<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2enclosuresfull.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0">
<channel>
<title>گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو</title>
<link>http://norouzi3.blogfa.com/</link>
<description>از این روزهای حسین نوروزی و بانو</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 12 Jul 2009 20:51:18 GMT</lastBuildDate>
<itunes:explicit>no</itunes:explicit><itunes:subtitle>از این روزهای حسین نوروزی و بانو</itunes:subtitle><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" href="http://feeds.feedburner.com/hoseim" type="application/rss+xml" /><item>
<title>آخرین قطار شب - چند وُ چند وُِ چند</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/hoseim/~3/bB7XHhwFpPE/post-469.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;A href="http://hosein.norouzi.googlepages.com/LastMessage.jpg"&gt;&lt;IMG style="WIDTH: 443px; HEIGHT: 193px" height=245 alt="تلفن را اختراع کن و بگو دوست‌ات دارم" hspace=0 src="http://hosein.norouzi.googlepages.com/LastMessage.jpg" width=553 align=baseline border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=1&gt;و البته سلام &lt;/FONT&gt;&lt;A href="http://oldestfashion.blogspot.com/" target=_blank&gt;&lt;FONT size=1&gt;اولدفشن&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/hoseim/~4/bB7XHhwFpPE" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Sun, 12 Jul 2009 20:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=norouzi3&amp;postid=469</comments>
<dc:creator>norouzi3</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://norouzi3.blogfa.com/post-469.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://norouzi3.blogfa.com/post-469.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>پایان افسانهء 1300 و تنهایی بچهء آدم – برای رفتن مهدی آذریزدی</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/hoseim/~3/3xewDfZfOMY/post-468.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000033&gt;«من همیشه تحقیر شدم؛ می‌خواستم و می‌خواهم کارم را ادامه بدهم اما امکان‌اش را ندارم. هرکسی می‌خواهد شرح حال خودش را بنویسد، به محلی می‌رود که آرامش داشته باشد. اما من من تا به‌حال ده‌بار اثاث‌کشی کرده‌ام. &lt;BR&gt;وقتی خسته می‌شوم، وقتی لج‌ام می‌گیرد، می‌گویم می‌خواهم سبزی‌فروش بشوم. &lt;BR&gt;پدر و مادرم کارهای مرا مسخره می‌کردند؛ وقتی کتاب‌هایم چاپ شد آن را برای پدر و مادرم فرستادم. مادرم به خواهرم گفته بود "آن‌ها را بخوان ببینم چه نوشته است"، اما پدرم برایم نوشت که "دیگر این کتاب‌ها را برایم نفرست. این‌ها کتاب‌های دنیایی هستند و ما باید به فکر آخرت‌مان باشیم".»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000033&gt;«یک‌روز با پسر یکی از این حاجی‌ها دعوا کردیم و هم‌دیگر را زدیم... {بعد، پدر آن پسر شکایت مهدی را به پدرش می‌آورد و پدر هم کتک مفصلی به او می‌زند} .. هم از پسرحاجی کتک خورده بودم و هم پدرم مرا کتک زد و دعوا کرد. این بود که کم‌رو شدم و ترسو شدم.&lt;BR&gt;اصلا زندگی من همه در این تلخی و تنهایی گذشته است. هیچ‌چیز خوشی در زندگی ندیدم. با مردم رفت‌وآمد نداشتیم. هرگز یاد ندارم کسی در خانهء ما میهمان باشد. {.....} هرگز ما خانهء کسی میهمان نشدیم. اصلا زندگی را یاد نگرفتم...»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000033&gt;«یادم نمی‌آید پدرم یا مادرم مرا بوسیده باشند»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt="مهدی آذریزدی" hspace=0 src="http://hosein.norouzi.googlepages.com/azaryazdi-01.jpg" align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بالاخره «افسانهء ۱۳۰۰» هم تمام شد و قصهء تنهایی‌ تلخ «بچهء آدم» به سر رسید. اگر در «&lt;A href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87_%DB%B1%DB%B9%DB%B0%DB%B0" target=_blank&gt;افسانهء ۱۹۰۰&lt;/A&gt;» تورناتوره، تنهایی «لمون ۱۹۰۰» با انفجار کشتی به پایان رسید، این‌جا مانده است یک صبح شنبه، که جمع می‌شوند و می‌شویم مقابل ساخت‌مان «خبرگزاری قرآنی ایران (ایکنا)» و پایان یک‌عمر تنهایی ِ مردی را می‌بینیم که به قول خودش از عذابی که کشید، حسرت‌ها داشت.&lt;BR&gt;«روز دوم خمسه مسترقه سال ۱۳۰۰ شمسی به دنيا آمدم. سه‌روز بعدش سال ۱۳۰۱ شروع شد.»&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نُه یا ده سال داشتم فکر می‌کنم که برای اولین‌بار، خودم برای خودم کتاب می‌خریدم. اولین خرید من در آن‌روز بهاری، «خال‌خالی و اسب سفید» بود و یک کتاب زردرنگ، که مجلدی بود از یک مجموعه؛ «قصه‌های تازه از کتاب‌های کهن».&lt;BR&gt;داستان «خیر و شر»، خصوصا وقتی‌که اعراب‌گذاری کامل نداشت و من «دختر ِ کُرد» را «دختر ِ کَرد» می‌خواندم، اولین مواجههء جدی‌ام با دنیایی بود که دوست داشتم. بی‌اغراق، بارها و بارها این کتاب را خواندم و هربار فکر می‌کردم که «پس می‌شود که از تنهایی فرار کرد با خیالات و تصور ِ دنیای جابلقا و جابلسا».&lt;BR&gt;من بابت آن‌روزها به «مهدی آذریزدی» و آن نقاشی که طرح‌های سیاه و سفید کتاب را کشیده بود {«تجویدی»؟} مدیون ام.&lt;BR&gt;خبر مرگ آذر، از آن‌رو که این سال‌ها را در بیماری و بستر گذراند، چندآن دور از ذهن و ناگهان نبود. اما خب، اگر پدرت هم در این وضع باشد و بمیرد، باز هم چیزی از تلخی ِ خبر کم نمی‌شود. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مهدی آذریزدی، مردی که صبح پنج‌شنبه ۱۸ تیرماه ۱۳۸۸ در بیمارستان آتیه در تهران درگذشت، بخشی از کودکی چند نسل از ایرانیان است. چندنفر مثلا «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» را نخوانده یا ندیده یا حداقل نام‌اش را نشنیده‌‌اند؟ چندنفر با خواندن ِ بازنویسی‌ها و بازآفرینی‌های آذریزدی، با ادبیات ایران برای اولین‌بار- و برخی برای آخرین‌بار - روبه‌رو شده‌اند؟&lt;BR&gt;اگرچه وی «تذکرهء شعرای معاصر{۲ جلد}» را با هم‌کاری مرحوم «طهوری» مدیر انتشارات طهوری و با اسم مستعار «سید عبدالحمید خلخالی» نوشته و منتشر کرده، اگرچه «فرهنگ عامیانهء یزد» گردآوری کرده است و اگرچه «مثنوی معنوی» را بعد از وفات مرحوم «فروزان‌فر» تصحیح کرده {که سال‌ها بعد و در سال ۱۳۷۱ به همت انتشارات پژوهش منتشر شد و خودش آن را «غلط‌گیری چاپ‌های دیگر» می‌داند}، اگرچه در سال ۱۳۳۳ کتاب «خودآموز عکاسی» با امضای «صریح» نوشت و منتشر کرد و بعدها فهمید که «این توضیحات غلط بوده است و کسانی که عکس می‌گرفتند و بر اساس این توضیحات داروی ظهور و چاپ درست می‌کردند، تمام عکس‌هایشان خراب می‌شده است!»، و اگرچه او «دستور طباخی و خانه‌داری» هم را با امضای «انجمن خانه و خانه‌داری» نوشت به سفارش «عبدالرحیم جعفری» که در سال ۱۳۲۸ توسط انتشارات امیر کبیر منتشر شد و «خودآموز مقدماتی شطرنج» را نوشت که در سال ۱۳۳۳ منتشر شد، اما بس‌یاری او را با نام مجموعه‌های «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» و «قصه‌های تازه از کتاب‌های کهن» به یاد دارند.