<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0">

<channel>
	<title>نیشگون</title>
	
	<link>http://hojjat.meblog.ir</link>
	<description>نیشتری به همه چیز</description>
	<lastBuildDate>Thu, 26 Aug 2010 00:06:36 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0.1</generator>
		<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/rss+xml" href="http://feeds.feedburner.com/hojjat" /><feedburner:info uri="hojjat" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><item>
		<title>شناسایی چهره</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/hojjat/~3/ccCl1DUREa8/</link>
		<comments>http://hojjat.meblog.ir/?p=376#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 25 Aug 2010 20:41:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نیشگون</dc:creator>
				<category><![CDATA[رایانه]]></category>
		<category><![CDATA[سرگرمی]]></category>
		<category><![CDATA[عکاسی]]></category>
		<category><![CDATA[تشخیص چهره]]></category>
		<category><![CDATA[دیجیک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://hojjat.meblog.ir/?p=376</guid>
		<description><![CDATA[یکی از قسمت‌هایی که در فیلم‌های پلیسی و کارآگاهی برای من جالب بود این بود که چهره قاتل رو بازسازی می‌کردن! در فیلم‌های قدیمی این کار بیشتر یا با کمک یک طراح انجام می‌شد و یا با استفاده از یک عالمه عکس چاپ شده از انواع چشم و بینی و ریش و غیره که شاهد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یکی از قسمت‌هایی که در فیلم‌های پلیسی و کارآگاهی برای من جالب بود این بود که چهره قاتل رو بازسازی می‌کردن! در فیلم‌های قدیمی این کار بیشتر یا با کمک یک طراح انجام می‌شد و یا با استفاده از یک عالمه عکس چاپ شده از انواع چشم و بینی و ریش و غیره که شاهد باید کنار هم می‌گذاشت. در دنیای فعلی این کار توسط کامپیوتر راحت‌تر شده.</p>
<p>نرم‌افزارهای طراحی چهره الان سال‌هاست که بیشتر به عنوان یک ابزار سرگرمی تولید می‌شن و سایت‌های چهره‌ساز مثل <a href="http://flashface.ctapt.de/index.php" target="_blank">Ultimate Flash Face</a> و <a href="http://www.pimptheface.com/create/" target="_blank">PimpTheFace</a> حتی نیاز به نصب نرم‌افزار رو هم از میان برداشتن (راستی، می‌تونید چهره یک آدم واقعی رو با این ابزارها بسازید؟ مثلاً چهرهٔ خودتون؟!) احتمالاً به خوبی به خاطر دارید که از دو سه سال پیش دیگه همهٔ دوربین‌های عکاسی دیجیتال مجهز به امکان Face Detection شدن؛ با این امکان دوربین خودش چهرهٔ آدم‌ها رو توی عکس شناسایی و تصویر رو روی چهرهٔ اون‌ها تنظیم می‌کرد تا تصاویر دلچسب‌تری به دست بیاد. به عنوان مثال شرکت کانون در دوربین‌های عکاسی تولید ۲۰۰۷ به بعد خودش از یک تکنولوژی پردازش تصویر جدید موسوم به <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/DIGIC" target="_blank">DIGIC III</a> استفاده کرد که امکان شناسایی حداکثر ۹ چهره در یک کادر رو می داد.</p>
<p>به مرور زمان و با پیشرفت الگوریتم‌های تشخیص چهره (به خصوص از نظر سرعت بالاتر و ضریب خطای کمتر)، اهمیت «تشخیص چهره» جای خودش رو به «تشخیص اجزای چهره» داد و مفهوم جدیدی به نام «شناسایی چهره» مطرح شد. در خیلی از ممالک راقیه (!) دوربین‌هایی در سر هر چهارراه و کوی و برزن هست که تصاویر رو به صورت زنده در اختیار سرورهایی می‌گذاره که با سرعت بالایی تمام چهره‌های داخل عکس رو شناسایی می‌کنن و با یک فهرست (مثلاً از چهرهٔ مجرم‌های تحت تعقیب) مطابقت می‌دن. در اروپا اولین کشوری که این کار رو کرد بلژیک بود و البته در آمریکا قبل از اروپا این کار شروع شده بود. این روزها می‌تونید به راحتی در اینترنت راجع به <a href="http://www.ex-sight.com/suspect.htm" target="_blank">ابزارهای شناسایی چهره</a> اطلاعات پیدا کنید و چه بسا حتی اون‌ها رو بخرید! <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Mass_surveillance" target="_blank">کشورهای مختلف در سراسر جهان</a> دارن از این ابزار برای ارتقای امنیت استفاده می‌کنن.</p>
<p>اما حالا خبر جدید اینه که ابزارهای شناسایی چهره دیگه در انحصار سازمان‌های آن‌چنان نیستند؛ شرکت face.com تصمیم به <a href="http://farnet.ir/?p=4577" target="_blank">توزیع عمومی نرم‌افزار تشخیص چهره</a> خودش گرفته و این یعنی شما می‌تونید خیلی راحت توی عکس‌های خودتون (یا عکس‌هایی که در اینترنت پیدا می‌کنید) چهره‌های افراد آشنا رو شناسایی کنید و برچسب بزنید. از طرف دیگه، دیگران هم می‌تونن همین کار رو در مورد شما بکنن و این یعنی دیگه امکان گمنامی تصاویر مثل گذشته فراهم نخواهد بود.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://hojjat.meblog.ir/?feed=rss2&amp;p=376</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://hojjat.meblog.ir/?p=376</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>بمب انرژی</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/hojjat/~3/znRUWU6r-fI/</link>
