<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>Iran - Mithras</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.firoozian.com/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://weblog.firoozian.com/atom.xml" />
   <id>tag:weblog.firoozian.com,2008://5</id>
   <updated>2007-09-25T13:43:09Z</updated>
   <subtitle>.:: چو ايران نباشد تن من مباد ::.</subtitle>
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.34</generator>

<entry>
   <title>دوبيت از فردوسی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.firoozian.com/archives/daily/2007/09/a_couplet_of_ferdowsi/" />
   <id>tag:weblog.firoozian.com,2007://5.362</id>
   
   <published>2007-09-25T05:30:57Z</published>
   <updated>2007-09-25T13:43:09Z</updated>
   
   <summary>چنين است رسم سرای سپنج
يکی زو تن آسان و ديگر به رنج
برين و بر آن روز هم بگذرد
خردمند مردم چرا غم خورد</summary>
   <author>
      <name>iran - mithras</name>
      <uri>http://weblog.firoozian.com</uri>
   </author>
         <category term="daily" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   <category term="8" label="فردوسی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="9" label="شعر" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.firoozian.com/">
      چنين است رسم سرای سپنج
يکی زو تن آسان و ديگر به رنج
برين و برآن روز هم بگذرد
خردمند مردم چرا غم خورد
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>ببينم می‌توانم برگردم؟</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.firoozian.com/archives/daily/2007/09/a_try_to_find_if_i_can_write/" />
   <id>tag:weblog.firoozian.com,2007://5.361</id>
   
   <published>2007-09-02T06:02:36Z</published>
   <updated>2008-02-02T14:52:13Z</updated>
   
   <summary>خيلی زمان گذشته است و من چيزی در وب‌لاگم ننوشته ام. خوب است که اينجا فيلْ+تِر است و بازديد کننده‌ی زيادی ندارد، مگرنه بسيار بدتر می‌شد. پيشامدهای زيادی را پشتِ سر گذاشته ام. خوب و کمی بد. ديوانگی‌هايی که مايه...</summary>
   <author>
      <name>iran - mithras</name>
      <uri>http://weblog.firoozian.com</uri>
   </author>
         <category term="daily" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.firoozian.com/">
      خيلی زمان گذشته است و من چيزی در وب‌لاگم ننوشته ام. خوب است که اينجا فيلْ+تِر است و بازديد کننده‌ی زيادی ندارد، مگرنه بسيار بدتر می‌شد. 

پيشامدهای زيادی را پشتِ سر گذاشته ام. خوب و کمی بد. ديوانگی‌هايی که مايه خنده و شادی می‌شوند. گاهی می‌انديشم که زندگی چه بيهوده است و گاهی براستی از هر نفسی که می‌کشم، از اينکه می‌توانم در اين جهان زندگی کنم در پوست خود نمی‌گنجم. آدمی است ديگر! 

بنا به برخی رويکردها بنا دارم که دور و ورِ نوشته‌های سياسی نچرخم. زمانی که می‌بينی همه تنها غر می‌زنند و غر می‌زنند و سپس درمی‌يابی که خود تو هم يکی از همان‌ها هستی؛ کسی که هيچ کاری نمی‌کند و تنها از روی ناتوانی بد و بيراه می‌گويد. شايد.

تا زمانی که نگرانِ اندازه‌ی نان و قيمتِ فلان چيز و يا دفتر و کتابِ حکومتی هستيم، زندگی همين است. از آن لذت ببريم. بويژه که با صد ليتر سهميه‌ی بنزينِ کوپنی آن هم به گونه‌ی نوين، بايد بيشتر خوشحال باشيم. تنها نبايد زياد جفتک پرانی کنيم، نکند همين کاه و يونجه را قطع کنند!

سايه شومِ جنگ هم بی خيال...
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>دو بيت از حافظ</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.firoozian.com/archives/daily/2007/04/a_couplet_of_hafiz/" />
   <id>tag:weblog.firoozian.com,2007://5.360</id>
   
   <published>2007-04-19T05:47:47Z</published>
   <updated>2007-04-18T22:05:53Z</updated>
   
   <summary>سزدم چو ابر بهمن که برين چمن بگريم
طرب آشيان بلبل بنگر که زاغ دارد
سر درس عشق دارد دل دردمند حافظ
که نه خاطر تماشا نه هوای باغ دارد</summary>
   <author>
      <name>iran - mithras</name>
      <uri>http://weblog.firoozian.com</uri>
   </author>
         <category term="daily" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   <category term="7" label="حافظ" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.firoozian.com/">
      سزدم چو ابر بهمن که برين چمن بگريم
طرب آشيان بلبل بنگر که زاغ دارد
سر درس عشق دارد دل دردمند حافظ
که نه خاطر تماشا نه هوای باغ دارد
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>اون که رفته اينجاست</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.firoozian.com/archives/daily/2007/01/who_has_gone_is_here/" />
   <id>tag:weblog.firoozian.com,2006://5.358</id>
   
   <published>2007-01-27T06:28:03Z</published>
   <updated>2008-02-02T14:52:13Z</updated>
   
   <summary>تا ببينيم اين دريوزگان با اين فيلْ+تِر بازی‌ها چه را می‌خواهند برسانند؟ حماقت‌شان را يا پليدیِ انکار ناشدنی‌شان را...</summary>
   <author>
      <name>iran - mithras</name>
      <uri>http://weblog.firoozian.com</uri>
   </author>
         <category term="daily" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.firoozian.com/">
      با اينکه برنامه‌ای هست که با آن می‌توانم وب‌لاگم را به روز کنم، بيشتر دوست دارم از راهِ خودِ صفحه‌ی ويرايشِ برنامه‌ی «ام تی» اين کار را انجام بدهم. لذتی بسيار زياد دارد. 

تا ببينيم اين دريوزگان با اين فيلْ+تِر بازی‌ها چه را می‌خواهند برسانند؟ حماقت‌شان را يا پليدیِ انکار ناشدنی‌شان را...
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>شبِ چله</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.firoozian.com/archives/daily/2006/12/yalda/" />
   <id>tag:weblog.firoozian.com,2006://5.359</id>
   
   <published>2006-12-25T05:32:02Z</published>
   <updated>2006-12-25T15:46:32Z</updated>
   
   <summary>شبِ چله هم آمد و رفت.</summary>
   <author>
      <name>iran - mithras</name>
      <uri>http://weblog.firoozian.com</uri>
   </author>
         <category term="daily" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.firoozian.com/">
      شبِ چله هم آمد و رفت و اين جا همچنان بی هيچ جنبشی در تکاپویِ پر شتابِ اينترنت گوشه‌ای وا مانده است. 

