<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:blogger='http://schemas.google.com/blogger/2008' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd="http://schemas.google.com/g/2005" xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-1483539172355278582</id><updated>2018-08-28T22:30:40.497+04:30</updated><category term="نامه نوریزاد نوری زاد خامنه ای آخرین پانزده"/><title type='text'>کتابلاگ جنبش سبز</title><subtitle type='html'>بیانیه ها و نامه های سبز را در قالبی پیشرفته بصورت آنلاین مطالعه کنید. کاری از تیم پشتیبانی تولبار جنبش سبز</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://ketablog.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default?max-results=15'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ketablog.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default?start-index=16&amp;max-results=15'/><author><name>سبز تا همیشه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>81</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>15</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1483539172355278582.post-6804707584166681071</id><published>2012-09-02T00:19:00.000+04:30</published><updated>2012-09-02T00:19:27.977+04:30</updated><title type='text'> نقش رهبری در زندانی کردن منتقدان قانون‌مدار، به روایت تاجزاده</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;&lt;div style=&quot;font-size: 16px; text-align: center;&quot;&gt;دومین نامه تاجزاده به همسرش&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;فخری جان سلام!&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;در روزنامه ها خواندم دولت عربستان هم زمان با  نشست های نمایندگان جمهوری اسلامی ایران و کشورهای ۵+۱ در بغداد و مسکو به  ترتیب هشت و ده نفر از ایرانیان را اعدام کرده است بدون آن که مقامات  کشورمان را درجریان بگذارد. روشن است که من هم مانند بسیاری از هم وطنانم  از این رفتار اهانت آمیز متأسف شدم و ناخودآگاه به یاد عصر اصلاحات افتادم  که ایران و ایرانی چه اعتباری هم بین دولت ها و هم میان ملت ها درشرق و غرب  عالم کسب کرده بود. اگرچه در همان زمان مخالفان استبداد مطلقه فقیه در  داخل میهن با انواع سرکوب ها مواجه بودند.&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;حتماً یادت هست که معمولاً دو سه روز قبل از  هر سفر مهم آقای خاتمی به خارج از کشور، حادثه ای جدید رخ می داد، مانند  بازداشت افراد، توقیف مجله یا روزنامه ای، احضار یک مقام اجرایی به دادگاه و  … تا جهانیان به ویژه میزبانان آقای خاتمی بدانند فردی که از هر هفت نفر  واجد شرایط چهار نفر به او رأی داده اند (۲۰ میلیون از ۳۰ میلیون نفر) کاره  ای نیست!&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;انتخابات مجلس ششم هفت ماه بعد از تهاجم از  پیش طراحی شده و خونین نیروی انتظامی به همراهی لباس شخصی ها به خوابگاه  دانشجویان دانشگاه تهران (کوی دانشگاه) در ۱۸ تیرماه برگزار شد.  اقتدارگراها که تصور می کردند آن سرکوب وحشیانه، دانشگاهیان را که  پرشورترین حامیان جنبش اصلاحی بودند، مرعوب و منفعل کرده و راه پیمایی ۲۳  تیرماه در تهران را نشانه اقبال مردم به خود ارزیابی می کردند، ناگهان با  واقعیتی بزرگ و تلخ، از دید خودشان، یعنی رأی اعتماد اکثریت قاطع ایرانیان  به نامزدهای اصلاح طلبان در سراسر کشور، مواجه شدند. این مسأله خشم آنان را  برانگیخت. به طوی که مدت کوتاهی پس از برگزاری انتخابات، به دستور رهبری  تعداد زیادی از روزنامه ها و مجلات سراسری موقتاً توقیف و در واقع به طور  دائمی تعطیل شدند. مهندس موسوی دراعتراض به این اقدام استبدادی و حیثیت  بربادده، آن را «توقیف فله ای» خواند که این اصطلاح برای همیشه در خاطره  تاریخی ایرانیان ثبت شد. البته پیش از توقیف فله ای مطبوعات، صداوسیمای  لاریجانی کوشید با حرکتی غیراخلاقی و غیرحرفه ای و با مونتاژ صحنه هایی از  کنفرانس برلین که با حضور افراد موجهی چون مرحوم مهندس سحابی و محمود دولت  آبادی تشکیل شده بود، اصلاح طلبان را افرادی بی بند بار و لاابالی معرفی  کند و زمینه اقدامات قضائی علیه آنان را فراهم آورد. به باور اقتدارگراها  با قطع دو بال دانشگاه و مطبوعات، پرنده اصلاحات برای همیشه زمین گیر می  شد. اما برگزاری دور دوم انتخابات مجلس ششم پس از تعطیلی مطبوعات ثابت کرد  که اکثریت ایرانیان هم چنان از اصلاحات حمایت می کنند و اصلاح طلبان را  شایسته ترین نمایندگان خود می دانند. مجلس ششم در چنین فضایی شکل گرفت و  آغاز به کار کرد.&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;چندی نگذشته بود که در یکی از جلسات هفتگی  دونفره، رهبری به آقای خاتمی اعلام کرد نهضت آزادی (والبته طیف ملی –  مذهبی) درصدد براندازی هستند و باید با آن ها برخورد شود. رئیس جمهور ضمن  مخالفت با این دیدگاه و ارائه استدلال های خود، پذیرفت که مسأله را برای  رسیدگی دقیق و همه جانبه به وزارت اطلاعات ارجاع دهد. کارشناسان و مقامات  وزارت پس از بررسی مجدد موضوع نظریه قبلی خود را تأیید کردند که با مجموعه  اطلاعات جامعی که در اختیار دارند، آن گروه را برانداز ارزیابی نمی کنند.  رهبری نظریه کارشناسانه وزارت اطلاعات را نپذیرفت. در نتیجه قرار شد کمیته  ای زیرنظر یکی از مسئولان دفتر ایشان و با حضور کارشناسان وزارت اطلاعات و  سپاه پاسداران تشکیل شود و پس از تبادل اطلاعات و دیدگاه ها، جمع بندی خود  را ارائه کند. جمع بندی این کمیته نیز نافی برانداز بودن آنان بود. باوجود  این، شب قبل از سفر آقای خاتمی به روسیه (زمستان ۱۳۷۹) و پس از آن که وی  نطق آرام بخشی در جلسه علنی مجلس، صبح همان روز، ایراد کرده بود، بخش  اطلاعات سپاه پاسداران که قرنطینه و بازداشت گاه دوالف را در اوین در کنترل  انحصاری خود دارد، مرحوم مهندس سحابی و تعدادی از هم فکرانش را به اتهام  براندازی بازداشت کرد و به سلول های انفرادی انداخت!&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;گرامی همسرم!&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;پس از مدت کوتاهی رهبری در نمازجمعه تهران  اعلام کرد عده ای در پی «براندازی قانونی» اند و تأکید نمود که هیچ نظامی  براندازی را تحمل نمی کند و مجازات براندازی نیز معلوم است. ظاهراً منظور  ایشان همان بود که در جلسه خصوصی به آقای خاتمی گفته بود: «حکم براندازی  اعدام است».&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;خوشبختانه رأی اعتماد مجدد به خاتمی در  انتخابات خرداد ۸۰، فضا را تغییر داد. به طوری که پس از مدتی سحابی و  یارانش آزاد شدند و اصطلاح غیرحقوقی «براندازی قانونی» که به هیچ زبانی  قابل ترجمه نبود، به گورستان تاریخ فرستاده شد و برای همیشه از ادبیات  سیاسی کشور رخت برکشید. زیرا در هر جامعه متمدنی ملاک قانون است. به این  معنا که هر فرد یا گروهی که درچارچوب قانون رفتار می کند از همه حقوق  شهروندی بهره مند و از هرگونه تعرضی مصون است. بنابراین در چنین جوامعی لفظ  «براندازی قانونی» قابل فهم نیست. البته در جامعه ولایی اقتدارگرا، معیار  نه قانون بلکه تنها وفاداری فرد به حاکم است. کافی است «منّا اهل البیت»  باشی تا حتی اگر جنایت هم کرده باشی، خطایی تلقی شود که مؤمن فداکار در  مسیر انجام وظیفه در شرایط جنگی صورت داده است و عقل و شرع به تبرئه آن حکم  می دهد! ودر مقابل، اگر خدای ناکرده منتقد باشی با هرسابقه و پیشینه و  خدمتی، حتی کارهای خوب و مفیدت نیز با این سوء ظن مواجه است که در پس این  عمل درست، نیت پلید و قصد خائنانه ای داشته ای! پس نه تنها از حقوق انسانی  شهروندی محروم می شوی بلکه فاقد حداقل امنیت خواهی بود.&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;همسر عزیزم!&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;در دوره ریاست جمهوری احمدی نژاد بر قوه مجریه  به ناگاه موضع رهبری و نهادهای انتصابی عوض شد. تا آن جا که پیش از سفرهای  اخیر وی به مقر سازمان ملل متحد در نیویورک، تعدادی از زندانیان آمریکایی  آزاد شدند تا سفر با موفقیت تؤام شود. اما مشکل در جای دیگری بروز کرد و  ایرانیان روز به روز با مشکلات بیشتری در کشورهای گوناگون مواجه شدند و می  شوند و افزون برآن در تنها سفری که آقای احمدی نژاد به اروپا داشت، نه تنها  در فرودگاه رم مورد استقبال و بدرقه مقامی قرار نگرفت بلکه درضیافت نخست  وزیر ایتالیا، وی در کنار موگابه دیکتاتور زیمبابوه، از دعوت به مراسم  محروم شد و حیثیت کشور به این نحو آسیب دید. اخیراً در برزیل نیز رئیس  جمهور آن کشور از پذیرش وی و ملاقات با رئیس جمهور ابرقدرت ایران خودداری  کرده است! از استقبال و بدرقه وی در آن کشور چیزی نمی گویم. تأسف بارتر از  همه رفتار غیردیپلماتیک و توهین آمیز دولت عربستان در اعدام ۱۸ ایرانی است  که با دعوت آقای احمدی نژاد از پادشاه عربستان و امیر بحرین برای شرکت در  اجلاس سران تهران کامل شد. مقامات دولتی که اخیراً از الزامات دیپلماتیک  آگاه شده اند، توضیح نمی دهند کدام الزام دیپلماتیک آقای احمدی نژاد را  مجبور کرده تا در جلسه سرانی شرکت کند که در زیر تابلو و عنوان «شورای  همکاری کشورهای عربی خلیج» جمع شده بودند؟!&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;فخری جان!&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;گروهی که نهضت آزادی و ملی – مذهبی ها را  برانداز می خواند و مهندس سحابی و هم فکرانش را بازداشت و بازجویی کرد،  همان تیمی است که حکم بازداشت فعالان سیاسی و انتخاباتی اصلاح طلب را در ۱۹  خرداد ۸۸، سه روز قبل از برپایی انتخابات گرفت. همان انتخاباتی که در آن  به هرحال امکان پیروزی مهندس موسوی وجود داشت. آنان آن قدر عجله داشتند که  خبر بازداشت من و آقای امین زاده را عصر جمعه ۲۲ خرداد در اختیار خبرگزاری  جمهوری اسلامی قرار دادند و منتشر کردند. روز شنبه ۲۳ خرداد نیز روزنامه  ایران، ارگان رسمی دولت احمدی نژاد، خبر بازداشت من و آقای رمضان زاده را  در صفحه اول خود درج کرد! هر دو خبر دروغ بود اگرچه همان شب ما بازداشت  شدیم! احکام را نیز قاضی مرتضوی، جلاد مطبوعات و متهم ردیف اول جنایت  کهریزک و نیز قتل خانم دکتر زهرا(زیبا) کاظمی، صادر کرد. جالب آن که این  همان تیمی است که در سال گذشته اطرافیان آقای احمدی نژاد را بازداشت کرده و  نحوه دستگیری و سازو کار آن را آقای نمازی امام جمعه کاشان به نقل از جلسه  خصوصی رهبری و فرمانده سپاه پاسداران اعلام کرد که ناشیانه تکذیب شد. چون  اعلام شده بود رهبری با بازداشت گروه موسوم به انحرافی، به استثنای شخص  رئیس دولت، موافقت کرده بود.&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;همراه و هم دلم!&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;تیم فوق نه تنها از سه شکست گذشته در اثبات  اتهامات خود (براندازی) درس نگرفته است بلکه با مصونیت و نیز امکاناتی که  از قبل حمایت های بی دریغ رهبری در اختیار دارد، هم چنان درصدد انجام پروژه  های جدید است و روش خود را صددرصد موفقیت آمیز ارزیابی میکند. جالب آن که  هرگز به این سؤال پاسخ نمی دهد که اگر گروه مهندس سحابی برانداز بودند، چرا  آزاد شدند و چرا عنوان «برانداز قانونی» را دیگر هرگز به کار نبردند؟ یا  چرا عنوان اتهامی «انقلاب مخملی» را از فعالان سیاسی و انتخاباتی اصلاح طلب  پس گرفتند و در حکم های فرمایشی « ایجاد اخلال در ترافیک» را مبنای  محکومیت قضایی امثال آقایان بهزاد نبوی و فیض الله عرب سرخی قرار دادند؟!  اتهامات مربوط به گروه موسوم به انحرافی را نیز تا الآن ثابت نکرده اند.&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;فخری جانم!&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;علت این که من همه شدائد را در زندان و  انفرادی به جان خریده ام این است که معتقدم که باید و می توان به این روند  پایان داد که رهبری هر زمان اراده کند بتواند با ایراد اتهاماتی سنگین عده  ای بی گناه را در اختیار دوالف قرار دهد تا با فشارهای فیزیکی و روانی،  مجبور به پذیرش اتهامات واهی شوند و به اعترافات رسانه ای بپردازند. رهبری  سرانجام باید به این واقعیت تن دهد که پاکانی در این سرزمین اهورایی منتقد و  حتی مخالف سخنان و انتصابات و تصمیمات نادرست وی هستند اما دلشان برای  اسلام و ایران و مردم کمتر از او نمی سوزد و چه بسا صادقانه تر و خالصانه  تر به این سه ضلع جامعه امروزیمان می اندیشند و در هر حال نباید به علت  مخالفت با حکومت مطلقه فردی و آن هم بدون کوچک ترین قانون شکنی در زندان  سپاه گرفتار آیند تا افزون بر همه پیامدهای سوء چنین روش نادرستی، نام این  نهاد مردمی و انقلابی نیز آلوده و در افکار عمومی بی اعتبار شود.&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;عزیزم!&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;آن چه در اوین برایم اولویت پیدا کرده آن است  که با پذیرش هزینه ها، آخرین زندانیان سیاسی جمهوری اسلامی باشم. به بیان  روشن پرونده ای که دنبال می کنم، بلاموضوع کردن زندان برای منتقدان و  مخالفان سیاسی قانون گراست. در این مسیر به دعای خیر همگان، حتی اصولگراهای  صادق نیازمندم.&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;همیشه دوستت دارم&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;مصطفی – اوین&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/6804707584166681071'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/6804707584166681071'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ketablog.blogspot.com/2012/09/tajzadeh-letter2.html' title=' نقش رهبری در زندانی کردن منتقدان قانون‌مدار، به روایت تاجزاده'/><author><name>سبز تا همیشه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1483539172355278582.post-2516742913912046811</id><published>2012-08-21T01:40:00.000+04:30</published><updated>2012-08-21T01:42:12.409+04:30</updated><title type='text'>افشاگری تاجزاده از وقایع انتخابات مجلس ششم در نامه به همسرش</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;به نام خدا&lt;br /&gt;همسر عزیزم سلام!&lt;br /&gt;به اعتقاد من برخی خاطرات در فهم رخدادهای تاریخی و کشف حقیقت نقش مهمی  ایفا می کنند. بنابراین انتشار آن ها در فرصت مناسب لازم است. بر این اساس  تصمیم گرفته ام بخشی از خاطراتم را که روشنگر برخی حوادث گذشته اند، برایت  شرح دهم. بدان امید که به سهم خود از تکرار تصمیم ها و اعمال نادرست  جلوگیری کنم.&lt;br /&gt;کمتر از ۴۸ ساعت از انتخابات مجلس ششم نگذشته بود و شمارش آرای رأی  دهندگان در حوزه انتخابیه تهران، اسلام شهر، شمیرانات و شهرری تمام نشده  بود که شورای نگهبان در اقدامی بی سابقه و با صدور اطلاعیه ای خواهان  بازشماری یک سوم آراء در حوزه مذکور شد.&lt;br /&gt;برای این که عصبانیت آقای جنتی از نتایج انتخابات، به ویژه در تهران،  مشکلی ایجاد نکند، مصلحت دیده شد من که رئیس ستاد انتخابات کشور بودم، در  فرمانداری تهران مستقر شوم و موضوع را مدیریت کنم.&lt;br /&gt;روز سوم یا چهارم حضورم در فرمانداری بود که آقای مهندس بنی هاشم، مسئول  سایت کامپیوتر شورای نگهبان، که به نمایندگی آن شورا در جلسات مربوطه شرکت  می کرد، مرا به گوشه ای برد و گفت که می خواهد از من حلالیت بطلبد. با  تعجب علت را جویا شدم؟ گفت: «من قبل از همکاری نزدیکمان در این چند روز،  نظرم نسبت به شما منفی بوده بنابراین وقتی آقای نوری وزیر کشور شد و شما را  به عنوان معاون سیاسی خود انتخاب کرد، تعجب نکردم. زیرا که هردو را از جنس  هم می دانستم و هیچ کدامتان را قبول نداشتم. اما آقای موسوی لاری را با  این که اصلاح طلب است، فردی متدین و معتدل می دانم. بنابراین انتظار داشتم  وقتی وزیرکشور شد، شما را عوض کند. ولی اکنون به این نتیجه رسیده ام که  چقدر خوب شد وی شما را تغییر نداد. شما در این چند روز ثابت کردی آن چه  برایت مهم است اجرای قانون است و در این جایگاه برایت مهم نیست که چه کسی  رأی می آورد. در هرحال من درباره شما اشتباه فکر می کردم و اکنون حلالیت می  طلبم.»&lt;br /&gt;عزیزم!&lt;br /&gt;نمی دانم اگر جای او بودم آنقدر آزاده بودم که با فردی از جناح رقیب  چنین رفتار جوانمردانه ای بکنم یا نه! به ویژه آن که تصور عمومی بر این بود  که من برادرش را که استاندار قم بود، برکنار کرده ام. وی اما در ادامه به  موضوعی اشاره کرد که تاحدودی وجدانش را معذب ساخته بود و توضیح داد که در  هر انتخابات مجلس، معمولاً بین ۲۵ تا ۲۷ نفر از فهرست اصولگراها و بقیه را  تا ۳۰ نامزد به داوطلبان اصلاح طلبی که قبول دارد، رأی می دهد. وی گفت در  انتخابات مجلس ششم نیز به همین شیوه رأی داده است. بنابراین نه تنها به  آقای حدادعادل رأی داده است بلکه یک تارموی او را با صدتا آقای علیرضا  رجایی عوض نمی کند (با پوزش از آقای دکتر رجایی عزیز برای نقل قول ایشان)  اما چه کند که آقای حدادعادل در این انتخابات رأی نیاورده و اقای رجایی رأی  آورده است. روشن است که بیان چنین حقیقتی توسط مسئول سایت کامپیوتری شورای  نگهبان چقدر برای امثال آقای جنتی که درصدد اثبات مخدوش بودن نتایج اعلامی  وزارت کشور و رأی آوردن آقای حدادعادل بودند، تلخ بود و از این جهت وی  فشار زیادی متوجه خود احساس می کرد که با توجیهات گوناگون با ادعاهای خلاف  واقع همراهی کند. او را بوسیدم و عرض کردم علائق و سلائق سیاسی ما یک مسأله  است که خود را هنگام رأی دادن نشان می دهد اما در جایگاه مجری و ناظر  انتخابات تنها وظیفه ما امانت داری آرای مردم است و هیچ دلیل و توجیه شرعی  یا سیاسی نمی تواند و نباید آن را مخدوش کند و او نیز به حق چنین کرده است.  با وجود این آقای جنتی یک چهارم آرای مردم تهران را باطل کرد (بیش از ۷۰۰  هزار رأی) تا آقای علیرضا رجایی را حذف کرده و به جای او آقای حدادعادل را  روانه مجلس سازد.&lt;br /&gt;چند ماه بعد، هنگام تشکیل جلسات دادگاه رسیدگی کننده به شکایت آقای جنتی  از این جانب، آقای بنی هاشم در تماسی تلفنی آمادگی خود را برای شرکت در  دادگاه و دادن شهادت بر صحت عملکرد و قانونمداری من به قاضی اعلام کرد.  تشکر کردم و گفتم که من از قاضی و مسئولان قوه قضائیه رسماً، مکتوب و  شفاهی، درخواست کرده ام که برای روشن شدن حقیقت چندنفر را از جمله اعضای  هیأت نظارت بر انتخابات استان تهران را که منصوب آقای جنتی هستند، به  دادگاه احضار کنند و توضیحات آنان را بشنوند. اما زیربار چنین درخواستی نمی  روند زیرا می دانند آنان شهادت خواهند داد که دوبار بازشماری آراء صحت  عملکرد مجریان انتخابات و درستی شمارش آرای اولیه را تأیید می کند. پس آمدن  او به دادگاه عملاً منتفی است. در حقیقت بنا بر کشف حقیقت نیست و قرار است  که من از وزرات کشور حذف شوم. اما به آقای بنی هاشم گفتم تو کار دیگری را  که برای من مهم است، می توانی انجام دهی. پرسید چه کاری؟ گفتم: با توجه به  سابقه آشنایی با مقام رهبری با شما در خراسان و اعتمادی که ایشان به شما و  برادرتان (نماینده کنونی مشهد در مجلس) دارد، ممنون خواهم شد چنانچه با  ارسال نامه ای برای شخص ایشان، حقایق انتخابات را آن طور که خود شاهد بوده  ای، شرح دهی. وی پذیرفت که این کار را انجام دهد به شرطی که من نسخه ای از  نامه را نخواهم. زیرا مایل نیست از نامه اش علیه شورای نگهبان استفاده شود.  بلافاصله موافقت خود را اعلام کردم مشروط برآن که نامه را به دست دوست  مشترکمان، آقای سید علی مقدم، از اعضای نهاد رهبری بدهد تا او عیناً و بدون  دخل و تصرف به دست ایشان برساند زیرا مطمئن نبودم دیگران این نامه را به  ایشان تحویل دهند. وی قول داد شخصاً نامه را تحویل آقای مقدم بدهد. و بعد  به من اطلاع داد که این کار را کرده است.&lt;br /&gt;فخری جان!&lt;br /&gt;حدود ۱۲ سال از آن روزها می گذرد. دادگاه تجدیدنظر مرا از اتهام تقلب  تبرئه کرد اما به علت اول، عدم همکاری با سازمان بازرسی کل کشور و دوم،  دخالت در وظایف فرمانداری تهران محکوم نمود. تا هم از وزارت کشور اخراج شوم  و هم در افکار عمومی تبلیغ کنند که فلانی محکوم شده است. به شکایت من هم  از آقای جنتی هرگز رسیدگی نکردند تا مبادا عامل اولین تقلب بزرگ انتخاباتی  پس از رحلت امام مشخص شود. اما کاری که من برای ممانعت از تحریف حقایق  انجام دادم این بود که اولاً مکاتبات ستاد انتخابات کشور را با شورای  نگهبان و هیأت های نظارت منصوبش در انتخابات مجلس ششم، منتشر کردم و اقدام  دوم آن بود که بعد از تشکیل دادگاه دیگر به بیت رهبری نرفتم تا به سهم خویش  به این ستم آشکار، نه به خودم که کسی نیستم بلکه به مردمی که نتوانستم به  طور کامل از حقوقشان دفاع کنم، اعتراض کرده باشم.&lt;br /&gt;دوستت دارم و همیشه دعاگویت هستم.&lt;br /&gt;مصطفی – اوین&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/2516742913912046811'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/2516742913912046811'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ketablog.blogspot.com/2012/08/tajzadeh-letter.html' title='افشاگری تاجزاده از وقایع انتخابات مجلس ششم در نامه به همسرش'/><author><name>سبز تا همیشه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1483539172355278582.post-1595943976117311578</id><published>2012-06-15T00:03:00.003+04:30</published><updated>2012-06-15T00:04:49.269+04:30</updated><title type='text'>پیام ابوالفضل قدیانی به مناسبت ۲۵ خرداد</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;«تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِینَ لَا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ»(قصص ۸۳)&lt;br /&gt;ما این دار (بهشت ابدی) آخرت را برای آنان که در زمین اراده علوّ و فساد و سرکشی ندارند مخصوص می‌گردانیم و حسن عاقبت خاص پرهیزکاران است.&lt;br /&gt;همچنانکه در فرهنگ مذهبی ما محرم بیش از هر زمان دیگری یادآور مبارزه و مقاومت علیه ظلم و جور است در حافظه تاریخی ملی ما نیز به ویژه در نیم قرن گذشته «خرداد ماه» تداعی کننده فصلی است در ایستادگی علیه استبداد و خودکامگی، اگر مع الاسف استبداد در ایران بیماری تاریخی و ریشه دار بوده، واقعیت آن است که مقاومت در برابر خود رایی و ستم حاکمان نیز سنتی دراز مدت است و اگر علاجی برای این مرض متصور باشد همانا باید آن را در مسیر پایداری و مبارزه با مستبدان و جائران جستجو کرد. وضع امروز ایران عرصه نبرد همین دو نیروست، دوگانه استبداد- آزادی و خودرایی – قانون، همچنان مهمترین مساله این مملکتند و راه های رفته بسیار، دست اخر این واقعیت را آشکار ساخته که تا حل نهایی و یا نسبی این دوگانه ها، بهبودی در وضع ایران و ایرانی حاصل نخواهد شد. دردمندانه باید گفت در ایران امروز ما از پس یکصدوپنجاه سال مبارزه علیه حکومت فردی و خود سرانه همچنان مطالبۀ «یک کلمه» باقی است، شاهی بی محابا شاهی می کند و به تعبیر دیگر سلطان مطلق العنان بی پروا به سلطنت مطلقه مشغول است.&lt;br /&gt;کدام ناظر منصفی است که به ولایت فقیه بنگرد و ان را با سلطنت فقیه یکی نپندارد؟&lt;br /&gt;کیست که اندکی از تاریخ این مملکت آگاهی داشته باشد و در یک کلام علی خامنه ای را در همان جایگاهی نبیند که ناصرالدین شاه البته بدون پاره ای اختیارات فقهی و شرعی قرار داشت و حکمرانی می کرد.&lt;br /&gt;صاحب این قلم به عنوان یکی از فعالان جان بر کف انقلاب اسلامی که از ابتدای جوانی سودای سرنگونی حکومت مطلقه و استقرار حاکمیت ملی را داشته، دردمندانه معتقد است که انقلاب اسلامی گرچه مرض سلطنت را با جراحی درمان کرد اما متاسفانه ویروس استبداد چندی بعد در قالب ولایت فقیه همچون طاعون یکبار دیگر به جان این ملت افتاد.&lt;br /&gt;گنجاندن ولایت فقیه در قانون اساسی برآمده از سالها مبارزه و فداکاری را براستی باید «فاجعه انحراف» نام نهاد. انقلابی که در امتداد انقلاب مشروطه، نهضت ملی، قیام پانزده خرداد و مبارزات پس از آن، آرمان استقرار حق حاکمیت ملی و دموکراسی را پی گرفته بود ناگاه از درون خود با پدیده ای مواجه شد که بطور بنیادین با کرامت انسانی و آزادی افراد مخالفت و مباینت دارد.&lt;br /&gt;در حالی که بنا به نص صریح کلام الله در پذیرش دین خدا نیز اجباری در کار نیست. “لا اکراه فی الدین…” و خداوند متعال در قرآن کریم به صراحت هر نوع سیطره پیامبرش را بر بندگان خود نفی کرده و فرموده است:&lt;br /&gt;«فَذَکِّرْ إِنَّمَا أَنتَ مُذَکِّرٌ * لَّسْتَ عَلَیْهِم بِمُصَیْطِر» (غاشیه ۲۱-۲۲)&lt;br /&gt;پس تذکر بده که همانا تو تذکر دهنده ای و تو بر آنان سلطه نداری&lt;br /&gt;مطابق تئوری ولایت مطلقه فقیه انسان هرگز عاقل و بالغ نشده و به آن میزان از رشد نمی رسد که بتواند در امور اجتماعی – سیاسی اعمال نظر کرده و استیفای حق کند و اساساً در حوزۀ عمومی و در مقام بهره مندی از حق تعیین سرنوشت، مردم شرعاً محجور و طبعاً نیازمند ولی و قیّم محسوب می شوند. الحق که اهانتی از این سخیف تر را نمی توان روا داشت که یک فقیه قیم و ولی یک ملت قرار گیرد. به هر روی فی الحال این تئوری ضد اسلامی و ضد انسانی اسباب و اثاث استبدادی دینی را فراهم کرده است که در چارچوب آن علی خامنه ای خود را سلطان بلا منازع ایران می داند، فردی که اثبات کرده کامجویی از قدرت را ولو نامشروع، آن قدر عزیز می دارد که بدان منظور حاضر است دین خدا و یا هر اصل اخلاقی دیگر را لگد مال کند تا چه رسد به قانون اساسی، اراده و انتخاب ملی که از منظر توجیه کنندگان ولایت، حداکثر شرطی ضمن عقد است و از همین جهت معتقدند که اختیارات رهبری در قانون اساسی کف اختیارات اوست. به این ترتیب در شرایطی که ایفاگر نقش مستبد در صحنه این روزهای تماشاخانۀ ایران علی خامنه ای است و هم اوست که جبهۀ استبداد دینی را رهبری می کند.