<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/atomfull.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><feed xmlns="http://purl.org/atom/ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="0.3" xml:lang="en">
<title>خورشید خانوم</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.khorshidkhanoom.com/" />
<modified>2009-12-14T11:26:05Z</modified>
<tagline />
<id>tag:www.khorshidkhanoom.com,2010://1</id>
<generator url="http://www.movabletype.org/" version="4.32-en">Movable Type</generator>
<copyright>Copyright (c) 2009, Ayda</copyright>

<link rel="start" type="application/atom+xml" href="http://feeds.feedburner.com/khorshid" /><feedburner:info uri="khorshid" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com" /><entry>
<title />
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/khorshid/~3/MPgAlTiyit8/002652.php" />
<modified>2009-12-14T11:26:05Z</modified>
<issued>2009-12-14T11:02:20Z</issued>
<id>tag:www.khorshidkhanoom.com,2009://1.2652</id>
<created>2009-12-14T11:02:20Z</created>
<summary type="text/plain">خب لابد جریان آن روز هم مثل همیشه از بوسه‌ها شروع شد. از بوسه‌هایی که هردومان بلد بودیم کی کنترلش را دست‌مان بگیریم. کی من فرمان‌روا باشم و کی او. مثل همیشه داشتم غر نمی‌زدم و غرهایم را جایی توی...</summary>
<author>
<name>Ayda</name>


</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.khorshidkhanoom.com/">
&lt;p&gt;&lt;em&gt;خب لابد جریان آن روز هم مثل همیشه از بوسه‌ها شروع شد. از بوسه‌هایی که هردومان بلد بودیم کی کنترلش را دست‌مان بگیریم. کی من فرمان‌روا باشم و کی او. مثل همیشه داشتم غر نمی‌زدم و غرهایم را جایی توی ذهنم می‌نوشتم که حتمن بهش بگویم مثلن برو ریش‌هایت را بزن. ته‌ريش مال وقت‌هايی‌ست که هزارساعت بوسه‌ پيش رو نداشته باشيم. اصلن ته‌ريش مال توی کتاب‌‌هاست. یا مثلن‌تر چرا این‌جا اين‌همه سرد است یا چرا فلان و بیسار. درست و حسابی که بخواهم بگویم، هیچ‌وقت درگیرِ کامل نشدم. همیشه گوشه‌ی ذهنم یک آدمی نشسته بوده، یک چیزهایی را نوت برمی‌داشته که بعدن یک کاری‌شان بکند. وبلاگ و نوشتن که آمد، دیگر زندگی نماند. مثل یک دبیر دادگاه که تمام وقایع را می‌نویسد، نشسته بودم گوشه‌ی ذهنم، عينکم را سُرانده بودم نوک دماغم، از بالايش نگاه‌مان می‌کردم و تندتند می‌نوشتم، همه چیز را می‌نوشتم. گاهی حتی فیلم‌نامه‌اش را در ذهنم مرور می‌کردم. یک بار به ف وسط برهنه‌گی‌هامان گفتم که نه، باید یک‌جور دیگری می‌بود امروز. و او که خب می‌داند من را و خل‌خليسم و چلانیتم را، نپرسید چه‌طور&lt;/em&gt;. &lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
