<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0">

                <channel>
                    <title>مجله‌ی هزارتو (دریچه)</title>
                    <link>http://www.hezartou.com</link>
                    <description>Hezartou Magazine - A Persian language online magazine</description>
                    <pubDate>Fri, 12 Sep 2008 13:00:00 GMT</pubDate>
                    <language>fa</language>
            
      	        <atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" href="http://feeds.feedburner.com/hezartou/view" type="application/rss+xml" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com" /><item>
              	     <title>دریچه:اپراي قورباغه‌هاي مرداب‌خوار</title>
                    <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/view/~3/MIKBGTO38pA/index.php</link>
      	            <pubDate>Thu, 23 Mar 1967 3:28:58 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories />
       	            <author>محمد‌حسین واقف</author>
                    <content:encoded><![CDATA[
<img hspace="5" height="131" align="left" width="88" alt="frog.JPG" src="http://www.hezartou.com/view_files/307/frog.JPG" />«گفت: مسخره‌بازی در بیاری و کسی را بخندانی پدرت را در می‌آورم. مثل بقیه می‌روی بالای چهار‌پایه منتظر می‌شوی طناب را بی‌اندازند دور گردنت.»<br /><br />داستان‌های خیلی خیلی کوتاه جواد سعیدی پور که انتشارات کاروان با قیمت 1400 تومان منتشرش کرده است.]]></content:encoded>
       	        <feedburner:origLink>http://hezartou.com/index.php?uid=</feedburner:origLink></item>
      	        <item>
              	     <title>دریچه:Desolation Rag</title>
                    <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/view/~3/MIKBGTO38pA/index.php</link>
      	            <pubDate>Thu, 23 Mar 1967 3:28:58 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories />
       	            <author>سولوژن</author>
                    <content:encoded><![CDATA[
حالا نه که تا به حال همیشه همه منتظر بودند هزارتو در بیاید تا «دریچه‌»اش را بخوانند،‌ حالا این شماره‌ی آخری گیر داده‌اند که باید بیایی و بنویسی که مردم چه بخوانند یا چه گوش کنند یا چه می‌دانم، به چه سازی برقصند. باشد، به روی چشم!
آی مردم! بروید و Desolation Rag را گوش دهید که آلبوم جز، رگ‌تایم، رومبا و غیره‌ای است از گروه محلی‌ی Will Cramer and the Bullies of Basin St (محلی‌بودن‌اش هم نسبی است). اگر خواستید،‌ می‌توانید به نمونه‌هایی از کارشان در <a href="http://www3.telus.net/orb/bc/listen.html">این‌جا</a> گوش کنید. اگر هم نخواستید، فدای سرتان! ولی گفته باشم که قشنگ است.

]]></content:encoded>
       	        <feedburner:origLink>http://hezartou.com/index.php?uid=</feedburner:origLink></item>
      	        <item>
              	     <title>دریچه:Amy Winehouse</title>
                    <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/view/~3/MIKBGTO38pA/index.php</link>
      	            <pubDate>Thu, 23 Mar 1967 3:28:58 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories />
       	            <author>مانی ب.</author>
                    <content:encoded><![CDATA[
آهنگ You Know I'm No Good از Amy Winehouse. <a href="http://www.divshare.com/download/5883297-7ad">اینجا </a>گوش کنید.
]]></content:encoded>
       	        <feedburner:origLink>http://hezartou.com/index.php?uid=</feedburner:origLink></item>
      	        <item>
              	     <title>دریچه:همه خوبی‌های زندگی</title>
                    <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/view/~3/MIKBGTO38pA/index.php</link>
      	            <pubDate>Thu, 23 Mar 1967 3:28:58 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories />
       	            <author>محسن مؤمنی</author>
                    <content:encoded><![CDATA[
<p>(محض وداع با هزارتو و میرزای هزارتو) &quot;همه‌ی خوبی‌های زندگی&quot;، آهنگی است از&nbsp;<em></em>&quot;جکسون براون&quot;. از <a href="http://www.actionext.com/names_j/jackson_browne_lyrics/all_good_things.html" title="all good things">اینجا</a> می‌توانید به آن گوش بدهید.&nbsp;متن‌اش (با اندکی تلخیص)، مناسبت زیادی با حال کنونی من نسبت به پایان هزارتو دارد.&nbsp; <br /></p><div align="left">All good things got to come to an end<br />The thrills have to fade<br />Before they come 'round again<br />The bills will be paid<br />And the pleasure will mend<br />All good things got to come to an end<br />Like a river flows<br />Rolling 'till it ends in the sea<br />Our pleasure grows<br />Rolling 'till it ends in you and me<br />Now as the dark gathers into the sky<br />And legions of might go thundering by<br />Regions of light grow dim and then die<br />And we with our wings<br />Wait for morning to fly<br /><br />All good times, all good friends<br />All good things got to come to an end<br /></div>]]></content:encoded>
       	        <feedburner:origLink>http://hezartou.com/index.php?uid=</feedburner:origLink></item>
      	        <item>
              	     <title>دریچه:هیاهویِ بسیار برایِ هیچ</title>
                    <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/view/~3/MIKBGTO38pA/index.php</link>
      	            <pubDate>Thu, 23 Mar 1967 3:28:58 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories />
       	            <author>مخلوق</author>
                    <content:encoded><![CDATA[<p>هیاهویِ بسیار برایِ هیچ<br />ویلیام شکسپیر<br />ترجمه‌یِ عبدالحسینِ نوشین<br />نشر قطره<br />چاپِ اول، 1383
<p>کمدیِ «هیاهویِ بسیار برایِ هیچ» را ویلیام شکسپیر در سالِ 1599 نوشته است. داستانِ این کمدی از یک قصه‌یِ ایتالیایی گرفته شده، ولی شکسپیر تغییراتِ زیادی در آن داده است. متنِ شکسپیر در این نمایشنامه پر است از شیطنت‌هایِ طنزآمیز. کنایه‌هایی که بئاتریس و بندیک به یکدیگر نثار می‌کنند در نوعِ خود بی‌نظیر و بسیار جذاب است! عشقِ هه‌رو و کلودیو نیز سرشار از ظرافت‌هایِ رمانتیک است! شخصیتِ کمیکِ ورجس و داگبری (مستخدمینِ ابله) نیز یکی دیگر از ویژگی‌هایِ ارزشمندِ این نمایشنامه است. در این متن ما شاهدِ دو نوع عشق هستیم؛ خودآگاه و ناخودآگاه. در اولی عشقی پنهان در جامه‌یِ طعنه ابراز می‌شود و در دومی عشقی عیان در لباسِ ستایش. همانندِ همیشه بدخواهانی هم هستند که از هر وصالی غمگین و از هر جدایی شادمان می‌شوند. در نهایت اما پاکدامنیِ معشوقِ وفادار برایِ همگان روشن می‌گردد. ترجمه‌یِ عبدالحسینِ نوشین روان، روشن و زیباست!</p>]]></content:encoded>