		<comments>http://hojjat.meblog.ir/?p=457#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 17 Aug 2010 19:06:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نیشگون</dc:creator>
				<category><![CDATA[زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[اسپانیا]]></category>
		<category><![CDATA[ایرلند]]></category>
		<category><![CDATA[روحیه]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرین ساکن مرکز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://hojjat.meblog.ir/?p=457</guid>
		<description><![CDATA[اولی زنی است پنجاه و خورده‌ای ساله، اهل ایرلند ساکن تهران. معلم زبانش بوده. می‌گوید این زن همیشه سرشار از زندگی است؛ با این که شوهرش سرطان دارد و شیمی درمانی می‌کند و خودش در یک حادثه دستش از دو جا شکسته، اما باز هم با روحیه باز با او برخورد کرده. دومی زنی است [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اولی زنی است پنجاه و خورده‌ای ساله، اهل ایرلند ساکن تهران. معلم زبانش بوده. می‌گوید این زن همیشه سرشار از زندگی است؛ با این که شوهرش سرطان دارد و شیمی درمانی می‌کند و خودش در یک حادثه دستش از دو جا شکسته، اما باز هم با روحیه باز با او برخورد کرده.</p>
<p>دومی زنی است شصت و خورده‌ای ساله، اهل اسپانیا ساکن تهران. معلم موسیقی‌اش بوده. می‌گوید این زن بمب انرژی است. همیشه شاد و سر حال است. با این که شوهرش سال‌هاست با بیماری روانی دست و پنجه نرم می‌کند.</p>
<p>و من به این فکر می‌کنم که چرا زن‌های ما، مادرهای ما، با این که همین سن و سال هستند، با این شوهرانشان نه سرطان دارند نه مشکل روانپزشکی، اما هرگز نه این قدر شادند نه این قدر انرژی مثبت به آدم می‌دهند&#8230;.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://hojjat.meblog.ir/?feed=rss2&amp;p=457</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://hojjat.meblog.ir/?p=457</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>فیزیک زندگی من</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/hojjat/~3/KipVtBP_ZEw/</link>
		<comments>http://hojjat.meblog.ir/?p=451#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 07 Aug 2010 15:32:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نیشگون</dc:creator>
				<category><![CDATA[زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[فیزیک]]></category>
		<category><![CDATA[انرژی]]></category>
		<category><![CDATA[کار]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://hojjat.meblog.ir/?p=451</guid>
		<description><![CDATA[اگر شما یک بلوک بتونی چند تنی را که روی زمین است با شانه خود فشار دهید نخواهید توانست آن را از جای خود تکان دهید. در این حالت فیزیکدان‌ها می‌گویند که «انرژی مصرف شده اما کار انجام نشده». این روزها که از صبح تا عصر در ادارات دنبال امضای نامه‌ها هستم و با کارمندهای [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اگر شما یک بلوک بتونی چند تنی را که روی زمین است با شانه خود فشار دهید نخواهید توانست آن را از جای خود تکان دهید. در این حالت فیزیکدان‌ها می‌گویند که «انرژی مصرف شده اما کار انجام نشده».</p>
<p>این روزها که از صبح تا عصر در ادارات دنبال امضای نامه‌ها هستم و با کارمندهای دانگول سر و کله می‌زنم، وقتی عصر می‌بینم که هیچ چیز جدیدی دستم را نگرفته احساس می‌کنم که «انرژی مصرف شده اما کار انجام نشده»!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://hojjat.meblog.ir/?feed=rss2&amp;p=451</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://hojjat.meblog.ir/?p=451</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>جاذبه</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/hojjat/~3/7KL_zwpDiQ0/</link>
		<comments>http://hojjat.meblog.ir/?p=445#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 06 Aug 2010 08:31:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نیشگون</dc:creator>
				<category><![CDATA[سرگرمی]]></category>
		<category><![CDATA[فیزیک]]></category>
		<category><![CDATA[اینشتین]]></category>
		<category><![CDATA[برادران دوقلو]]></category>
		<category><![CDATA[جاذبه]]></category>
