<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0">
<channel>
<title>نقد فیلم های روز سینما</title>
<link>http://rogerebert.blogfa.com/</link>
<description>ترجمه نقدهای راجر ایبرت</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 14 Jun 2009 14:40:18 GMT</lastBuildDate>
<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" href="http://feeds.feedburner.com/http/rogerebertblogfacom/rssaspx" type="application/rss+xml" /><feedburner:emailServiceId>http/rogerebertblogfacom/rssaspx</feedburner:emailServiceId><feedburner:feedburnerHostname>http://feedburner.google.com</feedburner:feedburnerHostname><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com" /><item>
<title />
<link>http://feedproxy.google.com/~r/http/rogerebertblogfacom/rssaspx/~3/qs08-wrVp0U/post-73.aspx</link>
<description>
&lt;img src="http://www.imagechicken.com/viewpic.php?p=1244990397004258400&amp;x=jpg" /&gt;&lt;img src="http://www.imagechicken.com/uploads/1244990397004258400.jpg" style="width: 515px; height: 386px;" /&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 14 Jun 2009 14:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rogerebert&amp;postid=73</comments>
<dc:creator>rogerebert</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://rogerebert.blogfa.com/post-73.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://rogerebert.blogfa.com/post-73.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>سینما ژورنالیسم</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/http/rogerebertblogfacom/rssaspx/~3/6vor8AmCfdk/post-71.aspx</link>
<description>
&lt;p style="text-align: center;"&gt;از این پس جدیدترین نقد‌های راجر ایبرت و دیگر منتقدان را در وب سایت سینما ژورنالیسم&lt;/p&gt;&lt;p align="baseline" style="text-align: center;"&gt;مطالعه فرمایید.&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;a href="http://cinemajournal.org/"&gt;&lt;img src="http://cinemajournal.org/wordpress/wp-content/uploads/logo2.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;این وبلاگ دیگر به روز نخواهد شد.&lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 25 Jan 2009 21:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rogerebert&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>rogerebert</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://rogerebert.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://rogerebert.blogfa.com/post-71.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>سایه‌های تردید، تحلیلی بر فیلم شک </title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/http/rogerebertblogfacom/rssaspx/~3/X01wAd3toko/post-70.aspx</link>
<description>
&lt;div class="content_title"&gt;
سایه‌های تردید، تحلیلی بر فیلم شک&lt;/div&gt;
&lt;div class="author"&gt;مترجم: &lt;a href="http://www.movieland.ir/articles/author/faridabbasi/" title="نویسنده: فرید عباسی"&gt;فرید عباسی&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;hr /&gt;



&lt;div class="content"&gt;
&lt;table align="left" style="width: 170px; height: 100px;"&gt;
&lt;tbody&gt;&lt;tr&gt;
&lt;td valign="top"&gt;
&lt;img class="contentimg" alt="سایه‌های تردید، تحلیلی بر فیلم شک" src="http://www.movieland.ir/wp-content/uploads/2009/01/doubt1-160x96.jpg" /&gt;
&lt;/td&gt;
&lt;/tr&gt;
&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;
&lt;div class="entry"&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 255);"&gt;منتقد:&lt;/span&gt; راجر ایبرت&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: rgb(0, 0, 255);"&gt;نام فیلم:&lt;/span&gt; شک (doubt)&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: rgb(0, 0, 255);"&gt;کارگردان:&lt;span style="color: rgb(0, 0, 0);"&gt; پاتریک شانلی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
بازیگران:&lt;/span&gt; مریل استریپ، فیلیپ سیمور هافمن، امی آدامز&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یک مدرسه کاتولیک در سال ۱۹۶۴ به نظر دنیایی بسته و مهر و موم شده
می‌آید. مدرسه سنت نیکلاس در برانکس که توسط مادر آلویزز، مدیر سخت‌گیر و
تندخوی آنجا که دانش‌آموزان و راهبه‌ها را چهار چشمی می‌پاید و اخیرا با
کشیش‌های منطقه سر ناسازگاری پیدا کرده است، اداره می‌شود. مسئله آنها به
نظر بر روی اصلاحات واتیکان دوم که هنوز در جریان است و پدر فلین (فیلیپ
سیمیور هافمن) به عنوان مترقی، مجری اجرای آن است، متمرکز شده است. این
مسئله اما برای مادر آلویزز رنج و عذابی‌ست.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بعضی بر این عقیده خواهند بود که کاراکتر مادر آلویزز که کاملا خشک و
بدون هیچ اشاره‌ای به شوخ‌طبعی توسط مریل استریپ بازی شده، یک کاریکاتور
است. در هشت سالی که در مدرسه کاتولیک‌ها بودم، از راهبه‌های دومنیکن بغیر
از خوبی و مهربانی هیچ چیز ندیدم. هرگز من از آنها نرنجیدم و تنها یک بار
در سال اول خواهر آمبروستتا با انگشتری که در دست داشت، ضربه‌ای به سرم
زد. اما به وضوح بیاد دارم که از خواهر گیلبرتو - مدیر مدرسه - می‌ترسیدم
و یک باری که من را به دفترش فرستادند، از ترس پاهایم کاملا شل شده بود.
او هیچ وقت کاری از روی غضب انجام نمی‌داد. تنها طوری وانمود می‌کرد که
مدیری مدبر است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مادر آلویزز در “شک” از تمام تاثیرات سوء جهان مدرن که حتی یک خودنویس
را هم شامل می‌شود، نفرت دارد. درست می‌گوید. ما خوشخطی‌مان را از تمرین
با خودکارهای مخزنی که بر روی هر صفحه‌ای عبارت “JMJ” را ثبت می‌کردیم، به
دست آوردیم. (به نام مسیح، مریم و البته یوسف). در قلمرو حکمرانی آلویزز
یک دختر شیرین به اسم خواهر جیمز (امی آدامز) نفس می‌کشد. کسی که می‌بینید
در دنیای صومعه محدود شده است و دنیای داخل را با بیرون در مغایرت
می‌بیند. بتدریج در طول نیمسال دوم در پاییز، تحولی پدیدار می‌گردد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;در مدرسه سنت نیکلاس یک دانش آموز آفریقایی - آمریکایی به اسم دونالد
میلر (جوزف فاستر) مشغول به تدریس است. کسی که پدر فلیپ او را تشویق به
انجام دادن ورزش می‌کند و منصب موعظ محراب را به او می‌سپارد. تمام این
کارها به خوبی انجام می‌گیرد. اما خواهر جیمز اعلام می‌کند که کشیش فلین
دونالد را تنهایی به اتاق خودش احضار کرده است. خواهر جیمز بر این باور
است که احتمال وقوع کاری غیر اخلاقی می‌رود و مادر آلویزز را که چشمانش از
فرط تنگ‌نظری و کشیدگی همانند گرگ می‌ماند، آگاه می‌سازد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اما “شک” قصد این را ندارد که درام - مستندی دباره سوء استفاده جنسی
باشد. پاتریک شانلی فیلم را براساس نمایشنامه برنده جایزه پولیتزر و هم
چنین تونی، نوشته خودش کارگردانی کرده است و همانطور که از اسم پیداست،
فیلم تماما درباره یک “شک” است. شک در دنیای قطعیت (یقین). از نظر آلویزز،
فلین بدون رد خور، گنه‌کار است. اینکه فلین بی‌گناه به نظر رسد و یا
احتمال دارد خواهر جیمز فقط از روی عجله و اشتباها آن خبر را داده باشد،
کاملا برای مادر آلویزز بی معنی است. فلین می‌داند که یک تهمت ناروا‌‌،
می‌تواند زندگی و کارش را نابود کند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اتفاق دیگری هم می‌افتد. دنیای واقعی وارد دنیای مهر و موم شده می‌شود
و مابین این دو نقطه درگیری‌ صورت می گیرد. مادر دونالد (ویولا دیویس)
می‌ترسد که مبادا پسرش را از مدرسه اخراج کنند. دونالد همچنین متهم به
نوشیدن جرعه‌ای شراب از محراب است. بدتر اینکه پدر فلین این اتهام را بر
او روا می‌دارد. مادر دونالد در صحنه‌ای که یکی از بهترین صحنه‌های امسال
است، مستقیما به پای مادر آلویزز می‌افتد و از او التماس می‌کند که پسرش
را اخراج نکنند. بی‌عدالتی است اگر ویولا دیویس را برای بازی خوبش نامزد
اسکار نکنند. او چهره به چهره با بازیگری توانا و قابل از نسل خودش روبرو
می‌شود و این مواجهه‌ای است مابین دو غول که قدرتی بی‌همتا را بازتاب
می‌دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;“شک” همچنین موضوع خطابه پدر فلین در آغاز فیلم است. شک در کار رسوخ به
درون کلیسا و ایالات متحده در سال ۱۹۶۴ بود. آیا هنوز با خوردن گوشت در
جمعه‌ها به جهنم می‌رویم؟ بعد از ترور کندی و آغاز جنگ ویتنام شک و تردید
به یقین عامه آمریکاییان نقب زده بود. به چه اطمینان داشته باشیم؟ تضاد
مابین آلویزز و فلین، تضاد بین قدیم و جدید است، تضاد مابین ثبات و تغییر،
عصمت و بلاتکلیفی. شانلی ما را با این تردیدها تنها می‌گذارد. من کسانی را
می‌شناسم که مطمئنا درباره فرجامی که می‌بایست بر این فیلم می‌بود، یقین
دارند. “شک” فیلم‌نامه‌ای غنی و قوی دارد و با اجراهایی خیره کننده و قوی
تزئین شده است. فیلم از همان برداشت اول ما را به تامل وا می‌دارد و
بتدریج بر آن می‌افزاید. فیلم‌هایی از این دست، نایاب هستند.&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ــــــــــــــــــــــ&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;لینک مستقیم در &lt;a href="http://www.movieland.ir/articles/reviews/doubt"&gt;سرزمین سینما&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 02 Jan 2009 18:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rogerebert&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>rogerebert</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://rogerebert.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://rogerebert.blogfa.com/post-70.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>روزی که زمین از حرکت ایستاد </title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/http/rogerebertblogfacom/rssaspx/~3/aDoCCbv_ZBk/post-69.aspx</link>
<description>روزی که زمین از حرکت ایستاد&lt;/p&gt;
&lt;div class="author"&gt;نویسنده: &lt;a title="نویسنده: فرید عباسی" href="http://www.movieland.ir/articles/author/faridabbasi/"&gt;فرید عباسی&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;hr /&gt;



