<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" version="2.0">

<channel>
	<title>خرماهی</title>
	
	<link>http://www.kharmahi.com</link>
	<description>یادداشت‏ها، تصویرسازی‏ها،عکس‏ها و داستان‏های آرش رنجبران</description>
	<pubDate>Sat, 11 Jul 2009 19:17:50 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.7</generator>
	<language>en</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" href="http://feeds.feedburner.com/kharmahi" type="application/rss+xml" /><item>
		<title>خرگوش‏نامه</title>
		<link>http://www.kharmahi.com/archives/282</link>
		<comments>http://www.kharmahi.com/archives/282#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 11 Jul 2009 19:15:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[کوتاه]]></category>

		<category><![CDATA[یادداشت های خر]]></category>

		<category><![CDATA[آب]]></category>

		<category><![CDATA[خرنامه]]></category>

		<category><![CDATA[سر]]></category>

		<category><![CDATA[گوش]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.kharmahi.com/?p=282</guid>
		<description><![CDATA[توی گوشم آب رفته است. سرم را زیادی زیر آب فرو بردم. دیگر این کار را نخواهم کرد.
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>توی گوشم آب رفته است. سرم را زیادی زیر آب فرو بردم. دیگر این کار را نخواهم کرد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.kharmahi.com/archives/282/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>شیطان هم از روزگار دلگیر است.</title>
		<link>http://www.kharmahi.com/archives/279</link>
		<comments>http://www.kharmahi.com/archives/279#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 07 Jul 2009 19:56:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[تصویرسازی]]></category>

		<category><![CDATA[شیطان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.kharmahi.com/?p=279</guid>
		<description><![CDATA[
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><a rel="lightbox" href="http://www.kharmahi.com/images/2009/07/evil.jpg"><img class="size-medium wp-image-278 alignnone" title="evil" src="http://www.kharmahi.com/images/2009/07/evil-400x400.jpg" alt="evil" width="400" height="400" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.kharmahi.com/archives/279/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>فیل‏ها هم روزی صبر خود را می‏بازند.</title>
		<link>http://www.kharmahi.com/archives/275</link>
		<comments>http://www.kharmahi.com/archives/275#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 05 Jul 2009 19:55:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[تصویرسازی]]></category>

		<category><![CDATA[یادداشت های خر]]></category>

		<category><![CDATA[خرنامه]]></category>

		<category><![CDATA[رودخانه]]></category>

		<category><![CDATA[زیبا]]></category>

		<category><![CDATA[فیل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.kharmahi.com/?p=275</guid>
		<description><![CDATA[
تا به حال داستان فیل بیچاره را برایت تعریف کرده‏ام؟
همیشه آرزو می‏کرد که کاش کمی بزرگتر بود. البته کمی با خاراندن دماغش مشکل داشت. اما هیچ وقت شکایت نمی‏کرد. زیاد هم سرما می‏خورد؛ چون آب‏بازی را دوست داشت.
یک روز هنگام آب‏بازی، در آن سوی رودخانه، زیباترین فیل روی زمین را دید. هفته‏ها و ماه‏ها، زیبایی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><a rel="lightbox" href="http://www.kharmahi.com/images/2009/07/elephant.jpg"><img class="size-medium wp-image-274 aligncenter" title="Elephant" src="http://www.kharmahi.com/images/2009/07/elephant-400x400.jpg" alt="Elephant" width="400" height="400" /></a></p>
<p>تا به حال داستان فیل بیچاره را برایت تعریف کرده‏ام؟</p>
<p>همیشه آرزو می‏کرد که کاش کمی بزرگتر بود. البته کمی با خاراندن دماغش مشکل داشت. اما هیچ وقت شکایت نمی‏کرد. زیاد هم سرما می‏خورد؛ چون آب‏بازی را دوست داشت.</p>
<p>یک روز هنگام آب‏بازی، در آن سوی رودخانه، زیباترین فیل روی زمین را دید. هفته‏ها و ماه‏ها، زیبایی را به چشمان خود می‏دید و از کنار رودخانه تکان نمی‏خورد.</p>
<p>این ماجرا گذشت تا اینکه آن سوی رودخانه دهی بنا شد و دوست من دیگر جز سگ و گاو و مرغ و تعدادی از اقوام ما، چیزی ندید.</p>
<p>شبی در کنار درختی به خواب رفت. باز هم آن سوی رودخانه دلیل تمام دلتنگی‏هایش را دید.</p>
<p>این بار از رودخانه رد شد و دیگر بازنگشت.</p>
<p>آخرین خبری که از او دارم این است در کنار همان درخت، هزار و دویست و سه عدد کرم چاق و تپل داخل جمجه‏اش پارتی گرفته‏اند. تنها فرق من با او این است که فقط صد و نوزده کرم در جمجمه‏ام جا می‏شوند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.kharmahi.com/archives/275/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>جوجه ساطوری</title>
		<link>http://www.kharmahi.com/archives/270</link>
		<comments>http://www.kharmahi.com/archives/270#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 23 Jun 2009 18:40:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[تصویرسازی]]></category>