اين را همينجوری نوشتم. چيزی را دارم آزمايش می‌کنم.
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>مهر - هتيت‌ها</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.firoozian.com/archives/mithra/god-mithras-0/2006/10/mithras_hittites/" />
   <id>tag:weblog.firoozian.com,2006://5.357</id>
   
   <published>2006-10-22T05:41:56Z</published>
   <updated>2006-11-24T05:27:48Z</updated>
   
   <summary>بابلي‌ها واژه‌ی بربر را از سومري‌ها گرفته بودند. سومري‌ها به کاسي‌های لرستان که به کشورِ سومر دست اندازی می‌کردند بربر می‌گفتند. پس آن جور که می‌گويند، بربر واژه‌ای يوناني نيست.</summary>
   <author>
      <name>iran - mithras</name>
      <uri>http://weblog.firoozian.com</uri>
   </author>
         <category term="god mithras 0" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   <category term="3" label="مهر" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.firoozian.com/">
      <![CDATA[<div class="entry-img-left" style="width:280px;"><div class="inner" style="width:280px;"><a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Hittites" target="weblog.firoozian.com"><img src="http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/thumb/8/84/Hittite_Empire.png/280px-Hittite_Empire.png" alt="The Hittite Empire (red) at the height of its power in ca. 1290 BC, bordering on the Egyptian Empire (green) - امپراتوریِ هتيت‌ها (بخشِ قرمز) در نيرومندترين زمان خودش در حدودِ ۱۲۹۰ پيش از ميلاد، هم مرز با فرمانروايی مصري‌ها (بخشِ سبز)" title="The Hittite Empire (red) at the height of its power in ca. 1290 BC, bordering on the Egyptian Empire (green) - امپراتوریِ هتيت‌ها (بخشِ قرمز) در نيرومندترين زمان خودش در حدودِ ۱۲۹۰ پيش از ميلاد، هم مرز با فرمانروايی مصري‌ها (بخشِ سبز)" style="width: 280px;" /><p>Wikipedia</p></a></div></div>

<strong>هاتي‌ها Hatti که امروزه هتيت Hethit [Hittites<span dir="ltr">]</span> ناميده می‌شوند</strong> - در آغازِ هزاره‌ی دويم پيش از ميلاد، مردمي آريايی نژادِ روشن پوستِ نيايشگرِ آفتاب (مظهرِ ايزدِ مهر) از راهِ قفقاز به آسيای کوچک سرازير شدند. اينان کم کم آسيایِ کوچک را به زيرِ فرمانِ خود در آوردند و در سده‌ی هفدهمِ پيش از ميلاد کشورِ خود را در آسيایِ کوچک به اندازه‌ای گسترش دادند که در جنوب با کشورِ بزرگِ بابل و مصر هم مرز گرديدند. 

هتيت‌ها پيوسته به بابل دست اندازی می‌کردند. مردمِ بابل از اين يورشگران می‌ترسيدند و آنها را آفتاب پرست می‌دانستند و «بربر» می‌ناميدند، زيرا هتيت‌ها آفتاب (مظهرِ ايزدِ مهر) را گرامی می‌داشتند و نيايش می‌کردند.]]>
      <![CDATA[بابلي‌ها واژه‌ی <strong>بربر</strong> را از سومري‌ها گرفته بودند. سومري‌ها به کاسي‌های لرستان که به کشورِ سومر دست اندازی می‌کردند بربر می‌گفتند. پس آن جور که می‌گويند، <strong>بربر</strong> واژه‌ای يوناني نيست.

هتيت‌ها که در سوريه و لبنانِ امروزی با مصريان هم مرز شده بودند، کم کم زورمند شدند (۱۴۵۰ تا ۱۲۰۰ پيش از ميلاد) و هماوردِ مصريان گرديدند تا آنجا که، رامسسِ دويم Ramses II پادشاهِ مصر را در کادش Kadesh (تل نبی‌مند، در جنوبِ باختریِ حَمص) شکست دادند و فراری کردند.

رامسس دويم پادشاهِ مصر، در سالِ پنجمِ پادشاهی‌يش، در ماهِ مه‌ِ سالِ ۱۲۸۵ پيش از ميلاد با بيست هزار مردِ جنگی برای درهم کوبيدنِ دوازده هزار سپاهیِ و هشت هزار چريکِ زيرِ فرمانِ مووتليس Muwatallis پادشاهِ هتيت‌ها به نبرد پرداخت. سرانجام از هتيت‌ها شکست خورد و پس نشست. شانزده سال پس از آن، رامسس دويم ناگزير شد با هتيت‌های زورمند «پيمانِ دوستیِ هميشگی» ببندد.

<ul><blockquote><li>رونويسی شده از کتاب «بغ مهر» نوشته‌ی «احمد حامی»</li>
</blockquote></ul>]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>گفتگو يا ستيز</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.firoozian.com/archives/daily/2006/10/dialog_or_polemic/" />
   <id>tag:weblog.firoozian.com,2006://5.356</id>
   
   <published>2006-10-10T05:30:28Z</published>
   <updated>2006-11-24T05:27:48Z</updated>
   
   <summary>نمی‌دانم چرا برخي‌ها دوست دارند سخنانِ ساده را بپيچانند تا برای دريافتِ آنچه می‌خواهند بگويند نياز به يک ميرزا بنويسِ هم خطِ خودشان پيدا کرد؟</summary>
   <author>
      <name>iran - mithras</name>
      <uri>http://weblog.firoozian.com</uri>
   </author>
         <category term="daily" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.firoozian.com/">
      <![CDATA[اين را می‌نويسم تا نوشته باشم. شنبه و دوشنبه هم نشد چيزی بنويسم. باز دارم تنبل می‌شوم. 