&lt;BR&gt;آذریزدی، که خود ِ بچه‌های فرهنگی یزد «آذر» خطاب‌اش می‌کردند، مهم‌ترین، جدی‌ترین و اثرگذارترین کسی بود که پیش‌گام بازنویسی و بازآفرینی قصه‌های کهن و ادبیات دی‌روز برای کودکان ام‌روز شد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از کارگری این و آن شروع کرد و به شاگردی بنایی رسید. از آن‌جا به کارگاه جوراب‌بافی کشیده شد و از آن‌جا بود که صاحب این کارگاه، که به تازگی یک کتاب‌فروشی هم تاسیس کرده بود، آذر را به شاگردی مغازه‌اش برد. به‌قول خودش «ديگر گمان مي‌كردم به بهشت رسيده‌ام. تولد دوباره و كتاب خواندن من شروع شد.» آذریزدی در هم‌این کتاب‌فروشی بود که به بهشت‌اش رسید و شد آن‌چه می‌بینم و می‌خوانیم.&lt;BR&gt;شعرهایی هم سرود و منتشر کرد، و نمونه‌خوانی بس‌یاری از کتاب‌های امیر کبیر را انجام داد. شرح زندگی و مشاغل‌اش را، از کار در عکاسی تا نمونه‌خوانی کتاب و مجله، خود در زندگی‌نامه‌اش نوشته و در هم‌این اینترنت هم در دست‌رس است. در انتشارات امیرکبیر، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، روزنامهء اطلاعات و .. کار کرده است.&lt;BR&gt;در جوانی هواخواه حزب توده بوده، اما هرگز به آن معنا که دیگر نویسندگان و هنرمندان به سیاست کشیده شدند، آلودهء این فضا نشد. بعدها هم به‌کلی دوری کرد از این فضا و ترجیح داد به تنهایی‌اش در رفت و آمد بین تهران و یزد ادامه بدهد.&lt;BR&gt;جوانی‌اش را با سلام و علیک با بس‌یاری گذراند که خاطراتی هم از آن‌ها دارد. با احسان یارشاطر و جلال آل احمد حشر و نشر داشت. با محمدعلی اسلامی ندوشن، با ناشران قدیمی تهران و با کی و کی.. ولی همیشه خود را «تنها» توصیف کرده و بی‌دوست.&lt;BR&gt;در دهه‌ء سی که هنوز چیزی به نام «بازنویسی» جا نه‌افتاده بود، کارش را شروع کرد: «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب». مجموعه‌ای چند جلدی که شاید نام‌شان برای کودکان چند نسل از نام خود آذریزدی مشهورتر باشد.&lt;BR&gt;گرچه در این سال‌ها، کم‌کم دیگرانی نیز وارد این گود شدند و مجموعه‌های مشابهی را تدوین کردند، اما آثار هیچ‌یک در کنار ارزش‌های خود، هم‌آوردی برای کار آذریزدی نشد. «احسان يارشاطر» در سال ۱۳۴۴ «قصه‌های شاهنامه» و «قصه‌های ايران باستان» را منتشر كرد و در سال‌های بعد، كسانی چون «زهرا خانلری» و «مهرداد بهار»، بازنويسی قصه‌های كهن را محور كار خود قرار دادند. &lt;BR&gt;از سال‌ ۱۳۳۵ بود که تدوین و انتشار مجموعه‌ء «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» و بعد از آن مجموعه‌ء «قصه‌های تازه از کتاب‌های کهن» را آغاز کرد. انتشار مجموعهء اول از سال ۱۳۳۵ به همت انتشارات امیرکبیر آغاز و با انتشار جلد هشتم آن در سال ۱۳۶۲ متوقف ماند. مجموعهء دوم نیز در ده جلد از سال ۱۳۴۴ تا ۱۳۵۱ توسط انتشارات اشرفی منتشر شد. {دو جلد از مجموعهء اول نیز قرار بود به‌زودی تدوین و منتشر شود؛ در دیدار مصطفی رحماندوست مسوول واحد کتاب‌های کودک انتشارات امیرکبیر با آذریزدی در سال گذشته، او قول داد که اگر بیماری امان بدهد، این دو جلد را نیز تحویل داده و مجموعه را کامل کند؛ که ام‌روز دیگر می‌شود گفت نشد! حیف.}&lt;BR&gt;کتاب «قصه‌های سندبادنامه و قابوس‌نامه» {انتشار در ۱۳۴۱} از مجموعهء «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» جایزهء «یونسکو» را در آن‌سال‌ها دریافت کرد. از این مجموعه، «قصه‌های مثنوی معنوی» {۱۳۴۳} و «قصه‌های قرآن» {۱۳۴۴} جایزهء کتاب سال «شورای کتاب کودک» را کسب کردند.&lt;BR&gt;پنج جلد از این مجموعه و یک جلد از مجموعهء دوم نیز توانستند جایزهء کتاب سال سلطنتی را دریافت کنند. &lt;BR&gt;کتاب «بچهء آدم» {۱۳۴۵} از مجموعهء «قصه‌های تازه از کتاب‌های کهن» کتاب سال برگزیده «شورای کتاب کودک» شد.&lt;BR&gt;در ابتدای راه، نوشته‌هاش را به انتشارات امیرکبیر برد. تردید داشت که در میان آن‌همه «دکتر و استاد» آیا جایی برای این کتاب‌فروش شهرستانی وجود دارد یا خیر؟ &lt;BR&gt;اولین سری از این نوشته‌ها را که به دست بررسان و جعفری ِ امیر کبیر داد، پیغام رسید که «به فلانی بگویید کارش خوب است و ادامه دهد». از این‌جا بود که روزگار، مردی را به خود دید که با آروزهای کودکانه‌اش، با صفای قلبی و مهربانی‌اش توانست به‌سرعت خود را در کنار نام‌های بزرگ به ثبت برساند. مردی که به قول خودش به‌خاطر کودکی سراسر تلخی‌اش، «عُقدهء کتاب» داشت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt="قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب - مهدی آذریزدی" hspace=0 src="http://hosein.norouzi.googlepages.com/azaryazdi-03.jpg" align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;در بررسی و تحلیل آثار «بازنویسی و بازآفرینی»، ناگزیر باید با کلیشه‌هایی غیرخلاقانه به سراغ تحلیل قدرت و ضعف آفرینش اثر رفت. چراکه مثلا مولف این آثار، در به‌ترین حالت، نیمی از کار را انجام داده. {هرچند در مورد «بازآفرینی»‌ گاهی سهم ِ بازآفرین بیش از این‌ها است}&lt;BR&gt;با این‌حال، اتفاقا دلیل توفیق آثار آذریزدی، دقیقا به حضور خود ِ او در این آثار بازمی‌گردد. اثبات این «حضور» در اثری که چندآن هم «خلاقانه» نی‌است و دارد «مواد خام و پختهء دیگر»ی را «بازمی‌آفریند»، کمی سخت است. اما اگر مثلا تمام آثار مهدی آذریزدی را یک‌جا بخوانیم، و مهم‌تر از آن، چند گفت‌وگوی مفصل از او را نیز خوانده باشیم، به نکته‌ای می‌رسیم: تاثیر زندگی وی در آثارش؛ اتفاقی که اگر در نوشتن یک «رمان» ناگزیر است، در بازآفرینی و بازنویسی ضرورتی ندارد.&lt;BR&gt;آذریزدی، کودکی تلخ و سراسر اندوهی داشته است. چند سطر آغازین هم‌این نوشته، که نقل قول‌هایی از او است، موید این نکته است. در بس‌یاری از نوشته‌ها و مصاحبه‌هاش نیز به این نکته تاکید کرده است که «نوشته‌هاش، حاصل کودکی تلخ‌اش بوده».&lt;BR&gt;در جایی می‌گوید:&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#000033&gt;«من در کتاب‌هایم نمی‌خواستم خودنمایی کنم. من نه اهل فن بودم نه تئوری‌دان و آشنا با قوانین داستان‌نویسی. نمی‌دانستم {در داستان کودکان} کسی نباید دانای کل باشد و نباید در داستان مستقیما نصیحت کرد. اتفاقا خلاف آن فکر می‌کردم {.....} من دلم می‌خواست اگر بچه‌ای داشتم که ندارم، برای او این قصه را نقل می‌کردم و آخر قصه هم به او بگویم که این نتیجه و پیام را دارد {.....} آن‌چه را که من در کتاب‌هایم نوشتم برای بچه‌های طبقهء مرفّه ننوشتم؛ مخاطب من، بچه‌هایی مثل خودم بودند.»&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;و در جای‌جای گفت‌وگوهاش از این کودکی تلخ، تلخ‌تر یاد می‌کند. او در تمام عمر، تنها بود. ازدواج نکرد. در جوانی، وقتی‌که در «عکاس‌خانهء طاووس» در میدان راه‌آهن کار می‌کرد، اعلامیه‌ای داده بودند برای استخدام یک شاگرد. پسر هشت‌نُه‌ساله‌ای می‌آید برای کار. اول قبول نمی‌کند. بعد که شریک‌اش پسرک را درحال گریه بیرون مغازه می‌بیند و به داخل می‌آورد، آذریزدی او را به شاگردی و بعد، به فرزندخواندگی می‌پذیرد. {که باید هم‌این «محمد صبوری» باشد که خبر مراسم روز تشییع را به ایسنا داده است}&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نگاهی جامع به کتاب‌های آذریزدی، بیان‌گر چند ویژگی‌ عمده در کار او است:&lt;BR&gt;- تنوع در انتخاب قصه‌ها؛ چه از لحاظ محتوا و نگرش و چه از لحاظ قدمت آثار ادبی ِ مورد استفاده. برای هر سلیقه‌ای، حتی «طبقهء مرّفه»، می‌توان کتابی یافت در میان آثار وی.