       	        <feedburner:origLink>http://hezartou.com/index.php?uid=</feedburner:origLink></item>
      	        <item>
              	     <title>دریچه:مسواک</title>
                    <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/view/~3/MIKBGTO38pA/index.php</link>
      	            <pubDate>Thu, 23 Mar 1967 3:28:58 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories />
       	            <author>مکابیز</author>
                    <content:encoded><![CDATA[
کسی که می خواهد چیزی برای هزارتو بنویسد حتما باید قبلش در این ستون که اسمش دریچه است کتابی موزیکی فیلمی چیزی معرفی کند و من در هر چهار باری که سعی کردم چیزی برای هزارتو بنویسم احساس کرده ام جلوی یک کشیش بدلباس یا خوش لباس یا معمولی از نظر لباس حاضر شده ام و او در حالیکه چشمهایش را تنگ کرده از من می خواهد بهش بگویم تازگی ها چه خواب های بدی دیده ام و فکر پلیدم را در کدام خیابان های ممنوعه به دوچرخه سواری برده ام.بنابراین هر دفعه سعی کرده ام به او پلتیک بزنم و چیزی بگویم که نتواند از خواب هایم و از مکانهای ممنوعه ای که که فکرم دوچرخه سواری می کرده سر در بیاورد.&nbsp; البته احساس احمقانه ای است و پلتیک کذایی هم همواره نتیجه ی عکس می دهد و کشیش کذایی ( به فوض وجود) تا فیهاخالدون مرا می خواند. در واقع&nbsp; اگر هزارتو در به قرون وسطی می گذشت بنده از طریق دریچه اش به صلیب کشیده یا کشانده می شدم. اینطوری ها.<br /><br />اما آنچه می خواهم در قسمت آخر این سریال به شما معرفی کنم یک چیز بهداشتی-امنیتی است. این چیز وسیله ای است که آدمی از آن برای پنهان شدن استفاده می کند. یعنی بجای اینکه خربزه در دهان کند (که گویا صرفا توانایی دارد بوی الکل را از بین ببرد) مسواک می زند .آدمیزاده قبل از اینکه با دختر یا پسر مورد علاقه اش( یا تنها دختر و پسر فعلا موجود در بساطش) همبستر شود یا برود سینما یا درباره ی میشل فوکو حرف بزند یکی دو دور مسواک میزند.بنی بشر بعد از آنکه دو پیک عرق سگی می اندازد بالا یا هفت بست تریاک می کشد یا دو تا دود از سر پایپ رفیقش شیشه می کشد یا میرزا قاسمی با سیر می خورد یا مرتکب &quot;ا-رال س.کس&quot; می شود یکی دو دست مسواک میزند. گویی مسواک قادر است او را از آنچه دمی پیش بوده دور و به آنچه که می خواهد در دمی دیگر باشد نزدیک کند و همه ی آنچه را که به طرز غم انگیزی در دهانش جمع شده و لو می دهدش از بین ببرد. مسواک زدن یکی از نشانه های ناتوانی و در عین حال خوش بینی غم انگیز خلیفه ی الله بر روی زمین است. آدم اگر کمی احساس داشته باشد باید از دیدن صحنه ی مسواک زدن دیگران یا خودش اشک توی چشمهایش حلقه بزند و یا حتی گریه کند. از دیدن اینهمه خوش بینی و ناتوانی توامان. چطور است که ما از دیدن زن جذامی که گوشواره به گوش های از ریخت افتاده اش آویزان می کند غمگین می شویم اما بطرزی حقیقتا غیر انسانی از کنار این سحنه ی بسیار بسیار غم انگیز می گذریم. تقریبا هر روز. <br /><br />البته کسانی هستند که معتقدند مسواک زدن کاری صرفا بهداشتی است. بله چنین کسانی وجود دارند. اما امیدوارم این دریچه باعث شود هرگاه شما با آنها مواجه می شوید توی چشمهایشان نگاه کنید و&nbsp; با لحنی مودبانه بهشان بفرمایید&quot;اونجای آدم خالی بند&quot;<br />]]></content:encoded>
       	        <feedburner:origLink>http://hezartou.com/index.php?uid=</feedburner:origLink></item>
      	        <item>
              	     <title>دریچه:يك سال در ميان ايرانيان</title>
                    <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/view/~3/MIKBGTO38pA/index.php</link>
      	            <pubDate>Thu, 23 Mar 1967 3:28:58 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories />
       	            <author>نگین</author>
                    <content:encoded><![CDATA[
ادروارد گرانويل براون/ ترجمه مانی صالحی علامه/ نشر اختران/ چاپ اول-هشتاد‌وچهار/<br /><br />ادوارد براون به زبان و ادبيات فارسی تسلط كامل داشته‌است و به‌همين دليل، نوشته‌ی وی از يك سفرنامه معمولی بسيار فراتر می‌رود و غنی‌تر از مشاهدات يك غربی از آن‌چه در سرزمينی بيگانه می‌يابد، می‌گردد.<br />اين كتاب علاوه بر ارائه‌ی تصويری زنده و دقيق از مردمان آن‌زمان ايران، اين موضوع جالب‌توجه را نيز درخود نهفته دارد، كه روح فرهنگ رفتاری و زيستی ايرانی‌ها از آن زمان تاكنون، تفاوت چندانی نكرده‌است. همينطور اين سفرنامه اطلاعات جالبی درمورد درگيری‌های مذهبی و به‌خصوص درباره‌ی پيدايش بابيت و بهاييت در ايران و تشكيلات آن زمانشان دارد؛ به‌طوری‌كه اين شبهه را ايجاد می‌كند كه وی، درواقع به‌خاطر تحقيق درباره‌ی همين موضوع به ايران سفر كرده‌است.]]></content:encoded>
       	        <feedburner:origLink>http://hezartou.com/index.php?uid=</feedburner:origLink></item>
      	        <item>
              	     <title>دریچه:این‌سوی رودخانهٔ ادر: یودیت هرمان،</title>
                    <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/view/~3/MIKBGTO38pA/index.php</link>
      	            <pubDate>Thu, 23 Mar 1967 3:28:58 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories />
       	            <author>آزاده کامیار</author>
                    <content:encoded><![CDATA[
<img height="120" align="left" width="80" hspace=5 src="/view_files/308/images.jpg" alt="images.jpg" />ترجمه محمود حسینی زاد، نشر افق گران هم نیست همه‌اش 1600 تومان.<br />می‌توانید با خیال راحت این کتاب را بخوانید و نگران پرداخت حقوق نویسنده نباشید چون نشر افق کپی رایت این کتاب را پرداخت کرده است.&nbsp; پنج تا داستان کوتاهِ حسابی.&nbsp; دیگر چه می‌خواهید.&nbsp; اگر روزها سر کارهستید و تمام روز دلتان خوش است که شب بشود بروید به رختخواب و مراسم آیینی کتاب‌خوانی را به جا بیاورید این کتاب از آن کتابهایی است که می‌شود با آن خوابید و از این هم‌خوابگی لذت برد. کتاب پنج داستان دارد، من اگر جای شما باشم حرص نمی زنم و هر شب یک داستان را می‌خوانم. هرچند خودم این کار را نکردم و حالا نادم و پشیمانم که چه حیف زود تمام شد. <br />&nbsp;ادبیات جدید آلمان را در &quot;گذران روز&quot; هم دنبال کرده بودم، دوست داشتم، به نظرم به شدت، حداقل این داستانهایی که ترجمه‌اش به دست ما رسیده، تحت تأثیر ادبیات آمریکا، همینگوی و کارور است.<br />چیزی که من در این داستانها دوست داشتم، یعنی نه این که دوست داشته باشم، نه، به نظرم جالب آمد، آدمهای آشنا بودند، شخصیتهایی که دو رو برت هستند.&nbsp; اینکه می‌بینی همه شبیه هم هستیم، همه فکرهای عجیب و غریب می‌کنیم و همه دلیل خیلی کارهایمان را نمی‌دانیم، همه، همه، همه.&nbsp; دیگر از تفاوتها تعجب نمی‌کنیم این شباهتهاست که ما را حیران می‌کند.<br />]]></content:encoded>