&lt;div class="content"&gt;
&lt;table align="left" style="width: 170px; height: 100px;"&gt;
&lt;tbody&gt;&lt;tr&gt;
&lt;td valign="top"&gt;
&lt;img src="http://www.movieland.ir/wp-content/uploads/2008/12/stood-160x96.jpg" alt="روزی که زمین از حرکت ایستاد" class="contentimg" /&gt;
&lt;/td&gt;
&lt;/tr&gt;
&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;
&lt;div class="entry"&gt;
&lt;p&gt;لو لومنیک/ نیویورک پست&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اگر شما فیلم اصلی و نیمه مستند رابرت وایز به اسم “روزی که زمین از
حرکت ایستاد” را دیده باشید، مطلقا هیچ‌وقت انتظار یک “بازسازی” را ندارید
که از یک فیلم کلاسیک علمی ـ تخیلی اقتباس شده باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این نسخه کیانو ریوز خواب آلود، نقش یک بیگانه خارجی را بازی می‌کند
و جنیفر کانلی - که دراصل کاراکتر خودش را در “هالک” تکرار می‌کند - در
نقش یک دانشمند زیبا رو ظاهر شده است که به کیانو ریوز کمک می‌کند خطر
افزایش گرمای زمین را به مردم بفهماند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;حالا یک سوال، چرا باید آدم‌های بیرون از عالم خاکی نگران مسئله گرمای
زمین باشند؟ در نسخه اصلی، تهدیدی باورکردنی‌تر، که افزایش سلاح‌های اتمی
بود و ورود آدم بیگانه همراه با ربات غول‌پیکرش به اسم گورت به زمین،
استعاره‌ای بود از پارانویای اوایل دوره مک کارتی.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این موضوع بعد از پیش درآمدی بی‌معنی که سال ۱۹۲۷ را نشان می‌دهد، به
یک فیلم امروزی تبدیل شده است و همچنین فیلم‌نامه منسوب به دیوید اسکاپرا
(آخرین قلعه) اکثر مفهوم و مفاد فیلم اولیه را در خود ندارد و از
صحنه‌هایی که در فیلم اصلی خاطره انگیز بودند، صرف نظر کرده است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;تنها نکته قابل ملاحظه در این فیلم که توسط اسکات دریکسون (جن گیری
امیلی رز) بدون هیچ گونه اشتیاقی کارگردانی شده است، کاراکتر جدید “گورت”
است که با علم جدید CGI طراحی شده است. “گورت” در اینجا با ابهت‌تر از
نسخه اصلی است و اندکی جذاب تر است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بشقاپ پرنده فیلم اصلی هم در اینجا با یک “گوی”  CGI معاوضه شده است و
در عوض فرود آمدن در واشنگتن، در مکانی نامشخص و با شمایل پارک مرکزی
نیویورک بر زمین ‌می‌نشیند. فیلم - که بیشتر صحنه‌هایش تکراری و برگفته از
دیگر فیلم‌هایی همچون “روز استقلال” و “پس از فردا” است - در منطقه
نیوجرسی که از نظر جغرافیایی مکانی مهم محسوب می‌شود، اتفاق می‌افتد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://gallery.movieland.ir//index.php?album=the%20day%20the%20earth%20stood%20still&amp;image=the_day_the_earth_stood_still_014.jpg"&gt;&lt;img height="200" width="200" alt="The Day the Earth Stood Still" src="http://gallery.movieland.ir//zp-core/i.php?a=the%20day%20the%20earth%20stood%20still&amp;i=the_day_the_earth_stood_still_014.jpg&amp;w=200&amp;h=200" title="The Day the Earth Stood Still" style="border: 1px solid black;" class="ZenphotoPress_thumb" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://gallery.movieland.ir//index.php?album=the%20day%20the%20earth%20stood%20still&amp;image=the_day_the_earth_stood_still_004.jpg"&gt;&lt;img height="200" width="200" alt="the_day_the_earth_stood_still_004" src="http://gallery.movieland.ir//zp-core/i.php?a=the%20day%20the%20earth%20stood%20still&amp;i=the_day_the_earth_stood_still_004.jpg&amp;w=200&amp;h=200" title="the_day_the_earth_stood_still_004" style="border: 1px solid black;" class="ZenphotoPress_thumb" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;در ۴۵ دقیقه ابتدایی فیلم بخشی تقریبا جذاب وجود دارد که در منطقه
تاسیسات نظامی ایالت اتفاق می‌افتد. این ابتدا را می‌توان کلیشه‌ی خسته
کننده بسیاری از فیلم‌ها به حساب آورد.&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
زمانی که ریوز همراه با دکتر الن (کانلی) وفرزند خوانده اش پا به فرار می‌گذارند، مک دونالد خنده دار، اولین میعادگاهشان است.&lt;/div&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دیگری خانه دانشمندی باتجربه است که برای تحقیق برروی “نوع دوستی زیست
شناختی” برنده جایزه نوبل شده است. نقش او را جان کلیز که قبلا همیشه نقش
های تقریبا کمدی را بازی می کرد، اجرا کرده است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یکی از مشکلات عمده فیلم این است که ماموریت کیانو ریوز بر روی زمین به
اندازه کافی روشن و واضح نیست  و اقتدار او به نظر، صحنه به صحنه با هم
فرق می‌کند. اگر او قادر به برکنار زدن نیروی ارتش برای فرار است، پس چه
لزومی داشت که یکی از نیروهای مهاجم را تا سر حد مرگ با یک ماشین زیر
بگیرد سپس او را باز به زندگی بازگرداند؟ از این رو “روزی که زمین از حرکت
ایستاد” احتیاجی ملزم به احیا شدن دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;عنوان فیلم کم و بیش فیملسازان را بر این داشته است که نقطه اوج فیلم
اصلی را بازسازی کنند اما همانطوریکه در نشان دادن منهتن به صورت CGI خیلی
موفق نبوده‌اند، این دوباره سازی هم چندان خوب از آب در نیامده است.&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;لینک مستقیم در &lt;a href="http://www.movieland.ir/articles/reviews/the-day-the-earth-stood-still-3"&gt;سرزمین سینما&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 31 Dec 2008 05:54:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rogerebert&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>rogerebert</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://rogerebert.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://rogerebert.blogfa.com/post-69.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>تحلیلی برکشتی گیر، کسی که زمان او را از یاد برده </title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/http/rogerebertblogfacom/rssaspx/~3/dX6czyIlOYs/post-68.aspx</link>
<description>
&lt;div class="content_title"&gt;
تحلیلی برکشتی گیر، کسی که زمان او را از یاد برده&lt;/div&gt;
&lt;div class="author"&gt;مترجم: &lt;a href="http://www.movieland.ir/articles/author/faridabbasi/" title="نویسنده: فرید عباسی"&gt;فرید عباسی&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;hr /&gt;