چند روز است دارم اين گفتگویِ <a href="http://blog.malakut.org/archives/2006/10/post_84.shtml" title="اسلام-هراسی اروپاييان">ملکوت</a> و نيلگون (چون زمانه از ام تی بهره می‌برد و به تارنمای آن پيوند نداده و نمی‌دانم آيا نسخه‌ای که برای آن به کار رفته خريداری شده است يا نه، پيوندِ نوشته‌ی نيلگون را نمی‌گذارم. در نوشته‌ی ملکوت پيوند به آن هست. اين هم احتياطِ واجب.) را می‌خوانم. با کوششي زياد. نمی‌دانم چرا برخي‌ها دوست دارند سخنانِ ساده را بپيچانند تا برای دريافتِ آنچه می‌خواهند بگويند نياز به يک ميرزا بنويسِ هم خطِ خودشان پيدا کرد؟ 

ببينيم انجامِ گفتگو يا کتک کاری پنهان چه خواهد شد. :) 

اين هم از امروز.]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>مهر - کاسپ‌ها</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.firoozian.com/archives/mithra/god-mithras-0/2006/10/mithras_kaspians/" />
   <id>tag:weblog.firoozian.com,2006://5.355</id>
   
   <published>2006-10-08T06:16:30Z</published>
   <updated>2006-11-24T05:27:48Z</updated>
   
   <summary>چيزهايی را که در دره‌ی سفيدرود از زيرِ خاک بيرون آورده اند، مانده از دورانِ کاسپ‌ها هستند.</summary>
   <author>
      <name>iran - mithras</name>
      <uri>http://weblog.firoozian.com</uri>
   </author>
         <category term="god mithras 0" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   <category term="3" label="مهر" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   <category term="6" label="اسب" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.firoozian.com/">
      <![CDATA[<div class="entry-img-left" style="width:200px;"><div class="inner" style="width:200px;"><a href="http://www.caspians.com" target="weblog.firoozian.com"><img src="http://www.caspians.com/shagala2.jpg" alt="اسبِ نژادِ کاسپين – The Caspian Horse" title="اسبِ نژادِ کاسپين – The Caspian Horse" style="width: 200px;" /><p>The Persian Horse</p></a></div></div>

<strong>کاسپ‌ها يا کاسپ‌يان</strong> - بررسی‌های من به اينجا رسيده است که، نخستين گروهِ آريايی‌های سفيد پوست با چشماني کبود و موهایِ بور که در هزاره‌ی سهيمِ پيش از ميلاد يا زودتر، پيش از کوچيدنِ هتيت‌ها و ميتاني‌ها به آسيایِ کوچک، از راهِ دامنه‌ی کوه‌های تالش (تال، تيل، تول = گِل + لش) به ايران آمدند و در دره‌ی سفيدرود و دلتایِ آن (گيلانِ امروزی) ماندگار شدند «کاسپ‌ها» بودند. اينها فرهنگي درخشان و تمدني گسترده در اينجا بنيان گذاشتند و نامِ خود را به دريای شمالِ ايران دادند که فرنگي‌ها آن را <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Caspian_Sea" title="Caspian Sea">دريای کاسپي‌يَن</a> (کاسپيان) می‌نامند. 

چيزهايی را که در دره‌ی سفيدرود از زيرِ خاک بيرون آورده اند، مانده از دورانِ کاسپ‌ها هستند.

کشورِ کاسپ‌ها در آغاز، در دره‌ی سفيدرود ميان دريایِ کاسپيان و کوه‌های شمالیِ زنجان (سنگان) و از املش (امل + لش) تا تالش گسترده بوده است.]]>
      <![CDATA[کاسپ‌ها پيروِ آيينِ مهر بودند و بايد نخستين کساني بوده باشند که <a href="http://www.kristull.com/caspian.htm" title="Caspian Horse">اسب</a> را به ايران آورده و پرورش داده اند. کاس‌های گيلان که چشماني کبود، پوستي سفيد و موهای بور دارند و بيشتر در فومن و اسالم و تالش و املش زندگی می‌کنند، از نژادِ کاسپ هستند.

کاسپ‌ها از کوه‌های تالش به آذربايجان هم رفته اند. دو کسيان [؟]، يکي در شهرستانِ ماکو و ديگري در شهرستانِ رضائيه از اين مردم نام گرفته اند. مردمِ چشم کبود و مو بور و سفيد پوستِ آذربايجان هم از نژادِ کاسپ و از خويشانِ کاس‌های گيلان هستند.

کاسپ‌ها به فلاتِ ايران کوچيده اند و زمانِ درازی شهرِ قزوين (کاسپين = کاسپيان) زيستگاه و پايگاهِ‌شان بوده است. مردمِ مو بور و سفيد پوست و کبود چشمِ قزوين هم از نژادِ کاسپ اند. 

گروه‌ي از کاسپ‌ها به خراسان رفته اند و در دره‌ی <strong>کاسپ‌رود</strong> که امروز کشف‌رود ناميده می‌شود ماندگار شده اند (کشف نامِ لاک‌پشت است و به اينجا نمی‌خورد، در شاهنامه نامِ اين رود، کاسپ‌رود و کاسف‌رود آمده است). گروهی هم به خاورِ افغانستانِ امروزی رفته اند که بازماندگانشان با موی بور، چشمِ آبی و پوستِ سفيد هنوز در آنجا زندگی می‌کنند. 

کاسپ‌ها از قزوين به همدان و از آنجا به لرستان رفته اند. اينها با پروراندنِ اسب و فروختنِ آن به بابلي‌ها، به کشورِ بابل راه يافتند. پيش از آنکه کاسپ‌ها به بابلی‌ها اسب بفروشند، سومري‌ها و اکدي‌ها و بابلي‌ها، ارابه‌های خود را با گاو می‌کشيدند. پس از شناختنِ اسب، اربه‌هايشان را با اسب کشيدند که آنها را از کاسي‌ها می‌خريدند. از همين راه اسب به عربستان رفت و در آنجا پرورش يافت، جوری که اسبِ عربي امروزه به نام شده است. 

هم اکنون در لرستان مردمي سفيد پوست با موهای بور و چشمانی کبود، در تيره‌های کاکاوند، حسن‌وند، بوميانِ نورآباد، در بخش‌های زاغه، الشتر، دلفان، سلسله، کرمانشاه و جاهای ديگر زندگی می‌کنند که از نژادِ کاسپ هستند.

