<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/atom10full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearch/1.1/" xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:gd="http://schemas.google.com/g/2005" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" gd:etag="W/&quot;DUAEQXg7eCp7ImA9WxNbEk0.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-8645520879375394559</id><updated>2009-11-14T17:38:20.600+03:30</updated><title>کرم کتاب</title><subtitle type="html" /><link rel="http://schemas.google.com/g/2005#feed" type="application/atom+xml" href="http://iranianbookworm.blogspot.com/feeds/posts/default" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://iranianbookworm.blogspot.com/" /><link rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><link rel="next" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8645520879375394559/posts/default?start-index=26&amp;max-results=25&amp;redirect=false&amp;v=2" /><author><name>کرم کتاب</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14100155066919822879</uri><email>noreply@blogger.com</email></author><generator version="7.00" uri="http://www.blogger.com">Blogger</generator><openSearch:totalResults>65</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><link rel="self" href="http://feeds.feedburner.com/iranianbookworm" type="application/atom+xml" /><feedburner:emailServiceId>iranianbookworm</feedburner:emailServiceId><feedburner:feedburnerHostname>http://feedburner.google.com</feedburner:feedburnerHostname><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com" /><entry gd:etag="W/&quot;DUAEQXg7fyp7ImA9WxNbEk0.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-8645520879375394559.post-2683424210016136406</id><published>2009-11-14T17:25:00.003+03:30</published><updated>2009-11-14T17:38:20.607+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-11-14T17:38:20.607+03:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="معرفی سایت" /><title>معرفی چند کتاب</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;بد نیست نگاهی به معرفی کتابهای زیر هم بکنید:&lt;br /&gt;&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://1book.persianblog.ir/post/49"&gt;معرفی کتاب «Z مثل زکریا» اثر «رابرت ابراین»&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://1book.persianblog.ir/post/50"&gt;معرفی کتاب «نماد گمشده» اثر «دن براون»&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://1book.persianblog.ir/post/48"&gt;نقد و بررسی «غریبه‌ای در سرزمین غربت» نوشته‌ی «رابرت آنسون هاین‌لاین»&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://1book.persianblog.ir/post/38"&gt;معرفی کتاب «ژرفای گسل» اثر «ساسان قهرمان»&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold; font-style: italic;"&gt;شاد وکتابخوان باشید&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold; font-style: italic;"&gt;کرم کتاب&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8645520879375394559-2683424210016136406?l=iranianbookworm.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://iranianbookworm.blogspot.com/feeds/2683424210016136406/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=8645520879375394559&amp;postID=2683424210016136406" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8645520879375394559/posts/default/2683424210016136406?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8645520879375394559/posts/default/2683424210016136406?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/iranianbookworm/~3/UsqePFNBgRw/blog-post_14.html" title="معرفی چند کتاب" /><author><name>کرم کتاب</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14100155066919822879</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="00017226519312465158" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://iranianbookworm.blogspot.com/2009/11/blog-post_14.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CE8AR309cSp7ImA9WxNbEE4.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-8645520879375394559.post-7392587511808640579</id><published>2009-11-12T16:36:00.003+03:30</published><updated>2009-11-12T17:04:06.369+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-11-12T17:04:06.369+03:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="گزارش کتاب" /><title>گزارش کتاب «روزنامه نویسی»</title><content type="html">&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_zC2EGSGhNb0/SvwOm5GJxoI/AAAAAAAAAC0/qhMi9EPbH3Y/s1600-h/Writhing+for+Journalists.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 157px; height: 240px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_zC2EGSGhNb0/SvwOm5GJxoI/AAAAAAAAAC0/qhMi9EPbH3Y/s320/Writhing+for+Journalists.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5403209714262197890" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;طی دو سه قرن گذشته بیشتر نویسندگان بزرگ از روزنامه و روزنامه نگاری شروع کردند. من هم که سر پیری هنوز عشق نویسندگی دارم، بد ندیدم که اینبار سعی کنم از این در وارد شوم. برای همین قبل از هر کاری از یک فرصت در نمایشگاه مطبوعات استفاده کردم و دو سه تا کتاب در این زمینه خریدم و یا هدیه گرفتم. یکی از این کتابها «روزنامه نویسی» به قلم سه روزنامه نگار باسابقه است.&lt;br /&gt;مقدمه کتاب خیلی اشتها آور به نظر می رسد:&lt;br /&gt;«.... نوشتن به خودی خود خوشایند و جذاب است زیرا باید سعی کرد تا با گزینش کلمات مناسب در جملات، پاراگراف هایی را خلق کرد که مفهوم موجود در ذهن نویسنده را بر روی کاغذ منتقل کند و ضمناً بازخورد مثبت سردبیران، روزنامه نگاران و خوانندگان را به دنبال داشته باشد.&lt;br /&gt;این کتاب راهنمای عملی برای تمام کسانی است که در روزنامه ها و نشریات دستی در نوشتن دارند. روزنامه نگاران حرفه ای، دانشجویان روزنامه نگاری و کارآموزانی که در امور تبلیغاتی، سرگرمی و دیگر موارد مشغول اند نیز از مخاطبان بالقوه این کتاب هستند. ....»&lt;br /&gt;اما به غیر از این مقدمه شیرین، نویسندگان نشان دادند که واقعاً حرفه ای هستند. کتاب علاوه بر مقدمه به چهار بخش اصلی تقسیم شده، سه بخش آن مربوط به کارهای اصلی روزنامه نگاران است و یک فصل مربوط به نویسندگی. این چهاربخش عبارتند از:&lt;br /&gt;•    خبرنویسی (وینفورد هیکس)&lt;br /&gt;•    مقاله نویسی (سالی آدامز)&lt;br /&gt;•    نقد نویسی (هریت گیلبرت)&lt;br /&gt;•    سبک&lt;br /&gt;در هر بخش علاوه بر اینکه به شما نشان می دهد که خبر، مقاله یا نقد را چطور باید نوشت، در مورد روشهای خواندنی بودن و مورد قبول بودن آن هم راهنمائیهایی کرده است. کتاب البته مقدمه خوب و خواندنی دارد که نکات جذابی در مورد نویسندگی در روزنامه را به شما یادآوری می کند.&lt;br /&gt;اما حتی اگر نخواهید نویسنده روزنامه بشوید، کتاب نکات قشنگی برای خواندن دارد، مثلاً در تعریف خبر آورده است:&lt;br /&gt;«خبر آن است که کسی در جایی مایل نیست که شما مطلب مربوط به آن را تحریر کنید و یا می خواهد حق شما را در نگارش مطلب تان پایمال کند و هر چه غیر از این باشد آن آگهی و تبلیغات می نامیم. (نقل از لرد نورث کلیف و ویلیام راندولف هرست)»&lt;br /&gt;«خبر مطلبی است که باعث می شود جوانان بی علاقه به موضوعات اطراف شان، رغبت به خواندن آن پیدا کنند و مادامی که آنها خبر را نخوانده باشند خبر همچنان زنده است و پس از خوانده شدن دیگر مرده به حساب می آید. (اِولين وُو)»&lt;br /&gt;و جالبتر از همه:&lt;br /&gt;«هرگاه سگی انسانی را گاز بگیرد خبر نیست زیرا طبیعت سگ گاز گرفتن است، اما اگر انسانی سگی را گاز بگیرد خبر است. (تعبیر معروف جان.بی.بوگارت و چارلز دانا)»&lt;br /&gt;بعضی از نکات هم بسیار کلیدی است. مثلاً سوالات شش گانه «رودیارد کیپلینگ» که هر خبر باید به آن پاسخ دهد:&lt;br /&gt;•    چه کسی Who&lt;br /&gt;•    چه چیزی What&lt;br /&gt;•    چگونه How&lt;br /&gt;•    کجا Where&lt;br /&gt;•    کی When&lt;br /&gt;•    چرا Why&lt;br /&gt;و یا مبحث هرم وارونه خبر که نکات جالبی در نگارش خبر و ویرایش آن می دهد.&lt;br /&gt;یکی از بخشهای که روی آن خیلی حساب کرده بودم و عملاً آب پاکی را روی دستم ریخت، نقد نویسی بود. پیش خودم فکر کرده بودم که با خواندن این بخش می توان تبدیل به یک نقد نویس حرفه ای کتاب بشوم و برای مجلات نقد کتاب بنویسم. اما بعضی از پاراگرافها، مثل پاراگراف زیر تصمیمم را عوض کرد و ترجیح دادم بازهم گزارش کتاب نویس ساده ای باشم تا یک نقاد کتاب:&lt;br /&gt;«اگر می خواهید راه قهرمانی را پیش بگیرید، هرگز منتقد نشوید. هنرمندان خلّاق همواره از منتقدین متنفرند حال آنکه خوانندگان از شرکت در بحث های آنها لذت می برند. تاریخ و تاریخ نویسان نگاه رو به عقب را دوست دارند و رویکردشان هم به اشتباهات گذشته فقط به تمسخر کشاندن و انتقاد از آنهاست با این تفاوت که تنها دلیل نقد کردن یک منتقد، لذتی است که وی از هنر و سرگمی های مردم می برد و همین عنصر است که در بعضی از آثار هنری و یا تفریحی نمود دارد و برخی دیگر فاقد این مولفه هستند. پس به عنوان منتقد سعی کنید که لذت را از طریق به کارگیری کلمات برای خوانندگام معنی کنید.»&lt;br /&gt;مفیدترین بخش کتاب برای من، شاید کوتاه ترین فصل آن «سبک» باشد و بخصوص شش نکته اساسی نویسنده و روزنامه نگار معروف «جورج اورول» برای نوشتن:&lt;br /&gt;1.    هیچگاه از استعاره و تشبیه یا دیگر فنون گفتاری در زبان نوشتاری استفاده نکنید.&lt;br /&gt;2.    به هیچ وجه هنگامی که عبارات کوتاه پاسخگوی نیازتان در ادای منظور هستند آنها را با عبارات مطوّل چایگزین نکنید.&lt;br /&gt;3.    هر زمان که می بینید، صرف نظر کردن از بعضی از کلمات در جملات به بدنه آن آسیب نمی رساند، بلادرنگ آن را عملی کنید.&lt;br /&gt;4.    جایی که جملات معلوم، مفهوم شما را می رسانند چرا باید از جملات مجهول استفاده کرد؟&lt;br /&gt;5.    جایی که کلمات روزمره و رسا وجود دارند چه نیاز به استفاده از کلمات نامانوس، معادل خارجی و یا معادل علمی آنهاست؟&lt;br /&gt;6.    این قوانین را هر چه بهتر در نوشته هایتان اعمال کنید قبل از آنکه قوانین نامتعارف جایگزین آنها گردند.&lt;br /&gt;و شاید یکی از بهترین توصیه های این کتاب برای نویسندگان این باشد:&lt;br /&gt;«با گوشهایتان بنویسید&lt;br /&gt;ساده ترین راه حل خوب نوشتن، بلند خواندن موضوع نگارش است و بدین ترتیب جملات طولانی، تکرار زیاد واژگان و ساختار نامناسب جملات را می توان از هم تشخیص داد.&lt;br /&gt;نکته مثبت در نگارش آنجاست که نویسنده قادر به خلف مطالب موزون و آهنگین باشد و جملاتی بنویسید که قادر به استخراج نتیجه ای قوی از آن باشید همچون جمله ای از چارلز دیکنز:&lt;br /&gt;او مادرم بود، سرد و مرده.»&lt;br /&gt;در مجموع کتاب به نظرم خوب می آید بخصوص برای کسانی که دوست دارند برای روزنامه ها و مجلات کار کنند و یا به نوعی به نویسندگی علاقه مند هستند. خوبی کتاب بیشتر در این است که فرمولهای مشخصی برای مقایسه مطالبتان با یک نمونه خوب در اختیارتان قرار می دهد و شما می توانيد با قراردادن مطلبتان در این فرمولها به آن نمره بدهید و در صورت امکان تصحیح های لازم را در مطلبتان انجام دهید.&lt;br /&gt;کتاب همچنین می تواند هدیه خوبی برای دوستان نوجوانتان باشد که به روزنامه نگاری و نویسندگی علاقه مند هستند.&lt;br /&gt;شاد و كتاب‌خوان باشيد،&lt;br /&gt;كرم كتاب&lt;br /&gt;پ.ن: یکی از نتایج خواندن کتاب برای من این بود که شناسنامه کتاب را از اول مطالبم به آخر آن منتقل کنم، تا مطلب سریعتر و هیجان انگیزتر شروع شود. امیدوارم این تغییر را بپسندید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نام کتاب: &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;روزنامه نویسی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نام اصلی: &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;Writhing for Journalists&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نويسنده: &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;وینفورد هیکس (Wynford Hicks)، سالی آدامز (Sally Adams) هریت گیلبرت  (Harriett Gilbert)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;مترجم: &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;علیرضا باستانی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ناشر:  &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;دفتر مطالعات و توسعه رسانه های وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نوبت چاپ: &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;اول 1386&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;تعداد صفحه: &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;253 صفحه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;شمارگان: &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;2000 نسخه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;قیمت: &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;17,000 ريال&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;شابک: &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;8-06-9934-964-978&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8645520879375394559-7392587511808640579?l=iranianbookworm.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://iranianbookworm.blogspot.com/feeds/7392587511808640579/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=8645520879375394559&amp;postID=7392587511808640579" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8645520879375394559/posts/default/7392587511808640579?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8645520879375394559/posts/default/7392587511808640579?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/iranianbookworm/~3/sotts-u_CWs/blog-post.html" title="گزارش کتاب «روزنامه نویسی»" /><author><name>کرم کتاب</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14100155066919822879</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="00017226519312465158" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://3.bp.blogspot.com/_zC2EGSGhNb0/SvwOm5GJxoI/AAAAAAAAAC0/qhMi9EPbH3Y/s72-c/Writhing+for+Journalists.jpg" height="72" width="72" /><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://iranianbookworm.blogspot.com/2009/11/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;D08DQ3k4fSp7ImA9WxNQF0U.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-8645520879375394559.post-3967470213544204008</id><published>2009-09-24T12:49:00.003+03:30</published><updated>2009-09-24T13:21:12.735+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-09-24T13:21:12.735+03:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="اخبار" /><title>بازگشت پادشاهان</title><content type="html">&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_zC2EGSGhNb0/SrtBBAPP7aI/AAAAAAAAACs/LemZjD2COfA/s1600-h/Nasir_aldin_tusi.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 300px; height: 225px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_zC2EGSGhNb0/SrtBBAPP7aI/AAAAAAAAACs/LemZjD2COfA/s320/Nasir_aldin_tusi.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5384969264951192994" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;تابناک در &lt;a href="http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=65550"&gt;خبری&lt;/a&gt; اعلام کرد که پادشاهان از تاریخ حذف نمی شوند، فقط کم رنگ می شوند! خوب جای شکرش باقی است. اما متن خبر خیلی جالب است حتما بخوانید، بخصوص پاراگراف آخر که :&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;-----------&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;لی بیگدلی، استاد تاریخ دانشگاه شهید بهشتی با اشاره به این که تاریخ ایران تاریخ جنگ است می‌گوید: بسیاری از بزرگان اندیشه ساز تاریخ ما مانند ابوعلی سینا و فردوسی در خدمت پادشاهان بوده‌اند.&lt;br /&gt;او ابوریحان بیرونی را مثال می‌آورد؛ این چهره برجسته ایران زمین نقشه حمله هولاکوخان به عراق و الموت را طراحی و اجرا کرد.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;-----------&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;حقیقت ماجرا این است که آدم از استاد تاریخ بیشتر از اینها انتظار دارد. چون &lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C"&gt;ابوریحان بیرونی&lt;/a&gt; از دانشمندان و وزیران دربار سلطان &lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%BA%D8%B2%D9%86%D9%88%DB%8C"&gt;محمود غزنوی&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86_%D9%85%D8%B3%D8%B9%D9%88%D8%AF_%D8%BA%D8%B2%D9%86%D9%88%DB%8C"&gt;مسعود&lt;/a&gt; پسر وی بوده است و این &lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87_%D9%86%D8%B5%DB%8C%D8%B1_%D8%B7%D9%88%D8%B3%DB%8C"&gt;خواجه نصیرالدین طوسی&lt;/a&gt; بود که وزیر هولاکو خان بود وی را برای فتح بغداد و سرنگونی خلفای عباسی تشویق کرد. اما خواجه نصیر الدین طوسی در زمان حمله هولاکوخان خود در قلعه های اسماعیلیان بوده است و بعید است طراح حمله به الموت باشد! آن که با اسماعیلیان مخالف شدید داشت &lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87_%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85_%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%84%DA%A9"&gt;خواجه نظام الملک&lt;/a&gt; وزیر&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87_%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85_%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%84%DA%A9"&gt;ملکشاه سلجوقی&lt;/a&gt;  بود&lt;br /&gt;در پایان امیدوارم که این اشتباه از تایپیست یا کم دانشی من باشد نه اشتباه یک استاد تاریخ! آن هم سه اشتباه در یک جمله!