<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>ایلولا</title>
	<atom:link href="https://www.ilola.ir/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://www.ilola.ir/</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Wed, 11 Mar 2026 07:23:55 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.9.4</generator>

<image>
	<url>https://www.ilola.ir/wp-content/uploads/2017/10/cropped-logo-32x32.png</url>
	<title>ایلولا</title>
	<link>https://www.ilola.ir/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>انواع حاکمیت و فرم‌های حکمرانی (دانستنی‌های لازم سیاسی)</title>
		<link>https://www.ilola.ir/5294/%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%b9-%d8%ad%d8%a7%da%a9%d9%85%db%8c%d8%aa-%d9%88-%d9%81%d8%b1%d9%85%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ad%da%a9%d9%85%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/</link>
					<comments>https://www.ilola.ir/5294/%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%b9-%d8%ad%d8%a7%da%a9%d9%85%db%8c%d8%aa-%d9%88-%d9%81%d8%b1%d9%85%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ad%da%a9%d9%85%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[ایمان امینی]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 19 Feb 2026 08:09:06 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[پادشاهی]]></category>
		<category><![CDATA[پهلوی]]></category>
		<category><![CDATA[حاکمیت]]></category>
		<category><![CDATA[حکمرانی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.ilola.ir/?p=5294</guid>

					<description><![CDATA[<p>سیاستْ جزئی از زندگی هر شهروند است. شهروندی که نخواهد مسئولیت سیاسی خود را به عنوان عضوی از جامعه به دوش بکشد، رعیت نام دارد. امروزه کلمهٔ رعیت در برابر شاه یا کدخدا قرار نمی‌گیرد؛ بلکه به شخصی گفته می‌شود که تمام اختیارات خود را به دیگری می‌سپارد و مسئولیتی نمی‌پذیرد؛ در کنار آن، دائم...</p>
<p>نوشته <a href="https://www.ilola.ir/5294/%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%b9-%d8%ad%d8%a7%da%a9%d9%85%db%8c%d8%aa-%d9%88-%d9%81%d8%b1%d9%85%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ad%da%a9%d9%85%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/">انواع حاکمیت و فرم‌های حکمرانی (دانستنی‌های لازم سیاسی)</a> اولین بار در <a href="https://www.ilola.ir">ایلولا</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>سیاستْ جزئی از زندگی هر شهروند است. شهروندی که نخواهد مسئولیت سیاسی خود را به عنوان عضوی از جامعه به دوش بکشد، رعیت نام دارد. <strong>امروزه کلمهٔ رعیت در برابر شاه یا کدخدا قرار نمی‌گیرد؛</strong> بلکه به شخصی گفته می‌شود که تمام اختیارات خود را به دیگری می‌سپارد و مسئولیتی نمی‌پذیرد؛ در کنار آن، دائم چشم به بالادستان دارد و همواره از هر چیزی که باب میلش نباشد به همین بالادستان سیاسی یا اجرایی گلایه می‌کند. <strong>این مفهوم متضادِ شهروند یا انسان آزاد است.</strong></p>
<p>در کشورهای آزاد و دموکراتیک مشروعیتِ مسئولِ سیاسی، در هر رده‌ای که باشد، از مردمی می‌آید که او یا به‌طور کلی سیستمِ حاکم را برمی‌گزینند. این مردم، با <strong>قبول مسئولیت سیاسیِ انتخاب‌هایشان</strong>، دیگر رعیت محسوب نمی‌شوند <strong>بلکه حاکم بر سرنوشت خویش‌اند</strong>.</p>
<div class="iBox-w tip">
<div class="iBox">امروزه حتی در کشورهای دموکراتیک با فرم پادشاهی، پادشاه صدای ملتش است، نه بالعکس؛ به همین خاطر رعیت خواندنِ شهروندانِ یک کشور پادشاهی، از اساس اشتباه است و صحبتی از سر ناآگاهی محسوب می‌شود.</div>
</div>
<p>مسئولیت‌پذیری سخت است و تفویض آن به دیگران، ساده‌ترین راه گریز از بار مسئولیت است. زمانی که شهروندان با سهل‌انگاری به برگزیدگان سیاسی و اجرایی اختیارات بیشتری می‌دهند، بدون آنکه مهاری بر آن بزنند، در معرض از دست دادن حاکمیتشان قرار می‌گیرند. <strong>یک شهروند برای حفظ جایگاه خود در دنیای امروز ناگزیر است همیشه چهارچشمی مراقب اوضاع باشد.</strong> لزوم آشنایی با الفبای سیاست از همین جهت اهمیت پیدا می‌کند. در این نوشته، قرار است با انواع حاکمیت و سپس فرم‌های حکمرانی آشنا شویم.</p>
<h3>انواع حاکمیت و منبع مشروعیت قدرت</h3>
<p>اول با تعریف دموکراسی شروع کنیم. <strong>دموکراسی در کلمه به معنای حاکمیت مردم است</strong>. این کلمه در مقابلِ مانآرکی یا حکومت یک نفر و اُلیگارشی یا حکومت تعداد کم قرار می‌گیرد.</p>
<p>حالا نوبت دیکتاتوری و فرق آن با استبداد است. ریشهٔ کلمه دیکتاتور به وضعیتی در روم می‌رسد که دیکتاتور یا دفتر حقوقیِ مرتبط برای مدت محدود و در زمان‌های ویژه و اورژانسی حکومت قانون را به دست می‌گرفت. دیکتاتورها، قوانین را به جامعه دیکته می‌کنند بدونِ آنکه از مردم برای تصویب آن‌ها اجازه بگیرند با این تفاوت که قدرت انجام این کار را پیش‌تر از مردم یا نهاد خاصی مثل کلیسا به صورت مشروع گرفته بوده‌اند. به عبارت ساده‌تر، <strong>دیکتاتور مشروعیت برای داشتن اختیارات تام را دارد یا در گذشته این مشروعیت را کسب کرده بوده است.</strong> حکومت دیکتاتوری و قوانین آن می‌تواند خوب یا بد باشد به این معنی که شما می‌توانید در یک دیکتاتوری از حقوق فردی و آزادی برخوردار باشید و از طرفی دیکتاتور جامعه‌ای رو به توسعه و پیشرفت بسازد یا بالعکس. نقش مردم یا نهادها در حاکمیت و تعیین سیاست‌ها بعد از اینکه به شخصی مشروعیت و اختیارات دادند کم‌رنگ می‌شود.</p>
<p>در استبداد، شخص یا گروهی از اشخاص کاملا به قانونِ موجود ارجح هستند و بنا به میل شخصی آن را تعیین می‌کنند. شاید بتوان آن را اینگونه تعریف کرد که قانون اساسی یا وجود ندارد یا محلی از اعراب ندارد. این کلمه هم همیشه معنای بدی ندارد اما با توجه به این‌که قدرتْ افراد را در نهایت به فساد می‌کشاند، معمولا عاقبت خوبی ندارد و به سوءاستفاده از قدرت ختم می‌شود.</p>
<p><strong>۱) دموکراسی</strong> قدرتش را از مشروعیت مردمی می‌گیرد و این مشروعیتِ سیال بایستی به صورت پیوسته سنجیده شود.</p>
<p><strong>۲) دیکتاتوری</strong> مشروعیتِ اولیه را از مردم یا دین یا نهاد خاصی می‌گیرد اما نقطهٔ قوتش توانِ بسیج کردن تمام دستگاه‌های حکومتی برای حرکت در یک مسیر مشخص بدون پیچ و تابی‌ست که مردم به قوانین می‌دهند. به عبارتی، دیکتاتوری پُربازده‌تر است به خصوص اگر در مسیر درست قرار بگیرد. اما اگر در مسیر اشتباه قرار بگیرد، ویرانگر خواهد بود.</p>
<p><strong>۳) استبداد</strong> بنا به حکم تاریخی، حتی اگر در ابتدا مزایایی برای جامعه به ارمغان آورده باشد، با فساد دست به گریبان بوده در نتیجه برای دنیای امروز ما بدترین نوع حکمرانی‌ست.</p>
<p>دموکراسی به معنای مطلق آن در حال حاضر وجود ندارد چرا که پرسیدن نظر مردم برای هر موضوع، با وجود تکنولوژی امروز باز هم کاری پردردسر است و از طرفی تلاطم بیش از حد در حکمرانی و سیاست‌گذاری منطقی نیست و عملاً جلوی پیش‌رفت را می‌گیرد. به همین خاطر دموکراسی به حکومت نمایندگان تبدیل شده است؛ نمایندگانی که اختیارات متمرکزی دارند و هر چند سال یک‌بار بنا به نظر مردم تغییر می‌کنند. آن‌ها مشروعیت خود را از مردم می‌گیرند و برای مدتی محدود با تکیه بر این مشروعیت قانون‌گذاری می‌کنند. با این حال، برخلاف دیکتاتور که پس از آغاز حاکمیت می‌تواند تقریباً بدون قید و شرط حکومت کند، نمایندگان مقید به قانون اساسی هستند و مشروعیت آن‌ها دائمی و غیرقابل بازپس‌گیری نیست.</p>
<p>شایع‌ترین الگوهای حکمرانی در همین سه فرمی که به آن‌ها اشاره کردم خلاصه می‌شود. دموکراسی با توجه به این‌که معمولا جابجایی قدرت را با کمترین اصطکاک انجام می‌دهد به بقیهٔ فرم‌ها برتری دارد. نکتهٔ مهم این است که این برتری به معنای بی‌عیب بودن نیست. در حقیقت دموکراسی یک وسیله است که شانس رسیدن به آزادی و سعادت جامعه را بیشتر از بقیه فرم‌ها تضمین می‌کند. اگر به آن به عنوان حکم قدسی نگاه کردید، به بیراهه رفته‌اید.</p>
<p>دموکراسی در اصلِ اصیلِ خود می‌تواند به دیکتاتوری توده نیز تعبیر شود و به راحتی حقوق اقلیت را زیر پا بگذارد. <strong>آنچه از دموکراسی‌های امروز حکومت‌های کارآمدی ساخته، نه فرم مطلق آن که ترکیب آن با اصول لیبرال است.</strong> این اصول، آزادی‌های فردی و اجتماعی، مانند آزادی بیان را تضمین می‌کند و از حقوق اقلیت‌ها در برابر اکثریت، حتی اگر بخواهند آن را زیر پا بگذارند، جلوگیری می‌کند در حالی‌که در یک دموکراسی مطلق، کسی جلودار قانون‌گذار برای تعدی به حقوق اقلیت نیست.</p>
<p><strong>مشروعیتِ قدرت و منبع این مشروعیت را به عنوان حاکمیت می‌شناسیم</strong> که در دنیای امروز، دست‌کم در حرف و به صورت هنجاری، <strong>متعلق به مردم است</strong> و به یک فرم از فرم‌های بالا تفویض می‌شود، هرچند در گذشته می‌توانسته به خدا، سنت یا عوامل دیگر ماورایی نسبت داده شود. در ادامه، به این می‌پردازم که همین قدرت، فارغ از منشأ آن، چگونه در قالب ساختارهای مختلف سازمان‌دهی و اعمال می‌شود.</p>
<h3>فرم‌های حکمرانی در نظام‌های دموکراتیک</h3>
<p>تا اینجا به الگوهای حاکمیت که بیشتر به منشا مشروعیتِ قدرت اشاره دارد پرداختم. حالا لازم است به بحث «فرم حکومت» و <strong>ساختار رسمی اعمال قدرت برای حکمرانی بپردازم.</strong></p>
<p>به صورت ساده، <strong>فرم‌های یک حکومت دموکراتیک به دو دستهٔ ریاستی و پارلمانی تقسیم می‌شوند</strong>. فرم ریاستی، به دو دستهٔ <strong>جمهوریِ ریاستی</strong> یا <strong>نیمه‌ریاستی</strong> تقسیم می‌شود. در فرم پارلمانی، ما می‌توانیم <strong>جمهوری پارلمانی</strong> یا <strong>پادشاهی پارلمانی/مشروطه</strong> داشته باشیم که در آن رئیس دولت، نخست‌وزیر است و رئیس‌جمهور یا پادشاه، به عنوان رئیس کشور نقش عمدتا تشریفاتی با قدرت محدود سیاسی دارد.</p>
<p>خیلی سریع و کوتاه در خصوص هر کدام از این فُرم‌ها توضیح می‌دهم.</p>
<p><strong>در جمهوری ریاستی</strong>، مردمْ رئیس کشور را با رأی خود در دوره‌های مشخص انتخاب می‌کنند. مجلس نیز با رأی مستقیم مردم انتخاب می‌شود. اگر سیاست‌های مجلسِ انتخابی در راستای دولت به ریاست رئیس‌جمهور باشد این فرمِ حکومت در مقایسه با نظام‌های چندحزبیِ پارلمانی پایدارتر است و حاکمیتْ قدرت اجرایی بیشتری دارد و تا پایان دوره معمولا از تلاطم کمتری رنج می‌برد. نتیجه‌اش تمرکز قدرت بیشتر برای اجرای طرح‌های دولتی با اصطکاک کمتر است. همین اصطکاک کمتر در کنارِ مزیتِ بازدهی، می‌تواند بلای جان مردم‌سالاری شود. به‌عنوان مثال، تصویب قوانینی که به تدریج جناح سیاسی خاصی را قدرتمندتر کرده و راه را برای برنده شدن در انتخابات بعدی هموارتر کند. این‌ها اولین قدم‌هایی‌ست که بسیاری از جمهوری‌های دموکراتیک را به بیراهه برده است، با وجود اینکه این جمهوری‌ها از ابتدا، حداقل به ظاهر، با مشروعیت حقیقی مردم سر کار آمده‌اند.</p>
<p>تاریخ معاصر نمونه‌های متعددی از این مسیر را نشان می‌دهد؛ از جمهوری وایمار آلمان که با سازوکارهای کاملاً قانونی به دیکتاتوری ختم شد، تا جمهوری‌هایی مثل ونزوئلا، روسیه و حتی ترکیه در دوران معاصر که با رأی آزاد انتخاب شدند اما با تغییر تدریجی قوانین و تمرکز قدرت اجرایی، رقابت سیاسی را به نفع یک جناح خاص متمایل کردند و مردم‌سالاری را به محاق بُردند.</p>
<p><strong>در جمهوری نیمه‌ریاستی</strong>، قدرت اجرایی بین رئیس‌جمهورِ منتخب مردم، و نخست‌وزیر تقسیم می‌شود. <strong>رئیس کشور، رئیس‌جمهور است و رئیسِ دولت، نخست‌وزیر.</strong> نخست‌وزیر معمولا از طریق رئیس‌جمهور منصوب و به مجلس برای گرفتن رأی اعتماد معرفی می‌شود. پیشنهاد رئیس‌جمهور برای نخست‌وزیر در اکثر مواقع همان رئیس حزب با بیشترین کرسی‌هاست. مزیتِ این روش، تفکیکِ بیشتر قدرت اجرایی‌ست. مجلس راحت‌تر می‌تواند رئیس دولت را به چالش بکشد و پاسخگو کند یا حتی دولتش را منحل کند. البته این مزیت به زاویهٔ دید ما نیز بستگی دارد. در شرایطِ بحران، همین ناپایداریِ دولت می‌تواند به فلج کردن قوهٔ مجریه ختم شود.</p>
<p><strong>در جمهوری یا پادشاهی پارلمانی</strong>، رئیس دولتْ نخست‌وزیر است و به این صورت انتخاب می‌شود. در یک انتخابات، مردم معمولا نمایندگان کنگره را انتخاب می‌کنند. این نمایندگان معمولا هر کدام متعلق به حزبی هستند. رئیس حزبی که بیشترین کرسی‌ها را به دست بیاورد، اگر اکثریت مطلق کرسی‌‌ها را داشته باشد، به عنوان رئیس دولت به مجلس معرفی می‌شود. در غیر این صورت در ائتلاف با حزب دیگری که معمولا تشابه بیشتری با آن حزب دارد اکثریت مطلق کرسی‌ها را به دست می‌آورد و باز به عنوان نخست‌وزیر یا رئیس دولت به مجلس برای گرفتن رأی اعتماد معرفی می‌شود.</p>
<p>این نوع دولت، که به آن دولت ائتلافی نیز می‌گویند با خارج شدن یک حزب از ائتلاف ممکن است از هم بپاشد. همچنین ممکن است دو یا چند حزب، غیر از حزب با بیشترین رأی در ائتلاف با یکدیگر دولت ائتلافی تشکیل دهند و عملا حزب با بیشترین رأی را کنار بزنند. فُرم پارلمانی، نسبت به جمهوریِ ریاستی شکننده‌تر است اما به نظر من با توجه به تمرکز پایین‌تر قدرت و امکان شکستگی سلطهٔ دولت توسط دیگر احزاب، کمتر از جمهوری ریاستی در معرض تبدیل شدن به حاکمیت اُلیگارش‌هاست. چیزی که در کشورهایی مثل روسیه شاهدش هستیم.</p>
<p>آخرین نوع حکمرانی، که در این مقاله به آن اشاره می‌کنم <strong>پادشاهی مشروطه</strong> است. با تشریح تفاوت‌های کلّی دو اصطلاحِ سیاسیِ پادشاهی مشروطه و پادشاهی پارلمانی آن را باز می‌کنم. در پادشاهی مشروطه، قدرتِ پادشاه مشروط شده اما همچنان اختیارات اجرایی و سیاسی بیشتری نسبت به پادشاه در نمونهٔ پارلمانی دارد. شاید بتوان آن را با رئیس‌جمهور در جمهوری نیمه‌ریاستی قیاس کرد. در حالی‌که در پادشاهی پارلمانی، پادشاه عمدتا جنبهٔ نمادین دارد و نقش او محدود به تأیید رسمی تصمیمات دولت و نصب و عزل مقامات رسمی است. در سایر موارد ما با چیزی شبیه به پادشاهی پارلمانی طرف هستیم.</p>
<h3>دموکراسی لیبرال</h3>
<p>دموکراسی‌های پایدار و موفق امروز معمولا از نوع لیبرال هستند. در حقیقت، اصول لیبرال، حدود و اختیارات حاکمان را مشخص و محدود می‌کند و بر قدرتِ سیاسی آن‌ها مهار می‌زند، تا نتوانند با سوءاستفاده از مشروعیتی که به واسطه انتخابِ مردمی به دست آورده‌اند، قدرت را قبضه کنند. در ادامه به چند اصل اساسی آن می‌پردازم.</p>
<h4>استقلال قوه قضاییه</h4>
<p>استقلال قوه قضاییه، از اصول بسیار مهم برای حفظ حاکمیت مردم در دموکراسی‌هاست. این نهاد برآمده از رأی مستقیم مردم نیست، اما با پایبندی به قانون اساسی، که به تأیید مردم رسیده، تلاش می‌کند تا همه را، از جمله نخبگان سیاسی، در پیشگاه قانون، مسئول نگاه دارد. دفاع از آزادی‌های فردی و همچنین محدود کردن قدرتِ دولت برای دست‌درازی به حقوق مردم جزء اصول آن است.</p>
<p>مهم نیست که چه کسی هستید یا چه مقامی دارید، در یک دموکراسیِ لیبرالِ کارآمد، شما در برابر قانون با همه برابرید، در نتیجه فساد یک مسئول سیاسی، مانند یک شهروند قابلیت پیگیری و دادخواهی دارد. همچنین، اکثریت، به واسطهٔ رأی خود و تاثیرگذاری بیشتر در قوهٔ مجریه یا مقننه نمی‌توانند حقوق اقلیت را نادیده بگیرند و ضایع کنند. تفکیک این نهاد از دیگر نهادها، امکان تأثیرپذیری آن از قدرتِ سیاسیِ فسادپذیر را کاهش می‌دهد. همهٔ این موارد در سایهٔ حاکمیت قانون امکان‌پذیر خواهد بود. در نتیجه اگر کشور به سمت سویی برود که حاکمیت قانون با نادیده گرفتنِ قانون اساسی، یا دخالت و دستکاری در روند نمایندگی و مشروعیت مردمی، تضعیف شود، همین روند می‌تواند به استقلال قوهٔ قضاییه آسیب زده و در نتیجه حکومت مردم‌برمردم را متزلزل کند.</p>
<p>زمانی که حاکمیتْ مشروعیتِ مردمی‌اش را به هر دلیلی از دست بدهد، نمی‌توان با امید به استقلال قوهٔ قضاییه، که معمولا در این مرحله استقلالش را از دست داده، به دموکراسی دل بست.</p>
<p>در برخی کشورها، مانند ایالات متحده، دیوان عالی، شامل ۹ نفر، به صورت مادام‌العمر تعیین می‌شوند. همین موضوع قدرتِ نفوذ رئیس‌جمهور برای تغییر یا نصب آن‌ها را با انگیزه‌های سیاسی کاهش می‌دهد؛ اول اینکه رئیس‌جمهور قادر به برکناری قاضی دیوان عالی نیست. دوم، تنها زمانی می‌تواند نامزد مورد نظر خود را معرفی کند که کرسی قاضی به هر دلیلی خالی شده باشد. سوم، تأیید نهایی آن با سناست.</p>
<h4>مالکیتِ شخصی</h4>
<p>حاکمیت تضمین می‌کند که هر کسی صاحب و مالک آن چیزی‌ست که به او تعلق دارد و شخص یا نهادی حق ندارد به آن تعرض کند. وجود قوه قضاییه مستقل، رسیدن به این اصل مهم را میسر می‌کند تا مردم در برابر حکومت یا افراد بانفوذ و نخبگان سیاسی بی‌دفاع و بی‌پشتوانه نباشند. مالکیتِ شخصی به مردم قدرتِ ملموسی برای دفاع از حقوقِ دیگرشان را می‌دهد چرا که در برابر دولت، هر کدام از آن‌ها وزنی خواهند داشت و همین قطره‌قطره‌ها می‌تواند به آن‌ها کمک کند تا صدایی داشته باشند و در نهایت حکومت از مسیرِ مردمیِ خودش خارج نشود.</p>
<p>در کتاب «<strong>راه باریک آزادی</strong>» <em>عجم اوغلو</em> و <em>رابینسون</em> از اهمیت این موضوع برای توسعه و پیشرفت جامعه پرده برمی‌دارند. لزومِ دفاع از مالکیت شخصی در کشورهایی که هوای پیشرفت و توسعه در سر دارند به خوبی و به صورت مستند در دو کتاب شناخته‌شدهٔ این دو نویسنده توضیح داده شده است.</p>
<h4>حقوق فردی</h4>
<p>دموکراسیِ مطلق، کاری به حقوق فردی ندارد و صرفا به دنبال نظر اکثریت است، در حالی که در دموکراسیِ لیبرال، حکومت موظف به رعایت حقوق بنیادین فردی است. این حقوق در اعلامیهٔ جهانی حقوق بشر با جزئیات مطرح شده است و شامل حق آزادی بیان و ارتباط، حق انتخاب، آزادی عقیده و… می‌شود.</p>
<h4>آزادی تشکیل احزاب و گروه‌ها</h4>
<p>فرض کنید که تمام مردم به یک شکل خاص از حکومت تک‌حزبی رأی مثبت دهند. چه اتفاقی می‌افتد؟ در یک دموکراسی، روند ایجاد سایر احزاب با دشواری همراه خواهد شد. از اصول لیبرال تضمین آزادی ایجاد احزاب، گروه‌ها و حتی نهادهای مستقل از حاکمیت است بدین صورت یک حزب واحد نمی‌تواند از قدرت خود برای کنار زدن یا حتی شکل‌گیری احزاب رقیب سوءاستفاده کند.</p>
<h4>تفکیک قوا</h4>
<p>به نظر من، تفکیک قوا از مهم‌ترین اصول یک دموکراسیِ لیبرال است که تضمین‌کنندهٔ آن‌چیزی‌ست که پیش‌تر به عنوان اصول لیبرال به آن اشاره کردیم.</p>
<p>خیلی از ما تفکیکِ قوا را جزئی از حکومت دموکراتیک می‌دانیم در صورتی که این دو با هم متفاوت‌اند. شما می‌توانید دموکراسی، به معنای حاکمیتِ مردمی با مشروعیت مردمی، داشته باشید اما این حاکمیت بدون تفکیکِ قوا به کارش ادامه بده، یا اینکه حکومت دیکتاتوری با تفکیک قدرت بین نهادهای مختلف حکومتی هم داشته باشید.</p>
<p>تفکیکِ قوا در حقیقت ابزاری برای مهار قدرتی‌ست که معمولا تمایل به فاسد شدن دارد. این فاسد شدن، خودش تعبیر نسبی از سوءاستفاده از قدرتی‌ست که شاید حاکم فکر کند به بهترین شکل و در جهت سعادت کشور/ملت/امت از آن استفاده می‌کند و در نتیجه آن را فاسد نمی‌داند. با این حال نگاه مردم چیز دیگری را می‌گوید.</p>
<p>اینکه توسعه‌یافته‌ترین و آزادترین کشورهای دنیا به نوعی دموکراسی‌های لیبرال هستند، نشان می‌دهد که تشخیص فساد بهتر است که با مردم و نهادهای مردمی در کنار رسانه‌های آزاد باشد. وجود رسانه‌های آزاد کمک می‌کند بازتاب نظرات مردم بر پروپاگاندای دولت چیره شود در غیر این‌صورت عوام‌فریبی و هدایتِ جریان اطلاعات توسط جریاناتی که قدرت سیاسی و اجرایی را در اختیار دارند، می‌تواند حتی فساد دولتی را فضیلت جار بزند.</p>
<p>تفکیکِ قوا، امروزه اصلی از دموکراسی‌های لیبرال به‌حساب می‌آید و نشان داده که نهادهای مستقل سیاسی و اجرایی می‌توانند یکدیگر را مهار کنند و مردم‌سالاری را قوت ببخشند. دقیقا همین‌جاست که حاکمِ خیره‌سر دیگر نمی‌تواند با قدرتِ مطلقِ خود هرچه را خودش صلاح می‌داند، حتی با نیت خیر، انجام دهد و توسط نهادهای دیگر مهار می‌شود.</p>
<p>با این تفاسیر می‌توان گفت هرچند تفکیک قوا ویژگیِ ذاتیِ دموکراسی نیست، اما جزء جداناشدنیِ حاکمیتی‌ست که می‌خواهد کارآمد و مردم‌سالارانه باقی بماند</p>
<p>لازم است به خطرات بالقوهٔ آن هم اشارهٔ کوتاهی کنم. اول اینکه اصطکاک بین نهادهای مختلف قدرت، می‌تواند منجر به بن‌بست سیاسی شود. از طرفی این نهادها همیشه مصون از انتصابات نیستند در نتیجه چنانچه نهادی دست بالا را پیدا کند، می‌تواند زیرآب بقیه نهادها را به مرور بزند و اصل تفکیک قوا را بی‌اثر کند. این بدان معنی نیست که تفکیک قوا بد است، بلکه برعکس، افزونه‌ای بسیار مفید برای تثبیت حاکمیت مردم است، <strong>اما بایستی از آن نگهبانی شود. این بخشی از مسئولیت شهروندی در دنیای امروز است.</strong></p>
<hr />
<p>مواردی که تا اینجا به آن‌ها اشاره کردیم، از مهمترین اصول لیبرال برای استقرار یک دموکراسیِ پویا و کارآمد است. چنین دموکراسی‌ای نسبت به فساد مقاوم‌تر است و می‌تواند جامعه را به سمت رشد و توسعهٔ بلندمدت سوق دهد و خطر دیکتاتوری را کاهش دهد.</p>
<p>هر حاکمیتِ دموکراتی معمولا با بهترین نیت‌ها از سوی جامعه پذیرفته شده و قانونِ اساسیِ آن مشروعیت می‌گیرد. <strong>این حاکمیت پلی‌ست از مشروعیت تا حکمرانی.</strong> بسیار پیش می‌آید که حکومت‌ها با مشروعیتِ بالای مردمی شروع به کار می‌کنند اما به مرور و در روندِ حکمرانی به سمت دیکتاتوری می‌لغزند. <strong>مسئولیتِ شهروندی نظارتِ دائمی این پل است تا هر جایی که حاکمان پای‌شان را از گلیمشان درازتر کردند، آنان را بدون هیچ‌گونه بهانه و مراعاتی پاسخگو کنند.</strong></p>
<p>در نوشتهٔ دیگری نظر شخصی خودم در خصوص کم‌خطرترین فرم حکمرانی برای حاکمیت مردم را تشریح خواهم کرد. هرچند محتوا از فرم مهم‌تر است اما همان‌طور که اصول لیبرال می‌توانند به حاکمیت مردم کمک کنند، فکر می‌کنم که یکی از فرم‌های بالا، بنا به تجربهٔ موفق، شانس بیشتری برای توسعه و سعادت ایران در دل خود دارد.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.ilola.ir/5294/%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%b9-%d8%ad%d8%a7%da%a9%d9%85%db%8c%d8%aa-%d9%88-%d9%81%d8%b1%d9%85%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ad%da%a9%d9%85%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/">انواع حاکمیت و فرم‌های حکمرانی (دانستنی‌های لازم سیاسی)</a> اولین بار در <a href="https://www.ilola.ir">ایلولا</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.ilola.ir/5294/%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%b9-%d8%ad%d8%a7%da%a9%d9%85%db%8c%d8%aa-%d9%88-%d9%81%d8%b1%d9%85%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ad%da%a9%d9%85%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>نگاهی دوباره به طیف‌های سیاسی</title>
		<link>https://www.ilola.ir/5121/%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d8%b7%db%8c%d9%81%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d8%b3%db%8c/</link>
					<comments>https://www.ilola.ir/5121/%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d8%b7%db%8c%d9%81%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d8%b3%db%8c/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[ایمان امینی]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 22 Sep 2025 10:21:15 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[ویژه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.ilola.ir/?p=5121</guid>

					<description><![CDATA[<p>قبل از اینکه بحث را شروع کنم لازم است چند نکته را یادآور شوم. نخست مطالعات من محدود به چند سال گذشته است. تمام سعی‌ام را کرده‌ام که منابعی را به دست بگیرم که سوگیری کمتری نسبت به واقعیت‌های دنیای سیاست و اقتصاد داشته باشند. با این حال بهتر است نظرات من با احتیاط خوانده...</p>
<p>نوشته <a href="https://www.ilola.ir/5121/%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d8%b7%db%8c%d9%81%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d8%b3%db%8c/">نگاهی دوباره به طیف‌های سیاسی</a> اولین بار در <a href="https://www.ilola.ir">ایلولا</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>قبل از اینکه بحث را شروع کنم لازم است چند نکته را یادآور شوم. <strong>نخست</strong> مطالعات من محدود به چند سال گذشته است. تمام سعی‌ام را کرده‌ام که منابعی را به دست بگیرم که سوگیری کمتری نسبت به واقعیت‌های دنیای سیاست و اقتصاد داشته باشند. با این حال بهتر است نظرات من با احتیاط خوانده شود.</p>
<p><strong>دوم</strong>، دنیای سیاست، دنیای پرده‌های مختلف خاکستری‌هاست. غلط یا درست مطلقی وجود ندارد، یا حداقل من تا به حال به آن برنخوردم. هر ایده نقاط قوت و ضعفی دارد؛ با این حال در عمل بعضی از ایده‌ها برای جامعه فاجعه‌بار بوده و بعضی رفاه و بهروزی را، با وجود تمام کاستی‌هایشان، بهتر از انواع دیگر به ارمغان آورده‌اند. اینجا هم تلاش من برای پررنگ‌تر کردن خطوط مبهم جهت‌گیری‌های سیاسی بوده و نتایجی که می‌توانند به بار بیاورند؛ چیز مطلقی وجود ندارد.</p>
<p><strong>سوم</strong>، قیاس‌های من با تکیه به مثال‌هایی‌ست که اتفاق افتاده. برای نمونه، تفاوتِ ایده‌های نازیسم و کمونیسم روی کاغذ بسیار زیادند، با این حال بررسی من بیشتر متمرکز بر نتایج عملی آن‌هاست.</p>
<p><strong>چهارم</strong>، مدل‌های ارائه شده هیچکدام بی‌نقص نیستند، بلکه بعضی از آن‌ها بازتاب موثق‌تری از واقعیت را به نمایش می‌گذارند.</p>
<h2>فراتر از یک خط مستقیم</h2>
<p>در مناقشات سیاسی، بدون شک شما هم به اصطلاح چپ و راست برخورده‌اید. انگار همه چیز به این دو سمت تقلیل پیدا می‌کند. درک ایدئولوژی‌های مختلف روی یک خط، مسأله را ساده کرده؛ شاید بیش از اندازه ساده. انتهای یک طرف را برای کمونیسم/سوسیالیسم انقلابی رزرو می‌کنیم و طرف دیگر را برای فاشیسم. بقیه را هم بینشان می‌چینیم. اما چرا ایده خط مستقیم گمراه‌کننده است؟ به این خاطر که وقتی روی ایده‌های دو سمت انتهایی طیف ریز می‌شویم، به جای اینکه تفاوت‌ها پررنگ‌تر شوند، و شباهت‌ها کم‌رنگ‌تر، می‌بینم دقیقا برعکسش اتفاق می‌افتد؛ فاشیسم شبیه به کمونیسم می‌شود. و این همان چیزی‌ست که این نمودار را گمراه‌کننده می‌کند.</p>
<p>اجازه بدهید نظریه‌های مختلف را بررسی کنیم و ببینیم کدامشان بهتر و واضح‌تر گرایشات یک فرد را نشان می‌دهد.</p>
<h2>۱. طیف سنتی</h2>
<p>این نمودار، همان چیزی‌ست که تا اینجا درباره‌اش صحبت کردیم. یک خط که معمولا از قرمز (سمت چپ) به انتهای آبی (سمت راست) می‌رسد. یک طرف کمونیسم/سوسیالیسمِ انقلابی ‌که بر مالکیت جمعی و توزیع مجدد ثروت و… تاکید دارد و در طرف دیگر فاشیسم یا فرم‌هایی مثل نازیسم که بر ملی‌گرایی، سلسله‌مراتب و…</p>
