<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0">

                <channel>
                    <title>مجله‌ی هزارتو</title>
                    <link>http://www.hezartou.com</link>
                    <description>Hezartou Magazine - A Persian language online magazine</description>
                    <pubDate>Fri, 12 Sep 2008 13:00:00 GMT</pubDate>
                    <language>fa</language>
            
                <atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" href="http://feeds.feedburner.com/hezartou/magazine" type="application/rss+xml" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com" /><item>
                     <title>صفحه‌ی اول:تمام</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/magazine/~3/gjYSRGzEBg8/firstpage.php</link>
                    <pubDate>Fri, 12 Sep 2008 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>هزارتو</categories>
                    <author>میرزا پیکوفسکی</author>
                    <description><![CDATA[هزارتو تمام شد. بالاخره باید روزی تمام می‌شد؛ امروز همان روز است. البته این دلیل پایانش نیست. هزارتوها نیز به سرانجام نرسیده‌اند که بشارت دهیم طومار هر چه هزارتوست در دنیا را پیچیده‌ایم و دیگر گم‌گشته‌ای نیست و کارمان به دشت‌های پهناور رسیده است. هزارتوئیان قبل از آغاز می‌دانستند تا ابد سرگردان پیچ و خم هزارتوها خواهند ماند، ولی باز نوشتند بلکه به بیرون ره بیابند. شاید به دلیل همین آگاهی هزارتو یک تراژدی است، حکایت یک تراژدی است. قصه‌گویی است.<br /><br />در هزارتو قصه زیاد گفتیم. قصه‌ی همان سرگشتی‌های معروف، قصه‌ی اندیشه‌ها، نمی‌دانم‌ها، می‌دانم‌ها. سی هزارتو نقالی کردیم. مردم آمدند گوش کردند، کم هم نیامدند. کار و بارمان سکه بود، می‌گفتیم و می‌گفتند، می‌نوشتیم و می‌نوشتند. دیگران به کنار، خودمان جماعتی شده بودیم. جماعتی که فقط روی کاغذ بود. جماعتی که چند ده نفرشان یکدیگر را دیده بودند و باقی حتی ارتباطی با هم نداشتند. ولی باز جماعتی بودند. جماعتی که حداقل می‌دانستند هزارتوهایی وجود دارد. خلاصه خوب بودیم، نه فقط در ظاهر.<br /><br />ظاهر همیشه پرده بر باطن است. تلاش بر آن بود باطن هزارتو هم مانند ظاهر آن باشد، ساده و صریح. هزارتو بیش از همه‌چیز تمرین پختگی برای هزارتوئیان بود. خواستیم جمعی باشیم بدون درگیری و جدایی و جدل و گمانم توانستیم. ما یک مجله‌ی آرام منتشر کردیم، یک تجربه‌ی ساده داشتیم، یک خاطره‌ی شیرین. به خودمان افتخار می‌کنیم که دو سال و نیم دوام آوردیم، باز هم می‌توانستیم دوام بیاوریم. تمام شدن هزارتو از سر ناچاری نبود، یک تصمیم بود.<br /><br />پایان هزارتو تصمیم شخص من است. دلایلش کم نیستند و دفاعیاتم هم. اینجا هم جای بحث این نیست، دلیلی برای بحث نیست. خلاصه‌ی تمام حرف‌ها می‌شود از دست دادن ایمان، نه ایمان به هدف که آن‌چنان مقصودی در کار نبود؛ ایمان به مسیر، انگیزه برای ادامه‌ی مسیر. بعد از دو سال و نیم شاید ترک هزارتو سخت باشد، ولی خاطره‌ها ارزش خانه شدن ندارند که در گرمی‌شان پنهان شویم. از هزارتو می‌گذاریم، تا چه پیش آید.<br    ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[هزارتو تمام شد. بالاخره باید روزی تمام می‌شد؛ امروز همان روز است. البته این دلیل پایانش نیست. هزارتوها نیز به سرانجام نرسیده‌اند که بشارت دهیم طومار هر چه هزارتوست در دنیا را پیچیده‌ایم و دیگر گم‌گشته‌ای نیست و کارمان به دشت‌های پهناور رسیده است. هزارتوئیان قبل از آغاز می‌دانستند تا ابد سرگردان پیچ و خم هزارتوها خواهند ماند، ولی باز نوشتند بلکه به بیرون ره بیابند. شاید به دلیل همین آگاهی هزارتو یک تراژدی است، حکایت یک تراژدی است. قصه‌گویی است.<br /><br />در هزارتو قصه زیاد گفتیم. قصه‌ی همان سرگشتی‌های معروف، قصه‌ی اندیشه‌ها، نمی‌دانم‌ها، می‌دانم‌ها. سی هزارتو نقالی کردیم. مردم آمدند گوش کردند، کم هم نیامدند. کار و بارمان سکه بود، می‌گفتیم و می‌گفتند، می‌نوشتیم و می‌نوشتند. دیگران به کنار، خودمان جماعتی شده بودیم. جماعتی که فقط روی کاغذ بود. جماعتی که چند ده نفرشان یکدیگر را دیده بودند و باقی حتی ارتباطی با هم نداشتند. ولی باز جماعتی بودند. جماعتی که حداقل می‌دانستند هزارتوهایی وجود دارد. خلاصه خوب بودیم، نه فقط در ظاهر.<br /><br />ظاهر همیشه پرده بر باطن است. تلاش بر آن بود باطن هزارتو هم مانند ظاهر آن باشد، ساده و صریح. هزارتو بیش از همه‌چیز تمرین پختگی برای هزارتوئیان بود. خواستیم جمعی باشیم بدون درگیری و جدایی و جدل و گمانم توانستیم. ما یک مجله‌ی آرام منتشر کردیم، یک تجربه‌ی ساده داشتیم، یک خاطره‌ی شیرین. به خودمان افتخار می‌کنیم که دو سال و نیم دوام آوردیم، باز هم می‌توانستیم دوام بیاوریم. تمام شدن هزارتو از سر ناچاری نبود، یک تصمیم بود.<br /><br />پایان هزارتو تصمیم شخص من است. دلایلش کم نیستند و دفاعیاتم هم. اینجا هم جای بحث این نیست، دلیلی برای بحث نیست. خلاصه‌ی تمام حرف‌ها می‌شود از دست دادن ایمان، نه ایمان به هدف که آن‌چنان مقصودی در کار نبود؛ ایمان به مسیر، انگیزه برای ادامه‌ی مسیر. بعد از دو سال و نیم شاید ترک هزارتو سخت باشد، ولی خاطره‌ها ارزش خانه شدن ندارند که در گرمی‌شان پنهان شویم. از هزارتو می‌گذاریم، تا چه پیش آید.<br    ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/firstpage.php?uid=39</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>هزارتو، مجمع‌الجزایر تک‌گویان</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/magazine/~3/LG_rLyqvIzE/article.php</link>
                    <pubDate>Fri, 12 Sep 2008 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>هزارتو</categories>
                    <author>سولوژن</author>
                    <description><![CDATA[هزارتوی‌مان تعطیل شد و من ناراحت نیستم. نه این‌که خوش‌حال باشم، اما ناراحت هم نیستم. یا اگر ناراحت باشم، فقط از بابت دو چیز&nbsp; ناراحت‌ام: (۱) از این‌که نکند میرزا پیکوفسکی غم‌اش بگیرد و (۲) نکند بقیه غم‌شان بگیرد از این مرگ، یا امیدوارانه‌تر: از این آغاز دوره‌ای تازه - زمانه‌ی بی‌هزارتو. مرا می‌پرسید، نه!، نه غم‌ام گرفت و نه غم‌ام می‌گیرد در این روزگار درد و بلا که تعطیلی‌ی هزارتو کوچک‌ترین بدبختی‌مان است.<br /><br />بگذارید حرف‌ام را خلاصه بگویم با کم‌ترین حاشیه. و بگذارید از استعاره‌هایی چون «مرگ» و «زمانه‌ی بی‌هزارتو» هم صحبت نکنم. یا اگر از آن‌ها بگویم، کم بگویم - در حد چاشنی و فلفل. خب، خوب شد،‌ حالا حرف حساب‌ام چیست؟<br /><br />بنا به تصمیم جناب میرزا پیکوفسکی،‌ مجله‌ی اینترنتی‌ی هزارتو برای مدت نامعلوم تعطیل شده است. تا جایی هم که من خبر دارم، کس‌ای غش و ضعف نکرد از این خبر تعطیلی - که مدت‌هاست هزارتوییان از آن با خبر بودند. من هم کار عجیب‌ای برای جلوگیری از چنین اتفاق‌ای نکردم. یعنی حتی نامه‌ای ننوشتم که بگویم «ای بابا! چرا آخه لامصبا؟!».<br /><br />چرا؟<br /><br />من تاکنون سه چهار نوشته بیش‌تر برای هزارتو ننوشته‌ام. یکی دو تای‌اش را دوست دارم،‌ یکی دو تای‌اش را هم نه. در همه‌ی مواقع هم نوشتن متن‌ام با شتاب انجام شده بود. بدتر این‌که زمان نوشتن هم معمولا دغدغه‌ام نوشتن راجع به آن موضوع نبوده است. به‌تر بگویم: وقتی موضوع را پیش‌نهاد می‌دادم -اگر می‌دادم- چنان موضوع‌ای برای‌ام جالب بود، اما نه دیگر سه چهار ماه بعد به وقت نوشتن. نویسنده‌ی حرفه‌ای و روزمزد هم نیستم که هر چه مطلب جلوی‌ام بگذارند، بنویسم. صحیح‌تر بگویم:‌ می‌توانم چون نویسنده‌ی حرفه‌ای و روزمزد راجع به هر چیزی بنویسم، اما دقیقا به همان دلیل، عاشق نوشته‌ام هم نمی‌شوم. آدم حرفه‌ای که عاشق تولیدش نمی‌شد. و حالا من نه حرفه‌ای هستم و نه عاشق نوشته‌های‌ام در هزارتو. گفتم که، یکی دو تای‌اش را دوست دارم، یکی دو تای‌اش را هم نه.<br /><br />هزارتو تجربه‌ی متفاوت‌ای بود. هم برای من، هم برای خیلی از نویسنده‌های دیگرش،‌ و هم فارسی‌زبانان اینترنت. نوشتن راجع به یک موضوع واحد، آن هم معمولا از موضوعاتی مجرد، و بدون هیچ برنامه‌ریزی‌ی پیشین و تقسیم دقیق کار و هماهنگی‌ی مرکزی کار عجیب‌ای است. نه، شک ندارم که هزارتو متفاوت بوده است. اما متفاوت‌بودن کافی نیست. باید بیش‌تر پرسید.<br /><br /><br /><br />* آیا هزارتو مفید بود؟<br /><br />بستگی دارد از که بپرسیم: خوانندگان فعلی؟ خوانندگان آینده؟ نویسندگان؟<br /><br />حدس می‌زنم که هزارتو برای نویسندگان‌اش خیلی مفید نبوده باشد - دست‌کم برای من که چندان مفید نبود. البته تجربه‌ی نوشتن -در هر حال- تجربه‌ی باارزشی است، اما تجربه‌ی نوشتن، تجربه‌ی محدود به هزارتو هم نیست. در هزارتو ننویسم، در آن‌جا می‌نویسم، آن‌جا هم نشد، این‌جا. <br /><br />گمان می‌کنم هزارتو برای خوانندگان زمان حال‌اش -همان‌هایی که هر شماره می‌رفتند و نوشته‌ها را می‌خوانند- نیز خیلی مفید نبوده باشد. یعنی حدس می‌زنم تعداد خوانندگانی که مثلا بخواهند ده مطلب متفاوت درباره‌ی لذت -و فقط لذت و نه چیزی دیگر- بخوانند آن‌قدر زیاد نبوده باشد - و یادمان باشد که این «لذت» می‌توانست هر   ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[هزارتوی‌مان تعطیل شد و من ناراحت نیستم. نه این‌که خوش‌حال باشم، اما ناراحت هم نیستم. یا اگر ناراحت باشم، فقط از بابت دو چیز&nbsp; ناراحت‌ام: (۱) از این‌که نکند میرزا پیکوفسکی غم‌اش بگیرد و (۲) نکند بقیه غم‌شان بگیرد از این مرگ، یا امیدوارانه‌تر: از این آغاز دوره‌ای تازه - زمانه‌ی بی‌هزارتو. مرا می‌پرسید، نه!، نه غم‌ام گرفت و نه غم‌ام می‌گیرد در این روزگار درد و بلا که تعطیلی‌ی هزارتو کوچک‌ترین بدبختی‌مان است.<br /><br />بگذارید حرف‌ام را خلاصه بگویم با کم‌ترین حاشیه. و بگذارید از استعاره‌هایی چون «مرگ» و «زمانه‌ی بی‌هزارتو» هم صحبت نکنم. یا اگر از آن‌ها بگویم، کم بگویم - در حد چاشنی و فلفل. خب، خوب شد،‌ حالا حرف حساب‌ام چیست؟<br /><br />بنا به تصمیم جناب میرزا پیکوفسکی،‌ مجله‌ی اینترنتی‌ی هزارتو برای مدت نامعلوم تعطیل شده است. تا جایی هم که من خبر دارم، کس‌ای غش و ضعف نکرد از این خبر تعطیلی - که مدت‌هاست هزارتوییان از آن با خبر بودند. من هم کار عجیب‌ای برای جلوگیری از چنین اتفاق‌ای نکردم. یعنی حتی نامه‌ای ننوشتم که بگویم «ای بابا! چرا آخه لامصبا؟!».<br /><br />چرا؟<br /><br />من تاکنون سه چهار نوشته بیش‌تر برای هزارتو ننوشته‌ام. یکی دو تای‌اش را دوست دارم،‌ یکی دو تای‌اش را هم نه. در همه‌ی مواقع هم نوشتن متن‌ام با شتاب انجام شده بود. بدتر این‌که زمان نوشتن هم معمولا دغدغه‌ام نوشتن راجع به آن موضوع نبوده است. به‌تر بگویم: وقتی موضوع را پیش‌نهاد می‌دادم -اگر می‌دادم- چنان موضوع‌ای برای‌ام جالب بود، اما نه دیگر سه چهار ماه بعد به وقت نوشتن. نویسنده‌ی حرفه‌ای و روزمزد هم نیستم که هر چه مطلب جلوی‌ام بگذارند، بنویسم. صحیح‌تر بگویم:‌ می‌توانم چون نویسنده‌ی حرفه‌ای و روزمزد راجع به هر چیزی بنویسم، اما دقیقا به همان دلیل، عاشق نوشته‌ام هم نمی‌شوم. آدم حرفه‌ای که عاشق تولیدش نمی‌شد. و حالا من نه حرفه‌ای هستم و نه عاشق نوشته‌های‌ام در هزارتو. گفتم که، یکی دو تای‌اش را دوست دارم، یکی دو تای‌اش را هم نه.<br /><br />هزارتو تجربه‌ی متفاوت‌ای بود. هم برای من، هم برای خیلی از نویسنده‌های دیگرش،‌ و هم فارسی‌زبانان اینترنت. نوشتن راجع به یک موضوع واحد، آن هم معمولا از موضوعاتی مجرد، و بدون هیچ برنامه‌ریزی‌ی پیشین و تقسیم دقیق کار و هماهنگی‌ی مرکزی کار عجیب‌ای است. نه، شک ندارم که هزارتو متفاوت بوده است. اما متفاوت‌بودن کافی نیست. باید بیش‌تر پرسید.<br /><br /><br /><br />* آیا هزارتو مفید بود؟<br /><br />بستگی دارد از که بپرسیم: خوانندگان فعلی؟ خوانندگان آینده؟ نویسندگان؟<br /><br />حدس می‌زنم که هزارتو برای نویسندگان‌اش خیلی مفید نبوده باشد - دست‌کم برای من که چندان مفید نبود. البته تجربه‌ی نوشتن -در هر حال- تجربه‌ی باارزشی است، اما تجربه‌ی نوشتن، تجربه‌ی محدود به هزارتو هم نیست. در هزارتو ننویسم، در آن‌جا می‌نویسم، آن‌جا هم نشد، این‌جا. <br /><br />گمان می‌کنم هزارتو برای خوانندگان زمان حال‌اش -همان‌هایی که هر شماره می‌رفتند و نوشته‌ها را می‌خوانند- نیز خیلی مفید نبوده باشد. یعنی حدس می‌زنم تعداد خوانندگانی که مثلا بخواهند ده مطلب متفاوت درباره‌ی لذت -و فقط لذت و نه چیزی دیگر- بخوانند آن‌قدر زیاد نبوده باشد - و یادمان باشد که این «لذت» می‌توانست هر   ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/article.php?arid=2524&amp;uid=39</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>پایان هزارتو</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/magazine/~3/dcyPLjHczeo/article.php</link>
                    <pubDate>Fri, 12 Sep 2008 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>هزارتو</categories>
                    <author>م. ویس آبادی</author>
                    <description><![CDATA[در پایان هزارتو طنزی تلخ لانه دارد مثل اینکه مثلا خود من اگر بگویم همراه هزارتو نبوده ام طنز تلخ دیگری باشد. هزار تو پایان می یابد چون هزار توی مجازی است و با آن همراه نبوده ام شاید برای همین که در پیچ و واپیچ&nbsp; هزارتوی واقعی&nbsp; که پایان نیافته و نخواهد یافت گیرم که هزار توی ما انگار همیشگی باشد&nbsp; آنهم در درون و برون و بس پر تو تر و با اینکه میگویند هزارتوست&nbsp; ولی در روایت است که&nbsp; از صد تو هم بیشتر است!<br /><br />هزار توی من داد است در هزارتوی کاخی با فرشته ای که با چشم بند توری تظاهر به کوری میکند و ترازویی در دست دارد که به جبر سنگ بر دیواره ای تراز شده&nbsp; تا اصل ناترازی و بیدادگری باشد. جانها و مالها و آبروها و هر آنچه شما پس از آنکه عمری خود را انسان فرض کرده اید و از آن خود میدانید به چرخش قلمی بستاند و از اشتباه بدرتان آورد و پدرتان درآورد.<br /><br />اگر گذرتان به این گوشه نیفتاده تا صابون نتیجه عدل مظفر را که لابد در عقبه عدل علی را متکای خود داشته پس از صد و خرده ای بر پوست خود و تمام اقشار زیرین آن حس کنید حتم دارم در گوشه دیگری از این خوان یغما گرفتار بوده اید و یا اگر نه به شیشه و دوا و الکل یا اقلا سیگار و چایی جبر جغرافیایی خود را مرهم می فرموده اید&nbsp; شاهدش هم در جیب همین میرزای خودمان است که مهر و خشمش مثل دوبال خسته دائم در کار بود تا شماره ای به زحمت به در آید و به غفلت خوانده شود .<br /><br />در نوشته های اخیر این رفیق نادیده دیدم که کشتی به ساحل امن رسانده و زندگی را تجربه میکند و ضمن آنکه سیگاری میگیراندم با خودم گفتم چنین باشد که هزارتو پایان یابد ، هزارتوی واقعی که پایان یافت مجازیش هم پایان می یابد و چه خوشگوار است می لعل گون در ساغری چنین شفاف یادگویان . یاد ما در هزارتو ماندگان ...<br    ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[در پایان هزارتو طنزی تلخ لانه دارد مثل اینکه مثلا خود من اگر بگویم همراه هزارتو نبوده ام طنز تلخ دیگری باشد. هزار تو پایان می یابد چون هزار توی مجازی است و با آن همراه نبوده ام شاید برای همین که در پیچ و واپیچ&nbsp; هزارتوی واقعی&nbsp; که پایان نیافته و نخواهد یافت گیرم که هزار توی ما انگار همیشگی باشد&nbsp; آنهم در درون و برون و بس پر تو تر و با اینکه میگویند هزارتوست&nbsp; ولی در روایت است که&nbsp; از صد تو هم بیشتر است!<br /><br />هزار توی من داد است در هزارتوی کاخی با فرشته ای که با چشم بند توری تظاهر به کوری میکند و ترازویی در دست دارد که به جبر سنگ بر دیواره ای تراز شده&nbsp; تا اصل ناترازی و بیدادگری باشد. جانها و مالها و آبروها و هر آنچه شما پس از آنکه عمری خود را انسان فرض کرده اید و از آن خود میدانید به چرخش قلمی بستاند و از اشتباه بدرتان آورد و پدرتان درآورد.<br /><br />اگر گذرتان به این گوشه نیفتاده تا صابون نتیجه عدل مظفر را که لابد در عقبه عدل علی را متکای خود داشته پس از صد و خرده ای بر پوست خود و تمام اقشار زیرین آن حس کنید حتم دارم در گوشه دیگری از این خوان یغما گرفتار بوده اید و یا اگر نه به شیشه و دوا و الکل یا اقلا سیگار و چایی جبر جغرافیایی خود را مرهم می فرموده اید&nbsp; شاهدش هم در جیب همین میرزای خودمان است که مهر و خشمش مثل دوبال خسته دائم در کار بود تا شماره ای به زحمت به در آید و به غفلت خوانده شود .<br /><br />در نوشته های اخیر این رفیق نادیده دیدم که کشتی به ساحل امن رسانده و زندگی را تجربه میکند و ضمن آنکه سیگاری میگیراندم با خودم گفتم چنین باشد که هزارتو پایان یابد ، هزارتوی واقعی که پایان یافت مجازیش هم پایان می یابد و چه خوشگوار است می لعل گون در ساغری چنین شفاف یادگویان . یاد ما در هزارتو ماندگان ...<br    ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/article.php?arid=2511&amp;uid=39</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>نامه از آسایشگاه </title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/magazine/~3/m3Fy8kPAEaQ/article.php</link>
                    <pubDate>Fri, 12 Sep 2008 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>هزارتو</categories>
                    <author>مانی ب.</author>
                    <description><![CDATA[سلام دوست عزیز در باره هزارتو باید بدانید که .... نه ... درواقع بایدی در کار نیست.<br />منظور این‌که٬ لازم است بدانید که ... نه ... چه لزومی؟ هیچ لزومی درکار نیست.<br />می‌خواهم بگویم٬ بی‌فایده نیست بدانید که ... فایده؟ ... نه. هیچ فایده‌ای ندارد.<br />...<br />خب٬ ... پس بگذریم.<br /><br />&nbsp;روز بخیر.<br />دوست شما مانی ب.<br    ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[سلام دوست عزیز در باره هزارتو باید بدانید که .... نه ... درواقع بایدی در کار نیست.<br />منظور این‌که٬ لازم است بدانید که ... نه ... چه لزومی؟ هیچ لزومی درکار نیست.<br />می‌خواهم بگویم٬ بی‌فایده نیست بدانید که ... فایده؟ ... نه. هیچ فایده‌ای ندارد.<br />...<br />خب٬ ... پس بگذریم.<br /><br />&nbsp;روز بخیر.<br />دوست شما مانی ب.<br    ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/article.php?arid=2522&amp;uid=39</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>یک نفس با بازی هزارتو</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/magazine/~3/_PsKPkWdtco/article.php</link>
                    <pubDate>Fri, 12 Sep 2008 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>هزارتو</categories>
                    <author>محسن مؤمنی</author>
                    <description><![CDATA[
پلاسِ ویندوز ایکس‌پی بازی‌ای داشت به نام هزارتو. هزارتویی با سوراخ‌های زیاد. عبور از آن‌ها گاهی چنان سخت و طاقت‌فرسا می‌شد که فکر می‌کردم قید بازی را بزنم. ولی نزدم، آنقدر ادامه دادم و دادم تا پایان کار. مثل بازی‌های دیگری که تا انتها ادامه می‌دهی. در بین راه تو را چنان جذب می‌کنند که نمی‌فهمی چه‌طور این‌چنین فرصت‌هایت را در اختیار آن گذاشته‌ای. تا مرحله‌ی پیش از پایان، راه چندان ناامیدکننده نبود. بالاخره راهی می‌شد یافت و پایانی را بر آن می‌شد تصور کرد. و با همین تصور تا پایان می‌رفتی. اما آخرین گذر، گذری تمام‌نشدنی بود. بارها و بارها. بارها و بارها و هر تکه از این گذر برای خود گذری بود که قدرتی چندین برابر مرحله‌ی پیشین و چندین و چند برابر سایر گذرها را می‌طلبید. پایان‌اش به نظر بی‌پایان بود. اما پایان یافت. پایان هزارتو هیچ جایزه‌ای نداشت. هیچ چیزی به عنوان پاداش اهدا نمی‌شد. تنها عکسی از یک جام در برابر چشمانت نقش می‌بست و تمام. اما قدرت دستان‌ات در کنترل ذره‌ذره‌ی حرکات موس را با تمام وجود حس می‌کردی. پاداش هزارتو در بودن تو خانه کرده بود. در ذره‌ذره‌ی ریزعصب‌های دست راستت. که همگی بی‌آنکه بدانند پر از قوت شده بودند. هزارتو را خودش تمام کرده بود و خودت. اما اعتلای ریزعصب‌های دست راستت را مرحله مرحله به تو بخشیده بود. بی‌آن‌که حس‌اش کنی از                     ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[
پلاسِ ویندوز ایکس‌پی بازی‌ای داشت به نام هزارتو. هزارتویی با سوراخ‌های زیاد. عبور از آن‌ها گاهی چنان سخت و طاقت‌فرسا می‌شد که فکر می‌کردم قید بازی را بزنم. ولی نزدم، آنقدر ادامه دادم و دادم تا پایان کار. مثل بازی‌های دیگری که تا انتها ادامه می‌دهی. در بین راه تو را چنان جذب می‌کنند که نمی‌فهمی چه‌طور این‌چنین فرصت‌هایت را در اختیار آن گذاشته‌ای. تا مرحله‌ی پیش از پایان، راه چندان ناامیدکننده نبود. بالاخره راهی می‌شد یافت و پایانی را بر آن می‌شد تصور کرد. و با همین تصور تا پایان می‌رفتی. اما آخرین گذر، گذری تمام‌نشدنی بود. بارها و بارها. بارها و بارها و هر تکه از این گذر برای خود گذری بود که قدرتی چندین برابر مرحله‌ی پیشین و چندین و چند برابر سایر گذرها را می‌طلبید. پایان‌اش به نظر بی‌پایان بود. اما پایان یافت. پایان هزارتو هیچ جایزه‌ای نداشت. هیچ چیزی به عنوان پاداش اهدا نمی‌شد. تنها عکسی از یک جام در برابر چشمانت نقش می‌بست و تمام. اما قدرت دستان‌ات در کنترل ذره‌ذره‌ی حرکات موس را با تمام وجود حس می‌کردی. پاداش هزارتو در بودن تو خانه کرده بود. در ذره‌ذره‌ی ریزعصب‌های دست راستت. که همگی بی‌آنکه بدانند پر از قوت شده بودند. هزارتو را خودش تمام کرده بود و خودت. اما اعتلای ریزعصب‌های دست راستت را مرحله مرحله به تو بخشیده بود. بی‌آن‌که حس‌اش کنی از                     ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/article.php?arid=2523&amp;uid=39</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>سلام آقای پیکوفسکی!</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/magazine/~3/GSJt9JXTni8/article.php</link>
                    <pubDate>Fri, 12 Sep 2008 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>هزارتو</categories>
                    <author>محمد‌حسین واقف</author>