کاسي‌های لرستان که از راهِ اسب فروشی به بابل راه يافته بودند، کم کم در بابل رخنه کردند و به آنجا دست اندازی می‌کردند. اين دست اندازی‌ها به اندازهای گسترش يافت که، از سده‌ی هجدهمِ پيش از ميلاد، نامِ کاسي‌ها در تاريخِ بابل راه يافت. 

بابلي‌ها، به کاس‌ها که از شمالِ خاوری، و هتيت‌های سفيد پوستِ مو بورِ و کبود چشمِ هم نژادِ کاسي‌ها که از شمال به بابل دستبرد می‌زدند «بربرها» می‌گفتند.

<strong>بربر</strong>، به زبانِ سومري نامِ آفتاب است. سومري‌ها کاسي‌ها را و بابلي‌ها هتيت‌ها را که هر دو نيايشگرِ آفتاب (مظهرِ ايزدِ مهر) بودند «آفتاب پرست» می‌دانستند. و آنها را بربر می‌ناميدند. 

کاسي‌ها که با گذشتنِ زمان نيرومند شده بودند، در سالِ ۱۵۲۰ پيش از ميلاد، کشورِ بابل را گرفتند و فرمانروايیِ خود را در آنجا استوار کردند.

از پادشاهانِ نامدارِ کاسي‌ها در بابل، نامِ کارائين‌داش Karaïndash (پيرامونِ سال‌ِ ۱۴۱۵ پيش از ميلاد)، بورنابوری‌ياشِ دوم Burnaburiash (پيرامونِ سالِ ۱۳۵۰ پيش از ميلاد) و ملی‌شی‌خو Melishichu (پيرامونِ سالِ ۱۱۸۰ پيش از ميلاد) بجا مانده است. 

در سالِ ۱۱۶۰ پيش از ميلاد، پس از ۳۶۰ سال فرمانروايی به کشورِ بابل، کسي‌هایِ لرستان از الامي‌ها شکست خوردند و سرورىِشان در کشورِ بابل پايان يافت و به کوهستانِ لرستان بازگشتند (لغتنامه‌ی سوئيسيِ NSB Enzyklopaedi-Lexikon 2000 جلدِ هشتم چاپِ ۱۹۷۱ صفحه‌ی ۲۷۸۲ ستونِ چهارم).

کاس‌ها را الامي‌ها، کَسي، آسوري‌ها، کشو و هرودوت کيسي ناميده است. در تاريخ کشو، کاسو، کيسي، کسي، کاسيت، کسيان هم ناميده شده اند.

<ul><blockquote><li>رونويسی شده از کتاب «بغ مهر» نوشته‌ی «احمد حامی»</li>
</blockquote></ul>]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>يک بيت از سنايی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.firoozian.com/archives/daily/2006/10/a_couplet_of_sanai/" />
   <id>tag:weblog.firoozian.com,2006://5.354</id>
   
   <published>2006-10-05T05:48:16Z</published>
   <updated>2006-11-24T05:27:48Z</updated>
   
   <summary>هر کرا دولتست و بُرنايی
تو بدانکس مپيچ که برنَايی</summary>
   <author>
      <name>iran - mithras</name>
      <uri>http://weblog.firoozian.com</uri>
   </author>
         <category term="daily" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.firoozian.com/">
      هر کرا دولتست و بُرنايی
تو بدانکس مپيچ که برنَايی
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>وحدتِ ملی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.firoozian.com/archives/daily/2006/10/national_unification/" />
   <id>tag:weblog.firoozian.com,2006://5.353</id>
   
   <published>2006-10-03T06:14:16Z</published>
   <updated>2006-11-24T05:27:48Z</updated>
   
   <summary>کاريکاتور - گوسفندِ شبيه سازی شده</summary>
   <author>
      <name>iran - mithras</name>
      <uri>http://weblog.firoozian.com</uri>
   </author>
         <category term="daily" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.firoozian.com/">
      <![CDATA[<div class="entry-img-center" style="width:350px;"><div class="inner" style="width:350px;"><a href="http://nikahang.blogspot.com/2006/10/blog-post_115975956369986327.html" target="weblog.firoozian.com"><img src="http://x5.freeshare.us/122fs939930.jpg" alt="گوسفند هم گوسفندِ شبيه سازی شده" title="گوسفند هم گوسفندِ شبيه سازی شده" style="width: 350px;" /><p>يادداشت‌های نيک‌آهنگ کوثر</p></a></div></div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>شميران و می</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.firoozian.com/archives/2006/10/the_king_shemiran_and_story_of_wine/" />
   <id>tag:weblog.firoozian.com,2006://5.352</id>
   
   <published>2006-10-02T05:48:23Z</published>
   <updated>2006-11-24T05:27:48Z</updated>
   
   <summary>نميدانم که چه ميخوردم، اما خوش بود، کاشکي امروز سه قدح ديگر از آن بيافتمی، نخستين قدح بدشخواری خوردم که تلخ مزه بود، چون در معده‌ام قرار گرفت طبعم آرزوی ديگر کرد، چون دوم قدح بخوردم نشاطي و طربي در دلِ من آمد که شرم از چشمِ من برفت، و جهان پيشِ من سبک آمد، پنداشتم ميانِ من و شاه هيچ فرقي نيست، و غمِ جهان بردلِ من فراموش گشت، و سوم قدح بخوردم بخواب خوش در شدم.</summary>
   <author>
      <name>iran - mithras</name>
      <uri>http://weblog.firoozian.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.firoozian.com/">
      <![CDATA[<div class="entry-img-left" style="width:300px;"><div class="inner" style="width:300px;"><img src="http://firoozian.com/static/pics/Black-Grape.jpg" alt="Black Grape - انگور سياه برای شراب" title="Black Grape - انگور سياه برای شراب" style="width: 300px;" /></div></div>

مهرگان بر شما فرخند و خجسته باد. 

اميد که اين روز همانند گذشته جشن گرفته شود و تا باشد، شادی و خوشی باشد. خواه در آغازِ مهر يا دهمِ مهر که برابر با شانزدهمِ مهر به تاريخِ سالنمای زرتشتي است.  