		<category><![CDATA[کوانتوم]]></category>
		<category><![CDATA[نسبیت]]></category>
		<category><![CDATA[نظریه ریسمان]]></category>
		<category><![CDATA[نیوتون]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://hojjat.meblog.ir/?p=445</guid>
		<description><![CDATA[جاذبه چیست؟ اگر از فیزیکدان‌های امروزی بپرسید، جواب شما را بر اساس نظریه نسبیت عام می‌دهند: «جاذبه یا گرانش محصول خمیدگی در فضا-زمان است که روی حرکت اجسام دارای اینرسی (لختی) تاثیر می‌گذارد»! با این حال نام جاذبه در ذهن خیلی از ما با نام آیزاک نیوتون پیوند خورده؛ نابغه انگلیسی که در قرن ۱۷ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>جاذبه چیست؟</p>
<p>اگر از فیزیکدان‌های امروزی بپرسید، جواب شما را بر اساس <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%86%D8%B3%D8%A8%DB%8C%D8%AA_%D8%B9%D8%A7%D9%85" target="_blank">نظریه نسبیت عام</a> می‌دهند: «جاذبه یا <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%B4" target="_blank">گرانش</a> محصول خمیدگی در فضا-زمان است که روی حرکت اجسام دارای اینرسی (<a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%84%D8%AE%D8%AA%DB%8C" target="_blank">لختی</a>) تاثیر می‌گذارد»! با این حال نام جاذبه در ذهن خیلی از ما با نام <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%DB%8C%D8%B2%D8%A7%DA%A9_%D9%86%DB%8C%D9%88%D8%AA%D9%86">آیزاک نیوتون</a> پیوند خورده؛ نابغه انگلیسی که در قرن ۱۷ میلادی در کتابش مفهوم گرانش عمومی را مطرح کرد.</p>
<p>نه نیوتون (که قوانینش با تقریب خوبی اثر گرانش را توضیح می‌دادند) و نه اینشتین (که با نظریه نسبیت و قوانین حاصل از آن توانست توصیف دقیق‌تری از اثر گرانش ارائه کند) هرگز نتوانستند توضیحی برای «علت وجود جاذبه» ارائه کنند. نیوتون تا این‌جایش را فهمید که جاذبه وارد شده از خورشید به سیارات، از زمین به ماه، یا از زمین به آن سیب معروف، با عکس مجذور فاصله میان دو جسم رابطه دارد (قانون عکس مربع) و ضمناً قوانین سه گانه‌اش را (<a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%82%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%86_%D8%AD%D8%B1%DA%A9%D8%AA_%D9%86%DB%8C%D9%88%D8%AA%D9%86" target="_blank">قوانین حرکت نیوتون</a>) مطرح کرد.</p>
<p>مثل هر کشف علمی دیگری در آن زمان، گرانش نیوتونی هم با مخالفت‌ها و بحث‌های زیادی همراه شد. جالب است بدانید که عده‌ای اعتقاد پیدا کردند که هم‌چنان که گرانش (gravity از grav به معنی سنگین و جدی) وجود دارد، عامل دیگری به نام سبکی (levity از lev به معنای سبک) وجود دارد که برعکس آن عمل می‌کند! البته واژه levity امروزه به معنای سبک‌سری استفاده می‌شود (در مقابل gravitas به معنی سرسنگین بودن).</p>
<p>اینشتین ابتدا <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%86%D8%B3%D8%A8%DB%8C%D8%AA_%D8%AE%D8%A7%D8%B5" target="_blank">نظریه نسبیت خاص</a> را برای توضیح اصول حرکت در سیستم‌های لخت ارائه کرد و ده سال بعد آن را به سیستم‌های غیرلخت هم تعمیم داد و نظریه نسبیت عام را ارائه کرد. یکی از اصول نسبیت عام («اصل هم‌ارزی») به طو رخاص در مورد گرانش چنین می‌گفت: «هیچ ناظری نمی‌تواند فقط با آزمایش موضعی بین شتاب و میدان گرانشی تفاوت  قائل شود.»در این حالت  شما نمی‌توانید بفهمید علت این که یک شی دارد سرعت به دست می‌آورد (یا از دست می‌دهد) نیرویی است که به آن شتاب داده، یا گرانشی است که از طرف جسم دیگری به آن وارد شده.</p>
<p>این آخری‌ها یک اظهار نظر جدید در مورد جاذبه کلی سر و صدا کرد. دو تا برادر دوقلو هستند که هر دو فیزیک‌دان هستند و روی <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87_%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86" target="_blank">نظریه ریسمان</a> کار می‌کنند. یکی <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Herman_Verlinde" target="_blank">هرمان ورلیند</a> است که استاد دانشگاه پرینستون است و دیگری <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Erik_Verlinde" target="_blank">اریک ورلیند</a> که در دانشگاه آمستردام کار می‌کند و با اظهار نظر جنجالی‌اش کلی شهرتش زیاد شده! او که از موافقان نظریه‌ای است که «<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Gravity_as_an_entropic_force" target="_blank">جاذبه به عنوان یک نیروی آنتروپیک</a>» نام دارد، در سخنرانی‌اش چنین گفته: «جاذبه  وجود ندارد.جاذبه  وجود ندارد. تمام آن یک توهم است. جاذبه چیزی نیست جز شکلی از بی نظمی، یک عارضه جانبی از یک تمایل طبیعی به سمت آشفتگی. تمام آن یک توهم است. جاذبه چیزی نیست جز شکلی از بی نظمی، یک عارضه جانبی از یک تمایل طبیعی به سمت آشفتگی.» البته ایشان از سال ۲۰۰۹ این ایده را دنبال می‌کرده و تحقیقاتش منجر به مطالعات جدیدی در حوزه اخترشناسی و انرژی سیاه شده‌است.</p>