                    <description><![CDATA[خوب هستید؟ آب و هوای آن طرف دنیا چه طور است؟<br /><br />یادتان هست کی بود آن ایمیل کذا را برایم فرستادی که: &quot; این نامه دعوتی است به یک هم‌نوشت اینترنتی که بنا به سابقه‌ای نه چندان دور و نه چندان مشهور، «هزارتو» نام گرفته است .... از شما داریم دعوت می کنیم عضو هیأت تحریریه‌ی هزارتو شوید.... «هزارتو» در اصل یادگاری است از دوران دانشجویی که آن موقع چهار نفر جمع شده بودیم و چاپش می‌کردیم و می‌فروختیمش به قیمت شماره‌ای دو ریال.&quot; ؟ که حمید صداقت تو را معرفی کرده که این جا هم بیایی زرت و پرت کنی؟<br /><br />حالا توی این حدود سه سال جهان چرخیده و من چرخیده‌ام&nbsp; و تو بیشتر چرخیده‌ای و سیب هم تا پایین بیاید باز هم می‌چرخد. یادت هست با چند نفر شروع کردیم؟ فکر کنم هفده نفر. حالا چند نفریم؟ هفتاد و سه نفر عضو و همکار که هی از این لیست به آن لیست رفت و آمد می‌کنند. دیدی این آمدن و رفتن‌ها چه قدر یواشکی بودند؟ آدم‌ها یواشکی می‌آیند جایی باز می‌کنند برای خودشان بعد بدون اینکه بفهمیم کی می‌روند معلوم نیست کجا جای دیگر برای خودشان باز کنند.<br /><br />اصلاً آدم‌ها همینجوری‌اند بند نمی‌شوند. وقتی بند شدند خیلی به درد خاصی نمی‌خورند. هی باید از توی یکی بروند توی یکی دیگه. الان هم که مد شده همه می‌روند توی سر هرمس ما و بالا و پایین می‌کنند و می‌گردند و بیرون می‌آیند.<br /><br />گفته بودی می‌خواهی کرکره را بکشی پایین و من فکر می‌کنم چه قدر خوب بود اگر نمی‌کشیدی. چقدر آدم می‌آمدند و می‌رفتند و شاید دو سال دیگر نه ده سال دیگر مثلاً کسی از همین 70 نفر هم نمانده بود و مثلاً 300 نفر آدم دیگر توی این هزارتو‌&nbsp; این طرف و آن طرف می‌شدند. فکر می‌کنم مثلاً اگر الان قرار نبود این شماره نسبتاً آخر باشد آن پانزده شانزده نفری که ملتزمین به نوشتن این شماره بودند بعد از سه چهار بار تهدید و توبیخ و تجاوز چه قدر می‌توانستند نوشته‌های قشنگ بنویسند. مثلاً اگر استامینوفن می‌نوشت و هرمس و نگین و سپینود و پورج و سرزمین رویایی و تو و امید میلانی و کلاغ سیاه و امین عنکبوت و احتمالاً چند نفر دیگر. بعد با خودمان فکر می‌کردیم مثلاً آقای پورج چی‌اش از کی کمتر است؟ یا مثلاً آقای فرشید استامینوفن چرا مثلاً یک کتابی نمی‌نویسد که روی سالینجر را کم کند؟ یا مثلاً بقیه؟ همین‌ها را آرشیوشان را بخوانی می‌بینی چقدر بزرگ شده‌اند، که اگر بنویسند احتمالاً دعوای پرفروش‌ترین بین آقای لانگ‌شات و آقای مارانا بود.<br /><br />بعد می‌بینی یک چیزهای دیگری می‌خواستی بنویسی و بس که توی این توها بالا و پایین کرده‌ای دیگر یادت نمی‌آید چی قرار بد باشد. مثلاً قرار بود بنویسی این توهای توی لاست و سه‌گانه رنگ‌ها از کجا می‌آید و کجا می‌رود. بعد با خودت بگویی که ایده طلایی را گرفته‌ای و می‌خواهی بگویی هزارتو برای ما مثلاً همان جزیره بوده و بعد یادت بیاید که زرشک! این را که قبلاً آقای علیبی جور دیگری گفته و خیلی بهتر.<br /><br />بعد یادت بیاید چه قدر تنهایی‌هایت را هزارتو پر کرده. چقدر دوباره و ده باره و صد باره خوانده‌ای این تو‌های این همه شماره‌ را. بعد بروی یک گوشه دیگر این دنیا یاد بیه تنهایی‌هایت بی‌افتی و یادت باشد و از یادت نرفته باشد که هیچ وقت قرار نیست این تنهایی‌ها از بین بروند. با بهترین‌های عالم هم پرشان        ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[خوب هستید؟ آب و هوای آن طرف دنیا چه طور است؟<br /><br />یادتان هست کی بود آن ایمیل کذا را برایم فرستادی که: &quot; این نامه دعوتی است به یک هم‌نوشت اینترنتی که بنا به سابقه‌ای نه چندان دور و نه چندان مشهور، «هزارتو» نام گرفته است .... از شما داریم دعوت می کنیم عضو هیأت تحریریه‌ی هزارتو شوید.... «هزارتو» در اصل یادگاری است از دوران دانشجویی که آن موقع چهار نفر جمع شده بودیم و چاپش می‌کردیم و می‌فروختیمش به قیمت شماره‌ای دو ریال.&quot; ؟ که حمید صداقت تو را معرفی کرده که این جا هم بیایی زرت و پرت کنی؟<br /><br />حالا توی این حدود سه سال جهان چرخیده و من چرخیده‌ام&nbsp; و تو بیشتر چرخیده‌ای و سیب هم تا پایین بیاید باز هم می‌چرخد. یادت هست با چند نفر شروع کردیم؟ فکر کنم هفده نفر. حالا چند نفریم؟ هفتاد و سه نفر عضو و همکار که هی از این لیست به آن لیست رفت و آمد می‌کنند. دیدی این آمدن و رفتن‌ها چه قدر یواشکی بودند؟ آدم‌ها یواشکی می‌آیند جایی باز می‌کنند برای خودشان بعد بدون اینکه بفهمیم کی می‌روند معلوم نیست کجا جای دیگر برای خودشان باز کنند.<br /><br />اصلاً آدم‌ها همینجوری‌اند بند نمی‌شوند. وقتی بند شدند خیلی به درد خاصی نمی‌خورند. هی باید از توی یکی بروند توی یکی دیگه. الان هم که مد شده همه می‌روند توی سر هرمس ما و بالا و پایین می‌کنند و می‌گردند و بیرون می‌آیند.<br /><br />گفته بودی می‌خواهی کرکره را بکشی پایین و من فکر می‌کنم چه قدر خوب بود اگر نمی‌کشیدی. چقدر آدم می‌آمدند و می‌رفتند و شاید دو سال دیگر نه ده سال دیگر مثلاً کسی از همین 70 نفر هم نمانده بود و مثلاً 300 نفر آدم دیگر توی این هزارتو‌&nbsp; این طرف و آن طرف می‌شدند. فکر می‌کنم مثلاً اگر الان قرار نبود این شماره نسبتاً آخر باشد آن پانزده شانزده نفری که ملتزمین به نوشتن این شماره بودند بعد از سه چهار بار تهدید و توبیخ و تجاوز چه قدر می‌توانستند نوشته‌های قشنگ بنویسند. مثلاً اگر استامینوفن می‌نوشت و هرمس و نگین و سپینود و پورج و سرزمین رویایی و تو و امید میلانی و کلاغ سیاه و امین عنکبوت و احتمالاً چند نفر دیگر. بعد با خودمان فکر می‌کردیم مثلاً آقای پورج چی‌اش از کی کمتر است؟ یا مثلاً آقای فرشید استامینوفن چرا مثلاً یک کتابی نمی‌نویسد که روی سالینجر را کم کند؟ یا مثلاً بقیه؟ همین‌ها را آرشیوشان را بخوانی می‌بینی چقدر بزرگ شده‌اند، که اگر بنویسند احتمالاً دعوای پرفروش‌ترین بین آقای لانگ‌شات و آقای مارانا بود.<br /><br />بعد می‌بینی یک چیزهای دیگری می‌خواستی بنویسی و بس که توی این توها بالا و پایین کرده‌ای دیگر یادت نمی‌آید چی قرار بد باشد. مثلاً قرار بود بنویسی این توهای توی لاست و سه‌گانه رنگ‌ها از کجا می‌آید و کجا می‌رود. بعد با خودت بگویی که ایده طلایی را گرفته‌ای و می‌خواهی بگویی هزارتو برای ما مثلاً همان جزیره بوده و بعد یادت بیاید که زرشک! این را که قبلاً آقای علیبی جور دیگری گفته و خیلی بهتر.<br /><br />بعد یادت بیاید چه قدر تنهایی‌هایت را هزارتو پر کرده. چقدر دوباره و ده باره و صد باره خوانده‌ای این تو‌های این همه شماره‌ را. بعد بروی یک گوشه دیگر این دنیا یاد بیه تنهایی‌هایت بی‌افتی و یادت باشد و از یادت نرفته باشد که هیچ وقت قرار نیست این تنهایی‌ها از بین بروند. با بهترین‌های عالم هم پرشان        ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/article.php?arid=2509&amp;uid=39</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>ناکجا</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/magazine/~3/hfrzrSgCu1c/article.php</link>
                    <pubDate>Fri, 12 Sep 2008 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>هزارتو</categories>
                    <author>مخلوق</author>
                    <description><![CDATA[
<p>همیشه جایی هست برایِ نوشتن،<br />جایی برایِ بودن،<br />جایی برایِ وانمودنِ خویش.<br />اما هیچ‌گاه جایی نیست برایِ ماندن،<br />جایی برایِ ریشه‌دواندن،<br />جایی برایِ پای‌بند ساختنِ خویش.<br />همیشه جایی هست برایِ ابرازِ وجود،<br />جایی برایِ خودنمایی،<br />جایی برایِ برون‌افکندنِ خویش.<br />اما هیچ‌گاه جایی نیست برایِ ابرامِ وجود،<br />جایی برایِ قرار یافتن،<br />جایی برایِ سکونت‌گزیدنِ خویش.<br />همیشه جایی هست،<br />درست از این رو<br />که هیچ‌گاه جای‌گاهی نیست؛<br />جایی برایِ ایستادن،<br />برایِ ایستادگی.<br />همیشه جایی هست<br />و همیشه جدایی هست.<br />گفته‌اند که هر شروع را پایانی ست،<br />تا حقیقتِ «پایان» را فراموش کنند.<br />هر پایان آغازِ فراموشی ست،<br />آغازِ سکوت.<br />همهمه یعنی وجود،<br />یعنی هستی.<br />سکوت اما آغازِ عدم،<br />آغازِ نیستی است.<br />همیشه جایی هست برایِ وجود یافتن،<br />جایی برایِ تولد،<br />جایی برایِ آغاز.<br />اما هیچ‌گاه جایی نیست برایِ نیست‌شدن،<br />جایی برایِ مرگ،<br />جایی برایِ پایان.<br />این چرخه‌یِ شومِ تولد و مرگ را نهایتی نیست.<br />اما برگزیدنِ یکی از این دو، تمنایِ جاودانگی ست:<br />هستیِ ابدی،<br />نیستیِ ابدی.<br />ابدیتِ منفی را بدبینان برمی‌گزینند<br />و ابدیتِ مثبت را خوش‌بینان.<br />نیستیِ جاودانه خواستِ بدبینان است<br />و هستیِ جاودانه آرزویِ خوش‌بینان.<br />همیشه جایی هست برایِ هستی یا نیستی،<br />جایی برایِ بود یا نبود،<br />جایی برایِ حضور یا غیبت.<br />اما هیچ‌گاه جایی نیست برایِ جاودانگی،<br />جایی برایِ ابدیت،<br />جایی برایِ همیشه.<br />ای کاش<br />پایان را<br />پایانی             ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[
<p>همیشه جایی هست برایِ نوشتن،<br />جایی برایِ بودن،<br />جایی برایِ وانمودنِ خویش.<br />اما هیچ‌گاه جایی نیست برایِ ماندن،<br />جایی برایِ ریشه‌دواندن،<br />جایی برایِ پای‌بند ساختنِ خویش.<br />همیشه جایی هست برایِ ابرازِ وجود،<br />جایی برایِ خودنمایی،<br />جایی برایِ برون‌افکندنِ خویش.<br />اما هیچ‌گاه جایی نیست برایِ ابرامِ وجود،<br />جایی برایِ قرار یافتن،<br />جایی برایِ سکونت‌گزیدنِ خویش.<br />همیشه جایی هست،<br />درست از این رو<br />که هیچ‌گاه جای‌گاهی نیست؛<br />جایی برایِ ایستادن،<br />برایِ ایستادگی.<br />همیشه جایی هست<br />و همیشه جدایی هست.<br />گفته‌اند که هر شروع را پایانی ست،<br />تا حقیقتِ «پایان» را فراموش کنند.<br />هر پایان آغازِ فراموشی ست،<br />آغازِ سکوت.<br />همهمه یعنی وجود،<br />یعنی هستی.<br />سکوت اما آغازِ عدم،<br />آغازِ نیستی است.<br />همیشه جایی هست برایِ وجود یافتن،<br />جایی برایِ تولد،<br />جایی برایِ آغاز.<br />اما هیچ‌گاه جایی نیست برایِ نیست‌شدن،<br />جایی برایِ مرگ،<br />جایی برایِ پایان.<br />این چرخه‌یِ شومِ تولد و مرگ را نهایتی نیست.<br />اما برگزیدنِ یکی از این دو، تمنایِ جاودانگی ست:<br />هستیِ ابدی،<br />نیستیِ ابدی.<br />ابدیتِ منفی را بدبینان برمی‌گزینند<br />و ابدیتِ مثبت را خوش‌بینان.<br />نیستیِ جاودانه خواستِ بدبینان است<br />و هستیِ جاودانه آرزویِ خوش‌بینان.<br />همیشه جایی هست برایِ هستی یا نیستی،<br />جایی برایِ بود یا نبود،<br />جایی برایِ حضور یا غیبت.<br />اما هیچ‌گاه جایی نیست برایِ جاودانگی،<br />جایی برایِ ابدیت،<br />جایی برایِ همیشه.<br />ای کاش<br />پایان را<br />پایانی             ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/article.php?arid=2513&amp;uid=39</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>اینو نگا</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/magazine/~3/6bKq5Tfs9rc/article.php</link>
                    <pubDate>Fri, 12 Sep 2008 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>هزارتو</categories>
                    <author>مکابیز</author>
                    <description><![CDATA[از من و شکسپیر قبول کنید هر چیز خوبی پایان خوبی دارد و هر چیزی که پایانش خوب باشد بی برو برگرد خوب خواهد بود. به این ترتیب هزارتو می توانست خوب باشد.<br /><br />حالا خیال کنید رییس سایت دارد مقدمات انتشار شماره ی &quot;ابله&quot; را فراهم می کند که ناگهان از پشت میزش بلند می شود. می رود کنار پنجره. پسر شانزده هفده ساله ی سندروم داونی خانه ی روبرویی را می بیند که دارد سعی می کند از درخت چنار&nbsp; توت بچیند. بی درنگ می آید مطلبی مینویسد در این مایه ها:<br /><br />&quot;درود بر هزارتوییان. الان که ساعت چهار صبح است احساس می کنم دیگر نمی توانم ادامه بدهم. در دنیایی که درخت چنار بجای توجه به آنجه آدم با همه ی وجودش از او میخواهد به قوانین سفت و سخت درختانه اش پای بند است ...&quot;<br /><br />و حتی نمی تواند جمله اش را به پیان ببرد. بند هوله ی حمامش را بر می دارد و مثل کروات آویزان می کند به گردنش . یک صندلی می گذارد زیر پایش و آن قسمت از بند که قابلیت حرکت دارد را گره میزد به میله ی بارفیکس...<br /><br />و ما بدون آنکه بفهمیم چه اتفاقی افتاده در انتظار منتشر شدن شماره ی &quot;ابله&quot; می مانیم. برایش مسیج می فرستیم . آنها که نزدیک ترند تلفن میزنند. سراغش را از این و آن می گیرند و کم کم می فهمند چه اتفاقی افتاده. مهدی جامی در یک پست وبلاگی در سیبستان ضمن مصرف مقدار زیادی&nbsp; احساسات از دلایل ناکامی رسانه ای سایتی مثل هزارتو می گوید و نوشته اش را با یک بیت شعر از خواجه شیراز به پایان می برد. مثلا همان که فخری خوروش خطاب به جمشید مشایخی در &quot;سوته دلان&quot; می گوید و کتاب حافظ اش را پرت می کند جلوی پای مرد میانه سال مستاصل ظاهرا عاشق. یکی هم برای آن مطلب کامنت می گذارد و می نویسد &quot;نوشته ی ماهی بود. به منم سر بزنید استاد. یک مطلب درباره ی لزوم شرکت در انتخابات نوشتم که خوشحال می شم نظر شما رو دربارش بدونم&quot;<br /><br />اینطور شاید پایان بهتری می شد. اما این یکی هم خیلی بد نیست. دست کم بهتر از آن است که روزی وقتی هزارتو را باز می کنیم ببینیم که صفحه ای موجود نیست. چون رییس ترجیح داده با پولش برود گوام شربت آناناس(مثلا) بخورد و پوکر بازی کند و آخر بازی پول ها را به دخترهایی که از بقیه خوشگلتر به نظر می رسند از طریق میهمان کردنشان به یک گیلاس شربت آناناس(همراه با الکل البته) باز بگرداند.<br /><br />یا می توانست از آن هم بدتر باشد. می توانست طوری باشد که همه خسته شوند. نویسندگان، خوانندگان، لینک دهندگان.کلمه ها، ویرگول ها، نقطه ویرگول ها، فاصله ها ، نیم فلصله ها. رضا شکراللهی و همه و همه.<br /><br />حالا هزارتو به پایان رسیده. یک جورهایی که می شود اسمش را گذاشت &quot;متوسط&quot;. بدون آنکه تکانی اساسی به ما بدهد.مثل وقت هایی که مستی یا نشئگی دارد به پایان می رسد و آدمها سعی می کنند با کشیدن یک سیگار دیگر، به بحثی که با شور و شوق نسبتا زیادی آغاز شده پایان بدهند.یک بالشت پیدا می کنند می گذارندد زیر سرشان و دراز می کشند کف اتاق. تلویزیون را روشن می کنند و منتظر فرصت می مانند تا صحبت طرف مقابل دچار وقفه شود تا صدای تلویزیون را بلند&nbsp; کنند و تقریبا داد بزنند &quot;اینو              ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[از من و شکسپیر قبول کنید هر چیز خوبی پایان خوبی دارد و هر چیزی که پایانش خوب باشد بی برو برگرد خوب خواهد بود. به این ترتیب هزارتو می توانست خوب باشد.<br /><br />حالا خیال کنید رییس سایت دارد مقدمات انتشار شماره ی &quot;ابله&quot; را فراهم می کند که ناگهان از پشت میزش بلند می شود. می رود کنار پنجره. پسر شانزده هفده ساله ی سندروم داونی خانه ی روبرویی را می بیند که دارد سعی می کند از درخت چنار&nbsp; توت بچیند. بی درنگ می آید مطلبی مینویسد در این مایه ها:<br /><br />&quot;درود بر هزارتوییان. الان که ساعت چهار صبح است احساس می کنم دیگر نمی توانم ادامه بدهم. در دنیایی که درخت چنار بجای توجه به آنجه آدم با همه ی وجودش از او میخواهد به قوانین سفت و سخت درختانه اش پای بند است ...&quot;<br /><br />و حتی نمی تواند جمله اش را به پیان ببرد. بند هوله ی حمامش را بر می دارد و مثل کروات آویزان می کند به گردنش . یک صندلی می گذارد زیر پایش و آن قسمت از بند که قابلیت حرکت دارد را گره میزد به میله ی بارفیکس...<br /><br />و ما بدون آنکه بفهمیم چه اتفاقی افتاده در انتظار منتشر شدن شماره ی &quot;ابله&quot; می مانیم. برایش مسیج می فرستیم . آنها که نزدیک ترند تلفن میزنند. سراغش را از این و آن می گیرند و کم کم می فهمند چه اتفاقی افتاده. مهدی جامی در یک پست وبلاگی در سیبستان ضمن مصرف مقدار زیادی&nbsp; احساسات از دلایل ناکامی رسانه ای سایتی مثل هزارتو می گوید و نوشته اش را با یک بیت شعر از خواجه شیراز به پایان می برد. مثلا همان که فخری خوروش خطاب به جمشید مشایخی در &quot;سوته دلان&quot; می گوید و کتاب حافظ اش را پرت می کند جلوی پای مرد میانه سال مستاصل ظاهرا عاشق. یکی هم برای آن مطلب کامنت می گذارد و می نویسد &quot;نوشته ی ماهی بود. به منم سر بزنید استاد. یک مطلب درباره ی لزوم شرکت در انتخابات نوشتم که خوشحال می شم نظر شما رو دربارش بدونم&quot;<br /><br />اینطور شاید پایان بهتری می شد. اما این یکی هم خیلی بد نیست. دست کم بهتر از آن است که روزی وقتی هزارتو را باز می کنیم ببینیم که صفحه ای موجود نیست. چون رییس ترجیح داده با پولش برود گوام شربت آناناس(مثلا) بخورد و پوکر بازی کند و آخر بازی پول ها را به دخترهایی که از بقیه خوشگلتر به نظر می رسند از طریق میهمان کردنشان به یک گیلاس شربت آناناس(همراه با الکل البته) باز بگرداند.<br /><br />یا می توانست از آن هم بدتر باشد. می توانست طوری باشد که همه خسته شوند. نویسندگان، خوانندگان، لینک دهندگان.کلمه ها، ویرگول ها، نقطه ویرگول ها، فاصله ها ، نیم فلصله ها. رضا شکراللهی و همه و همه.<br /><br />حالا هزارتو به پایان رسیده. یک جورهایی که می شود اسمش را گذاشت &quot;متوسط&quot;. بدون آنکه تکانی اساسی به ما بدهد.مثل وقت هایی که مستی یا نشئگی دارد به پایان می رسد و آدمها سعی می کنند با کشیدن یک سیگار دیگر، به بحثی که با شور و شوق نسبتا زیادی آغاز شده پایان بدهند.یک بالشت پیدا می کنند می گذارندد زیر سرشان و دراز می کشند کف اتاق. تلویزیون را روشن می کنند و منتظر فرصت می مانند تا صحبت طرف مقابل دچار وقفه شود تا صدای تلویزیون را بلند&nbsp; کنند و تقریبا داد بزنند &quot;اینو              ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/article.php?arid=2514&amp;uid=39</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>مازاد زندگی</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/magazine/~3/8WJtvVswm3s/article.php</link>
                    <pubDate>Fri, 12 Sep 2008 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>هزارتو</categories>
                    <author>مهدی انصاری</author>
                    <description><![CDATA[برای آخرین شماره‌ی هزارتو، درباره موضوعی دوست دارم بنویسم که به عنوان اولین موضوع در اولین شماره بدان اندیشیدیم و درباره‌اش نوشتیم؛ <strong>فلسفه‌ی وجودی هزارتو</strong>. موضوعی که همه‌ی این سال‌ها هر بار به نوعی ذهنم را درگیر کرده و هربار به گونه‌یی کنار نهاده و از کنارش گذشته‌ام. <br />همراهی و همکاری نزدیک و کاملا پیگیر در شکل‌گیری و انتشار هزارتو در این مدت- که سراسر خاطره‌ی تلاش، پافشاری و زحمات سردبیر، مدیرمسئول و صاحب امتیازِ تنها و همه کاره‌ی هزارتو است - این عبارت شیلینگ را برایم تداعی می‌کند که &quot;آغاز همانا نفی آن چیزی است که با آن می‌آغازد&quot; چرا که در نهایت هزارتو آن هزارتویی نشد که ایده آن در بهمن ماه 82 و حتا بعدها غلیان می‌کرد. <br />هزارتو مجله‌یی سیاسی، اجتماعی و فرهنگی، حتا ادبی و علمی نبود، در دفاع از / مبازه‌ی سیاسی برایِ هیچ ایده، آرمان، مکتب و ایسمی هم منتشر نمی‌شد.هزارتو در هیچ قالبی از قالب‌هایی که می‌توان ازآن‌ها تقلید و کپی‌برداری کرد، نمی‌گنجید؛ ارغنون، امروز، آدینه ،کارنامه و آفتاب... هزارتو نمی‌توانست و یا نمی‌خواست به شکل و شمایل مجله‌هایی که به خاطر ترجمه، تحلیل و مقاله و یا تبلیغات و مبارزه منتشر می‌شوند، بدل شود و بیشتر بی‌شکلی، بی‌قالبی و وارفتگی مطالعات فرهنگی پست‌مدرن را به نمایش می‌گذاشت. هزارتو حرف‌ها، نجواها ، دیالوگ‌ها و گفتگوهای تنهایی ما چند نفر بود.هدفی که در اساسنامه مجله هزارتو نیز آورده شده بود و از متن‌ها و موضوعات هزارتو کاملا مشهود بود:&quot; هزارتو حلقه‌ای است که توسط علاقمندان ادبیات و فرهنگ بسته شده و قرار است عرصه‌ی اختلاط دیدگاه‌های مختلف، متنافر و حتی متقاطع باشد (ولی) تنها پیش‌شرط‌مان وارد نشدن به حوزه‌ی سیاست است&quot;. پیش‌شرط وارد نشدن در سیاست و شیفته و علاقمند صرف ادبیات و فرهنگ بودن، گره کلیدی در تحلیل و واکاوی فلسفه‌ی وجودی هزارتو را و یا به تعبیری دیگر وضعیت <strong>فرهنگ بودن سیاست</strong> را، بر ملا می‌کند که اساسا خط فکری، حرکتی و هستی‌شناختی بسیاری از وبلاگ‌ها، سایت‌ها و مجلات این‌چنینی است.چرا که، برای تحلیل فلسفه وجودی هزارتو آنچه لازم است واکاوید، شالوده و بن‌مایه‌ی ایدئولوژیی است که در حال بارگذاری است(آپلود می‌شود)،همانطور که آلن بدیو می‌گوید:&quot; امروزه ایدئولوژی غالب چیست؟ یا اگر این‌طور می‌پسندید، باور مسلم در کشورهای ما کدام است؟ بازار آزاد، فناوری، پول، شغل، وبلاگ، انتخابات دوباره، سکسوالیته آزاد و چیزهایی ازاین‌دست وجود دارند. ولی من فکر می‌کنم تمام اینها را می‌توان تنها در یک جمله خلاصه کرد: فقط بدن‌ها و زبان‌ها وجود دارند. این جمله اصل موضوعه اعتقاد یا گرایش جاری معاصر است.من اسم این گرایش را ماتریالیسم دموکراتیک می‌گذارم.» (بدیو، «بدن‌ها، زبان‌ها، حقیقت‌ها»، ترجمه مجتبی گل‌محمدی، سایت رخداد) <br />سامانه‌ی نوین کنترل ، سلطه و استیلایی که نه فقط در هزارتو بلکه به اکثریت وبلاگستان فارسی رخنه کرده‌است با اختگی سیاسی و شیفتگی فرهنگی در کنار حذف زوائد و حواشی هویتی، سیاسی و اجتماعی در قالب وبلاگ، سایت و مجله و...ساختار، قالب و فرم خاصی را مهیا ساخته است که در آن صرفا آن‌چه که جریان پیدا می‌کند و به منصه حضور می‌رسد، چیزی نیست جز یک    ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[برای آخرین شماره‌ی هزارتو، درباره موضوعی دوست دارم بنویسم که به عنوان اولین موضوع در اولین شماره بدان اندیشیدیم و درباره‌اش نوشتیم؛ <strong>فلسفه‌ی وجودی هزارتو</strong>. موضوعی که همه‌ی این سال‌ها هر بار به نوعی ذهنم را درگیر کرده و هربار به گونه‌یی کنار نهاده و از کنارش گذشته‌ام. <br />همراهی و همکاری نزدیک و کاملا پیگیر در شکل‌گیری و انتشار هزارتو در این مدت- که سراسر خاطره‌ی تلاش، پافشاری و زحمات سردبیر، مدیرمسئول و صاحب امتیازِ تنها و همه کاره‌ی هزارتو است - این عبارت شیلینگ را برایم تداعی می‌کند که &quot;آغاز همانا نفی آن چیزی است که با آن می‌آغازد&quot; چرا که در نهایت هزارتو آن هزارتویی نشد که ایده آن در بهمن ماه 82 و حتا بعدها غلیان می‌کرد. <br />هزارتو مجله‌یی سیاسی، اجتماعی و فرهنگی، حتا ادبی و علمی نبود، در دفاع از / مبازه‌ی سیاسی برایِ هیچ ایده، آرمان، مکتب و ایسمی هم منتشر نمی‌شد.هزارتو در هیچ قالبی از قالب‌هایی که می‌توان ازآن‌ها تقلید و کپی‌برداری کرد، نمی‌گنجید؛ ارغنون، امروز، آدینه ،کارنامه و آفتاب... هزارتو نمی‌توانست و یا نمی‌خواست به شکل و شمایل مجله‌هایی که به خاطر ترجمه، تحلیل و مقاله و یا تبلیغات و مبارزه منتشر می‌شوند، بدل شود و بیشتر بی‌شکلی، بی‌قالبی و وارفتگی مطالعات فرهنگی پست‌مدرن را به نمایش می‌گذاشت. هزارتو حرف‌ها، نجواها ، دیالوگ‌ها و گفتگوهای تنهایی ما چند نفر بود.هدفی که در اساسنامه مجله هزارتو نیز آورده شده بود و از متن‌ها و موضوعات هزارتو کاملا مشهود بود:&quot; هزارتو حلقه‌ای است که توسط علاقمندان ادبیات و فرهنگ بسته شده و قرار است عرصه‌ی اختلاط دیدگاه‌های مختلف، متنافر و حتی متقاطع باشد (ولی) تنها پیش‌شرط‌مان وارد نشدن به حوزه‌ی سیاست است&quot;. پیش‌شرط وارد نشدن در سیاست و شیفته و علاقمند صرف ادبیات و فرهنگ بودن، گره کلیدی در تحلیل و واکاوی فلسفه‌ی وجودی هزارتو را و یا به تعبیری دیگر وضعیت <strong>فرهنگ بودن سیاست</strong> را، بر ملا می‌کند که اساسا خط فکری، حرکتی و هستی‌شناختی بسیاری از وبلاگ‌ها، سایت‌ها و مجلات این‌چنینی است.چرا که، برای تحلیل فلسفه وجودی هزارتو آنچه لازم است واکاوید، شالوده و بن‌مایه‌ی ایدئولوژیی است که در حال بارگذاری است(آپلود می‌شود)،همانطور که آلن بدیو می‌گوید:&quot; امروزه ایدئولوژی غالب چیست؟ یا اگر این‌طور می‌پسندید، باور مسلم در کشورهای ما کدام است؟ بازار آزاد، فناوری، پول، شغل، وبلاگ، انتخابات دوباره، سکسوالیته آزاد و چیزهایی ازاین‌دست وجود دارند. ولی من فکر می‌کنم تمام اینها را می‌توان تنها در یک جمله خلاصه کرد: فقط بدن‌ها و زبان‌ها وجود دارند. این جمله اصل موضوعه اعتقاد یا گرایش جاری معاصر است.من اسم این گرایش را ماتریالیسم دموکراتیک می‌گذارم.» (بدیو، «بدن‌ها، زبان‌ها، حقیقت‌ها»، ترجمه مجتبی گل‌محمدی، سایت رخداد) <br />سامانه‌ی نوین کنترل ، سلطه و استیلایی که نه فقط در هزارتو بلکه به اکثریت وبلاگستان فارسی رخنه کرده‌است با اختگی سیاسی و شیفتگی فرهنگی در کنار حذف زوائد و حواشی هویتی، سیاسی و اجتماعی در قالب وبلاگ، سایت و مجله و...ساختار، قالب و فرم خاصی را مهیا ساخته است که در آن صرفا آن‌چه که جریان پیدا می‌کند و به منصه حضور می‌رسد، چیزی نیست جز یک    ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/article.php?arid=2516&amp;uid=39</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>كلمه</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/magazine/~3/4qwNfAJ8JF0/article.php</link>
                    <pubDate>Fri, 12 Sep 2008 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>هزارتو</categories>
                    <author>نگین</author>