&lt;div class="content"&gt;
&lt;table align="left" style="width: 170px; height: 100px;"&gt;
&lt;tbody&gt;&lt;tr&gt;
&lt;td valign="top"&gt;
&lt;img class="contentimg" alt="تحلیلی برکشتی گیر، کسی که زمان او را از یاد برده" src="http://www.movieland.ir/wp-content/uploads/2008/12/wer-160x96.jpg" /&gt;
&lt;/td&gt;
&lt;/tr&gt;
&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;
&lt;div class="entry"&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 255);"&gt;منتقد: &lt;/span&gt;جیمز برادینلی&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;“کشتی گیر” اثر دارن آرنوفسکی، پر سروصدا ترین فیلم امسال در جشنواره
فیلم تورنتو بود. تغییری عمده از مردی که چند سال پیش “چشمه” را در همین
مکان برای بینندگان منزجر از سینمای یکنواخت، به نمایش گذاشت. از دیگر رو،
میل و عطش شدیدی نسبت به این فیلم از هر گوشه و کناری قبل از پیش نمایش
آن، وجود داشت. و بالاخره این، کمپانی فاکس سرچ‌لایت بود که حقوق پخش فیلم
را از سازمان توزیع و پخش فیلم‌های آمریکایی، خریداری کرد و استودیو هم به
سرعت به تبلیغات این فیلم پرداخت و برای این کار هم دلیل خوبی داشت. “کشتی
گیر” از آن دسته فیلم‌هایی است که نیامده، بحث بر سر جایزه‌های اسکار آن
می‌شود. اسکار برای میکی رورک (بهترین بازیگر نقش اول مرد)، ماریسا تامی
(بهترین بازیگر نقش اول زن)، دارن آرنوفسکی (بهترین کارگردان) و برای
بهترین فیلم. این مایه خوشبختی برای کارگردانی است که “عزیز دردانه”
منتقدان محسوب می‌شود و این برچسپ را از همان فیلم اول یعنی “پی” و به
دنبال آن فیلم تاثیر گذار “مرثیه‌ای بر یک رویا” بر خود می‌بیند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;رورک، نقش کسی که بازی او را می‌توان مترادف با حرفه راکی دانست، یعنی
نقش رندی رابینسون، مشهور به “قوچ” را بازی می‌کند. او زمانی یک کشتی‌گیر
بزرگ و سرشناس بوده است که در طول زمان بخاطر بالارفتن سن و مریض احوال
شدنش، دیگر یارای کشتی گرفتن و امضا دادن به طرفداران را در خود نمی‌بیند.
رندی رویای روزی را در سر دارد که افتخار و جلال بیست سال پیش را باز یابد
اما همه چیز معکوس پیش می‌رود و حتی شعری که در رادیوی او به این مضمون
پخش می‌شود “تا از دست ندهی، قدرش ندانی”، خبر از داستان متفاوتی می‌دهد.
نصیحت دکتر به رندی بعد از اینکه سر یک مسابقه کوچک یک حمله قلبی به او
دست می‌دهد، یک سخن صریح و بی‌پرده است. “کشتی گرفتن را کنار بگذار وگرنه
با مرگ طرفی.” این حرف رندی را بر آن می‌دارد که دوباره اوضاع را بسنجد.
آیا برای او زندگی بدون کشتی - حتی با چیزهایی که در این راه در میدان
نبرد از دست داده است - زندگی است؟ او در یک سوپرمارکت محلی یک حسابدار
می‌شود. سعی می‌کند که با دخترش (ایوان راچل وود) که خیلی وقت است او را
ترک گفته است، دوباره رابطه برقرار کند و همچنین سعی دارد که با یک رقاصه
(ماریسا تامی) سر آشنایی را باز کند. داستان زندگی این رقاصه با زندگی
رندی همسو می‌شود. هر دو نفر - رندی و رقاصه - از دوران اولیه و پرشور کار
خود دور شده‌اند و اکنون حسرت آن دوران را می‌خورند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;“کشتی گیر” یکی از قدرتمند‌ترین و بحث‌انگیزترین فیلم‌هایی است که بر
شناخت کاراکتر توجه بسیاری دارد. فیلم از جهاتی بسیار باریک‌بین است و به
درون زندگی رندی نفوذ می‌کند و این کار را کاملا واقع‌گرایانه و بدون
ملودرام انجام داده است. فیلم اطلاعات بسیار جالبی از پشت صحنه مسابقات
حرفه‌ای کشتی گیری به ما می‌دهد. اینکه چگونه ممکن است خشونتی،
برنامه‌ریزی شده باشد اما گهگاهی واقعی. اگر این فیلم منعکس کننده آنچه که
“واقعا” اتفاق می‌افتد نباشد، اما درعوض آن را به نوعی نشان می‌دهد که
کاملا قابل قبول و قابل باور است. درونمایه اصلی داستان منعکس کننده تلاش
رندی است برای غلبه کردن بر آنچه که برسر او آمده است و خودفریبی‌اش بر
اینکه هنوز سرپا و سرحال است. صداقت او (هرچند که ناقص) و تلاشش برای
بازیابی جایگاه خودش در زندگی دخترش، تاثر آور، سوزناک و تکان دهنده است.
رندی دخترش را به نوعی آزار داده است که فقط تصورش برای ما ممکن است اما
در یک صحنه تاثیر گذار، هرچند کوتاه و موجز، شاهد آن هستیم که امید همچنان
وجود دارد. “کشتی گیر” فیلمی‌ است که می‌توان آن را آمیخته‌ای از امید و
یاس، نامید برای کسی که زمان او را فراموش کرده است و از به‌ یاد آوردن
آن، تمکین می‌کند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt; &lt;a href="http://gallery.movieland.ir//index.php?album=The%20Wrestler&amp;image=wrestler_003.jpg"&gt;&lt;img height="200" width="200" class="ZenphotoPress_thumb" style="border: 1px solid black;" title="wrestler_003" src="http://gallery.movieland.ir//zp-core/i.php?a=The%20Wrestler&amp;i=wrestler_003.jpg&amp;w=200&amp;h=200" alt="wrestler_003" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://gallery.movieland.ir//index.php?album=The%20Wrestler&amp;image=wrestler_006.jpg"&gt;&lt;img height="200" width="200" class="ZenphotoPress_thumb" style="border: 1px solid black;" title="wrestler_006" src="http://gallery.movieland.ir//zp-core/i.php?a=The%20Wrestler&amp;i=wrestler_006.jpg&amp;w=200&amp;h=200" alt="wrestler_006" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;سبک کارگردانی آرنوفسکی ساده و روان است. هیچ قصد و کوششی در راستای
متقاعد کردن ما بر اینکه رندی در کار خودش یک استاد است، انجام نشده است.
این راست نمایی و صداقت، کار را بهترین کرده است و مستندی بدون تقلید را
بازگو می‌کند. ما همیشه با رندی هستیم چه در هیجاناتش و چه در آن اتاق
کوچک، جایی که خودش را برای انجام مسابقه آماده میکند. همین بی واسطگی
تقریبا در بعضی اوقات شما را آزار می‌دهد. میکی رورک که تقریبا دو دهه‌ی
بسیار آرام و خاموش را سپری کرده است، با این فیلم باز به خاطره ها باز
می‌گردد. قدر مسلم روروک هیچ وقت بطور حرفه‌ای بازیگری نکرده است. در
حقیقت، فیلموگرافی او بالاتر از سی فیلم را از زمان اوج او در اواخر دهه
هشتاد و اوایل دهه نود نشان می‌دهد. به غیر از چند استثنا (مثل شهر گناه)
اکثر فیلم‌های او کارهایی نبوده‌اند که بشود درباره‌ش صحبت کرد. رندی،
اولین شخصیت سه بعدی رورک در طول دوران بازیگری‌اش است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;او از بسیاری جهات یک آدم محزون است. مردی که سراسر هویت‌اش پیوسته به
ورزشی است که سلامت‌اش را به خطر انداخته و او را از جامعه طرد کرده است.
خانه او یک واگن در پارکی در نیوجرزی شمالی است چون توانایی پرداخت اجاره
خانه را ندارد. مورد تحقیر دخترش قرار می‌گیرد و هنوز بخاطر چند طرفداری
که او را همچنان به یاد دارند، زنده است. رورک بر آن نیست که نقش رندی را
همچون کسی که طلب ترحم دارد، بازی کند. او سرش را همیشه بالا نگه می‌دارد
و خود را فردی قدرتمند می‌پندارد، حتی هنگامی که او را آسیب دیده و مجروح،
می‌بینند. فهمیدنش سخت نیست که چرا “کشتی ‌گیر” از همه طرف از سوی منتقدان
تمجید و تحسین می‌شود. حتی باآنکه فیلم در اواسط دسامبر و در میان شلوغی
صف اسکار اکران می‌شود، تمیز دادن این فیلم با بقیه کار آسانی است. اینکه
فیلم در مراسم اسکار جایزه‌ای را صاحب می‌شود یا نه، یک طرف قضیه است،
ارزش این فیلم در این است که باید به مسئله سینمارو ها تبدیل شود که به
برقراری ارتباط با کاراکترهایی منحصربفرد و تک، اهمیت می‌دهند.&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;لینک مستقیم در &lt;a href="http://www.movieland.ir/articles/reviews/the-wrestler"&gt;سرزمین سینما&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 23 Dec 2008 20:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rogerebert&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>rogerebert</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://rogerebert.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://rogerebert.blogfa.com/post-68.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>مِلک</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/http/rogerebertblogfacom/rssaspx/~3/krko0DMA1x4/post-67.aspx</link>
