agrzoj.jpg" width="400" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: x-small;"&gt;از&lt;a href="http://www.blogger.com/goog_685492987"&gt; &lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=oPKghl93fOQ"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: x-small;"&gt;اینجا&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: x-small;"&gt; تماشا، &lt;br /&gt;
و از&lt;a href="http://www.blogger.com/goog_685492990"&gt; &lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.4shared.com/mp3/hdCV8tP6/06_-_Dariush_-_ShekanjeGar.htm"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: x-small;"&gt;اینجا&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: x-small;"&gt; گوش و دانلود  کنید.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: x-small;"&gt;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: x-small;"&gt;ترانه: روزبه بمانی &lt;br /&gt;
آهنگ و  تنظیم: علیرضا افکاری &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span id="goog_217412684"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span id="goog_217412685"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2768734148629595924-4472355616818170750?l=mydays-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/helen-mds/~4/ShYAjpsEvbY" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://mydays-h.blogspot.com/2012/01/blog-post_11.html</link><author>noreply@blogger.com (Hel.)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2768734148629595924.post-5159153699516438258</guid><pubDate>Fri, 06 Jan 2012 13:20:00 +0000</pubDate><atom:updated>2012-01-06T16:50:33.636+03:30</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">گفت...</category><title>به مویی</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;blockquote&gt; &lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: small;"&gt;نقل است که وقتی رابعه حَسَن را سه چيز فرستاد:  پاره‌ای موم و سوزنی و مويی.&lt;br /&gt;
پس گفت: چون موم باش، عالم را منوّر دار و تو  می‌سوز.&lt;br /&gt;
و چون سوزن باش برهنه، پيوسته کاری کن.&lt;br /&gt;
چون اين هردو کرده باشی به  مويی، هزار سالَت کار بُود.&lt;/span&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color: green;"&gt;تذکرة  الاولیا / ذکر رابعه عدویه&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2768734148629595924-5159153699516438258?l=mydays-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/helen-mds/~4/y4lcRBPBdVI" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://mydays-h.blogspot.com/2012/01/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Hel.)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2768734148629595924.post-6919037349132296183</guid><pubDate>Wed, 28 Dec 2011 17:45:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-12-28T21:15:57.973+03:30</atom:updated><title>:]</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: small;"&gt;این ورزش کردن ما هم از آن نوعش بود که نشود با آن پز  داد. می‌بایست زبان به دهان می‌گرفتم و هر جا حرف ورزش و فعالیت می شد می‌گفتم:  &lt;i&gt;چی؟ گاهی، تفریحی&lt;/i&gt;. ولی واقعیت این بوده که الآن نزدیک دو سال است هفته‌ای  3 الی 4 بار و هر بار 40 دقیقه روی &lt;a href="http://www.incredibody.com/images/eze-02.jpg"&gt;این وسیله&lt;/a&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: small;"&gt;که بهش می‌گویند الپتیکال ورزش می‌کنم.  &lt;br /&gt;
من هم مثل خیلی از آدم‌های غیر ِمانکن که هر روز روی کره‌ی زمین زندگی می‌کنند،  زندگی می‌کردم تا اینکه نگاهی توی آینه انداختم و فکر کردم:&lt;i&gt; این که نشد زندگی،  کمر باید باریک باشد.&lt;/i&gt; این شد که الپتیکال تنهای گوشه‌ی هال ِ ما هم بالاخره  مشتری دائمی پیدا کرد. یک روز در میان دست و پا زدن و آهنگ گوش کردن و فکر کردن به  گذشته و آینده، من روی همین الپتیکال –چقدر اسمش سخت است! تا قبل از این تردمیل  صدایش می‌کردم‌ها- تصمیم‌های مهمی در زندگی‌ام گرفتم، کلی خیالپردازی کردم، گاهی  بغض، گاهی خنده. این‌ها همه بستگی به موزیک پس زمینه داشت. هایده، لیدی‌گاگا  (موزیکش به درد ورزش می‌خورد. به من اینجوری نگاه نکنید)، ویگن، مدرن‌تاکینگ ِ  خدابیامرز، Zaz هم این اواخر خیلی استعمال می‌شد. (همین استعمال و نه هیچ چیز فعل  دیگر)&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: small;"&gt;چرا حرفش را به کسی نمی‌زدم؟ چون طرف بلافاصله  می‌پرسید:&lt;i&gt; تاثیر هم داشته؟&lt;/i&gt; و منظورش از تاثیر، کاهش وزن و سایز است.  &lt;br /&gt;
جواب من: &lt;i&gt;نه&lt;/i&gt;. &lt;br /&gt;
اگر تاثیری روی وزن و سایز نداشت پس چرا ادامه دادم؟  &lt;br /&gt;
چند ماه که گذشت و دیدم گرمی از وزنم و میلی‌متری از دور کمرم کم نشده بی‌خیال  شدم؛ تازه آن وقت بود که به فوایدش پی بردم. &lt;br /&gt;
1-کاهش علائم فسردگی و غمبرک‌زدگی  -که بعضاً عارض می‌شود-؛ &lt;br /&gt;
2-کاهش خیلی قابل محسوس ِ درکف‌ماندگی؛ &lt;br /&gt;
3- و کمتر  نیاز داشتن به انواع و اقسام داروهای شیمیایی و گیاهی ِ ملین. &lt;br /&gt;
برای من که  متاسفانه عادت به مستر ندارم، و سال‌هاست از یبوست رنج می‌برم، این‌ها خیلی مهم  است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: small;"&gt;*****&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: small;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: small;"&gt;سه هفته پیش بود، برادرم صدایم کرد که برم فلان برنامه را  از شبکه‌ی درپیتی و زرد ِ پی‌ام‌سی فَمیلی ببینم. خلاصه‌اش این بود: یک تعدادی محقق  روی یک عده‌ای تحقیق کرده بودند. :) &lt;br /&gt;
که: گروهی از ملت هفته‌ای&lt;u&gt; 3 بار&lt;/u&gt; و  هر بار &lt;u&gt;40 دقیقه&lt;/u&gt; روی یک دوچرخه‌ی ثابت، ورزش می‌کردند. و بعد از چند ماه  هیچ‌چیزشان تغییری نکرده بود. چه جالب که شرایط آزمایششان عین من بود. &lt;br /&gt;
یک گروه  دیگر هم بودند که آن‌ها هم هفته‌ای &lt;u&gt;3 بار&lt;/u&gt; ولی هر بار &lt;u&gt;20 دقیقه –طبق  الگویی-&lt;/u&gt; ورزش می‌کردند. در عرض چند ماه هفت‌-هشت کیلو وزن کم کرده بودند.  &lt;br /&gt;
فعالیت گروه اول آرام و یکنواخت بود. وقتی آدم &lt;i&gt;روزای روشن خداحافظ&lt;/i&gt; گوش  بدهد تندتر از این هم نمی‌تواند پا بزند. &lt;br /&gt;
گروه دوم اما از الگوی زمانی خاصی  پیروی می‌کردند. &lt;br /&gt;
رژیم غذایی در طول دوره ثابت بوده.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;8، 12، 20، 3&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: small;"&gt;8 ثانیه تند &lt;br /&gt;
12 ثانیه کند &lt;br /&gt;
به  مدت 20 دقیقه &lt;br /&gt;
و 3بار در هفته&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: small;"&gt;واکنش ِ من قبل از امتحان کردن این روش:  هه‌ه!… من دو ساله دارم دو برابر این ورزش می‌کنم. بیست دقیقه که بچه‌بازیه.  &lt;br /&gt;
بعدش: عرق از مژه‌هایم می‌چکید، اصلاً نفهمیدم خانم هایده چی گفت و فردای آن  روز پاهایم به سختی مرا از پله‌ی اتوبوس بردند بالا. من که ادعایم می‌شد این بود  اوضاعم. تازه فهمیدم آن آقای محقق برای چی چندبار توصیه کرد کسانی که آمادگی قبلی  ندارند و مشکل دارند و فلان با مشورت پزشک و کم‌کم شروع کنند.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: small;"&gt;آن حس خستگی و رضایت‌ازخود ِ بعدش، به همراه پاهایی که  تحت فرمانت نیستند و سیاهی رفتن چشم، یک‌جور نشئگی منحصربه‌فردی را می‌آورد -به  ارمغان-. &lt;br /&gt;
شمردن ثانیه‌ها هم سخت نیست، اینکه اینجور وسیله‌های ورزشی خودشان  تایمر دارند کار را راحت می‌کند. (با توجه به اینکه 8 و 12 می‌شود بیست، و در هر  دقیقه سه بار این سیکل تکرار می‌شود) اما برای ورزش‌های هوازی دیگری مثل شنا ممکن  نیست، یا برای پیاده‌روی شماره‌ها از دستت در می‌روند. و شماره‌ها از دست رفتن  همان، کاهش بازدهی همان. این را هم آقای محقق می‌گفت. &lt;br /&gt;
به هر حال بعد از سه هفته  دارم کمی تغییرات وزنی روی آن ترازوی پیزوری می‌بینم، و تقریباً به این صورت  راضی‌ام: :]&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: small;"&gt;یعنی می‌شود من آن روزی را ببینم که  تـَرکه‌ای‌ها از مُد افتاده‌اند و دلم خنک بشود؟ می‌شود متحد شد و باریک و بلند  بودن را از مُد انداخت؟ گمان کنم کم کردن چند کیلو وزن، به مراتب راحتتر  باشد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;a href="http://mydays-h.persianblog.ir/post/39/"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;+ مای‌دیز پرشین‌بلاگی&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2768734148629595924-6919037349132296183?l=mydays-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/helen-mds/~4/4d_jYPG_UqE" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://mydays-h.blogspot.com/2011/12/blog-post_28.html</link><author>noreply@blogger.com (Hel.)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2768734148629595924.post-1951298509850568838</guid><pubDate>Fri, 09 Dec 2011 11:41:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-12-09T15:14:08.082+03:30</atom:updated><title>دمعة وابتسامة*</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: small;"&gt;کمی بعد از اینکه واکاشی‌زوما را فراموش کردم، حدود  دوازده یا سیزده سالگی پسری را در موسسه‌ای که می‌رفتم زبان بخوانم ملاقات کردم و  احساس کردم برای اولین بار در زندگی‌ام عاشقم. کم‌وبیش تا هفده سالگی عاشقیت  مخفیانه‌ام ادامه داشت. بعد از آن با پسری مجازی آشنا شدم و قبلی به واکاشی‌زوما  پیوست. بعد از آن چند بار دیگر هم با آدم‌های مختلف آشنا شدم و برای دوره‌هایی  کوتاه احساس تپش قلب، گاهی بی‌خوابی، گاهی تعرق دست‌ها را از سر گذراندم. شاید سر  جمع چهار یا پنج بار قیلی‌ویلی شدگی‌ها در ناحیه‌ی کبد و کیسه‌ی صفرا را تجربه کرده  باشم؛ دو بار حضوری، و دو بار اینترنتی و یک بار هم تلفیقی از این دو.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: small;"&gt;در این لحظه که در فارغیّت به سر می‌برم  می‌توانم مقایسه کنم و بگویم که احساساتم نسبت به آدم‌های حقیقی، کسانی که اول  دیدم‌شان و بعد توی دلم گفتم “اوه، چه تیکه‌ای است…” و بعد از مراحل کشش و نظربازی  شاید کمی احساس صمیمیت کرده‌ام، احساسات عمیق‌تری داشته‌ام؛ تا آن‌ها که اول کمی چت  کرده و فکر کرده‌ام: “اوممم، چه شخصیت فلانی دارد”. و بعد اتفاقی یا غیراتفاقی  دیده‌ام و بیشتر آشنا شده‌ایم.&lt;br /&gt;
در یک کلام احساساتم در عشق‌های حضوری، عمیق‌تر  از اینترنتی‌هایش بوده است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: small;"&gt;جایی می‌خواندم –یادم نیست کجا و  نمی‌دانم چی را سرچ کنم- که محقق‌ها می‌گویند زنان و مردان در برخورد با یکدیگر به  طور غریزی می‌توانند تشخیص بدهند که آیا با ایشون می‌توانند فرزندان خوبی بسازند یا  نه. اگر بتوانند و دی‌ان‌ای شان ردیف باشد احساس کشش می‌کنند و شخص مذکور به نظرشان  جذاب می‌آید.&lt;br /&gt;
با رواج رابطه‌ها و عشق‌ها و گاهی ازدواج‌های اینترنتی، حدس می‌زنم  نسل‌های آینده به مرور کیفیت ژنتیکی‌شان پایین بیاید.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: small;"&gt;ممکن است یک نفر بیاید و بگوید این  حرف‌ها به شما نیامده و عاشقی نکشیده‌ای که گرسنگی یادت برود. قابل رد یا تائید  نیست.&lt;br /&gt;
