<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0">

	                <channel>
        	            <title>مجله‌ی هزارتو (صفحه‌ی آخر)</title>
	                    <link>http://www.hezartou.com</link>
                	    <description>Hezartou Magazine - A Persian language online magazine</description>
        	            <pubDate>Fri, 12 Sep 2008 13:00:00 GMT</pubDate>
                	    <language>fa</language>
	            
                <atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" href="http://feeds.feedburner.com/hezartou/lastpage" type="application/rss+xml" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com" /><item>
                     <title>همه‌ی ما از یک مجله‌ی کوچک شروع می‏کنیم!</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/lastpage/~3/OjBkyTsC0AE/lastpage.php</link>
                    <pubDate>Fri, 12 Sep 2008 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>هزارتو</categories>
                    <author>نورمن لِوین</author>
                    <description><![CDATA[
ما در شهر ساحلی کوچکی زندگی می‌کنیم. تابستان‌ها که این شهر از همیشه زیبا‌تر است، جمعیت زیادی برای گذراندن تعطیلات به اینجا می‌آیند. در این مواقع است که ما هم برای تعطیلات به لندن می‌رویم.<br />همسرم معمولن از طزیق آگهی‌های روزنامه‌ی تایمز خانه‌ای پیدا می‌کند. یک‌بار خانه‌ی مردی را اجاره کردیم که در مناطق فقیر آفریقا هتل می‌ساخت تا سیاه‌های پول‌دار امریکایی بتوانند به دیدن زادگاه اجدادشان بروند. یک تابستان دیگر در خانه‌ی مهندس معماری بودیم که تقریبن همه‌چیزش با کنترل‌ از راه دور کار می‌کرد. بار سوم در خانه‌‌ای اقامت کردیم که صاحب‌اش داشت از همسرش جدا می‌شد –به‌دلیل عدم تمکین- و می‌خواست از کشور خارج شود.<br />در ژوئن امسال، همسرم یک آگهی به این مضمون دید: «خانه‌ی پزشکی در لندن جهت اجاره برای مدت سه‌هفته با اجاره‌بهای مناسب موجود است.» همسرم به آن شماره تلفن کرد و تصمیم گرفتیم آن خانه را اجاره کنیم.<br />این خانه در مرکز شهر، و نزدیک ایستگاه کنزینگتن ِ جنوبی بود و تا پارک کنزینگتن فاصله‌ی زیادی نداشت. تاکسی ما را در ایستگاه پَدینگتن سوار کرد –مردم لندن در روزهای گرم تابستان چه‌قدر رنگ‌پریده به‌نظر می‌رسیدند- و به خیابان عریضی برد، و مقابل خانه‌ی ویلایی سفیدرنگی ایستاد که در باغچه‌ی جلو آن بوته‌های اقاقیا کاشته بودند. یک‌بطری شیر گرم جلو در بود. در را باز کردم و چمدان‌های‌مان را بردم تو.<br />تلفن داشت زنگ می‌زد.<br />گفتم: «الو...»<br />صدای جوانی پرسید: « اِی. بی. سی؟»<br />گفتم: «متأسفم. شماره را اشتباه گرفته‌اید.»<br />- «شماره‌ی شما چند است؟»<br />- «۴۲۳۱ نایتزبریج.» <br />- «شماره درست است.»<br />گفتم: «حتمن اشتباه شده، اینجا خانه‌ی یک دکتر است.»<br />پرسید: «دکتر هست؟»<br />گفتم: «نه، رفته تعطیلات.»<br />- «می‌توانم برایش پیغام بگذارم؟»<br />«بیمار هستید؟»<br />او گفت: «نه، بگویید وایت تلفن کرد. دیوید وایت از سامِرسِت. شش‌ماه می‌شود که دست‌نویس کتابم را به او داده‌ام. قرار بود ماه ِ پیش جواب بدهد. تابه‌حال چهار نامه برای‌اش نوشته‌ام.»<br />«حتمن به او می‌گویم.»<br />مرد جوان با تردید گفت: «اگر فرصت بیشتری می‌خواهد، از نظر من اشکالی ندارد.»<br />گفتم: «خیلی‌خوب.» و گوشی را گذاشتم.<br />به همسرم گفتم: «معلوم نیست اینجا چه‌خبر است!»<br />ولی او و بچه‌ها مشغول وارسی ِ بقیه‌ی خانه بودند.<br />خانه‌ی بزرگی بود و نشانه‌های زندگی در سرتاسر آن دیده می‌شد. اتاق جلویی اتاق بچه‌ها بود با اسباب‌بازی‌های جورواجور، تخته‌سیاه، کتاب‌های کودکان و پُسترهایی که به دیوار چسبانده بودند. در اتاق نشیمن، نیمه‌ی پایین دیوارها را قفسه‌های کتاب پوشانده بود. راهرو، دو طرف راه‌پله، و پاگرد پله‌ها هم پر از کتاب بود. خانه سه حمام مجزا داشت. در اتاق ناهارخوری، بیشتر اوقات گربه‌ی دست‌آموزی روی بخاری نفتی خوابیده بود. و باغچه‌ی پشت خانه یکپارچه چمن بود و دورش گل‌کاری شده بود. حوضی با ماهی‌های قرمز داشت و درخت راشی هم در انتهای آن دیده می‌شد.<br />تلفن زنگ زد و صدای لرزانی گفت: «ممکن است با دکتر جونز صحبت کنم؟»<br />- «متأسفم، او رفته تعطیلات.»<br />- «کِی برمی‌گردد؟»<br />- «سه‌هفته‌ی دیگر.»<br />- «من نمی‌توانم این‌همه صبر کنم. فردا باید به نیویورک بروم.»<br />- «می‌خواهید برایش          ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[
ما در شهر ساحلی کوچکی زندگی می‌کنیم. تابستان‌ها که این شهر از همیشه زیبا‌تر است، جمعیت زیادی برای گذراندن تعطیلات به اینجا می‌آیند. در این مواقع است که ما هم برای تعطیلات به لندن می‌رویم.<br />همسرم معمولن از طزیق آگهی‌های روزنامه‌ی تایمز خانه‌ای پیدا می‌کند. یک‌بار خانه‌ی مردی را اجاره کردیم که در مناطق فقیر آفریقا هتل می‌ساخت تا سیاه‌های پول‌دار امریکایی بتوانند به دیدن زادگاه اجدادشان بروند. یک تابستان دیگر در خانه‌ی مهندس معماری بودیم که تقریبن همه‌چیزش با کنترل‌ از راه دور کار می‌کرد. بار سوم در خانه‌‌ای اقامت کردیم که صاحب‌اش داشت از همسرش جدا می‌شد –به‌دلیل عدم تمکین- و می‌خواست از کشور خارج شود.<br />در ژوئن امسال، همسرم یک آگهی به این مضمون دید: «خانه‌ی پزشکی در لندن جهت اجاره برای مدت سه‌هفته با اجاره‌بهای مناسب موجود است.» همسرم به آن شماره تلفن کرد و تصمیم گرفتیم آن خانه را اجاره کنیم.<br />این خانه در مرکز شهر، و نزدیک ایستگاه کنزینگتن ِ جنوبی بود و تا پارک کنزینگتن فاصله‌ی زیادی نداشت. تاکسی ما را در ایستگاه پَدینگتن سوار کرد –مردم لندن در روزهای گرم تابستان چه‌قدر رنگ‌پریده به‌نظر می‌رسیدند- و به خیابان عریضی برد، و مقابل خانه‌ی ویلایی سفیدرنگی ایستاد که در باغچه‌ی جلو آن بوته‌های اقاقیا کاشته بودند. یک‌بطری شیر گرم جلو در بود. در را باز کردم و چمدان‌های‌مان را بردم تو.<br />تلفن داشت زنگ می‌زد.<br />گفتم: «الو...»<br />صدای جوانی پرسید: « اِی. بی. سی؟»<br />گفتم: «متأسفم. شماره را اشتباه گرفته‌اید.»<br />- «شماره‌ی شما چند است؟»<br />- «۴۲۳۱ نایتزبریج.» <br />- «شماره درست است.»<br />گفتم: «حتمن اشتباه شده، اینجا خانه‌ی یک دکتر است.»<br />پرسید: «دکتر هست؟»<br />گفتم: «نه، رفته تعطیلات.»<br />- «می‌توانم برایش پیغام بگذارم؟»<br />«بیمار هستید؟»<br />او گفت: «نه، بگویید وایت تلفن کرد. دیوید وایت از سامِرسِت. شش‌ماه می‌شود که دست‌نویس کتابم را به او داده‌ام. قرار بود ماه ِ پیش جواب بدهد. تابه‌حال چهار نامه برای‌اش نوشته‌ام.»<br />«حتمن به او می‌گویم.»<br />مرد جوان با تردید گفت: «اگر فرصت بیشتری می‌خواهد، از نظر من اشکالی ندارد.»<br />گفتم: «خیلی‌خوب.» و گوشی را گذاشتم.<br />به همسرم گفتم: «معلوم نیست اینجا چه‌خبر است!»<br />ولی او و بچه‌ها مشغول وارسی ِ بقیه‌ی خانه بودند.<br />خانه‌ی بزرگی بود و نشانه‌های زندگی در سرتاسر آن دیده می‌شد. اتاق جلویی اتاق بچه‌ها بود با اسباب‌بازی‌های جورواجور، تخته‌سیاه، کتاب‌های کودکان و پُسترهایی که به دیوار چسبانده بودند. در اتاق نشیمن، نیمه‌ی پایین دیوارها را قفسه‌های کتاب پوشانده بود. راهرو، دو طرف راه‌پله، و پاگرد پله‌ها هم پر از کتاب بود. خانه سه حمام مجزا داشت. در اتاق ناهارخوری، بیشتر اوقات گربه‌ی دست‌آموزی روی بخاری نفتی خوابیده بود. و باغچه‌ی پشت خانه یکپارچه چمن بود و دورش گل‌کاری شده بود. حوضی با ماهی‌های قرمز داشت و درخت راشی هم در انتهای آن دیده می‌شد.<br />تلفن زنگ زد و صدای لرزانی گفت: «ممکن است با دکتر جونز صحبت کنم؟»<br />- «متأسفم، او رفته تعطیلات.»<br />- «کِی برمی‌گردد؟»<br />- «سه‌هفته‌ی دیگر.»<br />- «من نمی‌توانم این‌همه صبر کنم. فردا باید به نیویورک بروم.»<br />- «می‌خواهید برایش          ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/lastpage.php?uid=39</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>بازرس بزرگ</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/lastpage/~3/t71343N4QP8/lastpage.php</link>
                    <pubDate>Fri, 30 May 2008 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>خدا</categories>
                    <author>فئودور داستایوسکی</author>
                    <description><![CDATA[
<p>ایوان خنده‌کنان چنین آغاز کرد: <br />- چشم‌پوشیدن از مقدمه، یعنی مقدمۀ ادبی، ممکن نیست آن‌هم برای ادیبی مانند من! حادثه در قرن شانزدهم یعنی در زمانی روی می‌دهد که چنان‌چه می‌دانی رسم بود در آثار ادبی قوای آسمانی را به‌سوی زمین نازل می‌کردند. از «دانته» که افکارش متعلق به دوران گذشته است چیزی نمی‌گویم لیکن در آن زمان در فرانسه روحانیون و کشیش‌های صومعه‌ها نمایش‌هائی می‌دادند که در آن حضرت مریم و فرشته‌ها و مقدسین و مسیح و حتی خود خدا نیز به‌روی صحنه می‌آمدند. در آن زمان این نمایش‌ها با ساده‌لوحی عجیبی برگزار می‌شد. «ویکتورهوگو» در کتاب «نوتردام دوپاری» نقل می‌کند که در زمان سلطنت لوئی یازدهم به‌افتخار تولد ولیعهد در شهرداری پاریس نمایش جالبی به‌طور رایگان برای مردم پاریس می‌دادند. عنوان این نمایش این بود: «قضاوت عادلانۀ حضرت مریم مقدس و مهربان» که طی آن حضرت مریم شخصاً ظاهر می‌شود و با نهایت عدالت قضاوت می‌کند. در کشور ما نیز مخصوصاً در مسکو قبل از سلطنت پطر کبیر گاهی بر طبق مندرجات کتاب مقدس نمایش‌هائی از این قبیل می‌دادند. علاوه بر این نمایش‌ها، قصه‌ها و اشعار بی‌شماری متداول بود که در آنها بر طبق احتیاج موضوع، پیغمبران و فرشتگان و گاهی تمام قوای آسمانی ظهور می‌کردند. در صومعه‌های ما این اشعار را ترجمه و تقلید می‌کردند و حتی هنگام استیلای تاتارها از روی این اشعار می‌کوشیدند اشعار نوینی بسرایند. مثلاً در یکی از صومعه‌ها قطعۀ شعر کوچکی وجود دارد که بدون شبهه از یونانی ترجمه شده و عنوانش «حضرت مریم در جهنم» است که در آن در تجسم صحنه‌های خیالی و اغراق‌آمیز شبیه به صحنه‌هائی که دانته وصف می‌کند به‌راستی افراط شده است. حضرت مریم به‌راهنمای فرشته میخائیل از جهنم دیدن می‌کند وگناهکاران و چگونگی شکنجه‌های آنان را به‌چشم می‌بیند. در میان این گناهکاران مخصوصاً طبقه‌ای وجود دارد که بسیار جالب است. افراد این طبقه را در یک دریاچۀ آتش فرو می‌برند و عده‌ای از افراد چنان در دریاچۀ آتش فرو می‌روند که دیگر قادر به بیرون آمدن نیستند «حتی خدا هم آنان را به‌کلی در طاق نسیان نهاده است» این اظهار از هر حیث عمیق و پرمعنی است. حضرت مریم چنان منقلب و ناراحت می‌شود که اشک از دیده فرو می‌ریزد و در مقابل بارگاه الهی به‌سجده می‌افتد و برای کلیۀ گناهکارانی که در جهنم دیده است بدون استثنا تقاضای عفو می‌کند. &nbsp;<br />مباحثۀ او با خدا بسیار جالب است. او به‌شدت تضرع می‌کند و آن‌قدر اصرار می‌ورزد تا این‌که سرانجام خدا دست‌ها و پاهای مصلوب پسر او را نشان داده و به او می‌گوید: «چطور می‌توانم دژخیمان او را عفو کنم؟»&nbsp; &nbsp;<br />آن‌گاه مریم به‌همۀ پیغمبران، شهدا، فرشته‌ها امر می‌کند که به‌اتفاق او در مقابل خدا به‌سجده درآیند و برای همۀ گنهکاران بدون استثنا طلب بخشش نمایند. <br />او سرانجام موفق می‌شود خدا را راضی کند که هر سال از روز جمعۀ مقدس تا یکشنبۀ بعد از عید فصح از شکنجه‌دادن مقصرین چشم بپوشد و گنهکاران بی‌درنگ به‌مدح خدا پرداخته می‌گویند: «خدایا! حق داشته‌ای در مورد ما این‌سان قضاوت کنی». بسیار خوب! شعر من هرگاه در آن زمان انتشار می‌یافت موضوعی شبیه به‌همان موضوع داشت. <br />با این تفاوت که در شعر من خود مسیح است که داخل      ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[
<p>ایوان خنده‌کنان چنین آغاز کرد: <br />- چشم‌پوشیدن از مقدمه، یعنی مقدمۀ ادبی، ممکن نیست آن‌هم برای ادیبی مانند من! حادثه در قرن شانزدهم یعنی در زمانی روی می‌دهد که چنان‌چه می‌دانی رسم بود در آثار ادبی قوای آسمانی را به‌سوی زمین نازل می‌کردند. از «دانته» که افکارش متعلق به دوران گذشته است چیزی نمی‌گویم لیکن در آن زمان در فرانسه روحانیون و کشیش‌های صومعه‌ها نمایش‌هائی می‌دادند که در آن حضرت مریم و فرشته‌ها و مقدسین و مسیح و حتی خود خدا نیز به‌روی صحنه می‌آمدند. در آن زمان این نمایش‌ها با ساده‌لوحی عجیبی برگزار می‌شد. «ویکتورهوگو» در کتاب «نوتردام دوپاری» نقل می‌کند که در زمان سلطنت لوئی یازدهم به‌افتخار تولد ولیعهد در شهرداری پاریس نمایش جالبی به‌طور رایگان برای مردم پاریس می‌دادند. عنوان این نمایش این بود: «قضاوت عادلانۀ حضرت مریم مقدس و مهربان» که طی آن حضرت مریم شخصاً ظاهر می‌شود و با نهایت عدالت قضاوت می‌کند. در کشور ما نیز مخصوصاً در مسکو قبل از سلطنت پطر کبیر گاهی بر طبق مندرجات کتاب مقدس نمایش‌هائی از این قبیل می‌دادند. علاوه بر این نمایش‌ها، قصه‌ها و اشعار بی‌شماری متداول بود که در آنها بر طبق احتیاج موضوع، پیغمبران و فرشتگان و گاهی تمام قوای آسمانی ظهور می‌کردند. در صومعه‌های ما این اشعار را ترجمه و تقلید می‌کردند و حتی هنگام استیلای تاتارها از روی این اشعار می‌کوشیدند اشعار نوینی بسرایند. مثلاً در یکی از صومعه‌ها قطعۀ شعر کوچکی وجود دارد که بدون شبهه از یونانی ترجمه شده و عنوانش «حضرت مریم در جهنم» است که در آن در تجسم صحنه‌های خیالی و اغراق‌آمیز شبیه به صحنه‌هائی که دانته وصف می‌کند به‌راستی افراط شده است. حضرت مریم به‌راهنمای فرشته میخائیل از جهنم دیدن می‌کند وگناهکاران و چگونگی شکنجه‌های آنان را به‌چشم می‌بیند. در میان این گناهکاران مخصوصاً طبقه‌ای وجود دارد که بسیار جالب است. افراد این طبقه را در یک دریاچۀ آتش فرو می‌برند و عده‌ای از افراد چنان در دریاچۀ آتش فرو می‌روند که دیگر قادر به بیرون آمدن نیستند «حتی خدا هم آنان را به‌کلی در طاق نسیان نهاده است» این اظهار از هر حیث عمیق و پرمعنی است. حضرت مریم چنان منقلب و ناراحت می‌شود که اشک از دیده فرو می‌ریزد و در مقابل بارگاه الهی به‌سجده می‌افتد و برای کلیۀ گناهکارانی که در جهنم دیده است بدون استثنا تقاضای عفو می‌کند. &nbsp;<br />مباحثۀ او با خدا بسیار جالب است. او به‌شدت تضرع می‌کند و آن‌قدر اصرار می‌ورزد تا این‌که سرانجام خدا دست‌ها و پاهای مصلوب پسر او را نشان داده و به او می‌گوید: «چطور می‌توانم دژخیمان او را عفو کنم؟»&nbsp; &nbsp;<br />آن‌گاه مریم به‌همۀ پیغمبران، شهدا، فرشته‌ها امر می‌کند که به‌اتفاق او در مقابل خدا به‌سجده درآیند و برای همۀ گنهکاران بدون استثنا طلب بخشش نمایند. <br />او سرانجام موفق می‌شود خدا را راضی کند که هر سال از روز جمعۀ مقدس تا یکشنبۀ بعد از عید فصح از شکنجه‌دادن مقصرین چشم بپوشد و گنهکاران بی‌درنگ به‌مدح خدا پرداخته می‌گویند: «خدایا! حق داشته‌ای در مورد ما این‌سان قضاوت کنی». بسیار خوب! شعر من هرگاه در آن زمان انتشار می‌یافت موضوعی شبیه به‌همان موضوع داشت. <br />با این تفاوت که در شعر من خود مسیح است که داخل      ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/lastpage.php?uid=38</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>ملالی نیست جز دوری شما!</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/lastpage/~3/ENHWXUdvoso/lastpage.php</link>
                    <pubDate>Sat, 26 Apr 2008 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>قمار</categories>
                    <author>رومن گری</author>
                    <description><![CDATA[
دهکده‌ی کوچک «توشاگ» در ده کیلومتری بندر «مارسی» بر سر راه شهر «اکس» قرار دارد. در وسط میدان اصلی دهکده، مجسمه‌ای از مفرغ هست. این مجسمه مردی را نشان می‌دهد که سرش را با غرور تمام بالا گرفته و دستی به کمر زده و دست دیگر را بر چوب‌دستی نهاده و به شیوه‌ی جهان‌گشایان یک پای‌اش را پیش گذاشته است. با همان نگاه اول به فراست دریافته می‌شود که این مرد از بیابان صعب‌العبوری گذشته و اینک آماده است تا با قله‌ای دست‌نیافتنی پنجه نرم کند. بر لوحه‌ی پای مجسمه این کلمات خوانده می‌شود:<br /><br /><div align="center">تقدیم به «آلبر مزیگ»<br />کاشف نام‌دار جغرافیا و راه‌گشای سرزمین‌های بکر<br />(متولد 1860 – متوفی ؟)<br />از طرف هم‌شهریان توشاگی او<br /><br /></div>دهکده موزه ندارد، اما در شهرداری تالار مخصوصی را به نگه‌داری آثار و اشیاء آن کاشف بزرگ اختصاص داده‌اند. در آن‌جا به‌خصوص بیش از هزار عدد کارت‌پستال هست که آلبر مزیگ از اطراف و اکناف جهان برای هم‌شهریان‌اش فرستاده است. کارت‌پستال‌هایی است با ظاهری بسیار عادی که در اواخر قرن گذشته از طرف «شرکت سولیم و برادران» در مارسی چاپ می‌شد و مختص «عجایب جهان» بود و آن شاگرد سلمانی سابق توشاگ ظاهرن علاقه‌ی خاصی به آن‌ها داشت و در سفرهای‌اش همیشه مقداری از آن‌ها را هم‌راه می‌برد.<br />اما اگر کارت‌ها عادی است و تمبرهای آن‌ها را جمع‌کننده‌گان تمبر کنده‌اند، در عوض متن آن‌ها پر از نام‌های عجیب-و-غریبی است که در غیرعادی‌ترین اوضاع و احوال به‌شتاب نوشته شده‌اند و محتوای آن‌ها جذبه‌ای تأثرانگیز دارد:<br />«آقای سزار بیروتو، شراب و پنیر فروشی، میدان پتی‌پستیون، سلام. بالای کوه‌های کلیمانجارو اوضاع بروفق مراد است. این‌جا پر از برف‌های ابدی است. با تقدیم احترامات فائقه. آلبر مزیگ.»<br />یا این‌یکی:<br />«آقای ژوزف تانتینیول، مالک عمارت تانتینیول، پاساژ تانتینیول. این‌جا مدار هشتاد درجه‌ی عرض شمالی است. در گردباد وحشت‌ناکی افتاده‌ایم. آیا جان به سلامت خواهیم برد یا سرنوشت فجیع لاروس، آن کاشف بزرگ، و هم‌راهان شجاع‌اش در انتظار ماست؟ با تقدیم مراتب ارادت. آلبر مزیگ.»<br />حتا یکی از کارت‌ها خطاب به دشمن خونی کاشف است، همان رقیب نابکاری که بر سر جلب محبت یکی از دوشیزه‌گان توشاگ با او مبارزه می‌کرد:<br />«آقای ماریوس پیشاردون، آرایش‌گر، خیابان الیویه، درودهای مخلصانه از کنگو، این‌جا پر از مارهای عظیم‌الجثّه‌ی بلعنده است و ملالی نیست جز دوری شما.»<br />با این‌همه، انصاف باید داد که همین پیشاردون سلمانی بود که بعدن اعضای انجمن شهرداری توشاگ را متقاعد ساخت که مجسمه‌‌ای به‌افتخار هم‌شهری نامدارشان برپا کنند. و این بار دیگر ثابت می‌کند که عظمت راستین حتا ارواح بی‌مقدار را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد.<br />اما بیش‌تر کارت‌ها به نشانی «دوشیزه آدلین پیسون، عطاری پیسون، پاساژ میموزا» فرستاده شده است. برای جهان‌گردانی که داستان‌های عاشقانه را –خاصه که اندکی هم سوزناک باشد- دوست دارند، مطالعه‌ی آن‌ها غنیمتی است:<br />«آدلین، هم‌اکنون نام تو را بر تخت دالایی‌لاما حک کردم (دالایی‌لاما نوعی خدای زنده‌ی اقوام تبتی از فرقه‌ی بودایی‌یان است). خانم والده را به عرض سلام مصدعم. امید است که درد مفاصل‌شان رو به بهبود باشد.             ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[
دهکده‌ی کوچک «توشاگ» در ده کیلومتری بندر «مارسی» بر سر راه شهر «اکس» قرار دارد. در وسط میدان اصلی دهکده، مجسمه‌ای از مفرغ هست. این مجسمه مردی را نشان می‌دهد که سرش را با غرور تمام بالا گرفته و دستی به کمر زده و دست دیگر را بر چوب‌دستی نهاده و به شیوه‌ی جهان‌گشایان یک پای‌اش را پیش گذاشته است. با همان نگاه اول به فراست دریافته می‌شود که این مرد از بیابان صعب‌العبوری گذشته و اینک آماده است تا با قله‌ای دست‌نیافتنی پنجه نرم کند. بر لوحه‌ی پای مجسمه این کلمات خوانده می‌شود:<br /><br /><div align="center">تقدیم به «آلبر مزیگ»<br />کاشف نام‌دار جغرافیا و راه‌گشای سرزمین‌های بکر<br />(متولد 1860 – متوفی ؟)<br />از طرف هم‌شهریان توشاگی او<br /><br /></div>دهکده موزه ندارد، اما در شهرداری تالار مخصوصی را به نگه‌داری آثار و اشیاء آن کاشف بزرگ اختصاص داده‌اند. در آن‌جا به‌خصوص بیش از هزار عدد کارت‌پستال هست که آلبر مزیگ از اطراف و اکناف جهان برای هم‌شهریان‌اش فرستاده است. کارت‌پستال‌هایی است با ظاهری بسیار عادی که در اواخر قرن گذشته از طرف «شرکت سولیم و برادران» در مارسی چاپ می‌شد و مختص «عجایب جهان» بود و آن شاگرد سلمانی سابق توشاگ ظاهرن علاقه‌ی خاصی به آن‌ها داشت و در سفرهای‌اش همیشه مقداری از آن‌ها را هم‌راه می‌برد.<br />اما اگر کارت‌ها عادی است و تمبرهای آن‌ها را جمع‌کننده‌گان تمبر کنده‌اند، در عوض متن آن‌ها پر از نام‌های عجیب-و-غریبی است که در غیرعادی‌ترین اوضاع و احوال به‌شتاب نوشته شده‌اند و محتوای آن‌ها جذبه‌ای تأثرانگیز دارد:<br />«آقای سزار بیروتو، شراب و پنیر فروشی، میدان پتی‌پستیون، سلام. بالای کوه‌های کلیمانجارو اوضاع بروفق مراد است. این‌جا پر از برف‌های ابدی است. با تقدیم احترامات فائقه. آلبر مزیگ.»<br />یا این‌یکی:<br />«آقای ژوزف تانتینیول، مالک عمارت تانتینیول، پاساژ تانتینیول. این‌جا مدار هشتاد درجه‌ی عرض شمالی است. در گردباد وحشت‌ناکی افتاده‌ایم. آیا جان به سلامت خواهیم برد یا سرنوشت فجیع لاروس، آن کاشف بزرگ، و هم‌راهان شجاع‌اش در انتظار ماست؟ با تقدیم مراتب ارادت. آلبر مزیگ.»<br />حتا یکی از کارت‌ها خطاب به دشمن خونی کاشف است، همان رقیب نابکاری که بر سر جلب محبت یکی از دوشیزه‌گان توشاگ با او مبارزه می‌کرد:<br />«آقای ماریوس پیشاردون، آرایش‌گر، خیابان الیویه، درودهای مخلصانه از کنگو، این‌جا پر از مارهای عظیم‌الجثّه‌ی بلعنده است و ملالی نیست جز دوری شما.»<br />با این‌همه، انصاف باید داد که همین پیشاردون سلمانی بود که بعدن اعضای انجمن شهرداری توشاگ را متقاعد ساخت که مجسمه‌‌ای به‌افتخار هم‌شهری نامدارشان برپا کنند. و این بار دیگر ثابت می‌کند که عظمت راستین حتا ارواح بی‌مقدار را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد.<br />اما بیش‌تر کارت‌ها به نشانی «دوشیزه آدلین پیسون، عطاری پیسون، پاساژ میموزا» فرستاده شده است. برای جهان‌گردانی که داستان‌های عاشقانه را –خاصه که اندکی هم سوزناک باشد- دوست دارند، مطالعه‌ی آن‌ها غنیمتی است:<br />«آدلین، هم‌اکنون نام تو را بر تخت دالایی‌لاما حک کردم (دالایی‌لاما نوعی خدای زنده‌ی اقوام تبتی از فرقه‌ی بودایی‌یان است). خانم والده را به عرض سلام مصدعم. امید است که درد مفاصل‌شان رو به بهبود باشد.             ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/lastpage.php?uid=37</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>مصاحبه</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/lastpage/~3/IAqjQeoM0Lg/lastpage.php</link>
                    <pubDate>Tue, 08 Apr 2008 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>آیین های فردی</categories>
                    <author>مارک تواین</author>