<description>
&lt;div class="post"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;&lt;img src="http://goldderby.latimes.com/awards_goldderby/images/2008/05/11/sean_penn_harvey_milk.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منتقد: راجر ایبرت&lt;br /&gt;مترجم: فرید عباسی&lt;/span&gt;&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; line-height: 115%;"&gt;من
متحیر از بازی شان پن هستم. قبل از دیدن “میلک” خیلی وقت پیش نبود که
دوباره فیلم “قدم زدن مرد مرده” را دیدم. در سینما معدود کاراکترهایی وجود
دارند که، می‌توانند متفاوت باشند و معدودی از آنها می‌توانند، واقعی به
نظر رسند. پن کاراکتر را با نهایت توجه به جزئیات خلق می‌کند و در آن روح
می‌دمد.. در این فیلم او کاراکتری را به وجود آورده است که بنظر با کل
آمریکا متفاوت باشد و آن را بسیار باورپذیر از آب درآورده است. اما چه
چیزی این کاراکتر را متفاوت می‌سازد؟ بعضی از ماها شاید بر این بحث کنیم
که در اینجا با یک فرد هم جنس باز روبرو هستیم. اما من اعتقاد دارم که در
اشتراکات، بسیاری از ما شبیه به یکدیگر هستیم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; line-height: 115%;"&gt;در سال ۱۹۷۷ هاروی میلک اولین اولین کسی بود که گرایش درونی خود را علنا اعلام کرد &lt;span&gt; &lt;/span&gt;و
به سمت یک مقام دولتی در ایالات متحده منصوب شد. بله اینطور بود. چرا همه
ما نمی‌توانیم آن‌چیزی باشیم که خود ترجیح می‌دهیم؟ میلک الگوی
قدرتمندانه‌ای برای گرایشهای مانده در خفا بود که و این الهام را در کشور
پروراند که از بین خانواده، دوستان و همکارانتان بیرون بیایید تا این
دنیای آشکار بتواند از تابو کردن و بد یمن نشان دادن یک ایده به اصلاح
کثیف، دست بردارد. جنبشی که او به راه انداخت بسیار قدرتمند بود و او به
“الهام”ی تبدیل شد که به عقیده من طرز تفکر او، اکنون بسیار بیشتر مورد
توجه قرار میگرد .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; line-height: 115%;"&gt;فیلم
گاس ون سنت با هاروی ملِک در سن ۴۸ سالگی و تامل بر نوار کاستی از او که
روایت گر سفر شخصی او از ۴۰ سالگی است، آغاز می گردد. در آن زمانه
یکنواخت، او از زندگی ناامید و سرخورده شده بود و در آن هنگام بود که
واقعا تصمیم خود را مبنی بر انجام دادن کاری متفاوت، به کرسی نشاند. او یک
محقق دانشگاه و یک جمهوری‌خواه گلد واتر بود. او به عضویت انجمن تئاتر
هیپی دهکده گرینویچ در‌آمد و از آنجا بود که درهای نیمه باز را باز کرد و
بطور آزمایشی صدایش را بلند کرد. او عاشق اسکات اسمیت (جیمز فرانکو) بود.
آنها به سان فرانسیسکو نقل مکان کردند و یک مغازه دوربین فروشی در
سایه‌سار سینمای کاسترو باز کردند و در آنجا شاهد این بودند که حتی
بزرگترین و رساترین صدای انجمن &lt;span&gt; &lt;/span&gt;همنوع خواهان آمریکا مرتبا زیر آزار و اذیت پلیس است. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; line-height: 115%;"&gt;هاروی
زیاد وارد سیاست نمی‌شد ولی به این سمت سوق داده می‌شد. او سه بار برای به
دست آوردن منصب سرپرستی قبل از اینکه در سال ۱۹۷۷ انتخاب شود، تلاش کرد.
هاروی تلاش می‌‌کرد که حقوق افراد با گرایش مورد نظرش را در کشور بشناساند
و سازماندهی این کار بر عهده او بود. او به یک شخصیت شناخته شده تبدیل شد
و انجمنی را با برچسپ “&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; line-height: 115%;"&gt;SOAP&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; line-height: 115%;"&gt;”
هدایت کرد. او یک اتحاد را با لیبرال‌ها، متحدها، کارگران، معلمان،
لاتین‌ها، سیاه پوستان و دیگران برقرار کرد. تبلیغات او در سطح عام همه
گیر شد. به یک سخنران آتشین تبدیل شد. هاروی قبل از اینکه به سرپرستی یک
مقام دولتی برسد، به عنوان شهردار خیابان کاسترو شناخته شده بود. او یک
سخن‌پرداز محکم بود که سعی داشت کسانی همچون آنیتا بریانت را که به شدت از
هم جنس بازی متنفر بود را به چالش بکشد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; line-height: 115%;"&gt;&lt;span&gt; &lt;/span&gt;“میلک”
از روی فیلم‌نامه اوریژینال داستین لانس بلک ساخته شده و داستان برخاستن
یک قهرمان و تبدیل شدن او از یک هیپی ناراضی میانسال به یک سمبل ملی را
بیان می کند.. هاروی حتی بعد از اینکه در سیاست غوطه‌ور شد همچنان با
اسکات اسمیت ، دوست باقی ماند. میلک در برقراری رابطه با پوپی(&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; line-height: 115%;"&gt;poppy&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; line-height: 115%;"&gt;)
های نادان، بی‌انگیزه بود. همانند کلو جونز (امیلی هریش) که به یکی دیگر
از موسسان انجمن تبدیل شد و جک لیرا (دیگو لونا)، یک آمریکایی مکزیکی که
بطور مضحکی به زندگی سیاسی میلک، حسادت می‌ورزید. در این بین یک چیز عرفی
این است که میلک رابطه اش را با لیرا به هم بزند اما او از روی احتیاط و
الزام از او حمایت می‌کرد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; line-height: 115%;"&gt;فیلم
داستان هاروی میلک را به عنوان یک زندگی دگرگون شده، یک پیروزی برای
آزادی‌های فردی و یک انگیزه سیاسی و اجتماعی، بیان می‌کند. در اواخر فیلم
برداشت خارق‌العاده ای وجود دارد. یک راهپیمایی با مردمی شمع به دست گرفته
که تا چشم کار می‌کند طولانی و مزدحم است. این برداشت کاملا واقعی است و
احساسات همه را برمی‌انگیزاند و به عنوان نتیجه تصمیمات یک مرد در زندگی،
نشان داده می‌شود. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; line-height: 115%;"&gt;شان
پن هیچ وقت سعی نمی کند که هاروی میلک را مانند یک قهرمان نشان دهد و اصلا
احتیاجی هم به این کار نیست. او هاروی را به عنوان یک فرد عادی، مهربان،
بامزه، باهوش و آرمانی می‌سازد که در حسرت دنیایی بهتر است. او نشان
می‌دهد که چطور یک مرد معمولی می‌تواند به موفقیت دست یابد. میلک یک شخصیت
بجا در مکانی بجا و در زمانی بجا بود و همچنین گل سر سبد ماجرا. روزا
پارکز هم همینطور. بعضی اوقات و در لحظاتی ناب، تمام اتفاقات صرفا برای
بلند ساختن و یا سرجانشاندن کسی صورت می‌گیرد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; line-height: 115%;"&gt;ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 10pt; line-height: 115%;"&gt;منتشر شده در مجله &lt;a href="http://adambarfiha.com/?cat=8"&gt;آدم‌برفیها&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 17 Dec 2008 13:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rogerebert&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>rogerebert</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://rogerebert.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://rogerebert.blogfa.com/post-67.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>برترین های سال ۲۰۰۸ از دیدگاه راجر ایبرت </title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/http/rogerebertblogfacom/rssaspx/~3/IFjCosuay3s/post-66.aspx</link>
<description>
&lt;div class="content_title"&gt;
برترین های سال ۲۰۰۸ از دیدگاه راجر ایبرت&lt;/div&gt;
&lt;div class="author"&gt;مترجم: &lt;a href="http://www.movieland.ir/articles/author/faridabbasi/" title="نویسنده: فرید عباسی"&gt;فرید عباسی&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;hr /&gt;