<p>وسط طیفْ لیبرال‌ها و محافظه‌کاران و میانه‌روها قرار می‌گیرند که در تلاش برای ایجاد یک تعادلْ نسبت به ایده‌های رادیکال هستند.</p>
<p><img fetchpriority="high" decoding="async" class="aligncenter wp-image-5127 size-medium" src="https://www.ilola.ir/wp-content/uploads/2025/09/02-750x218.jpg" alt="طیف سنتی از چپ به راست" width="750" height="218" srcset="https://www.ilola.ir/wp-content/uploads/2025/09/02-750x218.jpg 750w, https://www.ilola.ir/wp-content/uploads/2025/09/02-600x174.jpg 600w, https://www.ilola.ir/wp-content/uploads/2025/09/02-1024x297.jpg 1024w, https://www.ilola.ir/wp-content/uploads/2025/09/02-768x223.jpg 768w, https://www.ilola.ir/wp-content/uploads/2025/09/02-1536x445.jpg 1536w, https://www.ilola.ir/wp-content/uploads/2025/09/02.jpg 1600w" sizes="(max-width: 750px) 100vw, 750px" /></p>
<p>این مدل، ساده و شهودی‌ست، و هر تازه‌کاری می‌تواند خودش را در جایی از این طیف تصور کند؛ اما گمراه‌کننده هم هست. هم اینکه دو انتهای رادیکالِ طیف با هم شباهت‌های زیادی دارند، هم اینکه وقتی کسی خودش را با افراد دیگر در جایِ مشابه طیف مقایسه می‌کند، متوجه تناقضات و اختلافات شدید عقاید و باورهایشان می‌شود. مثلا کسی که خودش را روی نقطه محافظه‌کار می‌بیند، اگر خودش را با یک محافظه‌کار دیگر مقایسه کنه، تفاوت‌ها برایش آزاردهنده می‌شود.</p>
<p>پس ساده‌ست، ساده شروع می‌شود، و برای آغاز فراگیری طیف‌های سیاسی مفید است؛ ولی بعدش با یادگیریِ بیشتر گمراه‌کننده می‌شود و شخص را گیج‌تر می‌کند چرا که قضیه‌ای پیچیده را بیش از اندازه ساده کرده است. اینجاست که نعل اسب وارد می‌شود.</p>
<h2>۲. نعل اسب: همگرایی انتها</h2>
<p>اینجاست که <strong>نظریه نعل اسب</strong> وارد کارزار می‌شود. این مدل، دیگر یک خط مستقیم از راست به چپ نیست، بلکه انتهای دو سمت را مثل نعل اسب به هم نزدیک می‌کند. به تصویر زیر نگاه کنید.</p>
<p><img decoding="async" class="aligncenter size-medium wp-image-5134" src="https://www.ilola.ir/wp-content/uploads/2025/09/01-676x750.jpg" alt="نعل اسب" width="676" height="750" srcset="https://www.ilola.ir/wp-content/uploads/2025/09/01-676x750.jpg 676w, https://www.ilola.ir/wp-content/uploads/2025/09/01-600x666.jpg 600w, https://www.ilola.ir/wp-content/uploads/2025/09/01-768x853.jpg 768w, https://www.ilola.ir/wp-content/uploads/2025/09/01.jpg 836w" sizes="(max-width: 676px) 100vw, 676px" /></p>
<p>این نظریه با توجه به شباهت‌های دو انتهای طیف و تفاوت‌هایشان با مرکز، به نظر منطقی‌تر می‌رسد. کمونیسم و نازیسیم (به عنوان شکلی از فاشیسم) با وجود اینکه در ظاهر با هم متفاوت‌اند ولی در اهدافشون برای کسب قدرت و کنترل روی جامعه بسیار به هم شبیه هستند. هر دو جمع‌باورند و با فردگرایی میانه‌ای ندارند. تفاوت‌هایشون در ایده کم نیست، اما وقتی اجرا می‌شوند، تقریبا شبیه به هم عمل می‌کنند.</p>
<p>این نظریه، که توسط متفکرانی مانند ژان-پیر فای در دهه ۱۹۷۰ محبوب شد، استدلال می‌کند که با رادیکال شدن ایدئولوژی‌ها، آن‌ها دیگر مخالف هم نیستند بلکه شروع به تقلید از یکدیگر می‌کنند. کمونیسم چپ افراطی و نازیسم راست افراطی نقاط مقابل هم نیستند بلکه مثل انتهای نعل اسب بیشتر و بیشتر به سمت همدیگر کشیده می‌شوند.</p>
<p>در عمل هم نازیسم، پاسخی بود به کمونیسمِ در حال گسترشِ قرن بیستم؛ از همان جنس، با تکیه بر خصوصیات مشابه در اجرا. در DNA هر دو ایده، شباهت‌های بی‌چون و چرایی مثل اقتدارگرایی، کنترل دولتی، تمامیت‌خواهی، سرکوب آزادی‌ها و نگاهی آرمانی، حتی به قیمت جان تعداد بیشماری انسان وجود دارد. نمونه‌های عملی این ایده‌ها، انسان را نه به عنوان موجودی دارای حق طبیعی، که به چرخ‌دنده‌های یک ماشین بزرگ برای رسیدن به هدف «والا» تقلیل می‌دهند.</p>
<p>برای روشن شدن موضوع، بیایید آنها را به‌صورت رودررو مقایسه کنیم:</p>
<table border="1">
<thead>
<tr>
<th>جنبه</th>
<th>کمونیسم (چپ افراطی)</th>
<th>نازیسم/فاشیسم (راست افراطی)</th>
<th>چرا همگرا می‌شوند (اثر نعل اسب)</th>
</tr>
</thead>
<tbody>
<tr>
<td><strong>قدرت دولت</strong></td>
<td>مالکیت کامل دولتی بر تولید؛ برنامه‌ریزی مرکزی بازارها را حذف می‌کند.</td>
<td>اقتصاد هدایت‌شده توسط دولت؛ شرکت‌ها اهداف ملی را دنبال می‌کنند، بازار آزاد واقعی وجود ندارد.</td>
<td>هر دو عدم مداخله دولت در اقتصاد را رد می‌کنند و خواستار کنترل متمرکز برای دستیابی به &#8220;برابری&#8221; یا &#8220;پاک‌سازی&#8221; هستند.</td>
</tr>
<tr>
<td><strong>حقوق فردی</strong></td>
<td>از هرکس بر اساس توانایی، به هرکس بر اساس نیاز — اما مخالفان به‌عنوان «ضد انقلاب» پاکسازی می‌شوند.</td>
<td>قدرت از طریق وحدت — اما اقلیت‌ها و مخالفان به‌عنوان تهدید برای جامعه حذف می‌شوند.</td>
<td>فرسایش آزادی‌ها: سانسور، پلیس مخفی، و اردوگاه‌های کار اجباری/گولاگ برای هر دو.</td>
</tr>
<tr>
<td><strong>دیدگاه آرمانی</strong></td>
<td>جامعه بی‌طبقه از طریق انقلاب؛ بین‌المللی‌گرا.</td>
<td>امپراتوری پاک از نظر نژادی از طریق فتح؛ فوق‌العاده ملی‌گرا اما با جاه‌طلبی‌های جهانی.</td>
<td>هدف وسیله را توجیه می‌کند: هر دو بهشت را وعده می‌دهند اما با خشونت و تبلیغات آرمان‌شهر را ارائه می‌دهند.</td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p>این‌ها تصادفی نیستند. همان‌طور که هویداست، فاشیسم و کمونیسم هر دو کنترل عظیم دولتی را طلب می‌کنند؛ اقتدارگرایی، سانسور، مقررات اقتصادی، و آزار و اذیت سیاسی و…</p>
<p>البته استثناهایی وجود دارد. آنارشیسم خالص کمونیستی ممکن است لیبرتاریانی بماند؛ اما در عمل، اجرای رادیکال، آن را به سمت اقتدارگرایی خم می‌کند. به هر حال روی زمین سفت واقعیت زندگی می‌کنیم.</p>
<p>نعل اسب بی‌نقص نیست؛ منتقدان می‌گویند که تفاوت‌های عمیقی مثل برابری‌طلبی یا آنارشیسم خالص کمونیستی و نخبه‌گرایی فاشیسم در این نظریه نادیده گرفته می‌شود.</p>
<h2>۳. بی‌دولتی تا اقتدارگرایی</h2>
<p>به نمودار زیر نگاه کنید:</p>
<p><img decoding="async" class="aligncenter wp-image-5126 size-medium" src="https://www.ilola.ir/wp-content/uploads/2025/09/03-750x88.jpg" alt="بی‌دولتی تا اقتدارگرایی" width="750" height="88" srcset="https://www.ilola.ir/wp-content/uploads/2025/09/03-750x88.jpg 750w, https://www.ilola.ir/wp-content/uploads/2025/09/03-600x70.jpg 600w, https://www.ilola.ir/wp-content/uploads/2025/09/03-1024x120.jpg 1024w, https://www.ilola.ir/wp-content/uploads/2025/09/03-768x90.jpg 768w, https://www.ilola.ir/wp-content/uploads/2025/09/03.jpg 1175w" sizes="(max-width: 750px) 100vw, 750px" /></p>
<p>این نمودار، تفاوت‌ها را از منظر دخالت دولتی و اقتدارگرایی نشان داده. سمت چپ از آنارشیست‌ها شروع شده. این دسته بی‌دولتی را ترجیح می‌دهند و دولت را در هر صورت شر مطلق قلمداد می‌کنند. در قدم بعدی به لیبرترین‌ها رسیده. این آزادی‌خواهان، دولت را شرِ ضروری قلمداد می‌کنند؛ به همین خاطر آن را کوچک و دستش در امور را کوتاه می‌خواهند. در ایستگاه‌های بعدی به ترتیب محافظه‌کاران، جمهوری‌خواهان، دموکرات‌ها، سوسیالیست‌ها و فاشیست‌ها/کمونیست‌ها قرار می‌گیرند.</p>
<p>این نمودار، میزان اقتدارگرایی دولت، که شاید مهم‌ترین مسأله در تصمیم‌گیری‌های مختلف از جمله تصمیمات اجتماعی و اقتصادی‌ست را تشریح و به درستی کمونیست و فاشیست را یک کاسه می‌کند. تبعات فاجعه‌بار هر دو ایدئولوژی نشان می‌دهد که برآورد این نمودار در واقعیت بسیار دقیق‌تر از نمونه سنتی آن است.</p>
<p>درست است که این تصویر هم نقایصی دارد و تفاوت‌های کلیدی مثل لزوم سلسله‌مراتب نژادی در نازیسم در مقابل مبارزه طبقاتی کمونیسم (که در عمل متناقض با ادعاهایش بود) را نشان نمی‌دهد، اما به خوبی میزان دخالت دولت در امور را به تصویر می‌کشد؛ و چرا لقمه را دور سرمان بچرخانیم؟ سیاست به همین منظور توسعه پیدا کرده؛ سیاست در حقیقت تعیین‌کننده میزان دخالت دولت در امور مختلف است.</p>
<h2>۴. مدل چهارضلعی: افزودن بُعد دوم</h2>
<p>به این نمودار دو محوری نگاه کنید:</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="aligncenter size-full wp-image-5125" src="https://www.ilola.ir/wp-content/uploads/2025/09/04.jpg" alt="نمودار دو محوری" width="561" height="544" /></p>
<p>محور افقی تمایلات شخص در خصوص مسائل اقتصادی را می‌سنجد و محور عمودی به مسائل اجتماعی مربوط است. اینجاست که ایده‌های چپ‌ها (آن‌هایی که در دنیای سیاست چپ خوانده می‌شوند) دقیقا روی محور افقی در سمت چپ قرار می‌گیرند و هر چقدر به سمت راست می‌رویم ایده‌های راست‌گرایانه، که خواستار کاهش نفوذ دولت در اقتصاد هستند نمایان‌تر می‌شود.</p>
<p><strong>پس تا اینجا شد:</strong></p>
<ul>
<li><strong>افقی (اقتصادی):</strong> چپ (مداخله بیشتر دولت، تمرکز بر برابری) در مقابل راست (بازارهای آزاد بیشتر، تمرکز بر حق مالکیت شخصی).</li>
<li><strong>عمودی (اجتماعی):</strong> لیبرتاریانیسم (آزادی‌های شخصی، اقتدارگرایی کمتر دولت) در پایین، در مقابل اقتدارگرایی (کنترل، سنت) در بالا.</li>
</ul>
<div class="iBox-w note">
<div class="iBox">نکته: «اقتدارگرایی دولتی» با «دولت مرکزی قدرتمند» تفاوت دارد. اولی آزادی‌های شهروندان را با گرفتن اختیارات بیشتر و بیشتر سلب می‌کند، دومی زمینه را برای شکوفایی اقتصادی و آزادی‌های بیشتر مهیا می‌کند.</div>
</div>
<p>روی این نمودار هرچقدر به سمت بالا حرکت می‌کنیم، دخالت دولت در امور اجتماعی بالاتر می‌رود. این دخالت‌ها معمولا با دخالت در امور اقتصادی هم همراه است. به عبارتی این باور وجود دارد که با کوتاه شدن دست دولت از اقتصاد، نهادهای مستقل شروع به پا گرفتن می‌کنند و همین موضوع قدرت جامعه در مقابل دولت را افزایش می‌دهد. اینجاست که یک دولت اقتدارگرا، در مقابل آزادی‌های اقتصادی قد علم کرده و در امور اقتصادی، برای ثباتِ سیاسی خودش، دخالت می‌کند.</p>
<p>وقتی به سمت سیاست‌های اقتصادی راست‌گرایانه حرکت می‌کنیم که بر آزادی‌های اقتصادی و دخالت کمتر دولت تأکید دارد، به‌تدریج از اقتدارگرایی فاصله می‌گیریم. این فرآیند ممکن است تدریجی باشد؛ دولتی اقتدارگرا با رویکرد توسعه‌گرایانه ممکن است ابتدا به اقتصاد آزاد روی خوش نشان دهد و به مرور قدرت خود را به جامعه واگذار کند، که در نمودار به صورت حرکت به سمت پایین در محور عمودی دیده می‌شود. اما اگر این دولت تمایل به حفظ اقتدارگرایی داشته باشد از ایده‌های راست‌گرایانه که نتیجه‌اش توسعه است دست خواهد کشید، چرا که آب این دو جریان در یک جوی نمی‌رود. این نتیجه لزوماً آنی نیست و بنا به نظر فرادستان می‌تواند متوقف یا تسهیل شود.</p>
<p>برعکس این قضیه هم صادق است. دخالت بیشتر دولت در امور اقتصادی به بهانه‌های مختلف مثل توزیع ثروت، مالکیت بر ابزار تولید و… قدرت جامعه را کاهش می‌دهد و آن جامعه به مرور زمان حتی اگر جامعه آزادی باشد و در محور عمودی در قسمت‌های پایین قرار داشته باشه، به سمت یک جامعه بسته‌تر و دولت اقتدارگراتر حرکت خواهد کرد. اینجا دقیقا همان‌جایی‌ست که غایت چپگرایی خطرش را افزایش می‌دهد: دولتِ اقتدارگرا و خطر استبداد. البته بی‌خیالی تدریجی جامعه نسبت به از دست دادن قدرتش، و تکیه و اعتماد کامل به دولت برای انجام درستِ کارها، شاید بخشی از حس مسئولیت‌گریزی بشر باشد که این خطر را تقویت می‌کند.</p>
<p>البته لازم است به کشورهای اسکاندیناوی اشاره کنم. در این حوزه، دولت‌ها به ظاهر سوسیالیستی و دست چپی هستند، اما دولت‌ها با وجود اختیارات به سمت اقتدارگرایی پیش نرفته‌اند. دلیل این امر البته سیاست‌های اقتصادی آن‌هاست. مثلا در دانمارک نرخ مالیات بالاست، و خرج دولت زیاد است؛ رفاه عمومی به این واسطه بالا رفته، و دولت به ظاهر چپگراست، اما وقتی به سیاست‌های کلان در خصوص مالکیت شخصی نگاه می‌کنیم، یک اقتصاد راستگرا نمایان می‌شود.</p>
<p>دولت‌ها معمولا درآمد مستقلی برای خودشان ندارند در نتیجه برای کشورهای این منطقه، تامین رفاه عمومی نیاز به ثروت‌سازیِ بیشتر دارد. این ثروت‌سازی بارزهٔ اقتصاد کاپیتالیستی‌ست. به عبارتی تقریبا در تمام بخش‌های دیگر به غیر از نرخ مالیات، سیاست‌ها بر مالکیت خصوصی و کوتاه کردن دست دولت در امور اقتصادی کسب و کارها خبر می‌دهد. رویه‌ای دست راستی. به عبارت ساده‌تر، کشورهایی مثل دانمارک، تنها مالیات‌ستانی و توزیع این ثروت در قالب بسته‌های رفاهی را از سیاست‌های دست چپی قرض گرفته‌اند. شخصا بر این باورم که حتی همین سیاست‌های به ظاهر بی‌آزار هم صدمهٔ خودش را به آزادی‌ها، به خصوص از نوع اقتصادی، در این کشور زده و خواهد زد. نگاهی به تولد استارت‌آپ‌های میلیارددلاری بین آمریکا و کشورهای اروپایی، این نمود را واضح‌تر بیان می‌کند.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="aligncenter size-medium wp-image-5123" src="https://www.ilola.ir/wp-content/uploads/2025/09/06-750x422.jpg" alt="سرمایه‌گذاری و بازار آزاد" width="750" height="422" srcset="https://www.ilola.ir/wp-content/uploads/2025/09/06-750x422.jpg 750w, https://www.ilola.ir/wp-content/uploads/2025/09/06-600x338.jpg 600w, https://www.ilola.ir/wp-content/uploads/2025/09/06-768x432.jpg 768w, https://www.ilola.ir/wp-content/uploads/2025/09/06-678x381.jpg 678w, https://www.ilola.ir/wp-content/uploads/2025/09/06.jpg 840w" sizes="auto, (max-width: 750px) 100vw, 750px" /></p>
<p>با این حال نباید از خطرات راست‌گرایی افراطی نیز غافل شد. بازار کاملاً آزاد مستعد شکل‌گیری انحصارات است؛ بنگاه‌های اقتصادی بزرگ می‌توانند به مرور آن‌چنان قدرتمند شوند که نه تنها رقابت را از بین ببرند، بلکه با نفوذ در عرصه سیاست، حقوق و امتیازات ویژه‌ای برای خود فراهم کنند. این امر در عمل نوعی مداخله پنهان و غیررسمی در تصمیم‌گیری‌های سیاسی ایجاد می‌کند و به تدریج آزادی اقتصادی مورد نظر را تضعیف خواهد کرد. از سوی دیگر، جریان‌های راست‌گرا معمولا دست دولت در امور اقتصادی را کوتاه می‌خواهند و گاهی ممکن است در خصوص سایر امور، مثلا از مسیر محافظه‌کاری اجتماعی یا مذهبی به سوی اقتدارگرایی متمایل شوند؛ در چنین شرایطی، حتی با وجود دولتی کوچک، فشارهای فرهنگی و اجتماعی می‌تواند آزادی‌های فردی را محدود کند. بنابراین همان‌طور که چپ افراطی با تمام شعارهایش در نهایت بستر اقتدارگرایی را مهیا می‌کند، راست افراطی نیز در صورت بی‌توجهی می‌تواند به تهدیدی تبدیل شود که جامعه و در نهایت جریان‌های راست‌گرا، با توجه به تضاد اقتدارگرایی و آزادی‌های اقتصادی، قربانی آن باشد.</p>
<p>نکته دیگر اینکه به طور کلی باید در نظر داشت که نظم بازار اگرچه راه را برای توسعه و آزادی باز می‌کند، اما در جاهایی توان یا تمایلی به تنظیم خود ندارد. به غیر از انحصارات، به آلودگی، امنیت ملی، زیرساخت‌های لازم و مواردی از این دست می‌توان اشاره کرد.</p>
<p>به نمودار زیر نگاه کنید. این خط موربی که به نمودار چهار ضلعی اضافه کردم گرانش بالایی دارد. شما چه روی محور عمودی چه روی محور افقی حرکت کنی، در نهایت به سمت این خط مورب متمایل خواهی شد. به عبارتی، سیاست‌های هر دولت در هر کجای این نمودار قرار بگیرد، در مدت زمان نه‌چندان درازی، خودش را به این خط مورب نزدیک‌تر خواهد کرد. حالا اینکه حرکت به سمت خط مورب عمودی، افقی یا مایل باشد، بستگی به میزان تمایل فرد/جامعه برای واگذاری اختیارات خودش دارد. به عنوان مثال، یک آزادی‌خواهِ چپ در نهایت با خارج شدن از سردرگمی یا باید به چپ بودنش بچسبد، یا آزادی‌خواهی و کم‌کردن اختیارات دولت. اگر به چپ بودنش بچسبد، با یه حرکت عمودی به سمت اقتدارگرایی دولتی خواهد رفت. اگر آزادی‌خواهی برایش اولویت داشته باشد، با یک حرکت افقی به سمت خط مورب در نهایت جذب می‌شود. و خب همه این‌ها بستگی به قربانی کردن خواسته‌های و ایده‌هایش برای نزدیک‌تر شدن به واقعیت‌های جاری دارد. این حرکت می‌تواند افقی، عمودی یا بین این دو باشد؛ در غیر این‌صورت و اگر تمایلی به قربانی کردن هیچکدام را نداشته باشد و همزمان با این خط مورب فاصله زیادی داشته باشد، باید گفت که این شخص سردرگم است و در زمین واقعیت زندگی نمی‌کند.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="aligncenter size-full wp-image-5124" src="https://www.ilola.ir/wp-content/uploads/2025/09/05.jpg" alt="خط مورب در نمودار دو محوری" width="561" height="544" /></p>
<div class="iBox-w note">
<div class="iBox">نکته: تفاوت دولت و شخص در این نمودار این است که شخص می‌تواند باورهای ضد و نقیضی داشته باشد و خود را در جای نامتناسبی در این نمودار بیابد؛ اما برای دولت به این خاطر که در زمین واقعیت بازی می‌کند سیاستگذاری‌ها در نهایت باعث بروز نتایجی خواهد شد که آن را حتی اگر خارج از این محدوده باشد به سمت خط مورب متمایل خواهد کرد.</div>
</div>
<p>در ایران بنا به مشاهدات خودم، و احتمالاً در بسیاری دیگر از نقاط دنیا، این سردرگمی نمودِ واضحی از خود به نمایش گذاشته است. وقتی با مردم صحبت می‌کنیم، بیشتر آن‌ها دولت را مقصر اوضاع اقتصادی می‌دانند. تا اینجا من هم موافق هستم. شخصاً فکر می‌کنم دخالت همه جانبهٔ دولت در اقتصاد نتیجه‌ای غیر از این ندارد. اما وقتی در خصوص راه چاره از ایشان سوال می‌کنیم، درصد قابل توجهی باز هم دولت را موظف به پیدا کردن راه‌حل می‌دانند.</p>
<p>دیدگاه متمایل به چپ جامعه برای انتظار از دولت، دقیقا معادل تقدیم اختیارات بیشتر به دولت است. هرچقدر این اختیارات بیشتر شود، روی محور عمودی ما به سمت بالا حرکت خواهیم کرد. چه بخواهیم چه نخواهیم چپ‌گرایی در نهایت به اقتدارگراییِ بیشتر ختم خواهد شد؛ و اقتدارگرایی بیشتر آزادی‌های بیشتری را سلب می‌کند. در کشوری که آزادی‌ها گرفته شده باشد، انحصارها شدت می‌گیرد و انگیزه افراد برای تولید، سرمایه‌گذاری یا شروع یک پروژه (استارت‌آپ) افول می‌کند و در نتیجه سرعت موتور اقتصاد و رشد اقتصادی رو به کاهش و حتی توقف خواهد گذاشت.</p>
<p>در طرف دیگر که دخالت دولت به حفظ نظم و امنیت خلاصه می‌شود، و مالکیت خصوصی تقویت شده و جای دخالت دولتی را می‌گیرد، انگیزه اقتصادی برای سرمایه‌گذاری، تولید ثروت و رشد اقتصادی بالاتر می‌رود. اینجا جامعه مسئولیت بیشتری در قبال سعادت خودش پیدا خواهد کرد و اختیارات دولت کمتر می‌شود. با کم شدن اختیارات دولت در محور عمودی به سمت پایین و جامعه آزادتر حرکت خواهیم کرد. در نهایت این قدرتِ بیشتر و بیشتر جامعه که هزینه‌اش قبول کردنِ مسئولیت‌ است، به آزادی سیاسی/اجتماعی بیشتر ختم خواهد شد. البته خطرات یک دولت به شدت راستگرا همان‌طور که پیش‌تر گفتم نبایستی نادیده گرفته شود.</p>
<div class="iBox-w note">
<div class="iBox">نکته: منظورم از تقویت مالکیت خصوصی، اجرای سیاست‌های راست‌گرایانه، مثل کاهش مالیات، مقررات‌زدایی، تسهیل تجارت آزاد و مواردی از این دست است. در حقیقت با مالیات کمتر و توانایی تجارت آزادانه مالکیت شخص روی دارایی‌اش تقویت می‌شود.</div>
</div>
<p>بیایید نمودار بالا را ۴۵ درجه پادساعتگرد بچرخانیم. خط زرد، تبدیل به یه خط مستقیم از چپ به راست می‌شود. اگر این خط را جایگزین طیف سنتی کنیم، مفهوم چپ، راست و میانه بودن با واقعیت‌های دنیای سیاست هم‌خوانی بیشتری خواهد داشت.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="aligncenter size-full wp-image-5122" src="https://www.ilola.ir/wp-content/uploads/2025/09/07.jpg" alt="نگاهی دوباره به از چپ به راست" width="661" height="659" srcset="https://www.ilola.ir/wp-content/uploads/2025/09/07.jpg 661w, https://www.ilola.ir/wp-content/uploads/2025/09/07-300x300.jpg 300w, https://www.ilola.ir/wp-content/uploads/2025/09/07-100x100.jpg 100w, https://www.ilola.ir/wp-content/uploads/2025/09/07-600x598.jpg 600w, https://www.ilola.ir/wp-content/uploads/2025/09/07-150x150.jpg 150w" sizes="auto, (max-width: 661px) 100vw, 661px" /></p>
<p>این خط مورب، وسواس امثال فون میزس در خصوص دو گانه سوسیالیسم و کاپیتالیسم را بهتر نشان می‌دهد؛ چرا که این خطِ پُرجاذبه هرچقدر هم یک نفر به عنوان حامی دخالت‌های دولتی، آزادی‌خواه باشد، خواه‌ناخواه شخص را به سمت خودش متمایل می‌کند.</p>
<p>اگر خواستید خودتان را بسنجید، از <a href="https://www.politicalcompass.org/test/fa?page=1" target="_blank" rel="noopener">این پیوند</a> می‌توانید به نسخه فارسی این تست دسترسی پیدا کنید. فقط این نکته را در ذهنتان داشته باشید که اگر با دنیای سیاست و اقتصاد آشنایی ندارید، احتمالا جوابی که می‌گیرید گمراه‌کننده خواهد بود. حداقل دو سه سالی باید وقت برای یاد گرفتن انواع ایدئولوژی‌ها و ایده‌های مختلف بگذارید تا بتوانید سوالات را به صورت شفاف ببینید و جواب‌های قاطع بر اساس جهان‌بینی که با مطالعه به دست آوردید برایشان داشته باشید.</p>
<p>حتی قبل از انجام تست هم می‌توانید حدود قرارگیری خودتان را تشخیص بدهید. اصلا تخمین اینکه در کجای این نمودار قرار می‌گیرید و مقایسه‌ش با نتیجه‌ای که می‌گیرید، می‌تواند شاخص خوبی برای نشان دادن میزان سردرگمی/خاطرجمعی شما از جهان‌بینی اقتصادی/اجتماعی‌تان باشد.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.ilola.ir/5121/%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d8%b7%db%8c%d9%81%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d8%b3%db%8c/">نگاهی دوباره به طیف‌های سیاسی</a> اولین بار در <a href="https://www.ilola.ir">ایلولا</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.ilola.ir/5121/%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d8%b7%db%8c%d9%81%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d8%b3%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>2</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>هومیواستیسیس و مغز</title>
		<link>https://www.ilola.ir/4970/%d9%87%d9%88%d9%85%db%8c%d9%88%d8%a7%d8%b3%d8%aa%db%8c%d8%b3%db%8c%d8%b3-%d9%88-%d9%85%d8%ba%d8%b2/</link>
					<comments>https://www.ilola.ir/4970/%d9%87%d9%88%d9%85%db%8c%d9%88%d8%a7%d8%b3%d8%aa%db%8c%d8%b3%db%8c%d8%b3-%d9%88-%d9%85%d8%ba%d8%b2/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[ایمان امینی]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 31 May 2021 07:37:15 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[چطور یاد بگیریم]]></category>
		<category><![CDATA[homeostasis]]></category>
		<category><![CDATA[مغز]]></category>
		<category><![CDATA[هومیواستیسیس]]></category>
		<category><![CDATA[یادگیری]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.ilola.ir/?p=4970</guid>

					<description><![CDATA[<p>هومیواِسْتِیْسِسْ چیست؟ وضعیتی که بدن جاندار تمایل به حفظ آن دارد و با ایجاد تغییرات جزئی در سیستم تلاش می‌کند در آن باقی بماند. اجازه دهید کمی بیشتر توضیح دهم. بدن من تمایل دارد روی ۷۰ کیلو باقی بماند. تغییرات در خورد و خوراک، با واکنش بدنم در سوخت و ساز همراه می‌شود و وزن...</p>
<p>نوشته <a href="https://www.ilola.ir/4970/%d9%87%d9%88%d9%85%db%8c%d9%88%d8%a7%d8%b3%d8%aa%db%8c%d8%b3%db%8c%d8%b3-%d9%88-%d9%85%d8%ba%d8%b2/">هومیواستیسیس و مغز</a> اولین بار در <a href="https://www.ilola.ir">ایلولا</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>هومیواِسْتِیْسِسْ چیست؟ وضعیتی که بدن جاندار تمایل به حفظ آن دارد و با ایجاد تغییرات جزئی در سیستم تلاش می‌کند در آن باقی بماند. اجازه دهید کمی بیشتر توضیح دهم. بدن من تمایل دارد روی ۷۰ کیلو باقی بماند. تغییرات در خورد و خوراک، با واکنش بدنم در سوخت و ساز همراه می‌شود و وزن من کم و بیش در عدد ۷۰ باقی می‌ماند. سطح اکسیژن خونی که به سلول‌های من می‌رسد تمایل دارد که در بازه ۹۷ تا ۱۰۰ درصد باشد، دویدن یا فعالیت فیزیکی با افزایش ضربان قلب و سرعت بخشیدن به تناوت تنفس من باعث می‌شود اکسیژن خون من کم و بیش در آن بازه باقی بماند، یا تلاش کند تا به آن برسد.</p>
<p>حتی ضربان قلب هم از این قضیه مستثنی نیست. به عنوان مثال در حالت عادی، ضربان قلب من روی بازه ۵۵ تا ۶۵ است. وقتی می‌دوم، بدن با بالا بردن ضربان قلب سعی می‌کند وضعیت اکسیژن خون را به حالت نرمال نزدیک کند، به همین خاطر ضربان قلبم بالا می‌رود. با خون‌رسانی بیشتر، سطح اکسیژن خون در آن لحظه بالا می‌رود اما ضربان قلب من از حالت عادی فراتر رفته است. اینجاست که بدن، در بلندمدت، با توسل به مکانیسم‌هایی مثل تقویت عضلاتِ درگیر، بهبود خون‌رسانی و احتمالا تقویت خود قلب، تلاش می‌کند حتی در حین دویدن هم ضربان قلب من را به بازه‌ی نرمال نزدیک کند. به این ترتیب و به مرور، حتی حین دویدن، سطح اکسیژن خون و تعداد ضربان قلب من به مقدار نرمال نزدیک‌تر و نزدیک‌تر می‌شود تا هومیواستیسیس حفظ شود.</p>
<p>در خصوص وزن بدن، که مکانیسم‌های زیادی درگیر آن هستند. مواد غذایی انرژی به حساب می‌آیند و ورودی بیشتر، یا سوخت و ساز بیشتر یا دفع بیشتر یا ذخیره بیشتر را می‌طلبد. به هر حال بدن دست به کار می‌شود تا وضعیت جاری را، حداقل در موارد حیاتی حفظ کند. مثلا فرض کنید با خوردن زیاد شیرینی، بدن تلاش می‌کند اضافه‌ی آن که قابل مصرف در آن بازه زمانی نیست را تبدیل به چربی کند و وضعیت قند خون را پایدار نگه دارد. تلاش برای پایدار نگه داشتن قند خون موجب ذخیره چربی و به مرور افزایش وزن می‌شود. این موضوع می‌تواند برای افراد مختلف متفاوت باشد چرا که پاسخ بدن برای حفظ وضعیت جاری، متفاوت است.</p>
<p>اهمیت روتین‌ها، مثل پرخوری، یا ورزش کردن، برای تغییراتی که در ما و به مرور به وجود می‌آورند در اینجا مشخص می‌شود.</p>
<p>رانندگی در یک جاده مستقیم را در نظر بگیرید. به نظر می‌رسد که ماشین در حال طی کردن مسیر خودش است بدون اینکه راننده فرمان را حرکت دهد. با این حال اگر فرمان را قفل کنیم، ماشین، حتی در همان جاده مستقیم، به سرعت به سمت شانه خاکی منحرف می‌شود. یا هوایپما را در نظر بگیرید. خلبان خودکار هواپیما، در هر لحظه، تغییرات بیشمار، اما جزئی در زاویه بال‌ها ایجاد می‌کند تا هواپیما در مسیر مستقیم خودش باقی بماند. اما همه فکر می‌کنیم که هواپیما در یک مسیر کاملا مستقیم در حرکت است و نیاز به هیچ تغییری وجود ندارد. به طریق مشابه، راننده ماشین، حتی به صورت ناخودآگاه، تغییرات ریز و مکرری را برای ماندن در جاده اعمال می‌کند. جدای از چرایی آن، که توضیحات مربوط به خودش را می‌طلبد، بدن ما و وضعیتی که به آن هومیواستیسیس می‌گوییم مثل ماشین و هواپیما، تغییرات جزئی و ریزی را به صورت خودکار اعمال می‌کند، تا بدن در شرایط فعلی‌اش باقی بماند.</p>