       	        <feedburner:origLink>http://hezartou.com/index.php?uid=</feedburner:origLink></item>
      	        <item>
              	     <title>دریچه:هزارتو</title>
                    <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/view/~3/MIKBGTO38pA/index.php</link>
      	            <pubDate>Thu, 23 Mar 1967 3:28:58 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories />
       	            <author>بامداد</author>
                    <content:encoded><![CDATA[
<div align="justify">یک‌مجله‌ای هست به نام هزارتو! قدیم‌ترها ماه-به-ماه منتشر می‌شد، این اواخر گاهی چندماه یک‌بار منتشر شده، گویا قرار است که دیگر هم منتشر نشود به‌کل. توی این مدت یک‌تعدادی آدم وبلاگی و شبه‌وبلاگی و غیر وبلاگی یک‌کارهایی کردند و یک‌چیزهای نوشتند؛ حالا شما دل‌تان خواست بشیند و بخوانید، دل‌تان هم نخواست نخوانید و بگذرید مثل همه که می‌گذرند.<br /></div><div align="right">
</div>]]></content:encoded>
       	        <feedburner:origLink>http://hezartou.com/index.php?uid=</feedburner:origLink></item>
      	        <item>
              	     <title>دریچه:داستان بی‌پایان</title>
                    <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/view/~3/MIKBGTO38pA/index.php</link>
      	            <pubDate>Thu, 23 Mar 1967 3:28:58 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories />
       	            <author>ساسان م. ک. عاصی</author>
                    <content:encoded><![CDATA[
یک مثلی هست که می‌گوید «یارو مثل گربه‌ی مرتضی‌علی می‌مونه» یعنی از هر جا ول‌اش کنی چار دست و پا روی زمین فرود می‌آید (بعضی گویندگان این بخش را هم اضافه می‌کنند) و منظور هم اینکه طرف گیر داده به یک موضوعی و هرجا ببری‌ش باز برمی‌گردد سر حرف اول، مثل گربه! این نکته را که در نظر بگیریم و کلاً با مقدار خیلی کمی کسب اطلاعات درباره‌ی گربه‌ها، می‌فهمیم که نیازی هم نیست گربه حتماً گربه‌ی مرتضی‌علی باشد و گربه‌ی فریبرز یا زری یا زید یا عمرو هم که باشد باز از هرجا ول‌اش کنی، اگر از هستی ساقط نشود وسط راه، چار دست و پا روی زمین فرود می‌آید. اما به‌هرحال قصد من اینجا نقد مثل‌ها نیست! می‌خواهم بگویم عموماً من هم در زندگی‌ام یک همچین آدمی هستم و این مثل کم پیش نمی‌آید که درباره‌ی شیوه‌ی حرف زدن‌ام صدق کند. مثلاً یکی از همین فرودگاه‌هایم «داستان بی‌پایان» میشائل انده است. (می‌بینم که جماعتی می‌زنند توی پیشانی‌شان و جماعتی هم لبخند می‌زنند. این جماعات دوستانی هستند که می‌دانند من چطور و با چه شدتی روی این کتاب فرود می‌آیم!)<br />بله! داشتم فکر می‌کردم برای دریچه‌ی آخرین هزارتو چه کتابی را معرفی کنم و به خودم گفتم چه کتابی بهتر از «داستان بی‌پایان»! جدای از اینکه کلاً خواندن این کتاب بر هر کتاب‌خوانی واجب است، فصل‌های آخرش پر است از حرف‌های خوب و تامل‌برانگیز درباره‌ی تمام کردن و رفتن و وداع گفتن... و البته و صد البته این تمام کتاب نیست.<br />خلاصه که بخوانیدش تا خیلی دیر نشده... کلاً عرض می‌کنم.<br />کتاب ونوشه،‌ زیر مجموعه‌ی نشر چشمه، با ترجمه‌ی شیرین بنی‌احمد چاپ و منتشرش کرده. برای چاپ جدیدش، اگر اشتباه نکنم، چهار هزار تومان می‌دهید و یک عمر لذت‌اش را می‌برید.<br />]]></content:encoded>
       	        <feedburner:origLink>http://hezartou.com/index.php?uid=</feedburner:origLink></item>
      	        <item>
              	     <title>دریچه:شش مسئله برای دن ایسیدرو پارودی</title>
                    <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/view/~3/MIKBGTO38pA/index.php</link>
      	            <pubDate>Thu, 23 Mar 1967 3:28:58 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories />
       	            <author>سپینود ناجیان</author>
                    <content:encoded><![CDATA[  <p><img height="205" width="163" style="width: 163px; height: 205px;" alt="Shesh_masale_baraye_Don_isidro_Parodi.jpg" src="http://www.hezartou.com/view_files/315/Shesh_masale_baraye_Don_isidro_Parodi.jpg" /><br /><br />نوشته‌ی خورخه لوئیس بورخس و آدلفو ببویی کاسارس/ مترجمان احسان نوروزی و نیما ملک محمدی/ نشر نیلا<br /><br />هرچه فکر کردم به‌ترین کتابی را که امسال خوانده‌ام چه بود تا معرفی کنم، جز این کتاب نبود که نبود. چند داستان به هم پیوسته‌ی کارآگاهی-نه بنا به عرف معمول که تازه اگر هم باشد بد هم نیست!- سرشار از طنز و تخیل ناب بورخسی. قبل‌تر هم از این کتاب گفته بودم. دوست داشتید <a href="http://aftab.ae/articles/art_culture/issue/c5c1210312913_criticism_book_p1.php"><u>این‌جا</u> </a>کلیک کنید. </p>]]></content:encoded>
       	        <feedburner:origLink>http://hezartou.com/index.php?uid=</feedburner:origLink></item>
      	        <item>
              	     <title>دریچه:در انتظار گودو</title>
                    <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/view/~3/MIKBGTO38pA/index.php</link>
      	            <pubDate>Thu, 23 Mar 1967 3:28:58 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories />
       	            <author>مخلوق</author>
                    <content:encoded><![CDATA[  <p>در انتظار گودو<br />ساموئل بکت<br />ترجمه‌یِ بهروز حاجی‌محمدی<br />نشر ققنوس<br />زمستانِ 1385</p>برخی می‌گویند الحادی‌ترین نمایش‌نامه‌یِ معاصر است و برخی آن را سیاسی‌ترین درام عصر حاضر می‌دانند. نمایش‌نامه داستانِ دو مرد است که در انتظار منجی و رهایی‌دهنده‌ای به نام گودو (گاد؟) به‌سر می‌برند. نوستالژیِ یهودی، تشکیک در روایتِ اناجیل چهارگانه از تصلیبِ عیسی، تردید و فراموشی شخصیت‌ها نسبت به وقایعی که برایِ‌شان رخ داده، یاس از انتظار و ناامیدی از آمدنِ گودو، اراده‌یِ راه‌افتادن و گفتن ”برویم“ اما همچنان برجای‌ماندن در سکونی نحس، روایتِ اسارتِ ناگزیر و در عین حال خودخواسته‌یِ انسان در جهانی نفرین‌شده و سرانجام به‌تصویرکشیدنِ عمق پوچی و تنهایی زندگی فردی در قالبِ دیالوگ‌هایی که به‌واقع سهل و ممتنع خلق شده‌اند، تنها گوشه‌هایی از شاهکار بکت است. جملات ساده هستند اما چینش ویران‌گر آن‌ها در کنار یکدیگر متنی آفریده که باید آن را جادویِ شکاکیتِ انسان‌شناختی نامید. خدا در این متن کم‌ترین چیزی ست که زیر قدرتِ واژگانِ بکت له شده است.]]></content:encoded>
       	        <feedburner:origLink>http://hezartou.com/index.php?uid=</feedburner:origLink></item>
      	        <item>