&lt;BR&gt;- پرهیز از سانسور ادبیات کهن و قصه‌های عامیانه؛ در قصه‌های بازنویسی‌شدهء آذریزدی، توجه به «اخلاق» و مسایل «تربیتی» موج می‌زند. خودش نیز تاکید کرده است که در مواجهه با کودکان، باید به این دو مساله توجه بس‌یار کرد. اما بس‌یاری، به‌نام «اخلاق» و «تربیت» و ... بخش‌هایی از ادبیات را راز ِ مگو برای کودکان می‌دانسته و می‌دانند. آذریزدی، با درک درست از این وضعیت، آثاری خلق کرد که نه عاشقانه‌هاش رنگ ابتذال دارند و نه آثار حکمی‌اش خالی از دغدغه‌های اجتماعی است. &lt;BR&gt;- توجه به تلخی‌ها و روایت بخش‌های‌ تراژیک برای کودکان؛ وی از معدود کسانی است که به‌شدت برای مخاطب کم‌سن خود، داشتن ِ تمام وضعیت‌های روحی، از جمله غم‌گین شدن، را قایل است. حتی این‌روزها که ادبیات کودک و نوجوان، حرفه‌ای‌تر شده، هنوز هم هستند کسانی که کودک را تنها یک «روح لطیف» می‌بینند که نباید از غم‌ها و یاس‌ها و شکست‌ها برای وی گفت و نوشت. در آثار آذریزدی، کم حضور ندارند غصه‌ها و غربت‌ها. {این‌جا است که دانستن گذشته و زندگی مولف، شاید در درک چرایی ِ حضور این ویژگی کمک کند}&lt;BR&gt;- زبان سالم و به‌روز؛ آذریزدی هم ادبیات کهن و عامیانه را خوب می‌شناخت، و هم نسبتا به زبان ِ روز خود نزدیک بود. گرچه برخی دُش‌واری‌ها در بازنویسی‌های او دیده می‌شود، اما باید توجه کرد که او از آغازگران این راه بود، و در زمان خودش، کار بزرگی در نزدیک شدن به زبان و ذهن مخاطب کرده است. &lt;BR&gt;- استخراج و انتقال «پیام اخلاقی» اثر به خوانندگان؛ این ویژگی حتی بدون تاکید خود مولف در گفت‌وگوهاش، به‌راحتی قابل کشف است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما از خنده‌های روزگار است که حتی آذریزدی هم سال‌ها دچار و زخمی سانسور بود! &lt;BR&gt;&lt;FONT color=#000033&gt;«داستان "گربهء ناقلا" را که نوشتم، تا چهارسال اجازهء چاپ ندادند، به جهت این‌که گربه‌های قصه به مرد قصّاب محله لقب "مرد بزرگ‌وار" داده بودند و حاضر نمی‌شدم که این کلمهء "مرد بزرگ‌وار" را عوض کنم. آن‌ها هم متقابلا مجوز چاپ صادر نمی‌کردند {...} یک‌روز موضوع را به آقای مصطفی رحماندوست گقتم و ایشان گفت به‌جای این کلمه، "جوان‌مرد قصّاب" بگذار. و راضی شدم که "مرد بزرگ‌وار"، "جوان‌مرد قصّاب" شود و بعد آن‌ها اجازهء چاپ دادند و کتاب منتشر شد...»&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;گرچه چیز عجیبی هم نی‌است؛ خواندن آثارش، و توجه به یکی از آخرین گفت‌وگوهاش در سال گذشته، نکاتی را عیان می‌کند در چرایی ِ این وضعیت:&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#000033&gt;«سال‌های اول انقلاب تیراژ کتاب‌ها به ۲۰۰۰۰ رسیده بود، اما حالا به ۲۰۰۰ و ۱۵۰۰ نسخه رسیده است. به نظر من باید ممیزی به طور کامل برداشته شود تا مردم کتاب‌خوان شوند. این را به آقای عجمین (مدیر کل ارشاد یزد) گفتم  و او هم به آقای هرندی (وزیر ارشاد) منتقل کرد. آقای هرندی هم گفت فعلا چنین امکانی وجود ندارد و به جایش برایم تقدیرنامه فرستاد»!&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;گرچه خود معتقد است که دشمنی‌های شخصی عامل اصلی این ماجرا بوده:&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#000033&gt;«آقای خامنه‌ای در سفر به یزد خیلی به من لطف کردند. گفتند: من کتاب‌هایت را خوانده‌ام و برای فرزندانم هم خریده‌ام  و برایشان خوانده‌ام. چند دقیقه‌ای درباره این کتاب‌ها صحبت کردند و احوال‌پرسی کردند. اما روزنامه‌های یزد این قسمت از حرف‌های ایشان را حذف کردند.&lt;BR&gt;در تهران هم من دشمنانی دارم. کسانی که در کتاب‌هایشان به من فحاشی می‌کردند؛ کسانی که وقتی در ارشاد بودند مجوز کتاب‌هایم را صادر نکردند. کسانی که در نقدهایشان به من بد می‌گویند و آرزوی مرگم را دارند. من کسانی را که در نوشته‌هایشان به من تهمت زده‌اند هیچ‌وقت حلال نمی‌کنم.&lt;BR&gt;وقتی پانزده سال پیش {فلانی!} در وزارت ارشاد یک کتاب مرا ۴ سال توقیف کرد، دیگر چیزی برای چاپ ندادم. من به اعتراض دیگر هیچ‌چیزی چاپ نخواهم کرد. اما خاطراتم را خواهم نوشت. گرچه می‌دانم اجازه چاپ آن را نخواهند داد.»&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;روی این حرف‌ها با چه‌کسی است؟ من که نمی‌دانم!! اما هنوز هم آثاری هستند که تجدید چاپ می‌شوند و در حاشیه‌شان، حرفی‌هایی مطرح است در مورد آذریزدی. &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG height=376 alt="مهدی آذریزدی در منزل شخصی خود" hspace=0 src="http://hosein.norouzi.googlepages.com/azaryazdi-02.jpg" width=553 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تبار آذریزدی، زرتشتی بودند. پدر ِ پدرش «رشید» از زرتشتیانی بود که به اسلام گرویده بود. پدرش، مذهبی متعصبی بود که حتی خواندن بس‌یاری از کتاب‌های کهن ادبی را گناه می‌دانست. او همه‌چیز را در خدمت «آخرت» می‌خواست و فرزند را پای خواندن مفاتیح و دوری از مثلا دواوین شاعران، بزرگ می‌کرد. مادرش نیز از خانواده‌ای متمول بود که در مواجهه با وضعیت پدر، خصوصا وضعیت مالی، همیشه با هم دعوا داشته‌اند؛ دعواهایی که آذریزدی از آن به عنوان بدترین خاطرات کودکی ِ تلخ خود یاد می‌کند.&lt;BR&gt;وی در جوانی آثاری در زمینهء بازنویسی متون مذهبی و روایت دینی بدون ذکر نام خود منتشر کرد. «قصه‌های پیامبران» منتشرشده در ۱۳۴۱ در چاپ امیری، «یاد عاشورا» منتشرشده در ۱۳۴۵ توسط انتشارات صالح شمیران و .. از آن جمله اند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آذریزدی سال‌های اخیر را در بیماری و کسالت گذراند. بین تهران و یزد در رفت‌وآمد بود و در هیچ‌جا آرام نداشت. پیرمرد، به‌معنای دقیق کلمه یک «عاصی ِ خسته» بود. &lt;BR&gt;دربارهء او حرف‌ها می‌شود و چیزها نوشت.. شاید وقت دیگری.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000033&gt;«این کتاب {بازنویسی قصهء «حی‌ّ بن یقظان» به نام «بچهء آدم»} را خیلی دوست دارم. به قسمت‌هایی از قصه که می‌رسیدم، می‌نوشتم و گریه می‌کردم. در تنهایی خودم و بی‌کسی و آوارگی بچهء آدم، نقاط تلاقی می‌دیدم. بدبخت بودم، محروم بودم، ناشناخته بودم، بی‌زبان بودم، و بچهء آدم هم همین‌گونه بود..»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000033&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;روح‌اش شاد؛ شاید فقط مرگ او را از این تنهایی نجات داده باشد...&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از جاهای دیگر:&lt;BR&gt;- &lt;A href="http://www.azaryazdi.com/" target=_blank&gt;سایت رسمی مهدی آذریزدی&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;- فایل صوتی – شاید آخرین – گفت‌وگوی آذریزدی را &lt;A href="http://www.shahrzadclub.com/files/azaryazdi.mp3" target=_blank&gt;این‌جا&lt;/A&gt; بشنوید. &lt;FONT size=1&gt;(برای دانلود، کلیک‌راست کرده و save as را بزنید)&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;- این دو تکه‌فیلم، سال گذشته در دیدار سیدعلی کاشفی خوانساری با او تهیه شد. &lt;A href="http://video.google.com/videoplay?docid=2006152650288236323&amp;hl=en" target=_blank&gt;این‌جا&lt;/A&gt; و &lt;A href="http://video.google.com/videoplay?docid=-5801875602423050698&amp;hl=en" target=_blank&gt;این‌جا&lt;/A&gt; ببینید.