داستانِ زير را از کتابِ سبک شناسی، جلد دوم، نوشته‌ی شادروان محمد تقی بهار (ملک الشعرا) برگرفته از کتابي با نامِ نوروزنامه<a href="http://weblog.firoozian.com/archives/2006/10/the_king_shemiran_and_story_of_wine/#1" name="b1"><font size="small"><sup>*</sup></font></a> منسوب به خواجه امام ابولفتح عمر بن ابراهيم اخيام (اولخيامي) نيشابوري، که شايسته‌ی اين چند روز ديده ام می‌آورم.

* کوشش کرده ام تا جايی که می‌شود، از نگارشِ کتاب پيروی کنم. در نوشته‌ای جدا، داستان را با نگارشي ديگر و برداشت‌های خودم از آن باز می‌آورم. چرا که به گمانِ من بسيار زيبا و انديشمندانه است. 


<p align="right">شميران و می (حکايت اندر معنی پديد آمدنِ شراب)</p>

خيام (؟) در نوروزنامه کشفِ مِی را بيکی از منسوبان جمشيد اسناد داده نويسد:]]>
      <![CDATA[<div class="entry-img-right" style="width:200px;"><div class="inner" style="width:200px;"><img src="http://firoozian.com/static/pics/Wine-and-Bird---Tajvidi-Amirkabir-Press.jpg" alt="Wine & Bird - Tajvidi - Amirkabir Press - می و پرنده - تجويدی - انتشاراتِ اميرکبير" title="Wine & Bird - Tajvidi - Amirkabir Press - می و پرنده - تجويدی - انتشاراتِ اميرکبير" style="width: 200px;" /></div></div>

«اندر معنی پديد آمدن شراب – اندر تواريخ نبشته اند که بهراة پادشاهی بود کامگار و فرمانروا، با گنج و خواسته‌ی بسيار، و لشکري بيشمار، و همه‌ی خراسان در زيرِ فرمانِ او بود، و از خويشانِ جمشيد بود نام او شميران، و اين دزشميران که بهراتست و هنوز برجاست، آبادان او کرده است، او را پسري بود، نام او بادام (مينوی: باذان [آقای بهار در حاشيه‌ی کتاب يادداشت کرده اند: باذان را در خراسان «باذام» گفته‌اند.]) سخت دلير و مردانه و بازور بود، و بزرگان پيشِ او، پسرش بادام پيشِ پدر؛ قضا را همائي بيامد و بانگ ميداشت، و برابر تخت پاره‌ای دورتر، بزير آمد و بزمين نشست، شاه شميران نگاه کرد ماري ديد در گردن همای پيچيده و سرش درآويخته، و آهنگ آن ميکرد که همای را بگزد، شاه شميران گفت ای شيرمردان، اين همای را از دست اين مار که برهاند و تيري بصئاب بيندازد؟ – بادام گفت ای ملک کار بنده است، تيري بينداخت چنانک سر مار در زمين بدوخت، و بهمای هيچ گزندی نرسيد همای خلاص يافت و زماني آنجا ميپريد و برفت، قضا را سالِ ديگر همين روز شاه شميران بر منظره نشسته بود، آن همای بيامد و بر سر ايشان ميپريد و پس بر زمين آمد، همانجا که مار را تير زده بود، چيزي از منقار بر زمين نهاد، و بانگي چند بکرد و بپريد، شاه نگاه کرد و آنهمای را بديد، با جماعت گفت پنداری اين همانست (آقای دهخدا: اين هماييست) که ما او را از دست آن مار براهانيديم، و امسال بمکافات آن باز آمده است و ما را تحفه آورده، زيرا که منقار بر زمين ميزند، برويد و بنگريد و آنچ بيابيد بياوريد، دو سه کس برفتند، و بجملگی دو سه دانه ديدند آنجا نهاده، برداشتند و پيشِ تختِ شاه شميران آوردند، شاه بکار (آقای مينوی در حاشيه نوشته اند ظ. نگاه - آقای دهخدا چنين تصحيح کرده‌اند: بگاز کرد (يعنی دندان زد)) کرد، دانه‌ای سخت ديد، داناآن و زيرکان را بخواند و آن دانها بديشان نمود، و گفت هما اين دانها را بما بتحفه آورده است، چه ميبينيد اندرين، ما را با اين دانها چه ميبايد کردن؟ تفق شدند که اينرا ببايد کِشت و نيک نگاهداشت تا آخرِ سال چه پديدار آيد، پس شاه تخم را بباغبانِ خويش داد و گفت در گوشه‌ای بکار، و گرداگرد او پرچين کن تا چهارپا اندرو راه نيابد، و از مرغان نگاهدار و بهروقت احوال او مرا نمای، پس باغبان همچين کرد، نوروز ماه بود، يکچندي برآمد شاخکي از اين تخمها برجست، باغبان پادشاه را خبر کرد، شاه با بزرگان و داناآن بر سرِ آن نهال شد، گفتند ما چنين شاخ و برگ نديده ايم، و بازگشتند، چون مدتي برآمد شاخهاش بسيار شد، و بلگها پهن گشت، و خوشه خوشه بمثال گاورس (ارزن) ازو در آويخت، باغبان نزديکِ شاه آمد، و گفت در باغ، هيچ درختي از اين خرمتر نيست، شاه دگر باره با دناآن بديدار درخت شد، نهالِ او را ديد درخت شده، و آن خوشها ازو درآويخته، شگفت بماند، گفت صبر بايد کرد تا همه‌ی درختان را بر برسد تا بر ايندرخت چگونه شود، چون خوشه بزرگ کرد، و دانهای غوره بکمال رسيد هم دست بدو نيارستند کرد، تا خريف در آمد، و ميوه‌ها چون سيب و امرود و شفتالو و انار و مانند آن در رسيد، شاه بباغ آمد، درخت انگور ديد چون عروس آراسته، خوشه‌ها بزرگ شده، و از سبزي بسياهی آمده، چون شبه ميتافت، و يک يک دانه از و همی ريخت، همه‌ی داناآن متفق شدند که ميوه‌ی اين درخت اينست، و درختي بکمال رسيده است، و دانه از خوشه ريختن آغاز کرد، و بر آن دليل ميکند که فايده‌ی اين در آب اينست، آب اين ببايد گرفتند، و خم پر کردن، تا چه ديدار آيد، (ظ. پديدار آيد.) و هيچ کس دانه در دهان نيارست نهادن از آن همی ترسيدند که نبايد که زهر باشد و هلاک شوند، همانجا در باغ خمي نهادند و آبِ آن انگور بگرفتند، و خم پر کردند، و باغبان را فرمود هر چه بينی مرا خبر کن، و باز گشتند، چون شيره در خم بجوش آمد باغبان بيامد، و شاه را گفت شيره همچون ديگ بی آتش ميجوشد بنرمی ؟ اندازد (تير مياندازد: تير زَنَد بی کمان و سخت بکوشد (منوچهری). ياداشت‌های آقای دهخدا) گفت چون بيارامد مرا آگاه کن، باغبان روزی ديد صافی و روشن شده چون ياقوتِ سرخ ميتافت، و آراميده شد، در حال شاه را خبر کرد، شاه با داناآن حاضر شدند، همگان در رنگِ صافیِ او خيره بماندند، و گفتند مقصود و فايده از اين درخت اينست اما ندانيم که زهر است يا پادزهر، پس بر آن نهادند که مردي خوني در را از زندان بيارند، و ازين شربتي بدو دهند، تا چه پديدار آيد، چنان کردند، و شربتي ازين بخوني دادند، چون بخورد اندکي روی ترش کرد، گفتند ديگر خواهی؟ گفت بلی، شربتي ديگر بدو دادند، در طرب کردن و سرود گفتن و ... و کچول کردن آمد، و شکوهِ پادشاه در چشمش سبک شد، و گفت يک شربت ديگر بدهيد، پس هرچه خواهيد بمن بکنيد، که مردان مرگ را زاده اند، پس شربتِ سوم بدو دادند، بخورد و سرش گرانشد و بخفت، و تا روزِ ديگر بهوش نيامد، چون بهوش آمد پيشِ ملک آوردندش، ازو پرسيدند که آن چه بود که ديروز خوردی، و خويشتن را چون ميديدی؟ گفت نميدانم که چه ميخوردم، اما خوش بود، کاشکي امروز سه قدح ديگر از آن بيافتمی، نخستين قدح بدشخواری خوردم که تلخ مزه بود، چون در معده‌ام قرار گرفت طبعم آرزوی ديگر کرد، چون دوم قدح بخوردم نشاطي و طربي در دلِ من آمد که شرم از چشمِ من برفت، و جهان پيشِ من سبک آمد، پنداشتم ميانِ من و شاه هيچ فرقي نيست، و غمِ جهان بردلِ من فراموش گشت، و سوم قدح بخوردم بخواب خوش در شدم، شاه ويرا آزاد کرد از گناهي که کرده بود. بدين سبب همه‌ی داناآن متفق گشتند که هيچ نعمتي بهتر و بزرگوارتر از شراب نيست، از بهر آنک در هيچ طعامي و ميوه‌ای اين هنر و خاصيتي نيست که در شرابست، شاه شميران را معلوم شد شرابخوردن، و بزم نهادن آئين آورد، و بعد از آن هم از شراب رودها بساختند (مراد از رود بمعنی ساز و آلت طربست – معهذا ممکنست طواب (سرودها) باشد. (مينوی)) و نواها زدند، و آن باغ که درو تخمِ انگور بکشتند هنوز برجاست، آن را بهراة غوره (عوره يا عورج (معرب) نام قريه‌ای بوده است بر درِ شهرِ هرات. معجم البلدان نوروزنامه و حواشي) ميخوانند و بر در شهرست، و چنين گويند که نهالِ انگور از هراة بهمه‌ی جهان پراگند (مويد انتشارِ مو از فلات ايران بساير اقطار جهان می‌باشد.) چندان انگور که بهراة باشد بهيچ شهري و ولايتي نباشد، چنانک زيادت از صد گونه انگور را نام بر سرِ زبان بگويند و فضيلت شراب بسيار است.»