&lt;br /&gt;جنبش اعتراضی سبز که مولود خرداد است در اساس قیام ملتی است علیه تحمیل ارادۀ حاکم خود رای به ارادۀ اکثریت قاطع شرکت کنندگان در انتخابات ریاست جمهوری ۸۸، حاکمی که با توسل به دروغ و نیرنگ و وارونه نمایی معنای حضور چشمگیر اقشار مختلف مردم در پای صندوق های رای قصد داشت از ساز و کار انتخابات نمایشی جهت اثبات مشروعیت خویش سر و سامان دهد. جنبش سبز چیزی نبوده و نیست جز حضور مستمر و ایستادگی آگاهانه و به دور از خشونت مردم علیه این نمایش رسوا، این جنبش در عین حال همچنان که پیوند تاریخی با سایر خیزش های ملی تاریخ معاصر ایران دارد به یک معنا ادامۀ منطقی حرکتی اصلاحی است که در خرداد ۷۶ و در پی “نه” قاطع مردم به کاندیدای ریاست جمهوری مطلوب رهبری که در حقیقت رای عدم اعتماد به وی بود شکل گرفت. جریانی که با در اختیار گرفتن قوه مجریه و چندی بعد مجلس ششم قصد داشت تا شعارهای اساسی و معطل مانده انقلاب اسلامی را از قبیل استقرار دموکراسی، آزادی، حاکمیت قانون، توسعه و رفاه را پیگیری کند. با این همه ۸ سال تجربه اصلاح طلبی به دلائل مختلف از جمله عدم اتکای کافی و به موقع رهبران جریان اصلاحات به نیروی مردمی به سرمنزل مقصود نرسید و آنچنان که باید و شاید کامیاب نگردید. حضور گسترده مردم در انتخابات دهم ریاست جمهوری در واقع باز آزمائی امکان اصلاحات به وسیله دولت و از طریق انتخابات بود اما در عین حال آخرین فرصتی بود که آنها برای این امکان قایل می شوند.&lt;br /&gt;اما از سوی دیگر جبهه استبداد بر پایه عدم شناخت از جامعۀ ایران و اشتباه محاسباتی تصور می کرد که دست کاری در آراء مردم هزینۀ چندانی نداشته و با قلب آراء به غُلب بدل خواهد شد اما مکرشان سرد بود و دامنگیر مستبد مزوّر شد.&lt;br /&gt;نخستین جرقه های اعتراضی به شکل خود جوش اما در ابعادی وسیع بلافاصله پس از اعلام نتایج تقلبی آراء سراسرکشور را فرا گرفت و در این میان بی شک عامل پیش برنده و وحدت بخش چیزی نبود جز پیام امیدی که مردم معترض در ایستادگی و صراحت دو نامزد جریان اصلاحات موسوی و کروبی دریافت می کردند. و در آن روزهای سرنوشت نگاه به گذشته و تجربه اصلاحات ۸ ساله و فهم صحیح از موقعیت تاریخی بوجود آمده موجب شد تا از برکت اعتماد متقابل میان رهبران جریان اصلاحی و شهروندان معترض جنبشی متولد شود حیات بخش و امید آفرین که انشاءالله حامل دموکراسی و احیای کرامت ایران و ایرانی خواهد بود.&lt;br /&gt;در تاریخچه کوتاه اما پر فراز و نشیب جنبش سبز، ۲۵ خرداد از همین روی واجد اهمیتی اساسی است. عده ای اهمیت ۲۵ خرداد را درآن می دانند که در این روز عظیم ترین تجمع غیر دولتی و اعتراضی تاریخ ایران شکل گرفته است و مبارزان حاضر در جریان انقلاب اسلامی نیز تایید می کنند که راهپیمائی های عظیم منتهی به پیروزی انقلاب اسلامی هیچکدام به این وسعت نبود. برخی دیگر از ناظران ۲۵ خرداد را از آن آن جهت نقطه عطفی در تاریخ تحولات سیاسی ایران می دانند که انبوه شهروندان معترض و ناراضی در شرایطی که در پی کودتای انتخاباتی، فعالیّت احزاب متوقف و بسیاری از فعالان سیاسی بازداشت شده بودند به شکلی خود انگیخته و با تکیه بر شیوه های نوین مبارزات مسالمت آمیز، شیوه مبارزه بدون خشونت را با سطح بالایی از آگاهی و اعتماد به نفس به نمایش گذاردند.&lt;br /&gt;اینجانب اما ضمن تاکید بر این وجوه برجسته ۲۵ خرداد می خواهم اضافه کنم که اهمیّت این روز در آن بود که جریان اصلاحات تولدی دوباره یافت و تکیه گاه اصلی خود یعنی قدرت نیروی مردمی را بازیافت. اگر تا پیش از این مقطع اصلاح طلبان می کوشیدند ضمن انتقاد به قواعدی نظیر آنچه محدود کننده آزادی های مرتبط با حق تجمعات مسالمت آمیز است، پایبند باشند در ۲۵ خرداد اعلام شد که تنها ملاک معتبر و حاکم در میان جریان تمامیت خواه و اصلاح طلب از این پس صرفا قانون اساسی هر چند پر از اشکال و تناقض و آزادی ها و حقوق مصرح در فصل سوم آن خواهد بود. در ۲۵ خرداد هر چند که حاکمیت بارها اعلام می کرد که حضور در خیابان های آزادی و انقلاب غیر قانونی است اما دیگر این قبیل توسل های موذیانه به قوانین ناعادلانه گوشی برای شنیدن پیدا نمی کرد.&lt;br /&gt;اصلاحات و اصلاح طلبان به عنوان حامیان جریان دموکراسی خواهی در ایران و با رهبری آقایان موسوی و کروبی مسیر تازه خود را بازیافتند و به پای مردمی که صادقانه به فراخوان آنها لبیک گفته بودند، ایستادند. در واقع ۲۵ خرداد نقطه پایانی بود بر تفکری که می پنداشت اصلاحات بدون تکیه بر نیروی جنبش اجتماعی و صرفاً از طریق مذاکره و چانه زنی می تواند به جائی برسد. از این پس جبهه استبداد و در راس آن ولی فقیه که مدعی بود در ایران حرف اول و آخر را می زند و به تعبیر خودش فصل الخطاب است با این واقعیت مواجه شد که از پس سال ها سرکوب و بسط خفقان و از خاکستر جنبش اصلاحی دوم خرداد اینک ققنوسی برخاسته که بزودی موجودیت او را نشانه خواهد گرفت.&lt;br /&gt;به برکت ۲۵ خرداد و روزهای سرنوشت ساز دیگری از جمله عاشورای خونین ۸۸ و نیز ۲۵ بهمن ۸۹ امروز دیگر اصلاح طلبی بدون تمنای محو استبداد امری باطل و ادعایی رسواست. اگر آرمان اصلاحات تحقق آزادی خواهی و دموکراسی و تضمین حقوق بشر و کرامت شهروندان بدون هرگونه تبعیض است چگونه چنین مطالبه ای ضمن مماشات و امتیاز دهی یک جانبه به جبهه استبداد، بدست آمدنی است؟ البته بدیهی است که این سخن به منزله تایید شورش های بدون برنامه نیست که منجر به فروپاشی بروکراسی حاکم بر کشور شده و راه حل نهایی را در کف خیابان و یا تصرف چند ساختمان دولتی می داند، خیر این سخن تاکید دوباره بر آن است که هرگونه عقب نشینی مستبد تنها از طریق اعمال فشار بر او تحقق خواهد یافت و اقتضای ذات استبداد و خودکامگی جز این نیست که تنها در موقع و موضع استیصال حاضر است حداقلی از رعایت حقوق شهروندان و تضمین آزادی های آنان را به رسمیت بشناسد. بنابراین اصلاحاتی که مدعی پایبندی به آرمان آزادی، قانون و دموکراسی است اما در افق نهائی خود نفی استبداد را ترسیم نکرده و به عبارت دقیقتر جایگاه و نقشی برای ولایت فقیه در سیاست کلان خود قائل است در یک کلام جز دروغی بیش نیست. از پس تولد جنبش سبز و آن همه فداکاری و ایثار خون هائی که به ناحق به زمین ریخته شده و اوقات شریفی که در کنج سلول های زندان ها صرف شد بدون شک دیگر مجال برای مماشات با شخص اول مملکت و عامل اصلی تمامی این جرائم یعنی علی خامنه ای باقی نمانده است. امروز هر حرکت اصلاحی و آزادی خواهانه ای که تقاضای همراهی مردم و البته سودای کامیابی دارد راهی جز انکار استبداد و مقاومت علیه او ندارد. در سوی مقابل همدستان و وابستگان به اقتدار دربار ولایت فقیه بایستی بدانند که آینده ایران از آن آزادی خواهان و سرنوشت ایران استقرار حاکمیت ملی و برقراری دموکراسی است فلذا بر تار عنکبوت خانه بنا نکنند که&lt;br /&gt;«وَمَا کَیْدُ فِرْعَوْنَ إِلَّا فِی تَبَابٍ» (غافر۳۷)&lt;br /&gt;نیرنگ فرعون جز نقشی بر آب نبود&lt;br /&gt;گرامی باد یاد شهدای جنبش سبز به ویژه شهدای مظلوم ۲۵ خرداد ۸۸&lt;br /&gt;«إِنْ أُرِیدُ إِلاَّ الإِصْلاَحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَمَا تَوْفِیقِی إِلاَّ بِاللّهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَإِلَیْهِ أُنِیبُ»( هود ۸۸)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ابوالفضل قدیانی / زندان اوین / بند ۳۵۰&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/1595943976117311578'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/1595943976117311578'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ketablog.blogspot.com/2012/06/ghadiani-25-khordad.html' title='پیام ابوالفضل قدیانی به مناسبت ۲۵ خرداد'/><author><name>سبز تا همیشه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1483539172355278582.post-8419472958427355985</id><published>2012-06-14T23:49:00.002+04:30</published><updated>2012-06-15T00:16:09.038+04:30</updated><title type='text'>۲۵ خرداد، روز مردم / خاطره خواندنی حمزه غالبی از حماسه ۲۵ خرداد</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;روز‌های قبل تقریبا به همه دفا‌تر ستاد‌ها حمله کرده بودند و عملا جای امنی برای تشکیل جلسه نداشتیم. یک شنبه شب پارک جمشیده با مسئولان جوانان ستادهای مختلف جلسه داشتیم. بحث‌های مختلفی طرح شد یک از موارد پیشنهادی این بود که میرحسین موسوی باید خودش در تجمع شرکت کند. اتفاق نظر نبود بخشی از بچه‌ها مخالف بودند و به نظرشون این کار خیلی تند بود. با برآیند نظر جمع موافق نبودم گفتم: نمی‌توانم به مهندس بگویم که نظر بچه‌ها این بود ولی من مخالف هستم. برای همین قرار شد مکتوب برایند نظر جمع رو منتقل کنم. از بچه‌ها که جدا شدم با یکی از بچه‌های دفتر تماس گرفتم تا خبر بگیرم. گفت: مهندس اعلام کرده است که فردا (دوشنبه) در تجمع مردم شرکت خواهد کرد.&lt;br /&gt;دوشنبه صبح پاسداران جلسه داشتیم. وقتی رسیدم دیدم سردبیر کلمه حسابی کلافه است. ظاهرا چند بار خبر حضور امروز مهندس تغییر کرده بود. ماجرا از این قرار بود که بعد از اینکه پیغام داده بودن که با تجمع به سختی برخورد خواهند کرد. مهندس هم تجمع رو لغو کرده بود. خانم رهنور هم در جلسه‌ای که در کوی دانشگاه تهران داشت اعلام کرده بود تجمع لغو است و کسی شرکت نکند. در ‌‌نهایت وقتی مهندس مطلع شده بود که علی رغم لغو تجمع عده‌ای از مردم در حال آمدن هستند، گفته بود که من هم کنار مردم خواهم بود. وضو گرفته و مشغول نماز شده بود. بعد از اینکه یکی از بچه‌های کلمه دوباره خبر حضور مهندس روی سایت قرار داد فوری با سردبیر کلمه از دفتر بیرون آمدیم دو تا موتور گرفتیم به سمت فرهنگستان هنر.&lt;br /&gt;لحظه که به فرهنگستان هنر رسیدیم، یکی از ماشین‌های تیم حفاظت مهندس بیرون آمد. متوجه شدیم که مهندس در حال حرکت به سمت خیابان انقلاب است. به سرعت سوار یکی از ماشین بچه‌های دفتر شدیم. مسیر را دقیق توی ذهنم نیست ولی پایین آمدنمان از خیابون ۱۶ آذر را یادم هست. با احسان، شیشه پنجره ماشین را پایین دادیم. به افرادی که توی ۱۶ آذر بودن با اشاره با ماشین جلو گفتیم «میرحسین». به محض اینکه چند نفری که متوجه اشاره ما شدند شروع کردن به تکرار «میرحسین». تکرار خبر حضور میرحسین انگار ولوله‌ای ایجاد می‌کرد.&lt;br /&gt;همچنان نگران پیغام‌های تهدید آمیز بودم که آسیبی به مردم و میرحسین نرسد که وارد انقلاب شدیم انگار جمعیت از خیابان‌های اطراف می‌جوشید. حداقل خودم تا چند لحظه قبل، هرگز چنین حضوری را باور نمی‌کردم. ماشین بچه‌های دفتر در میان جمعیت گیر کرد. از ماشین پیاده شدم و خودم رو به پاترل سفید رساندم. یکی که ظاهرا از اعضای جدید تیم حفاظت بود جلوم را گرفت که با اشاره یکی از محافظ‌های قدیمی‌تر نگرانیش رفع شد. بهت زده بودم. شکوه حضور مردم چیز عجیبی بود. حضور به این عظمت آنهم در شرایطی که سایت‌ها را فیل‌تر کرده بودند، دفا‌تر ستاد‌ها رو بسته بود، فعالین سیاسی بازداشت یا در معرض بازداشت. موبایل‌ها قطع بود، تلوزیون از شب قبل زیر نویس کرده بود که تجمع غیر قانونی هست و با قانون شکنان برخورد خواهد شد و از همه مهم‌تر خانم رهنورد و خود میرحسین تجمع رو لغو کرده بودند.&lt;br /&gt;مردم به طور با ابهتی سکوت کرده بودند. فقط نمادهای سبز بود و گاهی علامت وی. تراکم جمعیت علی رغم سرعت خیلی پایین ماشین حرکت ماشین رو سخت کرده بود. با اینکه راننده خیلی دقت می‌کرد ولی عملا با اون تراکم جمعیت امکان حرکت ماشین‌ها نبود. رفتم روی سپر پاترول که کمک کنم مسیر باز شود. آرام از مردم خواهش می‌کردم که حواسشان باشد و اجازه بدهند که ماشین رد شود. جلوی ماشین که آدمهای بر می‌گشتند و یک لحظه ماشین را نگاه می‌کردند، من را در معرض برشی از نگاهای مردم قرار می‌داد. نگاه‌های رنگارنگی که هنوز برقشان جلوی چشم است. خیلی‌ها می‌خواستن مطمئن شوند که میرحسین آمده است. سعی می‌کردند از شیشه پاترول ببینند که مهندس آمده است یا نه. گاهی هم می‌پرسیدند. در پاسخ می‌گفتیم مهندس جلو مسجد دانشگاه شریف صحبت خواهد کرد. جلو مسجد که رسیدیم. ماشین ایستاد. پاترول از انواعی بود که سقفش باز می‌شد. رضا خاتمی روی سکوی دیوار مسجد دانشگاه شریف ایستاده بود و با اشاره گفت اینجا برای صحبت کردن خوب است. مردم هم مسیر از پاترول سفید تا آنجا را مثل کریدور باز کردند. حاج احمد مخالفت کرد.&lt;br /&gt;خانم رهنورد با یک گل رز قرمز کنار میرحسین بود. مهندس شروع کرد صحبت کردن. اما آنقدر حضور مردم عظیم بود که صدا به جایی نمی‌رسید. یک دفعه همه جمعیت شروع کردن شعار دادن که «بلند گوی مسجد/ بلند گوی مسجد». خب اما خواست مردم امکانی را به وجود نیآورد. نهایتا مهندس با بلندگوی دستی شروع کرد به صحبت کردن. البته فکر نمی‌کنم خیلی جمعی زیادی صحبت‌های مهندس رو شنیده باشند. در همین حین دیدم یکی پای مصنوعی به دست روی دست مردم است. آقای آقاجری بود که ظاهرا حالش بد شده بود جمعیت او رو روی دست آورد تا روی یکی از پاترول‌ها. مهندس بعد از اینکه صحبت هاش تمام شد روی سقف پاترول آمد و در شور و شکوه حضور مردم شریک شد.&lt;br /&gt;از بهبودی به سمت بالا از جمعیت خارج شدیم. در راه برگشت رفتم روی باربند ماشین نشستم. تو راه به این حضور فکر می‌کردم. آنطور که من می‌فهمیدم مردمی که سکوت کردند امیدوار بودند که حضورشان را ببیند و اعتراضشان رو بشنودند. سکوتشان سندی برای حسن نیتشان بود. شاید برای همین هم بود که مردم می‌گفتن هیلکوپتری که آنروز‌ها بالای جمعیت بود حامل آیت الله خامنه‌ای است. شاید چون هنوز به آیت الله خامنه‌ای امیدوار بودند. ماشین‌ها وارد حیاط فرهنگستان هنر شدند. از ماشین که پیاده شم رفتم سمت مهندس. میرحسین بعد از پیاده شدن از ماشین بلافاصله از وضعیت آقای آغاجری سوال کرد که حالش خوب است یا نه. به میرحسین که رسیدم پیشانیش را بوسیدم. یک جوری احساس غرور -بعد از سالهای تحقیر- با حضور مردم در وجودم غلیان می‌کرد. مهندس تند تند به سمت ساختمان حرکت کرد. لحظه آخر باز برگشت به حاج احمد تاکید کرد که برای آقای آغاجری یک تاکسی بگیرید.&lt;br /&gt;محمد رضا بهشتی جلو دفتر مهندس در فرهنگسرا بود. خواستم تعریف کنم که چه خبر بود اما ظاهر اون مطلع‌تر بود. گفت که از میدان فردوسی تا جاده کرج جمعیت متراکم بوده است. من از دوستان خداحافظی کردم و حرکت کردم سمت پاتوق رفقای جوان‌تر. قرارمان یک سفره خانه سنتی طبقه هفتم یک هتل کنار تقاطع سپهبد قرنی و کریمخان زند بود. وقتی که رسیدم بچه‌ها همه بودند. فراوان گفتگو کردیم. اکثریت جمع تصورش این بود که با این حجم حضور شرایط فرق خواهد کرد. امیدمان بیشتر شده بود. خودم شخصا هرگز فکر نمی‌کردم که آیت الله خامنه‌ای بخواهد مثل یک دیکتاتور عریان حکومت کند و آشکارا جلو خواست مردم بایستد. انتهای قرارمان بود که خبر درگیری در یکی از کوچه‌های اطراف آزادی رسید. همهٔ آن شیرینی حضور به کاممان تلخ شد!&lt;br /&gt;پی نوشت: تجربه ۲۵ خرداد در مقال گزینه‌ای که قبلا داشتیم تجربه ایی بی‌نظیر را پیش روی ما قرار داده است. آلترناتیوهای قبلی تغییرات خشن و انقلابی یا لابی در بیت اصحاب قدرت و تن دادن به حقارت بار‌ترین شرایط دربار‌ها. ۲۵ خرداد تجربه مردمی است که نشان دادند حاضر نیستد تن به هر تحقیر و نادیده گرفته شدنی بدهند و توامان حاضر نیستند دست به هر کاری بزنند. راهی که مردم علی رغم کتمان حقشان برای حضور اعتراض آمیز توسط وزارت کشور و زیر نویس تهدید آمیز مداوم تلوزیون، در خیابان حضور یافتند اما در عین حال، از هم محافظت کردند، شعار‌هایشان را محافظت کردند، متانت، پختگی و سکوت نجیبانه‌شان پیش روی همه ناظران قرار دادند.&lt;br /&gt;بعد از تحریر: این چند روز که به خاطره ۲۵ خرداد فکر می‌کردم. متوجه یک چیزی شدم. ما‌ها به طرز عجیبی بعد از دور شدن از رخداد ۲۵ خرداد حقیقت ماجرا را فراموش کردیم و کم کم روایت‌هایی پر رنگ شدند که وقتی به خاطره‌های آن روز‌ها رجوع می‌کنیم اصلا هم خوانی ندارند. اول اینکه به نظرم توهم تیم امنیتی و بازجو‌ها و تحلیل‌های امنیتی طرفداران آیت الله خامنه‌ای را خودمان هم کم کم باور کردیم. اینکه فعالان سیاسی بودند که آن حضور‌های شگفت انگیزی را سازماندهی کردند. و حتی بخاطر میرحسین بود که مردم به خیابان آمدند. در حالی که یادوآوری بی‌واسطه آن روز‌ها نشان می‌دهد که حضور عظیم مردم که شاید یکی از نقاط درخشانش ۲۵ خرداد بود، این چنین نبود. هر بار مردم فعالین را شگفت زده می‌کردند. این مردم بودند که صاحب یک روح جمعی شده بودند که می‌توانست تصمیم بگیرد و اجرا کند. ۲۵ خرداد را هیچ گروه سیاسی و ستاد متمرکزی سازماندهی نکرد. حتی خانم رهنورد و میرحسین اعلام کردند که برنامه لغو است. اما تک تک مردم که گویی به یک روحی جمعی وصل شده بودند تصمیمشان را گرفته بودند. سوال آن روزهای مردم این نبود که میرحسین می‌گوید چه کار کنیم. بلکه سوالشان این بود که آیا میرحسین ما را همراهی خواهد کرد؟ هنر بزرگ میرحسین شنیدن صدای مردم و همراهی با آن‌ها بود. بر این باورم که اگر میرحسین مردم را همراهی نکرده بود اعتراضات شکل نمی‌گرفت بلکه مردم از میرحسین و هر کسی که همراهیشان نمی‌کرد عبور می‌کردند.&lt;br /&gt;موضوع دوم دوگانه‌های که بعدهای برای توضیح این رخداد به کار گرفته می‌شد. دوگانه‌های که غیر واقعی اصلا در بین مردم وجود نداشت. مثلا:&lt;br /&gt;موافق نظام/ مخالف نظام؛ صرف نظر از اینکه عده ایی واژهٔ نظام را به عنوان اسم مستعار آیت الله خامنه‌ای بکار می‌برند ولی دوگانه نظام/ مخالف نظام به معنای جمهوری اسلامی هیچ کمکی برای فهم ما از شکافهای فعال نمی‌کند. در هر دو طرف مخالفان و موافقان نظام حضور داشتند. بخش عمده‌ای از اصلاح طلبان و نیروهای اصولگرا که موافق نظام بودند درگیری «ما» یی بودند که بعد‌ها اسمش جنبش سبز شد. و البته حتما مخالفان نظام حضور داشتند. در سمت احمدی‌نژاد هم همین طور هم موافق نظام وجود داشت هم مخالف نظام. بخشی از طرفدارن آقای احمدی‌نژاد کسانی بودند که از احمدی‌نژاد خوششان می‌آمد چون کارنامه جمهوری اسلامی را دزدی و سو استفاده و ماجرهای باند‌های قدرت می‌دانستند و معتقد بودند که احمدی‌نژاد جلوی «آخوند‌ها» ایستاده است. و حتما طرفداران نظام هم سمت احمدی‌نژاد بودند. البته به نظر من اکثریت مردم نظام یا غیر نظام مسئله‌شان نبود مسئله مطالبه و رای و حفظ احترامشان بود.&lt;br /&gt;مذهبی/ غیر مذهبی؛ یادم هست تیپ‌هایی از احمدی‌نژاد حمایت می‌کردند که اصلا نمی‌شد باور کرد این‌ها با این سبک پوشش حامی احمدی‌نژاد باشند جوری که بچه‌ها اصلا نمی‌توانستند باور کند و شعاری ساخته بودند به این مضمون که «هوادار اجاره‌ای نخواستیم، نخواستیم» اما واقعیت داشتند. بخش‌های بزرگی از طبقات سنتی و مذهبی جامعه هم طرفدار میرحسین موسوی بودند، در کنار بخشهای غیر مذهبی‌تر یا قسمت‌های سکولار جامعه. این موضوع اینقدر بدیهی هم به نظر می‌رسید که وقتی در خیابان دختران چادری و دختران با حجابی که در ادبیات رسمی بدحجاب نامیده می‌شود کنار هم یک شعار را می‌داند تعجب کسی را بر نمی‌انگیخت. چون شکاف مذهب شکاف واقعی مردم نبود.&lt;br /&gt;اصلاح/انقلاب؛ بگذریم از واژه برانداز که اساسا ترم حقوقی و امنیتی است که تقریبا طرفدارن آیت الله خامنه‌ای برای هر منتقد و مخالفی به کار می‌بردند چنانکه حتا یک دوره‌ای ملی – مذهبی‌ها را به جرم «براندازی قانونی» باز داشت کردند. به نظر من دوگانه اصلاح/انقلاب متعلق به جغرافیای دیگری است. برای نمونه در کشور فرانسه که دموکراسی جا افتاده‌ای وجود دارد بین گروه‌های چپ این بحث وجود دارد که برای تغییر وارد انتخاب شده و از روشهای پارلمانتاریستی سیستم را اصلاح کنند و تغیرات مطلوبشان را محقق کنند یا، پالمانتاریسم ناتوان از انجام تغیرات است و باید دنبال روش‌ها انقلابی باشند. در جایی که انتخابات آزاد و پارلمان غیر فرمایشی نداشته باشد این دوگانه چیزی رو توضیح نمی‌دهند. از شب قبل از ۲۵ خرداد تا زمان تجمع، تلوزیون زیر نویس می‌کرد تجمع غیر قانونی است و با شرکت کنندگان برخورد می‌شود. در عین حال مردم شرکت کردند ولی وقتی ملیونی در کنار هم بودند حتی شعار هم ندادند چه برسد که به خواهند خشونتی بروز دهند یا به جایی حمله کنند. این در حالیست که کسی که حضور مردم رو تجربه کرده باشد می‌تواند گواهی بدهد که چند میلیون مردم که در خیابان جمع شده باشند توان انجام هر کاری را دارند. این کنش مردم را نمی‌شود با دوگانه اصلاح/انقلاب توضیح داد. چون اساسا چنین دوگانه‌ای پیش روی مردم نیست.&lt;br /&gt;طبقه متوسط/ غیر طبقه متوسط؛ در این باره خیلی نوشته شده‌اند و آنقدر گفته شده است که تبدیل شده به یک اسطوره. در خیابان را که نمی‌توانم دقیق بگویم چون همه بودند هیچ رنگ خاص و سبک خاصی غالب نبود. بافت بدنهای مردم کنار هم آینه‌ای بافت جامعه بود. اما یک تجربه محدود تری دارم که حداقل این اسطوره طبقه متوسط را تایید نمی‌کند. مدت کوتاهی از ایام بازداشت را در قرنطینه اندرزگاه بند هفت گذراندم. در آن زمان بخشی از کسانی که در تجمعات و اعتراضات خیابانی بازداشت می‌شدند را آنجا نگه داری می‌کردند. غالب کسانی که آنجا بودند کسانی بودند که ساکن محله‌هایی بودند که به آن‌ها پایین شهر می‌گویند. اکثریت با کسانی بودند که طبقهٔ مستضعف نامیده می‌شوند. تنها فعالین سیاسی بازداشتی رو می‌شد جزو طبقه متوسط حساب کرد.&lt;br /&gt;اما دوگانه‌های دیگری هستند که بهتر می‌تواند واقعیت را آنجا که مردم هستند، توضیح دهند. هرچند چون برای این دوگانه‌ها به اندازه کافی مفهوم سازی نشده انتخاب واژه گویا سخت است. دوگانه‌هایی مانند:&lt;br /&gt;کسانی که پیروزی خود را در شکست دیگری می‌داند/ کسانی که پیروزی خود را شکست دیگری نمی‌دانند؛ به نظرم این شکاف واقعیست و دوگانه‌ای است که پیش روی مردم است. اقلیت طرفدار آیت الله خامنه‌ای پیروزی خودشان را در حذف دیگران می‌داند دیگری متفاوت را دشمن می‌دانند که با پیروزی او نابود می‌شوند. اقلیتی از مخالفان آیت الله خامنه‌ای و منتقدین استبداد هم اینچنین هستند پیروزی خودشان را در شکست و حذف مستبد می‌دانند. اما به نظر من اکثریت مردمی که ۲۵ خرداد ۸۸ را آفریدند از کسانی هستند که پیروزی خودشان را در شکست دیگری نمی‌ببینند. سندش هم حضور آرام در ۲۵ خرداد است. گواهش هم سکوت کردن بجای شعار دادن است. جمعیت ملیونی که می‌توانست هر کاری را در تهران انجام بدهد.&lt;br /&gt;سیاست مردمی/ سیاست حرفه‌ای: مردم بین اینکه خودشان تصمیم بگیرند یا منتظر بشوند سیاستمدارن حرفه‌ای چه پیشنهاد می‌دهند و نمایندگان آن‌ها چگونه مطابات آنهای را پیگری می‌کنند دست به انتخاب زدند. ۲۵ خرداد ۸۸ مردم با این دوگانه واقعی روبرو بودند. آن‌ها اما تصمیم گرفته بودند که خودشان مستقیم دخالت کنند. سوال انروزهای مردم این نبود که میرحسین می‌گوید چه کنیم، سوال این بود که آیا میرحسین ما را همراهی خواهد کرد یا خیر؟ ستادی یا حزبی برای ۲۵ خرداد فراخوان نداد. سازماندهی متمرکزی بجز در ذهن متوهم بازجو‌ها در کار نبود. حتی خانم رهنورد به صراحت و وضوح تاکید کرده بودند که تجمع لغو است. میرحسین هم قبل از برنامه اعلام کرده بود برنامه لغو است اما مردم تصمیمشان را گرفته بودند. تنها تفاوت میرحسین اما در این بود که این روح جمعی مردم را حس می‌کرد و خودش را جدا از مردم نمی‌دید. دوگانه واقعی انجاست، عده‌ای مردم را توده‌ای غیر قابل اعتماد که مدام تحت تاثیر سیاستمدارن مردم فریب هستند می‌بیند. عده ایی دیگر به مردم اعتماد دارند. مردم در ۲۵ خرداد اعتماد به نفسشان را باز یافته بودند و پختگی خودشان را نشان دادند. سکوت مردم توامان با حضور میلیونیشان تصمیم پخته‌ای بود که هرگز از نخبهترین جمع‌ها هم بیرون نیامده بود. این سکوت هم از طرف هیچ مرجع ویژه‌ای پیشنهاد نشده بود. این تصمیم پخته مردم بود. حتی یکی از دوستان تعریف می‌کرد کنار دانشگاه شریف عده‌ای از دانشجویان شریف به مردم شعار‌هایی رو پیشنهاد می‌دادند اما علی رغم اینکه دانشجویی داشنگاه شریف ممکن است معتبر تلقی شوند اما‌‌ همان پای دیوار هم مردم این پیشنهاد رو نپذیرفته بودند. ولی بلاخره عده‌ای هنوز معتقدند بجای سیاست مردمی، سیاست حرفه‌ای راهنمای عمل باشد. صرف نظر از اینکه با کدام انتخاب همراه باشیم این دوگانه‌ای واقعیست که می‌تواند تصویر بهتری از جامعه به ما بدهد.&lt;br /&gt;کسانی که سبک‌های مختلف زندگی را به رسمیت می‌شناسند/ کسانی که سبک‌های مختلف زندگی را به رسمیت نمی‌شناسند: فرقی نمی‌کند مذهبی غیر مذهبی این دوگانه واقعیست. چه بخشی از تندرو‌های مذهبی طرفدار آیت الله خامنه‌ای و چه سکولارهای ستیزه جوی افراطی هر دو گرایش، متفاوت از خودشان را به رسمیت نمی‌شناسند. هر دو سعی در حذف سبک متفاوت حالا چه با ارشاد، تمسخر یا زور هستند. نظمی که تفاوت‌ها را به رسمیت بشناسد انتخاب بخش بزرگی از جامعه مذهبی کشور و البته بخشهای سکولار جامعه در تجربه جنبش سبز بود. این دوگانه است که مسائل را رو توضیح می‌دهد نه دوگانه مذهبی/ غیر مذهبی که اتفاقا طرفدارن آیت الله خامنه‌ای و سکولارهای ستیزه جو سعی دارند آنرا فعال کنند.