                    <description><![CDATA[آدم هيچ‌وقت نمی‌داند هر روزی كه می‌گذرد، چقدر از باقیمانده‌ی زندگيش است. اين‌طوری است كه تا می‌آيد درست فكر كند، می‌بيند دارد می‌ميرد يا حتی قبلش مرده‌است. به‌هرحال هميشه انگار جايی دورتر از آن ايستاده كه بتواند ته‌اش را ببيند.<br /><br />همان وقت هم كه ته‌ته‌اش نيست. يعنی‌ شايد هم باشد، اما وقتي مرده‌باشی و ندانی جايی كه حالا هستی، تهش هست يا نيست؛ می‌توانی‌ فكر كنی كه هرگز ته‌ای وجود ندارد. چون از لحظه‌ای كه تو نيستی، چيزی برايت وجود نمی‌يابد؛ و مگر نه‌اين‌كه تا ما چيزی را ادراك نكنيم و برايش اسمی نگذاريم، نمی‌توانيم بگوييم هست، يا ما می‌دانيم كه وجود دارد. يا حتی لازم است كه وجود داشته‌باشد؟ برای همين هم می‌گويم از لحظه‌ای كه واقعاً مرده‌باشيم، ديگر ته‌ای‌ وجود ندارد.<br /><br />و مگر نه‌اين‌كه اين زبان است كه گستره‌ی مفاهيم را موجود می‌كند، مگر نه‌اين‌كه اين گستره‌ی مفاهيم است كه اندازه‌ی دنيای ما را تعيين می‌كند و وقتی كلمه‌ای برای چيزی موجود نباشد، معنيش اين است كه اصلاً هنوز بوجود نيامده است؟<br /><br />هرچيزی كه اسم دارد، هست. يا بايد باشد. يا اقلاً لازم است كه باشد. و يك روزی خواهد بود. حتماً خواهد بود... برای همين هم هست كه فقط بايد راه رفت و كلمه ساخت. بايد راه رفت و مفاهيم جديد توليد كرد. چون اين تنها راهی است كه دنيا را بزرگ می‌كند و ته‌ها را برمی‌دارد.<br /><br />فقط زبان است كه می‌تواند تمام دنيا را علامت‌گذاری كند و نقشه‌ی تمام راه‌ها را بكشد. يعنی درواقع، ‌راه‌ها را بسازد و نقشه‌شان را با آن‌ها موجود كند. يعنی اراده كند كه موجود باشند. شهرهای تودرتو بسازد و آدم‌ها را تويش سرگردان كند.<br /><br />اين زايمان كلمات، راه‌های بيشتر و بيشتری را به مسيرمان تا آن ته‌ای‌ كه نيست، اضافه می‌كند و دالان‌های تازه‌ای را برای گشت و گذارمان باز می‌كند. گيريم، من نتوانم همه‌ی دالان‌هايِی را كه شروع می‌كنم تا ته‌اش بروم. (اصلاً مگر ته‌ای‌ هم داشتند؟) يا شايد تو نتوانی‌ هر دالانی را كه می‌بينی تا تهش بروی، (ته‌ای كه‌ نداشت) بااين‌حال اين موضوع چيزی را هم عوض نمی‌كند. چون درهرحال، اين دالان‌ها هستند كه اضافه می‌شوند و تودرتوی مسير را پرپيچ‌وخم‌تر و بديع‌تر می‌كنند.<br /><br />يعنی ببين! بدون اين كلمه‌ها، تو با يك گاو چندان فرقی هم نداری. همينطوری فكر كن كه تو از اين‌طرف ايستادی و آن‌طرف را می‌بينی. خب، آن‌جا ته‌اش است و &quot;پلق!&quot; يعنی يك قدم برداشتی و رسيدی! يعنی مردی، گيريم كه ته هم نداشت... ببين! اصلاً وقتی تو يك زمين صدمتری داری، چند قدم اين‌طرف بدوی، چند قدم آن‌طرف بدوی، ديگر تمام می‌شود. ديگر دنيايت را شناخته‌ای. ساده و صاف و بی‌‌شبهه. هيچ‌چيز تازه‌ای متولد نخواهد شد. فكر كن وجب‌به‌وجب خاكت را گشته‌ای و گفته‌ای مثل كف دستت بلديش.(اصلاً كی كف دستش را بلد است؟) بعد دور خودت بچرخ و فكر نكن گاو را هم توی اين زمين نگه‌ داشته‌بودند، همين‌كار را می‌كرد. فكر كردن هم لازم ندارد. يك گاو فقط دور خودش می‌چرخيد و علف له می‌كرد. گيريم تو كارهای ديگری هم می‌كنی؛ باغت را سالم و آباد نگه‌می‌داری و سر تا ته آن را هروقت ازت بپرسند، فوت آبی...اصلاً تو بگو تمامش را از اول مثل نقشه داده‌اند دستت و كار تو فقط اين بوده كه ول بگردی و       ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[آدم هيچ‌وقت نمی‌داند هر روزی كه می‌گذرد، چقدر از باقیمانده‌ی زندگيش است. اين‌طوری است كه تا می‌آيد درست فكر كند، می‌بيند دارد می‌ميرد يا حتی قبلش مرده‌است. به‌هرحال هميشه انگار جايی دورتر از آن ايستاده كه بتواند ته‌اش را ببيند.<br /><br />همان وقت هم كه ته‌ته‌اش نيست. يعنی‌ شايد هم باشد، اما وقتي مرده‌باشی و ندانی جايی كه حالا هستی، تهش هست يا نيست؛ می‌توانی‌ فكر كنی كه هرگز ته‌ای وجود ندارد. چون از لحظه‌ای كه تو نيستی، چيزی برايت وجود نمی‌يابد؛ و مگر نه‌اين‌كه تا ما چيزی را ادراك نكنيم و برايش اسمی نگذاريم، نمی‌توانيم بگوييم هست، يا ما می‌دانيم كه وجود دارد. يا حتی لازم است كه وجود داشته‌باشد؟ برای همين هم می‌گويم از لحظه‌ای كه واقعاً مرده‌باشيم، ديگر ته‌ای‌ وجود ندارد.<br /><br />و مگر نه‌اين‌كه اين زبان است كه گستره‌ی مفاهيم را موجود می‌كند، مگر نه‌اين‌كه اين گستره‌ی مفاهيم است كه اندازه‌ی دنيای ما را تعيين می‌كند و وقتی كلمه‌ای برای چيزی موجود نباشد، معنيش اين است كه اصلاً هنوز بوجود نيامده است؟<br /><br />هرچيزی كه اسم دارد، هست. يا بايد باشد. يا اقلاً لازم است كه باشد. و يك روزی خواهد بود. حتماً خواهد بود... برای همين هم هست كه فقط بايد راه رفت و كلمه ساخت. بايد راه رفت و مفاهيم جديد توليد كرد. چون اين تنها راهی است كه دنيا را بزرگ می‌كند و ته‌ها را برمی‌دارد.<br /><br />فقط زبان است كه می‌تواند تمام دنيا را علامت‌گذاری كند و نقشه‌ی تمام راه‌ها را بكشد. يعنی درواقع، ‌راه‌ها را بسازد و نقشه‌شان را با آن‌ها موجود كند. يعنی اراده كند كه موجود باشند. شهرهای تودرتو بسازد و آدم‌ها را تويش سرگردان كند.<br /><br />اين زايمان كلمات، راه‌های بيشتر و بيشتری را به مسيرمان تا آن ته‌ای‌ كه نيست، اضافه می‌كند و دالان‌های تازه‌ای را برای گشت و گذارمان باز می‌كند. گيريم، من نتوانم همه‌ی دالان‌هايِی را كه شروع می‌كنم تا ته‌اش بروم. (اصلاً مگر ته‌ای‌ هم داشتند؟) يا شايد تو نتوانی‌ هر دالانی را كه می‌بينی تا تهش بروی، (ته‌ای كه‌ نداشت) بااين‌حال اين موضوع چيزی را هم عوض نمی‌كند. چون درهرحال، اين دالان‌ها هستند كه اضافه می‌شوند و تودرتوی مسير را پرپيچ‌وخم‌تر و بديع‌تر می‌كنند.<br /><br />يعنی ببين! بدون اين كلمه‌ها، تو با يك گاو چندان فرقی هم نداری. همينطوری فكر كن كه تو از اين‌طرف ايستادی و آن‌طرف را می‌بينی. خب، آن‌جا ته‌اش است و &quot;پلق!&quot; يعنی يك قدم برداشتی و رسيدی! يعنی مردی، گيريم كه ته هم نداشت... ببين! اصلاً وقتی تو يك زمين صدمتری داری، چند قدم اين‌طرف بدوی، چند قدم آن‌طرف بدوی، ديگر تمام می‌شود. ديگر دنيايت را شناخته‌ای. ساده و صاف و بی‌‌شبهه. هيچ‌چيز تازه‌ای متولد نخواهد شد. فكر كن وجب‌به‌وجب خاكت را گشته‌ای و گفته‌ای مثل كف دستت بلديش.(اصلاً كی كف دستش را بلد است؟) بعد دور خودت بچرخ و فكر نكن گاو را هم توی اين زمين نگه‌ داشته‌بودند، همين‌كار را می‌كرد. فكر كردن هم لازم ندارد. يك گاو فقط دور خودش می‌چرخيد و علف له می‌كرد. گيريم تو كارهای ديگری هم می‌كنی؛ باغت را سالم و آباد نگه‌می‌داری و سر تا ته آن را هروقت ازت بپرسند، فوت آبی...اصلاً تو بگو تمامش را از اول مثل نقشه داده‌اند دستت و كار تو فقط اين بوده كه ول بگردی و       ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/article.php?arid=2517&amp;uid=39</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>هزارتو: </title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/magazine/~3/QNbHMPjsOqA/article.php</link>
                    <pubDate>Fri, 12 Sep 2008 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>هزارتو</categories>
                    <author>آزاده کامیار</author>
                    <description><![CDATA[
  <p>آنتروپوس آپتروس روزها واسه خودش<br />سوت زد و تو هزارتو چرخید و چرخید،<br />دلش خوش بود با توجه به طبیعتش<br />می‌تونه حالا حالاها همین‌طوری جلوه بره.<br /><br />اما وقتی برای بار صدم بوته‌ای رو دید<br />که همین یه ساعت پیش از جلوش رد شده بود،<br />درست جایی که چهار راه به هم می‌رسیدند، ایستاد،<br />و بلاخره فهمید گم شده.<br /><br />&quot;من کجا هستم؟&quot; متافیزیک می‌گه<br />پرسشی نیست که پاسخ نداشته باشه<br />پس می‌تونم فرض رو براین بذارم که<br />این هزارتو حتماً یه نقشه داره.<br /><br />اگه حرف متخصصین الهیات درست باشه،<br />هر نقشه‌ای بر وجود یک معمار دلالت داره<br />مطمئنم، هزارتویی که خدا ساخته<br />یه مدل مینیاتوری از کل کائناته.<br /><br />آیا داده‌های حاصل از جهان حواس پنج‌گانه<br />تو همچین موردی مدرک معتبر به حساب می‌آد؟<br />چی، تو دنیایی که من می‌شناسم، چی<br />می‌تونه نشونم بده از کدوم راه باید برم؟<br /><br />عقیدهٔ تمام شاخه‌های علوم ریاضی بر اینه<br />که خط مستقیم همیشه بهترینه<br />اما خوب چپ و راست هم یکی در میون<br />بر طبق تاریخ جور درمیان.<br /><br />زیبایی شناسی هم بر این باوره<br />که کار هنر راضی نگه داشتن دله:<br />باید همهٔ قوانین رو رد کرد، خوب باشه<br />اما اگه این‌طوریه پس من باید به کدوم راه برم که دلم خوش باشه؟<br /><br />همچین استدلالی فقط وقتی درسته<br />که نظریات کلاسیک مورد قبول ما باشه،<br />این یعنی همون چیزی که درونگراها می‌گن:<br />ما حق اظهار وجود نداریم.<br /><br />پیش‌فرض بی‌قید و شرط آدم اینه<br />که خودش خالق شرایط‌شه<br />این هزار تو رو خدا نساخته<br />اگه این‌طور پیچ وا پیچه از گناه منه.<br />نمی‌تونم به قلب این هزار تو برسم<br />اما ذهن ناخودآگاه من اونو خوب می‌شناسه؛<br />برای چی دلسرد بشم<br />من همین حالا هم رسیده‌ام.<br /><br />مشکلم اینه که نمی‌تونم نخوام؛<br />آرزوها انقدر تند حرکت می‌کنند که نمی‌تونند آروم بگیرند؛<br />من گم شدم چون نمی‌بینم<br />من گم شدم چون می‌خوام گم باشم.<br /><br />اگه می‌خوام این‌طوری نباشه، شاید باید،<br />مثل بعضی معلما،<br />خودم رو به چنین نتیجه‌ای راضی کنم:<br />نظریه راه حل نداره.<br /><br />تمام گزاره‌هایی که راجع به احساس منه<br />مثل &quot;من گم شده‌ام&quot; واقعیت نداره:<br />دانش من درست همون‌جایی تموم می‌شه که شروع شده؛<br />دیوار همیشه بلندتر از قد آدمه.<br /><br />آنتروپوس آپتروس گیج شده<br />نمی‌دونه این‌بار کدوم طرف بپیچه<br />سرش رو بالا می‌گیره و آرزو می‌کنه کاشکی می‌شد یه پرنده باشه<br />آخه انگار برای پرنده‌ها این تردیدها پوچه و معنایی نداره.<br />&nbsp;</p>
  <p>شعری از دبلیو اچ اودن</p>
  <p><br /><br />یادداشت مترجم: این یادداشت رو به شکل پانوشت ندادم چون نخواستم در روند خوانش شما وقفه ایجاد کنم اما فکرکردم شاید باید راجع به &quot;آنتروپوس آپتروس&quot; (Anthropos apteros) توضیح بدهم.&nbsp; خیلی فکر کردم این دو کلمه را ترجمه کنم یا نه.&nbsp; ترجیح دادم این کار را نکنم، این دو کلمه آنقدر خاص است که شبیه اسم و فامیل موجودی که در هزارتوگیر کرده درآمده، مثل آزاده کامیار.&nbsp; به نظرم آمد این دو کلمه برای این موجود شخصیت و هویت ساخته است.&nbsp; &quot;آنتروپوس&quot; را خیلی‌ها می‌شناسند یعنی &quot;انسان&quot; در مکتب گنوسی به نخستین انسان، &quot;آدم&quot; اطلاق شده است. اما &quot;آپتروس&quot; حتا برای بسیاری از انگلیسی زبانها هم نا            ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[
  <p>آنتروپوس آپتروس روزها واسه خودش<br />سوت زد و تو هزارتو چرخید و چرخید،<br />دلش خوش بود با توجه به طبیعتش<br />می‌تونه حالا حالاها همین‌طوری جلوه بره.<br /><br />اما وقتی برای بار صدم بوته‌ای رو دید<br />که همین یه ساعت پیش از جلوش رد شده بود،<br />درست جایی که چهار راه به هم می‌رسیدند، ایستاد،<br />و بلاخره فهمید گم شده.<br /><br />&quot;من کجا هستم؟&quot; متافیزیک می‌گه<br />پرسشی نیست که پاسخ نداشته باشه<br />پس می‌تونم فرض رو براین بذارم که<br />این هزارتو حتماً یه نقشه داره.<br /><br />اگه حرف متخصصین الهیات درست باشه،<br />هر نقشه‌ای بر وجود یک معمار دلالت داره<br />مطمئنم، هزارتویی که خدا ساخته<br />یه مدل مینیاتوری از کل کائناته.<br /><br />آیا داده‌های حاصل از جهان حواس پنج‌گانه<br />تو همچین موردی مدرک معتبر به حساب می‌آد؟<br />چی، تو دنیایی که من می‌شناسم، چی<br />می‌تونه نشونم بده از کدوم راه باید برم؟<br /><br />عقیدهٔ تمام شاخه‌های علوم ریاضی بر اینه<br />که خط مستقیم همیشه بهترینه<br />اما خوب چپ و راست هم یکی در میون<br />بر طبق تاریخ جور درمیان.<br /><br />زیبایی شناسی هم بر این باوره<br />که کار هنر راضی نگه داشتن دله:<br />باید همهٔ قوانین رو رد کرد، خوب باشه<br />اما اگه این‌طوریه پس من باید به کدوم راه برم که دلم خوش باشه؟<br /><br />همچین استدلالی فقط وقتی درسته<br />که نظریات کلاسیک مورد قبول ما باشه،<br />این یعنی همون چیزی که درونگراها می‌گن:<br />ما حق اظهار وجود نداریم.<br /><br />پیش‌فرض بی‌قید و شرط آدم اینه<br />که خودش خالق شرایط‌شه<br />این هزار تو رو خدا نساخته<br />اگه این‌طور پیچ وا پیچه از گناه منه.<br />نمی‌تونم به قلب این هزار تو برسم<br />اما ذهن ناخودآگاه من اونو خوب می‌شناسه؛<br />برای چی دلسرد بشم<br />من همین حالا هم رسیده‌ام.<br /><br />مشکلم اینه که نمی‌تونم نخوام؛<br />آرزوها انقدر تند حرکت می‌کنند که نمی‌تونند آروم بگیرند؛<br />من گم شدم چون نمی‌بینم<br />من گم شدم چون می‌خوام گم باشم.<br /><br />اگه می‌خوام این‌طوری نباشه، شاید باید،<br />مثل بعضی معلما،<br />خودم رو به چنین نتیجه‌ای راضی کنم:<br />نظریه راه حل نداره.<br /><br />تمام گزاره‌هایی که راجع به احساس منه<br />مثل &quot;من گم شده‌ام&quot; واقعیت نداره:<br />دانش من درست همون‌جایی تموم می‌شه که شروع شده؛<br />دیوار همیشه بلندتر از قد آدمه.<br /><br />آنتروپوس آپتروس گیج شده<br />نمی‌دونه این‌بار کدوم طرف بپیچه<br />سرش رو بالا می‌گیره و آرزو می‌کنه کاشکی می‌شد یه پرنده باشه<br />آخه انگار برای پرنده‌ها این تردیدها پوچه و معنایی نداره.<br />&nbsp;</p>
  <p>شعری از دبلیو اچ اودن</p>
  <p><br /><br />یادداشت مترجم: این یادداشت رو به شکل پانوشت ندادم چون نخواستم در روند خوانش شما وقفه ایجاد کنم اما فکرکردم شاید باید راجع به &quot;آنتروپوس آپتروس&quot; (Anthropos apteros) توضیح بدهم.&nbsp; خیلی فکر کردم این دو کلمه را ترجمه کنم یا نه.&nbsp; ترجیح دادم این کار را نکنم، این دو کلمه آنقدر خاص است که شبیه اسم و فامیل موجودی که در هزارتوگیر کرده درآمده، مثل آزاده کامیار.&nbsp; به نظرم آمد این دو کلمه برای این موجود شخصیت و هویت ساخته است.&nbsp; &quot;آنتروپوس&quot; را خیلی‌ها می‌شناسند یعنی &quot;انسان&quot; در مکتب گنوسی به نخستین انسان، &quot;آدم&quot; اطلاق شده است. اما &quot;آپتروس&quot; حتا برای بسیاری از انگلیسی زبانها هم نا            ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/article.php?arid=2510&amp;uid=39</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>هزارتو</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/magazine/~3/7ybPwkPV3TA/article.php</link>
                    <pubDate>Fri, 12 Sep 2008 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>هزارتو</categories>
                    <author>آیدا</author>
                    <description><![CDATA[«هزارتو»ی آخر است. اولی‌ها را خاطرم نيست، اما اين آخری‌هاش را خوب يادم مانده. لابد بس‌که ما را واداشت وسط اين دويدن‌ها و دويدن‌ها و به هيچ‌جا نرسيدن‌هامان گاهی بايستيم، نفسی تازه کنيم، نگاهی بيندازيم به «هزارتو»مان، هزارتوی درون‌مان، ببينيم «فاصله» با ما چه می‌کند، «خيانت» چه. «خدا» کجای زندگی‌مان ايستاده. چه بر سرِ «آيين‌های فردی‌«مان آمده. <br /><br />اصلن هزارتو را دوست داشتم برای همين ايستگاه‌های کوچکِ بی‌منت‌اش، که وسط راه‌ها و بی‌راه‌ها می‌آمد سراغ‌مان، دعوت‌مان می‌کرد بنشينيم، سيبی پوست بگيريم، چايی بنوشيم و دوباره راه بيفتيم تا قرار بعدی، تا ايستگاه بعدی. <br /><br />هزارتو رنگارنگ بود، طعماطعم. يک‌وقت‌هايی اتوکشيده بود و بدخلق و عبوس، يک‌وقت‌هايی هم خودمانی و دوست‌داشتنی و حديث دل. چه‌همه باهاش سرمان را کرديم توی لاک‌مان، دهليزهای خاک‌گرفته‌مان را گشتيم. به کنج‌های ناشناخته‌ای سرک کشيديم که خودمان را هم شگفت‌زده کرد. يک‌هو حواس‌مان جمع شد که چه‌قدر نگاه‌مان فرق کرده. که سال‌ديده‌گی چه‌همه صيقل‌مان داده.<br /><br />هزارتو تلنگرهای کوچکی بهمان زد، به تک‌تک‌مان. يادمان آورد «فاصله» چه‌همه تعريف‌اش عوض شده. که اصلن اين مجازستان چه‌جور هزارتو را گذاشته روی ميز کارمان، از همين‌جا بگير تا باقی فاصله‌ها. که چه‌جور از هزار به هيچ‌اش رسانده و از هيچ به همه‌چيز.<br />که «خيانت»، با آن ظاهر «ترش‌رو»ش، با آن بار منفی‌ای که چيدمان حروف‌اش پخش می‌کند در فضا، کجای زندگی‌مان جا خوش کرده. که چه‌طور فايل‌اش را Hidden کرده‌ايم و حضور مدام‌اش را به روی‌مان نمی‌آوريم.<br />که «تنهايی» هنوز با تمامِ هياهوی دورمان چه‌همه خود را به رخ می‌کشد. که انگار لاجرم‌ترين پاره‌ی آدمی‌ست.<br />که در گذار سال‌ها، چه‌جور آرام‌آرام «آيين‌های فردی»مان رنگ عوض می‌کند، پوست می‌اندازد. <br /><br />هزارتو تمامِ اين‌ماه‌ها –بی‌که حواس‌مان باشد- با هر بارَش ما را ميهمانِ خود کرد، ميهمان بزم کوچک بی‌ادعاش. حالا اما از سفر، از اين‌همه سفر، خسته شده انگار. می‌خواهد پياده شود، خسته‌گی در کند، از قطار بعدی‌ش جا بماند، برای هميشه جا بماند.<br /><br />کسی چه می‌داند اما، «هزارتو»ست ديگر، يک‌وقت هم ديدی خسته‌گی‌ش که در شد، گرد و خاک‌اش را که تکاند، دوباره شال و کلاه کند و راهیِ جاده شود.<br    ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[«هزارتو»ی آخر است. اولی‌ها را خاطرم نيست، اما اين آخری‌هاش را خوب يادم مانده. لابد بس‌که ما را واداشت وسط اين دويدن‌ها و دويدن‌ها و به هيچ‌جا نرسيدن‌هامان گاهی بايستيم، نفسی تازه کنيم، نگاهی بيندازيم به «هزارتو»مان، هزارتوی درون‌مان، ببينيم «فاصله» با ما چه می‌کند، «خيانت» چه. «خدا» کجای زندگی‌مان ايستاده. چه بر سرِ «آيين‌های فردی‌«مان آمده. <br /><br />اصلن هزارتو را دوست داشتم برای همين ايستگاه‌های کوچکِ بی‌منت‌اش، که وسط راه‌ها و بی‌راه‌ها می‌آمد سراغ‌مان، دعوت‌مان می‌کرد بنشينيم، سيبی پوست بگيريم، چايی بنوشيم و دوباره راه بيفتيم تا قرار بعدی، تا ايستگاه بعدی. <br /><br />هزارتو رنگارنگ بود، طعماطعم. يک‌وقت‌هايی اتوکشيده بود و بدخلق و عبوس، يک‌وقت‌هايی هم خودمانی و دوست‌داشتنی و حديث دل. چه‌همه باهاش سرمان را کرديم توی لاک‌مان، دهليزهای خاک‌گرفته‌مان را گشتيم. به کنج‌های ناشناخته‌ای سرک کشيديم که خودمان را هم شگفت‌زده کرد. يک‌هو حواس‌مان جمع شد که چه‌قدر نگاه‌مان فرق کرده. که سال‌ديده‌گی چه‌همه صيقل‌مان داده.<br /><br />هزارتو تلنگرهای کوچکی بهمان زد، به تک‌تک‌مان. يادمان آورد «فاصله» چه‌همه تعريف‌اش عوض شده. که اصلن اين مجازستان چه‌جور هزارتو را گذاشته روی ميز کارمان، از همين‌جا بگير تا باقی فاصله‌ها. که چه‌جور از هزار به هيچ‌اش رسانده و از هيچ به همه‌چيز.<br />که «خيانت»، با آن ظاهر «ترش‌رو»ش، با آن بار منفی‌ای که چيدمان حروف‌اش پخش می‌کند در فضا، کجای زندگی‌مان جا خوش کرده. که چه‌طور فايل‌اش را Hidden کرده‌ايم و حضور مدام‌اش را به روی‌مان نمی‌آوريم.<br />که «تنهايی» هنوز با تمامِ هياهوی دورمان چه‌همه خود را به رخ می‌کشد. که انگار لاجرم‌ترين پاره‌ی آدمی‌ست.<br />که در گذار سال‌ها، چه‌جور آرام‌آرام «آيين‌های فردی»مان رنگ عوض می‌کند، پوست می‌اندازد. <br /><br />هزارتو تمامِ اين‌ماه‌ها –بی‌که حواس‌مان باشد- با هر بارَش ما را ميهمانِ خود کرد، ميهمان بزم کوچک بی‌ادعاش. حالا اما از سفر، از اين‌همه سفر، خسته شده انگار. می‌خواهد پياده شود، خسته‌گی در کند، از قطار بعدی‌ش جا بماند، برای هميشه جا بماند.<br /><br />کسی چه می‌داند اما، «هزارتو»ست ديگر، يک‌وقت هم ديدی خسته‌گی‌ش که در شد، گرد و خاک‌اش را که تکاند، دوباره شال و کلاه کند و راهیِ جاده شود.<br    ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/article.php?arid=2519&amp;uid=39</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>اشتباه می‌کرديم</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/magazine/~3/k5FxDNKjTlc/article.php</link>
                    <pubDate>Fri, 12 Sep 2008 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>هزارتو</categories>
                    <author>امین</author>
                    <description><![CDATA[
<p>يک وقت فکر می‌کردیم که یک نیروی خلاق عظیم در وبلاگستان کشف شده؛ نویسندگانی که تک‌تک‌شان خواندن‌شان لذت‌بخش بود و بسیاری از نوشته‌هایشان - هر يک از منظری - یک جور حادثه در زبان فارسی. فکر می‌کرديم اين فردیت‌های جدا و خلاق اگر جمع بشوند چه می‌شود! شايد از اين اجتماع آنلاین نويسندگان چیزهای خیلی جالبی بیرون بیاید. می‌توانستیم کارگاه ادبی بزنیم، مجله‌ی آنلاین، اخبار را پخش کنیم، حتی حزب سیاسی درست کنیم و اعلامیه پخش کنیم. شاید اصلاً انتخابات را با وبلاگ‌ها بردیم. شاید اصلاً انقلاب کردیم! فکر کردیم یک رسانه‌ی کلاً وبلاگی ایده‌ی خوبی است، همکاری جمعی ایده‌ی خوبی است و دموکراسی آنلاین از همه چیز بهتر است. رأی گرفتیم، نظرسنجی کردیم، برای تک تک لينک‌ها نظر خواستیم، برای موضوعات مجله‌مان هم نظرخواهی کردیم. ميزان رأیِ ملتِ بی‌کارِ آنلاين شد. کامنت مقدس شد. پاک کردن‌اش شرم‌آور. نوشته‌ی بی‌کامنت مثل جکی بود که به آن نخندیده باشند.</p><p>فکر می‌کرديم می‌شود اجتماعِ آنلاين داشت و کم و کسری‌های اجتماع آفلاين را آن‌جا جبران کرد. <br /></p><p>خب اشتباه می‌کردیم.</p><p style="text-align: center; font-size: 150%;">* * *</p><p>وقتی کسی در لابیرنت به بن‌بست می‌خورد می‌تواند دور بزند، راه‌های ديگر را امتحان کند. حتی می‌شود ثابت کرد  که با شرايطی - اگر در لابيرنت دور وجود نداشته باشد و راه‌روهایش بر هم عمود باشند - با یک قاعده‌ی ساده آدمِ کور هم می‌تواند راه‌اش را در آن پیدا کند: هرجا روبرويت بسته بود، نود درجه بچرخ (اگر به راست می‌چرخی همیشه به راست، وگرنه هميشه به چپ) و باز مستقیم به راه‌‌ات ادامه بده. حتماً از لابیرنت در خواهی آمد.</p><p>يا می‌توان نخ کشید مسیر آمده را تا راه گم نشود.<br /></p><p>اما ساده‌ترین راه، هميشه، اگر ممکن باشد، خراب کردن هزارتو است.</p><p style="text-align: center; font-size: 150%;">* * *</p><p>راستی چه بلایی سرمان                  ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[
<p>يک وقت فکر می‌کردیم که یک نیروی خلاق عظیم در وبلاگستان کشف شده؛ نویسندگانی که تک‌تک‌شان خواندن‌شان لذت‌بخش بود و بسیاری از نوشته‌هایشان - هر يک از منظری - یک جور حادثه در زبان فارسی. فکر می‌کرديم اين فردیت‌های جدا و خلاق اگر جمع بشوند چه می‌شود! شايد از اين اجتماع آنلاین نويسندگان چیزهای خیلی جالبی بیرون بیاید. می‌توانستیم کارگاه ادبی بزنیم، مجله‌ی آنلاین، اخبار را پخش کنیم، حتی حزب سیاسی درست کنیم و اعلامیه پخش کنیم. شاید اصلاً انتخابات را با وبلاگ‌ها بردیم. شاید اصلاً انقلاب کردیم! فکر کردیم یک رسانه‌ی کلاً وبلاگی ایده‌ی خوبی است، همکاری جمعی ایده‌ی خوبی است و دموکراسی آنلاین از همه چیز بهتر است. رأی گرفتیم، نظرسنجی کردیم، برای تک تک لينک‌ها نظر خواستیم، برای موضوعات مجله‌مان هم نظرخواهی کردیم. ميزان رأیِ ملتِ بی‌کارِ آنلاين شد. کامنت مقدس شد. پاک کردن‌اش شرم‌آور. نوشته‌ی بی‌کامنت مثل جکی بود که به آن نخندیده باشند.</p><p>فکر می‌کرديم می‌شود اجتماعِ آنلاين داشت و کم و کسری‌های اجتماع آفلاين را آن‌جا جبران کرد. <br /></p><p>خب اشتباه می‌کردیم.</p><p style="text-align: center; font-size: 150%;">* * *</p><p>وقتی کسی در لابیرنت به بن‌بست می‌خورد می‌تواند دور بزند، راه‌های ديگر را امتحان کند. حتی می‌شود ثابت کرد  که با شرايطی - اگر در لابيرنت دور وجود نداشته باشد و راه‌روهایش بر هم عمود باشند - با یک قاعده‌ی ساده آدمِ کور هم می‌تواند راه‌اش را در آن پیدا کند: هرجا روبرويت بسته بود، نود درجه بچرخ (اگر به راست می‌چرخی همیشه به راست، وگرنه هميشه به چپ) و باز مستقیم به راه‌‌ات ادامه بده. حتماً از لابیرنت در خواهی آمد.</p><p>يا می‌توان نخ کشید مسیر آمده را تا راه گم نشود.<br /></p><p>اما ساده‌ترین راه، هميشه، اگر ممکن باشد، خراب کردن هزارتو است.</p><p style="text-align: center; font-size: 150%;">* * *</p><p>راستی چه بلایی سرمان                  ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/article.php?arid=2515&amp;uid=39</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>شما «لیلا» رو دیدی آقا؟!</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/magazine/~3/lL94Rs9HiQk/article.php</link>
                    <pubDate>Fri, 12 Sep 2008 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>هزارتو</categories>
                    <author>بامداد</author>
                    <description><![CDATA[