&lt;BR&gt;- &lt;A href="http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1367496&amp;Lang=P" target=_blank&gt;خبر مربوط به مراسم تشییع مهدی آذریزدی&lt;/A&gt; &lt;BR&gt;- &lt;A href="http://nevisak.com/article.aspx?id=222" target=_blank&gt;بیانیهء انجمن نویسندگان کودک و نوجوان به مناسبت درگذشت آذریزدی&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;برخی منابع:&lt;BR&gt;در سال گذشته، یکی‌دوجا دربارهء آثار آذریزدی نوشته‌ام. یادداشت اخیر، مدیون فیش‌برداری‌های آن مطالب است. با این‌حال، آن‌چه به‌خاطر دارم، این است که از منابع زیر در برخی موارد استفاده کرده‌ام:&lt;BR&gt;- از حوالی دیروز / اسدالله شکرانه / انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان {اغلب نقل قول‌های این مطلب، از این کتاب است؛ این کتاب حاصل گفت‌وگویی بلند با مهدی آذریزدی است}&lt;BR&gt;- کودکان و ادبیات رسمی ایران / صدیقه هاشمی‌نصب / انتشارات سروش&lt;BR&gt;- ادبیات کودکان و نوجوانان؛ ویژگی‌ها و جنبه‌ها / بنفشه حجازی / انتشارات روشنگران&lt;BR&gt;- شیخ در بوته (روش‌های بازنویسی و بازآفرینی و ترجمه و پرداخت در آثار ادبی) / مرحوم جعفر پایور / انتشارات اشراقیه&lt;BR&gt;- ماه‌نامهء «کتاب ماه کودک و نوجوان» از ابتدا تا شمارهء ۶۰&lt;BR&gt;- سایت رسمی مهدی آذریزدی&lt;BR&gt;- گزارش دیدار سیدعلی کاشفی خوانساری با مهدی آذریزدی / منتشرشده در سایت اطلاع‌رسانی شهرزاد &lt;A href="http://shahrzadclub.com/article.aspx?id=449" target=_blank&gt;+&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;- گزارشی با نام «بازنویسی‌ و بازآفرینی‌؛ دوست یا دشمن؟/ نگاهی به رشد روزافزون بازنويسی‌های متون كهن برای كودكان» / حسین نوروزی / روزنامهء «تهران امروز» سه‌شنبه، ۲۳ اردیبشهت‌ماه ۱۳۸۷ &lt;BR&gt;- اخبار خبرگزاری‌های ایسنا، مهر و ایکنا.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/hoseim/~4/3xewDfZfOMY" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Thu, 09 Jul 2009 23:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=norouzi3&amp;postid=468</comments>
<dc:creator>norouzi3</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://norouzi3.blogfa.com/post-468.aspx</guid>
<media:content url="http://feedproxy.google.com/~r/hoseim/~5/vM5EAxR2ngM/azaryazdi.mp3" fileSize="634796" type="audio/mpeg" /><itunes:explicit>no</itunes:explicit><itunes:subtitle>«من همیشه تحقیر شدم؛ می‌خواستم و می‌خواهم کارم را ادامه بدهم اما امکان‌اش را ندارم. هرکسی می‌خواهد شرح حال خودش را بنویسد، به محلی می‌رود که آرامش داشته باشد. اما من من تا به‌حال ده‌بار اثاث‌کشی کرده‌ام. وقتی خسته می‌شوم، وقتی لج‌ام می‌گیرد، می‌گویم می‌خو</itunes:subtitle><itunes:summary>«من همیشه تحقیر شدم؛ می‌خواستم و می‌خواهم کارم را ادامه بدهم اما امکان‌اش را ندارم. هرکسی می‌خواهد شرح حال خودش را بنویسد، به محلی می‌رود که آرامش داشته باشد. اما من من تا به‌حال ده‌بار اثاث‌کشی کرده‌ام. وقتی خسته می‌شوم، وقتی لج‌ام می‌گیرد، می‌گویم می‌خواهم سبزی‌فروش بشوم. پدر و مادرم کارهای مرا مسخره می‌کردند؛ وقتی کتاب‌هایم چاپ شد آن را برای پدر و مادرم فرستادم. مادرم به خواهرم گفته بود "آن‌ها را بخوان ببینم چه نوشته است"، اما پدرم برایم نوشت که "دیگر این کتاب‌ها را برایم نفرست. این‌ها کتاب‌های دنیایی هستند و ما باید به فکر آخرت‌مان باشیم".» «یک‌روز با پسر یکی از این حاجی‌ها دعوا کردیم و هم‌دیگر را زدیم... {بعد، پدر آن پسر شکایت مهدی را به پدرش می‌آورد و پدر هم کتک مفصلی به او می‌زند} .. هم از پسرحاجی کتک خورده بودم و هم پدرم مرا کتک زد و دعوا کرد. این بود که کم‌رو شدم و ترسو شدم.اصلا زندگی من همه در این تلخی و تنهایی گذشته است. هیچ‌چیز خوشی در زندگی ندیدم. با مردم رفت‌وآمد نداشتیم. هرگز یاد ندارم کسی در خانهء ما میهمان باشد. {.....} هرگز ما خانهء کسی میهمان نشدیم. اصلا زندگی را یاد نگرفتم...» «یادم نمی‌آید پدرم یا مادرم مرا بوسیده باشند» بالاخره «افسانهء ۱۳۰۰» هم تمام شد و قصهء تنهایی‌ تلخ «بچهء آدم» به سر رسید. اگر در «افسانهء ۱۹۰۰» تورناتوره، تنهایی «لمون ۱۹۰۰» با انفجار کشتی به پایان رسید، این‌جا مانده است یک صبح شنبه، که جمع می‌شوند و می‌شویم مقابل ساخت‌مان «خبرگزاری قرآنی ایران (ایکنا)» و پایان یک‌عمر تنهایی ِ مردی را می‌بینیم که به قول خودش از عذابی که کشید، حسرت‌ها داشت.«روز دوم خمسه مسترقه سال ۱۳۰۰ شمسی به دنيا آمدم. سه‌روز بعدش سال ۱۳۰۱ شروع شد.» نُه یا ده سال داشتم فکر می‌کنم که برای اولین‌بار، خودم برای خودم کتاب می‌خریدم. اولین خرید من در آن‌روز بهاری، «خال‌خالی و اسب سفید» بود و یک کتاب زردرنگ، که مجلدی بود از یک مجموعه؛ «قصه‌های تازه از کتاب‌های کهن».داستان «خیر و شر»، خصوصا وقتی‌که اعراب‌گذاری کامل نداشت و من «دختر ِ کُرد» را «دختر ِ کَرد» می‌خواندم، اولین مواجههء جدی‌ام با دنیایی بود که دوست داشتم. بی‌اغراق، بارها و بارها این کتاب را خواندم و هربار فکر می‌کردم که «پس می‌شود که از تنهایی فرار کرد با خیالات و تصور ِ دنیای جابلقا و جابلسا».من بابت آن‌روزها به «مهدی آذریزدی» و آن نقاشی که طرح‌های سیاه و سفید کتاب را کشیده بود {«تجویدی»؟} مدیون ام.خبر مرگ آذر، از آن‌رو که این سال‌ها را در بیماری و بستر گذراند، چندآن دور از ذهن و ناگهان نبود. اما خب، اگر پدرت هم در این وضع باشد و بمیرد، باز هم چیزی از تلخی ِ خبر کم نمی‌شود. مهدی آذریزدی، مردی که صبح پنج‌شنبه ۱۸ تیرماه ۱۳۸۸ در بیمارستان آتیه در تهران درگذشت، بخشی از کودکی چند نسل از ایرانیان است. چندنفر مثلا «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» را نخوانده یا ندیده یا حداقل نام‌اش را نشنیده‌‌اند؟ چندنفر با خواندن ِ بازنویسی‌ها و بازآفرینی‌های آذریزدی، با ادبیات ایران برای اولین‌بار- و برخی برای آخرین‌بار - روبه‌رو شده‌اند؟اگرچه وی «تذکرهء شعرای معاصر{۲ جلد}» را با هم‌کاری مرحوم «طهوری» مدیر انتشارات طهوری و با اسم مستعار «سید عبدالحمید خلخالی» نوشته و منتشر کرده، اگرچه «فرهنگ عامیانهء یزد» گردآوری کرده است و اگرچه «مثنوی معنوی» را بعد از وفات مرحوم «فروزان‌فر» تصحیح کرده {که سال‌ها بعد و در سال ۱۳۷۱ به همت انتشارات پژوهش منتشر شد و خودش آن را «غلط‌گیری چاپ‌های دیگر» می‌داند}، اگرچه در سال ۱۳۳۳ کتاب «خودآموز عکاسی» با امضای «صریح» نوشت و منتشر کرد و بعدها فهمید که «این توضیحات غلط بوده است و کسانی که عکس می‌گرفتند و بر اساس این توضیحات داروی ظهور و چاپ درست می‌کردند، تمام عکس‌هایشان خراب می‌شده است!»