              	     <title>دریچه:«هابيل و چند داستان ديگر»</title>
                    <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/view/~3/MIKBGTO38pA/index.php</link>
      	            <pubDate>Thu, 23 Mar 1967 3:28:58 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories />
       	            <author>آیدا</author>
                    <content:encoded><![CDATA[<div align="justify">نويسنده: ميگِل دِ اونامونو<br />مترجم: بهاءالدين خرمشاهی<br />انتشارات اميرکبير<br /><br />ميگل د اونامونو متفکر، شاعر، داستان‌‌نويس و فيلسوف اگزيستانسياليست اسپانياست. «قديس مانوئل، نيکوکار شهيد» که آخرين و نافذترين داستان اوست، داستان کشيشی‌ست که ايمان ندارد يا خيال می‌کند که ايمان ندارد. اونامونو شک را پرورنده و بارورکننده‌ی ايمان می‌داند. قديس مانوئل بی‌آن‌که ايمان داشته باشد، يا لااقل به ايمان خود ايمان داشته باشد، به ديگران ايمان می‌آموزد.<br /><br />از خط-کشيده‌های کتاب:<br />حقيقت؟ شايد حقيقت چندان تحمل‌ناپذير و هول‎انگيز و تلخ و مرگ‌بار باشد که مردم عادی نتوانند باهاش زندگی کنند! ... مهم اين است که مردم بدون تشويش و در صلح و صفا زندگی کنند؛ و با حقيقت، حقيقتی که من قبول دارم، يک لحظه هم نمی‌توانند سر کنند. بگذاريم زندگی‌شان را بکنند. اين همان کاری‌ست که کليسا می‌کند، زندگی را برای‌شان زيستنی جلوه می‌دهد. ... مهم اين است که آشفته‌شان نکنی و بگذاری با همين آب باريک عواطف، و نه با تجمل پرتلاطم حقيقت زندگی کنند. در هر حال مستضعفين رستگارند! ... بگذار بشر هر طور می‌خواهد عمل کند، بگذار خود را از محنت تولد و به جهان آمدن تسلی دهد، بگذار هر قدر می‌خواهد به اين فريب دل خوش کند که همه‌چيز غرض و غايتی دارد.<br /></div>]]></content:encoded>
       	        <feedburner:origLink>http://hezartou.com/index.php?uid=</feedburner:origLink></item>
      	        <item>
              	     <title>دریچه:نیروی اهریمنی‌اش (دوره‌ی 5 جلدی)</title>
                    <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/view/~3/MIKBGTO38pA/index.php</link>
      	            <pubDate>Thu, 23 Mar 1967 3:28:58 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories />
       	            <author>ساسان م. ک. عاصی</author>
                    <content:encoded><![CDATA[  <p>&nbsp;</p><div align="center"><img height="148" width="100" alt="hdm4r.jpg" src="/view_files/296/hdm4r.jpg" /><br /></div>  <p>فیلیپ پولمن<br />ترجمه‌ی فرزاد فربد<br />ناشر: کتاب پنجره<br />قیمت دوره: 20000 تومان<br /><br />«... ابر نیرو، زئوس، ژوپیتر ـ این نام‌هایی است که او بر خود نهاده. او فر شته‌ای مثل ما بود ـ اولین فرشته بود، درست، قوی‌ترین بود، اما او هم مثل ما از غبار ساخته شده بود و غبار فقط نامی است برای وقتی که ماده‌ای به ماهیت خود پی می‌برد. ماده عاشق ماده است. می‌خواهد درباره‌ی خود بیشتر بداند، و این زمانی است که غبار شکل می‌گیرد. اولین فرشته‌ها از متراکم شدن غبار به وجود آمدند و ابر نیرو اولین آنها بود. او به آنها که پس از او آمدند گفت که خالق آنها اوست، اما این یک دروغ بود. یکی از آنها که بعدها آمد از او باهوش‌تر بود و این فرشته‌ی مونث حقیقت را دریافت، پس ابر نیرو او را تبعید کرد. ما هنوز به آن فرشته خدمت می‌کنیم. و ابر نیرو هنوز پادشاهی را در اختیار دارد و متاترون نایب‌السلطنه‌ی اوست.» (ص.42 جلد چهارم،‌دوربین کهربایی)<br /><br />همین کافی نیست تا وسوسه‌تان کند به خواندن این شاهکار&nbsp; یگانه‌ی فیلیپ پولمان؟ کتابی که شرط می‌بندم تا مدت‌ها پس از تمام شدن ذهن‌تان را رها نمی‌کند.<br />اگر همین کافی نیست بگذارید کمی بیشتر درباره‌اش بگویم. مثلاً اینکه می‌شود این کتاب را به نوعی ادامه‌ای بر «بهشت گمشده» شاهکار جان میلتون دانست. در واقع در کتاب اشاره‌ای غیر مستقیم به داستان «بهشت گمشده» می‌شود و می‌فهمیم کسانی قصد دارند جنگی را که در آن کتاب شروع شده تمام کنند. تا یادم نرفته به حضور پر رنگ ماده‌ی سیاه در این داستان هم اشاره کنم. همان ماده‌ی سیاه معروف و محبوب کیهان‌شناس‌ها. بیشترش را خودتان خواهید خواند.<br />خلاصه این‌طور بگویم که بشتابید تا تمام نشده (البته واقعا امیدوارم این‌طور نشود). وقتی خواندید حتما منظورم را می‌فهمید. مطمئن باشید از خواندن‌اش پشیمان نمی‌شوید. حتی اگر علاقه‌ای به ادبیات فانتزی هم نداشته نباشید، این کتاب باز چیزی برای جذب شما خواهد داشت.</p>]]></content:encoded>
       	        <feedburner:origLink>http://hezartou.com/index.php?uid=</feedburner:origLink></item>
      	        <item>
              	     <title>دریچه:الاهیات ِ جدید
</title>
                    <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/view/~3/MIKBGTO38pA/index.php</link>
      	            <pubDate>Thu, 23 Mar 1967 3:28:58 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories />
       	            <author>میثم صدر</author>
                    <content:encoded><![CDATA[فصل‌نامه‌ی ِ ارغنون ـ شماره‌ی ِ 5 و 6<br />تهران: وزارت ِ فرهنگ و ارشاد ِ اسلامی؛ سازمان ِ چاپ و انتشارات؛ 1383<br />&nbsp;<br />حتّا اگر خدایی هم وجود نداشته باشد، صد البته که درباره‌ی ِ خدا ـ که دل‌مشغولی ِ عمده‌ای ست ـ مباحث ِ جذّاب و فراوانی وجود دارد که تحت ِ مقوله‌ی ِ الاهیات و کلام طبقه‌بندی شده‌اند. اگر پرسشی داشته باشید، یا نظری خاص، از بسیاری‌شان می‌توان درس‌های ِ خوبی گرفت. و شاید در نظر ِ شما این طور نباشد، امّا حتّا آن‌هایی هم که بحث‌های ِ خداشناسی را مرور کرده‌اند گاهی حاوی ِ تک‌عبارات و آرایش‌های ِ کلامی ِ تصادفی و تراش‌خورده‌ای هستند که می‌توانند بازگوکننده‌ی ِ تمام ِ احساس ِ ما از یک موضوع باشند. فصل‌نامه‌ی ِ مرحوم و مشهور ِ ارغنون، مجموعه‌ی ِ متنوع و بسیار جالبی در این باره دارد که تازه و خواندنی ست.]]></content:encoded>
       	        <feedburner:origLink>http://hezartou.com/index.php?uid=</feedburner:origLink></item>
      	        <item>
              	     <title>دریچه:تکامل‌گرایان و خلقت‌گرایان</title>
                    <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/view/~3/MIKBGTO38pA/index.php</link>
      	            <pubDate>Thu, 23 Mar 1967 3:28:58 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories />
       	            <author>پاشا جوادی</author>
                    <content:encoded><![CDATA[
شاید کمی عجیب باشد ولی هنوز بین تکامل‌گرایان و خلقت‌گرایان بحث‌های بسیار گرمی در مورد منشأ حیات در جریان است. <a href="http://www.youtube.com/watch?v=gT3NZTGCtrI&amp;feature=related">اینجا </a>می‌توانید قسمت اول (از هشت) یکی از مباحثه بسیار دیدنی این دو گروه را تماشا کنید.

