<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>جلوت گاه</title>
	<atom:link href="http://jalvat.tk/feed?cat=-16" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://jalvat.tk</link>
	<description>واعظان کین &#34;جلوه&#34; در محراب و منبر می کنند ...</description>
	<lastBuildDate>Wed, 21 Nov 2012 00:34:22 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.4.2</generator>
		<item>
		<title>دالی!</title>
		<link>http://jalvat.tk/archives/4367</link>
		<comments>http://jalvat.tk/archives/4367#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 21 Nov 2012 00:33:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ادریس</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://jalvat.tk/?p=4367</guid>
		<description><![CDATA[از این به بعد آدرسم edrism.ir خواهد بود. (بلاگها عوض می شوند ولی آدرس کمتر) دافِس شما.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>از این به بعد آدرسم edrism.ir خواهد بود. (بلاگها عوض می شوند ولی آدرس کمتر)<br />
دافِس شما.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://jalvat.tk/archives/4367/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آخرین</title>
		<link>http://jalvat.tk/archives/4353</link>
		<comments>http://jalvat.tk/archives/4353#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 17 Oct 2012 01:06:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ادریس</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://jalvat.tk/?p=4353</guid>
		<description><![CDATA[سال هشتاد و هشت بود که به طور نسبتا جدی وبلاگ نوشتن رو شروع کردم. روی نسبتا خیلی تکیه می کنم، نسبتا ِ نسبتا خیلی بزرگی بود. مقداری از خیالتون رو آلوده کردم، وقتتون رو گرفتم. شاید هم چیزی یاد گرفته باشید، شاید هم حداقل کمی فکر کرده باشید. تجربه ی خوبی بود، کلا نوشتن [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">سال هشتاد و هشت بود که به طور نسبتا جدی وبلاگ نوشتن رو شروع کردم. روی نسبتا خیلی تکیه می کنم، نسبتا ِ نسبتا خیلی بزرگی بود.</p>
<p dir="RTL">مقداری از خیالتون رو آلوده کردم، وقتتون رو گرفتم. شاید هم چیزی یاد گرفته باشید، شاید هم حداقل کمی فکر کرده باشید.</p>
<p dir="RTL">تجربه ی خوبی بود، کلا نوشتن کاری است که کمتر یاد می گیریم (مثل خواندن (مثل زندگی کردن)) و باید همین جاها تمرینش کنیم.</p>
<p dir="RTL">حرف دیگری نیست. فعلا که وبلاگ هست، احتمالا بعد از مدتی دامنه اش از کار بیفتد و دیگر نباشد.</p>
<p dir="RTL">تا یک ماه آینده به نظراتتان جواب خواهم داد.</p>
<p dir="RTL">:)</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://jalvat.tk/archives/4353/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>به یاد ماندنی ۲</title>
		<link>http://jalvat.tk/archives/3565</link>
		<comments>http://jalvat.tk/archives/3565#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 16 Oct 2012 19:19:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ادریس</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>
		<category><![CDATA[آدرس]]></category>
		<category><![CDATA[آدم]]></category>
		<category><![CDATA[به یاد ماندنی]]></category>
		<category><![CDATA[تاثیر]]></category>
		<category><![CDATA[حاج آقا]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[خیابان صفائیه قم]]></category>
		<category><![CDATA[روحانی]]></category>
		<category><![CDATA[سلام]]></category>
		<category><![CDATA[طبیعی]]></category>
		<category><![CDATA[فطری]]></category>
		<category><![CDATA[قم]]></category>
		<category><![CDATA[لبخند]]></category>
		<category><![CDATA[لذت]]></category>