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold; font-style: italic;"&gt;شاد و کتاب خوان باشید&lt;/span&gt; &lt;span style="font-weight: bold; font-style: italic;"&gt;کرم کتاب&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8645520879375394559-3967470213544204008?l=iranianbookworm.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://iranianbookworm.blogspot.com/feeds/3967470213544204008/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=8645520879375394559&amp;postID=3967470213544204008" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8645520879375394559/posts/default/3967470213544204008?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8645520879375394559/posts/default/3967470213544204008?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/iranianbookworm/~3/BlOvmxxmb-U/blog-post_24.html" title="بازگشت پادشاهان" /><author><name>کرم کتاب</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14100155066919822879</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="00017226519312465158" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://1.bp.blogspot.com/_zC2EGSGhNb0/SrtBBAPP7aI/AAAAAAAAACs/LemZjD2COfA/s72-c/Nasir_aldin_tusi.jpg" height="72" width="72" /><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://iranianbookworm.blogspot.com/2009/09/blog-post_24.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DUUHQXgyeip7ImA9WxNQFkQ.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-8645520879375394559.post-6142619720375515093</id><published>2009-09-23T12:39:00.002+03:30</published><updated>2009-09-23T12:43:50.692+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-09-23T12:43:50.692+03:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="اخبار" /><title>سانسور تاریخ!</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div class="title" style="text-align: center; margin-bottom: 10px; margin-top: 4px;"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;a href="http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=65343"&gt;سایت تابناک &lt;/a&gt;در خبری اعلام کرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;-----------------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;حذف پادشاهان از کتب تاریخ مدارس ایران&lt;/div&gt; &lt;div class="body" style="text-align: justify;"&gt;وزارت آموزش و پرورش ایران اعلام کرد پادشاهان، از کتاب های درسی تاریخی مقطع راهنمایی و دبیرستان حذف خواهند شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به گزارش خبرگزاری مهر یعقوب توکلی، رییس گروه مطالعات تاریخ وزارت آموزش و پرورش ازاعمال تغییرات جدید در کتاب های تاریخ مقاطع راهنمایی و دبیرستان خبر داد و گفت در این تغییرات "تاریخ نگاری های سیاسی و نظامی و پادشاهان" از کتاب های تاریخی این دو مقطع حذف می شود و کتاب های تاریخ جدید با "رویکرد فرهنگی و تمدن پرور" جایگزین آنها می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به گفته توکلی اعمال این تغییرات "به صورت تدریجی" آغاز شده اما سال ها طول می کشد تا کامل شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وی گفت بر همین اساس پادشاهان و جنگجویانی مثل چنگیز خان و سلطان محمد شاه حذف و به جای آنها به چهره های تمدن سازی مانند خواجه نصیر الدین طوسی، زکریای رازی و ابوعلی سینا پرداخته می شود!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;-----------------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;من اصلاً با افزودن چهره های تمدن سازی ایرانی به تاریخ مخالف نیستم. من با زنده کردم حس ناسیونالیستی نه تنها مخالف نیستم، بلکه فکر می کنم در این و انفسای سیاسی فکر خوبی هم هست. اما قرار است ما از تاریخ درس بگیریم. نه اینکه فقط چیزهای خوشایندمان را بخوانیم.&lt;br /&gt;خلاصه این خبر، روز اول مهری حسابی حالم را گرفت.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8645520879375394559-6142619720375515093?l=iranianbookworm.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://iranianbookworm.blogspot.com/feeds/6142619720375515093/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=8645520879375394559&amp;postID=6142619720375515093" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8645520879375394559/posts/default/6142619720375515093?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8645520879375394559/posts/default/6142619720375515093?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/iranianbookworm/~3/p5JS-QO9lvA/blog-post_7703.html" title="سانسور تاریخ!" /><author><name>کرم کتاب</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14100155066919822879</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="00017226519312465158" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://iranianbookworm.blogspot.com/2009/09/blog-post_7703.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DEUHQHo8fSp7ImA9WxNQFkQ.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-8645520879375394559.post-1204341977255933761</id><published>2009-09-23T10:50:00.004+03:30</published><updated>2009-09-23T12:27:11.475+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-09-23T12:27:11.475+03:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="روزنوشت" /><title>دلم تنگ شده برای ...</title><content type="html">&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_zC2EGSGhNb0/SrnhBuh-MtI/AAAAAAAAACk/P3_3orXgVvU/s1600-h/School.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 320px; height: 198px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_zC2EGSGhNb0/SrnhBuh-MtI/AAAAAAAAACk/P3_3orXgVvU/s320/School.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5384582249284776658" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;امروز صبح وقتی پسرکی تپل مپلی که با چشم های پف کرده و خواب آلود و لبخندی گنگ بر چهره، کیف مدرسه اش را پشتش انداخته&lt;br /&gt;بود و تنهای به سمت مدرسه می رفت، دیدم ناگهان دل تنگ شدم. دل تنگ برای آن سالهای دور، که بعد از یک تابستان کسالت بار، با اشتیاق منتظر روز اول مهر بودم.&lt;br /&gt;تازه هر جور حساب کنی آن موقع ها تابستان ما، خیلی پر هیجان تر از تابستانهای بچه های امروزی بود. تابستانهای ما تشکیل شده بود از یک یا دو مسافرت طولانی، کلی دوچرخه سواری در کوچه و پس کوچه های شهر، خرید رفتن با مادر، بازی های مخفیانه و بی سر و صدا پس از فرار از خواب بعد از ظهرهای طولانی تابستان، گِل بازی و تحقیق روی انواع جک و جونورهای توی باغچه، برنامه کودک ساعت 5، بازی های پر سر و صدای عصرها! خدایا دلم برای همه اینها تنگ شده.&lt;br /&gt;اما با این وجود با هیجان منتظر روز اول مهر بودیم. روزی که باید دوباره صف می شدیم و به کلاس می رفتیم توی صف مرتب جلو عقب می رفتیم تا بتوانیم کنار دوستان پارسالی بیفتیم و اگر از بخت بد دوستمان به کلاس یا نوبتی دیگر منتقل شده بود، مثل این بود که&lt;br /&gt;دنیایمان خراب شده است. جلوی کلاس صف می ایستادیم، تا معلم جدید بیاید و به ترتیب قد روی صندلی ها بنشاندمان. در حالی که دعا دعا می کردم کنار دوستمان بیفتیم و بی اختیار دستهای هم را می گرفتم. هر چند بعضی وقتها کنار دوستان جدید می افتادیم که ظرف مدت کمی عزیزتر دوستان قدیمی می شدند.&lt;br /&gt;دلم تنگ شده برای آن دفترهای چهل برگ و شصت برگ سهمیه ای آن سالها، دلم برای کتابهای که بوی نویی می دادند و با کاغذ کادوهای خوشگل و رنگارنگ و پلاستیکهای شفاف جلدشان کرده بودیم تنگ شده است. دلم برای روباه توی کتاب فارسی تنگ شده است. (راستی هیچ دقت کردید که روباه بیشترین نقش را در کتابهای فارسی دارد!) دلم برای حسرت در دست گرفتن یک لوله آزمایش علوم تنگ شده است. دلم برای سرعتم در حل محاسبات ریاضی تنگ شده است. دلم برای کشف دنیا از روی نقشه های جغرافیا تنگ شده است. (آنقدر تنگ که دارم برای خودم یک دنیای جدید می سازم تا دوباره کشفش کنم!) دلم برای قهرمانان تاریخیمان تنگ شده است، هر چند محصور در سالهای تاریخی بودند! خدایا دلم برای نیکمتهای مدرسه تنگ شده است. دلم برای آن کشو زیر نیمکت و نقطه ها پنهان آن که گنجهایمان را مخفی می کردیم تنگ شده است. دلم برای جنگ و دعوا با نیکمت جلوی و صلح و دوستی با نیکمت عقبی تنگ شده است! دلم برای لگد کردن پای هم کلاسی ها تنگ شده است!&lt;br /&gt;دلم برای مداد سوسمار و تراشهای فلزی و پاککنهای دو رنگ تنگ شده است. دلم برای جعبه مداد رنگی های که مثل یک گنج بود تنگ شده است. دلم برای مداد شمعی های کوتاه و خمیرها تنگ شده است. دلم برای اولین بار که اجازه داشتم خودکار را به دست بگیرم تنگ شده است. دلم برای دوات و قلم نی (که هیچ وقت یاد نگرفتم چگونه با آن بنویسم) تنگ شده است.&lt;br /&gt;دلم برای حیاط مدرسه، برای گرگم به هوا کردن در کنج آن و دور از چشم ناظم تنگ شده است. دلم برای رجز خوانی برای کلاس بالاییها و کلاس پایینی ها تنگ شده است. دلم برای نگاه حسرت آلود به بوفه  ای پر از تنقلات غیر استاندارد و غیر بهداشتی و فروشنده بداخلاقش تنگ شده است. دلم برای آبخوری شلوغ و گل آلود با شیرهای خراب پر از بچه ها تنگ شده است. دلم برای دنبال هم دویدن دور تک درخت کهن سال مدرسه تنگ شده است.&lt;br /&gt;دلم برای چوب خوردن از ناظم، برای صف شدن پشت دفتر مدیر و وساطت آقای نریمانی مستخدم کهن سال و پیر مدرسه، برای نوشتن شدن در ستون بدها، تنگ شده است. دلم برای مبصر شدن بچه های آمادگی تنگ شده است!&lt;br /&gt;دلم حتی برای زنگ های آخر و کسالت همراه با هیجان آنها تنگ شده است. دلم برای صف شدن برای بیرون رفتن از مدرسه تنگ شده&lt;br /&gt;است و دلم برای فرار از صف هم تنگ شده است. خدایا دلم برای مدرسه تنگ شده است.&lt;br /&gt;دلم برای روزهای که دغدغه سیاست و پول نداشتم تنگ شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاد و کتابخوان باشید&lt;br /&gt;کرم کتاب&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8645520879375394559-1204341977255933761?l=iranianbookworm.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://iranianbookworm.blogspot.com/feeds/1204341977255933761/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=8645520879375394559&amp;postID=1204341977255933761" title="1 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8645520879375394559/posts/default/1204341977255933761?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8645520879375394559/posts/default/1204341977255933761?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/iranianbookworm/~3/JpFokNzZTHk/blog-post_23.html" title="دلم تنگ شده برای ..." /><author><name>کرم کتاب</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14100155066919822879</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="00017226519312465158" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://4.bp.blogspot.com/_zC2EGSGhNb0/SrnhBuh-MtI/AAAAAAAAACk/P3_3orXgVvU/s72-c/School.jpg" height="72" width="72" /><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">1</thr:total><feedburner:origLink>http://iranianbookworm.blogspot.com/2009/09/blog-post_23.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;AkIMQng4cSp7ImA9WxNQE0g.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-8645520879375394559.post-2867535586805192939</id><published>2009-09-19T15:29:00.004+04:30</published><updated>2009-09-19T15:39:43.639+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-09-19T15:39:43.639+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="معرفی سایت" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="احمد شاملو" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="گابریل گارسیا مارکز" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="شاعران" /><title>معرفی چند کتاب</title><content type="html">&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://i14.tinypic.com/5xo2rux.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 149px; height: 238px;" src="http://i14.tinypic.com/5xo2rux.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;وبلاگ &lt;a href="http://www.mofassr.blogsky.com/"&gt;مفسر&lt;/a&gt; دو کتاب &lt;a href="http://www.mofassr.blogsky.com/1388/06/28/post-296/"&gt;چه گوارا، چهره‌ی یک انقلابی (زندگینامه مصور)&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://www.mofassr.blogsky.com/1388/06/28/post-295/"&gt;وصیت نامه ی ققنوس&lt;/a&gt; را معرفی کرده است. لازم به ذکر است که کتاب دوم فیلم نامه ای از زندگی احمد شاملو است. همچنین وبلاگ &lt;a href="http://1book.persianblog.ir/"&gt;یک کتاب&lt;/a&gt; نیز به کتاب «&lt;a href="http://1book.persianblog.ir/post/45/"&gt;صد سال تنهایی&lt;/a&gt;» نویسنده معروف «گابریل گارسیا مارکز» پرداخت است.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold; font-style: italic;"&gt;با آرزوی بیشتر و بیشتر شدن وبلاگهای کتابی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold; font-style: italic;"&gt;کرم کتاب&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="line-height: 115%;font-family:&amp;quot;;font-size:14pt;"   lang="FA"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8645520879375394559-2867535586805192939?l=iranianbookworm.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://iranianbookworm.blogspot.com/feeds/2867535586805192939/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=8645520879375394559&amp;postID=2867535586805192939" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8645520879375394559/posts/default/2867535586805192939?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8645520879375394559/posts/default/2867535586805192939?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/iranianbookworm/~3/WtKEOhFgQxg/blog-post_19.html" title="معرفی چند کتاب" /><author><name>کرم کتاب</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14100155066919822879</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="00017226519312465158" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://iranianbookworm.blogspot.com/2009/09/blog-post_19.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;D0AHQnc5eip7ImA9WxNQEUU.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-8645520879375394559.post-5308775018433509494</id><published>2009-09-17T15:12:00.002+04:30</published><updated>2009-09-17T15:38:53.922+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-09-17T15:38:53.922+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="معرفی سایت" /><title>معرفی سایت کتابناک</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;این روزها سایتهای دریافت کتابهای فارسی در حال زیاد شدن است که در جای خودش خبر بسیاری خوبی است. یکی از این سایتها که به تازگی با آن آشنا شدم، سایت &lt;a href="http://www.ketabnak.com/"&gt;کتابناک&lt;/a&gt; است که مجموعه جالبی از کتابهای قدیمی بخصوص کتابهای نویسنده طنزپرداز ترک عزیز نسین را در آن پیدا کردم. شعار این سایت نیز در نوع خودش جالب است: «هر کتاب، فرصت یک زندگی تازه»&lt;br /&gt;امیدوارم شما هم از این سایت لذت ببرید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;شاد و کتابخوان باشید&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;کرم کتاب&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8645520879375394559-5308775018433509494?l=iranianbookworm.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://iranianbookworm.blogspot.com/feeds/5308775018433509494/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=8645520879375394559&amp;postID=5308775018433509494" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8645520879375394559/posts/default/5308775018433509494?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8645520879375394559/posts/default/5308775018433509494?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/iranianbookworm/~3/egE7NbODsVc/blog-post_17.html" title="معرفی سایت کتابناک" /><author><name>کرم کتاب</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14100155066919822879</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="00017226519312465158" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://iranianbookworm.blogspot.com/2009/09/blog-post_17.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;D0cAQX4yfCp7ImA9WxNRGU4.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-8645520879375394559.post-8793334249190632351</id><published>2009-09-14T17:21:00.004+04:30</published><updated>2009-09-14T18:00:40.094+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-09-14T18:00:40.094+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="زندگینامه" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="گزارش کتاب" /><title>گزارش کتاب «استاد عشق»</title><content type="html">&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_zC2EGSGhNb0/Sq5Dvb1UGjI/AAAAAAAAACc/IMH4wxvt_Cc/s1600-h/drhesabi.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 233px; height: 320px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_zC2EGSGhNb0/Sq5Dvb1UGjI/AAAAAAAAACc/IMH4wxvt_Cc/s320/drhesabi.