به هر حال راجع‌به افسانه‌ایی و آسمانی‌اش صحبت نمی‌کنم، –با فرض اینکه  همچین وجود داشته باشد- همین بالا و پایین شدن‌های هورمونی را می‌گویم که ملموس است  و همه‌مان تجربه‌اش کرده‌ایم. که اگر کسی از این جمع آن نوع‌اش را تجربه کرده، دعای  خیری کند در حق ما ساده‌انگاران ِ سرد و گرم نچشیده که خدا بزند پس کله‌مان، قسمت  ما هم بشود آن آسمانی.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: small;"&gt;خلاصه، به نظرم اینترنت جای خوبی برای  پیدا کردن مخاطب، همفکر، دوست، پایه‌ی سینما، پایه‌ی تری‌سام، و لباس‌زیرنخی‌فروشی  است؛ که از دوست بهترین‌هایش را همینجا دارم. به نظرم برای اعتماد به نفس‌مان هم که  شده بهتر است لیلی و مجنون بازی‌های شیرین ِ زندگی‌مان را بگذاریم برای دنیای  حقیقی، و دور اینترنت را خیط بکشیم، که عشق‌هایش مملو از دیستنس‌های به فاک دهنده و  قبض ِ تلفن‌هایی است که رقم‌هایش از شش-هفت‌تا تجاوز می‌کند. از همه دردناک‌تر  احساساتی است که عمیق نیستند، تا لااقل بشود بعد از سال‌ها خاطره‌بازی‌اش را کرد و  لبخندی زد به احترامشان؛ بلکه جنس آن صفرویکی نباشد تا فقط تلخی‌اش نماند و بعد از  چند ماه ِ پُر آه و پُر آب ِ چشم نرود همان‌جایی که واکاشی‌زوما در لیگ برترش توپ  می‌زد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/-Xff7EfTg6xo/TuHzcJMmNxI/AAAAAAAAA9Q/WzHCpWNdPFI/s1600/jks0f0tg.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="240" src="http://3.bp.blogspot.com/-Xff7EfTg6xo/TuHzcJMmNxI/AAAAAAAAA9Q/WzHCpWNdPFI/s320/jks0f0tg.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #999999;"&gt;*اشکی و لبخندی، عنوان نام کتابی از جبران خلیل جبران است.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2768734148629595924-1951298509850568838?l=mydays-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/helen-mds/~4/XJuz44LTBPg" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://mydays-h.blogspot.com/2011/12/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Hel.)</author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://3.bp.blogspot.com/-Xff7EfTg6xo/TuHzcJMmNxI/AAAAAAAAA9Q/WzHCpWNdPFI/s72-c/jks0f0tg.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2768734148629595924.post-8703484072399920888</guid><pubDate>Sat, 26 Nov 2011 17:06:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-11-26T20:36:52.266+03:30</atom:updated><title>.</title><description>&lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;A &lt;br&gt;یه ماه پیش این موقع داشتیم دعا می‌کردیم واسه ممدرضا. &lt;br&gt;اووَه کی بود رفتم بنزین زدم. اون چهارشنبه‌هه که دو روز بعدش ممدرضا افتاد. تازه باک رو پر نکرده بودم. &lt;br&gt;… &lt;br&gt;مبدا تاریخمان شده افتادن ممدرضا. دو سال دیگر مثلاً می‌شود سال2ممدرضایی ِ شمسی.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;B &lt;br&gt;- خانومم موهاتو بکن تو،… &lt;br&gt;+ ببخشید شما مونا نیستی؟ &lt;br&gt;-بله؟ &lt;br&gt;+ شما مونا نیستی؟ &lt;br&gt;- نه، مانتوت هم کوتاهه… &lt;br&gt;+ آموزشگاه کیش، اینترچنج، مونایی ها! مونا سوزنی &lt;br&gt;-&amp;nbsp; :|&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;خیلی حال داد. :))) دوتا نره‌غول همراهش بودند، ترسیدم بیشتر گیر بدهم.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;C &lt;br&gt;این مرغ‌عشق‌ها چرا اینجوری‌اند؟ من حس می‌کنم عی‌کیو شان همقدر ما آدم‌ها است. خیلی انگوری‌انگوری هستند. همین‌طور داریم چپ و راست قربان و صدقه‌شان می‌رویم. امروز دیدم این یکی سرش را طرف دیگری خم کرده، آن هم دارد سر ِ صبر و با طمانینه روی کله‌اش را می‌خاراند! خیلی خودم را کنترل کردم که نخورمش. خدایا! اینا چرا اینجوری‌ان؟ &lt;br&gt;مادرم می‌گوید ببریم دوتا پرهایشان را بچینیم که بتوانیم بیاریم‌شان بیرون از قفس؛ اینجاها چرخ بزنند دل‌شان وا شود. وقتی توی قفس هستند که نمی‌توانند استفاده‌ای از این بال‌ها بکنند. با او موافقم. خودم را تصور کردم که اسیر غول‌ها هستم و چاره‌ای ندارم جز اینکه پیش‌شان بمانم. ترجیح می‌دهم دوتا انگشتم را قطع کنند ولی بگذارند گاهی آن دور و اطراف چرخی بزنم، تا اینکه انگشت‌ها را داشته باشم ولی تا آخر عمر توی قفس بپوسم.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;D &lt;br&gt;می‌خواهم اعتراف کنم که هیچ استعدادی آشپزی ندارم. هرچه‌قدر خودم را گول بزنم که لابد تمرین نکرده‌ام و اگر مجبور بشوم غذا درست کنم فلان می‌شود و وقتش را نداشته‌ام(!) یک روز فرصت بشود می‌روم کلاس آشپزی خیلی بهتر می‌شود… بی‌فایده است. غذایی که درست می‌کنم خوب ِ خوبش می‌شود مثل غذا بد ِِ‌ی مادرم. با توجه به اینکه مادرم دست‌پخت معمولی دارد و همچین شاهکار هم نیست. بعد یکی نیست بگوید تو که این وضعیتت است دیگر چرا جو می‌گیردت و ابتکار می‌زنی؟! بله دلم می‌خواهد طعم‌های جدید از خودم اختراع کنم. طعم‌های جدید هم اختراع می‌شوند اما اکثرشان آنقدر توی یخچال می‌مانند تا خراب بشوند و بروند توی سطل آشغال.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;E &lt;br&gt;خوشم می‌آید که افغان‌ها به ماه آذر می‌گویند “قوس” &lt;br&gt;یادم می‌آید توی گودر می خواندم که فارسی دری مثل لهجه بریتیش می‌ماند، با این حساب ما امریکن صحبت می‌کنیم. گودر یادت بخیر. آلن…&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;F &lt;br&gt;یک بازی‌ وبلاگی ترسناکی هم هست: “صندلی داغ”. نمی‌دانم چرا زیاد هیجان ندارد، شاید به خاطر مجازی بودنش است. &lt;br&gt;می‌نشینم روی این صندلی، اگر سوالی هست… :) &lt;br&gt;توضیح خاصی هم ندارد، صندلی داغ است دیگر.&amp;nbsp; &lt;br&gt;برای نمونه &lt;/font&gt;&lt;a href="http://eternaltree.persianblog.ir/post/287"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;درخت ابدی&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt; و &lt;/font&gt;&lt;a href="http://letterbox.blogfa.com/post-369.aspx"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;رامک&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt; هم بازی کرده‌اند.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p&gt;&lt;a href="http://mydays-h.persianblog.ir/post/37/"&gt;+مای‌دیز پرشین‌بلاگی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;  &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2768734148629595924-8703484072399920888?l=mydays-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/helen-mds/~4/3nffFVxf86g" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://mydays-h.blogspot.com/2011/11/blog-post_26.html</link><author>noreply@blogger.com (Hel.)</author><thr:total>3</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2768734148629595924.post-5821422199366471059</guid><pubDate>Fri, 25 Nov 2011 17:41:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-11-25T21:11:29.043+03:30</atom:updated><title>علیه‌السلام</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: small;"&gt;امروز عصر&amp;nbsp;در راه&amp;nbsp;خانه بودم. یک  راننده‌ی پراید موازی من توی خیابان می‌آمد و جملاتی از قبیل “ججججیییوووون برسونمت  جیگر…” می‌گفت. واکنشم در این جور شرایط معمولاً “هیچی” است، و&amp;nbsp;اگر طرف خیلی&amp;nbsp;کنه  باشد&amp;nbsp;خیلی هم معقول و با کمترین فحاشی ِ ممکن، با حداقل اعصاب خردی، یک “گمشو”ی  ساده می‌گویم و&amp;nbsp;او هم&amp;nbsp;می‌بیند بخاری از من بلند نشد،&amp;nbsp;خودش و&amp;nbsp;طیاره‌اش می‌روند&amp;nbsp;زیر  باران عصر جمعه‌ای گم می‌شوند. &lt;br /&gt;
حالتان به هم می‌خورد از این موضوع مزاحمت و  مشتقاتش از بس شنیده‌اید و خوانده‌اید؟ خب بله خیلی شنیده‌ایم، ولی من فکر می‌کنم  هیچکس به عمق فاجعه پی نبرده. من فکر می‌کنم خود ِ کسانی که مورد مزاحمت قرار  می‌گیرند هم به عمق فاجعه پی نبرده‌اند و نمی‌فهمند و گرم هستند و&amp;nbsp;حالی‌شان نیست، و  عادت کرده‌اند به دایورت کردن و وانمود کردن که: اهمیتی ندارد… بی‌خیال…&lt;br /&gt;
من هم  همین‌ها. گور بابایش، کرسی‌شعرهایش را گفت و رفت دیگر، سی ثانیه هم طول نکشید، هیچ  غلطی نمی‌توانست بکند، اینجا محله‌ی خودمان است و کافی بود یک جیغ بکشم تا  همسایه‌ها بریزند توی کوچه… اما وقتی رسیدم خانه‌ پاهایم یک چیز دیگری می‌گفتند.  نزدیک‌شان که شدم تا بند کفش‌ها را باز کنم دیدم می‌لرزند. پرسیدم سردتان شده؟  گفتند: نعخیر! گفتم پس چی؟ گفتند خودت را به خریت نزن، نِروسنِس‌ات روی دوهزار و  پانصد ریشتر است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: small;"&gt;یک سال پیش بود، توی همین کوچه‌مان، توی  محله‌مان، سرظهر و خلوت، یک عنآقایی پیشنهاد بی‌شرمانه‌ای داد. گفتیم خیر، گمشو! به  نظر آدم منطقی‌ای می‌آمد، انتظار داشتم برود و گم بشود. اما همین‌جوری که  نمی‌توانست بگذارد بروم. انگولکی کرد و الفرار. همان راهکار آخر یعنی جیغ را به کار  بستم. یک جیغ… دور شد… دو جیغ… قو پر نمی‌زد… با سومین جیغ دیگر خودم را ضایع  می‌کردم، پس منصرف شد. وقتی رسیدم خانه از&amp;nbsp;خواهرم پرسیدم تو صدای جیغ نشنیدی؟ گفت  نه، داشتم آهنگ گوش می‌کردم. چیزی شده؟ برایش تعریف کردم، آخرش را با شوخی و خنده  تمام کردم که نظرم عوض شده، آخرش که چی؟ می‌خواهیم به گور ببریم؟ هار هار هار هِر  هِر هِر ولی… این هِروکِر کردن‌ها ضربه‌گیر‌هایی بیش نبود، ضربه‌گیرهای ناکارآمد،  در مقابل اعصاب درب و داغونی که تا چند وقت موقع راه رفتن توی خیابان توهم می‌زد و  سایه‌ی کسی را می‌دید که پشت سرش راه می‌رود و الآن که ناغافل یک کاری بکند. گمان  کنم آن وقت‌‌ها هم به خودم می‌گفتم که چیزی نیست، آدم است دیگر گاهی توهم برش  می‌دارد… آها این لامپ بی‌شوهور بد جایی است، سایه‌ی خودم بود که تکان خورد... هار  هار هار قار قار قار.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: small;"&gt;این است که می‌گویم خودمان هم حالی‌مان  نیست چی به سر اعصاب و روان‌مان می‌آید؛ و اینکه امنیت&amp;nbsp;در &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%85_%D9%85%D8%B2%D9%84%D9%88"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;هرم مازلو&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: small;"&gt; از پایین  دوم&amp;nbsp;است؛ و اینکه اگر بلایی هم سرت بیاید لابد خودت همچین علیه‌السلام نبوده‌ای؛ و  اینکه اگر جیغ بزنی هیچکس به تخمش نیست و دوره‌ی فردین‌بازی گذشته و&amp;nbsp;این روزها کسی  خودش را توی دردسر نمی‌اندازد؛ و اگر کرم از خود درخت نبود دختر آن موقع ظهر توی  کوچه چه کار می‌کند؟ چه معنی دارد؟ چرا مانتو پوشیدی؟ چادر سرت کن.&amp;nbsp;چرا ظهر بیرون  رفتی؟ عصر جمعه توی خیابان چه غلطی می‌کردی؟&lt;br /&gt;
این می‌شود که آدم&amp;nbsp;–از نوع مونث‌اش-  می‌بیند دستش به هیچ جا بند نیست و “امنیت” در موقعیت‌هایی که خطر می‌افتد،  فقط&amp;nbsp;بسته به شانس است. می‌بینی در جاهایی شانس‌ات بیشتر است که شلوغ‌تر  باشد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: small;"&gt;حالا من آخر این پست چه می‌خواهم بگویم؟  دغدغه‌ی امروزم را گفتم، حالا چی؟ که چی بشود؟ شمایی که می‌خوانید اگر زن باشید که  داغ دل‌تان تازه شده، اگر مرد باشید کاری از دستتان بر نمی‌آید&amp;nbsp;.گفتن ندارد که  انتظار بچه‌گانه‌ایست که بیایی&amp;nbsp;از مردم بخواهی سوپرمن باشند؛ حفظ امنیت این جانب تا  حدودی به عهده‌ی پلیس&amp;nbsp;–منظورم از&amp;nbsp;پلیس&amp;nbsp;یک مفهوم کلی&amp;nbsp;است، وگرنه صدوده خودمان که…- و  تا حدودی به عهده‌ی “خودم” است. این قسمت ِ “خودم” خودش یک پست دیگر می‌خواهد که  شاید روزی درباره‌اش بنویسم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: small;"&gt;این را هم بگویم و بروم:&amp;nbsp;می‌دانم خیلی  بعید است که مثلاً از بین بازدیدکننده‌های این وبلاگ کسی از زمره‌ی مزاحم‌ها باشد. ولی خب اگر هست یا شاید روزی با گوگلی چیزی سر از اینجا  در آوردی آقای عزیز، من از طرف جامعه‌ی زنان از شما خواهش می‌کنم متوجه مشکلی که در  شما&amp;nbsp;وجود دارد&amp;nbsp;باش و از راه درست&amp;nbsp;حل‌اش کن. این روزها خیلی‌ها به روان‌شناس مراجعه  می‌کنند. می‌دانی با این کار چقدر از حجم استرس در دنیا کم می‌کنی؟ می‌دانی این  استرس‌هایی که در بنده‌گان خدا ایجاد می‌کنی چه می‌شود؟ به &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85%D8%A7"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;کارما&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: small;"&gt; اعتقاد داری؟ به &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%D9%88%D8%AD"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;روح&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: small;"&gt; چطور؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;
