<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>شهر غریب</title>
<link>https://niravan.blogfa.com</link>
<description>آواي هجرت</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 27 Oct 2015 20:22:37 +0100</lastBuildDate>
<item>
<title>زندگی</title>
<link>https://niravan.blogfa.com/post/103</link>
<description>چقدر از تو و این تصویر مبهمت در شگفتم ای زندگی ! چنان بی پروا در دایره به متروک خود می چرخی و نمیدانی از برای چه.</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2015 20:22:37 +0100</pubDate>
<dc:creator>niravan</dc:creator>
<guid>niravan.blogfa.com/post/103</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://niravan.blogfa.com/post/102</link>
<description>کفشهایم کو؟ چه کسی بود صدا زد سهراب؟ آشنا بود صدا؛ مثل هوا با تن برگ مادرم در خواب است و منوچهر و پروانه و شاید همه‎ی مردم شهر شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه‎ها می‎گذرد و نسیمی خنک از حاشیه‎ی سبز پتو خواب مرا می‎روبد بوی هجرت می‎آید بالش من پر آواز پر چلچله‎ها ست صبح خواهد شد و به این کاسه‎ی آب آسمان هجرت خواهد کرد باید امشب بروم من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنیدم هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبود کسی</description>
<pubDate>Fri, 18 May 2012 19:23:01 +0100</pubDate>
<dc:creator>niravan</dc:creator>
<guid>niravan.blogfa.com/post/102</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://niravan.blogfa.com/post/101</link>
<description>بيگاهان به خاموشى زمزمه‏گر جنگل خيزران كه شبتابان روشنى خويش را به‏عبث در آن تباه‏مى‏كنند نگاهى خواهم افكند و از هر آفريده كه ببينم خواهم پرسيد «آيا كسى مى‏تواند به من بگويد كه دزد خواب كجا زندگى مى‏كند؟» تاگور امروزه یک شاعر، نقاش و سراینده ای بزرگ است که قدرت تخیل و بیانش اعجاز آمیز است. وی یک شخصیت ملی و مبارزه جو است که به دلیل محبت و احترام به انسانیت در قلب همه مردم جهان جا دارد. «رابیند رانات تاگور Rabidranath Tagor» شاعر، متفکر و نابغه ی هندی درششم</description>
<pubDate>Thu, 10 May 2012 16:53:43 +0100</pubDate>
<dc:creator>niravan</dc:creator>
<guid>niravan.blogfa.com/post/101</guid>
</item>
<item>
<title>روزهايِ با تو بودن </title>
<link>https://niravan.blogfa.com/post/98</link>
<description>روزهايِ با تو بودن را به ياد مي‏آورم و روزهايِ بی تو بودن را... تو نگينی از صداقت بودی. صداقت تو، دشمن آرامش‏ام شد كاش هرگز صادق نبودی پنج شنبه 01 دسامبر 2011 - 10 آذر 1390</description>
<pubDate>Thu, 01 Dec 2011 09:00:24 +0100</pubDate>
<dc:creator>niravan</dc:creator>
<guid>niravan.blogfa.com/post/98</guid>
</item>
<item>
<title>عشق به دنبالِ آشيانه مي‏گشت</title>
<link>https://niravan.blogfa.com/post/97</link>
<description>سرزمينِ مردمانِ يخی چه زيبا بود محبت به رنگِ آبيِ دريا بود چشمه‏هايِ گرم‏اش جلوه ز رُخِ خدا داشت لطافت بر صورتِ خاک‏اش،بی همتا بود نسيم رقص‏كنان،سرودِ هستی مي‏خواند گَه شوخ ‏مزاج با زُلفِ سفيد چهره‏ها بود خوش مشربي،زينتِ چهره‏يِ مردمان‏اش زُلفِ نگار، بر آسمانِ نيلگون‏اش پيدا بود عشق به دنبالِ آشيانه مي‏گشت چه بسی دل‏ها كه به دو چشمِ بيمارش مبتلا بود ايسلند ۲۰۰۵ - 06 فوريه 2011 - 17 بهمن 1389</description>
<pubDate>Sat, 05 Feb 2011 15:46:00 +0100</pubDate>
<dc:creator>niravan</dc:creator>
<guid>niravan.blogfa.com/post/97</guid>
</item>
<item>
<title>تهوح با من خواهد سوخت</title>
<link>https://niravan.blogfa.com/post/95</link>