، و اگرچه او «دستور طباخی و خانه‌داری» هم را با امضای «انجمن خانه و خانه‌داری» نوشت به سفارش «عبدالرحیم جعفری» که در سال ۱۳۲۸ توسط انتشارات امیر کبیر منتشر شد و «خودآموز مقدماتی شطرنج» را نوشت که در سال ۱۳۳۳ منتشر شد، اما بس‌یاری او را با نام مجموعه‌های «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» و «قصه‌های تازه از کتاب‌های کهن» به یاد دارند.آذریزدی، که خود ِ بچه‌های فرهنگی یزد «آذر» خطاب‌اش می‌کردند، مهم‌ترین، جدی‌ترین و اثرگذارترین کسی بود که پیش‌گام بازنویسی و بازآفرینی قصه‌های کهن و ادبیات دی‌روز برای کودکان ام‌روز شد. از کارگری این و آن شروع کرد و به شاگردی بنایی رسید. از آن‌جا به کارگاه جوراب‌بافی کشیده شد و از آن‌جا بود که صاحب این کارگاه، که به تازگی یک کتاب‌فروشی هم تاسیس کرده بود، آذر را به شاگردی مغازه‌اش برد. به‌قول خودش «ديگر گمان مي‌كردم به بهشت رسيده‌ام. تولد دوباره و كتاب خ</itunes:summary><feedburner:origLink>http://norouzi3.blogfa.com/post-468.aspx</feedburner:origLink><enclosure url="http://feedproxy.google.com/~r/hoseim/~5/vM5EAxR2ngM/azaryazdi.mp3" length="634796" type="audio/mpeg" /><feedburner:origEnclosureLink>http://www.shahrzadclub.com/files/azaryazdi.mp3</feedburner:origEnclosureLink></item>
<item>
<title>اگر پاس‌بانی که در تاریکی سوت می‌کشد، پسر ِ من بود</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/hoseim/~3/PDETt6oCXvo/post-467.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;هرچیزی، عمری دارد. بعضی چیزها هم بازی اند. بازی‌ها را، اغلب، خودمان می‌سازیم، و گاهی هم دچارشان می‌شویم ناخواسته. بازی ِ خجسته، آن است که خودت بسازی و خودت دچارش بشوی.&lt;BR&gt;و حالا این تنها بازی ِ این‌سال‌ها هم تمام شد: یک وبلاگ، با عمر ِ «فقط سه ماه» برای «پیدا کردن».&lt;BR&gt;حالا عمر ِ وبلاگ «&lt;A href="http://naeerika.blogspot.com/" target=_blank&gt;اگر پاسبانی که در تاریکی سوت می‌کشد، پسر ِ من بود&lt;/A&gt;» سرآمده است؛ چندشبی هست که سرآمده عمر آن وبلاگ. و این فاش‌گویی، آخرین نفس ِ آن بازی است.&lt;BR&gt;و این که چرا اصلا، و چرا حالا، دیگر مهم نی‌است. ما آدم ِ حرف ایم؛ داشتیم حرف می‌زدیم که این بازی خودش را شروع کرد و من ادامه‌اش دادم. روزی که شروع شد، قرار نبود این‌طور بشود روزگار و روزها. ولی شدند و شدیم. پس اگر حالا ازش می‌نویسم، ندیدن ِ این ایام تلخ نی‌است که من نیز سراسر سکوت ام و افسردگی و یاس. قصه این است: سه‌ماه قبل از این‌روزها آن بازی شروع شده بود، و پایان‌اش هم قول وُ قرار بود که این پُست باشد. این پُست، که حالا شاید دارید می‌خوانیدش، مهم‌ترین قسمت بازی است؛ چیزی شبیه یک «دین ِ دلی» که باید ادا می‌شد و دارد می‌شود. و مهم‌تر از این، مقصود ِ اصلی این بازی: یک بستهء شاید خوب!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گفت: «تو بدون این حسین نوروزی و بانو، بدون این موسیقی وبلاگ، چی داری بنویسی؟» خندیدم: «شاید شد!» امتحان کردم و خبر نداشت. به خودم گفتم می‌شود نوشت، و فقط صورت چیزها را عوض کرد؛ «حالا اگه پیداش کردی توی سه‌ماه! اگه!» &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نشانه‌ها و چیزهایی که از این خانه (از این «گاوخونی») به آن‌جا عاریه رفته، بس‌یار است. مثلا هم‌این «نائیریکا Naeerika» در آدرس وبلاگ، و مثلا علاقهء من به شعرهای قدیمی کیومرث منشی‌زادهء گرامی و مرحوم طاهره صفارزاده؛ که سطری از اولی را برای «عنوان وبلاگ» انتخاب کردم و زیرنویس ِ این عنوان هم سطری از شعر صفارزاده شد:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000033&gt;اگر پاییز نیاید&lt;BR&gt;اگر پاییز نیاید&lt;BR&gt;چهارشنبه را در شیرقهوه می‌ریزم&lt;BR&gt;...&lt;BR&gt;اگر پاسبانی که در تاریکی سوت می‌کشد، پسر من بود&lt;BR&gt;شاید هرگز صندلی‌ها را شماره نمی‌کردم&lt;BR&gt;صندلی‌ها معلق، بعدازظهرهای پُرشرجی&lt;BR&gt;رودخانه‌ای که در کنار خانهء ما &lt;BR&gt;هرگز آواز نمی‌خواندم&lt;BR&gt;هرگز هیچ‌چیز را &lt;BR&gt;عوض نمی‌کردم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;&lt;EM&gt;بخشی از شعر «سمفونی زرد» سرودهء کیومرث منشی‌زاده&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href="http://naeerika.blogspot.com/"&gt;&lt;IMG style="WIDTH: 470px; HEIGHT: 118px" height=123 alt="اگر پاس‌بانی که در تاریکی سوت می‌کشد، پسر ِ من بود" hspace=0 src="http://4.bp.blogspot.com/_8KHfDmeVeJw/SeJjGAcrNzI/AAAAAAAAAAU/qt_Wib_4GoI/S1600-R/a.JPG" width=531 align=baseline border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000033&gt;دل‌مان تنگ شده است&lt;BR&gt;برای خاکی که خوب می‌شناسیم&lt;BR&gt;برای تقلبی که خوب می‌شناسیم&lt;BR&gt;نان&lt;BR&gt;نان ِ خودمان&lt;BR&gt;تعارف&lt;BR&gt;تعارف ِ خودمان&lt;BR&gt;هوا&lt;BR&gt;هوای صبح‌گاهی خیابان‌های تنگ ِ دی‌روز ِ خودمان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000033&gt;خواهرم می‌نویسد «کارت»های زیبا به مقصد نمی‌رسند&lt;BR&gt;اما امنیت ِ نامهء سفارشی هم غم‌انگیز است&lt;BR&gt;ما باید به خانه‌هامان برگردیم&lt;BR&gt;و چهره‌های شاد را بر صفحهء تلویزیون تماشا کنیم&lt;BR&gt;آن‌ها ما را به شکیبایی دعوت خواهند کرد&lt;BR&gt;آن‌ها ما را به شنیدن مرثیهء نرون برای رُم دعوت خواهند کرد&lt;BR&gt;دختر ژنرال اصرار دارد که لاهیجان به‌ترین چای ِ جهان است&lt;BR&gt;اما خودش چای کلکته می‌نوشد&lt;BR&gt;ما خسته‌ایم .. باید به خانه‌هامان برگردیم&lt;BR&gt;زیر درخت ِ خصومت ِ هم‌سایگان بنشینیم&lt;BR&gt;و فنجان‌های اعتماد ِ متقابل را دست به دست بگردانیم&lt;BR&gt;...&lt;BR&gt;زبان مادری را از یاد می‌بریم&lt;BR&gt;یک‌بار که غریبه‌ای مرا می‌کُشت&lt;BR&gt;به اشکالات دستور زبانی برخوردیم&lt;BR&gt;باید برگردیم و جیرهء عشق را از بازار سیاه ابتیاع کنیم&lt;BR&gt;سفر از یک قارهء خون است به قارهء دیگر&lt;BR&gt;هرج و مرج غریبی است&lt;BR&gt;یگانه ‌وقار&lt;BR&gt;درخت بیدی است که روی رودخانه خم شده است&lt;BR&gt;مردم در جاده‌های مه‌آلود ِ «ما پیروز خواهیم شد*» ناپدید می‌شوند&lt;BR&gt;برادران ما در سینا می‌میرند&lt;BR&gt;قبری برای آن‌ها نیست&lt;BR&gt;باغستان‌های درهء نیل را اجاره داده‌اند&lt;BR&gt;در لهستان حق ِ وتوُ به اشراف تعلق دارد&lt;BR&gt;در تایوان آدم را مثل سیب‌زمینی کنار هر خوراک می‌نشانند ...&lt;BR&gt;باید به برادرت که علیه تو توطئه می‌کند حق بدهی&lt;BR&gt;حق با او است&lt;BR&gt;زندگی ِ لعنتی‌اش را باید ادامه بدهد&lt;BR&gt;حق با او است ...&lt;BR&gt;چرا باید این‌چنین لرزان و ترسان باشیم؛&lt;BR&gt;ما که در محاصرهء مردان هستیم؟ &lt;BR&gt;مردان ِ پاس‌بان، مردان ِ تاجر، مردان ِ امنیت...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000033 size=1&gt;*سرود ِ سیاهان&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;بخشی از شعر «دلتنگی» سرودهء مرحوم طاهره صفارزاده&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چیزهای زیادی دارد از این‌جا؛ اصلا هم‌این «ویرگول‌نطقه {؛}»! و حتی خیلی از عناوین و سطرهای آن‌ نوشته‌ها هم از نوشته‌های این‌جا گرته‌ای دارند. سعی کردم فقط کمی «رسم‌الخط»‌اش بشود «رسم‌ ِ خط» و مثل معمول‌اش.