&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/8419472958427355985'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/8419472958427355985'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ketablog.blogspot.com/2012/06/blog-post_14.html' title='۲۵ خرداد، روز مردم / خاطره خواندنی حمزه غالبی از حماسه ۲۵ خرداد'/><author><name>سبز تا همیشه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1483539172355278582.post-5669902706925793407</id><published>2012-06-12T00:24:00.000+04:30</published><updated>2012-06-12T00:24:05.313+04:30</updated><title type='text'>نامه سید مصطفی تاجزاده به رهبری: به این پرسش‌ها پاسخ دهید</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;به نام خدا&lt;br /&gt;حضور آیت الله خامنه ای&lt;br /&gt;رهبر محترم جمهوری اسلامی ایران&lt;br /&gt;با سلام&lt;br /&gt;سه سال پیش برگزاری یکی از پرابهام ترین و ناسالم ترین انتخابات تاریخ ایران به اعتراضی گسترده در سطح ملی انجامید. حدود یک هفته پس از شروع اعتراضات ، در نماز جمعه تظاهرات معترضان را اردوکشی خیابانی خوانده، مسئولیت خون هایی را که ریخته خواهد شد، متوجه خود آنان دانستید. آن اعتراضات با شدیدترین و سخت ترین شیوه های سرکوب مواجه شد. خون بسیاری از مردم بی گناه ریخته شد، عده زیادی معلول شدند و ساکت در خانه ها ماندند تا تنها همین معلولیت تاوان اعتراضشان به عدم سلامت انتخابات باشد و رنج سال ها حبس بر آن افزون نگردد. خانواده های بسیاری داغدار شدند، خوش نام ترین و محترم ترین چهره های جامعه و مدیرانی که سالها در بالاترین سطوح به این مردم خدمت کرده بودند، حتی پیش از اولین راهپیمایی های اعتراضی دستگیر و به اتهام هایی نظیر انقلاب مخملی، رابطه با بیگانه، تلاش برای سرنگونی نظام و … که البته هرگز در دادگاه های فرمایشی کوچکترین سندی دال بر صحت آن ارائه نشد، به حبس های طولانی محکوم شدند.&lt;br /&gt;در طول این مدت هزاران ساعت میزگرد در صدا و سیما و سخنرانی در تریبون های رسمی و غیر رسمی از نماز جمعه و جماعات گرفته تا وعظ بر منابر و تا مراسم دولتی و … در محکوم کردن آن اعتراضات و متهم کردن معترضان به براندازی برگزار شده است بدون این که کمترین تأثیری در رفع ابهام های واقعی موجود در این ماجرا داشته باشند و یا حتی به یکی از ده ها سؤال مطرح در باره این ماجرا پاسخ داده شده باشد. ابهام ها و سؤال هایی که اگر به خوبی در آن تأمل شود حقایق بسیاری را که آقایان به هیچ وجه تمایلی به طرح آن ندارند، آشکار میکند، از جمله این که انتخابات خرداد سال ۸۸ و تخلفات آن کاملاً سازماندهی شده بود، موج دستگیری ها براساس طرحی از پیش آماده شده صورت گرفت و مقامات عالی کشور هیچ عزم و اراده ای در رسیدگی به اعتراضات و شکایات کاندیداهای رقیب مدعی تقلب و طرفداران آنها نداشتند و … . من در این فرصت قصد پرداختن به اصل ماجرا و نقد و ارزیابی تحلیل های محافل نظامی- امنیتی در باره انتخابات ریاست جمهوری دهم و حوادث پس از آن را ندارم. در زندان و درجریان بازجویی ها در این باره مفصل با بازجویانم سخن گفته ام. به اعتقاد من سخنرانان و مبلغان رسمی خود بهتر از من و شما می دانند که تحلیل هایشان در باره این ماجرا که عمدتاً بر محور توطئه براندازی و ارتباط معترضان با سرویس های امنیتی دور می زند، هیچ اساسی ندارد. آنها حتی اگر خود جزو بازی نبوده باشند هم چاره ای جز دفاع از این گونه تحلیل ها ندارند زیرا اگر معترضان را به براندازی و رابطه با بیگانه متهم نکنند، چگونه می توانند خشونتی را که اعمال شد و خون هایی را که بر زمین ریخت، قوانین و معیارهای انسانی که به راحتی زیرپا گذاشته شد و لطمات و آسیب هایی را که عملکرد و تصمیمات مسئولان عالی کشور در این ماجرا به جامعه و کشور و نظام زد، توجیه کنند؟ و از همه مهم تر چگونه می توانند توجیه گر خفقان و استبدادی باشند که اکنون آن را تجربه می کنیم؟&lt;br /&gt;رهبر محترم جمهوری اسلامی!&lt;br /&gt;قصد من از نگارش این نامه تنها طرح ساده و در عین حال صریح برخی از همان ابهام هایی است که هزاران ساعت میزگرد و سخنرانی و وعظ و خطابه عمداً از پاسخ به آنها و تبیین آنها طفره رفته اند. تا تأکیدی باشد بر صحت ارزیابی و تحلیل ما از آن کودتای انتخاباتی و حقانیت راهی که رفته ایم و نیز فرصتی باشد برای آنان که نه به ضرورت حفظ قدرت و موقعیت بلکه به انگیزه پای بندی به دیانت و وطن دوستی از عملکرد حاکمیت دفاع می کنند. خوشحال خواهم شد اگر مدعیان و متظاهران به پای بندی به قانون و آزادی و اصول که در قبال مفاسد و بی قانونی های غیر قابل انکار حاکمیت، تنزه طلبی پیشه می کنند تا بی قانونی ها و بی عدالتی های پنهان را توجیه کنند، به این سؤال ها پاسخ دهند:&lt;br /&gt;۱- شما در خطبه نماز جمعه ۲۹ خرداد ۸۸ تظاهرات اعتراضی به نتایج آن انتخابات پرابهام و پر مسئله را اردوکشی خیابانی خواندید و از معترضان خواستید اعتراض خود را از مجاری رسمی قانونی دنبال کنند. و گفتید راه اعتراض به نتایج انتخابات اردوکشی خیابانی نیست و بی قانونی و زورگویی را از هیچ کس تحمل نمی کنید و با کسانی که چنین شیوه ای برای دستیابی به خواسته های خود در پیش می گیرند شدیداً برخورد می کنید. آن خطبه تقریباً در تمامی سخنرانی ها و میزگردهای برگزار شده در رسانه ملی راجع به حوادث پس از انتخابات ۸۸ مورد استناد قرار گرفته است، اما به یک پرسش هرگز پاسخ داده نشد و آن این که در سراسر سال های ۱۳۷۰ تا ۱۳۸۸ همواره گروه هایی تحت عنوان انصار حزب الله به کمترین بهانه ای از درج مقاله ای در نشریه ای دانشجویی با تیراژ پانصد عدد گرفته تا عبارتی در یک کتاب و تا اعتراض به یک مراسم قانونی و … آزادانه در خیابان ها به تظاهرات پرداختند، به مراسم مختلف حمله بردند و به ضرب و شتم مخالفان پرداختند و بعضاً دفاتر روزنامه ها را به آتش کشیدند. کتابفروشی ها و سینماها را سوزاندند، اما در طول این ۱۸ سال حتی یک بار شما به این اردوکشی و تهدید جان و مال شهروندان اعتراض نکردید و از دستگاه های اطلاعاتی و امنیتی و قضائی نخواستید دست اندرکاران این اجتماعات غیرقانونی را شناسایی و مجازات کنند. آیا اردوکشی خیابانی -اگر بتوان نام تظاهرات اعتراضی را اردوکشی خیابانی گذاشت-، مطلقاً خلاف قانون و ناپسند است و یا فقط برای معترضان به عملکرد ما خلاف قانون و ناپسند است؟&lt;br /&gt;۲- پس از خرداد ۸۸ سخنرانان و مبلغان حاکمیت که به اعتراف سردار مشفق مأمور توجیه نخبگان و خواص شدند، آقایان مهندس موسوی و کروبی و فعالان سیاسی اصلاح طلب را متهم می کردند که برای طرح پیگیری شکایت خود به روش های غیر قانونی نظیر تظاهرات اعتراضی متوسل شده اند. اگرچه تظاهرات حق قانونی شهروندان است و دولت مطابق قانون اساسی موظف به تأمین امنیت برگزار کنندگان راهپیمایی های مسالمت آمیز است، اما آنها خود بهتر می دانند که تظاهرات چند میلیونی ۲۵ خرداد به دعوت موسوی و کروبی برگزار نشد، بلکه این خود مردم معترض و عصبانی بودند که به طور خودجوش به خیابان ها آمدند و موسوی و کروبی تنها به انگیزه همراهی با مردم و بنابر عهد خود با مردم که آنها را تنها نخواهند گذاشت در این راهپیمایی شرکت کردند، اما فرض را براین می گذاریم که قانوناً هرکس موظف است برای پیگیری مطالبات خود تنها از مجاری رسمی اقدام کرده و در کنار آن و یا حتی مستقل از آن حق برگزاری هیچ تجمع و راهپیمایی را ندارد، اما آیا مراجع و سازوکارهای رسمی و مقامات منصوب ایشان از جمله شورای نگهبان و قوه قضائیه در سال های گذشته به گونه ای عمل کرده بودند که کمترین اعتماد و امیدی به پیگیری شکایات و اعتراضات قانونی به تخلفات و تقلبات سیاسی در انتخابات وجود داشته باشد؟ در تمام دوران اصلاحات از انتخابات خرداد ۷۶ و ماجرای رسوای کارناوال عصر عاشورا گرفته تا انتخابات مجلس هفتم که شما در برابر رد صلاحیت های گسترده ضمن تأکید بر برگزاری انتخابات، رسیدگی به اعتراضات را به بعد از انتخابات موکول کردید و تا انتخابات ریاست جمهوری ۱۳۸۴ که پرونده دخالت غیر قانونی برخی سرداران در آن انتخابات افشا شد و آقای هاشمی رفسنجانی از تخلفات و تقلبات به خداوند شکایت برد و رهبری وعده رسیدگی به تخلفات را دادند و تا انتخابات سراسر تخلف ریاست جمهوری ۸۸ که حتی شورای نگهبان نیز در گزارش خود آن را انکار نکرد اما تخلفات و اعمال نفوذها را مؤثر در تغییر نتایج انتخابات ندانست، همواره شکایت های فراوانی در شورای نگهبان و قوه قضائیه مطرح شده است، اما به آن شکایات نه از سوی شورای نگهبان و نه از سوی قوه قضائیه و نه از سوی هیچ مرجع دیگری هرگز رسیدگی نشد. با توجه به این سابقه درخشان چگونه از آقایان موسوی و کروبی انتظار می رفت، به امید احقاق حقوق خویش و میلیون ها شهروندی که رأیشان مصادره شده بود، سکوت پیشه کنند؟ ابهام و اعتراض و شکایت به نتایج انتخابات در هر کشوری از افغانستان گرفته تا ایران و تا امریکا می تواند اتفاق بیفتد، کما این که اتفاق افتاده است. اگر در افغانستان این اعتراضات به بحران و کشتار نینجامید، علت را باید در درایت مسئولان آن کشور در پیگری شکایات از طریق مرجعی قابل اعتماد عمومی به نام کمیته تحقیق و حقیقت یاب جست و جو کرد و اگر در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا که منجر به انتخاب جرج بوش شد اختلاف و ابهام در نتیجه انتخابات به بحران نینجامید علت آن بود که دادگاه فدرال این کشور به گونه ای عمل نکرده بود که اعتماد عمومی از آن سلب شود، بنابراین وقتی دادگاه فدرال صحت انتخابات را تأیید کرد همگی به آن گردن نهادند. ریشه سلب اعتماد عمومی به مراجع و سازوکارهای قانونی پیگیری مطالبات مردم را باید در عملکرد آن مراجع و سازوکارها و وعده های عمل نشده جست و جو کرد.&lt;br /&gt;۳ – ساعت شش بعد از ظهر روز انتخابات ۲۲ خرداد ۸۸ به ستاد انتخابات موسوی در قیطریه حمله شد، تعدادی از لباس شخصی های مهاجم که بعدا معلوم شد وابسته به یکی از نهادهای امنیتی نظامی بودند، توسط کارکنان ستاد دستگیر شدند و آقایان محسن امین زاده و عبدالله رمضان زاده مسئولان ستاد، آنها را به پلیس که در محل حاضر شده بود تحویل دادند که البته پلیس نیز بلافاصله آنان را آزاد کرد. نیمه های شب درحالی که هنوز هیچ تظاهراتی صورت نگرفته بود و هیچ یک از احزاب حامی موسوی و کروبی موضعی اعلام نکرده بودند، نیروهای امنیتی به خانه های برخی فعالان سیاسی و مسئولان ستادهای انتخاباتی موسوی و کروبی هجوم بردند و آنها را دستگیر کردند. این درحالی بود که ماه ها بعد از دستگیری و بازداشت در سلول های انفرادی و تحمل شرایط و بازجویی های وحشتناکی که فعلاً قصد توصیف آن را ندارم وکلای ما به هنگام مطالعه پرونده ها، احکام دستگیری ما را که در روزهای قبل از ۲۲ خرداد صادر شده بود مشاهده کردند. اگر واقعاً بهانه آن دستگیری ها تظاهرات و به اغتشاش کشاندن جامعه و انقلاب مخملی در روزهای پس از انتخابات بود، چرا احکام دستگیری بازداشت شدگان در روزهای قبل از انتخابات صادر شده بود؟ در کدام کشور آزاد حکم بازداشت فعالان ستاد انتخاباتی نامزدهای رقیب (نامزد منتقد جناح حاکم) چند روز قبل از برپایی انتخابات صادر می شود و در روز برگزاری انتخابات به ستاد نامزدهای رقیب حمله می شود و روز بعد از انتخابات نیز مسئولان ستاد وی بازداشت می شوند؟! ساعت شش بعداز ظهر روز رأی گیری کدام اعتراضی صورت گرفته بود که به ستاد موسوی حمله شد؟ این سؤالها پاسخی ندارند اما از یک واقعیت حکایت دارند و آن این که آن هجوم ها و دستگیری ها براساس سناریوی از پیش طراحی شده صورت گرفت. احتمالاً پیش بینی می شده که کودتای انتخاباتی واکنش هایی را برانگیزد در نتیجه باید برای برخورد با آن تمهیدات لازم از جمله احکام دستگیری ها اندیشیده می شده است.&lt;br /&gt;۴- در انتخابات ریاست جمهوری اخیر روسیه که به پیروزی پوتین انجامید، بخش وسیعی از رأی دهندگان و نیز نامزدهای رقیب دولت را متهم به اعمال نفوذ و تقلب در انتخابات کردند. وزیر اطلاعات ایران همچون دیگر مقامات که علاقه زیادی به بیان ادعاهای بزرگ دارند، گفت، ما به روسها اطلاع دادیم که آمریکایی ها و غربیها به بهانه تقلب در انتخابات قصد بحران سازی و توطئه در کشور شما را دارند. لابد وزیر محترم اطلاعات تجارب دستگاههای امنیتی و نظامی ایران در برخورد با اعتراضات مردمی پس از انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۸ ایران را در اختیار برادران روس و شخص پوتین قرار داده! اما ظاهراً پوتین و پریماکف علاقه ای به استفاده از این تجربه نداشتند. آنها به رغم برخورداری ازتجارب خشن ترین شیوه های سرکوب در شوروی کمونیستی و برخلاف مسئولان ایران به جای سرکوب، به معترضان نتایج انتخابات و مدعیان تقلب در انتخابات اجازه تظاهرات دادند و با درایت و تدبیر و به رسمیت شناختن حق مردم در برگزاری تظاهرات، از تبدیل شدن آن ماجرا به بحرانی در سطح ملی جلوگیری کردند و با این عملکرد خود به وزیر اطلاعات و دیگر مقامات عالی ایران فهماندند که حتی اگر توطئه بیگانگان هم در کار باشد این هنر مسئولان یک کشور است که میتواند از بروز فاجعه جلوگیری کند. به راستی چرا جناح حاکم در ایران مانند حاکمان کرملین به معترضان نتایج انتخابات رسما اجازه برپایی تظاهرات نمی دهد؟ و در حد پوتین نمی کوشند به جای سرکوب معترضان، برحقوق شهروندی بیش از گذشته تکیه کنند؟ مگر اعتراض به رفتار حکومت نیز مانند حق حکومت منتخبان یک حق شناخته شده دموکراتیک نیست و مگر براساس همین حق نیست که حکومت ایران از اعتراضات مخالفان در بسیاری از کشورهای جهان حمایت می کند؟ من واقعاً نمی دانم در انتخابات روسیه تقلبی صورت گرفته و اگر صورت گرفته در چه حدی بوده است، اما یک چیز را یقین دارم و آن این که حاکمان این کشور حتی اگر تقلب در انتخابات را طراحی کرده باشند، هیچ طرح و برنامه ای برای استفاده از فرصت انتخابات ریاست جمهوری برای کودتا علیه مخالفان و منتقدان و حذف آنها از عرصه رقابت سیاسی نداشته اند، به همین دلیل هیچ طرح از پیش تدوین شده برای دستگیری معترضان نداشتند و بی اعتنا به هشدارهای وزیر اطلاعات ایران، ضرورتی برای برخورد خشن و دستگیری های سراسری علیه منتقدان حکومت خود ندیده اند.&lt;br /&gt;۵- شما در مراسم سالگرد ارتحال امام(ره) در دفاع از مردم بحرین گفتید، «در حوادث منطقه، مردم بحرین در مظلومیت مضاعف به سر می برند، حقیقتا مظلوم هستند و به وسیله رژیم مستبد و دیکتاتوری بی جهت سرکوب می شوند، اعتراض آنها با خشن ترین وضعیت پاسخ داده می شود. در حالی که چیز زیادی نمی خواهند، آنها ابتدایی ترین نیازهای انسانی یک کشور مردم سالار را طلب می کنند.» این سخن درستی است. مردم بحرین چیزی بیش از این نمی خواهند که حکومتشان با ملت خود براساس معیارهای دوگانه عمل نکند. برخی را به عنوان شیعه از حق مشارکت در قدرت و حق تعیین سرنوشت محروم نکند. شهروندان را درجه بندی نکند، بحرین را متعلق به همه بحرینی ها بداند. از امکانات و تجارب قدرت بزرگ همسایه یعنی عربستان علیه مردم خود استفاده نکند. مردم خود را از قدرت بزرگ همسایه محرم تر بداند. باور کند منتقدان و مخالفان شیعه اش عامل و مزدور ایران نیستند، بلکه به عزت و سربلندی بحرین می اندیشند. باور کند آنها میکروب سیاسی نیستند، آنها را به بی بصیرتی، ساده لوحی و وابستگی متهم نکند، باور کند که منتقدان و مخالفانش خطراتی را که در این دنیای بزرگ، کشور کوچک و میکروسکوپی بحرین را تهدید می کند، کاملاً درک می کنند و هر انتقاد و اعتراض آنها را به معنای نوکری و وابستگی به ایران تحلیل نکند. آنها فقط از حکومت خود می خواهند که وجودشان را به عنوان بحرینی به رسمیت بشناسد و از حقوق اساسی و مسلمشان محروم نسازد و اعتقاد به مقام الهی امیر بحرین را شرط برخورداری از حقوق اساسی نداند.&lt;br /&gt;ای کاش رهبری نظام با جریان های منتقد و معترض ایران، با برجسته ترین و باسابقه ترین چهره های انقلاب و نظام، با خیل عظیم کسانی که سال ها برای پیروزی انقلاب مبارزه کردند و یا در دفاع از کیان کشور در جبهه ها شجاعانه جنگیده اند، با کسانی که به رغم مخالفت و انتقاد به ایشان، قلبشان برای عزت و سربلندی و تمامیت ارضی این کشور چنان می تپد که از یاوه های وزیر اماراتی در باره جزایر سه گانه برمی آشوبند، آری ای کاش با این منتقدان و مخالفان براساس همین توصیه ها عمل می کردند. حکومت آل خلیفه بحرین شیعیان این کشور را شهروندان درجه دوم می داند و معترضان شیعه را متهم به رابطه با ایران می کند، در عین حال این نگاه ناعادلانه و بدبینانه و توطئه نگر موجب نشده است تا برای رسیدگی به بدرفتاری با معترضان و ریشه یابی حوادث اخیر این کشور کمیته حقیقت یاب به ریاست شخصیتی بی طرف و مورد تأیید و احترام همگان تشکیل ندهد. امیر بحرین چنین کرد و حتی براساس گزارش و توصیه های کمیته مذکور دست به اصلاحاتی نیز زد که البته کمتر از حد انتظار و خواسته های بحق منتقدان بود، اما چرا در ایران اعتراضات بخش عظیمی از ملت و به قول آقایان اعتراضات ۱۳ میلیون نفر ایرانی به نتایج انتخابات، در این حد ارزش نداشت که به جای شورای نگهبان به ریاست آقای جنتی که خود متهم به اعمال نفوذ و تغییر نتایج انتخابات است، کمیته حقیقت یابی متشکل از افراد بی طرف تشکیل شود و آرای مردم یک بار دیگر زیر نظر این کمیته بازشماری شود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در بحرین گزارش کمیته حقیقت یاب در مراسمی علنی که از رسانه ها پخش شد، در برابر امیر بحرین قرائت شد و وی اعلام کرد براساس نتایج این گزارش عمل خواهد کرد، اما در ایران حتی به مجلس دراختیار هشتم نیز اجازه داده نشد گزارش حمله به کوی دانشگاه تهران و ضرب و شتم دانشجویان در صحن علنی قرائت شود، چه برسد که به آن عمل شود. البته کمیسیون امنیت ملی مجلس هشتم که اعضای آن از مخالفان سرسخت مهندس موسوی و کروبی و اصلاح طلبان هستند گزارشی در باره قتل های کهریزک تهیه کردند. آن گزارش به رغم همه پنهان کاری ها از جمله کاهش تعداد قربانیان آن ماجرا و حملات شدید به منتقدان و مخالفان، از گوشه هایی از تنها یکی از فجایعی که پس از انتخابات رخ داد پرده برداشت و از افرادی از جمله قاضی مرتضوی به عنوان مقصران ردیف اول به صراحت نام برد. اما نه تنها هرگز برای رسیدگی به آن گزارش قولی داده نشد بلکه قاضی مرتضوی ارتقاء مقام یافت و به ریاست سازمان رفاه و تأمین اجتماعی منصوب شد.&lt;br /&gt;به گمان من علت این تفاوت ها در آن است که بحران بحرین و ایران تفاوتی آشکار با یکدیگر دارند. در بحرین انقلابی علیه سلطنت رخ نداده و این کشور گامی به سوی نظام جمهوریت برنداشته است. حکومت بحرین از بقا و تداوم سنت سیاسی حاکم بر این کشور که براساس قدرت مطلقه فردی سامان یافته است، دفاع می کند، اما بحران ایران از جنس دیگری است. در ایران انقلابی علیه رژیم شاهنشاهی رخ داده است، نظام جمهوری شکل گرفته است، لوازم جمهوریت نظیر قانون اساسی، تفکیک قوا، مجلس و انتخابات و …. شکل گرفته اند. مضمون اختلافات و رقابت های سیاسی در ایران طی سی سال گذشته برخلاف بحرین تداوم یا عدم تداوم جمهوریت بوده است و نه تداوم و عدم تداوم سلطنت مطلقه فردی. بحران بحرین از آنجا آغاز شده است که اکثریت بحرینی ها خواهان پایان دادن به روش حکومت مطلقه فردی و عبور از این مرحله شده اند و حکومت این کشور در برابر آن ایستادگی میکند و بحران کنونی ایران از آنجا آغاز شده است که اقلیتی خواهان احیای روش حکومت مطلقه فردی و بازگشت به شرایط گذشته هستند و اکثریت مردم در برابر آن مقاومت می کنند.&lt;br /&gt;۶- در جریان انتخابات ریاست جمهوری ۸۸ معترضان به نتایج انتخابات و حاکمیت علیه یکدیگر ادعاهایی را مطرح کردند. موسوی و کروبی و احزاب و گروه های حامی آنها در انتخابات سال ۸۸ مدعی تخلف گسترده در انتخابات و دخالت سپاه و دولت و نیروهای امنیتی در انتخابات بودند، و در مقابل حکومت ضمن تکذیب این اتهامات مدعی بود معترضان با بیگانگان ارتباط داشته و قصد انقلاب مخملی و به آشوب کشیدن کشور را داشتند. حوادث ماه های پس از انتخابات معیار خوبی برای ارزیابی میزان صحت ادعاهای و صداقت هریک از دو طرف بود. تا آنجا که به اتهامات حاکمیت علیه معترضان مربوط می شد، تمامی امکانات تبلیغاتی، اطلاعاتی و امینی به کار گرفته شد تا آن ادعاها به اثبات برسد. بلافاصله به دفاتر احزاب و منازل معترضان حمله شد، همه اسناد و مدارک موجود حتی دفاتر پس انداز و دسته چک بانکی دستگیر شدگان ضبط شد، متهمان در سلول های انفرادی ماهها تحت فشار قرار گرفتند، در شهریور همان سال دادگاه فرمایشی رسیدگی به اتهامات متهمان تشکیل شد. اولین جلسات آن دادگاه که به قرائت ادعانامه دادستان اختصاص داشت، از رسانه ملی پخش شد. در آن ادعانامه تمامی اتهاماتی که طی ماه های قبل از آن در رسانه ها و تریبون های وابسته علیه معترضان مطرح می شد، آمده بود. از رابطه با سرویس های امیتی تا گرفتن پول از بیگانگان و تا قصد براندازی و انقلاب مخملی و … اما نهایتاً هیچ یک از آن اتهامات به اثبات نرسید و هیچ یک از متهمان به آن اتهامات محکوم نشدند. دست دادگاه برای محکوم کردن متهمان چنان خالی بود که ناگزیر برخی متهمان نظیر بهزاد نبوی به دلایل مضحکی نظیر ایجاد اختلال در ترافیک در روز ۲۵ خرداد به شش سال زندان محکوم شدند.&lt;br /&gt;در طرف مقابل اما شرایط کاملاً برعکس پیش رفت. چند ماه بعد از انتخابات، سخنرانی سردار مشفق از مسئولان قرارگاه ثارالله در پایگاه های خبری وابسته و طرفدار حکومت منتشر شد. سردار مشفق در سخنان خود تقریباً تمامی ادعاهای معترضان به تقلب و تخلف در انتخابات را تأیید کرد و با افتخار از نقش سپاه و سربازان گمنان در انتخابات گفت. او اعتراف کرد که سپاه صحنه انتخابات را مدیریت کرده است، او اعتراف کرد که سپاه مانع کاندیداتوری کسانی شده است که حضورشان به شکسته شدن رأی احمدی نژاد می انجامید. او اعتراف کرد که سیستم کمیته صیانت از آراء ستاد موسوی را سپاه تخریب کرده و قطع سیستم پیام کوتاه در روز انتخابات کار نیروهای امنیتی نظامی بوده تا مانع اطلاع ستاد موسوی و کروبی از اتفاقاتی شوند که در شعب اخذ رأی رخ داده است. او اعتراف کرد او و همکارانش در سپاه درعملیات روانی رسانه ای علیه موسوی نقش مؤثر داشته اند، او اعتراف کرد… متعاقب انتشار این سخنرانی هفتتن از محکومان دادگاه های پس از انتخابات ۸۸ با استناد به سخنرانی سردار مشفق و اعتراف او به دخالت در انتخابات شکایتی را به قوه قضائیه تقدیم کردند. امروز حدود دو سال و نیم از آن شکایت می گذرد نتیجه آن شکایت تا کنون تشکیل پرونده ای جدید برای برخی از آن هفت شاکی است. یکی از اتهامات آنها در این پرونده شکایت از سردار مشفق است. آنها در بازجویی ها باید پاسخ دهند چرا و به چه انگیزه ای علیه سردار مشفق شکایت کرده و با این اقدام خود در جهت تضعیف نظام گام برداشته اند!!&lt;br /&gt;۷- شکایت علیه مشفق تنها شکایتی نبود که طی این مدت نتیجه عکس داد و شاکیان به خاطر آن تحت پیگرد قانونی قرار گرفتند. برخی دیگر از محکومان پس از انتخابات در این مدت با ارسال نامه هایی به مقامات عالی کشور از جمله مقام رهبری از شکنجه ها و ضرب و شتم ها در سلولهای انفرادی گفتند. و از صدمات و لطماتی که در جریان این شکنجه ها بدان دچار شده اند. تا آنجا که من درجریان هستم با اصرار کسانی چون آقای هاشمی رفسنجانی مقام رهبری در مورد یکی از این نامه ها دستور رسیدگی داده اند. نتیجه رسیدگی، تأیید ادعای شکنجه و ضرب و شتم در سلول های انفرادی بوده است. اما سرنوشت آن نامه ها و نویسندگانش بهتر از سرنوشت شکایت و شاکیان علیه سردار مشفق نبوده است.&lt;br /&gt;رهبری جمهوری اسلامی ایران!&lt;br /&gt;شرایط زندان و وضعیت نامساعد جسمی ازجمله مشکل چشم اجازه نمی دهد بیشتر از این بنویسم وگرنه فهرست این ابهام ها را تا چند برابر می توان افزایش داد. بنابراین سخن را کوتاه می کنم. امروز همگان چه طرفداران و وابستگان به حاکمیت و ارادتمندان به رهبری و چه منتقدان و مخالفان در این نکته اتفاق نظر دارند که تغییر شرایط موجود و تغییر نحوه برخورد با ناراضیان به تصمیم رهبری بستگی دارد و نه هیچ کس دیگر. این اعتراف و اتفاق نظر به نوبه خود گویای حقیقت دیگری نیز هست و آن این که شرایط موجود و نحوه برخورد با ناراضیان براساس تصمیم رهبری سامان یافته است. بنابراین می توان مخاطب این ابهام ها را رهبری دانست و از ایشان خواهان رفع ابهام شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سید مصطفی تاجزاده / اوین / بیست و یکم خرداد نود و یک&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/5669902706925793407'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/5669902706925793407'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ketablog.blogspot.com/2012/06/blog-post.html' title='نامه سید مصطفی تاجزاده به رهبری: به این پرسش‌ها پاسخ دهید'/><author><name>سبز تا همیشه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1483539172355278582.post-7467284507511341682</id><published>2012-04-08T00:55:00.001+04:30</published><updated>2012-04-08T00:57:21.216+04:30</updated><title type='text'>گفتگوی کلمه با محمد نوریزاد</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;گفتگوی کلمه با محمد نوریزاد: بدنه پاسداران نسبت به روال جاری سپاه معترض است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;از محمد نوریزاد درباره ی نامه هایش پرسیدیم اینکه چرا همچنان می نویسید و با نوشته هایش به دنبال چه نتیجه ایست. از محمد نوریزاد سوال های مرسوم مردم را پرسیدیم، اینکه آیا نامه ها و نوشته هایش سوپاپ اطمینان نیست؟ از آنجا به فیلم قلاده های طلا و و کارگردانش رسیدیم از او گفتیم. گفتیم چون می دانستیم که نوریزاد می داند. خواستیم که برای ما هم بگوید. سختش بود اما دست آخر پاسخ داد و نهایتا گلایه هایی کرد. گفتگوی پیش رو نشان می دهد که محمد نوریزاد هنوز ناگفته های بسیاری دارد. از بدنه ی معترض و خادم سپاه پاسداران تا اقلیت در راس این نهاد که به تمام آرمان های یک ملت و انقلاب پشت پا زدند و از تاریکخانه های اطلاعات تا رویاهایی که پدران و مادران ما برای این سرزمین در سر می پروراندند و امروز همه را نقش بر آب می بینند.&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;متن کامل گفتگوی خبرنگار کلمه با محمد نوریزاد، نویسنده و مستند ساز منتقد را با هم می خوانیم:&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;&lt;br /&gt;آقای نوری زاد شما در واقع با نگارش همان اولین نامه به رهبری، رسماً از صف دوستان و خودی ها بیرون شدید. دوستان هم طیف شما در قبال شما یا ساکت ماندند یا در هر فرصت مناسب به شما هتاکی کردند و می کنند. مثل آقایان سلحشور و سردارقاسمی و ابوالقاسم طالبی. از این که دوستان قدیمتان سراغی از شما نمی گیرند ناراحت نیستید؟