                    <description><![CDATA[جوانک قوی، چابک و تر-و-فرز به تعارف ِ من گرفت روی صندلی نشست و گفت از طرف شورای نویسنده‌گان رعد یومیه آمده است. و اضافه‌ کرد:<br />- آمده‌ام باتان مصاحبه‌کنم. مزاحم که نیستم؟<br />- آمده‌اید چه کار کنید؟<br />- با شما مصاحبه کنم.<br />- آها! خیلی‌خب. بسیار خب. اوهوم!... بسیار بسیار خب... <br />دست‌برقضا آن روز صبح چندان قبراق نبودم و سیم‌های‌ام بفهمی‌نفهمی قاتی بود. ناچار رفتم تو کتاب‌خانه شش‌-هفت دقیقه‌ای به کتاب‌ها نگاهی انداختم اما دیدم نه، جز این‌که دست-‌به-‌دامن خود جوانک بشوم چاره‌یی ندارم.<br />پرسیدم: چه‌جور هجی‌ش می‌کنید؟<br />- چی را چه جور هجی می‌کنم؟<br />- «مصاحبه» را.<br />- ای‌بابا! با املایش چه‌کار دارید؟<br />- با املایش کاری ندارم، می‌خواهم ببینم معنی‌ش چیه.<br />- دارم شاخ درمی‌آورم... خب. باشد. خودم معنی‌ش می‌کنم. برایم مثل آب‌خوردن است. اگر...<br />- اوه! عالی ست! واقعن رهین منت‌تان می‌شوم.<br />- میم و صاد: مص، آ و ح جیمی: مصاح...<br />- عجبا، عجبا... با میم.<br />- خب، معلوم است.<br />- پس برای همین بود که این‌قدر پی‌اش گشتم!<br />- د ِ! پس فکر می‌کردید با چی نوشته می‌شود آقاجان؟<br />- راستش دیگر نمی‌دانم. لغت‌نامه‌ی من به‌ قدر کفایت کامل است. داشتم تصاویر ته کتاب را ورق می‌زدم که عکس آن را تویش پیدا کنم. آخر چاپ قدیم است.<br />- آقا جان عزیز من! محال است شما تصویری پیدا کنید که مفهوم «مصاحبه» را به‌تان نشان بدهد، حتا تو تو آخرین چاپ لغت‌نامه... راستش –البته مرا می‌بخشید، قصد کم‌ترین توهینی را ندارم- آن‌قدرها که خیال می‌کردم هوش‌مند و فهیم به‌نظر نمی‌آیید... باور کنید قصد اهانت نداشتم...<br />- اوه، زیاد مهم نیست این حرف را خیلی شنیده‌ام، آن هم از زبان آدم‌هایی که نه خیال پاک‌کردن سبزی مرا داشته‌اند، و نه اصلن علتی داشته که خوش‌خدمتی کنند... من راستی‌راستی از این جهت آدم فوق‌العاده‌یی هستم. به‌تان اطمینان می‌دهم. همه از ته دل همین را می‌گویند.<br />- من هم به‌طیب خاطر اذعان دارم به این‌ نکته... خب، خب، برگردیم به کار خودمان: لابد حضرت‌تان مستحضر هستید که این‌روزها مصاحبه با اشخاص سرشناس خیلی متداول است.<br />- حقیقتش این‌که، از شما دارم می‌شنوم. باید چیز فوق‌العاده جالبی باشد... حالا، بفرمایید ببینم این کار را با چه وسیله‌یی انجام می‌دهید؟<br />- راستش، آدم از شما حیرت می‌کند... در بعض موارد به‌تر است این کار با چماقی، دسته‌بیلی، چیزی صورت بگیرد. اما معمول‌اش این است که مصاحبه‌کننده یک‌مشت سوآل مطرح می‌کند تا طرف ِ مصاحبه به‌شان جواب بدهد. این ترتیبی است که باعث می‌شود صحبت کُرک بیندازد... حالا اجازه می‌فرمایید بنده چندتا سوآل مطرح کنم؟ سوآل‌های حساب‌شده‌یی که پاره‌یی نقاط ِ چشم‌گیر ِ زندگی ِ اجتماعی و خصوصی ِ شما را روشن کند.<br />- اوه، با کمال میل، با کمال میل! گیرم من حافظه‌ی بسیار بسیار بدی دارم، امیدوارم از این بابت مرا ببخشید. غرضم این است که حافظه‌ام نظم و ترتیب ِ درستی ندارد. عجیب بی‌نظم و آشفته است. گاهی چهارنعل می‌تازد، گاهی هم پانزده‌روز یک‌جا کنگر می‌خورد لنگر می‌اندازد. پاک اسباب دل‌خوریم شده آقا.<br />- زیاد مهم نیست. حداکثر سعی‌تان را می‌کنید دیگر.<br />- آن‌که به‌روی‌چشم! تا جایی که بتوانم سعی می‌کنم.<br />- ممنون... خب، حاضرید؟ دارم شروع    ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[جوانک قوی، چابک و تر-و-فرز به تعارف ِ من گرفت روی صندلی نشست و گفت از طرف شورای نویسنده‌گان رعد یومیه آمده است. و اضافه‌ کرد:<br />- آمده‌ام باتان مصاحبه‌کنم. مزاحم که نیستم؟<br />- آمده‌اید چه کار کنید؟<br />- با شما مصاحبه کنم.<br />- آها! خیلی‌خب. بسیار خب. اوهوم!... بسیار بسیار خب... <br />دست‌برقضا آن روز صبح چندان قبراق نبودم و سیم‌های‌ام بفهمی‌نفهمی قاتی بود. ناچار رفتم تو کتاب‌خانه شش‌-هفت دقیقه‌ای به کتاب‌ها نگاهی انداختم اما دیدم نه، جز این‌که دست-‌به-‌دامن خود جوانک بشوم چاره‌یی ندارم.<br />پرسیدم: چه‌جور هجی‌ش می‌کنید؟<br />- چی را چه جور هجی می‌کنم؟<br />- «مصاحبه» را.<br />- ای‌بابا! با املایش چه‌کار دارید؟<br />- با املایش کاری ندارم، می‌خواهم ببینم معنی‌ش چیه.<br />- دارم شاخ درمی‌آورم... خب. باشد. خودم معنی‌ش می‌کنم. برایم مثل آب‌خوردن است. اگر...<br />- اوه! عالی ست! واقعن رهین منت‌تان می‌شوم.<br />- میم و صاد: مص، آ و ح جیمی: مصاح...<br />- عجبا، عجبا... با میم.<br />- خب، معلوم است.<br />- پس برای همین بود که این‌قدر پی‌اش گشتم!<br />- د ِ! پس فکر می‌کردید با چی نوشته می‌شود آقاجان؟<br />- راستش دیگر نمی‌دانم. لغت‌نامه‌ی من به‌ قدر کفایت کامل است. داشتم تصاویر ته کتاب را ورق می‌زدم که عکس آن را تویش پیدا کنم. آخر چاپ قدیم است.<br />- آقا جان عزیز من! محال است شما تصویری پیدا کنید که مفهوم «مصاحبه» را به‌تان نشان بدهد، حتا تو تو آخرین چاپ لغت‌نامه... راستش –البته مرا می‌بخشید، قصد کم‌ترین توهینی را ندارم- آن‌قدرها که خیال می‌کردم هوش‌مند و فهیم به‌نظر نمی‌آیید... باور کنید قصد اهانت نداشتم...<br />- اوه، زیاد مهم نیست این حرف را خیلی شنیده‌ام، آن هم از زبان آدم‌هایی که نه خیال پاک‌کردن سبزی مرا داشته‌اند، و نه اصلن علتی داشته که خوش‌خدمتی کنند... من راستی‌راستی از این جهت آدم فوق‌العاده‌یی هستم. به‌تان اطمینان می‌دهم. همه از ته دل همین را می‌گویند.<br />- من هم به‌طیب خاطر اذعان دارم به این‌ نکته... خب، خب، برگردیم به کار خودمان: لابد حضرت‌تان مستحضر هستید که این‌روزها مصاحبه با اشخاص سرشناس خیلی متداول است.<br />- حقیقتش این‌که، از شما دارم می‌شنوم. باید چیز فوق‌العاده جالبی باشد... حالا، بفرمایید ببینم این کار را با چه وسیله‌یی انجام می‌دهید؟<br />- راستش، آدم از شما حیرت می‌کند... در بعض موارد به‌تر است این کار با چماقی، دسته‌بیلی، چیزی صورت بگیرد. اما معمول‌اش این است که مصاحبه‌کننده یک‌مشت سوآل مطرح می‌کند تا طرف ِ مصاحبه به‌شان جواب بدهد. این ترتیبی است که باعث می‌شود صحبت کُرک بیندازد... حالا اجازه می‌فرمایید بنده چندتا سوآل مطرح کنم؟ سوآل‌های حساب‌شده‌یی که پاره‌یی نقاط ِ چشم‌گیر ِ زندگی ِ اجتماعی و خصوصی ِ شما را روشن کند.<br />- اوه، با کمال میل، با کمال میل! گیرم من حافظه‌ی بسیار بسیار بدی دارم، امیدوارم از این بابت مرا ببخشید. غرضم این است که حافظه‌ام نظم و ترتیب ِ درستی ندارد. عجیب بی‌نظم و آشفته است. گاهی چهارنعل می‌تازد، گاهی هم پانزده‌روز یک‌جا کنگر می‌خورد لنگر می‌اندازد. پاک اسباب دل‌خوریم شده آقا.<br />- زیاد مهم نیست. حداکثر سعی‌تان را می‌کنید دیگر.<br />- آن‌که به‌روی‌چشم! تا جایی که بتوانم سعی می‌کنم.<br />- ممنون... خب، حاضرید؟ دارم شروع    ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/lastpage.php?uid=36</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>حضور واقعی</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/lastpage/~3/ucr39GDYcCQ/lastpage.php</link>
                    <pubDate>Sun, 09 Mar 2008 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>رقص</categories>
                    <author>مارسل پروست</author>
                    <description><![CDATA[<p>به هم در دِه دورافتاده‌ی <strong>انگادینه </strong>دل دادیم که نام‌اش شیرینی دوگانه داشت: رؤیای آواهای آلمانی در آن در لذت هجاهای ایتالیایی محو می‌شد. گِرداگِردش، سه دریاچه به رنگ سبزی ناشناخته پای جنگل‌هایی از کاج را می‌شُست. یخچال‌ها و ستیغ‌هایی افق را می‌بست. شب‌ها، گونه‌گونی فضاها نرمی ِ روشنایی‌ها را چندبرابر می‌کرد. آیا هرگز گردش‌های‌مان را بر کناره‌ی دریاچه‌ی <em>سیلس‌ماریا</em>، آن‌گاه که روز در ساعت شش به پایان می‌رسید، فراموش خواهیم‌کرد؟ شربین‌ها، که سیاهی‌شان کنار برف خیره‌کننده چه‌صفایی داشت، شاخه‌های سبز شیرین و رخشان‌شان را به‌سوی آب آبی ِ کم‌رنگ، شاید بنفش، می‌گسترانیدند. شبی ساعت برای‌مان بسیار مساعد بود؛ در چند لحظه، خورشید شام‌گاهی آب را به همه‌ی رنگ‌ها و جان من و تو را به‌همه‌ی لذت‌ها درآورد. ناگهان حرکتی کردیم، یک، سپس دو، سپس پنج پروانه‌ی کوچک صورتی را دیده‌بودیم که از گل‌های کناره‌ی ما به فراز دریاچه پر می‌کشیدند. به‌زودی غبار نامحسوس صورتی پراکنده‌ای می‌شدند، آن‌گاه به گل‌های کناره‌ی دیگر می‌رسیدند، برمی‌گشتند و آهسته عبور ماجرایی‌شان را از دریاچه از سر می‌گرفتند، گاهی انگار وسوسه‌شده، روی دریاچه که آن‌گاه چون گل بزرگی که بپژمرد به رنگ‌هایی فاخر درمی‌آمد، از پرواز می‌ایستادند. بیش ‌از اندازه زیبا بود و چشمان‌مان پر ِ اشک شد. آن پروانه‌های کوچک با پیمودن دریاچه پیاپی از روی جان ‌ما می‌گذشتند. پیاپی از روی جان ما –که از هیجان در برابر آن‌همه زیبایی چون تاری کشیده و آماده‌ی ارتعاش بود- چون آرشه‌ای لذت‌ناک می‌گذشتند و می‌گذشتند. حرکت سبک پروازشان به سطح آب&nbsp; نمی‌خورد اما چشمان ما، دل ما را نوازش می‌کرد و با هر ضربه‌ی پر ِ کوچک صورتی‌شان کم مانده بود از هوش برویم. هنگامی که دیدیم از آن‌سوی کناره می‌آیند و دریافتیم که سرگرم بازی‌اند و آزادانه روی آب می‌گردند، هارمونی لذت‌ناکی برای‌مان به نوا درآمد؛ در این حال پروانه‌ها آهسته با هزار پیچ-و-خم هوس‌بازانه‌ای برمی‌گشتند که هارمونی آغازین را دگرگون کرد و نغمه‌ای با تخیلی افسون‌کننده رقم زد. جان ِ آهنگین‌شده‌مان در پرواز بی‌صدای آن‌ها موسیقی‌ای آکنده از افسون و آزادی می‌شنید و همه‌ی هارمونی‌های ملایم و ژرف دریاچه، جنگل، آسمان و زندگی خود ما آن را با شیرینی‌ای چنان جادویی هم‌راهی می‌کردند که ما را به گریه انداخت.<br />هرگز با تو حرف نزده‌بودم و در آن سال حتا از چشمان‌ام هم دور بودی. اما در انگادینه چه ‌عشقی با هم می‌ورزیدیم! هیچ از تو سیر نمی‌شدم، هرگز نمی‌گذاشتم در خانه بمانی. در گردش‌ها هم‌راه‌ام بودی، با من هم‌غذا می‌شدی، در بستر من می‌خفتی، در اندرون من خواب می‌دیدی. روزی –آیا می‌شود که غریزه‌ی به‌هوشی، پیام‌آور اسرارآمیزی، تو را از کارهای کودکانه‌ای باخبر نکرده‌باشد که خود از نزدیک در آن‌ها نقش داشتی، و با آن‌ها زندگی کردی، به‌راستی زندگی کردی، بس که در درون من «حضوری واقعی» داشتی؟ -روزی هردومان (که تا آن زمان ایتالیا را ندیده‌بودیم) با شنیدن این‌جمله که درباره‌ی<em> آلپ‌گرون</em> گفته‌شد انگار هاج-و-واج ماندیم: &quot;از آن‌جا می‌شود تا ایتالیا را دید.&quot; راهی آلپ‌گرون شدیم، با این خیال که در    ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[<p>به هم در دِه دورافتاده‌ی <strong>انگادینه </strong>دل دادیم که نام‌اش شیرینی دوگانه داشت: رؤیای آواهای آلمانی در آن در لذت هجاهای ایتالیایی محو می‌شد. گِرداگِردش، سه دریاچه به رنگ سبزی ناشناخته پای جنگل‌هایی از کاج را می‌شُست. یخچال‌ها و ستیغ‌هایی افق را می‌بست. شب‌ها، گونه‌گونی فضاها نرمی ِ روشنایی‌ها را چندبرابر می‌کرد. آیا هرگز گردش‌های‌مان را بر کناره‌ی دریاچه‌ی <em>سیلس‌ماریا</em>، آن‌گاه که روز در ساعت شش به پایان می‌رسید، فراموش خواهیم‌کرد؟ شربین‌ها، که سیاهی‌شان کنار برف خیره‌کننده چه‌صفایی داشت، شاخه‌های سبز شیرین و رخشان‌شان را به‌سوی آب آبی ِ کم‌رنگ، شاید بنفش، می‌گسترانیدند. شبی ساعت برای‌مان بسیار مساعد بود؛ در چند لحظه، خورشید شام‌گاهی آب را به همه‌ی رنگ‌ها و جان من و تو را به‌همه‌ی لذت‌ها درآورد. ناگهان حرکتی کردیم، یک، سپس دو، سپس پنج پروانه‌ی کوچک صورتی را دیده‌بودیم که از گل‌های کناره‌ی ما به فراز دریاچه پر می‌کشیدند. به‌زودی غبار نامحسوس صورتی پراکنده‌ای می‌شدند، آن‌گاه به گل‌های کناره‌ی دیگر می‌رسیدند، برمی‌گشتند و آهسته عبور ماجرایی‌شان را از دریاچه از سر می‌گرفتند، گاهی انگار وسوسه‌شده، روی دریاچه که آن‌گاه چون گل بزرگی که بپژمرد به رنگ‌هایی فاخر درمی‌آمد، از پرواز می‌ایستادند. بیش ‌از اندازه زیبا بود و چشمان‌مان پر ِ اشک شد. آن پروانه‌های کوچک با پیمودن دریاچه پیاپی از روی جان ‌ما می‌گذشتند. پیاپی از روی جان ما –که از هیجان در برابر آن‌همه زیبایی چون تاری کشیده و آماده‌ی ارتعاش بود- چون آرشه‌ای لذت‌ناک می‌گذشتند و می‌گذشتند. حرکت سبک پروازشان به سطح آب&nbsp; نمی‌خورد اما چشمان ما، دل ما را نوازش می‌کرد و با هر ضربه‌ی پر ِ کوچک صورتی‌شان کم مانده بود از هوش برویم. هنگامی که دیدیم از آن‌سوی کناره می‌آیند و دریافتیم که سرگرم بازی‌اند و آزادانه روی آب می‌گردند، هارمونی لذت‌ناکی برای‌مان به نوا درآمد؛ در این حال پروانه‌ها آهسته با هزار پیچ-و-خم هوس‌بازانه‌ای برمی‌گشتند که هارمونی آغازین را دگرگون کرد و نغمه‌ای با تخیلی افسون‌کننده رقم زد. جان ِ آهنگین‌شده‌مان در پرواز بی‌صدای آن‌ها موسیقی‌ای آکنده از افسون و آزادی می‌شنید و همه‌ی هارمونی‌های ملایم و ژرف دریاچه، جنگل، آسمان و زندگی خود ما آن را با شیرینی‌ای چنان جادویی هم‌راهی می‌کردند که ما را به گریه انداخت.<br />هرگز با تو حرف نزده‌بودم و در آن سال حتا از چشمان‌ام هم دور بودی. اما در انگادینه چه ‌عشقی با هم می‌ورزیدیم! هیچ از تو سیر نمی‌شدم، هرگز نمی‌گذاشتم در خانه بمانی. در گردش‌ها هم‌راه‌ام بودی، با من هم‌غذا می‌شدی، در بستر من می‌خفتی، در اندرون من خواب می‌دیدی. روزی –آیا می‌شود که غریزه‌ی به‌هوشی، پیام‌آور اسرارآمیزی، تو را از کارهای کودکانه‌ای باخبر نکرده‌باشد که خود از نزدیک در آن‌ها نقش داشتی، و با آن‌ها زندگی کردی، به‌راستی زندگی کردی، بس که در درون من «حضوری واقعی» داشتی؟ -روزی هردومان (که تا آن زمان ایتالیا را ندیده‌بودیم) با شنیدن این‌جمله که درباره‌ی<em> آلپ‌گرون</em> گفته‌شد انگار هاج-و-واج ماندیم: &quot;از آن‌جا می‌شود تا ایتالیا را دید.&quot; راهی آلپ‌گرون شدیم، با این خیال که در    ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/lastpage.php?uid=35</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>رُما</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/lastpage/~3/JpYub06nQuk/lastpage.php</link>
                    <pubDate>Sun, 03 Feb 2008 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>شهر</categories>
                    <author>مارگریت دوراس</author>
                    <description><![CDATA[ایتالیاست.<br />رُم است. <br />هتل است.<br />پیاتزاناوُناست.<br />سرسرای هتل خالی است، ولی در ایوان زنی روی صندلی ِ راحتی نشسته‌است.<br />پیش‌خدمت‌ها سینی به‌دست از مشتری‌های روی ایوان پذیرایی می‌کنند، برمی‌گردند، در انتهای سرسرا از نظر دور می‌شوند. دوباره می‌آیند.<br />زن خوابش برده‌است.<br />مردی از راه می‌رسد. از مشتری‌های هتل است. می‌ایستد، نگاهی به زن ِ خفته می‌اندازد. می‌نشیند. چشم از زن برمی‌دارد.<br />زن بیدار می‌شود.<br />مرد محجوبانه از او می‌پرسد:<br />- مزاحم‌تان شدم؟<br />زن به‌نرمی لب‌خند می‌زند. جواب نمی‌دهد.<br />- من مسافر هتل هستم. هر روز می‌بینم‌تان که سرسرا را طی می‌کنید و می‌آیید این‌جا می‌نشینید (مکث). گاهی هم خواب‌تان می‌برد. و من نگاه‌تان می‌کنم، شما هم این را می‌دانید.<br />سکوت. زن نگاه‌اش می‌کند. به هم نگاه می‌کنند. زن ساکت است. مرد می‌پرسد:<br />- ضبط تصویر راتمام کردید؟<br />- بله...<br />- لابد دیالوگ‌ها هم تمام شده؟<br />- بله. یکی‌ش مانده‌بود. دیالوگ‌ها را پیش از فیلم‌برداری نوشته‌بودم.<br />چشم از هم برمی‌دارند. تشویش آشکار است. مرد با صدایی بم می‌گوید:<br />- فیلم احتمالن در این‌جا شروع می‌شود، در این ساعت... همین حالا، با رنگ‌باختن آفتاب.<br />- نه، فیلم در این‌جا شروع شده، با سوآل شما در مورد تصویر.<br />سکوت. تشویش بیش‌تر می‌شود.<br />- چه‌طور؟<br />- با تنها سوآلی که درمورد تصویر کردید، همین‌حالا. فیلم قبلی از زندگی‌ام محو شد.<br />مکث – تأنّی.<br />- و بعد... نمی‌دانید که...<br />- نه، هیچ... شما هم همین‌طور...<br />- درست است، هیچ.<br />- و شما؟<br />- من، تا این‌ لحظه، نه، نمی دانستم.<br />هر دو به‌سمت پیاتزانوُا سر برمی‌گردانند. زن می‌گوید:<br />- من اصلن توجه نداشتم. فیلم‌برداری از فواره‌ها را در روز ۲۷ آوریل ۱۹۸۲ و در ساعت ۱۱ انجام دادیم... شما هنوز به این هتل نیامده‌بودید.<br />به چشمه نگاه‌ می‌کنند.<br />- انگار باران می‌بارد.<br />- نه، نمی‌بارد، به نظر می‌رسد. شب‌ها این‌طور است. در این فصل در رُم باران نمی‌بارد. باد قطره‌های آب را می‌پاشد روی زمین. تمام میدانچه خیس می‌شود.<br />- بچه‌ها پابرهنه‌اند...<br />- هر شب نگاه‌شان می‌کنم.<br />مکث.<br />- هوا کمی سرد شده.<br />- رُم خیلی به دریا نزدیک است. سرما، می‌دانید که، سرمای دریاست.<br />- به‌گمانم. بله.<br />مکث.<br />- صدای گیتار است، نه؟ آواز هم انگار می‌خوانند...<br />- بله، هم‌راه با همهمه‌ی فواره‌ها... همه‌چیز در هم آمیخته است. ولی به‌واقع آواز می‌خوانند.<br />گوش نمی‌دهند.<br />- شاید هم غلط می‌خوانند، به‌کل.<br />- مطمئن نیستم. شاید اصلن غلط نباشد. دیگر نمی‌توانیم تشخیص دهیم...<br />- یعنی دیگر خیلی دیر است؟<br />- شاید. از همان ابتدا هم دیر بوده.<br />سکوت. زن جواب می‌دهد:<br />- نگاه کنید، فواره‌ی وسطی انگار یخ زده، به سرب می‌ماند.<br />- دیده‌بودم‌اش... نور چراغ‌های داخل آب انگار در سردی ِ آب شعله‌ور است.<br />- بله، این چین‌خورده‌گی‌هایی که روی سنگ ملاحظه می‌کنید، ‌رد و اثر خیزابه‌هایی هستند که از رودهایی دور، رودهای خاورمیانه، شاید هم دورتر، رودهای اروپای مرکزی؛ رد و اثری هستند از مسیر و بستر رودها.<br />- و این سایه‌های روی آدم‌ها...<br />- سایه‌های آدم‌های دیگرند، آدم‌هایی که چشم به رودخانه دوخته‌اند.<br />مکث طولانی. زن می‌گوید:<br   ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[ایتالیاست.<br />رُم است. <br />هتل است.<br />پیاتزاناوُناست.<br />سرسرای هتل خالی است، ولی در ایوان زنی روی صندلی ِ راحتی نشسته‌است.<br />پیش‌خدمت‌ها سینی به‌دست از مشتری‌های روی ایوان پذیرایی می‌کنند، برمی‌گردند، در انتهای سرسرا از نظر دور می‌شوند. دوباره می‌آیند.<br />زن خوابش برده‌است.<br />مردی از راه می‌رسد. از مشتری‌های هتل است. می‌ایستد، نگاهی به زن ِ خفته می‌اندازد. می‌نشیند. چشم از زن برمی‌دارد.<br />زن بیدار می‌شود.<br />مرد محجوبانه از او می‌پرسد:<br />- مزاحم‌تان شدم؟<br />زن به‌نرمی لب‌خند می‌زند. جواب نمی‌دهد.<br />- من مسافر هتل هستم. هر روز می‌بینم‌تان که سرسرا را طی می‌کنید و می‌آیید این‌جا می‌نشینید (مکث). گاهی هم خواب‌تان می‌برد. و من نگاه‌تان می‌کنم، شما هم این را می‌دانید.<br />سکوت. زن نگاه‌اش می‌کند. به هم نگاه می‌کنند. زن ساکت است. مرد می‌پرسد:<br />- ضبط تصویر راتمام کردید؟<br />- بله...<br />- لابد دیالوگ‌ها هم تمام شده؟<br />- بله. یکی‌ش مانده‌بود. دیالوگ‌ها را پیش از فیلم‌برداری نوشته‌بودم.<br />چشم از هم برمی‌دارند. تشویش آشکار است. مرد با صدایی بم می‌گوید:<br />- فیلم احتمالن در این‌جا شروع می‌شود، در این ساعت... همین حالا، با رنگ‌باختن آفتاب.<br />- نه، فیلم در این‌جا شروع شده، با سوآل شما در مورد تصویر.<br />سکوت. تشویش بیش‌تر می‌شود.<br />- چه‌طور؟<br />- با تنها سوآلی که درمورد تصویر کردید، همین‌حالا. فیلم قبلی از زندگی‌ام محو شد.<br />مکث – تأنّی.<br />- و بعد... نمی‌دانید که...<br />- نه، هیچ... شما هم همین‌طور...<br />- درست است، هیچ.<br />- و شما؟<br />- من، تا این‌ لحظه، نه، نمی دانستم.<br />هر دو به‌سمت پیاتزانوُا سر برمی‌گردانند. زن می‌گوید:<br />- من اصلن توجه نداشتم. فیلم‌برداری از فواره‌ها را در روز ۲۷ آوریل ۱۹۸۲ و در ساعت ۱۱ انجام دادیم... شما هنوز به این هتل نیامده‌بودید.<br />به چشمه نگاه‌ می‌کنند.<br />- انگار باران می‌بارد.<br />- نه، نمی‌بارد، به نظر می‌رسد. شب‌ها این‌طور است. در این فصل در رُم باران نمی‌بارد. باد قطره‌های آب را می‌پاشد روی زمین. تمام میدانچه خیس می‌شود.<br />- بچه‌ها پابرهنه‌اند...<br />- هر شب نگاه‌شان می‌کنم.<br />مکث.<br />- هوا کمی سرد شده.<br />- رُم خیلی به دریا نزدیک است. سرما، می‌دانید که، سرمای دریاست.<br />- به‌گمانم. بله.<br />مکث.<br />- صدای گیتار است، نه؟ آواز هم انگار می‌خوانند...<br />- بله، هم‌راه با همهمه‌ی فواره‌ها... همه‌چیز در هم آمیخته است. ولی به‌واقع آواز می‌خوانند.<br />گوش نمی‌دهند.<br />- شاید هم غلط می‌خوانند، به‌کل.<br />- مطمئن نیستم. شاید اصلن غلط نباشد. دیگر نمی‌توانیم تشخیص دهیم...<br />- یعنی دیگر خیلی دیر است؟<br />- شاید. از همان ابتدا هم دیر بوده.<br />سکوت. زن جواب می‌دهد:<br />- نگاه کنید، فواره‌ی وسطی انگار یخ زده، به سرب می‌ماند.<br />- دیده‌بودم‌اش... نور چراغ‌های داخل آب انگار در سردی ِ آب شعله‌ور است.<br />- بله، این چین‌خورده‌گی‌هایی که روی سنگ ملاحظه می‌کنید، ‌رد و اثر خیزابه‌هایی هستند که از رودهایی دور، رودهای خاورمیانه، شاید هم دورتر، رودهای اروپای مرکزی؛ رد و اثری هستند از مسیر و بستر رودها.<br />- و این سایه‌های روی آدم‌ها...<br />- سایه‌های آدم‌های دیگرند، آدم‌هایی که چشم به رودخانه دوخته‌اند.<br />مکث طولانی. زن می‌گوید:<br   ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/lastpage.php?uid=34</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>گزارش شاهد عینی</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/lastpage/~3/xyNlGhi6yno/lastpage.php</link>
                    <pubDate>Fri, 21 Dec 2007 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>تنهایی</categories>
                    <author>پیتر هاندکه</author>
                    <description><![CDATA[
طبق گزارش شاهد عینی، ترتیب حادثه به قرار زیر بوده است:<br />اول پسرک خُل‌وضع، تلوتلوخوران و سر به زیر از ساختمان بیرون آمده، بعد همان‌طور که با خودش حرف می‌زده به طرف دستگاه بُرش چغندر که در حیاط بود رفته، بعد قیّم پسرک ِ عقب‌مانده از ساختمان بیرون آمده، مخزن دستگاه را پر از چغندر کرده، با دستی تیغه‌ی ساتوری دستگاه را بلند کرده با دست دیگر چغندر را زیر تیغه سُرانده، چغندر را دو نیم کرده و به پسرک مجنون که کنارش ایستاده بود طرز کار دستگاه را یاد داده، بعد پسرک دیوانه سر تکان داده، بعد قیم دسته‌ی تیغه را به دست او داده و چغندری را تا حد برگ‌ها به زیر تیغه سُرانده، بعد پسرک خنگ تیغه‌ی ساتوری را بالاتر برده و با یک ضربه، برگ‌ها را از چغندر جدا کرده، بعد با دست راست پس گردن قیم‌اش را گرفته، با فشاری او را به جلو هل داده، بعد قیم را روی چغندرها دراز کرده و بعد که او را درست خوابانده  دست‌اش را از پس ِ سر او برداشته، بعد پسرک کم‌عقل با ضربه‌ی مختصر آرنج چپ تیغه‌ی ساتور را روی حلقوم قیّم که رها از فشار دست پسرک این‌ور-آن‌ور می‌شد، ول کرده. بعد باز هم تیغه‌ی ساتور را بلند کرده و ول کرده. دست‌های قیم از شدت ضربه به جلو پرت شده، پسرک تیغه را یک‌بار دیگر رها کرده، دوباره دست‌های قیم به جلو پرت شده، بعد پسرک مهجور گیج-و-ویج، دست عوض کرده، با دست راست ضربه زده. باز دست عوض کرده با چپ ضربه زده، پسرک که بنا به گزارش شاهد عینی حرکات‌اش به‌تدریج شبیه حرکت آرام فیلم‌ها شده بود و هی تیغه را از این‌دست به آن‌دست می‌داد، هی با دست راست می‌زد و هی با دست چپ، بی‌هوش و حواس زمزمه‌ای کرده، خندیده، سر تکان داده و حتا گاهی دست‌ها را ول کرده و چشم‌هایش را مالیده، آن‌قدر تیغه را به حلقوم قیم زده که بالاخره سر قیم با کش-و-قوس زیاد و آخ-و-واخ از تن جدا شده بود. در این‌جا چون پسرک خُل‌وضع ول‌‌کُن نبود و مدام تیغه را بالا و پایین می‌برد، شاهد عینی مداخله کرده و با تغیّر و تَشَر جلوی پسرک را گرفته بود.<br /><br /><br />از مجموعه‌داستان «مقبره‌دار... و مرگ» نوشته‌ی فرانتس کافکا-برتولت برشت-هاینریش بُل و...  ترجمه‌ی محمود حسینی‌زاد، نشر          ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[
طبق گزارش شاهد عینی، ترتیب حادثه به قرار زیر بوده است:<br />اول پسرک خُل‌وضع، تلوتلوخوران و سر به زیر از ساختمان بیرون آمده، بعد همان‌طور که با خودش حرف می‌زده به طرف دستگاه بُرش چغندر که در حیاط بود رفته، بعد قیّم پسرک ِ عقب‌مانده از ساختمان بیرون آمده، مخزن دستگاه را پر از چغندر کرده، با دستی تیغه‌ی ساتوری دستگاه را بلند کرده با دست دیگر چغندر را زیر تیغه سُرانده، چغندر را دو نیم کرده و به پسرک مجنون که کنارش ایستاده بود طرز کار دستگاه را یاد داده، بعد پسرک دیوانه سر تکان داده، بعد قیم دسته‌ی تیغه را به دست او داده و چغندری را تا حد برگ‌ها به زیر تیغه سُرانده، بعد پسرک خنگ تیغه‌ی ساتوری را بالاتر برده و با یک ضربه، برگ‌ها را از چغندر جدا کرده، بعد با دست راست پس گردن قیم‌اش را گرفته، با فشاری او را به جلو هل داده، بعد قیم را روی چغندرها دراز کرده و بعد که او را درست خوابانده  دست‌اش را از پس ِ سر او برداشته، بعد پسرک کم‌عقل با ضربه‌ی مختصر آرنج چپ تیغه‌ی ساتور را روی حلقوم قیّم که رها از فشار دست پسرک این‌ور-آن‌ور می‌شد، ول کرده. بعد باز هم تیغه‌ی ساتور را بلند کرده و ول کرده. دست‌های قیم از شدت ضربه به جلو پرت شده، پسرک تیغه را یک‌بار دیگر رها کرده، دوباره دست‌های قیم به جلو پرت شده، بعد پسرک مهجور گیج-و-ویج، دست عوض کرده، با دست راست ضربه زده. باز دست عوض کرده با چپ ضربه زده، پسرک که بنا به گزارش شاهد عینی حرکات‌اش به‌تدریج شبیه حرکت آرام فیلم‌ها شده بود و هی تیغه را از این‌دست به آن‌دست می‌داد، هی با دست راست می‌زد و هی با دست چپ، بی‌هوش و حواس زمزمه‌ای کرده، خندیده، سر تکان داده و حتا گاهی دست‌ها را ول کرده و چشم‌هایش را مالیده، آن‌قدر تیغه را به حلقوم قیم زده که بالاخره سر قیم با کش-و-قوس زیاد و آخ-و-واخ از تن جدا شده بود. در این‌جا چون پسرک خُل‌وضع ول‌‌کُن نبود و مدام تیغه را بالا و پایین می‌برد، شاهد عینی مداخله کرده و با تغیّر و تَشَر جلوی پسرک را گرفته بود.<br /><br /><br />از مجموعه‌داستان «مقبره‌دار... و مرگ» نوشته‌ی فرانتس کافکا-برتولت برشت-هاینریش بُل و...  ترجمه‌ی محمود حسینی‌زاد، نشر          ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/lastpage.php?uid=33</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>بچه‌ها در جاده‌ی روستایی</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/lastpage/~3/2VBfu4-qK4A/lastpage.php</link>
                    <pubDate>Fri, 23 Nov 2007 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>روشنفکری</categories>
                    <author>فرانتس کافکا</author>