<p>برای شاگرد شوفر، راننده در حالتی منفعل نشسته و به جاده نگاه می‌کند تا زمانی که به پیچ برسد یا مانعی باعث عکس‌العمل واضح او شود. استعاره رسیدن به پیچ برای هومیواستیسیس می‌تواند خارج شدن از نقطه آسایش باشد. جنب و جوش واضح‌تر می‌شود و اوضاع به سمتی پیش می‌رود که تغییرات جزئی به تغییرات معنادار و قابل مشاهده تبدیل می‌شوند. مثل بزرگ‌تر شدن عضلات دست در ورزشکاری که در برنامه‌ی جدیدش، به طور خاص روی بازوهایش کار می‌کند.</p>
<p>حالا اگر به دلایلی، بدنِ ما به پیچی برسد و مجبور شود که فرمان را به طور محسوس حرکت دهد و ما را در جاده جدیدی قرار دهد از این وضعیت خارج می‌شود، اما تمایل شدیدی دارد که مجددا، با توجه به شرایط جدید، باز به ثباتی در مسیر جدید برسد و آن را با تغییرات جزئیِ جدید حفظ کند.</p>
<p>این موضوع به بدن و عضلات و چربی‌هایش ختم نمی‌شود. مغز ما هم وضعیت جاری را دوست دارد اما با تمرین، و خارج شدن از نقطه آسایش، شروع به تغییر می‌کند. برای یک فرد بزرگ‌سال به وجود آمدنِ سلول‌های عصبی، به جز در چند محدوده خاص از مغز، به نظر امکان‌پذیر نیست. به عبارتی، بر خلاف عضلات که با ورزش و خارج شدن از نقطه آسایش بر میزانشان افزوده می‌شود، مغز از این نعمت برخوردار نیست ولی برای اینکه خودش را با شرایط جدید وفق دهد، راه‌کارهای هوشمندانه‌ای در چنته دارد. دو مورد از اساسی‌ترین آن‌ها عبارتند از:</p>
<p style="padding-right: 40px;">۱) انعطاف‌پذیری عصبی. مغز با قدرت بخشیدن، تضعیف یا تشکیل سیناپس‌ها در بین سلول‌های عصبی، شبکه‌های جدیدی می‌سازد که حاوی اطلاعات تازه است. البته انعطاف‌پذیری روی دیگری هم دارد که در انتها به آن اشاره می‌کنیم.</p>
<p style="padding-right: 40px;">۲) مایِلینِیْشن (myelination) که عبارت است از ایزوله کردن شبکه‌ها و مسیرهای عصبی برای پردازش سریع‌تر اطلاعات. این کار به مغز قدرت خارق‌العاده‌ای می‌دهد تا اطلاعاتِ شبکه‌ها و مسیرهای عصبی، ده‌ها برابر سریع‌تر پردازش شود، بدون اینکه اختلالی در حین پردازش به وجود آید. مثلا یک ورزشکار حرفه‌ای را در نظر بگیرید. با استفاده از مایِلینِیْشن، و ایزوله کردن شبکه و مسیرهای عصبیِ مربوط به حرکاتِ آن حرفه، این شخص می‌تواند ده‌ها برابر سریع‌تر و باظرافت‌تر از افراد عادی آن حرکات را به بهترین شکل انجام دهد، بدون اینکه برای ساخت آن مهارت نیازی به اضافه کردن سلول عصبی جدیدی داشته باشد.</p>
<p>مغز با تکیه بر این توانایی‌ها، قادر است از همان سلول‌های کهنه عصبی، بهترین بهره‌وری را داشته باشد. اما نکته مهم اینجاست که برای تغییرات بزرگ، مثل یاد گرفتن یک مهارت جدید، مغز تمایلی به خارج شدن از ثبات اولیه‌اش را ندارد. به عبارتی، مغز سعی می‌کند تا در وضعیت جاری یا هومیواستیسیس باقی بماند و همه چیز را کم و بیش ثابت نگه دارد.</p>
<p>مغز متفکران بزرگ که عضو پرکاری در این عزیزان به حساب می‌آید، گاهی، در جزئیاتی، متفاوت از مغز ما انسان‌های عادی است. مثلا اینشتین را در نظر بگیرید. بخش‌هایی از مغز که بیشتر درگیر تفکر انتزاعی و ریاضیات است در این دانشمند، شکل عجیب و بزرگی داشت. حداقل نسبت به مغز یک نفر مثل من تفاوت‌های محسوسی مشهود بود. شاید در ابتدا به نظر برسد که همین خاص بودن مغز اینشتین، از او یک فرد موفق در ریاضیات ساخته؛ اما احتمالا قضیه پشت و رو شده است. یعنی چه؟ به عبارت ساده، مغزِ خاص اینشتین از او یک انسان خارق‌العاده نساخته، بلکه تلاش او برای خارج شدن از نقطه آسایش و استفاده از مغز تا سر حد محدودیت‌های جاری، به مرور مغز او را تغییر داده است. این قضیه در موزیسین‌های حرفه‌ای هم هویداست.</p>
<p>راننده‌های تاکسی لندن، احتمالا آب پاکی را روی دست آن عده می‌ریزند که نظرشان چیز دیگری است. این راننده‌ها بهتر از نقشه گوگل و وِیْز مسیرها را تشخیص می‌دهند و به بهترین شکل ممکن مسافر را به مقصدش می‌رساند. آن‌ها بی‌اهمیت‌ترین و ریزترین جزئیات لندن را از بر هستند. نکته جالب در خصوص این افراد، هیپوکمپوسِ بزرگ‌ترشان نسبت به افراد عادی بود. سوال مشابه در خصوص اینشتین، اینجا هم پیش می‌آید. آیا صرفا کسانی که هیپوکمپوس بزرگ‌تری دارند از امتحانات سخت رانندگان تاکسی لندن سربلند بیرون می‌آیند؟ پژوهش‌های علمی بررسی دقیقی روی راننده‌های پیشین، کسانی که ثبت‌نام کرده بودند، کسانی که امتحان را قبول یا رد شده بودند، و تفاوت‌های هیپوکمپوس این افراد انجام داده بود. نتیجه این بود که در ابتدا تفاوتی در هیپوکمپوس وجود ندارد ولی آن‌هایی که تلاش می‌کنند دائم از نقطه آسایش خارج شوند و مسیرها با جزئیاتشان را یاد بگیرند، به مرور تغییراتی در هیپوکمپوسشان به وجود می‌آورند.</p>
<p>مانند پیچِ جاده و راننده ماشین، تغییرات محسوس، بعد از خارج شدن از وضعیت جاری ایجاد می‌شود، در غیر این صورت، بدن تمایل شدیدی دارد که با ایجاد تغییرات جزئی وضعیت فعلی را حفظ کند.</p>
<p>ولی خارج شدن از نقطه آسایش بایستی که هدفمند و با برنامه باشد. بدنی که آماده نیست را زیر چند ده کیلو هالتر برای پرس سینه قرار دهید، نتیجه‌ای جز جراحت و آسیب‌دیدگی ندارد. مغز و بدن ما رابطه‌ی تنگاتنگی دارند، به همین دلیل است مثال هالتر را می‌توانیم به مغز هم تعمیم دهیم. به عبارت ساده مغزی که آماده نیست را زیر فشار سنگین یادگیری مهارت جدید قرار دهید و اتفاق مشابه می‌افتد و به سرعت خسته و در نهایت زده خواهید شد.</p>
<p>سه نکته در خصوص تغییرات مغز در اینجا حائز اهمیت است.</p>
<p><strong>اول</strong> اینکه اثری به نام Bent Twig Effect وجود دارد که باعث می‌شود مغز بچه‌ها و جوان‌ترها، اگر در معرض آموزش خاص، چه فیزیکی، چه ذهنی، تغییرات چشم‌گیری‌تری در نواحی مرتبط پیدا می‌کند. دو موزیسین حرفه‌ای را در نظر بگیرید. یکی از بچگی در معرض آموزش بوده و دیگری از بزرگ‌سالی شروع کرده است. اگر هر دو زمان یکسانی را به یادگیری موسیقی اختصاص داده باشند احتمالا در مغز موزیسین اولی تغییرات محسوس‌تری را شاهد خواهیم بود. دقیقا مثل نهال، که تا وقتی جوان است، تنه‌اش به هر سمتی که بخواهیم مایل می‌شود ولی وقتی به یک درخت تنومند تبدیل شد، تغییر دادنش سخت است. البته مغز انسان‌ها، با توجه به حفظ انعطاف‌پذیری تا پایان عمر، به سختی درخت نخواهد شد، ولی به هر حال مغز جوانِ یک بچه بسیار انعطاف‌پذیرتر است.</p>
<p><strong>نکته دوم</strong> در خصوص عدم توانایی مغزِ بالغ برای تشکیل سلول‌های جدید عصبی در تمام نواحی مغز است. بله، یک سری از نواحی مغز سلول‌های جدید می‌سازد، اما این شامل تمام مغز نمی‌شود. مغز مثل عضلات شما نیست که با ورزش به حجم آن افزوده شود. برای جبران این موضوع، راهکار مغز چیست؟ اختصاص شبکه‌ها و نواحی بیشتر، به مهارتی که در حال ارتقاء یا ساختنش هستید. انگشتان دست چپ ویولونیست‌ها به دلیل ظرایف نواختن این ساز، بخش‌هایی از مغز که مرتبط با کنترل عصب‌های کف دست است را اشغال می‌کند. گاهی ویولونیستِ بسیار حرفه‌ای نمی‌تواند تشخیص دهد که کدام یک از انگشتانش را لمس می‌کنید به این خاطر که شبکه‌های عصبی مرتبط با آن بخش از بدنشان، تحت کنترل شبکه‌های عصبی مرتبط نواختن ویولون قرار گرفته است.</p>
<p>راننده‌های تاکسی لندن هم از این قاعده مستثنی نیستند. اگرچه آن‌ها هیپوکمپوس بزرگ‌تری داشتند و همین موضوع به آن‌ها کمک می‌کرد مسیرها و مکان‌های زیادی را از بر کنند، اما در زمینه حافظه‌ی فضایی با کمبودهایی دست به گریبان می‌شدند. این موضوع بعد از پژوهش و در مقایسه با گروه کنترل مشخص شد.</p>
<p><strong>نکته سوم</strong>، روی دیگرِ انعطاف‌پذیری عصبی است. عدم استفاده از شبکه‌های و بخش‌های مرتبط با یک مهارت، موجب از افول توانایی یا حتی از دست رفتن آن مهارت می‌شود. احتمالا می‌دهم که حال‌تان از راننده‌های تاکسی لندن به هم بخورد، اما این بار هم به بزرگی خودتان ببخشید. اگرچه هیپوکمپوس آن‌ها، حتی بعد از بازنشستگی، از سایرین بزرگ‌تر بود، ولی نسبت به راننده‌های فعال، کوچک‌تر شده بود. به عبارت خیلی ساده اگر مغزتان را از فعالیتی دور کنید، مهم نیست چقدر وقت صرف ساختن شبکه‌های عصبی مرتبط با آن مهارت یا فعالیت کرده‌اید، پیوندهای عصبی و شبکه‌ها و در نهایت میزان مهارت شما رو به افول خواهد گذاشت.</p>
<p>سوال‌های بسیاری بی‌جواب می‌ماند که در آینده به آن‌ها خواهیم پرداخت. این نوشته، پیوستی به <a href="https://www.ilola.ir/4956/%d9%85%d8%ba%d8%b2-%d9%85%d9%86%d8%b9%d8%b7%d9%81-%da%a9%d9%88%d8%af%da%a9%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%aa%da%a9%d9%84%db%8c%d9%81-%d9%85%d8%a7-%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af%e2%80%8c%d8%aa%d8%b1%d9%87%d8%a7/">نوشته‌ی پیشین</a> ایلولاست، ولی انتهای <a href="https://www.ilola.ir/category/articles/abstracts/learning-how-to-learn/" target="_blank" rel="noopener">این مجموعه</a> به حساب نمی‌آید. می‌خواهیم شما را با روش‌هایی آشنا کنیم که اگر خواستید تغییرات محسوس از نوع اینشتینی ایجاد کنید، ابزارش را داشته باشید.</p>
<div class="iBox-w note">
<div class="iBox">
<p dir="ltr">
<a href="https://g.co/kgs/8Lgyzh" target="_blank" rel="noopener">Peak</a> | CHALLENGING HOMEOSTASIS <a href="https://g.co/kgs/RLEk75" target="_blank" rel="noopener">Anders Ericsson</a>
</div>
</div>
<p>نوشته <a href="https://www.ilola.ir/4970/%d9%87%d9%88%d9%85%db%8c%d9%88%d8%a7%d8%b3%d8%aa%db%8c%d8%b3%db%8c%d8%b3-%d9%88-%d9%85%d8%ba%d8%b2/">هومیواستیسیس و مغز</a> اولین بار در <a href="https://www.ilola.ir">ایلولا</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.ilola.ir/4970/%d9%87%d9%88%d9%85%db%8c%d9%88%d8%a7%d8%b3%d8%aa%db%8c%d8%b3%db%8c%d8%b3-%d9%88-%d9%85%d8%ba%d8%b2/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>16</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>مغز منعطف کودکان و تکلیف ما بزرگ‌ترها در خصوص مساله یادگیری</title>
		<link>https://www.ilola.ir/4956/%d9%85%d8%ba%d8%b2-%d9%85%d9%86%d8%b9%d8%b7%d9%81-%da%a9%d9%88%d8%af%da%a9%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%aa%da%a9%d9%84%db%8c%d9%81-%d9%85%d8%a7-%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af%e2%80%8c%d8%aa%d8%b1%d9%87%d8%a7/</link>
					<comments>https://www.ilola.ir/4956/%d9%85%d8%ba%d8%b2-%d9%85%d9%86%d8%b9%d8%b7%d9%81-%da%a9%d9%88%d8%af%da%a9%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%aa%da%a9%d9%84%db%8c%d9%81-%d9%85%d8%a7-%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af%e2%80%8c%d8%aa%d8%b1%d9%87%d8%a7/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[ایمان امینی]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 16 May 2021 07:25:43 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[چطور یاد بگیریم]]></category>
		<category><![CDATA[انعطاف]]></category>
		<category><![CDATA[مغز]]></category>
		<category><![CDATA[یادگیری]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.ilola.ir/?p=4956</guid>

					<description><![CDATA[<p>پیش‌تر باور بر این بود که با رسیدن به بلوغ کامل ذهنی، سلول‌های عصبی جدیدی در مغزمان شکل نمی‌گیرند، ولی این موضوع با پژوهش‌های جدید، زیر سوال رفته و کار به جایی رسیده که عده‌ای ادعا می‌کنند مغز یک انسان بزرگ‌سال به خوبی مغز یک بچه می‌تواند یاد بگیرد. اما اوضاع اینقدرها سیاه و سفید...</p>
<p>نوشته <a href="https://www.ilola.ir/4956/%d9%85%d8%ba%d8%b2-%d9%85%d9%86%d8%b9%d8%b7%d9%81-%da%a9%d9%88%d8%af%da%a9%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%aa%da%a9%d9%84%db%8c%d9%81-%d9%85%d8%a7-%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af%e2%80%8c%d8%aa%d8%b1%d9%87%d8%a7/">مغز منعطف کودکان و تکلیف ما بزرگ‌ترها در خصوص مساله یادگیری</a> اولین بار در <a href="https://www.ilola.ir">ایلولا</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>پیش‌تر باور بر این بود که با رسیدن به بلوغ کامل ذهنی، سلول‌های عصبی جدیدی در مغزمان شکل نمی‌گیرند، ولی این موضوع با پژوهش‌های جدید، زیر سوال رفته و کار به جایی رسیده که عده‌ای ادعا می‌کنند مغز یک انسان بزرگ‌سال به خوبی مغز یک بچه می‌تواند یاد بگیرد. اما اوضاع اینقدرها سیاه و سفید نیست که بسیاری از ما تصور می‌کنیم. مغز منعطف کودکان در برابر مغز بزرگ‌سالان با توجه به پلاستیسیتی یا انعطاف بالاتر، مستعد یادگیری عمیق‌تر، ظریفتر و دقیق‌تر است اما مغز بزرگ‌سالانان هم مثل غذای خشک شده نیست که شاید دیگر مصرفی ندارد، بلکه آن هم انعطاف‌پذیر است، اما به مراتب کمتر. با همه‌ی این‌ها، مغز بزرگ‌سال برتری‌هایی دارد که می‌تواند کمبود انعطاف را جبران کند. با ایلولا همراه باشید تا به دل چند رخداد و پژوهش بزنیم و ببینیم که اوضاع از چه قرار است.</p>
<h2>بینایی و مغز منعطف کودکان</h2>
<p>مغز کودکان بی‌اندازه انعطاف‌پذیر است و یادگیری در سنین پایین، می‌توانند موجب دستیابی به میزانی از مهارت شود که عملا در بزرگ‌سالی امکان‌پذیر نیست. به عنوان نمونه حس بینایی را در نظر بگیرید. وقتی به دنیا می‌آییم دنیا، دنیای سیاه و سفیدی است. مغز بچه به سرعت شروع به یادگیری الگوهایی می‌کند که از طریق چشم به آن می‌رسد، ولی تا زمانی که این الگوها توسط شبکه‌های مغز تشکیل نشوند، تصویر دنیای بیرونی، یک تصویر مبهم و غیرقابل درک است. ساخت الگوها در کنار یادگیری استفاده از چشم، برای تمرکز کردن روی اشیا، به سرعت تواناییِ واضح دیدن را به بچه می‌دهد. با توجه به انعطاف بسیار بالای مغز بچه، این الگوها با سرعت باورنکردنی ساخته می‌شود. تقریبا در دوازده ماهگی تصویری که مغز از دنیای بیرون درک می‌کند، واضح می‌شود.</p>
<p>حالا مایک مِی را در نظر بگیرید. او در سه سالگی در سانحه‌ای کور شد و چهل سال بعد به وسیله عمل خاصی توانست بینایی‌اش را به دست بیاورد. وقتی باند روی چشمش را باز کردند، شرایط را اینگونه توصیف کرد:</p>
<blockquote><p>ویژ ویژ نور بود و بمباران تصاویری که به چشمم می‌رسید. یه دفعه با سیل اطلاعات تصویری مواجه می‌شوی. طاقت‌فرساست.</p></blockquote>
<p>بعد از چهل سال، قسمت‌هایی از مغز مایک، که در حقیقت بایستی برای پردازش اطلاعات تصویری مورد استفاده قرار بگیرد، به کارهای دیگری مشغول شده‌اند، و اکنون مایک درک درستی از بمباران اطلاعاتی که از طریق چشمانش به او می‌رسد ندارد. ساخته شدن این الگوهای جدید، زمانبر است، و برای یک مغز بزرگ‌سال، که انعطاف بسیار کمتری نسبت به مغز نوزادان دارد، این موضوع شاید هیچوقت به خوبی و بی‌نقصی من و شمایی که همیشه از نعمت بینایی برخوردار بوده‌ایم، نشود. برای مایک تشخیص تفاوت بین انسان‌ها و درخت‌ها و سایه‌ها و سوراخ‌ها خیلی سخت بود. همه‌ی این‌ها برای او چیزهای تاریک در دل یک سفیدیِ برف‌مانندی بودند. و اکنون بعد از ۱۵ سال، هنوز که هنوز است خواندن حروف روی کاغذ برای مایک سخت است، و نمی‌تواند حالات چهره‌ی دیگران (غم و شادی و هیجان و &#8230;) را درست درک کند و گاهی مجبور می‌شود از حس لامسه و شنوایی برای درک آن چیزی که می‌بیند کمک بگیرد.</p>
<p>نتیجه اینکه مغز کودک، در نهایت بعد از چند سال به چنان مهارتی در بینایی می‌رسد، که مغز مایک هنوز و بعد از ۱۵ سال تلاش نرسیده است.</p>
<p>اگر موضوع برای‌تان جالب شد پیشنهاد می‌کنم که با <a href="https://www.ilola.ir" target="_blank" rel="noopener">ایلولا</a> همراه شوید تا نمونه جذاب دیگری را مثال بزنم و در نهایت بگویم که یادگیری مهارت برای بزرگ‌سالانی مثل من و شاید شما، به چه شکل است.</p>
<h2>پرفکت پیچ</h2>
<p>پرفکت پیچ چیست؟ توانایی تشخیص نت‌های موسیقی بدون داشتن مرجع و تنها با گوش دادن به موسیقی. سوال اینجاست که چه کسانی این توانایی را دارند؟ در گذشته باور بر این بود که توانایی تشخیص نت‌ها یک امر خدادادی است؛ استعدادی بسیار نادر. موتسارت خوشبختانه از این استعداد برخوردار بود. او تنها هفت ساله بود که تور خودش به گرد اروپا را آغاز کرد و با استعداد نابش و سن کمش همه را متحیر کرده بود. با این حال توانایی تشخیص نُتها، در آن سن کم، از همه عجیب‌تر بود.</p>
<p>به نظر می‌رسید که از هر ده هزار نفر فقط یک نفر از این استعداد برخوردار است. البته تا چند دهه قبل به نظر می‌رسید که این استعداد خدادادی، چیزی نیست که من و شما بتوانیم دخل و تصرفی در آن داشته باشیم. حتی بین مشهورترین موزیسین‌های دنیا هم، پرفکت پیچ، نرمال نبود و خیلی‌ها از این نعمت برخوردار نبودند. حالا شما بچه هفت ساله‌ای را در نظر بگیرید که با آن سن کم، این مهارت را کسب کرده است. مهارتی که شاید بزرگ‌سال‌های حرفه‌ای در دنیای موسیقی آرزوی داشتنش را دارند.</p>
<p>نقطه مشترک بین کسانی که از این نعمت برخوردار بودند این بود که آن‌ها یادگیری موسیقی را از سن بسیار کم شروع کرده بودند. آن‌ها در سن ۳ تا پنج سالگی شروع به آموختن کرده بودند. ولی دلیل اینکه سن کم بین آن‌ها مشترک بود چه بود؟ آیا اگر کسی ژنش را داشته باشد، دیگر تفاوتی می‌کند که در چه سنی آموزش ببیند؟ فقط کافی است که اسم نت‌ها را یاد بگیرد و سپس با تکیه به توانایی ذاتی‌اش و شنیدن ظرایف و آهنگ آن نت، آن را نام‌گذاری کند. رابطه‌ی بین داشتن این توانایی و سن کم و در معرض موسیقی بودن چیست؟</p>
<p>نکته بعدی این بود که پرفکت پیچ در بین افرادی از کشورهایی که زبان آهنگینی مثل ماندارین داشتند بیشتر بود. منظورم از زبان آهنگین زبان‌هایی است که علاوه بر حروف بی‌صدا و باصدا، کلمات بر اساس آهنگ و تُنشان می‌توانند از هم متفاوت باشند. حالا سوالی که پیش می‌آید این است که آیا افراد این کشورها، از نظر ژنتیکی برتری خاصی به دیگران دارند که درصد بیشتری از آن‌ها از نعمت پرفکت پیچ برخوردارند؟ برای این کار محققان افرادی که اجدادشان و نسلشان به کشورهایی مثل چین با زبان ماندارین می‌رسید ولی در کشور دیگری بزرگ شده بودند را مورد بررسی قرار دادند. نتیجه؟ به نظر نمی‌رسید که این افراد، نسبت به عموم برتری خاصی در تشخیص نت‌ها داشته باشند. پس موضوع محدود میشد به افرادی از کشورهایی که زبان مادری‌شان آهنگین، یا دقیق‌تر زبان نواخت‌بر، بود و در دل آن زبان بزرگ شده بودند.</p>
<p>تا همین چند سال پیش دانش در خصوص پرفکت پیچ به همینجا ختم می‌شد. نعمتی نادر که بایستی همراه با آموزش در کودکی باشد تا شکوفا شود. به نظر می‌رسید که حتی اگر کسی ژنش را داشته باشد ولی در کودکی آموزش کافی ندیده باشد، این نعمت را برای همیشه از دست می‌دهد.</p>
<p>اما در سال ۲۰۱۴ مدرسه موسیقی Ichionkai در توکیو گزارشی را برای ژورنال علمیِ «روانشناسی موسیقی» یا Psychology of Music ارسال کرده بود. آیاکو سَکاکیبارا، روانشناس ژاپنی، ۲۴ بچه بین ۲ تا ۶ سال را استخدام می‌کند تا یک پژوهش بی‌نظیر و زیبا را انجام دهد. او به آن‌ها آموزش می‌دهد تا بتوانند آکوردهای مختلف پیانو را تشخیص دهند. آن‌ها هر روز چهار یا پنج بار به مدت چند دقیقه آموزش می‌دیدند و آموزش تا جایی ادامه پیدا می‌کرد که آکوردهایی که آیاکو انتخاب کرده بود را بتوانند تشخیص دهند. یک سری از بچه‌ها دوره را در کمتر از یک سال تمام کردند. دسته‌ی دیگر کمی بیشتر درگیر آموزش شدند و در نهایت حدود یک سال و نیم تحت نظر آیاکو بودند.</p>
<p>بعد از آن آیاکو از آن‌ها برای تشخیص تکی نُت‌ها آزمون گرفت. بعد از اتمام آموزش <strong>تمام بچه‌هایی که آیاکو برای این کار انتخاب کرده بود، توانایی تشخیص نت‌ها را پیدا کرده بودند</strong>. بله، تمام بچه‌ها به مهارت پرفکت پیچ دست یافته بودند؛ مثل موتسارت خدابیامرز. اگر آمار یک در ده هزار را برای پرفکت پیچ ملاک قرار دهیم، غیرممکن است که تمام بچه‌ها ژن پرفکت پیچ را داشته باشند. پس قضیه چه بوده است؟</p>
<p>به نظر می‌رسد با مقداری آموزش در سن کم، تمام ما می‌توانیم مهارت پرفکت پیچ را داشته باشیم. قضیه موتسارت هم با توجه به سن کمش و تحت آموزش بودنش، به این صورت حل می‌شود. پدر موتسارت، که خودش نوازنده بود، می‌خواسته آرزوی دیرینه‌اش برای بهترین شدن را در بچه‌هایش محقق کند. به صورتی که دختر یازده ساله‌اش ماریا آنا، در یازده سالگی مثل حرفه‌ای‌ها پیانو می‌زده است. پدر موتسارت، لیئوپُلد، که اولین کتاب در خصوص توسعه و آموزش موسیقی در کودکان را نوشته بوده با بچه‌های خود موسیقی کار می‌کرده. موتسارت معروف، این شانس را داشته که در سن خیلی کم از نعمت آموزش پدرش برخوردار شود و همین موضوع باعث شده تا توانایی تشخیص نت‌ها را پیدا کند.</p>
<p>سوال اینجاست که آیا موتسارت با ژن خاصی به دنیا آمده؟ بله و نه. علم به ما می‌گوید موتسارت با همان قابلیت‌هایی به دنیا آمده که تمام بچه‌های پژوهشِ آیاکو به دنیا آمده‌اند. در حقیقت اگر محیطی که در آن بزرگ شده بود، کاری به موسیقی نداشت و پدرش برای آموزش موتسارت کوچک تلاشی نمی‌کرد، احتمالا موتسارت هم مثل من و احتمالا شما از این نعمت برخوردار نبود. ولی آن مغز بی‌اندازه انعطاف‌پذیر بچه‌ها، آن قابلیتی است که نه فقط موتسارت که تقریبا تمام بچه‌ها با آن به دنیا می‌آیند و قرار گرفتن در معرض آموزش می‌تواند توانایی تشخیص ظریف‌ترین صداها را به مغز بدهد. تواناییِ که با خشک‌تر شدن مغز، در دسترس بزرگ‌سالان نخواهد بود.</p>
<h2>تکلیف بزرگ‌سالان چیست؟</h2>
<p>اگر از ۲۵ سالگی رد کرده‌اید، شاید با خودتان بگویید که «تکلیف من چیست؟» اگر مغز من، به اندازه بچه‌ها توانایی تطبیق با اطلاعات ورودی جدید برای یادگیری مهارت‌ها را نداشته باشد، تکلیف یادگیری در سنین بالا چه می‌شود؟</p>
<p>مشاهدات علمی شما را ناامید نخواهد کرد چرا که طبیعت راه چاره را در مغز من و شما قرار داده است. دکتر <a href="https://www.youtube.com/watch?v=SwQhKFMxmDY" target="_blank" rel="noopener">هوبرمن</a> به این موضوع اشاره می‌کند که تمرکز به عنوان عنصر اصلی یادگیری در بزرگ‌سالی می‌تواند مغز ما را قادر به یادگیری تا آخر عمر کند. برای یک بچه ۵ ساله، یادگیری نیاز زیادی به توجه ندارد. به عبارتی مغز بچه آنقدر منعطف است که حتی به صورت منفعل هم یاد می‌گیرد، بدون اینکه نیازی داشته باشد که عزمش را جزم کند و تمام حواسش را به محیط برای یاد گرفتن بدهد. برای بزرگ‌سالان، کمبود انعطاف با افزایش تمرکز جبران می‌شود. از قضا این اتفاق میمون و مبارکی است چرا که با وجود منابع بیشمار اطلاعات، که این روزها بیشتر از هر وقت دیگری احاطه‌مان کرده، فیلتر شدن اطلاعات بدردنخور، مزیت بزرگی محسوب می‌شود. به عبارت ساده‌تر یادگیری برای مغز بزرگ‌سال، مثل به دست گرفتن یک چراغ‌قوه، در اتاق تاریک است. تمرکز شما، مانند مسیر نور چراغ‌قوه، در دست شماست، و شما می‌توانید انتخاب کنید که چه چیزی را می‌خواهید یاد بگیرید، بدون اینکه اطلاعات زائد محیط هزینه و عوارضی برای‌تان ایجاد کنند.</p>
<p>وقتی تمرکزتان را به مواد آموزشی بدهید، مغز با آزاد کردن یک سری مواد شیمیایی، سلول‌های عصبی مرتبط با آن شبکه را علامت‌گذاری می‌کند، و بعد از یک خواب خوب تمام موارد علامت‌گذاری شده در مغزتان ثبت می‌شود. <strong>پس مهم‌ترین جزء یادگیری در بزرگ‌سالی، توجه و تمرکز شماست.</strong> البته این نکته را در نظر داشته باشید که شبکه‌های اجتماعی، توجه ما را ریز ریز کرده‌اند. بد نیست با <a href="https://www.ilola.ir/3864/%d8%a2%d8%b3%db%8c%d8%a8-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b4%d8%a8%da%a9%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%ac%d8%aa%d9%85%d8%a7%d8%b9%db%8c/">آسیب‌های این شبکه‌ها</a> آشنا شوید و تلاش کنید این عنصر باارزش، اما از دست رفته را، پس بگیرید.</p>
<p>اما شاید باز حسرتِ مغزِ منعطف کودکان را بخورید. اجازه دهید کمی تسکین‌تان دهم. اول از همه به خاطر داشته باشید که با وجود اینکه انعطاف‌پذیری مغز کم می‌شود، اما همچنان منعطف باقی می‌ماند و قابلیت یادگیری هیچگاه از مغز گرفته نمی‌شود. در ثانی، مغز یک بزرگ‌سال، پربازده‌تر و سریع‌تر از یک مغز جوان کار می‌کند. مسیرها و شبکه‌هایی که در مغز یک بزرگ‌سال تشکیل شده، با توجه به اینکه به کرات پا خورده‌اند بسیار سریع‌تر عمل می‌کنند. از طرفی برای یک مغز بزرگ‌سال، دوری از تصمیمات هیجانی به مراتب ساده‌تر است و یک بزرگ‌سال کنترل بهتری روی رفتارها و اعمال خودش دارد. برای من و شمای ۱۲ ساله، نشستن و درس خواندن سخت بود، چرا که مغز منعطف ما قادر نبود وسوسه بازی را کنترل کند و سر درس بنشیند. این موضوع در بزرگ‌سالی، با توجه به مایِلینِیْشن سلولهای عصبی و مسیرهای آن‌ها، بسیار ساده‌تر خواهد بود.</p>
<p>درست است که با بزرگ‌تر شدن، پتانسیل یادگیری یک سری از مهارت‌ها را از دست می‌دهیم، اما با توجه به کنترل بهتر روی رفتارهایمان، می‌توانیم تمرکز خودمان را معطوف آن چیزی کنیم، که مشتاق یادگیری‌اش هستیم، و تا مرز استادی پیش برویم. در خصوص <a href="https://www.ilola.ir/category/articles/abstracts/learning-how-to-learn/">نحوه یادگیری</a>، پیش‌تر در ایلولا گفته‌ایم، و در کتاب <a href="https://www.ilola.ir/courses/how-to-efficiently-learn-new-skills/">یادگیری هوشمندانه</a> تکنیک‌هایی برای این منظور آموزش داده‌ایم، اما باز هم با ایلولا همراه باشید چرا که این موضوع مورد علاقه‌ی ما، هنوز جا برای کار زیاد دارد و نوشته‌های بیشتری از این دست در راه خواهد بود.</p>
<div class="iBox-w note">
<div class="iBox">
<h2>مطالب بیشتر:</h2>
<p>www.ilola.ir | <a href="https://www.ilola.ir/617">بعد از خواندن این پست، مغز شما، مغز سابق نخواهد بود!</a><br />
www.ilola.ir | <a href="https://www.ilola.ir/1391">یادگیری و پشتکار</a><br />
www.ilola.ir | <a href="https://www.ilola.ir/841">یادگیری و انعطاف‌پذیری مغز</a><br />
www.ilola.ir | <a href="https://www.ilola.ir/820">انعطاف‌پذیری مغز</a></p>
<p dir="ltr">
<a href="https://g.co/kgs/8Lgyzh" target="_blank" rel="noopener">Peak</a> | Introduction: The Gift by <a href="https://g.co/kgs/RLEk75" target="_blank" rel="noopener">Anders Ericsson</a><br />
www.parents.com | <a href="https://www.parents.com/baby/health/eyes/guide-to-baby-vision-hearing/" target="_blank" rel="noopener">Guide to Baby Vision and Hearing</a><br />
<a href="https://g.co/kgs/C2Kt3S" target="_blank" rel="noopener">The Brain</a> | I was blind but now I see by <a href="https://g.co/kgs/ZhPKup" target="_blank" rel="noopener">David Eagleman</a></p>
</div>
</div>