		<category><![CDATA[محبت]]></category>
		<category><![CDATA[مهربانی]]></category>
		<category><![CDATA[گم شدن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://jalvat.tk/?p=3565</guid>
		<description><![CDATA[چند پانزده دقیقه بود که دنبال آدرس می گشتیم. خودِ سفر هم سه چهار ساعتی طول کشیده بود. عجله داشتیم و حال نه. بین کوچه پس کوچه ها با شک حرکت می کردیم، از داخل ماشین اسم کوچه ها و پلاکِ خانه ها را می پاییدیم. اتومبیلی تازه پارک کرده و بود و حاج آقایی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">چند پانزده دقیقه بود که دنبال آدرس می گشتیم. خودِ سفر هم سه چهار ساعتی طول کشیده بود. عجله داشتیم و حال نه. بین کوچه پس کوچه ها با شک حرکت می کردیم، از داخل ماشین اسم کوچه ها و پلاکِ خانه ها را می پاییدیم.</p>
<p dir="rtl">اتومبیلی تازه پارک کرده و بود و حاج آقایی سوارش بود، کنارش ایستادیم:&#8221;صفائیه نوزده کجاست؟&#8221;</p>
<p dir="rtl">+ &#8220;سلام، :) &#8220;</p>
<p dir="rtl">- &#8221; :)، سلام &#8220;</p>
<p dir="rtl">سلامشان به قدری مهربانانه، آرام، پُر و خوب بود که خیلی خوشم آمد. احتمالا سالم ترین سلامی بود که تا آن موقع شنیده بودم، واقعا معنای &#8220;سلام&#8221; را بهتر درک کردم.</p>
<p dir="rtl">بعد از آن تا چند دقیقه مبهوت بودم، خیلی به دلم نشست، اصلا حفظ کردن آدرس را به همراهم سپردم، خودم خیره شدم به حاجاقا و لذت بردم. به به.</p>
<p dir="rtl">خیلی شبیه بود به <a title="به یاد ماندنی" href="http://jalvat.tk/archives/1102">آن ادبِ بی ریا</a>.</p>
<div></div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://jalvat.tk/archives/3565/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بابای مهربانم</title>
		<link>http://jalvat.tk/archives/2789</link>
		<comments>http://jalvat.tk/archives/2789#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 16 Oct 2012 18:09:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ادریس</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>
		<category><![CDATA[بابا]]></category>
		<category><![CDATA[بوس]]></category>
		<category><![CDATA[بچه]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[دوست دارم]]></category>
		<category><![CDATA[محبت]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://jalvat.tk/?p=2789</guid>
		<description><![CDATA[من بابایم را خیلی دوست دارم. مخصوصا وقتی سوارش می شوم. من بابایم را بغل می کنم و بوسش می کنم و دوستش دارم. او هر روز که از سر کار می آید من را دوست دارد و بغلم می کند و دور خودش می چرخاند. اول من را بوس می کند بعد مامان را، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>من بابایم را خیلی دوست دارم. مخصوصا وقتی سوارش می شوم. من بابایم را بغل می کنم و بوسش می کنم و دوستش دارم. او هر روز که از سر کار می آید من را دوست دارد و بغلم می کند و دور خودش می چرخاند. اول من را بوس می کند بعد مامان را، پس من را بیشتر دوست دارد. من هم او را از مامان بیشتر دوست دارم. مامان همیشه دعوایم می کند و به زور به من غذا می دهد ولی بابای مهربانم همیشه مهربان است و اخم نمی کند و همیشه می خندد و من را خیلی دوست دارد. راستی داشتم می گفتم که وقتی سوارش می شوم هم دوستش دارم. بعضی وقت ها او بزغاله یا گاو یا خر یا اسب می شود و من رویش می نشینم و او صدا در می آورد و این ور آن ور می رود و گاهی من نزدیک است بیفتم ولی او با دستش من را نگه می دارد. من ریش های بابا را دوست دارم، ولی وقتی ریش هایش کوتاه است توی صورتم فرو می رود و می خارد ولی وقتی بلند است نرم است و ناز است. او وقتی از سر کار می آید بوی بد می دهد و من بعد از این که بوسش کردم به زور می فرستمش حمام، برایش حوله هم می برم. سینه ی بابایم خیلی بزرگ است، تخت من است، اول تابستان تخت می خواستم و هر چه به مامان می گفتم می گفت باشه، ولی نمی خرید تا این که به بابا گفتم و او تختم شد، بعضی شب ها روی سینه اش می خوابم ولی وقتی من خواب هستم او من را بر می دارد و می برد سر جایم. خلاصه بابای من خیلی خوب است.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://jalvat.tk/archives/2789/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تمام.</title>