&lt;div class="content"&gt;
&lt;table align="left" style="width: 170px; height: 100px;"&gt;
&lt;tbody&gt;&lt;tr&gt;
&lt;td valign="top"&gt;
&lt;img class="contentimg" alt="برترین های سال ۲۰۰۸ از دیدگاه راجر ایبرت" src="http://www.movieland.ir/wp-content/uploads/2008/12/2008-160x96.jpg" /&gt;
&lt;/td&gt;
&lt;/tr&gt;
&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;
&lt;div class="entry"&gt;
&lt;p&gt;راجر ایبرت منتقد شیکاگو سان‌تایمز بنا بر رسم هرساله خود، در ماه
دسامبر لیستی از بهترین فیلم‌های سال، البته آمیخته‌ با سلیقه شخصی خود،
منتشر می‌سازد. امسال هم لیستی را منتشر ساخته است که ترجمه آن را در زیر
می‌بینید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;“ماسه” (Ballast):&lt;br /&gt;
سکوتی مرگبار بر خانواده‌ای از می‌سی‌سی‌پی بعد از مرگ پدر و یکی از پسران
خانواده، حکمفرما می‌شود. زخم‌های کهنه، سرباز می‌زنند. پسر دیگر خانواده
سعی دارد ارتباطی را بین دیگر اعضای خانواده برقرار و آنها را به هم نزدیک
کند. بازی‌های فیلم قوی هستند و نویسنده و کارگردان آن، لانس هامر
مشتاقانه‌ و با همدلی، این خانواده را به تصویر کشیده است. فیلم درباره یک
خانواده فقیر نیست. آنها شغل و کار خودشان را دارند اما تنهایی و بی‌کسی
زمین گیرشان کرده است. در آخر، ما به این فکر می‌افتیم که بله، دقیقا
همانطوری که باید می‌بود، اتفاق افتاد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://gallery.movieland.ir//index.php?album=Che&amp;image=che_006.jpg"&gt;&lt;img height="200" width="200" class="ZenphotoPress_thumb" style="border: 1px solid black;" title="che_006" src="http://gallery.movieland.ir//zp-core/i.php?a=Che&amp;i=che_006.jpg&amp;w=200&amp;h=200" alt="che_006" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://gallery.movieland.ir//index.php?album=Che&amp;image=2008_che_010.jpg"&gt;&lt;img height="200" width="200" class="ZenphotoPress_thumb" style="border: 1px solid black;" title="2008_che_010" src="http://gallery.movieland.ir//zp-core/i.php?a=Che&amp;i=2008_che_010.jpg&amp;w=200&amp;h=200" alt="2008_che_010" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;“چه” (Che):&lt;br /&gt;
فیلمی‌ست حماسی از یکی از شمایل‌های محبوب قرن بیستم.  پزشکی آرژانتینی که
به یار همدست فیدل کاسترو در انقلاب کوبا تبدیل می‌شود و سپس به جنوب
آمریکا برای حمایت از انقلابیون سفر می‌کند. بنیسیو دل تورو در فیلمی که
شامل بعضی وقایع نامانوس و غیر عادی از زندگی چه گورا است، بطور تحسین
برانگیزی نقش چه را اجرا کرده است. فیلم استیون سودربرگ ۲۵۷ دقیقه زمان
دارد اما خسته کننده نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://gallery.movieland.ir//index.php?album=Dark%20Knight&amp;image=2008_the_dark_knight_030.jpg"&gt;&lt;img height="200" width="200" class="ZenphotoPress_thumb" style="border: 1px solid black;" title="The Dark Knight" src="http://gallery.movieland.ir//zp-core/i.php?a=Dark%20Knight&amp;i=2008_the_dark_knight_030.jpg&amp;w=200&amp;h=200" alt="The Dark Knight" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://gallery.movieland.ir//index.php?album=Dark%20Knight&amp;image=2008_the_dark_knight_038.jpg"&gt;&lt;img height="200" width="200" class="ZenphotoPress_thumb" style="border: 1px solid black;" title="The Dark Knight" src="http://gallery.movieland.ir//zp-core/i.php?a=Dark%20Knight&amp;i=2008_the_dark_knight_038.jpg&amp;w=200&amp;h=200" alt="The Dark Knight" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;“شوالیه سیاه” (Dark Knight):&lt;br /&gt;
بهترین فیلم در میان بتمن‌ها. شوالیه تاریک کریستوفر نولان به پیشینه‌اش
پشت پا می‌زند و به یک تراژدی جذاب تبدیل شده است. هیث لجر نقش جوکر را در
این فیلم به عهده داشته است. نقشی که مطمئنا اسکار را ازآن خود خواهد کرد.
در این فیلم جوکر با معماهای اخلاقی‌اش بتمن (کریستین بیل) را عذاب می‌دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://gallery.movieland.ir//index.php?album=Milk&amp;image=2008_milk_002.jpg"&gt;&lt;img height="200" width="200" class="ZenphotoPress_thumb" style="border: 1px solid black;" title="2008_milk_002" src="http://gallery.movieland.ir//zp-core/i.php?a=Milk&amp;i=2008_milk_002.jpg&amp;w=200&amp;h=200" alt="2008_milk_002" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://gallery.movieland.ir//index.php?album=Milk&amp;image=2008_milk_013.jpg"&gt;&lt;img height="200" width="200" class="ZenphotoPress_thumb" style="border: 1px solid black;" title="2008_milk_013" src="http://gallery.movieland.ir//zp-core/i.php?a=Milk&amp;i=2008_milk_013.jpg&amp;w=200&amp;h=200" alt="2008_milk_013" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;“میلک” (Milk):&lt;br /&gt;
شان پن، یکی از بزرگترین بازیگران حال حاضر، با اجرای نقش هاروی میلک در
این فیلم، خودش را برای نامزد شدن در اسکار آماده می‌کند. فیلم درباره
هاروی میلک، اولین کسی که آشکارا همجنس گرا بودن خودش را در جامعه اعلام
داشت و همچنین اولین همجنس گرایی که به سمتی دولتی در ایالات متحده منصوب
شد، است. فیلم درباره یک تغییر است، مردی که علنا خودش را یک همجنس گرا
می‌دادند و چگونگی برخورد اطرافیان با او. فیلم یکی از تاثیرگذارترین
فیلم‌های امسال است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://gallery.movieland.ir//index.php?album=Rachel%20Getting%20Married&amp;image=2008_rachel_getting_married_003.jpg"&gt;&lt;img height="200" width="200" class="ZenphotoPress_thumb" style="border: 1px solid black;" title="2008_rachel_getting_married_003" src="http://gallery.movieland.ir//zp-core/i.php?a=Rachel%20Getting%20Married&amp;i=2008_rachel_getting_married_003.jpg&amp;w=200&amp;h=200" alt="2008_rachel_getting_married_003" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://gallery.movieland.ir//index.php?album=Rachel%20Getting%20Married&amp;image=2008_rachel_getting_married_006.jpg"&gt;&lt;img height="200" width="200" class="ZenphotoPress_thumb" style="border: 1px solid black;" title="2008_rachel_getting_married_006" src="http://gallery.movieland.ir//zp-core/i.php?a=Rachel%20Getting%20Married&amp;i=2008_rachel_getting_married_006.jpg&amp;w=200&amp;h=200" alt="2008_rachel_getting_married_006" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;“راچل ازدواج می‌کند” (Rachel Getting Married):&lt;br /&gt;
بعد از دیدن این فیلم مردم به من می‌گفتند “من هم دوست دارم اینطوری عروسی
کنم” یا ” کاش اونجا بودم.” فیلم به این اندازه تاثیر گذار است. جاناتان
دمی بر روی یک موضوع متمرکز نشده است و کل مراسم عروسی، با تمام فامیل‌های
دورو نزدیک، دوستان قدیمی و جدید، انواع سبک زندگی، پیر جوان و همه و همه
را مورد بررسی قرار داده است. در هنگام دیدن فیلم احساس  مهمانی در عروسی
را خواهیم داشت. روزماری داوت در نقش راچل و آنی هاتاوی در نقش خواهرش در
این فیلم ظاهر شده اند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://gallery.movieland.ir//index.php?album=The%20Reader&amp;image=2008_the_reader_004.jpg"&gt;&lt;img height="200" width="200" class="ZenphotoPress_thumb" style="border: 1px solid black;" title="The Reader" src="http://gallery.movieland.ir//zp-core/i.php?a=The%20Reader&amp;i=2008_the_reader_004.jpg&amp;w=200&amp;h=200" alt="The Reader" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://gallery.movieland.ir//index.php?album=The%20Reader&amp;image=2008_the_reader_003.jpg"&gt;&lt;img height="200" width="200" class="ZenphotoPress_thumb" style="border: 1px solid black;" title=" " src="http://gallery.movieland.ir//zp-core/i.php?a=The%20Reader&amp;i=2008_the_reader_003.jpg&amp;w=200&amp;h=200" alt=" " /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;“خواننده” (The Reader):&lt;br /&gt;
درامی که اساسا درون ذهن یک آدم جنگ زده آلمانی که به یاد دارد در سن ۱۴
سالگی با زنی، رابطه داشته است، اتفاق می‌افتد. راز سر به مهرش بسیار
خجالت آور است. او حاضر است با هرگونه حکمی مواجه شود اما این راز را فاش
نکند. فیلم ارجاعی است به پریشانی‌های ذهنی که آدم‌های بعد از واقعه
هولوکاست‌، احساس می‌کردند و زندگی‌شان تحت تاثیر آن قرار گرفته بود.
استفن داردلی فیلم را کارگردانی کرده است و کیت وینسلیت و رالف فاینس در
دو نقش عمده فیلم ظاهر شده اند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://gallery.movieland.ir//index.php?album=Revolutionary%20Road&amp;image=revolutionary-road-4.jpg"&gt;&lt;img height="200" width="200" class="ZenphotoPress_thumb" style="border: 1px solid black;" title="revolutionary-road-4" src="http://gallery.movieland.ir//zp-core/i.php?a=Revolutionary%20Road&amp;i=revolutionary-road-4.jpg&amp;w=200&amp;h=200" alt="revolutionary-road-4" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://gallery.movieland.ir//index.php?album=Revolutionary%20Road&amp;image=revolutionary-road-3.jpg"&gt;&lt;img height="200" width="200" class="ZenphotoPress_thumb" style="border: 1px solid black;" title="revolutionary-road-3" src="http://gallery.movieland.ir//zp-core/i.php?a=Revolutionary%20Road&amp;i=revolutionary-road-3.jpg&amp;w=200&amp;h=200" alt="revolutionary-road-3" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;“جاده انقلابی” (Revolutionary Road):&lt;br /&gt;
یک زن و شوهر جوان تاب و توان زندگی در محله را ندارند. کیت وینسلت و
لئوناردو دی‌کاپریو در یکی از بهترین اجراهای امسال، نقش یک زوج جوان را
بازی می‌کنند که رویاهایشان را در دنیای سراسر مادی آمریکا از دست
می‌دهند. سام مندز فیلم را به خوبی پیش برده است و بسیار با جزئیات، آن را
به تصویر کشیده است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://gallery.movieland.ir//index.php?album=Synecdoche,%20New%20York%20Photos&amp;image=2008_synecdoche_new_york_005.jpg"&gt;&lt;img height="200" width="200" class="ZenphotoPress_thumb" style="border: 1px solid black;" title="2008_synecdoche_new_york_005" src="http://gallery.movieland.ir//zp-core/i.php?a=Synecdoche,%20New%20York%20Photos&amp;i=2008_synecdoche_new_york_005.jpg&amp;w=200&amp;h=200" alt="2008_synecdoche_new_york_005" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://gallery.movieland.ir//index.php?album=Synecdoche,%20New%20York%20Photos&amp;image=2008_synecdoche_new_york_003.jpg"&gt;&lt;img height="200" width="200" class="ZenphotoPress_thumb" style="border: 1px solid black;" title="2008_synecdoche_new_york_003" src="http://gallery.movieland.ir//zp-core/i.php?a=Synecdoche,%20New%20York%20Photos&amp;i=2008_synecdoche_new_york_003.jpg&amp;w=200&amp;h=200" alt="2008_synecdoche_new_york_003" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;“موجز، نیویورک” (Synecdoche, New York):&lt;br /&gt;
بحث انگیزترین فیلم امسال. چارلی کافمن (اقتباس، جان مالکویچ بودن) برای
اولین بار کارگردانی را تجربه می‌کند. فیلیپ سیمیور هافمن نقش کارگردان
تئاتری را بازی می‌کند که در باتلاق نمایشی که شاید خود زندگی باشد، دست و
پا می‌زند. فیلم باید چندین بار دیده شود تا بتوان هویت اشخاص و حتی جنس
بعضی از کاراکترها را تشخصی داد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://gallery.movieland.ir//index.php?album=W&amp;image=w-oliver-stones-bush-biopic-20081014110004851.jpg"&gt;&lt;img height="200" width="200" class="ZenphotoPress_thumb" style="border: 1px solid black;" title="w-oliver-stones-bush-biopic-20081014110004851" src="http://gallery.movieland.ir//zp-core/i.php?a=W&amp;i=w-oliver-stones-bush-biopic-20081014110004851.jpg&amp;w=200&amp;h=200" alt="w-oliver-stones-bush-biopic-20081014110004851" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://gallery.movieland.ir//index.php?album=W&amp;image=w-oliver-stones-bush-biopic-20080818020904239.jpg"&gt;&lt;img height="200" width="200" class="ZenphotoPress_thumb" style="border: 1px solid black;" title="w-oliver-stones-bush-biopic-20080818020904239" src="http://gallery.movieland.ir//zp-core/i.php?a=W&amp;i=w-oliver-stones-bush-biopic-20080818020904239.jpg&amp;w=200&amp;h=200" alt="w-oliver-stones-bush-biopic-20080818020904239" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;“W”:&lt;br /&gt;
فیلم الیور استون اثری صمیمی و قابل فهم است. جورج بوش و الیور استون که
زمانی با هم در یک دانشکده درس خوانده‌اند، اکنون هر کدام در سویی از
زندگی قرار داردند. جاش برولین در نقش جورج دبیلیو بوش بازی عالی ارائه
داده است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://gallery.movieland.ir//index.php?album=Wall.E&amp;image=Wall-E.jpg"&gt;&lt;img height="200" width="200" class="ZenphotoPress_thumb" style="border: 1px solid black;" title="Wall-E" src="http://gallery.movieland.ir//zp-core/i.php?a=Wall.E&amp;i=Wall-E.jpg&amp;w=200&amp;h=200" alt="Wall-E" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://gallery.movieland.ir//index.php?album=Wall.E&amp;image=Wall-E%20%283%29.jpg"&gt;&lt;img height="200" width="200" class="ZenphotoPress_thumb" style="border: 1px solid black;" title="Wall-E (3)" src="http://gallery.movieland.ir//zp-core/i.php?a=Wall.E&amp;i=Wall-E%20%283%29.jpg&amp;w=200&amp;h=200" alt="Wall-E (3)" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;“وال-ی” (Wall-E):&lt;br /&gt;
بهترین فیلم علمی تخیلی در این سالها, یک انیمیشن خانوادگی بود. وال-ی یک
روبات قدیمی آشغال جمع کن است که به تنهایی مشغول به پاک کردن زمین
آلوده‌ای است که مردم آنها را به جا گذاشته‌اند. فیلم بطور خارق‌العاده‌ای
سرگرم کننده، بطور شگفت‌انگیزی طراحی شده و اگر خوب درباره آن فکر کنید،
بطور طعنه‌آمیزی درباره فرهنگ مصرف گرایی صحبت می‌کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;توضیح: فیلمهای منتخب راجر ایبرت از این تعداد که در متن بالا ذکر شد بیشتر بود که بنابر اهمیت، تنها فیلمهای معتبرتر ذکر شدند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/p&gt;&lt;p&gt;لینک مستقیم در سر&lt;a href="http://www.movieland.ir/articles/articles/best-of-2008"&gt;زمین سینم&lt;/a&gt;ا&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 12 Dec 2008 12:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rogerebert&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>rogerebert</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://rogerebert.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://rogerebert.blogfa.com/post-66.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>راننده تاکسی</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/http/rogerebertblogfacom/rssaspx/~3/EDjxh6ZNgJQ/post-65.aspx</link>
<description>
&lt;div class="content_title"&gt;
سینمای اسکورسیزی ۱: راننده تاکسی&lt;/div&gt;
&lt;div class="author"&gt;مترجم: &lt;a href="http://www.movieland.ir/articles/author/faridabbasi/" title="نویسنده: فرید عباسی"&gt;فرید عباسی&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;hr /&gt;