<div align="justify"><p>پسر سر-به-هوا توی کوچه قدم می‌زند، سرش به هوای پنجره‌هاست؛ بازی ِ هرشبه‌اش با خودش. یک پنجره هست آن‌بالا سمت ِ چپ، خیلی هم بالا نیست ولی، دو طبقه خانه میان این‌همه طبقه، طبقه‌ای نیست. پنجره‌های روشن را پرده‌های یک‌دست آبی، سرتاسر پوشانده. پشت ِ آبی‌ها پر از سر-و-صداست. <br /><br />این‌طرف ِ آن پرده‌های آبی ِ سرتاسر پوشاننده‌ی پنجره، همان‌ها که آن‌طرف‌شان و چندمتری پایین‌تر پسری قدم زنان در شب می‌رود، این‌طرف ِ این پرده‌ها عده‌ای در حال رقص‌اند (همه مردان و پسران‌اند فقط!) و عده‌ای هم از مرد زن و دختر و پسر (زن‌ها بعضی چادر رنگی به‌سر، بعضی مقنعه، بعضی روسری‌ها به‌زور مانده بر سر) نشسته به‌دور و دست‌زنان. ضبط هم می‌خواند: &quot;مثل شکوفه‌های سیب قشنگ و دور از دسترسی، وقتی می‌یای بهار می‌یاد...&quot;<br />وسط این شلوغی دختر و پسربچه‌ها دوان از پی هم از لا-به-‌لای جماعت ِ رقصان و نشسته و از زیر تابلوی عکسی قدیمی از یک مرد که سال‌هاست همان‌جا جا خوش کرده، ویراژ می‌دهند و حواس‌شان هست که پیش‌دست‌ها و ظرف‌های میوه را چپه نکنند.<br />صدا که به صدا نمی‌رسد ولی کسی دیگری را صدا می‌کند. حرف از دیر شدن و تاکسی و این‌هاست. یکی از همان آقاها که می‌رقصید از جمع جدا می‌شود و گوشه‌ای با آقای دیگر که مسن‌تر از خودش است صحبت می‌کند.<br />همین‌طرف ِ پرده‌های آبی را که بگیری و عقب-عقب از میان همه‌ی جمعیت عبور کنی، ته ِ سالن می‌رسی به پرده‌های آبی ِ دیگری و پنجره‌ای. پشت این پنجره‌ها یک حیاط است. باید ولی کلی پله را از روی مهتابی ِ این‌طرف ِ پرده‌های آبی پایین بروی تا برسی به خود حیاط. گل‌ها و درخت‌های حیاط را هم که رد کردی، آن‌طرف چندتایی از همان آدم‌های بالا را می‌بینی و همانی را که از جمع ِ رقصنده‌گان جدا شد. سر-و-صداهای بزن-برقص بالا تا این‌جا هم شنیده می‌شود. چمدان بزرگ را می‌گذارد توی صندوق عقب و تا راننده در صندوق را ببندد و برگردد پشت فرمان، رو-بوسی‌ها شروع شده و همان گپ-و-گفت‌های همیشه‌گی ِ آخر کار. هوا هم که سرد است. می‌نشیند و تند شیشه‌ی پنجره را پایین می‌دهد، ماشین راه می‌افتد، دست تکان می‌دهد و دست تکان می‌دهند، حالا سر می‌گرداند عقب و از پنجره‌ی پشت ِ ماشین دست تکان می‌دهد و هم‌چنان دست تکان می‌دهند، کوچه تمام می‌شود و راننده می‌پیچد.<br /><br />آن‌ها در شب می‌رانند [آن‌ها واقعن در شب می‌رانند، این نام یک فیلم نیست!]، هوا سرد است. توی پیاده‌روها چندان کسی پیدا نیست. خیابان‌ها هم حتا خلوت‌اند. راننده یکهو می‌گوید:<br />- این بیل‌بورده رو ببین آقا، ببین ببین!<br />- خب؟ چی بود مگه؟<br />- شما «لیلا» رو دیدی آقا؟<br />- «لیلا»ی مهرجویی؟<br />- آره آقا همون.<br />- آره دیدم. چه‌ربطی داره؟<br />- د ِ خوب ندیدی فیلمو آقا خوب ندیدی، می‌فهمیدی وگرنه.<br />- چرا اتفاقن خوب دیدم. من دبیرستانی بودم که «لیلا» اکران شد. (می‌زند زیر خنده) اتفاقن اون‌وقتا تازه دوس‌دخترم پیدا کرده‌بودم، با هم رفتیم سینما، همون که چند دیقه پیش از جلوش رد شدیم و جای پرده نمایش‌گر داشت؛ اون‌وقتا نمایش‌گر نداشت البته. دوبارَم رفتیم اتفاقن. بعد ِ اونم چندبار تو ویدیو دیدم یا وقتی تله‌وزیون پخشش کرده.<br />- یاد خاطرات کردیا آقا. ولی شما با این جوونیت یادت نمونده دیگه،  ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[
<div align="justify"><p>پسر سر-به-هوا توی کوچه قدم می‌زند، سرش به هوای پنجره‌هاست؛ بازی ِ هرشبه‌اش با خودش. یک پنجره هست آن‌بالا سمت ِ چپ، خیلی هم بالا نیست ولی، دو طبقه خانه میان این‌همه طبقه، طبقه‌ای نیست. پنجره‌های روشن را پرده‌های یک‌دست آبی، سرتاسر پوشانده. پشت ِ آبی‌ها پر از سر-و-صداست. <br /><br />این‌طرف ِ آن پرده‌های آبی ِ سرتاسر پوشاننده‌ی پنجره، همان‌ها که آن‌طرف‌شان و چندمتری پایین‌تر پسری قدم زنان در شب می‌رود، این‌طرف ِ این پرده‌ها عده‌ای در حال رقص‌اند (همه مردان و پسران‌اند فقط!) و عده‌ای هم از مرد زن و دختر و پسر (زن‌ها بعضی چادر رنگی به‌سر، بعضی مقنعه، بعضی روسری‌ها به‌زور مانده بر سر) نشسته به‌دور و دست‌زنان. ضبط هم می‌خواند: &quot;مثل شکوفه‌های سیب قشنگ و دور از دسترسی، وقتی می‌یای بهار می‌یاد...&quot;<br />وسط این شلوغی دختر و پسربچه‌ها دوان از پی هم از لا-به-‌لای جماعت ِ رقصان و نشسته و از زیر تابلوی عکسی قدیمی از یک مرد که سال‌هاست همان‌جا جا خوش کرده، ویراژ می‌دهند و حواس‌شان هست که پیش‌دست‌ها و ظرف‌های میوه را چپه نکنند.<br />صدا که به صدا نمی‌رسد ولی کسی دیگری را صدا می‌کند. حرف از دیر شدن و تاکسی و این‌هاست. یکی از همان آقاها که می‌رقصید از جمع جدا می‌شود و گوشه‌ای با آقای دیگر که مسن‌تر از خودش است صحبت می‌کند.<br />همین‌طرف ِ پرده‌های آبی را که بگیری و عقب-عقب از میان همه‌ی جمعیت عبور کنی، ته ِ سالن می‌رسی به پرده‌های آبی ِ دیگری و پنجره‌ای. پشت این پنجره‌ها یک حیاط است. باید ولی کلی پله را از روی مهتابی ِ این‌طرف ِ پرده‌های آبی پایین بروی تا برسی به خود حیاط. گل‌ها و درخت‌های حیاط را هم که رد کردی، آن‌طرف چندتایی از همان آدم‌های بالا را می‌بینی و همانی را که از جمع ِ رقصنده‌گان جدا شد. سر-و-صداهای بزن-برقص بالا تا این‌جا هم شنیده می‌شود. چمدان بزرگ را می‌گذارد توی صندوق عقب و تا راننده در صندوق را ببندد و برگردد پشت فرمان، رو-بوسی‌ها شروع شده و همان گپ-و-گفت‌های همیشه‌گی ِ آخر کار. هوا هم که سرد است. می‌نشیند و تند شیشه‌ی پنجره را پایین می‌دهد، ماشین راه می‌افتد، دست تکان می‌دهد و دست تکان می‌دهند، حالا سر می‌گرداند عقب و از پنجره‌ی پشت ِ ماشین دست تکان می‌دهد و هم‌چنان دست تکان می‌دهند، کوچه تمام می‌شود و راننده می‌پیچد.<br /><br />آن‌ها در شب می‌رانند [آن‌ها واقعن در شب می‌رانند، این نام یک فیلم نیست!]، هوا سرد است. توی پیاده‌روها چندان کسی پیدا نیست. خیابان‌ها هم حتا خلوت‌اند. راننده یکهو می‌گوید:<br />- این بیل‌بورده رو ببین آقا، ببین ببین!<br />- خب؟ چی بود مگه؟<br />- شما «لیلا» رو دیدی آقا؟<br />- «لیلا»ی مهرجویی؟<br />- آره آقا همون.<br />- آره دیدم. چه‌ربطی داره؟<br />- د ِ خوب ندیدی فیلمو آقا خوب ندیدی، می‌فهمیدی وگرنه.<br />- چرا اتفاقن خوب دیدم. من دبیرستانی بودم که «لیلا» اکران شد. (می‌زند زیر خنده) اتفاقن اون‌وقتا تازه دوس‌دخترم پیدا کرده‌بودم، با هم رفتیم سینما، همون که چند دیقه پیش از جلوش رد شدیم و جای پرده نمایش‌گر داشت؛ اون‌وقتا نمایش‌گر نداشت البته. دوبارَم رفتیم اتفاقن. بعد ِ اونم چندبار تو ویدیو دیدم یا وقتی تله‌وزیون پخشش کرده.<br />- یاد خاطرات کردیا آقا. ولی شما با این جوونیت یادت نمونده دیگه،  ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/article.php?arid=2512&amp;uid=39</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>روی ازین نیمه سرخ و زان‌سو زرد *</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/magazine/~3/KQdDbMl8E70/article.php</link>
                    <pubDate>Fri, 12 Sep 2008 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>هزارتو</categories>
                    <author>ساسان م. ک. عاصی</author>
                    <description><![CDATA[
  <p>گمان می‌کنم نباید از عکس یادگاری دسته‌جمعی دلِ خوشی داشته باشم. توی آخرین عکس ازین دست که دارم به‌شدت بدریخت افتاده‌ام. آن عکس مربوط می‌شود به سال 83؛ روز تولدم، همراهِ اعضای گروه تئاترمان، جلوی پنجره‌ای که تمام دیوار طبقه‌ی دوم ساختمانی که توش تمرین می‌کردیم را پوشانده. <br />می‌توانم بگویم همه‌مان در خنده‌دارترین و ناجورترین ژست عمرمان توی آن عکس ثبت شده‌ایم؛ و بدون اغراق و شکسته‌نفسی باید بگویم من رتبه‌ی اول بدشکلی را در آن عکس به دست آورده‌ام. موقعیت‌ام توی عکس تقریباً این‌طوری است:<br />نزدیک سمت چپ کادر ایستاده‌ام و شانه‌هایم کمی افتاده‌اند که هیچ‌ربطی به دست دو تا از بچه‌ها که روی‌شان است ندارد. اگر کیک تولد و کیسه‌‌ای که هدیه‌ام ـ یک صندلی بادی آبی‌رنگ ـ توش تقریباً چپانده شده دست‌ام نباشد به هیچ‌وجه نمی‌شود فهمید که تولد من است (شاید حتی نمی‌شود فهمید تولدی در کار است). بهت‌زده به روبرویم خیره شده‌ام و کنجکاوترین کاشفان هم نمی‌توانند ردی از لبخند روی صورت‌ام پیدا کنند؛ هرچند اخم هم نکرده‌ام. شاید بهترین واژه‌ای که بتواند حالت چهره‌ام را توضیح بدهد این باشد: &quot;میخ&quot;! <br />کاری به این نداشته باشیم که اصلاً رسمی و ادبی نیست این واژه، مهم این است که وقتی می‌گویم مثل &quot;میخ&quot; ایستاده‌ام تازه رد محوی از لبخند را هم روی چهره‌ام می‌بینم. به‌نظر می‌رسد منتظرم کار عکاس تمام شود تا فریادزنان و شادی‌کنان بدوم طرف دیوار روبرو و با صورت بکوبم توش و بعد بنشینم و خوشحالانه همان لبخند میخ‌وار را بازیابی کنم. به‌هرحال این میخ بودن تمام بدی حالت‌ام را توصیف نمی‌کند. سر و وضع‌ام هم کلی جای حرف دارد. <br />موهایم تقریباً کوتاه‌اند و، با این حساب که موهای خیلی صافی دارم، تعجبی ندارد اینکه آنها هم میخ‌وار در حال مناجات باشند. سبیل تُنُکی پشت لب‌ام به چشم می‌خورد که از دو سو اشاره می‌کند به خط ریش بسیار بلند و بدشکل‌ام. آن‌قدر بدشکل که حتی می‌توانم درباره‌اش واژه‌ی مزخرف پازلفی را به کار ببرم. بله!‌ سبیل تنک‌ام پازلفی‌های بلندی را، مثل پازلفی‌های انگلیسی‌های قرن نوزدهمی که تا سه انگشت زیر گوش و پایین فک ادامه دارند، نشانه گرفته... بگذارید بیشتر از این حسن جمال‌ام را نگویم!&nbsp; فقط این را اضافه کنم که یقه‌ی سیاه و سفید و قرمز لباس تمرین‌ام هم از بین یقه‌ی باز پیراهن سفیدم زده بیرون. انگار پیراهن را هول تن کرده‌ام که چیزی رسمی‌تر پوشیده باشم. <br />فکر نکنم توی هیچ عکس دیگری‌م، ‌حتی همان‌روزها با آن پازلفی‌ها، تا این حد مضحک ثبت شده باشم، هرچند باید اعتراف کنم کلاً ‌آدم خوش‌عکسی به حساب نمی‌آیم. به‌هرحال و با تمام این احوال، ‌باید بگویم این عکس یادگاری را خیلی دوست دارم. همان سال شش ماه تمام گذاشته بودم‌اش گوشه‌ی تابلویی که بالای میز کارم آویزان کرده بودم... و جدای از اینکه تماشای این عکس چقدر خاطرات آن سال‌ها و روزها را در ذهن‌ام زنده می‌کند، باز باید بگویم، برخلاف انتظارم، واقعاً عکس یادگاری دسته‌جمعی گرفتن را دوست دارم. دوست دارم بعد از سال‌ها به چهره‌ی خودم و دوستان‌ام توی عکس‌ها خیره بشوم و یادم بیاید چه می‌کردم و چه می‌کردیم. خیره بشوم به چهره‌ی دوستان‌ام و خودم، و سعی کنم به خاطر بیاورم در     ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[
  <p>گمان می‌کنم نباید از عکس یادگاری دسته‌جمعی دلِ خوشی داشته باشم. توی آخرین عکس ازین دست که دارم به‌شدت بدریخت افتاده‌ام. آن عکس مربوط می‌شود به سال 83؛ روز تولدم، همراهِ اعضای گروه تئاترمان، جلوی پنجره‌ای که تمام دیوار طبقه‌ی دوم ساختمانی که توش تمرین می‌کردیم را پوشانده. <br />می‌توانم بگویم همه‌مان در خنده‌دارترین و ناجورترین ژست عمرمان توی آن عکس ثبت شده‌ایم؛ و بدون اغراق و شکسته‌نفسی باید بگویم من رتبه‌ی اول بدشکلی را در آن عکس به دست آورده‌ام. موقعیت‌ام توی عکس تقریباً این‌طوری است:<br />نزدیک سمت چپ کادر ایستاده‌ام و شانه‌هایم کمی افتاده‌اند که هیچ‌ربطی به دست دو تا از بچه‌ها که روی‌شان است ندارد. اگر کیک تولد و کیسه‌‌ای که هدیه‌ام ـ یک صندلی بادی آبی‌رنگ ـ توش تقریباً چپانده شده دست‌ام نباشد به هیچ‌وجه نمی‌شود فهمید که تولد من است (شاید حتی نمی‌شود فهمید تولدی در کار است). بهت‌زده به روبرویم خیره شده‌ام و کنجکاوترین کاشفان هم نمی‌توانند ردی از لبخند روی صورت‌ام پیدا کنند؛ هرچند اخم هم نکرده‌ام. شاید بهترین واژه‌ای که بتواند حالت چهره‌ام را توضیح بدهد این باشد: &quot;میخ&quot;! <br />کاری به این نداشته باشیم که اصلاً رسمی و ادبی نیست این واژه، مهم این است که وقتی می‌گویم مثل &quot;میخ&quot; ایستاده‌ام تازه رد محوی از لبخند را هم روی چهره‌ام می‌بینم. به‌نظر می‌رسد منتظرم کار عکاس تمام شود تا فریادزنان و شادی‌کنان بدوم طرف دیوار روبرو و با صورت بکوبم توش و بعد بنشینم و خوشحالانه همان لبخند میخ‌وار را بازیابی کنم. به‌هرحال این میخ بودن تمام بدی حالت‌ام را توصیف نمی‌کند. سر و وضع‌ام هم کلی جای حرف دارد. <br />موهایم تقریباً کوتاه‌اند و، با این حساب که موهای خیلی صافی دارم، تعجبی ندارد اینکه آنها هم میخ‌وار در حال مناجات باشند. سبیل تُنُکی پشت لب‌ام به چشم می‌خورد که از دو سو اشاره می‌کند به خط ریش بسیار بلند و بدشکل‌ام. آن‌قدر بدشکل که حتی می‌توانم درباره‌اش واژه‌ی مزخرف پازلفی را به کار ببرم. بله!‌ سبیل تنک‌ام پازلفی‌های بلندی را، مثل پازلفی‌های انگلیسی‌های قرن نوزدهمی که تا سه انگشت زیر گوش و پایین فک ادامه دارند، نشانه گرفته... بگذارید بیشتر از این حسن جمال‌ام را نگویم!&nbsp; فقط این را اضافه کنم که یقه‌ی سیاه و سفید و قرمز لباس تمرین‌ام هم از بین یقه‌ی باز پیراهن سفیدم زده بیرون. انگار پیراهن را هول تن کرده‌ام که چیزی رسمی‌تر پوشیده باشم. <br />فکر نکنم توی هیچ عکس دیگری‌م، ‌حتی همان‌روزها با آن پازلفی‌ها، تا این حد مضحک ثبت شده باشم، هرچند باید اعتراف کنم کلاً ‌آدم خوش‌عکسی به حساب نمی‌آیم. به‌هرحال و با تمام این احوال، ‌باید بگویم این عکس یادگاری را خیلی دوست دارم. همان سال شش ماه تمام گذاشته بودم‌اش گوشه‌ی تابلویی که بالای میز کارم آویزان کرده بودم... و جدای از اینکه تماشای این عکس چقدر خاطرات آن سال‌ها و روزها را در ذهن‌ام زنده می‌کند، باز باید بگویم، برخلاف انتظارم، واقعاً عکس یادگاری دسته‌جمعی گرفتن را دوست دارم. دوست دارم بعد از سال‌ها به چهره‌ی خودم و دوستان‌ام توی عکس‌ها خیره بشوم و یادم بیاید چه می‌کردم و چه می‌کردیم. خیره بشوم به چهره‌ی دوستان‌ام و خودم، و سعی کنم به خاطر بیاورم در     ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/article.php?arid=2521&amp;uid=39</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>اشارتی به آرامش</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/magazine/~3/O45wZ3gyPto/article.php</link>
                    <pubDate>Fri, 12 Sep 2008 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>هزارتو</categories>
                    <author>سپینود ناجیان</author>
                    <description><![CDATA[و قطره‌ها بودند که می‌ریختند<br />و ما بودیم که بالا می‌رفتیم.<br />و آن‌ها به ما خیره بودند<br />و ما به آسمان...<br />(بخشی از منظومه‌ی بلندبالای «وَ» برای اتصال تمام هستی به بقیه‌ی دیگر هستی.س.ن.)<br /><br />یک قبرستان است این‌جا. من هنوز ندیده بودم‌اش. یک قبرستان که نمای خیلی دورش سبز است. پر از درخت‌. کُرپه‌های سبز رنگی که مثل توپ در هم فرو رفته‌اند. باران زیاد می‌بارد. جوری که همه چیز را می‌شوید. این‌جا غبار نیست و خاک ذرات&nbsp; هم‌گن و قابل تشخیصی دارد. تصور من از این قبرستان است، که یک جنگل، روی سطحی جدا کننده از آدم‌هایی سبز شده که روان و روح هر کدام از این آدم‌ها از میان آوندها و تنه‌‌ی این درخت‌ها گذشته و خودش را با لمس آخرین برگ هر درخت به آسمان رسانده. جایی که همه‌ی آدم‌ها آن‌جا به رویاهاشان می‌رسند. رویای پرواز، رویای قد کشیدن، رویای مهربان بودن و پیش هم بودن و یافتن گم‌شده‌های خود. تنیدن در طبیعت و رسیدن به یک آبیِ زلال و و پاک. گره زدن عناصر چهارگانه و یافتن راز هستی. پاسخی برای تمام پرسش‌های ازلی و ابدی.<br /><br />امروز قبرستان را دیدم. بی‌دوربین و بی‌نقشه و خالی رفته بودم. آن قدر خالی که می‌شد بخوابم توی یک گودالی با دست کنده و خوش‌حال باشم از این انتخاب‌ام هم. رفته بودم تا میان آن سبزی وهم‌آلود فکر کنم تا بل‌که بیایم و بنویسم. اما انگار اشتباه بود. بی‌خیال و سرخوش برگشتم خانه با دو عدد نان داغ زیر بغل‌ام، دست‌‌ام می‌رفت زیر بغل و می آمد که بیرون،&nbsp; لپ‌ها&nbsp; پر بود و می‌جنبید. چقدر زیبا شد مرگ یک هو. چقدر خوب که آدم برود زیر خاک و بشود خوراک درختان و برود زیر سقف آسمان. حالا دیگر رنگ و روی همه چیز می‌رود. همه‌ی چیزهای رنگارنگ. همین هم شد. حالا دیگر هیچ چیز مهم نیست. هر کدام ما به سمتی می‌رویم. یکی شاد و یکی غم‌گین. یکی ناامید و یکی نه. بخواهی فکرش را کنی از اول هم چیزی قرار نبود باشد و حالا هم چیزی نیست. هزارتو هم هزار تو دارد. یکی‌اش مال تو. یکی‌اش مال من. می‌گیریم و می‌رویم تا خود سقف آسمان.<br /><br />&nbsp;<br /><br />پ.ن. نوشتن این متن همان قدر که سهل بود، ممتنع بود و زمان-بَر. شوخی نیست و شوخی نمی‌کنم و نخندید. اول که من به خود نامده بودم و آمدنم بهر چه بود؟! حالا هم به خود نمی‌روم. تنها این را می‌دانم که هزارتو اگر فرار است به ماهیت هزارتویی خود وفادار بماند؛ نباید به نتیجه‌ای برسد و باید گم شود. پس توجیه‌ای این میان آفریده شد:&nbsp; گم شدن، ناپدید شدن...<br /><br />&nbsp;دل‌مان خوش شد.<br /><br />سر همه سلامت. &nbsp;<br /><br />&nbsp;صفاتان.<br /><br />&nbsp;        ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[و قطره‌ها بودند که می‌ریختند<br />و ما بودیم که بالا می‌رفتیم.<br />و آن‌ها به ما خیره بودند<br />و ما به آسمان...<br />(بخشی از منظومه‌ی بلندبالای «وَ» برای اتصال تمام هستی به بقیه‌ی دیگر هستی.س.ن.)<br /><br />یک قبرستان است این‌جا. من هنوز ندیده بودم‌اش. یک قبرستان که نمای خیلی دورش سبز است. پر از درخت‌. کُرپه‌های سبز رنگی که مثل توپ در هم فرو رفته‌اند. باران زیاد می‌بارد. جوری که همه چیز را می‌شوید. این‌جا غبار نیست و خاک ذرات&nbsp; هم‌گن و قابل تشخیصی دارد. تصور من از این قبرستان است، که یک جنگل، روی سطحی جدا کننده از آدم‌هایی سبز شده که روان و روح هر کدام از این آدم‌ها از میان آوندها و تنه‌‌ی این درخت‌ها گذشته و خودش را با لمس آخرین برگ هر درخت به آسمان رسانده. جایی که همه‌ی آدم‌ها آن‌جا به رویاهاشان می‌رسند. رویای پرواز، رویای قد کشیدن، رویای مهربان بودن و پیش هم بودن و یافتن گم‌شده‌های خود. تنیدن در طبیعت و رسیدن به یک آبیِ زلال و و پاک. گره زدن عناصر چهارگانه و یافتن راز هستی. پاسخی برای تمام پرسش‌های ازلی و ابدی.<br /><br />امروز قبرستان را دیدم. بی‌دوربین و بی‌نقشه و خالی رفته بودم. آن قدر خالی که می‌شد بخوابم توی یک گودالی با دست کنده و خوش‌حال باشم از این انتخاب‌ام هم. رفته بودم تا میان آن سبزی وهم‌آلود فکر کنم تا بل‌که بیایم و بنویسم. اما انگار اشتباه بود. بی‌خیال و سرخوش برگشتم خانه با دو عدد نان داغ زیر بغل‌ام، دست‌‌ام می‌رفت زیر بغل و می آمد که بیرون،&nbsp; لپ‌ها&nbsp; پر بود و می‌جنبید. چقدر زیبا شد مرگ یک هو. چقدر خوب که آدم برود زیر خاک و بشود خوراک درختان و برود زیر سقف آسمان. حالا دیگر رنگ و روی همه چیز می‌رود. همه‌ی چیزهای رنگارنگ. همین هم شد. حالا دیگر هیچ چیز مهم نیست. هر کدام ما به سمتی می‌رویم. یکی شاد و یکی غم‌گین. یکی ناامید و یکی نه. بخواهی فکرش را کنی از اول هم چیزی قرار نبود باشد و حالا هم چیزی نیست. هزارتو هم هزار تو دارد. یکی‌اش مال تو. یکی‌اش مال من. می‌گیریم و می‌رویم تا خود سقف آسمان.<br /><br />&nbsp;<br /><br />پ.ن. نوشتن این متن همان قدر که سهل بود، ممتنع بود و زمان-بَر. شوخی نیست و شوخی نمی‌کنم و نخندید. اول که من به خود نامده بودم و آمدنم بهر چه بود؟! حالا هم به خود نمی‌روم. تنها این را می‌دانم که هزارتو اگر فرار است به ماهیت هزارتویی خود وفادار بماند؛ نباید به نتیجه‌ای برسد و باید گم شود. پس توجیه‌ای این میان آفریده شد:&nbsp; گم شدن، ناپدید شدن...<br /><br />&nbsp;دل‌مان خوش شد.<br /><br />سر همه سلامت. &nbsp;<br /><br />&nbsp;صفاتان.<br /><br />&nbsp;        ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/article.php?arid=2520&amp;uid=39</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>هزارتوی هزارتو</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/magazine/~3/fosRuGL_w2g/article.php</link>
                    <pubDate>Fri, 12 Sep 2008 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>هزارتو</categories>
                    <author>سرزمین رویایی</author>
                    <description><![CDATA[
هزارتوی قلب، احساس، دین، پول، چشمان تو، دوری من، خدا، راز، صدا، دستان تو، دل من. هزارتوی دوری و دوستی، رسیدن و نرسیدن. هزار توی کلاغی که هیچ وقت به خانه نرسید، زمزمه‌ای که نشنیدم و دروغ گفتم که آن را فهمیده‌ام. هزار توی جاودانگی، ماندن، سوختن، ساختن. هزار توی سلام، اولین دیدار، خیال، آرامش، وجود تو.<br /><br /><br />هزارتوی نزدیکی، حرف‌های درگوشی، چشمان مادربزرگ، سرزمین تلخ مادری، جهان سوم، زندان، اشک. هزارتوی پدر، جاده، فاصله، من. هزارتوی موسیقی، آخرین دیدار، صدا، بلوغ، تکامل و غرور. هزارتوی مرزهای جوهری، داستان، آدم‌های متظاهر، مذهب، عرفان، تجدد، ماسک‌هایی با طرح دین. هزارتوی ریتم، دریا، گنگ خواب دیده، تاریخ، سال‌های سیاه، دوستان غریب، رفیقان شفیق. هزارتوی بغض، آه، کینه، عشق، درد، خاطره، زخم تو یادگار بر دل.<br /><br /><br />هر روز و همه روز از سحر تا غروب، کلاف رویایی هزاران دالان هزارتو را در سر می‌پرورانیم و نمی‌دانیم. با خود حرف می‌زنیم از همه و هیچ. دالان‌ها را به سعی طی می‌کنیم و تودرتو و خم در خم آن را به یاد می‌سپاریم شاید روزی به کار آید. دالان‌های زندگی اما بی‌شمارند و ما در خم اولین کوچه نفس تازه می‌کنیم.<br /><br /><br />نقل روایت از همه‌ی این هزاران تو غیرممکن می‌نماید. آنچه گفته شد ریگی بود از این بیابان. هر کس خود مسول شناخت توهای زندگی‌اش است. که اگر شناخت و مطمئن قدم برداشت در انتهای راه افسوس بر لب نخواهد خواند. باقی توها را می‌سپاریم به شما و سعی ساقی و عمر باقی. باشد که آن لحظه‌ی آخر خنده بر لب، چشم ببندیم. چنین باد.<br    ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[
هزارتوی قلب، احساس، دین، پول، چشمان تو، دوری من، خدا، راز، صدا، دستان تو، دل من. هزارتوی دوری و دوستی، رسیدن و نرسیدن. هزار توی کلاغی که هیچ وقت به خانه نرسید، زمزمه‌ای که نشنیدم و دروغ گفتم که آن را فهمیده‌ام. هزار توی جاودانگی، ماندن، سوختن، ساختن. هزار توی سلام، اولین دیدار، خیال، آرامش، وجود تو.<br /><br /><br />هزارتوی نزدیکی، حرف‌های درگوشی، چشمان مادربزرگ، سرزمین تلخ مادری، جهان سوم، زندان، اشک. هزارتوی پدر، جاده، فاصله، من. هزارتوی موسیقی، آخرین دیدار، صدا، بلوغ، تکامل و غرور. هزارتوی مرزهای جوهری، داستان، آدم‌های متظاهر، مذهب، عرفان، تجدد، ماسک‌هایی با طرح دین. هزارتوی ریتم، دریا، گنگ خواب دیده، تاریخ، سال‌های سیاه، دوستان غریب، رفیقان شفیق. هزارتوی بغض، آه، کینه، عشق، درد، خاطره، زخم تو یادگار بر دل.<br /><br /><br />هر روز و همه روز از سحر تا غروب، کلاف رویایی هزاران دالان هزارتو را در سر می‌پرورانیم و نمی‌دانیم. با خود حرف می‌زنیم از همه و هیچ. دالان‌ها را به سعی طی می‌کنیم و تودرتو و خم در خم آن را به یاد می‌سپاریم شاید روزی به کار آید. دالان‌های زندگی اما بی‌شمارند و ما در خم اولین کوچه نفس تازه می‌کنیم.<br /><br /><br />نقل روایت از همه‌ی این هزاران تو غیرممکن می‌نماید. آنچه گفته شد ریگی بود از این بیابان. هر کس خود مسول شناخت توهای زندگی‌اش است. که اگر شناخت و مطمئن قدم برداشت در انتهای راه افسوس بر لب نخواهد خواند. باقی توها را می‌سپاریم به شما و سعی ساقی و عمر باقی. باشد که آن لحظه‌ی آخر خنده بر لب، چشم ببندیم. چنین باد.<br    ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/article.php?arid=2518&amp;uid=39</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>صفحه‌ی آخر:همه‌ی ما از یک مجله‌ی کوچک شروع می‏کنیم!</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/magazine/~3/OjBkyTsC0AE/lastpage.php</link>
                    <pubDate>Fri, 12 Sep 2008 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>هزارتو</categories>
                    <author>نورمن لِوین</author>
                    <description><![CDATA[