]]></content:encoded>
       	        <feedburner:origLink>http://hezartou.com/index.php?uid=</feedburner:origLink></item>
      	        <item>
              	     <title>دریچه:فریاد مورچگان</title>
                    <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/view/~3/MIKBGTO38pA/index.php</link>
      	            <pubDate>Thu, 23 Mar 1967 3:28:58 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories />
       	            <author>سورا</author>
                    <content:encoded><![CDATA[کارگردان: محسن مخملباف<br />این فیلم داستان زن و مردی است که به دنبال مرد کامل به هند سفر می کنند. زن از طریق تفکرات شرقی وارد فضای هند می شود و مرد با تفکرات کمونیستی از منظر خود کشور هند را نگاه می کند. برخی تصاویر فیلم نماهای جالبی دارد اما منتظر یک فیلم فوق العاده نباشید. برخی اوقات کلام در دهان مرد می ماسد و بیشتر به یک مانیفست نزدیک است. در مقابل کاراکتر زن نیز خیلی چیزی زیاد دربر ندارد اما در کل دیدنش خالی از لطف نیست.]]></content:encoded>
       	        <feedburner:origLink>http://hezartou.com/index.php?uid=</feedburner:origLink></item>
      	        <item>
              	     <title>دریچه:درد جاودانگی</title>
                    <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/view/~3/MIKBGTO38pA/index.php</link>
      	            <pubDate>Thu, 23 Mar 1967 3:28:58 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories />
       	            <author>سیما</author>
                    <content:encoded><![CDATA[
  <div align="justify" style="direction: rtl;">میگل د اونامونو، ترجمه: بهاءالدین خرمشاهی،&nbsp;انتشارات ناهید<div align="justify"><div><p>&nbsp;<br /><div align="justify">اونامونو، (ف. 1935) از تحلیل‌گران تأثیرگذار وضعیّت انسانی و نویسنده‌ی معتبر اسپانیایی متون و داستانهای فلسفی‌ست؛ که بیش از همه تحتِ تأثیر پاسکال و کیرکگارد بوده. سرشتِ سوگناکِ زندگی یا دردِ جاودانگی بیانیّه‌ی اصلی اونامونو درباره‌ی عطشِ بی‌مرگی و زوال‌ناپذیری شخصی قلمداد می‌گردد و در این کتاب است که ریشه‌های این اندیشه خودنمایی می‌کند که آگاهی انسانی چیزی نیست جز بیماری‌ای مادام‌العمر. او توصیه می‌کند که باید به شیوه‌ای دُن‌کیشوت‌وار  با تقدیر بجنگیم؛ ولو آنکه بدانیم هیچ امیدی برای پیروزیمان نباشد.</div></p></div></div></div>]]></content:encoded>
       	        <feedburner:origLink>http://hezartou.com/index.php?uid=</feedburner:origLink></item>
      	        <item>
              	     <title>دریچه:نور زمستانی</title>
                    <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/view/~3/MIKBGTO38pA/index.php</link>
      	            <pubDate>Thu, 23 Mar 1967 3:28:58 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories />
       	            <author>مخلوق</author>
                    <content:encoded><![CDATA[
  <p><img height="127" alt="WINTER_LIGHT_01_2.jpg" src="/view_files/288/WINTER_LIGHT_01_2.jpg" width="170" /></p>
  <p><a href="http://www.imdb.com/title/tt0057358/" target="_blank">نور زمستانی</a> اثر کارگردانِ فقیدِ سوئدی <a href="http://www.imdb.com/name/nm0000005/" target="_blank">اینگمار برگمان</a>، روایتِ زندگی سرد و ملحدانه‌یِ کشیشی ست که خدا در درونش مرده اما همچنان با صلابتی ظاهری دیگران را به‌سویِ خدا فرامی‌خواند. توماس جسم و خونِ مسیح را به متدینان ارزانی می‌دارد، اما درونِ خود جز دلقکی ترحم‌انگیز، تصویر دیگری از خدا ندارد. او در مقام یک کشیش چنان عاجز و درمانده است که حتی نمی‌تواند بحرانِ ایمانِ یوناس پرسون را تسکین دهد و سرانجام این متدین رنجور از نکبتِ جهان خودکشی می‌کند. او در پایانِ سخنانش (که قرار بود امیدبخش و مانع تصمیم خودکشی باشد) به یوناس چنین می‌گوید: &quot; اگر خدایی نباشد، آیا واقعاً تفاوتی می‌کرد؟ زندگی قابل فهم می‌شد، چه آسایشی! و از این رو مرگ پایان‌بخش این زندگی می‌بود؛ فسادِ جسم و روح. ظلم، تنهایی و ترس همگی عریان و آشکار می‌شدند. رنج غیر قابل درک است پس نیازی به توضیح ندارد. خالقی وجود ندارد. تحملی برایِ زندگی نیست. هیچ تدبیری در کار نیست.&quot; زندگی این کشیش عاری از دورویی ست. او هنوز هم حس می‌کند که آنچه در مراسم کلیسا بر زبان می‌راند، همگی درست است. توماس در تنهایی خود از خدا گلایه دارد که چرا او را ترک کرده است. خدا در جهانِ ذهنی توماس، جهانی منظم و کامل، متولد شد اما با دگرگونی این جهان مرد. توماس می‌گوید: &quot;هرگاه از دریچه‌یِ واقعیت با خدا روبرو شدم، او را نفرت‌آور دیدم، زشت و نفرت‌آور به‌نظرم می‌آمد؛ یک خدایِ عنکبوتی، یک هیولا. برایِ همین از زندگی‌ام دورش کردم. در اعماق تاریکی و تنهایی وجودم حبسش کردم.&quot; او دچار الحادی از جنس یاس و ناامیدی نسبت به حضور خداوند گردیده است. مرگِ همسرش در این ناامیدی و بی‌معنایی تاثیر فراوان داشته است. توماس انسانِ ضعیف و درمانده‌ای ست. مارتا می‌گوید خدا حرف نمی‌زند چرا که وجود ندارد. اما «سکوتِ خدا» در زمانه‌یِ درد و رنج آدمیان و حتی حین شکوه‌یِ خودِ مسیح بر صلیب، تاثیر ویران‌گری بر روح کشیش باقی گذارده است. گرچه توماس الحادی تمناکننده‌یِ ایمان دارد، اما در عشق یک ملحدِ تمام‌عیار است. او بدترین و زهرآگین‌ترین عبارات را در پاسخ به عشق مارتا نثارش می‌کند. در واقع کشیش توماس در پوچی زجرآوری دست و پا می‌زند و با این‌که زندگی او از هر شوری (ایمان یا عشق) تهی ست، در سکانس آخر باز هم با همان صلابتِ ظاهری مراسم دعا و آمرزش به‌جا می‌آورد. </p>]]></content:encoded>
       	        <feedburner:origLink>http://hezartou.com/index.php?uid=</feedburner:origLink></item>
      	        <item>
              	     <title>دریچه:عاشقانه‌هاي ابو نواس اهوازي</title>
                    <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/view/~3/MIKBGTO38pA/index.php</link>
      	            <pubDate>Thu, 23 Mar 1967 3:28:58 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories />
       	            <author>محمد‌حسین واقف</author>