<p>از فیزیک نیوتونی و نسبیتی که بگذریم می‌رسیم به فیزیک کوانتوم. هنوز نظریه‌ای در فیزیک کوانتوم که بتواند گرانش را هم در فواصل بزرگ (در حد کلاسیک) و هم در فواصل کوچک (فواصل پلانک) به درستی توضیح بدهد نداریم. عده‌ای فکر می‌کردند که نظریه ریسمان یا نظریه ام پاسخگوی این پرسش‌ها باشند اما چنین نبود. برخی معتقدند نظریه <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Loop_quantum_gravity" target="_blank">گرانش کوانتوم حلقوی</a> (که از دیدگاه اریک ورلیند هم تاثیر پذیرفته است) که تلاشی است برای یکی کردن مکانیک کوانتوم و نسبیت عام، ممکن است پاسخی برای این پرسش‌ها پیدا کند.</p>
<p>آیا بچه‌های ما در کتاب‌ها درسی‌شان نظریه نسبیت را خواهند خواند یا نظریه کوانتومی گرانش را؟ آیا دو قرن بعد اسم اریک ورلیند هم در کنار اینشتین و نیوتون خواهد درخشید؟ و به راستی چرا جاذبه وجود دارد؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://hojjat.meblog.ir/?feed=rss2&amp;p=445</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://hojjat.meblog.ir/?p=445</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>به هر قیمتی</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/hojjat/~3/06zzTHf1wRc/</link>
		<comments>http://hojjat.meblog.ir/?p=435#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 23 Jul 2010 17:36:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نیشگون</dc:creator>
				<category><![CDATA[زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[سرگرمی]]></category>
		<category><![CDATA[اوان اونیل کین]]></category>
		<category><![CDATA[عمل آپاندیس]]></category>
		<category><![CDATA[قطب جنوب]]></category>
		<category><![CDATA[لنوئید روگزوف]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://hojjat.meblog.ir/?p=435</guid>
		<description><![CDATA[امروز یک ای-میل گرفتم از یکی از بستگان که راجع به یک اتفاق نادر علمی بود. در این ای-میل نسبتاً کوتاه، داستان لنوئید روگزوف پزشکی روسی که در آوریل ۱۹۶۱ میلادی در حالی که در ماموریتی در قطب جنوب به سر می‌برد، روی خودش عمل جراحی انجام داده بود (به علت ابتلا به آپاندیسیت و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>امروز یک ای-میل گرفتم از یکی از بستگان که راجع به یک اتفاق نادر علمی بود. در این ای-میل نسبتاً کوتاه، داستان <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Leonid_Rogozov" target="_blank">لنوئید روگزوف</a> پزشکی روسی که در آوریل ۱۹۶۱ میلادی در حالی که در ماموریتی در قطب جنوب به سر می‌برد، روی خودش عمل جراحی انجام داده بود (به علت ابتلا به آپاندیسیت و عدم دسترسی به پزشک دیگر) به همراه یک تصویر نوشته شده بود.</p>
<div class="wp-caption alignleft" style="width: 354px"><img title="روگزوف در حال عمل جراحی روی خودش" src="http://www.bmj.com/content/vol339/issuedec15_1/images/medium/rogv650657.f1_default.gif" alt="روگزوف در حال عمل جراحی روی خودش" width="344" height="220" /><p class="wp-caption-text">روگزوف در حال عمل جراحی روی خودش</p></div>
<p>این ماجرا البته از نظر علمی اهمیت زیادی داره به خصوص که به استناد مطالبی که بعداً توسط پسر روگزوف و یکی از همکارانش به صورت <a href="http://www.bmj.com/cgi/content/full/339/dec15_1/b4965" target="_blank">مقاله‌ای در BMJ</a> منتشر شد، این اولین باری بوده که یک پزشک موفق شده یک عمل جراحی کامل رو روی خودش انجام بده.</p>
<p>اما جالبه بدونید که اولین پزشکی که روی خودش عمل جراحی بالا رو انجام داده روگزوف نبوده! دکتر <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Evan_O%27Neill_Kane" target="_blank">اوان اونیل کین</a> یک متخصص بیهوشی بود که معتقد بود عمل جراحی اپاندیس نیاز به بیهوشی کامل نداره و با بی‌حسی موضعی هم قابل انجامه. از اون‌جایی که کسی زیر بار حرفش نمی‌رفت، اوان در سال ۱۹۲۱ در سن ۶۰ سالگی روی خودش این عمل رو با بی‌حسی موضعی انجام داد (که البته طبق شواهد موجود، این عمل رو نتونست کامل کنه و دستیارهاش براش تمومش کردن). این آقا یک بار هم در سال ۱۹۱۹ یکی از انگشت‌هاش رو که عفونت کرده بود، خودش قطع کرده بود! (یعنی عمل آپاندیس خودش و تمام عمل‌های بعدی که انجام داد رو نه انگشتی انجام داد!) در سال ۱۹۳۲ هم در سن ۷۳ سالگی عمل جراحی فتق رو روی خودش انجام داد! این عمل یک ساعت و خورده‌ای طول کشید و اوان یک روز و نیم بعد از عمل دوباره سرپا بود و در اتاق عمل مشغول به خدمت به مردم کشورش بود!</p>