<description>هر لحظه در نوسان تهوح رهگذری خسته از تكرارِ زمان كودكی ميانِ مخوف‏هايِ مه‏آلود، شد تولد، از دامنِ عشقی،يك قدم مانده به چنون. او به چه خواهد ‏انديشد؟ شايد هرگز نامه‏ای ننويسد! شب‏هايِ مهتاب زيرِ خوابِ نور. مي‏ترسم رهگذر زمان را بفروشد به او روزی! رنگِ‏هايم را به هديه نخواهم داد به سفيديِ روياهايش. تهوح با من خواهد سوخت! مثلِ شادابيِ يك طرحِ ،رويِ فصل‏ها</description>
<pubDate>Mon, 20 Dec 2010 17:04:00 +0100</pubDate>
<dc:creator>niravan</dc:creator>
<guid>niravan.blogfa.com/post/95</guid>
</item>
<item>
<title>يک نقطه</title>
<link>https://niravan.blogfa.com/post/94</link>
<description>سوزشی مُداوم در اين فصل دارد پيوندی ديرينه، در وجودی خسته از گذر‏گاه‏هايِ غريب تنها گرمايِ خيال، مي‏آورد شعله‏ای گرم آن‏هم تنها لحظه‏ای صبح‏دمان،وقتی توده‏هايِ مه، خيابانِ تكرار را مي‏پوشانند، او بر‏مي‏خيزد از بسترِ خيسِ تهوح شبی آرام‏گذشت،گرچه تهوح نقشِ هر رويا بود. چيزی نيست بيشتر از يک نقطه، آخرِ اين جمله‏يِ بي‏پايان دوشنبه 13 دسامبر 2010 - 22 آذر 1389</description>
<pubDate>Sat, 20 Nov 2010 10:42:00 +0100</pubDate>
<dc:creator>niravan</dc:creator>
<guid>niravan.blogfa.com/post/94</guid>
</item>
<item>
<title>تيک تاکِ زمان رو به زوال</title>
<link>https://niravan.blogfa.com/post/92</link>
<description>دل‏تنگيِ غروب،پاشيده رويِ غم‏ها غبار غُباری از يادهايِ دور خيابانی به وسعتِ وجود، گام‏هايی از تكرار، هر طرف پراكنده تكه‏هايِ سئوال؟ تيک تاکِ زمان رو به زوال لحظه‏ها:مي‏گذرند هم‏چون بادهايِ پاييزی رويِ سطحِ انديشه بنشسته معّمايی از دوران‏هايِ دور مي‏دانم! نمي‏دانم؟ ترس گرفته در آغوش واژه‏گانی مرموز تو‏خواهی رفت! و من در ميانِ امواجِ غم‏ها خواهم ماند! اينجا نقطه‏يِ عطفِ آزمون بود. ستون‏هايِ باورم نسبت به تو، اكنون در نوسانِ فروريختن است! 22 اوت 2010 - 31</description>
<pubDate>Sun, 22 Aug 2010 13:49:00 +0100</pubDate>
<dc:creator>niravan</dc:creator>
<guid>niravan.blogfa.com/post/92</guid>
</item>
<item>
<title>مشت بر ديوار كوفتن هر از گاهی</title>
<link>https://niravan.blogfa.com/post/91</link>
<description>گه‏گاهی واژه‏گان مي‏خروشند،بي‏فرمان و مي‏آرايند آشفته، فضايِ اطراف را حجمِ صدا،مي‏فشارد فضايِ سينه را و مي‏ريزند بُرون از زيرِ پيكرِ ترس، داستان‏هايِ خُفته، از متروكه‏يِ دل ترس از كج فهمي‏هايِ بي‏جواب زوزه‏ای مخوف ، وسعتِ انديشه را مي‏تراشد مشت بر ديوار كوفتن هر از گاهی، تنها گذر از اين دايره‏ی بسته لحظه‏هايِ بي‏بازگشت مي‏گذرند بي‏آنكه حسّی از بودن را زنده كنند، ميانِ فعل‏هايِ نامعلول خود بودن و حركت به سويِ اِنتهايِ بايد، سخت‏ترين انجام، دِرونِ انجام‏هايِ</description>
<pubDate>Sat, 21 Aug 2010 17:29:00 +0100</pubDate>
<dc:creator>niravan</dc:creator>
<guid>niravan.blogfa.com/post/91</guid>
</item>
<item>
<title>انديشه‏ام،بي‏سرزمين‏تر از آفتاب</title>
<link>https://niravan.blogfa.com/post/90</link>
<description>به كدامين سوي؟ به كدامين سرزمين تعلق است مرا؟ هر وجب از خاکِ اين دايره، هرجا كه نهادم پای، خاطره‏ای هست،مسدود مرا شباهت‏ام به نقطه‏هايِ بي‏پايان است و انديشه‏ام،بي‏سرزمين‏تر از آفتاب آبيِ آسمان را هر جايِ روياهاي‏ام ديدم خاک را در هر جاده‏ای بوييدم عطرِ خاک داشت از تشنگي‏ام به آب هرگز تعجب‏ام نشد مثلِ هر موجودی نوشيدم انتهايِ مسيرِ حركت‏ام،مثل هر شی پيداست به كدامين فصل تعلق است مرا؟ هرگز باورم نكرد؟ وقتی گفتم‏اش،نمي‏دانم راهِ قبيله‏ام را چرا كه دنيايِ من</description>
<pubDate>Sat, 21 Aug 2010 08:56:00 +0100</pubDate>
<dc:creator>niravan</dc:creator>
<guid>niravan.blogfa.com/post/90</guid>
</item>
</channel>
</rss>