&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;ناراحتی من بیش از آنکه معطوف از دست دادن آنها باشد- که البته ناراحت کننده هم هست – به این مربوط است که اغلب آنها در هراس و نگرانی و ترس به سر می برند. ترس از این که مبادا یک چشم نامحرمی آنها را در کنار من ببیند و مشکلی برای خودشان و کارشان پیش بیاورد. من این ترس را بارها به چشم خود دیده ام. یک بار یکی از سرداران سپاه به دیدن من آمد و خیلی ابراز ارادت کرد. به من گفت که بدنه ی کلی سپاه کاملاً با نگاه و با مواضع شما همراه است و نسبت به روال جاری سپاه معترض و منتقد است. گفت: این هیاهوهای غارتگری و دخالت در کلیت امور کشور، به رأس هرم سپاه و آن جماعت از پاسداران رأس نشین مربوط است. مابقی پاسداران از این وضعیت متنفرند. اینها دوست نداشته و ندارند که نام سپاه به زشتی برده شود. که البته خودش هم قبول داشت که داستان و سرنوشتی که سپاه دچار آن شده از این قضایا و آرزوهای مانده در دل گذشته و دوره اش سپری شده. آن روز این دوست سردار من برخاست تا برود. پرسیدم: کجا به این زودی؟ گفت: دارم به فلان مجلس می روم. گفتم: اتفاقاً من هم علاقه مندم به همان مجلس بیایم. با هم برویم. سردار ناگهان به تردید افتاد. و احتمالاً صحنه هایی را پیشاپیش تداعی کرد که مثلاً شانه به شانه ی من دارد داخل آن مجلس می شود. کافی بود دوربین یکی از حاضران عکسی از این شانه به شانگی بگیرد و آن عکس را نشان از ما بهتران بدهد یا در فضای مجازی به نمایش بگذارد. بدیهی است که چه عاقبتی می توانست برای این سردار خوب ما تدارک دیده شود. اغلب دوستان دقیقاً به این دلیل است که از من فاصله گرفته اند. ترس از چشم ها و شنودهای نامحرم. و ترس از بخطر افتادن موقعیت و منافعی که دارند. یادم هست آن روزهای اولی که از زندان آزاد شده بودم یکی از استادان دانشگاه تهران خیلی اظهار علاقه کرد که مرا ببیند. قرار گذاشتیم اما ساعتی بعد توسط یکی دیگر عذرخواهی کرد. علتش را که پرسیدم، آن دوست واسط به همین چشم ها و شنودها و بخطر افتادن موقعیت استاد اشاره کرد. البته بعضی از دوستان قدیم من بخاطر خروج من از دایره ی ولایتمداری ارتباطشان را با من قطع کرده اند. که اگر خوب به ذات دین و ایمانشان دقیق شوند، خواهند دانست که انسانها، همین که انسانند، می توانند با هم دوست باشند. چه برسد به این که مشترکات فراوانی هنوزبا ما هست و ما برای دوست ماندن بهانه های فراوان تری دراختیارداریم تا جدایی وفصل واخم وناسزا. این را آموزه های دینی ما می گوید. اگر بنا بر این بود که با هر اعتراض و انتقاد به حاکم و پادشاه و رهبر، فرد انتقاد کننده از گردونه ی مسلمانی و انسانیت به دور انداخته شود و جان و مال آبرویش به خطر بیفتد و حتی به تاراج برود، کسی باقی نمی ماند که از تاریخ سر بدر آورد. جز شیادان و نان به نرخ روزخورها و آدم های نرم و بی تپش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;شما در یک جا گفته بودید که با آقای ابوالقاسم طالبی دوستی خانوادگی داشتید.&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;بله، چندین سال.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;نمی خواهید درباره ایشان صحبت کنید؟&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;خیر.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;اما آقای طالبی درباره ی شما خیلی صحبت کرده.&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;بهتراست راجع به نوشتن و فواید آن صحبت کنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;در رجانیوزیک مطلبی از ایشان خواندم که در آن منحرفین اطراف امام علی را نام برده بود. قاسطین و ناکثین و مارقین. و درباره ی هر یک نیز شرحی داده بود. سر آخراین هرسه را به شما وصل کرده بود. یعنی این که شما یک تنه صفت ها و خصوصیت های این سه طایفه را با خود یکجا دارید. هم منافقید هم نهروانی هستید هم وامدار معاویه اید. همه ی اینها را هم در نسبت با رهبری تعریف کرده بود. که بزعم ایشان جایگاهش جایگاه علی (ع) است.&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;بهترنیست به نامه هایی که من برای رهبرنوشته ام بپردازیم؟ مثلاً نامه ی چهاردهم. مرگ رهبران…&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;به هرحال سوال هایی است که&amp;nbsp; وجود دارد. همسر آقای طالبی بعد از انتشار نامه ی اول، شما را حسابی نواخته بود و گوشت نذری شما را هم پس فرستاده بود. نمی گویید داستان چه بوده؟ رجانیوز فکرکنم نامه ی ایشان را زده بود. یا ایرنا.&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;(خنده می کند) من می گویم کارآقای طالبی را به آینده موکول کنیم شما پای همسرایشان را هم وسط می کشید! دوست من، فروشدن به این مسائل حاشیه ای درست همان چیزی است که ما را ازپرداختن به اصل ماجرا بازمی دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;لااقل داستان این گوشت نذری را بگویید.&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;آقای طالبی جراحی قلب کرده بود من برای سلامتی ایشان نذر کرده بودم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;یک گوسفند؟&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;بله.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;و بعد که نامه ی اول شما به رهبری منتشر شد همسرشان آن را پس فرستاد.&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;قسمتی ازآن را. بگذریم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;اخیراً هم آقای طالبی در مصاحبه با خانم مسیح علی نژاد به شما پرداخته بود. هم به شما هم به آقای جعفرپناهی.&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;چه ایرادی دارد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;شما می دانستید آقای طالبی عضو اداره ی اطلاعات اصفهان بوده ؟&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;آن وقت ها یک گمانهایی برده بودم که ایشان یک ارتباط هایی با اطلاعات دارد اما فکر نمی کردم ایشان عضو اطلاعات باشد. در زندان که بودم از یکی شنیدم ایشان اطلاعاتی است. یک بار که از زندان به مرخصی آمده بودم حتی به ایشان زنگ زدم. کمی تعجب کرد. گفتم می خواهم شما را ببینم. استقبال کرد. بعداً در زندان از یکی شنیدم که او عضو اداره ی اطلاعات اصفهان بوده و احتمالاً هنوز هم هست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;ما می دانیم که وزارت اطلاعات آقای طالبی را به صداوسیما و شخص ضرغامی تحمیل کرد. او حتی&amp;nbsp; در کارهای ضرغامی هم&amp;nbsp; دخالت می کرد. نمی خواهید ازآن ایام بگویید؟&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;(سعی می کند موضوع را عوض کند) پرسش نخست شما سه پرسش توأمان دارد. به یک قسمتش پاسخ گفتم. این که چرا می نویسم؟ برویم به سروقت دوقسمت دیگرش….&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;چرا نمی خواهید از آقای طالبی صحبت کنید؟&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;دوست گرامی، من وقتی به شخص رهبرنامه می نویسم و به شخصیت های بلند بالای نظام، چرا وقتم را برای دیگران تلف کنم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;آقای طالبی با حمایت و سرمایه گذاری و خط و ربط وزارت اطلاعات و سپاه، فیلم” قلاده طلا ” را ساخته که اساس حرکت معترضانه ی این دوسال ونیم مردم را به خارجی ها وصل کرده.&amp;nbsp; فیلمی به غایت غیر منصفانه در حالیکه&amp;nbsp; منتقدان حتی نمیتوانند اسمی&amp;nbsp; و&amp;nbsp; نامی از اعتراض مردم ببرند و یا&amp;nbsp; حتی به اتهامات پاسخ دهند.&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;معمول براین بوده که کاتبان درباری، تاریخ را به نفع سلاطین تغییرمی دادند و تحریف می کردند. اینجا هم همان واقعه ی تکراریِ تاریخ تکرارشده. قرارنیست که با سرمایه ی یک نظام، وجلوی چشم بزرگانش وجلوی چشم میلیونها مردم، تاریخ این سی و سه سال سرزمین ما همانگونه مطرح شود که بوده: آمیخته به فساد وقتل وغارت دروغ وریاکاری وبیکاری وتن فروشی واعتیاد وهدردادن سرمایه های ملی وانسانی. تاریخ دراین سرزمین دارد تعریف تکراری خود را به رخ می کشد: انطباق حادثه ها و وقایع، آنگونه که حاکمان می خواهند. حالا عضوی ازمجموعه ی وزارت اطلاعات مأمورمی شود درباره ی حوادث این دوسه سال اخیرفیلم بسازد. اوباید نقش همان کاتب های درباری را ایفا کند. شما وقتی&amp;nbsp; عضو وزارت اطلاعات می شوید، اول چیزی را که درخود قربانی می کنید صداقت است. سالها پیش آقای کشاورز و خانم پوران درخشنده و آقای طالبی و آقای دُرمنش و من، داوران جشنواره ی سیمای استان ها بودیم. این جشنواره در ارومیه برگزار شد. یک شب این آقای ابوالقاسم طالبی چیزی تعریف کرد که من حالا می فهمم او به کجاها وصل بوده و این حلقه ی اتصال حالا دارد خودش را در” قلاده طلا” نشان می دهد. آقای طالبی گفت: یکی ازبچه های اداره (وزارت اطلاعات) به من (آقای طالبی) پیشنهاد کرد که بیا و فیلمی درباره شاپوربختیار بساز و نحوه ی کشته شدن او را همین طور که ما او را ازپا درآورده ایم بازسازی کن که من( آقای طالبی) وقتی داستان را شنیدم گفتم کارمن نیست. آقای طالبی شروع کرد به تشریحِ نحوه ی کشته شدن شاپوربختیار از قول همان “یکی ازبچه ها”:… پسرِ بختیارکه رییس پلیس پاریس بود همه جورامنیت را برای پدرش فراهم کرده بود. درخانه ای که دواتاق داشت دردوطبقه. یک اتاق پایین یک اتاق بالا. برای پدرش یک تیم دوسه نفره ی محافظ گماشته بود که درطبقه ی هم کفِ خانه ساکن بودند. درطبقه ی بالا خود بختیار اقامت داشت. بختیار با ضربه های نوک عصا که به کفِ چوبی اتاق می زد افراد تیم یا خدمتکاران را خبرمی کرد. اگرچای می خواست یک ضربه. پیغامی اگرداشت دوضربه. مشورتی اگرمی خواست بکند یا جایی اگر می خواست برود سه ضربه. ما این اطلاعات را طی دوسه جلسه که درلباس سه عرب (سعودی یا عراقی) به دیدنش رفتیم و با اواعلام همکاری کردیم بدست آوردیم. در دیدار آخر، یکی ازبچه ها به بهانه ای به بختیار نزدیک شد وناگهان او را که سبک بود از زمین بلند کرد تا با ضربه های نوک عصا تیم حفاظت را خبرنکند. یکی هم بلافاصله جلوی دهانش را گرفت و من هم با ضربات پی درپی چاقو دست بکارشدم و سلاخی اش کردم. از نفس که افتاد، آرام نشاندیمش روی مبل و با صدای بلند از او تشکر کردیم و ازخانه بیرون زدیم. تیم حفاظت نیم ساعت بعد ازخروج ما متوجه می شود که ازبالا صدایی نمی آید. مشکوک می شوند. بالا که می روند متوجه قضایا می شوند….” من این را از زبان خود آقای طالبی شنیدم. چیزی نیست که بخواهند انکارش کنند. در پستوهای خوفناک وزارت اطلاعات ازاین حکایت ها بسیاراست. چه درخارج ازکشورچه داخل. آقای طالبی دوچهره دارد. یکی اطلاعاتی و ترسناک. یکی هم چهره ای که با مردی و مردانگی نا آشنا نیست. ومن درآن سالها با همان خصلت مردی و مردانگی او آمیخته بودم. “قلاده طلا” را آن چهره ی اطلاعاتی آقای طالبی ساخته و حیف که مردی و مردانگی اش را درخلق این اثربه خاک برده. البته درطول ماههای زندان و آشنایی با بازجویان هیولاگون قبول کردم که مأمور وزارت اطلاعات شدن، مساویست با همه چیزرا کنارگذاشتن. وهمه چیزرا زیرپانهادن.&lt;br /&gt;(چهره اش به گلایه می نشیند) شما بالاخره ازمن چیزی بیرون کشیدید که من هرگز به این گونه سخن گفتن عادت ندارم. من این چیزی را که درآن سالهای نچندان دورازآقای طالبی شنیده بودم، تاکنون درهیچ محفلی بازگونکرده ام. شما اما با زیرکی عادت اخلاقی مرا مخدوش کردید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;به همان سئوال اول برگردیم. شما با این همه نوشتن چه قله ای را فتح کرده اید؟ دنبال چه&amp;nbsp; نتیجه ای هستید؟&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;مگر قراراست قله ای فتح شود؟ اما اگر بدنبال فتح قله اید باید بگویم: من به یمن اعتباریافتن افکارعمومی دراین سه سال اخیر، وبه برکت خون جوانان ومردان وزنانی که بخاطریک اعتراض بدیهی نقش زمین شدند، وبا استفاده از فرصتی که فضای مجازی دراین سالهای اخیردراختیارما نهاده، من حداقل دوقله را با همین نوشتن های خود فتح کردم. یکی عادی شدن نگارش نامه به رهبر. که سابقاٌ معمول ومتداول نبود. حاکمیت سه نامه ی مرا با دلخوری تحمل کرد اما به بهانه ی یادداشتی به اسم” سقوط قاضی القضات شهر” مرا به زندان برد و همه ی توانش را بکارگرفت تا ازمن تواب و نادم وبریده بسازد. پس این یک قله. حالا اگر شما بخواهید با اسم خودتان حتی به رهبری نامه ای بنویسید، اگر این نامه ازچارچوب ادب خارج نباشد، با شما کاری ندارند. سابقاً نگارش نامه ی منتقدانه ی مؤدبانه درمحدوده ی خطوط قرمز قرارداشت و نویسنده به سرعت مجازات می شد. مثل جناب احمد زیدآبادی. که یک نامه نوشت و بسیارمحترمانه درآن یک پرسش مطرح کرد. که چرا نباید رهبرنقد شود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دومین قله؟&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;دومین قله، برملاکردن پستوهای مخوف اطلاعات وسپاه بود. البته درمحدوده ی کلمات. وگرنه نه من به اطلاعات پس پرده واقفم ونه اساساً شیوه ی نگارش من به افشاگریهای رایج معطوفست. اما به یمن همان برکاتی که برشمردم، خدای خوب توفیق این را به من داد تا واژگانی چون: فربگان سپاه، هیولاهای وزارت اطلاعات، دزدان سپاه، ودزدان اطلاعات را وارد ادبیات سیاسی این کشورکنم. بطورمثال شما می بینید من درهر نوشته به وسایل وابزارکاری ام اشاره می کنم. ابزاری که مأموران سپاه و اطلاعات ازدوسال و نیم پیش برداشته وبرده اند و به من بازنگردانده اند. من حاضرم این وسایل حالا حالا ها نزد اطلاعات و سپاه باقی بماند و من هربار به دزد بودن آنها تأکید بورزم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;نکته خوبی گفتید. داستان این وسایل دزدی چیست که هر بار در نامه ها و یادداشتها به آن اشاره میکنید. این سوال بسیاری از مخاطبان ما هم هست.&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;بله. من هم دیده ام که برخی ازخوانندگان از تأکیدمکررمن براین وسایل مکدرمی شوند. راست هم می گویند. اگرکسی متوجه غرض وهدف اصلی من نشود اذیت می شود. یعنی چه که نوری زاد درهرنامه به وسایل دزدیده شده اش اشاره می کند. بچه های مردم کشته شده اند و این بابا هردم دارد ازوسایل شخصی اش می گوید. غافل ازاین که من دارم با ملایمت وزشِ یک نسیم اسیدی دم گوش همه ی تاریخ و البته دم گوش بزرگان نظام وسپاه واطلاعات نجوا می کنم که داستان من داستان دزدیده شدن وسایلم نیست. بل داستان این دزدان اطلاعات و دزدان سپاه است که به بلعیدن مال حرام و منافع ملی آنهم درحد کلانش ” عادت” کرده اند. دست آنها “کج” است. معده ی آنها انباشته از اموال مردم است. اینها پول نفت و مخابرات وهزارمعدن و هزارفرصت بی زبان مردم را بالا می کشند و سیرمانی هم دارند. خوب این آیا کم قله ایست؟ اما یک قله ی دیگرهست که دست کمی ازاین دوقله ندارد. ومن بدان سخت متمایلم. و آن: ایجاد شکاف درمیان پاسداران و خانواده های شهدا و جانبازان و بسیجیان و طرفداران حاکمیت است. من با طرح مفاسدی که مسئولان طراز اول نظام مرتکب آنها می شوند و این مفاسد انکارناپذیراست، وبا اشاره به زحمت ها و هزینه هایی که مردم صادقانه برای برآمدن این نظام متحمل شده اند، درصف مردمی که این نظام مدعی نمایندگی آن را دارد شکاف ایجاد می کنم. نظام ما به دروغ سخن ازوحدت می گوید اما همزمان مردم را به خودی و ناخودی تقسیم می بندد و بهترین فرزندان ما را به سینه ی سلولها و محبس تنگ زندان می سپرد. به همین طریق، من چرا سخن ازانشقاق نگویم؟ با این تفاوت که او به آتش جهل و نفهمی مردم پف می کند و من به صورت مردم نسیمی از فهم وعقل و دانستن و دانستگی می وزانم. البته درحد همین نوشته ها و کلمه هایی که اختیارمی کنم. ونه بیشتر. من چرا نگویم می سوزم وقتی می بنیم جوان پاک وغیورو صددرصد بی گناهی چون “عماد بهاور” سه سال تمام است که به مرخصی نیامده و درزندان دارد جوانی اش را خرج آینده ی این سرزمین می کند، وهمزمان قصابی چون “علی فلاحیان” که دستش به خون بسیاری ازمردان و زنان بی گناه ما آلوده است، درکمال امنیت و احترام، درخانه و کارخانه و دارایی ایش غلت می زند؟ من چرا نسوزم وقتی می بینم هیمنه ی نظام اسلامی ما در باب قضاوت آنجا به خاک مذلت می نشیند که شهامت برگزاری یک دادگاه علنی برای متهمان سیاسی ندارد. یا آنجا که همین دستگاه پرطمطراق مدعی عدالت، به ضرب تفنگ شکاری “جلال الدین فارسی” وبه جوهرقلم ظالمانه ی قاضیِ مغرض و بی سوادی چون شیخ محمد یزدی، یک مرد بی گناه را می کشد و کمترین گزشی درخود احساس نمی کند. جوری که قاتل اکنون کیفور و طلبکاروآزاد است و خانواده ی مقتول آواره و سرگردان؟&lt;br /&gt;من درفتح این سومین قله، خدای را سپاس، بسیارموفق بوده ام. مردمان بسیاری، چه عالم چه عامی، چه استاد چه دانشجو، چه سردارچه درجه دار، چه روحانی چه غیرروحانی، چه مردچه زن، چه شهری چه روستایی، چه جوان چه پیر، با من دراین سرودی که سرداده شده همنوا شده اند. بویژه کسانی که خود را منتسب به سیستم ونظام اسلامی می دانسته اند و دریک سرگردانی فکری درحال دق کردن بودند. من به آنان نشان دادم که می شود به بسیاری ازشعارهای پوک حاکمیت پشت کرد و نگران مسلمانی خویش نیزنبود. یک روزفرزند یکی ازشهدا جلوی مرا گرفت و دست مادرش را کشاند و پیش آورد و با چشمانی پراشک به من گفت: این مادرمن. به او بگو که می شود به رهبرانتقاد کرد و ازجهنم نهراسید.&lt;br /&gt;ما با یک چنین حجم کبره بسته ای ازخرافات مواجهیم که باید ازراه خودش بدان ورود کرد و به زدودنش همت نمود. ما با شعارو داد وقال و بدوبیراه به جایی نخواهیم رسید. با شتاب و عجله و ناشکیبایی نیز. باید صبورباشیم و دقت کنیم دراین راه پرخطر، فرزند زمان خود باشیم. به نظرمن کسی فرزند زمان خودش است که زمان را قدربداند ومفت آن را ازدست ندهد. و بوقت ضرورت، از زمانی که دراختیاراوست بهترین فایده را ببرد. ودراین راه، آگاهی، بله آگاهی، حرف اول را می زند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;ادامه&amp;nbsp; دارد…&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/7467284507511341682'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/7467284507511341682'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ketablog.blogspot.com/2012/04/goftegoo-ba-kaleme.html' title='گفتگوی کلمه با محمد نوریزاد'/><author><name>سبز تا همیشه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1483539172355278582.post-7806943677340445938</id><published>2012-04-06T00:50:00.000+04:30</published><updated>2012-04-06T00:51:53.783+04:30</updated><title type='text'>آهای گنگی ها / محمد نوری زاد</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;بجای مقدمه: اگربه برنامه‌های رادیویی و تلویزیونی «زلال احکام» برخورده باشید، حداقل این را دانسته‌اید که چسبیدن یک تکه گچ یا خمیرنان به دست و صورت، می‌تواند وضو وغسل شما را مخدوش کند. پس همهٔ سیمانکاران وگچکاران و نانوایان ورنگرزان و خلاصه کسانی که به دست وپایشان لکه‌ای و تکه‌ای ازاین چیز‌ها چسبیده باید پیش ازغسل یا وضو دست وبالشان را خوب بسابند وبشویند واین لکه‌ها را برطرف کنند. چرا؟ چون باید آب غسل برپوستشان بنشیند. وگرنه… وگرنه چه؟ وضویشان باطل است و نمازشان نیز. &lt;br /&gt;مقدمهٔ ماجرا: پیش ازانقلاب ودرسالهای دانشجویی، جوانان و نوجوانان محل را دورهم جمع می‌کردم وبه آنان روخوانی قرآن می‌آموختم. یکی ازبچه‌ها را نیز ترغیب می‌کردم خلاصهٔ کتابی را که خوانده برای جمع تعریف کند. این محفلِ هفتگی، گردشی بود. هرهفته منزل یکی ازبچه‌های محل. صفای آن روزهای خلوص هنوز درگوشه‌ای ازضمیرمن باقی است. &lt;br /&gt;بازهم مقدمه: یکی ازجلسات هفتگی ما مصادف شد با مجلس روضهٔ آقا مرتضای معمارکه خانهٔ سرکوچه مال اوبود. این آقا مرتضا ازمتشخصین محل بود. فردی زودجوش وخوش مشرب ومذهبی. سالی سه چهارمجلسِ سه روزهٔ روضه برگزارمی کرد وتا می‌توانست ازمراجعین با میوه‌های مطرحِ فصل پذیرایی می‌کرد. من خود ندیدم و نشنیدم که غیرازبانوان محل، مردی ازمردان محل نیزدراین روضه‌های سه روزه شرکت کرده باشد. والبته این را می‌شنیدم که تنها دومرد حاضردراین مجالس، خود آقا مرتضی بود و روضه خوانی که بعداز روضه، حق اورا دریک نعلبکی می‌نهادند و تقدیمش می‌کردند. تا پیش ازانقلاب، حق الروضهٔ روضه خوانانِ بی‌نشان سه تومان بود. وبنا به تشخّص روحانیان، این حق بیشتروبیشترمی شد. &lt;br /&gt;روضه خوان برصندلی می‌نشست و آقا مرتضی دم در. بساط میوه و پذیرایی همانجا بود که آقا مرتضی نشسته بود. نحوهٔ نشستن آقا مرتضا زبانزد اهل محل بود. ندیده بودم اما شنیده بودم که آقا مرتضا با نحوهٔ نشستن متواضعانه‌اش جگرهمگان را به آتش می‌کشید. این جملهٔ آقا مرتضی معروف بود که می‌گفت: من هرچه دارم ازهمین دم ودستگاه است. پس داروندارم فدای این دستگاه. منظورش هم ازدستگاه، خاندان پیامبربود. بویژه دستگاه کربلا. وما این را ازآقا مرتضی باورکرده بودیم. او آدم صادقی بود. هرکجا هست دعای خیرما با او. &lt;br /&gt;پیش ازورود به ماجرا: آن روزدرمجاورت منزل آقا مرتضای معمارکه روز سوم روضه‌اش را برگزارمی کرد، ما به‌‌ همان مجلس هفتگی روخوانی قرآن مشغول بودیم. حدوداً سی نفری می‌شدیم. ازهشت تا پانزده ساله. که بزرگترشان من بودم. بیست وسه چهارساله. برنامه روخوانی و تعریف کتاب ما که تمام شد، نوبت پذیرایی شد. که رونق اصلی پذیرایی با چای بود یا شربت. واگروضع بانی خوب بود، به این چای یا شربت، یکی دوجورمیوه نیزمی افزود. آن روزاما‌‌ همان چای بود. واین برای بچه‌ها که چشم به راه میوه بودند، کمی گران آمد. یکی ازآن‌ها به من پیشنهاد کرد: چای را اینجا بخوریم و میوه را برویم مجلس آقا مرتضای معمار. من قبول نکردم اما اصرارِمیوه گانهٔ بچه‌ها کارخودش را کرد. ما ازخانهٔ قرآنی خود بدرآمدیم و به خانهٔ روضهٔ آقا مرتضی دخول کردیم.&lt;br /&gt;ورود به مقدمهٔ ماجرا: یا الله گویان داخل شدیم. آقا مرتضا که دم درمجلس مؤدب ودست به سینه نشسته بود ازجای جست و به استقبالمان آمد. بله، آنچه می‌گفتند درست بود. بساط میوه برقراربود. چشم به راه پایان روضه. چهارنفرازبانوانِ محل درکنجی چادرخود را به صورت کشیده بودند. این نشان می‌داد که ما درست زمانی به مجلس روضه پای نهاده بودیم که روضه خوانِ سی وچند ساله‌ای که برصندلی نشسته بود، پای به آستانهٔ کربلا نهاده بود. &lt;br /&gt;روضه خوان صدای رسایش را به احترام تازه واردان فروکشید و ازورود به کربلا بازماند. همهٔ ما یک به یک به اشاره آقا مرتضی دورتادور مجلس نشستیم. بناگاه، مخاطبان پنج نفرهٔ روضه خوان که دم دروازهٔ کربلا ازحرکت بازمانده بود، فزونی گرفت. آنهم مخاطبانی جوان ونوجوان. اومگر یک چنین مخاطبانی را بخواب می‌دید. یا سالی یکی دوباردرمحرم وماه مبارک رمضان. اما حالا این مخاطب با پای خود به مجلس او آمده بود وبرای شنودن سخنان اوپیش روی او برزمین ادب نشسته بود. پس آهنگ حرکتش را تغییرداد. ازروضه به سخن. ازاشک به یک مقولهٔ علمی. وپیش ازآن برای آقا مرتضای معمارتوضیح داد: آقا مرتضی، روضه سرجایش. روضه خواهم خواند. اما ورود این همه جوان و نوجوان به این مجلس، هم برای من مسئولیت آوراست هم برای شما که صاحب این مجلسید. &lt;br /&gt;طعم سخن روضه خوان به همهٔ ما فهماند که او با لهجهٔ نازنین شهرستانی‌اش، می‌خواهد به یمن ورود ما سخن ازیک مقولهٔ علمی بگوید. چیزی که آن روز‌ها به منابرروحانیان راه یافته بود و آنان برای اعتباربخشودن به سخن سنتی خود حتماً ازیکی دومطلب علمی سود می‌بردند. که یعنی: علم هنوزباید بدود تا به گردِ پایِ درستیِ سخن ما برسد. یا: ببینید، سخن ما مبتنی برعلم وتحقیق است. &lt;br /&gt;وروضه خوان ما که برای ورود به کربلا دورخیزکرده بود، با اجازهٔ آقا مرتضای معمار وبانوان مجلس، روی به هندوستان برد و به طوایفی که دراطراف رودخانهٔ گنگ زندگی می‌کنند. که:‌ای جوانان مجلس، مراقب باشید که فریبتان ندهند. این روز‌ها روزهای فریب است. مراقب دینتان باشید. نکند یک وقت بخود بیایید و ببینید دیگران دینتان را ربوده‌اند. من بنا به تعهد واین لباسی که به تن دارم، شما را ازخطر‌ها آگاه می‌کنم. نه ازهمهٔ خطر‌ها بلکه ازبعضی‌ها. &lt;br /&gt;ومقتدرانه ادامه داد: دشمن برای اینکه دین شما را ازدست شما بیرون بکشد، حتی به دستگاه خدا نیزدست می‌برد.‌ای جوانان، من اول به یک اشکال اساسی که این روز‌ها باب شده می‌پردازم و بعد به این اشکال جواب می‌دهم تا شما بدانید چه دسیسه‌هایی دست بکارند تا دین شما را سست کنند. خوب گوش کنید ببینید من چگونه وارد بحث می‌شوم و چگونه ازبحث خارج می‌شوم. ورو به آقا مرتضای معمارکردوگفت: این هم هدیهٔ من به این جوان‌ها. &lt;br /&gt;ورود به اصل ماجرا: وبحث علمی‌اش را اینگونه شروع کرد: من درتحقیقاتی که انجام داده‌ام، متوجه شده‌ام که دراطراف رودخانهٔ گنگ سه طایفه زندگی می‌کنند. سه طایفه با سه عقیدهٔ غلط. من این عقایدغلط را یک به یک برای شما وامی شکافم تا شما جوانان مراقب باشید مبادا به دام این عقاید باطل بیفتید. جواب همه را دارم. خواهم گفت. ازکجا شروع کنیم؟ ازشمال! &lt;br /&gt;درشمال رودخانهٔ گنگ، طایفه‌ای زندگی می‌کنند که العیاذ بالله معتقدند خداوند درآفرینش «چشم» اسرافکاراست. یعنی چه؟ یعنی من وقتی می‌توانم با یک چشم ببینم، چرا دوتا؟ می‌آیند و این یک چشم اضافی را با موم پرمی کنند. &lt;br /&gt;حالا بشنوید ازجنوب. درجنوب رودخانهٔ گنگ طایفه‌ای زندگی می‌کنند که العیاذبالله معتقدند خداوند درآفرینش «گوش» اسرافکاراست. وقتی من می‌توانم با یک گوش بشنوم چرا دوتا؟ می‌آیند و این گوش اضافی را با موم پرمی کنند. &lt;br /&gt;حالا برویم روی رودخانه. برروی رودخانهٔ گنگ قایقرانانی درحرکت‌اند که معتقدند خداوند العیاذبالله درآفرینش «سوراخ بینی» اسرافکاراست. وقتی من می‌توانم با یک سوراخ بینی نفس بکشم چرا دوتا؟ می‌آیند و این سوراخ اضافی را با موم پرمی کنند. &lt;br /&gt;ودست‌ها را روبه ما گرفت وگفت:‌ای جوانهای مجلس، مبادا فریب این گنگی‌ها را بخورید. من با یک ادلهٔ محکم، بساط اعتقادی همهٔ این‌ها را به آب می‌ریزم. چگونه؟ خوب دقت کنید ببینید چه می‌گویم: &lt;br /&gt;ودستش را بالا برد و پیروزمندانه گنگی‌ها را مخاطب قرارداد و فریاد کشید: آهای گنگی‌ها، بخاطرآن موم‌هایی که به چشم و گوش و سوراخ بینیتان فرومی کنید، غسل همه‌تان اشکال دارد! &lt;br /&gt;بعد از ماجرا: یکی دوسال بعدانقلاب شد وازانقلاب هم یکی دوسال گذشت. دریکی ازاستانهای جنوبی کشور به نمازجمعه رفتم. سخنورِپیش ازخطبه‌ها یکی ازمسئولین طرازاول استان بود. یک روحانی بلند بالا که تا دیدمش شناختمش. هموبا معرفی مجری آمد وپشت تریبون قرارگرفت ودرسخن خود اصرارورزید که دشمن بنای فریب جوان‌ها را دارد وباید راه براو بست ویکی ازراههای فریب دشمن، ایجاد تشکیک درمحکمات دینی مردم انقلابی ایران است. وتا توانست درسخن علمی خود به گنگی‌ها واعتقادات سستشان تاخت و راه مقابله با این فرایند فریب را به همگان آموخت.» آهای گنگی‌ها، این موم‌ها اجازه نمی‌دهند آب به پوست شما برسد. پس غسل همه‌تان باطل است». &lt;br /&gt;آنسو‌تر از ماجرا: ایرانیان دراواخرعهد ساسانی به شدت ازجانب «مغ»‌ها یا روحانیانی که اقتدارفراوانی دردستگاه حکومت داشتند، درتنگنا وفشاربودند. این روحانیان درکنارپادشاهان ونظامیان چیزی به اسم ارزش برای مردم قائل نبودند وتا می‌توانستند ازاین گلهٔ سربه زیر می‌دوشیدند وبه وقت ضرورت آنان را به جنگ‌های تمام نشدنی گسیل می‌فرمودند. این شد که به محض حملهٔ اعراب، مردمِ به تنگ آمده، به استقبال این تازه وارد نا‌شناس شتافتند تا مگرازبند روحانیان و عمله‌های شاهی نجات پیدا کنند. برای این مردمِ به تنگ آمده، سپاهیان عرب، همچون فرشتگان نجات، خواستنی بودند. مهم نبود این سپاه سوسمارخور، چه آینده‌ای برای آنان تدارک دیده است. مهم بدررفتن مردم ازداغ ودرفش حکومتیان و وعده‌های فریبکارانهٔ روحانیان بود. &lt;br /&gt;درقرون وسطای اروپا نیز، روحانیان وکلیسا قرن‌ها وقرن‌ها قدرتی عمیق درزیروبالای زندگی مردم پیدا کردند. این دستگاه دینی، راه را برای هرجنایت شاهان می‌گشودو ازهمین دنیا تکلیف بهشت ودوزخ خدا را روشن می‌فرمود. &lt;br /&gt;درهمهٔ این گذشته‌های تاریخی، روحانیان، نه دررأس، که درکنار قدرت‌های اصلی (پادشاهان و حاکمان وامیران) حضورداشتند وراه را برای شمشیروغارت آنان می‌گشودند والبته خود نیز به سهمی ازاین غارت دست می‌یافتند. &lt;br /&gt;درتجربهٔ جمهوری اسلامی ایران، روحانیان، تجربه‌ای به تجربه‌های تاریخ افزودند. وازحاشیهٔ قدرت درعهد ساسانی و قرون وسطای اروپا، به متن ورأس حکومت ورود کردند. این ورود اگر به نتایج درخشان می‌انجامید، نگاه نگرانِ همگانِ تاریخ را دگرگون می‌کرد. که: می‌توان روحانی بود و پاک بود. می‌توان روحانی بود و با علم سرسازگارداشت. می‌توان روحانی بود و به مردم بها داد. می‌توان روحانی بود و قدرت را در فرابردن شأن ومنزلت انسانی مردم هزینه کرد. می‌توان روحانی بود ودزد نبود. می‌توان روحانی بود و آدم نکشت. می‌توان روحانی بود و با‌‌ همان الفبای زلال احکامی به عالم ننگریست. می‌توان روحانی بود و سانسورنکرد. می‌توان روحانی بود و به پای مردم سوخت. می‌توان روحانی بود و دست دردست مردم به آسمان انسانیت سفرکرد وبه ستاره‌های رشد سرزد و از سیاره‌های ادب و فهم سراغ گرفت. ومی توان روحانی بود و دروغ نگفت. &lt;br /&gt;تتمهٔ ماجرا: افسوس که این تجربه به انحراف گرایید. وما تنها‌ترین فرصت تاریخی خویش را ازکف دادیم. وجای خالی پازل روحانیت را با این تجربهٔ عینی پرکردیم که: اگرروحانیان به قدرت برسند، علم فرومی کشد، دروغ وفریب و تظاهرو چاپلوسی وریا پا می‌گیرد، دزدی رواج پیدا می‌کند، اعتیاد ومصرف و بی‌کاری بالا می‌گیرد، خون بی‌گناهان بی‌ب‌ها می‌شود، برمنبرخود روحانیان قفل زده می‌شود. وسایل کاری نوری زاد توسط ضابطین و رابطین‌‌ همان روحانیانِ حاکم به یغما می‌رود. ومردمِ به تنگ آمده‌ای بسا برای رهایی ازتنگناهای حکومتی، به هرمهاجم خارجی به چشم فرشتگان نجات بنگرند. &lt;br /&gt;راستی چه می‌شد اگر امسال» سال آشتی ملی» نام می‌گرفت؟ وروحانیان ما دراین پازل کامل شدهٔ شخصیت خویش خللی می‌گشودند و به همهٔ جهانیان می‌فهماندند که: روحانیان حاکم، می‌توانند توبه کنند. می‌توانند پوزش بخواهند. می‌توانند مردمی باشند. می‌توانند ظلم نکنند. ومی توانند ابزار کاری ربوده شدهٔ نوری زاد را به او بازبگردانند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;محمد نوری زاد&lt;br /&gt;چهارم فروردین سال نود و یک&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/7806943677340445938'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/7806943677340445938'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ketablog.blogspot.com/2012/04/gangiha.html' title='آهای گنگی ها / محمد نوری زاد'/><author><name>سبز تا همیشه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1483539172355278582.post-4426127608537010403</id><published>2012-04-06T00:37:00.000+04:30</published><updated>2012-04-06T00:38:02.356+04:30</updated><title type='text'>نامه مادر قاسم شعله سعدی به خامنه ای</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;اعلی‌حضرت همایونی علی خامنه‌ای&lt;br /&gt;سلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرت&lt;br /&gt;حکمش رسد ولیکن حدی بود جفا را&lt;br /&gt;اعلی‌حضرتا شاید تعجب کنید که چرا می‌گویم اعلی‌حضرت، این نامه خود گویای این مفهوم خواهد شد. چرا که این نامه از طرف مادری دلسوخته و داغدار ۸۶ ساله است که هم داغ فرزندی شهید را برخود دارد، شهید اصغر شعله سعدی و هم دلسوخته فرزند اسیری است که ظالمانه و غیرقانونی هم‌اکنون در کشوری که شما در راس آن قرار دارید توسط عوامل شما اسیر گشته است، دکتر قاسم شعله سعدی. آری اعلی‌حضرتا آن زمانی‌که مجتبی‌ای شما به درس و مشق می‌پرداخت، اصغر نوجوان من که دانش‌آموزی بیش نبود و آن هم دانش‌آموز ممتاز دبیرستان، دانشگاه شیراز، درس و مشق را رها و به جبهه‌ها پیوست، شما باید حافظه خوبی داشته باشید؛ آیا یادتان هست در آن زمان که اصغر نوجوان من، هدف آر‌پی‌جی قرار گرفت خواهر محترم شما به کدام دشمن پیوسته بود و صدای داماد محترم شما از کدام رادیو پخش می‌شد؟&lt;br /&gt;نصف بدن اصغر من متلاشی شد. در آن روز وداع من فقط نیمی از بدن اصغرم را به خاک سپردم، گفتم؛ من فرزندان دیگری نیز دارم و نیز گفتم همه جوانان ایران فرزندان من هستند، در همان زمان نیز پسر دیگرم دکتر قاسم شعله سعدی این استاد حقوق و سیاست دانشگاه در دادگاه‌های بین‌المللی از حقوق ملت ایران در جبهه حقوقی و دیپلماتیک دفاع می‌کرد. از این گذشته پس از شهادت آن فرزند، فرزند دیگرم را به جبهه‌ها فرستادم. چرا؟ چون نمی‌خواستم سنگر ایران زمین در جبهه‌ها هیچ‌گاه خالی بماند. هم‌اکنون نیز بر این عهدم پایبندم. باز هم از ملت و کشور دفاع خواهم کرد همراه با فرزندانم بدون توجه به اینکه بستگان شما و ... باز هم به دشمن می‌پیوندند یا نه.&lt;br /&gt;اعلی‌حضرتا شهادت اصغرم به اندازه‌ غم و اسارت فرزند دیگرم قلب مرا نیازارد؛ زیرا اصغر من به دست دشمن شهید شد اما فرزند دیگرم که هم‌اکنون اسیر شماست تنها به جرم دفاع از حقوق ملت، امر به معروف و آزاداندیشی اسیر شد. مگر شما خود خواستار آزاد اندیشی نشده‌اید؟ دکتر قاسم شعله سعدی به دنبال طرح چند سوال قانونی از شما در سال ۱۳۸۱ یعنی ۱۰ سال قبل به دست قاضی دستگاه قضای شما، قاضی حداد محکوم شده است و قاضی حداد همان کسی است که به علت شکنجه منجر به قتل و تخلف درباره زندانیان کهریزک هم‌اکنون از مسئولیت قضایی تعلیق شده است.&lt;br /&gt;راستی آیا ننگ این شکنجه‌ها تا ابد از پیشانی جمهوری اسلامی پاک خواهد شد؟&lt;br /&gt;چنین محکمه‌ای و چنین حکمی هیچ زیبنده آن طرح دلفریبی که شما ترسیم ‌می‌کنید نیست. هست؟ البته رای صادره چنان ناشیانه و بی‌پایه بود که رئيس قوه قضائيه منصوب شما که گویا استاد شما هم بوده حکم صادره را خلاف بین شرع تشخیص و دستور توقف اجرای حکم و اعمال ماده ۱۸ را داده است که ظاهرا طبق قانون می‌بایست رسیدگی مجدد ماهوی می‌شد اما هم اکنون به شما خبر می دهم که چنین کاری هیچ گاه صورت نگرفت و اکنون با گذشت ۱۰ سال از اتهام، به علت مرور زمان امکان رسیدگی نیست. می دانید که من مادر خانواده ای هستم که حقوقدانان متعددی به کشور تقدیم کرده و لذا شاید الفبای حقوق را بدانم. معلوم نیست که دستگاه قضایی ناعادلانه شما که باید پشتیبان حقوق و آزادی های مردم باشد به چه مجوزی از آزادی فرزندم خودداری و اصرار به اجرای حکم نقض شده و مشمول مرور زمان شده که مطلقا قابلیت اجرا ندارد می نماید.&lt;br /&gt;اعلی‌حضرتا به دلیل کبر سن، فرسودگی جسم و جان، بعد مسافت و سرانجام کثرت و نفس گیر بودن پله های زندان اوین حتی امکان ملاقات با پسرم، دکتر قاسم شعله سعدی را از پشت میله های زندان اوین که امروز به دلیل اجرای سیاست ها و دستورات شما یا کار به دستان منصوب و منسوب شما به دانشگاه تبدیل شده است را ندارم و یکسال است که همچون یعقوب نبی حتی از عطر یوسفم نیز محرومم. با وجود این حتی از شما درخواست مرخصی استعلاجی وی را هم ندارم، علی رغم این که به علت شکنجه دچار آسیب نخاعی شده و همان پزشک متخصص زندان به علت وخامت وضع سلامتی و در معرض آسیب دیدگی کلی نخاعی قرار داشتن چهار مرتبه نظر به عدم تحمل کیفر داده ولی مقامات قضایی ظاهرا تعمد دارند که از طرفی نظر پزشک معتمد خود را نادیده بگیرند و از طرف دیگر قصد دارند پسرم را آنقدر در زندان نگه دارند تا فلج شود، این درحالیست که مدت حبس وی که توسط قاضی صلواتی و به دستور مقامات دستگاه امنیتی شما محکوم شده بود به پایان رسیده و اکنون او را به بهانه اتهام و حکم نقض شده، مشمول مرور زمان شده و غیرقانونی، قاضی حداد که طبق همان قانون رسمی که شما ظاهرانه مدعی تعهد به آن هستید کاملا از اعتبار ساقط شده است، او را در زندان نگه داشته اند.&lt;br /&gt;اعلیحضرتا من در آستانه سال نو برخلاف سال‌های گذشته که فقط یک شمع به یاد اصغر شهیدم در سفره هفت‌سین روشن می‌کردم، امسال یک شمع هم به یاد پسر اسیرم دکتر قاسم شعله سعدی روشن کردم. راستی در سفره هفت‌سین شما چند شمع روشن بود؟ آیا اصلا به هفت سین که یک سنت ایرانی است، باور و اعتقاد دارید؟!&lt;br /&gt;من تصور می کنم که یک اراده سیاسی برای نگه داشتن غیرقانونی فرزند اسیرم در زندان وجود دارد که اگر واقعا چنین اراده سیاسی‌ای وجود دارد تا برخلاف مقررات فرزندم را در حبس نگه دارید، صادقانه بگویم این نشان می‌دهد که شما از فرزندم می‌هراسید که اگر چنین استنباطی درست باشد خدا را سپاس می‌گویم که فرزندی به من عطا کرده که رهبر جهان اسلام از او می‌ترسد و به خاطر چنین ترسی اعلیحضرت رهبر جهان اسلام مجبور شده است او را در حبس نگه دارد زیرا قلم مستحکم او چون عصای موسی و زبان برنده اش چون ید بیضا و دانش او همچون بالطل السحر است در غیر این صورت اگر توان پاسخ منطقی به پرسش‌هایش داشتید نیاز به محکومیت و حبس او نبود.&lt;br /&gt;لذا من حتی درخواست مرخصی او را نکردم بخصوص که پسرم وکیل دادگستری و استاد حقوق و سیاست دانشگاه است و نه هیچ نسبتی با آیات عظام و نه هیچ پیوندی سببی و نسبی با مقامات نظام داشته و نه هیچ ارتباطی با علمای اعلام دارد تا از مزایای آن برخوردار شود بنابراین هیچ انتظاری برای پسرم از جانب شما ندارم. اما شنیده ام که پسرم هم‌اکنون در بند ۳۵۰ زندان اوین در کنار بعضی از دانشجویانش زندانی است. جرم او مصاحبه و آزاداندیشی و طرح سوالات قانونی است . حالا جناب جلالتمآب اگر از شما بپرسند شعار آزاداندیشی شما موجب اسارت خواهد شد چه پاسخی دارید؟ جلوگیری از آزادی تنها یک مورد است. علاوه بر این فساد هم در کشور بیداد می‌کند. اگر از شما بپرسند مسئولیت فسادهای بزرگ که در تاریخ ایران و جهان بی سابقه بوده آن هم در دولتی که از حمایت کامل شما برخوردار بود، چه کسی است، چه پاسخی دارید؟&lt;br /&gt;اعلیحضرتا چگونه در ارتباط با منتقدین خود و نه حتی مخالفین، آنها را به طلحه و زبیر تشبیه می کنید و خود را بی کم و کاست جای پیشوای منزه می نشانید و علی وار جلوه می کنید ولی در زمان اجرای عدالت تجاهل می کنید و از جمله خواستار عدم کش دادن قضیه فساد سه هزار میلیارد تومانی می شوید؟!&lt;br /&gt;اعلیحضرتا مگر فرزند من چه کرده است جز طرح چند سوالنسبت به حضور شما در جایگاه رهبری در حالیکه فاقد شرایط بودید به جای توضیح در این زمینه چرا به تیغ آهن روی آورده اید؟ آیا دولت ها آن هم یک دولت که مدعی اسلامی بودن هم هست و می خواهد مرکز جهان شود به تیغ حلم هم نیاز ندارد؟ و البته به شفافیت و دموکراسی؟ در ایران امروز میلیون ها نفر در فقر و تنگدستی زندگی می کنند، معترضین محبوسند و ثروت ملی ایران یا اختلاس می شود یا به حزب الله لبنان، حماس، بولیوی و ... بخشیده می شود. آیا این چراغ به خانه خودمان بیشتر روا نیست؟ مسئول این کارها چه کسی است؟ فقر و تنگدستی و فرار مغزها به راستی دستاورد چه حکومتی است و مسئولیت شما در این زمینه چیست؟ مگر دکتر شعله سعدی جز طرح سوالات فوق الذکر جرمی مرتکب شده است؟ چرا با استادان دانشگاه و دانشجویان و نخبگان کشور چنین برخوردی می شود. گروهی زندانی و گروهی اخراج و بازنشسته و گروهی نیز ترور می شوند.&lt;br /&gt;پسر من یکی از همین هایی است که اکنون در حبس است و همه اینها حتی بدون رعایت ظاهری قانونی انجام می شود. برخورد دستگاه قضایی شما مناسب نبوده و در شان ملت ما نیست، دزد را آزاد و مالباخته را به زندان می برید. این حکایت ها را پیش از این هم در قضیه پرونده اختلاس ۱۲۳ ملیاردی دیده ایم و در قضیه شهرام جزایری نیز همین قضیه تکرار شد و بسیاری که مقصر بودند از مجازات معاف شدند. قضیه پالیزدار و حمله به کوی دانشگاه تهران آن هم دو بار در سال ۷۸ و ۸۸ که دیگر نیاز به توضیح ندارد. اظهر من الشمس است. دانشجویان مظلوم مظنون ولی مهاجمان مصون ماندند. این ملت چگونه می تواند به این دستگاه قضا اعتماد کند. از بگیر و ببندهای پس از انتخابات آنچنانی ۸۸ هم بگذریم.&lt;br /&gt;اعلیحضرتا هر چه زمان می گذرد من و این ملت به حقانیت و درستی سوالاتی که پسرم در سال ۸۱ از شما پرسیده بود بیشتر پی می بریم و چنانچه قاضی دادگاه هم گفته بود به اذن شما فرزندم به زندان محکوم شده است ولی با این حساب این حکم توسط رئيس قوه قضائیه نقض شده بود اما گذشته از این که این حکم دیگر وجاهتی برای اجرا ندارد و غیرقانونی است اینجانب به عنوان مادر داغدار یک شهید و دلسوخته و نگران فرزند در بند دیگرش شما را مسئول این بازداشت غیرقانونی می دانم. زیرا چه آنگونه که فرزندم دکتر شعله سعدی معتقد است شما از اول به دلیل فقدان شرایط قانونی رهبر غیرقانونی بوده اید یا نه، به هر حال چون هم عملا کشور در ید شماست و هم آگونه که قاضی حداد گفته به اذن شما فرزندم را محکوم نموده و چون در واقع شما طرف دعوی فرزندم بوده اید و در واقع شما هم شاکی بودید و هم قاضی و به هزار و یک دلیل مسئولیت مستقیم حبس غیرقانونی و خودسرانه فرزندم و عواقب آن متوجه شخص شما خواهد بود.&lt;br /&gt;اعلیحضرتا با همه مراتب فوق، همانطور که گفتم حتی درخواست مرخصی استعلاجی برای فرزندم ندارم ولی چون به دلیل کهولت سن، بیماری، فرسودگی جسم و جان، بعد مسافت و کثرت پله های زندان اوین حتی امکان ملاقات از پشت میله های زندان هم ندارم، نظر شما را به موارد زیر جلب می کنم:&lt;br /&gt;۱. یا دستور فرمایید سینه مرا هم محافل خودسر بشکافند همانطور که سینه پروانه فروهر را شکافتند و مرا به گورستان ببرند تا به فرزند شهیدم اصغر بپیوندم:&lt;br /&gt;سر می برند و گویند فرمان پادشاه است&lt;br /&gt;فرمان بود ولیکن این نیست رسم شاهی&lt;br /&gt;۲. دستور فرمایید مرا هم در اوین زندانی کنند تا به فرزند اسیرم بپیوندم شاید بوی پیراهن یوسفم چشم و دلم را روشن کند&lt;br /&gt;یا رب از اندازه بگذشته است ظلم پادشاه&lt;br /&gt;سایه او از سر این خلق کی کم می شود&lt;br /&gt;اعلیحضرتا آیا بهتر نیست هرچه زودتر ترتیبی اتخاد کنید تا آبروی ایران عزیز ما کمتر در محافل بین المللی بریزد و کسانی همچون آقای احمد شهید به عنوان موارد نقض حقوق بشر در ایران گزارش هایی که عرق سرد بر پیشانی من، ایرانی و ایران دوست می نشاند منتشر نکنند. اگر دل شما برای ایران نمی سوزد دل ما بی قرار این سرزمین است.&lt;br /&gt;مادر شهید اصغر شعله سعدی&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/4426127608537010403'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/4426127608537010403'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ketablog.blogspot.com/2012/04/sholeh-sadi-mother.html' title='نامه مادر قاسم شعله سعدی به خامنه ای'/><author><name>سبز تا همیشه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1483539172355278582.post-8697163134834826861</id><published>2012-03-17T00:15:00.000+03:30</published><updated>2012-03-17T00:20:11.090+03:30</updated><title type='text'>نوری زاد: نود و یک آرزو برای سال ۹۱</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;&lt;br /&gt;معتقدم مردمی که آرزو نداشته باشند، مردمی رنگ پریده ومحتضرند. مردمان بی‌آرزو، بی‌تپش وپوک مغزوپوک دل‌اند.‌‌ همان مردمی که ریسمان تحرکشان را بخاطرچند روزچرک به اسم زندگی به دست جماعتی ازخدا بی‌خبرمی سپرند. مردمان بی‌آرزو، مردمانی بی‌فردایند. چه می‌گویم؟ مردمان بی‌آرزو مردمی فرسوده وپیردرروز تولدشان‌اند وچشمشان را حجمی ازتابوت پرکرده است. گرچه خود به این مهم نیزباوردارم که: تنگناهای امنیتیِ حاکم بریک جامعه، به مرور مردمان آنجامعه را به سمت تخیل ودوربینی‌های کورمی راند. ظهورعرفان‌های درهم پیچِ تاریخ سرزمین ما، مرهون جوّ خفقان وبی بها شدن حق که نه، بی‌ب‌ها شدن خون مردمان بوده است. مردم دراین فضا، بجای آنکه به واقعیت‌های جاری جامعهٔ خویش بیندیشند، ازآن‌ها گریزمی کنند و به دل آرزوهای کورپناه می‌برند. این مصیبت عظما، آنجا غمبارودلخراش است که بدانیم: آن کسانی که بیش ازسایرین براین آتش پردود پف می‌کرده‌اند وتنورش را می‌گداخته‌اند، کارگزاران دینی‌ای بوده‌اند که برای بهشت و جهنم خدا ازهمین امروزخط ونشان می‌کشیده‌اند. به همین دلیل، امروز درجوامع پلیسی وامنیتی، چه درایران وچه درکرهٔ شمالی وچه افغانستان، ورود مردم به حوزهٔ آرزوهای کور، بیش ازآنکه مرهون واقع بینی آنان باشد، محصول گریزازواقعیات رنج آوری است که به پروپای مردم پیچیده و روان آنان را می‌خراشد. کارکرد این آرزو‌ها اگرهیچ نباشد الا فرارازرنج امروزوغلتیدن به فردایی که تهی ازرنج است، به صورت ظاهر خواستنی است. دربطن این گریزناگزیراما دامی به وسعت خود فریبی نهاده شده که: کارقیصربه قیصروکاردین به کلیسا واگذار. درست‌‌ همان چارچوبی که قیصروکلیسا را درجای دلخواه‌شان می‌نشاند وچاقوی جراحی را به دستشان می‌دهد. موضوع تشریح؟ غارت مردم! باچه تمهیدی؟ آذین بستن جهل وفربه کردن جهل آن. برچه بستری؟ ترس! ترس ازچه؟ ازفردای نیامده. پس پیش به سوی ترسیم همین فردا درآرزوهایی که با واقعیتِ جاریِ جامعه هیچ نسبتی ندارند. شاید پس ازخواندن آرزوهای من، به یک جمله، طومارآن افقی را که من برای سال نودویک سرزمینمان ایران ترسیم کرده‌ام درهم بپیچید وبگویید: باش تا صبح دولتت بدمد. من این طومارپیچی شما را تحمل می‌کنم، درعوض شما نیز به این افق ترسیمیِ من عنایت فرمایید. مخاطب من دراین نوشته، یک گوهرگمشده است. بگردید و آن را بیابید. این بگویم واز این مقدمه درگذرم که: مردمان بزرک را آرزوهایی است بزرگ. وآروزهای بزرگ، مردمانی بزرگ پدید می‌آورند.&lt;br /&gt;آرزوهای ازیک تا نود من: آرزومی کنم سال نودویک شمسی، سال «خیزش» باشد. خیزشی نه آمیخته به عصبیت حنجره‌های فحاش ومعترض. ونه خیزشی که به خون و خون ریزی منجرشود. بل آرزو می‌کنم سال نودویک شمسی، سال خیزش «عقل» باشد.‌‌ همان جواهری که متأسفانه دراین مُلک خاک می‌خورد. وما خود بهای واقعی‌اش را درسایهٔ جهلی آذین یافته به حاشیه رانده‌ایم. شرمنده‌ام که بگویم: ما این روز‌ها جهل می‌خوریم و جهل برمی آوریم.منظورمن ازخیزش عقل نه به این معنی است که ما صبح یک روزکه ازخواب برمی خیزیم، ناگهان خود را به لباس عقل ملبس ببینیم. نه، مرادم از این خیزش، رسیدن مردم به این واقعیت وحقیقت مطلوبست که: عقل چیزخوبی است. همین! وبعد ازآنکه به این حقیقت دست یافتیم، حالا به دریافت و گسترش آن خیزبرداریم ودرطول سال نود ویک مقدمات این گرایش ملی را فراهم آوریم. مارا بیش ازنان، به همین عقل گرایی محتاج است. عقل که باشد، نان ازآسمان نیزفروخواهد بارید. عقل که نباشد،‌‌ همان یک لقمه نان خانهٔ ما به تاراج می‌رود وبه تلخی می‌گراید.مرا دراین عقل گرایی، بیش ازآنکه مخاطب مسئولین کشورباشد، مردمان ایران است. مردمی که ترجیح می‌دهند نه همیشه، که هرازگاه به عقل فردی و جمعی خود مراجعه کنند. وبیش ازعقل، پایبند احساس خویش باشند. گرفتاری مردمانی که دراحساس متوقفند این است که صبح به یک نجوای عاطفی زنده باد فلان می‌گویند و شباهنگام به یک تشر، مرگ بره‌مان. خورش مردمی که با احساس آمیخت، طعم عقل زهرشان می‌شود. تا بپرسی چرا، دست به چوب می‌برند. چرا که این» چرا» دورازهٔ ورود به عقل است و احساس گرایان مشتاق بسته بودنِ مدامِ این دروازه‌اند.ما را اگرعقل بود، عقلا را برمی گزیدیم. گرچه آنانی را که ازما وخویشان وهمفکران ما نباشند. راستی آیا دیدید رییس جمهوربا مجلس چه کرد؟ پای بردوسوی بام مجلس نهاد و برسرنمایندگان آنچنان بارید که مگرطنازان تاریخ به جمع آوریش حریف شوند. دیدید مجلسی که باید برج بلند عقلانیت یک ملت باشد، چه پخمه می‌نمود آن روز؟ مجلسِ آن روز، نماد عقل گریزی یک ملت بود. تجلی گزینشگری احساس، وطردِ عقل.عقل که به خانهٔ دل ما پای بگذارد، ازمدارس ما بجای روزمرگی، علم خواهد جوشید، وازدانشگاههای ما بجای تظاهربه عقل، فراورده‌های عقلانی سربرخواهند آورد، وازدستگاه قضایی ما بجای فریب وآلودن جمال عدل، انصاف وعدالت به جامعه نورمی افشاند، وحقوق مردم، خود را به زینت اجابت مزین خواهد فرمود، واززبان نمایندگان ما فهم جاری خواهد شد، وانگشت نشانهٔ جامعه، فرداهای خوب را نشان ما خواهد داد. مردمان عاقل بهنگام انتخاب، بجای جُبّهٔ جهل، جادوی عقل را برخواهند کشید. انتخاب عقل، یعنی به کرسی نشاندن همهٔ حاجت‌های بایسته. که دراین بایستگی، مفت خواری مردم و مسئولین، به یک چوب رانده می‌شود. وخطاکاری مردم و مسئولین، به یک قانون سپرده می‌گردد.&lt;br /&gt;من با اطمینان می‌گویم: مردمان مفت خواروخطاکار، مسئولینی مفت خواروخطاکاررا برمی کشند، ومردمان نیک خواه و درستکار، مسئولینی همانگونه. این یک جمله، انشای دانش آموزی بود درآن مقطعی که من معاون پرورشی یک مدرسه درجنوب شهربودم: مردمان دزد، به مسئولان دزد محتاجند ومردمان درستکار، به مسئولان درستکار. مردمان که عاقل باشند، فضا برای جهالت و فریب تنگ می‌شود. پول نفت، درپس پستوهای فریب، دست به دست نمی‌شود. وداستان دانه درشتی و ریزدانگی، به تفسیرصریح قانون معنا می‌گیرد. مسئولان بی‌حضورمردم، سنگی برسنگی نمی‌نهند. وسنگی نیز ازبنای اعتماد مردم برنمی دارند. مردمان عاقل، جامعه‌ای عاقل برمی آورند. جامعه‌ای که بخت واقبال خود را به حجاب و بی‌حجابی بانوان بند نمی‌کند. وشورجوانی را به اسم گناه ازجوانان جامعه دریغ نمی‌کند. وبقای خود را در نابودی وانزوای سایرنحله‌های فکری واجتماعی نمی‌بیند. درکنارسفره‌ای اگرکه عقل باشد، نان سنگگ، طعمی از طعام بهشت می‌گیرد، واگر نباشد، انباشت نادر‌ترین خوردنیهای زمینی درآن سفره، تلخ وگس می‌نماید. حاکمان درستکار یک جامعه، به عقل مردمان بها می‌دهند و حاکمان نابکار، به جهلشان. حاکمان درستکار، ازعقل نردبانی برای برآمدن وبرشدن می‌سازند، وحاکمان نابکار، ازجهل دخمه‌ای برای غارت و انجماد. باجولان عقل، مردم را می‌توان به درخشیدن فراخواند و با جولان جهل به فروکشیدن. حتی با جولان جهل می‌شود مردمانی را به تقاص پاره شدن یک عکس امام ازخانه‌ها بدرآورد و به خیابان‌ها ریخت وازدهانشان مرگ براین وزنده باد فلان برآورد، وفردای‌‌ همان روزبا ریختن خون عده‌ای معترض، درخانه‌ها نگاه‌شان داشت و» خونشان پای خودشان» را درمحفظهٔ منطق و فهمشان جای داد. مردمان جاهل، با یک بلندگوی مرکزی به چپ وراست می‌خزند. با صدای‌‌ همان بلندگوی مرکزی، می‌نشینند و برمی خیزند. می‌خندند وگریه می‌کنند. فحش می‌دهند و به یک اشاره دست به چوب وچماق می‌برند. می‌زنند و می‌کشند. وبا تعجب، دستهایی را می‌بینند که به جیبشان فرومی رود اما درهمهٔ این احوال یک» چرا» نمی‌پرسند. چرا؟ به این دلیل که چرا‌هایشان پیش ازاین پاسخ داده شده: کمال شما دراطاعت محض است. بی‌چون وچرا. خدا اینگونه می‌خواهد. مگربهشت نمی‌خواهید؟ اگر به عقل جمعی یک جامعه بها داده شود، بی‌ریشگانِ جهل پرور، به مدارج عالی ورود نمی‌کنند، بعکس جامعه‌ای که جهل اگردراو بجنبد، بی‌ریشگان زیرک جهل پرور، خدا را نیزخرج مطامع خود می‌کنند. خروجی یک جامعهٔ عقل گرا، نخبگی و فرزانگی و رشد و تکاپو و تولید است و خروجی یک جامعهٔ جهل گرا، پخش دعای کمیل از پنج شبکهٔ تلویزیونی و چندین شبکهٔ رادیویی همزمان. والبته، دره‌مان حین پخش دعای کمیل‌های همزمان، دیلم به زیرخانهٔ دانشمندان وعلمای معترض بردن. یک جامعهٔ عقل گرا، به رشد مردمان با رواج رسانه‌های فهیمانهٔ جمعی بها می‌دهد، ویک جامعهٔ جهل گرا، تا می‌تواند راه را بر رواج عقل وفهم می‌بندد. ظهورسانسوردریک جامعهٔ جهل گرا، عین هوشمندی تلقی می‌شود و دریک جامعهٔ عقل گرا: فاجعه! بله، این است تفاوت عقل وجهل. یکی هوشمندی را درسانسورمی بیند ودیگری فاجعه را درآن! یک جامعهٔ عقل گرا ازبیان خطاهای خویش شرم نمی‌کند وبا پوزشخواهی ازمردم، راه را بررواج هرچه بیشترخطا می‌بندد. یک جامعهٔ جهل گرا اما، به ضرب شعارهای پوک برنکبت‌های خود سرپوش می‌نهد. می‌پرسی چرا زندان؟ چرا دادگاههای غیرعلنی واحکام ازپیش مشخص؟ چرا بیکاری؟ چرا اعتیاد؟ چرا بی‌تربیتی گسترده؟ چرا دزدی؟ چرا مصرف؟ چرا دروغ؟ چرا تزویر؟ چرا بی‌ادبی و لودگی؟ چرا بی‌کیاستی وبی تدبیری؟ می‌گوید: انرژی هسته‌ای. می‌گوید: ماهوارهٔ امید. می‌گوید: سلول‌های بنیادین. می‌گوید: آمار. کدام آمار؟‌‌ همان که خود ما اعلامش می‌کنیم.می‌پرسیم: چه شد انرژی هسته‌ای؟ چه شد تولید برق ازنیروگاه هسته‌ای بوشهر؟ می‌گوید: به تولید برقش چکارداری؟ به چهاربرابرپولی که بابت این نیروگاهِ ازرده خارج داده‌ایم چکارداری؟ به اینکه با مدیریت‌‌ همان روس‌های زیرک، به جان سیستم‌های نیروگاه ویروس افتاده و ازکارشان انداخته چکاردارید؟ به این کارداشته باشید که ما مقابل چشم ابرقدرتهایی که نمی‌خواستند ما به دانش هسته‌ای دست پیدا کنیم و پیدا کردیم بیندیشید. خوب اندیشیدیم. بعدش چه؟ بعدش دیگر به خود ما مربوط است. واینجا‌‌ همان جایی است که جهل تاب پاسخگویی ندارد و دست به چوب می‌برد. که جهل اخیراً به شوکروماشین آب پاش نیز مجهزشده است. برای مقابله با که؟ با کسانی که تنها می‌پرسند: چرا؟ وجهل، می‌زند و می‌کشد وزندانی می‌کند که: نپرس! رواج جهل، مردمانی مصرف کننده و تنبل و تن پرور وخوشگذران و اهل بخوروبنوش و دروغگو و اهل رشوه وزد وبند تربیت می‌کند. چرا که مردم به بالادستی‌هایی که همینگونه‌اند نگاه می‌کنند. این مردم، به هیچ نظمی منظم نمی‌شوند وبه هیچ قاعده‌ای تن نمی‌سپرند. مردمی که با خسارت زدن به اخلاق جامعه، از بالادستی‌ها انتقام می‌گیرند. رواج جهل «خاوریِ» بانک ملی را جلوی چشم وزارت اطلاعات زیرک ما واز همین فرودگاه امام خمینی خودمان فراری می‌دهد تا بخش وسیعی ازپرسش‌ها دربارهٔ آن دزدی کلان بی‌پاسخ بماند. رواج عقل اما زمینه را برای دزدی‌های ریزودرشت می‌بندد. وزمینه را برای رواج درستی مهیا می‌کند. اگر گفتید چگونه؟ با بکارگرفتن پاکانِ عاقل. وحال آنکه جاهلان ناپاک، با بکارگرفتن هم طیفان خود، وهمزمان با شعارهایی که از پاکی برزبان می‌آورند، راه را برغارت خود وه‌مان هم طیفان خود می‌گشایند. کارکرد آن شعارهای تمام نشدنی، پروارکردن جهل مردمان است وبس. وگرنه، درنظام فکری و ایمانی ما کدام شعاردهنده است که پیش از دیگران مخاطب اصلی‌‌ همان شعار‌ها نباشد؟ چه تعداد امام جمعه را می‌شناسیم که پیش از آغاز سخن نگفته باشند: خودم را وشما را به تقوای الهی دعوت می‌کنم؟ بخشی ازمردم ما رُک بگویم اگر بی‌تربیت ودزد و رشوه گرا و ابن الوقت و اهل زد وبندند، تربیت شدهٔ بالادستی هایند. برای این جماعت ازمردم، حضورآن بالادستی‌ها برسرمسند‌ها، مثل اکسیژن ضروری است. این دو، ازهم تغذیه می‌کنند. واین،‌‌ همان جریان جهل درزیروبالای جامعه‌ای است که بردیوارمدارس خود می‌نویسد: «دانش، ستون روح است- امام باقر (ع)»&lt;br /&gt;اگردراین جامعه، سخن عقل شنوده نمی‌شود، ومردم سربکارخود دارند و دزدان سربکارخود، رازش‌‌ همان ارتزاق دوجانبه‌ای است که رواج جهل سخت بدان محتاج است. من آرزو می‌کنم سال نود ویک، سال رواج عقل باشد. می‌دانم این آرزو، به این سادگی‌ها محقق نمی‌شود. چرا که زدودن جهلی که اسلحه به کمربسته و برعرض وطول مناسبات مالی ما اشراف دارد، جز به نفس تنگی او نمی‌انجامد. این نفس تنگی‌‌ همان است که دربرابرتحقق این آرزو سخت مقاومت خواهد کرد و با رواج هرچه بیشترجهل، راه گشایش خود را هموار‌تر خواهد ساخت. دیروز به کامله مردی برخوردم که زبالهٔ مغازه‌اش را به جوی آب می‌ریخت. به او گفتم: آقای محترم، شما بظاهرخود را ازشراین زباله‌‌ رها می‌کنید اما کمی پایین‌تر، مغازه داردیگری را گرفتارآن می‌کنید. سخن من نه تنها دراواثرنکرد، بلکه اخم او را درهم بُرد و فحشی نثارباعث وبانی فلان معضلی فرمود که هیچ ربطی به زباله و جوی آب نداشت. کارنادرست این کامله مرد، تا کاری که رییس جمهوربا مجلس کرد و پخمگی جمع کثیری ازنمایندگان را برای هزارمین باربه نمایش گذارد، ازیک جنس است.‌‌ همان رواج جهل. با این مردم و با این مسند نشینان، انتظار تحول درزیروبالای جامعه، یک آرزوی کورِ بی‌پشتوانه است. تنها راه مقابله با این جهلِ خیمه خوابانده، رواج عقل وجانبداری ازعقلانیت است. چرا؟ چون معضل جامعهٔ ما بیش ازآنکه به نبود پول وسرمایه وواردات بی‌سرانجام ازچین وفرش شدن درزیرپای روسیه ودشمنی‌های تمام نشدنی آمریکا و اسراییل مربوط باشد، به فربگی جهل درمیان ما مربوط است. روفتن این جهل دامن گسترده، جز با راه گشودن برعقل وعقلانیت ممکن نیست. واین، به یک عزم ملی محتاج است. عزم ملی نیز به یک حرکت ناگهانی وهمگانی موکول نیست. می‌شود از هرگوشهٔ این سرزمین ستمدیده شروع کرد و نهایتاً به یکدستی ملی انجامید. آرزو می‌کنم درسال نود ویک، مسند نشینان ما، هرکه هستند، به این بیاندیشند که: با هرکاری که کرده‌اند و با هرچه که ازمردم برداشته‌اند وباهرچه که برجامعه افزوده‌اند، رفتنی‌اند. وبدانند: آنکه ماندنی است، درستکاری برآمده از فهم است. واین ماندگاری ممکن نیست مگر با رواج عقل. عقلی که درست درلحظهٔ تحویل سال، به این می‌اندیشد که: جماعتی از مردان و زنان ما بی‌دلیل درزندان‌اند. زندانی که حقد‌ها و حسد‌ها و خودبزرگ بینی‌ها ومنفعت طلبی‌های ما برآورده و خداوکیلی هیچ ربطی به تیزهوشی ما و بصیرت ما و خدا باوری ما ندارد. آرزو می‌کنم سال نود ویک، سال رهایی و آزادی باشد. رهایی از قید وبندهای بی‌دلیل دینی، وآزادی عاقلانه‌ای که دراو همه حتی لامذهبان ایران احساس امنیت کنند وبه شوق آبادانی سرمینشان ازهرکجا به سمت سازندگی ایران عزیز شتاب فرمایند.&lt;br /&gt;آرزومی کنم سال نود ویک، سال فروکشیدن نگرانی‌های جهانیِ ما باشد. اینکه نکند آمریکایی‌ها و اسراییلی‌ها ودیگرماجراجویان جهانی دست به دست هم بدهند و به بهانه‌هایی که ما برای آنان آراسته‌ایم، برسرما بلا ببارند. من می‌گویم: نیروگاهی که آن همه پول ازما به جیب روس‌ها ریخته واکنون توان روشن کردن یک لامپ را هم ندارد، شاید به این درد بخورد که اسرائیلی‌ها را برسرشوق آورد تا یک بمبی برسرش بیفکنند. این بمب دوفایده دارد. هم ما را از شرّاین نیروگاه فشل وروی دست مانده‌‌ رها می‌کند و هم اسرائیل را باردیگردرسیبل دشمنی ما قرارمی دهد. مگرهمین اسراییلی‌ها چند تا بمب برسرتأسیسات هسته‌ای صدام نریختند و خیال او را با همین دوفایده راحت نکردند؟&lt;br /&gt;آرزومی کنم سال نود ویک، سال همدلی همهٔ ایرانیان باشد. وداستان خودی و ناخودی ازمیان برچیده شود. جوری که ما با نگاه به صورت هم، به هم لبخند بزنیم. نه اینکه ازهم روبگردانیم. آرزو می‌کنم سال نود ویک، سال آشتی ملی باشد.‌ای خدا ما آیا لیاقت آشتی نداریم؟ با این همه توصیه‌هایی که تو برای آشتی رو به ما فرموده‌ای؟&lt;br /&gt;آرزومی کنم سال نود ویک، سال شرح صدرعلما ومراجع دینی ما باشد. وآنان، درتفکیک فکری مردم، ازخود خدا کمی عقب بنشینند و مثل خود خدا مردم را «عیال الله» بدانند وغم مردم را بخورند. آیا می‌شود درسال نود ویک بشنویم: مرجعی ازمراجع ما، ازسنیان وکلیمیان ومسیحیان وزردشتیان ودرویشان وبهاییان وکمونیست‌های کشورمان بخاطرآسیب‌های این سالهای پس ازانقلاب پوزش خواهی کند وبه آنان بگوید: به پیروبه پیغمبر این تنگناهایی که ما بر شما فروباریدیم هیچ ربطی به اسلام و مسلمانی نداشته وندارد؟&lt;br /&gt;آرزومی کنم سال نود ویک، سال اقبال ایرانیان درمجامع داخلی وجهانی باشد. سالی که نام ایران وایرانی احترام دیگران را برانگیزد و برخلاف این سال‌ها تا هرکجا نام تندی و تنش و جاسوسی و ترور به میان می‌آید، نام ایران و ایرانی متبادر نگردد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آرزومی کنم سال نود ویک، سال لبخند و شادمانی باشد. سالی که لباس شخصی‌های ما بجای چوب چماق و باتوم برقی به هموطنان خود گل محمدی هدیه بدهند و دستگاه قضایی ما بالاخره داستان کوی دانشگاه را یکسره کند و یقهٔ خاطیان را بگیرد و به مردم بگوید: این خاطیان. اگر می‌توانید ببخشاییدشان.&lt;br /&gt;آرزومی کنم درلحظه‌های تحویل سال، زندانیان سیاسی ما درکنارخانواده‌های خویش باشند. با نامه‌ای که رسماً ازآنان دلجویی شده. به خداوندی خدا «بصیرت» این است.&lt;br /&gt;آرزوی نود ویکمین من: اینکه «دوستان» وزارت اطلاعات وسپاه، وسایل کاری ما زندانیان سیاسی را که ازسال‌ها پیش برداشته و برده‌اند، به ما بازبگردانند. بخداوندی خدا برداشتن وپس ندادن این وسایل طبق قانون و شرع «حرام» وجرم است و ما نمی‌خواهیم دست دوستان ما به حرام آلوده باشد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;محمد نوری زاد&lt;br /&gt;بیست وششم اسفندماه سال نود&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/8697163134834826861'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/8697163134834826861'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ketablog.blogspot.com/2012/03/91-wishes-of-nurizad.html' title='نوری زاد: نود و یک آرزو برای سال ۹۱'/><author><name>سبز تا همیشه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1483539172355278582.post-9031384058774610634</id><published>2012-03-16T21:02:00.003+03:30</published><updated>2012-03-16T21:03:14.178+03:30</updated><title type='text'>شورای هماهنگی راه سبز امید: سال نو را با گسترش مبارزه مدنی و مقاومت در برابر جنگ طلبی ادامه خواهیم داد</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;چکیده: پروردگارا! تو می‌دانی که این مردم رنجدیده برای دستیابی به حقوق از دست رفته‌شان قیام کرده‌اند. تو می‌دانی که قهرمانان سرافراز این ملت در زندان، نه در هوای قدرت‌طلبی، که برای احقاق حقوق یکایک مردم، نوروز را به دور از خانه و خانواده می‌گذرانند. تو می‌دانی که همراهان مقاوم و صبور این حرکت عظیم و فراگیر به جرم اینکه خواهان عزت ایران و ایرانی هستند در زندان خانگی به‌سر می‌برند. تو می‌دانی که شهدای انقلاب، جنگ و جنبش اعتراضی مردم ایران آرزویی جز بازگرداندن کرامتی که تو به انسان عطا کرده‌ای نداشتند. و تو‌ای خدای توانا و مهربان، مظلومان را به صبر و استقامت دعوت کردی و پیروزی آنان را نوید دادی. از تو می‌خواهیم یاریمان کنی تا این سرزمین اهورایی و این مردم نجیب و فهیم، طعم آزادی، عدالت، استقلال و پیشرفت را بچشند و با برخورداری از آسایش دنیوی، سعادت اخروی خود را رقم زنند.... &lt;br /&gt;شورای هماهنگی راه سبز امید به مناسبت سال جدید در بیانیه‌ای با بیان اینکه تجربهٔ تاریخی ملت‌ها و از جمله ایران، نشان داده که استبداد داخلی هموارکنندهٔ راه استعمار خارجی است آورده است: شایسته است سال آینده را سال «گسترش مبارزه مدنی و مقاومت در برابر جنگ طلبی» بنامیم. &lt;br /&gt;در بخشی از این بیانیه همچنین آمده است: همین تجربه، حقیقتی انکارناپذیر را آشکار کرد: ضرورت تشکل فعالان و همراهان جنبش سبز در داخل و خارج از کشور در اشکال ممکن آن. امیدواریم با برنامه‌ریزی صورت گرفته و همراهی همگان، سال ۱۳۹۱، سال تشکیل هسته‌های خودبنیاد سبز در داخل و گسترش کانون‌های سبز در خارج از کشور، در چارچوب اهداف جنبش سبز باشد. برای هسته‌ها و کانون‌های سبز، فهرستی از کنش‌های مشترک و اختصاصی پیشنهاد خواهد شد که می‌تواند سرآغاز تلاشی منسجم در حرکت اعتراض مدنی باشد. بار دیگر از همه همراهان جنبش سبز می‌خواهیم یکدیگر را به پایبندی به ارزش‌های اخلاقی و پرهیز از بداخلاقی سفارش کنند که این نشانه تفاوت شیوه‌های ما در مبارزه را با اقتدارگرایانی است که موازین اخلاقی را به آسانی در راه رسیدن به اهداف خود قربانی می‌کنند. چرا که بی‌تردید هدف و وسیله از هم تفکیک‌ناپذیرند؛ وسیله و روش، هدف را هم‌رنگ خود می‌کند. با روش‌های غیراخلاقی نمی‌توان اخلاق را تحکیم کرد و با ستم نمی‌توان عدالت را حاکم کرد. نمی‌توان با روش‌های غیر دموکراتیک دموکراسی برقرار کرد. بیش از یکصد سال است ملت ایران برای دستیابی به آزادی و عدالت تلاش می‌کند. اگر به نتیجه نرسیده‌ایم باید علت را در خود جستجو کنیم. عدالت و آزادی باید در ما به صورت یک فرهنگ در بیاید و تنها در این صورت است که می‌توان به این آرمان‌ها رسید. &lt;br /&gt;متن کامل این بیانیه که در اختیار کلمه قرار گرفته به شح زیر است: &lt;br /&gt;به‌نام خدا&lt;br /&gt;&amp;nbsp;«ای دگرگون‌کنندهٔ حالات، ما را در دگرگون ساختن حال و دستیابی به آینده‌ای روشن یاری فرما» &lt;br /&gt;هموطنان عزیز، ایرانیان آگاه، همراهان پایدار&lt;br /&gt;نوروز برای همهٔ ما ایرانیان، با هر عقیده و مرام، کانون امید و سرآغازی آینده‌ساز است. نوروز هم فرصت است و هم تذکر؛ فرصت است برای از نو آغاز کردن، راه خطا را کنار گذاشتن، تاریکی و جهل را از دل‌ها زدودن، و نور و آگاهی را پرورش دادن؛ و تذکر است به همهٔ ما که برای بهزیستی خود و دیگران گامی برداریم و عمر را در سکون و جمود سر نکنیم و نوشوندگی را از زندگی خویش بیرون نرانیم. &lt;br /&gt;چهارشنبه آخر سال، نماد دور کردن تاریکی و سردی و بزرگداشت نور و گرمی است؛ سفره هفت سین نمادی از گوناگونی دیدگاه‌ها به زندگی و باورهای ما که با تکیه بر نقاط مشترک می‌توانیم بر سر یک سفره بنشانیم و بنشینیم؛ دید و بازدید با دوستان و خویشان نماد همبستگی و خویشاوندی ملی ماست؛ حضور در کنار آرامگاه درگذشتگان نماد باور ما به پیوند نسل‌ها و عصر‌ها و زندگی و مرگ است؛ سفرهای نوروزی به ما یادآوری می‌کند که کشور ما چه پهناور است و مردمان آنچه گوناگونند و ما چه راه طولانی در پیش داریم تا به این گوناگونی احترام بگذاریم و هر که را مانند ما نمی‌اندیشد و همچون ما زندگی نمی‌کند همچون جان خود عزیز بداریم؛ و نوروز، نماد هویت مشترک ملی و دینی ایرانیان در سراسر میهن و پهنه گیتی است. &lt;br /&gt;نوروز همچنین فرصتی است برای ارزیابی سالی که پشت سر گذاشته‌ایم و اندیشیدن برای سالی که در پیش داریم. سال ۱۳۹۰ را در حالی پشت سر گذاشتیم که سرکار خانم زهرا رهنورد، و آقایان میرحسین موسوی و مهدی کروبی، همراهان بزرگوارمان در حبس خانگی بودند، و بسیاری از یاران آزاده و گرانقدرمان در سلول‌های انفرادی یا جمعی، زندانی استبداد. جرم تمام آن‌ها و شهیدان جنبش سبز ملت ایران،‌‌ همان جرم ما بوده و هست: ما ایرانی آزاد، آباد، مستقل و حکومتی عادل می‌خواهیم؛ ما ایرانی می‌خواهیم که در آن روند حذف دگراندیشی با توسل به زور متوقف شود؛ ایرانی که نخبگان و زبدگان آن مجبور نباشند برخلاف میل خود به دیگر نقاط جهان مهاجرت کنند؛ ایرانی که در آن همگان از آزادی و حقوق قانونی خود چنان بهره‌مند باشند که خلاقیت‌هایشان شکوفا شود و زندگی روزمره‌شان امنیت و آرامش گیرد؛ ایرانی که تبعیض‌های قومیتی، دینی، مذهبی و جنسیتی، راه را بر شکوفایی انسان‌ها نبندد؛ ایرانی که بجای تخاصم مستمر با جهانیان، در عین حراست از منافع ملی و تمامیت ارضی و امنیت خود، روابط خود با دیگران را براساس احترام متقابل، گفت‌وگو و تعامل سازنده استوار کند، و در یک کلام ایرانی که مردم آن با وجود بهره‌مندی از سرمایه‌های انسانی و اقتصادی کم‌نظیر، بر اثر بی‌تدبیری‌ها هر روز با فقر و تنگدستی دست و پنجه نرم نکنند و نسبت به فردای خود و فرزندانشان دل‌نگران و پریشان‌خاطر نباشند. اگر به باور صاحبان قدرت، اعتقاد به این اصول و پیگیری برای تحقق این خواسته‌ها جرم است، ما نیز مجرمیم و به جرم خود افتخار می‌کنیم. &lt;br /&gt;جنبش سبز در سالی که گذشت فراز و فرودهای زیادی از سر گذراند. اعمال سرکوب خشن و ضدانسانی تمام‌عیار از سوی دستگاه‌های امنیتی، تجمعات اعتراضی را با دشواری‌های زیادی روبرو ساخت. درگذشت غم‌بار مهندس عزت‌الله سحابی، همراه صمیمی جنبش سبز، و خشونت و سخت‌گیریهای غریب در تشییع پیکر او، که به شهادت مظلومانه هاله سحابی و سپس شهادت غریبانهٔ هدی صابر منتهی شد؛ و جلوگیری حاکمیت اقتدارگرا از هرگونه تجمع (حتی برگزاری جلسات مذهبی) تنها نمونه‌هایی از رفتارهای ضداخلاقی و توجیه ناپذیر مدعیان شریعت‌مداری در ایران زیر چکمهٔ نیروهای امنیتی و نظامی است. با این همه، راهپیمایی‌های سکوت در بیست و دوم خرداد و بیست و پنجم بهمن سال ۹۰، نشان از شجاعت و ایستادگی مردم معترض و پیگیری مجدانهٔ سبز‌ها از یک‌سو، و بحران مشروعیت حاکمیت و هراس دستگاه سرکوب از جنبش اعتراضی مردم ایران از سوی دیگر داشت. &lt;br /&gt;آنچه پس از کودتای انتخاباتی سال ۸۸ اتفاق افتاد در خور تأمل بسیار است؛ در روزهای اوج‌ اعتراض‌های خیابانی، گویی مردم در آفتاب بودند و صاحبان قدرت و سرکوب‌گران در سایه، و در نتیجه، هرچه مردم می‌خواستند انجام بدهند قابل پیش‌بینی و سرکوب و مهار بود؛ اما پس از آن، مردم به سایه رفته‌اند و حاکمیت در آفتاب است. رفتار مردم برای حاکمان غیرقابل پیش‌بینی شده، در حالی که آنچه در خلوتخانهٔ بالا‌ترین مقامات می‌گذرد ظرف چند روز بر سر زبان‌هاست. بسط آگاهی‌ها همه‌گیر شده و امواج بیداری، شهر و روستا را درمی‌نوردد. شهروندان فهیم ایران‌زمین دیگر تنها شنوندهٔ خبر‌ها نیستند، بلکه خود تحلیل‌گر و مفسر آنند. رسانه‌های سبز با آنکه آماج حملات ارتش سایبری اقتدارگرایان هستند، هم به‌لحاظ کمی و هم به‌لحاظ کیفی در حال رویش هستند. هم‌زمان، ریزش نیروهایی که تا دیروز از روی دلسوزی برای نظام از ابراز انتقادات خودداری می‌کردند روزافزون است. شکاف و اختلاف نگاه در مواجهه با مسائل کشور در میان مهم‌ترین نهادهای نظامی و امنیتی کشور عینی است. در سالی که گذشت معلوم شد که همه سپاهیان و بسیجیان را نباید به یک چشم نگاه کرد و باید حساب بخش‌های سرکوب‌گر و سوداپیشه را از بدنهٔ مخلص و پیشکسوتان متعهد جدا کرد. چه قلم‌ها و زبان‌ها که در سال گذشته به گفتن حقایق باز نشد. مکتوبات ارجمندی که از درون و بیرون زندان‌های جمهوی اسلامی، بذر امید و مقاومت و آگاهی می‌افکند. نهضت نامه‌های سرگشاده، پیام مبتنی بر بصیرت میر دربندمان را به نمایش می‌گذارد که «آگاهی، چشم اسفندیار خودکامگان است». آزادگان دربند و تحت فشار، با وجود همهٔ محدودیت‌ها و تهدید‌ها، خود یکی از مهم‌ترین نقاط کانونی امیدآفرین جنبش سبزند. &lt;br /&gt;در سال گذشته، تدبیر جنبش در قبال انتخابات نمایشی و فرمایشی، موجب پیدایش اجماعی بی‌نظیر برای عدم شرکت در انتخابات دروغینی شد که اقتدارگرایان ماه‌ها برای آن برنامه‌ریزی کردند. عدم شرکت نیروهای مختلف سیاسی و قهر اکثریت مهم و معنادار مردم ایران با انتخابات صوری، به تجربه‌ای گرانب‌ها انجامید که همانا مقاومت مدنی منفی است؛ تجربه‌ای که پیش از این در نهضت تحریم تنباکو در ایران و به اشکال مختلف در جنبش‌های مدنی سراسر دنیا تجربه شده است. در سرآغاز سال گذشته، تنوع بخشی به اشکال مبارزه مسالمت‌آمیز برای احقاق حقوق از دست رفته ملت نوید داده شده بود. جنبش خانه‌نشینی، شاید نخستین تمرین فراگیر چنین روش‌هایی است. امیدواریم در سالی که روزهای نخست آن پیش روی ماست، با تکیه بر خلاقیت یکایک همراهان جنبش، بر دامنهٔ این مبارزه و مقاومت مدنی و تنوع‌بخشی آن افزوده شود. &lt;br /&gt;همین تجربه، حقیقتی انکارناپذیر را آشکار کرد: ضرورت تشکل فعالان و همراهان جنبش سبز در داخل و خارج از کشور در اشکال ممکن آن. امیدواریم با برنامه‌ریزی صورت گرفته و همراهی همگان، سال ۱۳۹۱، سال تشکیل هسته‌های خودبنیاد سبز در داخل و گسترش کانون‌های سبز در خارج از کشور، در چارچوب اهداف جنبش سبز باشد. برای هسته‌ها و کانون‌های سبز، فهرستی از کنش‌های مشترک و اختصاصی پیشنهاد خواهد شد که می‌تواند سرآغاز تلاشی منسجم در حرکت اعتراض مدنی باشد. بار دیگر از همه همراهان جنبش سبز می‌خواهیم یکدیگر را به پایبندی به ارزش‌های اخلاقی و پرهیز از بداخلاقی سفارش کنند که این نشانه تفاوت شیوه‌های ما در مبارزه را با اقتدارگرایانی است که موازین اخلاقی را به آسانی در راه رسیدن به اهداف خود قربانی می‌کنند. چرا که بی‌تردید هدف و وسیله از هم تفکیک‌ناپذیرند؛ وسیله و روش، هدف را هم‌رنگ خود می‌کند. با روش‌های غیراخلاقی نمی‌توان اخلاق را تحکیم کرد و با ستم نمی‌توان عدالت را حاکم کرد. نمی‌توان با روش‌های غیر دموکراتیک دموکراسی برقرار کرد. بیش از یکصد سال است ملت ایران برای دستیابی به آزادی و عدالت تلاش می‌کند. اگر به نتیجه نرسیده‌ایم باید علت را در خود جستجو کنیم. عدالت و آزادی باید در ما به صورت یک فرهنگ در بیاید و تنها در این صورت است که می‌توان به این آرمان‌ها رسید. &lt;br /&gt;جنبش سبز به عنوان یک جنبش مدنی آزادیخواه، عدالت‌محور و استقلال‌طلب باید از هم اکنون این مفاهیم را در خود تعمیق بخشد و نهادینه کند. برای ساختن چنین جامعه‌ای نباید منتظر پیروزی جنبش و به دست گرفتن قدرت شد. بر عکس، تلاش برای ساختن اینجامعه است که پیروزی ماست. جنبش سبز باید این مفاهیم را در عرصه عمل در خود نهادینه کند. اختلاف ما با اقتدارگرایان دعوای قدرت نیست، بلکه مبارزه بر سر ارزش‌های الهی و انسانی است. اگر آنان آزادی را پاس نمی‌دارند و «دیگری» را به رسمیت نمی‌شناسند، بخش‌های مختلف جنبش سبز باید موجودیت، آزادی و حقوق اقشار و جریان‌های مختلف درون خود و حتی بخش‌های بیرون خود را محترم بدارد. اگر حاکمیت برای پیشبرد اهداف خود از هر وسیله‌ای مانند دروغ و تزویر و تهمت‌زنی به منتقدان خود استفاده می‌کند، فعالان و نیروهای جنبش سبز از این روش‌ها پرهیز می‌کنند. ما در روابط درونی از هر گونه روش‌های غیر اخلاقی قضاوت‌های ظالمانه بی‌مبالاتی‌های اخلاقی، تهمت و افترا و پخش شایعه و دروغ نسبت به یکدیگر خودداری می‌کنیم. اگر حکومت طبقات محروم را‌‌ رها کرده است، جنبش سبز خود را نسبت به طبقات محروم مسؤل می‌داند و به کمک و حمایت محرومان می‌شتابد. اگر آستانه تحمل حکومت اقتدارگرا در برابر نقد به شدت پایین است، بخش‌های مختلف جنبش سبز از انتقاد استقبال می‌کنند و آن‌را برسازنده جامعه‌ای بهتر می‌دانند. بنیان‌های اخلاقی، اجتماعی، ‌فرهنگی و اقتصادی جامعه بر اثر سیاست‌های حاکمیت اقتدارگرا در حال نابودی و فروپاشی است. نباید منتظر دولت ماند. این دولت به چیزی جز حفظ قدرت خود و صرف سرمایه‌های ملی برای بقای خود نمی‌اندیشد. بودجه‌های کلان نهادهای اجتماعی وابسته به دولت نظیر صندوق بازنشستگی و … را خارج از قانون بودجه به نفع خود هزینه می‌کند و بخش عظیمی از بودجه نهادهای خیریه نظیر بهزیستی و غیره برای حفظ قدرت هزینه می‌شود. در چنین شرایطی باید در قبال کیان جامعه و همبستگی اجتماعی احساس مسؤولیتی مضاعف داشت. از این رو نیروهای جنبش سبز با تشکیل نهادهای اجتماعی، مدنی و عام‌المنفعه در جهت حفظ همبستگی و توان اجتماعی و بسط اخلاق و ارزش‌های اسلامی و انسانی در مناسبات اجتماعی می‌کوشند. باید توجه داشت که در این می‌ان، سیاست‌های غلط و ماجراجویانهٔ دولتمردان نیز کشور ما را در معرض تهدیدهای جدی قرار داده است. تجربهٔ تاریخی ملت‌ها و از جمله ایران، نشان داده که استبداد داخلی هموارکنندهٔ راه استعمار خارجی است. بر این اساس و با توجه به آنچه بیان شد، شایسته است سال آینده را سال «گسترش مبارزه مدنی و مقاومت در برابر جنگ طلبی» بنامیم. &lt;br /&gt;پروردگارا! تو می‌دانی که این مردم رنجدیده برای دستیابی به حقوق از دست رفته‌شان قیام کرده‌اند. تو می‌دانی که قهرمانان سرافراز این ملت در زندان، نه در هوای قدرت‌طلبی، که برای احقاق حقوق یکایک مردم، نوروز را به دور از خانه و خانواده می‌گذرانند. تو می‌دانی که همراهان مقاوم و صبور این حرکت عظیم و فراگیر به جرم اینکه خواهان عزت ایران و ایرانی هستند در زندان خانگی به‌سر می‌برند. تو می‌دانی که شهدای انقلاب، جنگ و جنبش اعتراضی مردم ایران آرزویی جز بازگرداندن کرامتی که تو به انسان عطا کرده‌ای نداشتند. و تو‌ای خدای توانا و مهربان، مظلومان را به صبر و استقامت دعوت کردی و پیروزی آنان را نوید دادی. از تو می‌خواهیم یاریمان کنی تا این سرزمین اهورایی و این مردم نجیب و فهیم، طعم آزادی، عدالت، استقلال و پیشرفت را بچشند و با برخورداری از آسایش دنیوی، سعادت اخروی خود را رقم زنند. &lt;br /&gt;شورای هماهنگی راه سبز امید&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/9031384058774610634'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/9031384058774610634'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ketablog.blogspot.com/2012/03/green-path-of-hope-statement-for-norouz.html' title='شورای هماهنگی راه سبز امید: سال نو را با گسترش مبارزه مدنی و مقاومت در برابر جنگ طلبی ادامه خواهیم داد'/><author><name>سبزین تن</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='14' src='http://3.bp.blogspot.com/-bhi3T4z6WJg/TZnxcj7R4NI/AAAAAAAAAA0/DKQvE59k60g/s220/sabztan_blog.