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5381313086958606898" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;نام کتاب: &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;استاد عشق &lt;/span&gt;(نگاهی به زندگی و تلاشهای پروفسور سید محمود حسابی پدر علم فیزيک و مهندسی نوین ایران)&lt;br /&gt;نویسنده: &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;ایرج حسابی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ناشر: &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;سازمان چاپ و انتشارات &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;تعداد صفحه: &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;216 صفحه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نوبت چاپ: &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;سی و چهارم بهار 1388&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;شمارگان: &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;5000 نسخه&lt;/span&gt; &lt;br /&gt;قیمت: &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;29،000 ریال&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;شابک: &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;5-097-422-964-978&lt;/span&gt; &lt;br /&gt;اگر می خواهید فرق آدم حسابی و ناحسابی را بفهمید، حتما این کتاب را مطالعه کنید. کتاب مجموعه ای کوتاه از خاطرات &lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%A8%DB%8C"&gt;دکتر حسابی &lt;/a&gt;است که توسط فرزندشان ایرج حسابی جمع آوری شده است. خاطراتی از دوران کودکی تا زمان مرگ.&lt;br /&gt;برای همه ما خیلی ساده است که هر جا پای فضل فروشی پیش می آيد به سادگی دکتر حسابی را مثال می زنیم که بله، ایشان شاگرد اينشتین بودند و بهمان بودند و فلان بودند. اما کمتر کسی از ما علاقه دارد که نگاهی به زندگی این استاد بزرگ بکند، زیرا بدون شک می دانيم که سر تا پایمان را عرق خجالت می پوشاند.&lt;br /&gt;اما به من قول بدهید، حتماً قول بدهید که نگاهی به زندگی این ابر مرد بزرگ علمی کشورمان بیندازید. و مطمئن باشید اگر نبود عرق وطن پرستی استاد، شاید مدارج بسیار بالاتری را در زندگی علمی طی می کرد. اما کشورش الان بسیار عقب افتاده تر از حالا بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سرآغاز زندگی استاد با تولد در یک خانواده خوب و مرفه بی درد آغاز می شود که می توانست مثل خیلی از رجال تحصيل کرده دیگر کشورمان ادامه پیدا کند. اما ماجرا با رها کردن ایشان و مادر و برادرشان در لبنان توسط پدرشان رنگ و بویی دیگر می گیرد. در حالی که تا چند روز پیش در ناز و نعمت بودند ناگهان محتاج نان شب و جای خواب می شوند.&lt;br /&gt;با این وجود مادرشان مصمم است که پسرانش درس بخوانند و حتی اگر شده آنها را به مدرس کشیشهای فرانسوی بفرستد. این عشق و علاقه مادر به درس خواندن فرزندانش، باعث می شود که استاد هم برای رضایت مادر سفت و سخت به درس بچسبد و علیرغم تمام ناملایمات زندگی و پستی و بلندی های آن، درس را ادامه بدهد تا جائی که بعنوان مرد علمی سال انتخاب شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;استاد در همان لبنان حسابی مشغول درس خواندن می شود و در حالی که کار هم می کند لیسانس ادبیات فرانسه، مهندسی راه و ساختمان و ریاضیات و ستاره شناسی و زیست شناسی را می گیرد.&lt;br /&gt;ایشان در همان حال که برای فرانسوی ها کار راه سازی و معدن را انجام می دهد، روشی را پیش می گیرد که هم مردم محلی از آن سود بگیرند و هم کارفرمای ایشان. بنابراین شرکت فرانسوی فرصتی برای ایشان ایجاد می کند که در فرانسه به تحصیلاتشان ادامه بدهند و ایشان نیز به پاریس رفته و در آنجا لیسانس برق و معدن را میگیرد و در ضمن دو سالی را نیز صرف خواندن حقوق می کند و در نهایت رشته پزشکی را هم طی می کند و بالاخره می بیند که هیچ کدام از این رشته ها عطش سیری ناپذیرش را سیرآب نکرد. بنابراین به پیشنهاد اساتیدش در دانشگاه پاریس سراغ پروفسور فابری می رود و پس از یک امتحان ورودی مشغول خواندن دکترای فیزیک می شود و تا جائی پیش می رود که نظریاتش مورد توجه بزرگان این رشته قرار می گیرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر توی دلتان می گویید که بله، فضا در خارج از کشور برای ایشان جور بوده است که کار کند و درس بخواند، سخت در اشتباه هستید. حداقل در ابتدای کار استاد به سختی روزگار می گذرانده است و مجبور بوده کارهای را قبول کنند که دیگران قبول نمی کردند و در لبنان مجبور بوده است با مشکلات کار، کوه ها و صخره ها ، درندگان و دزدان بجنگد و حتی در قلب فرانسه، بارها دچار حوادث کار یا بیماری می شود و حتی در آمریکا نیز به سختی روزگار میگذرانده است. واقعاً باید کتاب را بخوانید تا بفهمید چه می گوییم. در واقع هر صفحه کتاب شرح دست و پنجه نرم کردن استاد با مشکلات است و اگر من بخواهم آنها را تعریف کنم، یعنی باید همان کتاب را مجدد اینجا بنویسم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما نکاتی را بد نیست اینجا قید کنم. هر چند همیشه استاد از خودش بعنوان شاگرد اینشتین یاد می کرده است، اما باید بدانید استاد نظریه خود را قبل از معرفی به اينشتین به بسیاری دیگر از بزرگان فیزیک مثل بور، فرمی، بورن، دیراک و شرودینگر ارائه می کند و ايشان هستند که با توجه به پیچیدگی نظریه استاد او را به سمت اينشتین سوق می دهند و در واقع این اينشتین است که باید به وجود چنین شاگردی افتخار کند و نه برعکس.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;استاد تنها چهار سال داشت که از ایران خارج می شود، اما به همت مادرشان، هميشه عشق به سرزمين مادری در درونشان باقی می ماند. ايشان حافظ را حفظ داشتند و بر بوستان و گلستان سعدی، شاهنامه فردوسی، مثنوی مولوی و منشآت قائم مقام اشراف کامل داشتند. دکتر حسابی در حالی که بعد از سالها زجر و زحمت به جائی رسیده بودند که مراکز تحقیقاتی و دانشگاه ها برایش سر و دست می شکستند، ناگهان همه اینها را رها می کند و به ایران بر می گردد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر فکر می کنيد در ایران برایش همه جور امکانات فراهم کردند، اشتباه می کنيد. چون هیچ اداره ای کاری برای ایشان نداشت و حتی وقتی برای راه اندازی یک کارخانه الوار سازی سعی می کند از پدرش سرمایه بگیرد،  پدر هم ایشان را از خود می راند. بالاخره طبق روالی که در مملکتمان همه با آن آشنا هستیم دست به پارتی بازی می زنند و از طریق یکی از آشنایان در وزارت راه آن موقع استخدام می شوند! البته نه اینکه فکر کنید کار فوق العاده ای به ایشان داده اند ، بلکه پنج الاغ و سه تفنگچی به ایشان می دهند تا برود راه بندر لنگه به بوشهر را نقشه برداری کند! تازه پول را هم در پایان کار قرار بود به ایشان بدهند&lt;br /&gt;کار به جائی می رسد که وقتی بر حسب تصادف به نخست وزیر می خورد و ایشان از ماجرا آگاه می شوند بسیار ناراحت می شوند، اما هر چه به استاد اصرار می کنند که برگرد و تا یک شغل بهتر به ايشان بدهد، استاد قبول نمی کنند. این در حالی است که امروزه حتی با وجود پیشرفتهای که انجام شده،  اکثر جوانان ما حتی حاضر نمی شوند پایشان را از شهرهای بزرگ بیرون بگذلرند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حقیقتاً اگر چنین پیشنهادی به خود من می شد، با سر قبول می کردم، اما استادی که تازه از دانشگاه های واشنگتن آمده بود و تا دیروز وقتش صرف مبحث علمی با دانشمندان روز دنیا می شد، از زیر بار مسئولیت فرار نکرد و تنها به اصرار نخست وزیر 200 تومان بعنوان قرض الحسنه برای مخارج سفر از ایشان قبول می کنند! و رفت تا با راهزنان و انواع بیماریها و سختی های دیگر دست و پنجه نرم کند و بعد از دو سال با نقشه های برگردد که معاون وزارت راه دو سه دقیقه بیشتر صرف آن نکند و بگویید که این خط خطی ها به چه درد می خورد.&lt;br /&gt;باز می گویم که اگر من بودم، قهر می کردم و میگفتم در این مملکت هیچ کس قدر من را نمی داند.   اما استاد وقتی از فقر معلومات وزارتخانه مطلع می شود، آنقدر این در و آن در می زند تا کسی را پیدا کند که حرفش را بشنود و بالاخره بتواند اولین مدرسه مهندسی را در کشور راه بیندازد. اما حالا کو دانشجو! باز استاد نمی گوید که من کار خودم را کردم، مردم لایق نبودند! بلکه دنبال علت می رود و بالاخره تصمیم میگیرد که تشویق مالی برای دانش آموختگان بگذار و برای اینکار سراغ وزیر می رود و در خواست می کند در حالی که افراد عادی 40 تومان حقوق می گیرند، مهندسین فارغ التحصیل این مدرسه 80 تومان حقوق بگیرند اما:&lt;br /&gt;«وزیر، که شخص بسیار آگاه و دلسوزی بود، محاسبات دقیق را، در مورد دریافتی های یک مهندس فرنگی، روی کاغذ آورد، شد 800 تومان. و بعد به پیشنهاد خودش پایه ی 400 تومان را، برای مهندس ایرانی هنگام استخدام پذیرفت.&lt;br /&gt;این برایم قابل باور نبود، بعدها متوجه شدم، وجود چنین شخصیتهایی در ایران در برابر هزاران بی اعتنایی، کارساز و سازنده است و موجبات حفظ و پیشرفت کشور را، به خوبی فراهم می اورند.»&lt;br /&gt;در واقع خود استاد نیز یکی از معدود اشخاص اینچنین بوده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب به این ترتیب مدرسه مهندسی راه می افتد، اما استاد منتظر یک خسته نباشید هم نمی شود و به این بسنده نمی کند و سراغ راه اندازی اولین مدرسه تربیت معلم می رود و که شرح جالبش را باید در کتاب بخوانید.&lt;br /&gt;فقط همینقدر برایتان بگویم که وزیر آموزش و پرورش آن موقع نمی دانست که فیزیک چیست و دکترای فیزیک چه معنای داشته است!&lt;br /&gt;اما مدرسه تربیت معلم راه می افتد و در همین مدرسه استاد اولین رادیوی ایران را می سازد که باتری آن با استفاده از 80 استکان تهیه شده بود! بر بام این مدرسه اولین ایستگاه هواشناسی کشور راه می افتد. شاید جالب باشد که بدانید ساعت رسمی کشور هم اولین بار و به همت استاد و دانشجویانشان در همین مدرسه، تعیین می گردد.&lt;br /&gt;همچنین بد نیست  بدانید واژه دانشگاه و دانشکده را هم استاد برای اولین بار ابداع کرد، آن هم موقعی که می خواست دانشگاه تهران را بعنوان اولین دانشگاه راه اندازی کند.&lt;br /&gt;البته زدن دانشگاه از همه کارها سخت تر بود چون بعد از 3 ماه دوندگی به نخست وزیری می رسند که  معترض بود که چرا پایتان را در کفش خارجی ها می کنید و زدن دانشگاه برای این مملکت 70 سال زود است!&lt;br /&gt;اما باز هم دکتر حسابی از پا نمی افتد، آنقدر این در و آن می زند و پارتی بازی می کند که وقت ملاقاتی برایش نزد  رضا شاه می گیرند و استاد مجبور است کلی به خودش دلداری بدهد تا به سراغ ایشان برود و بعد از کلی حرف زدن تازه جناب شاه از ایشان می پرسند که حالا این دانشگاه که می گویی به چه دردی می خورد!&lt;br /&gt;خلاصه مطلب این است که از این به بعد اینقدر آه و ناله نکنید که اینجا نمی شود، قدر من را نمی دانند، برای کارم ارزشی قائل نیستند، حکومت بهمان است و .... دکتر حسابی در شرایطی سخت از اینها مشخص کرد که می شود و شد. اگر با اطرافیانتان مشکل دارید، آنقدر این در و آن در بزنید تا گوش شنوایی پیدا کنید و اگر حرفتان را نمی فهمیدند جوری ساده کنید تا بفهمند. همه این کارها را نه با انگیزه پول و خودخواهی بلکه با انگیز عشق به هم نوع و هم وطن و دانش بکنید. آن وقت شاید روز من در اینجا کتاب سرگذشت شما را تعریف کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نگاه به برنامه یک روز تابستانی استاد بد نباشد:&lt;br /&gt;صبح زود: عبادات و مطالعات خصوصی&lt;br /&gt;7:30 تا 8:30 : صرف صبحانه با خانواده&lt;br /&gt;8:30 تا 10 : محاسبه ی تئوری بی نهایت بودن ذرات.&lt;br /&gt;10 تا 10:30 : استراحت و صحبت با خانواده&lt;br /&gt;10:30 تا 12:30 : نوشتن کتب و جزوات دروس دانشگاهی&lt;br /&gt;12:30 تا 13:30 : صرف ناهار&lt;br /&gt;13:30 تا 14:30 : استراحت&lt;br /&gt;14:30 تا 15:00 : صرف چای با خانواده&lt;br /&gt;15:00 تا 17:00 : مطالعه ی کتابهای فیزیک که از کتابخانه ها، دانشگاه های معروف دنیا، سفارش داده و دریافت کردند.&lt;br /&gt;17:00 تا 19:00 : مطالعه ی مجلات فیزیک جدید و مجلات تخصصی دیگر&lt;br /&gt;19:00 تا 21:00 : گوش دادن به اخبار رادیو (بی بی سی، اسرائیل، آمريکا و رادیو و تلویزیون ایران) همراه مطالعه مجلات خارجی و روزنامه های داخلی مانند: اشپیگل، لوپران، تایم، نیوزویک، اطلاعات و کیهان.&lt;br /&gt;21:00 تا 22:00 : تدریس و پاسخ سوالات فرزندان همسایه ها (علی آقا شیری و مشهدی اسماعیل راننده ی دانشکده علوم)&lt;br /&gt;22:00 تا 24:00 : تدریس و پاسخ سوالات ایران و انوشه (فرزندان شان)&lt;br /&gt;00"00 تا 00:30 مطالعه کتب آلمانی (تمرین زبان آلمانی به مدت 38 سال)&lt;br /&gt;00:30 تا 01:30 : مطالعه نامه های رسیده و پاسخ به آنها و مطالعه کتابهای رمان، فلسفه و ادبیات.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خود این برنامه چندتا نکته قشنگ دارد.&lt;br /&gt;1) صرف وقت برای بچه های همسایه ها و اقشار ضعیف جامعه جهت تدریس.&lt;br /&gt;2) مطالعه مداوم زبانهای خارجی. استاد به زبانهای مختلفی از جمله  فرانسوی، انگلیسی، عربی و آلمانی تسلط کامل داشتند و به زبانهای مانند سانسکریت، لاتین، یونانی، پهلوی، اوستایی، ترکی، ایتالیایی و روسی نیز اشراف داشتند. اما با توجه به اینکه زبان آلمانی آخرین زبانی بود که استاد آن را در سنین  کهن سالی شروع به فراگیری کردند، تا زمان مرگ به مدت 38 سال، همواره و هر شب نیم ساعتی را به خواندن مطالبی به این زبان اختصاص داده بودند تا این زبان از ذهنشان فراری نشود.&lt;br /&gt;3) اینجور نبوده است که زندگی استاد تماماً صرف فیزیک یا علم باشد. می بینید که استاد در برنامه روزانه خود نزدیک به یک ساعت را هم به مطالعه کتابهای رمان، فلسفه و ادبیات اختصاص داده اند. و در خاطرات دوران فرانسه شان هم قید می کنند که اکثر رمانهای آن زمان را خوانده اند.&lt;br /&gt;4) استاد هر چند یک مرد علم بوده، اما یک مرد خانواده هم بوده است. از هر پاراگراف این کتاب می توانید به علاقه استاد به مادرشان و همسر و فرزندانشان پی ببرید. حتی در مقابل پدری که در بدترین شرایط ایشان را رها کرده و بعدها نیز حاضر به هیچ گونه مساعدتی به ایشان نمی شود، هیچگاه از جاده ادب و متانت خارج نمی شود!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما از اینها گذشته، کتاب نه یک زندگی نامه است و نه یک خاطره نامه! انشاء کتاب کمی گیج کننده است چون بخشهای از قول دکتر حسابی، بخشهای از قول ایرج به صورت اول شخص گفته می شود و بخشهای هم به صورت سوم شخص روایت می شود. به نظرم بعضی از روایتها باید دوباره چیده شود. روایتهای که از قول ایرج نوشته شده است، باید از متن تفکیک شود و در یک مقدمه یا موخره جمع آوری شود.&lt;br /&gt;البته فرزند استاد قول داده است که متنی بسیار کاملتر در آینده ارائه شود و من  مشتقانه منتظر متن چند هزار صفحه ای هستم که ایشان قول داده اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قبل از خاتمه بد نیست اشاره ای هم به کارهای دکتر بکنم. ما همه ایشان را بعنوان دکترای فیزیک می شناسیم اما لیست خدمات ایشان گویای این است که دکتر در بسیاری از زمینه ها مشغول فعالیت بودند و پایه گذار بسیار از علوم و رشته ها در ایران بوده اند برخی از آنها عبارت است از:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راه اندازی اولین ژنراتور آبی برق در ایران&lt;br /&gt;تشکیل گروه موسیقی کلاسیک در پاریس&lt;br /&gt;آغاز واژه گزینی و برابر سازی علمی&lt;br /&gt;ایجاد اولین آزمایشگاه علوم پایه&lt;br /&gt;ساخت اولین رادیوی کشور&lt;br /&gt;تاسیس اولین کارگاه ساخت قطعات اتومبیل&lt;br /&gt;ساخت اولین آنتن فرستنده&lt;br /&gt;ایجاد اولین ایستگاه هواشناسی&lt;br /&gt;نصب و راه اندازی اولین دستگاه رادیولوژی&lt;br /&gt;ایجاد انجمن زبان فارسی و بنیان گذاری فرهنگستان فارسی&lt;br /&gt;تعیین ساعت ایران&lt;br /&gt;تاسیس اولین بیمارستان خصوصی&lt;br /&gt;تاسیس مرکز عدسی سازی اپتیک کاربردی&lt;br /&gt;تاسیس اولین رصدخانه نوین در ایران&lt;br /&gt;راه اندازی اولین مرکز زلزله شناسی کشور&lt;br /&gt;پایه گذاری و برنامه ریزی آموزش نوین ابتدایی و دبیرستانی&lt;br /&gt;پایه گذاری مدارس عشایر&lt;br /&gt;پایه گذاری مرکز تحقیقات اتمی&lt;br /&gt;تاسیس مرکز مدون تعقیب ماهواره&lt;br /&gt;تاسیس انجمن ژئوفیزیک ایران&lt;br /&gt;راه اندازی اولین لیزر ایران&lt;br /&gt;خریدن زمین در کره مریخ&lt;br /&gt;اولین هولوگرام ایران&lt;br /&gt;تاسیس انجمن موسیقی ایران&lt;br /&gt;تدوین ایین نامه برای صنعت نساجی و دخانیات&lt;br /&gt;استفاده از انرژی خورشیدی در ایران&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و  البته اگر بخواهم بازهم بنویس، میتوانم دو صفحه ای دیگر به کارهای ایشان و  پنج صفحه به نوشته های ایشان و یک صفحه به انجمنهای که ایشان عضو آن بوده اند، اختصاص بدهم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در نهایت فکر می کنم باید از تمام ایرانی ها بخواهم که این کتاب را حتماً حتماً حتماً بخوانند. تا دیگر دست از بهانه پردازی برای فرار از زیر کار و درس و مطالعه  بردارند.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic; font-weight: bold;"&gt;شاد وکتاب خوان باشید.&lt;/span&gt; &lt;span style="font-style: italic; font-weight: bold;"&gt;کرم کتاب&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8645520879375394559-8793334249190632351?l=iranianbookworm.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://iranianbookworm.blogspot.com/feeds/8793334249190632351/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=8645520879375394559&amp;postID=8793334249190632351" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8645520879375394559/posts/default/8793334249190632351?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8645520879375394559/posts/default/8793334249190632351?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/iranianbookworm/~3/jFQNCdftJ-k/blog-post_14.html" title="گزارش کتاب «استاد عشق»" /><author><name>کرم کتاب</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14100155066919822879</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="00017226519312465158" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://2.bp.blogspot.com/_zC2EGSGhNb0/Sq5Dvb1UGjI/AAAAAAAAACc/IMH4wxvt_Cc/s72-c/drhesabi.jpg" height="72" width="72" /><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://iranianbookworm.blogspot.com/2009/09/blog-post_14.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;A08BQXY-eCp7ImA9WxNSGUo.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-8645520879375394559.post-2858068711313492475</id><published>2009-09-03T16:14:00.004+04:30</published><updated>2009-09-03T16:40:50.850+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-09-03T16:40:50.850+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="گزارش کتاب" /><title>گزارش کتاب «دفتر کارآگاهی شماره یک بانوان»</title><content type="html">&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_zC2EGSGhNb0/Sp-w8DZbNtI/AAAAAAAAACU/h5TI4nPsves/s1600-h/DaftareKaarAgahiShomareyeYe.