		<link>http://jalvat.tk/archives/4139</link>
		<comments>http://jalvat.tk/archives/4139#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 16 Oct 2012 13:17:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ادریس</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>
		<category><![CDATA[اشک]]></category>
		<category><![CDATA[افسوس]]></category>
		<category><![CDATA[بهشت]]></category>
		<category><![CDATA[عشق]]></category>
		<category><![CDATA[مادر]]></category>
		<category><![CDATA[محبت]]></category>
		<category><![CDATA[مرگ]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحتی]]></category>
		<category><![CDATA[نیکی به پدر و مادر]]></category>
		<category><![CDATA[گریه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://jalvat.tk/?p=4139</guid>
		<description><![CDATA[اولین بار بود که مادرش می مُرد &#8230; اطرافیان گریه می کردند ولی او فقط نگاه می کرد، به چشمانِ بسته ای که دیگر باز نمی شدند، به چین و چروک هایی که آن قدر آرام آرام ظاهر شده بودند که او در طول این همه سال خیلی کم بهشان توجه کرده بود، احساس می [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اولین بار بود که مادرش می مُرد &#8230; اطرافیان گریه می کردند ولی او فقط نگاه می کرد، به چشمانِ بسته ای که دیگر باز نمی شدند، به چین و چروک هایی که آن قدر آرام آرام ظاهر شده بودند که او در طول این همه سال خیلی کم بهشان توجه کرده بود، احساس می کرد مقدار زیادی اشکِ گرم از پشت به چشم هایش فشار می آورد. باور کردنش سخت بود. یعنی تمام شد؟ مهلتِ بوسیدن مادرش تمام شد؟ مهلتِ نگاه کردن به او تمام شد؟ مهلت دیدنِ خنده اش تمام شد؟ پرده ای از اشک چشمانش را پوشاند. هنوز به اندازه ای باور نکرده بود که گریه اش بگیرد. تازه متوجه شده بود که چقدر مادرش را دوست دارد. قلبش فشرده شد، چشمش لبالب از اشک شده بود، قطره ای اشک چکید، پشتش بعدی، و سپس جریانِ اشک شروع به حرکت کرد و چشمانش از اشک خالی شد، حالا دوباره بهتر می توانست مادرش را ببیند. چند قدمی جلوتر رفت. آه، قبلا هم به این فکر کرده بود که دوست داشتنِ این کسی که می دید به خاطر چهره اش نیست، چیزی پشتِ آن چهره وجود داشت که قبل از تولد دل او را برده بود. چقدر فرصت از دست داده بود! حدود ۳۰ سال. سی سال فرصت داشت به چشمانِ مادرش نگاه کند و تمام محبتش را از این طریق منتقل کند، ولی حالا &#8230; کنار تخت نشست و سرش را روی شانه ی مادر گذاشت و گریه را شروع کرد. سد شکسته شده بود و اشک های گرم راهشان را پیدا کرده بودند. تمام ناراحتی هایی که برای مامان مریمش به وجود آورده بود به یادش آمد. آخرین بارها، هر بار که با زن و بچه اش از آسایشگاه بر می گشت، نگاهِ مامان مریم عذاب آور بود. گریه امان نمی داد، قطع شدنی نبود. ناله می کرد، مثل بچه ای که دل کوچکش سنگینی بزرگی را حس کند و بغل مادرش را پیدا کرده باشد. آرام مامان مامان می کرد، چقدر شیرین بود گفتنِ این کلمه، مامان &#8230; خیلی دیر شده بود، ۳۰ سال مادر داشتن تمام شده بود، هدیه ای که قدرش را ندانسته بود، تمام لحظه ها می توانست فقط به فکر مادرش باشد و اطمینانِ حضورش او را لبریز از حس خوشبختی کند. اکنون دیگر این فرشته پر کشیده بود، رفته بود، این گرمایی که روی صورت مادرش حس می کرد هم تا چند دقیقه ی دیگر می رفت، مدتی بعد هم جایِ این یادگار زیر خاک بود. خیلی حیف شد، خیلی. کار دیگری جز گریه از دستش بر نمی آمد، دوست داشت تا ابد در همین حال گریه کند &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://jalvat.tk/archives/4139/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مقتضیات زمان</title>