                    <description><![CDATA[صدای گاری‌ها را می‌شنیدم که از برابر باغ می‌گذشتند. گاهی هم جنبشی در شاخ-و-برگ‌ها می‌افتاد، می‌دیدم‌شان. در تابستان داغ، چوب ِ چرخ‌پره‌های گاری‌ها و مال‌بندها چه سر-و-صدایی می‌کرد! کارگران از کشت‌زارها برمی‌گشتند، با قهقهه‌هایی که بوی بی‌شرمی می‌دادند.<br />آمد-و-شد آن‌سوی نرده‌ها پایانی نداشت: بچه‌ها به یک چشم بر هم زدن به دو می‌آمدند و می‌گذشتند؛ گاری‌ها و مردان و زنانی که روی دسته‌های درو شده‌ی محصول نشسته بودند و سایه‌ی اندام‌هاشان در این‌سو و آن‌سو&nbsp; بر باغچه‌ها می‌افتاد. نزدیکی‌های غروب، آقایی را دیدم عصا به دست آرام آرام به گردش می‌رفت و چند دختر بازو در بازو از رو-به-روی او می‌آمدند و سلام دادند و روی علف‌های حاشیه‌ی راه کنار کشیدند.<br />بعد پرنده‌ها مثل فواره به هوا برخاستند. با نگاه دنبال‌شان کردم، دیدم که بی‌وقفه اوج می‌گیرند، تا آن‌جا که دیگر باورم نمی‌شد که آن‌ها بالاتر می‌روند، و گمان کردم که این من‌ام که سقوط می‌کنم. این بود که ریسمان‌ها را محکم گرفتم و از فرط ضعف به‌آرامی تاب خوردم. بعد که باد خنک‌تر شد و به جای پرواز پرنده‌ها، ستاره‌گان سوسوزنان ظاهر شدند، با شتاب بیش‌تری تاب خوردم.<br />در نور شمع غذای شام‌گاهی‌ام را آوردند. اغلب هر دو دست را تا آرنج بر سینی چوبین می‌گذاشتم و خواب‌آلوده نان و کره را به دندان می‌گرفتم. باد گرم در پرده‌های مشبک می‌افتاد و گاهی اگر ره‌گذری به فکر می‌افتاد که نگاه‌ام کند و به گفتگو بایستد، پرده‌ها را در دست می‌گرفت. اغلب خیلی زود شمع خاموش می‌شد و خیل پشه‌ها چند زمانی در دود تیره‌رنگ شمع سرگردان چرخ می‌زدند. اگر کسی از آن‌سوی پنجره چیزی می‌پرسید، چنان نگاه‌اش می‌کردم که انگار به کوهستان و یا به خلاء چشم دوخته‌ام، و آن‌کس هم چندان در پی آن نبود که پاسخی دریافت کند.<br />اگر کسی پای پنجره سرک‌کشان به هوا می‌پرید و خبر می‌داد که دیگران جلوی در خانه جمع‌اند، آه-و-ناله‌کنان از جا برمی‌خاستم.<br />«چه شده، چرا ناله می‌کنی؟ فاجعه‌ای رخ داده که در برابرش عاجز مانده‌ای؟ فاجعه ای که از آن خلاصی ممکن نیست؟ واقعن همه‌چیز از دست رفته است؟»<br />چیزی از دست نرفته بود. دوتایی به‌سوی در خانه می‌دویدیم. «شکر خدا که بالاخره آمدید!» -«تو یکی که همیشه دیر می‌آیی!» -«بله، تو. اگر دوست نداری، بمان توی خانه.» -«نه گذشتی و نه بخششی!» -«چه گفتی؟ نه گذشتی و نه بخششی؟ چه شده که این‌طور حرف می‌زنی؟»<br />به‌سرعت به دل شام‌گاه می‌زدیم. نه روز بود و نه شب. گاهی دگمه‌های جلیقه‌مان مثل دندان به هم می‌سایید، خیلی زود در فواصل ثابت می‌دویدیم، آتش در دهان، هم‌چون حیوانات مناطق حاره، هم‌چون سواران زره‌پوش ِ جنگ‌های قدیم، پاکوبان و جست-و-خیزکنان از کوچه‌ی نه‌چندان طویل رو به پایین، سر در پی یک‌دیگر می‌گذاشتیم و با آن شتابی که در گام‌هامان بود از آن‌سوی کوچه رو به بالا می‌آوردیم. برخی به درون خندق‌ها می‌رفتند، در سراشیبی تاریک ِ آن لحظه‌ای ناپدید می‌شدند، و بعد بلافاصله مثل غریبه‌ها از بلندای راه صحرایی سر درمی‌آوردند و به پایین نگاه می‌کردند.<br />«بیایید پایین!» -«اول شماها بیایید بالا!» -«بیاییم بالا که شماها پرت‌مان کنید پایین؟ نه، امکان ندارد. مگر عقل از سرمان پریده.»   ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[صدای گاری‌ها را می‌شنیدم که از برابر باغ می‌گذشتند. گاهی هم جنبشی در شاخ-و-برگ‌ها می‌افتاد، می‌دیدم‌شان. در تابستان داغ، چوب ِ چرخ‌پره‌های گاری‌ها و مال‌بندها چه سر-و-صدایی می‌کرد! کارگران از کشت‌زارها برمی‌گشتند، با قهقهه‌هایی که بوی بی‌شرمی می‌دادند.<br />آمد-و-شد آن‌سوی نرده‌ها پایانی نداشت: بچه‌ها به یک چشم بر هم زدن به دو می‌آمدند و می‌گذشتند؛ گاری‌ها و مردان و زنانی که روی دسته‌های درو شده‌ی محصول نشسته بودند و سایه‌ی اندام‌هاشان در این‌سو و آن‌سو&nbsp; بر باغچه‌ها می‌افتاد. نزدیکی‌های غروب، آقایی را دیدم عصا به دست آرام آرام به گردش می‌رفت و چند دختر بازو در بازو از رو-به-روی او می‌آمدند و سلام دادند و روی علف‌های حاشیه‌ی راه کنار کشیدند.<br />بعد پرنده‌ها مثل فواره به هوا برخاستند. با نگاه دنبال‌شان کردم، دیدم که بی‌وقفه اوج می‌گیرند، تا آن‌جا که دیگر باورم نمی‌شد که آن‌ها بالاتر می‌روند، و گمان کردم که این من‌ام که سقوط می‌کنم. این بود که ریسمان‌ها را محکم گرفتم و از فرط ضعف به‌آرامی تاب خوردم. بعد که باد خنک‌تر شد و به جای پرواز پرنده‌ها، ستاره‌گان سوسوزنان ظاهر شدند، با شتاب بیش‌تری تاب خوردم.<br />در نور شمع غذای شام‌گاهی‌ام را آوردند. اغلب هر دو دست را تا آرنج بر سینی چوبین می‌گذاشتم و خواب‌آلوده نان و کره را به دندان می‌گرفتم. باد گرم در پرده‌های مشبک می‌افتاد و گاهی اگر ره‌گذری به فکر می‌افتاد که نگاه‌ام کند و به گفتگو بایستد، پرده‌ها را در دست می‌گرفت. اغلب خیلی زود شمع خاموش می‌شد و خیل پشه‌ها چند زمانی در دود تیره‌رنگ شمع سرگردان چرخ می‌زدند. اگر کسی از آن‌سوی پنجره چیزی می‌پرسید، چنان نگاه‌اش می‌کردم که انگار به کوهستان و یا به خلاء چشم دوخته‌ام، و آن‌کس هم چندان در پی آن نبود که پاسخی دریافت کند.<br />اگر کسی پای پنجره سرک‌کشان به هوا می‌پرید و خبر می‌داد که دیگران جلوی در خانه جمع‌اند، آه-و-ناله‌کنان از جا برمی‌خاستم.<br />«چه شده، چرا ناله می‌کنی؟ فاجعه‌ای رخ داده که در برابرش عاجز مانده‌ای؟ فاجعه ای که از آن خلاصی ممکن نیست؟ واقعن همه‌چیز از دست رفته است؟»<br />چیزی از دست نرفته بود. دوتایی به‌سوی در خانه می‌دویدیم. «شکر خدا که بالاخره آمدید!» -«تو یکی که همیشه دیر می‌آیی!» -«بله، تو. اگر دوست نداری، بمان توی خانه.» -«نه گذشتی و نه بخششی!» -«چه گفتی؟ نه گذشتی و نه بخششی؟ چه شده که این‌طور حرف می‌زنی؟»<br />به‌سرعت به دل شام‌گاه می‌زدیم. نه روز بود و نه شب. گاهی دگمه‌های جلیقه‌مان مثل دندان به هم می‌سایید، خیلی زود در فواصل ثابت می‌دویدیم، آتش در دهان، هم‌چون حیوانات مناطق حاره، هم‌چون سواران زره‌پوش ِ جنگ‌های قدیم، پاکوبان و جست-و-خیزکنان از کوچه‌ی نه‌چندان طویل رو به پایین، سر در پی یک‌دیگر می‌گذاشتیم و با آن شتابی که در گام‌هامان بود از آن‌سوی کوچه رو به بالا می‌آوردیم. برخی به درون خندق‌ها می‌رفتند، در سراشیبی تاریک ِ آن لحظه‌ای ناپدید می‌شدند، و بعد بلافاصله مثل غریبه‌ها از بلندای راه صحرایی سر درمی‌آوردند و به پایین نگاه می‌کردند.<br />«بیایید پایین!» -«اول شماها بیایید بالا!» -«بیاییم بالا که شماها پرت‌مان کنید پایین؟ نه، امکان ندارد. مگر عقل از سرمان پریده.»   ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/lastpage.php?uid=32</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>فاصله</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/lastpage/~3/0ch7h6z_0nA/lastpage.php</link>
                    <pubDate>Wed, 24 Oct 2007 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>فاصله</categories>
                    <author>ریموند کارور</author>
                    <description><![CDATA[
<p>دختر برای کریسمس به میلان آمده و می‌خواهد بداند بچگی‌هایش چه‌طوری گذشته. هر موقع مرد می‌بیندش – و این خیلی کم پیش می‌آید – دختر همین درخواست را از او می‌کند.<br />می‌گوید: بگو، بگو ببینم اون وقت‌ها چه‌طوری بود؟ مشروب استرگا را مزمزه می‌کند. منتظر می‌ماند و با دقت مرد را نگاه می‌کند.<br />دختر ِ آرام و لاغراندام و جذابی است. سرزندگی از سر و رویش می‌بارد.<br />مرد می‌گوید: خوب، قضیه مربوط به خیلی وقت پیشه. مربوط به بیست سال پیش. اونها توی آپارتمان مرد در ویافابرونی نزدیک کاسکینا گاردنز زندگی می‌کردند.<br />دختر می‌گوید: دیدی گفتم به خاطر می‌آری. ادامه بده، بعد چی؟<br />مرد می‌پرسد: چی می‌خوای بشنوی؟ چی می‌تونم بهت بگم؟ خب، یه چیزهایی می‌تونم برات بگم. وقایعی که وقتی بچه بودی اتفاق افتاد. شامل تو هم می‌شه، اما نه زیاد.<br />دختر می‌گوید: خب بگو، اما اول دوتا مشروب بیار که مجبور نشی وسط ماجرا برای مشروب آوردن حرف‌هات رو قطع کنی.<br />مرد با مشروب از آشپزخانه برمی‌گردد، می‌نشیند روی صندلی و شروع می‌کند به تعریف کردن.<br /><br />- اونها هنوز خودشون بچه بودند که دیوانه‌وار عاشق هم شدند. وقتی ازدواج کردند پسره هجده سالش بود و دوست دخترش شانزده سال بیش‌تر نداشت. هنوز هیچی نشده صاحب یک دختر هم شدند.<br />بچه اواخر نوامبر، موقعی که هوا به شدت سرد شده بود به دنیا اومد. تولدش مصادف شده بود با اوج فصل مهاجرت مرغابی‌ها به اون نقطه از کشور. پسره عاشق شکار بود. خوب، البته این یک طرف قضیه بود.<br />دختره و پسره حالا شده بودند زن و شوهر؛ پدر و مادر. توی آپارتمان سه خوابه‌ای که زیر یک مطب دندان‌پزشکی بود زندگی می‌کردند. عوض پرداخت اجاره خانه و اسباب واثاثیه، شب‌ها مطب دندان‌پزشک رو که در طبقه بالا بود تمیز می‌کردند. تابستان به چمن و گل‌ها رسیدگی می‌کردند، و زمستان‌ها کار پسره این بود که برف‌های پیاده‌رو رو پاروبزنه و توی محوطه سنگ نمک بپاشه. این طور بگم، این دوتا بچه عجیب عاشق هم بودند. به این قضیه اضافه کن بلندپروازی زیاد و رؤیابافی پر از هیجان اونها رو. همیشه درباره‌ی این که می‌خواهند چی بکنند و کجا بروند حرف می‌زدند.<br />مرد از روی صندلی بلند می‌شود و دقیقه‌ای از پنجره به بیرون نگاه می‌کند. به شیروانی‌ها که زیر نور بی‌رمق بعد از ظهر مدام روی آن‌ها برف می‌نشیند.<br />دختر می‌گوید: قصه رو تعریف کن.<br />-    پسره و دختره توی اتاق خواب می‌خوابیدند، اما بچه توی اتاق نشیمن در تخت نوزاد می‌خوابید. حالا دیگر سه هفته‌ای از تولد بچه گذشته بود و تازه عادت کرده بود شب‌ها بخوابه.<br />شنبه شبی بود که پسره بعد از این که کارش را توی مطب تمام کرد به دفتر خصوصی دندان‌پزشک رفت، پاهاش رو روی میز گذاشت و به کارل ساترلند، شکارچی و ماهی‌گیر پیری که از دوستان پدرش بود، تلفن زد.<br />همین که پیرمرد گوشی را برداشت گفت: کارل، من پدر شده‌ام. ما یه دختربچه داریم.<br />پیرمرد گفت: بهت تریک می‌گم پسر. زنت چه طوره؟<br />پسره گفت: خوبه، بچه هم خوبه، حال هر دو شون خوبه.<br />کارل گفت: خیلی خوبه، خوش حالم که این رو می‌شنوم. به زنت سلام برسون. اگه برای شکار زنگ زده‌ای، می‌خوام چیزی بهت بگم. آن قدر غاز به این جا اومده که حد و حساب نداره. با این که سال‌هاست می‌رم شکار، اما تا حالا این همه غاز ندیده بودم.          ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[
<p>دختر برای کریسمس به میلان آمده و می‌خواهد بداند بچگی‌هایش چه‌طوری گذشته. هر موقع مرد می‌بیندش – و این خیلی کم پیش می‌آید – دختر همین درخواست را از او می‌کند.<br />می‌گوید: بگو، بگو ببینم اون وقت‌ها چه‌طوری بود؟ مشروب استرگا را مزمزه می‌کند. منتظر می‌ماند و با دقت مرد را نگاه می‌کند.<br />دختر ِ آرام و لاغراندام و جذابی است. سرزندگی از سر و رویش می‌بارد.<br />مرد می‌گوید: خوب، قضیه مربوط به خیلی وقت پیشه. مربوط به بیست سال پیش. اونها توی آپارتمان مرد در ویافابرونی نزدیک کاسکینا گاردنز زندگی می‌کردند.<br />دختر می‌گوید: دیدی گفتم به خاطر می‌آری. ادامه بده، بعد چی؟<br />مرد می‌پرسد: چی می‌خوای بشنوی؟ چی می‌تونم بهت بگم؟ خب، یه چیزهایی می‌تونم برات بگم. وقایعی که وقتی بچه بودی اتفاق افتاد. شامل تو هم می‌شه، اما نه زیاد.<br />دختر می‌گوید: خب بگو، اما اول دوتا مشروب بیار که مجبور نشی وسط ماجرا برای مشروب آوردن حرف‌هات رو قطع کنی.<br />مرد با مشروب از آشپزخانه برمی‌گردد، می‌نشیند روی صندلی و شروع می‌کند به تعریف کردن.<br /><br />- اونها هنوز خودشون بچه بودند که دیوانه‌وار عاشق هم شدند. وقتی ازدواج کردند پسره هجده سالش بود و دوست دخترش شانزده سال بیش‌تر نداشت. هنوز هیچی نشده صاحب یک دختر هم شدند.<br />بچه اواخر نوامبر، موقعی که هوا به شدت سرد شده بود به دنیا اومد. تولدش مصادف شده بود با اوج فصل مهاجرت مرغابی‌ها به اون نقطه از کشور. پسره عاشق شکار بود. خوب، البته این یک طرف قضیه بود.<br />دختره و پسره حالا شده بودند زن و شوهر؛ پدر و مادر. توی آپارتمان سه خوابه‌ای که زیر یک مطب دندان‌پزشکی بود زندگی می‌کردند. عوض پرداخت اجاره خانه و اسباب واثاثیه، شب‌ها مطب دندان‌پزشک رو که در طبقه بالا بود تمیز می‌کردند. تابستان به چمن و گل‌ها رسیدگی می‌کردند، و زمستان‌ها کار پسره این بود که برف‌های پیاده‌رو رو پاروبزنه و توی محوطه سنگ نمک بپاشه. این طور بگم، این دوتا بچه عجیب عاشق هم بودند. به این قضیه اضافه کن بلندپروازی زیاد و رؤیابافی پر از هیجان اونها رو. همیشه درباره‌ی این که می‌خواهند چی بکنند و کجا بروند حرف می‌زدند.<br />مرد از روی صندلی بلند می‌شود و دقیقه‌ای از پنجره به بیرون نگاه می‌کند. به شیروانی‌ها که زیر نور بی‌رمق بعد از ظهر مدام روی آن‌ها برف می‌نشیند.<br />دختر می‌گوید: قصه رو تعریف کن.<br />-    پسره و دختره توی اتاق خواب می‌خوابیدند، اما بچه توی اتاق نشیمن در تخت نوزاد می‌خوابید. حالا دیگر سه هفته‌ای از تولد بچه گذشته بود و تازه عادت کرده بود شب‌ها بخوابه.<br />شنبه شبی بود که پسره بعد از این که کارش را توی مطب تمام کرد به دفتر خصوصی دندان‌پزشک رفت، پاهاش رو روی میز گذاشت و به کارل ساترلند، شکارچی و ماهی‌گیر پیری که از دوستان پدرش بود، تلفن زد.<br />همین که پیرمرد گوشی را برداشت گفت: کارل، من پدر شده‌ام. ما یه دختربچه داریم.<br />پیرمرد گفت: بهت تریک می‌گم پسر. زنت چه طوره؟<br />پسره گفت: خوبه، بچه هم خوبه، حال هر دو شون خوبه.<br />کارل گفت: خیلی خوبه، خوش حالم که این رو می‌شنوم. به زنت سلام برسون. اگه برای شکار زنگ زده‌ای، می‌خوام چیزی بهت بگم. آن قدر غاز به این جا اومده که حد و حساب نداره. با این که سال‌هاست می‌رم شکار، اما تا حالا این همه غاز ندیده بودم.          ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/lastpage.php?uid=31</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>ماجرای یک همسر</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/lastpage/~3/hKIrjaDSzIY/lastpage.php</link>
                    <pubDate>Thu, 11 Oct 2007 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>خیانت</categories>
                    <author>ایتالو کالوینو</author>
                    <description><![CDATA[خانم استفانیا آر ساعت شش صبح به خانه می‌رفت. اولین بارش بود. <br />&nbsp;&nbsp; &nbsp;اتوموبیل جلو دروازده نایستاد، بلکه کمی عقب‌تر، سر نبش. خودش از فُرنِرو خواهش کرده بود آن‌جا پیاده‌اش کند، چون نمی‌خواست در حالی که شوهرش در سفر بود، زن دربان ببیند که جوانکی او را، سپیده‌ی سحر به خانه می‌رساند. فرنرو به محض خاموش‌کردن موتور ماشین، خواست دست او را بگیرد. استفانیا آر خودش را عقب کشید انگار نزدیک‌شدن به خانه همه چیز را عوض می‌کرد. ناگهان با عجله از اتوموبیل به بیرون پرید، خم شد تا به فرنرو اشاره کند که از آن‌جا برود. با آن قدم‌های تند و صورتی که در یقه‌اش فرو کرده‌ بود پیاده به راه افتاد. آیا این یک خیانت به حساب می‌آمد؟<br />&nbsp;&nbsp; &nbsp;دروازه هنوز بسته بود و استفانیا آر انتظارش را نداشت. کلید همراه‌ش نبود. چون کلید نداشت تمام شب را بیرون از خانه گذراند. تمام ماجرا همین بود و بس: تا ساعاتی از روز می‌شد صدها راه برای بازکردن در پیدا کرد، یا به‌تر بگوییم: باید قبلن فکرش را می‌کرد که چه‌کار کند. این حرف‌ها کدام است! انگار عمدن این کار را کرده بود. بعدازظهر بی‌کلید بیرون رفت چون فکر می‌کرد شام به خانه برمی‌گردد، در صورتی که بازی‌چه‌ی دست آن دوستانی شده بود که از مدت‌ها پیش نمی‌دیده‌شان و بازی‌چه‌ی دوست‌پسرهای آن‌ها که همه مال یک گروه بودند. شام‌خوردن و بعد... معلوم است که ساعت دوی نیمه‌شب دیر است که یادت بیفتد کلید نداری. همه‌ی این چیزها به این خاطر که کمی عاشق آن پسرک فرنرو شده بود. عاشق شده بود؟ کمی عاشق شده بود. باید چیزها را با واژه‌های صحیح‌شان سنجید: نه کم‌تر و نه بیش‌تر. درست است که شب را با او گذرانده بود: اما این عبارتی بیش‌ از حد قوی است و لزومی ندارد که از این واژه در این مورد استفاده کنیم. با آن پسر منتظر مانده بود تا ساعت بازشدن دروازه فرا برسد. همین و بس. گمان می‌کرد ساعت شش بازش می‌کنند و عجله کرده بود که ساعت شش برگردد. هم‌چنین به این خاطر که زن خدمت‌کاری که ساعت هفت به خانه می‌آمد متوجه نشود که او شب را بیرون از خانه گذرانده است. تازه، آن روز شوهرش هم برمی‌گشت. <br />&nbsp;&nbsp; &nbsp;دروازه را بسته یافت. آن‌جا، در آن خیابان خلوت، در آن نور سرِ صبح‌گاهی، که از هر ساعت دیگر روز شفاف‌تر است و به نظر می‌رسد که همه‌چیز از پشت یک عدسی دیده می‌شود، تنها بود. اضطراب چنگی به جان‌ش انداخت. دل‌ش می‌خواست از ساعت‌ها پیش در تخت‌خواب‌ش در خواب باشد، در خواب عمیق صبح‌گاهی. دل‌ش می‌خواست شوهرش نزدیک او باشد و از او حمایت کند. اما این حس بیش‌تر از چند لحظه به طول نینجامید شاید هم کم‌تر: شاید فقط انتظار داشت آن اضطراب را حس کند در حالی که واقعن آن را حس نکرده بود. این که زن دربان هنوز در را باز نکرده باشد ناراحت‌کننده بود، خیلی هم ناراحت‌کننده. اما در آن هوا، در آن هوای صبح‌گاهی، در تنهایی آن ساعات، چیزی وجود داشت که خون‌ش را به جوش می‌آورد ولی ناخوش‌آیند هم نبود. حتا از این که فرنرو را فرستاده بود برود پشیمان هم نبود: با او احتمالن کمی عصبی می‌شد. حالا که تنها مانده بود اضطراب‌ش فرق داشت، کمی مثل دوران مجردی بود ولی از نوعی دیگر. <br />&nbsp;&nbsp; &nbsp;حتمن باید اعتراف می‌کرد: به هیچ‌وجه از این که شب را بیرون از خانه گذرانده بود، پشیمان نبود. وجدان        ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[خانم استفانیا آر ساعت شش صبح به خانه می‌رفت. اولین بارش بود. <br />&nbsp;&nbsp; &nbsp;اتوموبیل جلو دروازده نایستاد، بلکه کمی عقب‌تر، سر نبش. خودش از فُرنِرو خواهش کرده بود آن‌جا پیاده‌اش کند، چون نمی‌خواست در حالی که شوهرش در سفر بود، زن دربان ببیند که جوانکی او را، سپیده‌ی سحر به خانه می‌رساند. فرنرو به محض خاموش‌کردن موتور ماشین، خواست دست او را بگیرد. استفانیا آر خودش را عقب کشید انگار نزدیک‌شدن به خانه همه چیز را عوض می‌کرد. ناگهان با عجله از اتوموبیل به بیرون پرید، خم شد تا به فرنرو اشاره کند که از آن‌جا برود. با آن قدم‌های تند و صورتی که در یقه‌اش فرو کرده‌ بود پیاده به راه افتاد. آیا این یک خیانت به حساب می‌آمد؟<br />&nbsp;&nbsp; &nbsp;دروازه هنوز بسته بود و استفانیا آر انتظارش را نداشت. کلید همراه‌ش نبود. چون کلید نداشت تمام شب را بیرون از خانه گذراند. تمام ماجرا همین بود و بس: تا ساعاتی از روز می‌شد صدها راه برای بازکردن در پیدا کرد، یا به‌تر بگوییم: باید قبلن فکرش را می‌کرد که چه‌کار کند. این حرف‌ها کدام است! انگار عمدن این کار را کرده بود. بعدازظهر بی‌کلید بیرون رفت چون فکر می‌کرد شام به خانه برمی‌گردد، در صورتی که بازی‌چه‌ی دست آن دوستانی شده بود که از مدت‌ها پیش نمی‌دیده‌شان و بازی‌چه‌ی دوست‌پسرهای آن‌ها که همه مال یک گروه بودند. شام‌خوردن و بعد... معلوم است که ساعت دوی نیمه‌شب دیر است که یادت بیفتد کلید نداری. همه‌ی این چیزها به این خاطر که کمی عاشق آن پسرک فرنرو شده بود. عاشق شده بود؟ کمی عاشق شده بود. باید چیزها را با واژه‌های صحیح‌شان سنجید: نه کم‌تر و نه بیش‌تر. درست است که شب را با او گذرانده بود: اما این عبارتی بیش‌ از حد قوی است و لزومی ندارد که از این واژه در این مورد استفاده کنیم. با آن پسر منتظر مانده بود تا ساعت بازشدن دروازه فرا برسد. همین و بس. گمان می‌کرد ساعت شش بازش می‌کنند و عجله کرده بود که ساعت شش برگردد. هم‌چنین به این خاطر که زن خدمت‌کاری که ساعت هفت به خانه می‌آمد متوجه نشود که او شب را بیرون از خانه گذرانده است. تازه، آن روز شوهرش هم برمی‌گشت. <br />&nbsp;&nbsp; &nbsp;دروازه را بسته یافت. آن‌جا، در آن خیابان خلوت، در آن نور سرِ صبح‌گاهی، که از هر ساعت دیگر روز شفاف‌تر است و به نظر می‌رسد که همه‌چیز از پشت یک عدسی دیده می‌شود، تنها بود. اضطراب چنگی به جان‌ش انداخت. دل‌ش می‌خواست از ساعت‌ها پیش در تخت‌خواب‌ش در خواب باشد، در خواب عمیق صبح‌گاهی. دل‌ش می‌خواست شوهرش نزدیک او باشد و از او حمایت کند. اما این حس بیش‌تر از چند لحظه به طول نینجامید شاید هم کم‌تر: شاید فقط انتظار داشت آن اضطراب را حس کند در حالی که واقعن آن را حس نکرده بود. این که زن دربان هنوز در را باز نکرده باشد ناراحت‌کننده بود، خیلی هم ناراحت‌کننده. اما در آن هوا، در آن هوای صبح‌گاهی، در تنهایی آن ساعات، چیزی وجود داشت که خون‌ش را به جوش می‌آورد ولی ناخوش‌آیند هم نبود. حتا از این که فرنرو را فرستاده بود برود پشیمان هم نبود: با او احتمالن کمی عصبی می‌شد. حالا که تنها مانده بود اضطراب‌ش فرق داشت، کمی مثل دوران مجردی بود ولی از نوعی دیگر. <br />&nbsp;&nbsp; &nbsp;حتمن باید اعتراف می‌کرد: به هیچ‌وجه از این که شب را بیرون از خانه گذرانده بود، پشیمان نبود. وجدان        ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/lastpage.php?uid=30</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>دفاع شخصی</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/lastpage/~3/EbnJwsKCnXE/lastpage.php</link>
                    <pubDate>Thu, 23 Aug 2007 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>گوسفند</categories>
                    <author>فرناندو سورنتینو</author>
                    <description><![CDATA[
تقریباً ده صبحِ شنبه روزی بود. پسر بزرگه‌ی من که مظهر شرارت است، از روی بی‌فکری با یک تکه سیم روی درِ آپارتمان مجاورمان، گل و بته‌ای کشیده بود. چیز همچین ترسناک و ناجوری نبود، فقط یک پیچ و تاب خیلی کوچک، آنقدر کوچک که هر کسی هم دنبالش میگشت، پیدایش نمی‌کرد. این را با ایمان و اعتقاد کامل اعتراف کنم که اوّل فکر کردم که قضیه باید پنهان بماند (کدامتان تا به حال یک چنین لحظه‌ی ضعف و حقارتی داشته‌اید؟) ولی بعدش فهمیدم که درستش این است که از همسایه عذرخواهی کنم و بگویم که هزینه‌ی خسارتهای وارده را می‌دهم. این تصمیم صادقانه هم به این خاطر بود که مطمئن بودم هزینه‌ی خسارت‌ها خیلی کم است. سریع چند تقّه روی درشان زدم. در مورد همسایه‌مان فقط این را می‌دانستم که تازه به ساختمان‌مان آمده بودند. سه تا بودند و هر سه نفر، مویشان بور بود. وقتی حرف می‌زدند، فهمیدم که خارجی هستند. یک کم بیشتر که حرف زدند فکر کردم که یا باید آلمانی باشند یا اتریشی یا سوئیسی. با خوش‌قلبی خندیدند و به روی خودشان هم نیاوردند. مسئله‌ی خیلی مبهم این بود که حتّا وانمود کردند با ذرّه‌بین هم نمی‌توانند خراش روی در را ببینند. با قطعیّت و خوشرویی تمام عذرخواهی من را رد کردند و گفتند: &quot;پسرا، پسرن دیگه&quot; و خلاصه اینکه حتّا قبول نکردند هزینه‌ی تعمیر را بدهم. با هم دستِ گرمی دادیم و در میان خنده‌های بلندمان، از هم جدا شدیم. وقتی به آپارتمان برگشتم، زنم که از سوراخِ در همه چیز را دیده بود، دستپاچه ازم پرسید: &quot;خیلی زیاد شد؟&quot; آرامَش کردم: &quot;یه پاپاسی هم نگرفتن.&quot;<br />زنم در حالیکه داشت کیف پول زنانه‌اش را می‌چلاند گفت: &quot;عجب شانسی!&quot; سرم را درست برنگردانده بودم که دیدم یک پاکت سفید کوچک از لای در آمده تو. توش یک کارت دعوت بود. دو اسم با حروف کوچک تایپ شده بود: ویلهلم هوفر و برونهیلد ه. کورنفلد هوفر. در دستخطی با خودکار آبی اضافه شده بود: &quot;و ویلهلم گوستاو هوفر کوچولو. با عرضِ سلامهای گرم و صمیمانه خدمت خانم و آقای سورنتینو و عرض هزار شرمندگی و معذرت بابت اوقات بدی که احتمالاً به واسطه‌ی شیطنت سورنتینو کوچولو داشته‌اید، باید اعلام کنیم که اصلاً شیطنتی در کار نبوده و خوآن به درِ قدیمی ما با طرح کوچک و قشنگش جلوه‌ی تازه‌ای داده است.&quot; شگفت‌زده، گفتم: &quot;هِی خدا! چه آدمای عجیبی! نه که عصبانی نشدن هیچی، تازه معذرتم می‌خوان.&quot;<br />برای اینکه یک جوری مهربانیشان را تلافی کرده باشم، یک کتاب بچّگانه‌ی جدید را که به عنوان هدیه برای خوآن مانوئل نگه داشته بودم، برداشتم و از خوآن خواستم تا آنرا به ویلهلم گوستاو هوفر کوچولو هدیه بدهد. آن روز روی شانس بودم. خوآن مانوئل بدون تحمیل شرط تحقیرآمیزی، خواهشم را اطاعت کرد و حامل ارادتمندانه‌ترین سپاسهای خانواده‌ی هوفر و بچه‌شان به خانه برگشت.<br />تقریباً ساعت دوازده ظهر بود. همیشه شنبه‌ها به طرز مذبوحانه و ناموفقی سعی می‌کنم چیزی بخوانم. نشستم، کتاب را باز کردم، دو کلام نخوانده بودم که زنگِ در را زدند. این جور مواقع من همیشه تنها فرد خانه‌ام و باید از جا پا شوم. با دلخوری ناله‌ای کردم و بلند شدم. مرد جوانی را دیدم با یک سبیل که در لباس رسمی یک سرباز، پشت یک دسته گل قایم شده بود. یک کاغذ را امضا کردم. انعامی دادم و یک سلام نظامی گرفتم. رُزها  ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[
تقریباً ده صبحِ شنبه روزی بود. پسر بزرگه‌ی من که مظهر شرارت است، از روی بی‌فکری با یک تکه سیم روی درِ آپارتمان مجاورمان، گل و بته‌ای کشیده بود. چیز همچین ترسناک و ناجوری نبود، فقط یک پیچ و تاب خیلی کوچک، آنقدر کوچک که هر کسی هم دنبالش میگشت، پیدایش نمی‌کرد. این را با ایمان و اعتقاد کامل اعتراف کنم که اوّل فکر کردم که قضیه باید پنهان بماند (کدامتان تا به حال یک چنین لحظه‌ی ضعف و حقارتی داشته‌اید؟) ولی بعدش فهمیدم که درستش این است که از همسایه عذرخواهی کنم و بگویم که هزینه‌ی خسارتهای وارده را می‌دهم. این تصمیم صادقانه هم به این خاطر بود که مطمئن بودم هزینه‌ی خسارت‌ها خیلی کم است. سریع چند تقّه روی درشان زدم. در مورد همسایه‌مان فقط این را می‌دانستم که تازه به ساختمان‌مان آمده بودند. سه تا بودند و هر سه نفر، مویشان بور بود. وقتی حرف می‌زدند، فهمیدم که خارجی هستند. یک کم بیشتر که حرف زدند فکر کردم که یا باید آلمانی باشند یا اتریشی یا سوئیسی. با خوش‌قلبی خندیدند و به روی خودشان هم نیاوردند. مسئله‌ی خیلی مبهم این بود که حتّا وانمود کردند با ذرّه‌بین هم نمی‌توانند خراش روی در را ببینند. با قطعیّت و خوشرویی تمام عذرخواهی من را رد کردند و گفتند: &quot;پسرا، پسرن دیگه&quot; و خلاصه اینکه حتّا قبول نکردند هزینه‌ی تعمیر را بدهم. با هم دستِ گرمی دادیم و در میان خنده‌های بلندمان، از هم جدا شدیم. وقتی به آپارتمان برگشتم، زنم که از سوراخِ در همه چیز را دیده بود، دستپاچه ازم پرسید: &quot;خیلی زیاد شد؟&quot; آرامَش کردم: &quot;یه پاپاسی هم نگرفتن.&quot;<br />زنم در حالیکه داشت کیف پول زنانه‌اش را می‌چلاند گفت: &quot;عجب شانسی!&quot; سرم را درست برنگردانده بودم که دیدم یک پاکت سفید کوچک از لای در آمده تو. توش یک کارت دعوت بود. دو اسم با حروف کوچک تایپ شده بود: ویلهلم هوفر و برونهیلد ه. کورنفلد هوفر. در دستخطی با خودکار آبی اضافه شده بود: &quot;و ویلهلم گوستاو هوفر کوچولو. با عرضِ سلامهای گرم و صمیمانه خدمت خانم و آقای سورنتینو و عرض هزار شرمندگی و معذرت بابت اوقات بدی که احتمالاً به واسطه‌ی شیطنت سورنتینو کوچولو داشته‌اید، باید اعلام کنیم که اصلاً شیطنتی در کار نبوده و خوآن به درِ قدیمی ما با طرح کوچک و قشنگش جلوه‌ی تازه‌ای داده است.&quot; شگفت‌زده، گفتم: &quot;هِی خدا! چه آدمای عجیبی! نه که عصبانی نشدن هیچی، تازه معذرتم می‌خوان.&quot;<br />برای اینکه یک جوری مهربانیشان را تلافی کرده باشم، یک کتاب بچّگانه‌ی جدید را که به عنوان هدیه برای خوآن مانوئل نگه داشته بودم، برداشتم و از خوآن خواستم تا آنرا به ویلهلم گوستاو هوفر کوچولو هدیه بدهد. آن روز روی شانس بودم. خوآن مانوئل بدون تحمیل شرط تحقیرآمیزی، خواهشم را اطاعت کرد و حامل ارادتمندانه‌ترین سپاسهای خانواده‌ی هوفر و بچه‌شان به خانه برگشت.<br />تقریباً ساعت دوازده ظهر بود. همیشه شنبه‌ها به طرز مذبوحانه و ناموفقی سعی می‌کنم چیزی بخوانم. نشستم، کتاب را باز کردم، دو کلام نخوانده بودم که زنگِ در را زدند. این جور مواقع من همیشه تنها فرد خانه‌ام و باید از جا پا شوم. با دلخوری ناله‌ای کردم و بلند شدم. مرد جوانی را دیدم با یک سبیل که در لباس رسمی یک سرباز، پشت یک دسته گل قایم شده بود. یک کاغذ را امضا کردم. انعامی دادم و یک سلام نظامی گرفتم. رُزها  ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/lastpage.php?uid=29</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>میز، میز است</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/lastpage/~3/mTW23aZnbys/lastpage.php</link>
                    <pubDate>Sun, 22 Jul 2007 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>بازی</categories>
                    <author>پیتر بیکسل</author>
                    <description><![CDATA[می‌خواهم داستان پیرمردی را تعریف کنم. داستان مردی که دیگر حتی یک کلمه هم حرف نمی‌زند. مردی که چهره‌ای خسته دارد. خسته‌تر از آنکه حتی بخندد و یا عصبانی بشود.