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1483539172355278582.post-941543228345629601</id><published>2012-03-14T01:28:00.000+03:30</published><updated>2012-03-14T01:29:54.748+03:30</updated><title type='text'>شورای هماهنگی راه سبز امید: خیزش اعتراضی مردم سوریه، ضد دیکتاتوری و مورد حمایت جنبش سبز است</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;جــرس: در پی تداوم کشتار معترضان در سوریه، شورای هماهنگی راه سبز امید با صدور بیانیه‌ای خطاب به مردم سوریه، مراتب همدلی، همدردی و همبستگی خویش و فعالان و حامیان جنبش سبز مردم ایران را به این مردم حق‌جو تقدیم کرده بر همراهی و حمایت از «مبارزات صبورانه و مجدانهٔ آن‌ها برای کسب آزادی، برقراری نظام دموکراتیک و مبتنی بر عدالت و حقوق بشر» تاکید کرده‌اند. &lt;br /&gt;&amp;nbsp;به گزارش جرس، در بیانیه شورای هماهنگی راه سبزامید، با اشاره به قیام پیگیر مردم سوریه علیه استبداد حاکم آمده است: «ما در جنبش سبز ایران، خیزش اعتراضی مردم سوریه را حرکتی ضد دیکتاتوری و در جهت کسب آزادی و تحصیل حق غیر قابل چشم‌پوشی تعیین سرنوشت توسط همه شهروندان سوری (صرف‌نظر از تعلقات نژادی، قومی، طایفه‌ای، زبانی و مذهبی) در فرایند برپائی نظامی مبتنی بر دموکراسی و حقوق بشر و تکالیف شناخته شده بین‌المللی کشور‌ها می‌دانیم و آزادیخواهان ایران و همراهان جنبش سبز مشتاقانه برای پیروزی شهروندان سوری علیه ظلم، فساد و دیکتاتوری لحظه شماری می‌کنند.» &lt;br /&gt;متن کامل این پیام که همزمان عربی آن نیز منتشر و نسخه‌ای از آن در اختیار جرس قرار گرفته، به شرح زیر است: &lt;br /&gt;به نام خدا&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;«إِنَّ الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا فَلَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلَا هُمْ یَحْزَنُونَ» (قرآن مجید، سوره احقاف، آیه ۱۳) &lt;br /&gt;دموکراسی‌خواهان صبور و مردم آزادهٔ سوریه&lt;br /&gt;مشاهدهٔ صحنه‌های فجیع و ضدانسانی کشتار وسیع و بی‌رحمانهٔ مردم بی‌پناه و معترضان آزادی‌خواه در سوریه توسط ماموران امنیتی و نظامی رژیم دیکتاتوری بشار اسد، موجب تأسف عمیق، نگرانی و انزجار هر بیشتر مردم آزادیخواه و همراهان جنبش سبز ایران از خودکامگان دمشق شده است. &lt;br /&gt;بدینوسیله مراتب همدلی، همدردی و همبستگی خویش و فعالان و حامیان جنبش سبز مردم ایران را به یکایک شما مردم حق‌جو تقدیم کرده بر همراهی و حمایت از مبارزات صبورانه و مجدانهٔ شما برای کسب آزادی، برقراری نظام دموکراتیک و مبتنی بر عدالت و حقوق بشر تاکید می‌نماییم. &lt;br /&gt;رهبران جنبش سبز پس از شروع جنبش‌های ضددیکتاتوری در کشورهای عربی خاورمیانه، ضمن اعلام همبستگی و حمایت از این حرکت‌ها، روز ۲۵ بهمن ۱۳۸۹ (۱۴ فوریه ۲۰۱۱) را روز همبستگی با مردم منطقه اعلام و از مردم آزادهٔ ایران برای انجام راهپیمائی حمایتی و اعتراضی، دعوت کردند. متاسفانه حاکمان ایران، با وجود شعارهای فریبکارانه و ادعاهای مزروانهٔ خویش در حمایت از بیداری ملت‌های مسلمان، به سرکوب شدید این راه‌پیمائی مسالمت‌آمیز پرداختند؛ و علاوه بر آن از آن هنگام تاکنون، آقایان میرحسین موسوی و مهدی کروبی و خانم زهرا رهنورد را بازداشت و به شکلی غیرقانونی در خانه‌های خویش محبوس کرده‌اند. &lt;br /&gt;ما در جنبش سبز ایران، خیزش اعتراضی مردم سوریه را حرکتی ضددیکتاتوری و در جهت کسب آزادی و تحصیل حق غیر قابل چشم‌پوشی تعیین سرنوشت توسط همه شهروندان سوری (صرف‌نظر از تعلقات نژادی، قومی، طایفه‌ای، زبانی و مذهبی) در فرایند برپائی نظامی مبتنی بر دموکراسی و حقوق بشر و تکالیف شناخته شده بین‌المللی کشور‌ها می‌دانیم. &lt;br /&gt;خواسته‌های انسانی و مشروع شما، با مطالبات جنبش سبز در ایران، یعنی تحقق حاکمیت ملی از طریق انتخابات آزاد و سالم و منصفانه، و برپائی حکومت قانون و مبارزه با فساد و خودکامگی، مشابه بوده و از وضع سیاسی مشابه حاکم بر کشورهای ما ناشی می‌شود. در این می‌ان، ابراز تأسف عمیق خود را از حمایتهای متقابل حاکمان ایران و سوریه از یکدیگر در سرکوب معترضان، بدون توجه به نظر مخالف اکثریت ملت نوع‌دوست و آزادی‌خواه در دو کشور، ابراز می‌داریم. &lt;br /&gt;سوگواریم که درخواست انسانی و مطالبات مشروع مردم آزادی‌خواه سوریه به بد‌ترین شکل ممکن و با سرکوب ضدانسانی و توپ و تانک و گلوله و شکنجه، و با به خاک و خون کشیدن کودکان و نوجوانان و زنان و سالمندان و دیگر دموکراسی‌خواهان، پاسخ می‌گیرد. دیکتاتور‌ها اگر حافظهٔ تاریخی بلندمدت ندارند، حتی به رویدادهای نزدیک و اخیر این زمانه نیز بی‌توجه‌اند و از سقوط خودکامگان و فرجام دیگر نظام‌های اقتدارگرا عبرت نمی‌گیرند. &lt;br /&gt;در مقابل، مفتخریم که ملت آزاده و صبور دیگری در منطقه، همچنان در حال مبارزه با دیکتاتوری، هزینه می‌کنند و پیگیری و استقامت نشان می‌دهند. مقاومت شما الهام بخش و موجب تقویت دیگر جنبش‌های حق طلبانه منطقه (ازجمله مبارزه شجاعانه مردم آزادی‌خواه بحرین) است. &lt;br /&gt;آزادیخواهان ایران و همراهان جنبش سبز مشتاقانه برای پیروزی شهروندان سوری علیه ظلم، فساد و دیکتاتوری لحظه شماری می‌کنند. اطمینان داریم که ایران عاری از اقتدارگرایی و سوریهٔ مستقل و دمکراتیک در عین اینکه از مناسبات برادرانه و عمیق‌تری برخوردار خواهند بود، نقش موثرتری در تحکیم صلح و امنیت و دفاع از حقوق انسانی و اساسی مردم منطقه بویژه ملت فلسطین خواهند داشت. به امید آن روز، و ضمن آرزوی صبوری و استقامت مضاعف برای ملت رنج‌کشیده و آزادی‌خواهان سوریه، از درگاه خداوند متعال پیروزی و بهروزی ملت سوریه را مسئلت می‌کنیم. &lt;br /&gt;شورای هماهنگی راه سبز امید ایران&lt;br /&gt;۲۳ اسفند ۱۳۹۰&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/941543228345629601'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/941543228345629601'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ketablog.blogspot.com/2012/03/green-hope-way-for-syria.html' title='شورای هماهنگی راه سبز امید: خیزش اعتراضی مردم سوریه، ضد دیکتاتوری و مورد حمایت جنبش سبز است'/><author><name>سبزین تن</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='14' src='http://3.bp.blogspot.com/-bhi3T4z6WJg/TZnxcj7R4NI/AAAAAAAAAA0/DKQvE59k60g/s220/sabztan_blog.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1483539172355278582.post-8876037107243812837</id><published>2012-03-10T02:27:00.001+03:30</published><updated>2012-03-10T02:32:21.251+03:30</updated><title type='text'>بیست و ششمین نامه نوریزاد: یه روز خوب میاد</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;یک: زمان وزمانه&lt;br /&gt;می‌گفت: بچه‌ها کسالت داشتند. بُردمشان دکتر. نسخه نوشت. رفتم داروخانه. شلوغ بود وآسیاب به نوبت. نسخه‌ها را دادم و خود به انتظار نشستم. کمی گذشت. دوستی که نسخه می‌پیچید صدا زد: زینب زمان. رفتم جلو و گفتم: بله، مرد نگاهی به من کرد و دارو‌ها را به دستم داد. کمی دیگر گذشت. همو صدا زد: ابوذر زمان، رفتم جلو و رخ در رخ او قرار گرفتم. نگاهی به قد و بالای من کرد و گفت: نکند خودت هم حسین زمانی! گفتم: درست حدس زدید. من «حسین زمان» هستم. «چهرهٔ درون» هر یک از ما، ‌گاه در سایهٔ «چهرهٔ بیرون»مان به محاق می‌افتد و فرصتی برای تجلی و خودنمایی و عرض اندام نمی‌یابد. ‌ای بسا درون هیولاگون یکی از ما در پس چهرهٔ فرشته گونی که از خود آراسته‌ایم به حیاتی پنهان و مستمر مشغول باشد. و یا بالعکس، یکی از ما پاک و بی آلایش و خواستنی باشد اما دیگرانی که مشتاق ما نیستند، چهرهٔ بیرون ما را نادرست و سر به هوا تبلیغ کنند.«حسین زمان» از گونهٔ دوم است. که پاک و بی‌آلایش و خواستنی است اما آنانی که مشتاق او نبوده و نیستند، از او چهرهٔ دیگری برآورده‌اند. حسین زمان به شوق انقلاب و مردم، درس و آینده را‌‌ رها می‌کند و از آمریکا به ایران بازمی گردد و یکسره به صف جوانانی می‌پیوندد که برای دفاع از سرزمینشان به صف شده بودند. استعداد و دانش فراوان او از یکسوی و صفای درون او از دیگر سوی خیلی زود او را در دل هم رزمانش جای می‌دهد. ومی شود: فرمانده و مسئول. و یک به یک پله‌های مسئولیت را در همان سنین جوانی در سپاه آن روزگار بالا می‌رود. خودش می‌گوید: آن روزی که به جرم دخالت در سیاست به زندان و به اخراج از سپاه محکومم کردند و با وساطت فرماندهان ارشد، و با نگاه به سابقهٔ درخشانم محترمانه بازنشسته‌ام کردند، ردهٔ تشکیلاتیِ من، سرلشکری بود. آنچه که حسین زمان به زبان نیاورد و من آن را دریافتم، این بود که او نمی‌توانست یکی از فربگان بالانشین سپاه باشد که اکنون سر در اموال مردم فرو کرده‌اند. او بخاطرهمان درون پاک و ناب و خواستنی‌اش نمی‌توانست یک پایش را در مجلس و دولت و پستوهای اطلاعاتی محکم کند و یک پای دیگرش را در اسکله‌های قاچاق. حسین باید از مدار بالانشینان کنارگذارده می‌شد. آن بالا‌ها جای او نبود. بالایی‌ها به کارهای مهمی چون: به زیربغل زدن سهام مخابرات، و ورود به مسائل اطلاعاتی و امنیتی، و ورود به حریم خصوصی و شنود مکالمات مردم، و مچاله کردن سیاست، و مشارکت و گروکشی در دولت، و افزودن به شمارگان اسکله‌های قاچاق، و پیمانهای بدون مناقصه، و دلارهای نفتی مشغول بودند و حسین زمان کسی نبود که با آنان همراهی کند. درهمان سال‌ها حسین زمان با صدای زلال خود، روح جوشن کبیر و دعای کمیل را بر می کشید و به جان مخاطبش در می انداخت. همین صدای زلال، او را به وادی موسیقی کشاند. موسیقی پاپ. یک پاسدار رده بالای سپاه و موسیقی پاپ! حساسیت‌ها بالا گرفت. او باید رانده می‌شد. و: رانده شد. به کجا؟ به هر کجا که ریختش را نبینند. و حسین زمان که حالا مهندسی کارآمد و با تجربه بود، به تدریس در دانشگاه روی برد. او اکنون سالهاست که به دورازهمهٔ حساسیت‌های بالانشینان در جزیرهٔ کیش، به تدریس مشغول است. تدریس، آنهم به زبان انگلیسی. دارایی‌های او بسیار در دسترس‌اند: گذشته‌ای پاک وغرورآفرین در سپاه، خانه‌ای و خانواده‌ای کوچک اما سر در آسمان پاکی‌ها فرو برده. با آلبوم‌هایی که هر یک غوغایی از ظرافت‌های موسیقایی با آنهاست. آلبوم‌هایی که هر کدام تصنیف‌های شوق انگیزی با خود دارند و صدا و سیما به دستور شخص آقای رییس انتشار آن‌ها را رسماً ممنوع کرده است. می‌گوید: من و همسرم آنقدر با روح انقلاب جوش خورده بودیم که مراسم ازدواجمان را در مسجد محل برگزار کردیم. بنده خدایی که به مسجد آمده بود تا نماز بخواند، بخیال اینکه ما مجلس ختمی آراسته‌ایم، شیرینی‌ای از بساط ما برداشت و گفت: خدا رحمتش کند. زمان می‌گذرد و در وقایع همین دوسال گذشته او را و خانواده‌اش را به جرم اغتشاش دستگیرمی کنند و به‌‌ همان مسجد یا مسجد مجاور می‌برند. جوانکی تفنگ به دوش به حسین قراول می‌رود که: تو کجا بودی آن روز که جوان های ما با دشمن جنگیدند و بخاک افتادند؟! حسین زمان را من خیلی دیر شناختم. اما خدای را سپاس که سرانجام، با گوشه‌هایی از چهرهٔ درون او آشنا شدم. او را پاسداری پاک یافتم. از جنس‌‌ همان پاسدارانی که رفتگانش همت‌ها و باکری‌ها هستند و ماندگانش علایی‌ها. پاسدارانی که دستشان نه به خون مردم آلوده است و نه به پول‌های غارت شده از مردم. پاسدارانی که پاک و شریف و خواستنی‌اند. مردمی‌اند. و در کنار مردم که می‌ایستند، از بساطی که جماعتی از ابن الوقت‌ها به اسم سپاه گسترانیده‌اند، سر به زیر و شرمسارند. پیشنهاد می‌کنم بار دیگربه صدای زلال حسین زمان که تجلی گر زلالیت درون اوست، گوش دل بسپرید.&lt;br /&gt;دو: کجایی آزادی!&lt;br /&gt;به یکی ازهم بندی‌های خود در یکی ازسلول‌های ۲۰۹ زندان اوین آموختم که برای نوشتن بر دیوار سلول می‌تواند از درپوش آلومینیومی ظرف‌های ماست استفاده کند. من خود پیش چشم او ازهمان درپوش آلومینیومی قلمی ساختم و درشت نوشتم: «الملک یبقی مع الکفرولا یبقی مع الظلم». و او، که چشم به راه اعدام خود بود نوشت:‌ای آزادی کجایی!؟ این روز‌ها بیش از دوسال ونیم از زندانی شدن بی‌دلیل جوانانی چون مجید درّی و مجید توکلی و عماد بهاورمی گذرد. جوانانی که نهایتاً می‌شد با اخذ یک تعهد نامه آنان را به سرکلاس درسشان فرستاد و با زندانی کردنشان، از آنان، کینه ورزانی رام نشدنی برنیاورد. مجید درّی اکنون در زندان بهبان زندانی است. به جرم‌های خنده داری ازقبیل اقدام علیه امنیت ملی و تبانی وشرکت دراجتماعات غیرقانونی. من می‌گویم: حکومتی که تن آمریکا و هفت پشت او را لرزانده، حکومتی که الگوی حرکت‌های اسلامی در منطقه است، حکومتی که همهٔ کفر در برابر اقتدارش به زانو در افتاده‌اند، حکومتی که خواب راحت را از چشم جهانخواران ستانده، حکومتی که پشتش به خدا و موشک‌های شهاب و پاسداران و بسیجیان جان بر کف گرم است، حکومتی که برای آیندهٔ جهان و بشریت طرح و برنامه دارد، آخر چرا باید نگران پیامک‌ها و ایمیل‌های مردم باشد و برای صیانت از آسیب‌های اینترنتی یک تشکیلات بسیار مقتدرانه عَلم کند؟ جز اینکه باور کرده که: مردم تونس با همین اینترنت همدیگر را خبرکردند و با افزودن آگاهی‌های اجتماعی و سیاسی، حاکم مستبدشان را فراری دادند؟ من می‌گویم: راه برآگاهی مردم نمی‌توان بست. و البته ما اگر در مسیر آگاهی مردم سنگ اندازی کنیم، گر چه بتوانیم یک چند وقتی بر خر مراد بنشینیم و خوش باشیم اما خواه ناخواه،‌‌ همان جهلِ منتشرشده، و همان سنگ‌های پیش پای آگاهی، دست به گلوی ما می‌برند و کار ما را می‌سازند. این‌ها که من می‌گویم، سنت‌های حتمی و تاریخی‌اند. راستی چرا نگویم: من رنج می‌برم وقتی مجید درّی را در زندان بهبان، دو سال و نیم زندانی می‌بینم، بدون یک روز مرخصی حتی، و آدمهای آسیب زایی چون محمدرضا رحیمی و احمدی‌نژاد و جنتی و سید احمد خاتمی و علم الهدی و شیخ صادق لاریجانی را که بر مسند بسیاری از فرصت‌های مادر مردهٔ این مردم خیمه خوابانده‌اند و ضایعه پشت ضایعه پدید می‌آورند و از سفره‌ای که سیر از او می‌خورند، سیر نیز نمی‌شوند. انصاف هم خوب چیزی است. یک لحظه تجسم کنید آن کسی که دو سال ونیم بدون مرخصی زندانی است و اسمش مجید درّی ومجید توکلی است، فرزند پدر و مادری است که عاطفه دارند. انسان‌اند. خدایی دارند. حقوقی دارند که ما لاجرعه آن حقوق را سر کشیده‌ایم.‌ ای امان از فردا. ما که مقتدر و بی‌شکستیم، چرا باید از یک جوان مثل مجید درّی و مجید توکلی بترسیم؟ از آن‌ها ترسیدیم، از پیامک و ایمیل مردم چرا می‌ترسیم؟ بیش ازدو سال و نیم زندان؟ بدون یک روز مرخصی؟ ما با این تحکم‌های خشن چه چیزی را ثابت می‌کنیم؟ اقتدارمان را؟ بله؟ اقتدارمان را؟ اقتدار آنجاست که: حاکمانی نه بر ترس، بل بر فهم مردمان حکومت کنند. و اگر به توفیق همه جانبهٔ خود بسیار محتاجند: بر دلشان. یک جوان، دو سال نیم زندان، بدون یک روزمرخصی! عجب اقتداری!&lt;br /&gt;سه: تنهایی خوف انگیز&lt;br /&gt;باورکنید من وقتی عکس‌های جماعتی از نام آشنایان و مسئولان را در حوالی سال های انقلاب می‌بینم، تنم می‌لرزد. همهٔ آنانی که در انقلاب و پیروزی آن نقش داشته‌اند، یا به مرگ طبیعی و مرگی مشکوک مرده‌اند، یا به اسم جاسوس و منافق و عملهٔ استکبار اعدام شده‌اند و فرارکرده‌اند، یا عطای ماندن را به لقای ما بخشوده‌اند و راهی خارج شده‌اند، یا به اسم بریده و منافق و فتنه گرو بی‌بصیرت از گردونه‌های مسئولیت کنار گذارده شده‌اند، یا به اسم عاملین فتنه به زندان و در به دری گرفتار آمده‌اند، یا خود به انزوا در افتاده‌اند و ما را با همهٔ آینده‌ای که برای بلعیدن ما دهان گشوده تنها گذارده‌اند. خوب که نگاه می‌کنم می‌بینم شخص رهبر با جماعتی قلیل تنها مانده است. درست دراوضاع و احوالی که «دشمن قدار» به تعبیر خود رهبر، در آن سوی غفلت ما مترصد یک فرصت مغتنم است. این تنهایی اولین عارضه‌اش سرکوب اعتماد بنفس جامعه‌ای است که به شدت نیازمند اعتماد بنفس است. ما چه بخواهیم و چه نخواهیم، یک خانه در میان به مردمی برمی خوریم که یا یکی ازعزیزانشان را اعدام و بی‌آبرو و متواری ساخته‌ایم، یا به زندانشان درانداخته‌ایم، یا کاری کرده‌ایم که به مرگ ناگهانی وسرنگونی عاجل ما مشتاق باشند. یک بار با دقت به عکس‌های آن دوران نگاه کنیم و به این پرسش ساده پاسخ دهیم که: چه کسی و یا چه کسانی از تیرهای تهمت و نفرت و دسیسه‌های دلخراش ما جان سالم بدر برده‌اند؟ آنان که ما بر اسمشان خط کشیده‌ایم آیا چه سبقه‌ای داشتند و اینان که مانده‌اند چه وزن و چه ملاطی دارند؟ شرمنده‌ام که بگویم: جای همهٔ آنانی را که مرده‌اند و کشته شده‌اند و به تهمت‌های درست و نادرست ما رانده و زندانی شده‌اند، جماعتی از پاسداران و روحانیان اطلاعاتی و امنیتی و آدمهای کم بنیه پرکرده‌اند. و این،‌‌ همان بُهت بزرگی است که ما را به سمت جامعه‌ای شبیه کرهٔ شمالی وشورویِ سابق شتاب می‌دهد. و البته فرشِ سرنوشت همانان را نیز پیش پای ما پهن می‌کند.&lt;br /&gt;چهار: دربارهٔ خاتمی وکاری که کرد&lt;br /&gt;ابتدایی‌ترین حسی که از کار آقای خاتمی در آن روستای دماوند به جان آدمی چنگ می‌برد این است که او را از گردونهٔ اعتماد خود به دور اندازیم و او را با سرانجامی که منفک از مردم معترض برای خود رقم زده است تنها گذاریم. خاتمی در آن روستا به آرمان‌ها وخواست مردمی که برای تغییر ساحت‌های نادرست این نظام خون داده‌اند و آسیب دیده‌اند، جفا کرد و خواه ناخواه آسیب‌ها و خسارت‌های فراوانی را، هم برخود و هم برهمان خواست‌ها روا داشت. اگر این حس ابتدایی را ورق بزنیم به این توجیه درست یا نادرست دست می‌یازیم که او: برای بقای این نظام و پرهیز از روزهای تلخ و پرآشوب، نیازمند یک باب گفتگو بوده است. این باب گفتگو را اگر حاکمیت از او دریغ می‌کند چرا خود او این در را به روی خود و به روی مردمی که معترضند ببندد؟ از این منظرکه به آن روز خاتمی در آن روستا بنگریم، باید به او و به میزان دوراندیشی او حق بدهیم. گر چه من خود شخصاً کار او را نپسندیدم و با اعتنا به روزهای پیشینی که او همچنان بر پرهیز از حضور در روز انتخابات پای می‌فشرد، رویه‌های دیگری می‌توانست پیش آورده شود، اما با اینهمه باید باور داشت که خاتمی محل مراجعه و دلبستگی مردمان بسیاری است که هنوز و همچنان روی به او دارند و چشم به راه جسارتی و خیزشی از او روزشماری می‌کنند. من می‌گویم: ما چه از خاتمی آزرده خاطر باشیم و چه نباشیم این مهم را نباید از ذهن خود دوربداریم که او در معادلات سیاسی کشورمان سهم عمده‌ای داشته و دارد. نکند بخاطر شرکت او در انتخابات اخیر، یکسره از او دل بکنیم و بی‌اعتنا از مناسبات پس پرده‌ای که خاتمی را تا پای صندوق رأی برده است، روی به انشقاق و گسست بریم و جمعیت خود را به سرگردانی ترغیب کنیم. همین!&lt;br /&gt;پنج: داستان حسادت‌های ریشه دار&lt;br /&gt;معمولاً این مثل در میان هنرمندان رواج دارد که «حسادت هنری» با زندگی هنرمندان امتزاج دارد. آنان باهمهٔ تعارفاتی که برای هم ردیف می‌کنند، از توفیق دوست جانی خود نیز رنج می‌برند و به سرنگونی هنری او مشتاق ترند. این حسادت هنری اگر در میان هنرمندان با طیفی از رنگین کمانی حس و حال آنان پذیرفتنی باشد، از جانب دولتمردان ما پذیرفتنی که نیست، زشت نیزهست. توفیقات جناب اصغرفرهادی در مجامع هنری جهان، آنچه که در ظرف مدنیت ما نهاد، فهم و هنر و درخشش برای کشورمان است، و آنچه که در کاسهٔ مسئولان ارشاد و سیاسیون دولتی و وجیزه‌های فرمایشی آنان نهاد،‌‌ همان حسادتی است که اگر تاییدش کنند به جان کندن خودشان می‌انجامد و اگربی خیال از کنارش عبورکنند، به فرسودن و تباه شدن خودشان در مجامع هنری می‌انجامد. با اینهمه، ظهورفرهادی در این سطح، آن سوتر از آزردگی بی‌دلیل جماعتی از دولتی‌ها وهنرمندان دولتیِ ما، ظهورعزت و سربلندی برای همهٔ ایرانیان است. قرار نبوده و نیست که عزت و سربلندی همچنان بلوکهٔ خاندان خودی باشد. فردی همچون فرهادی نیز که بزعم ما یک ناخودی است می‌تواند برای وطنش شکوه و شرم و شوق بیافریند. با آنکه معتقدم فرهادی بسیار بیش تراز بسیاری ازخودی‌ها برای ما سرفرازی آورده است. و من‌ای خدا چه رنجی می‌برم از این داستان انشقاق گرِ خودی و ناخودی. فرهادی و اندیشهٔ مبارکش، برای ما احترام پدید آورد. همچنانکه ورزشکاران ما آنگاه که درعرصه‌های جهانی می‌درخشند و شوق جانانه‌ای به لایه‌های عاطفی و غرور آحاد جامعه می‌دوانند، درخشندگی فرهادی نیز به جان افسردهٔ فرهنگی ما انرژی زایدالوصفی تزریق نمود. بسیار بیش از آنچه که همهٔ هیمنهٔ دستگاهی چون وزارت ارشاد و تبلیغات اسلامی از عهده‌اش برآیند. فرهادی فرزند ایران و فرزند زمانهٔ خویش است. استادی او علاوه بر اشراف هنری‌اش که همچون یک بافندهٔ زبردست قالی، تار و پود اثرش را به هم تنیده و نقشی بی‌بدیل پدید آورده، در این است که در مخمصهٔ ممیزی‌های تمام نشدنی و رایج هنری ما، به خلق این اثر بدیع توفیق یافته است. به امید روزی که فرهادی به میهنش بازآید و وزیرارشاد به نمایندگی از طرف کوچک و بزرگ این مردم دستش را ببوسد. مثل بوسه‌ای که ما بردست و بازوی رزمندگان سال های دفاع مقدس خود می‌زدیم و با جان و دل پاسشان می‌داشتیم.&lt;br /&gt;شش: شیر یا خط!&lt;br /&gt;ما قرار است با انتخابات چه چیزی را به خودمان و به دنیا بفهمانیم؟ لابد اینکه: مردمان ما بر چند و چون مقدرات قانونی خویش مستقرند و با اشراف برقانون، مسیر حرکت کشور خویش را خود تعیین و ترسیم می‌کنند. خوب، بسیار خوب، منتها این انتخابات یک دورخیز کلی دارد و یک کنایهٔ جزیی. دور خیز کلی‌اش این است که نمایندگان واقعیِ مردم – بله، نمایندگان واقعی مردم – به مجلس راه یابند. و کنایهٔ جزیی و بطئی‌اش این است که: این واقعی بودن نباید «نمایشی» باشد. مثل‌‌ همان کاری که صدام می‌کرد و به‌‌ همان چیزی که از پیش مشخصش کرده بود دست می‌یافت. من می‌گویم: ما با ایجاد تنگناهای بسیار، همهٔ کارآمدان ومنتقدان وخیرخواهان جامعه را به اسم‌های مختلف وبه بهانه‌های گوناگون ازمدارحضوردرانتخابات بیرون راندیم. ماندند جماعتی که باب میل ما هستند. مطیع وحرف گوش کن ومجیزگوی. برگزاری انتخابات درمیان این جماعتِ نرم و بی‌تپش که انتخابات نیست. شیریا خطی است به معنی اینکه: فعلا توبیا وتوبمان. بویژه با راندن ودورساختنِ هرمعترضی که بتواند به همین شیریا خط نمایشی ما سربکشد وازمیزان استقبال مردم خبربگیرد، وهمچنین تسلط دربست وبی خلل ما به زیروبالای انتخابات، داستان اعلام نتیجهٔ نهایی را نیز به قدرواندازهٔ کرم خودما بند می‌کند. و نه به آنچه که رخ داده. پس نمایندگان این دورهٔ مجلس، بدیهی است که نمایندگان واقعی مردم نیستند. شأن فضائلشان‌‌ همان شأن گل یا پوچی است. که بود ونبودشان تنها به پرکردن فضای پوک مجلس محتضرمی ارزد. این را منِ منتقد نمی‌گویم. عقل جمعی و تعریف رایج انتخابات می‌گوید. درحقیقت ما با ضرب و زور، جماعتی را به اسم نماینده به مردم حقنه کرده‌ایم و حالا با سماجت ازمردم می‌خواهیم بخاطر واگشایی مجلسی با این کیفیت، پابکوبند وشادمانی کنند. واین البته قبول می‌فرمایند که شدنی نیست. منظورم این است که خدای متعال یک خصلتی در بنی بشربه ودیعه نهاده که با آدمهای عاریتی حال نمی‌کند. واین بازالبته تقصیر ما نیست. به‌‌ همان ودیعهٔ الهی مربوط است.&lt;br /&gt;هفت: باجناقی با کفش‌های کتانی&lt;br /&gt;دیشب عروسی بود. عروسی خوبان. عروسی نبود. یک فیلم خوب و خوش ساخت بود گویا. به قول یکی از جوانان مجلس، می‌شد اسم این فیلم را «باجناقی با کفش‌های کتانی» نهاد. که عروس، دختر جناب مهندس محمد توسلی بود. و داماد، از طایفه‌ای که مستحق این عروس و خانوادهٔ سرشناسش می‌نمود. پدرعروس اما ماه‌ها در زندان بود. با آن کهولت سن. و با سوابقی که داشت. اولین شهردارتهران بعد از پیروزی انقلاب. والبته با طعمی اززندانهای زمان شاه. وزندانهای اسلامی ما. جرمهای زمان شاه اگربراندازی بود، جرمهایی که ما برای او تراشیده بودیم، مضحک تراز مضحک بود: امضای یک بیانیه! خوشبختانه این حداقل عقلانیت از زندانبان ما زدوده نشده است که به این پدر اجازه ندهند دوساعت مانده به مراسم به مجلس عروسی دخترش نیاید. آمده بود. دوساعت مانده به مراسم از زندان آزادش کرده بود. البته چهل و هشت ساعته. که سر ساعت هشت صبح شنبه برمی گردی. پدرعروس، مهندس محمد توسلی، با چهره‌ای که درون بی‌آلایشش دراو موج می‌خورد به میهمانان خوشامد می‌گفت. باهمان خوی خیرخواهی و وِزانت بزرگان نهضت آزادی. که بزرگان نهضت آزادی نیز در این مجلس بودند. از پیر تا جوان.عروس نیز عجبا که ماههای طولانی زندانی کشیده بود. وهنوزنیز باید گوش به زنگ زندان باشد. که بیا و مابقی دوران محکومیتت را بگذران. عروس اما‌‌ همان بود که خبر زیرگرفتن آن اتومبیل نیروی انتظامی را و کشته شدن یکی از مردم معترض را به گوش جهانیان رسانده بود. جای آن راننده و آن قاضی خالی. راننده‌ای که آدم کشته بود و اکنون آزاد بود، و قاضی‌ای که دست به زندانی کردنش روان است و همچنان با چرخش قلمش بی‌گناهان را به زندان درمی افکند و بهشت برین را نیزهمو زن مجاهدهٔ خود نمی‌پندارد. باجناق داماد نیز زندانی بود. جناب مهندس فرید طاهری. من اما توفیق این را داشتم که در زندان اوین یک چند وقتی از فهم و ادب فراوان او ارتزاق کنم. دیشب ناگهان خبر درگرفت که فرید نیز در راه است.‌ای عجب! چه می‌شنویم؟ من چقدرمشتاق این لحظه بودم. که فرید را ببینم و برای لحظه‌ای هم که شده از تماشای ادب فراوانی که در حرکات وگفتارو اندیشهٔ او خانه کرده بود، محظوظ شوم. گفتند از زندان به منزل رفته تا لباس عوض کند و به مجلس عروسی بیاید. تا اینکه: فرید آمد. باجناق آمد. باجناق باکفش‌های کتانی آمد. و با رویی گشاده و ادب فراوان و اشک‌هایی که برای هالهٔ سحابی رو به شوهر هاله فرو ریخت. چه آرامشی در صورت این مرد بود. ومن محو تماشای او بودم. خدایا تو خوب می‌دانی دماوند را از کجا برآوری. من دماوند را در برابر این محفل ساده و صمیمی و پاک، حقیریافتم. جالب آنکه باجناق، برای تعویض لباس به خانه رفته بود اما بعد از تماشای قد و بالای خانه، متعمدانه با‌‌ همان لباس زندان و با‌‌ همان کفش‌های کتانی به مجلس عروسی آمده بود. جای عماد بهاور و خیلی‌های دیگردراین مجلس خالی می‌نمود. من هیچگاه طرفدارهیچ حزب و دسته‌ای نبوده‌ام. هرگز. اما چرا طرفدار ادب و انصاف و خیرخواهی هر جماعت و هرانسانی که علَم انسانیت برافراشته نباشم؟ بویژه هموطنانم. و بویژه آنانی که این روز‌ها زندانی جفا‌ها وکینه ورزی‌های شخصی مایند.&lt;br /&gt;هشت: یه روزخوب میاد!