+ امروز هم اتفاقاً &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/world/2011/11/111125_l06_shp_domestic_abuse.shtml"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;روز جهانی حذف خشونت علیه زنان&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: small;"&gt; است. حالا نمی‌دانم این مصادف شدن را به فال نیک بگیرم یا  چی.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2768734148629595924-5821422199366471059?l=mydays-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/helen-mds/~4/-u5sfvpqp9c" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://mydays-h.blogspot.com/2011/11/blog-post_25.html</link><author>noreply@blogger.com (Hel.)</author><thr:total>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2768734148629595924.post-2987485062877961566</guid><pubDate>Fri, 18 Nov 2011 17:59:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-11-18T21:32:47.433+03:30</atom:updated><title>بهترین اتاق جهان</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://up.vatandownload.com/images/2sb7x9c70621ji8mpgtu.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="240" src="http://up.vatandownload.com/images/2sb7x9c70621ji8mpgtu.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: small;"&gt;اینجا یکی از پنج اتاق خانه‌ای ییلاقی  است، کمی دور از آبادی و بیشتر نزدیک کوه. کرسی دارد، یک دیوارش پنجره است که نیمی  از منظره‌ی آن شاخ و برگ‌های درخت خرمالوی سرحالی است، می‌شود دست دراز کرد و از آن  چید. کوه‌های این پنجره موقع غروب نارنجی می‌شوند و باد درخت خرمالو را تکان  می‌دهد. سقف و تیرک‌های چوبی دارد و کمدی در لغاز ِ دیوار که روی آن عکس دسته‌جمعی  هفت کتوله حک شده. &lt;br /&gt;
بعد از ظهر جمعه‌ام را اینجا چرت زدم. پنج دقیقه یکبار از  خواب پریدن در اثر برخورد پاهایی که توی حلقم بود، -طبعاً همه می‌خواستند دور کرسی  بخوابند- باعث می‌شد تاریک شدن هوا را ببینم و صدای به هم خوردن برگ‌های درخت  خرمالو را بشنوم. در حالت: مثل خلسه یا نشئه، با ذهنی خالی از هر فکر، تا بیاید حال  ِ نفهمی‌ام بپرد، خواب مرا می‌برد. این ده-دوازده بار بیدار شدن و رصد کردن اوضاع،  فوق‌العاده بود. &lt;br /&gt;
امیدوارم باز هم نصیبم شود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: small;"&gt;وقتی به صاحب‌ خانه می‌گفتم عجب اتاق  باصفایی است به این موضوع احمقانه فکر می‌کردم که آدم بیاید آخرهای عمرش را یک  همچین جایی زندگی کند… اگر آخر عمری در کار نبود چه؟ بلند پروازی کردن برای روزی که  آنقدر پولدار بشوم که خانه‌ی ییلاقی جداگانه داشته باشم کلاً منتفی بود. کی حال  دارد دم به دقیقه بار بندیل جمع کند از اینجا برود آنجا، و برگردد. بنده با سکون  بیشتر موافقم تا با سفر. &lt;br /&gt;
یک گزینه‌ی دیگر که وقتی از آن پنجره‌ی رویایی به  کوه‌ها نگاه می‌کنی و برگ خرمالو را لمس می‌کنی به ذهنت خطور می‌کند این است که:  ممکن است یک روز دلم راضی شود شهرها را رها کنم و بخواهم بیایم همچین جایی با زندگی  کنم؟ &lt;br /&gt;
برای چند لحظه آرزویم شد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2768734148629595924-2987485062877961566?l=mydays-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/helen-mds/~4/60ua-h4NZsM" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://mydays-h.blogspot.com/2011/11/blog-post_18.html</link><author>noreply@blogger.com (Hel.)</author><thr:total>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2768734148629595924.post-7401920239196905589</guid><pubDate>Sat, 12 Nov 2011 16:35:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-11-12T20:05:07.504+03:30</atom:updated><title>از مصاحبه‌ی سوسن تسلیمی با پارازیت</title><description>&lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;&lt;img style="display: block; float: none; margin-left: auto; margin-right: auto" src="http://up.vatandownload.com/images/otpceird9r77bdhjdc6s.jpg"&gt; &lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;blockquote&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;مسئله‌ی اساسی که من می‌خوام اینجا مطرح بکنم و برای من همیشه پایه و اساس بوده اینه که فرهنگ و هنر یک سرزمین روح و آتش درون بدنه‌ی اون سرزمینه. اگه فرهنگ و هنر به غُل و زنجیر و به بند کشیده بشه، سلاخی بشه، بدنه‌ی اون جامعه، اون سرزمین افسرده می‌شه، بیمار می‌شه، و می‌میره. بنابراین ما که هنرمند هستیم، ما که با هنر و فرهنگ سر و کار داریم باید صادقانه و با جدیت با این مسئله روبرو بشیم و آتش درون این قلب تپنده‌ی سرزمین خودمون رو زنده نگه داریم. در این صورته که اون بدنه، بدن سرزمین ِ ما سالم می‌مونه، جسم و روح یکی می‌شه، پیشرفت می‌کنه، و اون سرزمین جاودانه خواهد موند. همون طور که پیشینیان ما کردند، به هر حال این میراث به ما رسیده، و باید بهش ادامه بدیم و به امید ایران بهتر و ایران آزادتر برای نسل آینده که همین لحظه‌ای که من اینجام متولد می‌شه، فردا، پس‌فردا،… و این سرزمین رو، این میراث رو بهشون تقدیم می‌کنیم. &lt;br&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;/blockquote&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=3-U9QBm_xiI&amp;amp;feature=channel_video_title"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;+ مصاحبه‌ی کامل نیم‌ساعته&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;  &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2768734148629595924-7401920239196905589?l=mydays-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/helen-mds/~4/k0K3FStGMiY" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://mydays-h.blogspot.com/2011/11/blog-post_12.html</link><author>noreply@blogger.com (Hel.)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2768734148629595924.post-182024178979692368</guid><pubDate>Fri, 11 Nov 2011 14:50:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-11-11T18:20:26.983+03:30</atom:updated><title>عید سعید غدیر</title><description>&lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;همانطور که می‌دانید عید سعید غدیر خم در پیش است و مردم فوج فوج نزد کسانی که می‌گویند جدشان پیامبر است می‌روند و به تجدید میثاق می‌پردازند؛ بعضی وقت‌ها عیدی هم می‌گیرند، گپی می‌زنند و خداحافظی می‌کنند و خلاص. البته ما اولاد پیغمبر از زاویه‌ی دیگری یه این عید فرخنده نگاه می‌کنیم. و حقیقتش این است که برای من نوعی خیلی فرخنده نیست. مادرم این روزها یادش می‌افتد که گند از سر و روی خانه بالا می‌رود در حالی دو تا دختر ِ خرس ِ گنده توی خانه هست. به نظر من اینجوری‌ها هم نیست و مادرم کمی در این مورد وسواسی است و این اخلاق را از مادرش به ارث برده. اصلاً ارزشش را ندارد که آدم برود بالای نردبان، پرده‌ها را بیاورد پایین، ماسماسک‌هایش را باز کند، بچپاند توی ماشین لباس‌شویی، بیاورد بیرون پهن کند روی بند تا خشک شود، آن‌ها را اتو کند –فکر کن به اتو کردن پرده که چقدر مشکل است- بعد ماسماسک‌هایش را دانه به دانه وصل کند، برود بالای نردبان،… همه‌ی این‌ها به خاطر اینکه رنگ پرده‌ها نیم‌درجه روشن‌تر شود که هیچکس غیر از خود ِ مادرم –و شاید مادربزرگم- متوجه آن نمی‌شود. فکر می‌کنم سالی یکبار کافی باشد که آن هم قبل از عید نوروز زمان مناسبی به نظر می‌رسد.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;جالب و لازم و دوستداشتنی است که آدم گاهی برود به این و آن سری بزند، یعنی من بدم نمی‌آید، یعنی از مهمان‌هایی که عید غدیر می‌آیند حتا خوشم می‌آید چون خانواده‌ی پدری‌ام معمولاً در میانشان نیستند، چون خودشان سادات هستند و باید بنشینند توی خانه‌هایشان. فقط نمی‌دانم چرا همیشه در آخر این روز می‌رویم خانه‌ی عمه‌ی بزرگم. در واقع خیلی واجب است و حتماً باید برویم و بقیه فک و فامیل و بچه‌هایش هم می‌آیند. خیلی هم خوب است که آدم بچه‌ی دخترعمه‌اش با بغل کند که قبل از گفتن ِ &lt;em&gt;بابا&lt;/em&gt; و &lt;em&gt;مامان&lt;/em&gt; یادش داده‌اند &lt;em&gt;صلوات&lt;/em&gt; بفرستد، یا سلام بدهد به شوهر عمه‌اش که بی‌جواب بماند، و با پسرعمه‌ی آخوندش بگوید &lt;em&gt;حاج آقا حوزه چه خبر؟&lt;/em&gt; این‌ها همه خوب است. فقط… مشکل این است که جهت روبوسی ِ عمه‌ام، با جهت ِ روبوسی ِ من هماهنگ نیست. احتمالاً مشکل از اوست چون من تا به حال با هیچکس همچین مشکلی پیدا نکرده‌ام. متاسفانه تا بیایم به خودم بیایم،… &lt;br&gt;هیچ چیز در دنیا بدتر از این نیست که آدم جلوی چشم همه‌ی فامیل، عمه‌اش را فرانسوی ببوسد. &lt;br&gt;کمی غلو کردم، فضاحتش در این حد نیست، اینجوری است که یواشکی به خواهرم بگویم &lt;em&gt;فَمیدی چی شد؟&lt;/em&gt; او هم سقلمه بزند که یعنی &lt;/font&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;font face="Tahoma"&gt;&lt;em&gt;خب حالا منو نخندون. &lt;br&gt;&lt;/em&gt;این هم به نوعی سوژه‌ی خنده است. یعنی بد نمی‌گذرد، مشکل بیشتر همان شستن پرده‌ها و جارو کردن زیر ِ فرش ِ زیر ِ آن قسمتی است که یک کاناپه‌ی فکستنی قرار دارد. بله مشکل همین‌ها است، وگرنه مهمان خوب است مخصوصاً اگر دوست باشد و شبیه. اشکالی هم ندارد اگر خیلی شبیه نباشیم، -مثلاً همکارهای پدرم-. فکر می‌کنم این جور نشست‌ها و جمع‌ها برای ما که تحمل آدم‌های مختلف را نداریم مثل ویتامین دی برای افزایش انعطاف‌پذیری‌مان لازم است. برای من که کلاً تحمل جمع را ندارم مثل مراجعه به دندان‌پزشک است –که حداقل باید شش ماه یکبار باشد-. و این هم برایم فرقی نمی‌کند که آدم به بهانه‌ی عید غدیر به بقیه سر بزند یا به بهانه‌ی جشن مهرگان یا هالووین.&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;بروم که کم‌کم دارد از گوشه و کنار خبر می‌رسد: مامان الآن یه چیزی بهم می‌گه‌ها.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;  &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2768734148629595924-182024178979692368?l=mydays-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/helen-mds/~4/TMRyCitSVrE" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://mydays-h.blogspot.com/2011/11/blog-post_6656.html</link><author>noreply@blogger.com (Hel.)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2768734148629595924.post-4625285806362302493</guid><pubDate>Fri, 11 Nov 2011 14:38:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-11-11T18:08:55.520+03:30</atom:updated><title>عید سعید غدیر</title><description>&lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;همانطور که می‌دانید عید سعید غدیر خم در پیش است و مردم فوج فوج نزد کسانی که می‌گویند جدشان پیامبر است می‌روند و به تجدید میثاق می‌پردازند؛ بعضی وقت‌ها عیدی هم می‌گیرند، گپی می‌زنند و خداحافظی می‌کنند و خلاص. البته ما اولاد پیغمبر از زاویه‌ی دیگری یه این عید فرخنده نگاه می‌کنیم. و حقیقتش این است که برای من نوعی خیلی فرخنده نیست. مادرم این روزها یادش می‌افتد که گند از سر و روی خانه بالا می‌رود در حالی دو تا دختر ِ خرس ِ گنده توی خانه هست. به نظر من اینجوری‌ها هم نیست و مادرم کمی در این مورد وسواسی است و این اخلاق را از مادرش به ارث برده. اصلاً ارزشش را ندارد که آدم برود بالای نردبان، پرده‌ها را بیاورد پایین، ماسماسک‌هایش را باز کند، بچپاند توی ماشین لباس‌شویی، بیاورد بیرون پهن کند روی بند تا خشک شود، آن‌ها را اتو کند –فکر کن به اتو کردن پرده که چقدر مشکل است- بعد ماسماسک‌هایش را دانه به دانه وصل کند، برود بالای نردبان،… همه‌ی این‌ها به خاطر اینکه رنگ پرده‌ها نیم‌درجه روشن‌تر شود که هیچکس غیر از خود ِ مادرم –و شاید مادربزرگم- متوجه آن نمی‌شود. فکر می‌کنم سالی یکبار کافی باشد که آن هم قبل از عید نوروز زمان مناسبی به نظر می‌رسد.