		<link>http://jalvat.tk/archives/4082</link>
		<comments>http://jalvat.tk/archives/4082#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 16 Oct 2012 12:34:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ادریس</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>
		<category><![CDATA[ارور]]></category>
		<category><![CDATA[جدی]]></category>
		<category><![CDATA[مینیمال]]></category>
		<category><![CDATA[واقعی]]></category>
		<category><![CDATA[کاریکلماتور]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوتر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://jalvat.tk/?p=4082</guid>
		<description><![CDATA[ساعت چهار و چهار دقیقه است و من گم شده ام.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ساعت چهار و چهار دقیقه است و من گم شده ام.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://jalvat.tk/archives/4082/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نظریه حباب سیمانی نریمان</title>
		<link>http://jalvat.tk/archives/3539</link>
		<comments>http://jalvat.tk/archives/3539#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 16 Oct 2012 09:13:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ادریس</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>
		<category><![CDATA[احسان لطفی]]></category>
		<category><![CDATA[اعتقاد]]></category>
		<category><![CDATA[تحقیق]]></category>
		<category><![CDATA[جوانی]]></category>
		<category><![CDATA[حباب]]></category>
		<category><![CDATA[حباب سیمانی]]></category>
		<category><![CDATA[حقانیت رهبر]]></category>
		<category><![CDATA[رشد]]></category>
		<category><![CDATA[روش مطالعه]]></category>
		<category><![CDATA[شهید مطهری]]></category>
		<category><![CDATA[شک]]></category>
		<category><![CDATA[فتنه]]></category>
		<category><![CDATA[فکر]]></category>
		<category><![CDATA[نریمان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://jalvat.tk/?p=3539</guid>
		<description><![CDATA[&#8220;طبیعت&#8220;ِ یک حباب این است که نمی تواند تا ابد بماند. یا باید بترکد و یا باید بادش خالی شود. اصولا &#8220;حباب سیمانی&#8221;* چیز غیر طبیعی ای است و نباید باشد. مثال خیلی خوبی است برای شک. اینکه شک نباید بماند. اینکه شک راه خوبی است ولی منزل خوبی نیست.** این نظریه بیان می کند: [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">&#8220;<a title="آدم های طبیعی" href="http://jalvat.tk/archives/2484">طبیعت</a>&#8220;ِ یک حباب این است که نمی تواند تا ابد بماند. یا باید بترکد و یا باید بادش خالی شود. اصولا &#8220;حباب سیمانی&#8221;* چیز غیر طبیعی ای است و نباید باشد. مثال خیلی خوبی است برای شک. اینکه شک نباید بماند. اینکه شک راه خوبی است ولی منزل خوبی نیست.**</p>
<p dir="rtl">این نظریه بیان می کند: بعضی افراد خیال می کنند با داشتن شک خیلی آدم های روشن فکر و همه جانبه نگری هستند. افرادی که موضع گیری قاطعی ندارند و با شاید شاید کردن احساسِ موضع گیری بهشان دست می دهد. یک جور مصلحت طلبی همراه با بی حالی نسبت به دنبال حقیقت رفتن. از همه خطرناک تر همین سیمانی بودن قضیه است، این اطمینانی که انسان بی موضع نسبت به وضع کنونیش دارد، و بی موضعی را موضعی به حساب می آورد.</p>