<p>نوشته <a href="https://www.ilola.ir/4956/%d9%85%d8%ba%d8%b2-%d9%85%d9%86%d8%b9%d8%b7%d9%81-%da%a9%d9%88%d8%af%da%a9%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%aa%da%a9%d9%84%db%8c%d9%81-%d9%85%d8%a7-%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af%e2%80%8c%d8%aa%d8%b1%d9%87%d8%a7/">مغز منعطف کودکان و تکلیف ما بزرگ‌ترها در خصوص مساله یادگیری</a> اولین بار در <a href="https://www.ilola.ir">ایلولا</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.ilola.ir/4956/%d9%85%d8%ba%d8%b2-%d9%85%d9%86%d8%b9%d8%b7%d9%81-%da%a9%d9%88%d8%af%da%a9%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%aa%da%a9%d9%84%db%8c%d9%81-%d9%85%d8%a7-%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af%e2%80%8c%d8%aa%d8%b1%d9%87%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>6</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>مساله ازدواج، مهریه و حق طلاق با نگاهی به ذهن آدمیزاد</title>
		<link>https://www.ilola.ir/4941/%d9%85%d9%87%d8%b1%db%8c%d9%87-%d8%ad%d9%82-%d8%b7%d9%84%d8%a7%d9%82-%d9%88-%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac/</link>
					<comments>https://www.ilola.ir/4941/%d9%85%d9%87%d8%b1%db%8c%d9%87-%d8%ad%d9%82-%d8%b7%d9%84%d8%a7%d9%82-%d9%88-%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[ایمان امینی]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 05 May 2021 05:45:14 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[افکارِ با صدا]]></category>
		<category><![CDATA[روانشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[سبک زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[ویژه]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج سفید]]></category>
		<category><![CDATA[حق طلاق]]></category>
		<category><![CDATA[مهریه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.ilola.ir/?p=4941</guid>

					<description><![CDATA[<p>وقتی صحبت از ازدواج می‌شود، در کشور ما، مساله مهریه به سرعت پیش کشیده می‌شود. مهم نیست  که چقدر با روش سنتی مخالف باشیم، آمار، و البته نگاهی به اطرافیانمان، به ما می‌گوید که قرار است چه اتفاقی بیفتد: مهریه تعیین می‌کنیم. البته شاید این مهریه را معادلی برای حق طلاقی که به صورت پیش‌فرض...</p>
<p>نوشته <a href="https://www.ilola.ir/4941/%d9%85%d9%87%d8%b1%db%8c%d9%87-%d8%ad%d9%82-%d8%b7%d9%84%d8%a7%d9%82-%d9%88-%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac/">مساله ازدواج، مهریه و حق طلاق با نگاهی به ذهن آدمیزاد</a> اولین بار در <a href="https://www.ilola.ir">ایلولا</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>وقتی صحبت از ازدواج می‌شود، در کشور ما، مساله مهریه به سرعت پیش کشیده می‌شود. مهم نیست  که چقدر با روش سنتی مخالف باشیم، آمار، و البته نگاهی به اطرافیانمان، به ما می‌گوید که قرار است چه اتفاقی بیفتد: مهریه تعیین می‌کنیم. البته شاید این مهریه را معادلی برای حق طلاقی که به صورت پیش‌فرض به طرف دیگر داده‌ایم در نظر بگیریم. به هر حال بر اساس قانون، حق طلاق به مرد داده می‌شود و نمی‌توانیم که عروس رو دست خالی و بدون پشتوانه به خانه بخت بفرستیم. بایستی داماد را زیر بار مهریه و به زور آن، متعهد به سازش کنیم. شاید با خودمان فکر کنیم که خاصیت بازدارندگی مهریه می‌تواند قدرت حق طلاق را مهار کند. در مخیله عروس و دامادی که در دل قضیه هستند، نمی‌گنجد که روزی قرار است از این اهرم‌ها استفاده کنند، برای همین شاید برایشان خیلی هم مهم نباشد که بزرگترها در حال بستن چه نوع عهد و پیمانی هستند. اما بزرگ‌ترها که احتمالا احساس عقل کُل بودن در آن لحظات احاطه‌شان کرده با دقت در حال تنظیم سندی تاریخی هستند. ولی سوال اینجاست که چقدر کارِ بزرگ‌ترها منطقی است؟ واقعیت‌های آماری و روان‌شناسی آیا بزرگ‌ترها را همانقدر عقل کل می‌بیند که خودشان می‌بینند؟</p>
<h2>تغییرات بزرگ مغز</h2>
<p>«من» چه کسی هستم؟ قبلا در <a href="https://www.ilola.ir/477">ایلولا</a> در خصوص «من» صحبت کرده‌ام. البته منظورم از «من» شخصی به اسم ایمان نیست، بلکه سوال این است که «من» به عنوان یک موجود ظاهرا واحد، حاصل تراکنش‌های مغز، چه کسی هستم. این منِ نوعی می‌تواند شمای خواننده یا هر «من» دیگری باشد. تغییرات در مغز، چقدر می‌تواند این من را تغییر دهد؟ اگر بخواهیم یک نمونه حاد و افراطی از این تغییرات را مثال بزنیم، بوجود آمدن یک تومور مغزی، شاید سریع‌ترین راه برای شناخت تاثیر تغییرات در مغز است. اما در دراز مدت، با توجه به منعطف بودن مغز، بدون وجود تومور هم می‌توان انتظار تغییرات بزرگ و شدید را داشت.</p>
<p>به سال ۱۹۶۶ برمی‌گردیم. در اول آگوست آن سال، چارلز ویتمن، با آسانسور به سکوی بازدید برج دانشگاه تگزاس در آستین رفت. چارلز ۲۵ ساله، با اسلحه‌ای که در دست داشت، مردم را، از بالا بدون هیچگونه ملاحظه‌ای به رگبار گرفت. ۱۳ نفر کشته شدند و ۳۳ نفر زخم برداشتند تا بالاخره پلیس توانست این «جانی» را به ضرب گلوله بکشد.</p>
<p>وقتی پلیس‌ها به خانه‌ی چارلز رفتند، با منظره‌ی بدی مواجه شدند. شب گذشته، چارلز، زن و مادرش را کشته بود. او پیش‌آهنگ عقاب &#8211; که بالاترین درجه پیش‌آهنگی به حساب می‌آید &#8211; و دانشجوی مهندسی بوده است؛ همچنین به عنوان صندوق‌دار در بانک کار می‌کرده است.</p>
<p>موضوع باورنکردنی در خصوص این جنایت، خود جانی بود. هیچ چیزی در زندگی چارلز وجود نداشت که این رفتارش را پیش‌بینی کند. او یک انسان عادی بود.</p>
<p>بعد از اینکه، همسر و مادرش را به فنا می‌دهد، یادداشتی می‌نویسد که خواندنش می‌تواند سرنخی از چرایی جنایتش به ما بدهد:</p>
<blockquote><p>من این روزها خودم رو درک نمی‌کنم. قاعدتا باید یه مرد جوان باهوش و منطقی باشم. هرچند، اخیرا (و نمی‌دونم که از کی شروع شد) قربانی فکرهای غیرمنطقی و غیرمعمول فراوونی شده‌ام&#8230; بعد از مُردنم کاشکی/[وصیت می‌کنم] که کالبدشکافی روی من انجام بدید و ببینید آیا اختلال فیزیکی قابل مشاهده‌ای هست [که باعث این تغییرات در من شده؟]</p></blockquote>
<p>درخواست چارلز اجابت شد و بعد از کالبدشکافی، گزارش آسیب‌شناسی حاکی از وجود یک تومور مغزیِ کوچک بود. قطر تومور حدود ۲ سانتی‌متر و تقریبا اندازه پنج تومانی‌های زرد رنگ قدیمی بود؛ البته اگر آن‌ها را دیده باشید. این تومور به جایی به اسم آمیگدالا، فشار جزئی وارد می‌کرد. آمیگدالا مرکز احساسی/معنایی ما به حساب می‌آید و در احساساتی مثل ترس و پرخاشگری تاثیرگذار است. این فشار ناچیز به آمیگدالا، منجر به زنجیره‌ای از اتفاقات و پیامدها شده بود که در نهایت باعث عملی شد که از شخصیت چارلز کاملا بعید و دور از ذهن بود. مغز چارلز تغییر کرده بود و با تغییر مغزش، «منِ» چارلز هم از یک انسان معقول و بی‌آزار، به یک انسان جانی تغییر کرده بود.</p>
<p>این مثال، یک نمونه افراطی از تغییرات در مغز است، ولی تغییرات به مراتب خفیف‌تر، می‌تواند تار و پود شخصیتی من و شما را به کل تغییر دهد. مثلا خوردن الکل یا مصرف مواد را در نظر بگیرید. یا صرع را در نظر بگیرید که در مواردی باعث مذهبی‌تر شدن فرد می‌شود. بیماری پارکینسون، اغلب باعث از دست رفتن باور و اعتقاد بیمار می‌شود؛ و داروهای این بیماری خیلی وقت‌ها شخص را به یک قمارباز بی‌اختیار تبدیل می‌کند. فقط بیماری یا مواد و داروها نیستند که این تغییرات را در تار و پود ما به وجود می‌آورند. از فیلم سینمایی که می‌بینید، تا کار و شرایطی که در آن زندگی می‌کنید، همه و همه شبکه‌های مغزی ما را با توجه به محتویات خودشان، به مرور تغییر می‌دهند و در نهایت از «من،» «من» را می‌سازند. و با همه‌ی این‌ها من فکر می‌کنم که «من» یک وجود واحد و مستقل از این پیشامدهای بیرونی است.</p>
<h2>منِ ده سال پیش در مقابل منِ ده سال پس</h2>
<p><a href="https://g.co/kgs/N79QsX" target="_blank" rel="noopener">دنیل گلیبرت</a> نویسنده کتاب «سکندری خوردن روی خوشبختی،» به نمونه جالبی از مطالعه در خصوص نوع نگاه‌مان به «من» اشاره می‌کند. او می‌گوید که :</p>
<blockquote><p>من احساس درونی و عمیقی دارم که با وجود اینکه سنم افزایش پیدا می‌کند &#8211; و موهای سرم کمتر می‌شود و چند کیلویی وزن اضافه می‌کنم &#8211; کم و بیش هسته درونی من، هویت من، ارزش‌های من، شخصیت من، و ترجیحات عمیق من، از این به بعد تغییر نخواهد کرد.</p></blockquote>
<p>تک تک ما، وقتی به گذشته نگاه می‌کنیم، تغییرات از گذشته تا اکنونمان را می‌بینیم ولی چرا نمی‌توانیم این تغییرات را در خصوص آینده پیش‌بینی کنیم؟ ما توسعه شخصی را مسیری می‌بینیم که به «منِ» الان ختم می‌شود و تغییرات از این «من» به چیز دیگر برایمان قابل تصور نیست.</p>
<p>تحقیقاتی که گلیبرت به آن‌ها اشاره می‌کند شامل نظرسنجی از ۱۹هزار نفر است. از آن‌ها در خصوص ارزش‌های اصلی‌شان و تغییراتش در خصوص ده سال گذشته سوال شده و از گروه دیگری در خصوص پیش‌بینی تغییراتی که در یک دهه آینده خواهند کرد. سپس داده‌ها به دقت بررسی شده‌اند. آیا شخص ۴۰ ساله، تغییرات یک دهه گذشته را متناسب با پیش‌بینیِ یک فرد ۳۰ ساله از تغییرات دهه‌ی پیش رو انجام داده؟ یا فرد چهل ساله تغییرات را بزرگ دیده و فرد ۳۰ ساله احساس می‌کند که تغییر خاصی در ارزش‌های اصلی‌اش ایجاد نخواهد شد؟</p>
<p>نتیجه؟ افرادی که دهه پیش رو را پیش‌بینی می‌کنند، قدرت تغییرات را دست کم می‌گیرند و احتمالا و طبق آمار، تغییرات به مراتب بیشتری نسبت به آن چیزی که پیش‌بینی کرده‌اند را تجربه خواهند کرد. این قضیه چه برای نوجوان‌ها چه برای بزرگ‌سال و میان‌سال‌ها صدق می‌کند.</p>
<p><a href="https://g.co/kgs/Mv9TLG" target="_blank" rel="noopener">نیکولاس اپلی</a>، نویسنده کتاب <a href="https://g.co/kgs/yLDa3t" target="_blank" rel="noopener">مایندواز</a>، به این قضیه اشاره می‌کند که نتیجه این مطالعه از نظر بنیادی بسیار جالب و البته طعنه‌آمیز است چرا که ما پیش‌بینی کننده‌های بدی برای پیشامدهای آینده هستیم. او برای حل این مساله می‌گوید اگر می‌خواهید بدانید که ده سال آینده شما چطور خواهد بود، شاید بهتر باشد که به ده سال گذشته‌تان نگاهی بیندازد هرچند اگر چیزی درونمان بگوید که این راهش نیست!</p>
<p>شاید من و شما با چیزی که اکنون هستیم چنان اُخت گرفته‌ایم، که هر گونه تغییری در آن را حمله به خودمان تلقی می‌کنیم و به همین خاطر، تغییرات آینده را در کمترین حد ممکن پیش‌بینی می‌کنیم. هرچند واقعیت چیز دیگری است.</p>
<h2>انگیزه‌ها و محرک‌ها در انتخاب من نوعی</h2>
<p>سوال بعدی این است: چقدر به آن چیزی عمل می‌کنیم که تصور می‌کنیم ما را تعریف می‌کند؟ اجازه بدهید مساله را ساده‌تر بیان کنم. آیا شما می‌توانید انگیزه‌تان از انتخابتان را به راحتی تشریح کنید؟ به عنوان مثال، چرا لیوان را جابجا کردید؟ شاید به نظر سوال ساده‌ای باشد و به سرعت توجیه یا دلیلی برای آن بیاورید. ولی سوال اصلی این است که آیا در تشریح چراییِ آن، دقیق هستید؟ یا صرفا دلیلی برای توجیه رفتارتان تراشیدید بدون اینکه بدانید در حال توجیه کردن هستید و انگیزه‌ی اصلی، و اغلب مخفی از خودتان، را نمی‌دانید.</p>
<p><a href="https://g.co/kgs/tkhZSy" target="_blank" rel="noopener">رابرت چالدینی</a> به دنبال پاسخ این سوال بود. سوالی که از اهالی کالیفرنیا پرسیده شد این بود: از فاکتورهای زیر، کدام یک برای صرفه‌جویی انرژی بیشترین اهمیت را برای‌تان دارد؟</p>
<p style="padding-right: 40px;">۱- صرفه‌جویی مالی؛<br />
۲- حفظ محیط زیست؛<br />
۳- نفع جامعه؛<br />
۴- خیلی‌ها هم سعی می‌کنند همین کار را بکنند.</p>
<p>در اینجا ما چهار محرک داریم:</p>
<p style="padding-right: 40px;">۱- محرک اقتصادی؛<br />
۲- محرک اخلاقی؛<br />
۳- محرک اجتماعی؛<br />
۴- چیزی که به آن گرایش ذهنی گله‌ای یا عوام می‌گوییم؛</p>
<p>سوال این است: کالیفرنیایی‌ها، کدام دلیل یا محرک را عامل صرفه‌جویی‌شان می‌دانند؟</p>
<p>به ترتیب و از نظر خودشان:</p>
<p style="padding-right: 40px;">۱- حفظ محیط زیست؛<br />
۲- نفع جامعه؛<br />
۳- صرفه‌جویی مالی؛<br />
۴- خیلی‌ها هم سعی می‌کنند همین کار را بکنند.</p>
<p>شاید اگر هر جای دیگر دنیا هم نظرسنجی مشابه انجام شود، همین ترتیب اهمیت پیش کشیده خواهد شد. از آنجایی که من و شما احساس می‌کنیم، به مساله اخلاقی و اجتماعی اهمیت ویژه‌ای می‌دهیم، ما هم حفظ محیط زیست یا نفع جامعه را در بالای لیست قرار خواهیم داد. ولی آیا حرفی که می‌زنیم با عمل‌مان هم‌سو است؟</p>
<p>چالدینی برای فهمیدن پاسخ به همراه همکارانش، پلاکاردهایی به دستگیره درهای خانه‌ها نصب کردند. البته با رعایت تمام اصولی که یک آزمایش علمی لازم دارد. این پلاکاردها به چهار دسته تقسیم می‌شدند:</p>
<p style="padding-right: 40px;">۱- از محیط زیست با صرفه‌جویی در انرژی محافظت کنید؛<br />
۲- وظیفه اجتماعی خودتان را با صرفه‌جویی در انرژی انجام دهید؛<br />
۳- با صرفه‌جویی در انرژی در هزینه‌هایتان صرفه‌جویی کنید؛<br />
۴- مثل همسایه‌تان در انرژی صرفه‌جویی کنید.</p>
<p>توضیحی که زیر هر پلاکارد آمده بود هم متفاوت بود. محققان به صورت تصادفی، پلاکاردها را در بین محله‌های مختلف کالیفرنیا پخش کردند و سپس میزان مصرف انرژی را اندازه گرفته‌اند تا اثر هر کدام از آن‌ها را با عدد و رقم، و نه صرفا حرف مردم، ببینند. آیا همانطور که خود مردم فکر می‌کردند شد؟ آیا حفاظت از محیط زیست یا انجام وظیفه اجتماعی تاثیر بیشتری نسبت به دو مورد دیگر داشت؟</p>
<p>نه خیر! برنده بی‌چون و چرا گزینه چهار «مثل همسایه‌تان در انرژی صرفه‌جویی کنید» بود. گرایش ذهنی گله‌ای، محرک‌های اخلاقی، اجتماعی، و مالی را له کرد!</p>
<p>هرچقدر هم خودمان را متفاوت از بقیه ببینیم، و احساس کنیم که در رفتارهایمان استقلال داریم، ما، ناخودآگاهانه، اسیر قومی هستیم که در آن زندگی می‌کنیم. البته در دنیای امروز این قوم می‌تواند گروه دوستان اینترنتی و از جاهای مختلف دنیا باشد، ولی در اصلِ ماجرا تفاوتی ایجاد نمی‌کند. البته این را اضافه کنم که نشانه‌هایی که از اطرافیان می‌گیریم، به مراتب قوی‌تر از چیزهایی است که از طریق صفحه‌ی موبایل دریافت می‌کنیم. محرک‌های ما برای رفتارهای ما، بیش از آن چیزی که فکر می‌کنیم، وابسته به رفتارهای بقیه است و کمتر آن چیزی را انجام می‌دهیم که فکر می‌کنیم با شخصیت و ذهنیت ما هماهنگ است.</p>
<p>تعجب کردید؟ نکنید! حتی بعید به نظر می‌رسد که دانستن و پذیرفتن این موضوع به تغییر رفتار ما در این زمینه منجر شود.</p>
<h2>مهریه و حق طلاق</h2>
<p>به موضوع اصلی این نوشته برسیم. طبق آمار رسمی<a href="https://www.isna.ir/news/99111914196/%D8%B1%D8%B4%D8%AF-%DB%B3%DB%B9-%D8%AF%D8%B1%D8%B5%D8%AF%DB%8C-%D8%B7%D9%84%D8%A7%D9%82-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%AF%D8%AA-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%DA%A9%D9%85%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DA%A9%D8%A7%D9%87%D8%B4-%DB%B2-%D8%AF%D8%B1%D8%B5%D8%AF%DB%8C&quot;&quot;" target="_blank" rel="noopener">+</a>، و با انجام چند عمل ساده ریاضی می‌توانیم نتیجه بگیریم که در ایران، حدود ۳۰ درصد از ازدواج‌ها سرانجامی جز جدایی نخواهد داشت. این عدد، مربوط به کسانی است که حاضر به پذیرش سختی‌های راه جدایی و تمام دنگ و فنگ‌های آن هستند. طلاق‌های عاطفی و آن دسته از زندگی‌هایی که به خاطر صلاح بچه، یا مسائل خانوادگی و قومی مجبور به سازش و زندگی زیر یک سقف می‌شوند، جدای از این آمار است. اگر بخواهیم تخمین تقریبا غیردقیقی از اوضاع بزنیم، شاید اگر بگوییم زندگی نیمی از افرادی که ازدواج می‌کنند، به نحوی به جدایی می‌انجامد، خیلی بیراه نرفته‌ایم.</p>
<p>اما چند درصد از این افرادی که شرف ازدواج هستند گمان می‌کنند که کارشان به جدایی می‌کشد؟ تقریبا صفر درصد. کسی در روز عقدش با خودش نمی‌گوید که احتمال ۵۰ درصد من از همسرم جدا خواهم شد. مرگ برای همسایه است، و نه من. منطقا جور در نمی‌آید که همه خودشان را جزء آن دسته‌ای ببینید که جدا نخواهند شد، چرا که آمار می‌گوید حداقل ۳۰ درصد، کارشان به طلاق کشیده می‌شود. اما این اشتباه فنی را تقریبا همه می‌کنند؛ دقیقا مثل آزمایش گیلبرت در پیش‌بینی آینده!</p>
<p>همانطور که پیش‌تر ذکرش رفت، ما در پیش‌بینی رخدادها، و تغییرات آینده، ناتوان هستیم. به نحوی احساسات الان را به تمام آینده تعمیم می‌دهیم. برای همین است که برنده شدن لاتاری را معادل خوشبختی ابدی می‌دانیم، با وجود تمام نمونه‌های بدبخت که زمانی برنده لاتاری شده بودند، به خودمان می‌گوییم که آن‌ها بلد نبودند و من راهش را بلدم و با برنده شدن تا همیشه خوشبختم. البته این موضوع برای مصیبت هم صادق است. از دست دادن عزیزی را معادل بدبخت شدن می‌گیرم و شش ماه بعد از آن یادمان می‌رود که طرف چه شکلی بود! حقیقت این است که در مخیله‌ی «منِ» عاشق نمی‌گنجد که روزی دیگر عاشق شریکی که اکنون سر سفره‌ی عقدم نشسته است نباشم. اینجاست که قدرت تغییر را دست کم می‌گیریم و احساسات الان را تا ابد پایدار می‌بینیم.</p>
<p>حالا با وجود مطالعات در زمینه رفتاری آدمیزاد، که چند نمونه مرتبط را در اینجا آوردیم، ازدواج به روش سنتی، با تعیین مهریه‌های سنگین، و دادن حق طلاق به یک طرف، راه درستی است؟ احتمال می‌دهم که بسیاری از شما مخالف باشید. ولی رفتار همین مخالف‌ها، وقتی سر سفره عقد نشسته‌اند چیست؟ با وجود اینکه خودمان را مستقل و دارای استقلال فکری می‌دانیم، حاضرم شرط ببندم که مثل پژوهش چالدینی، اکثر قریب به اتفاق ما مهریه تعیین می‌کنیم و حق طلاق را از یک طرف سلب می‌کنیم. چرا؟ چون دختر و پسر فامیل و همسایه و هم‌محله‌ای و همشهری و و و هم همین کار را می‌کنند. با وجود اینکه احتمالا تاثیر پذیرفتن‌تان از دیگران را انکار خواهید کرد، ولی باز هم طبق رسم عمومی پیش خواهید رفت. دقیقا مثل قضیه صرفه‌جویی در انرژی.</p>
<p>انسان تغییر می‌کند، و از اتفاق، در طول زمان، بسیار بیشتر از آن چیزی تغییر می‌کند که تصورش را می‌کند. از طرفی بیماری‌های مرتبط با مغز و روان هم کم نیستند که باعث تغییرات رفتاری بزرگ می‌شود؛ تغییراتی که می‌تواند، مثل قضیه چارلز، خطرناک و تهدیدکننده باشد. این شامل کسانی می‌شود که روز عقد، حداقل به ظاهر انسان‌های سالمی بوده‌اند. درصد بزرگی از انسان‌ها زیر یک سقف دوام نمی‌آورند و اگر به معنای واقعی بدبخت نشوند، خوشبخت نخواهند شد؛ و ما همیشه خودمان را از این قاعده مستثنا می‌بینیم. حالا سوال بزرگ این است: با وجود تغییرات رفتاری ثابت شده، با وجود درصد بالای جدایی &#8211; چه قانونی چه عاطفی &#8211; چرا بایستی خودمان یا دیگری را جوری زنجیر کنیم که رهایی بی‌اندازه سخت و گاهی حتی امکان‌ناپذیر باشد؟ اگر بی‌طرفانه به قضیه نگاه کنیم، این تغییرات برای خودمان هم اتفاق می‌افتد. سوال این است که چرا باید دیگری را مجبور به زندگی کردن با شخصی به اسم «من» کنیم، که می‌تواند زندگی را به دهن دیگری زهر کند. هرچند اکنون خوش‌قلب و مهربان باشیم، چه تضمینی وجود دارد که اینگونه بمانیم.</p>
<p>هرچند از چند پاراگراف بالا شاید اینجور استنباط شود که تغییرات بد هستند، روی دیگر سکه را هم می‌توانیم ببینیم. می‌توانیم امید داشته باشیم که افرادی که در پی ساختن و بهبود رفتاری خود هستند، تغییر می‌کنند و می‌توانند انسان‌های بسیار دلپذیرتری برای زندگی در سال‌های آینده شوند. تغییر می‌تواند در جهت مثبت باشد و به سازگاری بیشتر زوج و زندگی شیرین‌ترشان منجر شود. با خرید <a href="https://www.ilola.ir/membership/" target="_blank" rel="noopener">اشتراک وفاداری ایلولا</a> می‌توانید کتابچه عناصر یک رابطه خوب و حسابی را دریافت کنید و جزئیات بیشتر در این زمینه را بخوانید.</p>
<p>شاید دلیل اینکه احتمال جدایی بعد از یک دهه زندگی مشترک به شدت پایین می‌آید، نیز همین است. ما تغییر می‌کنیم و بیشتر شبیه به شریکمان می‌شویم. این هم نقطه امید و مثبتی برای دوام آوردن در رابطه‌هایی است که سمی نیستند و شاید فقط آنقدری که انتظارش را داریم، فعلا دلپذیر نیستند.</p>
<p>به هر حال نتایج این مطالعه‌ها، مثل یک تیغ دو لبه است. در این نوشته، من نمی‌خواهم نگاهی غرض‌ورزانه به موضوع ازدواج داشته باشم، صرفا ادعا می‌کنم با توجه به یافته‌های علمی در خصوص رفتارهای بشر، سیستم فعلی و عرف رایج برای شروع زندگی مشترک، سیستم بهینه و به‌دردبخوری نیست و می‌تواند به درد و بدبختی‌های بزرگی منجر شود؛ حداقل در ۳۰ درصد از موارد که عدد بسیار بسیار بزرگی به حساب می‌آید. شاید بهتر باشد سوال را به شکل دیگری مطرح کنم: آیا حاضرید، خوشبختی و دار و ندارتان را برای اینکه طبق عرف مهریه بدهید/بگیرید و حق طلاق داشته باشید/نداشته باشید در معرض خطر بزرگ ۳۰ درصدی قرار بدهید؛ البته حداقل ۳۰ درصدی! آیا بهتر نیست، با توافق معقولانه‌تری به زیر یک سقف بروید که نه سیخ بسوزد و نه کباب؟</p>
<p>ولی آیا بی‌تعهدی صرف راه حل این مساله است؟ آیا چیزی مثل ازدواج سفید که صرفا بر پایه تعهد قلبی و احساس است، راه حل این مساله است؟ پاسخ من منفی است. آدمیزاد به صورت پیش‌فرض به دنبال گزینه‌های بیشتر است، اما انتخاب‌های بیشتر، مساوی با رضایت بالاتر نیست. کتاب <a href="https://g.co/kgs/BghUoE" target="_blank" rel="noopener">تناقض انتخاب</a>، به خوبی به این مساله پرداخته است. گیلبرت نیز در <a href="https://www.npr.org/transcripts/545097480" target="_blank" rel="noopener">پادکستی</a> به موضوع رابطه می‌پردازد و اشاره می‌کند که وجود یک تعهد کتبی، و نه صرفا قلبی، با محدود کردن شخص، میزان رضایت او از زندگی را افزایش می‌دهد. از طرفی یک تعهد کتبی، که کمی، و به روشی معقول، جدایی را سخت‌تر کند، می‌تواند زندگی مشترک را از زخم تندبادهای احساسی حفظ کنید؛ تندبادهایی که برای هر انسانی، هر از گاهی سر و کله‌شان پیدا می‌شود. به هر حال در هر رابطه، حداقل دو انسان، و در موارد متعددی پای بچه یا بچه‌هایی، در میان است، و بی‌مسئولیتی می‌تواند آسیب‌های جدی به انسان‌های بیگناه بزند.</p>
<p>ولی سوال‌های زیادی است که ذهن من را، با توجه به آسیب‌پذیری ذهن آدمیزاد، درگیر کرده است. مثلا حق تمکین دقیقا چیست؟ چرا مرد این حق را دارد که با کسی که او را نمی‌خواهد به زور و با پشتوانه عرف و در مواردی قانون زیر یک سقف زندگی کند؟ آیا رابطه زناشویی در این حالت، شکل زشت تجاوز به خودش نمی‌گیرد؟ چقدر طول می‌کشد تا قانونا ثابت شود شخص شایستگی زندگی مشترک را ندارد؟ چقدر درد و رنج به طرف مقابل تحمیل می‌کند تا بالاخره قانون حق طلاق را به زن برای جدا شدن از یک انسان ناسالم بدهد؟ تکلیف آن مردی که با یک عمر تلاش، ثروتی، هرچند ناچیز، جمع کرده، و عروس بعد از عقد، کل مهریه را به اجرا می‌گذارد و اموالش را مصادره می‌کند چیست؟ آیا آن زن حق این را دارد که بعد از چند روز، هفته، یا حتی چندین سال، طلب مال و اموالی را کند که شخص پیش از ازدواجش جمع کرده است؟ آیا عرف رایج، طرف فردی که می‌خواهد ظلم کند، چه زن و چه مرد، را با ضوابط فعلی‌اش نمی‌گیرد؟</p>
<p>با همه این‌ها، و با مشاهده موارد متعددی، به نظرم می‌رسد که قانون، حداقل در این زمینه‌ها سعی می‌کند تا حدودی عرف رایج را به روش منصفانه‌تری خنثی کند. به این معنی که حق تمکین را به راحتی به مرد نمی‌دهند و در خصوص مهریه با مرد و بر اساس درآمدش با او کنار می‌آیند. ولی من فکر می‌کنم، به جای وصله پینه کردن عرفی که از پایه، حداقل برای جامعه امروزی، ناکارآمد است، قوانین منصفانه و معقولانه‌تری وضع شود و به زور قانون اجرایی شود؛ چرا که همانطور که گفتم حتی وضع قوانین جدید هم نمی‌تواند مانع اکثریت برای عدم پیروی از عرف شود و بایستی قانون از بالا اجرایی شود تا مردم از آن تبعیت کنند. عرف رایج، برای زوجی که دیگر تحملِ تحمل کردن هم را ندارند، مانع‌تراشی‌های متعددی می‌کند طوری که جدایی تبدیل به هفت‌خان رستم می‌شود.</p>
<p>سوال‌ها به اینجا ختم نمی‌شوند و موضوع نیاز به بحث و کارشناسی دقیق دارد. اما مساله‌ی تقریبا واضح این است که <strong>گرفتن حق طلاق از یک طرف و زنجیر کردن طرف دیگر با مهریه‌های سنگین، راه‌حل مناسبی، حداقل برای دوره‌ای که ما در آن قرار داریم، نیست.</strong></p>
<p>به تصویر زیر نگاه کنید. همانقدر که مغز شما حلقه‌های زیر را در حرکت می‌بیند، حتی اگر خط‌کش بگذارید و به نتیجه برسید که آن‌ها ثابت هستند، همانقدر هم مغزتان در پیش‌بینی آینده به اشتباه خواهد افتاد. منطقی تصمیم بگیرد. ما در پیش‌بینی آینده خوب نیستیم، همانقدر که در ثابت دیدن این حلقه‌ها!</p>
<div id="79245959512"><script type="text/JavaScript" src="https://www.aparat.com/embed/KDhw9?data[rnddiv]=79245959512&#038;data[responsive]=yes"></script></div>
<div class="iBox-w note">
<div class="iBox">
<p dir="ltr">Think Like a Freak Book by Stephen J. Dubner and Steven Levitt | CHAPTER 6: Like Giving Candy to a Baby <a href="https://g.co/kgs/3YW8YU" target="_blank" rel="noopener">+</a><br />
Pathological changes | Brain by David Eagleman <a href="https://g.co/kgs/5jTWP7" target="_blank" rel="noopener">+</a><br />
You Can&#8217;t See It-But You&#8217;ll Be a Different Person in 10 Years <a href="https://www.npr.org/sections/health-shots/2013/01/03/168567019/you-cant-see-it-but-youll-be-a-different-person-in-10-years" target="_blank" rel="noopener">+</a><br />
You 2.0: Decide Already <a href="https://www.npr.org/transcripts/545097480" rel="noopener" target="_blank">+</a>
</p>
</div>
</div>
<p>نوشته <a href="https://www.ilola.ir/4941/%d9%85%d9%87%d8%b1%db%8c%d9%87-%d8%ad%d9%82-%d8%b7%d9%84%d8%a7%d9%82-%d9%88-%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac/">مساله ازدواج، مهریه و حق طلاق با نگاهی به ذهن آدمیزاد</a> اولین بار در <a href="https://www.ilola.ir">ایلولا</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.ilola.ir/4941/%d9%85%d9%87%d8%b1%db%8c%d9%87-%d8%ad%d9%82-%d8%b7%d9%84%d8%a7%d9%82-%d9%88-%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>2</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خلاصه کتاب گم کردن سوراخ دعا اثر اریک بارکر</title>
		<link>https://www.ilola.ir/4932/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%da%af%d9%85-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%86-%d8%b3%d9%88%d8%b1%d8%a7%d8%ae-%d8%af%d8%b9%d8%a7-%d8%a7%d8%ab%d8%b1-%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9-%d8%a8%d8%a7/</link>
					<comments>https://www.ilola.ir/4932/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%da%af%d9%85-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%86-%d8%b3%d9%88%d8%b1%d8%a7%d8%ae-%d8%af%d8%b9%d8%a7-%d8%a7%d8%ab%d8%b1-%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9-%d8%a8%d8%a7/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[ایمان امینی]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 25 Apr 2021 08:08:39 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[خلاصه…]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[barking up a wrong tree]]></category>