او در شهر کوچکی، آخر یک خیابان یا نزدیک یک چهارراه، زندگی می‌کند. راستش تقریباً به زحمتش هم نمی‌ارزد که او را توصیف کنم، همه چیزش مثل دیگران است. کلاهی خاکستری به سر دارد، شلواری خاکستری به پا و نیم‌تنه خاکستری به تن. زمستان‌ها هم پالتوی بلند خاکستری می‌پوشد. گردن باریکش پوست خشک و چروکیده‌ای دارد و یقه سفید پیراهنش زیادی گشاد است.
اتاقش در آخرین طبقه ساختمان است. شاید ازدواج کرده، و بچه هم داشته باشد. شاید پیش از این در شهر دیگری زندگی می‌کرده. اما حتماً زمانی بچه بوده. و این مسلماً زمانی بوده که بچه‌ها هم مثل بزرگترها لباس می‌پوشیدند. مثل عکسهای آلبوم مادربزرگ.
در اتاقش دو صندلی، یک میز، یک فرش، یک تختخواب و یک کمد هست. روی میز کوچک یک ساعت و کنار آن روزنامه‌های قدیمی و آلبوم. به دیوار هم یک عکس و یک آینه آویزان است.
پیرمرد هر روز صبح و بعدازظهر برای قدم زدن بیرون می‌رفت و چند کلمه‌ای هم با همسایه ها حرف می‌زد. غروبها هم شامش را روی میز می‌چید و می‌خورد.
این برنامه هیچ‌وقت تغییر نمی‌کرد. حتی یکشنبه ها هم همین‌طور بود. وقتی هم پشت میزش می‌نشست و غذا می‌خورد، صدای تیک تاک ساعت را می‌شنید. ساعت همیشه تیک تاک می‌کرد.
بالاخره یک روز همه چیز جور دیگری شد. یک روز آفتابی، نه خیلی گرم و نه خیلی سرد، با صدای پرنده‌ها، با مردمان مهربان و بچه‌هایی که بازی می‌کردند. و از همه جالب‌تر این‌که همه اینها به نظر پیرمرد مطبوع آمد.
پیرمرد لبخندی زد و با خودش فکر کرد، «الان همه چیز جور دیگری می‌شود.» دگمه یقه پیراهنش را باز کرد، کلاهش را به دست گرفت و قدمهایش را تندتر کرد. حتی شلنگ تخته می‌انداخت و شنگول بود. به خیابان که رسید، برای بچه‌ها سری تکان داد، رسید جلو در خانه‌اش، از پله ها بالا رفت، کلید را از جیبش بیرون آورد و قفل در اتاقش را باز کرد.
در اتاقش اما همه چیز مثل گذشته بود. یک میز، دو تا صندلی، یک تخت و تا که نشست، صدای تیک تاک ساعت را شنید. خوشی‌ها تمام شده بود و هیچ چیز تغییر نکرده بود.
مرد حسابی پکر و عصبانی شد.
در آینه دید که چطور صورتش سرخ و برافروخته است. دید که چطور پلک‌هایش را به هم می‌زند. بعد دستهایش را مشت کرد، بلند کرد و کوبید روی میز. اول فقط یک ضربه، بعد یکی دیگر. بعد شروع کرد مثل طبال‌ها روی میز کوبیدن. و در همان حال هی فریاد می‌کشید:
«باید تغییر کند. باید جور دیگری بشود.»
دیگر صدای تیک تاک ساعت را نمی‌شنید. بعد دستهایش درد گرفت، و صداش هم به زحمت در می‌آمد. دوباره صدای تیک تاک را شنید. و هیچ چیز تغییر نکرده بود.
مرد با خودش گفت: «باز هم همان میز، همان صندلی، همان تخت، همان عکس. من به میز می‌گویم میز و به عکس می‌گویم عکس. اسم تخت را تخت گذاشته‌اند، و به صندلی می‌گویند صندلی. اما آخر چرا؟ فرانسوی‌ها به تخت می‌گویند «لی»، به میز «تابل»، به عکس «تابلو» و به صندلی هم میگویند «شِز»، و با این‌حال باز هم منظور یکدیگر را می‌فهمند. چینی‌ها هم همینطور.»
پیرمرد با خودش فکر کرد، "اصلاً چرا به تخت نمی‌گویند عکس" و لبخندی زد.
بعد خنده‌اش گرفت. چنان قهقهه‌ای زد که همسایه ها کوبیدند  ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[می‌خواهم داستان پیرمردی را تعریف کنم. داستان مردی که دیگر حتی یک کلمه هم حرف نمی‌زند. مردی که چهره‌ای خسته دارد. خسته‌تر از آنکه حتی بخندد و یا عصبانی بشود.
او در شهر کوچکی، آخر یک خیابان یا نزدیک یک چهارراه، زندگی می‌کند. راستش تقریباً به زحمتش هم نمی‌ارزد که او را توصیف کنم، همه چیزش مثل دیگران است. کلاهی خاکستری به سر دارد، شلواری خاکستری به پا و نیم‌تنه خاکستری به تن. زمستان‌ها هم پالتوی بلند خاکستری می‌پوشد. گردن باریکش پوست خشک و چروکیده‌ای دارد و یقه سفید پیراهنش زیادی گشاد است.
اتاقش در آخرین طبقه ساختمان است. شاید ازدواج کرده، و بچه هم داشته باشد. شاید پیش از این در شهر دیگری زندگی می‌کرده. اما حتماً زمانی بچه بوده. و این مسلماً زمانی بوده که بچه‌ها هم مثل بزرگترها لباس می‌پوشیدند. مثل عکسهای آلبوم مادربزرگ.
در اتاقش دو صندلی، یک میز، یک فرش، یک تختخواب و یک کمد هست. روی میز کوچک یک ساعت و کنار آن روزنامه‌های قدیمی و آلبوم. به دیوار هم یک عکس و یک آینه آویزان است.
پیرمرد هر روز صبح و بعدازظهر برای قدم زدن بیرون می‌رفت و چند کلمه‌ای هم با همسایه ها حرف می‌زد. غروبها هم شامش را روی میز می‌چید و می‌خورد.
این برنامه هیچ‌وقت تغییر نمی‌کرد. حتی یکشنبه ها هم همین‌طور بود. وقتی هم پشت میزش می‌نشست و غذا می‌خورد، صدای تیک تاک ساعت را می‌شنید. ساعت همیشه تیک تاک می‌کرد.
بالاخره یک روز همه چیز جور دیگری شد. یک روز آفتابی، نه خیلی گرم و نه خیلی سرد، با صدای پرنده‌ها، با مردمان مهربان و بچه‌هایی که بازی می‌کردند. و از همه جالب‌تر این‌که همه اینها به نظر پیرمرد مطبوع آمد.
پیرمرد لبخندی زد و با خودش فکر کرد، «الان همه چیز جور دیگری می‌شود.» دگمه یقه پیراهنش را باز کرد، کلاهش را به دست گرفت و قدمهایش را تندتر کرد. حتی شلنگ تخته می‌انداخت و شنگول بود. به خیابان که رسید، برای بچه‌ها سری تکان داد، رسید جلو در خانه‌اش، از پله ها بالا رفت، کلید را از جیبش بیرون آورد و قفل در اتاقش را باز کرد.
در اتاقش اما همه چیز مثل گذشته بود. یک میز، دو تا صندلی، یک تخت و تا که نشست، صدای تیک تاک ساعت را شنید. خوشی‌ها تمام شده بود و هیچ چیز تغییر نکرده بود.
مرد حسابی پکر و عصبانی شد.
در آینه دید که چطور صورتش سرخ و برافروخته است. دید که چطور پلک‌هایش را به هم می‌زند. بعد دستهایش را مشت کرد، بلند کرد و کوبید روی میز. اول فقط یک ضربه، بعد یکی دیگر. بعد شروع کرد مثل طبال‌ها روی میز کوبیدن. و در همان حال هی فریاد می‌کشید:
«باید تغییر کند. باید جور دیگری بشود.»
دیگر صدای تیک تاک ساعت را نمی‌شنید. بعد دستهایش درد گرفت، و صداش هم به زحمت در می‌آمد. دوباره صدای تیک تاک را شنید. و هیچ چیز تغییر نکرده بود.
مرد با خودش گفت: «باز هم همان میز، همان صندلی، همان تخت، همان عکس. من به میز می‌گویم میز و به عکس می‌گویم عکس. اسم تخت را تخت گذاشته‌اند، و به صندلی می‌گویند صندلی. اما آخر چرا؟ فرانسوی‌ها به تخت می‌گویند «لی»، به میز «تابل»، به عکس «تابلو» و به صندلی هم میگویند «شِز»، و با این‌حال باز هم منظور یکدیگر را می‌فهمند. چینی‌ها هم همینطور.»
پیرمرد با خودش فکر کرد، "اصلاً چرا به تخت نمی‌گویند عکس" و لبخندی زد.
بعد خنده‌اش گرفت. چنان قهقهه‌ای زد که همسایه ها کوبیدند  ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/lastpage.php?uid=28</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>عربی</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/lastpage/~3/03J7fQITDgQ/lastpage.php</link>
                    <pubDate>Thu, 28 Jun 2007 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>رنگ</categories>
                    <author>جیمز جویس</author>
                    <description><![CDATA[
<p>خیابان ریچموند شمالی چون کور بود همیشه خلوت بود، جز ساعتی که مدرسه‌ی برادران مسیحی پسرها را آزاد می‌کرد. یک خانه‌ی دو طبقه‌ی خالی در انتهای خیابان بود که زمین چهارگوش دُورش آن را از همسایه‌ها جدا می‌کرد. خانه‌های دیگر خیابان که می‌دانستند چه مردمان شریفی در آن‌ها زندگی می‌کنند، با صورت‌های قهو‌ه‌ای آرامشان به هم نگاه می‌کردند.<br />مستأجر قبلی خانه‌ی ما که یک کشیش بود، در اتاق پذیرایی پشتی مرده بود. هوایی که از مدت‌ها محبوس بودن بوی نا گرفته بود اکنون در همه‌ی اتاق‌ها جریان داشت. اتاق خالی پشت آشپزخانه پر از کاغذ باطله‌ی کهنه بود. میانشان من چند کتاب شومیز پیدا کردم که صفحه‌هایشان نم کشیده بود و تاب برداشته بودند: «رئیس دیر» والتر اسکات، و «مسیحی مؤمن» و «یدادداشت‌های ویدُک». این آخری را بیشتر دوست دارم چون ورق‌هایش زرد بودند. باغ خودروی پشت خانه یک درخت سیب در وسط و چند بوته‌ی پراکنده در اطرافش داشت که من زیر یکی از آن‌ها تلمبه‌ی زنگ‌زده‌ی دوچرخه‌ی مستأجر مرده را پیدا کردم. او کشیش بسیار نیکوکاری بود و در وصیتنامه‌اش همه‌ی پولش را برای مؤسسات خیریه گذاشته بود و اثاث خانه‌اش را برای خواهرش.<br />روزهای کوتاه زمستان که می‌رسید، هنوز شاممان را تمام نکرده بودیم هوا تاریک می‌شد. وقتی در خیابان دور هم جمع می‌شدیم خانه‌ها تیره‌رنگ شده بودند. آسمان بالای سرمان به رنگ بنفش دمدمی بود و چراغ‌های خیابان فانوس‌های کم‌نورشان را به سوی آن دراز می‌کردند. هوای سرد نیشمان می‌رد و آنقدر بازی می‌کردیم که صورتمان گل می‌انداخت. صدای فریادهایمان در خیابان ساکت می‌پیچید. مسیر بازیمان ما را به کوچه‌های گِلی تاریک پشت خانه‌ها می‌کشاند و باید از دالان مشت و لگد قبایل وحشی کلبه‌ها می‌گذشتیم، و از آن‌جا به در پشت باغ‌های خیس تاریکی که چال خاکسترشان بو می‌داد؛ و اصطبل‌های بدبوی تاریکی که در آن‌ها درشکه‌رانی اسبش را دستمال می‌کشید و قشو می‌کردد یا از سگگ یراقش آهنگ در می‌آورد. وقتی به خیابان برمی‌گشتیم روشنایی پنجره‌ی آشپزخانه‌ها پاگردشان را پر کرده بود. اگر عمویم را سر پیچ می‌دیدیم در تاریکی پنهان می‌شدیم تا به سلامت وارد خانه می‌شد. یا چنانچه خواهر مَنگن روی پلکان دم در می‌آمد و برادرش را برای خوردن چایش صدا می‌کرد، سرک کشیدنش را به سر و ته خیابان از تاریکی تماشا می‌کردیم. منتظر می‌شدیم ببینیم می‌ماند یا تو می‌رود و اگر می‌ماند تسلیم می‌شدیم و از تاریکی بیرون می‌آمدیم و پای پله‌های خانه منگن می‌رفتیم. خواهرش منتظرمان می‌ایستاد و نوری که از لای در نیمه‌باز می‌تابید طرح بدنش را نشان می‌داد. برادرش همیشه پیش از اطاعت کردن سر به سرش می‌گذاشت و من از کنار نرده‌ها خواهرش را نگاه می‌کردم. پیراهنش با جنبش بدنش تاب می‌خورد و بافه‌ی نرم موهایش به هر سو لنگر می‌داد.<br />من هر روز صبح کف اتاق پذیرایی جلویی دراز می‌کشدیم و درِ خانه‌شان را نگاه می‌کردم. چون کرکره‌ تا یک اینچی پایین ارسی کشیده بود دیده نمی‌شدم. تا پا روی پاشنه‌ی درشان می‌گذاشت قلبم از جا کنده می‌شد. به سرسرا می‌دویدم و کتاب‌هایم را برمی‌داشتم و دنبالش راه می‌افتادم. این کار هر روزم بود. هیچ‌وقت با او جز چند کلمه‌ی اتفاقی رد و بدل نکرده بودم و با      ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[
<p>خیابان ریچموند شمالی چون کور بود همیشه خلوت بود، جز ساعتی که مدرسه‌ی برادران مسیحی پسرها را آزاد می‌کرد. یک خانه‌ی دو طبقه‌ی خالی در انتهای خیابان بود که زمین چهارگوش دُورش آن را از همسایه‌ها جدا می‌کرد. خانه‌های دیگر خیابان که می‌دانستند چه مردمان شریفی در آن‌ها زندگی می‌کنند، با صورت‌های قهو‌ه‌ای آرامشان به هم نگاه می‌کردند.<br />مستأجر قبلی خانه‌ی ما که یک کشیش بود، در اتاق پذیرایی پشتی مرده بود. هوایی که از مدت‌ها محبوس بودن بوی نا گرفته بود اکنون در همه‌ی اتاق‌ها جریان داشت. اتاق خالی پشت آشپزخانه پر از کاغذ باطله‌ی کهنه بود. میانشان من چند کتاب شومیز پیدا کردم که صفحه‌هایشان نم کشیده بود و تاب برداشته بودند: «رئیس دیر» والتر اسکات، و «مسیحی مؤمن» و «یدادداشت‌های ویدُک». این آخری را بیشتر دوست دارم چون ورق‌هایش زرد بودند. باغ خودروی پشت خانه یک درخت سیب در وسط و چند بوته‌ی پراکنده در اطرافش داشت که من زیر یکی از آن‌ها تلمبه‌ی زنگ‌زده‌ی دوچرخه‌ی مستأجر مرده را پیدا کردم. او کشیش بسیار نیکوکاری بود و در وصیتنامه‌اش همه‌ی پولش را برای مؤسسات خیریه گذاشته بود و اثاث خانه‌اش را برای خواهرش.<br />روزهای کوتاه زمستان که می‌رسید، هنوز شاممان را تمام نکرده بودیم هوا تاریک می‌شد. وقتی در خیابان دور هم جمع می‌شدیم خانه‌ها تیره‌رنگ شده بودند. آسمان بالای سرمان به رنگ بنفش دمدمی بود و چراغ‌های خیابان فانوس‌های کم‌نورشان را به سوی آن دراز می‌کردند. هوای سرد نیشمان می‌رد و آنقدر بازی می‌کردیم که صورتمان گل می‌انداخت. صدای فریادهایمان در خیابان ساکت می‌پیچید. مسیر بازیمان ما را به کوچه‌های گِلی تاریک پشت خانه‌ها می‌کشاند و باید از دالان مشت و لگد قبایل وحشی کلبه‌ها می‌گذشتیم، و از آن‌جا به در پشت باغ‌های خیس تاریکی که چال خاکسترشان بو می‌داد؛ و اصطبل‌های بدبوی تاریکی که در آن‌ها درشکه‌رانی اسبش را دستمال می‌کشید و قشو می‌کردد یا از سگگ یراقش آهنگ در می‌آورد. وقتی به خیابان برمی‌گشتیم روشنایی پنجره‌ی آشپزخانه‌ها پاگردشان را پر کرده بود. اگر عمویم را سر پیچ می‌دیدیم در تاریکی پنهان می‌شدیم تا به سلامت وارد خانه می‌شد. یا چنانچه خواهر مَنگن روی پلکان دم در می‌آمد و برادرش را برای خوردن چایش صدا می‌کرد، سرک کشیدنش را به سر و ته خیابان از تاریکی تماشا می‌کردیم. منتظر می‌شدیم ببینیم می‌ماند یا تو می‌رود و اگر می‌ماند تسلیم می‌شدیم و از تاریکی بیرون می‌آمدیم و پای پله‌های خانه منگن می‌رفتیم. خواهرش منتظرمان می‌ایستاد و نوری که از لای در نیمه‌باز می‌تابید طرح بدنش را نشان می‌داد. برادرش همیشه پیش از اطاعت کردن سر به سرش می‌گذاشت و من از کنار نرده‌ها خواهرش را نگاه می‌کردم. پیراهنش با جنبش بدنش تاب می‌خورد و بافه‌ی نرم موهایش به هر سو لنگر می‌داد.<br />من هر روز صبح کف اتاق پذیرایی جلویی دراز می‌کشدیم و درِ خانه‌شان را نگاه می‌کردم. چون کرکره‌ تا یک اینچی پایین ارسی کشیده بود دیده نمی‌شدم. تا پا روی پاشنه‌ی درشان می‌گذاشت قلبم از جا کنده می‌شد. به سرسرا می‌دویدم و کتاب‌هایم را برمی‌داشتم و دنبالش راه می‌افتادم. این کار هر روزم بود. هیچ‌وقت با او جز چند کلمه‌ی اتفاقی رد و بدل نکرده بودم و با      ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/lastpage.php?uid=27</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>کرانه‌ی سوم رود</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/lastpage/~3/bG7BxA9-k5c/lastpage.php</link>
                    <pubDate>Mon, 11 Jun 2007 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>خواب</categories>
                    <author>ژوائو گیمارس روسا</author>
                    <description><![CDATA[پدرم مردی سربه‌راه و وظیفه‌شناس و بی‌شیله پیله بود. آن طور که خیلی از آدم‌های حسابی می‌گفتند از همان اوایل جوانی حتی از بچگی‌اش، همین خلق و خو را داشته بود. تا آنجا که خودم به یاد دارم مثل بقیه آدم‌ها بود، نه بگو بخندتر از‌ آن‌ها و نه عبوس‌تر. شاید بشود گفت ساکت‌تر. در خانه ما کسی که حرفش در رو داشت مادر بود نه پدر. مادر بود که هر روز ما، یعنی خواهرم، برادرم و من را دم فحش می‌گرفت. تا زد و یک روز پدرم سفارش داد قایقی برایش بسازند.<br />مسئله جدی جدی بود. قرار بود قایقی مخصوص خودش باشد، از چوب میموزا. از آن قایقهای محکم و بادوام که بیست سی سال توی آب بماند و به اندازه یک نفر جا داشته باشد. مادرم سر این قایق هنگامه‌ای به راه انداخت. نکند شوهرش یکباره به سرش زده ماهی‌گیر بشود. شاید هم قصد دارد شکارچی بشود. پدرم چیزی نمی‌گفت. فاصله خانه ما با رود یک کیلومتر بود، و رود که به اینجا می‌رسید آنقدر گود و آرام و عریض می‌شد که آن طرفش پیدا نبود.<br />هیچ وقت روزی را که آن قایق پارویی آماده شد فراموش نمی‌کنم. پدرم نه شادیی از خودش بروز داد و نه احساس دیگری. فقط مثل همیشه کلاهش را به سرش گذاشت و از ما خداحافظی کرد. نه آذوقه‌ای برای خودش برداشت نه بقچه‌ای، بسته‌ای. ما انتظار داشتیم مادر دنبالش بدود و داد و قال راه بیندازد. اما هیچ کاری نکرد. رنگش پریده بود و لبش را به دندان گرفته بود. تنها حرفی که زد این بود:<br />«هر جا که می‌روی همان جا بمان، دیگر به خانه برنگرد.»<br />پدر جوابش را نداد. نگاهی خونسردانه به من انداخت و اشاره کرد باهاش بروم. از خشم مادرم می‌ترسیدم، اما با شور و شوق اطاعت کردم. با هم رفتیم به طرف رود. آن قدر احساس شادی و شجاعت می‌کردم که گفتیم:<br />«پدر من را هم با خودت می‌بری؟»<br />فقط نگاهی به من کرد. برام دعا خواند و اشاره کرد که برگردم. وانمود کردم که حرفش را گوش می‌کنم. اما همین که پشت به من کرد دویدم و پشت بوته‌ها پنهان شدم تا ببینم چه کار می‌کند. پدر رفت توی قایق و شروع کرد به پارو زدن. سایه قایق مثل تمساحی دراز و آرام،‌ روی آب افتاده بود.<br />پدرم برنگشت. جایی هم نرفت. تمام مدت روی آب همان درو و بر پارو می‌زد و می‌گشت. همه حیران مانده بودند. چیزی که تا آن وقت اتفاق نیفتاده بود و احتمالا هیچ وقت اتفاق نمی‌افتاد جلو چشمشان بود. بستگان همسایه‌ها و آشنایان می‌آمدند تا درباره این ماجرا صحبت کنند.<br />مادر خجالت می‌کشید. کم حرف می‌زد و یکسر جلو خودش را می‌گرفت. نتیجه آن وضع این بود که تقریبا همه مردم (بی‌آن که به زبان بیارند) به این فکر رسیدند که پدرم دیوانه شده. اما بعضی‌ها هم بودند که می‌گفتند شاید پدر نذری را که پیش خدا یا یکی از قدیسان دارد به جا می‌آرد، یا شاید هم مرض و خیمی مثل جذام گرفته و به خاطر خانواده‌اش از خانه رفته،‌در عین حال دلش می‌خواهد نزدیک آن‌ها باشد.<br />کسانی که بر رود سفر می‌کردند و آن‌هایی که در دو ساحل رود ساکن بودند می‌گفتند پدر هیچ وقت نه روز و نه شب، پا به خشکی نگذاشته. فقط روی آب می‌چرخید، تنها و بی‌هدف، مثل آدمهای خانه‌ به دوش. مادرم و بستگان‌مان عقیده داشتند همین روزها آذوقه‌ای که حتما توی قایقش پنهان کرده تمام می‌شود و به ناچار از آنجا می‌رود (آخر این کار دست کم آبرومندتر بود) یا پشیمان می‌شود و به خانه برمی‌گردد.<br     ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[پدرم مردی سربه‌راه و وظیفه‌شناس و بی‌شیله پیله بود. آن طور که خیلی از آدم‌های حسابی می‌گفتند از همان اوایل جوانی حتی از بچگی‌اش، همین خلق و خو را داشته بود. تا آنجا که خودم به یاد دارم مثل بقیه آدم‌ها بود، نه بگو بخندتر از‌ آن‌ها و نه عبوس‌تر. شاید بشود گفت ساکت‌تر. در خانه ما کسی که حرفش در رو داشت مادر بود نه پدر. مادر بود که هر روز ما، یعنی خواهرم، برادرم و من را دم فحش می‌گرفت. تا زد و یک روز پدرم سفارش داد قایقی برایش بسازند.<br />مسئله جدی جدی بود. قرار بود قایقی مخصوص خودش باشد، از چوب میموزا. از آن قایقهای محکم و بادوام که بیست سی سال توی آب بماند و به اندازه یک نفر جا داشته باشد. مادرم سر این قایق هنگامه‌ای به راه انداخت. نکند شوهرش یکباره به سرش زده ماهی‌گیر بشود. شاید هم قصد دارد شکارچی بشود. پدرم چیزی نمی‌گفت. فاصله خانه ما با رود یک کیلومتر بود، و رود که به اینجا می‌رسید آنقدر گود و آرام و عریض می‌شد که آن طرفش پیدا نبود.<br />هیچ وقت روزی را که آن قایق پارویی آماده شد فراموش نمی‌کنم. پدرم نه شادیی از خودش بروز داد و نه احساس دیگری. فقط مثل همیشه کلاهش را به سرش گذاشت و از ما خداحافظی کرد. نه آذوقه‌ای برای خودش برداشت نه بقچه‌ای، بسته‌ای. ما انتظار داشتیم مادر دنبالش بدود و داد و قال راه بیندازد. اما هیچ کاری نکرد. رنگش پریده بود و لبش را به دندان گرفته بود. تنها حرفی که زد این بود:<br />«هر جا که می‌روی همان جا بمان، دیگر به خانه برنگرد.»<br />پدر جوابش را نداد. نگاهی خونسردانه به من انداخت و اشاره کرد باهاش بروم. از خشم مادرم می‌ترسیدم، اما با شور و شوق اطاعت کردم. با هم رفتیم به طرف رود. آن قدر احساس شادی و شجاعت می‌کردم که گفتیم:<br />«پدر من را هم با خودت می‌بری؟»<br />فقط نگاهی به من کرد. برام دعا خواند و اشاره کرد که برگردم. وانمود کردم که حرفش را گوش می‌کنم. اما همین که پشت به من کرد دویدم و پشت بوته‌ها پنهان شدم تا ببینم چه کار می‌کند. پدر رفت توی قایق و شروع کرد به پارو زدن. سایه قایق مثل تمساحی دراز و آرام،‌ روی آب افتاده بود.<br />پدرم برنگشت. جایی هم نرفت. تمام مدت روی آب همان درو و بر پارو می‌زد و می‌گشت. همه حیران مانده بودند. چیزی که تا آن وقت اتفاق نیفتاده بود و احتمالا هیچ وقت اتفاق نمی‌افتاد جلو چشمشان بود. بستگان همسایه‌ها و آشنایان می‌آمدند تا درباره این ماجرا صحبت کنند.<br />مادر خجالت می‌کشید. کم حرف می‌زد و یکسر جلو خودش را می‌گرفت. نتیجه آن وضع این بود که تقریبا همه مردم (بی‌آن که به زبان بیارند) به این فکر رسیدند که پدرم دیوانه شده. اما بعضی‌ها هم بودند که می‌گفتند شاید پدر نذری را که پیش خدا یا یکی از قدیسان دارد به جا می‌آرد، یا شاید هم مرض و خیمی مثل جذام گرفته و به خاطر خانواده‌اش از خانه رفته،‌در عین حال دلش می‌خواهد نزدیک آن‌ها باشد.<br />کسانی که بر رود سفر می‌کردند و آن‌هایی که در دو ساحل رود ساکن بودند می‌گفتند پدر هیچ وقت نه روز و نه شب، پا به خشکی نگذاشته. فقط روی آب می‌چرخید، تنها و بی‌هدف، مثل آدمهای خانه‌ به دوش. مادرم و بستگان‌مان عقیده داشتند همین روزها آذوقه‌ای که حتما توی قایقش پنهان کرده تمام می‌شود و به ناچار از آنجا می‌رود (آخر این کار دست کم آبرومندتر بود) یا پشیمان می‌شود و به خانه برمی‌گردد.<br     ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/lastpage.php?uid=26</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>آنیوتا </title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/lastpage/~3/jnooLPQUh1I/lastpage.php</link>
                    <pubDate>Fri, 18 May 2007 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>هویت</categories>
                    <author>آنتون پاولوویچ چخوف</author>
                    <description><![CDATA[استپان کلوچکف، دانشجوی سال سوم، توی ارزان‌ترین اتاق یک مجتمع بزرگ آپارتمانی مبله می‌رفت و می‌امد و سرگرم حاضر کردن درس آناتومی بود. دهانش خشک شده بود و پیشانی‌اش از فرط تلاش بی‌وقفه برای به خاطر سپردن مطالب به عرق افتاده بود.
هم اتاقش، آنیوتا، دختری بیست و پنج ساله، سبزه، ریزاندام و لاغر، رنگ پریده با چشمان خاکستری روشن، جلو پنجره‌ای نشسته بود که شیشه‌هایش را نقش و نگار شبنم‌های یخزده پوشانده بود. پشتش را خم کرده بود و با نخ قرمز یقه‌ی پیراهن مردی را برودری دوزی می‌کرد. در کارش عجله‌ای نشان نمی‌داد. ساعت دیواری راهرو خواب‌آلود دو ضربه نواخت. با وجود این، اتاق را برای صبح سر و سامان نداده بودند، لباس‌های خواب مچاله شده بود؛ بالش‌ها، کتاب‌ها و لباس‌ها همه جا پر و پخش بود. روی سطل بزرگ پسابی که لبالب از کف صابون بود، ته سیگاری‌های زیادی شناور بود و آت و آشغال‌های کف اتاق گویی به عمد روی هم تلنبار شده بود. 
کلوچکف تکرار کرد: «ریه‌ی راست از سه قسمت تشکیل شده ... حدود آن: قسمت قدامی، در جداره‌ی داخلی قفسه صدری، به دنده‌ی چهارم یا پنجم می‌رسد؛ از پهلو به دنده‌ی چهارم و از پشت به استخوان کتف...» 
کلوچکف چشمانش را به سقف دوخت و سعی کرد آنچه را خوانده مجسم کند، چون نتوانست تصویر روشنی پیش نظر بیاورد، دستش را بالا آورد تا از روی  جلیقه دنده‌های فوقانی‌اش را لمس کند.
گفت: «این دنده‌ها حال کلیدهای پیانو رو دارن. آدم اگه می‌خواد گیج نشه باید یه جوری دونه‌دونه‌شونو بشناسه. برای این کار یا باید اسکلت دم دست آدم باشه یا یه بدن زنده... آهای، آنیوتا، بذار بینم اوضاع از چه قراره.» 
آنیوتا دوختنی‌اش را زمین گذاشت، بلوزش را در آورد و خودش را راست گرفت. کلوچکف اخم کرد، روبه‌رویش نشست و شروع به شمردن دنده‌ها کرد.
«اوهوم... دنده‌ی اولو نمی‌شه پیدا کرد، پشت استخوون کتفه... این یکی حتماً دنده‌ی دومه... آره... این سومی‌یه... این چهارمی‌یه... اوهوم! ... آره... چرا وول می‌خوری؟»
«آخه، انگشت‌هاتون یخ کرده!»
«آروم وایسا... نترس، نمی‌میری. جم نخور. این احتمالاً دنده‌ی سوم پس... این یکی چهارمی‌یه... چقدر پوست و استخوونی، اما آدم نمی‌تونه دنده‌هاتو پیدا کنه. این دومی یه... این سومی‌یه... انگار قاطی شد... درست معلوم نیست... باید بکشم‌شون... قلم من کجاست؟ـ
کلوچکف قلمش را برداشت و رو سینه‌ی آنیوتا خطوطی موازی هم در امتداد دنده‌ها، کشید.
«عالی‌یه. حالا کار ساده می‌شه... می‌شه فهمید جای هرکدوم کجاست. پاشو وایسا!» 