حالا ديگه گمونم وقتش شده باشه که يکی برداره از خودِ وبلاگ بنويسه، وبلاگ به مثابه دوقلوی به‌هم‌چسبيده‌ی ما. ما که می‌گم، طبعن منظورم ما خود-نگارهای روزمره-نويس‌ايم. ماهايی که با ورق زدن وبلاگامون می‌شه فهميد کجاهاييم و چی کارا می‌کنيم و چيا می‌خوريم و چيا می‌خونيم و با کيا می‌پريم و الخ. ما خودنگارها، از يه دوره‌ای به بعد، می‌چسبيم به وبلاگامون. وبلاگ می‌شه بخشی از صورت‌مون، بدن‌مون، رفتارمون. يعنی اين‌جوری که تا يه جايی، من خودمو تو وبلاگم می‌نويسم. از يه جايی به بعد، وبلاگم منو ادامه می‌ده. نوشته‌هام امتداد حضور منِ نويسنده هستن تو فضای مجازی، و من که دوباره بيدار می‌شم، از ته نوشته‌ی قبلی‌م ادامه پيدا می‌کنم. من چيزی رو می‌نويسم بی‌که تو رو ديده باشم، بی‌که نوشته‌ی من در حضور تو اتفاق افتاده باشه، و تو دفعه‌ی بعد که من رو می‌بينی، رابطه‌مون رو از تهِ نوشته‌ی من ادامه می‌دی. نوشته‌ی من جای خالی غيبت‌ها رو پر می‌کنه. بعدتر اين‌جوری می‌شه که من و تو با هم رفتيم بيرون، رفتيم مهمونی، رفتيم سفر، يه معاشرت چند روزه چند ساعته داشتيم با هم، خداحافظی کرديم، برگشتيم خونه‌هامون، اما معاشرته تموم نمی‌شه اينجا. معاشرته هنوز ادامه داره. حالا که آخر شب شده و نشستی پای مونيور، چشمت دنبال منه، دنبال ای‌ميلی از من، پست‌ای تو وبلاگم، نوت‌ای تو گودر، هر چی، هر مديايی که رد معاشرت‌مون رو داشته باشه تو خودش. می‌خوام بگم وبلاگِ آدمِ خودنگاری مث من، تو رو بدعادت می‌کنه. تو رو عادت می‌ده به اين‌که حالا بيای بشينی رد پای خودتو تو نوشته‌هام پيدا کنی. بيای ببينی امروز بهم خوش گذشته يا نه. فلان هديه‌تو دوست داشته‌م يا نه. از هم‌آغوشی باهات لذت برده‌م يا نه. فلان حرفت ناراحتم کرده يا نه. که بعد يه وقتايی، يه وقتايی که هيچ ردی از خودت نمی‌بينی، که يک کلمه هم در مورد اوقاتی که با هم داشتيم نمی‌نويسم، هيچ اشاره‌ای به باهم‌بودن‌مون نمی‌کنم هيچ‌جا، برات اين سؤال پيش مياد که چه‌طور؟ يعنی بهش خوش نگذشته؟ يعنی براش مهم نبوده؟ يعنی اين‌قدر براش بی‌اهميت بوده‌م؟ هاها، خجالت کشيدی الان خودت، نه؟ می‌خوام بگم حواست هست چه بد عادت شدی کلن؟ حواست هست که اين روزنويسی، چه يه‌طرفه و بديهی و حق مسلم ماست‌ای شده برای تو؟ می‌بينی نوشته‌های من رو تا کجا مصادره می‌کنی برای خودت؟ می‌بينی چه آدمِ مستقلی شده برای خودش اين وبلاگ، اين جی‌ميل، چه بخش مهمی شده تو رابطه؟ قدِ من و تو؟&lt;br /&gt;
 &lt;/p&gt;