		<category><![CDATA[اریک بارکر]]></category>
		<category><![CDATA[خلاصه]]></category>
		<category><![CDATA[گم کردن سوراخ دعا]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.ilola.ir/?p=4932</guid>

					<description><![CDATA[<p>وقتی به قفسه‌ی کتاب‌های توسعه شخصی و موفقیت نگاه می‌کنیم، احساسی به ما می‌گوید که راهش را پیدا کردیم. ته دلمون قرص می‌شود که فرمول موفقیت لابه‌لای کلمه‌های این کتاب‌هاست. ولی آیا موفقیت فرمول خاصی دارد؟ این سوال، اریک بارکر را رهنمون سفری کرد تا پاسخ را بکاود. سفری در دل تحقیقات و مصاحبه‌ها با...</p>
<p>نوشته <a href="https://www.ilola.ir/4932/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%da%af%d9%85-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%86-%d8%b3%d9%88%d8%b1%d8%a7%d8%ae-%d8%af%d8%b9%d8%a7-%d8%a7%d8%ab%d8%b1-%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9-%d8%a8%d8%a7/">خلاصه کتاب گم کردن سوراخ دعا اثر اریک بارکر</a> اولین بار در <a href="https://www.ilola.ir">ایلولا</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>وقتی به قفسه‌ی کتاب‌های توسعه شخصی و موفقیت نگاه می‌کنیم، احساسی به ما می‌گوید که راهش را پیدا کردیم. ته دلمون قرص می‌شود که فرمول موفقیت لابه‌لای کلمه‌های این کتاب‌هاست. ولی آیا موفقیت فرمول خاصی دارد؟ این سوال، <a href="https://g.co/kgs/nLtfYU" target="_blank" rel="noopener">اریک بارکر</a> را رهنمون سفری کرد تا پاسخ را بکاود. سفری در دل تحقیقات و مصاحبه‌ها با متخصصین حوزه موفقیت؛ چه آن‌هایی که به موفقیت رسیده‌اند و چه آن‌هایی که از موفقیت گفته‌اند. نتیجه تمام این زحمت‌ها، کتاب «<a href="https://g.co/kgs/jwRjYY" target="_blank" rel="noopener">گم کردن سوراخ دعا</a>» است. داستان‌های مختلف، از دزدان دریایی گرفته تا زندگی شخصی آلبرت اینشتین. بارکر سعی کرده تا یک نگاه بی‌طرفانه به مساله‌ی موفقیت بیندازد و آن را برای شما به بهترین شکل ممکن روی کاغذ بیاورد. از بین تمام کتاب‌هایی که در خصوص رشد فردی و موفقیت خوانده‌ام، این یکی بیشتر از همه با عقل جور در می‌آمد و همزمان با عقل جور در نمی‌آمد. بارکر بسیاری از آن چیزهایی که عقل سلیم و خرد جمعی می‌گوید «راه موفقیت است،» را لگدمال کرده ولی همزمان وقتی بی‌طرفانه به آن‌ها نگاه می‌کنیم، می‌بینیم که درست می‌گوید و حرفش منطقی به نظر می‌رسد.</p>
<h2>پادکست</h2>
<p><iframe loading="lazy" src="https://anchor.fm/ilola/embed/episodes/S03-E04-e1032vu" height="102px" width="100%" frameborder="0" scrolling="no"></iframe></p>
<div class="iBox-w note">
<div class="iBox">
<p><strong>نکته: </strong>خلاصه کتاب نسخه MP3 فایل WAV نیست که تمام محتویات منبع را در فضای کوچک‌تری جا دهد؛ پس انتظار نداشته باشید آن چیزی که از اصل کتاب به دست می‌آورید در خلاصه نصیبتان شود. اما خلاصه‌ها از دو نظر حائز اهمیت ویژه‌ای هستند.اول از همه شما را با محتویات و موضوع کتاب آشنا می‌کنند. شما بهتر تصمیم می‌گیرید که آیا این کتاب به دردتان می‌خورد یا نه؛ و آیا ارزشش را دارد که وقتتان را صرف آن کنید یا خیر.</p>
<p>دوم، از نقطه‌نظر یادگیری، خلاصه کتاب اگر با خواندن کتاب اصلی همراه شود بسیار مفید است. چرا؟ همانگونه که پیش‌تر در ایلولا در خصوصش نوشته بودم و در دوره <a href="https://www.ilola.ir/category/articles/abstracts/learning-how-to-learn/" target="_blank" rel="noopener">چطور یاد بگیریم</a> گفته بودم وقتی ذهن شما با سرفصل‌ها و محتویات اصلی کتاب آشنا شود، شبکه‌های عصبی مرتبط را در مغز می‌سازد. بعد از اینکه کتاب اصلی را شروع می‌کنید، این شبکه‌ها زیرساختی برای درک بهتر مطلب خواهند شد و به یادگیری بیشتر کمک می‌کنند. از این جنبه، خلاصه‌ها فوق‌العاده اثرگذار و مفید هستند.</p>
</div>
</div>
<h2>آیا این کتاب راست کار من است؟</h2>
<p>شاید! اگر به دنبال پیدا کردن راه‌های نامرسوم برای رسیدن به موفقیت هستید، این کتاب یکی از آن موارد نادر است که در طول زندگی با آن برخورد می‌کنید. اگر بعد از خواندن کتاب‌های بی‌شمار در زمینه رشد فردی، هنوز هم موفقیت را پیدا نکرده‌اید، شاید به این خاطر است که سوراخ دعا را گم کرده‌اید؛ شاید این قبری که سرش نشسته‌اید و گریه می‌کنید، حاویِ موجود، البته ناموجودی، به اسم مُرده نیست! و اینجاست که کتاب اریک بارکر، گم کردن سوراخ دعا، شاید به کمکتان بیاید.</p>
<h3>در این کتاب می‌خوانید که:</h3>
<p style="padding-right: 40px;">چرا آدم‌های خوب، همیشه هم دیگران را در اولویت قرار نمی‌دهند؛</p>
<p style="padding-right: 40px;">چرا جلو رفتن بر اساس قوانین، به موفق شدن نمی‌انجامد؛</p>
<p style="padding-right: 40px;">و آیا آلبریت اینشتین زندگی شخصی شاد و خوبی را داشت؟</p>
<p>اریک بارکر نویسنده و صاحب <a href="https://www.bakadesuyo.com" target="_blank" rel="noopener">وبلاگ</a> «گم کردن سوراخ دعا» یا «دعا بر سر قبر بدون مرده» است. به هر حال Barking up the wrong tree اشاره به این موضوع دارد که طرف یا چیزی را اشتباه متوجه شده یا به کل گیج می‌زند و در جای اشتباهی پی جواب می‌گردد. اریک بارکر می‌خواهد که خواننده بعد از خواندن کتاب حداقل سر قبری گریه کند که مرده درونش خوابیده، حالا بماند که آیا گریه کردن سر این قبر در کل اثری دارد یا نه!<br />
اریک از کالج بوستن مدرک MBA و از UCLA استادی هنرهای زیبا را دارد. او فیلم‌نامه‌نویس والت‌دیزنی پیکچرز، تواِنتیث سنچری فاکس و ریوُلوشن استدیوز در هالیوود هم بوده است. پس احتمالا از نگارش او خوش‌تان خواهد آمد.</p>
<p>سوال بزرگ و اصلی این است: چه چیزی موفقیت واقعی را می‌سازد؛ چه در زمینه مالی و چه در زمینه اجتماعی. آیا سخت‌کوشی واقعا مهم است؟ آیا با رعایت قوانین هم می‌شود به موفقیت رسید؟ آیا درست است که می‌گویند افراد خوب از بقیه عقب می‌مانند و همیشه ته صف هستند؟ اریک بارکر فکر می‌کند که جواب این سوال‌ها را دارد. بعد از مصاحبه‌هایی که انجام داده و تحقیق در خصوص پژوهش‌های مختلف در زمینه موفقیت، می‌توانیم به حرفش اعتماد کنیم. او جواب‌های جالب و قابل تاملی را برای خواننده در دل کتاب جا داده است.</p>
<h2>احتیاط کن</h2>
<p>رخداد The Race Across America یکی از سخت‌ترین رقابت‌های جهان است. دوچرخه‌سوارها بایستی کل ایالات متحده را، از سن دیگو تا آتلانتا سیتی، در عرض ۱۲ روز طی کنند و رکاب بزنند. سکو یا ایستگاهی وجود ندارد. خواب و خوراک، و حتی گلاب به روی مبارکتان، دست به آب شدن، مساوی است با عقب ماندن از بقیه. اگر بگویم که دو نفر در این مسابقات مُرده‌اند تعجب می‌کنید؟ تعجب نکردید؟ جای تعجب نیست که تعجب نکردید!</p>
<p>یوره روبیچ رکورددار برنده شدن این رقابت است. در موارد متعددی او مسابقه را در کمتر از ۹ روز تمام کرده است. حاشیه‌ی امن یوره در برنده شدن، آنقدر زیاد است که در سال ۲۰۰۹ از نفر بعدی، تقریبا نصف روز جلو بود. او نه استعداد خاص خدادادی دارد، نه این‌که بهترین آموزش‌ها را دیده است. راستش را بخواهید، او بدون مربی کارش را انجام می‌دهد. ولی سوال اینجاست که چطور؟ چطور بدون استعداد خاص، یا آموزش ویژه یا حتی بدون مربی، می‌تواند اینقدر خوب باشد؟</p>
<p>پاسخ ساده و شاید در عین حال عجیب باشد. او دیوانه است! بله، واقعا دیوانه است. وقتی در جاده و در حال رکاب زدن است، توهم‌زده می‌شود و ترک‌های کف جاده را معنادار می‌بیند. حتی یکبار با صندوق پستی درگیر شد. بله، درست خواندید؛ او با صندوق پستی درگیر شد!</p>
<p>مغز بیمار او، به این ورزشکار کمک می‌کند تا درد را نادیده بگیرد و بدنش از محدودیت‌های سنتی و طبیعی خارج شود. ذهن ما، برای جلوگیری از آسیب جسم، محدودیت‌هایی را روی آن اعمال می‌کند، که لزوما این محدودیت‌ها حد و مرز نهاییِ توانِ جسم‌مان نیستند بلکه نقطه‌ی امنی برای جلوگیری از آسیب‌های احتمالی هستند. ذهن یوره، از این مدل محدودیت‌ها سر در نمی‌آورد. دانشمندانی مثل فیلیت تیسی و آگوست بایر در صده ۱۸۰۰ به این نوع اعمال محدودیت‌ها واقف بودند و به آن در کارهایشان اشاره کرده‌اند.</p>
<p>اگر نخواهیم دیوانه‌وار جلو برویم، و درد را نادیده نگیریم چه؟ مشکل بازی طبق قواعد چیست؟ دانش‌آموزان ممتاز دبیرستان را در نظر بگیرید. آن‌ها بهترین‌های دوره‌ی خودشان هستند، اما بارکر معتقد است که کسانی که دنیا را تغییر می‌دهند، در بین آن‌ها جایی ندارند. آن‌ها حرفه و شغل‌های خوبی پیدا می‌کنند و با آرامش در سیستمِ از پیش‌تعیین‌شده هضم می‌شوند. برای تغییر دنیا، بایستی همین سیستم را زیر سوال برد. چطور می‌شود سیستمی که در آن هضم شده‌ایم را زیر سوال ببریم؟ در اصل ممتاز بودن در دبیرستان، و حرکت طبق قواعد و قوانین، از ما شخصی با قدرت تغییر سیستم نمی‌سازد. به همین خاطر است که نتایج خوب مدرسه، شما را برای درگیر و شاخ‌به‌شاخ شدن با سیستم، آماده نمی‌کند.</p>
<p>آن‌هایی که در دبیرستان نمره خوبی می‌گیرند، دانشِ عمومی خوبی دارند. برای ممتاز بودن، نمی‌شود فقط در ریاضی عالی بود، بلکه بایستی از بقیه درس‌ها مثل تاریخ و علوم و اجتماعی و&#8230; هم سر در بیاوریم و نمرات درجه یکی در آن‌ها داشته باشیم. اما برای موفق شدن در جهان واقعی، بایستی در زمینه کار خودمان مهارت غیرمتناسبی نسبت به سایر مهارت‌ها داشته باشیم. مهارت ویژه در یکی دو مورد، از شما دانش‌آموز ممتاز نمی‌سازد، اما می‌تواند از شما یک شخص تاثیرگذار برای تغییری بزرگ بسازد. این مورد در پژوهشی در خصوص ۷۰۰ میلیونر آمریکایی نیز تایید شد؛ میانگین GPA آن‌ها در کالج ۲/۹ بود که کمتر از متوسط دانشجویان آمریکایی محسوب می‌شود.</p>
<p>یکی دیگر از ویژگی‌هایی که می‌تواند شخص را به جلو پرتاب کند، خلاقیت است. وقتی پیکسار در سال ۲۰۰۰ با کسادی بدی مواجه شده بود، آن‌ها بِرَد بِرْد را برای بهبود اوضاع استخدام کردند. برد می‌خواست که استعدادهای فیلتر نشده توسط سیستم، و هنرمندان دیوانه را در تیمش استخدام کند. هر کسی که تا آن لحظه جدی گرفته نمی‌شد و حرف‌هایش شنیده نمی‌شد. نتیجه، چیز خارق‌العاده‌ای به اسم <a href="https://en.wikipedia.org/wiki/The_Incredibles" target="_blank" rel="noopener">خارق‌العاده‌ها</a> بود. فیلم خارق‌العاده‌ها، در آن زمان، رکود بیشترین درآمد برای پیکسار را از آن خودش کرد.</p>
<p>همان ویژگیِ مرموزی که باعث می‌شود نتوانیم با شخص ایکس کنار بیایم، می‌تواند سبب آن شود که او را به یک قهرمان تبدیل کند. انسان‌های خلاق معمولا شلخته هستند، و به همین خاطر کابوسی برای معلم‌های مدرسه و استاد‌های دانشگاه به حساب می‌آیند. اما اگر استعدادشان، جایی برای عرضه و پرورش پیدا کند، می‌تواند منجر به تغییرات بزرگ شود. به عبارتی، همان نقطه ضعف، می‌تواند بزرگ‌ترین و پررنگ‌ترین نقطه‌ی قوت‌شان باشد. ما به این ویژگی‌ها، تشدید کننده‌ها می‌گوییم.</p>
<h2>آیا آدمْ خوبه، کلاهش پس معرکه‌ست؟</h2>
<p>مایکل سوانگو حداقل ۶۰ نفر را، در دوره‌ی حرفه‌ای‌اش به عنوان پزشک، به کشتن داد. این آمار کُشت و کُشتار، او را به یکی موفق‌ترین قاتل‌های سریالی تاریخ آمریکا بدل کرد. قبل از اینکه دستگیر شود، کسانی که با او کار می‌کردند، متوجه نرخ بالای مرگ و میر بیماران او شده بودند. تا جایی که دانشکده پزشکی به او لقب دو صفر سوانگو داده بود؛ جوری که به نظر می‌رسید سوانگو مدرک حرفه‌ای در کشتن داشته و حرفه‌اش قتل و کشتار است.</p>
<p>با وجود همه‌ی مدارک و نشانه‌ها، او ۱۵ سال مشغول در حرفه‌ی پزشکی بود. یک دفترچه یادداشت، شامل بخش‌هایی از روزنامه‌ها در خصوص رخدادهای خشونت‌آمیز، همراهِ همیشگی سوانگو بود. وقتی در خصوص آن دفترچه از او بازجویی کردند، پاسخش جالب بود. او عقیده داشت که اگر دستگیر شود، در دادرسی، این دفترچه می‌تواند ثابت کند که مغز ناسالمی داشته، و از مهلکه خلاص شود. حتی بعد از تزریق علنی داروی مرگ‌آور به یکی از بیمارهایش، مدرک پزشکی‌اش را باطل نکردند و مانعی برای ادامه فعالیت‌های کشنده‌ش ایجاد نکردند.</p>
<p>مانند دکتر سوانگو ، انسان‌های بد خیلی وقت‌ها از زیر کارهای بدشان قسر در می‌روند؛ و متاسفانه این مواردْ نادر و استثنایی هم نیستند. تحقیقات می‌گوید که «آدمِ بد بودن» در هر کاری از شما فرد موفق‌تری می‌سازد. برای ترفیع درجه به جای تلاش طاقت‌فرسا و سخت‌کوشی، بهتر است از چاپلوسی استفاده کنیم؛ چه واقعی چه ساختگی. جنیفر چتمن از دانشگاه کالیفرنیا تلاش کرد تا نشان دهد چاپلوسی بالاخره در یک جایی اثر معکوس می‌گذارد؛ نتیجه‌ی تلاش‌هایش؟ چنین نقطه و جایی وجود خارجی ندارد! چاپلوسی همیشه جواب می‌دهد!</p>
<p><a href="https://hbr.org" target="_blank" rel="noopener">هاروارد بیزینس ریویو</a> (مجله کسب و کار هاروارد) گزارشی در خصوص ویژگی شخصیتی سازش‌پذیری منتشر کرد. در این گزارش آمده بود که افرادی که کمتر بویی از این ویژگی برده‌اند، تقریبا سالانه ۱۰ هزار دلار بیشتر از افراد سازش‌پذیر درآمد کسب می‌کنند؛ به عبارت ساده‌تر بدجنس و آب زیرکاه بودن مزیت‌های خاص خودش را دارد.</p>
<p>با همه‌ی این حرف‌ها و گزارش‌ها و تحقیقات باز هم به ما می‌گویند آدم خوبی باش تا موفق شوی. سوال این است که آیا واقعا می‌شود از سد آدم‌های بدجنس گذشت؟</p>
<p>بهتر است کمی به عمق مساله بزنیم. با وجود اینکه آدمِ بد بودن، مزیت‌های خودش را دارد، اما این مزیت‌ها عمر بلندی نخواهند داشت و فرد بد، در طول زمان، آسیب بزرگی به کل مجموعه، من جمله خودش می‌زند. رفتارهای بد در بلندمدت، باعث تغییر در رفتار کل گروه می‌شود. به عبارت ساده‌تر، یک بز گر، گله را گر می‌کند و بازدهی گروه بین ۳۰ تا ۴۰ درصد افت می‌کند.</p>
<p>پس آدمِ خوب همیشه کلاهش پس معرکه نیست، و آدم بد هم همیشه یکه‌تازی نمی‌کند و به مرور خودش و اطرافیانش را به فنا می‌دهد. ادام گرنت در نگاهی که به معیارهای موفقیت انداخت متوجه مساله‌ی جالبی شد. آدم‌های خوب هم کلاهشان پس معرکه است و هم نیست. روی بُردار موفقیت، آدم‌های خوب هم سر بردار و هم ته بردار قرار می‌گیرند. آدم‌های بد (آن‌هایی که همیشه از دیگران چیزی می‌کَنند و چیزی به دیگری نمی‌دهند) یا آدم‌های معامله‌گر (که از دیگران چیزی را می‌گیرند و معادلش را می‌دهند و سعی می‌کنند تعادل را رعایت کنند) جایی در میان این طیف دارند. اما آدم‌های بخشنده (که بیش از آن چیزی که از دیگران می‌گیرند، می‌بخشند) هم ابتدا و هم انتهای طیف قرار دارند.</p>
<p>اگر کمی آن را حلاجی کنید، می‌بینید با منطق هم جور در می‌آید. بعضی از بخشنده‌ها، شهیدِ این راه می‌شوند و دیگران از آن‌ها سوءاستفاده می‌کنند. اینجاست که کلاهشان پس معرکه است. ولی بقیه‌ی آن‌ها با توجه به اعتماد و اعتبارشان در گروه، به بهترین جایگاه‌های شغلی می‌رسند. آن‌ها معمولا از نظر مالی ثروتمندتر هم هستند؛ و به ازای هر دلاری که می‌بخشند، حدود ۳/۷۵ دلار بیشتر عایدشان می‌شود.</p>
<p>درست است که آدم‌های آب زیرکاه در کوتاه مدت برنده هستند، اما آدم‌های خوب تقریبا همیشه در بلندمدت پیروز میدان خواهند بود. حتی دکتر سوانگو هم در نهایت کارش به دادرسی رسید. هرچند آن‌هایی که به فنا داد دیگر به این دنیا برنگشتند!</p>
<h2>کدام مهم‌تر است: چیزهایی که می‌دانی یا کسانی که می‌شناسی؟</h2>
<p>از افراد بخشنده‌ای که صحبتشان را کردیم، می‌توانیم به یک ریاضی‌دان به نام پائول اِردِش اشاره کنیم. او پسر دو معلم ریاضی بود و کاملا منزوی و دور از بقیه بزرگ شد؛ بدون دوست یا حتی خواهر و برادری. همنشین و همدم او کتاب‌های ریاضی بودند. پائول استعداد خارق‌العاده‌ای داشت و در سه سالگی می‌توانست اعداد سه رقمی را در هم ضرب کند. در ۲۱ سالگی او توانست دکترای ریاضیات بگیرد.</p>
<p>در انتشار مقالات هم رقیبی نداشت و سالانه حدود ۵۰ مقاله پژوهشی آکادمیک منتشر می‌کرد. همچنین ۱۵ مدرک دکترای افتخاری دریافت کرده بود. اما موردی که بیش از هر چیز دیگر اسمش را زنده نگه داشته «عدد اردش» است. از این عدد برای دسته‌بندی هر ریاضی‌دان بر اساس فاصله‌اش با پائول اِردِش استفاده می‌شود. درست است که اردش دوران بچگی‌اش را در انزوا گذراند، اما در جامعه ریاضی‌دان‌ها سرشناس شد و بیشتر کارهایی که انجام داد با همکاری دیگر ریاضی‌دان‌ها صورت می‌گرفت. سفر کردن، یکی از کارهای دائمی او بود و در ۲۵ کشوری که به آن‌ها سفر کرده بود، استعدادهای نو کشف کرد. در یک کلام پائول اِردِش در حرفه‌ای که آن را بیشتر به عنوان یک کار تک‌نفره و به دور بقیه در نظر می‌گیرند، تحولی بزرگ ایجاد کرد.</p>
<p>حالا سوال اینجاست که برون‌گرایی پائول اِردِش باعث این میزان از موفقیت او شد؟ آیا در کل افراد برون‌گرا موفق‌تر از بقیه هستند؟ بله. این گزاره تا یک جایی درست است. سر و کله زدن با بقیه، تخم موفقیت را می‌کارد و تحقیقات هم نشان داده که این ویژگی شخصیتی، می‌تواند درآمد بیشتر افراد را، نسبت به درون‌گراها ، پیش‌بینی کند.</p>
<p>شبکه‌ها از عناصر موفقیت به حساب می‌آیند. شاید شما هم مثل خیلی از درون‌گراهای دیگر، با این موضوع مشکل داشته باشید. راه‌حل چیست؟ پاسخ در دل رفتار یکی از کارمندان سیلیکون‌ولی است. او یک درون‌گرا به تمام معناست، با این حال خودش را در دل شبکه‌های مختلفِ آنجا قرار داده است. او را با نام پاندا می‌شناسند. روش او برای موفقیت این است: یک رفیق برای دیگران باش! ولی چطور رفیق دیگران باشیم؟ ساده است: مهربان و خوب باشید و سعی کنید در حق بقیه هر از چندی لطف کنید، بدون اینکه انتظاری داشته باشید.</p>
<p>یووال نوح هراری به این موضوع اشاره می‌کند که نوع بشر به عنوان یک کل، به واسطه گسترش معنای سنتی خانواده تا این حد موفق شده و توانسته به کل سیاره مسلط شود. برای ما، به عنوان نوع بشر، دوستان هم جزئی از خانواده به حساب می‌آیند. طایفه، قوم، ملت هم جزئی از خانواده هستند. کار و همکاران هم جزئی از خانواده شخص هستند. همکاری در مقیاس بزرگ، همان چیزی است که از انسان‌ها یک گونه‌ی خاص و استثنایی روی زمین ساخته است.</p>
<p>به عنوان یک نمونه، پاندا به ما نشان می‌دهد که نیازی نیست که حتما برون‌گرا باشید تا موفق شوید. در بعضی از حرفه‌ها، درون‌گرا بودن حتی می‌تواند به موفق‌تر بودن شما کمک کند: دارنده مدال طلای المپیک دیوید هِمری متوجه شد که از هر ۱۰ ورزشکار تراز اول، ۹ نفر درون‌گرا هستند. قضیه ۱۰ هزار ساعت تمرین هوشمندانه برای رسیدن به درجه استادی، نیاز به زمان و انزوا و غرق شدن در مطلب یا حرفه دارد. اینجاست که جدا شدن از هیاهوی دیگران، می‌تواند به موفق‌تر شدن فرد کمک کند. خلاصه که موضوع درون‌گرایی و برون‌گرایی و موفقیت، یک موضوع سرراست و بدون پیچ و خم نیست.</p>
<h2>چطور موفق باشیم؟</h2>
<p>نظر بارکر، مثل بسیاری از افراد موفق، تغییر نوع نگاه به کار و حرفه‌ای است که می‌خواهید در آن موفق باشید. تعریف شما از موفقیت، هدفی را، هرچند محو و مبهم، در افق دید شما نمایان می‌کند. داشتن یک نظام و برنامه، برای رسیدن به این هدف، معمولا تنها با تلاشِ متمرکز و پشتکار میسر می‌شود. تلاش و پشتکار، ویژگی تقریبا تمام افرادی است که به رتبه‌های بالا در حرفه و شغل‌شان می‌رسند. جالب است بدانید که ۱۰ درصد از سخت‌کوش‌ترین کارمندان یک شرکت، تقریبا ۸۰ درصد بازدهی بالاتری نسبت به میانگین همکارانشان خواهند داشت و این عدد نسبت به ۱۰ درصد پایینی کارمندان &#8211; یا کارمندان تنبل &#8211; به ۷۰۰ درصد می‌رسد.</p>
<p>شاید با خودتان بگویید که این ۱۰ درصد بالایی، افراد باهوش‌تر و بااستعدادتری هم هستند؛ اما این موضوع درست نیست و حتی گاهی هوش و استعداد اثر معکوس روی بازدهی شخص می‌گذارد. فرضیه «آستانه» می‌گوید که IQ تا یک حدی نشان‌دهنده‌ی موفق‌تر شدن است و وقتی عدد آن از ۱۲۰ رد شود، دیگر تاثیری روی موفقیت افراد ندارد؛ یعنی در حقیقت IQ بالای ۱۲۰ تفاوتی ایجاد نمی‌کند. مثلا یک شخص با IQ صد و سی و یک شخص با IQ صد و بیست، شانس موفقیت یکسانی دارند. تلاش به عنوان تنها فاکتوری است که می‌تواند تفاوت معناداری را در موفقیت افراد ایجاد کند. مزیت «تلاش» این است که تقریبا تحت کنترل شماست.</p>
<p>البته تلاشِ کور می‌تواند شما را خسته و زده کند و در نهایت به هیچ‌جایی هم نرساند. احتمالا با مفهوم ۱۰ هزار ساعت تمرین آشنا هستید. آیا واقعا ۱۰ هزار ساعت تمرین، از شما یک استاد می‌سازد؟ آیا تمام تلاش‌های شما بعد از ۱۰ هزار ساعت منجر به موفقیت می‌شود؟ بعید می‌دانم. همانطور که <a href="https://g.co/kgs/Sqimbq" target="_blank" rel="noopener">آندرس اریکسون</a> در کتاب <a href="https://g.co/kgs/HzV8xY" target="_blank" rel="noopener">PEAK</a> عنوان می‌کند، این تلاش بایستی <a href="https://www.ilola.ir/courses/how-to-efficiently-learn-new-skills/" target="_blank" rel="noopener">آگاهانه و هوشمندانه</a> باشد. به عبارتی، ۱۰ هزار ساعت تلاشی که با برنامه در جهت بهبود مهارت شما صرف می‌شود، می‌تواند از شما یک استاد بسازد، وگرنه فقط به این خاطر که صدها ساعت رانندگی کرده‌اید، نمی‌شود شما را یک استاد رانندگی دانست و به مسابقات فرمول یک دعوتتان کرد. می‌شود؟ در <a href="https://www.ilola.ir/courses/how-to-efficiently-learn-new-skills/" target="_blank" rel="noopener">کتاب یادگیری هوشمندانه</a> در خصوص تکنیک تمرین سنجیده و آگاهانه مفصل گفته‌ام.</p>
<p>ولی اگر کاملا غرق کار شوید چه؟ اگر همه چیز را فراموش کنید و تنها به بهبود وضعیت حرفه‌ای‌تان مشغول شوید؟ احتمالا از بقیه جنبه‌های زندگی، که اگر مهم‌تر از جنبه‌ی حرفه‌ای نباشند،‌ کم‌اهمیت‌تر نیستند، جا خواهید ماند و طعم خوشبختی را نخواهید چشید. <a href="https://g.co/kgs/7qe6mg" target="_blank" rel="noopener">آلبرت اینشتین</a> یک نمونه از آن‌هاست. با وجود خانواده و دوستان و همچنین شهرتی که داشت، جوری غرق کار می‌شد که همه چیز را فراموش می‌کرد. این موضوع خانواده‌اش را تا مرز از هم پاشیدن پیش برد. همسرش در نهایت از او طلاق گرفت و پسرش گفت: تنها پروژه‌ای که او بیخیالش شده بود، من بودم.</p>
<p>برای اینکه در حد و حدود اینشتین، تد ویلیامیز یا موتسارت موفق شوید، بایستی تمام وقتتان را به آن چیزی که برایش اشتیاق دارید صرف کنید. و خب اگر قرار باشد که یک زندگی شاد و خوب هم داشته باشید محدودیت زمان این اجازه را نمی‌دهد. به عبارت ساده‌تر، اگر غیرممکن نباشد، سخت است که هم در زندگی شخصی شاد و موفق باشید، هم به صورت حرفه‌ای یک اعجوبه به تمام معنا باشید.</p>
<p>اما برای اینکه به معنای واقعی شاد باشید، نیاز به پشتیبانی کسانی دارید که دوستشان دارید و دوستتان دارند. <a href="https://g.co/kgs/TRBsuA" target="_blank" rel="noopener">شان اِیْکِر</a> نویسنده آمریکایی در یک نظرسنجی از ۱۶۰۰ دانشجوی هاروارد به همبستگی آماری بین حمایتِ اجتماعی و احساس شادی و خوشبختی رسید. این همبستگی آماری بیشتر از همبستگی بین سیگار کشیدن و سرطان بود.</p>
<p>موفقیت واقعی در زندگی، یعنی تراز و تنظیم کردن جنبه‌های مختلف زندگی. یعنی از نظر حرفه‌ای به اندازه کافی خوب باشید، رابطه‌ی خوبی با افراد نزدیک‌تان داشته باشید، برای شادتر زیستن سرمایه‌گذاری کنید (مثلا ورزش روزانه)، و از خودتان رد پایی بگذارید که نه‌فقط اکنون که در آینده هم وقتی به آن نگاه کردید، سرتان را بالا بگیرید و بگویید این رد پای من است!</p>
<h2>خلاصه که:</h2>
<p>حقیقتِ موفقیت آن چیزی نیست که به نظر می‌رسد. زندگی جنبه‌های مختلفی دارد و تلاش برای بهبودِ تنها یک جنبه، مثل موفقیت شغلی، می‌تواند به نابودی جنبه‌های دیگر منجر شود و امکان یک زندگی شاد را از شما بگیرد. شاید با رعایت قوانین، یک نمره عالی از دانشگاه بگیرید، اما برای موفق شدن بایستی گاهی به روش‌های غیرمرسوم متوسل شوید. اینکه یک بخشنده باشید، شما را موفق‌تر از آدمِ بدِ داستان خواهد کرد. داشتن یک نظام و برنامه برای کار، و شبکه‌ای از افرادِ حامی، به شما کمک می‌کند تا در مسیر موفقیت پیش بروید. این‌ها بذرهای اولیه‌ی موفقیت از هر نوعی هستند.</p>
<div class="iBox-w note">
<div class="iBox">
<p dir="ltr">Summary of <a href="https://blog.12min.com/barking-up-the-wrong-tree-pdf-summary/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">Barking Up The Wrong Tree</a> by <a href="https://g.co/kgs/Bv3fxX" target="_blank" rel="noopener noreferrer">Eric Barker</a></p>
</div>
</div>
<p>نوشته <a href="https://www.ilola.ir/4932/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%da%af%d9%85-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%86-%d8%b3%d9%88%d8%b1%d8%a7%d8%ae-%d8%af%d8%b9%d8%a7-%d8%a7%d8%ab%d8%b1-%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9-%d8%a8%d8%a7/">خلاصه کتاب گم کردن سوراخ دعا اثر اریک بارکر</a> اولین بار در <a href="https://www.ilola.ir">ایلولا</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.ilola.ir/4932/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%da%af%d9%85-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%86-%d8%b3%d9%88%d8%b1%d8%a7%d8%ae-%d8%af%d8%b9%d8%a7-%d8%a7%d8%ab%d8%b1-%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9-%d8%a8%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>3</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خلاصه کتاب در یک نظر، اثر مالکوم گلدول</title>
		<link>https://www.ilola.ir/4920/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%af%d8%b1-%db%8c%da%a9-%d9%86%d8%b8%d8%b1%d8%8c-%d8%a7%d8%ab%d8%b1-%d9%85%d8%a7%d9%84%da%a9%d9%88%d9%85-%da%af%d9%84%d8%af%d9%88%d9%84/</link>
					<comments>https://www.ilola.ir/4920/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%af%d8%b1-%db%8c%da%a9-%d9%86%d8%b8%d8%b1%d8%8c-%d8%a7%d8%ab%d8%b1-%d9%85%d8%a7%d9%84%da%a9%d9%88%d9%85-%da%af%d9%84%d8%af%d9%88%d9%84/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[ایمان امینی]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 12 Apr 2021 06:32:05 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[خلاصه…]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[blink]]></category>
		<category><![CDATA[Malcolm Gladwell]]></category>
		<category><![CDATA[در یک نظر]]></category>
		<category><![CDATA[در یک نگاه]]></category>
		<category><![CDATA[گلدول]]></category>
		<category><![CDATA[مالکوم]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.ilola.ir/?p=4920</guid>