آنیوتا از جا بلند شد و چانه‌اش را بالا برد. کلوچکف شروع کرد، با کشیدن خط، جای دنده‌ها را مشخص کند. چنان غرق کار بود که پی نبرد لب‌ها، بینی و انگشتان آنیوتا از سرما دارد کبود می‌شود. آنیوتا می‌لرزید و در عین حال می‌ترسید که دانشجو به صرافت بیفتد و کار را نیمه تمام بگذارد و بعد، احتمالاً در امتحان مردود شود.
کلوچکف که کارش تمام شد، گفت: «حالا کاملاً مشخصه، همین طور بشین تا خطوط پاک نشه، و من هم خوب حالیم بشه.» 
و دانشجو باز شروع کرد توی اتاق قدم بزند و پیش خود مطالب را تکرار کند. آنیوتا، با آن خطوط سیاه روی سینه، حال آدمی را پیدا کرده بود که خال کوبیده باشد، کز کرده بود، از سرما می‌لرزید و توی فکر بود. معمولاً خیلی کم حرف می‌زد، همیشه ساکت بود و توی فکر بود...    ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[استپان کلوچکف، دانشجوی سال سوم، توی ارزان‌ترین اتاق یک مجتمع بزرگ آپارتمانی مبله می‌رفت و می‌امد و سرگرم حاضر کردن درس آناتومی بود. دهانش خشک شده بود و پیشانی‌اش از فرط تلاش بی‌وقفه برای به خاطر سپردن مطالب به عرق افتاده بود.
هم اتاقش، آنیوتا، دختری بیست و پنج ساله، سبزه، ریزاندام و لاغر، رنگ پریده با چشمان خاکستری روشن، جلو پنجره‌ای نشسته بود که شیشه‌هایش را نقش و نگار شبنم‌های یخزده پوشانده بود. پشتش را خم کرده بود و با نخ قرمز یقه‌ی پیراهن مردی را برودری دوزی می‌کرد. در کارش عجله‌ای نشان نمی‌داد. ساعت دیواری راهرو خواب‌آلود دو ضربه نواخت. با وجود این، اتاق را برای صبح سر و سامان نداده بودند، لباس‌های خواب مچاله شده بود؛ بالش‌ها، کتاب‌ها و لباس‌ها همه جا پر و پخش بود. روی سطل بزرگ پسابی که لبالب از کف صابون بود، ته سیگاری‌های زیادی شناور بود و آت و آشغال‌های کف اتاق گویی به عمد روی هم تلنبار شده بود. 
کلوچکف تکرار کرد: «ریه‌ی راست از سه قسمت تشکیل شده ... حدود آن: قسمت قدامی، در جداره‌ی داخلی قفسه صدری، به دنده‌ی چهارم یا پنجم می‌رسد؛ از پهلو به دنده‌ی چهارم و از پشت به استخوان کتف...» 
کلوچکف چشمانش را به سقف دوخت و سعی کرد آنچه را خوانده مجسم کند، چون نتوانست تصویر روشنی پیش نظر بیاورد، دستش را بالا آورد تا از روی  جلیقه دنده‌های فوقانی‌اش را لمس کند.
گفت: «این دنده‌ها حال کلیدهای پیانو رو دارن. آدم اگه می‌خواد گیج نشه باید یه جوری دونه‌دونه‌شونو بشناسه. برای این کار یا باید اسکلت دم دست آدم باشه یا یه بدن زنده... آهای، آنیوتا، بذار بینم اوضاع از چه قراره.» 
آنیوتا دوختنی‌اش را زمین گذاشت، بلوزش را در آورد و خودش را راست گرفت. کلوچکف اخم کرد، روبه‌رویش نشست و شروع به شمردن دنده‌ها کرد.
«اوهوم... دنده‌ی اولو نمی‌شه پیدا کرد، پشت استخوون کتفه... این یکی حتماً دنده‌ی دومه... آره... این سومی‌یه... این چهارمی‌یه... اوهوم! ... آره... چرا وول می‌خوری؟»
«آخه، انگشت‌هاتون یخ کرده!»
«آروم وایسا... نترس، نمی‌میری. جم نخور. این احتمالاً دنده‌ی سوم پس... این یکی چهارمی‌یه... چقدر پوست و استخوونی، اما آدم نمی‌تونه دنده‌هاتو پیدا کنه. این دومی یه... این سومی‌یه... انگار قاطی شد... درست معلوم نیست... باید بکشم‌شون... قلم من کجاست؟ـ
کلوچکف قلمش را برداشت و رو سینه‌ی آنیوتا خطوطی موازی هم در امتداد دنده‌ها، کشید.
«عالی‌یه. حالا کار ساده می‌شه... می‌شه فهمید جای هرکدوم کجاست. پاشو وایسا!» 
آنیوتا از جا بلند شد و چانه‌اش را بالا برد. کلوچکف شروع کرد، با کشیدن خط، جای دنده‌ها را مشخص کند. چنان غرق کار بود که پی نبرد لب‌ها، بینی و انگشتان آنیوتا از سرما دارد کبود می‌شود. آنیوتا می‌لرزید و در عین حال می‌ترسید که دانشجو به صرافت بیفتد و کار را نیمه تمام بگذارد و بعد، احتمالاً در امتحان مردود شود.
کلوچکف که کارش تمام شد، گفت: «حالا کاملاً مشخصه، همین طور بشین تا خطوط پاک نشه، و من هم خوب حالیم بشه.» 
و دانشجو باز شروع کرد توی اتاق قدم بزند و پیش خود مطالب را تکرار کند. آنیوتا، با آن خطوط سیاه روی سینه، حال آدمی را پیدا کرده بود که خال کوبیده باشد، کز کرده بود، از سرما می‌لرزید و توی فکر بود. معمولاً خیلی کم حرف می‌زد، همیشه ساکت بود و توی فکر بود...    ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/lastpage.php?uid=25</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>شغال‌ها و عرب‌ها</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/lastpage/~3/stsdKSj0tzc/lastpage.php</link>
                    <pubDate>Fri, 13 Apr 2007 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>لذت</categories>
                    <author>فرانتس کافکا</author>
                    <description><![CDATA[شغال‌ها و عرب‌ها

ما در واحه‌ اردو زده بودیم. همراهان‌مان خوابیده بودند. قامت بلند و سفید عربی از پیشم گذشت؛ به شترها رسیدگی می‌کرده و به خوابگاه خودش می‌رفت.
در سبزه‌زار به پشت افتادم؛ کوشیدم بخوابم؛ نمی‌شد؛ شغالی در دوردست بود که ناگهان نزدیک نزدیک بود. شغال‌ها دورم غُل می‌زدند، چشم‌های طلایی‌رنگ کدرشان می‌درخشید و خاموش می‌شد. تن‌های نرمشان انگار در زدن شلاقی، چالاک و پرجان می‌جنبید.
شغالی از پشت سرم درآمد، خودش را زیر بغلم کشاند، به تنم چسبید، پنداری گرمایم را لازم دارد، و سپس جلویم ایستاد و تقریباً چشم در چشم باهام حرف زد.
«من پیرترین شغال در این اطرافم. خوشحالم که بالاخره اینجا می‌بینمت. کم مانده بود ناامید شویم، چون سال‌های آزگار انتظارت را کشیده‌ایم؛ مادرم انتظارت را کشید، و مادرش، و همه‌ی اجداد مادری‌مان تا برسیم به اولین مادر همه‌ی شغال‌ها. راست می‌گویم، حرفم را باور کن!»
گفتم: «عجیب است»، و یادم رفت تل هیزمی را که آماده قرار داشت الو بزنم تا دودش شغال‌ها را دور نگه دارد، «از حرفت خیلی تعجب می‌کنم، تصادف محض است که از شمال دوردست اینجا آمده‌ام، و فقط دارم گشت کوتاهی در کشورتان می‌زنم. پس شماها چه می‌خواهید، شغال‌ها؟»
انگار شغال‌ها از این پرسش شاید زیاده دوستانه دیر شده باشند، حلقه‌شان را دورم تنگتر کردند؛ همه نفس‌نفس می‌زدند و دهنشان باز بود.
سالخورده‌ترین‌شان درآمد که: «می‌دانیم تو از شمال می‌آیی، امیدمان به همین جهت است. شما شمالی‌ها آن گونه هوشی را دارید که میان عرب‌ها پیدا نمی‌شود. برایت بگویم‌: هیچ جرقه‌ی هوشی از تکبر سردشان برنمی‌خیزد. حیوانات را می‌کشند تا بخورندشان، و مردار را تحقیر می‌کنند.»
گفتم: «صدایت را پایین بیاور، عرب‌ها در این نزدیکی خوابیده‌اند.»
شغال گفت: «واقعاً که اینجا غریبه‌ای، و گرنه می‌دانستی که هرگز در تاریخ دنیا هیچ شغالی از عربی واهمه نداشته است. چرا ازشان بترسیم؟ آیا قدر این بدبختی بس نیست که به میان همچو قومی تبعید شده باشیم؟»
گفتم: «ممکن است، ممکن است، من صلاحیت ندارم در اموری که این‌همه بیرون از زمینه‌ی کارم است داوری کنم؛ به نظرم این نزاعی خیلی قدیمی است، حتماً توی خون است، و شاید با خون پایان می‌گیرد.»
شغال پیر گفت: «تو خیلی باهوشی؛» و همه‌شان شروع کردند به نفس کشیدن تندتر؛ ریه‌هایشان نفس‌نفس می‌زد هرچند آن‌ها آرام ایستاده بودند؛ بوی ترشیده‌ای گاه از لای پوزه‌های بازشان بیرون می‌زد که فقط با دندان‌های کلید شده می‌توانستم تابش بیاورم. «تو خیلی باهوشی؛ چیزی که الان گفتی با سنت قدیم‌مان می‌خواند. پس خونشان را می‌ریزیم و نزاع پایان می‌گیرد.»
با حرارتی بیشتر از آنکه بخواهم، گفتم: «اوه، آن‌ها از خودشان دفاع می‌کنند؛ با تفنگهاشان دسته‌دسته‌تان را می‌زنند.»
گفت: «منظورمان را نمی‌فهمی، قصور آدمیزادها است که از قرار حتی در شمال دوردست پائیده. ما قصد کشتن‌شان را نداریم. همه‌ی آب نیل نمی‌تواند از آن تمیزمان کند. خب، همان منظره‌ی تن‌های زنده‌شان می‌گریزاندمان، و به هوایی پاکتر پناه می‌بریم، در بیابان، که به همین دلیل وطن‌مان است.»
و همه‌ی شغال‌های پیرامون، از جمله بسیار نوآمدگان از دوترها، پوزه‌ها را میان دست‌هایشان پایین انداختند    ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[شغال‌ها و عرب‌ها

ما در واحه‌ اردو زده بودیم. همراهان‌مان خوابیده بودند. قامت بلند و سفید عربی از پیشم گذشت؛ به شترها رسیدگی می‌کرده و به خوابگاه خودش می‌رفت.
در سبزه‌زار به پشت افتادم؛ کوشیدم بخوابم؛ نمی‌شد؛ شغالی در دوردست بود که ناگهان نزدیک نزدیک بود. شغال‌ها دورم غُل می‌زدند، چشم‌های طلایی‌رنگ کدرشان می‌درخشید و خاموش می‌شد. تن‌های نرمشان انگار در زدن شلاقی، چالاک و پرجان می‌جنبید.
شغالی از پشت سرم درآمد، خودش را زیر بغلم کشاند، به تنم چسبید، پنداری گرمایم را لازم دارد، و سپس جلویم ایستاد و تقریباً چشم در چشم باهام حرف زد.
«من پیرترین شغال در این اطرافم. خوشحالم که بالاخره اینجا می‌بینمت. کم مانده بود ناامید شویم، چون سال‌های آزگار انتظارت را کشیده‌ایم؛ مادرم انتظارت را کشید، و مادرش، و همه‌ی اجداد مادری‌مان تا برسیم به اولین مادر همه‌ی شغال‌ها. راست می‌گویم، حرفم را باور کن!»
گفتم: «عجیب است»، و یادم رفت تل هیزمی را که آماده قرار داشت الو بزنم تا دودش شغال‌ها را دور نگه دارد، «از حرفت خیلی تعجب می‌کنم، تصادف محض است که از شمال دوردست اینجا آمده‌ام، و فقط دارم گشت کوتاهی در کشورتان می‌زنم. پس شماها چه می‌خواهید، شغال‌ها؟»
انگار شغال‌ها از این پرسش شاید زیاده دوستانه دیر شده باشند، حلقه‌شان را دورم تنگتر کردند؛ همه نفس‌نفس می‌زدند و دهنشان باز بود.
سالخورده‌ترین‌شان درآمد که: «می‌دانیم تو از شمال می‌آیی، امیدمان به همین جهت است. شما شمالی‌ها آن گونه هوشی را دارید که میان عرب‌ها پیدا نمی‌شود. برایت بگویم‌: هیچ جرقه‌ی هوشی از تکبر سردشان برنمی‌خیزد. حیوانات را می‌کشند تا بخورندشان، و مردار را تحقیر می‌کنند.»
گفتم: «صدایت را پایین بیاور، عرب‌ها در این نزدیکی خوابیده‌اند.»
شغال گفت: «واقعاً که اینجا غریبه‌ای، و گرنه می‌دانستی که هرگز در تاریخ دنیا هیچ شغالی از عربی واهمه نداشته است. چرا ازشان بترسیم؟ آیا قدر این بدبختی بس نیست که به میان همچو قومی تبعید شده باشیم؟»
گفتم: «ممکن است، ممکن است، من صلاحیت ندارم در اموری که این‌همه بیرون از زمینه‌ی کارم است داوری کنم؛ به نظرم این نزاعی خیلی قدیمی است، حتماً توی خون است، و شاید با خون پایان می‌گیرد.»
شغال پیر گفت: «تو خیلی باهوشی؛» و همه‌شان شروع کردند به نفس کشیدن تندتر؛ ریه‌هایشان نفس‌نفس می‌زد هرچند آن‌ها آرام ایستاده بودند؛ بوی ترشیده‌ای گاه از لای پوزه‌های بازشان بیرون می‌زد که فقط با دندان‌های کلید شده می‌توانستم تابش بیاورم. «تو خیلی باهوشی؛ چیزی که الان گفتی با سنت قدیم‌مان می‌خواند. پس خونشان را می‌ریزیم و نزاع پایان می‌گیرد.»
با حرارتی بیشتر از آنکه بخواهم، گفتم: «اوه، آن‌ها از خودشان دفاع می‌کنند؛ با تفنگهاشان دسته‌دسته‌تان را می‌زنند.»
گفت: «منظورمان را نمی‌فهمی، قصور آدمیزادها است که از قرار حتی در شمال دوردست پائیده. ما قصد کشتن‌شان را نداریم. همه‌ی آب نیل نمی‌تواند از آن تمیزمان کند. خب، همان منظره‌ی تن‌های زنده‌شان می‌گریزاندمان، و به هوایی پاکتر پناه می‌بریم، در بیابان، که به همین دلیل وطن‌مان است.»
و همه‌ی شغال‌های پیرامون، از جمله بسیار نوآمدگان از دوترها، پوزه‌ها را میان دست‌هایشان پایین انداختند    ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/lastpage.php?uid=24</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>ماه و ـنیاک</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/lastpage/~3/Cx2Ju-0iwJA/lastpage.php</link>
                    <pubDate>Fri, 16 Mar 2007 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>نشانه</categories>
                    <author>ایتالو کالوینو</author>
                    <description><![CDATA[در طول شب بیست ثانیه تاریکی بود و بیست ثانیه ـنیاک. فقط به مدت بیست ثانیه آسمان لاجوردی نمایان می‌شد. آسمانی که ابرهای سیاه روی آن سایه انداخته بود، داس طلایی ماه در هاله‌ی نامحسوسی پوشیده شده بود و بالاخره ستارگانی که هر چه بیشتر نگاهشان می‌کردی کوچکی آن‌ها بیشتر و بیشتر و تا خرده ستاره‌های راه‌ شیری، قابل رؤیت بود. ولی تأمل در جزئیات  جز در مجموع امکانپذیر نبود. چرا که بیست ثانیه زود می‌گذشت و ـنیاک ظاهر می‌شود.
ـنیاک قسمتی از آگهی تبلیغاتی اسپاک-کنیاک<a href="#_ftn1" name="_ftnref1" title="">[1]</a> بود که در بالای بامی نصب شده بود و بیست ثانیه روشن بود و بیست ثانیه خاموش. هنگامی که روشن بود، هیچ‌چیز دیده نمی‌شد: ماه ناگهان بی‌رنگ‌ورو و آسمان یکدست سیاه و صاف می‌شد، ستارگان درخشش خود را از دست می‌دادند و گربه‌هایی که تا ده ثانیه پیش، در طول قرنیزها و ناودان‌ها، بدنشان را پیچ و تاب می‌دادند و مرنوی عاشقانه سرداده بودند، حالا زیر نور تابلو نئون ـنیاک، با موهای سیخ شده، خودشان را پشت سفال‌ها قایم می‌کردند.
افراد خانواده‌ی مارکووالدو، از پنجره‌ی اتاق زیر شیروانی‌شان با افکاری ضد و نقیض، ناظر این منظره بودند. شب بود و ایزولینا که دختر بزرگی شده بود، احساس می‌کرد مهتاب در او اثر کرده است. قلبش مالش می‌رفت به طوری که حتی صدای قارقارکی رادیوی طبقات زیرین، همچون نغمه‌ی دل‌انگیزی به گوشش می‌رسید که با روشن شدن ـنیاک ریتم دیگری همچون موزیک جاز پیدا کرده بود. ولی دخترک آن بالا تک و تنها بود. پیتروچو و میکلینو چشم به تاریکی دوخته بودند و سعی می‌کردند با تجسم خود در جنگلی و در محاصره‌ی راهزنان، مزه‌ی ترسی دلچسب و شیرین را بچشند. اما بعد به محض روشن شدن ـنیاک، شست دست‌شان را بالا و انگشت اشاره‌شان را مستقیم مقابل یکدیگر می‌گرفتند و می‌گفتند: «ایست، دست‌ها بالا! من نمبو کید<a href="#_ftn2" name="_ftnref2" title="">[2]</a> هستم!» مادرشان دومیتلا وقتی تاریکی همه‌جا را فرا می‌گرفت با خود فکر می‌کرد: «حالا دیگر باید بچه‌ها را صدا کنم. ممکن است سرما بخورند. ایزولینا هم خوب نیست این وقت شب جلو پنجره ایستاده باشد!» ولی بلافاصله داخل و خارج خانه نورانی می‌شد و او احساس می‌کرد به خانه‌ی مجللی دعوت شده است.
ولی در مورد فیوردالیجی فرق می‌کرد. پسرکی بود پانزده ساله که بیشتر از سنش رشد کرده بود. با هر خاموش شدن ـنیاک در داخل دندانه‌ی نون، پنجره‌ی کوچک اتاق زیر شیروانی که روشنایی کمی از آن می‌تابید، دیده می‌شد که از پشت شیشه‌ی آن چهره‌ی مهتابگون دختری که معلوم نبود همرنگ نور نئون است یا مهتاب، نمایان می‌شد. چهره‌اش هنوز مثل دختر بچه‌ها بود که با لبخند پسرک به طرز غیر قابل تصوری شکفته می‌شد؛ گویی لبهایش به تبسم نشسته باشد. ولی ناگهان از دل تاریکی، نون ـنیاک با شدت بیرون می‌پرید و چهره‌ی دخترک محو و به سایه‌ی کمرنگ روشنی تبدیل می‌شد.
مارکووالدو در غلیان این احساسات سعی می‌کرد به بچه‌هایش موقعیت اجرام سماوی را یاد بدهد: «آن خرس بزرگ است، یک، دو، سه، چهار و آنجا سکان است. آن یکی خرس کوچک است. ستاره‌ی قطبی هم سمت شمال را نشان می‌دهد.»
-	آن یکی چی را نشان می‌دهد؟
-	آن حرف کاف است. آخرین حرف کلمه‌ی کنیاک و هیچ ربطی به ستاره ندارد، در حالی که ستاره‌ها چهار جهت اصلی یعنی            ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[در طول شب بیست ثانیه تاریکی بود و بیست ثانیه ـنیاک. فقط به مدت بیست ثانیه آسمان لاجوردی نمایان می‌شد. آسمانی که ابرهای سیاه روی آن سایه انداخته بود، داس طلایی ماه در هاله‌ی نامحسوسی پوشیده شده بود و بالاخره ستارگانی که هر چه بیشتر نگاهشان می‌کردی کوچکی آن‌ها بیشتر و بیشتر و تا خرده ستاره‌های راه‌ شیری، قابل رؤیت بود. ولی تأمل در جزئیات  جز در مجموع امکانپذیر نبود. چرا که بیست ثانیه زود می‌گذشت و ـنیاک ظاهر می‌شود.
ـنیاک قسمتی از آگهی تبلیغاتی اسپاک-کنیاک<a href="#_ftn1" name="_ftnref1" title="">[1]</a> بود که در بالای بامی نصب شده بود و بیست ثانیه روشن بود و بیست ثانیه خاموش. هنگامی که روشن بود، هیچ‌چیز دیده نمی‌شد: ماه ناگهان بی‌رنگ‌ورو و آسمان یکدست سیاه و صاف می‌شد، ستارگان درخشش خود را از دست می‌دادند و گربه‌هایی که تا ده ثانیه پیش، در طول قرنیزها و ناودان‌ها، بدنشان را پیچ و تاب می‌دادند و مرنوی عاشقانه سرداده بودند، حالا زیر نور تابلو نئون ـنیاک، با موهای سیخ شده، خودشان را پشت سفال‌ها قایم می‌کردند.
افراد خانواده‌ی مارکووالدو، از پنجره‌ی اتاق زیر شیروانی‌شان با افکاری ضد و نقیض، ناظر این منظره بودند. شب بود و ایزولینا که دختر بزرگی شده بود، احساس می‌کرد مهتاب در او اثر کرده است. قلبش مالش می‌رفت به طوری که حتی صدای قارقارکی رادیوی طبقات زیرین، همچون نغمه‌ی دل‌انگیزی به گوشش می‌رسید که با روشن شدن ـنیاک ریتم دیگری همچون موزیک جاز پیدا کرده بود. ولی دخترک آن بالا تک و تنها بود. پیتروچو و میکلینو چشم به تاریکی دوخته بودند و سعی می‌کردند با تجسم خود در جنگلی و در محاصره‌ی راهزنان، مزه‌ی ترسی دلچسب و شیرین را بچشند. اما بعد به محض روشن شدن ـنیاک، شست دست‌شان را بالا و انگشت اشاره‌شان را مستقیم مقابل یکدیگر می‌گرفتند و می‌گفتند: «ایست، دست‌ها بالا! من نمبو کید<a href="#_ftn2" name="_ftnref2" title="">[2]</a> هستم!» مادرشان دومیتلا وقتی تاریکی همه‌جا را فرا می‌گرفت با خود فکر می‌کرد: «حالا دیگر باید بچه‌ها را صدا کنم. ممکن است سرما بخورند. ایزولینا هم خوب نیست این وقت شب جلو پنجره ایستاده باشد!» ولی بلافاصله داخل و خارج خانه نورانی می‌شد و او احساس می‌کرد به خانه‌ی مجللی دعوت شده است.
ولی در مورد فیوردالیجی فرق می‌کرد. پسرکی بود پانزده ساله که بیشتر از سنش رشد کرده بود. با هر خاموش شدن ـنیاک در داخل دندانه‌ی نون، پنجره‌ی کوچک اتاق زیر شیروانی که روشنایی کمی از آن می‌تابید، دیده می‌شد که از پشت شیشه‌ی آن چهره‌ی مهتابگون دختری که معلوم نبود همرنگ نور نئون است یا مهتاب، نمایان می‌شد. چهره‌اش هنوز مثل دختر بچه‌ها بود که با لبخند پسرک به طرز غیر قابل تصوری شکفته می‌شد؛ گویی لبهایش به تبسم نشسته باشد. ولی ناگهان از دل تاریکی، نون ـنیاک با شدت بیرون می‌پرید و چهره‌ی دخترک محو و به سایه‌ی کمرنگ روشنی تبدیل می‌شد.
مارکووالدو در غلیان این احساسات سعی می‌کرد به بچه‌هایش موقعیت اجرام سماوی را یاد بدهد: «آن خرس بزرگ است، یک، دو، سه، چهار و آنجا سکان است. آن یکی خرس کوچک است. ستاره‌ی قطبی هم سمت شمال را نشان می‌دهد.»
-	آن یکی چی را نشان می‌دهد؟
-	آن حرف کاف است. آخرین حرف کلمه‌ی کنیاک و هیچ ربطی به ستاره ندارد، در حالی که ستاره‌ها چهار جهت اصلی یعنی            ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/lastpage.php?uid=23</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>دورغ</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/lastpage/~3/_YAT30mGOiI/lastpage.php</link>
                    <pubDate>Wed, 14 Feb 2007 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>مستی</categories>
                    <author>ریموند کارور</author>
                    <description><![CDATA[زنم گفت: «دروغ می‌گوید. تو چرا باورت شده؟ حسودیش می‌شود. همین… حرف من را قبول نداری؟ تو که نباید آن حرف‌ها را باور کنی؟» 
بارانی‌اش را درنیاورده بود و کلاه را هنوز به سر داشت. حرکت تندی به سرش داد. صورتش برافروخته از اتهام، سرخ شد.
شانه انداختم و گفتم: «چه دروغی دارد بگوید؟ چی عایدش می‌شود؟ از دروغ گفتن چی گیر او می‌آید. ظاهراً دوست ماست. دوست هردومان.»
با دمپایی ایستاده بودم و دست‌هایم را باز می‌کردم و می‌بستم. مختصری احساس حماقت می‌کردم. بازپرسی تو قواره من نبود. کاش نشنیده بودم و همه‌چیز مثل اول می‌ماند.
به حماقت من سر تکان داد. کلاهش را برداشت، دستکش‌ها را در آورد و همه را روی میز گذاشت. پالتویش را درآورد و روی پشتی صندلی انداخت.
«او یک لکاته است. همین که گفتم. خیال می‌کنی دوست هرقدر هم پست باشد، یا حتی آشنای ساده می‌تواند دروغ به این گندگی سرهم‌کند؟ اصلاً نباید حرف او را باور کنی!»
گفتم: «دیگر نمی‌دانم چی را باور کنم. می‌خواهم حرف‌های تو را باور کنم.»
گفت: «خوب بفرما باور کن! از من بشنو. من راجع‌به همچو چیزهایی دروغ نمی‌گویم. خوب بگو که واقعیت ندارد. عزیزم بگو که باور نمی‌کنی.»
دوستش داشتم. می‌خواستم در آغوشش بگیرم و نگه دارم و بگویم حرفش را باور می‌کنم. اما دروغ، اگر دروغ باشد، بین ما پیش آمده بود. رفتم کنار پنجره.
گفت: «باید باور کنی. خودت هم می‌دانی مسخره است. می‌دانی راستش را می‌گویم.»
کنار پنجره ایستادم و به رفت و آمد ماشین‌ها چشم دوختم. اگر سر بلند می‌کردم، عکس زنم را توی قاب پنجره می‌دیدم. به خودم تلقین کردم آدم نظرتنگی نیستم. از پسش برمی‌آمدم. به زنم فکر کردم، به زندگی مشترک‌مان، به حقیقت در مقابل دروغ، شرافت در مقابل رذالت، توهم ِِ برابر واقعیت. یاد فیلم آگراندیسمان افتادم که تازگی‌ها دیده بودیم. زندگی‌نامه لئو تولستوی را به یاد آوردم که روی عسلی بود، حرف‌هایی که درباره‌ی حقیقت زده بود که روسیه‌ی قدیم را جنباند. یاد دوستی قدیمی افتادم، که اوایل و اواخر دوره‌ی دبیرستان داشتم. دوستی که هیچ‌وقت راست نمی‌گفت. خالی‌بند و پشت هم انداز، اما بچه‌ی باحالی بود؛ دوستی باصفا و صمیمی که دوره‌ی بحرانی زندگی‌ام به او تکیه می‌کردم. یادآوری این دروغگوی کهنه‌کار از پس غبار خاطرات خیلی خوشحالم کرد؛ خاطره‌ای که در این بحران زندگی تا به‌حال بی‌دردسر به یاری‌ام شتافت. این شخص، این دروغگوی باصفا در واقع حرف زنم را تآیید می‌کرد که چنین آدم‌هایی تو دنیا پیدا می‌شوند. خوشحال بودم. رو برگرداندم با او حرف بزنم. می‌دانستم چه می‌خواهم بگویم. بلی در واقع ممکن است راست باشد، راست هم هست – آدم‌ها می‌توانند دروغ بگویند و می‌گویند، بی‌اختیار، ناخودآگاه و بیمارگونه. بی‌آنکه به پی‌آمدهایش فکر کنند. حتماً خبرچین من هم چنین آدمی بوده. اما در همان‌لحظه روی کاناپه ولو شد و صورتش را با دست پوشاند و گفت: «راست است، خدا از من بگذرد. همه‌ی حرف‌هایی که به تو زده راست بوده. من دروغ گفتم که هیچ خبری ندارم.»
روی یکی از صندلی‌های دم پنجره نشستم. گفتم: «راست است؟»
سر خم کرد. صورتش را با دست پوشاند.
گفتم: «پس چرا حاشا کردی؟ ما که هیچ‌وقت به هم دروغ نمی‌گوییم. مگر نه اینکه همه‌اش به هم راست گفته‌ایم؟»
گفت: «متأسفم.»
نگاهم کرد و سر تکان          ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[زنم گفت: «دروغ می‌گوید. تو چرا باورت شده؟ حسودیش می‌شود. همین… حرف من را قبول نداری؟ تو که نباید آن حرف‌ها را باور کنی؟» 
بارانی‌اش را درنیاورده بود و کلاه را هنوز به سر داشت. حرکت تندی به سرش داد. صورتش برافروخته از اتهام، سرخ شد.
شانه انداختم و گفتم: «چه دروغی دارد بگوید؟ چی عایدش می‌شود؟ از دروغ گفتن چی گیر او می‌آید. ظاهراً دوست ماست. دوست هردومان.»
با دمپایی ایستاده بودم و دست‌هایم را باز می‌کردم و می‌بستم. مختصری احساس حماقت می‌کردم. بازپرسی تو قواره من نبود. کاش نشنیده بودم و همه‌چیز مثل اول می‌ماند.
به حماقت من سر تکان داد. کلاهش را برداشت، دستکش‌ها را در آورد و همه را روی میز گذاشت. پالتویش را درآورد و روی پشتی صندلی انداخت.
«او یک لکاته است. همین که گفتم. خیال می‌کنی دوست هرقدر هم پست باشد، یا حتی آشنای ساده می‌تواند دروغ به این گندگی سرهم‌کند؟ اصلاً نباید حرف او را باور کنی!»
گفتم: «دیگر نمی‌دانم چی را باور کنم. می‌خواهم حرف‌های تو را باور کنم.»
گفت: «خوب بفرما باور کن! از من بشنو. من راجع‌به همچو چیزهایی دروغ نمی‌گویم. خوب بگو که واقعیت ندارد. عزیزم بگو که باور نمی‌کنی.»
دوستش داشتم. می‌خواستم در آغوشش بگیرم و نگه دارم و بگویم حرفش را باور می‌کنم. اما دروغ، اگر دروغ باشد، بین ما پیش آمده بود. رفتم کنار پنجره.
گفت: «باید باور کنی. خودت هم می‌دانی مسخره است. می‌دانی راستش را می‌گویم.»
کنار پنجره ایستادم و به رفت و آمد ماشین‌ها چشم دوختم. اگر سر بلند می‌کردم، عکس زنم را توی قاب پنجره می‌دیدم. به خودم تلقین کردم آدم نظرتنگی نیستم. از پسش برمی‌آمدم. به زنم فکر کردم، به زندگی مشترک‌مان، به حقیقت در مقابل دروغ، شرافت در مقابل رذالت، توهم ِِ برابر واقعیت. یاد فیلم آگراندیسمان افتادم که تازگی‌ها دیده بودیم. زندگی‌نامه لئو تولستوی را به یاد آوردم که روی عسلی بود، حرف‌هایی که درباره‌ی حقیقت زده بود که روسیه‌ی قدیم را جنباند. یاد دوستی قدیمی افتادم، که اوایل و اواخر دوره‌ی دبیرستان داشتم. دوستی که هیچ‌وقت راست نمی‌گفت. خالی‌بند و پشت هم انداز، اما بچه‌ی باحالی بود؛ دوستی باصفا و صمیمی که دوره‌ی بحرانی زندگی‌ام به او تکیه می‌کردم. یادآوری این دروغگوی کهنه‌کار از پس غبار خاطرات خیلی خوشحالم کرد؛ خاطره‌ای که در این بحران زندگی تا به‌حال بی‌دردسر به یاری‌ام شتافت. این شخص، این دروغگوی باصفا در واقع حرف زنم را تآیید می‌کرد که چنین آدم‌هایی تو دنیا پیدا می‌شوند. خوشحال بودم. رو برگرداندم با او حرف بزنم. می‌دانستم چه می‌خواهم بگویم. بلی در واقع ممکن است راست باشد، راست هم هست – آدم‌ها می‌توانند دروغ بگویند و می‌گویند، بی‌اختیار، ناخودآگاه و بیمارگونه. بی‌آنکه به پی‌آمدهایش فکر کنند. حتماً خبرچین من هم چنین آدمی بوده. اما در همان‌لحظه روی کاناپه ولو شد و صورتش را با دست پوشاند و گفت: «راست است، خدا از من بگذرد. همه‌ی حرف‌هایی که به تو زده راست بوده. من دروغ گفتم که هیچ خبری ندارم.»