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 109px; height: 179px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_zC2EGSGhNb0/Sp-w8DZbNtI/AAAAAAAAACU/h5TI4nPsves/s320/DaftareKaarAgahiShomareyeYe.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5377211025854248658" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;نام کتاب:&lt;/span&gt; دفتر کارآگاهی شماره یک بانوان&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;نام اصلی:&lt;/span&gt; The No. 1 Ladies' Detective Agency&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;نام نویسنده:&lt;/span&gt; الکساندر مک کال اسمیت &lt;a href="http://www.alexandermccallsmith.co.uk/"&gt;Alexander McCall Smith&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;مترجم:&lt;/span&gt; میرعلی غروی&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;ناشر: &lt;/span&gt;هرمس&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;نوبت چاپ:&lt;/span&gt; اول 1388&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;تعداد صفحات: &lt;/span&gt;256 صفحه&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;شمارگان:&lt;/span&gt; 3000 نسخه&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;قیمت:&lt;/span&gt; 39,000 ریال&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;شابک:&lt;/span&gt; 4-496-363-964-978&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مدتها بود که هوس خواندن یک کتاب کارآگاهی کرده بودم. اما به جز چاپهای جدید کتابهای&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B4%D8%B1%D9%84%D9%88%DA%A9_%D9%87%D9%88%D9%84%D9%85%D8%B2"&gt; شرلوک هولمز&lt;/a&gt; چیزی جدیدی توی بازار ییدا نمی شد. من بیشتر دنبال یک کتابی از نوع  &lt;a href="http://persianbook.net/index.php?Module=SMMPBWriters&amp;amp;SMMOp=AuthersDB&amp;amp;SMM_CMD=&amp;amp;AuthId=329"&gt;ريموند چندلر&lt;/a&gt; و دشيل همت  می گشتم. که یک کارآگاه گردن کلفت داشته باشد و کلی دسیسه و نیرنگ توی کتاب به تصویر کشیده شود. دفعه اول که عنوان این کتاب را دیدم کمی چشمم برق زد. اما وقتی ورقش زدم، به نظرم کتاب دلچسبی نمی آمد. بنابراین آن را زمین گذاشتم و نخریدم. چند ماه بعد که دوباره مراجعه کردم، دیگه حسابی خمار یک کتاب کارآگاهی بودم. بنابراین علیرغم نظر اولیه ام آن را خریدم. شاید یک دلیل دیگر خرید این داستان علاقه من به آفریقا باشد و این داستان نیز دارای پس زمینه آفریقایی است.&lt;br /&gt;اگر شما هم مثل من کمی مرد سالار باشید، می پرسید مگر کارآگاه زن هم می شود! قهرمان داستان یعنی خانم راموتسوی که ساکن کشور آفریقایی &lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D9%88%D8%AA%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7"&gt;بوتسوانا Botswana&lt;/a&gt; است، در پاسخ یکی از مشتریانش که چنین سوالی را مطرح کرده بود، آگاتی گریستی را مثال می زند. و مدعی است که همه می دانند دقت زنها در جزئیات بسیار بیشتر از مردان است!&lt;br /&gt;او عاشق کارش است و هنگامی که پدر معدنچی است می میرد و یک گله گاو برای او به ارث می گذارد، گاوهایش را می فروشد و خرج باز کردن یک دفتر کارآگاهی می کند. حتی برای خودش یک منشی هم استخدام می کند و در انتظار مشتری می نشیند. او یک زن سیاه پوست میانسال است که شوهرش قبلاً او را ترک کرده است و در حال حاضر چندتائی مرد عاشق پیشه در انتظار جوابش هستند! با این وجود دوست دارد به دنبال ماجراهای عجیب و غریب برود و از اینکار پول هم در بیاورد!&lt;br /&gt;اما نکته جالب محیط کار این کارآگاه است. کارآگاه های که تا بحال می شناختیم در شهرهای زندگی می کردند که مثل یک جنگل بزرگ پر از انواع و اقسام جانورهای انسان نما بود. اما این خانم واقعاً در محیط جنگلی زندگی می کند! که علاوه بر جانورهای انسان نما، از جانورهای واقعی هم تشکیل شده است! با این وجود شخصیت کارآگاه داستان خصوصیت یک کارآگاه خوب را دارد. دقت به جزئیات، گوش کردن به حرف مشتری، تیغ زدن مشتری های پول دار و مجانی کار کردن برای مشتری های فقیر. داستان هم مشخصه های یک داستان کارآگاهی را دارد، معما، شخصیت پردازی، کمی عشق و به اندازه کافی هیجان. و مثل هر داستان کارآگاهی دیگر هم، در این داستان هم کارآگاه در کنار پیروزی هایش، بعضی جاها شکست می خورد و بعضی جاها هم خودش شکست را انتخاب می کند.&lt;br /&gt;شاید خیلی از پرونده ها ی این کتاب شبیه پرونده های کلاسیک کارآگاهی باشد ، مثل زنی که به دنبال شوهر گمشده اش می گردد، اما نتایج چیزهای غیر قابل انتظار از کار در می آيد. در عوض پرونده های هم هستند که تقریباً خاص آفریقا محسوب می شوند. مثل پرونده جادوگرهای بچه دزد، یا دختران هندی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مجموع کتاب بعنوان یک کتاب متوسط کارآگاهی بد نبود. البته اگر نویسنده کمی سلیقه به خرج داده بود و پنچاه صفحه از کتاب را به سرگذشت و تاریخچه زندگی او نپرداخته بود، به نظرم بهتر و پر جذبه تر بود. در واقع فصل اول کتاب با یک پرونده شروع می شود، اما فصل بعدی ناگهان به زندگی پدر خانم راموتسوی می پردازد و بعد شروع می کند تمام زندگی او را از کوچکی تا ازدواج و مرگ پدر توضیح می دهد و تازه بعد از 50 صفحه برمی گردد با سرآغاز بازکردن دفتر کارآگاهی. به نظرم این توضیحات حداقل به این شکل کاملاً زیادی بود و خواننده را از روند داستان کاملاً به دور می کند. در صورتی که نویسنده نیاز به این توضیحات داشت، می توانست با چندتا بازگشت به گذشته در میان متن داستان آنها را تعریف کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چون داستان کارآگاهی است، من چیزی از کتاب تعریف نمی کنم فقط بگویم که من خودم از کتاب (به غیر از آن پنجاه صفحه سرگذشت) لذت بردم. با نظری به &lt;a href="http://www.alexandermccallsmith.co.uk/lda/index.aspx"&gt;سایت نویسنده&lt;/a&gt; به نظر می رسد این کتاب جلد اول از یک مجموعه کتاب است که مشتاقه منتظر ترجمه بقیه آنها هستم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر شما هم مثل من دچار کمبود کتاب کارآگاهی شده باشید، کتاب مناسبی است برای خواندن و لذت بردند از فضا آفریقایی کتاب، بخصوص اگر بتوانید موقع خواندن کتاب یک موسیقی سنتی آفریقایی هم گوش کنید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold; font-style: italic;"&gt;شاد و کتاب خوان باشید&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold; font-style: italic;"&gt;کرم کتاب&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8645520879375394559-2858068711313492475?l=iranianbookworm.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://iranianbookworm.blogspot.com/feeds/2858068711313492475/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=8645520879375394559&amp;postID=2858068711313492475" title="1 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8645520879375394559/posts/default/2858068711313492475?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8645520879375394559/posts/default/2858068711313492475?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/iranianbookworm/~3/kCvvbpq6rbc/blog-post.html" title="گزارش کتاب «دفتر کارآگاهی شماره یک بانوان»" /><author><name>کرم کتاب</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14100155066919822879</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="00017226519312465158" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://1.bp.blogspot.com/_zC2EGSGhNb0/Sp-w8DZbNtI/AAAAAAAAACU/h5TI4nPsves/s72-c/DaftareKaarAgahiShomareyeYe.jpg" height="72" width="72" /><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">1</thr:total><feedburner:origLink>http://iranianbookworm.blogspot.com/2009/09/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CUMHQ3Y8eip7ImA9WxJaGUo.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-8645520879375394559.post-2966723963809541231</id><published>2009-08-11T10:23:00.002+04:30</published><updated>2009-08-11T11:20:32.872+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-08-11T11:20:32.872+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="سفرنامه" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="گزارش کتاب" /><title>گزارش کتاب «روش زندگی بهتر (راه گاو نر)»</title><content type="html">&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://www.efeh.ir/images/products/big/1186.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 200px; height: 298px;" src="http://www.efeh.ir/images/products/big/1186.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;نام کتاب: &lt;span style="font-weight: bold; font-style: italic;"&gt;روش زندگی بهتر (راه گاو نر)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نام اصلی: &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;The way of the bull a voyage&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نويسنده: &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;لئو بوسکالیا Leo F. Buscaglia&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;مترجم: &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;گیسو ناصری&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ناشر: &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;انتشارات پل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نوبت چاپ: &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;اول 1380&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;تعداد صفحه: &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;257 صفحه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;شمارگان: &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;3000 نسخه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;قیمت: &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;12,000 ريال&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;شابک: &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;4-21-6935-964&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;یادم می آید سالها پیش تقریبا همزمان با مد شدن کتابهای &lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%84%D9%88%D8%B3_%DA%A9%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;کاستاندا&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;، کتابهای &lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%84%D8%A6%D9%88_%D8%A8%D9%88%D8%B3%DA%A9%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A7"&gt;بوسکالیا&lt;/a&gt; هم در ایران مد شد. از همان موقع از کتابهایش خوشم می آمد، یک جور خوش بینی و محبت عام در آنها بود که در هیچ کجای دیگر پیدا نمی کردید. شاید یکی از قشنگترین کتابهایش «&lt;a href="http://www.goodreads.com/book/show/1754757._"&gt;زندگی، عشق و دیگر هیچ&lt;/a&gt;» بود که به نوعی درمقابل «&lt;a href="http://www.goodreads.com/book/show/1228823._"&gt;زندگی، جنگ و ديگر هيچ&lt;/a&gt;» &lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%A7_%D9%81%D8%A7%D9%84%D8%A7%DA%86%DB%8C"&gt;اوریانا فالاچی&lt;/a&gt; نوشته شده بود. اما عشقهای بوسکالیا پاک بودند، از نوع محبتهای عام، از نوع دوست داشتن همه آدمها. حتی عشقهای رمانتیک هم در کنار این عشقها کم رنگ می شوند چون رنگ و لعاب خودخواهی می گیرند.&lt;br /&gt;مدتها بود که هوس کرده بودم با خواندن يکی از کتابهای بوسکالیا دوباره رنگی به زندگی تمام خاکستری خودم بدهم. بنابراین وقتی کتاب «روش زندگی بهتر (راه گاو نر)» راه در ته یک قفسه کتابفروشی پیدا کردم، فوری آن را خریدم. کتاب مثل اکثر کتابهای بوسکالیا، شامل تکه سرگذشتهای از زندگی است. این بار این تکه سرگذشتها سفر به کشورهای آسیایی است. جائی که مردم مطابق استانداردهای غربی در هم می لولند و زندگی فقیرانه ای دارند. اما بوسکالیا نشان می دهد که اين زندگی فقیرانه از لحاظ عشق سرشار و پر از ثروت است&lt;br /&gt;هر فصل کتاب به مسافرت به یک کشور و برخورد با فرهنگ و مردم آن کشور است. در ابتدای هر فصل نیز در یک جمله عصاره ای از آن فرهنگ را هم ارائه می دهد. خواندن کتاب لذت خود را دارد، اما برای اینکه شما را هم در لذت خواندن این کتاب شریک کنم این جملات را در ادامه می آورم.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;فصل اول - ژاپن&lt;/span&gt;: چیزهای نو و کهنه تنها وقتی که به زمان حال مربوط باشند برای ما ارزش دارند. دیروز است که امروز را می سازد، فردا رویای ما خواهد بود. زندگی برای هر یک از اینها (امروز و فردا) مساوی با از دست دادن حقیقت برای یک لحظه است.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;فصل دوم - ژاپن&lt;/span&gt;: تنها چیزی که برای ما آفریده شده، تغییر است. مبارزه با تغییر و تحول، تنها وقت ما را هدر می دهد، این مبارزه، پیروزی به دنبال نخواهد داشت. برای اینکه بتوانیم با تغییرات یکی شویم باید به زندگی خود اطمینان داشته باشیم.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;فصل سوم – هنگ گنگ&lt;/span&gt;: تا وقتی که امید با ما است، در راهی مستقیم و درست حرکت می کنيم. انرژی مصرف می شود و برنامه ریزی انجام خواهد گرفت. ما دارای صدها انگيزه، هزاران راه و رویاها و آرزوهای بی نهایت هستیم. امیدواری نیمی از راهی است که باید آنرا پيمود، نا امیدی برای همیشه ما را از راه اصلی دور خواهد کرد.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;فصل چهارم – تایلند&lt;/span&gt;: محروم کردن خود از علم، دانش و آگاهی درست مثل این است که قطعه اصلی جورچین معمایی را که قطعات متلاشی آن باید با هم جفت شوند تا شکل اصلی بدست آید، را گم کنید.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;فصل پنجم – کامبوج&lt;/span&gt;: وقتی زندگی خوشی داریم به بزرگترین ثروتها دست یافته ایم. چنانچه این خوشی را بين خودمان و خدا تقسیم کنيم و از آن لذت ببریم، مثل این است که به تنها هدف زندگیمان رسیده باشیم.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;فصل ششم – سایگون (ويتنام)&lt;/span&gt;: ما بايد یاد بگيريم که از هر چیزی به آسانی بگذریم يا ما متوجه خواهيم شد که دستهايمان پر است، ولی ذهنمان خالی است. هر چند که هر سلام آغاز یک خداحافظی است، ما نبایستی قلبی را بشکنیم. در هر خداحافظی، ممکن است آغازی برای سلامی دیگر وجود داشته باشد.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;فصل هفتم – بالی(اندونزی)&lt;/span&gt;: در  مسافرخانه جهان، هر کسی اتاقی داشت. برای تکیه کردن به یک نفر، حال به هر دليلی، بایستی این خطر را به جان خرید که ممکن است در این بازی قطعه اصلی بازی فکری شما گم شود.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;فصل هشتم – سیلان&lt;/span&gt;: برای ما خوشبختی به اندازه خودمان وجود دارد، اگر چه زيیایی و ثروت ممکن است هیچ حد و حدودی نداشته باشد.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;فصل نهم – جنوب هند&lt;/span&gt;: غرور و ناشکیبایی مردم، ممکن است ستودنی نباشد؛ ولی گاهی زيبایی خاصی در هر دوی آنها می توان دید.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;فصل دهم – کلکته&lt;/span&gt;: وقت گرانبهای خود را با گفتن این جمله که «چرا دنیا جای بهتری نمی شود؟» هدر ندهيد. اين کار، فقط اتلاف وقت است؛ سوالی که باید بپرسید، این است: «چطور می توانم دنيا را جای بهتری کنم؟» حتما برای این سوال پاسخی وجود دارد.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;فصل یازدهم – کشمیر&lt;/span&gt;: اگر می خواهيم مردم را آن طوری که واقعاً هستند، ببینیم، بايد آنها را بی هیچ قید و شرطی دوست بداریم. اگر چنین نکنيم، ممکن است آنها هرگز حقیقت خودشان را برای ما آشکار نکنند و ما آنها را از دست بدهیم.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;فصل دوازدهم – نپال&lt;/span&gt;: برای دیدن دره احتیاجی نیست از کوه بالا برویم. تمام چيزها را می توان دید و به راحتی در یک کاسه برنچ پيدا کرد.&lt;br /&gt;به شما توصیه می کنم که حتماً کتاب را بخوانيد تا کمی از عشق و محبتی که می تواند در  زندگی شما هم وجود داشته باشد را درک کنید. کتاب شامل مناظر بسیار زیبایی است. شاید یکی از بهترین منظره های کتاب فصل مربوط به بالی است که در آن مردم دهکده بخاطر خوشحال کردن راوی و در حالی که خود از مراسم کریسمس هیچ نمی دانند یک درخت موز را آزین می بندند و هر کس هر چه می تواند هدیه می دهد. یک خوشه موز، نارگیل، انبه هندی، یک قطعه پارچه طرح دار رنگی و .... هدیه های از این قبیل است وقتی با محبت خالصانه داده شود، بیش از یک الماس که از روی تظاهر داده شود، ارزش دارد. و قشنگترین صحنه این کتاب خواب دست جمعی افراد تازه دوست شده است.&lt;br /&gt;بقیه فصلهای کتاب نیز قشنگ است، بخصوص فصل پایانی یعنی فصل مربوط به نپال. اما شاید قشنگترین حرف را نویسنده در مقدمه کتاب گفته است: «زندگی یک سفر است نه یک هدف». در هر صورت هر چند بعید می دانم شما هم آنقدر خوش شانس باشید که این کتاب را در کتابفروشیها پیدا کنید. اما امیدوارم  آنقدر خوش شانس باشید که بتوانيد آن را بخوانيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;شاد و كتاب‌خوان باشيد،&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;كرم كتاب&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8645520879375394559-2966723963809541231?l=iranianbookworm.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://iranianbookworm.blogspot.com/feeds/2966723963809541231/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=8645520879375394559&amp;postID=2966723963809541231" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8645520879375394559/posts/default/2966723963809541231?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8645520879375394559/posts/default/2966723963809541231?