&lt;BR&gt;آن وبلاگ در یک‌ماهگی مغشوش بود و نویسنده‌اش مانده بود در «که چی؟!». در دوماهگی، که لینک بعضی از وبلاگ‌هایی را که می‌خواند اضافه کرد، و کم‌کم «خواننده/بیننده» از راه می‌رسید، فکر کرد که «باید جدی بود دیگه». یک‌ماه جدی بود، و در پایان سه‌ماهگی هم عمرش را داد به «گاوخونی». که قرار هم جز این نبود: سه ماه!&lt;BR&gt;یکی‌دوتا نوشته ازش حذف شد، که حتی به قامت آن‌جا هم نمی‌آمد. باقی، سِیری سه‌ماه دارد که می‌ماند برای خودش آن‌جا. حقیقت این است: من بیرون از این‌جا، چیز دندان‌گیری ندارم برای گفتن.&lt;BR&gt;چندنفر به‌لطف کامنت گذاشته بودند و بعضی‌ها هم لینک داده بودند. بازی برای ما بود، و برای آن‌ها که می‌خواندند صرفا وبلاگی بود با عمری کوتاه، که گاهی هم با چیزکی به‌روز می‌شد. ممنون ِ ایشان ام بابت لطف و توجه‌شان.&lt;BR&gt;من هم یک‌ماه و اندی لینک وبلاگ‌هایی را که معمولا می‌خواندم گذاشتم کنار وبلاگ. سعی کردم که آشناها نباشند که معلوم است چرا. گاهی هم رعایت نکردم البته.&lt;BR&gt;و حالا که تمام شده، فرقی ندارد کی می‌نوشت و چی؛ قرار نی‌است دیگر به‌روز شود. گرچه کل بازی از هم‌این «اسم نویسنده» شروع شد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نوشتن در آن‌جا اما تجربهء خوبی بود. نه این‌که با گذاشتن ِ «ی» به‌جای «ء» عوض بشود همه‌چیز. سخت بود برای کسی از تبار روضه‌خوان‌ها، که جای صدخط نوشته برای یک لحظه، در یکی‌دو جمله یا حتی کم‌تر، یک پُست را تمام کند {در این‌جا صدای «کورش ع» در گوش می‌پیچد که دارد چیزهایی می‌گوید و غُر می‌زند}. خدا به آن‌ها که کوتاه‌نویس اند در هر قالب و شکلی، عزت و عمر سعادت‌مند و بلند دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و البته در خیلی از آن نوشته‌ها، خبری از خودم نبود. گفتم که، ترس داشتم بازندهء این بازی باشم. یکی‌دوتا نوشتهء آن‌جا ردگم‌کنی است و بعضی کلمات مال من نی‌است.&lt;BR&gt;من، تنها، «ایلعازر»ی بودم که «حیات موقت دوباره»ای در آن سرزمین داشتم. برای من، تنها لطف «کتاب مقدس»، وهم‌آلود و داستانی بودن ِ اسامی و فضاها و قصه‌هاش است که از آن بهره بردم در این وبلاگ؛ ممنون راویان کتاب مقدس! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فامیلی داشتیم که گاهی به مناسبتی برای ما کادو می‌آورد. بعد، خودش تاب نمی‌آورد و می‌گفت: «برو کادو رو باز کن ببینیم براتون چی آوردیم؟»&lt;BR&gt;و اما حالا؛ &lt;A href="http://hoseinnorouzi.com/author-baanoo.aspx" target=_blank&gt;تو&lt;/A&gt; رسما باختی! بعید بود ببینی و نفهمی. شاید هم دیدی و رد شدی! دیدی و رد شدی! و من برنده می‌باشم اکنون!&lt;BR&gt;پس لطفا برو &lt;A href="http://naeerika.blogspot.com/" target=_blank&gt;این بسته&lt;/A&gt; را باز کن ببین برات چی‌ها نوشتم ... با علاقهء بس‌یااااااااااااااااااااااااار!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/hoseim/~4/PDETt6oCXvo" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Tue, 07 Jul 2009 21:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=norouzi3&amp;postid=467</comments>
<dc:creator>norouzi3</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://norouzi3.blogfa.com/post-467.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://norouzi3.blogfa.com/post-467.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>یار ِ دیار</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/hoseim/~3/3zhxJYZcoX4/post-466.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000033&gt;- دست‌ات درد نکنه اوس ابوالفتح؛ پس تو کاسب ای.&lt;BR&gt;- کسب که نه؛ کار می‌کنم.&lt;BR&gt;- ... اومدی ما رو بی‌قرار کردی و رفتی؟ ... ما که سرمون به راه بود وُ دل‌مون هم به چاه ... ترک ِ کسب‌وُکار کردیم، یار هم که نداریم از بی‌دلی؛ بگو که ترک ِ شهر وُ دیار کنیم ...&lt;BR&gt;- یار پیدا می‌شه در عالم، دیار نه!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;از «هزاردستان» ِ علی حاتمی، گفت‌وگوی میان رضا تفنگ‌چی و ابوالفتح‌ ِ صحّاف&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;قدر ِ شهرهامان را نمی‌دانیم؛ صبح از خواب برمی‌خیزیم، می‌بینیم که دیگر آن شهری نی‌است که روزگاری دوست‌اش داشتیم. &lt;BR&gt;شهر، با آدم‌هاش شهر است؛ شهر ِ بی‌&lt;A href="http://hoseinnorouzi.com/author-baanoo.aspx" target=_blank&gt;یک‌نفر&lt;/A&gt;، یعنی خیابان‌های بی‌نظمی که ساخته می‌شوند برای خودشان و یک‌روز این اسم را دارند، یک‌روز اسم دیگری. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوسال قبل، هم‌این‌جا چیزکی نوشته بودم؛ این تکه‌اش را ام‌روز بدجوری هستم:&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#000033&gt;شهرها را ساختیم که راه نروند. به خیابان نگاه کن: زن زیبا راه نمی‌رود، عشوه‌ای در راه رفتن‌اش نیست، به بوق‌های پیاپی دل بسته است. حالا تو هی بیا بگو که «بانوی محترم! لطفا برای صرفه‌جویی در مصرف بنزین، با اولین بوق سوار شوید!» شهر یعنی هم‌این عزیز من.&lt;BR&gt;نشانه‌های بسیاری دارد شهر، از روزگاری که عاشق می‌شوی.&lt;BR&gt;با هومن بودیم. دو تا نره‌خر، رسیدند به دوتا دافی. نره‌خرها، یکی‌شان، خیلی مودب، رفت جلو: «عذر می‌خوام خانم، کافی‌شاپ این‌ورها کجا است؟» دافی‌ها، هردوشان، مودب و شیک گفتند: «خواهش می‌کنیم.. هم‌این روبه‌رو!» نره‌خر دومی هم با لب‌خند گفت: «پس ما شما رو به صرف یک فنجان قهوه دعوت می‌کنیم!» کارد می‌زدی خون‌شان درنمی‌آمد دافی‌ها. ذهن ِ ایرانی، خلاق است، حتی وقتی قرار ِ متلک دارد.&lt;BR&gt;شهرها، خلاقیت را توامان با لذت و خواری هدیه می‌دهند. شهری نی‌است، مگر با چهره‌های رنگ‌پریده‌ء زنان‌اش توی خیابان. و دختری که دارد روی لبهء جوی آب، قدم می‌زند. &lt;BR&gt;شهر، خوب است که بزرگ باشد، ولی وقتی که جهانی شد، وقتی که شد شهر مدرن، در قبال زن‌ها و چهره‌های رنگارنگ‌اش، زیباترین زن را از تو می‌دزدد. شهرها، خیابان‌های دور از این‌جا، از توی دست ِ تو دستی را بیرون می‌آورند و در دست آوارگی‌ رها می‌کنند. شهر، خوب است که کمی بزرگ باشد؛ به قدری که «چارتا خیابون اون‌طرف‌تر»ی هم داشته باشد، فقط هم‌این.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;بله؛ قدر ِ شهرها را نمی‌دانیم؛ صبح پا می‌شویم می‌بینیم رفته‌ایم به باد. و شهر؛ شهر، بدون بعضی آدم‌هاش، واقعا جای دل‌گیری است، زندانی به بزرگی نیمه‌شب‌هایی که سیگار تمام کرده‌ای.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یک‌جای «هزاردستان»، داش‌رضا به ابوالفتح می‌گوید: «خشکی نکن با من ِ تشنه؛ موکّل ِ آب فرات نباش...». حالا ما داریم برای خودمان زمزمه‌اش می‌کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا فعلا &lt;A href="http://www.4shared.com/file/116377237/734a05fe/Magzar_o_Magzar_-_Hamidreza_Noorbakhsh.html" target=_blank&gt;این تصنیف&lt;/A&gt; دایم است برای ما، و این‌جا هم هی به‌روز می‌شود؛ یک ماه هی نوشتم و هی پاک کردم و هی ...&lt;BR&gt;وقت معرفی یک وبلاگ است کم‌کم؛ خیلی زود، ام‌شب فرداشب شاید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;شب ِ تهران ِ باد و خاک.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/hoseim/~4/3zhxJYZcoX4" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Tue, 07 Jul 2009 18:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=norouzi3&amp;postid=466</comments>