ما در شهر ساحلی کوچکی زندگی می‌کنیم. تابستان‌ها که این شهر از همیشه زیبا‌تر است، جمعیت زیادی برای گذراندن تعطیلات به اینجا می‌آیند. در این مواقع است که ما هم برای تعطیلات به لندن می‌رویم.<br />همسرم معمولن از طزیق آگهی‌های روزنامه‌ی تایمز خانه‌ای پیدا می‌کند. یک‌بار خانه‌ی مردی را اجاره کردیم که در مناطق فقیر آفریقا هتل می‌ساخت تا سیاه‌های پول‌دار امریکایی بتوانند به دیدن زادگاه اجدادشان بروند. یک تابستان دیگر در خانه‌ی مهندس معماری بودیم که تقریبن همه‌چیزش با کنترل‌ از راه دور کار می‌کرد. بار سوم در خانه‌‌ای اقامت کردیم که صاحب‌اش داشت از همسرش جدا می‌شد –به‌دلیل عدم تمکین- و می‌خواست از کشور خارج شود.<br />در ژوئن امسال، همسرم یک آگهی به این مضمون دید: «خانه‌ی پزشکی در لندن جهت اجاره برای مدت سه‌هفته با اجاره‌بهای مناسب موجود است.» همسرم به آن شماره تلفن کرد و تصمیم گرفتیم آن خانه را اجاره کنیم.<br />این خانه در مرکز شهر، و نزدیک ایستگاه کنزینگتن ِ جنوبی بود و تا پارک کنزینگتن فاصله‌ی زیادی نداشت. تاکسی ما را در ایستگاه پَدینگتن سوار کرد –مردم لندن در روزهای گرم تابستان چه‌قدر رنگ‌پریده به‌نظر می‌رسیدند- و به خیابان عریضی برد، و مقابل خانه‌ی ویلایی سفیدرنگی ایستاد که در باغچه‌ی جلو آن بوته‌های اقاقیا کاشته بودند. یک‌بطری شیر گرم جلو در بود. در را باز کردم و چمدان‌های‌مان را بردم تو.<br />تلفن داشت زنگ می‌زد.<br />گفتم: «الو...»<br />صدای جوانی پرسید: « اِی. بی. سی؟»<br />گفتم: «متأسفم. شماره را اشتباه گرفته‌اید.»<br />- «شماره‌ی شما چند است؟»<br />- «۴۲۳۱ نایتزبریج.» <br />- «شماره درست است.»<br />گفتم: «حتمن اشتباه شده، اینجا خانه‌ی یک دکتر است.»<br />پرسید: «دکتر هست؟»<br />گفتم: «نه، رفته تعطیلات.»<br />- «می‌توانم برایش پیغام بگذارم؟»<br />«بیمار هستید؟»<br />او گفت: «نه، بگویید وایت تلفن کرد. دیوید وایت از سامِرسِت. شش‌ماه می‌شود که دست‌نویس کتابم را به او داده‌ام. قرار بود ماه ِ پیش جواب بدهد. تابه‌حال چهار نامه برای‌اش نوشته‌ام.»<br />«حتمن به او می‌گویم.»<br />مرد جوان با تردید گفت: «اگر فرصت بیشتری می‌خواهد، از نظر من اشکالی ندارد.»<br />گفتم: «خیلی‌خوب.» و گوشی را گذاشتم.<br />به همسرم گفتم: «معلوم نیست اینجا چه‌خبر است!»<br />ولی او و بچه‌ها مشغول وارسی ِ بقیه‌ی خانه بودند.<br />خانه‌ی بزرگی بود و نشانه‌های زندگی در سرتاسر آن دیده می‌شد. اتاق جلویی اتاق بچه‌ها بود با اسباب‌بازی‌های جورواجور، تخته‌سیاه، کتاب‌های کودکان و پُسترهایی که به دیوار چسبانده بودند. در اتاق نشیمن، نیمه‌ی پایین دیوارها را قفسه‌های کتاب پوشانده بود. راهرو، دو طرف راه‌پله، و پاگرد پله‌ها هم پر از کتاب بود. خانه سه حمام مجزا داشت. در اتاق ناهارخوری، بیشتر اوقات گربه‌ی دست‌آموزی روی بخاری نفتی خوابیده بود. و باغچه‌ی پشت خانه یکپارچه چمن بود و دورش گل‌کاری شده بود. حوضی با ماهی‌های قرمز داشت و درخت راشی هم در انتهای آن دیده می‌شد.<br />تلفن زنگ زد و صدای لرزانی گفت: «ممکن است با دکتر جونز صحبت کنم؟»<br />- «متأسفم، او رفته تعطیلات.»<br />- «کِی برمی‌گردد؟»<br />- «سه‌هفته‌ی دیگر.»<br />- «من نمی‌توانم این‌همه صبر کنم. فردا باید به نیویورک بروم.»<br />- «می‌خواهید برایش          ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[
ما در شهر ساحلی کوچکی زندگی می‌کنیم. تابستان‌ها که این شهر از همیشه زیبا‌تر است، جمعیت زیادی برای گذراندن تعطیلات به اینجا می‌آیند. در این مواقع است که ما هم برای تعطیلات به لندن می‌رویم.<br />همسرم معمولن از طزیق آگهی‌های روزنامه‌ی تایمز خانه‌ای پیدا می‌کند. یک‌بار خانه‌ی مردی را اجاره کردیم که در مناطق فقیر آفریقا هتل می‌ساخت تا سیاه‌های پول‌دار امریکایی بتوانند به دیدن زادگاه اجدادشان بروند. یک تابستان دیگر در خانه‌ی مهندس معماری بودیم که تقریبن همه‌چیزش با کنترل‌ از راه دور کار می‌کرد. بار سوم در خانه‌‌ای اقامت کردیم که صاحب‌اش داشت از همسرش جدا می‌شد –به‌دلیل عدم تمکین- و می‌خواست از کشور خارج شود.<br />در ژوئن امسال، همسرم یک آگهی به این مضمون دید: «خانه‌ی پزشکی در لندن جهت اجاره برای مدت سه‌هفته با اجاره‌بهای مناسب موجود است.» همسرم به آن شماره تلفن کرد و تصمیم گرفتیم آن خانه را اجاره کنیم.<br />این خانه در مرکز شهر، و نزدیک ایستگاه کنزینگتن ِ جنوبی بود و تا پارک کنزینگتن فاصله‌ی زیادی نداشت. تاکسی ما را در ایستگاه پَدینگتن سوار کرد –مردم لندن در روزهای گرم تابستان چه‌قدر رنگ‌پریده به‌نظر می‌رسیدند- و به خیابان عریضی برد، و مقابل خانه‌ی ویلایی سفیدرنگی ایستاد که در باغچه‌ی جلو آن بوته‌های اقاقیا کاشته بودند. یک‌بطری شیر گرم جلو در بود. در را باز کردم و چمدان‌های‌مان را بردم تو.<br />تلفن داشت زنگ می‌زد.<br />گفتم: «الو...»<br />صدای جوانی پرسید: « اِی. بی. سی؟»<br />گفتم: «متأسفم. شماره را اشتباه گرفته‌اید.»<br />- «شماره‌ی شما چند است؟»<br />- «۴۲۳۱ نایتزبریج.» <br />- «شماره درست است.»<br />گفتم: «حتمن اشتباه شده، اینجا خانه‌ی یک دکتر است.»<br />پرسید: «دکتر هست؟»<br />گفتم: «نه، رفته تعطیلات.»<br />- «می‌توانم برایش پیغام بگذارم؟»<br />«بیمار هستید؟»<br />او گفت: «نه، بگویید وایت تلفن کرد. دیوید وایت از سامِرسِت. شش‌ماه می‌شود که دست‌نویس کتابم را به او داده‌ام. قرار بود ماه ِ پیش جواب بدهد. تابه‌حال چهار نامه برای‌اش نوشته‌ام.»<br />«حتمن به او می‌گویم.»<br />مرد جوان با تردید گفت: «اگر فرصت بیشتری می‌خواهد، از نظر من اشکالی ندارد.»<br />گفتم: «خیلی‌خوب.» و گوشی را گذاشتم.<br />به همسرم گفتم: «معلوم نیست اینجا چه‌خبر است!»<br />ولی او و بچه‌ها مشغول وارسی ِ بقیه‌ی خانه بودند.<br />خانه‌ی بزرگی بود و نشانه‌های زندگی در سرتاسر آن دیده می‌شد. اتاق جلویی اتاق بچه‌ها بود با اسباب‌بازی‌های جورواجور، تخته‌سیاه، کتاب‌های کودکان و پُسترهایی که به دیوار چسبانده بودند. در اتاق نشیمن، نیمه‌ی پایین دیوارها را قفسه‌های کتاب پوشانده بود. راهرو، دو طرف راه‌پله، و پاگرد پله‌ها هم پر از کتاب بود. خانه سه حمام مجزا داشت. در اتاق ناهارخوری، بیشتر اوقات گربه‌ی دست‌آموزی روی بخاری نفتی خوابیده بود. و باغچه‌ی پشت خانه یکپارچه چمن بود و دورش گل‌کاری شده بود. حوضی با ماهی‌های قرمز داشت و درخت راشی هم در انتهای آن دیده می‌شد.<br />تلفن زنگ زد و صدای لرزانی گفت: «ممکن است با دکتر جونز صحبت کنم؟»<br />- «متأسفم، او رفته تعطیلات.»<br />- «کِی برمی‌گردد؟»<br />- «سه‌هفته‌ی دیگر.»<br />- «من نمی‌توانم این‌همه صبر کنم. فردا باید به نیویورک بروم.»<br />- «می‌خواهید برایش          ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/lastpage.php?uid=39</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>صفحه‌ی اول:خدا در ادیان سامی</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/magazine/~3/L6rcYKVk_RE/firstpage.php</link>
                    <pubDate>Fri, 30 May 2008 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>خدا</categories>
                    <author>شجاع‌الدین شفا</author>
                    <description><![CDATA[
  <p align="center"><img height="282" alt="SH2_1.jpg" src="http://hezartou.com/files/SH2_1.jpg" width="400" />&nbsp;</p>
  <p>1) تفاوت‌هایی سترگ‌تر از اشتراک: خدا در یهودیت، مسیحیت و اسلام <a class="anchor" id="one" title="one" href="#oneref">[1]</a><br />آنچه امروز در جهانِ مسیحیت به‌نام کتابِ مقدس (Bible) عرضه می‌شود، مجموعه‌ای از دو بخش ”عهدِ عتیق“ و ”عهدِ جدید“ است که تورات قسمتی از بخش اول و انجیل قسمتی از بخش دوم آن است. عهدِ عتیق که پنج کتابِ اولِ آن اختصاصاً ”توراه“ نام دارد، جمعاً شامل 24 کتاب است که نه تنها به‌صورتِ یک‌جا نازل نشده‌اند، بلکه تدریجاً و در طولِ بیش از یک‌هزار سال توسطِ افراد یا گروه‌هایی از کاهنانِ یهودی به اسم 26 پیغمبری که نام‌شان بر این کتاب‌ها نهاده شده نوشته شده‌اند. عهدِ جدید نیز که چهار کتابِ اولِ آن اختصاصاً انجیل نامیده می‌شود، جمعاً شامل 27 کتاب و رساله است که در طولِ دو قرن توسطِ افرادی مختلف نوشته شده‌اند که هیچ‌یک از آن‌ها از حواریونِ عیسی نبوده‌اند. خودِ عیسی تا هنگام مرگِ خویش اساساً از وجودِ کتابی به‌نام انجیل بی‌خبر بوده است.<br />[اما] تقریباً همه‌یِ مسلمانانِ جهان – من‌جمله ایرانیان – بر این تصورند که تورات و انجیل دو کتابی هستند که از جانبِ خداوند بر موسی و عیسی نازل شده‌اند، به‌همان صورت که قرآن بر محمد نازل شده است. این اعتقاد عمدتاً از تصریح خودِ قرآن ناشی شده است که: ”آن خدایی که قرآن را بر تو (محمد) فرستاد، تورات و انجیل را نیز بر موسی و عیسی فرستاد.“ (به‌عنوانِ نمونه: سوم از آلِ عمران) ولی واقع امر این است که تورات و انجیل، هیچ‌کدام نه کتابی واحد هستند و نه موسی و عیسی آن‌ها را به‌صورتِ وحی از آسمان دریافت داشته‌اند. در تاریخ مذاهبِ جهان تنها شخص دیگری به‌غیر از محمد که مدعی دریافتِ مستقیم کتابی از جانبِ خداوند شده، جوزف اسمیت بنیان‌گذار فرقه‌یِ مذهبی مورمون در آمریکا <a class="anchor" id="two" title="two" href="#tworef">[2]</a> است.<br />اصل زیربنائی هر سه آئین ”توحیدی“ این است که آفریننده و گرداننده‌یِ کائنات خدایِ واحدی است که در تورات یهوه، در انجیل پدر آسمانی و در قرآن الله نام دارد. در هر سه‌یِ این کتاب‌ها آفرینش کائنات و خلقتِ آدم به‌دستِ این خداوند به‌صورتی مشابه روایت شده است. پیامبرانی که وی برایِ نوع بشر می‌فرستد پیامبرانی مشترک هستند، و قوانین مذهبی که اعلام می‌دارد قوانینی غالباً مشابهند. با اینهمه، ماهیتِ آسمانی و زمینی این خدا در آئین‌هایِ یهودی و مسیحی و اسلام به‌صورتی چنان بنیادی با یکدیگر تباین و گاه صریحاً تناقض دارد که غالباً یکی دانستن این سه خدا را غیرممکن می‌کند. جهانِ توحیدی اگر هم در تئوری یک خدایِ واحد بیش ندارد، در عمل دارایِ سه خدا است که وجوهِ اختلافِ آن‌ها بیش‌تر از وجوهِ مشترکشان است.<br />خدایِ تورات که يهوه نام دارد (و در تورات 6823 بار از او نام برده شده است) صرفاً خدایِ قوم يهود است و خودش نيز خدایی صددرصد يهودی است. پیامبرانی که از جانبِ خود می‌فرستد منحصراً پیامبرانِ ملتِ یهودند و به کفر یا ایمانِ دیگران کاری ندارند. تعالیم و قوانین آنان کلاً بر این محور می‌گردد که منافع خاص قوم یهود از هر راهی که لازم باشد حفظ شود، ولو این مستلزم آن باشد که مسائل اخلاقی و انسانی بسیاری زیر پا گذاشته شوند و حقوق مشروع ملت‌هایِ دیگری نادیده گرفته شوند یا      ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[
  <p align="center"><img height="282" alt="SH2_1.jpg" src="http://hezartou.com/files/SH2_1.jpg" width="400" />&nbsp;</p>
  <p>1) تفاوت‌هایی سترگ‌تر از اشتراک: خدا در یهودیت، مسیحیت و اسلام <a class="anchor" id="one" title="one" href="#oneref">[1]</a><br />آنچه امروز در جهانِ مسیحیت به‌نام کتابِ مقدس (Bible) عرضه می‌شود، مجموعه‌ای از دو بخش ”عهدِ عتیق“ و ”عهدِ جدید“ است که تورات قسمتی از بخش اول و انجیل قسمتی از بخش دوم آن است. عهدِ عتیق که پنج کتابِ اولِ آن اختصاصاً ”توراه“ نام دارد، جمعاً شامل 24 کتاب است که نه تنها به‌صورتِ یک‌جا نازل نشده‌اند، بلکه تدریجاً و در طولِ بیش از یک‌هزار سال توسطِ افراد یا گروه‌هایی از کاهنانِ یهودی به اسم 26 پیغمبری که نام‌شان بر این کتاب‌ها نهاده شده نوشته شده‌اند. عهدِ جدید نیز که چهار کتابِ اولِ آن اختصاصاً انجیل نامیده می‌شود، جمعاً شامل 27 کتاب و رساله است که در طولِ دو قرن توسطِ افرادی مختلف نوشته شده‌اند که هیچ‌یک از آن‌ها از حواریونِ عیسی نبوده‌اند. خودِ عیسی تا هنگام مرگِ خویش اساساً از وجودِ کتابی به‌نام انجیل بی‌خبر بوده است.<br />[اما] تقریباً همه‌یِ مسلمانانِ جهان – من‌جمله ایرانیان – بر این تصورند که تورات و انجیل دو کتابی هستند که از جانبِ خداوند بر موسی و عیسی نازل شده‌اند، به‌همان صورت که قرآن بر محمد نازل شده است. این اعتقاد عمدتاً از تصریح خودِ قرآن ناشی شده است که: ”آن خدایی که قرآن را بر تو (محمد) فرستاد، تورات و انجیل را نیز بر موسی و عیسی فرستاد.“ (به‌عنوانِ نمونه: سوم از آلِ عمران) ولی واقع امر این است که تورات و انجیل، هیچ‌کدام نه کتابی واحد هستند و نه موسی و عیسی آن‌ها را به‌صورتِ وحی از آسمان دریافت داشته‌اند. در تاریخ مذاهبِ جهان تنها شخص دیگری به‌غیر از محمد که مدعی دریافتِ مستقیم کتابی از جانبِ خداوند شده، جوزف اسمیت بنیان‌گذار فرقه‌یِ مذهبی مورمون در آمریکا <a class="anchor" id="two" title="two" href="#tworef">[2]</a> است.<br />اصل زیربنائی هر سه آئین ”توحیدی“ این است که آفریننده و گرداننده‌یِ کائنات خدایِ واحدی است که در تورات یهوه، در انجیل پدر آسمانی و در قرآن الله نام دارد. در هر سه‌یِ این کتاب‌ها آفرینش کائنات و خلقتِ آدم به‌دستِ این خداوند به‌صورتی مشابه روایت شده است. پیامبرانی که وی برایِ نوع بشر می‌فرستد پیامبرانی مشترک هستند، و قوانین مذهبی که اعلام می‌دارد قوانینی غالباً مشابهند. با اینهمه، ماهیتِ آسمانی و زمینی این خدا در آئین‌هایِ یهودی و مسیحی و اسلام به‌صورتی چنان بنیادی با یکدیگر تباین و گاه صریحاً تناقض دارد که غالباً یکی دانستن این سه خدا را غیرممکن می‌کند. جهانِ توحیدی اگر هم در تئوری یک خدایِ واحد بیش ندارد، در عمل دارایِ سه خدا است که وجوهِ اختلافِ آن‌ها بیش‌تر از وجوهِ مشترکشان است.<br />خدایِ تورات که يهوه نام دارد (و در تورات 6823 بار از او نام برده شده است) صرفاً خدایِ قوم يهود است و خودش نيز خدایی صددرصد يهودی است. پیامبرانی که از جانبِ خود می‌فرستد منحصراً پیامبرانِ ملتِ یهودند و به کفر یا ایمانِ دیگران کاری ندارند. تعالیم و قوانین آنان کلاً بر این محور می‌گردد که منافع خاص قوم یهود از هر راهی که لازم باشد حفظ شود، ولو این مستلزم آن باشد که مسائل اخلاقی و انسانی بسیاری زیر پا گذاشته شوند و حقوق مشروع ملت‌هایِ دیگری نادیده گرفته شوند یا      ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/firstpage.php?uid=38</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>مرگِ خدا</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/magazine/~3/6_QTgh6Tds4/article.php</link>
                    <pubDate>Fri, 30 May 2008 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>خدا</categories>
                    <author>سام واثقی</author>
                    <description><![CDATA[
زمان نگارش فوریه‌ی 2008، مکان نگارش لِمهام/‌سوئد.<br /><br /><div align="left"><p><em>Hier sitz ich, forme Menschen<br />Nach meinem Bilde,<br />Ein Geschlecht, das mir gleich sei,<br />Zu leiden, zu weinen,<br />Zu genießen und zu freuen sich,<br />Und dein nicht zu achten,<br />Wie ich!</em></p><p><em>J. W. Goethe, Prometheus 1774</em><br /></p></div><p><br /><em>اینک اینجا، من نشسته‌ام، شِکل می‌بخشم به انسان‌ها،<br />نقشی از نقشِ خودم<br />جنسی از تبارِ من، که می‌دانم<br />خنده وُ گریه،<br />لذّت وُ شادی، درتَوان‌اش هست، یا<br />پشت‌کردن<br />به‌تو، همچو من!</em></p><p><em>ی.و. گوته، پرومِتِئوس 1774<br /><br /></em><br />آخرین‌بار بود، که قرار‌گذاشته بودیم، همدیگر را ببینیم: او، که ’نویسنده‘ی این داستان بود و من، که ’خواننده‘‌اش بودم.</p><p>و با‌اینکه به پهنای اقیانوسِ اطلس از‌هَم فاصله داشتیم ـ «او» در شهرکی نزدیک مونرئال (Montréal) در سرمای زمستان <strong>2003 </strong>در آپارتمانی اجاره‌ای کنارِ میزِ وسطِ اطاقِ نشیمن، که اطاقِ خواب، اطاقِ کار... و در گوشه‌ای نیز ’کمی‘ آشپز‌خانه بود، نشسته‌بود و با حوصله می‌نوشت؛ من در برلینِ شرقی، که البتّه دیگر بلوکِ شرق حساب نمی‌شد، گوشه‌ی دِنجی در کتاب‌خانه‌ی دانشگاه هومبولدت (Humboldt) رونوشت‌ها و کتاب‌هایم را جمع‌می‌کردم، تا هر‌چه‌زودتر به قرار ملاقات‌ِمان در یک عتیقه‌فروشی در &quot;خیابان اونترـ‌دِن‌ـ‌لیندِن&quot; (Straße Unter-den-Linden)، نزدیکِ دروازه‌ی براندِنبورگ (Brandeburger Tor) بِرِسَم.</p><p>نگاهی به ساعتِ کهنه‌ی روسی‌ام انداختم، که بَعد از ’فروریختن‘ دیوار بِرلین (به اصطلاح خودِ آلمانی‌ها Fall der Mauer) از یک سربازِ روس خریده‌بودم ـ در‌آن‌هنگام سربازانِ روس، پیش‌از ترکِ آلمان، هر‌چه داشتند ’آب‌می‌کردند‘ تا با ’جیبِ پُر‘ به‌خانه برگردند ـ و پیش‌از‌آن‌که این جمله‌ طولانی‌تر شود و بیشتر دَرهَم گِرِه‌بخورد، حساب‌دستم‌‌آمد که احتمالاً دیر می‌رسم سرِ قرارم. می‌دانستم، که این آخرین‌ دیدارِ من با «او» خواهد‌بود، «این موضوع» باید تمام می‌شد، ذهنم به‌اندازه‌ی کافی ـ شاید هم بیش‌از‌حدّ ـ مشغول «او» شده‌بود. می‌خواستم برای آخرین‌بار با «او» صحبت کنم: دِرریدا (Jacques Derrida) می‌گفت &quot;آدم ’ناگزیر‘ همه چیز را با ’به‌یاد‌آوردن‘ شروع می‌کند ... این «قانون» (نه ’یک قانون‘ بلکه «قانون») است.&quot;</p><p>از کتاب‌خانه که بیرون‌زَدَم، خیابان شلوغ بود، عصر یک روز داغ تابستانی سال‌ <strong>2006 </strong>، وسط شهر بِرلین ـ یک لحظه یادِ زمستان‌های سرد مونرئال افتادم. آن روزها مردم وضعِ جیبشان بهتر بود و عصر که می‌شد در خیابان‌ها وِل می‌گشتند و پول خرج‌می‌کردند... قدم‌هایم را تُند‌کردم. به نیمه‌ی راه که ‌رسیدم، پیراهنم دیگر خیس شده بود و حسابی عرق می‌ریختم. ناگهان ’به‌یاد‘ آوردم، چرا به‌‌یادِ ژاک دِرریدا افتاده‌بودم، من دائم با او مُشکل داشتم: همیشه و هر‌جا با حرف‌هایش به ذهنم ’تجاوز‘ می‌کرد‌، &quot;آدم ’ناگزیر‘ همه‌چیز‌را با ’به‌یاد‌آوردن‘ شروع‌می‌کند ... این «قانون» است.&quot; من، امّا، می‌خواستم فراموش‌کنم، چرا‌که می‌خواستم به‌خود بقبولانم که &quot;آدم ’ناگزیر‘ همه‌چیز را با ’فراموش‌کردن‘ به‌پایان می‌رساند ... این «قانون» است!&quot; مشکلم، امّا، این‌ بود که...&quot; دیگر کمابیش می‌دویدَم و به نَفَس‌نَفَس افتاده‌بودم &quot;... ژاک دِرریدا حق داشت: حتّی      ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[
زمان نگارش فوریه‌ی 2008، مکان نگارش لِمهام/‌سوئد.<br /><br /><div align="left"><p><em>Hier sitz ich, forme Menschen<br />Nach meinem Bilde,<br />Ein Geschlecht, das mir gleich sei,<br />Zu leiden, zu weinen,<br />Zu genießen und zu freuen sich,<br />Und dein nicht zu achten,<br />Wie ich!</em></p><p><em>J. W. Goethe, Prometheus 1774</em><br /></p></div><p><br /><em>اینک اینجا، من نشسته‌ام، شِکل می‌بخشم به انسان‌ها،<br />نقشی از نقشِ خودم<br />جنسی از تبارِ من، که می‌دانم<br />خنده وُ گریه،<br />لذّت وُ شادی، درتَوان‌اش هست، یا<br />پشت‌کردن<br />به‌تو، همچو من!</em></p><p><em>ی.و. گوته، پرومِتِئوس 1774<br /><br /></em><br />آخرین‌بار بود، که قرار‌گذاشته بودیم، همدیگر را ببینیم: او، که ’نویسنده‘ی این داستان بود و من، که ’خواننده‘‌اش بودم.</p><p>و با‌اینکه به پهنای اقیانوسِ اطلس از‌هَم فاصله داشتیم ـ «او» در شهرکی نزدیک مونرئال (Montréal) در سرمای زمستان <strong>2003 </strong>در آپارتمانی اجاره‌ای کنارِ میزِ وسطِ اطاقِ نشیمن، که اطاقِ خواب، اطاقِ کار... و در گوشه‌ای نیز ’کمی‘ آشپز‌خانه بود، نشسته‌بود و با حوصله می‌نوشت؛ من در برلینِ شرقی، که البتّه دیگر بلوکِ شرق حساب نمی‌شد، گوشه‌ی دِنجی در کتاب‌خانه‌ی دانشگاه هومبولدت (Humboldt) رونوشت‌ها و کتاب‌هایم را جمع‌می‌کردم، تا هر‌چه‌زودتر به قرار ملاقات‌ِمان در یک عتیقه‌فروشی در &quot;خیابان اونترـ‌دِن‌ـ‌لیندِن&quot; (Straße Unter-den-Linden)، نزدیکِ دروازه‌ی براندِنبورگ (Brandeburger Tor) بِرِسَم.</p><p>نگاهی به ساعتِ کهنه‌ی روسی‌ام انداختم، که بَعد از ’فروریختن‘ دیوار بِرلین (به اصطلاح خودِ آلمانی‌ها Fall der Mauer) از یک سربازِ روس خریده‌بودم ـ در‌آن‌هنگام سربازانِ روس، پیش‌از ترکِ آلمان، هر‌چه داشتند ’آب‌می‌کردند‘ تا با ’جیبِ پُر‘ به‌خانه برگردند ـ و پیش‌از‌آن‌که این جمله‌ طولانی‌تر شود و بیشتر دَرهَم گِرِه‌بخورد، حساب‌دستم‌‌آمد که احتمالاً دیر می‌رسم سرِ قرارم. می‌دانستم، که این آخرین‌ دیدارِ من با «او» خواهد‌بود، «این موضوع» باید تمام می‌شد، ذهنم به‌اندازه‌ی کافی ـ شاید هم بیش‌از‌حدّ ـ مشغول «او» شده‌بود. می‌خواستم برای آخرین‌بار با «او» صحبت کنم: دِرریدا (Jacques Derrida) می‌گفت &quot;آدم ’ناگزیر‘ همه چیز را با ’به‌یاد‌آوردن‘ شروع می‌کند ... این «قانون» (نه ’یک قانون‘ بلکه «قانون») است.&quot;</p><p>از کتاب‌خانه که بیرون‌زَدَم، خیابان شلوغ بود، عصر یک روز داغ تابستانی سال‌ <strong>2006 </strong>، وسط شهر بِرلین ـ یک لحظه یادِ زمستان‌های سرد مونرئال افتادم. آن روزها مردم وضعِ جیبشان بهتر بود و عصر که می‌شد در خیابان‌ها وِل می‌گشتند و پول خرج‌می‌کردند... قدم‌هایم را تُند‌کردم. به نیمه‌ی راه که ‌رسیدم، پیراهنم دیگر خیس شده بود و حسابی عرق می‌ریختم. ناگهان ’به‌یاد‘ آوردم، چرا به‌‌یادِ ژاک دِرریدا افتاده‌بودم، من دائم با او مُشکل داشتم: همیشه و هر‌جا با حرف‌هایش به ذهنم ’تجاوز‘ می‌کرد‌، &quot;آدم ’ناگزیر‘ همه‌چیز‌را با ’به‌یاد‌آوردن‘ شروع‌می‌کند ... این «قانون» است.&quot; من، امّا، می‌خواستم فراموش‌کنم، چرا‌که می‌خواستم به‌خود بقبولانم که &quot;آدم ’ناگزیر‘ همه‌چیز را با ’فراموش‌کردن‘ به‌پایان می‌رساند ... این «قانون» است!&quot; مشکلم، امّا، این‌ بود که...&quot; دیگر کمابیش می‌دویدَم و به نَفَس‌نَفَس افتاده‌بودم &quot;... ژاک دِرریدا حق داشت: حتّی      ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/article.php?arid=2499&amp;uid=38</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>نهاد</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/magazine/~3/otNnlB8W6g0/article.php</link>
                    <pubDate>Fri, 30 May 2008 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>خدا</categories>
                    <author>سورا</author>
                    <description><![CDATA[
&nbsp;شاید اول بار که بشر به ابرها نگریست، بود که بازی تفکربرانگیزی برایش رقم خورد و آن هنگام بود که تَصَور را تصویر ساخت یا بالعکس از تصاویر تَصَوراتش را ساخت. و به نوعی اولین بازی سوبژه و ابژه به منصه ظهور رسید و اندیشیدن شکل گرفت. روش بررسی پدیده ها بر اساس نظام علت و معلولی چنانچه هیوم آن را بسط داد، پیش رفت و مفاهیم و معقولات دسته بندی شدند . این روند و این حرکت به سمت مفاهیم و دسته بندی کردن آن و پاسخ به سئوالات به سمت علت غایی پیش رفت و این طور شد که بنا بر طبع انسانی که قادر به ساختن مفاهیم، اسطوره ها و ساختن جهانی از ایزدان و ایزد بانوان بود به سمت چند خدایی، واجب الوجود و در نهایت سیستم تفکری بر پایه خدامحوری شکل گرفت. با تمام این تفاصیل اگر خدا را زاده ی تفکر تصویر ساز، علت یاب، و معنا گرای انسان بدانیم، شالوده ی ساخت دنیایی پر از مفاهیم، جهان بینی و راه حل های پیشنهادی برای رسیدن به سعادت، بر پایه ی این سیستم خدامحوری به وجود آمد و قرون متمادی با انواع فراز و نشیبها طی شد تا سازه هایی برآمده از این نظام فکری شکل گیرد. مسلما یکی از مسائلی که امروزه به منتقدین و تمامی کسانیکه به این نظام فکری اشکالاتی وارد کرده و گهگاه آن را به سخره می گیرند، کمک می کند همانا راه طولانی است که این نظام طی کرده و در طی آن کاستی ها، انحرافات و عدم پاسخ گویی های مستدل به پرسشهای برآمده از ذهن انسانی را نمایان ساخته است. در واقع امروزه ما در تحلیل ها و نقدهای خود از مسائلی سود می جوئیم که اگر در طی قرون متمادی حرکت این نظام فکری (خدامحوری) در مسیر تاریخی نبود، شاید بسیاری از این مسائل امروزه بروز نمی یافت.<br /><br />حال بر اساس سیستم دیالکتیکی مسلما تفکر آنتی تز (برابر نهاد) درست در همین جا می بایست ظهور کند. در عوض چنین کاستی ها و نقدهایی که به سیستم تفکر خدامحوری در نظام جهان بینی انسان وارد می شود تفکری متقابلا به وجود آمد که این بار انسان محوری و در نهایت به رد خداپرستی انجامید. این سیستم تفکری در درجه نخست همانند تمامی حرکتها و تفکرات جدید، هویت خود را از راه پیش کشیدن کاستی های نظام قبلی بدست آورد و سعی کرد در مرحله ی بعد هویت خود را از راه پاسخ گویی به کاستی ها و در نهایت حذف و نابودی سیستم قبل به دست آورد. این به قولی ساختن، ویران کردن و دوباره ساختن اساس تفکر پویای انسان طالب پاسخ است. مسلما در این مسیر، آنچه مهم است اندیشیدن دوباره به مقولاتی است که این نظام (انسان مداری) آن را دسته بندی و شکل داده است و دیدن سازه های سیستم نقد کننده که حال خود را همچون سیستم تفکری نشان داده و هویت خود را ساخته است. مسیری که این نظام آنتی تز طی می کند بسیار به ثبات و اثبات مطالب و مسائلی که پیش رو گذاشته و نقدهایی که از سیستم دیگر کرده کمک می کند. به طور قاطع می توان گفت هیچ سیستم تفکری خالی از کاستی نیست. و در این راه بررسی مجدد این سیستم دیگر ضروری جلوه می کند. راه حلهایی همچون عدم قطعیت و نسبی بودن مسائل به زعم بنده یا سخن از نیروی استعلایی کانت است یا قبول کردن عدم قطعیت و پذیرش نسبیت در معنای مطلق آن! که در دو طرف این مسیر قرار گرفتن خود سئوالات متعددی را به وجود می آورد که گاه توجیه ناپذیر است. حرکت کردن به سمت و سوی به وجود آوردن یک نظام فکری دیگر بر آمده از دو نظام یا نظامهای        ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[