<p dir="rtl">در سنین ماها، مثلا ۱۷ تا ۲۳ سال، این حالت بیشتر است چرا که اساسا سن شک همین سن است و این حرف خیلی می تواند آموزنده باشد، برای ما که در شکیم. سعی کنیم شکمان طولانی نشود، سوال هایمان را جواب بدهیم. هر سوال قرآنی یا توحیدی یا فقهی یا سیاسی برایمان به وجود آمد سریع به دنبال چشمه ها برویم و سیراب شویم. احساس تشنگی کنیم، احساس تشنگی شدید کنیم و به سمت آب برویم. البته حلِ شک مطلبی جداست، می خواستم بگویم در شک نمانیم.</p>
<p dir="rtl">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p dir="rtl">* این نظریه توسط نریمان داده شده. (احسان لطفی). برای توضیحات بیشتر به ایشان مراجعه نمایید.</p>
<p dir="rtl">** <a title="شک، گذرگاه خوبی است نه منزلگاه" href="http://aglodin.blogfa.com/post-21.aspx">یه پست</a> پیدا کردم خیلی خوب. جاهاییش می گن:</p>
<ul>
<li>&#8220;این بود که اصلا یک حالتی در من پیدا شده که شاید از زندگی و نوشته های من خیلی پیدا باشد که همیشه به استقبال مسائل شکی می روم، خوشم می آید چون یک حالت اطمینانی به خود پیدا کرده ام که وقتی به هرکدام از اینها وارد بشویم راه حل دارد. خودم را همیشه در معرکه همین مسائل می اندازم.&#8221;</li>
<li>خیلی جالب بود برام:&#8221;به خدا همین کسروی به این مملکت خدمت کرد. او می خواست خیانت کند ولی خدمت شد. او به تشیع خدمت کرد، یعنی همین جور بی پروا به تشیع حمله کرد&#8221;</li>
</ul>
<ul>
<li>&#8220;اگر واقعا چیزی حقیقت باشد از ضربه نباید بترسد، اگر باطل باشد حق دارد بترسد. چون وقتی چیزی اساس ندارد با یک هجوم مختصر از ریشه کنده می شود و می افتد، ولی اگر چیزی اساس داشته باشد و ریشه اش به جایی بند باشد نباید بترسد. یک درخت زنده نباید بترسد.&#8221;</li>
</ul>
<p>احتمالا بعضی از پست ها در آینده جواب های شک هایم باشند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://jalvat.tk/archives/3539/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بعضی از حرف زدنم و بعضی از بقیه ی کارهام</title>
		<link>http://jalvat.tk/archives/2660</link>
		<comments>http://jalvat.tk/archives/2660#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 12 Oct 2012 21:17:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ادریس</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>
		<category><![CDATA[حرف زدن]]></category>
		<category><![CDATA[حرف های ادریسی]]></category>
		<category><![CDATA[خصلت بد]]></category>
		<category><![CDATA[رک بودن]]></category>
		<category><![CDATA[زهرا اچ بی]]></category>
		<category><![CDATA[عماد فرجامی]]></category>
		<category><![CDATA[مردم داری]]></category>
		<category><![CDATA[ناراحت کردن]]></category>
		<category><![CDATA[همسر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://jalvat.tk/?p=2660</guid>
		<description><![CDATA[دوتا از دوستای رضا که دوستای خودم هم بودن تو اتاق نشسته بودن. فرض کنید رضا داشت عکس هایی از هم اتاقی ها که راضی نبودن رو به اون دوتا نشون می داد. من نمی تونستم بگم اون عکسا رو نشون نده، به جاش گفتم رضا اون دوتا رو بنداز بیرون!! رضا گفت چرا؟ گفتم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دوتا از دوستای رضا که دوستای خودم هم بودن تو اتاق نشسته بودن. فرض کنید رضا داشت عکس هایی از هم اتاقی ها که راضی نبودن رو به اون دوتا نشون می داد. من نمی تونستم بگم اون عکسا رو نشون نده، به جاش گفتم رضا اون دوتا رو بنداز بیرون!! رضا گفت چرا؟ گفتم بندازشون بیرون تا بهت بگم. سرم هم گرم کار خودم بود و توجه نداشتم!!!! اون دوتا هم احتمالا با سرخوردگی خیلی زود خداحافظی کردن و رفتن. بعد به رضا گفتم حرفمو، گفت چرا این طوری گفتی؟ خیلی بد گفتی. من هم گویا حرف چندان بدی نزدم گفتم: من تو اون لحظه توجه نداشتم چی می گم، الان فک می کنم می بینم تابلو بود. یه مقدار سرکوفت شنیدم. بیشتر فکر کردم، دیدم خیــــــــــــــــلی بد بوده! خیلی! خلاصه زنگکی زدم و امیدوارم از دلشون در آمده باشه.</p>