&lt;div class="content"&gt;
&lt;table align="left" style="width: 170px; height: 100px;"&gt;
&lt;tbody&gt;&lt;tr&gt;
&lt;td valign="top"&gt;
&lt;img class="contentimg" alt="سینمای اسکورسیزی ۱: راننده تاکسی" src="http://www.movieland.ir/wp-content/uploads/2008/12/td-160x96.jpg" /&gt;
&lt;/td&gt;
&lt;/tr&gt;
&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;
&lt;div class="entry"&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 255);"&gt;نام فیلم:&lt;/span&gt; راننده تاکسی (Taxi Driver)&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: rgb(0, 0, 255);"&gt;کارگردان:&lt;/span&gt; مارتین اسکورسیزی&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: rgb(0, 0, 255);"&gt;فیلم نامه:&lt;/span&gt; پل شریدر&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: rgb(0, 0, 255);"&gt;بازیگران: &lt;/span&gt;رابرت دنیرو، جودی فاستر، آلبرت بروکس، هاروی کیتل، لیوناردو هریس، پیرت بویل و سبیل شپارد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راجر ایبرت ۱ ژانویه ۱۹۷۶&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نباید از “راننده تاکسی” صرفا به عنوان یک فیلم نیویورکی یاد شود، فیلم
درباره یک شهر نیست بلکه درباره تاب و توان یک “نفس” است و به این خاطر
اسکورسیزی نیویورک را انتخاب کرده است چون عناصر وجودی در این شهر، عقده
های او را تغذیه و تقویت می‌کنند. اسم این مرد تراویس بیکل است. او
تقنگدار دریایی، قهرمان جنگ ویتنام، نویسنده نامه هایی از روی وظیفه شناسی
به والدینش، راننده تاکسی و آدم کش است. فیلم به ندرت از شخصیت او دور می
شود و بطور شگفت انگیزی یک راه معقول را برگزیده است از اینکه او چطور شهر
را می بیند و چطور به آن اجازه می دهد که به او آسیب برساند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اول از همه، فیلم مکانی است انباشته شده از زنانی که او نمی تواند آنان
را داشته باشد. هیچ زن بلوندی پیدا نمی شود که برای لحظه ای هم که شده
تراویس را جذاب ببیند و او را برای یک قهوه دعوت کند. اما در عوض زنانی
وجود دارند که برای تراویس سرشان را به نشانه رضایت تکان می دهند و با
لحنی اغوا کننده می گویند “اوه، تراویس” چون تراویس را یک مرد…، بهرحال،
تراویس دارد دیوانه می شود و کلماتی که این زنان استفاده می کنند، عجیب
هستند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شهر، بسیار ناخوشایند، به نظر می رسد که پرشده است از مردانی که می
توانند این تیپ زنان را از آن خود بدانند. مردانی که خود را اسطوره و
قهرمان شهر می دانند اما به وقتش خود را در کنج خیابانی می بینند که به
دنبال اینگونه زنان هستند و بدون هیچگونه کار اشتباهی می توانند آنان را
از آن خود کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;تراویس در حالت عادی می‌توانست در هر مکانی از شهر به دنبال مسافر
بگردد اما او دائما به خیابان چهل و دوم و میدان تایم کشیده می شود. جایی
که ولگردهای خیابانی و مکان های بد وجود دارد. اینجا است که یکی از انواع
روابط نامشروع را می بینیم که بسیار خودنمایی می کند. تراویس به این کار
علاقمند نیست، از آن متنفر است اما میدان تایم خشم او را آرامش می بخشد.
عقیم بودن احساس جنسی او، ناشی از تنفری است نسبت به “آشغالهایی” که او در
شهر میبیند. تراویس در پی این است که کاری بزرگ انجام دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;او یک بلوند خوشگل را که در دفتر تبلیغاتی یک کاندیدای ریاست جمهوری
کار می‌کند، می بیند. تراویس چند مرتبه برای صرف قهوه با او به بیرون می
رود اما بار آخر تراویس او را به یک سالن نمایش فیلم های مستهجن می برد.
او با احساس انزجار از سالن بیرون می آید و برای همیشه تراویس را ترک می
کند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;به همین راحتی تمام شد. تراویس با او قرار ملاقات دیگری می‌گذارد و
همین جاست که ما به “روح” فیلم نزدیک می شویم. مارتین اسکورسیزی کارگردان
فیلم برداشتی از تراویس در کنار باجه تلفن به ما می دهد و سپس، همین که
دختر جواب رد به او می دهد، دوربین به آرامی به سمت راست هدایت می شود و
یک نمای دور و خالی از یک راهرو نشان داده می شود. پال کائل در نقد خودش
بر این فیلم این صحنه را “لغزشی که ممکن است اسکورسیزی از آنتونیونی به
قرض گرفته باشد” نامید. اسکورسیزی خودش این برداشت را مهم ترین صحنه فیلم
می نامد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او می گوید چون این صحنه نشان دهنده این است که ما به خوبی احساس عدم
پذیرش تراویس نزد دختر و رد شدن او را می بینیم، مهمترین صحنه فیلم است.
این جالب است چون اندکی بعد هنگامی که تراویس دست به کشتاری وحشیانه می
زند، دوربین بسیار از صحنه دور می شود تا جایی که ما بتواینم وحشت را با
جزئیاتی بیشتر نظاره گر باشیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اسکورسیزی این حس عدم پذیرش را دردناک تر از حس فریبنده قتل، یافته
است. به این خاطر که این کار به توصیف تراویس بیکل کمک می کند و شاید به
نوعی سعی بر توضیح دادن یک نوع خشونت مدنی داشته باشد. تراویس از گذشته تا
حال سکوت پیشه کرده است و سرانجام او به جایی رسیده است که مجبور است به
خاطر تلافی دست به این اعمال بزند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;“راننده تاکسی” یک کابوس شبانه استادانه است و همانند تمام کابوس ها،
نصف آن چیزی را که ما می خواهیم بدانیم را به ما نمی گوید. به ما گفته نمی
شود که تراویس از کجا می آید، مشکلات بخصوص او چه ها هستند، آیا آن زخم
ناخوشایند او از جنگ ویتنام آمده است؟ به این خاطر که فیلم یک موضوع
تدریسی نیست بلکه پرتره ای است از زندگی او در چند روز.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;فیلم در توصیف شخصیت یک شاهکار است، سبک اسکورسیزی انتخاب کردن جزئیاتی
است که احساسات را بر می انگیزاند و این همان چیزی است که او می خواهد.
بازی ها همگی روان و طنین اندازهستند. اسکورسیزی برای لحظه به لحظه با
گفتار بازیگرانش همراه می شود در عوض اینکه بخواهد از طریق فیلمنامه آنها
را پرورش دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;رابرت دنیرو در نقش تراویس بیکل همچون براندو، در ابراز احساسات حتی در
زمانهایی که به صورت آنها نقاب زده شود، اجرای عالی داشته است. سیبل شپرد
در نقش یک رب النوع زیبایی، یک انتخاب صحیح برای این نقش است. و در
بالاخره به جودی فاستر، یک دوازده ساله ای که تراویس می خواهد او را
“نجات” دهد. هاروی کیتل، کار آزموده ی تمام فیلم های اسکورسیزی، کسی است
که می خواهد جودی فاستر را در اختیار بگیرد و شیوه صحیحی از سرسختی را به
نمایش گذاشته است که تماما بلوف است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;“راننده تاکسی” یک جهنم است، از اولین برداشت تاکسی، از درون دود و دم
کنار خیابان بیرون می آید تا هنگام به اوج رسیدن کشت و کشتار جایی که
دوربین بالاخره مستقیما پایین را می نگرد. اسکورسیزی می خواست که نگاهش را
از عدم پذیرش تراویس دور کند، ما تقریبا می خواهیم که از زندگی او نگاهمان
را دور کنیم. اما او آنجاست، همه چیز سرجایش است اما او هنوز در رنج است.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 05 Dec 2008 10:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rogerebert&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>rogerebert</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://rogerebert.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://rogerebert.blogfa.com/post-65.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>طعم خستگی (تحلیلی بر فیلم طعم گیلاس)</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/http/rogerebertblogfacom/rssaspx/~3/Hom27CTwFH4/post-64.aspx</link>
<description>