روی یکی از صندلی‌های دم پنجره نشستم. گفتم: «راست است؟»
سر خم کرد. صورتش را با دست پوشاند.
گفتم: «پس چرا حاشا کردی؟ ما که هیچ‌وقت به هم دروغ نمی‌گوییم. مگر نه اینکه همه‌اش به هم راست گفته‌ایم؟»
گفت: «متأسفم.»
نگاهم کرد و سر تکان          ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/lastpage.php?uid=22</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>کِرم دی‌سی‌چو</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/lastpage/~3/5_kfPL8M4ug/lastpage.php</link>
                    <pubDate>Mon, 15 Jan 2007 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>نوشتن</categories>
                    <author>استفانو بننی</author>
                    <description><![CDATA[<i>در بالاپوشی شاهانه، مواج و شعله‌ور، درخشنده:
کرم چوب این است این.
(پل ورلن)</i>

از میان تمام حیواناتی که بین صفحات کتاب‌ها زندگی می‌کنند کِرم دی‌سی‌چو مسلماً مخرب‌تر از بقیه است. هیچ‌کدام از همتاهایش به پای او نمی‌رسند. حتی، ساسِ مایوفاگا که حروف درشت را می‌خورد، یا بیدِ دو باله، حشره‌ی کوچکی که دوتایی‌ها را می‌خورد و البته دو «م» و دو «ه» را بیشتر دوست دارد و دلش برای خوردن کلمه‌هایی مثل «هیچِ هیچ» و «مهِ مه» غنج می‌زند.
اما موریانه‌ی نقطه‌گذاری‌خوار هم آزاردهنده است، یا موریانه‌ی دوبلین که نقطه و ویرگول‌ها را می‌جود و باعث شکل‌گیری دوران مشهور سیلاب حرافی و سخنوری می‌شود که همانا دوران زجرکشی و لذت‌بری از فرضیه‌پروری و بحث و جدل‌های منتقدان است.
عنکبوت تک‌فعلی بسیار کمیاب است. از آن جهت این نام را دارد که از فعل «اشتقاق یافتن» تغذیه می‌کند. این عنکبوت را حالا دیگر فقط در متون کهن حقوقی می‌توان پیدا کرد، چرا که فعل مذکور خیلی مستعمل شده و کاربردی ندارد و اندک نمونه‌های موجود آن را هم عنکبوت‌ها تار و مار کرده‌اند.
اکنون مایلم به دو حیوان کتابخانه‌ای که تقریباً در همه‌جا یافت می‌شوند اشاره‌ای بکنم: شپش «وجه التزامی» و پشه‌ی «وجه تمایز». اولی تمام ضمایر شخصی وجه التزامی را می‌خورد و بیش از همه هم به خوردن ضمیر اول شخص جمع علاقه نشان می‌دهد. ظاهراً خیلی از مقاله‌های روزنامه‌ها را، که پر از غلط‌های دستوری است، همین شپش‌های وجله التزامی تخریب کرده‌اند (در هر حال، این حرفی است که روزنامه‌نگاران می‌زنند).
پشه‌ی وجه تمایز «ن» پایانی افعال را می‌مکد («دوست داشتن» می‌شود «دوست داشت»، و به همین ترتیب هم «شنا کرد»، «قدم زد» و...). در سده‌ی نوزدهم میلیون‌ها نمونه‌ی آن وجود داشت، ولی امروز گونه‌ی آن بسیار محدود است. اما همان‌طور که در ابتدا گفتیم کِرم دی‌سی‌چو یا کِرم معامله‌گر تهاتری مسلماً مخرب‌ترین است. این کرم موقعی ضرباتش را وارد می‌کند که داستان رو به پایان دارد. کلمه‌ای را برمی‌دارد و کلمه‌ی دیگری را به جایش می‌گذارد، و بعد همان را به جای کلمه‌ی اول داستان می‌گذارد. البته این‌ها حداقلِ جابه‌جایی‌هاست. گاهی اوقات برایش کافی است که اولِ سه کلمه را جابه‌جا کند، که نتیجه‌ی آن کاملاً مشخص است، داستان کاملاً فرم خود را از دست می‌دهد و تنها بعد از یک بررسی موذیانه امکان بازسازی آن، به همان‌گونه که از اول بود، وجود دارد؛ یعنی قبل از آن که کرم معامله‌گر تهاتری کارش را شروع کند.
بدین‌گونه است که کرم دست به کار می‌شود، و ما نمی‌دانیم که آیا این کارش غریزی و ناشی از طبیعت اشتباه‌ناپذیرش است، یا به‌خاطر نفرتش از ادبیات. تنها توصیه‌ای که می‌توان به شما کرد این است: هرگز، حتی به‌طور تصادفی هم، گذارتان نیفتد به صفحه‌ای که دی‌سی‌چوی چهارم از آن عبور کرده است.

استفانو بننی، کافه‌ی زیر دریا، برگردان رضا قیصریه، کتاب خورشید، چاپ اول،      ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[<i>در بالاپوشی شاهانه، مواج و شعله‌ور، درخشنده:
کرم چوب این است این.
(پل ورلن)</i>

از میان تمام حیواناتی که بین صفحات کتاب‌ها زندگی می‌کنند کِرم دی‌سی‌چو مسلماً مخرب‌تر از بقیه است. هیچ‌کدام از همتاهایش به پای او نمی‌رسند. حتی، ساسِ مایوفاگا که حروف درشت را می‌خورد، یا بیدِ دو باله، حشره‌ی کوچکی که دوتایی‌ها را می‌خورد و البته دو «م» و دو «ه» را بیشتر دوست دارد و دلش برای خوردن کلمه‌هایی مثل «هیچِ هیچ» و «مهِ مه» غنج می‌زند.
اما موریانه‌ی نقطه‌گذاری‌خوار هم آزاردهنده است، یا موریانه‌ی دوبلین که نقطه و ویرگول‌ها را می‌جود و باعث شکل‌گیری دوران مشهور سیلاب حرافی و سخنوری می‌شود که همانا دوران زجرکشی و لذت‌بری از فرضیه‌پروری و بحث و جدل‌های منتقدان است.
عنکبوت تک‌فعلی بسیار کمیاب است. از آن جهت این نام را دارد که از فعل «اشتقاق یافتن» تغذیه می‌کند. این عنکبوت را حالا دیگر فقط در متون کهن حقوقی می‌توان پیدا کرد، چرا که فعل مذکور خیلی مستعمل شده و کاربردی ندارد و اندک نمونه‌های موجود آن را هم عنکبوت‌ها تار و مار کرده‌اند.
اکنون مایلم به دو حیوان کتابخانه‌ای که تقریباً در همه‌جا یافت می‌شوند اشاره‌ای بکنم: شپش «وجه التزامی» و پشه‌ی «وجه تمایز». اولی تمام ضمایر شخصی وجه التزامی را می‌خورد و بیش از همه هم به خوردن ضمیر اول شخص جمع علاقه نشان می‌دهد. ظاهراً خیلی از مقاله‌های روزنامه‌ها را، که پر از غلط‌های دستوری است، همین شپش‌های وجله التزامی تخریب کرده‌اند (در هر حال، این حرفی است که روزنامه‌نگاران می‌زنند).
پشه‌ی وجه تمایز «ن» پایانی افعال را می‌مکد («دوست داشتن» می‌شود «دوست داشت»، و به همین ترتیب هم «شنا کرد»، «قدم زد» و...). در سده‌ی نوزدهم میلیون‌ها نمونه‌ی آن وجود داشت، ولی امروز گونه‌ی آن بسیار محدود است. اما همان‌طور که در ابتدا گفتیم کِرم دی‌سی‌چو یا کِرم معامله‌گر تهاتری مسلماً مخرب‌ترین است. این کرم موقعی ضرباتش را وارد می‌کند که داستان رو به پایان دارد. کلمه‌ای را برمی‌دارد و کلمه‌ی دیگری را به جایش می‌گذارد، و بعد همان را به جای کلمه‌ی اول داستان می‌گذارد. البته این‌ها حداقلِ جابه‌جایی‌هاست. گاهی اوقات برایش کافی است که اولِ سه کلمه را جابه‌جا کند، که نتیجه‌ی آن کاملاً مشخص است، داستان کاملاً فرم خود را از دست می‌دهد و تنها بعد از یک بررسی موذیانه امکان بازسازی آن، به همان‌گونه که از اول بود، وجود دارد؛ یعنی قبل از آن که کرم معامله‌گر تهاتری کارش را شروع کند.
بدین‌گونه است که کرم دست به کار می‌شود، و ما نمی‌دانیم که آیا این کارش غریزی و ناشی از طبیعت اشتباه‌ناپذیرش است، یا به‌خاطر نفرتش از ادبیات. تنها توصیه‌ای که می‌توان به شما کرد این است: هرگز، حتی به‌طور تصادفی هم، گذارتان نیفتد به صفحه‌ای که دی‌سی‌چوی چهارم از آن عبور کرده است.

استفانو بننی، کافه‌ی زیر دریا، برگردان رضا قیصریه، کتاب خورشید، چاپ اول،      ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/lastpage.php?uid=21</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>يک گوشه‌ی پاک و پر نور</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/lastpage/~3/s8wUbC78G0o/lastpage.php</link>
                    <pubDate>Tue, 19 Dec 2006 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>نوستالژی</categories>
                    <author>ارنست همینگوی</author>
                    <description><![CDATA[پيرمرد در سايه‌يی نشسته‌بود که از برخورد نور چراغ با برگ‌ها افتاده‌بود. هنگام روز خيابان خاک‌آلود بود اما شب گرد و خاک را فرومی‌نشاند و پيرمرد خوش‌داشت تا ديروقت آن‌جا بنشيند چون کر بود و در آن وقت‌ِ شب آن‌جا بی‌سروصدا بود و پيرمرد اين تفاوت را حس‌می‌کرد. دو پيش‌خدمت کافه خبر داشتند که پيرمرد اندکی مست است و با اين‌که مشتری خوبی بود چون می‌دانستند وقتی مست‌کند پولی نمی‌پردازد و بيرون می‌رود چشم از او برنمی‌داشتند.
يکی از پيش‌خدمت‌ها گفت: «هفته‌ی پيش می‌خواست خودشو سر‌به‌نيست کنه.»
«چرا؟»
«نااميد شده‌بود.»
«از چی؟»
«هيچی.»
«چه‌طور هيچی؟»
«آخه پول‌داره.»
آن‌ها کنار هم، سَرِ يک ميز، درست کنارِ ديوارِ نزديکِ درِ کافه، نشسته‌بودند و مه‌تابی را نگاه‌می‌کردند که ميزهايش همه خالی بود به‌جز يکی که پيرمرد بر سر آن، زير سايه‌ی برگ‌هايی که با وزش باد تکان‌می‌خوردند، نشسته‌بود. دختر و سربازی از جلوی کافه گذشتند. روشنايی خيابان روی شماره‌ی برنجی‌یِ يقه‌ی سرباز برق‌انداخت. دختر چيزی سرش نبود و کنار او با عجله می‌رفت.
يکی از پيش‌خدمت‌ها گفت: «دژبان‌ها بازداشت‌اش می‌کنن.»
«اهميتی نداره، چون کسی رو که می‌خواسته به‌تور‌زده.»
«من که می‌گم به‌تره توی خيابون‌ها پلاس‌نباشه. دژبان‌ها گيرش می‌آرن. پنج دقيقه پيش از اين‌جا رد‌شدن.»
پيرمرد، که در سايه نشسته‌بود، با گيلاس‌اش چند بار به پيش‌دستی زد. پيش‌خدمت جوان بالای سرش رفت.
«چی می‌خوای؟»
پيرمرد او را نگاه‌کرد و گفت: «يه برَندی ديگه.»
پيش‌خدمت گفت: «مست می‌شی.» پيرمرد به او خيره‌شد. پيش‌خدمت راه‌اش را کشيد رفت.
به هم‌کارش گفت: «خيال داره تا صبح اين‌جا بمونه. ديگه خواب‌ام مياد. هيچ‌وقت نمی‌شه زودتر از ساعت سه تو رخت‌خواب باشم. کاش هفته‌ی پيش خودشو سربه‌نيست کرده‌بود.»
پيش‌خدمت بطری برَندی و يک پيش‌دستی ديگر از روی پيش‌خوان کافه برداشت و قدم‌زنان به سوی ميز پيرمرد رفت. پيش‌دستی را روی ميز گذاشت و گيلاس را از برَندی پرکرد.
به مرد کر گفت: «کاش هفته‌ی پيش خودتو سربه‌نيست کرده‌بودی!» پيرمرد با انگشت‌اش اشاره‌کرد و گفت: «يه کم ديگه.» پيش‌خدمت آن‌قدر برَندی در گيلاس ريخت که سر‌رفت و از بدنه‌ی گيلاس توی پيش‌دستی، که روی يک دسته پيش‌دستی بود، سرريز شد. پيرمرد گفت: «ممنون‌ام.» پيش‌خدمت بطری را به کافه برگرداند و دوباره سر ميز، کنار هم‌کارش، نشست و گفت:
«الان ديگه مسته.»
«هر شب مست‌می‌کنه.»
«چرا می‌خواست خودشو سربه‌نيست کنه؟»
«من چه می‌دونم!»
«چه‌طور می‌خواست خودشو بکشه؟»
«خودشو از يه طناب حلق‌آويزکرد.»
«کی نجات‌اش داد؟»
«بردارزاده‌ش.»
«چرا اين کارو کرد؟»
«برای نجات روح‌اش.»
«چه‌قدری پول داره؟»
«يک عالمه.»
«الان هشتاد سالی داره.»
«سن و سال‌اش بيش از اين‌هاست.»
«کاش راه می‌افتاد می‌رفت خونه‌ش. هيچ‌وقت نمی‌شه زودتر از ساعت سه توی رخت‌خواب باشم. اين هم شد وقت خواب؟»
«تا ديروقت می‌مونه چون بيداری رو دوست داره.»
«اون تنهاست، من که تنها نيستم. زن‌ام توی رخت‌خواب چشم‌به‌راه‌اَمه.»
«اون هم يه وقت زن داشته.»
«الان که ديگه زن به دردش نمی‌خوره.»
«تو از کجا می‌دونی؟ شايد کنار يه زن حال و روزش به‌تر باشه.»
«برادرزاده‌ش به‌ش          ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[پيرمرد در سايه‌يی نشسته‌بود که از برخورد نور چراغ با برگ‌ها افتاده‌بود. هنگام روز خيابان خاک‌آلود بود اما شب گرد و خاک را فرومی‌نشاند و پيرمرد خوش‌داشت تا ديروقت آن‌جا بنشيند چون کر بود و در آن وقت‌ِ شب آن‌جا بی‌سروصدا بود و پيرمرد اين تفاوت را حس‌می‌کرد. دو پيش‌خدمت کافه خبر داشتند که پيرمرد اندکی مست است و با اين‌که مشتری خوبی بود چون می‌دانستند وقتی مست‌کند پولی نمی‌پردازد و بيرون می‌رود چشم از او برنمی‌داشتند.
يکی از پيش‌خدمت‌ها گفت: «هفته‌ی پيش می‌خواست خودشو سر‌به‌نيست کنه.»
«چرا؟»
«نااميد شده‌بود.»
«از چی؟»
«هيچی.»
«چه‌طور هيچی؟»
«آخه پول‌داره.»
آن‌ها کنار هم، سَرِ يک ميز، درست کنارِ ديوارِ نزديکِ درِ کافه، نشسته‌بودند و مه‌تابی را نگاه‌می‌کردند که ميزهايش همه خالی بود به‌جز يکی که پيرمرد بر سر آن، زير سايه‌ی برگ‌هايی که با وزش باد تکان‌می‌خوردند، نشسته‌بود. دختر و سربازی از جلوی کافه گذشتند. روشنايی خيابان روی شماره‌ی برنجی‌یِ يقه‌ی سرباز برق‌انداخت. دختر چيزی سرش نبود و کنار او با عجله می‌رفت.
يکی از پيش‌خدمت‌ها گفت: «دژبان‌ها بازداشت‌اش می‌کنن.»
«اهميتی نداره، چون کسی رو که می‌خواسته به‌تور‌زده.»
«من که می‌گم به‌تره توی خيابون‌ها پلاس‌نباشه. دژبان‌ها گيرش می‌آرن. پنج دقيقه پيش از اين‌جا رد‌شدن.»
پيرمرد، که در سايه نشسته‌بود، با گيلاس‌اش چند بار به پيش‌دستی زد. پيش‌خدمت جوان بالای سرش رفت.
«چی می‌خوای؟»
پيرمرد او را نگاه‌کرد و گفت: «يه برَندی ديگه.»
پيش‌خدمت گفت: «مست می‌شی.» پيرمرد به او خيره‌شد. پيش‌خدمت راه‌اش را کشيد رفت.
به هم‌کارش گفت: «خيال داره تا صبح اين‌جا بمونه. ديگه خواب‌ام مياد. هيچ‌وقت نمی‌شه زودتر از ساعت سه تو رخت‌خواب باشم. کاش هفته‌ی پيش خودشو سربه‌نيست کرده‌بود.»
پيش‌خدمت بطری برَندی و يک پيش‌دستی ديگر از روی پيش‌خوان کافه برداشت و قدم‌زنان به سوی ميز پيرمرد رفت. پيش‌دستی را روی ميز گذاشت و گيلاس را از برَندی پرکرد.
به مرد کر گفت: «کاش هفته‌ی پيش خودتو سربه‌نيست کرده‌بودی!» پيرمرد با انگشت‌اش اشاره‌کرد و گفت: «يه کم ديگه.» پيش‌خدمت آن‌قدر برَندی در گيلاس ريخت که سر‌رفت و از بدنه‌ی گيلاس توی پيش‌دستی، که روی يک دسته پيش‌دستی بود، سرريز شد. پيرمرد گفت: «ممنون‌ام.» پيش‌خدمت بطری را به کافه برگرداند و دوباره سر ميز، کنار هم‌کارش، نشست و گفت:
«الان ديگه مسته.»
«هر شب مست‌می‌کنه.»
«چرا می‌خواست خودشو سربه‌نيست کنه؟»
«من چه می‌دونم!»
«چه‌طور می‌خواست خودشو بکشه؟»
«خودشو از يه طناب حلق‌آويزکرد.»
«کی نجات‌اش داد؟»
«بردارزاده‌ش.»
«چرا اين کارو کرد؟»
«برای نجات روح‌اش.»
«چه‌قدری پول داره؟»
«يک عالمه.»
«الان هشتاد سالی داره.»
«سن و سال‌اش بيش از اين‌هاست.»
«کاش راه می‌افتاد می‌رفت خونه‌ش. هيچ‌وقت نمی‌شه زودتر از ساعت سه توی رخت‌خواب باشم. اين هم شد وقت خواب؟»
«تا ديروقت می‌مونه چون بيداری رو دوست داره.»
«اون تنهاست، من که تنها نيستم. زن‌ام توی رخت‌خواب چشم‌به‌راه‌اَمه.»
«اون هم يه وقت زن داشته.»
«الان که ديگه زن به دردش نمی‌خوره.»
«تو از کجا می‌دونی؟ شايد کنار يه زن حال و روزش به‌تر باشه.»
«برادرزاده‌ش به‌ش          ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/lastpage.php?uid=20</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>جلد صید قزل‌آلا در آمریکا</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/lastpage/~3/HEe25bN-Jlc/lastpage.php</link>
                    <pubDate>Mon, 13 Nov 2006 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>تصویر</categories>
                    <author>ریچارد براتیگان</author>
                    <description><![CDATA[<center><img border="0" src="http://hezartou.com/files//trout.jpg"></center>
جلد صید قزل‌آلا در آمریکا عکسی است که نزدیک غروب گرفته شده، عکسی از مجسمه‌ی بنجامین فرانکلین<a href="#_ftn1" name="_ftnref1" title="">[1]</a> در میدان واشنگتن در سان‌فرانسیسکو.
بنجامین فرانکلین متولد 1706 – متوفای 1790، مثل خانه‌ای با اسباب و اثاث سنگی، روی پایه‌ی مجسمه ایستاده. چند ورق کاغذ به این دستش است و کلاهش به آن دستش.
مجسمه با زبان مرمرش این را می‌گوید:

<center><b>اهدایی از طرف
اچ. دی. کاگزول
به پسران و دخترانمان
که به‌‌زودی به جای ما می‌آیند
و می‌روند.</b></center>
دور پایه‌ی مجسمه چهار کلمه در چارسوی عالم حک شده، رو به شرق خوش آمدید، رو به غروب خوش آمدید، رو شمال خوش آمدید، رو به جنوب خوش آمدید. درست پشت مجسمه سه درخت سپیدار است، جز روی شاخه‌های بالایی تقریباً برگی روی آن‌ها نیست. مجسمه مقابل درخت وسطی است. چمن‌های دورتادور را باران اول فوریه خیس کرده.
در پس زمینه درخت سرو بلندی است، تقریباً تیره و تاریک مثل یک اتاق. زیر همین درخت بود که آدلی استیونسون<a href="#_ftn2" name="_ftnref2" title="">[2]</a> سال 1956 در حضور جمعیتی 40000 نفری ایراد سخنرانی کرد.
در همین خیابان که مجسمه قرار دارد کلیسای مرتفعی هست، با برج‌ها، ناقوس‌ها، و در بزرگی که عینهو یک سوراخ موش خیلی بزرگ است. احتمالاً از کارتون تام و جری بیرون جسته، بالای در نوشته: پدر عالم.
ساعت پنج عصر به وقت صید قزل‌آلا در آمریکای من، آن طرف خیابان، تو پارک مقابل کلیسا، یک عده جمع می‌شوند و گرسنه‌شان است.
وقت ساندویچ فقیر فقرا است.
اما آن‌ها حق ندارند از خیابان رد شوند، تا اینکه علامت داده شود. آن‌وقت همه‌شان از خیابان رد می‌شوند، می‌آیند سمت کلیسا و ساندویچ‌هاشان را که توی روزنامه پیچیده شده را می‌گیرند. بعد برمی‌گردند به همان پارک و کاغذ روزنامه را باز می‌کنند و می‌بینند که تو ساندویچ‌شان چه پیدا می‌کنند.
یکی از رفقام یک روز بعدازظهر ساندویچش را باز کرد و توش فقط یک برگ اسفناج پیدا کرد. همه‌اش همین بود.
کافکا بود که آمریکا را با خواندن زندگی‌نامه‌ی خودنوشت بنجامین فرانکلین شناخته بود...
کافکایی که می‌گفت: «من آمریکایی‌ها را دوست دارم چون خوش‌بنیه و خوش‌بین‌اند.»

ریچارد براتیگان، صید قزل‌آلا در آمریکا، برگردان پیام یزدانجو، نشر چشمه، چاپ اول، 1384

<hr align=right size=1 width="33%"><a href="#_ftnref1" name="_ftn1" title="">[1]</a> دولتمرد و نویسنده و دانشمند آمریکایی (1706-1790)
<a href="#_ftnref2" name="_ftn2" title="">[2]</a> سیاستمدار و دیپلمات آمریکایی               ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[<center><img border="0" src="http://hezartou.com/files//trout.jpg"></center>
جلد صید قزل‌آلا در آمریکا عکسی است که نزدیک غروب گرفته شده، عکسی از مجسمه‌ی بنجامین فرانکلین<a href="#_ftn1" name="_ftnref1" title="">[1]</a> در میدان واشنگتن در سان‌فرانسیسکو.
بنجامین فرانکلین متولد 1706 – متوفای 1790، مثل خانه‌ای با اسباب و اثاث سنگی، روی پایه‌ی مجسمه ایستاده. چند ورق کاغذ به این دستش است و کلاهش به آن دستش.
مجسمه با زبان مرمرش این را می‌گوید:

<center><b>اهدایی از طرف
اچ. دی. کاگزول
به پسران و دخترانمان
که به‌‌زودی به جای ما می‌آیند
و می‌روند.</b></center>
دور پایه‌ی مجسمه چهار کلمه در چارسوی عالم حک شده، رو به شرق خوش آمدید، رو به غروب خوش آمدید، رو شمال خوش آمدید، رو به جنوب خوش آمدید. درست پشت مجسمه سه درخت سپیدار است، جز روی شاخه‌های بالایی تقریباً برگی روی آن‌ها نیست. مجسمه مقابل درخت وسطی است. چمن‌های دورتادور را باران اول فوریه خیس کرده.
در پس زمینه درخت سرو بلندی است، تقریباً تیره و تاریک مثل یک اتاق. زیر همین درخت بود که آدلی استیونسون<a href="#_ftn2" name="_ftnref2" title="">[2]</a> سال 1956 در حضور جمعیتی 40000 نفری ایراد سخنرانی کرد.
در همین خیابان که مجسمه قرار دارد کلیسای مرتفعی هست، با برج‌ها، ناقوس‌ها، و در بزرگی که عینهو یک سوراخ موش خیلی بزرگ است. احتمالاً از کارتون تام و جری بیرون جسته، بالای در نوشته: پدر عالم.
ساعت پنج عصر به وقت صید قزل‌آلا در آمریکای من، آن طرف خیابان، تو پارک مقابل کلیسا، یک عده جمع می‌شوند و گرسنه‌شان است.
وقت ساندویچ فقیر فقرا است.
اما آن‌ها حق ندارند از خیابان رد شوند، تا اینکه علامت داده شود. آن‌وقت همه‌شان از خیابان رد می‌شوند، می‌آیند سمت کلیسا و ساندویچ‌هاشان را که توی روزنامه پیچیده شده را می‌گیرند. بعد برمی‌گردند به همان پارک و کاغذ روزنامه را باز می‌کنند و می‌بینند که تو ساندویچ‌شان چه پیدا می‌کنند.
یکی از رفقام یک روز بعدازظهر ساندویچش را باز کرد و توش فقط یک برگ اسفناج پیدا کرد. همه‌اش همین بود.
کافکا بود که آمریکا را با خواندن زندگی‌نامه‌ی خودنوشت بنجامین فرانکلین شناخته بود...
کافکایی که می‌گفت: «من آمریکایی‌ها را دوست دارم چون خوش‌بنیه و خوش‌بین‌اند.»

ریچارد براتیگان، صید قزل‌آلا در آمریکا، برگردان پیام یزدانجو، نشر چشمه، چاپ اول، 1384

<hr align=right size=1 width="33%"><a href="#_ftnref1" name="_ftn1" title="">[1]</a> دولتمرد و نویسنده و دانشمند آمریکایی (1706-1790)
<a href="#_ftnref2" name="_ftn2" title="">[2]</a> سیاستمدار و دیپلمات آمریکایی               ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/lastpage.php?uid=19</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>کریستف کلمب</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/lastpage/~3/HUPbC3kFnsY/lastpage.php</link>
                    <pubDate>Wed, 11 Oct 2006 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>رسانه</categories>
                    <author>ویل کاپی</author>
                    <description><![CDATA[کریستف کلمب در دواردهم اکتبر 1452 در خانه‌ی شماره‌ی 27 واقع در خیابان پونتیچلی در بندر جنوا قدم به عالم هستی گذاشت. پدرش به شغل شانه‌زدن پشم اشتغال داشت و مادرش هم زن پدرش بود.
البته این‌ها مطالبی است که خودش گفته است، ولی محققین عقیده دارند که موضوع تولد و خانواده‌ی کریستف کلمب به هیچ‌وجه روشن نیست، چون‌که این شخص یکی از اشخاص مهم تاریخ است و بنابراین موضوع تولد و خانواده‌ی یک همچو شخص مهمی نمی‌تواند به این سادگی باشد؛ و به احتمال قریب به یقین کریستف کلمب برای گمراه کردن تاریخ‌نویسان این مطالب را درباره‌ی خودش نوشته است. وضع تاریخ‌نویسان واقعاً عبرت‌آموز است. در سابق مردم همه کوشش داشتند که آن‌ها را گمراه کنند؛ اما دنیا دار مکافات است؛ و به همین جهت است که اکنون تاریخ‌نویسان تصمیم گرفته‌اند مردم را گمراه کنند.
در هر حال، کریستف کلمب از همان بچگی خیلی بلندپرواز بود و در شغل شانه‌زدن پشم آینده‌ی درخشانی نمی‌دید. به این جهت از همان اوان کودکی تصمیم گرفت که خانه و شغل پدری را رها کند و یک چیزی برای خودش کشف کند؛ اما هر چه فکر کرد که چه چیزی را کشف کند چیزی به فکرش نرسید. باید تصدیق کرد که کشف کردن چیزها کار بسیار دشواری است؛ به این معنی که هر چیزی ابتدا باید به فکر انسان برسد تا آنگاه کشف شود. و از طرف دیگر چیزی که کشف نشده باشد به طریق اولی به فکر انسان هم نمی‌رسد. پیداست کریستف کلمب نیز مانند سایر بزرگان در شروع کار خود با وضع دشواری روبرو بوده است. به این جهت شروع کرد به خواندن نجوم و هندسه و جغرافیا. منتها به نظر می‌رسد که این مطالب در کله‌ی کریستف کلمب قدری با هم قاطی شدند؛ چونکه این شخص عقیده پیدا کرده بود می‌تواند از راه مغرب به مشرق برسد.
کریستف کلمب همچنین عقیده پیدا کرده بود که زمین مثل یک پرتقال گرد است. این عقیده بر اساس حرف‌های ارسطو و پلینی و راجر بیکن استوار بود؛ اما خود آن حرف‌ها بر هیچ اساسی استوار نبود. یعنی به معنی دقیق کلمه این حرف‌ها بی‌اساس بود. منتها این حرف‌ها هم مثل بسیاری از حرف‌های بی‌اساس دیگر آخرسر راست از کار درآمد.
البته اهل علم می‌دانستند که زمین گرد است، ولی می‌گفتند خب حالا چه کار کنیم که گرد است، کاری نمی‌شود کرد. بعضی هم فکر می‌کردند که اگر زمین گرد باشد، لابد سطح اقیانوس‌ها هم گرد است؛ بنابراین اگر آدم با کشتی خیلی از ساحل دور بشود توی سرازیری اقیانوس می‌افتند و دیگر نمی‌تواند برگردد. حتی یکبار از پائولو توسکانلی که از دانشمندان فلورانس بود پرسیدند که آیا از راه مغرب به مشرق می‌شود رسید؟ و او در جواب گفت «تا آدمش کی باشه.» پائولو شب‌ها روی چوب خشک می‌خوابید و از این قبیل حرف‌های حکمت‌آمیز می‌زد؛ به این جهت مردم خیلی به عقایدش احترام می‌گذاشتند.
و اما در این ایام مردم اروپا علاقه‌ی غریبی به فلفل و زردچوبه‌ی هندی پیدا کرده بودند؛ و هیچ‌کس هم دستش به فلفل و زردچوبه نمی‌رسید. برای اینکه ترک‌های عثمانی شهر قسطنطنیه را از دست یک نفر که آن‌شهر را در دست داشت درآورده و خودشان آن را در دست گرفته بودند. به این جهت فلفل و زردچوبه در اروپا نایاب شده بود. از طرفی چنین به نظر می‌رسد که در آن ایام مردم اروپا به جای سیب‌زمینی و کلم پخته فقط فلفل و زردچوبه و زنجبیل و دارچین می‌خوردند؛ و برای طعم    ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[کریستف کلمب در دواردهم اکتبر 1452 در خانه‌ی شماره‌ی 27 واقع در خیابان پونتیچلی در بندر جنوا قدم به عالم هستی گذاشت. پدرش به شغل شانه‌زدن پشم اشتغال داشت و مادرش هم زن پدرش بود.
البته این‌ها مطالبی است که خودش گفته است، ولی محققین عقیده دارند که موضوع تولد و خانواده‌ی کریستف کلمب به هیچ‌وجه روشن نیست، چون‌که این شخص یکی از اشخاص مهم تاریخ است و بنابراین موضوع تولد و خانواده‌ی یک همچو شخص مهمی نمی‌تواند به این سادگی باشد؛ و به احتمال قریب به یقین کریستف کلمب برای گمراه کردن تاریخ‌نویسان این مطالب را درباره‌ی خودش نوشته است. وضع تاریخ‌نویسان واقعاً عبرت‌آموز است. در سابق مردم همه کوشش داشتند که آن‌ها را گمراه کنند؛ اما دنیا دار مکافات است؛ و به همین جهت است که اکنون تاریخ‌نویسان تصمیم گرفته‌اند مردم را گمراه کنند.
در هر حال، کریستف کلمب از همان بچگی خیلی بلندپرواز بود و در شغل شانه‌زدن پشم آینده‌ی درخشانی نمی‌دید. به این جهت از همان اوان کودکی تصمیم گرفت که خانه و شغل پدری را رها کند و یک چیزی برای خودش کشف کند؛ اما هر چه فکر کرد که چه چیزی را کشف کند چیزی به فکرش نرسید. باید تصدیق کرد که کشف کردن چیزها کار بسیار دشواری است؛ به این معنی که هر چیزی ابتدا باید به فکر انسان برسد تا آنگاه کشف شود. و از طرف دیگر چیزی که کشف نشده باشد به طریق اولی به فکر انسان هم نمی‌رسد. پیداست کریستف کلمب نیز مانند سایر بزرگان در شروع کار خود با وضع دشواری روبرو بوده است. به این جهت شروع کرد به خواندن نجوم و هندسه و جغرافیا. منتها به نظر می‌رسد که این مطالب در کله‌ی کریستف کلمب قدری با هم قاطی شدند؛ چونکه این شخص عقیده پیدا کرده بود می‌تواند از راه مغرب به مشرق برسد.