&nbsp;شاید اول بار که بشر به ابرها نگریست، بود که بازی تفکربرانگیزی برایش رقم خورد و آن هنگام بود که تَصَور را تصویر ساخت یا بالعکس از تصاویر تَصَوراتش را ساخت. و به نوعی اولین بازی سوبژه و ابژه به منصه ظهور رسید و اندیشیدن شکل گرفت. روش بررسی پدیده ها بر اساس نظام علت و معلولی چنانچه هیوم آن را بسط داد، پیش رفت و مفاهیم و معقولات دسته بندی شدند . این روند و این حرکت به سمت مفاهیم و دسته بندی کردن آن و پاسخ به سئوالات به سمت علت غایی پیش رفت و این طور شد که بنا بر طبع انسانی که قادر به ساختن مفاهیم، اسطوره ها و ساختن جهانی از ایزدان و ایزد بانوان بود به سمت چند خدایی، واجب الوجود و در نهایت سیستم تفکری بر پایه خدامحوری شکل گرفت. با تمام این تفاصیل اگر خدا را زاده ی تفکر تصویر ساز، علت یاب، و معنا گرای انسان بدانیم، شالوده ی ساخت دنیایی پر از مفاهیم، جهان بینی و راه حل های پیشنهادی برای رسیدن به سعادت، بر پایه ی این سیستم خدامحوری به وجود آمد و قرون متمادی با انواع فراز و نشیبها طی شد تا سازه هایی برآمده از این نظام فکری شکل گیرد. مسلما یکی از مسائلی که امروزه به منتقدین و تمامی کسانیکه به این نظام فکری اشکالاتی وارد کرده و گهگاه آن را به سخره می گیرند، کمک می کند همانا راه طولانی است که این نظام طی کرده و در طی آن کاستی ها، انحرافات و عدم پاسخ گویی های مستدل به پرسشهای برآمده از ذهن انسانی را نمایان ساخته است. در واقع امروزه ما در تحلیل ها و نقدهای خود از مسائلی سود می جوئیم که اگر در طی قرون متمادی حرکت این نظام فکری (خدامحوری) در مسیر تاریخی نبود، شاید بسیاری از این مسائل امروزه بروز نمی یافت.<br /><br />حال بر اساس سیستم دیالکتیکی مسلما تفکر آنتی تز (برابر نهاد) درست در همین جا می بایست ظهور کند. در عوض چنین کاستی ها و نقدهایی که به سیستم تفکر خدامحوری در نظام جهان بینی انسان وارد می شود تفکری متقابلا به وجود آمد که این بار انسان محوری و در نهایت به رد خداپرستی انجامید. این سیستم تفکری در درجه نخست همانند تمامی حرکتها و تفکرات جدید، هویت خود را از راه پیش کشیدن کاستی های نظام قبلی بدست آورد و سعی کرد در مرحله ی بعد هویت خود را از راه پاسخ گویی به کاستی ها و در نهایت حذف و نابودی سیستم قبل به دست آورد. این به قولی ساختن، ویران کردن و دوباره ساختن اساس تفکر پویای انسان طالب پاسخ است. مسلما در این مسیر، آنچه مهم است اندیشیدن دوباره به مقولاتی است که این نظام (انسان مداری) آن را دسته بندی و شکل داده است و دیدن سازه های سیستم نقد کننده که حال خود را همچون سیستم تفکری نشان داده و هویت خود را ساخته است. مسیری که این نظام آنتی تز طی می کند بسیار به ثبات و اثبات مطالب و مسائلی که پیش رو گذاشته و نقدهایی که از سیستم دیگر کرده کمک می کند. به طور قاطع می توان گفت هیچ سیستم تفکری خالی از کاستی نیست. و در این راه بررسی مجدد این سیستم دیگر ضروری جلوه می کند. راه حلهایی همچون عدم قطعیت و نسبی بودن مسائل به زعم بنده یا سخن از نیروی استعلایی کانت است یا قبول کردن عدم قطعیت و پذیرش نسبیت در معنای مطلق آن! که در دو طرف این مسیر قرار گرفتن خود سئوالات متعددی را به وجود می آورد که گاه توجیه ناپذیر است. حرکت کردن به سمت و سوی به وجود آوردن یک نظام فکری دیگر بر آمده از دو نظام یا نظامهای        ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/article.php?arid=2481&amp;uid=38</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>خداوند را در آغوش بکشیم</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/magazine/~3/-OQ8qqv5JRw/article.php</link>
                    <pubDate>Fri, 30 May 2008 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>خدا</categories>
                    <author>سیما</author>
                    <description><![CDATA[<div align="justify" style="direction: rtl;">عبارتِ مشهوری‌ست که می‌گوید راه‌های رسیدن به خداوند متعدّد و به عددِ اَنفُس‌ست. بعضی به طریقت و شب‌بیداری و چلّه‌نشینی، ذاتِ خداوندی را تجربه می‌کنند و برخی دیگر به شریعت و نماز و ذکر و دعا و دیگران به حقیقت. هر یک هم این تجربه را نامی نهاده‌اند؛ بعضی از روشنایی و نیروانا و بعضی از رهایی و فنای فی‌الله سخن می‌گویند.<br /><br />رابرت میِ متألّه، مُدلی برای نمایشِ شماتیک «خود» دارد که به بیانِ ساده‌شده، می‌توان آنرا هِرَمی چهار بخشی دید که در کَفَش «خودِ» آگاهِ عامل بر پایه‌ی قواعد اجتماعی قرار گرفته و در رأسش «خودِ» روحانیِ عامل بر اساس ایمان. در بین این‌دو، در مرتبه‌ی دوّم «خودِ» ناآگاهِ فرویدی – عمل‌کننده در هیجان – و در وهله‌ی بالاتر، «خودِ» ناآگاهِ یونگی – عمل‌کننده طبق عدالت – استقرار یافته. مِی ادّعا می‌کند که نوکِ هرم همان‌جاست که انسان در تماسِ با خداوند قرار می‌گیرد و به تجربه‌ای روحانی می‌رسد و عالمِ رُبوبی را درمی‌یابد. در واقع تجربه‌ی معنوی انسان، هنگامي حادث می‌شود که با خودِ روحانیش عمل کند. انگار خداوند جایی فرای «خود» و بیرونِ انسان نشسته (همان‌طور که مثلاً اجتماع و گذشته‌ی آدمی‌زاده نسبت به او بیرونی‌ست) و در چنان شرایطی آدمی با او در تماس قرار می‌گیرد. مُدل و شرحِ مِی، البتّه زوایا و نکاتِ دیگری دارد – که در اینجا نیازی به ذکرشان نمی‌بینم. آنچه برایم اهمیّت دارد تجربه‌ی غیرِ قابلِ وصفی‌ست که بعضی انسان‌ها – حتّا در تجربه‌ی روزانه‌شان –گاهی به آن دست می‌یابند و در آن هنگام حالتی بهشان دست می‌دهد که آنرا برخی الهام یا «به دل افتادن» می‌خوانند و بعضی دیگر از آن به آرامش و سکون و اطمینان یاد می‌کنند. <br /><br />مُدلِ شماتیک مِی – این‌را در خود دارد یا نه – گَُمانی را زنده می‌سازد که انگاری خداوند فَرای انسان نشسته و آدمی در لحظاتی، با بالارفتن از پلّه‌های نَفْس – احتمالاً بعد از تلاشها و دشواری‌ها – در موقعیّتی قرار می‌گیرد و به آنی حالتی معنوی به او دست می‌دهد. نه که مُدل می دقیقاً حاوی چنین تمایزی باشد؛ امّا در نظرم نماینده‌ی آن شیوه‌هایی از نزدیکی به خداوند است که او را تنها در اوقاتی خاص و تحتِ شرایطی ویژه قابل دسترس می‌دانند و لازمه‌ی تماسِ با خداوند را تعالی و بالارفتن از مراحلِ مختلفِ نفس و رسیدن به آن وجودِ بیرونی و ماورایی می‌بینند. <br /><br />امّا در برابرِ این نگاه، احتمالاً می‌توان از دیدگاهِ دیگری صحبت کرد. نگاهی رهاتر که در آن خداوند در تمامِ لحظات و بدونِ پیش‌شرطْ قابلِ دسترس است؛ چنان‌که هر فردِ نزدیک و شخصِ رفیقی قابلِ دسترس است. در این چشم‌انداز، ایمانْ معنایی غیر از فنا شدن می‌دهد: خودِ متعالی غریبی در کار نیست؛ خودی که انسان باید به آن برسد، همان خودِ واقعی اوست. او در تمامِ لحظات و هر وقت که بخواهد، می‌تواند در تماس با خدواند قرار گیرد. رویارویی شخص و خداوند، رویارویی مجذوبانه‌ای‌ست که در آن فرد و خداوند هر دو هم را خطاب می‌کنند:‌ خطابی به صیغه‌ی مفرد و صمیمانه. چنین تماسی هول و وَلایی را که موسا تجربه کرد؛ دردِ عیسا را بر صلیب و چندین و چند روز نشستنِ بودا را زیرِ درخت در خود ندارد. آنچه هست خدای همیشه در دسترسی‌ست که با شخصی‌ترین آیین‌ها و    ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[<div align="justify" style="direction: rtl;">عبارتِ مشهوری‌ست که می‌گوید راه‌های رسیدن به خداوند متعدّد و به عددِ اَنفُس‌ست. بعضی به طریقت و شب‌بیداری و چلّه‌نشینی، ذاتِ خداوندی را تجربه می‌کنند و برخی دیگر به شریعت و نماز و ذکر و دعا و دیگران به حقیقت. هر یک هم این تجربه را نامی نهاده‌اند؛ بعضی از روشنایی و نیروانا و بعضی از رهایی و فنای فی‌الله سخن می‌گویند.<br /><br />رابرت میِ متألّه، مُدلی برای نمایشِ شماتیک «خود» دارد که به بیانِ ساده‌شده، می‌توان آنرا هِرَمی چهار بخشی دید که در کَفَش «خودِ» آگاهِ عامل بر پایه‌ی قواعد اجتماعی قرار گرفته و در رأسش «خودِ» روحانیِ عامل بر اساس ایمان. در بین این‌دو، در مرتبه‌ی دوّم «خودِ» ناآگاهِ فرویدی – عمل‌کننده در هیجان – و در وهله‌ی بالاتر، «خودِ» ناآگاهِ یونگی – عمل‌کننده طبق عدالت – استقرار یافته. مِی ادّعا می‌کند که نوکِ هرم همان‌جاست که انسان در تماسِ با خداوند قرار می‌گیرد و به تجربه‌ای روحانی می‌رسد و عالمِ رُبوبی را درمی‌یابد. در واقع تجربه‌ی معنوی انسان، هنگامي حادث می‌شود که با خودِ روحانیش عمل کند. انگار خداوند جایی فرای «خود» و بیرونِ انسان نشسته (همان‌طور که مثلاً اجتماع و گذشته‌ی آدمی‌زاده نسبت به او بیرونی‌ست) و در چنان شرایطی آدمی با او در تماس قرار می‌گیرد. مُدل و شرحِ مِی، البتّه زوایا و نکاتِ دیگری دارد – که در اینجا نیازی به ذکرشان نمی‌بینم. آنچه برایم اهمیّت دارد تجربه‌ی غیرِ قابلِ وصفی‌ست که بعضی انسان‌ها – حتّا در تجربه‌ی روزانه‌شان –گاهی به آن دست می‌یابند و در آن هنگام حالتی بهشان دست می‌دهد که آنرا برخی الهام یا «به دل افتادن» می‌خوانند و بعضی دیگر از آن به آرامش و سکون و اطمینان یاد می‌کنند. <br /><br />مُدلِ شماتیک مِی – این‌را در خود دارد یا نه – گَُمانی را زنده می‌سازد که انگاری خداوند فَرای انسان نشسته و آدمی در لحظاتی، با بالارفتن از پلّه‌های نَفْس – احتمالاً بعد از تلاشها و دشواری‌ها – در موقعیّتی قرار می‌گیرد و به آنی حالتی معنوی به او دست می‌دهد. نه که مُدل می دقیقاً حاوی چنین تمایزی باشد؛ امّا در نظرم نماینده‌ی آن شیوه‌هایی از نزدیکی به خداوند است که او را تنها در اوقاتی خاص و تحتِ شرایطی ویژه قابل دسترس می‌دانند و لازمه‌ی تماسِ با خداوند را تعالی و بالارفتن از مراحلِ مختلفِ نفس و رسیدن به آن وجودِ بیرونی و ماورایی می‌بینند. <br /><br />امّا در برابرِ این نگاه، احتمالاً می‌توان از دیدگاهِ دیگری صحبت کرد. نگاهی رهاتر که در آن خداوند در تمامِ لحظات و بدونِ پیش‌شرطْ قابلِ دسترس است؛ چنان‌که هر فردِ نزدیک و شخصِ رفیقی قابلِ دسترس است. در این چشم‌انداز، ایمانْ معنایی غیر از فنا شدن می‌دهد: خودِ متعالی غریبی در کار نیست؛ خودی که انسان باید به آن برسد، همان خودِ واقعی اوست. او در تمامِ لحظات و هر وقت که بخواهد، می‌تواند در تماس با خدواند قرار گیرد. رویارویی شخص و خداوند، رویارویی مجذوبانه‌ای‌ست که در آن فرد و خداوند هر دو هم را خطاب می‌کنند:‌ خطابی به صیغه‌ی مفرد و صمیمانه. چنین تماسی هول و وَلایی را که موسا تجربه کرد؛ دردِ عیسا را بر صلیب و چندین و چند روز نشستنِ بودا را زیرِ درخت در خود ندارد. آنچه هست خدای همیشه در دسترسی‌ست که با شخصی‌ترین آیین‌ها و    ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/article.php?arid=2496&amp;uid=38</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>از الحاد چارباکائي تا الحاد قسّيسانه</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/magazine/~3/dJuq5BZ4NsA/article.php</link>
                    <pubDate>Fri, 30 May 2008 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>خدا</categories>
                    <author>محسن مؤمنی</author>
                    <description><![CDATA[
<strong>مَه‌پاره</strong><br />بسیاری از شما احتمالاً پیش از این داستان «مه‌پاره <a class="anchor" title="one" id="one" href="#oneref">[1]</a>» را شنیده‌اید. داستانِ پادشاهی که از زنان بدش می‌آمده و بعد به‌واسطه‌ی دیدن نقشی زیبا از چهره‌ی یک شاهزاده، عاشق او می‌شود. اما برای دستیابی به او باید سؤالی از او ‌می‌پرسیده که شاهزاده پاسخ آن را نداند، و پس از گذشت بیست روز و پرسیدن بیست پرسش، بالاخره آن پرسشی که او را به وصال معشوق می‌رساند را درمی‌یابد. (احتمالاً این نقطه آغاز زایش مسابقات بیست سؤالی بوده است) پرسش‌های او برای آنکه وقت‌گیر باشند و در پرتو آن‌ها پادشاه (سوریاکانتا) فرصت بیش‌تری برای دیدن معشوق داشته باشد، در قالب داستان مطرح می‌شده‌اند. هر روز یک داستان و هر داستان دربردارنده‌ی یک معما از شاهزاده‌ی زیبا.<br />داستان روز نخست، درباره‌ی ملحدی به نام «چارباکا»ست، که هیچ اعتقادی به خدای پیل‌چهر (گانشا گاناپاتی) ندارد. خدایی که تقدیر حوادث را در دست دارد و به پرستندگان خود (در جهان پرآشوب و پرحادثه) بختِ خوش، کامیابی و پیشرفت کار عطا می‌کند. (داستان پیل‌سر شدن این خداوند، به خاطر حفاظت‌اش از مادر نیز از داستان‌های شنیدنی هندوان است.) <br /><br /><strong>داستان گانشا و چارباکا</strong><br />چارباکا&nbsp; قصد عروسی دارد. یکی از یاران‌‌اش از او می خواهد که برای به سلامت برگزار شدنِ عروسی، از جهت ادای کفاره‌ی گناهان، نذر و نیازی به درگاه خدای پیل‌چهر کند و از او استمداد طلبد تا زناشویی‌اش از حادثه و بلا در امان باشد. او در پاسخ اظهار می‌دارد که هیچ اعتقادی به گاناپاتی ندارد؛ «چه کسی می‌تواند تصور کند که خدایی با کله‌ی پیل وجود داشته باشد؟« و علاوه بر این معتقد است که عده‌ای شیاد، دغل و مزوّر، وِداها را از پیشِ خود ساخته‌اند و شعار و آیین قربانی علم کرده‌اند و آن‌ها را وسیله‌ی کسبِ درآمد از مردم نادان نموده‌اند، در حالی که در امور طبیعی هیچ دست غیبی‌ای در کار نیست؛ انسان کاری را که اراده کند می‌تواند به انجام رساند و هیچ نیازی به نذر و نیاز ندارد.&nbsp; «تنها کسانی موفق و کامیاب می‌شوند که نقشه‌ی کار را بر پایه‌ی حزم و خرد استوار سازند. پیشرفت و کامیابی انسان در دست خود اوست.» &nbsp;<br />باری، چارباکا عروسی خود را به راه می اندازد و گانشا برای تأدیب این بنده‌ی فرمان‌گریز و اعتقادستیز، گاوی را مأمور می‌کند تا تپاله‌ی مقدس‌اش را بر آستانه‌ی در خانه‌ی چارباکای ملحد بریزد. چارباکا روی تپاله می‌سُرَد و پای‌اش می‌شکند و تا خوب شدن پا عروس می‌میرد. دوست چارباکا او راتخطئه می‌کند و از او می‌خواهد ایمان بیاورد، اما چارباکا اظهار می‌دارد که «چه کسی می‌تواند پیش‌بینی کند که گاوی نکبتی بیاید . در کریاس خانه تپاله‌ بیاندازد. این چه ربطی به گاناپاتی دارد؟ نکند او به‌راستی بر تپاله‌اندازی تمام گاوان جهان نظارت دارد؟» و با این استدلال از پذیرفتن وجودِ خدا سر باز می‌زند. او دوباره بساط عروسی دیگری به راه می‌اندازد، اما این بار برای جلوگیری از حادثه‌ی پیشین گروهی رفتگر به خدمت می‌گیرد تا پیشاپیش حرکت او زمین را بروبند. گاناپاتی برای تادیب او از کلاغی بهره می‌گیرد و سنگی بر سر چارباکا می‌خورد، سرش می‌شکند و عروس‌اش می‌میرد. و در بار سوم که برای جلوگیری از حادثه‌ی          ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[
<strong>مَه‌پاره</strong><br />بسیاری از شما احتمالاً پیش از این داستان «مه‌پاره <a class="anchor" title="one" id="one" href="#oneref">[1]</a>» را شنیده‌اید. داستانِ پادشاهی که از زنان بدش می‌آمده و بعد به‌واسطه‌ی دیدن نقشی زیبا از چهره‌ی یک شاهزاده، عاشق او می‌شود. اما برای دستیابی به او باید سؤالی از او ‌می‌پرسیده که شاهزاده پاسخ آن را نداند، و پس از گذشت بیست روز و پرسیدن بیست پرسش، بالاخره آن پرسشی که او را به وصال معشوق می‌رساند را درمی‌یابد. (احتمالاً این نقطه آغاز زایش مسابقات بیست سؤالی بوده است) پرسش‌های او برای آنکه وقت‌گیر باشند و در پرتو آن‌ها پادشاه (سوریاکانتا) فرصت بیش‌تری برای دیدن معشوق داشته باشد، در قالب داستان مطرح می‌شده‌اند. هر روز یک داستان و هر داستان دربردارنده‌ی یک معما از شاهزاده‌ی زیبا.<br />داستان روز نخست، درباره‌ی ملحدی به نام «چارباکا»ست، که هیچ اعتقادی به خدای پیل‌چهر (گانشا گاناپاتی) ندارد. خدایی که تقدیر حوادث را در دست دارد و به پرستندگان خود (در جهان پرآشوب و پرحادثه) بختِ خوش، کامیابی و پیشرفت کار عطا می‌کند. (داستان پیل‌سر شدن این خداوند، به خاطر حفاظت‌اش از مادر نیز از داستان‌های شنیدنی هندوان است.) <br /><br /><strong>داستان گانشا و چارباکا</strong><br />چارباکا&nbsp; قصد عروسی دارد. یکی از یاران‌‌اش از او می خواهد که برای به سلامت برگزار شدنِ عروسی، از جهت ادای کفاره‌ی گناهان، نذر و نیازی به درگاه خدای پیل‌چهر کند و از او استمداد طلبد تا زناشویی‌اش از حادثه و بلا در امان باشد. او در پاسخ اظهار می‌دارد که هیچ اعتقادی به گاناپاتی ندارد؛ «چه کسی می‌تواند تصور کند که خدایی با کله‌ی پیل وجود داشته باشد؟« و علاوه بر این معتقد است که عده‌ای شیاد، دغل و مزوّر، وِداها را از پیشِ خود ساخته‌اند و شعار و آیین قربانی علم کرده‌اند و آن‌ها را وسیله‌ی کسبِ درآمد از مردم نادان نموده‌اند، در حالی که در امور طبیعی هیچ دست غیبی‌ای در کار نیست؛ انسان کاری را که اراده کند می‌تواند به انجام رساند و هیچ نیازی به نذر و نیاز ندارد.&nbsp; «تنها کسانی موفق و کامیاب می‌شوند که نقشه‌ی کار را بر پایه‌ی حزم و خرد استوار سازند. پیشرفت و کامیابی انسان در دست خود اوست.» &nbsp;<br />باری، چارباکا عروسی خود را به راه می اندازد و گانشا برای تأدیب این بنده‌ی فرمان‌گریز و اعتقادستیز، گاوی را مأمور می‌کند تا تپاله‌ی مقدس‌اش را بر آستانه‌ی در خانه‌ی چارباکای ملحد بریزد. چارباکا روی تپاله می‌سُرَد و پای‌اش می‌شکند و تا خوب شدن پا عروس می‌میرد. دوست چارباکا او راتخطئه می‌کند و از او می‌خواهد ایمان بیاورد، اما چارباکا اظهار می‌دارد که «چه کسی می‌تواند پیش‌بینی کند که گاوی نکبتی بیاید . در کریاس خانه تپاله‌ بیاندازد. این چه ربطی به گاناپاتی دارد؟ نکند او به‌راستی بر تپاله‌اندازی تمام گاوان جهان نظارت دارد؟» و با این استدلال از پذیرفتن وجودِ خدا سر باز می‌زند. او دوباره بساط عروسی دیگری به راه می‌اندازد، اما این بار برای جلوگیری از حادثه‌ی پیشین گروهی رفتگر به خدمت می‌گیرد تا پیشاپیش حرکت او زمین را بروبند. گاناپاتی برای تادیب او از کلاغی بهره می‌گیرد و سنگی بر سر چارباکا می‌خورد، سرش می‌شکند و عروس‌اش می‌میرد. و در بار سوم که برای جلوگیری از حادثه‌ی          ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/article.php?arid=2493&amp;uid=38</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>از نامه‌هاي جا مانده در اداره پست </title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/magazine/~3/hnF8uhm0_7o/article.php</link>
                    <pubDate>Fri, 30 May 2008 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>خدا</categories>
                    <author>محمد‌حسین واقف</author>
                    <description><![CDATA[دارم فكر مي‌كنم به اين كه كي بود اولين بار كه تمام روياهامان را گرفت. يا كي‌ها. دلم نمي‌خواست اين زمين و سرزمين پر از زرشك سبز شده در جاي جايش را اينگونه ببينم. دختراني اين همه غمگين و پسراني غمگين‌تر. دختراني پر از ترس و پسراني ترسو تر. عوام احمق و خواص احمق‌تر.<br /><br />دلم مي‌پرد به سمت آن‌همه تنهايي مانده در پس روزهاي تقويم و ياد خدايي مي‌افتم كه روزگاري از او مي‌ترسيديم و با هم مي‌پرستيديمش. ياد آن همه اميدي كه در آينده‌مان بود. ياد آن همه آرزو. طاقت نمي‌آورم. مي‌بينم امروز نه از او مي‌ترسم و نه مي‌پرستمش. تنها گاهي يادم مي‌افتد چقدر از او طلبكارم. همه‌مان طلبكاريم. آن‌هايي هم كه آن روزها نمي‌پرستيدندش.<br /><br />گاهي دلم مي‌خواهد خداي اين زمين كسِ ديگري بود. ما هم مي‌رفتيم دنبال خدايانمان روي كوه المپ مي‌گشتيم. كلي خداي شاد و خجسته كه هرقدر هم تصورشان ابلهانه باشد لااقل در ديارشان مردمانِ شاد زندگي مي‌كردند. لابد جناب هرمس ماراناي بزرگ را هم آن‌جا مي‌بينيم.<br /><br />يادم مي‌افتد روزگاري كسي بود در اين سرزمين. عين القضات بود گويا كه مي‌گفت ابليس و محمد دو روي يك سكه‌اند و يادم مي‌افتد اين همه ملال از پس روزهايي كه شيطاني هم به سراغ آدم نمي‌آيد. شيطان با كساني كار دارد كه كاري با خدايي داشته باشند. ما كه آن قدر تنها شديم كه همان خدا را هم نداريم.<br /><br />حالا شما هم اگر مي‌بينيد باري از اين دل بر نمي‌داريد و دردي از آن كم نمي‌كنيد لطف كنيد و زحمتتان را كم كنيد و دنبال الاغ ديگري بگرديد كه تاب و توان كشيدن اين همه بار داشته باشد.<br /><br />زياده عرضي           ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[دارم فكر مي‌كنم به اين كه كي بود اولين بار كه تمام روياهامان را گرفت. يا كي‌ها. دلم نمي‌خواست اين زمين و سرزمين پر از زرشك سبز شده در جاي جايش را اينگونه ببينم. دختراني اين همه غمگين و پسراني غمگين‌تر. دختراني پر از ترس و پسراني ترسو تر. عوام احمق و خواص احمق‌تر.<br /><br />دلم مي‌پرد به سمت آن‌همه تنهايي مانده در پس روزهاي تقويم و ياد خدايي مي‌افتم كه روزگاري از او مي‌ترسيديم و با هم مي‌پرستيديمش. ياد آن همه اميدي كه در آينده‌مان بود. ياد آن همه آرزو. طاقت نمي‌آورم. مي‌بينم امروز نه از او مي‌ترسم و نه مي‌پرستمش. تنها گاهي يادم مي‌افتد چقدر از او طلبكارم. همه‌مان طلبكاريم. آن‌هايي هم كه آن روزها نمي‌پرستيدندش.<br /><br />گاهي دلم مي‌خواهد خداي اين زمين كسِ ديگري بود. ما هم مي‌رفتيم دنبال خدايانمان روي كوه المپ مي‌گشتيم. كلي خداي شاد و خجسته كه هرقدر هم تصورشان ابلهانه باشد لااقل در ديارشان مردمانِ شاد زندگي مي‌كردند. لابد جناب هرمس ماراناي بزرگ را هم آن‌جا مي‌بينيم.<br /><br />يادم مي‌افتد روزگاري كسي بود در اين سرزمين. عين القضات بود گويا كه مي‌گفت ابليس و محمد دو روي يك سكه‌اند و يادم مي‌افتد اين همه ملال از پس روزهايي كه شيطاني هم به سراغ آدم نمي‌آيد. شيطان با كساني كار دارد كه كاري با خدايي داشته باشند. ما كه آن قدر تنها شديم كه همان خدا را هم نداريم.<br /><br />حالا شما هم اگر مي‌بينيد باري از اين دل بر نمي‌داريد و دردي از آن كم نمي‌كنيد لطف كنيد و زحمتتان را كم كنيد و دنبال الاغ ديگري بگرديد كه تاب و توان كشيدن اين همه بار داشته باشد.<br /><br />زياده عرضي           ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/article.php?arid=2486&amp;uid=38</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>ملعون</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/magazine/~3/uEEOK8O18RI/article.php</link>
                    <pubDate>Fri, 30 May 2008 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>خدا</categories>
                    <author>مخلوق</author>
                    <description><![CDATA[