<a href="#b1" name="1">نوروزنامه -</a> کتابي است به فارسیِ بسيار شيرين و استوار و خوش سبک، که منسوب است به خواجه امام ابولفتح عمر بن ابراهيم اخيام (اوالخيامي) النيشابوري از مشاهير حکما و رياضيين اواخرِ قرنِ پنجم و اوايلِ قرنِ ششمِ هجری که تاريخِ وفاتِ او را بين سنين ۵۰۸ - ۵۳۰ داشته اند (حواشي چهار مقاله، ص ۲۲۰، طبعِ ليدن) و بعضي ديگر هم مولدش را در قريه‌ی «بسنک» من توابعِ استرآباد شمرده اند (رباعياتِ خيام، نسخه‌ی خطي متعلق به آقای همائی) – ديگری هم مولدِ او را قريه‌ی «شمشاد» از توابعِ بلخ دانسته است. و از تاريخِ فاضل محمد شهرزوري معلوم می‌شود که مولدِ وی در نيشابور بوده است و آباءِ وی نيز نيشابوري بوده اند. (رک: حواشیِ چهار مقاله، ص ۲۱۹. تصحيحِ مجتبی مينوئی)

<ul><blockquote><li>سبک شناسی، نوشته‌ی شادروان محمد تقی بهار (ملک الشعرا)، جلد دوم، چاپِ دوم ۱۳۳۷، موسسه‌ی چاپ و انتشاراتِ اميرکبير.</li></blockquote></ul>]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>مهر</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.firoozian.com/archives/mithra/god-mithras-0/2006/10/mehr_or_mithras/" />
   <id>tag:weblog.firoozian.com,2006://5.350</id>
   
   <published>2006-10-01T05:56:02Z</published>
   <updated>2006-11-24T05:27:48Z</updated>
   
   <summary>از خيلی پيش، از زمانِ بسيار دور، از گودترين و تاريکترين جایِ تاريخ، از زمانی که آريايی‌ها به ايران زمين آمدند، از آن زمان که رويدادهای تاريخ در پشتِ مه تيره‌ای پنهانند و تنها سايه‌شان پيدا است، ايرانيان مهر و ناهيد را نيايش می‌کردند و پيرو آيينِ مهر يا کيشِ بغاني بودند. </summary>
   <author>
      <name>iran - mithras</name>
      <uri>http://weblog.firoozian.com</uri>
   </author>
         <category term="god mithras 0" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   <category term="3" label="مهر" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.firoozian.com/">
      <![CDATA[<p align="center">مِهر</p>