                    <content:encoded><![CDATA[<br />حسن ابن هاني فرزند گلنار اهوازي شاعري چيره دست در دوران عباسيان بود كه تحولي عميق در شعر عرب آن روزها و تمام روزگاران بعدش را باعث شد. سيد علي صالحي بازسرايي اشعارش را انجام داده و به غايت زيبا. كتاب را نشر سالي در سال 83 به قيمت 1800 تومان منتشر كرده است.]]></content:encoded>
       	        <feedburner:origLink>http://hezartou.com/index.php?uid=</feedburner:origLink></item>
      	        <item>
              	     <title>دریچه:س‌ک‌س و فلسفه</title>
                    <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/view/~3/MIKBGTO38pA/index.php</link>
      	            <pubDate>Thu, 23 Mar 1967 3:28:58 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories />
       	            <author>نگین</author>
                    <content:encoded><![CDATA[  <p>&nbsp;</p><div align="center"><img height="100" width="150" alt="050914185510DSC_1747.jpg" src="/view_files/298/050914185510DSC_1747.jpg" /><br /></div><p>س‌ک‌س و فلسفه/ محسن مخملباف/ ۱۳۸۳<br />موسیقی: ناهید دلیر نظر- وانسا می<br />تهیه‌کننده: وایلد بانچ(فرانسه)/ ۱۰۲ دقیقه<br /><br />این فیلم درباره‌ی عشق است و داستان آن در تاجیکستان می‌گذرد. به‌خاطر شباهت‌های بسیار فرهنگی و فیزیکی٬ کاملاً حس و بوی ایرانی دارد و از مرزهای اخلاقی عرفی ایرانی هم‌ عبور نمی‌کند. به‌طوری که در بعضی لحظات اصلاً فراموش می‌کنید که بازیگر‌ها ایرانی نیستند.<br />فیلم بین تاتر و سینما معلق است و در آن از موسیقی و رقص٬ برای بیان‌های دراماتیک استفاده شده‌است. جدای از نظریات فلسفی‌ای که در آن مطرح می‌شود٬ نوع روایت آن زیبا و تازه٬ و پر از نشانه‌ها و نمادهای تصویری است و مثل تمام فیلم‌های اخیر مخملباف٬ کادرهای زیبا و عکاس‌گونه‌ای دارد و هر شیء با وسواس انتخاب شده است.<br /><br />داستان فیلم درباره‌ی معلم رقصی است٬ که تصمیم می‌گیرد در روز تولد چهل سالگی‌اش٬ تمام زنانی را که دوستشان داشته/دارد٬ به هم معرفی کند. این مرد همیشه کورنومتری همراه خود دارد که با آن٬ ساعات مفید زندگی‌اش را اندازه می‌گیرد.از نظر او٬ این ساعات مفید٬ تنها زمان‌هایی است که با عشق و لذت گذشته‌است. </p>]]></content:encoded>
       	        <feedburner:origLink>http://hezartou.com/index.php?uid=</feedburner:origLink></item>
      	        <item>
              	     <title>دریچه:رنگارنگ</title>
                    <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/view/~3/MIKBGTO38pA/index.php</link>
      	            <pubDate>Thu, 23 Mar 1967 3:28:58 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories />
       	            <author>مکابیز</author>
                    <content:encoded><![CDATA[چیزی که می خواهم در اینجا معرفی کنم یک شبکه ی فارسی زبان ماهواره ای است. اسمش رنگارنگ است و روی همان فرکانسی است که تا پیش از این &quot;آی پی ان&quot; بود. اگر میشل فوکو انقلاب اسلامی ایران را اولین انقلاب پست مدرن تاریخ دانسته بود من بعنوان نایب برحق اش شبکه ی رنگارنگ و مجری پاسخگوی تلفنهایش (آدمی بنام داور) را اولین تلویزون و اولین مجری تلویزیون ماهواره ای فارسی زبان پست مدرن تاریخ می دانم. به یکی از مکالمات درخشان میان مجری و تماس گیرنده توجه کنید :<br /><br />&quot;تماس گیرنده: آقا! دیگه جونمون به لبمون رسیده ...شما بگو چکار کنیم؟<br />داور: من چمیدونم چه کار کنین. این مادر ق..ها سمبه شون خیلی پرزوره ... آها فهمیدم ...برین تو کوچه بشاشین ...فقط حواست تون باشه کوچه بن بست باشه که گیر نیفتین.&quot;]]></content:encoded>
       	        <feedburner:origLink>http://hezartou.com/index.php?uid=</feedburner:origLink></item>
      	        <item>
              	     <title>دریچه:Notting Hill</title>
                    <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/view/~3/MIKBGTO38pA/index.php</link>
      	            <pubDate>Thu, 23 Mar 1967 3:28:58 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories />
       	            <author>نیما قاسمی</author>
                    <content:encoded><![CDATA[  <p align="center"><img height="180" align="top" width="150" alt="_374343_julia150.jpg" src="/view_files/294/_374343_julia150.jpg" /></p>  <p>ناتینگ هیل اسم محله ایست در لندن که کتابفروش بی نوایی در آن روزگار می گذراند. تا اینکه روزی یکی از هنرپیشه های سرشناس زن هالیوود - که نقشش را در فیلم جولیا رابرتس بازی می کند وارد کتابفروشی اش می شود. ماجرا عاشقانه است. این جوان معمولی اما البته کمی خوش قیافه، عاشق هنرپیشه می شود. همان هنرپیشه هایی که میرچا الیاده در حق شان می گوید جای ایزدان و ایزدبانوان و در مجموع جای &quot;اسوه های&quot; فرهنگ های کهن در فرهنگ جدید نشسته اند. به قول دوست صمیمی اش هر کس که خدایان را ببیند نفرین می شود! او هم نفرین شد! پیدا بود که هنرپیشه&nbsp;نامدار نمی تواند کنار او بماند. او حال نفرین زده ی خودش را برای&nbsp;همخانه ای&nbsp;نافرهیخته اش ناگزیر این طور توضیح داد: « ببین! مثل این می مونه که یه بار هروئین بکشی و دیگه گیرت نیاد!»&nbsp; <br /><br />این فیلم را اگر ندیدید ببینید. نه فقط به خاطر اینکه به فرود خدایان از ارتفاعات المپ به سطح روزمره گی&nbsp;حیات یک شهروند عادی می پردازد و شماره ی این بار هزارتو هم در مورد خداست! بلکه به خاطر این ببینید که خیلی دل انگیز است. با هنرپیشه ی مرد این فیلم - به خصوص اگر مرد باشید - همدلی خواهید کرد و برای او دل خواهید سوزاند. و یاد خواهید گرفت که همخانه ای تنک مایه داشتن هم همیشه بد نیست! و اینکه هنرپیشه ها هم مثل ما انسان هستند، از دوست پسرشان کتک می خورند، تنها می شوند، عمل جراحی زیبایی می کنند و باید احترام شان را حفظ کرد. جولیا رابرتس با این فیلم گویا انتقادی هم به ولنگاری های هنرپیشه های زن هالیوود می کند که باعث شده است مردم یک هنرپیشه ی زن را همچون یک روسپی بدانند. اما به هر حال آنها هم یکی از ما هستند. نه موجودی به کلی &quot;دیگر&quot;. در واقع &quot;خدا&quot; قلمداد کردن آنها چه این تعبیر به زبان جاری شود یا نه، به معنای تأکید بر غیریت فوق العاده ی آنهاست که اگر کذب محض نباشد، دست کم مبالغه آمیز است.</p>]]></content:encoded>