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/iranianbookworm/~3/Nb_1r_bg-_I/blog-post.html" title="گزارش کتاب «روش زندگی بهتر (راه گاو نر)»" /><author><name>کرم کتاب</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14100155066919822879</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="00017226519312465158" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://iranianbookworm.blogspot.com/2009/08/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DkUARHk5fCp7ImA9WxJbEUU.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-8645520879375394559.post-5575835807969754114</id><published>2009-07-21T18:16:00.002+04:30</published><updated>2009-07-21T18:20:45.724+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-07-21T18:20:45.724+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="اخبار" /><title>کافه پيانو برگشت خورد!</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;ماشالله جامعه ما همیشه در راه افراط و تفریط پیش می رود! نمونه اش هم برگشت دادن کتاب «کافه پيانو» اثر فرهاد جعفری به خاطر صحبت با بی.بی.سی!&lt;br /&gt;اصل خبر را در&lt;a href="http://www.boursenews.ir/fa/pages/?cid=22125"&gt; اینجا&lt;/a&gt; بخوانید.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8645520879375394559-5575835807969754114?l=iranianbookworm.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://iranianbookworm.blogspot.com/feeds/5575835807969754114/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=8645520879375394559&amp;postID=5575835807969754114" title="2 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8645520879375394559/posts/default/5575835807969754114?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8645520879375394559/posts/default/5575835807969754114?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/iranianbookworm/~3/Bah1kq9ryBc/blog-post_21.html" title="کافه پيانو برگشت خورد!" /><author><name>کرم کتاب</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14100155066919822879</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="00017226519312465158" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">2</thr:total><feedburner:origLink>http://iranianbookworm.blogspot.com/2009/07/blog-post_21.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DEEESXcyfCp7ImA9WxJUGUw.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-8645520879375394559.post-2892561473671943905</id><published>2009-07-18T15:09:00.003+04:30</published><updated>2009-07-18T16:00:08.994+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-07-18T16:00:08.994+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="اخبار" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="نویسندگان" /><title>اسماعيل فصيح هم درگذشت</title><content type="html">&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://www.sibegazzade.com/pix/fasih04.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 300px; height: 450px;" src="http://www.sibegazzade.com/pix/fasih04.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;احتمالاً هیچ وقت نمی توانم اینجا از تولد یک نویسنده بنویسم. اما مرگ چیزی است که این روزها بیشتر به سراغ نویسندگان می رود. در حالی که هنوز صحبتها از مهدی آذری یزدی ادامه داشت، امروز در&lt;a href="http://www.ibna.ir/vdcefz8e.jh8nvi9bbj.html"&gt; ایبنا&lt;/a&gt; خبر درگذشت اسماعیل فصیح را خواندم :-(&lt;br /&gt;اسماعیل فصیح در دنیای ادبیات معاصر ایران ستاره پر فروغی بود که من کمتر سراغش رفتم. اشکال احتمالاً از من است که دوست دارم خودم نویسندگان را کشف کنم، نه اینکه دیگران به من معرفی کنند و فصیح از آن نویسنده های بود که همیشه کتابهایش به من توصیه می شد. از کتابهای نوشته خودش «ثریا در اغما» را خواندم و به خاطر آن حس بدبینی نسبت به زندگی از آن خوشم نیامد و شاید به همین دلیل سراغ بقیه داستانهایش نرفتم، هر چند بقیه بخشهای داستان بخصوص خاطرات جنگ برایم جالب بود، اما از میان ترجمه هایش «بازی ها»، «وضعیت آخر» و «رستم نامه» را خوانده ام و برای من مقبولتر بود.&lt;br /&gt;زندگینامه وی را می توانید در اینجا &lt;a href="http://persianbook.net/index.php?Module=SMMPBWriters&amp;amp;SMMOp=AuthersDB&amp;amp;SMM_CMD=&amp;amp;AuthId=1173"&gt;آی کتاب &lt;/a&gt;مطالعه کنید.&lt;br /&gt;یادش گرامی باد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8645520879375394559-2892561473671943905?l=iranianbookworm.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://iranianbookworm.blogspot.com/feeds/2892561473671943905/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=8645520879375394559&amp;postID=2892561473671943905" title="1 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8645520879375394559/posts/default/2892561473671943905?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8645520879375394559/posts/default/2892561473671943905?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/iranianbookworm/~3/7zmEinFU0SQ/blog-post_5624.html" title="اسماعيل فصيح هم درگذشت" /><author><name>کرم کتاب</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14100155066919822879</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="00017226519312465158" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">1</thr:total><feedburner:origLink>http://iranianbookworm.blogspot.com/2009/07/blog-post_5624.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DU4EQHozcSp7ImA9WxJUGEs.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-8645520879375394559.post-5749312763899823493</id><published>2009-07-18T02:06:00.004+04:30</published><updated>2009-07-18T02:28:21.489+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-07-18T02:28:21.489+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="ایتالو کالوینو" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="داستان علمی-تخیلی" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="گزارش کتاب" /><title>گزارش کتاب «کمدی های کیهانی»</title><content type="html">&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://www.adinebook.com/images-1/images/products/9647359153.240.jpg?1238044001"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 163px; height: 240px;" src="http://www.adinebook.com/images-1/images/products/9647359153.240.jpg?1238044001" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;نام کتاب: &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;کمدیهای کیهانی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نام اصلی: &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;Les Cosmicomics&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نويسنده: &lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84%D9%88_%DA%A9%D8%A7%D9%84%D9%88%DB%8C%D9%86%D9%88"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;ايتالو کالوينو Italo Calvino&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;مترجم: &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;موگه رازانی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ناشر: &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;نشر کتاب نادر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نوبت چاپ: &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;سوم، پاییز 1387&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;تعداد صفحه: &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;206 صفحه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;شمارگان: &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;1650 نسخه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;قیمت: &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;30,000 ريال&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;شابک:&lt;span style="font-weight: bold;"&gt; 2-15-7359-964&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;«ايتالو کالوينو» هميشه من را متعجب می کند. در واقع تنها نویسنده ای است که ديدم در ژانرهای مختلفی کار کرده و در تمام آنها نیز به نوعی دست به ابتکارات بدیع و جالب زده است. کتاب «کمدیهای کيهانی» نيز در واقع مجموعه ای از داستانهای کوتاه است که با توجه به اشاره به بعضی از نکات علمی می توان آنها را جزو ژانر علمی/تخيلی محسوب کرد.&lt;br /&gt;در ابتدای هر داستان پاراگرافی است که به يک موضوع علمی اشاره می کند. اين موضوع می تواند از پيدايش جهان هستی، انفجار بزرگ، سرعت نور، ساخت ماده جديد، حرکت اجرام آسمانی حول کهکشان، خلقت جهان، ايجاد جو، وضعیت ماه نسبت به زمين، انقراض دايناسورها، تکامل، پيدایش نور، شکل فضا و حتی شکل صدف حلزون اشاره کرد. اما در  واقع در اکثر داستانها یک تراژدی عشق قرار گرفته است و اينکه چرا نام مجموعه را کمدی های کیهانی گذاشتند، شايد به خاطر چند داستان فاقد عنصر عشق موجود در کتاب باشد.&lt;br /&gt;قهرمان تمام داستان موجود یا روحی به نام Qfwfq است که زمانی ما او را می بینیم که در حال تیله بازی با اتم های هیدروژن است و يا کهکشانی درست می کند. زمانی در فضا سقوط می کند و يا زمانی در پريودهای 200 ميليون ساله به دور کهکشان می گردد. زمانی به  يک دوزیست تبديل می شود و زمانی دایناسوری منقرض شده است و حتی حلزونی در صدف خود.&lt;br /&gt;عنوان داستانهای اين کتاب عبارتند از:&lt;br /&gt;سالهای نوری&lt;br /&gt;بازی بی پايان&lt;br /&gt;علامتی در فضا&lt;br /&gt;سر چی شرط ببندیم؟&lt;br /&gt;دايناسورها&lt;br /&gt;دایی آبزی&lt;br /&gt;فاصله ماه&lt;br /&gt;پيدایی روز&lt;br /&gt;همه چیز در یک نقطه&lt;br /&gt;بدون رنگها&lt;br /&gt;شکل فضا&lt;br /&gt;مارپيچ&lt;br /&gt;شاید بهتر بود مترجم، ويراستار و يا ناشر ترتيب اين داستانها را به گونه ای ديگر درست می کرد. چون مثلاً در «سالهای نوری» می خوانيم که Qfwfq بروی سیاره زندگی می کند، اما در «بازی بی پايان» تازه کهکشانها ايجاد می شوند، اين درحالی است که «همه چيز در يک نقطه» داستان انفجار بزرگ است! يا مثلاً در «مارپيچ» داستان اولين صدف حلزون را می خوانيم و در «دایی آبزی» داستان آمدن ماهيان به روی زمین و در «دایناسورها» داستان انقراض دایناسورها را می خوانيم. به نظرم اگر ترتيبهای بهتر انتخاب شده بود به نوعی تداوم داستانها بهتر بیان می شد.&lt;br /&gt;اما ايتالو کالوينو در اين داستانها هیچ مرزی برای تخیل خودش قائل نشده است و بعضی از داستانها به راستی عجیب و غریب از کار در آمده اند! چیزی بین یک رویا و یک کابوس و  من فکر نمی کنم هیچ نویسنده دیگری می توانست اینطور منظورش را بیان کند. مثلاً در داستان شکل فضا، سه نفر را می بینیم Qfwfq ، خانم Ursula H’x و ستوان Fenimore و اين سه از ابتدا تا انتها در خلایی بی پايان در مسیری موازی در حال سقوط هستند و در حالی که خانم  Ursula H’x بی اعتنا به دو نفر دیگر به خودش می رسد، دو نفر دیگر عاشقانه او را دوست دارند و در تلاشند تا خودی به او نشان بدهند و کالوينو سیزده صفحه در باره این ماجرا داستانسرائی می کند!&lt;br /&gt;اما به نظر من قشنگترین داستان از این مجموعه داستان «دایناسورها» است. که بازهم از زبان Qfwfq اینبار در غالب یک دایناسور منقرض شده گفته می شود. دایناسوری که به میان «تازه ها» آمده است و آنها او را بعنوان یک غریبه می پذيرند و در حالی که نمی دانند او يک دايناسور است، در مورد دایناسورها افسانه سرائی می کنند. زمانی دایناسورها را موجوداتی وحشی نشان می دهند و زمانی حیواناتی عاقل، زمانی آنها احمق هستند و زمانی مغرور. زمانی گذشته را خوب و زمانی وحشتناک نشان می دهند. و در این میان تنها Qfwfq است که می داند دایناسورها چی بوده اند، اما نمی تواند حرفی بزند و پایان عجیب داستان.&lt;br /&gt;در نهایت اینکه این ملقمه رویا ی کابوسگونه را به کسی غیر از یک عاشق «ايتالو کالوينو» نمی توانم توصیه کنم چون فکر کنم برای بقیه فاقد جذابیت لازم باشد، حتی برای علاقه مندان به علمی/تخیلی ها نيز این داستانها بیش از اندازه عشق/فلسفی است! اما فکر کنم برای علاقه مندان به نویسندگی این داستانها موارد جالبی باشند که نشان می دهد چطور می شود با تیله بازی با دوتا اتم هیدروژن ده صفحه داستان نوشت!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاد و كتاب‌خوان باشيد،&lt;br /&gt;كرم كتاب&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: این کتاب را چند وقت پیش خريدم و تازگی خواندن آن را شروع کردم وسطهای کتاب خواندن بودم که به طور اتفاقی چشمم به کتابهای در انتظار گزارش نویسی افتاد و چی دیدم! بله یک نسخه دیگر از این کتاب را! کی آن را خواندم؟ نمی دانم! موقع خواندن داستانها به نظرم آمد که بعضی از آنها آشنا است . اما فکر می کردم آنها را به صورت داستانهای کوتاه اینجا و آنجا خوانده ام. حقیقتش مدتی است این ترس به جانم افتاده بود که آلزايم می گیرم و همه چیز و همه کس را فراموش می کنم به گونه ای که دیگر حتی خودم هم نباشم! با این وجود دیدم آلزایم حداقل یک حسن دارد و آن این است که می توانم بدون هیچ هزینه ای کلی کتاب قشنگ را بخوانم و همان لذتی را که برای خواندن اولين بار از خواندنشان بردم، دوباره و دوباره تکرار کنم!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.ketabnews.com/detail-11131-fa-1.html"&gt;مطلب دیگری در مورد این کتاب&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.caravan.ir/AuthorTranslatorDetail.aspx?Id=37"&gt;در مورد نویسنده&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8645520879375394559-5749312763899823493?l=iranianbookworm.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://iranianbookworm.blogspot.com/feeds/5749312763899823493/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=8645520879375394559&amp;postID=5749312763899823493" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8645520879375394559/posts/default/5749312763899823493?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8645520879375394559/posts/default/5749312763899823493?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/iranianbookworm/~3/ByEWLbCJ69E/blog-post_7183.html" title="گزارش کتاب «کمدی های کیهانی»" /><author><name>کرم کتاب</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14100155066919822879</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="00017226519312465158" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://iranianbookworm.blogspot.com/2009/07/blog-post_7183.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DEIDQ3g4fip7ImA9WxJUGEs.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-8645520879375394559.post-400759603921207120</id><published>2009-07-18T01:44:00.003+04:30</published><updated>2009-07-18T02:06:12.636+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-07-18T02:06:12.636+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="اخبار" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="نویسندگان" /><title>مسابقه آذری یزدی</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;طبق معمول ما ایرانی ها مرده یمان بیشتر از زنده یمان ارزش دارد. قشر نویسنده و شاعر هم که صد البته جای خود دارد. معمولاً پس از فوتشان کلی تیراژشان بالا می رود.&lt;br /&gt;در این میان خبرگزاری کتاب ایران یک &lt;a href="http://www.ibna.ir/vdcip3a5.t1a532bcct.html"&gt;مسابقه کتابخوانی آثار آذری یزدی&lt;/a&gt; برگزار می کند. مطالب دیگری هم در مورد آذری یزدی می توانید در خبر گزاری کتاب بخوانید. مثل «&lt;a href="http://www.ibna.ir/vdcgx39t.ak9tq4prra.html"&gt;يك پايان بد براي «قصه‌هاي خوب&lt;/a&gt;» و یا «&lt;a href="http://www.ibna.ir/vdcaeiny.49nyy15kk4.html"&gt;«آذر یزدی»، 23 کتاب و یک دنیا مهربانی&lt;/a&gt;»&lt;br /&gt;اخباری از این دست کم نیست. اما بیش از همه از نظری که مهسا برایم در قسمت نظرات گذاشته بود خوشحال شدم. از اینکه کسی بوده که در ماه های آخر به او سر بزند و از اینکه آذری یزدی هر چند دلی پر از زندگی داشته، اما خوشحال و راضی بوده است. ازت متشکرم مهسا خانم. واقعاً مثل اینکه باری را از روی دوشم برداشتی. من در سایت &lt;a href="http://www.iqna.ir/"&gt;خبرگزاری قرآنی ایران ایکنا&lt;/a&gt; هم جستجو کردم که اخبار زیادی در مورد فوت آذری یزدی نوشته بودند و تجلیل از او بعنوان یک خادم القران نوشته بود. این خبرگزاری قبلاً هم یک مجله در مورد این نویسنده منتشر کرده است که متاسفانه من به آن دسترسی نداشتم. اما از کارشان تشکر می کنم و برایشان آرزوی موفقیت بیشتر می کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاد و کتابخوان باشید&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8645520879375394559-400759603921207120?l=iranianbookworm.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://iranianbookworm.blogspot.com/feeds/400759603921207120/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=8645520879375394559&amp;postID=400759603921207120" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8645520879375394559/posts/default/400759603921207120?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8645520879375394559/posts/default/400759603921207120?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/iranianbookworm/~3/G4H840YrJqs/blog-post_18.html" title="مسابقه آذری یزدی" /><author><name>کرم کتاب</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14100155066919822879</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="00017226519312465158" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://iranianbookworm.blogspot.com/2009/07/blog-post_18.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DkAFRXo9fip7ImA9WxJUE08.