<p>بارها شده که به همین ترتیب باعث ناراحتی خانم بشم. البته حساسیت خانم بیشتر هست ولی باز هم وقتی ناراحتی رو ابراز کردن به نظرم بی دلیل بوده و اصلا بدی کارم رو نفهمیدم. خیلی از حرف ها و کارهام بوده که به طور بدیهی از نظر خانم بد و از نظر من معمولی یا حتی خوب بوده. (البته بخشی از این چیزا مربوط به این خصلتم نیست و کار عقلمه). احتمالا ایشون هم در کنار اون دو خانم دیگه به درجات بالا می رسن! (جمله قبلی رو فقط دو نفر می فهمن)</p>
<p>یه شب تا ساعت دو تمرین می نوشتم، فرداش که تمرین رو تحویل دادم، نمی دونستم که استاد خیلی سخت گیر و خواستار نظمه و تمرین هام رو مثل بقیه اوقات نوشتم (آنچنان هم بد نبودها! (البته این حرف رو نویسنده ی این پست می زنه)!) یه وقایعی اتفاق افتاد و من تو دفترشون بودم و تمرینم تو دستشون بود و بعد تو سطل زباله انداخته شد، همراه با حرکت چشم هایم رویش &#8230; یعنی له له شدم آقای مجری، بعد با خودم گفتم احتمالا این بازخوردِ تمام (الان که فکر می کنم می بینم بخشیش، بخش کوچیکیش بوده) اذیت هایی بوده به این دلیل مردم از دستم شدن. ( &lt;&#8211; جمله رو!). بعدش بچه ها تصمیم گرفتن برام یه برنامه تربیتی بذارن. امیدوارم جواب بده.</p>
<p>هِعی مادر! ۲۱ سال همچین پسری! (جمله قبلی رو فقط یک نفر می فهمن)</p>
<p>البته این هم هست: یکی از بچه ها آمده بود تهران، من پُرِ پر بودم. از یکی دیگه شنیده بودم آمده. قطعا نمی ارزید ببینمش. بهش اس زدم تا کی تهرانی؟ گفت تا بعد از ظهر. به فکرم رسید بزنم نمی تونم بیام و پر هستم و نمی دونستم، ولی چون دوستم رو می شناختم هیچ جوابی ندادم. خوشا این دوستا.</p>
<p>پستِ <a title="زهرا اچ بی" href="http://zahra-hb.com">زهرا اچ بی</a> ای بود! :|</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://jalvat.tk/archives/2660/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عین آهوی گوش بلند</title>
		<link>http://jalvat.tk/archives/2537</link>
		<comments>http://jalvat.tk/archives/2537#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 10 Oct 2012 19:02:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ادریس</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>
		<category><![CDATA[خودسازی]]></category>
		<category><![CDATA[در راه مانده]]></category>
		<category><![CDATA[رفتن]]></category>
		<category><![CDATA[غل و زنجیر]]></category>
		<category><![CDATA[ماندن]]></category>
		<category><![CDATA[مثل خر در گل گیر کردن]]></category>
		<category><![CDATA[پرواز]]></category>
		<category><![CDATA[چیز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://jalvat.tk/?p=2537</guid>
		<description><![CDATA[وقتی که با چیزی تعریف می شویم خیلی بد است. وقتی که موجودیتی غیر از چیزی نداریم خیلی بد است. وقتی که همه چیزمان تابع چیزی است خیلی خیلی بد است. آزادی را سخت می کند این جور در بند بودن، اولین کارت این باید باشد که خلاص کنی خودت را از آن چیز. وضعیت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">وقتی که با چیزی تعریف می شویم خیلی بد است. وقتی که موجودیتی غیر از چیزی نداریم خیلی بد است. وقتی که همه چیزمان تابع چیزی است خیلی خیلی بد است. آزادی را سخت می کند این جور در بند بودن، اولین کارت این باید باشد که خلاص کنی خودت را از آن چیز.</p>
<p dir="rtl">وضعیت وقتی بدتر می شود که ان چیز خودش بد باشد. حالا اگر کسی در نماز بماند احتمالا نسخه ی آسان تری برای درمان دارد تا این که توی لجن بماند.</p>
<p>و اصلا یکی از مهم ترین کارهایمان در آمدن از &#8220;چیز&#8221;هاست، چیزهایی که خدا نیستند، خودمان هم نیستند. و هرچه غیر از این دو باشد ما را به خلاف راهمان می کشاند. قطعا در جا نمی زنیم و عقب گرد می کنیم.</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;</p>