&lt;p lang="FA" style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://img.mtv3.fi/mn_kuvat/9045/17055.jpg" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p lang="FA" style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p lang="FA" style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;منتقد: &lt;span style="color: rgb(153, 51, 0);"&gt;راجر ایبرت &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p lang="FA" style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;مترجم: فرید عباسی&lt;/p&gt;&lt;p lang="FA" style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p lang="FA" style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;پارسال در جشنواره کن یک درام عالی
وجود داشت به اسم "طعم گیلاس". فیلم به کارگردانی عباس کیارستمی است که
در آخرین لحظات اجازه خروج از کشورش را گرفت و فیلم جدیدش را به جشنواره برای به
نمایش گذاشتن رساند. هنگام ورود او به سالن پخش، حضار به طور ایستاده او را مورد
تشویق قرار دادند و در پایان فیلم (هرچند این بار تشویق با بعضی هو کردن ها قاتی
شده بود) هیئت داوران آن را همراه با فیلمی دیگر برنده جایزه پاملا د اور کردند. &lt;/p&gt;

&lt;p lang="EN-US" style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt;"&gt; &lt;/p&gt;





&lt;p lang="FA" style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt; هنگام بازگشت از سالن پخش و رفتن به
سمت هتل مجلل محل اقامت و ایستادن در لابی آن، بطور جالب توجهی نظر خودم را در عدم
توافق با نظر دو منتقد سینما، جاناتان روزنبارم از شیکاگو ریدر و دیوید کهر از
نیویورک دیلی نیوز، که مورد احترام من هستند، و هر دو اظهار داشتند یک
"شاهکار" را دیده اند، یافتم. &lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt; &lt;/p&gt;&lt;p lang="FA" style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;می تواند چشم را بست و از فیلم بخوبی تعریف کرد, اما این کار شامل برعکس جلوه دادن تجربه دیدن فیلم (که بطور مشقت باری خسته کننده
است) و تبدیل آن به فیلمی جذاب تر، حکایتی درباره زندگی و مرگ است. همانطوری که
می‌توان از یک رمان بد فیلمی خوب ارائه داد، می‌توان از یک فیلم بد، ریویویی جذاب
ارائه داد.&lt;/p&gt;

&lt;p lang="FA" style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt; &lt;/p&gt;





&lt;p lang="FA" style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt; داستان: یک مرد، سوار بر یک رنج رور در
لم یزرع‌های خارج از تهران درحال گذر است و از منطقه ای صنعتی آماده برای
ساختمان‌سازی و شهرک‌های حاشیه ای پر از جوانان بیکاری که به دنبال شغل می‌گردند،
رد می‌شود. راننده یک جوان کارگر را سوار می‌کند و در حین مسافت از او می‌پرسد که
آیا به دنبال شغل می‌گردد. "اگر مشکلات مالی داری، می‌تونم بهت کمک
کنم". آیا این یک درخواست از سوی یک همجنس گرا نیست؟ کیارستمی از روی عمد به ما اجازه
می‌دهد که این استنتاج را برای مدتی از حرف او برداشت کنیم، تا اینکه بتدریج اصل
موضوع و مقصود او برای ما روشن می‌شود.&lt;/p&gt;

&lt;p lang="EN-US" style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt;"&gt; &lt;/p&gt;

&lt;p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt; &lt;/p&gt;&lt;p lang="FA" style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;راننده، آقای بدیعی (همایون ارشادی) قصد
خودکشی دارد. او چاله‌ای را در زمین کنده است، می‌خواهد به درون آن بپرد و
چند‌تایی قرص بالا بندازد. همچنین می‌خواهد از شخصی بخواهد که طرفای 6 صبح بیاید و
او را صدا بزند. "اگر جواب دادم، منو بکش بیرون. اگر جواب ندادم، 20 بیل خاک
از رو زمین روم خالی کن که دفن بشم". آن کارگر فرار می‌کند.&lt;/p&gt;

&lt;p lang="EN-US" style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt;"&gt; &lt;/p&gt;



&lt;p lang="FA" style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt; بدیعی همچنان به دنبال کسی است که این
کار را انجام دهد. اول از یک دانشجور که خواهش می‌کند. اما از او هم جواب رد
می‌‌شنود چون که می‌گوید قرآن خودکشی را ممنوع اعلام کرده است. سپس از یک
تاکسی‌درمی کار مسن این خواهش را می‌کند. مرد سالخورده با خواهش او موافقت می‌کند
چون که برای کمک به پسرش به پول نیاز دارد اما او هم با خودکشی موافق نیست. او به بدیعی می‌گوید که آیا می‌توان بدون طمع گیلاس این کار را بکنی؟ این، الزاما، داستان
فیلم است. (لو نمی‌دهم که آیا بدیعی به آرزویش می‌رسد یا نه). کیارستمی با یک
یکنواختی این را بیان می‌کند.&lt;/p&gt;

&lt;p lang="EN-US" style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt;"&gt; &lt;/p&gt;

&lt;p lang="EN-US" style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt;"&gt; &lt;/p&gt;

&lt;p lang="FA" style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;گفت و گو ها بسیار طولانی، طفره رونده
و معمایی هستند. هدف‌ها نامشخص است. ماشین درون فیلم یا در طول دوره زمانی در آن
لم‌یزرع در حال حرکت دیده می‌شود، یا در شُرُف یک خرابه، هنگام سیگار کشیدن بدیعی، پارک شده است. در یک برداشت ما به ندرت شاهد دو کاراکتر کنار هم
هستیم. بنابر گفته ها کیارستمی خودش فیلم را فیلمبرداری کرده است، اول در جای
راننده نشسته است سپس به جای مسافر.&lt;/p&gt;

&lt;p lang="EN-US" style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt;"&gt; &lt;/p&gt;





&lt;p lang="FA" style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;مدافعان فیلم که تعدادشان هم کم نیست
از میل کیارستمی برای پذیرش سکوت، انفعال، تامل و اندیشه او سخن به میان می‌آورند.
تماشاگران بتدریج از تماشای فیلم خسته می‌شوند. ما از فیلم چیز یاد می‌گیریم اما
اگر ما به خودمان اجازه دهیم که حس زمانه کیارستمی را بپذیریم، اگر ما خودمان را
در معرض معمای وجودی کاراکتر اصلی قرار دهیم، آنوقت خواهد بود که بزرگی فیلم را
احساس می‌کنیم.&lt;/p&gt;

&lt;p lang="EN-US" style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt;"&gt; &lt;/p&gt;

&lt;p lang="EN-US" style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt;"&gt; &lt;/p&gt;

&lt;p lang="FA" style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt; اما آیا اینطور خواهد بود؟ من صبر
وافری در تماشای فیلم‌های خسته کننده دارم اگر که بتوانند من را مجذوب کنند. من
تجربه دیدن یک مستند هشت ساعته به اسم "تیگا" که درباره چادر نشینان
منطقه‌ای در سیبری است را دارم. من کاملا واقفم که کیارستمی مشغول به چه کاری است.
از سر غرزدن نمی‌گویم که چرا در فیلم اتفاقی جالب و شکه کننده وجود ندارد. چیزی که احساس
می‌کنم این است که شیوه کیارستمی در اینجا یک "تظاهر" است. ماهیت موضوع
به فیلم چیزی اضافه نمی‌کند و از فیلم هم منفعتی به دست نمی‌آورد. &lt;/p&gt;

&lt;p lang="EN-US" style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt;"&gt; &lt;/p&gt;

&lt;p lang="EN-US" style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt;"&gt; &lt;/p&gt;

&lt;p lang="FA" style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;اگر ما با بدیعی احساس همدردی می‌کنیم،
این نباید به بیشتر دانستن درباره او به ما کمک کند؟ در حقیقت برای دانستن هرچیزی
درباره او؟ چه مقصودی از این کار بود که در ابتدا احتمال دادیم که شاید بدیعی همجنس
باز باشد؟ ( نه چه مقصودی برای تماشاگران. چه مقصودی برای خود بدیعی دارد؟ یقینا او
باید هشیار باشد که منظور او بغلط تعبیر شده است). و چرا ما باید خدمه کیا
فیلمسازی کیارستمی را ببینیم. یک استراتژی خسته کننده طولانی که به یاد ما بیاورد
مشغول تماشای فیلم هستیم؟ اگر تنها یک چیز وجود داشته باشد که "طعم
گیلاس" به آن نیاز ندارد، یک یاد آوری‌کننده است.&lt;/p&gt;

&lt;p lang="EN-US" style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt;"&gt; &lt;/p&gt;

&lt;p lang="EN-US" style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt;"&gt; &lt;/p&gt;

&lt;p lang="FA" style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;درست است که یک حس بشردوستانه در زیر
پوست فیلم وجود دارد. درست است که یک کارگردان ایرانی جرات این را داشته است که یک
فیلم با موضوع ممنوعه خودکشی در کشورش, فیلمی بسازد. درست است که ما جنبش‌ها را
برای رسیدن به استقلال هنری در ایران تشویق می‌کنیم. اما آیا "طعم
گیلاس" یک فیلم قابل ارزش برای دیدن است؟ من که اینطور فکر نمی‌کنم.&lt;/p&gt;