<dc:creator>norouzi3</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://norouzi3.blogfa.com/post-466.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://norouzi3.blogfa.com/post-466.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>نه از ما</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/hoseim/~3/jE8XruOq6Bk/post-465.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000033&gt;نقل است که شبی {ابوالحسن خرقانی} نماز همی‌کرد. &lt;BR&gt;آوازی شنود که: «هان بوالحسن! خواهی که آن‌چه از تو می‌دانم با خلق بگویم تا سنگ‌سارت کنند؟»&lt;BR&gt;شیخ گفت: «ای بار تعالی! خواهی تا آن‌چه از رحمت تو می‌دانم، و از کرم ِ تو می‌بینم، با خلق بگویم تا دیگر هیچ‌کس سجده‌ات نکند؟»&lt;BR&gt;آواز آمد: «نه از تو، نه از من!»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;از در و دیوار که ببارد، آدم دیگر باید به چی امید داشته باشد؟ رسما ام‌روز این سیگارها دارند مرا دود می‌کنند، دود می‌کنند، دود می‌کنند... ای خاک بر سر ِ ما با این روزگارمان.&lt;BR&gt;رُسوای &lt;A href="http://www.4shared.com/file/116377237/734a05fe/Magzar_o_Magzar_-_Hamidreza_Noorbakhsh.html" target=_blank&gt;این تصنیف&lt;/A&gt; ام که برای این‌روزها و شب‌هامان حسابی جواب می‌دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;عصر، تهران، هوای بد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/hoseim/~4/jE8XruOq6Bk" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Tue, 07 Jul 2009 15:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=norouzi3&amp;postid=465</comments>
<dc:creator>norouzi3</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://norouzi3.blogfa.com/post-465.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://norouzi3.blogfa.com/post-465.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>حمایت نامحسوس </title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/hoseim/~3/uK4TxnRwZvI/post-464.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt="حسین نوروزی و بانو /  میرحسین موسوی و غیره " hspace=0 src="http://hosein.norouzi.googlepages.com/ring-moosavi-02.jpg" align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خط ِ «سبز» &lt;A href="http://www.hoseinnorouzi.com/author-baanoo.aspx" target=_blank&gt;تو&lt;/A&gt; مرا در خطر انداخته بود    بوی آن زلف سیاهم به «حمایت» برسید&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;اوحدی مراغه‌ای گفته است؛ ربطی هم به انتخابات ندارد.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/hoseim/~4/uK4TxnRwZvI" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Tue, 09 Jun 2009 12:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=norouzi3&amp;postid=464</comments>
<dc:creator>norouzi3</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://norouzi3.blogfa.com/post-464.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://norouzi3.blogfa.com/post-464.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>دنیای کوچک دُن‌کامیلو</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/hoseim/~3/Ncl0G_heN40/post-463.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;از صبح تا بعدازظهر:&lt;BR&gt;قصه این است که ما «احمدرضا بهارلو»ی درون‌مان را گم کرده‌ایم؛ هم‌این است که حالا و در ساعت ۳ بعدازظهر سه‌شنبه، نمی‌توانم ابلهانه به ریش جهان بخندم، غرق در حسّ ِ خوش‌تیپی، به دوردست‌ها خیره بشوم. در دل من کسی بندری می‌زند، ولی تا صدا برسد به گوش‌ها و دست‌ها، بهارلوی درون خواهد افسُرد.&lt;BR&gt;بله؛ کلافه، بی‌حوصله، نگران، و خسته‌ ام. گویا بهار هم به روح اعتقاد دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;غروب:&lt;BR&gt;تمام ِ سه‌شنبه با &lt;A href="http://www.4shared.com/file/104953638/ebf04655/Miras_-_Shahrokh.html" target=_blank&gt;این آهنگ&lt;/A&gt; گذشت. نویسنده، هی می‌رود دوُر می‌زند برمی‌گردد توی این صفحه برای خودش چیز می‌نویسد و پاک می‌کند. وی دارد الواتی می‌کند که وقت بگذرد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سر ِ ‌شب:&lt;BR&gt;در درون‌ ِ نگارنده، یکی زنگ می‌زند به رادیو و می‌گوید یک آهنگ درخواستی پخش کنید، آن‌ها می‌پرسند از کی باشد این آهنگ؟ می‌گوید «اون دیگه به انتخاب خودتون». بعد، رادیو را خاموش می‌کند و باز هم‌آن &lt;A href="http://www.4shared.com/file/104953638/ebf04655/Miras_-_Shahrokh.html" target=_blank&gt;آهنگ ِ مورد علاقه&lt;/A&gt; ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نیمه‌شب:&lt;BR&gt;نویسندهء این پای‌گاه، هم‌اکنون انسان شادی است. و خدا را بابت این لب ِ خندون شکر می‌کند. با هم‌آن &lt;A href="http://www.4shared.com/file/104953638/ebf04655/Miras_-_Shahrokh.html" target=_blank&gt;آهنگ فوق‌الذکر&lt;/A&gt; وی می‌رود که کارها و حرکات شادیانه بکند به امید حق.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/hoseim/~4/Ncl0G_heN40" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Tue, 12 May 2009 20:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=norouzi3&amp;postid=463</comments>
<dc:creator>norouzi3</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://norouzi3.blogfa.com/post-463.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://norouzi3.blogfa.com/post-463.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>چمدان‌ها، رنگ‌ها، قصه‌ها</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/hoseim/~3/cwkqj4I3koE/post-462.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;۱&lt;BR&gt;چمدان‌ها پُر از قصه‌های عجيب هستند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۵&lt;BR&gt;آدم‌هايی كه قدشان فقط يک‌متراست، هميشه چمدان‌های آبی دارند.&lt;BR&gt;آدم‌هايی كه چمدان‌های آبی دارند، لبخند می‌زنند. وقتی‌كه می‌روند سفر، با خودشان گل‌های سرخ می‌برند و با درخت‌ها عكس می‌گيرند. آن‌ها فقط به جاهای خوش آب‌وهوا سفر می‌كنند.&lt;BR&gt;آبی‌ها، هيچ‌وقت در دريا خفه نمی‌شوند. ماهی‌ها هميشه با چمدان‌های آبی دوست هستند.&lt;BR&gt;آدم‌هايی كه قدشان فقط يک‌متر است، فقط به اندازهء يک‌متر سفر می‌كنند. آن‌ها خيلی دور نمی‌شوند.&lt;BR&gt;آدم‌های آبی، روی هوا سفر می‌كنند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۱۲&lt;BR&gt;چمدان‌ها زياد مسافرت می‌روند. هر چمدان، رنگی را با خود به سفر می‌برد. هر چمدان، برای خودش قصه‌ای دارد هميشه. اما قد تمام چمدان‌ها، يک‌اندازه است.&lt;BR&gt;چمدان‌ها با آدم‌ها حرف نمی‌زنند؛ آن‌ها در سكوت، فقط سفر می‌كنند.&lt;BR&gt;چمدان ِ من رفته است سفر.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000033&gt;*&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000033&gt;صفحاتی از کتاب ِ زیرچاپ «چمدان‌ها می‌روند سفر»؛ یک قصه برای کودکان.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/hoseim/~4/cwkqj4I3koE" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Tue, 12 May 2009 11:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=norouzi3&amp;postid=462</comments>