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;جالب و لازم و دوستداشتنی است که آدم گاهی برود به این و آن سری بزند، یعنی من بدم نمی‌آید، یعنی از مهمان‌هایی که عید غدیر می‌آیند حتا خوشم می‌آید چون خانواده‌ی پدری‌ام معمولاً در میانشان نیستند، چون خودشان سادات هستند و باید بنشینند توی خانه‌هایشان. فقط نمی‌دانم چرا همیشه در آخر این روز می‌رویم خانه‌ی عمه‌ی بزرگم. در واقع خیلی واجب است و حتماً باید برویم و بقیه فک و فامیل و بچه‌هایش هم می‌آیند. خیلی هم خوب است که آدم بچه‌ی دخترعمه‌اش با بغل کند که قبل از گفتن ِ &lt;em&gt;بابا&lt;/em&gt; و &lt;em&gt;مامان&lt;/em&gt; یادش داده‌اند &lt;em&gt;صلوات&lt;/em&gt; بفرستد، یا سلام بدهد به شوهر عمه‌اش که بی‌جواب بماند، و با پسرعمه‌ی آخوندش بگوید &lt;em&gt;حاج آقا حوزه چه خبر؟&lt;/em&gt; این‌ها همه خوب است. فقط… مشکل این است که جهت روبوسی ِ عمه‌ام، با جهت ِ روبوسی ِ من هماهنگ نیست. احتمالاً مشکل از اوست چون من تا به حال با هیچکس همچین مشکلی پیدا نکرده‌ام. متاسفانه تا بیایم به خودم بیایم،…&lt;br&gt;هیچ چیز در دنیا بدتر از این نیست که آدم جلوی چشم همه‌ی فامیل، عمه‌اش را فرانسوی ببوسد.&lt;br&gt;کمی غلو کردم، فضاحتش در این حد نیست، اینجوری است که یواشکی به خواهرم بگویم &lt;em&gt;فَمیدی چی شد؟&lt;/em&gt; او هم سقلمه بزند که یعنی &lt;/font&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;font face="Tahoma"&gt;&lt;em&gt;خب حالا منو نخندون.&lt;br&gt;&lt;/em&gt;این هم به نوعی سوژه‌ی خنده است. یعنی بد نمی‌گذرد، مشکل بیشتر همان شستن پرده‌ها و جارو کردن زیر ِ فرش ِ زیر ِ آن قسمتی است که یک کاناپه‌ی فکستنی قرار دارد. بله مشکل همین‌ها است، وگرنه مهمان خوب است مخصوصاً اگر دوست باشد و شبیه. اشکالی هم ندارد اگر خیلی شبیه نباشیم، -مثلاً همکارهای پدرم-. فکر می‌کنم این جور نشست‌ها و جمع‌ها برای ما که تحمل آدم‌های مختلف را نداریم مثل ویتامین دی برای افزایش انعطاف‌پذیری‌مان لازم است. برای من که کلاً تحمل جمع را ندارم مثل مراجعه به دندان‌پزشک است –که حداقل باید شش ماه یکبار باشد-. و این هم برایم فرقی نمی‌کند که آدم به بهانه‌ی عید غدیر به بقیه سر بزند یا به بهانه‌ی جشن مهرگان یا هالووین.&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;بروم که کم‌کم دارد از گوشه و کنار خبر می‌رسد: مامان الآن یه چیزی بهم می‌گه‌ها.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;  &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2768734148629595924-4625285806362302493?l=mydays-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/helen-mds/~4/yoVNlobEb-w" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://mydays-h.blogspot.com/2011/11/blog-post_11.html</link><author>noreply@blogger.com (Hel.)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2768734148629595924.post-8783966674721480980</guid><pubDate>Fri, 04 Nov 2011 16:26:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-11-04T21:07:03.869+03:30</atom:updated><title>از اسبْ ‌افتاده، فرصت نداشت</title><description>&lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;صبح ِ جمعه‌ی یک هفته قبل گفتیم فلانی کجاست؟ چرا نیامد؟ گفتند مهماندار شده، رفته‌اند با مهمان‌هایشان کوه. گفتیم وقتی صبح جمعه‌ای جشن تولد می‌گیرید همین می‌شود دیگر، هیچکس نمی‌آید. بگو و بخند و شمع فوت کن و این چی‌چیه آوردی، گندشو درآوردی و… مادر میزبان چشم‌هاش قرمز بود، شخص متولد شده گیج می‌زد، یک چیزی‌شان می‌شد. تلفن زنگ زد همه میخ شدند، یکی جواب داد، رفتند توی اتاق با چشم‌های قرمز برگشتند، همه‌شان با هم سرماخورده بودند! با چشم و ابرو به هم گفتیم: انگار چیزی شده که نمی‌خواهند به ما بگویند و اوضاع مساعد نیست؛ بیایید برویم تا راحت باشند. بنا کردیم لباس پوشیدن که برویم. شخص متولد شده آمد و گفت خیله‌خب، اینجوری شده و آنجوری شده و فلانی مهماندار نشده، بلکه همین صبحی، پیش پای شما از اسب افتاده و حالش خراب است و رفته در کما، دکترش فلانی است و… ما شُکه و غمگین نشستیم و هم را نگاه کردیم و همراه میزبان گوش به زنگ تلفن ماندیم. دوباره زنگ زدند، و شخص متولد شده که پزشک می‌باشد، پای تلفن با دکتر ِ دوست عزیز ِ از اسب افتاده‌ی‌مان یک چیزهای تخصصی‌ای گفت و گوشی را گذاشت و زد زیر گریه، او گریه کن، ما گریه کن، او گریه کن، ما گریه کن…&lt;br&gt;که چندتا از دوستان نزدیک‌تر ریختیم در ماشینی و رفتیم بیمارستان.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;صبح ِ جمعه‌ی همین هفته، یعنی امروز، مراسم تشییع جنازه‌اش برگزار شد. در طول این یک هفته بالا و پایین شدن‌ها را تماشا کردیم و خواب‌هایمان را برای هم تعریف کردیم که یکی توی باغ دیده بودش، دیگری خندان و سفیدپوش… وقتی دکترها گفتند مگر معجزه شود، وقتی مردمک یک چشمْ بی‌حرکت مانده بود و ما به همان سوسوی مردمک چشم ِ دیگر امید بسته بودیم، وقتی پسر یکساله‌اش را نوازش می‌کردیم که مریض بود و گریه می‌کرد و به بهترین دوستش می‌گفتیم خدا بزرگ است،… در تمام این مدت پیش خودم فکر می‌کردم، کاش برود، با این ضایعه‌ی مغزیْ ماندنش جز رنج و عذاب برای خودش و خانواده‌اش نخواهد نبود. امیدوار بودم ولی می‌دانستم خیلی بعید است سالم برگردد. آدم به این خوبی، به این نازنینی، بماند چه‌کار؟ مرگ به این راحتی، در حالی که شاد و خندان بود و با بهترین دوستانش در هوای خنک اسب‌سواری می‌کرد و یک‌دفعه بی‌اینکه کسی چیزی بفهمد بیهوش شد و افتاد، کم گیر می‌آید، چی از این بهتر؟ فیلمش هست، یکی‌شان فیلم گرفته بود. می‌خندد و می‌گوید &lt;em&gt;بریم جلوتر&lt;/em&gt; یکی می‌گوید بس است برگردیم، فلانی‌مان می‌گوید &lt;em&gt;نه، بریم، من دیگه فرصت نمی‌کنم باهاتون بیاما… وقت ندارم…&lt;/em&gt; به خدا گفت. عین همین را گفت. چجوری است؟ آدم‌ها قبل از مرگ‌شان خبردار می‌شوند؟ کی بهشان خبر می‌دهد؟ یا این حرف‌ها و این فرصت نداشتن‌ها اتفاقی است، نمی‌دانم. &lt;br&gt;…خدایش رحمت کند، که از آن نازنین‌هایش بود.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;و این را هم اضافه کنم که لعنت به این ورزش تخمی، این خانواده کلاً اسب‌سوارند، همه‌شان و همه‌ی دوستان سوارکارشان، ده بار تا دم مرگ رفته‌اند و این نجیبْ حیوان از این خانواده دست و پاها شکسته و دهان‌ها سرویس کرده… من نمی‌فهمم، خب بروید شنا، دوچرخه‌سواری، شطرنج به این خوبی. مایه‌داری؟ بروید… چمی‌دانم اسکی روی چمن؛ از این‌ها که کِش می‌بندند لِنگ‌شان‌می‌پرند تو دره والا کمتر از سوارکاری خطر دارد.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;  &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2768734148629595924-8783966674721480980?l=mydays-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/helen-mds/~4/2wins9CNAMg" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://mydays-h.blogspot.com/2011/11/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Hel.)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2768734148629595924.post-941592664267682653</guid><pubDate>Thu, 20 Oct 2011 12:47:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-10-20T17:02:49.669+03:30</atom:updated><title>صبحونه باید شاهونه باشه</title><description>&lt;img style="display: block; float: none; margin-left: auto; margin-right: auto" title="1-breakfast-England" alt="1-breakfast-England" src="http://myup.ir/images/94941173667924022416.jpg"&gt;  &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;1- یک صبحانه‌ی انگلیسی کامل – باید حبوبات، سوسیس، بیکن(گوشت نمک‌زده‌ی خوک)، تخم‌مرغ، قارچ، سیب‌زمینی سرخ‌شده(&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Hash_browns"&gt;hash browns&lt;/a&gt;)، و نان تست داشته باشد. که البته این ها با یک فنجان چای می‌تواند برود پایین. اما تا آنجا که به من مربوط می‌شود &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Black_pudding"&gt;بلک پودینگ&lt;/a&gt; (نوعی سوسیس) اختیاری است.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p&gt;&lt;img style="display: block; float: none; margin-left: auto; margin-right: auto" title="2-breakfast-Iran" alt="2-breakfast-Iran" src="http://myup.ir/images/63953318546430832055.jpg"&gt; &lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;2- صبحانه در ایران – معمولاً با نوعی از نان، همراه کره و مربا دیده می‌شود. وقتی صبحانه‌ی سبک نمی‌چسبد، ایرانی‌ها هلیم می‌خورند. هلیم مخلوطی از گندم، دارچین، کره و شکر است که با تکه‌های گوشت در قابلمه‌های بزرگ پخته می‌شود. می‌شود آن را سرد یا گرم میل کرد. اینجا می‌توانید ورژن ایرانی املت را هم ببینید.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p&gt;&lt;img style="display: block; float: none; margin-left: auto; margin-right: auto" title="3-breakfast-Cuba" alt="3-breakfast-Cuba" src="http://myup.ir/images/14260729950168761646.jpg"&gt; &lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;3- یک وعده‌ی صبحگاهی کوبایی – معمولاً قهوه‌ی شیرین شده با شیر، همراه مقدار اندکی نمک افزوده را شامل می‌شود. نان منحصربه‌فرد کوبایی که برشته‌شده و کره‌ای است، به اندازه‌ای بریده شده که بشود آن را در فنجان قهوه زد و میل کرد.&lt;/font&gt; &lt;/p&gt; &lt;p&gt;&lt;img style="display: block; float: none; margin-left: auto; margin-right: auto" title="4-Polish-breakfast" alt="4-Polish-breakfast" src="http://myup.ir/images/77302031723955124656.jpg"&gt; &lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;4- صبحانه‌ی لهستانی – خوراک مشهور محلی به نام &lt;/font&gt;&lt;a href="http://pl.wikipedia.org/wiki/Jajecznica"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;Jajecznica&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;، صبحانه‌ی سنتی لهستانی شامل املت تخم‌مرغ می‌شود که روی آن پوشیده از کالباس دودی است؛ همراه دو کوکوی سیب‌زمینی.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p&gt;&lt;img style="display: block; float: none; margin-left: auto; margin-right: auto" title="5-Spanish-breakfast" alt="5-Spanish-breakfast" src="http://myup.ir/images/36442973464315164370.jpg"&gt; &lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;5- صبحانه‌ی فوری اسپانیایی - &lt;/font&gt;&lt;a href="http://spanishfood.about.com/od/tapas/ss/pancontomate.htm"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;Pan a la Catalana&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt; یا Pan con Tomate در اسپانیا بسیار ساده اما واقعاً خوشمزه است. فقط روی نان، سیر و مقدار زیادی گوجه‌فرنگی رسیده بمالید، و بعد هم کمی روغن زیتون و نمک. می‌شود روی آن پنیر، ژانبون یا سوسیس گذاشت و میل کرد.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p&gt;&lt;img style="display: block; float: none; margin-left: auto; margin-right: auto" title="6-Moroccan-breakfast " alt="6-Moroccan-breakfast " src="http://up.vatandownload.com/images/zkxwneb5vmwei6ji773.jpg"&gt; &lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;6- صبحانه‌ی خوشمزه‌ی مغربی – معمولاً انواع مختلف نان را شامل می‌شود به همراه مقداری چاتنی (نوعی چاشنی غذا)، مربا، پنیر، یا کره. آن‌ها نان‌های برشته و کره‌ای (شبیه &lt;/font&gt;&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Crumpet"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;کرامپت&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;) دارند که روی تخته‌های بزرگی پخته می‌شود تا شما تکه‌ای از آن را ببرید. و نان کلوچه‌ای سبوس‌دار که &lt;/font&gt;&lt;a href="http://www.brewhaus.co.uk/vegetarian/pancake-recipes/baghir-moroccan-semolina-pancakes/"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;Baghir&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt; نام دارد – هر دوی آن‌ها واقعاً خوشمزه هستند.