					<description><![CDATA[<p>کتاب ‌Blink یا «در یک نظر» اثر نویسنده سرشناس کانادایی مالکوم گلدول است. کتاب‌های گلدول معمولا به راحتی راه خودشان را به پرفروش‌ترین‌های آمازون پیدا می‌کنند. در این کتاب، او به دلِ تفکر غریزی و درونیِ انسان‌ها زده و ادعا می‌کند که این نگاه می‌تواند با حذف اضافات، به تصمیم‌گیری بهتر و دقیق‌تری، نسبت به...</p>
<p>نوشته <a href="https://www.ilola.ir/4920/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%af%d8%b1-%db%8c%da%a9-%d9%86%d8%b8%d8%b1%d8%8c-%d8%a7%d8%ab%d8%b1-%d9%85%d8%a7%d9%84%da%a9%d9%88%d9%85-%da%af%d9%84%d8%af%d9%88%d9%84/">خلاصه کتاب در یک نظر، اثر مالکوم گلدول</a> اولین بار در <a href="https://www.ilola.ir">ایلولا</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>کتاب ‌<a href="https://g.co/kgs/pzG6Rg" target="_blank" rel="noopener">Blink</a> یا «در یک نظر» اثر نویسنده سرشناس کانادایی <a href="https://g.co/kgs/TuKjZS" target="_blank" rel="noopener">مالکوم گلدول</a> است. کتاب‌های گلدول معمولا به راحتی راه خودشان را به پرفروش‌ترین‌های آمازون پیدا می‌کنند. در این کتاب، او به دلِ تفکر غریزی و درونیِ انسان‌ها زده و ادعا می‌کند که این نگاه می‌تواند با حذف اضافات، به تصمیم‌گیری بهتر و دقیق‌تری، نسبت به تصمیم‌گیری بر اساس داده‌های زیاد و بررسی‌های منطقی، عمیق و فراوان، منجر شود. گلدول دوربین خود را به سمت قدرت جادویی تصمیمات شهودی می‌چرخاند و آن را کاوش می‌کند. البته این قدرت جادویی نقاط ضعف و به تبع آن خطراتی را در دل خودش دارد که گلدول از آن‌ها هم غافل نمی‌شود. گلدول با مثال‌های فراوان در خصوص موارد بسیار متفاوت شروع می‌کند و در نهایت به بحث چگونگی کنترل شم و شهود برای رسیدن به بهترین نتیجه‌ها می‌رسد.</p>
<p><iframe loading="lazy" src="https://anchor.fm/ilola/embed/episodes/S03-E03---eunprv" width="100%" height="102px" frameborder="0" scrolling="no"></iframe></p>
<div class="iBox-w note">
<div class="iBox">
<p><strong>نکته: </strong>خلاصه کتاب نسخه MP3 فایل WAV نیست که تمام محتویات منبع را در فضای کوچک‌تری جا دهد؛ پس انتظار نداشته باشید آن چیزی که از اصل کتاب به دست می‌آورید در خلاصه نصیبتان شود. اما خلاصه‌ها از دو نظر حائز اهمیت ویژه‌ای هستند.اول از همه شما را با محتویات و موضوع کتاب آشنا می‌کنند. شما بهتر تصمیم می‌گیرید که آیا این کتاب به دردتان می‌خورد یا نه؛ و آیا ارزشش را دارد که وقتتان را صرف آن کنید یا خیر.</p>
<p>دوم، از نقطه‌نظر یادگیری، خلاصه کتاب اگر با خواندن کتاب اصلی همراه شود بسیار مفید است. چرا؟ همانگونه که پیش‌تر در ایلولا در خصوصش نوشته بودم و در دوره <a href="https://www.ilola.ir/category/articles/abstracts/learning-how-to-learn/" target="_blank" rel="noopener">چطور یاد بگیریم</a> گفته بودم وقتی ذهن شما با سرفصل‌ها و محتویات اصلی کتاب آشنا شود، شبکه‌های عصبی مرتبط را در مغز می‌سازد. بعد از اینکه کتاب اصلی را شروع می‌کنید، این شبکه‌ها زیرساختی برای درک بهتر مطلب خواهند شد و به یادگیری بیشتر کمک می‌کنند. از این جنبه، خلاصه‌ها فوق‌العاده اثرگذار و مفید هستند.</p>
</div>
</div>
<p>اگر می‌خواهید قدرت درونی و شهودی‌تان را بفهمید و درک کنید، این کتاب برای شما مناسب است. در این خلاصه‌ی کوتاه با هم نگاهی به چند بخش از کتاب می‌اندازیم. مثلا با هم می‌خوانیم که:</p>
<p style="padding-right: 40px;">یک برش کوچک چیست و چطور به ما کمک می‌کند تا طلاقی را پیش‌بینی کنیم؛</p>
<p style="padding-right: 40px;">مشکل فورهند آغاسی، بازیکن معروف تنیس، چه بود؛</p>
<p style="padding-right: 40px;">و چه چیزی آزمون گزینش از نوع کور را زیبا می‌کند.</p>
<p>گلدول نویسنده کانادایی و جزء نویسنده‌های قدیمی نیویورکر است. او به خاطر دیدگاه‌های خاصش از فرهنگ عامه مشهور است. از کتاب‌های او می‌توانیم به «نقطه عطف،» «در یک نظر،» «تافته جدابافته،» «سگ چه چیزی را دید» و آخرین کتابش «صحبت کردن با غریبه‌ها» اشاره کنیم. او میزبان پادکست Revisionist History است و همچنین در بنیان‌گذاری کمپانی پوشکین، شراکت داشته. مجله تایم او را به عنوان ۱۰۰ انسان تاثیرگذار انتخاب کرده است.</p>
<p>کتاب «در یک نظر» در خصوص قضاوت‌های یهویی و احساساسات درونی و شهودی ماست و سه هدف را در دل خود دارد:</p>
<p style="padding-right: 40px;">اول اینکه نشان دهد تصمیماتی که خیلی سریع گرفته می‌شود می‌توانند به خوبی تصمیمات محتاطانه و با تامل باشند،‌ و حتی بهتر؛</p>
<p style="padding-right: 40px;">دوم اینکه چطور همین غریزه می‌تواند به ما خیانت کند؛</p>
<p style="padding-right: 40px;">و در نهایت اینکه می‌توانیم قضاوت‌های یهویی را آموزش دهیم و کنترل کنیم تا در خدمت بهتر زیستنمان قرار بگیرند.</p>
<p>خلاصه که اگر آماده‌اید تا قدرتِ ادراک پرسرعت را در کنار ضعف‌ها و مشکلاتش ببینید، با <a href="https://www.ilola.ir" target="_blank" rel="noopener">ایلولا</a> همراه شوید.</p>
<h2>مجسمه‌ای که واقعی به نظر نمی‌رسید</h2>
<p>در سپتامبر ۱۹۸۳ فروشنده‌ای اهل بازل به نام Gianfranco Becchina برای فروش اثری باستانی به نیویورک رفت. بعد از رفتن به موزه J. Paul Getty او یک مجسمه قرن ۶ به نام کورای را به موزه عرضه کرد. کورای‌ها یک نوع مجسمه مستقل از یونان باستان هستند؛ مستقل به این معنی که تکی هستند، به جزء دیگری تکیه نمی‌دهند و خودشان هستند و خودشان. از آنجایی که تصویر کورای برهنه است، و ممکن است تمام تلاش‌های من برای ایلولا به فیلتر شدن یهویی بر اساس تصمیمات یهویی بیانجامد، پیشنهاد می‌کند عبارت kouros را گوگل کنید تا تصویری از این نوع مجسمه‌ها را ببینید. همانطور که می‌بینید، تصمیمات یهویی، همیشه هم خوب نیست؛ حداقل در این زمینه برای من می‌تواند دردسرساز باشد!</p>
<p>به موضوع اصلی برگردیم. مجسمه تصویر یک مرد جوان برهنه بود. تنها ۲۰۰ عدد از این مجسمه‌ها وجود دارد و اکثرشان صدمات بدی دیده‌اند. با این همه مجسمه‌ای که بکینا، به موزه آورده بود تقریبا سالم مانده بود. به عبارتی این مجسمه یک کورای بی‌نظیر و یک کاوش بی‌اندازه با ارزش به نظر می‌آمد.</p>
<p>موزه گِتی اما با احتیاط وارد عمل شد. آن‌ها مجسمه را قرض گرفتند و برای ۱۴ ماه آن را مورد بررسی‌های دقیق و موشکافانه قرار دادند. نتایجی که می‌رسید همه رضایت‌بخش بودند. چند کارشناس &#8211; تاریخ‌دانِ هنر و جغرافیا، و سرپرستان موزه &#8211; هر کدام به صورت جداگانه تایید کردند که مجسمه غیرواقعی و ساختگی نیست. به عبارتی بعد از بررسی، همه بالاتفاق گفتند که این مجسمه نه یک اثر ساختگیِ معاصر بلکه کاری باستانی است. در نتیجه موزه گتی مجسمه را به مبلغ ۱۰ میلیون دلار از بکینا خرید و در تاریخ ۱۹۸۶ برای اولین بار آن را به نمایش گذاشت؛ لحظه‌ای افتخارآمیز برای موزه!</p>
<p>اما عمر افتخارآمیز آن لحظه زیاد به درازا نکشید.</p>
<p>کم‌کم اوضاع شکل دیگری به خودش گرفت. یک تاریخ‌دان هنر از ایتالیا، به نام فدریکو زری، به انگشتان مجسمه مشکوک شد و آن‌ها را معیوب توصیف کرد. اِوِلین هریسُون که کارشناس مجسمه‌های یونانی بود، حس مشابهی به کورای داشت؛ حدس یا یک حس شهودی. یک چیزی آن وسط درست نبود! توماس هاوینگ، مدیر سابق موزه هنر متروپولیتن در نیویورک هم موافق بود. از نظر او مجسمه بیش از اندازه «تازه» و «نو» به نظر می‌رسید.</p>
<p>موزه گتی گیج و البته نگران تصمیم گرفت تا جلسه‌ای در خصوص کورای در یونان برگزار کند؛ اما تنها چیزی که در آنجا نصیبشان شد صداهای مخالف و ناامیدکننده‌ی بیشتر بود. به عنوان مثال جرجیوس دانتاس &#8211; سرپرست جامعه باستان‌شناسان آتن &#8211; بعد از دیدن مجسمه احساس کرد عرق سردی بر او نشست. او گفت «وقتی که کورای را برای اولین بار دیدم احساس کردم که شیشه‌ای بین من و آن اثر هست.» تحقیقات بعدی گمان او را تایید کرد.</p>
<p>موزه گتی اسم مجسمه را تغییر داد: «سال ۵۳۰ قبل از میلاد از یونان یا یک اثر جعلیِ مدرن.» و در سال ۲۰۱۸ کواری از نمایش عمومی در موزه برداشته شد.</p>
<h2>دو روش تصمیم‌گیری</h2>
<p>داستان کورای ما را با سوال‌های زیادی مواجه می‌کند. شاید مهم‌ترین سوال این باشد که چطور کارشناسان موزه ندیدند؟ بعد از آن همه تحقیق و کاوش، چطور کارشناسان خبره متوجه نشدند که مجسمه جعلی است؟ در طرف مقابل چطور بسیاری از همین کارشناس‌ها در یک نظر به جعلی بودن آن مجسمه پی بردند؟ گلدول مدعی است که پاسخ در خود سوال نهفته است. اطلاعاتی که در یک نظر وجود دارد، گاهی بسیار موثق‌تر از اطلاعاتی است که با اضافاتْ مخدوش و غیرقابل مشاهده می‌شود. دسته دوم از شهود و شم وجودی‌شان استفاده کردند، و همین حس شهودی به آن‌ها کمک کرد که در کوتاه‌ترین زمان ممکن به دقیق‌ترین نتیجه برسند.</p>
<p>البته قبل از اینکه به نتیجه برسید که از این به بعد تمام اختیارات خودتان را به شهودتان بسپارید، لطفا ادامه خلاصه را بخوانید.</p>
<p>گلدول اشاره می‌کند که حق با فدریکو زری و اولین هریسون و توماس هاوینگ و جورجیوس دانتاس و تمام آن‌هایی بود که نسبت به کورای احساس خوبی نداشتند. آن‌ها، نسبت به کارشناسانی که ماه‌ها زمان برای تایید مجسمه صرف کردند، در یکی دو ثانیه اول &#8211; و در یک نظر &#8211; قادر به درک بهتر و دقیق‌تری از ماهیت مجسمه بودند. کتاب «در یک نظر» در خصوص همین ثانیه‌های کوتاهی است که دقیق‌تر از دریایی از جستجو و کاوش‌ها عمل می‌کند.</p>
<p>تیم گتی چهارده ماه وقت صرف کرد و به نتیجه اشتباهی رسید؛ چند کارشناس در یکی دو ثانیه به اصل بودن مجسمه شک کردند و به نتیجه دقیق و درستی رسیدند. با عقل سلیم جور در نمی‌آید؛ چطور ماه‌ها بررسی شامل آن بخش کوچک از اطلاعاتی نبود که کارشناسان را به نتیجه درست برساند؟ چطور می‌شود که ماه‌ها وقت صرف بررسی کنیم، و آن یکی دو ثانیه‌ی سرنوشت‌ساز را نبینیم؟</p>
<p>مغز از دو روش عمده برای تصمیم‌گیری استفاده می‌کند:</p>
<p style="padding-right: 40px;">۱) بررسی منطقی که به آن «آگاهانه» می‌گویند و احتمالا با آن بهتر آشنا هستید. این نوع تصمیم‌گیری عاقلانه، قاطعانه و کُند است و نیاز به اطلاعات زیاد دارد.</p>
<p style="padding-right: 40px;">۲) روش «شناخت سریع» که دقیقا در نقطه مقابل قرار می‌گیرد. با عبارت «شناخت سریع» کمی اخت بگیرید چون در ادامه مقاله به آن به وفور اشاره می‌کنیم. شناخت سریع عبارت است از تصمیم‌گیری بر اساس شم و شهود. آن چیزی که احساس درونی و دلتان می‌گوید درست است. این روش تصمیم‌گیری بی‌اندازه سریع و هوشمندانه است. همچنین ستاد اجراییِ «شناخت سریع» در زیر لایه‌های ذهن خودآگاه مستقر است؛ به همین خاطر دسترسی خودآگاهانه به آن وجود ندارد؛ یا حداقل بسیار دشوار است. به همین دلیل است که در روش شناخت سریع ما از توضیح چرایی تصمیم عاجز هستیم. نقطه ضعف این نوع تصمیم‌گیری همین است.</p>
<p>در روش «آگاهانه» شما به علل تصمیم‌گیری‌تان واقف هستید و می‌توانید توضیح دهید که به این دلیل و آن دلیل تصمیم‌تان را منطقی و موجه می‌دانید. ولی در روش «شناخت سریع» ناخودآگاه شما تصمیم گرفته و شما علل تصمیم‌تان را نمی‌توانید توضیح دهید و توجیه کنید.</p>
<h2>بُرش کوچک و آزمایشگاهِ عشق</h2>
<p>اول از همه توضیح دهم که بُرش کوچک یا Thin-Slicing چیست. با این کلمه هم زیاد سر و کار داریم. برش کوچک اصطلاحی در روان‌شناسی و فلسفه است و اشاره به توانایی شناخت الگوها در مقیاس کوچکی از تجربه‌ها دارد. به عنوان مثال، تشخیص جعلی بودن مجسمه کورای، در برش کوچک، یا چند ثانیه اولی که کارشناسان با آن مواجه شدند. ما به این تجربه‌ی چند ثانیه‌ای برش کوچک می‌گوییم.</p>
<p>به ادامه بحث تصمیم‌گیری برمی‌گردیم. در زندگی روزمره، بسته به شرایط، ما بین تفکر و تصمیم‌گیری به روش خودآگاه یا ناخودآگاه در آمد و شد هستیم. همانطور که گلدول اشاره می‌کند، در دنیایی هستیم که فکر می‌کنیم کیفیت تصمیمات در رابطه مستقیم با زمان و تلاشی است که صرف گرفتن آن‌ها می‌کنیم. ما حتی خودمان هم به تصمیمات یهویی و هیجانی‌مان اعتماد نداریم. با این حال قضیه کورای و موزه گتی نشان می‌داد که همین تصمیمات یهویی و احساسات شهودی می‌توانند نتیجه دقیق‌تری داشته باشند؛ نتیجه‌ای به مراتب دقیق‌تر از سخت‌کوشی‌های قسمت منطقی مغز. اما چطور؟</p>
<p>برای درک بهتر این موضوع اجازه دهید شما را با جان گاتمن، روان‌شناس اهل آمریکا، آشنا کنم. گاتمن از دهه ۱۹۸۰ شروع به ضبط مکالمات زوجین در آزمایشگاهش کرد؛ آزمایشگاه عشق! این آزمایشگاه در محلی نزدیک به دانشگاه واشنگتن بود. بعد از ضبط مکالمات، او به آنالیز آن‌ها می‌پرداخت. آنالیز مکالمات بر اساس سیستم کدگذاری ثبت‌شده‌اش با نام SPAFF صورت می‌گرفت. در این سیستم به احساساتی که زوجین در حین مکالمه بروز می‌دادند، نمره داده می‌شد. مثلا انزجار برابر با ۱ است، تحقیر ۲ و خشم ۷ و واکنش خنثی ۱۴ و به همین ترتیب. مثلا کد ۷، ۷، ۱۴، ۲ می‌گوید که در چهار ثانیه اول یکی از آن‌ها یک لحظه «عصبانی» شد، سپس «واکنش خنثی» و بعد از آن «تحقیر» بروز داد.</p>
<p>ولی نتیجه این کدگذاری‌ها چه بود؟ نتیجه شگفت‌انگیز بود. گاتمن به کمک همین سیستم کدگذاری می‌توانست با دقت بسیار بالایی تشخیص دهد که آیا آن زوج در ۱۵ سال آینده طلاق می‌گیرند یا خیر؛ فقط کافی بود که آن ۱۵ دقیقه نوار ضبط‌شده را بررسی کند. روش تشخیص گاتمن غریزی و شهودی نبود، بلکه به صورت آگاهانه نوارهای ضبط‌شده را فریم به فریم بررسی می‌کرد و با استفاده از سیستمی که ده‌ها سال تجربه پشتش نهفته بود، کد گذاری می‌کرد. ولی با همه‌ی این‌ها گلدول معتقد است که گاتمن می‌تواند در خصوص «شناخت سریع» درس بزرگی به نام «برش کوچک» را به ما یاد دهد.</p>
<p>برش کوچک توانایی ذهن ناخودآگاه ما در یافتن الگوها در شرایط و رفتارها بر اساس مقدار بسیار کمی از پیشامدهاست. زمانی که ذهن ناخودآگاه ما در حالت برش کوچک قرار می‌گیرد، ما هم مثل گاتمن شروع به بررسی نوارهای ضبط‌شده، اما در ذهن ناخودآگاه‌مان می‌کنیم. این بررسی سریع و خودکار است؛ مثل همان وضعیتی که اِولین هریسون و توماس هاوینگ و متخصص‌های یونانی‌های در مواجه با مجسمه‌ی کورای تجربه کردند و به سرعت تشخیص دادند که یک جای کار می‌لنگد؛ با وجود اینکه کوهی از داده‌ها، اصل بودن مجسمه را تایید می‌کرد، حس آن‌ها به مجسمه، داستان دیگری را نقل می‌کرد.</p>
<p>قدرت ناخودآگاه در پیدا کردن الگو در برش‌های بسیار کوچک از داده‌ها، می‌تواند منجر به قضاوت‌های سریع و یهویی شود؛ نکته اینجاست که این قضاوت‌ها بسیار دقیق و قابل اتکا هستند. ناخودآگاه ما در فیلتر کردن اطلاعات زائد تبحر خارق‌العاده‌ای دارد. به عبارتی می‌تواند حقیقت اصلی را از بین اقیانوسی از اطلاعات بیرون بکشد. برش کوچک می‌تواند بسیار دقیق‌تر از قضاوت بر اساس اطلاعات بسیار زیاد باشد؛ چرا که اطلاعات اضافی، اگرچه در نظر اول اگر مفید نباشد، حداقل مضر نیست، اما می‌تواند جلوی دید ما را بگیرد و از حقیقت اصلی دورمان کند. به عبارتی در اینجا (اطلاعات) کمتر، حاوی نسبت بیشتری از حقیقت است و این موضوع ما را به سمت تصمیم بهتری سوق می‌دهد.</p>
<h2>فورهند آندره آغاسی و خطای وارن هاردینگ</h2>
<p>سوال بزرگ این است که آیا هریسون و هاوینگ می‌دانستند که چطور جعلی و ساختگی بودن مجسمه کورای را تشخیص دادند؟ پاسخ این سوال جالب است: نه، به هیچ وجه. قضاوت‌های یهویی در زیر لایه‌های خودآگاهی ما اتفاق می‌افتد. همانقدر که در گرفتن این نوع تصمیم‌ها خوب هستیم، در توضیح دادن چرایی آن‌ها به دیگران، و حتی خودمان به اشتباه می‌افتیم. سوال این است که باید به خاطر تصمیم دقیقی که گرفتیم خوشحال باشیم یا به خاطر عدم توانایی توضیح این تصمیم درمانده و ناراحت؟</p>
<p>اگر بازی‌های تنیس را دنبال می‌کنید، احتمالا آندره آغاسی را می‌شناسید. از هر مربی‌ای که بپرسید، فورهندهای آغاسی را، به خاطر شکل خاصش، عجیب و استثنایی توصیف می‌کند. او می‌توانست با استفاده از مچش، راکت را درست زمانی که به توپ ضربه می‌زند، بچرخاند. خود آغاسی هم این موضوع را قبول داشت. اما بررسی دیجیتالی و فریم به فریم حرکت‌های دستش، چیز دیگری را می‌گفت. محققان در زمینه ورزش، با آنالیز ویدیوها موضوع چرخاندن مچ دست آغاسی را افسانه توصیف کردند. مچ آغاسی وقتی راکت با توپ برخورد می‌کرد، ثابت بود. نه فقط آغاسی که بسیاری از ورزشکاران در کلاس جهانی، برای قضاوت‌های سریع‌شان در خصوص فورهندهای او، از خودشان توصیف‌های من درآوردی ساخته بودند. و خب با توجه به اینکه آغاسی اصلا مچش را در حین ضربه زدن نمی‌چرخاند، همه در توصیف چرایی چرخش مچش راه را اشتباه رفته بودند.</p>
<p>گلدول می‌گوید که درک و شناخت سریع و به تبع آن تصمیمات یهویی در پشت درهای بسته‌ی ذهن اتفاق می‌افتد و ما با این حقیقت که این درها بسته است کنار نمی‌آییم؛ حداقل خوب کنار نمی‌آییم. به دلایلی می‌خواهیم که توجیه منطقی برای تصمیمات یهویی بسازیم و توضیحاتی اضافه می‌کنیم که اغلب اشتباه است. به عبارت ساده‌تر خودمان هم نمی‌دانیم که پس پرده این تصمیمات چه خبر است، حتی اگر تلاش کنیم که این پرده را پس بزنیم.</p>
<p>از دوره‌های باستان، ما با عدم توانایی در توضیح وقایع خوب کنار نمی‌آمدیم و افسانه‌ها برای آن‌ها می‌ساختیم. توجیهی برای هر چیز ناشناخته درست می‌کردیم. از چرایی باران آمدن یا نیامدن گرفته تا رسومی در خصوص سر بردن حیوانات و حتی انسان‌ها برای برگشتن برکت! این تصمیمات یهویی در زمره همان‌ها قرار می‌گیرند: جادویی و مشکل‌ساز. تلاشِ خودآگاهانه برای تصمیمی که ناخودآگاهانه گرفته‌ایم، باعث می‌شود که به اشتباه بیفتیم. برای مثال بازیکنان تنیس، هنوز که هنوز است هزاران دلار پول می‌دهند تا یاد بگیرند چطور مثل آندره اغاسی مچ دستشان را حین ضربه زدن به توپ تنیس بچرخانند؛ حتی اگر این کار غیرممکن باشد. جالب است که بدانید همین موضوع باعث مصدوم شدن شمار زیادی از ورزشکاران شده است. به عبارتی ما در ناخودآگاه خودمان به این نتیجه رسیده‌ایم که آغاسی مچ دستش را می‌چرخاند، حالا حتی مطالعات علمی هم نمی‌تواند شمار زیادی از ما را متقاعد کند که اینجور نیست، و ما به توجیه چگونگی چرخاندن مچ دست و آموزش آن می‌پردازیم و باعث هزینه‌های غیرموجه و مجروحیت‌های زیادی می‌شویم. جالب و شاید مسخره باشد، ولی اوضاع واقعا همین است.</p>
<p>اوضاع حتی بدتر از آن است که تصور می‌کنید چرا که بسیاری از این پیوندها تاریخ گذشته هستند. برای مثال صدها مطالعه در خصوص قد و سفیدی رنگ پوست مردها نشان می‌دهد که این ویژگی‌ها، پیوندهای ناخودآگاهانه مثبتی را در مردم برمی‌انگیزاند. حتی اگر خودمان نخواهیم، مردان بلندقد، و سفید و خوش‌چهره را بهتر از بقیه در نظر می‌گیریم. باور کنید یا نه دلیل انتخاب شدن وارن هاردینگ به عنوان رئیس جمهور ایالات متحده در سال ۱۹۲۱ همین بود. او نه مهارت خاصی داشت، نه شایسته مقام رئیس جمهوری امریکا بود. حتی در دوره ریاستش هیچ کاری نکرد که این انتخاب را توجیه کند و در رتبه بدترین رئیس‌جمهورهای ایالات متحده قرار گرفت.</p>
<h2>مورد غم‌انگیز آمادو دیالو و زیبایی گزینشِ کور</h2>
<p>گاهی میزان تلاش ما برای دوری از پیش‌داوری و قضاوت، و سوگیری‌ها مهم نیست؛ حتی پیش‌داوری‌های نژادپرستانه. وقتی زیر فشار قرار می‌گیریم، ما متوسل به الگوهایی می‌شویم که گاهی خودآگاهانه منکرشان هستیم و آن‌ها را به هیچ وجه موجه نمی‌دانیم.</p>
<p>در چهارم فوریه سال ۱۹۹۹ در نیویورک چهار پلیس، یک مردِ ۲۳ ساله مهاجر از گینه آفریقا را به ضرب گلوله کشتند. نام این فرد امادو دیالو بود. هیچکدام از پلیس‌ها خودآگاهانه نژادپرست نبودند؛ به عبارتی در رفتارهای گذشته‌شان ردی از نژادپرستی را نمی‌توانستیم پیدا کنیم. در آن شب، وقتی دیالو، که از قضا ترسیده بود، دستش را به سمت جیبش می‌برد که کیف پولش را خارج کند و مدارکش را نشان دهد، پلیس‌ها در تصمیم‌گیری سریع دچار سردرگمی شدند. همه چیز خیلی سریع اتفاق می‌افتد و پلیس‌ها، به حالت نیمه‌خودآگاه‌شان نزول پیدا می‌کنند؛ حالتی که در آن، حرکت دست یک مرد سیاه‌پوست آفریقایی به سمت جیبش تفسیری غیر از خارج کردن یک سلاح برای حمله به پلیس را ندارد. این برداشت ناخودآگاهانه و تصمیمی که در آن حالت گرفته شد، با وجود اینکه نژادپرستانه به حساب می‌آید، به قیمت جان آمادو دیالو تمام شد.</p>
<p>در حالت عادی، تشخیص یک فرد وحشت‌زده از یک فرد خطرناک و آماده‌ی حمله، زیاد سخت نیست؛ اما در شرایط حساس، و ضیق وقت، تصمیماتی که بر اساس برش کوچک می‌گیریم، می‌تواند به کلی گمراه‌کننده و بد باشند. گلدول می‌گوید که فکر می‌کند در موقعیت‌هایی که زمان در حال به سر آمدن است، ما به صورت موقتْ متوهم و در خود مانده می‌شویم.</p>
<p>خوشبختانه راه‌هایی را برای مهار کردن «درک سریع،» بدون اینکه به رفتارهای ابتدایی‌مان نزول پیدا کنیم، داریم. یک مثال خوب موزیک‌های کلاسیک است. تا همین گذشته‌ی نه‌چندان دور، این سبک در انحصار مردان سفید پوست بود. باور عمومی این بود که زن‌ها نمی‌توانند شبیه به مردها اجرا کنند. سپس با گزینش کور، و بررسی عملکرد، بدون در نظر گرفتن جنسیت، شمار زنانی که در دسته نوازندگان آمریکا قرار گرفتند پنج برابر شد. در گزینش کور، احتمال سوگیری به سمت مردان سفید به حداقل می‌رسید چرا که آزمون گیرنده تنها عملکرد نوازنده را می‌شنید و تصویری از او نداشت.</p>
<p>شناخت سریع، که حاصل تجربیات فراوان است، یک نوع پیش‌داوری را ایجاد می‌کند. این پیش‌داوری‌ها، می‌تواند یک متخصص را در تشخیص سریع یک جنس تقلبی، یا انتخاب بهتر یاری کند، اما این سکه روی دیگری هم دارد که می‌تواند منجر به تبعیض و غرض‌ورزی و سوگیری شود. در اینجا، شناخت سریع، با توجه به تجربیات گذشته، زنان را مناسب نوازندگی در دسته نوازندگان نمی‌دید، و ناخودآگاهانه رای به رد آن‌ها می‌داد.</p>
<p>همانطور که در طول این خلاصه دیدیم، شناخت سریع می‌تواند بسیار مفید و به‌دردبخور باشد، اما از طرفی می‌تواند ما را گمراه کند. در شناخت سریع، قبل از اینکه اطلاعات زائد وارد سیستم شود، ما تصمیم‌مان را می‌گیریم. حالا اگر خودآگاهانه به کمک شناخت سریع بیاییم و اطلاعات زائد بیشتری را دور بریزیم، می‌توانیم آن را در برابر سوگیری‌ها هم ایمن کنیم. مثلا در مورد نوازندگان، وقتی اطلاعات اضافی، مثل جنسیت و نژاد را، با ایجاد یک حائل بین آزمون‌گیرنده و نوازنده، از بین بردیم، شناخت سریعِ کارشناسان، به تشخیص بهترِ نوازندگان خوب، جدای از جنسیت، کمک شایانی می‌کرد.</p>
<h2>خلاصه که&#8230;</h2>
<p>کتاب در یک نظر، از گلدوم یک چهره و پدیده‌ی جهانی ساخت. خواندن این کتاب، مطمئنا خالی از لطف نخواهد بود و شخصا آن را اکیدا توصیه می‌کنم.</p>
<p>و فراموش نکنید که به حرف دلتان، وقتی از موضوعی سر در می‌آورید و عمری را در دل آن گذرانده‌اید، اعتماد کنید؛ اضافات زائد را دور بریزید تا تصمیم شما را زیر سوال نبرند؛ و در مواردی که زیاد نمی‌دانید، از متخصص‌ها سوال بپرسید و سعی کنید ته و توی قضیه را در بیاورید. گوش دادن به حرف دل، در خصوص موضوعی که از آن سر در نمی‌آورید، حماقت محض است!</p>
<div class="iBox-w note">
<div class="iBox">
<p dir="ltr">Summary of <a href="https://12min.com/blink-summary" target="_blank" rel="noopener noreferrer">Blink</a> by <a href="https://g.co/kgs/TuKjZS" target="_blank" rel="noopener noreferrer">Malcolm Gladwell</a></p>
</div>
</div>
<p>نوشته <a href="https://www.ilola.ir/4920/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%af%d8%b1-%db%8c%da%a9-%d9%86%d8%b8%d8%b1%d8%8c-%d8%a7%d8%ab%d8%b1-%d9%85%d8%a7%d9%84%da%a9%d9%88%d9%85-%da%af%d9%84%d8%af%d9%88%d9%84/">خلاصه کتاب در یک نظر، اثر مالکوم گلدول</a> اولین بار در <a href="https://www.ilola.ir">ایلولا</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.ilola.ir/4920/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%af%d8%b1-%db%8c%da%a9-%d9%86%d8%b8%d8%b1%d8%8c-%d8%a7%d8%ab%d8%b1-%d9%85%d8%a7%d9%84%da%a9%d9%88%d9%85-%da%af%d9%84%d8%af%d9%88%d9%84/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>6</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خلاصه کتاب چهار ستون سرمایه گذاری اثر ویلیام برنشتاین</title>
		<link>https://www.ilola.ir/4915/%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1-%d8%b3%d8%aa%d9%88%d9%86-%d8%b3%d8%b1%d9%85%d8%a7%db%8c%d9%87-%da%af%d8%b0%d8%a7%d8%b1%db%8c/</link>
					<comments>https://www.ilola.ir/4915/%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1-%d8%b3%d8%aa%d9%88%d9%86-%d8%b3%d8%b1%d9%85%d8%a7%db%8c%d9%87-%da%af%d8%b0%d8%a7%d8%b1%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[ایمان امینی]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 03 Apr 2021 05:27:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[خلاصه…]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[بورس]]></category>
		<category><![CDATA[سرمایه گذاری]]></category>
		<category><![CDATA[سهام]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.ilola.ir/?p=4915</guid>

					<description><![CDATA[<p>بازار بورس این روزها &#8220;بورس&#8221; شده و کمتر کسی را می‌بینید که سهمی در آن نداشته باشد. اما از بد ماجرا، اکثر افراد بدون دانش کافی اقدام به خرید و فروش می‌کنند و معمولا با ضرر معامله‌هایشان را می‌بندند. در این خلاصه نگاهی به کتاب ویلیام برنشتاین به نام چهار ستون سرمایه گذاری می‌اندازیم. از...</p>
<p>نوشته <a href="https://www.ilola.ir/4915/%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1-%d8%b3%d8%aa%d9%88%d9%86-%d8%b3%d8%b1%d9%85%d8%a7%db%8c%d9%87-%da%af%d8%b0%d8%a7%d8%b1%db%8c/">خلاصه کتاب چهار ستون سرمایه گذاری اثر ویلیام برنشتاین</a> اولین بار در <a href="https://www.ilola.ir">ایلولا</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>بازار بورس این روزها &#8220;بورس&#8221; شده و کمتر کسی را می‌بینید که سهمی در آن نداشته باشد. اما از بد ماجرا، اکثر افراد بدون دانش کافی اقدام به خرید و فروش می‌کنند و معمولا با ضرر معامله‌هایشان را می‌بندند. در این خلاصه نگاهی به کتاب <a href="https://g.co/kgs/zz1qSM" target="_blank" rel="noopener">ویلیام برنشتاین</a> به نام <a href="https://g.co/kgs/CV1igA" target="_blank" rel="noopener">چهار ستون سرمایه گذاری</a> می‌اندازیم. از سوگیری‌های ذهنی، مثل سوگیری ارزش‌گذاری، تا مدل‌های محاسباتی برای سنجیدن بهای یک سهم گرفته و تا سوددهی سبد سهام پیش می‌رویم. به عبارتی یاد می‌گیریم که چطور یک سبد سهام قدرتمند داشته باشیم.</p>
<p>سرمایه‌گذاری در بازار سهام، در کل فکر خوبی به حساب می‌آید و می‌تواند به بازنشتگی بهتر و سریع‌تر شما کمک کند. محرک من برای ورود به بازار سرمایه کتاب سقلمه از آقای تیلر بود. اگر با دید بلندمدت و به عنوان روشی برای بازنشستگی به سرمایه‌گذاری نگاه کنید، احتمالا انتخاب بهتری از بازار سرمایه نخواهید داشت. اگر با دانش کافی وارد آن شوید، هدف‌تان در دسترس‌تر خواهد بود و سریع‌تر به دست خواهد آمد.</p>