       	        <feedburner:origLink>http://hezartou.com/index.php?uid=</feedburner:origLink></item>
      	        <item>
              	     <title>دریچه:نظریّه‌های روایت</title>
                    <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/view/~3/MIKBGTO38pA/index.php</link>
      	            <pubDate>Thu, 23 Mar 1967 3:28:58 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories />
       	            <author>امیرپویان شیوا</author>
                    <content:encoded><![CDATA[<div align="justify" style="direction: rtl;">نوشته‌ی والاس مارتین، ترجمه‌ی محمّد شهبا، نشر هرمس<br /><br />روایت‌ها در اقسامِ گوناگون – از داستان و فیلم تا اخبار و ترانه و حتّا زندگینامه‌های خودمان و نوشته‌های وبلاگ‌ها – بخش بزرگی از متن‌های هر روزه‌ی پیش چشم‌مان را پوشش می‌دهند. به همین دلیل، نظریّه‌های روایت – که می‌توانند دست‌مایه‌ای برای تحلیل‌های روایی باشند – اندک‌اندک خود را از حیطه‌ی تنگِ رُمان و داستان جدا می‌کنند و به عرصه‌های بزرگ‌تر و گسترده‌تر می‌اندیشند. طوری که می‌توان پیش‌بینی کرد توجّه به نظریّه‌های روایت می‌تواند حتّا تغییر پارادایمی را در حیطه‌ی علوم انسانی و اجتماعی پدید آورد. کتاب – هرچند به تمامی حوزه‌های پیش‌گفته‌ی روایت اقبال نشان نداده – امّا در بین منابع فارسی معرّفی خوبی‌ست از نظریّه‌های روایت ادبی. با این‌حال، مطالعه‌ی کتاب حتّا درهایی را به روش‌های خلّاقانه‌تر در بررسی‌های اجتماعی می‌گشاید.<br />
</div>]]></content:encoded>
       	        <feedburner:origLink>http://hezartou.com/index.php?uid=</feedburner:origLink></item>
      	        <item>
              	     <title>دریچه:روی در آفتاب</title>
                    <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/view/~3/MIKBGTO38pA/index.php</link>
      	            <pubDate>Thu, 23 Mar 1967 3:28:58 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories />
       	            <author>بهار</author>
                    <content:encoded><![CDATA[موسیقی: صادق چراغی<br />آواز: علیرضا قربانی<br />کاری از بنیاد فرهنگی رودکی<br />مجموعه‌ای بسیار زیباست به مناسبت هشتصدمین سال تولد مولانا. از شوریدگی‌ او می‌گویند و به حق که چه زیبا می‌نوازند. از کودکی مولانا، از جوانی‌اش که ردای عالمی به تن داشت و به تدریس علوم دینی می‌پرداخت. از شیدایی شاعر که با دیدار شمس تبریزی آغاز می‌شود. از آشفتگی شاعر و از خاطره‌ی او که «مولانا نه بارگاه است امروز و نه پیر دیر، بل او شعر است، شعری که روی در آفتاب است و چون از اوست روی آفتاب هم بر اوست».<br />
]]></content:encoded>
       	        <feedburner:origLink>http://hezartou.com/index.php?uid=</feedburner:origLink></item>
      	        <item>
              	     <title>دریچه:lila says</title>
                    <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/view/~3/MIKBGTO38pA/index.php</link>
      	            <pubDate>Thu, 23 Mar 1967 3:28:58 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories />
       	            <author>آزاده کامیار</author>
                    <content:encoded><![CDATA[  
  <p><img hspace="8" height="72" align="right" width="59" src="/view_files/291/200px_Lila_Says_movie_poster.jpg" alt="200px_Lila_Says_movie_poster.jpg" style="width: 59px; height: 72px;" />فیلم &quot;لیلا می‌گه&quot; (lila says) فیلمی فرانسوی&nbsp;است&nbsp;به کارگردانی زیاد دوری (2005). <br /><br /> ماجرای فیلم را پسر جوانی یا بهتر است بگویم نوجوانی به اسم چیمو روایت می‌کند.&nbsp; داستان رمانی که چیمو باید بنویسد و لیلا دختر آفردویتی که وارد محله‌شان می‌شود و قصه آنها.&nbsp; دلم نمی‌خواهد قصه فیلم را لو بدهم اما تماشایش را به شدت پیشنهاد می‌کنم. </p>]]></content:encoded>
       	        <feedburner:origLink>http://hezartou.com/index.php?uid=</feedburner:origLink></item>
      	        <item>
              	     <title>دریچه:عطر: داستانِ یک قاتل</title>
                    <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/view/~3/MIKBGTO38pA/index.php</link>
      	            <pubDate>Thu, 23 Mar 1967 3:28:58 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories />
       	            <author>میثم صدر</author>
                    <content:encoded><![CDATA[  <p align="left" style="direction: ltr;"><a href="http://www.imdb.com/title/tt0396171/" title="Perfume in Imdb">Perfume</a>: The Story of a Murderer (2006)</p>  <p>عرض شود، فیلمی هست که در آن خودِ طبیعت را به تصویر کشیده‌اند، خودِ استعاریِ طبیعت را. یعنی طبیعت بدنِ انسانی پیدا کرده و میانِ آدم‌ها آمده و ما که بیننده باشیم از کیفیتِ این رابطه‌یِ رو‌ـ‌در‌ـ‌رو متعجب و کیفور می‌شویم. طبیعت (ژان باپتیست گره‌نوی) یک موجودِ صرفاً زنده است که در راهِ چیستی‌اش و با صرفِ نظر از ملاحظاتِ انسانی کار ِ خودش را می‌کند، و ما که از این بیرون - بیرونِ قابِ تصویر - هم جزئی از او هستیم و او را می‌بینیم، و هم به شکلی دیگر، در رده‌ای جُدا از او قرار گرفته‌ایم، دچار احساسات و عواطفِ متناقض می‌شویم. طبیعت آفریننده است و بی‌رحم؛ این دو صفتِ ویژه‌ای ست که ناظری که ما باشیم در او می‌یابیم. امّا خودِ طبیعت هیچ ادراکی از این دو ندارد. او فقط هست. مصمّم و ممتد کار ِ خودش را می‌کند. و دستِ آخر که اندکی متوجهِ تأثیر ِ متضادش بر ذهن و محیطِ انسانی می‌شود، خود را می‌سوزاند؛ یعنی درست در آن صحنه‌یِ عجیب و غریبی که شیشه‌یِ عطر را رویِ خودش خالی می‌کند... و شما خودتان حتماً بیش از این‌ها را با دیدنِ فیلم بازخواهید یافت.</p>
  <p>* اوّل، اطلاع ِ این که؛ آخرین شماره‌یِ ماهنامه‌یِ فیلم (شماره‌یِ اردیبهشت)، صفحاتِ ویژه‌ای برایِ این فیلم و کارگردان‌اش دارد، که خواندنی ست.</p>