کریستف کلمب همچنین عقیده پیدا کرده بود که زمین مثل یک پرتقال گرد است. این عقیده بر اساس حرف‌های ارسطو و پلینی و راجر بیکن استوار بود؛ اما خود آن حرف‌ها بر هیچ اساسی استوار نبود. یعنی به معنی دقیق کلمه این حرف‌ها بی‌اساس بود. منتها این حرف‌ها هم مثل بسیاری از حرف‌های بی‌اساس دیگر آخرسر راست از کار درآمد.
البته اهل علم می‌دانستند که زمین گرد است، ولی می‌گفتند خب حالا چه کار کنیم که گرد است، کاری نمی‌شود کرد. بعضی هم فکر می‌کردند که اگر زمین گرد باشد، لابد سطح اقیانوس‌ها هم گرد است؛ بنابراین اگر آدم با کشتی خیلی از ساحل دور بشود توی سرازیری اقیانوس می‌افتند و دیگر نمی‌تواند برگردد. حتی یکبار از پائولو توسکانلی که از دانشمندان فلورانس بود پرسیدند که آیا از راه مغرب به مشرق می‌شود رسید؟ و او در جواب گفت «تا آدمش کی باشه.» پائولو شب‌ها روی چوب خشک می‌خوابید و از این قبیل حرف‌های حکمت‌آمیز می‌زد؛ به این جهت مردم خیلی به عقایدش احترام می‌گذاشتند.
و اما در این ایام مردم اروپا علاقه‌ی غریبی به فلفل و زردچوبه‌ی هندی پیدا کرده بودند؛ و هیچ‌کس هم دستش به فلفل و زردچوبه نمی‌رسید. برای اینکه ترک‌های عثمانی شهر قسطنطنیه را از دست یک نفر که آن‌شهر را در دست داشت درآورده و خودشان آن را در دست گرفته بودند. به این جهت فلفل و زردچوبه در اروپا نایاب شده بود. از طرفی چنین به نظر می‌رسد که در آن ایام مردم اروپا به جای سیب‌زمینی و کلم پخته فقط فلفل و زردچوبه و زنجبیل و دارچین می‌خوردند؛ و برای طعم    ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/lastpage.php?uid=18</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>مورمور</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/lastpage/~3/2FPbXF8NnZA/lastpage.php</link>
                    <pubDate>Thu, 14 Sep 2006 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>جنگ</categories>
                    <author>بوریس ویان</author>
                    <description><![CDATA[<div align=center>1</div>
امروز صبح وارد شدیم و از ما پذیرائی خوبی نکردند، چون در ساحل هیچ‌کس نبود جز انبوهی از آدم‌های مرده یا تکه پاره‌هایی از آدم‌های مرده و تانکها و کامیون‌های خرد شده. از چپ و راست گلوله می‌آمد و من این جور شلوغ پلوغی را اصلاً خوش ندارم. پریدیم توی آب، ولی آب گودتر از آن بود که نشان می‌داد و پای من روی یک قوطی کنسرو لیز خورد. جوانکی که پشت سرمم بود نصف بیشتر صورتش را گلوله برد، و من قوطی کنسرو را یادگاری نگه داشتم. تکه‌های صورتش را جمع کردم و دادم دستش، و او رفت که برود بیمارستان، ولی گمانم راه را عوضی گرفت، چون هی تو آب پایین رفت و رفت تا آب از سرش رد شد و گمان نمی‌کنم که دیگر آن زیر چشمش آن‌قدر ببیند که راه را گم نکند. 
من راه درست را پیش گرفتم و همین‌که رسیدم یک لنگ پا صاف آمد وسط صورتم. خواستم یارو را فحش‌کاری کنم، اما انفجار مین فقط مقداری تکه‌های به‌درد نخور باقی گذاشته بود، لذا ندید گرفتم و رفتم. 
ده متر آن ورتر، رسیدم به سه نفر که پشت یک بلوک سیمانی ایستاده بودند و به یک گوشه‌ی دیوار که بالاتر از آن‌ها بود تیراندازی می‌کردند. عرق می‌ریختند و خیس آب بودند و من هم لابد مثل آن‌ها بودم، لذا زانو زدم و من هم مشغول تیراندازی شدم. سرکار ستوان پیدایش شد، سرش میان دو دستش بود و از دهنش خون بیرون می‌زد. حال خوشی نداشت و تند روی ماسه‌ها دراز کشید، دهنش بازماند و دست‌هایش ول شد. ماسه‌های را حسابی کثیف کرد. فقط همین گوشه تمیز مانده بود. 
از آن‌جا کشتی‌مان را که به گل نشسته بود می‌دیدم که شکل مضحکی داشت. بعد که دو تا گلوله به‌اش خورد دیگر اصلاً شکل کشتی نداشت. هیچ خوشم نیامد، چون هنوز دو تا از رفیق هایم آن تو بودند و گلوله که به‌اشان خورد بلند شدند و به هوا پریدند. زدم به شانه آن سه نفر که داشتند تیراندازی می‌کردند و به‌اشان گفتم: «بیایید برویم جلوتر.» البته آنها را اول فرستادم جلو و چه فکر خوبی کردم، چون اولی و دومی با گلوله‌ی آن دوتایی که به ما شلیک می‌کردند کشته شدند. جلو من فقط یک نفر دیگر مانده بود، اما بیچاره بد آورد، تا یکی از آن دو تا حرمزاده را زد آن یکی دیگر دخلش را آورد که خودم را رساندم و حساب تیرانداز را رسیدم.
بی‌شرف‌ها پشت دیوار یک مسلسل سنگین و کلی قشنگ داشتند. لوله مسلسل را به طرف مقابل برگردانم و مشغول تیراندازی شدم، اما زود دست کشیدم، چون صداش گوشم را کر می‌کرد و بعدش هم فشنگ توی لوله گیر کرد. این مسلسل‌ها را باید میزان کرد که گلوله هاشان را از این ور در نکنند. 
آنجا خیالم تقریبا راحت بود. از آن بالا چشم‌انداز خوبی داشتم. از روی دریا دود بلند می‌شد و آب می‌پرید بالا. برق شلیک رزمناوها هم به چشم می‌خورد و گلوله‌هاشان از بالای سرمان رد می‌شد و صدایی می‌کرد که انگار دارد هوا را سوراخ می‌کند. 
سروان آمد. فقط یازده نفر مانده بودیم. گفت عده‌مان خیلی نیست، ولی همین که هستیم باید یک کاری بکنیم. بعد عده‌مان بیشتر شد. فعلا دستور داد چال بکنیم. خیال کردم برای خوابیدن، اما نه. برای اینکه برویم توش و تیراندازی کنیم. 
خوشبختانه اوضاع داشت روبه‌راه می‌شد. حالا گروه گروه از کشتی‌ها پیاده می‌شدند، اما بیشترشان می‌افتادند توی آب و بعد بلند می‌شدند و مثل دیوانه‌ها خرسانه می‌کشیدند. بعضی‌ها هم بلند نمی‌شدند و روی آب           ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[<div align=center>1</div>
امروز صبح وارد شدیم و از ما پذیرائی خوبی نکردند، چون در ساحل هیچ‌کس نبود جز انبوهی از آدم‌های مرده یا تکه پاره‌هایی از آدم‌های مرده و تانکها و کامیون‌های خرد شده. از چپ و راست گلوله می‌آمد و من این جور شلوغ پلوغی را اصلاً خوش ندارم. پریدیم توی آب، ولی آب گودتر از آن بود که نشان می‌داد و پای من روی یک قوطی کنسرو لیز خورد. جوانکی که پشت سرمم بود نصف بیشتر صورتش را گلوله برد، و من قوطی کنسرو را یادگاری نگه داشتم. تکه‌های صورتش را جمع کردم و دادم دستش، و او رفت که برود بیمارستان، ولی گمانم راه را عوضی گرفت، چون هی تو آب پایین رفت و رفت تا آب از سرش رد شد و گمان نمی‌کنم که دیگر آن زیر چشمش آن‌قدر ببیند که راه را گم نکند. 
من راه درست را پیش گرفتم و همین‌که رسیدم یک لنگ پا صاف آمد وسط صورتم. خواستم یارو را فحش‌کاری کنم، اما انفجار مین فقط مقداری تکه‌های به‌درد نخور باقی گذاشته بود، لذا ندید گرفتم و رفتم. 
ده متر آن ورتر، رسیدم به سه نفر که پشت یک بلوک سیمانی ایستاده بودند و به یک گوشه‌ی دیوار که بالاتر از آن‌ها بود تیراندازی می‌کردند. عرق می‌ریختند و خیس آب بودند و من هم لابد مثل آن‌ها بودم، لذا زانو زدم و من هم مشغول تیراندازی شدم. سرکار ستوان پیدایش شد، سرش میان دو دستش بود و از دهنش خون بیرون می‌زد. حال خوشی نداشت و تند روی ماسه‌ها دراز کشید، دهنش بازماند و دست‌هایش ول شد. ماسه‌های را حسابی کثیف کرد. فقط همین گوشه تمیز مانده بود. 
از آن‌جا کشتی‌مان را که به گل نشسته بود می‌دیدم که شکل مضحکی داشت. بعد که دو تا گلوله به‌اش خورد دیگر اصلاً شکل کشتی نداشت. هیچ خوشم نیامد، چون هنوز دو تا از رفیق هایم آن تو بودند و گلوله که به‌اشان خورد بلند شدند و به هوا پریدند. زدم به شانه آن سه نفر که داشتند تیراندازی می‌کردند و به‌اشان گفتم: «بیایید برویم جلوتر.» البته آنها را اول فرستادم جلو و چه فکر خوبی کردم، چون اولی و دومی با گلوله‌ی آن دوتایی که به ما شلیک می‌کردند کشته شدند. جلو من فقط یک نفر دیگر مانده بود، اما بیچاره بد آورد، تا یکی از آن دو تا حرمزاده را زد آن یکی دیگر دخلش را آورد که خودم را رساندم و حساب تیرانداز را رسیدم.
بی‌شرف‌ها پشت دیوار یک مسلسل سنگین و کلی قشنگ داشتند. لوله مسلسل را به طرف مقابل برگردانم و مشغول تیراندازی شدم، اما زود دست کشیدم، چون صداش گوشم را کر می‌کرد و بعدش هم فشنگ توی لوله گیر کرد. این مسلسل‌ها را باید میزان کرد که گلوله هاشان را از این ور در نکنند. 
آنجا خیالم تقریبا راحت بود. از آن بالا چشم‌انداز خوبی داشتم. از روی دریا دود بلند می‌شد و آب می‌پرید بالا. برق شلیک رزمناوها هم به چشم می‌خورد و گلوله‌هاشان از بالای سرمان رد می‌شد و صدایی می‌کرد که انگار دارد هوا را سوراخ می‌کند. 
سروان آمد. فقط یازده نفر مانده بودیم. گفت عده‌مان خیلی نیست، ولی همین که هستیم باید یک کاری بکنیم. بعد عده‌مان بیشتر شد. فعلا دستور داد چال بکنیم. خیال کردم برای خوابیدن، اما نه. برای اینکه برویم توش و تیراندازی کنیم. 
خوشبختانه اوضاع داشت روبه‌راه می‌شد. حالا گروه گروه از کشتی‌ها پیاده می‌شدند، اما بیشترشان می‌افتادند توی آب و بعد بلند می‌شدند و مثل دیوانه‌ها خرسانه می‌کشیدند. بعضی‌ها هم بلند نمی‌شدند و روی آب           ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/lastpage.php?uid=17</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>دست‌ها</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/lastpage/~3/-xYr-Aohdm8/lastpage.php</link>
                    <pubDate>Sat, 05 Aug 2006 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>تردید</categories>
                    <author>شروود اندرسن</author>
                    <description><![CDATA[روی ايوان‌ِ نيمه‌پوسيده‌ی خانه‌ی کوچکی، که کنارِ آب‌کندی در حومه‌ی شهر واينزبرگ‌ِ اوهايو قرارداشت، پيرمردی قد‌کوتاه و چاق با حالتی عصبی و پريشان قدم‌می‌زد. از اين‌جا او می‌توانست جاده‌ی اصلی را در آن‌طرفِ کشت‌زارِ وسيع ببيند، که در آن تخمِ شب‌در پاشيده‌بودند ولی به جایِ شب‌در فقط انبوهی علفِ زرد خردلی روييده‌بود. توت‌چين‌هايی که از مزرعه برمی‌گشتند سوار بر گاری از آن جاده می‌گذشتند. توت‌چين‌های جوان، دختر و پسر، می‌خنديدند و سرخوشانه فرياد می‌کشيدند. پسری با پيراهن آبی از گاری پايين‌پريد و سعی‌کرد يکی از دخترها را هم که فرياد می‌کشيد و صدای اعتراض‌اش بلند بود، به دنبال خود پايين بکشد. قدم‌های پسرم از روی جاده‌ ابری از غبار به هوا بلند‌کرد که در برابر چهره‌ی خورشيدِ در حالِ غروب شناورشد. صدايی نازک و دخترانه از آن‌طرفِ کشت‌زارِ وسيع به گوش رسيد: «آهای! وينگ بيدِلبام، يه شونه به موهات بزن، داره می‌ره تو چشات.» صدا خطاب به آن مرد بود، آن مردِ طاس که دست‌های کوچک‌اش بی‌قرار روی پيشانی‌یِ لخت و سفيدش به حرکت در‌آمد، انگار که بخواهند زلف‌های پُرپشت و آشفته‌ای را مرتب‌کنند.
وينگ بيدِلبام، مدام در وحشت و گرفتارِ شبح ترديدها، هيچ‌گاه خود را بخشی از زنده‌گی اين شهر که بيست سال بود در آن زنده‌گی‌می‌کرد، ندانسته‌بود. از ميان اهالی وايزنبرگ فقط يک نفر به او نزديک شده‌بود. جورج ويلارد، پسرِ تام ويلارد مالک مهمان‌خانه‌ی نيوويلارد، نيم‌چه رفاقتی با او به‌هم‌زده‌بود. جورج ويلارد خبرنگار هفته‌نامه‌ی وايزنبرگ ايگل بود و گاهی عصرها راه می‌افتاد و از جاده‌ی اصلی به خانه‌ی وينگ بيدِلبام می‌آمد. حالا هم که پيرمرد در ايوان قدم‌می‌زد و دست‌هايش مضطربانه تکان‌می‌خوردند، منتظر و اميدوار بود که جورج ويلارد بيايد و غروب آن روز را با هم بگذرانند. بعد از گذشتنِ گاری‌یِ توت‌چين‌ها، بيدِلبام از ميان علف‌های بلند خردلی گذشت، از نرده‌ای فلزی بالا‌رفت و مضطربانه چشم به جاده دوخت. لحظاتی در حالی‌که دست‌هايش را به هم می‌ماليد و دو طرف جاده را نگاه‌می‌کرد، همان‌جا ماند، و بعد ترس‌برش‌داشت، دوان‌دوان برگشت تا باز روی ايوانِ خانه‌ی خودش قدم‌بزند.
در حضور جورج ويلارد، وينگ بيدِلبام، که بيست سالِ تمام معمای شهر بود، تا حدودی از بزدلی‌اش کاسته‌می‌شد و شخصيت اسرارآميزش، غرق در دريايی از ترديد، پديدارمی‌شد تا نگاهی به دنيا بياندازد. وقتی خبرنگار جوان در کنارش بود او جرأت پيدا‌می‌کرد در روزِ روشن به مِين‌استريت برود، يا در ايوانِ زپرتی‌یِ جلوی خانه‌ی خودش، درحالی‌که با حرارت مشغول حرف‌زدن بود، با گام‌های بلند اين طرف و آن طرف برود. صدايی که هميشه خفه و لرزان بود تيز و رسا و اندام خميده راست می‌شد. با نوعی جست‌و‌خيز، مثل ماهی‌يی که ماهی‌گير به نهرِ آب برگردانده‌باشد، بيدِلبامِ خاموش به حرف‌زدن می‌افتاد و تقلا‌می‌کرد تا افکاری را که طی‌یِ سال‌ها سکوت در ذهن‌اش انباشته‌بود، در قالبِ کلمات بريزد.
وينگ بيدِلبام بيش‌تر با دست‌هايش حرف می‌زند. انگشتانِ گويا و باريکِ بيدِلبام، که هميشه در جنب‌و‌جوش و هميشه در تقلا برای قايم‌کردنِ خود در جيب‌ها يا پشت‌ِ بيدِلبام بودند، به‌هنگامِ حرف‌زدن      ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[روی ايوان‌ِ نيمه‌پوسيده‌ی خانه‌ی کوچکی، که کنارِ آب‌کندی در حومه‌ی شهر واينزبرگ‌ِ اوهايو قرارداشت، پيرمردی قد‌کوتاه و چاق با حالتی عصبی و پريشان قدم‌می‌زد. از اين‌جا او می‌توانست جاده‌ی اصلی را در آن‌طرفِ کشت‌زارِ وسيع ببيند، که در آن تخمِ شب‌در پاشيده‌بودند ولی به جایِ شب‌در فقط انبوهی علفِ زرد خردلی روييده‌بود. توت‌چين‌هايی که از مزرعه برمی‌گشتند سوار بر گاری از آن جاده می‌گذشتند. توت‌چين‌های جوان، دختر و پسر، می‌خنديدند و سرخوشانه فرياد می‌کشيدند. پسری با پيراهن آبی از گاری پايين‌پريد و سعی‌کرد يکی از دخترها را هم که فرياد می‌کشيد و صدای اعتراض‌اش بلند بود، به دنبال خود پايين بکشد. قدم‌های پسرم از روی جاده‌ ابری از غبار به هوا بلند‌کرد که در برابر چهره‌ی خورشيدِ در حالِ غروب شناورشد. صدايی نازک و دخترانه از آن‌طرفِ کشت‌زارِ وسيع به گوش رسيد: «آهای! وينگ بيدِلبام، يه شونه به موهات بزن، داره می‌ره تو چشات.» صدا خطاب به آن مرد بود، آن مردِ طاس که دست‌های کوچک‌اش بی‌قرار روی پيشانی‌یِ لخت و سفيدش به حرکت در‌آمد، انگار که بخواهند زلف‌های پُرپشت و آشفته‌ای را مرتب‌کنند.
وينگ بيدِلبام، مدام در وحشت و گرفتارِ شبح ترديدها، هيچ‌گاه خود را بخشی از زنده‌گی اين شهر که بيست سال بود در آن زنده‌گی‌می‌کرد، ندانسته‌بود. از ميان اهالی وايزنبرگ فقط يک نفر به او نزديک شده‌بود. جورج ويلارد، پسرِ تام ويلارد مالک مهمان‌خانه‌ی نيوويلارد، نيم‌چه رفاقتی با او به‌هم‌زده‌بود. جورج ويلارد خبرنگار هفته‌نامه‌ی وايزنبرگ ايگل بود و گاهی عصرها راه می‌افتاد و از جاده‌ی اصلی به خانه‌ی وينگ بيدِلبام می‌آمد. حالا هم که پيرمرد در ايوان قدم‌می‌زد و دست‌هايش مضطربانه تکان‌می‌خوردند، منتظر و اميدوار بود که جورج ويلارد بيايد و غروب آن روز را با هم بگذرانند. بعد از گذشتنِ گاری‌یِ توت‌چين‌ها، بيدِلبام از ميان علف‌های بلند خردلی گذشت، از نرده‌ای فلزی بالا‌رفت و مضطربانه چشم به جاده دوخت. لحظاتی در حالی‌که دست‌هايش را به هم می‌ماليد و دو طرف جاده را نگاه‌می‌کرد، همان‌جا ماند، و بعد ترس‌برش‌داشت، دوان‌دوان برگشت تا باز روی ايوانِ خانه‌ی خودش قدم‌بزند.
در حضور جورج ويلارد، وينگ بيدِلبام، که بيست سالِ تمام معمای شهر بود، تا حدودی از بزدلی‌اش کاسته‌می‌شد و شخصيت اسرارآميزش، غرق در دريايی از ترديد، پديدارمی‌شد تا نگاهی به دنيا بياندازد. وقتی خبرنگار جوان در کنارش بود او جرأت پيدا‌می‌کرد در روزِ روشن به مِين‌استريت برود، يا در ايوانِ زپرتی‌یِ جلوی خانه‌ی خودش، درحالی‌که با حرارت مشغول حرف‌زدن بود، با گام‌های بلند اين طرف و آن طرف برود. صدايی که هميشه خفه و لرزان بود تيز و رسا و اندام خميده راست می‌شد. با نوعی جست‌و‌خيز، مثل ماهی‌يی که ماهی‌گير به نهرِ آب برگردانده‌باشد، بيدِلبامِ خاموش به حرف‌زدن می‌افتاد و تقلا‌می‌کرد تا افکاری را که طی‌یِ سال‌ها سکوت در ذهن‌اش انباشته‌بود، در قالبِ کلمات بريزد.
وينگ بيدِلبام بيش‌تر با دست‌هايش حرف می‌زند. انگشتانِ گويا و باريکِ بيدِلبام، که هميشه در جنب‌و‌جوش و هميشه در تقلا برای قايم‌کردنِ خود در جيب‌ها يا پشت‌ِ بيدِلبام بودند، به‌هنگامِ حرف‌زدن      ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/lastpage.php?uid=16</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>گلادیاتورها</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/lastpage/~3/i5-JDh4h4es/lastpage.php</link>
                    <pubDate>Thu, 06 Jul 2006 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>اخلاق</categories>
                    <author>دینو بوتزاتی</author>
                    <description><![CDATA[جناب اسقف، تنها در مزرعه بود. به کنار يک پرچين رفت و با يک چوب خشک، عنکبوت درشتی را از تار جدا کرد: جوان، قوی و باشکوه بود. طرح‌های زيبای بسيار خوش‌رنگی، قبه‌ی شکم او را تزيين می‌کرد. حيوان با تارش بيرون کشيده‌شد. بنابراين بی‌آن‌که بداند چه بلايی سرش آمده‌است، آويزان تاب می‌خورد.
اما عنکبوتی باهيبت‌تر، همان نزديکی لای پرچين در مرکز تار خود نشسته‌بود. شبيه مولوخ <a href="#_ftn1" name="_ftnref1" title="">[1]</a> يا اژدها - مار افسانه‌ای که اسمش شيطان است- بود. او در اوج اقتدار، سير و بی‌حرکت در آن گوشه‌ی جهان حکومت می‌کرد. عاليجناب به قصد امتحان، عنکبوت اولی را با پرتابی دقيق، به وسط تار او پرتاب کرد. اين عنکبوت در حالی‌که خودش را جمع و جور می‌کرد، همان جا چسبيد.
مرد فرصت نکرد ببيند. عنکبوت بزرگ به نظر می‌آمد که خوابيده‌است. اما به سرعت برق روی غريبه افتاد و بلافاصله با دست و پاهايش شروع به پيچيدن تور نقره‌ای بزاق دهان به دور او کرد. جنگی در کار نبود. عنکبوت ظرف چند ثانيه در محفظه‌ی کوچک بسته‌بندی شده‌ای قرار گرفت و ديگر نمی‌توانست تکان بخورد.
عصر بود. مزرعه در سکوت بود و آفتاب طبق معمول به طرف کوه‌ها پايين می‌رفت و باعث می‌شد تا جزييات نقش و نگارهای تار عنکبوت بدرخشد. دوباره آرامش کامل برقرار شده‌بود. در مرکز تار، عنکبوت بسيار درشت مثل گذشته بی‌حرکت بود و گويی به خواب عميقی فرورفته‌بود؛ و کمی پايين‌تر، آن بسته‌بندی معلق با دشمن درونش. آيا مرده‌بود؟ گاهی دو پای جلويی، حرکتی تقريباً غير قابل درک داشت.
اما زندانی ناگهان خود را آزاد کرد. تقلاهای مريی نکرد. لرزشی به وجود نياورد. آيا با تعمق در درون دام، به راز آن پی برده‌بود؟ بيرون آمد. صحيح و سالم بود. بی‌عجله در سول يکی از تارهای شعاعی که نور را تقويت می‌کرد، به راه افتاد. عاليجناب فکر کرد: «زود باش. تکون بخور. می‌خوای دوباره گير بيفتی؟» اما عنکبوت شتابی نداشت. مولوخ، بی‌حرکت بر سرير، پلک نزد. آيا قرار و مداری بين آن دو وجود داشت؟عنکبوت بزرگ‌تر مثلاً ممکن بود به آن يکی گفته‌باشد: «اگر بتوانی به تنهايی خودت را آزاد کنی، تو را خواهم بخشيد». يا چيزی شبيه به اين. به واقع مثل مجسمه‌ای بر جای ماند و به روی خود نياورد و چشم پوشيد. و کوچک‌تر، حالا لابه‌لای برگ‌ها دور می‌شد.
اما عاليجناب چالاک بود و توانست عنکبوت فراری را بی‌آن‌که آسيبی به او برساند، دوباره از آن گياه جدا کند. او را دو سه بار تاب داد. بعد برای دومين بار، او را با دقت در تور انداخت. و عنکبوت درشت برای دومين بار از جا پريد. در يک آن به بالای سر او رسيد و در حالی‌که دست و پاهايش را از هم باز می‌کرد سعی کرد او را بپيچاند. درگيری کوتاهی بود. عنکبوت کوچک بدجوری در تور گير افتاده بود و نمی‌توانست برگردد و رو در رو نبرد کند. اما همين‌طور که پيچيده می‌شد به طريقی دفاع می‌کرد. کمی بعد، در اين وضعيت کج، بی‌حرکت ماند.
اما اين تارها بسيار کم‌جان‌تر از دفعه‌ی پيش بودند. عنکبوت بزرگ‌تر در برخورد اول، بی‌ملاحظه بزاق دهانش را صرف کرده‌بود و ديگر تقريباً چيزی برايش باقی نمانده بود و مجبور بود به بند و بستی سرسری و باقی گذاشتن فضاهای گشاد و باز بين تارها بسنده کند. در همين لحظه، پشت سر عاليجناب چيز کوچک سياهی تکان خورد. شايد يک پرنده، يک برگِ در حال     ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[جناب اسقف، تنها در مزرعه بود. به کنار يک پرچين رفت و با يک چوب خشک، عنکبوت درشتی را از تار جدا کرد: جوان، قوی و باشکوه بود. طرح‌های زيبای بسيار خوش‌رنگی، قبه‌ی شکم او را تزيين می‌کرد. حيوان با تارش بيرون کشيده‌شد. بنابراين بی‌آن‌که بداند چه بلايی سرش آمده‌است، آويزان تاب می‌خورد.
اما عنکبوتی باهيبت‌تر، همان نزديکی لای پرچين در مرکز تار خود نشسته‌بود. شبيه مولوخ <a href="#_ftn1" name="_ftnref1" title="">[1]</a> يا اژدها - مار افسانه‌ای که اسمش شيطان است- بود. او در اوج اقتدار، سير و بی‌حرکت در آن گوشه‌ی جهان حکومت می‌کرد. عاليجناب به قصد امتحان، عنکبوت اولی را با پرتابی دقيق، به وسط تار او پرتاب کرد. اين عنکبوت در حالی‌که خودش را جمع و جور می‌کرد، همان جا چسبيد.
مرد فرصت نکرد ببيند. عنکبوت بزرگ به نظر می‌آمد که خوابيده‌است. اما به سرعت برق روی غريبه افتاد و بلافاصله با دست و پاهايش شروع به پيچيدن تور نقره‌ای بزاق دهان به دور او کرد. جنگی در کار نبود. عنکبوت ظرف چند ثانيه در محفظه‌ی کوچک بسته‌بندی شده‌ای قرار گرفت و ديگر نمی‌توانست تکان بخورد.
عصر بود. مزرعه در سکوت بود و آفتاب طبق معمول به طرف کوه‌ها پايين می‌رفت و باعث می‌شد تا جزييات نقش و نگارهای تار عنکبوت بدرخشد. دوباره آرامش کامل برقرار شده‌بود. در مرکز تار، عنکبوت بسيار درشت مثل گذشته بی‌حرکت بود و گويی به خواب عميقی فرورفته‌بود؛ و کمی پايين‌تر، آن بسته‌بندی معلق با دشمن درونش. آيا مرده‌بود؟ گاهی دو پای جلويی، حرکتی تقريباً غير قابل درک داشت.
اما زندانی ناگهان خود را آزاد کرد. تقلاهای مريی نکرد. لرزشی به وجود نياورد. آيا با تعمق در درون دام، به راز آن پی برده‌بود؟ بيرون آمد. صحيح و سالم بود. بی‌عجله در سول يکی از تارهای شعاعی که نور را تقويت می‌کرد، به راه افتاد. عاليجناب فکر کرد: «زود باش. تکون بخور. می‌خوای دوباره گير بيفتی؟» اما عنکبوت شتابی نداشت. مولوخ، بی‌حرکت بر سرير، پلک نزد. آيا قرار و مداری بين آن دو وجود داشت؟عنکبوت بزرگ‌تر مثلاً ممکن بود به آن يکی گفته‌باشد: «اگر بتوانی به تنهايی خودت را آزاد کنی، تو را خواهم بخشيد». يا چيزی شبيه به اين. به واقع مثل مجسمه‌ای بر جای ماند و به روی خود نياورد و چشم پوشيد. و کوچک‌تر، حالا لابه‌لای برگ‌ها دور می‌شد.
اما عاليجناب چالاک بود و توانست عنکبوت فراری را بی‌آن‌که آسيبی به او برساند، دوباره از آن گياه جدا کند. او را دو سه بار تاب داد. بعد برای دومين بار، او را با دقت در تور انداخت. و عنکبوت درشت برای دومين بار از جا پريد. در يک آن به بالای سر او رسيد و در حالی‌که دست و پاهايش را از هم باز می‌کرد سعی کرد او را بپيچاند. درگيری کوتاهی بود. عنکبوت کوچک بدجوری در تور گير افتاده بود و نمی‌توانست برگردد و رو در رو نبرد کند. اما همين‌طور که پيچيده می‌شد به طريقی دفاع می‌کرد. کمی بعد، در اين وضعيت کج، بی‌حرکت ماند.
اما اين تارها بسيار کم‌جان‌تر از دفعه‌ی پيش بودند. عنکبوت بزرگ‌تر در برخورد اول، بی‌ملاحظه بزاق دهانش را صرف کرده‌بود و ديگر تقريباً چيزی برايش باقی نمانده بود و مجبور بود به بند و بستی سرسری و باقی گذاشتن فضاهای گشاد و باز بين تارها بسنده کند. در همين لحظه، پشت سر عاليجناب چيز کوچک سياهی تکان خورد. شايد يک پرنده، يک برگِ در حال     ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/lastpage.php?uid=15</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>سوزنبان</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/lastpage/~3/QtUZis2wEIE/lastpage.php</link>
                    <pubDate>Thu, 01 Jun 2006 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>سفر</categories>
                    <author>خوآن خوزه آریولا</author>
                    <description><![CDATA[مرد غریب، کاملاً از نفسافتاده، به ایستگاه متروک رسید. چمدان بزرگش که هیچ‌کس برای حملش پا پیش نگذاشت، او را کاملاً از پا انداخته بود. صورتش را با دستمالی خشک کرد و در حالی که دستانش را سایبان چشم‌هایش کرده بود به ردیف نرده‌هایی خیره شد که در افق گم می‌شد.
در حالی که بدون توجه به اطراف به دور خود می‌چرخید، به ساعتش نگریست: درست وقت رسیدن قطار بود.
یک نفر- که نفهمید از کجا پیدایش شد - داشت به نرمی بر شانهاش می‌زد. غریبه چرخید و خود را با پیرمردی ریزاندام رودرروی دید. حدس زد او باید یکی از کارمندان ایستگاه باشد. پیرمرد در یک دست فانوس قرمز رنگی داشت که به کوچکی یک اسباب‌بازی بود. مسافر را با لبخندی برانداز کرد، و در همان حال مسافر او را با هیجان و اضطراب بسیار سؤال‌پیچ کرد.
«ببخشید، آیا قطار رفته است؟»
«تازه به این نواحی آمده‌اید…»
«من عجله دارم باید بروم. باید فردا اول وقت در ت باشم.»
«هرکسی می‌تواند تشخیص دهد که شما نکته اصلی وضعیت را نفهمیده‌اید. کاری که باید الساعه انجام دهید رفتن به هتل مسافران و پرس جو از آنهاست.» و سپس به ساختمانی عجیب و خاکستری رنگ اشاره کرد که می‌توانست یک پادگان باشد.
«من قصد اجاره اتاق ندارم. می‌خواهم سوار قطار شوم.»
«هر چه زودتر اتاقی برای خودتان بیابید، البته اگر هنوز باقی مانده باشد. اگر جایی پیدا کردید، آن را ماهانه اجاره کنید. اینطوری ارزانتر خواهد بود و سرویسش هم بهتر.»
«دیوانه شده‌اید؟ من باید برای فردا اول وقت در ت سر قرارم باشم.»
«راستش را بخواهید حقتان است همین جا رهایتان کنم و بگذارم خودتان از قضایا سر در آورید. ولی به شما نصیحتی می‌کنم.»
«ولی ببنید، من…»
«این بخش از جهان، همین‌طور که می‌دانید، به خاطر خطوط راه‌آهنش مشهور است. تا به این لحظه هنوز نتوانسته‌ایم ترتیب تمام جزییات را بدهیم، ولی در مورد چاپ جداول حرکت قطارها و تبلیغ فروش بلیط معجزه کرده‌ایم. کتاب‌های راهنمای قطار در تمام نقاط مسکونی کشور یافت می‌شود. فروش بلیط نیز در همه‌جا ادامه دارد، حتی در ناچیزترین و دورافتاده‌ترین ایستگاه‌های موقتی، تنها کاری که اکنون باقی مانده آن است که قطارها را واداریم خود را با برنامه از قبل تنظیم شده تطبیق دهند- یعنی عملاً قطارها را به ایستگاه‌هایشان برسانیم. لااقل این چیزی است که مردمان این اطراف به آن دل بسته است. ما نیز، در این فاصله، بی‌نظمی‌های موجود در ارائه خدمات را تحمل می‌کنیم و وطن پرستی‌مان ما را از هر گونه نمایش آشکار نارضایتی محفوظ می‌دارد.» 