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-8645520879375394559.post-2856628467904188953</id><published>2009-07-11T19:33:00.001+04:30</published><updated>2009-07-11T19:35:14.466+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-07-11T19:35:14.466+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="اخبار" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="نویسندگان" /><title>همینگوی هم جاسوس شوروی بود!</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;نمی دانم چرا از شنیدن خبر جاسوس بودن همینگوی تعجب نکردم! اصل خبر را می توانيد در &lt;a href="http://www.ibna.ir/vdci35a5.t1a5v2bcct.html"&gt;سایت خبرگزاری کتاب&lt;/a&gt; مطالعه کنید.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8645520879375394559-2856628467904188953?l=iranianbookworm.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://iranianbookworm.blogspot.com/feeds/2856628467904188953/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=8645520879375394559&amp;postID=2856628467904188953" title="1 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8645520879375394559/posts/default/2856628467904188953?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8645520879375394559/posts/default/2856628467904188953?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/iranianbookworm/~3/GxPwLPt3JnY/blog-post_2458.html" title="همینگوی هم جاسوس شوروی بود!" /><author><name>کرم کتاب</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14100155066919822879</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="00017226519312465158" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">1</thr:total><feedburner:origLink>http://iranianbookworm.blogspot.com/2009/07/blog-post_2458.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DkUGQXk7eCp7ImA9WxJUE08.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-8645520879375394559.post-7436735676292449464</id><published>2009-07-11T18:05:00.004+04:30</published><updated>2009-07-11T19:27:00.700+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-07-11T19:27:00.700+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="اخبار" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="نویسندگان" /><title>پایان غم انگیز قصه های خوب</title><content type="html">&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://www.ibna.ir/images/docs/000044/n00044483-b.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 270px; height: 176px;" src="http://www.ibna.ir/images/docs/000044/n00044483-b.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;مهدی آذریزدی به خانه آخر رسید. آذر یزدی نویسنده مجموعه کتابهای «قصه های خوب، برای بچه های خوب» هم از میان ما رفت و غم یک آرزو را بر جان من گذاشت. آرزو داشتم روزی به ملاقاتش بروم و بخاطر تمام خوبی ها و خاطرات خوش که درکودکی برایم آفرید، بخاطر زحماتی که برای چاپ و نشر  کتاب کشید و بخاطر عشق و علاقه خالصانه اش به کتابها، و به خاطر زنده کردن یاد ادبیات کهنمان در دل کودکان از او تشکر کنم. اما این فرصت هم از دستم رفت.&lt;br /&gt;وقتی از طریق مقاله در روزنامه ایران با زندگی فقیرانه اش آشنا شدم، بسیار غصه خوردم و ارزش کارهایش برایم بسیار بیشتر شد. ایکاش ناشرانی که سالها سال با تجدید چاپ این کتابها برای خودشان اعتبار و درآمدی کسب می کردند بیشتر به فکر این نویسنده مکتب نرفته بودند. ایکاش فرهنگیان و داعیان فرهنگ و ادب برایش بیشتر هزینه می کردند، حداقل امکاناتی در اختیارش می گذاشتند که تنها به کار تکمیل قصه ها و جمع آوری و تلخیص آنها مشغول باشد نه اینکه برای گذران زندگی نیز مجبور به کار دیگر نباشد. ایکاش روشنفکران جامعه ما به جای اینکه بر سر «ایسم ها» گلوی هم را بفشارند، قدری به فکر کمک به این خدمتگزار بی ریا و فداکار ادبیات فارسی بودند.&lt;br /&gt;با شخصیت آذریزدی احساس نزدیکی عجیبی می کنم، شاید برای اینکه هر دو دیوانه وار عاشق کتاب بودیم! و وقتی خبر مرگش را شنیدم غم عجیبی بر دلم نشست. مثل اینکه یک دوست و استاد قدیمی را از دست داده باشم. در زمان کودکی ما، تنها چهار کتاب از مجموعه کتابهایش چاپ شده بود که آنها را هم در هر سفر به خانه پدربزرگ، از کتابخانه دائی ام قرض می گرفتم و به تکرار می خواندم. داستانهای شیرینی به زبانی ساده که امروزه برایم تنها خاطراتی خوش هستند.&lt;br /&gt;آذریزدی ازدواج نکرد و میراثخواری از خود بجای نگذاشت، اما ارثی گرانبها برای کودکان دیروز، امروز و فردای ایران بر جای گذاشت. یادش همواره گرامی باد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای خواندن زندگی  نامه مهدی آذریزدی می توانید به وبلاگ &lt;a href="http://chehreha.mahblog.com/content/3798/%D9%85%D9%87%D8%AF%D9%8A_%D8%A2%D8%B0%D8%B1_%28_%D9%8A%D8%B2%D8%AF%D9%8A_%29/"&gt;چهره ها&lt;/a&gt; مراجعه کنید. در &lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%A2%D8%B0%D8%B1%DB%8C%D8%B2%D8%AF%DB%8C"&gt;ویکیپدیا&lt;/a&gt; هم توضیحات مختصری درباره وی پیدا می کنید. الظاهر تلاش ناتمامی هم در سایت&lt;a href="p://www.azaryazdi.com/"&gt; آذریزدی&lt;/a&gt; توسط حوزه هنری استان یزد آغاز شده که به یک صفحه خاتمه یافته است.&lt;br /&gt;اصل خبر فوت مهدی آذریزدی را هم می توانید در &lt;a href="http://www.ibna.ir/vdcc10q0.2bq048laa2.html"&gt;سایت خبرگزاری کتاب ایران&lt;/a&gt; بخوانید. اما مسئولان کشورمان تازه به یادآوردند که چه کسی را از دست داده اند و دوباره یک قهرمان مرده پیدا کردند تا بر سر گورش زاری کنند.&lt;br /&gt;در میان بزرگان، حداقل خوشحال شد که آیت الله خامنه ای که می دانم چند کتابی بیش از خیلی از مسئولان فعلی نظام خوانده است، حتی قبل از فوت ایشان از &lt;a href="http://noandish.com/com.php?id=29358"&gt;ایشان تقدیر کرده بود&lt;/a&gt;.  و جالب است بدانید که در سایت ایشان &lt;a href="http://farsi.khamenei.ir/news-content?id=7357"&gt;صفحه ای هم مربوط به آذر یزدی&lt;/a&gt; وجود دارد. سید محمد خاتمی رئیس جمهوری فرهنگی سابق کشورمان که در زمان خودش کمکهای هر چند ناچیز به وی کرده بود پیام &lt;a href="http://www.khatami.ir/fa/news/912"&gt;تسلیتی نوشت&lt;/a&gt;. رئیس جمهوری فعلی هم در &lt;a href="http://www.ibna.ir/vdcdj90o.yt0ox6a22y.html"&gt;پیامی&lt;/a&gt; گفت:«آثار آذریزدی در حافظه تاریخی ایرانیان ماندگار است».  حداد عادل رئیس سابق مجلس و رئیس حاضر کمیسیون فرهنگی مجلس و رئیس فرهنگستان ادب فارسی در مراسم تشیع جنازه وی &lt;a href="http://www.ibna.ir/vdcbfsba.rhba0piuur.html"&gt;تازه به یادآورد &lt;/a&gt;که او چه خدماتی به زبان فارسی کرده است و در&lt;a href="http://www.ibna.ir/vdcci0q0.2bq0o8laa2.html"&gt; پیامی &lt;/a&gt;گفته است: وی را استاد مکتب نرفته ای دانست که شوق سرودن را در خود برانگیخت.  وزیر فرهنگمان که احتمالاً کمتر از بقیه با ایشان آشنا بوده است در مراسم تشیع جنازه وی بعد از کلی آسمان و ریسمان باقتند، &lt;a href="http://www.ibna.ir/vdcevn8e.jh8eei9bbj.html"&gt;گفتند &lt;/a&gt;که آذریزدی هم خوب قصه می گفت و هم قصه های خوبی می گفت! و کلی هم از زندگی با فقر تعریف کردند.&lt;br /&gt;همچنین می توانید پیام انجمن نویسندگان کودک و نوجوان را در &lt;a href="http://www.ibna.ir/vdcg3t9t.ak9ty4prra.html"&gt;اینجا &lt;/a&gt;و پیام مدیر کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان را در &lt;a href="http://www.ibna.ir/vdca0iny.49nyw15kk4.html"&gt;اینجا &lt;/a&gt;مطالعه کنید. اما شاید بهترین تعریف را از زبان رقیبش مصطفی رحماندوست باید &lt;a href="http://www.ibna.ir/vdcbasba.rhbaspiuur.html"&gt;شنید&lt;/a&gt; که گفت:«آذريزدي هيچ تلاشي نكرد كه نويسنده برتر شود؛ اما نويسنده برتر شد.»&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8645520879375394559-7436735676292449464?l=iranianbookworm.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://iranianbookworm.blogspot.com/feeds/7436735676292449464/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=8645520879375394559&amp;postID=7436735676292449464" title="1 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8645520879375394559/posts/default/7436735676292449464?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8645520879375394559/posts/default/7436735676292449464?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/iranianbookworm/~3/i17ZZ2lvYro/blog-post_11.html" title="پایان غم انگیز قصه های خوب" /><author><name>کرم کتاب</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14100155066919822879</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="00017226519312465158" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">1</thr:total><feedburner:origLink>http://iranianbookworm.blogspot.com/2009/07/blog-post_11.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;C0MMR3Y9eyp7ImA9WxJVGUo.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-8645520879375394559.post-5368643045590640255</id><published>2009-07-07T16:48:00.005+04:30</published><updated>2009-07-07T17:28:06.863+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-07-07T17:28:06.863+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="اخبار" /><title>معرفی وبلاگ کتاب کودک و موزه تن تن</title><content type="html">&lt;div style="text-align: justify;"&gt;1) &lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://www.blogfa.com/photo/k/ketab-koodak.gif"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 75px; height: 73px;" src="http://www.blogfa.com/photo/k/ketab-koodak.gif" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;وبلاگ کتاب کودک&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;کرم کتابها انواع مختلفی دارند که بیشتر آنها برای تغذیه روح و روان خود کتاب می خوانند. اما معمولاً تمام این کرم کتابها دوست دارند نسل آينده کرم کتاب را هم پرورش بدهند. مهمترین مسئله پرورش نسل آينده تغذيه آنها با غذای مناسب است. وبلاگ «&lt;a href="http://ketab-koodak.blogfa.com/"&gt;کتاب کودک&lt;/a&gt;» وبلاگی است که با هدف معرفی و بحث و تبادل نظر در مورد کتابهای کودکان توسط نویسنده اش «زهرا سادات نوری» تهيه می شود. اين وبلاگ مثل مزمزه کردن غذا برای کودکان است و به والدین اجازه می دهد قبل از خرید کتاب برای کودکانشان، از محتوای آن آگاهی داشته باشند و در اين وبلاگ در مورد آنها بحث کنند. برای نویسنده این وبلاگ آرزوی موفقیت می کنم.&lt;br /&gt;2) موزه تن تن&lt;br /&gt;نسل من تقریباً تنها یک قهرمان کميک داشت و آن «تن تن» بود. هر چند دوستان وفادار اين خبرنگار جوان نیز هميشه همراه او بودند. داستانهای تن تن از اين نظر قشنگ بود که به راحتی می شد خود را جای او گذاشت. او يک ابر قهرمان عجیب و غریب آمریکایی نبود. یک خبرنگار جوان و کنجکاو بود که ما را به سراسر دنیا برد، از آفریقا و آمريکا و چين گرفته تا مناطق نفت خیز خاورمیانه ، جنگلهای دوردست آمازون ، کوه های بلند هيماليا و حتی کره ماه، ما هم قدم به قدم ماجراهای دلنشینش را دنبال کردیم. همراه با تن تن مقابل کانگسترهای آمريکایی، قاچاقچیان آثار عتیقه، کودتاچیان آمريکای مرکزی، جاسوسان دشمن و طوايف عربی ایستاديم و رمز پيروزی را که کنجکاوی در امور بود یاد گرفتیم.  کاپيتان هادوک وفادار به ما فهماند که نوشیدن الکل چه تاثیر می تواند روی ما بگذارد، در ضمن به ما ياد داد که چطور فحش بدهیم!  پروفسور تورنسل خنده دار به ما مفاهیم علمی و محبت عام را آموزش داد و نشان می دهد که آدمها آنطور نیستند که به نظر می رسند و دوپونت و دوپونط به ما نشان دادن که مقامات رسمی بعضی مواقع تا چه حد می توانند اشتباه کنند!&lt;br /&gt;نويسنده این سری ماجراها که با اسم مستعار «هرژه» می شناسیمش «ژرژ رمی» می باشد. به تازگی &lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/arts/2009/07/090706_vd_tintin_herge.shtml"&gt;موزه تن تن در بلژيک&lt;/a&gt; افتتاح شده است. همچنین می توانيد تعداد زیادی از کتابهای وی را از در قسمت جستجوی سایت &lt;a href="http://www.irpdf.com/search.html"&gt;کتابخانه مجازی ایران&lt;/a&gt; و با جستجوی نام «&lt;span style="color: rgb(255, 0, 0);"&gt;&lt;b&gt;ژرژ رمی&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;» بدست بیاورید. در سايت &lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%87%D8%B1%DA%98%D9%87"&gt;ویکی پديا&lt;/a&gt; هم می توانيد منابع مربوط به «هرژه» را مشاهده کنيد. و ديداری با قهرمانان داستانهایش تازه کنید.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;شاد و کتابخوان باشید&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8645520879375394559-5368643045590640255?l=iranianbookworm.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://iranianbookworm.blogspot.com/feeds/5368643045590640255/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=8645520879375394559&amp;postID=5368643045590640255" title="1 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8645520879375394559/posts/default/5368643045590640255?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8645520879375394559/posts/default/5368643045590640255?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/iranianbookworm/~3/ivrQB_kmkdI/blog-post.html" title="معرفی وبلاگ کتاب کودک و موزه تن تن" /><author><name>کرم کتاب</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14100155066919822879</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="00017226519312465158" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">1</thr:total><feedburner:origLink>http://iranianbookworm.blogspot.com/2009/07/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DkQARX4yeCp7ImA9WxJWGEg.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-8645520879375394559.post-3960383236346235285</id><published>2009-06-24T18:54:00.004+04:30</published><updated>2009-06-24T19:09:04.090+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-06-24T19:09:04.090+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="اخبار" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="پائولو کوئلیو" /><title>پائولو کوئليو و حوادث ایران</title><content type="html">&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://lh3.ggpht.com/_mlkeQQY2CZM/SkISuV7bkKI/AAAAAAAAAtQ/9SexgpcbSQQ/s800/Paulo%20e%20Arash.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 209px; height: 279px;" src="http://lh3.ggpht.com/_mlkeQQY2CZM/SkISuV7bkKI/AAAAAAAAAtQ/9SexgpcbSQQ/s800/Paulo%20e%20Arash.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;آدم وقتی می بیند در آن سر دنیا هم یک فرد غیر سياست مدار هست که به حوادث ایران واکنش نشان می دهد، ته دلش کمی احساس رضایت می کند. يعنی اينکه حداقل مردم دنيا (نه سياستمدارها) حرف دل مردم ما (نه سياستمدارها) را می شنوند. حالا اگر اين فرد نه يک فرد عادی بلکه نویسنده ای باشد که ميليونها خواننده دارد، آن وقت می توان تصور کرد که اثر ماندگارتری از حوادث ایران در ذهن خوانندگان وی خواهد ماند. پائولو کوئليو نويسنده کتابهای عالی مثل «کيمياگر» اين چند روزه در وبلاگش به ایران پرداخت است و کم و زیاد احساس نگرانی خودش را برای دوستان ایرانیش نشان داده است.&lt;br /&gt;داستان مرگ ناراحت کننده «ندا» را همه ما ديده يا شنيده ایم اما اينکه فردی که در آخرین لحظه بالای سر ندا بوده است چه کسی است، می توانيد جوابش را &lt;a href="http://paulocoelhoblog.com/2009/06/24/the-doctor/"&gt;وبلاگ پائولو&lt;/a&gt; ببینيد. البته بماند که با اين کارش احتمالاً چه دردسرهای برای آن بنده خدا بوجود می آورد، چون تعداد آرش های که با ایشان صمیمی هستند، به شدت محدود است!&lt;br /&gt;در هر صورت برای دکتر آرش هم آرزوی سلامت و موفقیت می کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاد و کتابخوان باشید&lt;br /&gt;کرم کتاب&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: ای کاش دوستان ما هم کمی نگران ما می شدند :-(&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8645520879375394559-3960383236346235285?l=iranianbookworm.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://iranianbookworm.blogspot.com/feeds/3960383236346235285/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=8645520879375394559&amp;postID=3960383236346235285" title="1 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8645520879375394559/posts/default/3960383236346235285?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8645520879375394559/posts/default/3960383236346235285?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/iranianbookworm/~3/X19KoDYlTzA/blog-post_24.html" title="پائولو کوئليو و حوادث ایران" /><author><name>کرم کتاب</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14100155066919822879</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="00017226519312465158" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://lh3.ggpht.com/_mlkeQQY2CZM/SkISuV7bkKI/AAAAAAAAAtQ/9SexgpcbSQQ/s72-c/Paulo%20e%20Arash.jpg" height="72" width="72" /><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">1</thr:total><feedburner:origLink>http://iranianbookworm.blogspot.com/2009/06/blog-post_24.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DkENQXozfSp7ImA9WxJWFU0.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-8645520879375394559.post-4014259528523436778</id><published>2009-06-20T17:55:00.003+04:30</published><updated>2009-06-20T18:01:30.485+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-06-20T18:01:30.485+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="اخبار" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="با خوانندگان" /><title>سلام به همه کتاب خوان های دنیا</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;بالاخره با کمک گوگل جهانی شدم. با راه اندازی &lt;a href="http://translate.google.com/translate_t#fa%7Cen%7C"&gt;سرویس ترجمه فارسی گوگل&lt;/a&gt; حالا می توانم با بقیه کتاب خوانهای دنیا نیز ارتباط برقرار کنم. همین حالا لینکی را به صفحه وبلاگم اضافه کردم که به شما اجازه می دهد محتویات این وبلاگ را به 12 زبان زنده دنیا بخوانید. امیدوارم این شروعی باشد برای ارتباط برقرار کردن با تمام مردم کتاب دوست دنیا. سلام به همه شما.