&lt;br /&gt;ای خدا، روزی درهمین نزدیکی‌ها، مردمان ما نخواهند ترسید. نویسندگان وهنرمندان ما نخواهند ترسید. نمایندگان ما نخواهند ترسید. و بجای همهٔ آنانی که نخواهند ترسید، دزدان درهرلباس، چه سپاهی وچه اطلاعاتی، چه روحانی و چه غیرروحانی خواهند ترسید. روزی در همین نزدیکی‌ها، مجلس، ازشأن سرنگونِ فعلی‌اش، به شأن «عصارگی فضائل مردم» باز خواهد رفت. و نمایندگان، بجای ترس و جهل، فهم را برخواهند کشید. روزی در همین نزدیکی‌ها نمایندگان نترس ما، ویژه خواران و سپاهیان قاچاقچی را، وهیولا‌ها ونامحرمان اطلاعاتی را شناسایی خواهند کرد، وپس از سپردن آنان به دست یداللهی قانون، دستگاههای مخوف پس پردهٔ آنان را متلاشی خواهند کرد. روزی درهمین نزدیکی‌ها،‌ ای خدا، بانوان بی‌حجاب و فهیم ما، شانه به شانهٔ بانوان فهیم و با حجاب ما، به مجلس ملی ما راه خواهند یافت. و برای همیشه، نکبت اجبار را ازساحت دین به نمایش خواهند گذارد. چه می‌گویم؟ روزی در همین نزدیکی‌ها، ازهمان تریبون مجلس، کمونیست‌های خوب سرزمینمان ایران، برای احقاق حقوق همه، بویژه برای حقوق خدا باوران گریبان خواهند درید. روزی درهمین نزدیکی‌ها، تنِ اطلاعاتی‌ها وتن پاسداران خاطی ما، ازافشای خطا‌هایشان خواهد لرزید. چراکه نمایندگان راستین ما، به هزارتوی آنان اشراف خواهند ورزید و با افشای هرخطا، باعث و بانی‌اش را به چوب قانون خواهند سپرد. روزی درهمین نزدیکی‌ها،‌ ای خدا، دزدان در هر لباس، چه خودی چه ناخودی، از ترس نمایندگان شجاع ما به هزار سوراخ خواهند خزید. و دست کاوشگرقانون، با اقتدار آنان را از سوراخ‌های اختفا بیرون خواهد کشید. این شعارنکبت بار «به دزدی‌های من و دوستانم کاری نداشته باش تا به دزدی‌های تو و دوستانت کاری نداشته باشم» خاک خواهد خورد و بجای آن شعار «من دوست و دوستدارتوأم تا جایی که خطا نکنی. که اگر خطا کردی همین منی که دوست توأم با بند بند قانون در برابرت خواهم ایستاد. تو نیز اینچنین باش با من» برپیشانی مجلس و احزاب ما خواهد نشست. روزی درهمین نزدیکی‌ها، هرگز، فرد بی‌مایه و بی‌تجربه‌ای از صدفرسنگی مسندهای دستگاه قضا عبور نخواهد کرد. تا از ترس افشای پروندهٔ برادرانش، به دزدان پرونده ساز کرنش کند. روزی که دستگاه قضا، با علم وانصاف وعدالت وآزادی آشتی خواهد کرد. و پوسیدگان و رابطه بازان از زیر و بالای مسندهای آن بیرون رانده خواهند شد. روزی درهمین نزدیکی‌ها، جوانان ما، جوانی خواهند کرد. و جام نشاط را، و آزادی و امنیت را، با تمام گوارایی‌اش سرخواهند کشید. روزی که جوانان ما ما را خوهند بخشود. وبا ما آن نخواهند کرد که ما با آنان کردیم. روزی درهمین نزدیکی‌ها، روحانیان عتیقه و دخالت گر و آسیب زای ما به انزوا فرو خواهند شد، و روحانیان پاک نهاد ما بر منبرهای درایت خواهند نشست و قفل سخن را خواهند شکست. روزی که روحانیان آزادهٔ ما، برای زخم دل نسل‌های آزردهٔ ما خواهند گریست. و پیش پای آسیب دیدگان ما به زانو در خواهند نشست و طلب بخشایش خواهند کرد. و ما برای روحانیتی که در این ملک به خاک افتاده و از گردونهٔ اعتبار دورمانده، راه خواهیم گشود. روزی که دین، از دست دخالت‌های کودنانهٔ ما و از دست بی‌کفایتی‌های مکرر ما نفس راحت خواهد کشید و در جایگاه بایسته‌اش جلوس خواهد کرد. روزی در همین نزدیکی‌ها، علم، به محافل علمی ما راه خواهد یافت. و دانشگاههای ما با علم و تحقیق و تجربه خواهند آمیخت. روزی که جوانان تیزهوش ما آبروی ازدست رفتهٔ علمی ما را نه دریکی دوشاخهٔ نمایشی، بل در تمامی رشته‌ها و شاخه‌ها باز خواهند آورد. روزی در همین نزدیکی‌ها، سفرکردگان و قهرکردگان و نخبگان به میهنشان ایران بازخواهند گشت و ریسمان بازسازی این سرزمین زخمی را به دست خواهند گرفت. روزی درهمین نزدیکی‌ها، میلیارد‌ها پول بی‌زبان مردم را به اسم یارانه، به جای اینکه خرج حق السکوت ندانم کاری‌های خود کنیم و مفت ازکفَش بدهیم، در مسیراحیای زیر ساخت‌های اقتصادی کشور سرمایه گذاری خواهیم کرد و نرم نرم نکبت بیکاری را از سروروی جامعه خواهیم روفت. روزی درهمین نزدیکی‌ها، راه را بررواج اعتیاد خواهیم بست وبه صورت آنانی که درهرلباس از ترانزیت مواد مخدر میلیارد‌ها دلار به جیب زده‌اند تف خواهیم کرد. روزی در همین نزدیکی‌ها، ارادتمندانه به خانواده‌های شهدا و جانبازانی که همچنان درکنارآسیب‌ها وآسیب زایان ایستاده‌اند، نشانی کسانی را خواهیم داد که جفاکارانه از شهید و جانباز برای خود فرصت‌ها پدید آورده‌اند و کار و کسب‌ها آراسته‌اند و به خواسته‌های این مردم آرزو به دل خیانت کرده‌اند وخندیده‌اند. روزی درهمین نزدیکی‌ها، بسیجیان ما باورخواهند کرد تعریف بسیج وبسیجی، درخدمت به مردم خلاصه می‌شود ونه نگاهبانی از منافع دیگرانی که حسابهای پنهان دارند و نگاه کاوشگرمردم برای آنان مزاحمت است. روزی که بسیجیان ما خواهند دانست چه کلاه گشادی به سرشان رفته است. روزی که آنان چوب و چماق را دور خواهند انداخت و درکنار مردم خواهند ایستاد و به صف آنان خواهند پیوست. این‌ها که گفته آمد، ‌ای خدا، رؤیا نیست. آرزوهای ناشدنی نیست. آرمان‌های بدیهی و دم دستی مردمی تحقیرشده وغارت شده است. که به چشم خود درهمین ترکیهٔ مجاور، سالهاست همین‌ها رواج یافته و شوق آفرین می‌بینند وافسوس می‌خورند.‌ای خدا می‌بینی کارما ایرانیان به کجا فروشده؟ که حسرت این روزهای ترکیه ما رابگدازد؟! نه، روزی خواهد آمد که ما قدرهم را خواهیم دانست وازاشکهای هم برای عاطفه‌های خراش خورده استمداد خواهیم گرفت. روزی که ما قامت برخواهیم افراشت. روزی که شادخواهیم بود و به روی هم وبه روی زندگی غش غش خنده خواهیم زد. روزی که زندگی خواهیم کرد. روزی که خدا را درکنار خود شانه به شانه خواهیم دید. روزی که خندهٔ خدا را خواهیم شنید. روزی که اشک شوق مجال گفتگوازما خواهد ستاند. روزی که زمین به پاهای محکم ما غرور خواهد ورزید. به امید آن روزهای نچندان دور. نگران نباشید: «یه روزخوب میاد…..»&lt;br /&gt;محمد نوری زاد&lt;br /&gt;نوزدهم اسفند ماه سال نود&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/8876037107243812837'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/8876037107243812837'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ketablog.blogspot.com/2012/03/26th-letter-nurizad.html' title='بیست و ششمین نامه نوریزاد: یه روز خوب میاد'/><author><name>سبز تا همیشه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1483539172355278582.post-3934356889769581885</id><published>2012-03-09T14:06:00.001+03:30</published><updated>2012-03-09T14:06:32.859+03:30</updated><title type='text'>آیت الله العظمی دستغیب: ای کاش خبرگان رهبری با نوید آزادی میرحسین و کروبی، میلیون ها ایرانی را خوشحال می کردند</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;آیت الله العظمی سیدعلی محمد دستغیب در تماس تلفنی با دختران میرحسین موسوی و زهرا رهنورد، با دلجویی از دختران، آنان را به ادامه صبر و استقامت توصیه کرد. &lt;br /&gt;به گزارش کلمه، آیت الله العظمی دستغیب، مرجع تقلید مقیم شیراز در این تماس تلفنی که در آستانه نوروز برقرار شد، همچنین برای بهبود وضعیت حاضر و آزادی همه زندانیان به خصوص میرحسین، رهنورد و کروبی دعا کرد. &lt;br /&gt;آیت الله سیدعلی محمد دستغیب در این گفت‌و‌گو اظهار امیدواری کرد که به امید خدا و پایداری این عزیزان مسائل حل خواهد شد. &lt;br /&gt;وی با اشاره به برگزاری اجلاس اخیر خبرگان، تاکید کرد:‌ای کاش در این ایام که نزدیک نوروز و سال جدید است، خبرگان رهبری یک بند به بیانیه خود با این مضمون اضافه می‌کردند که ما امیدواریم؛ ایام نوروز نوید رفع حصر از جنابان میرحسین موسوی و حجت الاسلام کروبی و سرکار خانم رهنورد و آزادی همه زندانیان سیاسی داده شود تا میلیون‌ها نفر از مردم این سرزمین در داخل و خارج کشور و نیز خانواده‌های آنان خوشحال شوند. &lt;br /&gt;آیت الله دستغیب از جمله مراجعی است که طی مدت حبس خانگی میرحسین موسوی و مهدی کروبی بار‌ها بر غیرشرعی و غیرانسانی بودن این حصر تاکید کرده و خواستار آزادی آنان شده است. &lt;br /&gt;وی همزمان با برگزاری اولین اجلاس خبرگان پس از اعتراضات مردمی سال ۸۸ خواستار حضور میرحسین موسوی و مهدی کروبی به عنوان نمایندگان مردم در اجلاس خبرگان شد. &lt;br /&gt;در آخرین نامه‌ای که این مرجع تقلید به خبرگان رهبری نوشته است بار دیگر نسبت به حبس غیرقانونی این همراهان جنبش سبز اعتراض کرده و خواستار رفع حبس و آزادی سریع زندانیان سیاسی شده است. &lt;br /&gt;وی از خبرگان پرسیده است: آیا نیمه شب و با رعب و وحشت به منزل افراد مشکوک الاتّهام وارد شدن، شرعی است؟ آیا بیان این حرف که چرا جناب آقای مهندس میرحسین موسوی و حجة الاسلام و المسلمین کروبی در حصر می‌باشند، دخالت در اُمور جزئی است؟ &lt;br /&gt;این مرجع عالیقدر افزود: اما هنوز هم دیر نشده و امید است اینکار‌ها انجام شود. هرچند از بعضی از ایشان امید است که چنین کنند. &lt;br /&gt;در این مکالمه دختران مهندس موسوی سلام و تشکر پدر خود را به ایشان رسانده و از مواضع حق طلبانه و بزرگورانه ایشان تشکر کردند.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/3934356889769581885'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/3934356889769581885'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ketablog.blogspot.com/2012/03/ayatollah-dastgheib-with-mir-hossein.html' title='آیت الله العظمی دستغیب: ای کاش خبرگان رهبری با نوید آزادی میرحسین و کروبی، میلیون ها ایرانی را خوشحال می کردند'/><author><name>سبزین تن</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='14' src='http://3.bp.blogspot.com/-bhi3T4z6WJg/TZnxcj7R4NI/AAAAAAAAAA0/DKQvE59k60g/s220/sabztan_blog.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1483539172355278582.post-1881461772685324258</id><published>2012-03-02T01:21:00.000+03:30</published><updated>2012-03-02T01:23:31.391+03:30</updated><title type='text'>۲۵مین نامه نوریزاد به خامنه ای: خود سوزی آیت الله های ایران</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;&lt;br /&gt;به نام خدایی که همه ی ما آیت اوییم &lt;br /&gt;خود سوزی آیت الله های ایران &lt;br /&gt;سلام به محضر رهبرگرامی  حضرت آیت الله خامنه ای &lt;br /&gt;من در این تنگنای فرصتی که همه ی ما گرفتار آنیم، می خواهم دیگرانی ازجنس خودتان را و نه شما را مخاطب قراردهم. درست دراوضاع و احوالی که ما و شماغربال به دست، نمایندگان راستین مردم را پس رانده ایم و نمایندگان دلخواه یا نمایندگان بی روح و بی تپش را برگزیده ایم! و درست در شرایطی که حداقل پانزده میلیون مردم معترض تماشاگراین خیمه شب بازی ملی مایند! شما را بخدایی که دوستدار و بنده ی اویید، این همه انشقاق را بر این مردمِ آرزو به دل مپسندید. شما را بخدایی که همه ی اطوارما  در معرض و منظر اوست، یک نگاه نگران به این تنگنای ملی بیاندازید. شما در دوقدمی نیکبختی، به بخش وسیعی از مردم ایران پشت کرده اید. شما در جوار خود خدا به حقوق حداقل پانزده میلیون صاحب رأی بی اعتنا مانده اید. این جفاکاری، خدای می داند که به فرداهای مطلوبی که مدعی آنید منجر نخواهد شد. سخن از حق است. حق های پایمال مردمی که اراده ی حقوق خود را به امانت به شخص شما سپرده اند. &lt;br /&gt;شما در جایگاه خود جلوس فرمایید و به غوغای من گوش دل بسپرید. باور بفرمایید من در حیرتم که چرا آیت الله های ایران عمامه از سر نمی گیرند و پای برهنه فریاد وا اسلاما سر نمی دهند و پیش چشم مردم دنیا خود را به آتش نمی کشند؟ آیت الله های ایران به کدامین معجزه دل بسته اند تا مگر آن معجزه از آسمان خدا به زیر آید و غبار غلیظی را که در این ملک بر سر اسلام و قرآن و خدا و پیغمبر و معارف دینی نشسته، پاکسازی کند؟ &lt;br /&gt;متاسفانه می دانم که آیت الله های ایران به آبروی خود بهای بیشتری قائلند تا آبروی اسلام. چرا که اگر به این مهم باور داشتند، یک تغییری در رفت و آمد معمول خود پدید می آوردند. این روزها آیا آبرویی برای مسلمانی ما مانده است؟ به جرات می توان گفت: نه! ما با چنان کیاستی، و با اتخاذ آنچنان رویه های منحصر بفردی، و با گسیل عربده های کفن پوش به در خانه ی مراجع وعالمان بظاهر کج رفتار،  به جرات و شهامت و زبان و قلم و فتاوای آنان قفل بسته ایم و راه هرگونه تحرک معترضانه را برآنان بسته ایم که مگر خود سوزی آنان به کارآید و کاری بکند. &lt;br /&gt;ما به اسم اسلام در این سالهای پس ازانقلاب آدم کشته ایم و اموال مردمان خود را غارت کرده ایم و زندانهای خود را از مردم معترض پُر کرده ایم و به اسم اسلام برجهل مردمان خیمه افراشته ایم و به اسم اسلام برسراسلام و مردم و تاریخ خاک افشانده ایم. آیت الله های ما به کدام افق خیره مانده اند تا مگر فرصتی پدید آید و این غبار نفرت و انزجار از اسلام روفته گردد؟ من اما یک توفان سراغ دارم که می تواند این نجاسات را از سر و روی اسلام بروبد و چهره ی آلوده اش را خواستنی کند. و آن: خود سوزی آیت الله های ایران است. &lt;br /&gt;آسیب ها و آثار مخوف کلاهبرداری های خارق العاده ی اسلامی ما را، با هیچ توصیه و توجیهی نمی توان روفت مگر این که آیت الله های ایران در اعتراض به خفتی که اسلام در این ملک دچار آن شده است، خود را به آتش بکشند. اگر آیت الله های ما به آن جهان و ایستادن در برابر خدا معتقدند که می دانم معتقدند، و قبول دارند که سکوت آنان در قبال مفسده ها و ظلم های جاری این نظام، قطعا به حساب آنان نیز گذارده می شود، خود سوزی خویش را بهترین و خدایی ترین راه برای برون رفت این سرزمین از آغوش زشتی ها و نفرت ها و بن بست ها خواهند یافت. &lt;br /&gt;آیت الله های ما می توانند یک به یک و یا چند به چند، دوراز چشم کفن پوشان و لباس شخصی ها و طلاب استخدامی و ماموران معذور، خود را به آتش بکشند، و پیش از آن، جلوی دوربین های ساده ای که همه جا یافت می شود، به مردم بگویند که چرا دست به این کار زده اند. گرچه با اولین خودسوزی یک آیت الله، دستگاههای اسلامی اطلاعاتی ما ممکن است همه ی آیت الله ها را در یک جا جمع کنند و کبریت و بنزین را از دسترس آنان دور سازند، اما می شود پیش از اقدام به خود سوزی، درگوشه ای به غیبت و انزوا خزید و ناگهان با انتشار خبر و فیلم خود سوزی به پهنه ی فهم و علاقه و استقبال مردمان پای نهاد. &lt;br /&gt;من با اطمینان می گویم که خود سوزی آیت الله های ما کمترین هزینه ای است که می شود برای خلاصی از بختکی که به اسم اسلام برگلوی اسلام ومردم مسلمان تیغ می کشد، متقبل شد. این خودسوزی ها می توانند موجی از سرزندگی به جان جامعه ی افسرده و روبه موت ما بدوانند و روح تازه ای به جسم این مرده ی متحرک بدمند. &lt;br /&gt;مباد آیت الله های ما و طرفداران آنان، سخن مرا به طنز و مطایبه تفسیرکنند و از ذات این پیشنهادِ بدیع، توهین واسائه ی ادب مستفاد آرند؟ نخیر، اگر آیت الله های ما تن به آتش اختیاری این دنیا نسپارند، آتش آن دنیا چشم به راهشان است. آیت الله های ما بر قتل وغارت وآسیب مردم خویش سکوت کرده اند و با همین سکوت یا با اعتراض های نیم بند و بی ضرر خود، دست حاکمیت را و دست عمله های آنان را در رواج کاری ترین زخم ها بر پیکر دین و دنیای مردم وا گشوده اند. آیت الله های ما اگر خود را به آتش نکشند، باید جنازه ی اسلام را به دوش بکشند. و باید هر روز با تماشای مردمی که پرچم نفرت از اسلام برمی افرازند، هزار بار بمیرند و زنده شوند. &lt;br /&gt;حُسنِ خودسوزی آیت الله های ما به این است که چهار ستون حاکمیت را به لرزه در می آورد و آن را فرو می ریزد و علاوه بر زنده کردن اسلامِ افسرده دراین ملک،  از خسارت ها وکشتارها و شورش ها و هرج و مرج های بعدی جلو می گیرد. من به این مهم باور دارم که تنها چیزی که می تواند جلوی اسلحه ی برادران قاچاقچی را بگیرد و درمیان آنان موجی از تردید و شکاف ایجاد کند، همین خود سوزی آیت الله های ایران است. &lt;br /&gt;هشتاد نه، هشت آیت الله اگر خود را به آتش بکشند، هم از کشته شدن هشتاد هزار نفر مردم معترضی که خواه ناخواه بدان سو خیز برداشته اند، جلوگیری می کنند، و هم نام خود را تا ابد بر تارک مجاهدان راستین اسلام و انسانیت ثبت و ضبط خواهند نمود، و هم چهره ی تازه ای از دین خدا به جهانیان عرضه خواهند کرد. که : در ایران، این تنها مردم نیستند که برای رهایی ازچنبره های ظلم هزینه می پردازند، بل آیت الله های ایران نیز پا به پای مردم معترض، از جان خود در می گذرند و با بذل جان خویش، سنگ ها را از پیش پای کشورشان برمی چینند. &lt;br /&gt;رهبرگرامی، هم شما هم ما می دانیم که آیت الله های ما برای آنکه خود را از خودسوزی معاف کنند، هزار دلیل شرعی متوسل می شوند. باکی نیست. من خود مگر آیت خدا نیستم؟ من بجای همه ی آیت الله ها خودم را به آتش می کشم. شاید پیران و جوانان از جان گذشته ای نیز مرا در این حرکت آتشین همراهی کنند. نهضتی از خودسوزی. وشاید کسی نیز به راهی که من می نمایم، درنیفتد. مرا اما با دیگران کاری نیست. احساس و باورم براین است که برای بیدارکردن خفتگانی که درحاکمیت همه کاره اند، باید آتش افروخت. باهیزم تن خود. بله، من به زودی خود را به آتش خواهم کشید. تا شاید آتشی که عنقریب از دلارهای نفتی و اسلحه ها و فربگی جماعتی از پاسداران ما زبانه می کشد، فرو کشد. &lt;br /&gt;من در لهیب آتشی که مرا می سوزاند بر سر همه ی نمایندگانی که چربی وشیرینی جلوس بر صندلی نمایندگی را به غارت نشسته اند، فریاد خواهم زد: ای همه ی شمایانی که با تن سپردن به غوغای فریب، بر سر مردم معترض سرزمین خود پای نهادید و بی اعتنا به حاجت های قانونی آنان پای به مجلس گذاردید، سیرازشیراین شتربنوشید که فردا – بسیارزود – خواهید دانست آنچه خورده اید، جز خون نبوده است! &lt;br /&gt;رهبرگرامی، نگارش نامه های پیوسته ی من به جناب شما پایان یافت. تا مگر به ضرورتی – و اگر مرا عمری بود – باز با شما سخن بگویم. تمنای من از شما این است که مبادا خیرخواهی های مرا به دشمنی تفسیر فرمایید. من چشم به نیکفرجامی چشم دارم. من برای مردم ایران فرداهایی سرشار از نیکبختی آرزومندم. پس جوهره ی کلام مرا جز به خیرخواهی بر نیاورید. نمی دانم در همین نزدیکی ها خواب جناب حجة الاسلام والمسلمین طائب برای من و خانواده ام چگونه تعبیرخواهد شد. اما چرا به وی نگویم: آن کسانی از شما خوف می ورزند که به جان خود بهایی بدهند. این جان من. از ابزارها و زندانهای مخوف شما چه برمی آید آنجا که من اراده ی مرگ خود را خود به دست گرفته ام؟&lt;br /&gt;هیچ به این اندیشیده اید که من اگر یکی دوبار بر در خانه ای کوفته بودم حتماً یکی سر بدرمی آورد و دربه رویم می گشود؟ اما شما نمی دانم چرا به این همه در کوفتن های من اعتنایی نفرمودید. باکی نیست. گرچه پاسخ شما برای من بسیار مغتنم بود اما بیایید و لااقل این یک تقاضای مرا نادیده مگیرید. کدام تقاضا؟ به وزیراطلاعات و رییس اداره ی اطلاعات سپاه بفرمایید پنج دستگاه کامپیوتر مرا و دوربین های مرا و حافظه های کامپیوتری مرا و اقلام دیگری را که از دوسال ونیم پیش از من ربوده اند به من بازبگردانند. دوست دارم پیش از آنکه خود را به آتش بکشم چشمم به تماشای اموال شخصی ام روشنایی بگیرد. بخداوندی خدا اگر من این شکایت را به پیشگاه یک حاکم نسل اندر نسل کافر می بردم نهایتاً یک پاسخکی به سمت من پرتاب می نمود. در شگفتم که چرا شما به تقاضای مکرر این کمترین بها نمی دهید. دزدان اطلاعات و دزدان سپاه این همه مدت است که ابزار کار مرا برده اند. چه می شد اگر یک تشری بر سر فرومایگان اطلاعات و سپاه فرو بارید وآنان را به خبط و خطای قانونی و شرعی شان متذکر می شدید؟ این که: دزدی، دزدی است. چه از جانب محمد رضا رحیمی و صادق محصولی و احمدی نژاد باشد چه برادران سپاهی و اطلاعاتی. &lt;br /&gt;من اما به نوشتن های خود ادامه می دهم. روبه مردم. روبه نمایندگان نمایشی مجلس. روبه قاضی القضاتی که تجربه ی یک بازپرسی ساده در پرونده ی او نیست. رو به جوانان. رو به سپاهیان و بسیجیان. رو به همه ی آنانی که مظلومند و چشم به راه یک عنایت مختصر سر به آسمان دارند. رو به فردا. فردایی که برای درخشش ما پای می کوبد. رو به بشاراسدی که رفتنی است. رو به خیزشی که به سمت ما خیز برداشته است. والسلام &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یازدهم اسفندماه سال نود&lt;br /&gt;با احترام و ادب: محمد نوری زاد&lt;br /&gt;&lt;a href=&quot;http://nurizad.info.s3.amazonaws.com/PDF/Nameye25Nurizad.pdf&quot; style=&quot;clear: right; float: right; margin-bottom: 1em; margin-left: 1em;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://s3.amazonaws.com/nurizad.info/_img/PDF.jpg&quot; /&gt;&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/1881461772685324258'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/1881461772685324258'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ketablog.blogspot.com/2012/03/25th-letter-nurizad.html' title='۲۵مین نامه نوریزاد به خامنه ای: خود سوزی آیت الله های ایران'/><author><name>سبز تا همیشه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1483539172355278582.post-3114086788350019402</id><published>2012-02-28T02:51:00.002+03:30</published><updated>2012-02-28T02:52:09.804+03:30</updated><title type='text'>نوری زاد به خزعلی: بمان و اعتراض کن!</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;نیستی ببینی!&lt;br /&gt;مهدی عزیز، نیستی ببینی: جسم شهر را آذین بسته اند، و روحش را با چاقوی  نازک انشقاق، شقه شقه کرده اند. شهر را برای انتخابات جمعه ای که در راه  است، آراسته اند. با همان شعارها و چهره های تکراری. انتخاباتی که به دور  از تمایل و خواست و حضور و رضایت میلیونها معترض به سمت همان جایی که باید  برود شتاب می کند.&lt;br /&gt;مهدی عزیز، نیستی ببینی حداقل پانزده میلیون معترض، به تماشا ایستاده  اند. و میدان داران عرصه ی شعار، که عرصه را خالی از رقیب یافته اند، چه  هیاهوها که نمی کنند. در شعارهای تبلیغاتی، یکی از شعارگران به افق روشن  کشورمان اشاره کرده، دیگری از آینده ای که پیشرفت های ما رشک دیگران را  برانگیزد، و آن یکی از ایجاد شغل، این یکی از صادرات غیرنفتی، این روحانی  از هویت دینی، دیگری از عزت، خلاصه شعار از پس شعار. همان که مرسوم این  سالهای ما بوده است. چه بگویم که معرکه ای پرداخته اند ماورایی! بیا و  بنگر!&lt;br /&gt;مهدی عزیز، نیستی ببینی تن و بدن کشورمان ایران را چگونه به دندان می  کشند. آن یکی به اسم سردار، این یکی به اسم طرفدار، آن یکی به اسم روحانی،  این یکی به رسم جسمانی.&lt;br /&gt;مهدی عزیز، نیستی ببینی ما به کاری دست یازیده ایم که هیچ کشوری بدان  روی نمی برد. ما با راهی کردن این انتخابات، علناً به آن پانزده میلیون نفر  دهن کجی می کنیم و رو به آنان می غریم: گور پدر همه ی شما. چه در انتخابات  شرکت بکنید و چه نکنید. و البته ته دلشان می گویند: چه بهتر. عرصه به  تمامی در اختیار خودمان است. عرصه که می گویم، تو برو به هر سوراخ فراخی  بنگر که بیخ گوش قانون حفر کرده اند تا از همان سوراخ، لاشه ی فرصت های  کشور را به دوش برند و بساط خود بیارایند.&lt;br /&gt;مهدی عزیز، من نمی گویم اعتصابت را بشکن، نه، اما به این بیندیش که برای  کرکس ها فرقی نمی کند که این لاشه متعلق به ردپای هزار هزار شهید و هزار  هزار انسان آرزو به دل باشد، یا جنازه ی مهدی خزعلی. وقتی جماعتی بلندگو به  دست می گیرند و با فریاد شهید و ایران و ایرانی و آینده، برای خود بساط می  آرایند و به روح هر چه شهید و روان هرچه ایرانی و شهروند این سامان خراش  می اندازند، خراش انداختن به جسم تو که برای آنان دشوار نیست. برای جماعتی  که ضایعه را در چهارستون این کشور می بینند و آن را آرامش و امن تبلیغ می  کنند، دفن خواسته های تو و یک ملت که برایشان سنگین نیست.&lt;br /&gt;مهدی گرامی، بجای فروخفتن و خاموشی، بپای خیز و انرژی ات را برای  فرداهای پرحادثه ی این سرزمین فلک زده ذخیره کن. مردن را برای آنانی بگذار  که مستحق مرگ اند. آنانی که خود بخود با اعمال و رفتارشان به سوی مرگی  محتوم پیش می دوند. تو بمان برای فردایی که به تو چشم دارد.&lt;br /&gt;مهدی عزیز، قبول که با مرگ اینچنینی تو، زندگی بر درِ این ملک خواهد  کوفت، اما اگر زنده بمانی، زندگی با همه ی عشوه های فرحبخش خود به پیشباز  ما خواهد آمد. در کوفتن کجا و فرحبخشی زندگی کجا؟ تو اگر زنده بمانی، ما با  تو یاد خوبان این سرزمین را و یاد همت ها و باکری ها را زنده خواهیم کرد و  لقمه های چرب و شیرین را از گلوی مکاران بیرون خواهیم کشید، اما تو اگر  بروی، خشم های ما به فرسودگی منجر خواهد شد. تو اگر بمانی ما با هم به  ترسیم آینده خواهیم نشست، تو اگر بروی ترسیم آینده دچار خفگی خواهد شد.&lt;br /&gt;مهدی گرامی، من هم اگر جای تو بودم به همین راهی می رفتم که تو می روی،  اما بمان و فراتر از خودت وافقی که متصور آنی، به مردمی بیندیش که آن  سوتراز تمایل واراده ی تو، خواستارحیات وسرزندگی تواند. بویژه خانواده ات.  که همچنان تو را درکنار خود می خواهند. تا بمانی و بنویسی و اعتراض کنی.  خانواده ای که پا به پای تو این راه را پیموده و همچنان مهیای پیمودن است.  شاید بگویی حیات و سرزندگی من همین است. که بمیرم پیش از آنکه مرا بکشند.  می گویم: گرامی، میوه ی نارس را مچین. بگذار این ثمربرسد. که اگر وقتش  رسید، خودش به یک نسیم فرو می افتد. شتاب مکن. شتاب، گاه آسیب زا نیز هست.&lt;br /&gt;و یک کلام: به کوری چشم آنانی که مرگ تو را خواهانند، بمان و بنویس و اعتراض کن!&lt;br /&gt;محمد نوری زاد/ هشتم اسفندماه سال نود&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/3114086788350019402'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1483539172355278582/posts/default/3114086788350019402'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://ketablog.blogspot.com/2012/02/nurizad-to-khazali.html' title='نوری زاد به خزعلی: بمان و اعتراض کن!'/><author><name>سبز تا همیشه</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry></feed>