<p>کاش ما هم بلد بودیم که به هر قیمتی شده به هدفمون برسیم، حتی اگر به قیمت در خطر قرار گرفتن جونمون باشه.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://hojjat.meblog.ir/?feed=rss2&amp;p=435</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://hojjat.meblog.ir/?p=435</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>آخرین اخبار</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/hojjat/~3/pfPMXNhrp3Q/</link>
		<comments>http://hojjat.meblog.ir/?p=433#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 16 Jul 2010 09:44:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نیشگون</dc:creator>
				<category><![CDATA[زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[آینده]]></category>
		<category><![CDATA[امید]]></category>
		<category><![CDATA[خبر]]></category>
		<category><![CDATA[فتوبلاگ]]></category>
		<category><![CDATA[میزبان وب]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://hojjat.meblog.ir/?p=433</guid>
		<description><![CDATA[آخرین اخبار به قرار زیر است: ۱) وبلاگ به خانه جدید منتقل شد! البته شما هیچ تغییری حس نخواهید کرد، مگر این که کمی سرعت وبلاگ زیادتر شده باشد. ۲) فتوبلاگ را فعلاً ترکاندم. نه ازش نگهداری می‌کردم نه بازدیدکننده‌ای داشت. ۳) آخرین روزنه‌های امیدم هم از بین رفت. تمام برنامه‌هایی که برای آینده خودم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آخرین اخبار به قرار زیر است:</p>
<p>۱) وبلاگ به خانه جدید منتقل شد! البته شما هیچ تغییری حس نخواهید کرد، مگر این که کمی سرعت وبلاگ زیادتر شده باشد.</p>
<p>۲) فتوبلاگ را فعلاً ترکاندم. نه ازش نگهداری می‌کردم نه بازدیدکننده‌ای داشت.</p>
<p>۳) آخرین روزنه‌های امیدم هم از بین رفت. تمام برنامه‌هایی که برای آینده خودم چیده بودم عوض شد و باید دوباره برای آینده‌ام برنامه‌ریزی کنم.</p>
<p>۴) این روزها از بزرگ شدن خودم احساس تنفر می‌کنم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://hojjat.meblog.ir/?feed=rss2&amp;p=433</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://hojjat.meblog.ir/?p=433</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>تغییر میزبان وب</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/hojjat/~3/dqI49R_sh7w/</link>
		<comments>http://hojjat.meblog.ir/?p=430#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 06 Jul 2010 08:09:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نیشگون</dc:creator>
				<category><![CDATA[زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[وب]]></category>
		<category><![CDATA[جابه‌جایی]]></category>
		<category><![CDATA[میزبان وب]]></category>
		<category><![CDATA[هاست]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://hojjat.meblog.ir/?p=430</guid>
		<description><![CDATA[میزبان وبی که وبلاگم رو روش گذاشتم خیلی ارزون بود اما محدودیت‌های قابل توجهی داشت. دارم میزبان بهتری رو جور می‌کنم که محدودیت‌های قبلی رو نداشته باشه. به همین خاطر شاید تا یک مدت خبری از من نباشه. نگران نشید!]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>میزبان وبی که وبلاگم رو روش گذاشتم خیلی ارزون بود اما محدودیت‌های قابل توجهی داشت. دارم میزبان بهتری رو جور می‌کنم که محدودیت‌های قبلی رو نداشته باشه. به همین خاطر شاید تا یک مدت خبری از من نباشه. نگران نشید!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://hojjat.meblog.ir/?feed=rss2&amp;p=430</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://hojjat.meblog.ir/?p=430</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>دنباله</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/hojjat/~3/6R1kwWTVtpg/</link>
		<comments>http://hojjat.meblog.ir/?p=426#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 22 Jun 2010 20:30:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نیشگون</dc:creator>
				<category><![CDATA[زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[تشکر]]></category>
		<category><![CDATA[حمایت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://hojjat.meblog.ir/?p=426</guid>