<strong>مهر، ايزدِ از ياد رفته‌ای که از بامداد تا دلِ شب، در پگاه، در نيمروز، در پسين و در شامگاه همه‌ی زندگی ما را پر کرده است.</strong>

اين نوشته را بخوانيد و بغِ مهر، ايزدِ فروغ، ايزدِ روشنی، شاه چراغ، نگهبانِ پيمان، پشتيبانِ جنگيان و راستگويان و درست‌کاران، پيشوایِ ايياران (عياران)، علیِ علی الاهيان، داوود کوود (کبود) سوار، يارِ غار، زورخانه، پهلوان و لوتی را باز شناسيد و از بزرگترين سرافرازی نخستين دورانِ سروریِ مردم آريايیِ ايران زمين آگاه شويد.]]>
      <![CDATA[از خيلی پيش، از زمانِ بسيار دور، از گودترين و تاريکترين جایِ تاريخ، از زمانی که آريايی‌ها به ايران زمين آمدند، از آن زمان که رويدادهای تاريخ در پشتِ مه تيره‌ای پنهانند و تنها سايه‌شان پيدا است، ايرانيان مهر و ناهيد را نيايش می‌کردند و پيرو آيينِ مهر يا کيشِ بغاني بودند. 

<div class="entry-img-left" style="width:300px;"><div class="inner" style="width:300px;"><img src="http://firoozian.com/static/mithra/Mithras - King Nersi.jpg" alt="Mithras, The King Nersi - نقش رستم، ايزد آناهيتا(۱) به نرسی پادشاه ساسانی(۲) چنبر شاهی می‌بخشد. ايزد مهر(۳) برسم بدست، گواه اين بخشش ايزدی است." title="Mithras, The King Nersi - نقش رستم، ايزد آناهيتا(۱) به نرسی پادشاه ساسانی(۲) چنبر شاهی می‌بخشد. ايزد مهر(۳) برسم بدست، گواه اين بخشش ايزدی است." style="width: 300px;" /></div></div>

<strong>ناهيد</strong> - ناهيد يا آناهيتا (اَ اَهيتَ = ناپليد = بی گناه = معصومه)، ايزدِ زن، ايزدِ آبها، که او را از پل‌های دختر که به نامِ او ساخته شده اند مانند: «پل دخترهای» ميانه، تنگه ملاوی، تالاب رود (رودِ تالار مازندران)، در خراسان، روی رودخانه‌ی زرين رود (قِز کُرپی) در جنوبِ مراغه و جاهای ديگر، همچنين از پرستشگاه‌های او در کنگاور، تراز ناهيد در خاورِ ساوه، بی بی شهربانو در ری و بيدخت (بِ‌یْ = بی = بغ + دُخت) در خراسان و جاهایِ ديگر، در بخشيدن «چنبرِ شاهی» به نرسی، پادشاهِ ساساني در نقشِ رستم می‌شناسيم. ساسان پدرِ بابک، پدرِ اردشير، بنيان گذارِ شاهنشاهيِ ساساني، موبدِ پرستشگاهِ ناهيد در شهرِ استخرِ فارس بود. 

<strong>مهر</strong> - آيينِ مهر يا کيشِ بغاني را که ريشه‌ی آن نيايشِ آفتاب است، نخستين آريايی‌هايی که به ايران زمين، هندوستان و آسيایِ کوچک کوچ کردند، همراهِ خود آوردند (در کاوش‌های آناتولی هم سرودِ دلچسبی از آرينا Arinna الاهه‌ی آفتاب و سروَرِ ايزدان پيدا شده که از هتيت‌ها بجا مانده است). نيايشگرانِ آفتاب که در دورانِ باستان به ايران زمين و آسيای کوچک آمدند سه گروهشان بنام بودند: 

کاسپ‌ها، هاتی‌ها که هتيت Hethit نام گرفته اند و ميتانی‌ها Mitanni.

<ul><blockquote><li>رونويسی شده از کتاب «بغ مهر» نوشته‌ی «احمد حامی»</li>
</blockquote></ul>]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>دو سه خط همين جوری</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.firoozian.com/archives/daily/2006/09/2_3_lines_writing/" />
   <id>tag:weblog.firoozian.com,2006://5.348</id>
   
   <published>2006-09-28T06:28:50Z</published>
   <updated>2006-11-24T05:27:48Z</updated>
   
   <summary>بنا هم گذاشته ام که دست کم روزي يک نوشته در وبلاگم بگذارم. هرچی شد شد. برای همين هست که می‌بيند اين چند روزه چرند و پرند زياد نوشته ام.</summary>
   <author>
      <name>iran - mithras</name>
      <uri>http://weblog.firoozian.com</uri>
   </author>
         <category term="daily" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.firoozian.com/">
      <![CDATA[داشتم چيزي پيرامونِ يک ويژگیِ بلاگر می‌نوشتم که بهتر ديدم يکي دو روزِ ديگر آن را به پايان ببرم و اينجا بگذارم. چون دارم روی يک چيزي همانند، که ام تی هم دارد کار می‌کنم. 

اکنون نمی‌دانم درباره‌ی چی بنويسم؟ بنا هم گذاشته ام که دست کم روزي يک نوشته در وبلاگم بگذارم. هرچی شد شد. برای همين هست که می‌بيند اين چند روزه چرند و پرند زياد نوشته ام. اين کمک می‌کند کم کم دوباره دستم توی نوشتن يا تايپيدن راه بيافتد. 