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold; font-style: italic;"&gt;شاد و کتاب خوان باشید&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold; font-style: italic;"&gt;کرم کتاب&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: در بهترین حالت هم ترجمه ماشینی به آثار ادبی دنیا گند می زند، چه برسد به این نوشته های درهم و برهم من. اما خوشحال می شوم دوستانی که با دیگر زبانها آشنا هستند میزان صحت ترجمه ها را تایید کنند.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8645520879375394559-4014259528523436778?l=iranianbookworm.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://iranianbookworm.blogspot.com/feeds/4014259528523436778/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=8645520879375394559&amp;postID=4014259528523436778" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8645520879375394559/posts/default/4014259528523436778?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8645520879375394559/posts/default/4014259528523436778?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/iranianbookworm/~3/HoJuruk4UmQ/blog-post_5332.html" title="سلام به همه کتاب خوان های دنیا" /><author><name>کرم کتاب</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14100155066919822879</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="00017226519312465158" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://iranianbookworm.blogspot.com/2009/06/blog-post_5332.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CUcBQ3o6fCp7ImA9WxJWFU0.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-8645520879375394559.post-6505120866623393172</id><published>2009-06-20T17:25:00.002+04:30</published><updated>2009-06-20T17:34:12.414+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-06-20T17:34:12.414+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="اخبار" /><title>گوگل کتاب</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div class="entry"&gt;     &lt;div style="text-align: justify; font-family: Tahoma; font-size: 12px;" dir="rtl"&gt;گوگل رابط کاربری جدیدی را برای &lt;a href="http://books.google.com/"&gt;گوگل کتاب&lt;/a&gt; طراحی کرده است که بر طبق گفته &lt;a href="http://googlesystem.blogspot.com/2009/06/new-interface-for-google-books.html" target="_blank"&gt;سایت رسمی گوگل&lt;/a&gt; بسیاری از امکاناتی که کمبود آن‌ها احساس می‌شد را به رابط قبلی اضافه کرده است. از تغییرات اعمال شده می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:&lt;/div&gt; &lt;ul&gt;&lt;li&gt;انتقال نوار کنترل کناری از سمت راست به سمت چپ&lt;/li&gt;&lt;li&gt;سهولت دسترسی به فهرست مطالب کتاب&lt;/li&gt;&lt;li&gt;جستجوی پیشرفته‌تر روی کتاب‌ها و امکان محدود کردن نتایج جستجو&lt;/li&gt;&lt;li&gt;سهولت در قرار دادن کتاب‌ها در وب سایت و یا وبلاگ شما&lt;/li&gt;&lt;li&gt;اضافه شدن کنترلی جدید برای حرکت در میان صفحات&lt;/li&gt;&lt;/ul&gt; &lt;div id="attachment_2325" class="wp-caption aligncenter" style="width: 584px;"&gt;&lt;img class="size-full wp-image-2325" title="new-google-books-interface-1024x5761" src="http://pariyana.com/wp-content/uploads/2009/06/new-google-books-interface-1024x5761.jpg" alt="new-google-books-interface-1024x5761" width="574" height="322" /&gt;&lt;p class="wp-caption-text"&gt;تغییرات مهم با رنگ قرمز مشخص شده‌اند&lt;/p&gt;&lt;/div&gt; &lt;div id="attachment_2327" class="wp-caption aligncenter" style="width: 627px;"&gt;&lt;a rel="attachment wp-att-2327" href="http://pariyana.com/id/new-google-books-interface/new-control1/"&gt;&lt;img class="size-full wp-image-2327" title="new-control1" src="http://pariyana.com/wp-content/uploads/2009/06/new-control1.jpg" alt="new-control1" width="617" height="160" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;p class="wp-caption-text"&gt;کنترل جدید اضافه شده با حرکت موس به پایین صفحه ظاهر می‌شود و امکان رفتن به صفحات بعدی را فراهم می‌کند&lt;/p&gt;&lt;/div&gt; &lt;p style="text-align: center;"&gt; &lt;/p&gt;&lt;blockquote&gt; &lt;div style="text-align: justify; font-family: Tahoma; font-size: 12px;" dir="rtl"&gt;گوگل توجه زیادی به سرویس کتاب‌های خود موسوم به گوگل کتاب داشته است، گوگل در این راه اعتماد بسیاری از انتشارات‌های مهم را به دست آورده است، مجلات بسیاری را در این سرویس قرار داده است، قراردادهای گوگل با کتابخانه‌های دانشگاه‌های بزرگ و معتبر اروپایی و امریکایی موفقیت‌های بزرگی بوده‌اند که گوگل در راستای این سرویس بدست آورده است، و همه می‌دانیم که هیچ شرکتی کاری را بیهوده انجام نمی‌دهد. مدتی است که خبر‌هایی از تولید رابط‌های کاربری سازگار با آیفون برای این سرویس به گوش می‌رسد، همچنین گوگل در تلاش است تا کتاب‌ها را به صورت آنلاین به فروش برساند، البته همه می‌دانیم که فروش آنلاین کتاب از مدت‌ها پیش رواج داشته است، هدفی که گوگل دنبال می‌کند فروش کتاب‌ها به گونه‌ای است که کتاب‌ها به صورت کامل و با حساب کاربری شما در گوگل کتاب در اختیار شما باشند. با ترکیب این دو خبر، یعنی ساختن رابط کاربری برای آیفون و فروش کتاب‌ها به کاربران می‌توان پیش‌بینی کرد که این ابتدای راهی است که گوگل برای مبارزه با کتابخوان‌های الکترونیک مانند &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Amazon_Kindle" target="_blank"&gt;کیندل&lt;/a&gt; برداشته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://pariyana.com/id/new-google-books-interface/"&gt;منبع مجله اینترنتی پریانا&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: یکی از امکانات جالب این بخش آن است که شما تنها با وارد کردن ISBN کتابهای خود می توانید آنها را به فهرست کتابخانه مجازی خود اضافه کنید و دیگر لازم نیست مشخصا ت آن را بنویسید. به نظرم این بخش از گوگل نیز به زودی فراگیر می شود و رقبا را کنار می زند. &lt;/div&gt; &lt;/blockquote&gt;    &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8645520879375394559-6505120866623393172?l=iranianbookworm.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://iranianbookworm.blogspot.com/feeds/6505120866623393172/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=8645520879375394559&amp;postID=6505120866623393172" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8645520879375394559/posts/default/6505120866623393172?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8645520879375394559/posts/default/6505120866623393172?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/iranianbookworm/~3/abnWJA9Q8fg/blog-post_20.html" title="گوگل کتاب" /><author><name>کرم کتاب</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14100155066919822879</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="00017226519312465158" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://iranianbookworm.blogspot.com/2009/06/blog-post_20.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CEIGRnw4cSp7ImA9WxJWFU0.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-8645520879375394559.post-8158328223121940200</id><published>2009-06-18T15:08:00.004+04:30</published><updated>2009-06-20T17:25:27.239+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-06-20T17:25:27.239+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="روزنوشت" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="با خوانندگان" /><title>کدام را انتخاب می کنید؟</title><content type="html">&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1388/3/28/31889_411.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 312px; height: 480px;" src="http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1388/3/28/31889_411.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;امروز روز عجيبي است. سالروز تولد «&lt;span style="font-weight: bold; font-style: italic;"&gt;ارنستو چه گوارا&lt;/span&gt;» قهرمان تفنگ به دوش آرژانتني انقلاب کوبا، که بخاطر جذب نشدن به قدرت و آرماني ماندنش تا لحظه مرگ، يکي از قهرمانان هميشگي من است. «چه گوارا» نزديک به نيم قرن است نماد منحصر به فرد انقلابيون و جوانان عصيانگر عليه ديکتاتوري و نظام سرمايه داري است. و من که از ديروز تا بحال با اخبار شورشهاي خياباني روبرو هستم، نشسته ام و دارم به انقلابي ديگري فکر مي کنم که بدون کمک از اسلحه و خون ريزي بزرگترين دموکراسي دنيا را پايه ريزي کرد. منظورم «&lt;span style="font-weight: bold; font-style: italic;"&gt;ماهاتما گاندي&lt;/span&gt;» است. و از اين متنفرم که بگويم شايد اين نظر من ناشي از پير شدنم است اما مسلماً کسب تجربه بيشتر و مطالعه بيشتر در اين فکرم بي تاثير نيست! شايد اگر بيست سال پيش بود و من يک دانشجوي جوان بود به راحتي جو گير مي شدم، به خيابان مي ريختم و حنجره خود را با دادن شعارهاي گوناگون پاره مي کردم و در نهايت مي ديدم که عده اي فرصت طلب و خرابکار با خسارت وارد کردن به اموال عمومي و خصوصي تمام شعارهاي ما را به لجن مي کشند و از آن به بعد بايد لقب خرابکار و ضد انقلاب و ضد مردمي بودن را هم تحمل کنم و مي ديديم بيگناه ترين افراد فقط به دليل حس مديريتي که داشته اند، به بدترين وجه تنبيه مي شدند. اين اتفاقي است که واقعاً در روزهاي دانشجويي براي من و دوستانم افتاد، هر چند مسئله ما بسيار کمتر رنگ و بوي سياسي داشت. اما از آن به بعد با خودم عهد بستم که هيچ گاه همراه جمعيت خشمگيني نشوم زيرا مي دانم که خشم کورکننده است و جز خرابي چيزي به بار نمي آورد.&lt;br /&gt;مي گويند «تاريخ بهترين قاضي است» و با نگاه به دست پروده اين دو انقلابي مي توان گفت که تاثير گذاري کدام بيشتر بوده است. نظام سوسياليستي کوبا، هر چند از بعضي نظرها مثل تساوي خدمات اجتماعي بسيار جالب و غرور آفرين است، اما امروز بعنوان يک نظام ديکتاتوري به جهان معرفي مي شود زير از انتقاد مي ترسد. در عوض هندوستان هر چند امروز هم مثل گذشت بيشترين اختلاف طبقاتي را در خود دارد، اما هنوز که هنوز است بعنوان بزرگترين نظام دموکراسي دنيا شناخته مي شود و به نظر نمي رسد هيچ خللي  در دموکراسي اين کشور عجايب با بيشترين تنوع قومي/زباني/ديني و مالي وجود داشته باشد.&lt;br /&gt;هر چند يکي از اين دو مبارزه براي استقلال مي جنگيد و ديگري براي مبارزه با استبداد. اما هر دو در واقع در مقابل حکومتهاي خودشان قيام کرده بودند. هر کدام راه متفاوتي انتخاب کردند و حال که مدتها است از مرگ آنها مي گذرد، درخت انقلابشان ثمره ها متفاوتي به بار آورده است. ولي ما الان مي توانيم با نگاه به اين ثمره ها بگوييم که واقعا دوست داريم براي کدام يک مبارزه کنيم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به همه دوستان در این دوران پر التهاب توصیه می کنم تاریخ بخوانند. تاریخ کشورهای مثل انگلیس، فرانسه، روسیه، آمریکا، هند و کوبا را مطالعه کنید. تاریخ اسپانیا و جنگهای داخلیش را بخوانید. بخوانید و از تاریخ عبرت بگیرید. بقول محسن مخملباف چه تضمینی هست که انقلاب جدید همان نتایج انقلاب قبلی را په بار نیاورد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کرم کتاب&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: این نوشته دو روز قبل آماده شده بود، اما تا امروز نتوانستم آن را ارسال کنم. از تاخیر پوزش می خواهم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8645520879375394559-8158328223121940200?l=iranianbookworm.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://iranianbookworm.blogspot.com/feeds/8158328223121940200/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=8645520879375394559&amp;postID=8158328223121940200" title="1 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8645520879375394559/posts/default/8158328223121940200?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8645520879375394559/posts/default/8158328223121940200?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/iranianbookworm/~3/EjxJ96sHW3k/blog-post_18.html" title="کدام را انتخاب می کنید؟" /><author><name>کرم کتاب</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14100155066919822879</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="00017226519312465158" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">1</thr:total><feedburner:origLink>http://iranianbookworm.blogspot.com/2009/06/blog-post_18.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;Dk8DSX47cCp7ImA9WxJXGU0.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-8645520879375394559.post-8064236713713274644</id><published>2009-06-13T19:14:00.002+04:30</published><updated>2009-06-13T19:24:38.008+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-06-13T19:24:38.008+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="نوجوانان" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="گزارش کتاب" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="داستان جاسوسی" /><title>گزارش کتاب «حمله عقاب»</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;نام کتاب: &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;حمله عقاب&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نام اصلی: &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;Eagle Strike&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نويسنده:&lt;span style="font-weight: bold;"&gt; آنتونی هوروویتس&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;مترجم: &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;گیتا گرکانی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ناشر: &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;کتاب لوک وابسته به انتشارات کاروان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نوبت چاپ: &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;اول 1387 &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;تعداد صفحه: &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;272 صفحه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;شمارگان: &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;2000 نسخه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;قیمت: &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;40,000 ريال&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;شابک: &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;3-041-175-964-978&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بعد از خواندن کتاب «&lt;span style="font-style: italic;"&gt;پرواز را به خاطر بسپار&lt;/span&gt;» آنقدر حالم بد بود، که به دنبال یک کتاب نوجوان پسند جدید رفتم. در میان کتابهای که از قبل خریده بودم، چشمم به کتاب «&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;حمله عقاب&lt;/span&gt;» افتاد. این کتاب مدتها بود که توی صف بود. نویسنده آن را نمی شناختم و بدطبع قهرمان آن «&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;آلکس رایدر&lt;/span&gt;» را هم نمی شناختم. وقتی کتاب را برداشتم کمی دلخور شدم، چون کتاب در واقع ماجرای چهارم قهرمان داستان بود. من همیشه دوست دارم داستانها را از اول بخوانم، بنابراین خواندن داستان از جلد چهارم چندان خوشآیند نیست. اما در هر صورت آن را خواندم.&lt;br /&gt;«حمله عقاب» واقعاً یک داستان نوجوان پسند است. هر چند برای من کمی بچگانه بود. ایده آن کهنه و نخ نما بود. ثروتمندی که در پی تغییر دنیا بر اساس سلیقه های خودش است و قهرمانی که یک تنه به جنگ او می رود. پیش مقدمه کتاب، ماجرای دو آدمکش در جنگلهای آمازون است که تنها پس از فصل پایانی کتاب دليل وجودی آن را درک می کنید و اگر نه هیچ ارتباطی با دیگر فصول کتاب ندارد.&lt;br /&gt;آلکس رایدر قهرمان داستان تنها شانزده سال دارد و الظاهر در داستانهای قبلی بعنوان یک جاسوس برای MI6 (ام.آی.6) یا همان سازمان جاسوسی انگلیس کار کرده است او از زمان کودکی و به طور نادانسته توسط عمویش برای جاسوسی تعلیم دیده است. در ابتدای داستان او در حال گذراندن تعطیلاتش به همراه خانواده دوست دخترش در سواحل جنوب فرانسه است که ناگهان یکی از قاتلهای حرفه ای دنیا را شناسائی می کند. از آنجا که در تعطیلات است موضوع را زیاد جدی نمی گیرد، اما وقتی یک بمب در اتاق کار پدر دوست دخترش منفجر می شود می فهمد که موضوع جدی است. این در حالی است که نه پلیس و نه ام.آی.6 حرفهایش را جدی نمی گیرند و او مجبور می شود خودش آستینهایش را بالا بزند.&lt;br /&gt;از هر چه بگذریم باید بگویم که صحنه پردازی های کتاب بسیار خوب و زیبا بود. در واقع برای تهیه یک سناریو از روی این کتاب زحمت زیادی لازم نیست و این بخاطر نقل جزئیات از طرف نویسنده است. شاید نویسنده در زمان نوشتن کتاب بیشتر به دنبال فروش آن بعنوان یک سناریو بوده است.&lt;br /&gt;وقتی این کتاب را می خواندم پیش خودم گفتم آخر یک پسر شانزده ساله چطور می تواند چنین کارهای را بکند. بعد یاد داستانی افتادم که وقتی خودم تنها 16 سال داشتم شروع به نوشتنش کردم. از اتفاق آن داستان هم درباره پسری بود که توسط سیا (CIA) از کودکی برای عملیات جاسوسی آموزش دیده بود! البته  آن داستان را بیش از بیست سال پیش نوشتم پس آنتونی هوروویتس نمی تواند ادعا کند که از روی آیده او دزدی کردم! متاسفانه چون هیچ وقت داستان را منتشر نکردم و به جزء معدودی از دوستان کسی آن را نخوانده است من هم نمی توانم علیه آنتونی ادعای داشته باشم! اما اصل عنوان کردن این موضوع بخاطر این بود که بگویم وقتی در 16 سالگی فکر می کردم کسی می تواند اینکارها را بکند، چرا حال این موضوع برایم عجیب است!