<p>پ ن:</p>
<p><a title="ای جمله ی بی کسان عالم را کس" href="http://mehr.sharif.ir/~azzahra/Ramezan/9005172%20Monajat-Hajagha%20Ghasemian,%20Podcast,%20Ey%20Jomleye%20Bikasan%20Alam%20ra%20Kas%20128Kbps.mp3">آه</a> : فایل صوتیست دانلود کنید.</p>
<p>فرارک ها به هیچ کدام از فیدها نمی روند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://jalvat.tk/archives/2537/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تفکر در حرکت</title>
		<link>http://jalvat.tk/archives/2805</link>
		<comments>http://jalvat.tk/archives/2805#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 07 Oct 2012 11:45:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ادریس</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>
		<category><![CDATA[آینده]]></category>
		<category><![CDATA[انحراف فکر]]></category>
		<category><![CDATA[تصمیم]]></category>
		<category><![CDATA[تفکر]]></category>
		<category><![CDATA[تلاش]]></category>
		<category><![CDATA[حرکت]]></category>
		<category><![CDATA[خدمت به کشور]]></category>
		<category><![CDATA[خرخوانی]]></category>
		<category><![CDATA[درس]]></category>
		<category><![CDATA[راکد بودن]]></category>
		<category><![CDATA[رضای خدا]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[سعی]]></category>
		<category><![CDATA[طرح برای زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[فکر]]></category>
		<category><![CDATA[معدل بالا]]></category>
		<category><![CDATA[نیاز کشور]]></category>
		<category><![CDATA[کار]]></category>
		<category><![CDATA[گندیدن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://jalvat.tk/?p=2805</guid>
		<description><![CDATA[یک گوشه می نشینی. قرار است برای آینده ات تصمیم بگیری. قلم و کاغذ را بر می داری و شروع می کنی به نوشتن. سوال هایت بی جواب است، اصلا فضا دستت نیست، چندین بار به این جمله برخورد می کنی:&#8221;فعلا اطلاعات کافی ندارم&#8221;. ترجیح می دهی قیدش را بزنی و به زندگی، روزانه نگاه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یک گوشه می نشینی. قرار است برای آینده ات تصمیم بگیری. قلم و کاغذ را بر می داری و شروع می کنی به نوشتن. سوال هایت بی جواب است، اصلا فضا دستت نیست، چندین بار به این جمله برخورد می کنی:&#8221;فعلا اطلاعات کافی ندارم&#8221;. ترجیح می دهی قیدش را بزنی و به زندگی، روزانه نگاه کنی. با فرض مقاومت، و نوشتن یک برنامه، چند روز بعد متوجه می شوی ناقص است یا اصولا حالش نیست &#8230;.</p>
<p>معدل شاگرد اول کلاس را از دوستت می شنوی. اولین حرفت این است:&#8221;اصلا زیاد درس خوندن اسرافه، کار لغوه، زندگی که همش درس خوندن نیست، مثل بچه ها ابتدایی &#8230;&#8221; و احتمالا با تایید دوستت مواجه می شوی (اگر هم نظر دیگری داشته باشد شروع به بحث کردن می کنی، می گویی هدف از زندگی درس نیست و رضای خداست و فلان) و دلت آرام می گیرد و به درس خواندن تنبلانه ات ادامه می دهی.</p>
<p>چند سال بعد می بینی همان شاگرد اولِ خرخوانِ بدونِ هدفِ بزرگِ عینکیِ &#8220;هیچی از زندگی نفهم&#8221;ِ &#8220;فلسفه برای همه کار ندار&#8221;، با همان حرکتش، حرکت ظاهرا کورش (صرفا برای شکم یا برای علاقه یا مامان یا جلب توجه یا &#8230;)(به نسبت تو که سعی می کردی قرنی فکر کنی، جهانی فکر کنی، دنیایی و آخرتی فکر کنی)، مرتبه ای بس بالاتر از تو دارد، چه بیرونی و چه درونی، و سودی که به کشور می رساند خیلی بیشتر است و تو مانده ای با وقت های تلف شده، با از دست دادن فرصت ها، با غمِ سنگینِ خسران.</p>