ديدم بيشترِ وبلاگ‌ها درباره‌ی خانمِ <a href="http://spaceblog.xprize.org" title="وبلاگِ انوشه انصاری">انوشه انصاری</a> نوشته اند. من نتوانستم چيزي بنويسم و يا نياز نديدم. فردا هم که ايشان به زمينِ خوشگلِ خودمان بر می‌گردند. گرچه دوست داشتم درباره‌ی پرچمِ ايران و اجازه ندادن به وی برای داشتنِ پرچمِ کشورمان بر روی لباس‌شان بنويسم. من با اين کار هم رای هستم. راستش از ديدِ من ايشان به عنوان يک ايراني به فضا نرفتند. نه مردمِ ايران و نه حکومت هم در اين رويدادِ بزرگ هيچ نقشی نداشتيم. همه‌اش به خودِ خانم انصاری و توانايی ايشان در بهره گيری از ابزارها و امکان‌های کشورِ آمريکا بر می‌گردد. 

يک نوشته از پيشگفتارِ کتابي هست که می‌خواستم برای اين چند روز که يادواره‌ی جنگ است اينجا بگذارم. نشد که آن را بازبينی کنم و بفرستم. پيرامونِ نقشِ تاريخی و فرهنگی ايران و اين خائن‌هايی که در آذربايجان و خوزستان، خواستارِ تکه تکه کردن ايران هستند است.]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>قانونِ مردم آزاریِ صدا و سيما</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.firoozian.com/archives/daily/2006/09/the_irib_malignity_law/" />
   <id>tag:weblog.firoozian.com,2006://5.347</id>
   
   <published>2006-09-27T06:15:36Z</published>
   <updated>2008-02-02T14:52:13Z</updated>
   
   <summary>اينان از اينترنت، تنها نام و فيلْ+تِر کردن آن را ياد گرفته اند. </summary>
   <author>
      <name>iran - mithras</name>
      <uri>http://weblog.firoozian.com</uri>
   </author>
         <category term="daily" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.firoozian.com/">
      همانگونه که گمان می‌کردم، ديشب برنامه‌ای را که می‌خواستم ببينم نشان ندادند. چيزی که از صدا و سيما می‌توان چشم داشت. خوب بود که در زيرنويسِ اعلامِ برنامه‌ها، ديدم که برنامه‌ی پخشِ آنها دگرگون شده است. مگر نه حسابی سر کار می‌ماندم. 

امروز به تارنمای شبکه يک سری زدم. بيشترِ پيوندها کار نمی‌کرد. جدولِ برنامه‌ها پر از خالی بود. هفت روزِ هفته هيچ برنامه‌ای نداشتند. چندين دقيقه هم زمان گرفت تا صفحه‌یِ نخست و زشتِ آن بار شود. اينان از اينترنت، تنها نام و فيلْ+تِر کردن آن را ياد گرفته اند. به راستی پول ما را چگونه حيف و ميل می‌کنند و به قوم و خويش خود می‌دهند تا اينچنين گند کاری‌هايی بکنند. 
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>پايانِ دوران</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://weblog.firoozian.com/archives/daily/2006/09/end_of_time/" />
   <id>tag:weblog.firoozian.com,2006://5.346</id>
   
   <published>2006-09-26T05:36:28Z</published>
   <updated>2006-11-24T05:29:56Z</updated>
   
   <summary>خيلی شگفت است که ما چگونه می‌توانيم خودمان را با شرايط سازگار کنيم. چيزي را بپذيريم و در آن نکته‌های خوب بيابيم. </summary>
   <author>
      <name>iran - mithras</name>
      <uri>http://weblog.firoozian.com</uri>
   </author>
         <category term="daily" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   <category term="2" label="Nostradamus" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#tag" />
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://weblog.firoozian.com/">
      <![CDATA[<div class="entry-img-left" style="width:200px;"><div class="inner" style="width:200px;"><a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Nostradamus" target="weblog.firoozian.com"><img src="http://upload.wikimedia.org/wikipedia/en/thumb/c/c6/Nostradamus_by_Cesar.jpg/200px-Nostradamus_by_Cesar.jpg" alt="Nostradamus original portrait by his son Cesar - تصوير نوستراداموس نقاشیِ پسرش، سزار" title="Nostradamus original portrait by his son Cesar - تصوير نوستراداموس نقاشیِ پسرش، سزار" style="width: 200px;" /><p>Wikipedia</p></a></div></div>

ديشب که نه، کمی از دو و نيم بامداد گذشته برنامه‌ی «پايانِ دوران» را نگاه کردم. قسمتِ دوم بود. من سری آغازينِ آن را کامل نشد ببينم. گفتارهای جالب و نتيجه‌گيری‌های مسخره‌ای دارد. 

من بيشتر از بخشِ مربوط به پيشگويی‌های نوستراداموسِ آن خوشم می‌آيد. يادم هست در بخشي در آن می‌خواهند نشان دهند که پيشگويی نوستراداموس، برای بازگشتِ بزرگی و عظمتِ ايران، به زمانِ کنونی و دست يابی حکومت به فن آوریِ هسته‌ای بر می‌گردد. آن هم از ديدِ راستی‌های چند آتشه‌ی آمريکا!]]>
      ببينم امشب هم می‌توانم بيدار بمانم. خوبی و شايد هم بدی امشب اين است که تلوزيون فيلمِ پنجشنبه شبِ سينما يک را دوباره می‌گذارد: «حضور». بگمانم نامِ انگليسی آن «Being There» بود. آن را نديده بودم. بخشي از آهنگِ آن که از روی تمِ چنين گفت زرتشتِ اشتراوس ساخته شده بود، مانند ۲۰۰۱، اديسه‌ی فضايی، بسيار دلچسب و با معنی بود. گفتگوی پايانی آن هم بسيار شنيدنی بود. بنابراين بهانه‌ای برای بيدار ماندن هست. گرچه اگر بخواهند، بر پايه‌ قانونِ هميشگیِ مردم آزاریِ صدا و سيما رفتار کنند، يا برنامه‌ی پايانِ دوران را نمی‌گذارند و يا ديرتر می‌گذارند. اين همان بدی‌ای است که می‌گويم. 

خيلی شگفت است که ما چگونه می‌توانيم خودمان را با شرايط سازگار کنيم. چيزي را بپذيريم و در آن نکته‌های خوب بيابيم. اين همان تلوزيوني است که من هيچ حاضر نيستم، سر به تنِ بسياری از کارمندانش باشد! 

* نامِ برنامه را نادرست نوشته بودم. چون همه‌اش به يک فيلم با آن نام می‌انديشيدم.
   </content>
</entry>

</feed>