  <p>خدا: (تنها، عبوس، با چهره‌ای مه‌گرفته همچون مردگان در تختِ خود فرو رفته است.) لعنت! لعنت! لعنت!<br />بنده: (عصیان‌وار پیش رویِ خدا ایستاده و به او زل زده است) اهم!<br />خدا: که بود؟<br />بنده: من هستم!<br />خدا: تو؟ کیستی که بی‌فرمانِ من لب به سخن می‌گشایی؟<br />بنده: اگر تو خالق باشی، ناگزیر من نیز مخلوق هستم.<br />خدا: نامت چیست؟<br />بنده: شائول<br />خدا: از تبار آن قوم سرکش نیستی؟<br />بنده: آری!<br />خدا: بویِ یک جهود شامه‌ام را می‌آزارد.<br />بنده: من هم از بویِ خداوند در رنج هستم.<br />خدا: ...<br />بنده: باور کن!<br />خدا: (بهت‌زده) با من کاری داشتی؟<br />بنده: نمی‌دانم.<br />خدا: خوب!<br />بنده: هان؟<br />خدا: بگو و برو!<br />بنده: چرا نیستی؟<br />خدا: نیستم؟<br />بنده: می‌گویم چرا نیستی؟<br />خدا: چه می‌گویی؟<br />بنده: نیستی چرا؟<br />خدا: اگر نیستم پس تو با چه کسی سخن می‌گویی؟ خودت؟<br />بنده: گر می‌بودی هم تنها با خودم حرف می‌زدم. تو شایستگی گفت‌وگو نداری!<br />خدا: بی‌راهه رفتی. من خودِ تو ام.<br />بنده: خودِ من؟ خودِ من این‌جا در درون ام لانه دارد و تا جایی که به یاد دارم هیچ‌گاه خود را خدایِ موجود ندانسته است.<br />خدا: من در نظر تو چیستم؟ آیا نه اینکه خدایِ موجودم؟<br />بنده: موجود؟ هرگز! تو خدایِ موهومی. وانگهی اگر خدایِ موجودی پس بیرونِ من و در این جهان هستی نه درونِ من.<br />خدا: من هر دو جا و همه جا هستم.<br />بنده: هرجایی هستی یعنی؟<br />خدا: تو بپذیر که من هستم، آن‌گاه بر سر تعبیر راستین آن خودم هدایتت خواهم کرد.<br />بنده: تو زاییده‌یِ پندار و ترس آدمیانی.<br />خدا: سخنی نو بگو! این‌ها که گفتی پیش‌تر از بندگانِ کافرکیش خود فراوان شنیده‌ام.<br />بنده: تو ملعونی!<br />خدا: چه گفتی؟<br />بنده: ملعون!<br />خدا: خاموش! این سخن کهنه از آنِ من است. اگر بنده بگوید اما نوظهوری زهرآگین از واژگان آفریده است. چگونه است که زبانِ من را برایِ خود برمی‌گزینی؟ این چه جسارتی ست که بر من، خدایِ خود، روا داشته‌ای و نفرین من را بر خودم نثار می‌کنی؟<br />بنده: تو لعنت‌گری هستی که خود ملعونِ سراسر گیتی است.<br />خدا: گفتی نامت چه بود؟<br />بنده: شائول<br />خدا: حق تو و آن قوم خیره‌چشم همان بود که در دریایِ نیل همراه با مصریان نابودتان می‌کردم.<br />بنده: مگر نکردی؟<br />خدا: و آیا من نبودم که شما را از رنج بردگی فرعون و از میانه‌یِ نیل به‌سلامت رهانیدم؟<br />بنده: باور می‌کنی؟<br />خدا: من در آن عهد ناجی شما بودم. چگونه خود را انکار کنم؟<br />بنده: انکار کن!<br />خدا: من خدایِ تو هستم. آفریدگار تو! می‌فهمی؟<br />بنده: نه!<br />خدا: نمی‌فهمی؟<br />بنده: می‌فهمم.<br />خدا: خوب! گرچه کمی دیرهنگام اما سرانجام بندگی کردی. <a href="http://makhlough.blogspot.com/2008/02/blog-post_17.html" target="_blank">همیشه این قوم بیش از دیگران برایِ من دردسر داشته‌اند.</a> همیشه می‌بایست برایِ بنی‌اسرائیل بیش از دیگران وقت بگذارم. تا بوده همین بوده!<br />بنده: خدایِ من هستی اما ملعونی!<br />خدا: شگفتا! همیشه نیز آنِ ایمانِ این قوم به آنِ الحادِ آنان چشم دوخته است.<br />بنده: انکار کن!<br />خدا: چه را؟<br />بنده: نجات را! تو رهاننده نبودی.<br />خدا: تو دیوانه‌ای! فرزندانِ اسرائیل همگی به جنونِ انکار دچار هستند.<br />بنده: دیوانگی در خدایان قاعده و در آدمیان استثناء است.<br />خدا: کین‌خواهی... این قوم انتقام‌جو از من، خدایِ خود، کینه‌یِ ازلی               ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[
  <p>خدا: (تنها، عبوس، با چهره‌ای مه‌گرفته همچون مردگان در تختِ خود فرو رفته است.) لعنت! لعنت! لعنت!<br />بنده: (عصیان‌وار پیش رویِ خدا ایستاده و به او زل زده است) اهم!<br />خدا: که بود؟<br />بنده: من هستم!<br />خدا: تو؟ کیستی که بی‌فرمانِ من لب به سخن می‌گشایی؟<br />بنده: اگر تو خالق باشی، ناگزیر من نیز مخلوق هستم.<br />خدا: نامت چیست؟<br />بنده: شائول<br />خدا: از تبار آن قوم سرکش نیستی؟<br />بنده: آری!<br />خدا: بویِ یک جهود شامه‌ام را می‌آزارد.<br />بنده: من هم از بویِ خداوند در رنج هستم.<br />خدا: ...<br />بنده: باور کن!<br />خدا: (بهت‌زده) با من کاری داشتی؟<br />بنده: نمی‌دانم.<br />خدا: خوب!<br />بنده: هان؟<br />خدا: بگو و برو!<br />بنده: چرا نیستی؟<br />خدا: نیستم؟<br />بنده: می‌گویم چرا نیستی؟<br />خدا: چه می‌گویی؟<br />بنده: نیستی چرا؟<br />خدا: اگر نیستم پس تو با چه کسی سخن می‌گویی؟ خودت؟<br />بنده: گر می‌بودی هم تنها با خودم حرف می‌زدم. تو شایستگی گفت‌وگو نداری!<br />خدا: بی‌راهه رفتی. من خودِ تو ام.<br />بنده: خودِ من؟ خودِ من این‌جا در درون ام لانه دارد و تا جایی که به یاد دارم هیچ‌گاه خود را خدایِ موجود ندانسته است.<br />خدا: من در نظر تو چیستم؟ آیا نه اینکه خدایِ موجودم؟<br />بنده: موجود؟ هرگز! تو خدایِ موهومی. وانگهی اگر خدایِ موجودی پس بیرونِ من و در این جهان هستی نه درونِ من.<br />خدا: من هر دو جا و همه جا هستم.<br />بنده: هرجایی هستی یعنی؟<br />خدا: تو بپذیر که من هستم، آن‌گاه بر سر تعبیر راستین آن خودم هدایتت خواهم کرد.<br />بنده: تو زاییده‌یِ پندار و ترس آدمیانی.<br />خدا: سخنی نو بگو! این‌ها که گفتی پیش‌تر از بندگانِ کافرکیش خود فراوان شنیده‌ام.<br />بنده: تو ملعونی!<br />خدا: چه گفتی؟<br />بنده: ملعون!<br />خدا: خاموش! این سخن کهنه از آنِ من است. اگر بنده بگوید اما نوظهوری زهرآگین از واژگان آفریده است. چگونه است که زبانِ من را برایِ خود برمی‌گزینی؟ این چه جسارتی ست که بر من، خدایِ خود، روا داشته‌ای و نفرین من را بر خودم نثار می‌کنی؟<br />بنده: تو لعنت‌گری هستی که خود ملعونِ سراسر گیتی است.<br />خدا: گفتی نامت چه بود؟<br />بنده: شائول<br />خدا: حق تو و آن قوم خیره‌چشم همان بود که در دریایِ نیل همراه با مصریان نابودتان می‌کردم.<br />بنده: مگر نکردی؟<br />خدا: و آیا من نبودم که شما را از رنج بردگی فرعون و از میانه‌یِ نیل به‌سلامت رهانیدم؟<br />بنده: باور می‌کنی؟<br />خدا: من در آن عهد ناجی شما بودم. چگونه خود را انکار کنم؟<br />بنده: انکار کن!<br />خدا: من خدایِ تو هستم. آفریدگار تو! می‌فهمی؟<br />بنده: نه!<br />خدا: نمی‌فهمی؟<br />بنده: می‌فهمم.<br />خدا: خوب! گرچه کمی دیرهنگام اما سرانجام بندگی کردی. <a href="http://makhlough.blogspot.com/2008/02/blog-post_17.html" target="_blank">همیشه این قوم بیش از دیگران برایِ من دردسر داشته‌اند.</a> همیشه می‌بایست برایِ بنی‌اسرائیل بیش از دیگران وقت بگذارم. تا بوده همین بوده!<br />بنده: خدایِ من هستی اما ملعونی!<br />خدا: شگفتا! همیشه نیز آنِ ایمانِ این قوم به آنِ الحادِ آنان چشم دوخته است.<br />بنده: انکار کن!<br />خدا: چه را؟<br />بنده: نجات را! تو رهاننده نبودی.<br />خدا: تو دیوانه‌ای! فرزندانِ اسرائیل همگی به جنونِ انکار دچار هستند.<br />بنده: دیوانگی در خدایان قاعده و در آدمیان استثناء است.<br />خدا: کین‌خواهی... این قوم انتقام‌جو از من، خدایِ خود، کینه‌یِ ازلی               ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/article.php?arid=2479&amp;uid=38</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>نخیر جیگرم</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/magazine/~3/yq0ysM3wBS4/article.php</link>
                    <pubDate>Fri, 30 May 2008 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>خدا</categories>
                    <author>مکابیز</author>
                    <description><![CDATA[
بعضی وقت ها احساس می کنم آدمهایی که به وجود خدا باور ندارد خجالت می کشند روراست به آن اذعان کنند. البته مسئله ی ترس های معقول را درک می کنم. اما غیر از آن هم گویی دور از فرهیختگی می دانند که به این سئوال پاسخ مستقیم بدهند. مثلا وقتی از آنها می پرسیم &quot;به نظرتان خدا وجود دارد؟&quot; چنان شرمگین می شوند که گویی پرسیده ایم &quot; شکمتان خوب کار می کند&quot; ...من خودم هم تا مدتی پیش از آنکه مستقیما مسئله را با خودم حل و فصل کنم اینطور رفتار می کردم. سعی می کردم نوع الحادم شبیه نوع الحاد ایوان کارامازوف یا مثلا هایدگر پیچیده باشد. ولی حالا با خودم کنار آمده ام. طوری که بدجوری دلم می خواهد دوست دختری داشته باشم که&nbsp; از من سئوالی را که دوست دختر فاوست ازش پرسید بپرسد (محتوای سئوالش درباره ی وجود خدا بود و فاوست هم مثل همانهایی که آن بالا درباره شان گفتم برخورد کرد) آنگاه&nbsp; من در حالیکه لبخند دلبرانه ای بر لب دارم جواب می دهم&nbsp; : &quot;نخیر جیگرم&quot; و منتظر می شوم دومین سئوالش را درباره ی وجود شیطان بپرسد تا بغلش کنم و بگویم &quot;شیطان تویی و اون بعنوان مثال لبهای خوشمزت&quot; و از اینجور             ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[
بعضی وقت ها احساس می کنم آدمهایی که به وجود خدا باور ندارد خجالت می کشند روراست به آن اذعان کنند. البته مسئله ی ترس های معقول را درک می کنم. اما غیر از آن هم گویی دور از فرهیختگی می دانند که به این سئوال پاسخ مستقیم بدهند. مثلا وقتی از آنها می پرسیم &quot;به نظرتان خدا وجود دارد؟&quot; چنان شرمگین می شوند که گویی پرسیده ایم &quot; شکمتان خوب کار می کند&quot; ...من خودم هم تا مدتی پیش از آنکه مستقیما مسئله را با خودم حل و فصل کنم اینطور رفتار می کردم. سعی می کردم نوع الحادم شبیه نوع الحاد ایوان کارامازوف یا مثلا هایدگر پیچیده باشد. ولی حالا با خودم کنار آمده ام. طوری که بدجوری دلم می خواهد دوست دختری داشته باشم که&nbsp; از من سئوالی را که دوست دختر فاوست ازش پرسید بپرسد (محتوای سئوالش درباره ی وجود خدا بود و فاوست هم مثل همانهایی که آن بالا درباره شان گفتم برخورد کرد) آنگاه&nbsp; من در حالیکه لبخند دلبرانه ای بر لب دارم جواب می دهم&nbsp; : &quot;نخیر جیگرم&quot; و منتظر می شوم دومین سئوالش را درباره ی وجود شیطان بپرسد تا بغلش کنم و بگویم &quot;شیطان تویی و اون بعنوان مثال لبهای خوشمزت&quot; و از اینجور             ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/article.php?arid=2480&amp;uid=38</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>دال</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/magazine/~3/ivM9pg-_Akc/article.php</link>
                    <pubDate>Fri, 30 May 2008 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>خدا</categories>
                    <author>میرزا پیکوفسکی</author>
                    <description><![CDATA[حتی اگر بر بلندترین نقطه‌ی خاک بایستی و فریاد بزنی که «نیست» همه می‌دانند و تو هم می‌دانی «هست». از دال تهی گریزی نیست. بودنش از جنسی است که حاجت به لطف و تأییدت ندارد، به تکذیب تو هم جایی نمی‌رود. هست چون هست. کسانی که دانستند هست برایش مدلول تراشیدند. از سنگ، از آسمان، از کلمه. پدرش خواندند. گفتند اگر دال هست پس مدلول هم، حتی اگر به چشم نیاید. گفتند واجب الوجود است. نگفتند چرا باید بر هر دردی درمانی هم باشد. چون زمین و زمان این‌گونه‌اند یا تو این‌گونه می‌بینی‌شان؟ از این‌جا داستانش همان تاریخ کهنه است. تراشیدند و پرستیدند و بر سرش جنگیدند. دیگرانی نیز بودند. آنان خود را به قعر دال انداختند، خود را با خود لبریز کردند. گفتند همه حق با ماست و أناالحق؛ که با جهان و خالق و مخلوق یکی شده‌اند و گریخته‌اند از دنیای فانی و تو به خیالت با سنگسار جزایشان دادی. چرخ گشت تا دست آخر گفتند نمی‌دانم. آدمیان از ندانستن ابا دارند، از ندانستن دلایل، عواقب. این تشنگان آگاهی جرأت کردند بگویند نمی‌دانند. گفتند دال هست، شاید مدلولی باشد، شاید نه. اخلاق را از نو نوشتند، انسان را باز تعریف کردند. آزادی و آزادگی را به عرش رساندند. گفتند تهی است، بدان. گفتند نسل‌ها محکومند به تنهایی خود با کاسه‌ای در دست که هرگز از تهی خالی نخواهد شد. اینان دنیایی نو برپا کردند و شاید که کلمه را به پایان رساندند. <br    ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[حتی اگر بر بلندترین نقطه‌ی خاک بایستی و فریاد بزنی که «نیست» همه می‌دانند و تو هم می‌دانی «هست». از دال تهی گریزی نیست. بودنش از جنسی است که حاجت به لطف و تأییدت ندارد، به تکذیب تو هم جایی نمی‌رود. هست چون هست. کسانی که دانستند هست برایش مدلول تراشیدند. از سنگ، از آسمان، از کلمه. پدرش خواندند. گفتند اگر دال هست پس مدلول هم، حتی اگر به چشم نیاید. گفتند واجب الوجود است. نگفتند چرا باید بر هر دردی درمانی هم باشد. چون زمین و زمان این‌گونه‌اند یا تو این‌گونه می‌بینی‌شان؟ از این‌جا داستانش همان تاریخ کهنه است. تراشیدند و پرستیدند و بر سرش جنگیدند. دیگرانی نیز بودند. آنان خود را به قعر دال انداختند، خود را با خود لبریز کردند. گفتند همه حق با ماست و أناالحق؛ که با جهان و خالق و مخلوق یکی شده‌اند و گریخته‌اند از دنیای فانی و تو به خیالت با سنگسار جزایشان دادی. چرخ گشت تا دست آخر گفتند نمی‌دانم. آدمیان از ندانستن ابا دارند، از ندانستن دلایل، عواقب. این تشنگان آگاهی جرأت کردند بگویند نمی‌دانند. گفتند دال هست، شاید مدلولی باشد، شاید نه. اخلاق را از نو نوشتند، انسان را باز تعریف کردند. آزادی و آزادگی را به عرش رساندند. گفتند تهی است، بدان. گفتند نسل‌ها محکومند به تنهایی خود با کاسه‌ای در دست که هرگز از تهی خالی نخواهد شد. اینان دنیایی نو برپا کردند و شاید که کلمه را به پایان رساندند. <br    ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/article.php?arid=2502&amp;uid=38</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>سفیدِ گرم</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/magazine/~3/HTF3PSlEBa4/article.php</link>
                    <pubDate>Fri, 30 May 2008 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>خدا</categories>
                    <author>نگین</author>
                    <description><![CDATA[<p>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; دخترک٬ توی چمن‌ها بازی می‌کند. یک گل زرد قاصدک می‌چیند و صمغ که از توی ساقه‌ی درشتش چکه می کند روی دامنش٬ بهت‌زده به خون سپیدِ گل زل می‌زند و لب برمی‌چیند:- مُرد! می‌گویم – حیف. هنوز قاصدک نشده‌بود.<br />و فکر می‌کنم که دیگر هرگز قاصدک نمی‌شود؛ و دیگر حتی فکرش را هم نمی‌تواند بکند که قاصدک شدن چقدر با گل بودن فرق می‌کند.<br />به دخترک که سوگواراست٬ می‌گویم گل‌ها می‌روند توی زمین. بعد دوباره تبدیل می‌شوند به خاک و می‌روند توی دانه‌های تازه٬ بعد هزارتا از همین گل درمی‌آید. گلت در هزارهزار از خودش٬ دوباره برمی‌گردد. با تمام هزارهزار گل زرد٬ تبدیل به هزارهزار قاصدک رقصان می‌شود. توی هوا چرخ می‌زند و با هزارهزار بال سفید٬ برای هزارهزار بچه‌ی دیگر خبر می‌برد. بعد٬ برای آن هزار هزار بچه‌ تعریف می‌کند٬ که چطور یک گل زرد مرده٬ تبدیل به هزار هزار قاصدک سپید می‌شود. آن‌وقت اگر یک روزی از این‌جا رد شدی٬ بیا و قاصدک‌های گلت را لابه‌لای آن‌ها پیدا کن٬ حتماً می‌شناسی‌اش.<br />با یک حساب‌سرانگشتی٬ می‌داند که تا چند سال دیگر٬ نصف گل‌های این حوالی٬ نواده‌های همین جنازه‌‌ی زردند. می‌پرسد: آن‌وقت او هم می‌تواند مرا بشناسد؟<br />زل می‌زنم به دست‌هایش که زیادی کوچک‌اند. می‌گویم&nbsp; حتماً می‌شناسد. در تمامی پرچمک‌های هزاران هزار قاصدکش٬ حتماً تو را به‌جا می‌آورد و می‌بخشد.<br />بچه باور می‌کند. دوباره به شوق‌ ِ بازی برمی‌گردد و سبکبار٬ قاصدک‌‌ها را فوت می‌کند.<br />&quot;خدا&quot; مرا ببخشد. با بچه‌ها نمی‌توان زیاد راست بود.<br /></p><p><br /><br />&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; زل زده‌ام به صورت کوچکش٬ که لای پارچه‌ی سفید گم می‌شود. کبود است و شأن مُردگی‌اش٬ راهم نمی‌دهد. می‌بردش به جهانی که نمی‌شناسم‌اش. نمی‌توانم صدایش کنم؛&nbsp; دیگر نمی‌شناسم‌اش.<br />او را که چیدند٬ هزار هزار لکه‌ی سرخ بر دامن &quot;او&quot; چکید٬ که بازش‌نگرداند. و &quot;او&quot; باید بود٬ تا لکه‌ها را بر دامنش ببینم و کفر بگویم. <br /><br />دست‌هایش از زیر پارچه‌ پیداست. گل‌های سپیدی را که روی حجم کوچک سپیدش گذاشته‌ایم٬ لمس می‌کنم. گرم‌اند. نه مثل گل‌هایی که تازه چیده باشند٬ ردیف کرده‌باشند پشت ویترین خنک گل‌فروشی٬ قبل از روزهایی که با گلدانی نامعلوم طی کنند؛ روبه‌روی جهانی که هنوز چند صباحی بیشتر از آن را ندیده‌اند.<br />این گل‌ها گرم‌اند. گرم و مچاله. تقریباً دیگر موقعشان است که بریزی‌شان توی سطل آشغال و دیگر حتی فکرش را هم نکنی. گلدانی هم اگر در کار نباشد٬ از همین حالایش برای ما تمام‌شده به حساب می‌آیند.<br />هرچند٬ همیشه جلوی گل‌فروشی‌ها پر از گل‌های شکسته است. از سر سهو این‌طور می‌شود. وگرنه هیچ گل‌فروشی٬ نمی‌خواهد گل‌هایش هدر بروند. چاره‌ای نیست. &quot;خدا&quot; باقی‌شان را حفظ کند.<br />همه می‌دانند؛ با هیچ کلکی نمی‌توان گل‌ها را از شکستن بازداشت. با هیچ ترفندی نمی‌شود جلوی مچاله شدن و از ریخت افتادنشان را گرفت. می‌دانم؛ و بی‌&quot;خدا&quot;یی که ببیند٬ عمر به این کوتاهی را نمی‌توان تاب آورد. باید باشد؛ و هست.<br />&quot;خدا&quot; مرا ببخشد٬ با مرگ کودکان نمی‌توان زیاد راست بود.<br />و زل می‌زنم به بنفشی که در چشم بر هم زدنی٬ توی سفیدِ گرم گم می‌شود.<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;    ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[<p>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; دخترک٬ توی چمن‌ها بازی می‌کند. یک گل زرد قاصدک می‌چیند و صمغ که از توی ساقه‌ی درشتش چکه می کند روی دامنش٬ بهت‌زده به خون سپیدِ گل زل می‌زند و لب برمی‌چیند:- مُرد! می‌گویم – حیف. هنوز قاصدک نشده‌بود.<br />و فکر می‌کنم که دیگر هرگز قاصدک نمی‌شود؛ و دیگر حتی فکرش را هم نمی‌تواند بکند که قاصدک شدن چقدر با گل بودن فرق می‌کند.<br />به دخترک که سوگواراست٬ می‌گویم گل‌ها می‌روند توی زمین. بعد دوباره تبدیل می‌شوند به خاک و می‌روند توی دانه‌های تازه٬ بعد هزارتا از همین گل درمی‌آید. گلت در هزارهزار از خودش٬ دوباره برمی‌گردد. با تمام هزارهزار گل زرد٬ تبدیل به هزارهزار قاصدک رقصان می‌شود. توی هوا چرخ می‌زند و با هزارهزار بال سفید٬ برای هزارهزار بچه‌ی دیگر خبر می‌برد. بعد٬ برای آن هزار هزار بچه‌ تعریف می‌کند٬ که چطور یک گل زرد مرده٬ تبدیل به هزار هزار قاصدک سپید می‌شود. آن‌وقت اگر یک روزی از این‌جا رد شدی٬ بیا و قاصدک‌های گلت را لابه‌لای آن‌ها پیدا کن٬ حتماً می‌شناسی‌اش.<br />با یک حساب‌سرانگشتی٬ می‌داند که تا چند سال دیگر٬ نصف گل‌های این حوالی٬ نواده‌های همین جنازه‌‌ی زردند. می‌پرسد: آن‌وقت او هم می‌تواند مرا بشناسد؟<br />زل می‌زنم به دست‌هایش که زیادی کوچک‌اند. می‌گویم&nbsp; حتماً می‌شناسد. در تمامی پرچمک‌های هزاران هزار قاصدکش٬ حتماً تو را به‌جا می‌آورد و می‌بخشد.<br />بچه باور می‌کند. دوباره به شوق‌ ِ بازی برمی‌گردد و سبکبار٬ قاصدک‌‌ها را فوت می‌کند.<br />&quot;خدا&quot; مرا ببخشد. با بچه‌ها نمی‌توان زیاد راست بود.<br /></p><p><br /><br />&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; زل زده‌ام به صورت کوچکش٬ که لای پارچه‌ی سفید گم می‌شود. کبود است و شأن مُردگی‌اش٬ راهم نمی‌دهد. می‌بردش به جهانی که نمی‌شناسم‌اش. نمی‌توانم صدایش کنم؛&nbsp; دیگر نمی‌شناسم‌اش.<br />او را که چیدند٬ هزار هزار لکه‌ی سرخ بر دامن &quot;او&quot; چکید٬ که بازش‌نگرداند. و &quot;او&quot; باید بود٬ تا لکه‌ها را بر دامنش ببینم و کفر بگویم. <br /><br />دست‌هایش از زیر پارچه‌ پیداست. گل‌های سپیدی را که روی حجم کوچک سپیدش گذاشته‌ایم٬ لمس می‌کنم. گرم‌اند. نه مثل گل‌هایی که تازه چیده باشند٬ ردیف کرده‌باشند پشت ویترین خنک گل‌فروشی٬ قبل از روزهایی که با گلدانی نامعلوم طی کنند؛ روبه‌روی جهانی که هنوز چند صباحی بیشتر از آن را ندیده‌اند.<br />این گل‌ها گرم‌اند. گرم و مچاله. تقریباً دیگر موقعشان است که بریزی‌شان توی سطل آشغال و دیگر حتی فکرش را هم نکنی. گلدانی هم اگر در کار نباشد٬ از همین حالایش برای ما تمام‌شده به حساب می‌آیند.<br />هرچند٬ همیشه جلوی گل‌فروشی‌ها پر از گل‌های شکسته است. از سر سهو این‌طور می‌شود. وگرنه هیچ گل‌فروشی٬ نمی‌خواهد گل‌هایش هدر بروند. چاره‌ای نیست. &quot;خدا&quot; باقی‌شان را حفظ کند.<br />همه می‌دانند؛ با هیچ کلکی نمی‌توان گل‌ها را از شکستن بازداشت. با هیچ ترفندی نمی‌شود جلوی مچاله شدن و از ریخت افتادنشان را گرفت. می‌دانم؛ و بی‌&quot;خدا&quot;یی که ببیند٬ عمر به این کوتاهی را نمی‌توان تاب آورد. باید باشد؛ و هست.<br />&quot;خدا&quot; مرا ببخشد٬ با مرگ کودکان نمی‌توان زیاد راست بود.<br />و زل می‌زنم به بنفشی که در چشم بر هم زدنی٬ توی سفیدِ گرم گم می‌شود.<br />&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;    ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/article.php?arid=2491&amp;uid=38</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>راز یزدان شناسی (تأملات فوئرباخی)</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/magazine/~3/lknUVo5uQpM/article.php</link>
                    <pubDate>Fri, 30 May 2008 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>خدا</categories>
                    <author>نیما قاسمی</author>
                    <description><![CDATA[
 <p><strong>راز یزدان‌شناسی<br /></strong>تأملات فوئرباخی<a href="#*ref" title="*" id="*" class="anchor">*<br /></a><br />1-&nbsp;« <strong>... گذار تکامل دینی که به طور کلی نشان داده شد به ویژه عبارت از این است که انسان بیشتر و بیشتر از خدا می‌آهیزد و بیشتر و بیشتر به خود اسناد می‌دهد. این به ویژه در باور به وحی آشکار است. آنچه در نسلی دیرتر یا در مردمانی با فرهنگ‌تر، سرشت و یا خرد آن را می‌دهد، برای عصری زودتر یا مردمی کم‌فرهنگ‌تر، داده‌ی خداست</strong>.» (<em>ذات مسیحیت</em>) در متنی خواندم که سرخپوستی آمریکایی با ابتکارات و بدعت‌هایی که میان مردم قبیله‌ی خود نهاد در میان همعصران و نسل‌های بعد همچون یک نیم-‌خدا پرستیده شد! این بدعت‌ها چیزی از قبیل تغییر یکی دو رسم خشن حقوقی و جایگزین کردن روش معامله‌ی پایاپای (کالا به کالا) با روش پولی معامله بودند. اما ابداعات آن چنان گره‌گشای کار مردمان بود که مبدع‌اش را به چنان جایگاهی در تاریخ قوم خود رسانید. این سرخپوست – چنانکه شیوه‌ی مردمان کهن است – ابدعات خود را حاصل مشاهدات عرفانی خود در حالت خواب یا خلسه می‌پنداشت. ظریف اینجاست که هر خواننده‌ی این متن – که حتی چیزی از فوئرباخ به گوشش نخورده باشد – با خود می‌گوید چنین ابداعاتی که تا بدین حد برای جوامع پیشرفته، ابتدایی می‌نمایند تنها می‌باید برای یک قبیله‌ی سرخپوست این چنین شگرف جلوه کنند که از قافله‌ی تمدن عقب مانده‌اند. نسبت دادن این نوع ابداعات به مکاشفات ژرف عرفانی و نائل ساختن مبدع‌اش به مقام خدایی یا پیامبری نیز جز از راه توجه به واماندگی این جامعه‌ از کاروان تمدن و فرهنگ نمی‌بایست توضیح داده ‌شود. اما به راستی چه ارتباطی‌ست میان توسعه‌یافتگی یک جامعه و پیشرفت فرهنگی آن، و جایگاه خداوند و نقشی که به او در امور محول می‌کنند؟ پاسخ جسورانه‌ی لودویگ فوئرباخ (Ludwig Feuerbach) صریحاً این است که رابطه‌ای مستقیم میان اسناد امور به خداوند و واماندگی فرهنگی وجود دارد. پیش از آنکه با نقل اقوالی دیگر از فوئرباخ، پاسخ او را به این پرسش به تفصیل دریابیم و مبنای فلسفی باورش را بسنجیم، مایلم اشاره کنم که حکایت سرخپوست سابق الذکر، نمونه‌ای ریشه‌ای (radical) از وضعیتی‌ست که این پرسش را در ما برانگیخته‌است. به عنوان نمونه‌های دیگر کمتر ریشه‌ای، می‌توانیم به این واقعیت اشاره کنیم که در گذشته بشر سخن زیبا یا خردمندانه را نیز به ایزدان شعر یا خرد نسبت می‌داده‌است که بر زبان کاهنان – یعنی کسانی ویژه که توانایی مواجهه با آن ایزدان را داشته‌اند – جاری می‌شده است و حال آنکه امروز کسی در حق بزرگ‌ترین شاعران یا نغزگویان چنین گمانی نمی‌برد. امروز نیز همچون گذشته، هنرمندان و مبدعان مورد تمجید و ستایش‌اند. اما ستایش آنان به جهت خدمتی‌ست که می‌پنداریم در حق بشر می‌کنند و قابلیتی در آنان که در دیگران نیست. ما آنان را به واسطه‌ی این خدمات که ارایه کرده‌اند بهره‌مند از یک جایگاه کیهانی/ متافیزیکی ویژه نمی‌انگاریم. هرچند امروزه نیز در کلام مردمان کوچه و بازار شنیده می‌شود که وقتی می‌خواهند عالی‌ترین تمجید را در حق امری ادا کنند، می‌گویند: « خداست!».<br /><br />2-&nbsp;« <strong>... تفاوت ذاتی بین انسان و دد چیست؟ ساده‌ترین، عام‌ترین و مردم‌پذیرترین پاسخ این پرسش، آگاهی‌ست: - اما آگاهی به مفهوم دقیق؛        ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[