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p&gt;&lt;img style="display: block; float: none; margin-left: auto; margin-right: auto" title="7-Hawaiian breakfast " alt="7-Hawaiian breakfast " src="http://up.vatandownload.com/images/ar1mj0kwi0n6qxd36p9.jpg"&gt; &lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;7- صبحانه‌ی سالم هاوایی – نمی‌توانم تصور کنم حقیقت داشته باشد که مردم هاوایی چیزی جز میوه نمی‌خورند. البته یک نان شیرینی اینجا هست اما من حتم دارند انرژی آن را ظرف چند دقیقه روی تخته‌های موج‌سواری می‌سوزانند.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p&gt;&lt;img style="display: block; float: none; margin-left: auto; margin-right: auto" title="8-Swedish breakfast" alt="8-Swedish breakfast" src="http://up.vatandownload.com/images/8zcu46z9py3dammh75.jpg"&gt; &lt;/p&gt; &lt;p&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;8- صبحانه‌ی سوئدی – اغلب شامل یک نوع پنکیک سوئدی می‌شود به نام Pannkakor. این یک پنکیک نازک و مسطح است که از خمیر ساخته شده و دو طرف آن سرخ شده است –خیلی شبیه &lt;/font&gt;&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Cr%C3%AApe"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;کرپ&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;. معمولاً با میوه‌های شیرین (همون مربا) پر شده و سرو می‌شود.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p&gt;&lt;img style="display: block; float: none; margin-left: auto; margin-right: auto" title="9-Icelandic breakfast " alt="9-Icelandic breakfast " src="http://up.vatandownload.com/images/tdyde68tw0tc1z8aeno6.jpg"&gt; &lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;9- صبحانه‌ی ایسلندی – یک صبحانه‌ی دلچسب و گرم، در صبح‌های سرد و تار، چیزی است که به آن نیاز داریم. Hafragrautur، یا شوربای جو، با شکرقهوه‌ای پاشیده شده روی آن و کمی کشمش یا آجیل سرو می‌شود.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p&gt;&lt;img style="display: block; float: none; margin-left: auto; margin-right: auto" title="10-Breakfast-Portugal" alt="10-Breakfast-Portugal" src="http://up.vatandownload.com/images/kfwm8wuv9ehefnninzb.jpg"&gt; &lt;/p&gt; &lt;p&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;10- صبحانه در پرتغال – چیزی ساده و خوشمزه که با &lt;/font&gt;&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Croissant"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;کروسانت&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;‌های توپُر و یک عالمه قهوه سرو می‌شود.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="right"&gt;&lt;br&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;منبع: &lt;/font&gt;&lt;a href="http://blog.hostelbookers.com/travel/best-breakfast/"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;Fifty of the World’s Best Breakfasts&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;  &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2768734148629595924-941592664267682653?l=mydays-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/helen-mds/~4/EgsmC26l3f0" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://mydays-h.blogspot.com/2011/10/1.html</link><author>noreply@blogger.com (Hel.)</author><thr:total>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2768734148629595924.post-2391493610336400832</guid><pubDate>Sat, 15 Oct 2011 19:20:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-10-15T22:50:16.395+03:30</atom:updated><title>در کتاب‌خانه</title><description>&lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;مسئول کتاب‌خانه با تلفن حرف می‌زد، بغل‌دستی‌ام با بغل‌دستی‌اش. یک نفر روبرویم کتاب ورق می‌زد انگار امتحان اوپن‌بوک داشته باشد. از طبقه‌ی بالا صدای جلسه‌ی نمی‌دانم چی ِ دبیران مدارس فلان می‌آمد. شخصی که در دیدرس من نبود چند دقیقه یکبار، به طور ممتد روی میز می‌زد –یعنی ساکت شوید-.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;چه کار کردم؟ معلوم است. سیبی را که تا آن لحظه به خاطر صدا و عطر از خوردنش اجتناب کرده بودم را برداشتم و خاااااررررت گاز زدم؛ تا چشم همه در بیاید. مگسی آمد و روی کتاب دینی3ام نشست. همانطور که دست‌هایش به هم می‌مالید گفت ایـــــول خوب حالشان را گرفتی، حالا یک گاز از اون سیبت بده ببینم… طردش کردم تملق‌گوی پست‌فطرت را. &lt;br&gt;دست آخر دلم برای آن کسی با خودکار یا مدادش روی میز می‌کوبید و در دیدرسم نبود سوخت. شاید اگر در دیدرس بود از کار گاز زدن سیب منصرف می‌شدم.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p&gt;&lt;br&gt;&lt;a href="http://mydays-h.persianblog.ir/post/29/"&gt;+مای‌دیز پرشین‌بلاگی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;  &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2768734148629595924-2391493610336400832?l=mydays-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/helen-mds/~4/A2RNlUJV2yE" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://mydays-h.blogspot.com/2011/10/blog-post_15.html</link><author>noreply@blogger.com (Hel.)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2768734148629595924.post-3152461903630223733</guid><pubDate>Sun, 09 Oct 2011 08:31:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-10-09T12:01:41.753+03:30</atom:updated><title>آی هارت مای‌سلف</title><description>&lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;توی پیاده‌رویی نزدیک خانه، پدرم را می‌بینم. بدون هیچ حرفی رد می‌شویم. بعد که می‌رسم خانه مادرم هم با فاصله‌ی چند دقیقه از در می‌آید. &lt;br&gt;- &lt;em&gt;بابا کجاست؟&lt;/em&gt;&amp;nbsp; &lt;br&gt;+ &lt;/font&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;font face="Tahoma"&gt;&lt;em&gt;الآن بیرون بودم دیدمش &lt;br&gt;-&lt;/em&gt; &lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;font face="Tahoma"&gt;&lt;em&gt;نگفت کجا می‌رفت؟ &lt;br&gt;+&lt;/em&gt; &lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;font face="Tahoma"&gt;&lt;em&gt;نه &lt;br&gt;- نپرسید کجا می‌ری؟ &lt;br&gt;+نه &lt;br&gt;- اصن چی گفتید؟ &lt;br&gt;+هیچی&lt;/em&gt; &lt;br&gt;اخم می‌کند. می‌گوید چرا انقدر اخلاقت بد است. می‌گوید از خر شیطان بیا پایین.&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="center"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;*****&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;کودکی ِ ناخواسته و بدقلق‌ام را آنطور گذراندم که مادرم کتاب می‌خواند و پدرم گاهی مرا با خود به محل کارش می‌برد. به من الفبای انگلیسی و چندتا کلمه یاد می‌داد، املا می‌گفت، قرآن یاد می‌داد و وقتی تمایل نشان نمی‌دادم زورکی کتاب آسمانی را توی حلقم نمی‌کرد. وقتی تلاش می‌کردم دفتر و کتاب‌های خواهر و برادرم را جر بدهم، سررسید ِ خودش را فدا می‌کرد. بهم یاد داد چطور از خیابان بگذرم و وقتی گیر می‌دادم که می‌خواهم بروم پارک مرا می‌برد تا روی سرسره‌های زنگ زده‌ سُر بخورم. و پیاده می‌رفتیم. می‌گفتم چرا با ماشین نمی‌رویم، تمام راه را از فواید پیاده‌روی برایم می‌گفت.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;…تا دوازده-سیزده سالگی که همچنان دوچرخه سواری می‌کردم، کیف‌کمری می‌بستم و تا چشم بقیه را دور می‌دیدم روسری از سرم بر می‌داشتم و دوست‌پسر داشتم. نماز نمی‌خواندم و یکبار هم سعی کردم پدرم را متقاعد کنم خدا وجود ندارد، بهشت و جهنم کشک است. در همان روزها از هیچ زخم زبان و آزاری –به خودم می‌گویم به مقتضای سن!- دریغ نکردم و بر مواضع کودکانه‌ی خودم اصرار کردم.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;فرزند ناخلف و زبان دراز را باید چکارش کرد؟ حرف و آغوش را می‌شود از او دریغ کرد تا بلکه سر عقل بیاید. چه می‌گویند بهش؟ عاق؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;هفده-هجده سالگی در حالی که نسبت به روزگار عنفوان نوجوانی‌اش انعطاف بیشتری دارد، و جَوی که او را گرفته بود از حالت طوفانی به نیمه‌ابری در برخی نقاط تمام ابری تبدیل شده، –شاید به خاطر اصرار مادرش- قصد می‌کند دمی چند از خر منسوب به شیطان بیاید پایین. پدر نمی‌آید، و سوال &lt;em&gt;چرا با من حرف نمی‌زنی؟&lt;/em&gt; را با سکوت جواب می‌دهد. بعد از چند ماه وضعیت برمی‌گردد به همان قبلی که بود، بلکه ساکت‌تر وخنثی‌تر. &lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;در نوزده سالگی پدر دستی از پا خطا می‌کند، فیلی در نقطه‌ی عطفی یاد هندوستان می‌افتد. دختر از عصبانیت خنده‌اش می‌گیرد. این را علـَم می‌کند و کلاً هر نطق و ایما و سِجلی قطع می‌شود.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="center"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;***** &lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;مادر همچنان دعوت می‌کند که از خر کذایی بیاییم پایین. به نظرم همانجا هوا خوش‌تر است، که قابل تنفس است و قابل تنفس بودن این روزها جای شُکر باقی می‌گذارد. همین جا که هستیم کسی به کسی گیر نمی‌دهد و همه به خوبی و خوشی که نه، ولی در آرامشی نسبی، در فضایی لیبرال‌نمور روزگار می‌گذرانیم. نگاه‌های متعجب را به هیچ جایمان نمی‌گیریم و با صبوری به حرف کسانی که سعی می‌کنند اوضاع را درست(درست؟!) کنند گوش می‌دهیم. &lt;br&gt;اگر خوب و بد را بر مبنای سریال‌های تلوزیونی و نظرات کارشناسان برنامه‌ی خانواده که ظهرها از تلوزیون پخش می‌شد تعریف کنیم می‌شود گفت زندگی نه چندان خوبمان با مسالمت می‌گذرد. و شخصاً نه نتها راضی بلکه خوشنودم از همان هوایی که می‌شود در آن تنفس کرد و تا حدودی زنده بود، و از لیبرالیسمی که به صورت نمور سایه انداخته به در و دیوارهای خانه‌مان.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;من؟ ادعای سیبزمینی بودن ندارم. گاهی وقت‌ها متنفرم، گاهی هم عصبانی یا حتا دلتنگ. در را می‌بندم و یک چیزی توی گوشم فرو می‌کنم که صداها را نشنوم. البته از آن گوشی‌هایی که صدا را خفه می‌کند و به من گفتند که باید از ابزارفروشی‌ها بخرم پیدا نکردم. صدتا مغازه رفتم و نداشتند. پس مجبور می‌شوم هدفون بگذارم و آهنگ گوش کنم؛ در این جور مواقع پیش می‌آید –مثل حالا- که با آهنگ &lt;/font&gt;&lt;a href="http://www.4shared.com/audio/Lv8riUOH/Christina_Aguilera_-_Hurt.html"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;هارت&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt; به روزهای کودکی‌ام فکر می‌کنم و غمبرک می‌زنم. از خودم می‌پرسم چه شد که اینطوری شد و چرا باید اینطوری می‌شد. نکند مادرم راست می‌گوید. نکند باید به حرف عمویم گوش می‌دادم. نکند همه‌ی آن کشک‌ها واقعی باشد. کشک کدام بود؟ آخرش چی؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;br&gt;+&lt;a href="http://mydays-h.persianblog.ir/post/28/"&gt;مای‌دیز پرشی‌بلاگی&lt;/a&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;  &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2768734148629595924-3152461903630223733?l=mydays-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/helen-mds/~4/DMWH4dw6D20" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://mydays-h.blogspot.com/2011/10/blog-post_09.html</link><author>noreply@blogger.com (Hel.)