&lt;p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt;"&gt; ــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/p&gt;&lt;p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt;"&gt;پ.ن: منتشر شده در مجله آدم برفیها&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 01 Dec 2008 07:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rogerebert&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>rogerebert</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://rogerebert.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://rogerebert.blogfa.com/post-64.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>پشت صحنه هالیوود (تحلیلی بر آخرین اثر بری لوینسن) </title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/http/rogerebertblogfacom/rssaspx/~3/MQJQyO6QcbI/post-63.aspx</link>
<description>
&lt;div class="content_title"&gt;
پشت صحنه هالیوود (تحلیلی بر آخرین اثر بری لوینسن)&lt;/div&gt;
&lt;div class="author"&gt;مترجم: &lt;a title="نویسنده: فرید عباسی" href="http://www.movieland.ir/articles/author/faridabbasi/"&gt;فرید عباسی&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;hr /&gt;



&lt;div class="content"&gt;
&lt;table align="left" style="width: 170px; height: 100px;"&gt;
&lt;tbody&gt;&lt;tr&gt;
&lt;td valign="top"&gt;
&lt;img src="http://www.movieland.ir/wp-content/uploads/2008/11/wjh-160x96.jpg" alt="پشت صحنه هالیوود (تحلیلی بر آخرین اثر بری لوینسن)" class="contentimg" /&gt;
&lt;/td&gt;
&lt;/tr&gt;
&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;
&lt;div class="entry"&gt;
&lt;p&gt;&lt;span&gt;نام فیلم:&lt;/span&gt; چه اتفاقی افتاد (What Just Happened)&lt;br /&gt;
&lt;span&gt;منتقد:&lt;/span&gt; جیمز براردینلی&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;“سگ را بجنبان” بری لوینسن یک اثر کنایه آمیز، خنده دار و
هوشمندانه و هجونامه ای سیاسی در ۱۵ سال اخیر بود. اکنون، یک بار دیگر
همراه با رابرت دنیرو، لوینسن دوربین اش را به سمت پیشینه کاری اش چرخانده
است. “چه اتفاقی افتاد؟” که اقتباسی است از یادداشت های مستند آرت لوینسن
(تهیه کننده)، کنایه ای هزل آمیز است از شبکه های تو در توی هالیوود و
ثابت می کند، استدلالهایی که بعضی اوقات در زندگی مضحک ترین بنظر می رسند،
می توانند حقیقی ترین ها باشند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اگر چه این فیلم یک “داستان” است اما حقیقت های بسیار زیادی
را در خود نهفته دارد که بسیار بیشتر از فیلم هایی که امروزه آنها را
“مستند” می نامند، واقعیت دارد. مشکل اینجاست که فیلم در طول جریان همانند
یک جوک طولانی بنظر می رسد. برای مثال، واقعا چه کسانی به چنین موضوعاتی
اهمیت می دهد؟ بی شک فقط قشر هالیوودی. در طول دیدن فیلم این گروه از چیزی
که روایت می شود، حرص میخورند، در حالی که تماشاگران عادی مشغول به خمیازه
کشیدن هستند. دست مایه قرار دادن محل کسب و کار شما برای ساختن یک فیلم،
شاید برای خود شما جذاب باشد اما احتمال دارد برای کسی که به اندازه کافی
از شغل و محل کار شما آگاهی نداشته باشد، ناملموس باشد. “چه اتفاقی
افتاد؟” هم از این قاعده مستثنی نیست. اگرچه فیلم بدی نیست اما به سادگی
دچار این اشتباه می شود که با بزرگ نمایی بیش از حد و سعی بر جذاب تر کردن
آن، از اصل ماجرا دوری جسته است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بن (رابرت دنیرو) یکی از تهیه کنندگان درجه یک هالیوود است
اما بطور کاملا تصادفی در مسیر یک سری بد شانسی های نافرجام قرار میگیرد.
داستان از این قرار است که آخرین فیلم او به اسم “fiercely” مورد پسند
سرپرست قسمت پخش فیلم استودیو قرار نگرفته است. در این میان فیلم را به
کارگردان بد ماجرا، جرمی برونل (میشل وینکات) می دهند تا تغییراتی را در
آن اعمال کند، همانند سکانس های آخری که گلوله ای به سر یک سگ اصابت می
کند را تغییر دهد. هرچند، از زمانی که جرمی هم موفق نمی شود کارش را به
درستی انجام دهد، مدیر استودیو، لو تارنو (کاترینا کرنر) به او اطلاع می
دهد که یا در آن تغییراتی انجام دهد و یا اینکه از “کن” بیرونش می آورد و
خودش مشعول به بازسازی آن می شود.&lt;/p&gt;
&lt;div class="main"&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt; &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;strong&gt; &lt;img height="269" width="336" alt="what_just_happened-2" src="http://gallery.movieland.ir/zp-core/i.php?a=What+Just+Happend&amp;i=what_just_happened-2.jpg&amp;w=480" class="aligncenter" /&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;در این بین، پروژه دیگری از “بن” در معرض خطر است. بروس ویلیس
با شمایلی چاق و با ریشی بلند در فیلم ظاهر می شود و دوباره به بن هم یک
اولتیماتوم نسبت به آن پروژه داده می شود. مفاد اولتیماتوم از این قرار
است که باید سر و صورت بروس ویلیس را اصلاح و بدن او را روی فرم بیاورد و
اگر نتوانست، ساخت فیلم را به حالت تعلیق در می آوریم. بروس مصممانه
برعلیه این سخن ایستادگی می کند و بن را تهدید می کند که بلاهای بدی را سر
او بیاورد. تا اینجا برسر بن به اندازه کافی بلا وارد نشده است که بن با
زن سابقش (رابین رایت پن) هم درگیر می شود. بن هنوز او را همسر خود می
داند و با هم به کلاسهای “درمان عدم متارکه” می روند اما این کلاسها هیچ
فایده ای ندارد. بیشتر اتفاقاتی که در جریان فیلم می افتد شامل مباهات،
خودبینی ها و رجحان تجارت بر هنر نمایانگر این است که هالیوود چطور شب را
به روز میرساند. به ما فرصتی داده می شود در “پشت صحنه ها” دقیق شویم و از
نظر من این یک دید جالبی نیست. اما “چه اتفاقی افتاد؟” به طور اختصاصی نه
“درون بین” است و نه “سرگرم کننده.”&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;“هنرپیشه” همین روال را با تاثیر گذاری بهتری به نمایش گذاشت.
به نمایش در آوردن هجویه ای که نه فقط خنده دار صرف باشد بلکه بتواند توجه
بیننده را به خود جلب می کرد. لینسون از دهه ۷۰ به بعد تهیه کننده است، پس
او روال کار را می داند اما هنگامی که بعضی تصاویر از منظر آنها “جالب”
است، فیلم اغلب مثل یک سری طرحهای ساده مرتبط با هالیوود به نظر می رسد تا
یک فیلم منسجم و یکدست. چیزی که لوینسن با آن در “دم سگ را بجنبان” به
موفقیت رسید، اینجا از آن دوری کرده است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بازیگران فیلم همگی سطح بالا و درجه یک هستند و در این فیلم
سعی بر این دارند دستهای کسی که به آنها “غذا” میدهد را گاز بگیرند. یک
زمانی این نقش برای کسی همچون رابرت دنیرو، غیر معمولی محسوب میشد اما این
بازیگر در طول سالیان اخیر نقش های متنوعی را به اجرا گذاشته است که “بن”
را می توان یک نقش قابل قبول در کارنامه بازیگری دنیرو قرار داد. این همان
دنیروی سفت و سخت همیشگی نیست. بلکه دنیروی مضطرب، فریب خورده، ترسیده است
که از مواجه با یک آدم کله شق و هیکلی به اسم بروس ویلیس، لرز بر اندامش
می افتد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;استنلی توچی و جان تورتورو نقش های کوچکی را عهده دار هستند.
همچنین کاترین کنر که به نوعی نقش او ارجاعی است به هنرپیشگان زن هرزه.
ویلیس و شان پن که بطور اغراق آمیزی نمایه ای از شخصیت های خودشان را به
نمایش می گذارند، با جسارتی فراوان خودشان را هجو می کنند. در بین
بازیگران برجسته ای که در این فیلم گنجانده شده اند، رابین رایت پن که در
زندگی واقعی همسر شان پن است، نقش زن “بن” را بازی می کند. (یاد آور
موقعیت جولیا رابرتز در فیلم دوازده یار اوشن.)&lt;/p&gt;
&lt;div class="main"&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt; &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;strong&gt; &lt;img height="255" width="384" alt="what_just_happened-15" src="http://gallery.movieland.ir/zp-core/i.php?a=What+Just+Happend&amp;i=what_just_happened-15.jpg&amp;w=480" class="aligncenter" /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از زمانی که من منتقد فیلم هستم، پشت صحنه ماشین های هالیوود
بیشتر برای من جذاب بوده اند تا اینکه فقط یک بیننده معممولی باشم. بنا بر
طبیعت فیلم های هجو آمیز، این فیلم به طور فوق العاده ای خنده دار است. در
حقیقت، هنگام دیدن، اینکه چطور گروه های هالیوودی همدگیر را به خاک
میزنند، احساس ناخوشایندی به آدم دست می دهد. اگر “هنرپیشه” در سطح بالایی
به این موضوع پرداخته بود و در این جهت اغلب دچار یکنواختی می شد، اقدام
لوینسن در پرداختن به این مسئله، به طول معنی داری کوتاه است. آنهایی که
در صنعت سینما کار می کنند یا در لس آنجلس زندگی می کنند، احتمال دارد که
به چنین فیلمی واکنش نشان دهند و آن را بفهمند اما بقیه بینندگان سینما
بیشتر از دیدن فیلم خسته می شوند تا اینکه سرگرم شوند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گالری عکسهای این فیلم را میتوانید در &lt;a target="_blank" href="http://gallery.movieland.ir/index.php?album=What+Just+Happend"&gt;اینجا &lt;/a&gt;ببینید.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 24 Nov 2008 12:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rogerebert&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>rogerebert</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://rogerebert.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://rogerebert.blogfa.com/post-63.aspx</feedburner:origLink></item>
</channel>
</rss>