  <p>** دوّم، این که؛ خوب است پایِ یک بحثِ درست و حسابی باز شود به ماجرایِ نحوه‌یِ تهیه‌یِ این فیلم‌ها، و همچنین، روالِ قابل‌گفتگویی که بایسته است حولِ رفتارهایِ انسانی را بگیرد، امّا در این مورد هم، جامعه‌یِ ما با خونسردیِ همیشگی‌اش نبودشان را تحمّل می‌کند، جوری که تقریباً همه همه‌جور فیلمی را می‌توانند ببینند و در زیر ِ این دیدنِ لال و حق به جانب، شبکه‌یِ نامعلومی هست که راهِ ورودِ مطمئن و آشنا به دم‌خوری با آثار ِ هنری را مسدود کرده است. نمی‌شود آدرس ِ دقیقی داد که این قبیل فیلم‌ها را از کجا می‌شود تهیه کرد و چگونه. در حول و حوش ِ ما، در دسترس‌ترین راه‌اش شاید گشتن ِ بساطِ دی‌وی‌دی‌ـ‌فروش‌هایِ کنار ِ معابر باشد، امّا مطمئن‌ترین و بهترین راه‌اش نیست. پرس و جو از مغازه‌هایِ زیرزمینی و غیررسمی، و دوستانِ اهل ِ فیلم هم راهِ دیگرش است. و صد البته، راه‌هایی که دنیایِ مجازی در اختیارمان می‌گذارد هم. شاید زودگذر باشد و این‌ها فقط تصویری از یک احساس ِ موقتی را بازمی‌تاباند، امّا گاهی وسوسه می‌شوم پرهیز کنم از این که به محصولی که از کنار ِ پیاده‌رو، با قیمتِ غیرواقعی و با بسته‌بندیِ گول‌زنک خریده‌ام نگاهِ تحلیلی و توصیه‌ای داشته باشم. همان وسوسه‌ای که موقع ِ مواجهه با یک اثر در صدا و سیمایِ جمهوریِ اسلامی هم دچارش می‌شوم.</p>]]></content:encoded>
       	        <feedburner:origLink>http://hezartou.com/index.php?uid=</feedburner:origLink></item>
      	        <item>
              	     <title>دریچه:همه می‌میرند</title>
                    <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/view/~3/MIKBGTO38pA/index.php</link>
      	            <pubDate>Thu, 23 Mar 1967 3:28:58 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories />
       	            <author>نگین</author>
                    <content:encoded><![CDATA[
<p><img width="99" height="142" alt="hame_mimirand.jpg" src="/view_files/277/hame_mimirand.jpg" /><br />همه می‌میرند/ سیمون دوبوار – ترجمه‌ مهدی سحابی<br /><br />فرهنگی نشر نو/ چاپ پنجم ۱۳۸۴<br /><br />این رمان٬ شرح رنج‌های رویین‌تنیِ &quot;رایموندو فوسکا&quot; است: مردی که هرگز نمی‌میرد.<br />او در قرن چهاردهم میلادی بر شهر کارمونای ایتالیا فرمان می‌راند و در اثر حادثه‌ای –بزعم من ناپخته و کودکانه٬ به‌نسبت مفاهیم عمیقی که در کل رمان بدان برمی‌خوریم- عمر جاویدان می‌یابد.<br />ابتدای امر٬ این موضوع برای او مغتنم و برای اطرافیانش غبطه‌برانگیز است؛ اما هرچه داستان جلوتر می‌رود ما همراه او در‌می‌یابیم که تمام ابعاد ارزشمند زندگی از فاصله‌ی دور٬ تا چه‌اندازه حقیر است. و به‌همان نسبت برای انسان فانی هم‌ارز زندگیش مفهوم دارد: زندگیِ او را تعریف می‌کند٬ پس ارزشمند است و حتی می‌توان بخاطرش مْرد. درحالی‌که زندگی فوسکا بارها و بارها می‌تواند تکرار شود. هرآنچه امروز از دست دهد سال‌ها بعد دوباره خواهد توانست بدست بیاورد. او حتی نمی‌تواند هرگز یک عمل شجاعانه انجام دهد٬ عمل قهرمانانه‌ای در جنگ انجام دهد یا حتی تلاش‌هایش در عشق بی‌ارزش می‌شود٬ چراکه هرگز قادر نیست بخاطر عشق٬ بهایی-عمرش را- بدهد.ابتدا تصور می‌کند که عشق برایش باقی‌ خواهد ماند٬ اما بعد از سالیان درمی‌یابد که بالاخره یک‌روزی می‌رسد که انسان‌های مرده به‌تمامی فراموش می‌شوند. <br />فوسکا احساس انسان‌بودن را همراه احساس زنده‌بودن از دست‌ می‌دهد... او تا ابد فرصت دارد و زندگیش موقتی نیست. پس زمان ارزشش را از دست می‌دهد و دنیا واروونه می‌شود: همه‌چیز برای فوسکا موقت است. هیچ‌چیز تا آخر عمر طول نمی‌کشد و هیچ‌چیز آن‌قدر اهمیت ندارد که بتوان بخاطرش رنج کشید یا از شادی گریه‌ کرد.&quot;در زمان بی‌کرانه هیچ‌کاری نمی‌ماند که ارزش آغازیدن٬ کوشیدن و به‌پایان‌رسانیدن را داشته‌باشد.زمان٬ که برای انسان‌های میرا ارزشی یگانه دارد٬ برای فوسکا خط پایان‌ناپذیری می‌شود که او در امتدادش یله و سرگردان است. همه‌ی آن‌چه روزی جستجو می‌کرده پوچ و تباه می‌شود. انسان‌هایی که دوست می‌دارد می‌میرند و مرگی که همه‌ی ارزش زندگی به اوست٬ از فوسکا می‌گریزد.&quot;و فوسکا از انسان‌ها٬ از زندگی٬ جدا می‌افتد.&quot; انسان‌هایی که سنگ نیستند٬ می‌خواهند سرنوشتشان کار خودشان باشد. روزی همه می‌میرند٬ اما پیش از مردن زندگی می‌کنند&quot;<br />داستان در اواخر قرن نوزدهم ٬ با یک بازیگر اپرا شروع می‌شود و سپس ما فوسکا را از طریق ارتباط خاصی که بین این زن و او برقرار می‌شود می‌شناسیم و داستان زندگی و بی‌مرگی او را در خاطراتی که تعریف می‌کند٬ می‌خوانیم.</p>]]></content:encoded>
       	        <feedburner:origLink>http://hezartou.com/index.php?uid=</feedburner:origLink></item>
      	        <item>
              	     <title>دریچه:Rounders</title>
                    <link>http://feedproxy.google.com/~r/hezartou/view/~3/MIKBGTO38pA/index.php</link>
      	            <pubDate>Thu, 23 Mar 1967 3:28:58 GMT</pubDate>
		    <dc:creator>admin</dc:creator>
                    <categories />
       	            <author>بامداد</author>
                    <content:encoded><![CDATA[<div align="right"><br /><div align="justify">یک فیلم دیگر درباره‌ی قمار، درباره‌ی بازی، این‌بار پوکر. پوکربازها هم «مت دیمون»، «ادوارد نورتون»، «جان تورتورو» و «جان مالکوویچ». کارگردان فیلم «جان دال» است. بازی‌های عالی، فیلم‌نامه‌ی استخوان‌دار، ساخت ِ تر-و-تمیز. صحنه‌های بازی پوکر به کیفیت صحنه‌‌های بازی بیلیارد در «بیلیاردباز» پهلو می‌زنند. فیلم هم بیش-و-کم یادآور همان فیلم است؛ دست‌کم من چندباری یاد «بیلیاردباز» افتادم، اما یاد‌آوری از نوع خوب‌اش که یعنی &quot;ای‌ول! یاد بیلیاردباز را برای‌ام زنده کردی!&quot; از آن فیلم‌ها که قرار نیست اتفاق عجیب-و-غریبی باشند، اما دو ساعت از تماشای یک فیلم خوش‌ساخت با بازی‌های تماشایی لذت می‌برید، به بعضی چیزها فکر می‌کنید، و آخرش با خودتان نمی‌گویید &quot;خب که چی!&quot; شاید هم مثل من دل‌تان خواست که بعدترها یکی دو بار دیگر هم تماشا‌ی‌اش کنید. <br /></div></div><div align="right">
</div>]]></content:encoded>
       	        <feedburner:origLink>http://hezartou.com/index.php?uid=</feedburner:origLink></item>
</channel></rss>