<p>حرکت لازمه ی وجود است، مخصوصا وجود انسانی*. چیزی که در این نوشته رویش تاکید می کنم نیازِ انسان و عقل به حرکت است. اصلا فکر برای تفکر به حرکت نیاز دارد. هم از این جهت که باید چرخ های کارخانه ای به چرخش در آید تا محصولی تولید شود. (درباره جمله قبلی علم کمی دارم، این که فکر چیست؟ چگونه به وجود می آید؟ در انسان چه اتفاقی می افتد؟ و البته حرکتی که در اینجا نیاز است حرکتِ جسمی نیست، هرچند که ممکن است حتی همین جنبه ی فکر هم بی ربط به حرکت جسمی نباشد). و هم از این جنبه که بخش مهمی از اطلاعاتش از محیط پیرامون را با حرکت به دست می آورد. (به کمک حواس). تجربه ها. سرمایه های ارزشمندی هستند، مواد خامِ این کارخانه اند. خیلی انتزاعی اش نکنم. تجربه ها خیلی مهم اند، تاثیر سن و سفر و در اجتماع بودن، همان تاثیر تجربه است. به این تاثیرها فکر کنید، با افراد عقب تر و جلوتر از خود مقایسه شوید، نتیجه ی این جنبه ی حرکت است.</p>
<p>یکی دیگر از تاثیرات حرکت در انسان، تاثیری است که ورزش در عضلات دارد. گویا طوری ساخته شده ایم که بدون حرکت می گندیم. سکون، فساد فکری و اخلاقی و جسمی می آورد. نکته ی دیگری که وجود دارد نیز <a title="آدم های طبیعی" href="http://jalvat.tk/archives/2484">&#8220;طبیعی بودن&#8221;</a> بسیاری از این حرکات است، که روی خوب بودنش بحثی نداریم! :). کسی که برای پول درس می خواند کار خوبی می کند، چون &#8220;طبیعتا&#8221; به پول نیاز خواهد داشت و این در راستای زندگی اش است، در راستای زندگی همه ی انسان ها، پس به درد کمال می خورد. (وگرنه خدا انسان ها را مجبور به این کار نمی کرد، لغو که نمی کند!)</p>
<p>به خودم تجویز می کنم که &#8220;در حرکت فکر کن&#8221;. اصلا &#8220;در حرکت زندگی کن&#8221;. زیاد پرداختن به فکر و در خود بودن و حتی کتاب خواندن (با این که کتاب خواندن حرکت بزرگی است ولی باز هم کلی فرق دارد با حرکت های بزرگ تر، مثلِ رفتن به مهمانی) جلوی حرکت را می گیرد. حرکت کن، ولو به انداختنِ یخی در لباس دوستت و بعدش فرار باشد. ولو چند تا فرمول اضافه یاد بگیری و معدلت بالاتر شود. ولو کارِ با پول کم با ربط کم به رشته ات بکنی&#8230; .</p>
<p>لب کلام، که تعمیم پذیر است: تو به اندازه ی آن خرخوان فعالیت داشته باش، در هر کاری که درست است و تصمیم داری انجام دهی به اندازه ی او جدیت داشته باش، بعد هرچه می خواهی قبولش نداشته باش.**</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;</p>
<p>* و ان لیس للانسان الا ما سعی. نجم ۳۹</p>
<p>** شهید مطهری <a title="گفتار بزرگی و بزرگواری روح کتاب گفتارهای معنوی" href="http://www.aviny.com/Library/Motahari/Books/75/index.htm">بحثی دارند</a> راجع به انسان های بزرگ و انسان های بزرگوار. می گویند بعضی آدم ها بزرگند، مثل اسکندر که دنیا را گرفت، یا کسانی که زیاد دنبال پولند. این ها روح ها و اراده های بزرگی دارند ولی برای کارهای پست. بعضی دیگر بزرگوارند: روح های بزرگ دنبال اهداف والا. آنجا می گویند:&#8221;این نکته را هم عرض بکنم که گاهی بعضی از افراد بی همت به‏ دلیل اینکه عرضه ندارند ، به دلیل اینکه همت ندارند ، به دلیل اینکه مرد نیستند ، وقتی آدمی را می‏بینند که دنبال جمع کردن ثروت می‏رود هی تحقیرش‏ می‏کنند ، به او می‏خندند ، آیات زهد را می‏خوانند، دم از تقوی و زهد میزنند ، می‏خواهند مغالطه کنند . نه آقا ! او که دنبال‏ جمع کردن ثروت می‏رود ، با همان حرص وحالت دنیا پرستی هم می‏رود ، از توی ضعیف همت و دون همت گداصفت بالاتر است ، از تو با شخصیتتر است.&#8221; &lt;&#8211; مهم. :|</p>
<p><a title="کتاب حرکت" href="http://www.alisafaee.ir/Main.php?pid=works_and_books_form&amp;mid=3&amp;id=47&amp;start=1&amp;tedad=50">کتاب حرکت</a> عین صاد هم کاملا مربوط نیست ولی خیلی خیلی خوب است. (در لینک، دانلود می شود)</p>
<p>خدا خیرتان دهاد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://jalvat.tk/archives/2805/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