 <p><strong>راز یزدان‌شناسی<br /></strong>تأملات فوئرباخی<a href="#*ref" title="*" id="*" class="anchor">*<br /></a><br />1-&nbsp;« <strong>... گذار تکامل دینی که به طور کلی نشان داده شد به ویژه عبارت از این است که انسان بیشتر و بیشتر از خدا می‌آهیزد و بیشتر و بیشتر به خود اسناد می‌دهد. این به ویژه در باور به وحی آشکار است. آنچه در نسلی دیرتر یا در مردمانی با فرهنگ‌تر، سرشت و یا خرد آن را می‌دهد، برای عصری زودتر یا مردمی کم‌فرهنگ‌تر، داده‌ی خداست</strong>.» (<em>ذات مسیحیت</em>) در متنی خواندم که سرخپوستی آمریکایی با ابتکارات و بدعت‌هایی که میان مردم قبیله‌ی خود نهاد در میان همعصران و نسل‌های بعد همچون یک نیم-‌خدا پرستیده شد! این بدعت‌ها چیزی از قبیل تغییر یکی دو رسم خشن حقوقی و جایگزین کردن روش معامله‌ی پایاپای (کالا به کالا) با روش پولی معامله بودند. اما ابداعات آن چنان گره‌گشای کار مردمان بود که مبدع‌اش را به چنان جایگاهی در تاریخ قوم خود رسانید. این سرخپوست – چنانکه شیوه‌ی مردمان کهن است – ابدعات خود را حاصل مشاهدات عرفانی خود در حالت خواب یا خلسه می‌پنداشت. ظریف اینجاست که هر خواننده‌ی این متن – که حتی چیزی از فوئرباخ به گوشش نخورده باشد – با خود می‌گوید چنین ابداعاتی که تا بدین حد برای جوامع پیشرفته، ابتدایی می‌نمایند تنها می‌باید برای یک قبیله‌ی سرخپوست این چنین شگرف جلوه کنند که از قافله‌ی تمدن عقب مانده‌اند. نسبت دادن این نوع ابداعات به مکاشفات ژرف عرفانی و نائل ساختن مبدع‌اش به مقام خدایی یا پیامبری نیز جز از راه توجه به واماندگی این جامعه‌ از کاروان تمدن و فرهنگ نمی‌بایست توضیح داده ‌شود. اما به راستی چه ارتباطی‌ست میان توسعه‌یافتگی یک جامعه و پیشرفت فرهنگی آن، و جایگاه خداوند و نقشی که به او در امور محول می‌کنند؟ پاسخ جسورانه‌ی لودویگ فوئرباخ (Ludwig Feuerbach) صریحاً این است که رابطه‌ای مستقیم میان اسناد امور به خداوند و واماندگی فرهنگی وجود دارد. پیش از آنکه با نقل اقوالی دیگر از فوئرباخ، پاسخ او را به این پرسش به تفصیل دریابیم و مبنای فلسفی باورش را بسنجیم، مایلم اشاره کنم که حکایت سرخپوست سابق الذکر، نمونه‌ای ریشه‌ای (radical) از وضعیتی‌ست که این پرسش را در ما برانگیخته‌است. به عنوان نمونه‌های دیگر کمتر ریشه‌ای، می‌توانیم به این واقعیت اشاره کنیم که در گذشته بشر سخن زیبا یا خردمندانه را نیز به ایزدان شعر یا خرد نسبت می‌داده‌است که بر زبان کاهنان – یعنی کسانی ویژه که توانایی مواجهه با آن ایزدان را داشته‌اند – جاری می‌شده است و حال آنکه امروز کسی در حق بزرگ‌ترین شاعران یا نغزگویان چنین گمانی نمی‌برد. امروز نیز همچون گذشته، هنرمندان و مبدعان مورد تمجید و ستایش‌اند. اما ستایش آنان به جهت خدمتی‌ست که می‌پنداریم در حق بشر می‌کنند و قابلیتی در آنان که در دیگران نیست. ما آنان را به واسطه‌ی این خدمات که ارایه کرده‌اند بهره‌مند از یک جایگاه کیهانی/ متافیزیکی ویژه نمی‌انگاریم. هرچند امروزه نیز در کلام مردمان کوچه و بازار شنیده می‌شود که وقتی می‌خواهند عالی‌ترین تمجید را در حق امری ادا کنند، می‌گویند: « خداست!».<br /><br />2-&nbsp;« <strong>... تفاوت ذاتی بین انسان و دد چیست؟ ساده‌ترین، عام‌ترین و مردم‌پذیرترین پاسخ این پرسش، آگاهی‌ست: - اما آگاهی به مفهوم دقیق؛        ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/article.php?arid=2487&amp;uid=38</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>یه هیچ پیچ پیچی</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/magazine/~3/TkvNE6VVoJc/article.php</link>
                    <pubDate>Fri, 30 May 2008 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>خدا</categories>
                    <author>پاشا جوادی</author>
                    <description><![CDATA[
به میرزا قول داده‌ام چیزی درباره موضوع خدا بنویسم! ابتدا به موضوع انشا اول هرسال «تابستان خود را چگونه گذرانده‌اید» می‌ماندم. مجموعه‌ای از خاطرات و تصویرهای تلخ و شیرین، حق و ناحق، صواب و ناصواب، ممیزی شده و نشده و دنیایی از احساسات نقیض: هراس، گناه، آرامش، خشم، ضعف، استیصال، غره‌گی، بزرگی و خواری به سرعت از خاطرم می‌گذرد.<br /><br />به زغالی طرحی «خلق» می‌کنم، خط می‌زنم، جمله خلط میکنم، باز «خلق» می‌کنم. طرح و خط و کاغذ با هم مچاله می‌کنم. باز «می‌سازم»...«بر زمین می‌زنمش»...<br /><br />در ذهنم تحلیلی مبهم است از دو پاسخ به ظاهر متضاد به پرسشی مشترک که نمی‌دانم چگونه لباس کلام بپوشانمش. یکی ظاهرا رد می‌کند و دیگری اثبات!! نمی‌دانم چرا ناخودآگاه دیدگاه ریشه مشترک اضداد فروید به ذهنم می‌آید. عشق و نفرت...، ریشه‌های اشتیاق و خواستن در آنچه با قاطعیت سعی در نفی‌اش داریم. به یاد توتم‌پرستان بدوی می‌افتم و هموساپینس نو رسیده. آنان که پدر می‌کشند و به وصال مادر می‌رسند! حال که خود کسوت پدر پوشیده‌اند، خوف خلع لباس به دست پسران تازه بالغشان و تکرار داستان پدرکشی، سائقه اصلی دین و ذمه نزد آدمیان، می‌کنند و چاره‌ای می‌اندیشند و توتمی می‌آفرینند... نخستین قانون... نخستین تابوها...<a class="anchor" title="one" id="one" href="#oneref">[1]</a>. و نخستین «نام پدر<a class="anchor" title="two" id="two" href="#tworef">[2]</a>»! اسم دلالتی موجب تاسیس نفسانی قانون. تهدیدی برای تحدید زبانی برای بوجود آمدن قانون...! حوالت تاریخی هایدگر...<a class="anchor" title="three" id="three" href="#threeref">[3]</a>. <br /><br />تمامی کنکاشهای امروزی تنها در پی پاسخیست مثبت و یا منفی برای «وجود» آفریننده‌ای. من در تداعی‌های نه چندان آزادم در پی علت وجوب پاسخ به وجود این مفهومم. چرا که پاسخ «وجود» یا عدم وجود به پرسش بنیادین دو روی یک سکه هستند، سکه خود از برای چیست؟ چرا این پرسش «بنیادین» است و جوابی بایدش؟ در طبقه‌بندی‌های گونه آدمی گویی نژاد ‌آفرین است و حیاتی! <br /><br />«حمیت یک ملت به ثروت مادی یا تخیلات افراد آن نیست، بلکه حاصلی مستقیم از نام پدر نزد آن ملت است. نام پدر به این معنیست که فرد فرد جامعه کاری جز اعاده آن به نسل دیگر نمی‌کنند».<a class="anchor" title="four" id="four" href="#fourref">[4]</a> <br /><br />این طرح هم ناپخته است... مثل همه طرحهای دیگر. <br /><br /><hr width="100%" size="2" /><a class="anchor" title="one" id="oneref" href="#one">[1]</a> توتم و تابو- زیگموند فروید<br /><a class="anchor" title="two" id="tworef" href="#two">[2]</a> ژک لکان<br /><a class="anchor" title="three" id="threeref" href="#three">[3]</a> معنایی ماهوی و حد و قانونیست اساسی که وقایع تاریخی معنای خود را از آن کسب میکنند. <br /><a class="anchor" title="four" id="fourref" href="#four">[4]</a> کرامت            ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[
به میرزا قول داده‌ام چیزی درباره موضوع خدا بنویسم! ابتدا به موضوع انشا اول هرسال «تابستان خود را چگونه گذرانده‌اید» می‌ماندم. مجموعه‌ای از خاطرات و تصویرهای تلخ و شیرین، حق و ناحق، صواب و ناصواب، ممیزی شده و نشده و دنیایی از احساسات نقیض: هراس، گناه، آرامش، خشم، ضعف، استیصال، غره‌گی، بزرگی و خواری به سرعت از خاطرم می‌گذرد.<br /><br />به زغالی طرحی «خلق» می‌کنم، خط می‌زنم، جمله خلط میکنم، باز «خلق» می‌کنم. طرح و خط و کاغذ با هم مچاله می‌کنم. باز «می‌سازم»...«بر زمین می‌زنمش»...<br /><br />در ذهنم تحلیلی مبهم است از دو پاسخ به ظاهر متضاد به پرسشی مشترک که نمی‌دانم چگونه لباس کلام بپوشانمش. یکی ظاهرا رد می‌کند و دیگری اثبات!! نمی‌دانم چرا ناخودآگاه دیدگاه ریشه مشترک اضداد فروید به ذهنم می‌آید. عشق و نفرت...، ریشه‌های اشتیاق و خواستن در آنچه با قاطعیت سعی در نفی‌اش داریم. به یاد توتم‌پرستان بدوی می‌افتم و هموساپینس نو رسیده. آنان که پدر می‌کشند و به وصال مادر می‌رسند! حال که خود کسوت پدر پوشیده‌اند، خوف خلع لباس به دست پسران تازه بالغشان و تکرار داستان پدرکشی، سائقه اصلی دین و ذمه نزد آدمیان، می‌کنند و چاره‌ای می‌اندیشند و توتمی می‌آفرینند... نخستین قانون... نخستین تابوها...<a class="anchor" title="one" id="one" href="#oneref">[1]</a>. و نخستین «نام پدر<a class="anchor" title="two" id="two" href="#tworef">[2]</a>»! اسم دلالتی موجب تاسیس نفسانی قانون. تهدیدی برای تحدید زبانی برای بوجود آمدن قانون...! حوالت تاریخی هایدگر...<a class="anchor" title="three" id="three" href="#threeref">[3]</a>. <br /><br />تمامی کنکاشهای امروزی تنها در پی پاسخیست مثبت و یا منفی برای «وجود» آفریننده‌ای. من در تداعی‌های نه چندان آزادم در پی علت وجوب پاسخ به وجود این مفهومم. چرا که پاسخ «وجود» یا عدم وجود به پرسش بنیادین دو روی یک سکه هستند، سکه خود از برای چیست؟ چرا این پرسش «بنیادین» است و جوابی بایدش؟ در طبقه‌بندی‌های گونه آدمی گویی نژاد ‌آفرین است و حیاتی! <br /><br />«حمیت یک ملت به ثروت مادی یا تخیلات افراد آن نیست، بلکه حاصلی مستقیم از نام پدر نزد آن ملت است. نام پدر به این معنیست که فرد فرد جامعه کاری جز اعاده آن به نسل دیگر نمی‌کنند».<a class="anchor" title="four" id="four" href="#fourref">[4]</a> <br /><br />این طرح هم ناپخته است... مثل همه طرحهای دیگر. <br /><br /><hr width="100%" size="2" /><a class="anchor" title="one" id="oneref" href="#one">[1]</a> توتم و تابو- زیگموند فروید<br /><a class="anchor" title="two" id="tworef" href="#two">[2]</a> ژک لکان<br /><a class="anchor" title="three" id="threeref" href="#three">[3]</a> معنایی ماهوی و حد و قانونیست اساسی که وقایع تاریخی معنای خود را از آن کسب میکنند. <br /><a class="anchor" title="four" id="fourref" href="#four">[4]</a> کرامت            ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/article.php?arid=2503&amp;uid=38</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>هفت</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/magazine/~3/FfuJP63y8Dg/article.php</link>
                    <pubDate>Fri, 30 May 2008 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>خدا</categories>
                    <author>آزاده کامیار</author>
                    <description><![CDATA[
<p align="center">&nbsp;<img height="462" width="320" style="width: 320px; height: 462px;" alt="3367_Seven_1943_Posters.jpg" src="/artice_files/2484/3367_Seven_1943_Posters.jpg" /></p>
  <p>1-&nbsp;<strong>خداکُشون</strong>: تو زل می‌زنی در چشمهای من و محکم می‌گویی به خدا اعتقاد نداری، خدایی نیست اگر هم باشد هر جا گیرش بیاوری می‌کشی‌ش.&nbsp; من در سکوت نگاهت می‌کنم.&nbsp; مثل خدای محمد حرف می‌زنی، این کافران را در هر کجا که گیر آوردید بکشید.&nbsp; نمی‌دانم چطور منتظری چیزی که به آن اعتقاد نداری، چیزی که نیست را گیر بیاوری و بکشی. می‌دانی من و تو خیلی شبیه هم هستیم هر دو معتقدیم به خدا، من به بودنش تو به نبودنش.&nbsp;&nbsp;&nbsp; من و تو خیلی با هم فرق داریم تو می خواهی به من ثابت کنی خدا نیست من اما اصراری ندارم خدایم را مثل قضیه های ریاضی و برهان خلف&nbsp;به تو ثابت کنم.&nbsp; عبدالمطلب به سپاهیان ابرهه گفت: &quot;اشتران مرا باز دهید این خانه را نگهدارنده ای ست قوی اگر بخواهد نگه می دارد.&quot; من هم همین را می گویم&nbsp;اگر آنقدر که ادعا می کند بزرگ و توانا&nbsp;است&nbsp;دیگر از پس تو نیم وجب آدم که باید&nbsp;بربیاید.<br /><br />2-&nbsp;<strong>ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم</strong>: پر منم پرواز تویی / پای منم راه تویی/ پرده منم نقش تویی/ ساز منم زخمه تویی/ بر دل تو ریش منم/ بر لب من خنده تویی/ بر در تو شرم منم/ هست تویی/&nbsp; نیست منم/ هیچ منم/ نیک نگاه می کنم/ میم منی نون منی/ بی تو نیم/ &quot; من نه منم نه من منم.&quot;<br /><br />3-&nbsp;<strong>ریشه</strong>: در فیلم &quot;زیبای آمریکایی&quot; صحنه‌ای هست: پاکتی در وسط خیابان با باد می‌رود، ویلان و سرگردان.&nbsp; دو سوی خیابان شاخه‌های درختان اما در باد می‌رقصند و ریشه تنه را محکم نگه داشته است.<br /><br />4-&nbsp;<strong>امن یجیب مضطر اذا دعا و یکشف سوء</strong>: &quot;گفت درد و اندوهم را فقط با خداوند در میان می‌گذارم و از خداوند چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید.&quot;&nbsp; سوره یوسف آیهٔ نمی دانم چند.<br /><br />5-&nbsp;<strong>دعاهای استجابت ناشده (ترجمه به فارسی: نُه ریسپانس تو پیجینگ)</strong>:&nbsp; دوستت داشته باشم، دوستم داشته باشی، دوستم داشته باشد، دوستش داشته باشیم، دوستمان داشته باشند، ایشان هم.<br /><br />6-&nbsp;<strong>تبارک‌الله احسن الخالقین</strong>: برایم که شعر می‌خوانی صدای تو خداست. عمه ملیح که چکه سماع می‌رقصد خدا زنجیر طلایی‌ست به گردنش آویخته که با تکانهای سینه‌اش، انگار نوزادی در ننو، تاب می‌خورد.&nbsp; پای دردهای بی سر و ته دل من که می‌نشینی گوشهای تو خداست.&nbsp; آن آهِ آخر هم‌آغوشی که از تمام تن می‌گذرد و به عرش اعلاء پرواز می‌کند خداست.&nbsp; عطر بهار نارنج اگر با بوی خاک باران خورده در هم شود، شک نکن خداست.&nbsp; چار دارچینی که تو دم می‌کنی و با هم در سکوت محض می‌خوریم خداست.&nbsp; خدا منم وقتی تو چنان نگاهم می‌کنی و چاره‌ای برایم باقی نمی‌گذاری جز این‌که به کائنات فرمان دهم بر تو سجده کنند.<br /><br                                    ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[
<p align="center">&nbsp;<img height="462" width="320" style="width: 320px; height: 462px;" alt="3367_Seven_1943_Posters.jpg" src="/artice_files/2484/3367_Seven_1943_Posters.jpg" /></p>
  <p>1-&nbsp;<strong>خداکُشون</strong>: تو زل می‌زنی در چشمهای من و محکم می‌گویی به خدا اعتقاد نداری، خدایی نیست اگر هم باشد هر جا گیرش بیاوری می‌کشی‌ش.&nbsp; من در سکوت نگاهت می‌کنم.&nbsp; مثل خدای محمد حرف می‌زنی، این کافران را در هر کجا که گیر آوردید بکشید.&nbsp; نمی‌دانم چطور منتظری چیزی که به آن اعتقاد نداری، چیزی که نیست را گیر بیاوری و بکشی. می‌دانی من و تو خیلی شبیه هم هستیم هر دو معتقدیم به خدا، من به بودنش تو به نبودنش.&nbsp;&nbsp;&nbsp; من و تو خیلی با هم فرق داریم تو می خواهی به من ثابت کنی خدا نیست من اما اصراری ندارم خدایم را مثل قضیه های ریاضی و برهان خلف&nbsp;به تو ثابت کنم.&nbsp; عبدالمطلب به سپاهیان ابرهه گفت: &quot;اشتران مرا باز دهید این خانه را نگهدارنده ای ست قوی اگر بخواهد نگه می دارد.&quot; من هم همین را می گویم&nbsp;اگر آنقدر که ادعا می کند بزرگ و توانا&nbsp;است&nbsp;دیگر از پس تو نیم وجب آدم که باید&nbsp;بربیاید.<br /><br />2-&nbsp;<strong>ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم</strong>: پر منم پرواز تویی / پای منم راه تویی/ پرده منم نقش تویی/ ساز منم زخمه تویی/ بر دل تو ریش منم/ بر لب من خنده تویی/ بر در تو شرم منم/ هست تویی/&nbsp; نیست منم/ هیچ منم/ نیک نگاه می کنم/ میم منی نون منی/ بی تو نیم/ &quot; من نه منم نه من منم.&quot;<br /><br />3-&nbsp;<strong>ریشه</strong>: در فیلم &quot;زیبای آمریکایی&quot; صحنه‌ای هست: پاکتی در وسط خیابان با باد می‌رود، ویلان و سرگردان.&nbsp; دو سوی خیابان شاخه‌های درختان اما در باد می‌رقصند و ریشه تنه را محکم نگه داشته است.<br /><br />4-&nbsp;<strong>امن یجیب مضطر اذا دعا و یکشف سوء</strong>: &quot;گفت درد و اندوهم را فقط با خداوند در میان می‌گذارم و از خداوند چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید.&quot;&nbsp; سوره یوسف آیهٔ نمی دانم چند.<br /><br />5-&nbsp;<strong>دعاهای استجابت ناشده (ترجمه به فارسی: نُه ریسپانس تو پیجینگ)</strong>:&nbsp; دوستت داشته باشم، دوستم داشته باشی، دوستم داشته باشد، دوستش داشته باشیم، دوستمان داشته باشند، ایشان هم.<br /><br />6-&nbsp;<strong>تبارک‌الله احسن الخالقین</strong>: برایم که شعر می‌خوانی صدای تو خداست. عمه ملیح که چکه سماع می‌رقصد خدا زنجیر طلایی‌ست به گردنش آویخته که با تکانهای سینه‌اش، انگار نوزادی در ننو، تاب می‌خورد.&nbsp; پای دردهای بی سر و ته دل من که می‌نشینی گوشهای تو خداست.&nbsp; آن آهِ آخر هم‌آغوشی که از تمام تن می‌گذرد و به عرش اعلاء پرواز می‌کند خداست.&nbsp; عطر بهار نارنج اگر با بوی خاک باران خورده در هم شود، شک نکن خداست.&nbsp; چار دارچینی که تو دم می‌کنی و با هم در سکوت محض می‌خوریم خداست.&nbsp; خدا منم وقتی تو چنان نگاهم می‌کنی و چاره‌ای برایم باقی نمی‌گذاری جز این‌که به کائنات فرمان دهم بر تو سجده کنند.<br /><br                                    ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/article.php?arid=2484&amp;uid=38</feedburner:origLink></item>
                <item>
                     <title>خدا خواب مانده</title>
                     <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/magazine/~3/ZrSv9lpkYNE/article.php</link>
                    <pubDate>Fri, 30 May 2008 13:00:00 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories>خدا</categories>
                    <author>آیدا</author>
                    <description><![CDATA[<div align="justify">ای رب ناموجود<br />اگر تو باشی، من لاجرم به حقیقت موجودم.<br />«ميگل د اونامونو»<br /><br /><br />بخش بزرگی از کودکی همه‌ی ما که حالا پشت اين مونيتورها نشسته‌ايم، آغشته به خداست. خدای خاطره‌های کودکی. خدای بهشت و جهنم ِ آن‌وقت‌ها. خدای گناه‌داردها و ثواب‌داردها. خدايی که می‌چسبيد به پول‌ها می‌رفت لای قرآن که نجاتمان دهد از هفتاد و چند بلا. خدای ربنا و سفره‌های پر از رنگ افطار. خدای حلواهای نذری. خدای سر سفره‌ی هفت‌سين و حول حالنای دم سال تحويل. خدای توی سجاده‌ی مادربزرگِ مامان، که من عاشق تسبيحش بودم و آن کتابچه‌ی کوچک که برای هر دردی يک درمان عجيب غريب سراغ داشت با آب زعفران.<br /><br />يادم نرفته خدای شب‌های موشک‌باران را. خدايی که آية‌الکرسی می‌شد حواس بمب‌ها و موشک‌ها را از خانه‌ی ما پرت می‌کرد. يا چه می‌دانم، خدايی که اگر قل هوالله‌های فاتحه‌مان را سه برابر می‌کرديم، اسم‌مان را می‌چسباند روی فاتحه می‌رساند به دست مرده‌ی مورد علاقه‌مان. خدای دوران کودکی زورش زياد بود. آن‌قدر زياد که يک شب وقتی عمه مريض بود، خيلی مريض بود و سرطان‌اش خيلی درد داشت، آن‌قدر جلويش گريه کردم و اَمّن يُجيب را از روی دست‌خط مادربزرگ خواندم که دلش به حالم سوخت و پس‌فرداش عمه مُرد. يادم هست چه‌قدر خوش‌حال بودم ازين‌که باعث مرگ عمه شده‌ام. که ديگر درد نمی‌کشد بچه‌هاش غصه بخورند اشک بريزند. آن‌وقت‌ها فرقی نمی‌کرد ريه‌های آب‌آورده‌ی عمه نجاتش داده باشد يا خدای امن‌يجيب‌های من. مهم آن قدرت بزرگی بود که حتا حرف من را هم گوش می‌کرد. که حتا با دل من هم راه می‌آمد.<br /><br />بزرگ‌تر که شديم، خدا که رفت توی کتاب‌های دينی، کم‌کم رنگ و رويش عوض شد. پايش به معارف دبيرستان که رسيد، يک‌هو دلمان را زد. ديگر ابهت قديم را نداشت. تبديل شده بود به يک خدای بداخلاق زورگو که با هر چه دلمان می‌خواست مخالف بود و فقط از رنگ‌های خاکستری و قهوه‌ای و سياه خوشش می‌آمد. بهتر بود دست از سرمان بردارد تا جوانی‌مان را بکنيم. اين شد که خدا رفت توی بِلَک‌ليست‌. دربه‌در دنبال کتاب‌ها و کلمه‌هايی بوديم که رد پررنگ خدای کودکی را از ته دل‌هامان پاک کند. که باور کنيم خدا يکی از همان سال‌ها مرده و هيچ‌کس صدايش را در نياورده.<br /><br />بی‌خدايی ِ آن سال‌ها خوب بود. بهمان خوش می‌گذشت. اما نمی‌دانم چرا يک وقت‌هايی، يک وقت‌های يواشکی، که دستمان به هيچ جا بند نبود و حس استيصال تمام وجودمان را پر کرده بود، بی‌هوا «خدايا خودت کمک کن» از دهنمان می‌پريد. وقتی پدربزرگ را روی تخت بيمارستان می‌ديديم، بی‌که قبلش آشتی کرده باشيم با خدای آن بالا، ته دل می‌خواستيم کمکش کند. بعد هم لابد خجالت می‌کشيديم، زياد. يا چه می‌دانم، شب کنکور، خودمان که رويمان نمی‌شد، اما زنگ می‌زديم خانه‌ی مادربزرگ که «توروخدا دعا کنين قبول شم». آخرش هم نفهميديم درس ِ نخوانده‌ی خودمان بود که راهمان داد دانشگاه، يا خدای مادربزرگ.<br /><br />آخر يک روزی پاشدم رفتم مکه، ببينم خدا خانه‌اش هست يا نه. راستش بيشتر از آن‌که خدا خانه‌ی خودش باشد، خانه‌ی پيامبرش بود در مدينه. مسجد پيامبر يک‌جورهايی مثل خانه‌ی مادربزرگ می‌مانست يا خاله‌ی آدم. نمازهای آن‌تو، نمازترين نمازهايی بود که در همه‌ی عمرم خواندم. آدم             ]]></description>
                    <content:encoded><![CDATA[<div align="justify">ای رب ناموجود<br />اگر تو باشی، من لاجرم به حقیقت موجودم.<br />«ميگل د اونامونو»<br /><br /><br />بخش بزرگی از کودکی همه‌ی ما که حالا پشت اين مونيتورها نشسته‌ايم، آغشته به خداست. خدای خاطره‌های کودکی. خدای بهشت و جهنم ِ آن‌وقت‌ها. خدای گناه‌داردها و ثواب‌داردها. خدايی که می‌چسبيد به پول‌ها می‌رفت لای قرآن که نجاتمان دهد از هفتاد و چند بلا. خدای ربنا و سفره‌های پر از رنگ افطار. خدای حلواهای نذری. خدای سر سفره‌ی هفت‌سين و حول حالنای دم سال تحويل. خدای توی سجاده‌ی مادربزرگِ مامان، که من عاشق تسبيحش بودم و آن کتابچه‌ی کوچک که برای هر دردی يک درمان عجيب غريب سراغ داشت با آب زعفران.<br /><br />يادم نرفته خدای شب‌های موشک‌باران را. خدايی که آية‌الکرسی می‌شد حواس بمب‌ها و موشک‌ها را از خانه‌ی ما پرت می‌کرد. يا چه می‌دانم، خدايی که اگر قل هوالله‌های فاتحه‌مان را سه برابر می‌کرديم، اسم‌مان را می‌چسباند روی فاتحه می‌رساند به دست مرده‌ی مورد علاقه‌مان. خدای دوران کودکی زورش زياد بود. آن‌قدر زياد که يک شب وقتی عمه مريض بود، خيلی مريض بود و سرطان‌اش خيلی درد داشت، آن‌قدر جلويش گريه کردم و اَمّن يُجيب را از روی دست‌خط مادربزرگ خواندم که دلش به حالم سوخت و پس‌فرداش عمه مُرد. يادم هست چه‌قدر خوش‌حال بودم ازين‌که باعث مرگ عمه شده‌ام. که ديگر درد نمی‌کشد بچه‌هاش غصه بخورند اشک بريزند. آن‌وقت‌ها فرقی نمی‌کرد ريه‌های آب‌آورده‌ی عمه نجاتش داده باشد يا خدای امن‌يجيب‌های من. مهم آن قدرت بزرگی بود که حتا حرف من را هم گوش می‌کرد. که حتا با دل من هم راه می‌آمد.<br /><br />بزرگ‌تر که شديم، خدا که رفت توی کتاب‌های دينی، کم‌کم رنگ و رويش عوض شد. پايش به معارف دبيرستان که رسيد، يک‌هو دلمان را زد. ديگر ابهت قديم را نداشت. تبديل شده بود به يک خدای بداخلاق زورگو که با هر چه دلمان می‌خواست مخالف بود و فقط از رنگ‌های خاکستری و قهوه‌ای و سياه خوشش می‌آمد. بهتر بود دست از سرمان بردارد تا جوانی‌مان را بکنيم. اين شد که خدا رفت توی بِلَک‌ليست‌. دربه‌در دنبال کتاب‌ها و کلمه‌هايی بوديم که رد پررنگ خدای کودکی را از ته دل‌هامان پاک کند. که باور کنيم خدا يکی از همان سال‌ها مرده و هيچ‌کس صدايش را در نياورده.<br /><br />بی‌خدايی ِ آن سال‌ها خوب بود. بهمان خوش می‌گذشت. اما نمی‌دانم چرا يک وقت‌هايی، يک وقت‌های يواشکی، که دستمان به هيچ جا بند نبود و حس استيصال تمام وجودمان را پر کرده بود، بی‌هوا «خدايا خودت کمک کن» از دهنمان می‌پريد. وقتی پدربزرگ را روی تخت بيمارستان می‌ديديم، بی‌که قبلش آشتی کرده باشيم با خدای آن بالا، ته دل می‌خواستيم کمکش کند. بعد هم لابد خجالت می‌کشيديم، زياد. يا چه می‌دانم، شب کنکور، خودمان که رويمان نمی‌شد، اما زنگ می‌زديم خانه‌ی مادربزرگ که «توروخدا دعا کنين قبول شم». آخرش هم نفهميديم درس ِ نخوانده‌ی خودمان بود که راهمان داد دانشگاه، يا خدای مادربزرگ.<br /><br />آخر يک روزی پاشدم رفتم مکه، ببينم خدا خانه‌اش هست يا نه. راستش بيشتر از آن‌که خدا خانه‌ی خودش باشد، خانه‌ی پيامبرش بود در مدينه. مسجد پيامبر يک‌جورهايی مثل خانه‌ی مادربزرگ می‌مانست يا خاله‌ی آدم. نمازهای آن‌تو، نمازترين نمازهايی بود که در همه‌ی عمرم خواندم. آدم             ]]></content:encoded>
                <feedburner:origLink>http://hezartou.com/article.php?arid=2489&amp;uid=38</feedburner:origLink></item>
</channel></rss>