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2768734148629595924.post-4837100729172637396</guid><pubDate>Fri, 07 Oct 2011 16:07:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-10-07T19:37:38.475+03:30</atom:updated><title>ور اَم آی؟</title><description>&lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;بهره‌ی کمی از جی‌پی‌اس برده‌ام. ولی عوض آن حافظه‌ای دارم که می‌تواند تا شش ترابایت تاریخ تولد و مناسبت را در خود ثبت و نگهداری کند. این مسائل باعث شده تمام کوچه‌ها و خیابان‌ها را یکسان ببینم و تفاوتی میان‌شان احساس نکنم. فقط گاهی فکر اینکه فلان خیابان به نظرم آشنا می‌آید (جایی که چهار سال زندگی‌ام آنجا بوده‌ام). تشخیص دادن میدان‌ها راحت‌تر است. وسطش یک مجسمه‌ای، یک نشانی، چیزی بالاخره وجود دارد برای تمییز دادن آن‌ها. اما خیابان‌ها… خدا شاهد است که همه‌شان عین هم هستند. مردم چطور می‌توانند بزنند توی کوچه پس‌کوچه و همچنان بدانند کجایند؟ من که حافظه‌ام سه تا خیابان را سیو می‌کند، خیابان چهارم را که ببینم، اولی را که به خاطر سپرده بودم خودبه‌خود به تِرش منتقل می‌شود.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;تنها مسیرهایی را که فراموش کردنشان موجب مرگ یا گم‌شدن برای همیشه می‌شود به خاطر می‌سپارم، آن هم برای اینکه بشر ذاتاً تمایل دارد به ادامه‌ی بقا.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;شمال و جنوب و شرق و غرب مفاهیمی فراموش‌شده هستند که از آن‌ها تنها پسرکی را به خاطر می‌آورم که پشتش به ما است و دست‌هایش را از دو طرف باز کرده، در صفحه‌ی زوجی از کتاب مدنی چهارم ابتدایی‌مان خشکش زده است. انتظار داشت از این حرکت مضحکش شیر فهم بشوم که شمال چی است و غرب کدام است. به امیدواری‌اش خندیدم و با مداد سیاه خطوطی روی شلوار و زیر پاهایش کشیدم که یعنی خودش را خیس کرده. همان لحظه‌ی سر دادن ِ خنده بود که مفاهیم ِ جهت‌های جغرافیایی مثل بادکنک‌هایی نازک و پُرباد توی ذهنم برای همیشه پکیدند.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;می‌شود گفت شهر تا شهر فرق می‌کند. تهران جهت‌یابی آسان‌تری دارد. یک دماوند دارد که شمال است. یک برج میلاد دارد که شمال غرب است. قله‌های نجات و امیدواری من همان‌هاست که مرا از سرگردانی و دور خود چرخیدن نجات می‌دهد. وگرنه خیابان‌ها، کوچه‌ها، میدان‌ها -با تقریب خوبی- و شهرک‌های سازمانی –با تقریب صددرصد- همه مثل هم هستند و هیچ توفیری ندارند. همه آسفالت و جدول دارند. &lt;br&gt;تشخیص دادن از روی مغازه‌ها، که بعضی‌ها توانایی‌اش را دارند، باعث تعجب من است. خب، وقتی جمعه باشد و مغازه‌ها بسته باشد چه‌کار می‌کنند این جماعت؟ به عقل جن هم نمی‌رسد. &lt;br&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;&lt;br&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;font face="Tahoma"&gt;&lt;em&gt;+&amp;nbsp; لطفاً حدود سی درصد این نوشته را باور کنید.به طرزی افراطی از اغراق استفاده شده-اگر دیگر بشود اسمش را گذاشت آرایه-. متشکرم.&lt;/em&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p&gt;+ &lt;a href="http://mydays-h.persianblog.ir/post/27/"&gt;مای‌دیز پرشین‌بلاگی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;  &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2768734148629595924-4837100729172637396?l=mydays-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/helen-mds/~4/GTe2PbnQ4JM" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://mydays-h.blogspot.com/2011/10/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Hel.)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2768734148629595924.post-5307137902714627996</guid><pubDate>Tue, 27 Sep 2011 22:22:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-09-28T09:02:58.632+03:30</atom:updated><title>شور و شفاف</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: small;"&gt;امروز- یک دوست دارد می‌رود. عر زدن بقیه را تماشا می‌کنم و سعی دارم با شوخی و خنده جو را عوض کنم. موقع خداحافظی بغلش می‌کنم می‌گویم اولش سخت است، بعد خوش می‌گذرد. الکی یک چیزی از روی دوتا وبلاگی که درباره‌ی مهاجرت خوانده‌ام می‌گویم. بعد می‌آیم خانه سر یک سریال دوزاری که دختره دارد می‌میرد و پسره پشت در گریه می‌کند دوباره بغضم می‌گیرد، باز قورتش می‌دهم. این را اضافه کنم که چند وقت یکبار، مدتی را، به علت مشکلات گوارشی خام‌خواری می‌کنم. به تجربه فهمیده‌ام که این رژیم مرا حسابی رقیق‌القلب می‌کند. می‌آیم یک آهنگ جگرتیکه‌پاره‌کن از شجریان گوش می‌دهم؛ فایده ندارد. نگرا سومبرای اسپانیایی که سوزناک است و نمی‌فهمم چه می‌گوید را گوش می‌کنم؛ افاقه نمی‌کند. بعد کلی زور زدن شاید یک مایع شفافی بیاید همه‌جا را تار کند و با یک پلک‌ محکم، به صورت قطره‌ای بچکد پایین. پیش‌بینی می‌کنم فردا پسفردا موقع خواندن خبر ترور رهبر حزبی در یک جای خاور دور که دو-سه بار بیشتر اسم کشورش را نشنیده‌ام، چنان بگریم زار که راه و رسم سفر از جهان براندازم. &lt;br /&gt;
یکبار هم وقتی پیش آمد که یکی از دوستانم بهم گفت که فلانی درباره‌ات گفته که تو خیلی بیسار هستی. اصولاً آن شخص زیاد برایم مهم نبود و کلاً نقل‌قول‌های غرض‌ورزانه را جدی نمی‌گیرم، و بر فرض که قدر مرگ ناراحت شده باشم هم آن گریه‌ی سیل‌آسا عجیب بود. یکبار دیگر هم سر فیلم پاندای کنگفوکار اتفاق افتاد. یک جاهاییش آدم احساساتی می‌شود، ولی نه آنقدر که رشته‌کوهی از دستمال‌های سفید و نمناک مچاله‌شده‌ی دور و برش، بخواهد برود سر به آسمان بساید. &lt;br /&gt;
ترسناک‌ترینش مال آن روز بود که مادرم داشت مرا می‌رساند دانشگاه، که پقی زدم زیر گریه و وقتی پرسید چی شده، نمی‌دانستم چه شده و فقط گفتم &lt;i&gt;خسته شدم&lt;/i&gt;. و مادرم با خنده‌ای پیشنهاد داد که این کنارها پارک کند و برود از مغازه برایم قاقالی‌لی بخرد چون معتقد بود ما در این سن و سال و اینهمه امکانات(!) و آزادی‌هایی که داریم -که مادرم‌اینا نداشتند- باید خیلی لوس تشریف داشته باشیم که بخواهیم در چنین صبح قشنگی بزنیم زیر گریه. &lt;br /&gt;
یادم می‌آید که یکبار نشستم پستی درباره‌ی مرگ گربه‌ای که اسمش والکس بود نوشتم. خیلی بلند و بالا، دوهزاروصد کلمه.&amp;nbsp; در حین نوشتن زار زدم. یک چیز سوزناکی از آب در‌آمده بود که نگو و نپرس. می‌شد چند قسمتش کنم و اشک همه‌تان را دربیاورم. حیف شد. متاسفانه همان روزها خواهرم ویر ویندوز نصب کردن گرفت و لایورایتر هم در درایو سی بود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: small;"&gt;انی‌وی،… حسودی‌ام می‌شود به آن‌ها که اشکشان دم مشکشان است، &lt;br /&gt;
و &lt;br /&gt;
باید بگویم خسته‌ام از اینکه خنده‌های ایتس‌اوکی و من‌خوبم تحویل اطرافیان بدهم. دوست داشتم امروز من هم با بقیه‌ی بچه‌ها عر می‌زدم. دلم می‌خواست من هم پای سریال‌های دوزاری و فیلم‌های هندی گریه می‌کردم. کسی که مثل من نباشد درک نمی‌کند توده‌ی بغضی که در حوالی چانه و گردن و سینه می‌پیچد چقدر درد دارد و چطور از داخل به استخوان فک فشار می‌آورد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href="http://mydays-h.persianblog.ir/post/26/"&gt;+ مای‌دیز پرشین‌بلاگی&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2768734148629595924-5307137902714627996?l=mydays-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/helen-mds/~4/cA2elTXqKqk" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://mydays-h.blogspot.com/2011/09/blog-post_28.html</link><author>noreply@blogger.com (Hel.)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2768734148629595924.post-2158836641643615752</guid><pubDate>Fri, 23 Sep 2011 11:54:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-09-23T15:25:19.885+03:30</atom:updated><title>در خدمت و خیانت چله‌نشینان غار ویس</title><description>&lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;در خلوت و سکوت، توی یکی از هزارها دالان &lt;/font&gt;&lt;a href="http://www.kashanica.com/index/heritage/heritagedetail/8"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;غار ویس&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt; نشستم و تولد خورشیدی را که راس ساعت شش، درست از میان دوقله‌ی کوه بیرون می‌آمد، از سوراخی که به منظور این رصد در دیواره‌ی غار ایجاد شده بود تماشا کردم و به طنین زمزمه‌ی ذکرگویی‌های چله‌نشین‌های آیین میترایی گوش دادم که چندهزار سال پیش در همین موقع، از همین سوراخ و در همین راستا خورشید را نگاه می‌کردند و منتظر اولین روز پاییز بودند.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&amp;nbsp;&lt;img style="display: block; float: none; margin-left: auto; margin-right: auto" src="http://up.vatandownload.com/images/drcjfwhipd8x8s9k72.jpg"&gt; &lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;مرد راهنما، لاغر، مسن، با موهای بلند و ریش‌هایی که تا سینه‌اش می‌رسید در مورد &lt;/font&gt;&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D9%87%D8%B1%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%DB%8C"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;میتراییسم&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt; و آداب عبادت پیروانش چیزهایی می‌گفت و ما را به قسمت‌هایی از غار برد که همه‌کس را راه نمی‌دهند –پارتی‌مان کلفت بود- جاهایی که باید دولادولا بروی، جاهایی که باید سینه‌خیز بروی از شدت خضوع، یک جاهایی قیام است و یک جاهای دیگر محل نشستن و اقامت و عبادت. غار تماماً ساخته‌ی بشر است که دوهزاروپانصد متر دالان و چاه و سوراخ‌سنبه دارد و امروز دست‌یافتن به اعماق آن غیرممکن است. غاری که خوشبختانه قرن‌ها از وجود آن بی‌اطلاع بوده‌اند و به همین خاطر همچنان بکر است. روی دیوارهایش نقاشی‌هایی دیده می‌شود، آدم را تا کجاها که نمی‌برد… سالکی با پوستی روشن، دنده‌های قابل‌شمارش از روی سینه، موهای تنک‌زده‌ی سر و ریش، که روزها بدون حرکت چهارزانو می‌نشیند، شوقی، ذوقی درش شکفته که خط و نگاری روی دیواری بیاندازد، جایگاه و حال و هوایش را با نقاشی‌اش ربط بدهد. بگوید اینجا، این اتاق، به این نقاشی شناخته شود و بعد بتواند به دوستان یا مریدانش بگوید فلان‌جا که فلان نقاشی هست، جایی است که باید nروز آنجا بمانید و بعد به بیسار جا بروید.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;وقتی به سوراخی رسیدیم که اگر روز اول پاییز نگاه کنی خورشید درست از میان دو کوه بیرون می‌آید، خستگی و مناسب نبودن کفش را بهانه کردم و ماندم تا برگردند. روی تخته سنگی نشستم که مردی یا زنی از اجدادم روی آن نشسته بود و در همین روز از سال، در همین ساعت از روز، منتظر دیدن شکوه خورشیدی گرد و نارنجی بود که می‌آمد و نور مقدسش ‌را، گرمای زندگی‌بخشش را می‌تاباند به تاریکی ِ غار. صدای زمزمه‌ی ایشان خیلی نامفهوم می‌آمد، به نامفهومی ِ صدای دریا از توی صدف؛ در تداخل با ذکرگویی‌های هزاران زائر و سالک دیگر.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;بعد از طی کردن هفت مرحله‌ی فلان و بیسار در طی آن چهل روز، مرحله‌ی آخر بیرون آمدن از غار و رسیدن به نور و روشنایی، رسیدن به بهشت است. از تاریکی در آمدیم و به بهشت وارد شدیم. کوه روبرویمان، خورشید بالای سرمان و مخلوط همگنی از درخت و خانه -همان نیاسر- زیر پایمان بود. سفر تخیلی-تاریخی-معرفتی‌ رئال‌مان تمام شده بود و باید از یک مسیر نامعقولی، از یک جاهایی که باید با چنگ و دندان بچسبی به صخره‌ها و تنه‌ی باریک درختچه‌ها، می‌رفتیم تا به باغ تالار برسیم و خلاصه برویم خانه‌مان. در بین نزدیکان و دوستان بر کسی پوشیده نیست که مثل سگ از جای پای سست و کمی از بلندی و در کل از احساس افتادن می‌ترسم؛ از هرجور زمین شیب‌دار ِ ناهوار و شهربازی متنفرم و همیشه آنقدر وسواس‌کارانه مراقب بوده‌ام که در عمرم یک‌بار هم زمین‌نخورده‌ام. اینجا ولی آن جای دیگر بود که کوهنوردی‌اش هم برایم لذت داشت. البته بماند که همش آویزان همسر درشت‌هیکل و کوهنورد دوستمان بودم که دستم را می‌گرفت و می‌گفت پایم را کج بگذارم. سربه‌سرم می‌گذاشت و می‌گفت ترسو و جان‌دوست هستم. &lt;br&gt;جا دارد تشکر کنم و بگویم اگر کمک‌های او نبود همان وسط‌های راه یک‌جایی می‌نشستم، گریه می‌کردم و به اجداد کذایی بد و بیراه می‌گفتم که آخه این چه مسخره‌بازی‌ای است؟ بروید یک گوشه ریاضتتان را بکشید … اه شلوارم پاره شد!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;img style="display: block; float: none; margin-left: auto; margin-right: auto" title="ورودی اصلی غار" alt="ورودی اصلی غار" src="http://up.vatandownload.com/images/c3ua03q8woifpvt0fhg.jpg" width="400" height="320"&gt; &lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;راست است که می‌گویند فقط به نقشه‌ها و کاتالوگ‌های توریستی اکتفا نکنید. مردم محلی همیشه چیزهای بیشتری می‌دانند و اغلب حاضرند به شما کمک کنند. &lt;br&gt;سورپرایزهای خوبی در انتظار هر کس است که کمی ریسک‌پذیری می‌خواهد، مقداری نترسیدن از بلندی، و تعدادی هم قدم لرزان بر زمین‌های سست و شیبدار.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;br&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;+ حیف شد که هیچ دوربین و موبایلی همراه نبرده بودیم. یکی از عکس‌ها، عکس نیست نقاشی است، و دیگری از اینترنت. &lt;br&gt;+ این غار در بین اهالی بیشتر به غار رئیس مشهور است. ویس نام دیگر آن است.&lt;br&gt;&lt;a href="http://mydays-h.persianblog.ir/post/25/"&gt;+ مای‌دیز پرشین‌بلاگی&lt;/a&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;  &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2768734148629595924-2158836641643615752?l=mydays-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/helen-mds/~4/bOG5CUpCT6s" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://mydays-h.blogspot.com/2011/09/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Hel.)</author><thr:total>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2768734148629595924.post-3192885580030492362</guid><pubDate>Sat, 17 Sep 2011 07:46:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-09-17T12:16:57.067+04:30</atom:updated><title>گزارشی از یک مدرسه -1</title><description>&lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;مدرسه‌مان در انتهای خیابان استانسیه قرار داشت. امروز دیگر پیرپاتال‌ها به آنجا می‌گویند استانسیه، اما من از این اسم خیلی بیشتر از خیابان راه‌آهن خوشم می‌آید. همان استیشن انگلستانی‌ها است. بر خلاف اسم باکلاسش شخمی‌ترین جایی‌ست که بشر متمدن بتواند به فکر بنا کردن خیابان بیافتد. واعجبا از آن خیّر مدرسه‌ساز که مدرسه را آنجا کلنگ‌زد. انی‌وی از بهترین مدرسه‌های شهرمان بود و غیرانتفاعی بود و بهترین معلم‌ها را استخدام می‌کرد. فرزندان دکترها و کارخانه‌دارها می‌رفتند ثبت‌نام می‌کردند و هر صبح و عصر سرویس‌ها دم درها منتظر بودند تا آن‌ها را از خانه‌های لوکس‌شان در آن سر شهر، به بیخ خ‌استانسیه –و برعکس- برسانند. روزهایی که کلاسمان ساعت هشت شروع می‌شد، روز تنبلی و خوشحالی بود –دلم برای خودمان سوخت- اوج فلاکت آن روزهایی بود که اولین کلاس ساعت شش و نیم شروع می‌شد. در روزهای زمستانی که آن ساعت از صبح –یا شب- هوا تاریک بود، مادرم مرا تا مدرسه می‌رساند. در روزهای دیگر سر خیابان منتظر تاکسی می‌شدم تا بعد از نیم‌ساعت ایستادن یک تاکسی پیزوری رد شود، دلش برای من بسوزد و مرا تا بیخ خ‌استانسیه برساند. برگشتن هم مشکلات خودش را داشت. خ‌استانسیه ایستگاه اتوبوسش کجا بود. باید دو کورس می‌رفتی تا به اولین ایستگاه اتوبوس برسی. در انتظار تاکسی علف زیر پایم سبز می‌شد.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;می‌توانم بادی در غیغب بیاندازم و بگویم که من در راه فلان دود چراغ خورده‌ام و نصفه‌شب –شش صبح زمستانی- از خانه بیرون زده‌ام و چیلیک چیلیک در سرما لرزیده‌ام، که خودم را همپای بزرگان سختی کشیده بدانم. یک فرقی که با بزرگان دارم این است که آن‌ها بزرگانند و من هیچ پخی نشدم و این سختی‌ها غیر از ضرر مالی -بابت رفت و آمد- و استرس الکی، تاثیر دیگری روی من نداشت. سر کوچه‌ی مدرسه یک نانوایی سنگکی بود که عطر نان در آن وقت صبح تنها لذتی بود که می‌شد در آن وقت صبح، با آن زور و بی‌خوابی، با آن استرس کنکور و تمرین‌های حل‌نکرده و… به آن چنگ انداخت، آویزان شد، بر آن سوار شد؛ همان‌طور که توی کارتون‌ها روی عطری سوار می‌شوند.&lt;br&gt;عطر صبحگاهی آن روزهایمان این سوال ابدی را در ذهنم باقی گذاشت که نان بهتر است یا بوی نان. سوالی که تمایلی به دانستن جوابش ندارم. خوشم می‌آید با جواب‌های بی‌منطق و با منطق سر کوچولویم را گرم کنم. خودآزاری دارم. خودآزاری مقدس یکی از ویژگی‌هایی است که انسان را از سایر ساکنین بدبخت کره‌ی زمین متمایز می‌کند. درباره‌ی کره‌ی زمین حرف زدم چون ما از ساکنین بدبخت کره‌های دیگر اطلاعی نداریم. از بدبخت بودنشان هم مطمئن نیستم اما می‌توانم رویش شرط ببندم.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;کولر گازی وسیله‌ی باکلاسی بود که یک مدرسه می‌توانست داشته باشد، از دست همکلاسی‌های سرمایی در چله‌ی تابستان –بله ما چله‌ی تابستان هم سر کلاس می‌رفتیم- می‌لرزیدیم و از دست گرمایی‌هایشان که کنترل کولر را توی جیب‌شان می‌گذاشتند و وانمود می‌کردند نمی‌دانند کجاست خیس عرق می‌شدیم. پنجاه درصد صحبت‌هایی که در کلاس میان دانش‌آموزان و معلمان و دانش‌آموزان با هم دیگر رد و بدل می‌شد درباره‌ی درجه‌ی کولر بود که روی بیست و پنچ باشد یا روی هیجده، “خودم دیدم زیادش کردی”، “خانوم گفت روی بیست باشد”، “کنترل پیش تو است؟” “ببینم جیبت را!” و…&lt;br&gt;قبل از اینکه خیرین مدرسه‌ساز کولر گازی بگذارند توی کلاس‌ها از پنکه استفاده می‌کردیم و تفریحی داشتیم بسیار ساده و سالم و ارزان‌قیمت که همان حرف زدن توی پنکه باشد. از ماندانا شبخیز بگیر تا مستر پرزیدنت، ادای همه را درمی‌آوردیم. گاهی هم زیرآب هم را می‌زدیم. بین‌مان جاسوس داشتیم که دوست‌پسر و شیطنت‌های بعضی‌هایمان، حرف‌های مثلاً سیاسی که از خانه آورده بودیم را لو می‌داد. معلم‌های سختگیر و مسئولان مدرسه هر از گاهی به بهانه‌ی اخراج یکی به خاطر دوست‌پسرش و احضار دیگری به حراست آموزش‌وپرورش به خاطر حرفی که سر کلاس دینی از دهانش پریده بود، برایمان سخنرانی می‌کردند و حرف‌هایشان بوی گند تحقیر می‌داد. هر کدام از ما که با دیدن سایه‌ی سنگین و قدرتمند بالای سرمان که سه سوته پرونده زیر بقلمان می‌زند و با اردنگی بیرونمان می‌اندازد، آرام و دست به سینه نشسته بودیم و مقنعه‌ها را تا وسط پیشانی‌ کشیده بودیم جلو. جم نمی‌خوردیم و جیک نمی‌زدیم و فکر می‌کردیم چه گهی می‌خوردیم که درست و حسابی درس نخواندیم و تیزهوشان قبول نشدیم. &lt;br&gt;در عین صمیمیتی و اتحاد عجیبی که بین‌مان وجود داشت –شاید به خاطر استبداد- به طور تناقض‌آمیزی از هم می‌ترسیدیم. چون هر از چند گاهی عشق تین‌ایجری یکی از بچه‌ها مثلاً به پسرعمویش لو می‌رفت و برایش دردسر می‌شد. یادم نمی‌رود آن روزی را که مچ یکی از آنتن‌ها را گرفتیم. منفور و بدبخت شد. تنها می‌رفت و می‌آمد. سال بعد خودش مدرسه‌اش را عوض کرد. با آنکه درسش خوب بود مدرسه هم با رفتنش مخالفتی نکرد. یک جاسوس رسوا شده به چه دردشان می‌خورد؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;&lt;/font&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;em&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;ادامه دارد…&lt;/font&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;  &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2768734148629595924-3192885580030492362?l=mydays-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/helen-mds/~4/d46-VGuHGW8" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://mydays-h.blogspot.com/2011/09/1.html</link><author>noreply@blogger.com (Hel.)</author><thr:total>4</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2768734148629595924.post-7846601346962180855</guid><pubDate>Wed, 07 Sep 2011 11:52:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-09-07T16:34:51.880+04:30</atom:updated><title>I choose “publish"</title><description>&lt;blockquote&gt; &lt;p align="left"&gt;Dear s.exy pious lover,&lt;br&gt;I want that you stay,&lt;br&gt;and wait for me till I come,&lt;br&gt;then be loyal to me.&lt;br&gt;I love you.&lt;/p&gt;&lt;/blockquote&gt; &lt;p align="left"&gt;that’s my heart says.&lt;/p&gt; &lt;blockquote&gt; &lt;p align="left"&gt;Dear independent man,&lt;br&gt;you can flourish your lifestyle anywhere but here.&lt;br&gt;Break limits and live in your solitary unique way.&lt;br&gt;I think It’s more suitable and you will like it.&lt;/p&gt;&lt;/blockquote&gt; &lt;p align="left"&gt;my mind says.&lt;/p&gt; &lt;p align="left"&gt;About you, I wander somewhere between these concepts.&lt;/p&gt; &lt;p align="left"&gt;anyway there are some clear facts and rules.&lt;br&gt;for example: time passes, and things change;&lt;br&gt;including people, emotions, ideas, places, distances, seasons and … colors of hairs, if exist any hair.&lt;/p&gt; &lt;p align="left"&gt;Well, you read all things that I NEED to say, with simple words and some grammatical errors; things that avoiding of saying them could KILL me. You know, English language is easier than Persian one, for stating emotions and thoughts, at least for me, at least right now.&lt;/p&gt; &lt;p align="left"&gt;Just it.&lt;br&gt;Now I can save it in drafts, or click on publish.&lt;/p&gt; &lt;p align="left"&gt;p.s: I choose “Publish”&lt;br&gt;+ with love&lt;/p&gt;  &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2768734148629595924-7846601346962180855?l=mydays-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/helen-mds/~4/am7k05gSd1o" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://mydays-h.blogspot.com/2011/09/i-choose-publish.html</link><author>noreply@blogger.com (Hel.)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2768734148629595924.post-3663734105397549262</guid><pubDate>Tue, 06 Sep 2011 18:00:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-09-07T12:17:18.976+04:30</atom:updated><title>غابریل غارسیا</title><description>&lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;اسمی که روی گوشی‌ام افتاده بود را نگاه کردم و گذاشتم آن‌قدر زنگ بخورد تا قطع شود. یک ربع بعد اس‌ام‌اس دادم که: ساری :( نمی‌تونم بیام.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;گوشی را سایلنت کردم. تلفن را گذاشتم کنار دستم که شماره‌ها را نگاه کنم و جواب ندهم. دلیل نرفتن این است که آن‌ها (یعنی دوستانی که در این مهمانی هستند) از من انتظار دارند شوخ و شنگ و پرانرژی باشم، در حالی که این روزها حوصله‌ی شلوغی و رقص و موزیک را ندارم. از این وضیعت راضی هستم. این وضعیت که لـَخت و بی‌حال، مثل یک تکه گوشت تازه مثله شده، افتاده‌ام روی تخت. اتاق نیمه‌تاریک است و بوی کولر آبی می‌آید و صدایش هم. &lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;نسرین اگر بود لگدی می‌زد و می‌گفت که پاشو، زود باش، لباس‌مباس چی داری؟ &lt;br&gt;اما نیست، و نسرین ِ درونم هم خوابیده و دارد از صدای کولر آبی لذت می‌برد. &lt;br&gt;البته درس هم بهانه‌ی جنبی است؛ انتظار می‌رفت بهانه‌ی اصلی باشد که این طور نیست و اصل همان حال نداشتن است متاسفانه. &lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="center"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;*****&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;چیز دیگری می‌خواهم بگویم که بی‌ربط است. در حال حاضر هم به شلختگی پست‌م اهمیت زیادی نمی‌دهم. &lt;br&gt;شاید قبلاً گفته باشم. اینکه بعد از بعضی چیزها حس می‌کنم حالم خوب است. وقتی فکر می‌کنم که چرا حالم خوب است، می‌فهمم به خاطر &lt;/font&gt;&lt;a href="http://eternaltree.wordpress.com/2011/09/03/the-ghost-of-abel/"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;فلان نوشته‌ای&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt; بوده که خوانده‌ام، یا &lt;/font&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0038787/"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;بیسار فیلمی&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt; که دیده‌ام، &lt;/font&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=dS-jLM75xuU"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;همان انیمیشن کوتا&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;ه، یا &lt;/font&gt;&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84_%D9%88%D8%A7%DA%98%DA%AF%D9%88%D9%86"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;آن کتابی&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt; که تازگی تمام کردم حالم را خوب کرده. تعدادشان کم است، طوری که فقط همین چند مورد یادم آمد. آهنگ‌ها و ترانه‌های زیادی هستند که دوستشان دارم، ولی هیچکدام برایم چنین ارغاسم‌هایی نداشته‌اند. می‌دانم یک چیزی هست که مربوط به شنوایی است و در من ضعیف است؛ نمی‌دانم چیست. &lt;br&gt;(…عرب‌ها لابد به نویسنده‌ی محترم و سیبیلوی صد سال تنهایی می‌گویند: &lt;a href="http://ar.wikipedia.org/wiki/%D8%BA%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%8A%D9%8A%D9%84_%D8%BA%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D9%8A%D8%A7_%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%83%D9%8A%D8%B2"&gt;غابریل غارسیا مارکز&lt;/a&gt;.) &lt;br&gt;سلیقه‌ام را نمی‌دانم و به قول دختر عمویم “نمی‌دونم چـِم می‌شه”. بین همین چیزها باید بگردم تا پیدایش کنم. خیلی آثار را می‌گویم خوبه چون دوستان صاحب سلیقه می‌گویند خوبه؛ و انصافاً هم خوبه، اما شاید آن سلیقه‌ی شخصیه را ارضا نکرده باشه. (به زبون محاوره نزدیک می‌شوم! زودتر هوایش کنم). این را هم می‌دانم: اسنوبیسم که می‌گویند همینه. البته که این روزها از فحش ناموسی هم بدتر است ولی خب یک گذار است دیگر. خیلی از فحش‌های ناموسی هم گذاری از فلان به بیسار هستند اگر دقت کنید. &lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;+ مچکرم. کلاً. از فضای مجازی مچکرم. چون این چیزها را همین‌جاها پیدا کرده‌ام. کلاً. &lt;br&gt;+ کاش می‌شد آبرومندانه‌تر این‌ها را معرفی کنم. نشد.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;  &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2768734148629595924-3663734105397549262?l=mydays-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/helen-mds/~4/NtOIMF9ReRE" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://mydays-h.blogspot.com/2011/09/blog-post_9043.html</link><author>noreply@blogger.com (Hel.)</author><thr:total>3</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2768734148629595924.post-6397191829131099497</guid><pubDate>Tue, 06 Sep 2011 17:58:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-09-07T12:19:11.902+04:30</atom:updated><title>غابریل غارسیا</title><description>&lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;اسمی که روی گوشی‌ام افتاده بود را نگاه کردم و گذاشتم آن‌قدر زنگ بخورد تا قطع شود. یک ربع بعد اس‌ام‌اس دادم که: سارررری :( نمی‌تونم بیام.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;گوشی را سایلنت کردم. تلفن را گذاشتم کنار دستم که شماره‌ها را نگاه کنم و جواب ندهم. دلیل نرفتن این است که آن‌ها (یعنی دوستانی که در این مهمانی هستند) از من انتظار دارند شوخ و شنگ و پرانرژی باشم، در حالی که این روزها حوصله‌ی شلوغی و رقص و موزیک را ندارم. از این وضیعت راضی هستم. این وضعیت که لـَخت و بی‌حال، مثل یک تکه گوشت تازه مثله شده، افتاده‌ام روی تخت. اتاق نیمه‌تاریک است و بوی کولر آبی می‌آید و صدایش هم. &lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;نسرین اگر بود لگدی می‌زد و می‌گفت که پاشو، زود باش، لباس‌مباس چی داری؟ &lt;br&gt;اما نیست، و نسرین ِ درونم هم خوابیده و دارد از صدای کولر آبی لذت می‌برد. &lt;br&gt;البته درس هم بهانه‌ی جنبی است؛ انتظار می‌رفت بهانه‌ی اصلی باشد که این طور نیست و اصل همان حال نداشتن است متاسفانه. &lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="center"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;*****&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;چیز دیگری می‌خواهم بگویم که بی‌ربط است. در حال حاضر هم به شلختگی پست‌م اهمیت زیادی نمی‌دهم. &lt;br&gt;شاید قبلاً گفته باشم. اینکه بعد از بعضی چیزها حس می‌کنم حالم خوب است. وقتی فکر می‌کنم که چرا حالم خوب است، می‌فهمم به خاطر &lt;/font&gt;&lt;a href="http://eternaltree.wordpress.com/2011/09/03/the-ghost-of-abel/"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;فلان نوشته‌ای&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt; بوده که خوانده‌ام، یا &lt;/font&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0038787/"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;بیسار فیلمی&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt; که دیده‌ام، &lt;/font&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=dS-jLM75xuU"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;همان انیمیشن کوتا&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;ه، یا &lt;/font&gt;&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84_%D9%88%D8%A7%DA%98%DA%AF%D9%88%D9%86"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;آن کتابی&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt; که تازگی تمام کردم حالم را خوب کرده. تعدادشان کم است، طوری که فقط همین چند مورد یادم آمد. آهنگ‌ها و ترانه‌های زیادی هستند که دوستشان دارم، ولی هیچکدام برایم چنین ارغاسم‌هایی نداشته‌اند. می‌دانم یک چیزی هست که مربوط به شنوایی است و در من ضعیف است؛ نمی‌دانم چیست. &lt;br&gt;(…عرب‌ها لابد به نویسنده‌ی محترم و سیبیلوی صد سال تنهایی می‌گویند: &lt;a href="http://ar.wikipedia.org/wiki/%D8%BA%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%8A%D9%8A%D9%84_%D8%BA%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D9%8A%D8%A7_%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%83%D9%8A%D8%B2"&gt;غابریل غارسیا مارکز&lt;/a&gt;.) &lt;br&gt;سلیقه‌ام را نمی‌دانم و به قول دختر عمویم “نمی‌دونم چـِم می‌شه”. بین همین چیزها باید بگردم تا پیدایش کنم. خیلی آثار را می‌گویم خوبه چون دوستان صاحب سلیقه می‌گویند خوبه؛ و انصافاً هم خوبه، اما شاید آن سلیقه‌ی شخصیه را ارضا نکرده باشه. (به زبون محاوره نزدیک می‌شوم! زودتر هوایش کنم). این را هم می‌دانم: اسنوبیسم که می‌گویند همینه. البته که این روزها از فحش ناموسی هم بدتر است ولی خب یک گذار است دیگر. خیلی از فحش‌های ناموسی هم گذاری از فلان به بیسار هستند اگر دقت کنید. &lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;+ مچکرم. کلاً. از فضای مجازی مچکرم. چون این چیزها را همین‌جاها پیدا کرده‌ام. کلاً. &lt;br&gt;+ کاش می‌شد آبرومندانه‌تر این‌ها را معرفی کنم. نشد.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;&amp;nbsp;&lt;br&gt;+&lt;a href="http://mydays-h.persianblog.ir/"&gt;مای‌دیز پرشین‌بلاگی&lt;/a&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;  &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2768734148629595924-6397191829131099497?l=mydays-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/helen-mds/~4/DxEhoqi9DZs" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://mydays-h.blogspot.com/2011/09/blog-post_06.html</link><author>noreply@blogger.com (Hel.)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-2768734148629595924.post-7280140120321570868</guid><pubDate>Thu, 01 Sep 2011 10:16:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-09-01T15:07:29.705+04:30</atom:updated><title>وقتی باران نجات می‌دهد</title><description>&lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;تصور کن فانتزی‌ها عملی می‌شد. &lt;br&gt;جاده‌ها پر می‌شد از کسانی که با یک کوله‌پشتی، پای پیاده یا با دوچرخه سفر می‌کنند. در ترمینال‌ها و فرودگاه‌ها کسانی را می‌دیدی که خیالشان راحت است، که چشم‌هایشان از شوق ناشناخته‌ها برق می‌زند، منتظر اولین بلیط هستند و آمده‌اند که رفته باشند به جایی جز اینجا. خانه‌ها یا خیلی کوچک بودند، یا خیلی بزرگ. کوچک برای درونگرایان تنهای شخمی؛ و بزرگ برای آن‌ها که خانواده‌ی پر جمعیت می‌خواهند با حیاطی و درخت انجیری کنار دیوارش. همه خوشحال و راضی توی کوچه‌ها به هم لبخند می‌زنند و حقوق و تفریح و دوست ِ کافی دارند. آتلیه‌ها روزانه هزاران عکس می‌گرفتند برای مردمی که از پرتره‌ی سیاه‌وسفید خوششان می‌آید یا کسانی که عکس‌های فانتزی با لباس و گریم و سوپرهیروها می‌خواهند. اصلاً هر کسی خودش دوربین به دست، ذوق عکاسی‌اش را می‌آزمود و در فلیکر یا هر جا که دستش می‌رسید، آپلود می‌کرد. تعداد کافه‌ها در سطح شهر به طور عجیبی زیاد می‌شد و مردم یا تک‌تک می‌نشستند پشت میزها و به دوردست خیره می‌شدند، یا دسته‌جمعی گل می‌گفتند و گل می‌شنفتند. وقتی باران می‌بارید پیاده‌روها شلوغ و قدم‌ها کند می‌شد. گل‌فروشی هم زیاد می‌شد، همزمان عرضه و تقاضایش افزایش می‌یافت. یک عده‌، بهار، دسته‌جمعی اتوبوس کرایه‌ می‌کردند و می‌رفتند زیارت…&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;اما… دنیای واقعی آنجاست که همه توی ترمینال‌ها گیج و سراسیمه به هر طرف می‌روند، در فرودگاه‌ها گریه می‌کنند و از پشت شیشه دست تکان می‌دهند. دیوارها جاهایی هستند که نباید باشند و آنجا که باید باشند نیستند. اجاره‌ها سر به فلک می‌زند. صاحب‌خانه بدقلق است. به مجرد خانه نمی‌دهد. کمتر حیاطی درخت انجیر دارد و کمتر گل‌فروشی‌ای پررونق می‌شود. سر هر چهاراهی دونفره‌های بی‌نسبت را می‌گیرند و می‌برند. توی جاده‌ها پیاده و دوچرخه‌سوار که هیچ، مردم به صدوبیست‌تا هم راضی نیستند. آدم‌ها درس می‌خوانند و چرایش را نمی‌دانند، کار می‌کنند و از آن متنفرند. همه عصبانی هستند. راننده‌ها فحش می‌دهند. و همه‌ی این‌ها واقعی‌تر از آنی به نظر می‌رسند که بشود به راحتی دایورتشان کرد.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2" face="Tahoma"&gt;فاصله‌ی زیادی میان این دو دنیا هست، با این حال پل‌هایی وجود دارد. &lt;br&gt;بی‌هوا باران می‌زند، حال همه خوب می‌شود. استتوس‌ها، نوت‌ها امیدوارکننده می‌شود. موجی از مدح هوای خوش راه می‌افتد. دیده شده که در این مواقع آن لبخندهای توی جهان فانتزی، از واقعیت سر در ‌آورده‌اند. ماه می‌رود، آسمان صاف می‌شود چهارتا ستاره بیشتر معلوم است، آدم ِ مستعد غرق می‌شود در دریای زیبای بالای سرش. یک عده هم دل‌خوش می‌شوند به همین چیزها، حداقل برای چند ثانیه. همان چند ثانیه توان آدمی را تجدید می‌کند برای تحمل نکبتی که دنیای واقعی‌اش را گرفته. …فکر می‌کنم این‌جور پل‌ها را باید نگه‌ داشت و مرمت کرد؛ برای نجات زندگی‌مان هم که شده، باید مستعد درک زیبایی‌های اینچنینی بود.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt; &lt;p&gt;&lt;br&gt;&lt;a href="http://mydays-h.persianblog.ir/"&gt;+مای‌دیز پرشین‌بلاگی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;  &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2768734148629595924-7280140120321570868?l=mydays-h.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/helen-mds/~4/cREB1NUHHco" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://mydays-h.blogspot.com/2011/09/blog-post_01.html</link><author>noreply@blogger.com (Hel.)</author><thr:total>7</thr:total></item></channel></rss>