«ولی آیا واقعاً قطاری وجود دارد که از این شهر بگذرد؟»
«تصدیق کامل این امر که قطاری در کار بوده است، چیزی جز گزارشی خلاف واقع نخواهد بود. همانطور که خودتان می‌بینید، ما ریل‌ها را کار گذاشته‌ایم. هر چند بعضی از قسمت‌های آن کمی کهنه و بدنما به نظر می‌رسد. در بعضی جاها ریل‌ها فقط روی سطح خاک نقاشی شده‌اند. واقعیت این است که هیچ قطاری مجبور نیست اینجا توقف کند، ولی در عین حال، اگر قطاری قصد آمدن داشته باشد هیچ چیز مانعش نمی‌شود. من در طول زندگیم عبور قطارهای زیادی را مشاهده کرده‌ام و به مسافران بسیاری برخورده‌ام که سوار قطار شده‌اند. شما نیز اگر منتظر لحظه مناسب شوید شاید خود این افتخار را بیابم که در سوار شدن به کوپه‌ای زیبا و راحت           ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[مرد غریب، کاملاً از نفسافتاده، به ایستگاه متروک رسید. چمدان بزرگش که هیچ‌کس برای حملش پا پیش نگذاشت، او را کاملاً از پا انداخته بود. صورتش را با دستمالی خشک کرد و در حالی که دستانش را سایبان چشم‌هایش کرده بود به ردیف نرده‌هایی خیره شد که در افق گم می‌شد.
در حالی که بدون توجه به اطراف به دور خود می‌چرخید، به ساعتش نگریست: درست وقت رسیدن قطار بود.
یک نفر- که نفهمید از کجا پیدایش شد - داشت به نرمی بر شانهاش می‌زد. غریبه چرخید و خود را با پیرمردی ریزاندام رودرروی دید. حدس زد او باید یکی از کارمندان ایستگاه باشد. پیرمرد در یک دست فانوس قرمز رنگی داشت که به کوچکی یک اسباب‌بازی بود. مسافر را با لبخندی برانداز کرد، و در همان حال مسافر او را با هیجان و اضطراب بسیار سؤال‌پیچ کرد.
«ببخشید، آیا قطار رفته است؟»
«تازه به این نواحی آمده‌اید…»
«من عجله دارم باید بروم. باید فردا اول وقت در ت باشم.»
«هرکسی می‌تواند تشخیص دهد که شما نکته اصلی وضعیت را نفهمیده‌اید. کاری که باید الساعه انجام دهید رفتن به هتل مسافران و پرس جو از آنهاست.» و سپس به ساختمانی عجیب و خاکستری رنگ اشاره کرد که می‌توانست یک پادگان باشد.
«من قصد اجاره اتاق ندارم. می‌خواهم سوار قطار شوم.»
«هر چه زودتر اتاقی برای خودتان بیابید، البته اگر هنوز باقی مانده باشد. اگر جایی پیدا کردید، آن را ماهانه اجاره کنید. اینطوری ارزانتر خواهد بود و سرویسش هم بهتر.»
«دیوانه شده‌اید؟ من باید برای فردا اول وقت در ت سر قرارم باشم.»
«راستش را بخواهید حقتان است همین جا رهایتان کنم و بگذارم خودتان از قضایا سر در آورید. ولی به شما نصیحتی می‌کنم.»
«ولی ببنید، من…»
«این بخش از جهان، همین‌طور که می‌دانید، به خاطر خطوط راه‌آهنش مشهور است. تا به این لحظه هنوز نتوانسته‌ایم ترتیب تمام جزییات را بدهیم، ولی در مورد چاپ جداول حرکت قطارها و تبلیغ فروش بلیط معجزه کرده‌ایم. کتاب‌های راهنمای قطار در تمام نقاط مسکونی کشور یافت می‌شود. فروش بلیط نیز در همه‌جا ادامه دارد، حتی در ناچیزترین و دورافتاده‌ترین ایستگاه‌های موقتی، تنها کاری که اکنون باقی مانده آن است که قطارها را واداریم خود را با برنامه از قبل تنظیم شده تطبیق دهند- یعنی عملاً قطارها را به ایستگاه‌هایشان برسانیم. لااقل این چیزی است که مردمان این اطراف به آن دل بسته است. ما نیز، در این فاصله، بی‌نظمی‌های موجود در ارائه خدمات را تحمل می‌کنیم و وطن پرستی‌مان ما را از هر گونه نمایش آشکار نارضایتی محفوظ می‌دارد.» 
«ولی آیا واقعاً قطاری وجود دارد که از این شهر بگذرد؟»
«تصدیق کامل این امر که قطاری در کار بوده است، چیزی جز گزارشی خلاف واقع نخواهد بود. همانطور که خودتان می‌بینید، ما ریل‌ها را کار گذاشته‌ایم. هر چند بعضی از قسمت‌های آن کمی کهنه و بدنما به نظر می‌رسد. در بعضی جاها ریل‌ها فقط روی سطح خاک نقاشی شده‌اند. واقعیت این است که هیچ قطاری مجبور نیست اینجا توقف کند، ولی در عین حال، اگر قطاری قصد آمدن داشته باشد هیچ چیز مانعش نمی‌شود. من در طول زندگیم عبور قطارهای زیادی را مشاهده کرده‌ام و به مسافران بسیاری برخورده‌ام که سوار قطار شده‌اند. شما نیز اگر منتظر لحظه مناسب شوید شاید خود این افتخار را بیابم که در سوار شدن به کوپه‌ای زیبا و راحت           ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/lastpage.php?uid=14</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>کسی که باروت را اختراع کرد</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/lastpage/~3/cpqywXnIGYo/lastpage.php</link>
                    <pubDate>Mon, 01 May 2006 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>امپراطوری</categories>
                    <author>کارلوس فونتس</author>
                    <description><![CDATA[یکی از معدود روشنفکرانی که در روزهای قبل از فاجعه همچنان روشنفکر باقی مانده بود این‌طور می‌گفت که شاید الدوس هاکسلی عامل تمام ماجراهایی بود که داشت اتفاق می‌افتاد. روشنفکر مذکور (که در آن سال مشهور که به تمام جهان دکترای افتخاری داده شد و تمام دانشگاه‌ها تعطیل شدند) بخشی از مقاله‌ی تحت عنوان Music at Night را یادآور شد، آن‌جا که می‌گوید: «جهل» و «آخرین مد» تجددگرایی‌های عهد ما هستند و ما پیشرفت، صنعت و فعالیت‌های متمدنانه‌ی خود را مدیون آ‌ن‌ها هستیم. هاکسلی بر اساس آن‌چه دوست من (یعنی همان روشفکر – مترجم) به خاطر می‌آورد در مقاله‌ی خود به طرح حکم صادره از سوی یک مهندس آمریکایی نیز پرداخته بود. بر اساس نظریه‌ی این مهندس، عمر چهل‌ساله‌ی یک آسمانخراش به مفهوم آن است که سازنده‌ی آن یک خائن به صنعت ساختمان‌سازی بوده است. شاید اگر فاجعه بر من مهلت داده بود به تعمق در مورد نظریه‌ی دوست خود پرداخته بودم و در این صورت می‌تواستم به بازی پیچیده‌ی علت و معلول، عقایدی به منصه‌ی حضور می‌رسند و اعمالی که موجب می‌شوند تا عقایدی به‌خصوص پر و بال گیرند، فکر کنم، بخندم و بگریم. اما در این روزها، زمان، عقاید و اعمال، همگی و همگی رو به نابودی بودند.
وضعیت فی‌الواقع چندان جدید نبود با این تفاوت که تا این زمان ما انسان‌ها بودیم که آن را ایجاد می‌کردیم و از آن‌جا که خودمان عامل آن بودیم، بنابراین قابل توجیه و تفسیر بود، روح داشت و قابل فهم می‌نمود. بله، این ما بودیم که اتومبیل‌های سال قبل را با اتومبیل سال جدید عوض می‌کردیم.
ما بودیم که اجناس از رده خارج را به دور می‌انداختیم. این ما بودیم که مارک به‌خصوصی را از بین مارک‌های متعدد برمی‌گزیدیم. گاهی هم این تیپ کارها وضعیت خنده‌داری به وجود می‌آورد، به طور مثال دختر جوانی که دوست من بود اسپری خود را فقط به خاطر یک آگهی که اطمینان می‌داد اسپری جدید عشق را در نگاه اول تضمین می‌کند، عوض کرد. اما این رویه بعضی اوقات ناراحت‌کننده هم می‌شود به عنوان مثال وقتی که مجبور می‌شدی تا پیپ، کفش‌های راحت یا نوارهایی که زنده‌کننده‌ی خاطرات بودند را دور بریزی و یا به دست‌فروش گمنامی بدهی.
هیچ‌وقت وقت آن را نداشتیم تا بنشینیم و فکر کنیم که آیا واقعاً این وضعیت از یک طرح شیطانی نشأت می‌گیرد یا پدیده‌ای طبیعی بود که درست زمانی که آن ‌را تحت تسلط خود انگاشته بودیم، قربانی آن شده بودیم. آشوب بود، جزای عمل خودمان یا سرنوشت؟ هیچ‌کس پاسخی برای این سؤال نداشت. قضیه این طور شروع شد که یک‌روز سر صبحانه قاشقم که از جنس نقره‌ی Christoph اصل بود در دست‌هایم مثل خمیر له شد. به موضوع اهمیت چندانی ندادم و قاشقی همانند و هم‌مدل جایگزین آن کردم، تا سرویس 12 نفری لوکسی که برای یک پذیرایی شیک خریداری کرده بودم، ناقص نشود. قاشق جدید یک هفته دوام آورد و درست سر یک هفته، این بار همراه یک چاقو، خمیر شد. قاشق و چاقوی جدید خریدم که آن‌ها نیز 72 ساعت بعد تبدیل به ژلاتین شدند. ناگهان فکری از سرم گذشت، بر ای اطمینان در کشوها را باز کردم: بله! همان‌طور که فکر می‌کردم تمام سری قاشق چنگال‌ها مثل خمیری خاکستری و در هم پیچیده کف کشوها پهن شده‌اند. تا مدتی فکر می‌کردم که این اتفاق‌ها فقط برای من می‌افتادند، اما این‌طور نبود، بلکه همگی       ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[یکی از معدود روشنفکرانی که در روزهای قبل از فاجعه همچنان روشنفکر باقی مانده بود این‌طور می‌گفت که شاید الدوس هاکسلی عامل تمام ماجراهایی بود که داشت اتفاق می‌افتاد. روشنفکر مذکور (که در آن سال مشهور که به تمام جهان دکترای افتخاری داده شد و تمام دانشگاه‌ها تعطیل شدند) بخشی از مقاله‌ی تحت عنوان Music at Night را یادآور شد، آن‌جا که می‌گوید: «جهل» و «آخرین مد» تجددگرایی‌های عهد ما هستند و ما پیشرفت، صنعت و فعالیت‌های متمدنانه‌ی خود را مدیون آ‌ن‌ها هستیم. هاکسلی بر اساس آن‌چه دوست من (یعنی همان روشفکر – مترجم) به خاطر می‌آورد در مقاله‌ی خود به طرح حکم صادره از سوی یک مهندس آمریکایی نیز پرداخته بود. بر اساس نظریه‌ی این مهندس، عمر چهل‌ساله‌ی یک آسمانخراش به مفهوم آن است که سازنده‌ی آن یک خائن به صنعت ساختمان‌سازی بوده است. شاید اگر فاجعه بر من مهلت داده بود به تعمق در مورد نظریه‌ی دوست خود پرداخته بودم و در این صورت می‌تواستم به بازی پیچیده‌ی علت و معلول، عقایدی به منصه‌ی حضور می‌رسند و اعمالی که موجب می‌شوند تا عقایدی به‌خصوص پر و بال گیرند، فکر کنم، بخندم و بگریم. اما در این روزها، زمان، عقاید و اعمال، همگی و همگی رو به نابودی بودند.
وضعیت فی‌الواقع چندان جدید نبود با این تفاوت که تا این زمان ما انسان‌ها بودیم که آن را ایجاد می‌کردیم و از آن‌جا که خودمان عامل آن بودیم، بنابراین قابل توجیه و تفسیر بود، روح داشت و قابل فهم می‌نمود. بله، این ما بودیم که اتومبیل‌های سال قبل را با اتومبیل سال جدید عوض می‌کردیم.
ما بودیم که اجناس از رده خارج را به دور می‌انداختیم. این ما بودیم که مارک به‌خصوصی را از بین مارک‌های متعدد برمی‌گزیدیم. گاهی هم این تیپ کارها وضعیت خنده‌داری به وجود می‌آورد، به طور مثال دختر جوانی که دوست من بود اسپری خود را فقط به خاطر یک آگهی که اطمینان می‌داد اسپری جدید عشق را در نگاه اول تضمین می‌کند، عوض کرد. اما این رویه بعضی اوقات ناراحت‌کننده هم می‌شود به عنوان مثال وقتی که مجبور می‌شدی تا پیپ، کفش‌های راحت یا نوارهایی که زنده‌کننده‌ی خاطرات بودند را دور بریزی و یا به دست‌فروش گمنامی بدهی.
هیچ‌وقت وقت آن را نداشتیم تا بنشینیم و فکر کنیم که آیا واقعاً این وضعیت از یک طرح شیطانی نشأت می‌گیرد یا پدیده‌ای طبیعی بود که درست زمانی که آن ‌را تحت تسلط خود انگاشته بودیم، قربانی آن شده بودیم. آشوب بود، جزای عمل خودمان یا سرنوشت؟ هیچ‌کس پاسخی برای این سؤال نداشت. قضیه این طور شروع شد که یک‌روز سر صبحانه قاشقم که از جنس نقره‌ی Christoph اصل بود در دست‌هایم مثل خمیر له شد. به موضوع اهمیت چندانی ندادم و قاشقی همانند و هم‌مدل جایگزین آن کردم، تا سرویس 12 نفری لوکسی که برای یک پذیرایی شیک خریداری کرده بودم، ناقص نشود. قاشق جدید یک هفته دوام آورد و درست سر یک هفته، این بار همراه یک چاقو، خمیر شد. قاشق و چاقوی جدید خریدم که آن‌ها نیز 72 ساعت بعد تبدیل به ژلاتین شدند. ناگهان فکری از سرم گذشت، بر ای اطمینان در کشوها را باز کردم: بله! همان‌طور که فکر می‌کردم تمام سری قاشق چنگال‌ها مثل خمیری خاکستری و در هم پیچیده کف کشوها پهن شده‌اند. تا مدتی فکر می‌کردم که این اتفاق‌ها فقط برای من می‌افتادند، اما این‌طور نبود، بلکه همگی       ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/lastpage.php?uid=13</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>مرگ مكرر</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/lastpage/~3/nfwxsEU80CE/lastpage.php</link>
                    <pubDate>Sat, 25 Mar 2006 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>مرگ</categories>
                    <author>گراهام گرین</author>
                    <description><![CDATA[غروب یكی از روزها در اطراف ده و زیر درختان نشسته بودم و غرق درافكار خود بودم كه زنك از راه رسید و غافلگیرم كرد. علاقه‌ای به دیدنش نداشتم. اگر می‌دانستم سرمی‌رسد، خود را مخفی می‌كردم. گو این كه كسی باید به او می‌گفت كه مقصر است. باید به دلیل عیب و ایرادهای پسرش سرزنش می‌شد، البته اگر می‌شد آنها را واقعا ایراد نامید. همه‌اش تقصیر خود این زن بود. دیگر پسران ده به مراتب بدتر از پسر او بودند، و هرگز مانند پسر او دست‌ودل‌باز نیز نبودند.
به هر حال، اگر به آن برگ خیره نشده بودم، هرگز مرا نمی‌یافت. آن برگ از شاخه‌ای آویزان بود و ساقه‌اش به واسطه وزش باد یا سنگپرانی بچه‌های ده از وسط دو نیم شده بود و تنها پوسته سبز ساقه از شاخه آویزان بود و به هیچ چیز بند نبود. هزارپایی روی ساقه حركت می‌كرد و برگ را عقب می‌راند. هزارپا به سمت ساقه حركت می‌كرد. در این فكر بودم كه سرانجام از آن بالا سقوط خواهد كرد و برگ نیز به درون آب خواهد افتاد. این امكان نیز بود كه هزارپا سالم به مقصد برسد. حوضچه‌ای زیر درختان بود كه آبش به دلیل وجود خاك رس همیشه به سرخی می‌زد. هرگز نتوانستم بفهمم كه بالاخره آیا هزارپا به ساقه رسید یا نه، چرا كه آن زن سررسید. صدایش را پشت گوشم احساس كردم. با همان صدای زیر و تند همیشگی‌اش شروع كرد كه: «همه كافه‌ها را زیر پا گذاشتم.» عادت داشت بگوید «همه» و این در حالی بود كه در آن ده تنها دو كافه بیشتر وجود نداشت. از آن دسته آدم‌هایی بود كه می‌خواست نابرده رنج گنج بیابد.
دلخودر بودم و این دلخوری در لحن تندم پیدا بود. گفتم: «نباید به خود زحمت می‌دادی، باید می‌فهمیدی كه در غروب به این قشنگی نمی‌توانی مرا در كافه پیدا كنی.»
عجوزه سر به زیر انداخت. وقتی چیزی می‌خواست راهش را هم بلد بود. همیشه همین‌طور بود. یكباره با آن قیافه مغموم گفت: «به خاطر پسر بدبختم.» فهمیدم كه باز پسرك بیمار شده است. اگر حالش خوب بود چیزی نمی‌گفت و تنها به «پسره بی‌شعور» بسنده می‌كرد و مجبورش می‌ساخت هر شب پیش از نیمه‌شب به خانه بازگردد. انگار در این ده فسقلی هم می‌شد از آن كارها كرد. ما نیز راهش را پیدا كرده بودیم و سر زن بیچاره كلاه می‌گذاشتیم. اما من به اصل قضیه اعتراض داشتم نباید زنی به جای زیر نظر گرفتن شوهرش كه اكنون مرده بود، پسر سی‌ساله‌اش را مدام كنترل می‌كرد.
به هر حال، وقتی آن جوان مریض می‌شد و سرمای مختصری می‌خورد، زن می‌گفت: «پسر بدبختم» و اضافه می‌كرد كه «داره می‌میره، خدا می‌دونه بی‌اون سرم چی می‌آد.» و من در جواب می‌گفتم: «خوب، حالا من چه می‌توانم بكنم؟»
خیلی عصبانی بودم. چون یك بار دیگر هم داشت می‌مرد و مادره هم جلوتر همه كارها را تدارك دیده بود و تنها خاك كردنش مانده بود! فكر كردم باز از همان نوع مرگ‌هاست و مردنی در كار نیست.
یك هفته پیشتر او را دیده بودم كه به دنبال آن دختر دهاتی به بالای تپه می‌رفت. من نیز با نگاه دنبالش كردم تا آنجا كه بدل به یك نقطه سیاه و بعد ناپدید شد. محل ملاقاتشان طویله‌ای در یك مزرعه بود. من چشمان خوب و قوی دارم و گاهی امتحان می‌كنم تا ببینم چه فاصله‌ای را می‌توانم نگاه كنم. این كار موجب سرگرمی‌ام می‌شود. او را دوباره نیمه‌شب دیدم و كمكش كردم تا طوری وارد خانه شود كه پیرزن نفهمد. آن شب حالش خوب بود و تنها قدری خواب‌آلود و    ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[غروب یكی از روزها در اطراف ده و زیر درختان نشسته بودم و غرق درافكار خود بودم كه زنك از راه رسید و غافلگیرم كرد. علاقه‌ای به دیدنش نداشتم. اگر می‌دانستم سرمی‌رسد، خود را مخفی می‌كردم. گو این كه كسی باید به او می‌گفت كه مقصر است. باید به دلیل عیب و ایرادهای پسرش سرزنش می‌شد، البته اگر می‌شد آنها را واقعا ایراد نامید. همه‌اش تقصیر خود این زن بود. دیگر پسران ده به مراتب بدتر از پسر او بودند، و هرگز مانند پسر او دست‌ودل‌باز نیز نبودند.
به هر حال، اگر به آن برگ خیره نشده بودم، هرگز مرا نمی‌یافت. آن برگ از شاخه‌ای آویزان بود و ساقه‌اش به واسطه وزش باد یا سنگپرانی بچه‌های ده از وسط دو نیم شده بود و تنها پوسته سبز ساقه از شاخه آویزان بود و به هیچ چیز بند نبود. هزارپایی روی ساقه حركت می‌كرد و برگ را عقب می‌راند. هزارپا به سمت ساقه حركت می‌كرد. در این فكر بودم كه سرانجام از آن بالا سقوط خواهد كرد و برگ نیز به درون آب خواهد افتاد. این امكان نیز بود كه هزارپا سالم به مقصد برسد. حوضچه‌ای زیر درختان بود كه آبش به دلیل وجود خاك رس همیشه به سرخی می‌زد. هرگز نتوانستم بفهمم كه بالاخره آیا هزارپا به ساقه رسید یا نه، چرا كه آن زن سررسید. صدایش را پشت گوشم احساس كردم. با همان صدای زیر و تند همیشگی‌اش شروع كرد كه: «همه كافه‌ها را زیر پا گذاشتم.» عادت داشت بگوید «همه» و این در حالی بود كه در آن ده تنها دو كافه بیشتر وجود نداشت. از آن دسته آدم‌هایی بود كه می‌خواست نابرده رنج گنج بیابد.
دلخودر بودم و این دلخوری در لحن تندم پیدا بود. گفتم: «نباید به خود زحمت می‌دادی، باید می‌فهمیدی كه در غروب به این قشنگی نمی‌توانی مرا در كافه پیدا كنی.»
عجوزه سر به زیر انداخت. وقتی چیزی می‌خواست راهش را هم بلد بود. همیشه همین‌طور بود. یكباره با آن قیافه مغموم گفت: «به خاطر پسر بدبختم.» فهمیدم كه باز پسرك بیمار شده است. اگر حالش خوب بود چیزی نمی‌گفت و تنها به «پسره بی‌شعور» بسنده می‌كرد و مجبورش می‌ساخت هر شب پیش از نیمه‌شب به خانه بازگردد. انگار در این ده فسقلی هم می‌شد از آن كارها كرد. ما نیز راهش را پیدا كرده بودیم و سر زن بیچاره كلاه می‌گذاشتیم. اما من به اصل قضیه اعتراض داشتم نباید زنی به جای زیر نظر گرفتن شوهرش كه اكنون مرده بود، پسر سی‌ساله‌اش را مدام كنترل می‌كرد.
به هر حال، وقتی آن جوان مریض می‌شد و سرمای مختصری می‌خورد، زن می‌گفت: «پسر بدبختم» و اضافه می‌كرد كه «داره می‌میره، خدا می‌دونه بی‌اون سرم چی می‌آد.» و من در جواب می‌گفتم: «خوب، حالا من چه می‌توانم بكنم؟»
خیلی عصبانی بودم. چون یك بار دیگر هم داشت می‌مرد و مادره هم جلوتر همه كارها را تدارك دیده بود و تنها خاك كردنش مانده بود! فكر كردم باز از همان نوع مرگ‌هاست و مردنی در كار نیست.
یك هفته پیشتر او را دیده بودم كه به دنبال آن دختر دهاتی به بالای تپه می‌رفت. من نیز با نگاه دنبالش كردم تا آنجا كه بدل به یك نقطه سیاه و بعد ناپدید شد. محل ملاقاتشان طویله‌ای در یك مزرعه بود. من چشمان خوب و قوی دارم و گاهی امتحان می‌كنم تا ببینم چه فاصله‌ای را می‌توانم نگاه كنم. این كار موجب سرگرمی‌ام می‌شود. او را دوباره نیمه‌شب دیدم و كمكش كردم تا طوری وارد خانه شود كه پیرزن نفهمد. آن شب حالش خوب بود و تنها قدری خواب‌آلود و    ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/lastpage.php?uid=12</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>دختر</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/lastpage/~3/tVGLGYuTi-8/lastpage.php</link>
                    <pubDate>Wed, 22 Feb 2006 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>سکوت</categories>
                    <author>ماکسیم گورکی</author>
                    <description><![CDATA[
شبی، خسته از کار روزانه، پای دیوار خانه‌ای بزرگ و سنگی دراز کشیدم؛ خانه‌ای کهنه و غمگین. پرتو سرخ خورشید رو در غروب شکاف‌های عمیقی روی دیوارها می‌انداخت و کثافت‌های سفت‌شده‌ی روی آن را عریان می‌کرد.
درون خانه آدم‌هایی کثیف، گشنه و پاپتی این‌ور و آن‌ور می‌دویدند؛ مثل موش‌های صحرایی توی زیرزمینی تاریک. لباس‌های‌شان کهنه پاره‌هایی مندرس بود که فقط جاهای اصل‌کاری‌شان را می‌پوشاند و ارواح تاریک‌شان عین بدن‌های‌شان، لخت و عور کثیف بود. از پنجره‌های خانه صدای کسل‌کننده و یکنواخت زندگی به بیرون رخنه می‌کرد؛ آرام و فشرده مانند دودی که از بالای کپه‌ی بزرگ آتشی به هوا می‌رود.
خیلی وقت بود این زمزمه‌های آشنا، مشکوک و هیجان‌آور را می‌شنیدم، چون به هیچ‌وجه انتظار شنیدن صداهای تازه‌ای آن‌جا نداشتم.
اما ناگهان از جایی در نزدیکی همان مکانی که دراز کشیده بودم، از پشت توده‌ی بشکه‌های خالی و جعبه‌های درب و داغان صدایی به بیرون رخنه کرد.
صدایی آرام و لطیف:
«بخواب عزیزکم! بخواب دلبندم، بخواب، بخواب!
بخواب، بخواب، بخواب!
بخواب دخترکم...»
تا به‌حال نشنیده بودم مادران این خانه بچه‌هایشان را این‌طور با ناز و نوازش توی خواب تاب بدهند. لحظه‌ای آرام ایستادم و به پشت بشکه‌ها خیره شدم. توی یکی از جعبه‌ها دختر کوچولویی نشسته بود. سر مو بور و فرفری‌اش را پایین انداخته بود، آرام تکان‌تکان می‌داد و با تأنی با خود زمزمه می‌کرد: 
«بیا به چشم‌های کوچکم، بیا!
ای خواب خوش، ای خواب خوش...»
در دست‌های کوچک و کثیف دخترک دُم قاشقی پیچیده در بسته‌ای قرمز بود که با چشم‌های غمگین‌اش آن را نگاه می‌کرد. چشم‌هایش زیبا، آرام و لطیف بود، اما شباهتی به چشم‌های غمزده بچه‌گانه نداشت. همین که حالتش را دیدم چرک صورت و دست‌هایش پاک یادم رفت.
بالای سرش - درست مثل ابرهایی از دود و خاکستر - جیغ و داد، فحش و ناسزا، خنده‌ی مست‌ها و صدای گریه در هوا موج می‌زد و روی زمین چرک و کثیف، همه چیز نابود و شکسته بود و پرتو خورشید شامگاهی که خرابه‌ها و جعبه‌ها و بشکه‌ها را با نور قرمزش رنگ می‌زد، همه‌چیز را به طرز عجیب و ماندگاری شبیه بازمانده‌های ارگانیسمی بزرگ و ویران با دست‌های خشن و سنگین فقر می‌کرد.
ناخواسته به خود تکانی دادم. دخترک به من نگاه کرد و ترسیده گوشه‌ای کز کرد؛ درست مثل موش وقتی به گربه‌ای نگاه می‌کند.
من لبخند‌زنان به صورت غمگین، کثیف و خجالتیش نگاه کردم. لب‌هایش را سفت بسته بود و ابروهای کم‌پشتش می‌لرزید.
بالاخره از جایش بلند شد، لباس پاره‌اش را - که معلوم بود زمانی صورتی رنگ بوده – مرتب کرد، عروسکش را توی جیبش قایم کرد و با صدای معصوم و کودکانه‌اش پرسید:
«چیه به من زل زدی؟»
حدوداً یازده سالش می‌شد، لاغر و کشیده بود. مرا با دقت برانداز کرد، ابروهایش مدام می‌لرزید. بعد از مکثی کوتاه ادامه داد:
«خب، از من چی می‌خوای؟»
جواب دادم:
«هیچی! تو بازیتو بکن، من می‌رم...»
بعد قدم برداشت و به طرف من آمد. یکهو در صورتش احساس حقارتی پیدا شد و بلند و شمرده گفت:
«با من بیا... فقط با پانزده کوپک...!»
اولش چیزی از حرف‌هایش حالیم نشد و فقط شانه‌ام را بالا انداختم، فقط تا جایی که یادم است چندشم شد.
رو‌به‌رویم ایستاد، شانه‌هایش را به طرف بدنم خم کرد و           ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[
شبی، خسته از کار روزانه، پای دیوار خانه‌ای بزرگ و سنگی دراز کشیدم؛ خانه‌ای کهنه و غمگین. پرتو سرخ خورشید رو در غروب شکاف‌های عمیقی روی دیوارها می‌انداخت و کثافت‌های سفت‌شده‌ی روی آن را عریان می‌کرد.
درون خانه آدم‌هایی کثیف، گشنه و پاپتی این‌ور و آن‌ور می‌دویدند؛ مثل موش‌های صحرایی توی زیرزمینی تاریک. لباس‌های‌شان کهنه پاره‌هایی مندرس بود که فقط جاهای اصل‌کاری‌شان را می‌پوشاند و ارواح تاریک‌شان عین بدن‌های‌شان، لخت و عور کثیف بود. از پنجره‌های خانه صدای کسل‌کننده و یکنواخت زندگی به بیرون رخنه می‌کرد؛ آرام و فشرده مانند دودی که از بالای کپه‌ی بزرگ آتشی به هوا می‌رود.
خیلی وقت بود این زمزمه‌های آشنا، مشکوک و هیجان‌آور را می‌شنیدم، چون به هیچ‌وجه انتظار شنیدن صداهای تازه‌ای آن‌جا نداشتم.
اما ناگهان از جایی در نزدیکی همان مکانی که دراز کشیده بودم، از پشت توده‌ی بشکه‌های خالی و جعبه‌های درب و داغان صدایی به بیرون رخنه کرد.
صدایی آرام و لطیف:
«بخواب عزیزکم! بخواب دلبندم، بخواب، بخواب!
بخواب، بخواب، بخواب!
بخواب دخترکم...»
تا به‌حال نشنیده بودم مادران این خانه بچه‌هایشان را این‌طور با ناز و نوازش توی خواب تاب بدهند. لحظه‌ای آرام ایستادم و به پشت بشکه‌ها خیره شدم. توی یکی از جعبه‌ها دختر کوچولویی نشسته بود. سر مو بور و فرفری‌اش را پایین انداخته بود، آرام تکان‌تکان می‌داد و با تأنی با خود زمزمه می‌کرد: 
«بیا به چشم‌های کوچکم، بیا!
ای خواب خوش، ای خواب خوش...»
در دست‌های کوچک و کثیف دخترک دُم قاشقی پیچیده در بسته‌ای قرمز بود که با چشم‌های غمگین‌اش آن را نگاه می‌کرد. چشم‌هایش زیبا، آرام و لطیف بود، اما شباهتی به چشم‌های غمزده بچه‌گانه نداشت. همین که حالتش را دیدم چرک صورت و دست‌هایش پاک یادم رفت.
بالای سرش - درست مثل ابرهایی از دود و خاکستر - جیغ و داد، فحش و ناسزا، خنده‌ی مست‌ها و صدای گریه در هوا موج می‌زد و روی زمین چرک و کثیف، همه چیز نابود و شکسته بود و پرتو خورشید شامگاهی که خرابه‌ها و جعبه‌ها و بشکه‌ها را با نور قرمزش رنگ می‌زد، همه‌چیز را به طرز عجیب و ماندگاری شبیه بازمانده‌های ارگانیسمی بزرگ و ویران با دست‌های خشن و سنگین فقر می‌کرد.
ناخواسته به خود تکانی دادم. دخترک به من نگاه کرد و ترسیده گوشه‌ای کز کرد؛ درست مثل موش وقتی به گربه‌ای نگاه می‌کند.
من لبخند‌زنان به صورت غمگین، کثیف و خجالتیش نگاه کردم. لب‌هایش را سفت بسته بود و ابروهای کم‌پشتش می‌لرزید.
بالاخره از جایش بلند شد، لباس پاره‌اش را - که معلوم بود زمانی صورتی رنگ بوده – مرتب کرد، عروسکش را توی جیبش قایم کرد و با صدای معصوم و کودکانه‌اش پرسید:
«چیه به من زل زدی؟»
حدوداً یازده سالش می‌شد، لاغر و کشیده بود. مرا با دقت برانداز کرد، ابروهایش مدام می‌لرزید. بعد از مکثی کوتاه ادامه داد:
«خب، از من چی می‌خوای؟»
جواب دادم:
«هیچی! تو بازیتو بکن، من می‌رم...»
بعد قدم برداشت و به طرف من آمد. یکهو در صورتش احساس حقارتی پیدا شد و بلند و شمرده گفت:
«با من بیا... فقط با پانزده کوپک...!»
اولش چیزی از حرف‌هایش حالیم نشد و فقط شانه‌ام را بالا انداختم، فقط تا جایی که یادم است چندشم شد.
رو‌به‌رویم ایستاد، شانه‌هایش را به طرف بدنم خم کرد و           ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/lastpage.php?uid=11</feedburner:origLink></item>
</channel></rss>