<dc:creator>norouzi3</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://norouzi3.blogfa.com/post-462.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://norouzi3.blogfa.com/post-462.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>آد</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/hoseim/~3/86FCPI09pHk/post-461.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;پدر، بچهء این‌جا است و در این شهر بزرگ شده، و به زبان فارسی کار می‌کند و به زبان فارسی زندگی می‌کند و به هم‌این زبان هم مریض می‌شود. اما هست روزهایی که باید به زبان سرزمین پدری/مادری حرف بزند با بزرگ‌ترها. یک‌بار فکر کردم آدمی در این وضعیت، به چه زبانی به بالا خیره می‌شود و با خود زمزمه می‌کند: «پس کی ما با راه می‌آیی؟». پدر، ادبیات خودش را که عوض کرده است، زمزمه‌هاش را کاش گم نکرده باشد.&lt;BR&gt;چندماه قبل، ده دقیقه نشستم در جلد پدر، چیزی به زبان ِ دیگرش نوشتم. خودم ترجمه‌اش کردم، شد این که می‌خوانی. حالا فکر می‌کنم پدر واقعا این‌همه ساده می‌بیند جهان را؟ یا بلندی‌های زبان‌اش در من عقیم شده؟ نوایی از اعماق مسنجر می‌گوید: «حالا باباش رو ندیدی!».&lt;BR&gt;«نام» ِ این شعر ِ برگشته به فارسی، در زبان ِ دیگر پدری، «آد» است. و البته این کار، اصلا تجربهء جدید و بکری نی‌است؛ فقط یک تجربهء خام است و دلی، برای من. و باز هم البته! بی‌دلیل به‌روز نشده این‌جا. هم‌این!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;از راه دوری آمدی&lt;BR&gt;با سایه‌ها خوابیده بودم که &lt;A href="http://hoseinnorouzi.com/author-baanoo.aspx" target=_blank&gt;تو&lt;/A&gt; را دیدم&lt;BR&gt;چه زیبا بودی تو&lt;BR&gt;و اشک&lt;BR&gt;چه ناب در چشم‌هات نشسته بود&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;باد می‌آمد که نام‌‌ات در دل‌ام افتاد&lt;BR&gt;و عاشق‌ات شدم&lt;BR&gt;بس‌یار راه بود که باید می‌رفتیم&lt;BR&gt;راه‌ها با من به راه افتادند&lt;BR&gt;تا توان داشتم به تو فکر کردم&lt;BR&gt;و جهان از من عبور می‌کرد&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چه بسیار سال‌ها گذشت و ماه‌ها رفت&lt;BR&gt;عاقبت از من گذشتی&lt;BR&gt;و سایه‌ها مُردند&lt;BR&gt;خودم را دیدم که در راه، بی‌تو.&lt;BR&gt;تنها نامی از تو به‌یاد داشتم&lt;BR&gt;شبیه گلی&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نام‌ات&lt;BR&gt;تمام گل‌های عالم بود&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/hoseim/~4/86FCPI09pHk" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Mon, 11 May 2009 23:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=norouzi3&amp;postid=461</comments>
<dc:creator>norouzi3</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://norouzi3.blogfa.com/post-461.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://norouzi3.blogfa.com/post-461.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>مثل شعری که مُرده است</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/hoseim/~3/mu52irO0NRw/post-460.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;۱&lt;BR&gt;شاعران آزادی تمام نمی‌شوند&lt;BR&gt;تو را قیچی می‌کنند&lt;BR&gt;و کسی‌ &lt;BR&gt;پیش از چاپ&lt;BR&gt;از تو لذت می‌برد&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چیزی‌که دیگران خواهند خواند&lt;BR&gt;دیگر&lt;BR&gt;تو نی‌استی ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۲&lt;BR&gt;چه سرشناس بودی ای زنی که من نوشتم!&lt;BR&gt;جهان با تو رابطه داشت&lt;BR&gt;و هر قطار&lt;BR&gt;به‌شوق تو سوت می‌کشید ...&lt;BR&gt;هنوز&lt;BR&gt;این‌همه سربه‌راه نبودی ای معصوم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتی‌که دیدم عاشق‌ات شده‌ام&lt;BR&gt;روبه‌راه نبودی این‌قدر &lt;BR&gt;و چشم‌هات هنوز &lt;BR&gt;- وقتی‌که می‌نوشتم –&lt;BR&gt;دختری بود که همه می‌خواستند، همه&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۳&lt;BR&gt;از تو لذت بردند&lt;BR&gt;و خط خطی شدی مُردی&lt;BR&gt;به من گفتند: یا بنویس "زن ِ خالی" یا بمیر!&lt;BR&gt;نوشتم: زیبا بود، زیبا... &lt;BR&gt;و مُردم.&lt;BR&gt;&lt;A href="http://hoseinnorouzi.com/post-232.aspx" target=_blank&gt;شعرهای آزادی&lt;/A&gt; تمامی نداشتند&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۴&lt;BR&gt;مثل زاییدن است &lt;BR&gt;این‌که درد می‌کشیم در مجوّز پیش از چاپ&lt;BR&gt;تا دیگران بخوانند: دوست‌ات دارم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;&lt;/BLOGPROFILE&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href="http://hoseinnorouzi.com/page/baanoo.aspx" target=_blank&gt;&lt;IMG alt="Baanoo بانو" src="http://hosein.norouzi.googlepages.com/baanoo-s-logo.jpg"&gt;&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;این شعر ِ بدون ویرایش، حکایت ما و دفتری است که بیش از سه‌سال است هی مُثله می‌شود، هی مُثله می‌شود، هی! و من، که &lt;A href="http://hoseinnorouzi.com/author-baanoo.aspx" target=_blank&gt;تو&lt;/A&gt; را دوست می‌دارم، این شعر را، &lt;A href="http://hoseinnorouzi.com/page/baanoo.aspx" target=_blank&gt;تمام شعرها&lt;/A&gt; را تقدیم می‌کنم به تو، وقتی‌که داری به &lt;A href="http://www.4shared.com/file/104526745/29fe2a41/Shab_-_Sattar.html" target=_blank&gt;این ترانهء خوب ستار&lt;/A&gt; دل می‌دهی؛ برای تو.&lt;BR&gt;آن‌ها چه می‌دانند از «شرایط تلخ» آدم‌های یک شعر؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/hoseim/~4/mu52irO0NRw" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Sun, 10 May 2009 19:12:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=norouzi3&amp;postid=460</comments>
<dc:creator>norouzi3</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://norouzi3.blogfa.com/post-460.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://norouzi3.blogfa.com/post-460.aspx</feedburner:origLink></item>
<media:rating>nonadult</media:rating></channel>
</rss>