&lt;p&gt;می‌خوام بگم وبلاگ آدمای خودنگار، يه آدمِ مستقل‌ان برا خوشون. به اندازه‌ی نصف من می‌تونن با توی مخاطب خاص معاشرت کنن، باهات حرف بزنن، بخندوننت، اندوهگينت کنن، باهات بخوابن، ازت قهر کنن. می‌تونن وقتايی که من نيستم، منِ نويسنده نيستم، جای خالی‌مو پر کنن برات. می‌تونی بيای بشينی تو آرشيوم برات زندگی‌مو تعريف کنم. آدمای قبلی‌مو تعريف کنم. کجا بودم با کی بودم چی‌کار می‌کردم‌های قبلی‌مو تعريف کنم. می‌تونی هروقت شاکی شدی از دستم، بری بگردی تو آرشيوم، کلی آتو گير بياری بذاری جلو روم، که بفرما، يه هم‌چين آدمی هستی. می‌تونی هروقت دلت برا قربون‌صدقه‌هام تنگ شد، بری تو آرشيوم، عاشقانه‌هايی که برات نوشتم رو بخونی، تو دلت قند آب شه هی. می‌تونی وقتی داری پشت سرم حرف می‌زنی، بری تو آرشيوم کلی فَکت پيدا کنی که بشه بر عليه‌ام استفاده کرد. می‌تونی وقتی از دستم حرص‌ت گرفت، بری آرشيو «دوهزار و دو»م رو برداری بذاری رو ميز، بشينين دست‌ام بندازين بهم بخندين. می‌تونی وقتی فلان خاطره‌ت يادت نمیومد، بری بگردی تو آرشيو من، عينِ خاطره‌هه رو بخونی‌ش. می‌بينی؟ وبلاگ من يه هم‌چين آدمی شده برای تو. يه هم‌چين زندگی مستقلی دست و پا کرده برای خودش. يه هم‌چين معاشرت‌های جدا از من‌ای داره دور و بر خودش. بعد برا هميناست که تو رابطه‌هامون، کلی از تقصيرا ميفته گردن من. چرا؟ چون وبلاگِ من يا آدمِ پرحرفه که عادت داره همه‌چی رو از سير تا پياز تعريف کنه و بره پی کارش، وبلاگ تو اما يه آدمِ توداره که فقط می‌ره سر کار و مياد، بی‌که بفهمی تو کله‌ش چی می‌گذره. می‌خوام‌تر بهت بگم تمام اين ادعايی که تو داری تو رفاقت‌مون، که منو مث کف دستت می‌شناسی، که قلق منو بلدی، که فلان و بهمان، برو بشين پن ديقه برا خودت فکر کن مردونه، ببين چند درصدش از تو وبلاگم مياد. که بذار وبلاگ منو ازت بگيرن، يه سال بگذره، بعد بيا معاشرت کن ببينيم دنيا دست کيه. اون‌وقت ببين هنوزم می‌تونی اينچ-بای-اينچِ منو اين‌جوری رصد کنی، اينجوری بلد باشی، اين‌جوری بشناسی؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
می‌خوام بگم يه هم‌چين چيزی شده وبلاگ، يه هم‌چين پديده‌ای شده نوشتن. يه هم‌چين حضور قاطعِ بی‌تخفيفی پيدا کرده تو زندگی‌هامون. شده شاه‌رگ‌ ارتباطی. شده مَفصَل رابطه. شده بخشی از حضور دائم من، سايه‌ی ممتدی که به اين آسونيا ردش تو تاريکی گم نمی‌شه. بعد اين‌جوری شده که منِ خودنگار، ديگه به خاطر نميارم آخرين باری که بلد بودم دنيا رو غيرِوبلاگی ببينم کِی بود. به خاطر نميارم کِی بود که من خوشی عميق يا رنج عميقی رو تجربه کردم و درست همون لحظه به فکر چگونه‌بنويسم‌اش نبودم. يادم نمياد آخرين بار کِی بود که يه اتفاق مهم تو زندگی‌م افتاد و من تو دفتر يادداشته نوت برنداشتم ازش. می‌خوام بگم حواس‌مون هست چه‌همه زندگی‌های ما خودنگارها شده ويوير پارا کُنتارلا*؟ &lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
*زنده‌ام که روايت کنم -- گابريل گارسيا مارکز&lt;/p&gt;