		<category><![CDATA[کوتاه]]></category>

		<category><![CDATA[جوجه]]></category>

		<category><![CDATA[جیک‏جیک]]></category>

		<category><![CDATA[ساطور]]></category>

		<category><![CDATA[پدر و پسر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.kharmahi.com/?p=270</guid>
		<description><![CDATA[
از توی انباری صدای جیک‏جیک می‏آمد. پدر نگاه معنی‏داری به پسر کرد.
پسر بی‏درنگ گفت: «یه جوجه پیدا کردم!»
- داره رو اعصابم راه میره. صداشو ببر.
- بابا آخه جوجه رو که نمیشه ساکت کرد!
- الآن بهت می‏گم که چه جوری میشه ساکتش کرد.
پدر به سوی آشپزخانه رفت و سپس صدای پاهایش به سمت انباری شنیده شد.
صدای [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: center;"><a rel="lightbox" href="http://www.kharmahi.com/images/2009/06/chicken-01.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-269" title="Chicken" src="http://www.kharmahi.com/images/2009/06/chicken-01-400x400.jpg" alt="Chicken" width="400" height="400" /></a></div>
<p>از توی انباری صدای جیک‏جیک می‏آمد. پدر نگاه معنی‏داری به پسر کرد.</p>
<p>پسر بی‏درنگ گفت: «یه جوجه پیدا کردم!»</p>
<p>- داره رو اعصابم راه میره. صداشو ببر.</p>
<p>- بابا آخه جوجه رو که نمیشه ساکت کرد!</p>
<p>- الآن بهت می‏گم که چه جوری میشه ساکتش کرد.</p>
<p>پدر به سوی آشپزخانه رفت و سپس صدای پاهایش به سمت انباری شنیده شد.</p>
<p>صدای جیک‏جیک جوجه بلند شد.</p>
<p>صدای غرش پدر بلند شد.</p>
<p>صدای جوجه و پدر بلند بود.</p>
<p>صدای جوجه بلند ماند.</p>
<p>صدای پدر بریده شد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.kharmahi.com/archives/270/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>کیک تولد</title>
		<link>http://www.kharmahi.com/archives/266</link>
		<comments>http://www.kharmahi.com/archives/266#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 20 Jun 2009 19:51:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>آرش</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[تصویرسازی]]></category>

		<category><![CDATA[کوتاه]]></category>

		<category><![CDATA[تولد]]></category>

		<category><![CDATA[پدر و پسر]]></category>

		<category><![CDATA[کیک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.kharmahi.com/?p=266</guid>
		<description><![CDATA[
بیرون قنادی، پشت ویترین ایستاده بودند. پسر با بی‏تفاوتی تمام چهره پدر را نگاه می‏کرد.
پدر گفت: «پسرم، تو دیگه بزرگ شدی. از این به بعد باید تصمیم‏های بزرگی تو زندگیت بگیری. برای همین، امسال آوردمت تا خودت کیک تولدت رو انتخاب کنی!»
پسر بسیار خوشحال شد. پیش از این هم پدر چنین اجازه‏هایی داده بود؛ در [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><a rel="lightbox" href="http://www.kharmahi.com/images/2009/06/birthday_cake-01.jpg"><img class="size-medium wp-image-265 aligncenter" title="Birthday Cake" src="http://www.kharmahi.com/images/2009/06/birthday_cake-01-400x400.jpg" alt="Birthday Cake" width="400" height="400" /></a></p>
<p>بیرون قنادی، پشت ویترین ایستاده بودند. پسر با بی‏تفاوتی تمام چهره پدر را نگاه می‏کرد.</p>
<p>پدر گفت: «پسرم، تو دیگه بزرگ شدی. از این به بعد باید تصمیم‏های بزرگی تو زندگیت بگیری. برای همین، امسال آوردمت تا خودت کیک تولدت رو انتخاب کنی!»</p>
<p>پسر بسیار خوشحال شد. پیش از این هم پدر چنین اجازه‏هایی داده بود؛ در حد اینکه چوب بستنی‏اش را در سطل آشغال آشپزخانه بیاندازد یا در سطل آشغال اتاق! امروز پیشرفت بزرگی بود. لبخندی به پدر تحویل داد و وارد قنادی شد.</p>
<p>.</p>
<p>.</p>
<p>.</p>
<p>پدر در قنادی را باز و پسر را به بیرون راهنمایی کرد.</p>
<p>پسر اخم‏هایش را در هم گره زده بود و چشم‏های پدر را در جستجوی کمی خجالت کاوش می‏کرد. اما هرچه بیشتر می‏گشت، کمتر می‏یافت. هر بار چشمش به آن شمع بلند و سیاه می‏افتاد، بیشتر عصبانی می‏شد. شک داشت که شمع تولدش حتی فتلیه داشته باشد!</p>
<p>پدر گویی که سوال پسر را حدس زده باشد به پسرش گفت: «تو هنوز صلاح خودت رو نمی‏دونی. هنوز بچه‏ای!»</p>
<p>پسر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود و عصبانیت در تمام وجودش، پرسید: «حالا با این شمع چیکار کنم؟»</p>
<p>و پدر ناگهان تمام عصبانیتش را در سه کلمه از دهانش خارج کرد. یک فعل امری، علامت مفعول (و شاید قید مکان) و اسم مفعول به علاوه‏ی ضمیر مخاطب اول شخص متصل!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.kharmahi.com/archives/266/feed</wfw:commentRss>
		</item>
	</channel>
</rss>