<p>پس اگر دغدغه‌ی این روزهای شما، سبد سهام‌تان است، شاید خواندن این <a href="https://www.ilola.ir/category/articles/abstracts/books/" target="_blank" rel="noopener">خلاصه</a> راهی برای ساخت یک سبد خوب باشد. و شاید این مقاله در کنار سبد سهامی که بهتر شده، شروعی باشد برای عضویت دائمی در اشتراک وفاداری ایلولا!</p>
<p>در این خلاصه در خصوص موارد زیر صحبت شده است:</p>
<p style="padding-right: 40px;">چرا سرمایه‌گذارها شبیه به سربازهای ناپلئون در جنگ فرانسه و مصر هستند؛</p>
<p style="padding-right: 40px;">و اسحاق نیوتن چه درسی ار حباب دریای جنوب گرفت؛</p>
<p style="padding-right: 40px;">و سندروم کانتری کلاب چیست!</p>
<p>نویسنده‌ی این کتاب، ویلیام برنشتاین، عصب‌شناس و نظریه‌پرداز مشهوری است. تحقیقات و مشارکت‌های او در زمینه نظریه پورتفولیو مدرن، باعث تولد دو کتاب پرفروش «تولدِ رونق» و «یک دادوستد باشکوه» شد.</p>
<p>چهار ستون سرمایه‌گذاری ابتدا در سال ۲۰۰۲ منتشر شد و با وجود اینکه در سال‌های بعد از آن، رخدادهای بزرگ و تاثیرگذاری را در دنیای مالی شاهد بودیم، نسخه‌های بعدیِ این کتاب تغییرات زیادی را در دل نداشت. البته دلیل این موضوع ساختار قدرتمند کتاب است؛ به عبارتی توصیه‌های آن حتی بعد از بحران‌ها و فراز و نشیب‌های فراوان، آن هم در دنیای غیرقابل پیش‌بینی اقتصادی، همچنان مصداق دارد و به کار می‌آید.</p>
<div class="iBox-w note">
<div class="iBox">
<p><strong>نکته: </strong>خلاصه کتاب نسخه MP3 فایل WAV نیست که تمام محتویات منبع را در فضای کوچک‌تری جا دهد؛ پس انتظار نداشته باشید آن چیزی که از اصل کتاب به دست می‌آورید در خلاصه نصیبتان شود. اما خلاصه‌ها از دو نظر حائز اهمیت ویژه‌ای هستند. اول از همه شما را با محتویات و موضوع کتاب آشنا می‌کنند. شما بهتر تصمیم می‌گیرید که آیا این کتاب به دردتان می‌خورد یا نه؛ و آیا ارزشش را دارد که وقتتان را صرف آن کنید یا خیر.</p>
<p>دوم، از نقطه‌نظر یادگیری، خلاصه کتاب اگر با خواندن کتاب اصلی همراه شود بسیار مفید است. چرا؟ همانگونه که پیش‌تر در ایلولا در خصوصش نوشته بودم و در دوره <a href="https://www.ilola.ir/category/articles/abstracts/learning-how-to-learn/" target="_blank" rel="noopener">چطور یاد بگیریم</a> گفته بودم وقتی ذهن شما با سرفصل‌ها و محتویات اصلی کتاب آشنا شود، شبکه‌های عصبی مرتبط را در مغز می‌سازد. بعد از اینکه کتاب اصلی را شروع می‌کنید، این شبکه‌ها زیرساختی برای درک بهتر مطلب خواهند شد و به یادگیری بیشتر کمک می‌کنند. از این جنبه، خلاصه‌ها فوق‌العاده اثرگذار و مفید هستند.</p>
</div>
</div>
<p>سوگیری‌ها همانطور که بر تک‌تک لحظات زندگی‌مان اثر می‌گذارند، بازارهای مالی و سرمایه‌گذاری را نیز تحت سلطه‌ی خود دارند. به عبارتی دنیای ما از دریچه‌ی همین تفسیرهای ذهنی، که بدون اشکال نیستند، تفسیر می‌شود. ما به اشکال‌های این تفسیرها، سوگیری ذهنی می‌گوییم. در بازارهای مالی چهار بُعد اصلی این سوگیری‌ها عبارتند از:</p>
<p style="padding-right: 40px;"><strong>۱- تئوری؛</strong><br />
<strong>۲- تاریخ؛</strong><br />
<strong>۳- <a href="https://www.ilola.ir/category/articles/lifestyle/psychology/" target="_blank" rel="noopener">روان‌شناسی</a>؛</strong><br />
<strong>۴- تجارت.</strong></p>
<p>کتاب برنشتاین به بررسی این چهار بعد می‌پردازد و در قالبی ساده و قابل درک برای عموم آن‌ها را تشریح می‌کند.</p>
<p>اگر تازه‌کار هستید، کمربندتان را محکم ببنید تا سری به پشت پرده دنیای سرمایه‌گذاری بیندازیم؛ نگاهی که ما را برای اضافه کردن علم به سبد سهام‌مان آماده‌تر می‌کند.</p>
<h2>ستون اول: تئوری سرمایه گذاری</h2>
<p>در سال ۱۷۹۸، ناپلئون به مصر حمله کرد. افراد اعزامی، سه سال بعد، بی‌روحیه و قحطی‌زده، توسط نیروهای ترک و بریتانیا از آن منطقه به کل پاک شدند. دلیل شکست، نبود انگیزه یا اعتماد به نفس برای تصرف و غلبه بر مصر نبود، بلکه تصور ابتدایی و دانش جزئی از سرزمین مصر و اقلیم آفریقا باعث آن رخداد شد. حمله به مصر از ابتدا به محتوم به شکست بود.</p>
<p>متاسفانه اکثر سرمایه‌گذارها، شبیه به سربازان ناپئلون هستند. مشتاق و علاقه‌مند در ابتدا، اما ناآماده و ناآگاه به طبیعت و اقلیم سرمایه‌گذاری. تلاش برای شناخت این حوزه، اولین ستون سرمایه‌گذاری است که ما به آن تئوری سرمایه‌گذاری می‌گوییم. در ابتدایی و بنیادی‌ترین حالت، تئوری، چهار بلوک مهم را در دل خود دارد:</p>
<p style="padding-right: 40px;">۱- رابطه بین خطر و پاداش/سود، یا ریسک به ریوارد؛<br />
۲- تخمین ریسک و خطر؛<br />
۳- تاثیر و برهم‌کنش سرمایه‌گذاران؛<br />
۴- ساز و کارِ طراحی سبد سهام.</p>
<p>اول از همه به سراغ رابطه بین خطر و سود برویم. یک کلام: اگر دل نداری چیزی نصیبت نمی‌شود. سود و خطر دو مفهوم در هم تنیده هستند. سودهای بزرگ بدون ریسک‌های وحشتناک معنایی ندارد و اگر به دنبال امنیت و آسایش هستید و نمی‌خواهید دائم اسیر استرسِ خطرکردن باشید، بهتر است که دُور سودهای بزرگ را خط بکشید و به دنبال سودهای کوچک‌تر باشید. سهم‌های غیرجذاب و کم‌ریسک، سودهای کوچک‌تری را نصیب شما می‌کنند؛ در حقیقت اگر این سهم‌ها سودهای بزرگ را به جیبتان سرازیر می‌کردند، کسی خطر خرید سهام پرخطر برای سودهای بزرگ را نمی‌کرد. برنشتاین می‌گوید: کسی که سودهای بزرگ را در مقابل ریسک پایین به شما پیشنهاد می‌کند، متهم به کلاهبرداری است؛ به عبارتی چیزی به اسم سود بزرگ و خطر کم در بازار معنی ندارد.</p>
<p>موضوع دوم تخمین ریسک و خطر است. اگر نسنجیده وارد شوید، نه‌تنها امتیاز و برتری ندارید بلکه احتمالا ضرر می‌کنید. از مهم‌ترین اصول سرمایه‌گذاری تخمین سود بلندمدت روی سرمایه‌گذاری‌های بزرگ و سنگین است. شما باید رشد درآمدهای هر سهم در بلندمدت را به سود تقسیم‌شده‌ی آن سهم اضافه کنید و تخمینی در خصوص ارزش سهمی که قرار است بخرید بزنید. تنها بعد از این تخمین است که می‌توانید تصمیم بگیرید آیا آن سهم ارزش سرمایه‌ی شما را دارد یا خیر.</p>
<p>این نکته را آویزه‌ی گوش‌تان کنید که بازار از شما باهوش‌تر است. چیزی به اسم گلچین کردن سهام، در بین مدیران مالی حرفه‌ای وجود ندارد. عملکرد نسبی آن‌ها تقریبا تصادفی و رندم است. حتی در خصوص امکان زمان‌سنجی بازار هم شواهد کمی وجود دارد. سوددهی یا ضرر در تصمیم برای ورود به سهم، بر اساس پیش‌بینی زمانی، احتمالا تصادفی خواهد بود. در روش و استراتژی سرمایه‌گذاری‌تان، تخصیص دارایی &#8211; به عنوان تنها فاکتوری که تحت کنترل شماست &#8211; بایستی هدف و تمرکز اصلی شما باشد. بهترین و امن‌ترین روش کسب سود، با استفاده از بررسی روند شاخص است. این نوع سرمایه‌گذاری، شکل منفعلی دارد، اما اگر به درستی با شاخص همراه شوید، نه‌تنها استرس دائمی برای معاملات پی‌در‌پی را نخواهید داشت، بلکه در بلندمدت سود بهتری خواهید برد. تنها تشخیص روند شاخص و همراه شدن با آن می‌تواند سودهای خوبی به شما بدهد و از ضررهای بزرگ جلوگیری کند.</p>
<p>تشخیص اجزاء سبد سهام که بهترین عملکرد را در آینده بدهد، امکان‌پذیر نیست. به عبارتی، فرمولی جادویی برای انتخاب سهام وجود ندارد. در اینجا تنها میزان مقاومت شما به ریسک، و دنبال کردن اشتباهات برای اجتناب از تکرار، حائز اهمیت است. اگر بخواهید روش محتاطانه را در پیش بگیرید، سبد سهام‌تان باید دسته‌ای بزرگی از سهم‌های مختلف بازار را شامل شود. همان عبارت معروف: تخم‌مرغ‌هایتان را در یک سبد نچینید. بهتر است که دارایی خود را به بخش‌های معقول در بازار سهام، زمین، طلا و غیره تقسیم کنید. با توجه به بازدهی آن‌ها در بلندمدت و میزان ریسک‌پذیری خودتان، دارایی‌تان را در بین این بخش‌ها، به نسبت، تقسیم کنید.</p>
<h2>ستون دوم: تاریخچه سرمایه‌گذاری</h2>
<p>تئوری یک بخش داستان است، و شناخت در عمل چیز دیگری‌ست. وقتی وارد عمل می‌شوید، بایستی درک درست از ساختمان و چیدمان تاریخی و پیچیده سهم و سرمایه‌گذاری داشته باشید. اینجاست که ستون دوم وارد عمل می‌شود. به بیان ساده، بدون دانش کافی از تاریخچه مالی سهم و بازار سرمایه، شانس کمتری برای کسب درآمد به عنوان سرمایه‌گذار دارید و احتمال باخت‌تان افزایش پیدا می‌کند. دلیلش ساده است: بدون دانستن تاریخ، اشتباهات گذشته را تکرار خواهید کرد. اشتباهاتی که با دانستن تاریخچه می‌توانستید یاد بگیرید و در دامشان گرفتار نشوید.</p>
<p>از چهار بخش دانش سرمایه‌گذاری، عدم شناخت تاریخچه بیشترین ضربه را به شخص سرمایه‌گذار می‌زند. البته شما نمی‌توانید به اندازه کافی در خصوص تاریخچه اطلاعات کسب کنید اما به چهار اصل ساده از آن توجه بیشتری کنید. تمام درس‌های مهم سرمایه‌گذاری مستقیما از تارخچه آن می‌آید:</p>
<p>۱- هرچقدر چیزها بیشتر تغییر کنند، بیشتر یکسان می‌مانند. این کلمات توسط رمان‌نویس فرانوسی Alphonse Karr در قرن ۱۹ بیان شد. این عبارت بایستی زیرعنوان تمام کتاب‌های تاریخ باشد؛ به خصوص آن‌هایی که با سرمایه‌گذاری سر و کار دارند. هر اتفاقی بیفتد، چه رونق شدید اقتصادی یا ورشکستگی اقتصادی، احتمالا روند مشابهی از آن در گذشته هم تکرار شده است. به عبارتی آن روند یک گونه از اتفاقات یا تعییراتی است که قبلا هم رخ داده است و اکنون در حال تکرار شدن است. حتی این موضوع در روان‌شناسی و روان‌درمانی نیز به فرد کمک می‌کند. کسب اطلاعات بیشتر در خصوص گذشته‌ی جنون یا افسردگی، به شخص کمک می‌کند تا با دوره‌هایی که در آینده شاید اتفاق بیفتد بهتر مقابله کند.</p>
<p>۲- بازار منطق ندارد. بازار بدون منطق و دیوانه‌وار به هر دو سمت خواهد رفت؛ چه سمت رکود شدید یا طرف مخالف یعنی رونقِ افسارگسیخته. تاریخ به ما یاد داده که هر کدام از این دوره‌ها انتهایی دارد. نه جنون و افسردگی تا ابد می‌ماند، نه روندهای بازار همیشه در یک جهت است. اما برای ذهن آدمیزاد، در آن لحظه شرایط جوری تصویر می‌شود که احساس می‌کند شرایط جاری تا ابد باقی خواهد ماند. دگرگونی در اتفاقات اطرافمان، تقریبا همیشه وجود دارد. بایستی که همیشه هشیار باشید.</p>
<p>۳- در منطق بازارِ بی‌منطق، رونق و رکود دو جزء جدانشدنی از آن هستند. بازار همانقدر توان تغییر این رفتارهای افراطی را دارد که یک ببر قادر به تغییر رنگ بدن راه‌راه‌اش است. به عبارتی وقتی کسی در خصوص تمام شدن دوره‌های رونق یا رکود بازار حرفی زد، سعی کنید که از یک گوش حرفش را بشنوید و از دیگری در کنید؛ روندها جزئی از بازار هستند.</p>
<p>۴- از دوره‌های رکود و رونق برای درآمدزایی استفاده کنید. با منطق جور در نمی‌آید اما وقتی همه خوش‌بین هستند، درآمدها و سودها کم است و وقتی همه چیز بد به نظر می‌رسد، می‌توانید سودهای بزرگی را برداشت کنید. البته اوضاع تا بوده همین بوده است. سود و ضرر دو روی یک سکه هستند. برنشتاین می‌گوید که زمانی‌هایی هست که تکنولوژی‌های جدید، نوید بازسازی اقتصادی-فرهنگ را می‌دهند و توصیه می‌کنند که تا دیر نشده خرید کنید و به آن‌ها ملحق شوید تا سودهای بزرگ نصیبتان شود. در این زمان‌ها، دست به کیف پول‌تان نزنید. برعکسش هم صادق است. زمان‌هایی است که به نظر می‌رسد آسمان در حال خراب شدن است. این زمان‌ها معمولا فرصت خوبی برای خرید کردن است.</p>
<p>نکته‌ی آخر اینکه دانستن تاریخ اهمیت ویژه‌ای دارد، اما با همه‌ی این‌ها سر و کله زدن با هر دو سمت ماجرا، چه بازارهای پررونق و چه رکودهای کمرشکن، سخت و طاقت‌فرسات. گاهی آن‌هایی که خودشان را به بهترین شکل ممکن آماده کرده‌اند هم شکست می‌خورند. البته فراموش نکنید آن‌هایی که آماده نیستند، حتما شکست خواهد خورد!</p>
<h2>ستون سوم: روان‌شناسی سرمایه‌گذاری</h2>
<p>شرکت دریای جنوب، یک شرکت سهامی بریتانیایی بود. این شرکت در سال ۱۷۱۱ به عنوان یک شراکت عمومی-خصوصی و به منظور یکپارچه‌سازی و کم‌کردن هزینه‌های ملی تاسیس شد. با وجود اینکه اسپانیا و پرتغال کنترل اکثر امریکای جنوبی را در اختیار داشتند، انحصار تجارت آن منطقه با شرکت دریای جنوب بود. اینکه آیا اصلا از طریق این شرکت معامله‌ای صورت بگیرد یا خیر در هاله‌ای از ابهام بود. در حقیقت هیچ معامله‌ای هم اتفاق نیفتاد. اما این موضوع برای هزاران نفری که در خصوص ارزش سهام این شرکتِ به ظاهر گرانبها گمانه‌زنی می‌کردند، اهمیتی نداشت. شاید باورتان نشود که اسحاق نیوتنِ بزرگ و معروف هم یکی از آن‌ها بود. وقتی، در نهایت، حباب دریای جنوب ترکید، او چیزی در حدود ۲۲ هزار پوند از دست داد. گفته می‌شود که در جایی اذعان کرده: من می‌توانم حرکت اجرام آسمانی را محاسبه کنم اما دیوانگی آدمیزاد را نه!</p>
<p>درس بزرگی که باز هم نیوتن به ما می‌دهد این است: قدرت ذهنیِ بالاتر مترادف با پول بیشتر نیست. نه دانستن تئوری و نه دانستن تاریخ، از شما یک سرمایه‌گذار بی‌نقص نمی‌سازد، چرا که در نهایت شما هم آدم هستید و طبیعت‌تان روی تصمیماتی که به کرات اشتباه هستند، تاثیر زیادی می‌گذارند. این طبیعتِ آدمیزادی، به کرات بار مثبت روانی به چیزهای پوچ می‌دهد. گاهی وسط چاله گیر افتاده‌ایم و همین طبیعت‌مان جوری شرایط را توجیه می‌کند که احساس می‌کنیم وسط بهشت موعود فرود آمده‌ایم.</p>
<p>در بازار سرمایه‌گذاری، سوگیری‌های ذهنی از شما دشمنی برای خودتان می‌سازد که بدتر از آن به ندرت در دنیای بیرون یافت می‌شود. البته راه فراری هم وجود ندارد. فرگشت شما را اینگونه ساخته است. اگر بخواهید اثرات منفیِ زیستیِ خودتان را تا حدودی تخفیف دهید، بایستی این نُه نکته را با دقت به یاد داشته باشید:</p>
<p>۱- از گَله‌ی بزرگ دوری کنید. عقیده و باور عموم، معمولا اشتباه است. اگر اشتباه نبود که اغلب مردم ثروتمند بودند. البته ثروت موضوعی نسبی است؛ قبول! ولی حرکت با گله به ثروتمند شدن نمی‌انجامد.</p>
<p>۲- اعتماد به نفسِ زیاد، خوب نیست و باید از آن حذر کنید. احتمالا شما با سرمایه‌گذارهایی در حال معامله هستید که از شما داناتر، سریع‌تر و مجهزتر هستند. مسخره است اگر تصور کنید که در این بازی با خواندن اخبار و استفاده از چند استراتژی ساده برنده می‌شوید.</p>
<p>۳- بیش از اندازه در گذشته گیر نیفتید. اگر تاریخ یک چیز به ما یاد داده باشد این است که گذشته یک شاخص معتبر برای موفقیت‌های آینده نیست. این موضوع از اهمیت تاریخ کم نمی‌کند، بلکه شما را از تله‌ی گیر افتادن در گذشته منع می‌کند. مغز ما جوری برنامه‌ریزی شده که این موضوع را انکار کند. قرار نیست که سهم یا سرمایه‌ای که پنج یا ده سال گذشته عملکرد بدی داشته، در دهه بعدی خوب عمل کند. این نوع تحلیل‌ها جواب نمی‌دهد.</p>
<p>۴- خرید و فروش‌های هیجانی معمولا معامله‌های بدی هستند. اگر هدف‌تان از سرمایه‌گذاری سرگرم شدن است، بهتر است به سینما یا کنسرت بروید و اجرای گروه محبوبتان را ببینید. سرگرم شدن با سرمایه‌گذاری احتمالا سر سبز پول شما را به باد فنا می‌دهد.</p>
<p>۵- نگران ضررهای کوتاه‌مدت نباشید. سرمایه‌گذاری دُو سرعت نیست؛ سرمایه‌گذاری شبیه دُو ماراتن است. ذات من و شما به عنوان انسان، خطرگریز است و بیش از اندازه به ضررهای موقت و کوتاه‌مدت واکنش نشان می‌دهد. سعی کنید سبد سهام متنوعی داشته باشید و از سهم‌هایی که به نظر می‌رسد در بازه بلندمدت سوددهی کمی داشته باشند دوری کنید.</p>
<p>۶- فریب مفروضات غلطی مثل «شرکت عالی-سهام عالی» را نخورید. سهامِ شرکت‌های خوب لزوما گزینه خوبی برای خرید نیستند. به عبارت ساده سهام یک شرکت خوب می‌تواند خوب یا بد باشد. اما به واکنش بازار دقت کنید. بازار عادت دارد که سهام این نوع شرکت‌ها را با ارزشی بالاتر از ارزش واقعی‌شان خرید و فروش کند.</p>
<p>۷- حواس‌تان به پیش‌بینی بر اساس الگوهای تاریخی باشد. طبیعتِ آدمیزاد به دنبال یافتن الگوهاست؛ حتی زمانی که الگوی خاصی وجود ندارد و همه چیز تصادفی است، ما باز هم به دنبال الگو می‌گردیم. بازدهی گروه خاصی از دارایی‌ها، در گذشته، به معنای بازدهی مشابه در سال آینده نیست. تلاش برای ساخت الگو بر این اساس احتمالا استراتژی خوبی نخواهد بود. مثلا اگر بازار مسکن در سال گذشته خوب بوده، دلیل نمی‌شود که سال آینده هم روند مشابه تکرار شود.</p>
<p>۸- به سبد سهم خود به صورت یک کل نگاه کنید. بازدهی سبد سهام را &#8211; چه در بورس چه خارج از آن مثل بازار طلا و مسکن &#8211; در کل بسنجید و بیش از اندازه اسیر جزئیات آن نشوید.</p>
<p>۹- فریب سندروم باشگاه برون‌شهری را نخورید. سندروم باشگاه برون‌شهری چیست؟ این سندروم، درد آدم‌های متمول است و عبارت است از هزینه‌های اضافی برای موارد غیرضروری و اضافاتِ به درد نخور. اگر شما هم یکی از آن‌ها هستید، احتمالا مصیبتش را کشیده‌اید و می‌کشید. این موضوع خودش را در قالب کارگزارِ شما نشان می‌دهد که ثروت شما را برای موارد غیرضروری در معرض ریسک‌های بی‌اساس و غیرمنطقی قرار می‌دهد. یک سبد سهام پُرزرق و برق و پیچیده، همیشه یک سبد خوب و کار درست نیست. (البته در ایران کارگزارها به صورت پیش‌فرض دخل و تصرفی در سبد شما نمی‌توانند داشته باشند اما دائم شما را با پیشنهادهایشان بمباران می‌کنند).</p>
<h2>ستون چهارم: تجارتِ سرمایه‌گذاری</h2>
<p>برای شما، سرمایه‌گذاری ممکن است راهی برای فرستادن بچه‌ها به دانشگاه یا خرید سریع‌تر یک خانه باشد. برای دیگران که تعدادشان کم نیست &#8211; به خصوص دلال‌ها و کارگزاری‌ها، شرکت‌های تعاونی سرمایه‌گذاری در سهام، و نشریات &#8211; سرمایه‌گذاری یک تجارت است. روش‌های آن‌ها با هم فرق دارد و هدف نهایی‌شان یکی است: انتقال هرچه بیشترِ اموال شما به دفاتر مالی خودشان تا جایی که توانش را دارند. در نتیجه:</p>
<p>از کارگزارها و پیشنهادهایشان دوری کنید &#8211; یا حداقل نسبت به آن‌ها مشکوک باشید. در حقیقت بهتر است که برای تعیین سبد سهام، بیش از اندازه به کارگزار اعتماد نکنید چرا که آن‌ها از این اهرم برای مال‌اندوزی خودشان استفاده خواهند کرد. همچنین کارگزارها کمیسیون‌شان را در معاملات شما دریافت می‌کنند در نتیجه احتمالا شما را ترغیب به خرید و فروش‌های بی‌رویه و اضافی خواهند کرد؛ این موضوع خودش را در قالب برنامه‌هایی مثل باشگاه مشتریان و اضافه کردن امتیاز به این باشگاه نشان می‌دهد.</p>
<p>تمام تخم‌مرغ‌هایتان را در سبدهای صندوق‌های سرمایه‌گذاری قرار ندهید. احتمال اینکه از طریق این صندوق‌ها به سودهای بزرگ برسید، کم و سخت است. اگر قصد سرمایه‌گذاری در این صندوق‌ها را داشتید، با بررسی روش‌های مدیریت سرمایه در این صندوق‌ها آشنا شوید و بعد از تحقیق و بررسی اقدام به خریدشان کنید.</p>
<p>به رسانه اعتماد نکنید. نود و نه درصد از چیزهایی که در خصوص سرمایه‌گذاری در مجلات و روزنامه‌ها می‌خوانید و ۱۰۰٪ چیزهایی که از تلویزیون می‌شنوید، اگر ضرر نرساند، حداقل سود و منفعتی هم ندارند. در حقیقت با خواندن این خلاصه احتمالا همین الان خیلی بیشتر از بسیاری از روزنامه‌نگارها در خصوص سرمایه‌گذاری می‌دانید. و اگر کمر همت را برای خواندن کتاب اصلی ببندید و سعی کنید تا اطلاعاتتان را در خصوص سرمایه‌گذاری افزایش دهید، سود بسیار بیشتری نسبت به وقتی که به کارگزارتان اعتماد کامل کنید و پول‌هایتان را به او بسپارید خواهید کرد.</p>
<h2>خلاصه که:</h2>
<p>این کتاب یک نوشته جذاب برای سرمایه‌گذارها و کسانی که می‌خواهند قدم در این راه بگذارند خواهد بود. این خلاصه تنها شما را با فضای کلی کتاب آشنا کرد. اگر قصد ورود به بازار سرمایه را دارید، اکیدا پیشنهاد می‌کنم که کتاب اصلی را بخوانید. نه تنها این کتاب به سادگی موضوعات را شرح داده بلکه جذاب، کامل و پرمحتواست و بر اساس دانش و هنر ظریف و دشوار سرمایه‌گذاری نوشته شده است.</p>
<p>بله شاید این کتاب به شما برای گوردون گکو شدن کمک نکند ولی حداقل به شما یاد می‌دهد که گوردون گکو شدن هم هدف قابل اتکایی برای ما مردم عادی نیست. و این اولین درس بزرگ آن است که باید آویزه گوش‌تان کنید.</p>
<p>سرمایه‌گذاری یک پایان نیست بلکه یک مسیر از میان چهار قاره‌ی: تئوری، تاریخ، روان‌شناسی و تجارت است. برای اینکه استادش شوید لازم نیست که از صبح به بازار زل بزنید، بلکه باید با مطالعه کتاب‌ها بیشتر و بیشتر یاد بگیرید.</p>
<p>نوشته <a href="https://www.ilola.ir/4915/%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1-%d8%b3%d8%aa%d9%88%d9%86-%d8%b3%d8%b1%d9%85%d8%a7%db%8c%d9%87-%da%af%d8%b0%d8%a7%d8%b1%db%8c/">خلاصه کتاب چهار ستون سرمایه گذاری اثر ویلیام برنشتاین</a> اولین بار در <a href="https://www.ilola.ir">ایلولا</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.ilola.ir/4915/%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1-%d8%b3%d8%aa%d9%88%d9%86-%d8%b3%d8%b1%d9%85%d8%a7%db%8c%d9%87-%da%af%d8%b0%d8%a7%d8%b1%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>تاکتیک‌های شعبده‌بازها در سیاست و بازاریابی</title>
		<link>https://www.ilola.ir/4907/%d8%aa%d8%a7%da%a9%d8%aa%db%8c%da%a9%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b4%d8%b9%d8%a8%d8%af%d9%87%e2%80%8c%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d9%87%d8%a7-%d8%af%d8%b1-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d9%88-%d8%a8%d8%a7/</link>
					<comments>https://www.ilola.ir/4907/%d8%aa%d8%a7%da%a9%d8%aa%db%8c%da%a9%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b4%d8%b9%d8%a8%d8%af%d9%87%e2%80%8c%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d9%87%d8%a7-%d8%af%d8%b1-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d9%88-%d8%a8%d8%a7/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[ایمان امینی]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 25 Mar 2021 04:59:42 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[روانشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[اختیار]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.ilola.ir/?p=4907</guid>

					<description><![CDATA[<p>محققان بر این باور هستند که درک ساز و کاری که شعبده‌بازها در حقه‌های خود به کار می‌برند، به مردم عادی کمک می‌کند تا در مقابل تقلب و دغل‌بازی‌های بازاریابان و سیاست پیشگان از خودشان بهتر محافظت کنند. مطالعه‌ای در دانشگاه گلد-اسمیت لندن عنوان می‌کند همان حقه‌های روان‌شناسی که شعبده‌بازها برای فریب تماشاگرها اجرا می‌کنند،...</p>
<p>نوشته <a href="https://www.ilola.ir/4907/%d8%aa%d8%a7%da%a9%d8%aa%db%8c%da%a9%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b4%d8%b9%d8%a8%d8%af%d9%87%e2%80%8c%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d9%87%d8%a7-%d8%af%d8%b1-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d9%88-%d8%a8%d8%a7/">تاکتیک‌های شعبده‌بازها در سیاست و بازاریابی</a> اولین بار در <a href="https://www.ilola.ir">ایلولا</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>محققان بر این باور هستند که درک ساز و کاری که شعبده‌بازها در حقه‌های خود به کار می‌برند، به مردم عادی کمک می‌کند تا در مقابل تقلب و دغل‌بازی‌های بازاریابان و سیاست پیشگان از خودشان بهتر محافظت کنند.</p>
<p>مطالعه‌ای در دانشگاه گلد-اسمیت لندن عنوان می‌کند همان حقه‌های روان‌شناسی که شعبده‌بازها برای فریب تماشاگرها اجرا می‌کنند، می‌تواند انتخاب‌های مصرف‌کنندگان را تحت تاثیر قرار دهد. به عبارتی با استفاده از این حقه‌ها، کنترل رفتار &#8211; مثل خرید &#8211; در دست صاحب کسب و کار است؛ بر خلاف تصور مشتری که احساس می‌کند انتخاب‌هایش اصالتا از ذاتِ مختار خودش می‌آید.</p>
<p>روان‌شناس‌ها به این پدیده، «توهم انتخاب» می‌گویند؛ توهم انتخاب از جانب شعبده‌باز به تماشاگر القا می‌شود، تماشاگر احساس می‌کند که او در حال انتخاب است، ورق را به ظاهر با اختیار خودش انتخاب می‌کند، اما در حقیقت آن ورق، همان چیزی است که شعبده‌باز می‌خواهد و تنها توهم اختیار و انتخاب را به تماشگر برای برگزیدن آن ورق القا کرده است.</p>
<p>تحقیق با نام «حقه‌ی کنترل ذهن: اختیار و اجبار شعبده‌بازها» توسط روان‌شناس‌ها Alice Pailhes و Gustav Kuhn انجام شده است. این تحقیق، تاثیر و کنترل شعبده‌بازها روی انتخاب تماشاگرها را بررسی می‌کند و به این موضوع می‌پردازد که چگونه همین حقه‌ها در بخش‌های دیگر زندگی، از مارکت و بازار گرفته تا سیاست می‌تواند اعمال شود.</p>
<h2>کنترل کامل</h2>
<p>بسیاری از روش‌های شعبده‌بازی نشان می‌دهد که شما به راحتی می‌توانید تصمیمات دیگران را تحت تاثیر قرار دهید و آن‌ها را تغییر دهید؛ حتی زمانی‌که تماشاگرها احساس می‌کنند که اختیار تام تصمیمات در دستان خودشان است، شعبده‌باز تقریبا کنترل کامل را در دست دارد. شالوده‌ی حقه‌های شعبده‌بازها بر این اصل استوار است که مردم به تعداد انتخاب‌های پیش روی‌شان احساس می‌کنند که حق انتخاب دارند. در حالی‌که اصل ماجرا چیز دیگری است. دکتر گاستاو کان می‌گوید که همانطور که یک نفر به انتخاب ورقِ سمت راستی در یک حقه شعبده‌بازی ترغیب می‌شود، ما می‌توانیم به سمت خرید یک محصول در سوپرمارکت ترغیب شویم. چه آن شخص با حقه شعبده‌باز، ورقی را انتخاب کند که در جایگاه خاصی قرار گرفته چه آن شخص با حقه صاحب کسب و کار محصولی را انتخاب کند که در مکان خاصی چیده شده، این توهم وجود دارد که شخص در حال انتخاب کردن است، اما آن ورق/محصول برای اون از پیش برگزیده شده است.</p>
<p>مطالعه که در Trends in Cognitive Sciences منتشر شد ابزارهای روان‌شناسی متفاوتی که توسط شعبده‌بازها مورد استفاده قرار می‌گیرد را نشان داده است.</p>
<p>در ساده‌ترین حالت، این مطالعه این موضوع را تصدیق می‌کند که رفتار و اعمال مردم، مشابه و قابل پیش‌بینی است. کتاب <a href="https://g.co/kgs/3G2wbU" rel="noopener" target="_blank">Predictably Irrational</a> از <a href="https://www.ilola.ir/4570/%d8%af%d9%86-%d8%a2%d8%b1%db%8c%d9%84%db%8c/" rel="noopener" target="_blank">دن آریلی</a> اثر بی‌نظیری در خصوص رفتارهای قابل پیش‌بینی انسان است.</p>
<p>مثلا اگر محقق‌ها از افراد می‌خواستند که از چهار ورقی که جلوی آن‌ها قرار گرفته یکی را بردارند، ۶۰٪ افرادی که راست‌دست بودند سومین ورق از سمت چپ را برمی‌داشتند. همین موضوع می‌تواند به فروش بیشتر یک محصول کمک ویژه‌ای کند. چیده شدن محصولات پُر سود در ارتفاع متناسب با مشتریان، ثابت کرده که فروش آن محصولات را به صورت چشم‌گیری افزایش می‌دهد.</p>
<p>اثر پیش‌زمینه ذهنی با استفاده از نشانه‌های کلامی و تصویریِ تکراری، تماشاگرها را به سمت یک حقه می‌کشاند و محققان دریافتند که خیلی از افراد خودشان هم نمی‌توانند توضیح دهند که چرا آن ورق را «تصادفا» برداشتند.</p>
<h2>توهم انتخاب</h2>
<p>یکی دیگر از ابزارهای شعبده‌بازها، ابهام جناس است. ولی ابهام جناس چیست؟ در کلمه، ابهام جناس به استفاده هوشمندانه از کلمات گفته می‌شود که بیش از یک معنی دارند. روش شعبده‌بازها این است که تماشاگر تصمیمات مستقل در حین انجام حقه‌ی شعبده‌بازی می‌گیرد، اما در حقیقت این تصمیمات هیچ اثری روی نتیجه ندارند. مطالعه به این موضوع اشاره می‌کند که جدای از انتخاب تماشاگر، توالیِ تصمیمات تماشاگر به خروجی یکسانی ختم می‌شود. ابهام جناس برای ایجاد حس کنترل که توهمی بیشتر نیست، بسیار موثر است.</p>