		<description><![CDATA[بعد از این که نوشته قبلی رو منتشر کردم، تعدادی از دوستان واقعی از اقصا نقاط کره خاکی با من تماس گرفتن و دلیل ماجرا رو پرسیدن. گر چه به هیچ کدومشون جز بخشی از واقعیت‌ها رو نگفتم، و به خصوص به ابعاد خصوصی ماجرا هیچ اشاره‌ای نکردم، اما همین که این قدر از من [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بعد از این که نوشته قبلی رو منتشر کردم، تعدادی از دوستان <strong>واقعی</strong> از اقصا نقاط کره خاکی با من تماس گرفتن و دلیل ماجرا رو پرسیدن. گر چه به هیچ کدومشون جز بخشی از واقعیت‌ها رو نگفتم، و به خصوص به ابعاد خصوصی ماجرا هیچ اشاره‌ای نکردم، اما همین که این قدر از من حمایت عاطفی کردن برای من خیلی با ارزشه. بچه‌ها، امیدوارم همیشه موفق و سلامت باشید.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://hojjat.meblog.ir/?feed=rss2&amp;p=426</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://hojjat.meblog.ir/?p=426</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>کابوس</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/hojjat/~3/yaMJRBwWtyw/</link>
		<comments>http://hojjat.meblog.ir/?p=424#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 18 Jun 2010 08:11:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نیشگون</dc:creator>
				<category><![CDATA[زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[۴۶]]></category>
		<category><![CDATA[سوگ]]></category>
		<category><![CDATA[طرح]]></category>
		<category><![CDATA[کابوس]]></category>
		<category><![CDATA[یاس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://hojjat.meblog.ir/?p=424</guid>
		<description><![CDATA[خبر ناگهانی رسید &#8230; و بی‌اندازه شوکه کننده بود. باور کردنی نبود. اما مطمئن بودم که حقیقت داشت. احساس غیر قابلی توصیفی داشتم. احساسی که تنها یک بار دیگه تجربه‌اش کرده بودم: زمانی که مادربزرگم از دنیا رفته بود و این هم برای من باور کردنی نبود اما حقیقت داشت. اون بار خیلی راحت کنترل [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خبر ناگهانی رسید &#8230; و بی‌اندازه شوکه کننده بود. باور کردنی نبود. اما مطمئن بودم که حقیقت داشت. احساس غیر قابلی توصیفی داشتم. احساسی که تنها یک بار دیگه تجربه‌اش کرده بودم: زمانی که مادربزرگم از دنیا رفته بود و این هم برای من باور کردنی نبود اما حقیقت داشت. اون بار خیلی راحت کنترل خودم رو از دست دادم &#8230; این بار اما چیزی نشون نمی‌دادم. کاملاً شوکه شده بودم &#8230;.</p>
<p>چند ساعت بعد، احساسم تغییر کرد. احساس کردم این یک کابوسه. تو لحظه لحظه‌اش امیدوار بودم که کسی من رو بیدار کنه و بفهمم که تموم چیزی که دیدم و شنیدم خواب بوده. امیدی کاملاً واهی &#8230;.</p>
<p>دیشب نمی‌تونستم بخوابم. به آرزوهایی که از دست رفت فکر می‌کردم. افسوس لحظه‌هایی رو می‌خوردم که کاری انجام داده بودم &#8230; اما کاش کار دیگه‌ای انجام داده بودم. افسوس این که حتی وقتم به بطالت نگذشته بود که لا اقل بتونم خودم رو مقصر بدونم. نمی‌دونستم باید لعنت بفرستم، نفرین کنم، حسرت بخورم، یا دنبال راه حل بگردم. راه حلی که وجود نداشت.</p>
<p>صبح امروز، با ناامیدی بیدار شدم. دیروز کابوس نبود؛ حقیقت داشت. و من بر خلاف روزهای دیگه، زمانی که بیدار شدم تازه ذهنم به کار نیفتاد؛ از لحظه‌ای که چشم باز کردم، ذهنم با تمام سرعت داشتم فکرهای دیشب رو ادامه می‌داد؛ انگار نه انگار که این وسط با چند ساعت خواب وقفه‌ای توی این افکار پیش اومده باشه &#8230; فکر این که یک نفر شب خوابیده و صبح پاشده و من رو بدبخت کرده &#8230; این که بدبختی من یک نفر دیگه رو هم داره بدبخت می‌کنه &#8230; و فکرهای منفی دیگه‌ای که شاید افراطی باشن، اما اشتباه نیستن.</p>
<p>الان ظهر شده و من هنوز دنبال راه حل هستم. تمام امیدم به اینه که ساعت ۶ عصر بشه تا بتونم پیش خودم بگم که تونستم ۲۴ ساعت با این کابوس زندگی کنم، پس می‌تونم بیشتر هم باهاش زندگی کنم &#8230;.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://hojjat.meblog.ir/?feed=rss2&amp;p=424</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://hojjat.meblog.ir/?p=424</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>مرده‌خواران</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/hojjat/~3/i1e0g9gfHOA/</link>
		<comments>http://hojjat.meblog.ir/?p=420#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 06 Jun 2010 16:50:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نیشگون</dc:creator>
				<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[ابن فضلان]]></category>
		<category><![CDATA[انسان نئاندرتال]]></category>
		<category><![CDATA[تفاوت شرق و غرب]]></category>
		<category><![CDATA[رمان]]></category>