&lt;br /&gt;به طور عجیبی دوتا از فصلهای این کتاب به دو تا از فصلهای کتاب خودم که اسمش را گذاشته بودم «ببرهای آواره» بسیار شبیه هم هستند.  در یکی از فصلها قهرمان داستان که در حال فرار از دست جنایتکاران است خودش را بر روی سقف یک ساختمان بلند مرتبه و بدون راه فراری می بیند و مجبور می شود با سقوط آزاد خود را نجات بدهد و در فصل دیگری قهرمان داستان سر از یک میدان گاوبازی در می آورد و مجبور می شود با یک گاو نر به مبارزه بپردازد! که من هم دقیقا دو فصل مشابه در کتابم داشتم، هر چند راه حلهای من قدرتمندتر از نویسنده کتاب حاضر بود، اما راه حلهای نویسنده کتاب آلکس رایدر معقولتر بود! یک تفاوت اصلی دیگر هم در داستان من بود. من داستان را بصورت اول شخص حکایت می کردم، اما کتابهای آلکس رایدر به صورت سوم شخص روایت می شود.&lt;br /&gt;در مجموع کتاب برایم خاطره های را زنده کرد که فراموش کرده بودم و برای نوشتن داستان جدیدیم مصمم تر شدم. پس آقای آنتونی هوروویتس منتظر باش تا ببینی قهرمان جدید من چطور پا به جاهای می گذارد که هیچ قهرمانی تا بحال نگذاشته است!&lt;br /&gt;با توجه به اینکه من تنها یک کتاب آلکس رایدر خواندم؛ اما فکر کنم از روی همین کتاب بتوانم سری ماجراهای وی را کتاب مناسبی برای نوجوانان تشخیص بدهم و توصیه کنم اگر می خواهید کتابی به نوجوانان اطراف خود هدیه بدهید، این کتاب را فراموش نکنید. &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-weight: bold; font-style: italic;"&gt; شاد و كتاب‌خوان باشيد،&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold; font-style: italic;"&gt;كرم كتاب&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: وقتی به دنبال نویسنده کتاب در اينترنت می گشتم، متوجه شدم وی نویسنده «&lt;span id="ctl00_ContentPlaceHolder1_DescriptionLabel"&gt;گروشام گرینج» و «جام نحس» هم هست. که به عقيده من آیده آن احتمالاً نقطه شروعی برای «جی.کی.رولينگ» نويسنده مجموعه «هری پاتر» بوده است!&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.caravan.ir/AuthorTranslatorDetail.aspx?id=39"&gt;درباره نويسنده به فارسی&lt;/a&gt;&lt;br /&gt; &lt;a href="http://www.anthonyhorowitz.com/about/index.html"&gt;وب سایت اصلی نويسنده&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8645520879375394559-8064236713713274644?l=iranianbookworm.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://iranianbookworm.blogspot.com/feeds/8064236713713274644/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=8645520879375394559&amp;postID=8064236713713274644" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8645520879375394559/posts/default/8064236713713274644?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8645520879375394559/posts/default/8064236713713274644?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/iranianbookworm/~3/YHcWxL-v3mI/blog-post_13.html" title="گزارش کتاب «حمله عقاب»" /><author><name>کرم کتاب</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14100155066919822879</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="00017226519312465158" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total><feedburner:origLink>http://iranianbookworm.blogspot.com/2009/06/blog-post_13.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DU8DQH09fSp7ImA9WxJXFUg.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-8645520879375394559.post-4293780817537693482</id><published>2009-06-09T18:57:00.003+04:30</published><updated>2009-06-09T19:01:11.365+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-06-09T19:01:11.365+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="اخبار" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="نویسندگان" /><title>روزی که چارلز دیکنز درگذشت</title><content type="html">&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://www.iranianshistoryonthisday.com/photos/0609dikenz.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 110px; height: 151px;" src="http://www.iranianshistoryonthisday.com/photos/0609dikenz.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;«چارلز ديكنز» نويسنده و روزنامه نگار انگليسي نهم ژوئن سال 1870 در 58 سالگي درگذشت و 15 داستان طولاني و دهها داستان كوتاه از خود به يادگار گذارد.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;     ديكنز كه دوران كودكي را در فقر گذرانده بود در داستانهايش كوشيده است جهاني بسازد كه در آن از فقر و حرمان اثري نباشد. اصحاب فكر وي را متفكري توصيف كرده اند كه از طريق داستانهاي تخيلي كوشيده است عقايد فلسفي خود را مطرح و توجيه كند. تعريف خاص ديکنز از واژه «شارلاتان» خواندني است كه از نيمه قرن بيستم به اين طرف مصداق و مشابه بيشتري يافته است. به گفته ديكنز، شارلاتان كسي است كه با مغالطه، هياهو، جنجال و گاهي پرخاشگري بكوشد كه حقايق به طور لحظه اي و سطحي پنهان بمانند. وي توصيه كرده است كه در قبال چنين شخصي بايد احتياط را از دست نداد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منبع «&lt;a href="http://www.iranianshistoryonthisday.com/FARSI.ASP?u=&amp;amp;I1.x=11&amp;amp;I1.y=9&amp;amp;HD=19&amp;amp;HM=3"&gt;تاريخ روزانه ایرانیان&lt;/a&gt;»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: اولین اسمی که بعد از تعریف کلمه شارلاتان به ذهنتان رسید کی بود؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8645520879375394559-4293780817537693482?l=iranianbookworm.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://iranianbookworm.blogspot.com/feeds/4293780817537693482/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=8645520879375394559&amp;postID=4293780817537693482" title="1 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8645520879375394559/posts/default/4293780817537693482?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8645520879375394559/posts/default/4293780817537693482?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/iranianbookworm/~3/NvSofkOn7GY/blog-post.html" title="روزی که چارلز دیکنز درگذشت" /><author><name>کرم کتاب</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14100155066919822879</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="00017226519312465158" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">1</thr:total><feedburner:origLink>http://iranianbookworm.blogspot.com/2009/06/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;A0MHSHw7eSp7ImA9WxJRGE0.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-8645520879375394559.post-8648853669224913890</id><published>2009-05-20T13:10:00.002+04:30</published><updated>2009-05-20T13:20:39.201+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-05-20T13:20:39.201+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="معرفی سایت" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="اخبار" /><title>خبرگزاری کتاب ایران و لینکهای دیگر</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;با درود به همه کتاب دوستان،&lt;br /&gt;احتمالاً خیلی از دوستان با &lt;a href="http://www.ibna.ir/"&gt;خبرگزاری کتاب ایران&lt;/a&gt; آشنا هستند. این سایت به طور اختصاصی در زمینه اخبار کتاب و ناشران فعال است و بعضاً احوالات کتابخوانها را نیز در خود دارد. برای نمونه توجه شما را به دو نمونه&lt;br /&gt;* &lt;a href="http://www.ibna.ir/vdcef78x.jh8fvi9bbj.html"&gt;قورباغه را قورت بده!&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;*&lt;a href="http://www.ibna.ir/vdcamany.49nwy15kk4.html"&gt; اسكندر مقدوني به روايت متن‌هاي پهلوي&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;جلب می کنم. اگر از استفاده کننده های RSS هستید، لینک اشتراک انواع خبرهای آن را بر اساس 30 گروه بندی های متفاوت می توانید در &lt;a href="http://www.ibna.ir/vfhfagiiw.html"&gt;اینجا&lt;/a&gt; پیدا کنید.&lt;br /&gt;در کنار آن بد نیست نظری به آخرین مطلب وبلاگ دمادم بعنوان «&lt;a href="http://damadam4.blogfa.com/post-98.aspx"&gt; کتابهایی که روی دست خواننده می مانند&lt;/a&gt;» بیندازید.&lt;span style="float: right; direction: rtl;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاد و کتابخوان باشید.&lt;br /&gt;کرم کتاب&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8645520879375394559-8648853669224913890?l=iranianbookworm.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://iranianbookworm.blogspot.com/feeds/8648853669224913890/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=8645520879375394559&amp;postID=8648853669224913890" title="1 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8645520879375394559/posts/default/8648853669224913890?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8645520879375394559/posts/default/8648853669224913890?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/iranianbookworm/~3/u_MXdpOh3r8/blog-post_20.html" title="خبرگزاری کتاب ایران و لینکهای دیگر" /><author><name>کرم کتاب</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14100155066919822879</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="00017226519312465158" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">1</thr:total><feedburner:origLink>http://iranianbookworm.blogspot.com/2009/05/blog-post_20.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CkQBQH06eSp7ImA9WxJRGEw.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-8645520879375394559.post-8504083058575746631</id><published>2009-05-19T12:14:00.003+04:30</published><updated>2009-05-20T13:35:51.311+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-05-20T13:35:51.311+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="گزارش کتاب" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="غم انگيز" /><title>گزارش کتاب «پرواز را بخاطر بسپار»</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;نام کتاب: &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;پرواز را بخاطر بسپار&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نام اصلی: &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;The Painted Brid&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نويسنده:  &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;یژی کوژینسکی  - یرزی کازینسکی Jerzy Kosinski&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;مترجم: &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;ساناز صحتی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ناشر:&lt;span style="font-weight: bold;"&gt; انتشارات هاشمی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نوبت چاپ: &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;سوم 1383&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;تعداد صفحه: &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;296 صفحه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;شمارگان: &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;2200 نسخه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;قیمت: &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;22000 ريال&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;شابک: &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;2-08-7199-964&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر وقت صحبت از کتابی در مورد جنگ است، پای من می لغزد. هر وقت قهرمان داستان یک نوجوان باشد، دلم می لرزد. و هر وقت هر دوی اینها با هم باشد، دیگر غیر قابل گذشت است. یکی از بهترین کتابهای این سبک کتاب «کودک، سرباز، دریا» بود که همیشه در ذهن من زنده است. وقتی کتاب «پرواز را بخاطر بسپار» را دیدم و پشت جلد کتاب خواندم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«پرواز را بخاطر بسپار یکی از بزرگترین رمانهای پس از جنگ دوم جهانی است که بیش از چهار میلیون نسخه از آن تاکنون در زبان انگلیسی بفروش رفته و تقریباً همه زبانهای مهم دنیا ترجمه شده است. استقبال جهانیان از این رمان بزرگ به دلیل قدرت بی نظیر نویسنده آن در توصیف آدمها و صحنه های زندگی آدمهاست. این رمان شعری است ناب درباره خشونتی که کودکی معصوم، خیالپرداز و شاعر متحمل می شود، سفری است مصیبت زده، غمبار و واقع بینانه در روح انسانها و حماسه خوابی است کابوس زده که هنوز بشریت به طور کامل از آن بیدار نشده است. علاوه بر اینها، این رمان یکی از زیباترین رمانهای جهان است و برغم این زیبایی، سراسر واقعی است.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به شدت وسوسه شدم که کتاب را به سرعت بخوانم. کتاب شرح داستان کودکی 7 ساله از اروپای شرقی (احتمالاً لهستان) در آغاز جنگ است که پدر و مادرش برای راحتی او از شرایط جنگی، وی را نزد پیرزنی روستائی می سپارند. اما دست سرنوشت بدترین ها را برای این پسر انتخاب کرده است. پیرزن می میرد و کودک سیاه مو، در میان روستایی نادان و جاهل کولی وار به گردش در می آید. این در حالی است که از دید روستائیان و آلمانهای اشغال گر، پسرک یا یک یهودی سرگردان است و یا یک کولی که در هر دو حالت سزاوار مرگ است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به طور عجیبی کودک از دست یک سادیسمی به دست سادیسمی دیگر می افتد. همه یا قصد کشتن او را دارند و یا قصد تجاوز به او. در بهترین حالت او را چنان می زنند که آرزوی مرگ می کند! صحنه های بسیار خشن در داستان هست که حتی بیاد آوردن آن برایم چندش آور است. مانند صحنه ای که آسیابان چشم معشوق زنش را با قاشق در می آورد و زیر چکمه زمختش له می کند! و یا صحنه ای که پرنده های رنگ شده، توسط همنوعان خود به قتل می رسند که در واقع سمبلی از نژاد پرستی است و نام اصلی کتاب از همین عنوان گرفته شده است و ایکاش مترجم آن را تغییر نمی داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تقریباً اکثر افرادی که کودک با آنها برخورد می کند، به نوعی بیمار روانی هستند و انواع و اقسام  انحرافهای جنسی و اخلاقی را دارند. دهاتی های که او با آنها سر می کند از انسانهای غار نشین هم عقب افتاده تر هستند. شاید آدم وار ترین آدمها تا اواخر داستان آلمانهای ها هستند! و شاید بدتر از همه پارتیزانها هستند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه مطلب اینکه نویسنده هر بدبختی که فکر کنید بر سر این کودک می آورد و یک دوره فلسفه آزاد هم برایش می گذارد! اول او را به طبیعت می سپارد و بعد به خرافات و جادوگری و بعد ناگهان خدا می درخشد، اما خیلی زود، شیطان در ظاهر یک بز نر ظاهر می شود و او را شیطان پرست می کند. و در پایان چهره یک فرشته در قالب «رفیق استالین» ظاهر می شود!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بله، همه این بدبختی ها به خاطر این بود که ارتش سرخ شوروی در نقش نجات دهنده ظاهر شوند. هر چند پسرک خودش حالا تبدیل به یک قاتل شده است و از کشتن یک قطار کشاورز فقط به خاطر اینکه یکی از آنها او را زده است لذت می برد! کتاب به وضوح یک کتاب سیاسی است برای دوره جنگ سرد و اگر چهار میلیون نسخه از آن به انگلیسی چاپ شده است، با توجه به امکانات شوروی سابق جای تعجب نیست! جای تعجب آن است که چنین کتابی با چنین محتوای چطور اجازه چاپ گرفته است. من بعنوان یک کتابخوان حرفه ای به شدت با سانسور مخالفم ولی اگر زمانی خودم سانسورچی می شدم به هیچ وجه اجازه چاپ به چنین کتابی ندیدم. این کتاب نه حرف تازه ای برای گفتن داشت، نه جنبه آموزشی داشت و نه جنبه تفریحی! مگر اینکه خواننده یک بیمار روانی باشید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من معمولاً در هر کتاب به دنبال نکات مثبت آن می گردم. اگر کتاب به درد خودم نخورد می گردم ببینم به درد چه کسی می خورد. اما شاید این کتاب تنها کتابی باشد که به هیچ کس توصیه نمی کنم آن را بخواند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold; font-style: italic;"&gt;شاد و كتاب‌خوان باشيد،&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold; font-style: italic;"&gt;كرم كتاب&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: نویسنده این کتاب یکنفر است، اما ناشر، مترجم و وزارت ارشاد هر کدام اسمش را یکجور ترجمه کرده اند!&lt;br /&gt;پ.ن.2: خواننده های انگلیسی دان می توانند در مورد این کتاب در &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/The_Painted_Bird"&gt;ویکپدیا&lt;/a&gt; مطالب بیشتری بخوانند. به دنبال منبع فارسی هم نگردید چون تمام لینکها به شعر«پرواز را بخاطر بسپار، پرنده مردنی است» منتهی می شود!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8645520879375394559-8504083058575746631?l=iranianbookworm.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://iranianbookworm.blogspot.com/feeds/8504083058575746631/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=8645520879375394559&amp;postID=8504083058575746631" title="1 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8645520879375394559/posts/default/8504083058575746631?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8645520879375394559/posts/default/8504083058575746631?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/iranianbookworm/~3/CaE7ybLKX70/blog-post_2275.html" title="گزارش کتاب «پرواز را بخاطر بسپار»" /><author><name>کرم کتاب</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14100155066919822879</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="00017226519312465158" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">1</thr:total><feedburner:origLink>http://iranianbookworm.blogspot.com/2009/05/blog-post_2275.html</feedburner:origLink></entry></feed>