<p>یک مثال می‌تواند حقه ورق باشد که در آن شخص یک دسته از ورق‌ها را بر می‌زند. در چند مرحله ورق‌ها بریده می‌شود و روی بقیه قرار می‌گیرد. اکثر افراد نمی‌فهمند که این کارها تاثیری روی ورق اصلی و هدف ندارد.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="aligncenter size-full wp-image-4910" src="https://www.ilola.ir/wp-content/uploads/2021/03/Gustav.jpg" alt="" width="695" height="390" srcset="https://www.ilola.ir/wp-content/uploads/2021/03/Gustav.jpg 695w, https://www.ilola.ir/wp-content/uploads/2021/03/Gustav-600x337.jpg 600w, https://www.ilola.ir/wp-content/uploads/2021/03/Gustav-678x381.jpg 678w" sizes="auto, (max-width: 695px) 100vw, 695px" /></p>
<p>دکتر کان عنوان می‌کند که این حقه، به این منظور اجرا می‌شود که «احساس تحت کنترل بودن اوضاع» و «اختیار» به تماشاگر القا شود. از طرفی همین حقه می‌تواند روی تصمیمات مشتری، گفتمان سیاسی یا سرگرمی‌های آنلاین هم تاثیر بگذارد و پیاده‌سازی شود.</p>
<p>این موضوع یک سوال را پیش می‌کشد؛ سوالی که با مفاهیم پایه‌ای در نهاد بشر سر و کار دارد: آیا ما به واقع از خودمان اختیار انتخاب/عمل داریم؟ شاید احساس «اختیار داشتن» بیشتر از یک توهم خوش‌بینانه نیست؛ شاید بقاء ما به عنوان نسل بشر به این توهم احتیاج داشته و طبیعت آن را در ذهن ما جاساز کرده است.</p>
<h2>گمراهی سیاسی</h2>
<p>دکتر کان می‌گوید که توجه زیادی به ساز و کار شعبده‌بازی‌ها می‌شود؛ چرا که تکنیک‌های شعبده‌بازها می‌تواند ابزاری برای اجبار به انتخابی به ظاهر اختیاری باشد. سیاست‌پیشگان بیشتر روی تاکتیک گمراهی تمایل دارند. شعبده‌باز در این تاکتیک، توجه تماشاگر را به یک سمت می‌برد، مثلا با یک چیز پر سر و صدا یا دیدنی و سپس حرکت اصلی را دور از چشم او انجام می‌دهد.</p>
<p>دکتر کان می‌گوید حتی اگر بدانید که گمراه شده‌اید، مشکل اینجاست که این راه‌کارها آن‌قدر موثر است که تاثیرشان را می‌گذارند.</p>
<p>البته این موضوع یک سره هم بد نیست. بسیاری از ما علم و یا توانایی انتخاب درست و سالم را در پاره‌ای اوقات نداریم. یک سقلمه می‌تواند من و شما را به سمتی مایل کند که به نفع خودمان و گروه و جامعه‌ی اطرافمان است. البته اگر طراحان سقلمه، سودای سعادت ما را در سر داشته باشند. کتاب آقای ریچارد تیلر با نام <a href="https://g.co/kgs/MTAKFR" rel="noopener" target="_blank">سقلمه</a>، نمونه خوبی برای تغییرات مثبت در جامعه با استفاده از همین تکنیک‌هاست.</p>
<p>اما سوال بزرگ و اصلی این است: تغییر افکار مردم، چقدر اخلاقی است؟ چطور می‌توان مطمئن شد که از این تکنیک‌ها به نفع مقاصد افراد/ایدئولوژی‌های خاص سوءاستفاده نمی‌شود؟</p>
<p>دانستن این موضوع که من و شما هم مثل سایرین تحت تاثیر تکنیک‌های شعبده‌بازها قرار می‌گیریم، می‌تواند این آگاهی را به وجود آورد که خودمان را دست بالا نگیریم. هرچند احتمالا مثل بقیه جوابمان این است: «بله، این روش‌ها وجود دارد، اما من تحت تاثیرشان قرار نمی‌گیرم و از این قاعده مستثنا هستم!»</p>
<p>اگر جواب‌تان چیزی شبیه به این بود، یوتیوب پر از کلیپ‌های شعبده‌بازی است که خلافش را به شما ثابت خواهد کرد!</p>
<div class="iBox-w note">
<div class="iBox">برگرفته از نوشته Sean Coughlan | <a href="https://www.bbc.com/news/amp/education-56352500" target="_blank" rel="noopener">+</a></div>
</div>
<p>نوشته <a href="https://www.ilola.ir/4907/%d8%aa%d8%a7%da%a9%d8%aa%db%8c%da%a9%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b4%d8%b9%d8%a8%d8%af%d9%87%e2%80%8c%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d9%87%d8%a7-%d8%af%d8%b1-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d9%88-%d8%a8%d8%a7/">تاکتیک‌های شعبده‌بازها در سیاست و بازاریابی</a> اولین بار در <a href="https://www.ilola.ir">ایلولا</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.ilola.ir/4907/%d8%aa%d8%a7%da%a9%d8%aa%db%8c%da%a9%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b4%d8%b9%d8%a8%d8%af%d9%87%e2%80%8c%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d9%87%d8%a7-%d8%af%d8%b1-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d9%88-%d8%a8%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>4</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خلاصه کتاب ساعت‌ساز نابینا اثر ریچارد داوکینز</title>
		<link>https://www.ilola.ir/4898/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%b3%d8%a7%d8%b9%d8%aa%e2%80%8c%d8%b3%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%a7%d8%a8%db%8c%d9%86%d8%a7-%d8%a7%d8%ab%d8%b1-%d8%b1%db%8c%da%86%d8%a7%d8%b1%d8%af/</link>
					<comments>https://www.ilola.ir/4898/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%b3%d8%a7%d8%b9%d8%aa%e2%80%8c%d8%b3%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%a7%d8%a8%db%8c%d9%86%d8%a7-%d8%a7%d8%ab%d8%b1-%d8%b1%db%8c%da%86%d8%a7%d8%b1%d8%af/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[ایمان امینی]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 20 Mar 2021 06:19:14 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[خلاصه…]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[ویژه]]></category>
		<category><![CDATA[خلاصه کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[داوکینز]]></category>
		<category><![CDATA[ساعت ساز نابینا]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.ilola.ir/?p=4898</guid>

					<description><![CDATA[<p>کتاب ساعت‌ساز نابینا، تلاش بی‌نظیری از زیست‌شناس سرشناس، ریچارد داوکینز، برای به تصویر کشیدن چگونگی فرگشت است. برای همه ما این دست از سوالات پیش می‌آید که: چطور از موجودات تک‌سلولی به چیزی که اکنون هستیم رسیده‌ایم؟ مگر امکان دارد که موجودات پیچیده‌ی امروزی، صرفا حاصل تصادف بوده باشند؟ داوکینز در این کتاب نشان می‌دهد...</p>
<p>نوشته <a href="https://www.ilola.ir/4898/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%b3%d8%a7%d8%b9%d8%aa%e2%80%8c%d8%b3%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%a7%d8%a8%db%8c%d9%86%d8%a7-%d8%a7%d8%ab%d8%b1-%d8%b1%db%8c%da%86%d8%a7%d8%b1%d8%af/">خلاصه کتاب ساعت‌ساز نابینا اثر ریچارد داوکینز</a> اولین بار در <a href="https://www.ilola.ir">ایلولا</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>کتاب <a href="https://g.co/kgs/G2zDhg" target="_blank" rel="noopener">ساعت‌ساز نابینا</a>، تلاش بی‌نظیری از زیست‌شناس سرشناس، <a href="https://g.co/kgs/fjc6Qg" target="_blank" rel="noopener">ریچارد داوکینز</a>، برای به تصویر کشیدن چگونگی <a href="https://g.co/kgs/y7wGwc" target="_blank" rel="noopener">فرگشت</a> است. برای همه ما این دست از سوالات پیش می‌آید که:</p>
<p style="padding-right: 40px;">چطور از موجودات تک‌سلولی به چیزی که اکنون هستیم رسیده‌ایم؟</p>
<p style="padding-right: 40px;">مگر امکان دارد که موجودات پیچیده‌ی امروزی، صرفا حاصل تصادف بوده باشند؟</p>
<p>داوکینز در این کتاب نشان می‌دهد که چطور تصادف در کنار انتخاب طبیعی، منجر به پیدایش موجودات پیچیده‌ای مثل انسان شده است. داروین مسئله‌ای را حل کرد که تا پیش از او تقریبا همه آن را به آفریدگار نسبت می‌دادند.</p>
<p>در این <a href="https://www.ilola.ir/category/articles/abstracts/" target="_blank" rel="noopener">خلاصه</a> می‌خوانیم که چطور نظریه فرگشت، پیچیدگی‌های ما را به طبیعت، و نه یک آفریدگار نسبت می‌دهد. این نظریه می‌گوید که خالق ما، همان چیزی که شاید خیلی از مردم اسمش را خدا بگذارند، کور بوده و ما طی سلسله اتفاقات کور به جایی که اکنون هستیم، رسیده‌ایم. رخدادهایی که دانشمندان از زمان داروین به نام «فرگشت» می‌شناسند همان سلسله اتفاقات است. ساعت‌ساز، آن هم از نوع نابینا، بهترین معادل برای نیروی کور طبیعت و قیاسی ملموس برای بیان آن است.</p>
<div class="iBox-w note">
<div class="iBox">
<p><strong>نکته: </strong>خلاصه کتاب نسخه MP3 فایل WAV نیست که تمام محتویات منبع را در فضای کوچک‌تری جا دهد؛ پس انتظار نداشته باشید آن چیزی که از اصل کتاب به دست می‌آورید در خلاصه نصیبتان شود. اما خلاصه‌ها از دو نظر حائز اهمیت ویژه‌ای هستند.اول از همه شما را با محتویات و موضوع کتاب آشنا می‌کنند. شما بهتر تصمیم می‌گیرید که آیا این کتاب به دردتان می‌خورد یا نه؛ و آیا ارزشش را دارد که وقتتان را صرف آن کنید یا خیر.</p>
<p>دوم، از نقطه‌نظر یادگیری، خلاصه کتاب اگر با خواندن کتاب اصلی همراه شود بسیار مفید است. چرا؟ همانگونه که پیش‌تر در ایلولا در خصوصش نوشته بودم و در دوره <a href="https://www.ilola.ir/category/articles/abstracts/learning-how-to-learn/" target="_blank" rel="noopener">چطور یاد بگیریم</a> گفته بودم وقتی ذهن شما با سرفصل‌ها و محتویات اصلی کتاب آشنا شود، شبکه‌های عصبی مرتبط را در مغز می‌سازد. بعد از اینکه کتاب اصلی را شروع می‌کنید، این شبکه‌ها زیرساختی برای درک بهتر مطلب خواهند شد و به یادگیری بیشتر کمک می‌کنند. از این جنبه، خلاصه‌ها فوق‌العاده اثرگذار و مفید هستند.</p>
</div>
</div>
<p>در سال ۱۸۰۲ یک روحانی انگلیسی به نام ویلیام پِیْلی رساله‌ای منتشر کرد که عنوان عجیبی داشت: الهیات طبیعی &#8211; یا شواهدی از وجود و صفات خدا، جمع‌آوری شده از ظواهر طبیعی.</p>
<p>هنوز که هنوز است این کتاب یکی از معروف‌ترین نوشته‌ها در خصوص «ادعای طراحی هوشمند» یا همان «برهان نظرم» است. تقریبا موثرترین استدلال در زمینه وجود خدا هم از برهان نظرم سرچشمه می‌گیرد.</p>
<p>پِیْلی برهان نظرم را با یک مثل معروف شروع می‌کند. او می‌گوید: فرض کنید که پای من به سنگی خورد واز من پرسیده شد که آن سنگ از کجا آمده؛ احتمالا اینطور جواب می‌دهم که «تا جایی که می‌دانم، همیشه اینجا بوده است؛» شاید نشان دادن مسخره بودنِ پاسخِ من کار ساده‌ای باشد. اما فرض کنید که ساعتی را روی زمین پیدا کردم و این سوال از من پرسیده شد که آن ساعت از کجا آمده است. نمی‌شود که همان پاسخ را به این سوال هم بدهم و بگویم ساعت همیشه آنجا بوده است. چرا جوابی که برای سنگ دادم، نباید برای ساعت هم منطقی و درست باشد؟</p>
<p>واقعا چرا؟ بر اساس نظر پِیْلی فقط و فقط یک دلیل می‌تواند داشته باشد: یعنی با بررسی دقیق‌تر، در خصوص ساعت، ما چیزی را مشاهده می‌کنیم که در خصوص سنگ قادر به مشاهده آن نبودیم. ساعت از چندین بخش تشکیل شده که به نحوی از انحاء کنار هم قرار گرفته‌اند؛ و یک هدفِ از پیش تعیین‌شده و خاصل را دنبال می‌کنند. با در نظر گرفتن این گزاره که «ساعت بایستی سازنده‌ای داشته باشد که در زمان و مکانی وجود داشته باشد. یک معمار که ساعت را برای هدف خاصی ساخته باشد. چه کسی ساختارش را سر هم کرده و آن را برای منظور خاصی (نشان دادن زمان) طراحی کرده است؟</p>
<p>پِیْلی استدلالش را اینگونه ادامه می‌دهد که چرا وقتی برای وسیله‌ای ساده و ساخت بشر به این نتیجه می‌رسیم، برای چیزهای طبیعی مثل سنگ یا گُل یا آهو یا انسان به نتیجه مشابه نرسیم؟ حتی اگر نتوانیم هدفشان را بفهمیم، چیزهای طبیعی به هر حال برای هدفی ساخته شده‌اند و به‌علاوه بی‌اندازه پیچیده‌تر از وسایلی هستند که توسط آدمیزاد طراحی و ساخته شده است. اگر نخواهیم بگوییم که بدیهی است، حداقل منطقی است که به نتیجه برسیم آن‌ها هم باید طراح و سازنده‌ای داشته باشند؛ یک ساعت‌ساز الهی.</p>
<h3>انباشت تغییرات کوچک</h3>
<p>مفهوم تغییر ماهیت گونه‌ها توسط اراسموس داروین در حال محبوب شدن بود که رساله «الهیات طبیعی» از پیلی نوشته شد. تقریبا نیم قرن بعد، نوه اراسموس، چارلز داروین، ساختار جدیدی به ایده‌های او داد و دنیا را با یک پاسخ محکم و کوبنده به استدلال انکار نشدنی پیلی در خصوص طراحی آشنا کرد: نظریه انتخاب طبیعی.</p>
<p>داروین قیاس پیلی را بسیار جدی گرفت و اقرار کرد که موجودات زنده، در اصل به نظر می‌رسد که به زیبایی هرچه تمام‌تر و با هدف طراحی شده‌اند، اما این طراحی شانسی بوده است. پس چطور به وجود آمده‌اند؟ همانقدر که جواب او همه جنبه‌ها را پوشش می‌داد و قاطع بود، به همان میزان هم سطحی و ساده بود: فرگشت تدریجی، تغییرِ پله به پله از آغازی ساده و موجوداتی نخستین که آنقدر ساده بوده‌اند که امکان به وجود آمدن شانسی‌شان وجود داشته است.</p>
<p>جاندار A چیزی بیشتر از یک سلول اولیه نبوده که با یک تغییر خیلی کوچک به A1 تبدیل شده است. A آنقدر به A1 شبیه بوده که تقریبا تمیز دادن آن‌ها از یکدیگر غیرممکن بوده است. به هر حال یک جهش تصادفی در A1 باعث به وجود آمدن A2 و سپس یک جهش در A2 سبب به وجود آمدن A3 و همین مکانیزم آنقدر ادامه پیدا می‌کند تا بعد از میلیون‌ها سال جاندار B به وجود می‌آید. جاندار B شبیه به پدر و مادرش است، همانطور که شباهت‌هایی بین شما و پدربزرگ- مادر بزرگ‌تان وجود دارد. درست است که جاندار B دیگر جاندار A نیست و نمی‌توانند با آمیزش صاحب فرزندی شوند که بتواند نسلشان را ادامه دهد و درست است که B شبیه پدر و مادرش است و به نظر هیچ دخلی به A ندارد، اما تغییرات بسیار کوچک در بازه زمانی بزرگ، که تصورش برای ما سخت است، ریشه‌های B را به A می‌رساند. درک این موضوع برای ما انسان‌ها به این خاطر سخت است که دید ما، نهایتا چند ده یا صد سال را می‌تواند درک کند و نه جند میلیون سال تغییرات کوچک و تدریجی را. جمع شدنِ تغییرات بسیار کوچک در طول زمان بسیار بسیار زیاد، لاجرم منجر به انتخاب طبیعی می‌شود.</p>
<h3>ساعت‌ساز نابینا</h3>
<p>اگر این قضیه به نظرتان ناممکن می‌آید، به کاری که انسان با سگ‌ها در مدت زمان بسیار کوتاه‌تری کرد نگاه بیندازید. تقریبا در کمتر از یک هزاره، ما از گرگ به سگ کوچک ودست اموز چينى، بول داگ، سگ جیبی، و سگ راهنماى کوهستان رسیدیم. هرچند این گونه‌ها بسیار با هم متفاوت هستند، به عنوان یک حقیقتِ غیرقابل انکار، ریشه‌ی همه آن‌ها از یک جدِ گرگ-مانند می‌آید. زمانی که ما برای «طراحی» آن‌ها داشتید، بسیار کوتاه‌تر از زمانی است که انتخاب طبیعی برای طراحی دیگر گونه‌ها داشته است.</p>
<p>اما ممکن است بگویید: انسان‌ها در پروسه تبدیل گرگ به سگ‌های متفاوت دخالت کرده‌اند و کسی بوده که آن طراحی را انجام داده باشد. بله، درست است، و در انتخاب طبیعی هم همه چیز شانس و اتفاق نیست، بلکه تلاش برای بقا شرایطی را به وجود می‌آورد که تصادف تنها بخشی از پروسه و تغذیه‌کننده پروسه اصلی یعنی انتخاب طببیعی باشد. جاندارانی که ویژگی‌های خاصی داشتند، که باعث بالا رفتن شانس بقا و انتقال نسل‌شان می‌شد، با احتمال بیشتری این ویژگی‌ها را به نسل بعد منتقل می‌کردند. در طی زمانِ طولانی، که در قیاس و البته به خاطر طول عمرمانْ تصورش برای ما بسیار دشوار است، این بهبودها در جاندار، به آن کمک می‌کرد تا بهتر و مطمئن‌تر به بقاءش ادامه دهد.</p>
<p>به عبارتی، همانقدر که عجیب به نظر می‌رسد، با توجه به طبیعتی که در آن زندگی می‌کنیم، نیازی به طراح برای توضیح و تشریح ساختار جانداران وجود ندارد، بلکه آن‌ها مجبور بوده‌اند که با توجه به شرایط بقاء تا حد ممکن بی‌نقص باشند وگرنه شانس انتقال ژن‌هایشان به نسل بعد را از دست می‌دادند. تنها ساعت‌ساز، خود طبیعت است و همانگونه که داروین نشان داد، این نیروهای کور فیزیک هستند که چنین تنوع شگفت‌انگیزی از جانداران را روی کره زمین رقم زده‌اند.</p>
<p>برخلاف یک ساعت‌ساز واقعی، طبیعت هیچ ایده‌ای از اینکه قرار است به کجا برسد و جانداران ساده‌ی ابتدایی به چه موجوداتی تبدیل شوند نداشته است. در عوض بدون فکر و به طور مداوم فقط این جانداران را وادار کرده که برای بقا، خودشان را با محیط وفق دهند. آن‌هایی که به اندازه کافی بی‌نقص نبوده‌اند، چه دایناسورها، چه دودو، مرده‌اند و منقرض شده‌اند. آن‌هایی که دوام آورده‌اند، از چشم ما تقریبا بی‌نقص هستند.</p>
<h3>فرگشت چشم</h3>
<p>داروین در کتاب خاستگاه گونه‌ها می‌گوید: اگر ثابت شود که عضو پیچیده‌ای، نمی‌توانسته با تغییرات جزئی مداوم و مکرر به وجود آمده باشد، نظریه من به طور کل باطل می‌شود. یک قرن و نیم از انتشار آن کتاب تاریخی گذشته و هنوز یک مورد از ارگان‌های پیچیده که به روشی غیر از انتخاب طبیعی به وجود آمده باشند، کشف نشده است. بله، این قضیه برای عضو بسیار پیچیده‌ای مثل چشم هم صادق است. چشمی که آویزه دست باورمندان به آفرینش است.</p>
<p>ولی شاید این سوال پیش بیاید که چطور؟ چطور عضو به این پیچیدگی فرگشت پیدا می‌کند؟ اسقف بیرمنگام، هوگ مونتيفيور در کتابی به اسم «احتمال خدا» دقیقا همین سوال را می‌پرسد. به نظر می‌رسد که پاسخی برای این سوال وجود ندارد. فرانسیس هیچینگ در کتاب «گردن زرافه، یا کجا داروین به خطا رفت» پا را فراتر از این گذاشته و گفته که چشم به عنوان یک کل یا کار می‌کند یا خیر. به این معنی که چشمِ یک جاندار یک موضوع صفر یا صد است و نمی‌توانسته از طریق فرگشت و به تدریج به چیزی که اکنون است رسیده باشد. او در جایی از کتاب اشاره می‌کند که «چطور فرگشت، با بهبودهای داروینیِ بی‌اندازه کوچک و آهسته و پیوسته، چشم را به وجود آورده؟ چشمی که قادر به دیدن نیست، چه ارزشی برای بقا داشته است؟»</p>
<p>خود داروین هم مسحور این عضو، یعنی چشم و پیچیدگی‌هایش بود. او در نامه‌ای به آسا گری نوشته بود که فرگشت چشم، پشتش را لرزانده است (حالا از ترس یا هیجانش بماند). و بلافاصله در ادامه اضافه کرده بود که «وقتی به تغییرات تدریجی ظریف و شناخته‌شده فکر می‌کند، عقلم می‌گوید که باید به لرزیدنم غلبه کنم.» احتمالا منظور داروین این بوده که در نگاه اول چشم عضوی است که می‌تواند نظریه را زیر سوال ببرد، ولی وقتی وارد جزئیات می‌شویم، می‌بینیم که فرگشت چقدر زیبا چنین عضو پیچیده‌ای را به وجود آورده است.</p>
<p>درست است که فسیلی از چشم‌ها نداریم ولی براساس انواع چشم‌هایی که در بین جانداران دیگر مشاهده می‌کنیم، می‌توانیم مراحل فرگشت این عضو باشکوه را ببینیم. احتمالا همه‌چیز با یک جهش ساده پروتئینی شروع شده و به گونه‌های نخستینِ میکروبی زیر آب این قابلیت را داده که روشنایی را از تاریکی تشخیص دهند. نه اینکه کاملا محیط را رصد کنند، بلکه فقط متوجه شوند که نوری در محیط وجود دارد یا خیر. حتی امروزه جانداران بسیار ساده‌ای وجود دارند که به این نوع چشم‌های بسیار ساده تجهیز شده‌اند.</p>
<p>در نتیجه برخلاف چیزی که هیچینگ عنوان کرده، چشمِ ناقص و اولیه، آنقدرها کارایی داشته که بهتر از نبودنش باشد و همین تفاوت شرایطِ بقا را برای جاندارانی که قابلیت تشخیص شب از روز و تاریکی از روشنایی را داشته‌اند بهبود می‌بخشیده. امتیازی که این جانداران داشته‌اند به آن‌ها کمک کرده تا ژن‌هایشان را بهتر منتقل کنند چرا که شانس بیشتری برای بقاء داشته‌اند. نه فقط موجودات میکروبیِ حساس به نور قادر به استفاده‌ی بهتر از نور خورشید بوده‌اند بلکه برای ساخت غذا نیز بازدهی بهتری داشته‌اند. از طرفی، توانایی دور ماندن از اشعه UV را داشته آند. این اشعه می‌تواند به DNA آن‌ها آسیب بزند. همه این‌ها به خاطر وجود چشمِ بسیار ساده‌ای که تنها قادر به تشخیص «بود» یا «نبود» نور بوده است. به همین خاطر این موجودات میکروبی حساس به نور، بهتر دوام می‌آوردند و بیشتر تولید مثل می‌کردند.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="aligncenter size-medium wp-image-4903" src="https://www.ilola.ir/wp-content/uploads/2021/03/csm_voq_nilsson-figure_02_a808127f5f-750x418.jpg" alt="فرگشت چشم" width="750" height="418" srcset="https://www.ilola.ir/wp-content/uploads/2021/03/csm_voq_nilsson-figure_02_a808127f5f-750x418.jpg 750w, https://www.ilola.ir/wp-content/uploads/2021/03/csm_voq_nilsson-figure_02_a808127f5f-600x335.jpg 600w, https://www.ilola.ir/wp-content/uploads/2021/03/csm_voq_nilsson-figure_02_a808127f5f-1024x571.jpg 1024w, https://www.ilola.ir/wp-content/uploads/2021/03/csm_voq_nilsson-figure_02_a808127f5f-768x428.jpg 768w, https://www.ilola.ir/wp-content/uploads/2021/03/csm_voq_nilsson-figure_02_a808127f5f.jpg 1200w" sizes="auto, (max-width: 750px) 100vw, 750px" /></p>
<p>در یکی از نسل‌های بعدی، پروتئین‌هایی که به نور حساسیت داشته‌اند، برای عمل فتوسنتز، تخصصی‌تر می‌شوند و در یک قسمت، مثل یک لکه‌ی رنگی،‌ متمرکز می‌شوند؟ چرا؟ پاسخ باز هم انتخاب طبیعی است؛ جهش‌هایی که شانس بقاء را در قیاس با سایرین افزایش می‌داد، راهش را پیدا می‌کرد. در ادامه، همانطور که امروزه در کرم پهن هم قابل مشاهده است، در آن نقطه یک گودی شبیه به کاسه فرگشت پیدا می‌کند. گودی بهتر از یک نقطه یا لکه است، چرا که می‌تواند جهت نور را به جاندار گزارش کند. مدت زمانی می‌گذرد و گودی، عمیق‌تر می‌شود تا شکل حفره به خود بگیرد. حفره، شبیه به تاریک‌خانه‌ای است که سمت بازش به سمت دنیای بیرون است. این اتفاقات هزاران هزار سال طول کشیده تا به ثمر نشسته و شبیه به اولین شکل از چشم پیچیده‌ی پستانداران شده است.</p>
<h3>استدلال طراحی بد</h3>
<p>می‌توانیم باز هم جلو برویم ولی حدس می‌زنیم که دیگر نیازی نیست چون که موضع‌مان را توانستیم نشان دهیم: با زمان کافی، تغییرات کوچک می‌توانند باعث به وجود آمدن نتایج بزرگ شوند. تصور تبدیل یک پروتئین ساده و حساس به نور در یک میکروب دریایی به چشم انسان بسیار سخت و غیرمحتمل به نظر می‌رسد، اما تغییرات بسیار کوچک در بازه زمانیِ بسیار بزرگ، با راهنماییِ انتخاب طبیعی، به ما نشان داده که این گذار امکان‌پذیر است؛ و با نگاه به جاندارانی که از فرم‌های ساده‌ی چشم بهره‌مند هستند، می‌توان با اطمینان گفت که چشم انسان هم همین راه را طی کرده تا به اینجا رسیده است.</p>
<p>اما یک قضیه جالب در خصوص فرگشت چشم انسان وجود دارد. چیزی که به ندرت از آن حرفی زده می‌شود. وقتی اجداد دو-زیست ما از آب بیرون آمدند و قدم به خشکی گذاشتند، با چشمی آمدند که برای آب فرگشت پیدا کرده بود. وقتی نور از محیطی به محیط دیگری وارد می‌شود که از نظر محتوا تفاوت دارند (مثلا از هوا وارد آب می‌شود) می‌شکند. چشم اجداد دو-زیست ما، وقتی از آب به خشکی آمدند، به اندازه چشم پدران دریایی‌شان بی‌نقص نبود چرا که آن چشم برای محیط آب فرگشت پیدا کرده بود، نه خشکی. بعد از سال‌ها و به تدریج چشم اجداد ما با شرایط خشکی وفق پیدا کرد، اما هیچوقت به بی‌نقصی آن‌ها نشد. بر خلاف ما، به عنوان مثال، اختپوس ریزترین جزئیات را حتی در تاریکی تشخیص می‌دهد و نقطه کور ندارد.</p>
<p>در نتیجه برخلاف آن چیزی که موافقان آفرینش می‌گویند، چشمان انسان، بدون نقص نیست. به عبارتی، آنقدری نقص دارد که بتوانیم استدلال کنیم: ساعت‌ساز ما، ساعت‌ساز بی‌عیب و نقصی نبوده است. به عنوان مثال، شبکیه چشم ما پشت و رو است. عصب‌های ۳ میلیون سلول حساس به نور، به جای اینکه پشت شبیکه قرار بگیرند، درست جلوی آن مستقر شده‌اند. اکثر بی‌مهرگان، این مشکل را ندارند. این عصب‌ها بایستی به عصب بینایی که پشت چشم قرار دارد متصل شوند و پیام‌ها را به مغز برسانند. به همین خاطر در انسان مجبور شده‌اند که یک چرخش U شکل بزنند و از داخل سوراخ شبکیه رد شوند. این سوراخ همان نقطه کور است: حتی زمانیکه نور به نقطه کور از طریق عنبیه و عدسی می‌رسد، ما هیچ چیزی در آن نقطه نمی‌بینیم. دلیلش این است که دسترسی نور به سلول‌های گیرنده نور توسط این دسته از عصب‌ها سد شده است. در یک طراحی درست و بی‌نقص، لازم نبود این عصب‌ها از جلوی گیرنده‌ها عبور کنند.</p>
<p>علتِ فرگشتِ چشم انسان ، با این نقص هنوز مشخص نیست؛ و اینکه چرا چشم‌های مشابه اختاپوس و ماهی‌های مرکب بی‌نقص‌تر از ما فرگشت پیدا کرده‌اند (سلول‌های حساس به نور به سمت نور مایل هستند و نقطه کوری ندارند) &#8211; اما حدس می‌زنیم به خاطر جانداران میانی، این اتفاق افتاده است. جاندارانی که پدرانشان اهل دریا بوده‌اند و طرح شبیکه چشم‌شان، که از آن‌ها به ارث برده بودند، به درد خشکی نمی‌خورده و شرایط نامساعدی را برای‌شان رقم می‌زده است. در نتیجه فرگشت وارد عمل شده و تا جایی که امکان داشته، همان فرم از چشم‌ها را اصلاح کرد. فرگشت غالبا مثل یک طراح هوشمند نیست که تخته‌پاک‌کن را بردارد، همه چیز را پاک کند و از نو طرحی برای جاندار بکشد. به همین خاطر هر جانداری، رد پایی از جانداران میانی که واسط او و جانداران اولیه بودند را در خود دارد. و این موارد شامل نقص‌ها هم می‌شود. نقص‌هایی که فرگشت تا حد ممکن اصلاح‌شان کرده است و می‌کند.</p>
<h3>خلاصه که:</h3>
<p>در سال ۲۰۱۰، تیم رادفورد کتاب ساعت‌ساز نابینا را یکی از بهترین کتاب‌ها معرفی کرد که با صبر و حوصله، سوالی که اسقف‌ها و مخالفان را گیج و مبهوت کرده بود، به بهترین شکل ممکن پاسخ می‌دهد. سوال این بود که:</p>
<blockquote><p>چطور طبیعت این گوناگونی و پیچیدگی مسحور کننده را ایجاد کرده است؟</p></blockquote>
<p>در حقیقت ساعت‌ساز نابینا، چشم انسان را به حقیقتی باز می‌کند که بعد از مطالعه‌ی آن دیگر نمی‌توانیم آن را در گونه به گونه‌ی جانداران نبینیم؛ حتی بعد از گذشت بیش از ۳ دهه از انتشار اولین نسخه از آن.</p>
<p>اگر چیزی برای‌تان باورنکردنی یا غیرشهودی است، آن را نشدنی تلقی نکنید. حتی موجودی مثل انسان، با تمام پیچیدگی‌های باورنکردنی‌اش، می‌تواند محصول تغییرات بسیار کوچک در بازه زمانی بسیار بزرگ باشد. همانطور که دانشمندان نشان دادند و علم زیست بر پایه‌ی این دیدگاه استوار شده است.</p>
<div class="iBox-w note">
<div class="iBox">
برگرفته از خلاصه کتاب از سایت <a href="https://12min.com">۱۲ دقیقه</a></p>
</div>
</div>
<p>نوشته <a href="https://www.ilola.ir/4898/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%b3%d8%a7%d8%b9%d8%aa%e2%80%8c%d8%b3%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%a7%d8%a8%db%8c%d9%86%d8%a7-%d8%a7%d8%ab%d8%b1-%d8%b1%db%8c%da%86%d8%a7%d8%b1%d8%af/">خلاصه کتاب ساعت‌ساز نابینا اثر ریچارد داوکینز</a> اولین بار در <a href="https://www.ilola.ir">ایلولا</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.ilola.ir/4898/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%b3%d8%a7%d8%b9%d8%aa%e2%80%8c%d8%b3%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%a7%d8%a8%db%8c%d9%86%d8%a7-%d8%a7%d8%ab%d8%b1-%d8%b1%db%8c%da%86%d8%a7%d8%b1%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>10</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