		<category><![CDATA[مایکل کرایتون]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://hojjat.meblog.ir/?p=420</guid>
		<description><![CDATA[مقدمه ۱: به خاطر مشغولیت خاصی که این روزها دارم، دسترسی‌ام به اینترنت کم شده و نمی‌توانم بنویسم. با این حال، تمام تلاشم را می‌کنم که از وقت خواندنم کم نشود. تازگی شروع کردم به خواندن آثار مایکل کرایتون و الان به چهارمین کتاب رسیده‌ام. این مطلب راجع به کتاب سومی است که خواندم&#8230; مقدمه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مقدمه ۱: به خاطر مشغولیت خاصی که این روزها دارم، دسترسی‌ام به اینترنت کم شده و نمی‌توانم بنویسم. با این حال، تمام تلاشم را می‌کنم که از وقت خواندنم کم نشود. تازگی شروع کردم به خواندن آثار مایکل کرایتون و الان به چهارمین کتاب رسیده‌ام. این مطلب راجع به کتاب سومی است که خواندم&#8230;</p>
<p>مقدمه ۲: اخیراً کافه کلمه در مجموعه‌ای از مطالب اشاره‌ای کرده بود به <a href="http://cafekalame.wordpress.com/2010/04/" target="_blank">تفاوت‌های شرق و غرب</a> از دیدگاه فکری و ذهنی. این مطلب رابطه تنگاتنگی با آن موضوع دارد.</p>
<hr /><strong>ابن فضلان</strong> که نام کامل وی احمد بن فضلان بن راشد بن حماد است، در دهه چهارم هجری غلام خلیفه بغداد (المقتدر) بوده و در حوالی سال ۲۹۵ هجری بنا به ماموریتی به سمت سرزمین بلغار گسیل شده اما به واسطه حوادثی مسیر سفرش تغییر می‌کند و نهایتاً از اسکاندیناوی سر در می‌آورد. وی از سفر خود گزارشی سفرنامه‌وار تهیه می‌کند که خوشبختانه نسخه‌هایی از آن (ولو ناقص) موجود است و در چند اثر بعدی نیز اشاره‌هایی به بخش‌هایی از متن آن شده‌است.</p>
<p><strong>مرده‌خواران</strong> نام کتابی است از مایکل کرایتون که بر پایه سفرنامه ابن فضلان به سرزمین وایکینگ‌ها نوشته است. در ترجمه فارسی آن (مترجم: اصغر اندرودی، ناشر: نشر نقطه، چاپ اول: ۱۳۷۴) اشاره شده که مایکل کرایتون متن انگلیسی را بر اساس مدارک و اسناد موجود در کتابخانه‌های اروپایی نگاشته است و از وجود نسخه‌ای از این سفرنامه که در موزه آستان قدس رضوی مشهد موجود است بی اطلاع بوده. این نسخه در سال ۱۳۴۵ توسط ابوالفضل طباطبایی به فارسی برگردانده شده که مترجم کتاب مرده‌خواران هم ظاهراً به آن دسترسی داشته است. به علاوه در جای جای کتاب، اندرودی به نقل قول‌هایی که از این سفرنامه در دستنوشته‌ای از یاقوت ابن عبداله موسوم به «واژگان جغرافیایی» وجود دارد اشاره کرده. با این تفاسیر، به نظر می‌رسد که متن کتاب مستند باشد. این در حالی است که برخی منابع دیگر (مثال بارزش <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Eaters_of_the_Dead" target="_blank">ویکی‌پدیای انگلیسی</a>) اعتقاد دارند که کتاب کرایتون بیشتر از آن که مستند باشد، در ژانر تخیلی و fiction می‌گنجد و این که بخش عمده متن ساخته تخیل کرایتون است. در ویکی‌پدیای انگلیسی آمده که تنها سه فصل اول کتاب مرتبط با سفرنامه اصلی است و مابقی داستان اقتباسی است از حماسه <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D8%A6%D9%88%D9%88%D9%84%D9%81" target="_blank">بئوولف</a>. با این حال، در ترجمه فارسی در فصل‌های چهارم به بعد هم گاه و بیگاه پانوشت‌هایی راجع به منابع دیگری که به آن قسمت‌ها از سفرنامه اشاره کرده‌اند موجود است که قضاوت در این باره را (به ویژه با توجه به این ادعا که کرایتون از متن موجود در موزه آستان قدس بی‌خبر بوده) برای من دشوار می‌سازد. (جالب است یادآور شوم که بئوولف نخستین حماسه شناخته شده اروپایی است که دربارهٔ پهلوانی اسکاندیناویایی تبار است و برخی معتقدند تالکین سه‌گانهٔ «ارباب حلقه‌ها» را به نوعی از حماسه بئوولف اقتباس کرده است).</p>
<p>آن چه این سفرنامه را برای مورخان مهم می‌کند این است که متنی است که در آن یک راوی بیگانه (شرقی) راجع به زندگی گروهی از مردمان غرب (وایکینگ‌ها) که کمترین اطلاع در موردشان وجود دارد، به تحریر آورده است. بسیاری از نوشته‌های موجود راجع به زندگی وایکینگ‌ها در آن دوران، توسط افراد وابسته به کلیسا (که تنها افراد باسواد آن دوران بودند) به تحریر در آمده‌اند و این افراد به وایکینگ‌های بی‌دین با دیده ترس و نفرت می‌گریسته‌اند تا جایی که آن‌ها را وحشی، خونخوار، بی‌دین و فاسد می‌نامیده‌اند. سفرنامه ابن فضلان این تصویر را تا حد زیادی زیر سوال می‌برد.</p>
<p>نکته‌ای که در این کتاب برای من جالب بود (و البته کرایتون هم در مقدمه خود بر کتاب اشاره‌ای به این نکته کرده) طرز تلقی متفاوت و دید متفاوت ابن فضلان است. ابن فضلان در بیشتر قسمت‌های سفرنامه‌اش از توصیف احساسی پرهیز کرده و تنها به شرح آن‌چه دیده پرداخته و در این خلال در چند جا از عدم درک مشترک بین خودش و غربی راجع به مسایل مختلف (به خصوص مفهوم «طنز») یاد کرده است. در یکی دو قسمت، ابن فضلان به شوخی‌ها و لطیفه‌های غربی‌ها نخندیده و باعث شده که عرب‌ها به نفهمیدن یا زیادی عصبانی بودن متهم شوند (جالب این که در مقدمه مترجم آمده که ابن فضلان خود عرب نبوده). در چند جا هم از وی خواسته شده که لطیفه بگوید و نتیجه نهایی آن بوده که شنوندگان غربی وی، از لطیفه بر آشفته‌اند یا به هر تقدیر نتوانسته‌اند نکته خنده‌داری در آن بیابند.</p>
<p>از موضوعات دیگری که به کرات در سفرنامه به آن اشاره شده مسایل &#8230; دیپلوماتیک &#8230; بین افراد است. برای ابن فضلان جالب بوده که زنان اسکاندیناوی اگر از مردی خوش‌شان می‌آمده خودشان برای هم‍ بس‍ تر شدن پیشقدم می‌شده‌اند «گویی خودشان مرد هستند»! ابن فضلان که در مراحل ابتدایی سفر به شدت پرهیز پیشه کرده بوده (و گاه مورد تمسخر قرار می‌گرفته) تدریجاً راه تقیه پیش می‌گیرد (مثلاً پی می‌برد که نماز خواندنش در انظار عمومی تهدید محسوب می‌شود در نتیجه تدریجاً نماز را یا پنهانی می‌خواند یا ترک می‌کند) و کم کم از راه به در می‌شود (!) چنان که در قسمت‌های پایانی سفر، جایی که مجبور می‌شود برای حفظ جان خود در جنگی شرکت کند که هیچ ربطی به او ندارد، در لا به لای ساختن سنگر، به تقلید از اسکاندیناویایی‌ها با یکی از زنان برده در می‌آمیزد.</p>
<p>هم‌چنین ابن فضلان به دیدگاه مردم اسکاندیناوی راجع به زیبایی اشاره‌ای می‌کند که متن ترجمه فارسی را عیناً نقل می‌کنم: «مردم سرزمین‌های شمالی خود را کارشناس هشیاری در شناختن زیبایی زنان به شمار می‌آروند. اما در حقیقت، به نظر من همهٔ زنانشان لاغرند و بدنهایشان کج و ناهنجار است. صورتهایشان نیز استخوانی و گونه‌هایشان برآمده است&#8230;. در مدینه السلام [بغداد] چنین زنی حتی نیم نگاهی را به خود جلب نمی‌کند&#8230;. من نمی‌دانم چرا زنان این خطه، با آن که با اشتها و به اندازهٔ مردمان غذا می‌خورند، چنین نحیف‌اند و گوشتی بر بدنهایشان ندارند.»</p>
<p>به نظر می‌رسد که لاغر بودن مانکن‌های غربی و جستجو کردن زیبایی در بدن‌های ۴۰-۵۰ کیلویی ریشه تاریخی داشته باشد!</p>
<p>در چند جای سفرنامه ابن فضلان به این مساله اشاره می‌کند که وقتی به مردمان اسکاندیناوی می‌گفته که به خدای واحد اعتقاد دارد، با واکنش آن‌ها رو به رو می‌شده که «یک خدا کافی نیست» (یا شاید برای اعراب کافی باشد اما در شمال اروپا کافی نیست) و این که در مراسم قبل از جنگ یا مراسم خاکسپاری (که این آخری را با تفصیل دقیقی شرح داده است)، اسکاندیناویایی‌ها به چند خدا دعا و از وی طلب رحمت و آرامش می‌کرده‌اند.</p>
<p>آخرین نکته جالب توجه در گزارش‌های ابن فضلان، قسمتی است که او به توصیف جنگی بین مردمان سرزمین شمالی با آن چه «هیولاهای مه» می‌پنداشتند می‌پردازد. در واقع، دو موجود هستند که ابن فضلان به آن‌ها هیولا می‌گوید. موجودات اول، هیولاهای دریا هستند که در سفر دریایی با آن‌ها رو به رو می‌شود و از آن‌جا که به وجود هیولا اعتقاد ندارد، با دیدن آن‌ها شگفت زده می‌شود. با این حال برای خواننده امروزی، توصیفی که ابن فضلان کرده کاملاً معرف آن است که هیولاها چیزی نبوده‌اند به جز چند نهنگ بزرگ. دسته دوم، هیولاهایی هستند که تنها در مه حمله می‌کنند، هیچ وقت جسد کشته‌هایشان را باقی نمی‌گذارند و معمولاً روی سرشان کلاهی دارند که تمام صورت را می‌پوشاند. با این حال، زمانی که تصادفاً این کلاه (که در واقع سر خرسی بوده که تویش را خالی کرده‌اند) از سر یکی از آن‌ها می‌افتد، ابن فضلان چهره و بدن یکی از این هیولاها را از نزدیک می‌بیند و توصیفی از آن ارائه می‌کند که به زعم کرایتون، نمایانگر یک انسان نئاندرتال است. اگر چه باور عمومی آن است که انسان‌های نئاندرتال نهایتاً تا ۱۵۰۰۰ سال پیش منقرض شده‌اند، اما کرایتون به منابعی اشاره می‌کند که ادعا دارند انسان‌های نئاندرتال هنوز هم وجود دارند، بین ما هستند، و ما شاید گاهی آن‌ها را یک آدم بی‌ریخت لا به لای بقیه آدم‌ها ببینیم و گاهی هم اصلاً متوجه تفاوت آن‌ها نشویم! (انصافاً اگر <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Neanderthal_child.jpg" target="_blank">تصویر بازسازی شده یک بچه نئاندرتال</a> را ببینید، به کرایتون حق می‌دهید چنین ادعایی را مطرح کند!)</p>
<p>کتاب مرده‌خواران توسط جان مک‌تیرنان تبدیل به فیلم شده‌است؛ فیلم <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/The_13th_Warrior" target="_blank">جنگجوی سیزدهم</a> که در آن آنتونیو باندارس نقش ابن فضلان را بازی می‌کند (چه شود!) و البته من هنوز آن را ندیده‌ام.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://hojjat.meblog.ir/?feed=rss2&amp;p=420</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://hojjat.meblog.ir/?p=420</feedburner:origLink></item>
	</channel>
</rss>