&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/khorshid/~4/MPgAlTiyit8" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://www.khorshidkhanoom.com/archives/002652.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
<title>وبلاگ به مثابه سکوت</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/khorshid/~3/fE2RGN3h2xM/002649.php" />
<modified>2009-11-23T08:07:07Z</modified>
<issued>2009-11-23T07:57:39Z</issued>
<id>tag:www.khorshidkhanoom.com,2009://1.2649</id>
<created>2009-11-23T07:57:39Z</created>
<summary type="text/plain">وبلاگ برای وبلاگ‌نویس گاهی لباسی است که بر تن کرده، صرفن. گاهی می‌شود شلوار، که عریانی تنبانش را بپوشاند. می‌شود پیراهنی سیاه، که اضافه‌وزنش را کمی پنهان کند. می‌شود مینی‌ژوپ، که دلربایی ساق‌هایش را هویداتر کند. می‌شود کلاه پشمی، که...</summary>
<author>
<name>Ayda</name>


</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.khorshidkhanoom.com/">
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;وبلاگ برای وبلاگ‌نویس گاهی لباسی است که بر تن کرده، صرفن. گاهی می‌شود شلوار، که عریانی تنبانش را بپوشاند. می‌شود پیراهنی سیاه، که اضافه‌وزنش را کمی پنهان کند. می‌شود مینی‌ژوپ، که دلربایی ساق‌هایش را هویداتر کند. می‌شود کلاه پشمی، که سرش را از بوران پیرامون حفظ کند. می‌شود دست‌کش ایمنی، که دستش در برخورد به چیزهای سوزاننده نسوزد. طاقت بیاورد. وبلاگ برای وبلاگ‌نویس گاهی فراتر از لباس، می‌شود پوستِ تن. روشن یا تاریک. کشیده یا چروک. خبر از سن و سال و طراوت و تاچ‌های عاشقانه می‌دهد. از گازهای محبت، از باتوم‌های دریافت‌شده. وبلاگ برای وبلاگ‌نویس، گاهی می‌رود در جایی عمیق‌تر. می‌شود جزیی از بافتِ تنش. زیر پوست. وبلاگ برای بعضی‌ از ما جایی بین گوشت و استخوان قرار گرفته. می‌شود آن را جدا کرد تا استخوان‌ها را لخت و خشک تماشا کرد. به بهایی گزاف اما. این جوری است که وبلاگ می‌شود عزیزتر از همه‌چیز، همه‌کس. جوری که وبلاگ‌نویس خودش را، خواستِ تن و روحش را فدای وبلاگش می‌کند گاهی. لحظه‌ها و آدم‌هایش را هم. وبلاگ‌های اخیر، وبلاگ‌های خوش‌بختی هستند چون صمیمی‌ترینِ نویسنده‌اند. نزدیک‌ترینش. بی‌واسطه‌ترینش. و پیوندی ناگسستنی با صاحب‌شان دارند. تنیده شده‌اند در جان و روح و روان و جسمِ و تاریخ و هستیِ نویسنده. جوری که هیچ مدیومی در دنیا، این همه یارِ گرمابه و گلستانِ خالقش نبوده، این‌ همه کلیتِ زندگیِ صاحب‌بلاگ را متاثر نکرده، این همه هویتش را، اشیا و آدم‌ها و تاریخ و جغرافیایش را به خودش متصل نکرده. این جوری است که آدم گاهی خیال می‌کند هیچ مدیومی تا به این حد رستگار نبوده، هیچ‌وقت. &lt;/p&gt;

&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/khorshid/~4/fE2RGN3h2xM" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://www.khorshidkhanoom.com/archives/002649.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
<title>تست می کنیم</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/khorshid/~3/NuuAtqWk4TE/002646.php" />
<modified>2009-11-12T03:56:22Z</modified>
<issued>2009-11-12T03:54:29Z</issued>
<id>tag:www.khorshidkhanoom.com,2009://1.2646</id>
<created>2009-11-12T03:54:29Z</created>
<summary type="text/plain">باز هم تست می کنیم...</summary>
<author>
<name>sanam</name>


</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.khorshidkhanoom.com/">
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;باز هم تست می کنیم&lt;/p&gt;

&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/khorshid/~4/NuuAtqWk4TE" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://www.khorshidkhanoom.com/archives/002646.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
<title>تست</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/khorshid/~3/Ga87pVjoCSE/002645.php" />
<modified>2009-11-08T19:38:41Z</modified>
<issued>2009-11-08T19:37:26Z</issued>
<id>tag:www.khorshidkhanoom.com,2009://1.2645</id>
<created>2009-11-08T19:37:26Z</created>
<summary type="text/plain">تست می کنیم...</summary>
<author>
<name>sanam</name>


</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.khorshidkhanoom.com/">
&lt;p&gt;تست می کنیم&lt;/p&gt;

&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/khorshid/~4/Ga87pVjoCSE" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://www.khorshidkhanoom.com/archives/002645.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
<title />
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/khorshid/~3/9_hnb34B_zA/002644.php" />
<modified>2009-11-01T03:42:58Z</modified>
<issued>2009-11-01T07:11:25Z</issued>
<id>tag:www.khorshidkhanoom.com,2009://1.2644</id>
<created>2009-11-01T07:11:25Z</created>
<summary type="text/plain">درست است که گودر مثلا روی عادات پراکنده خوانی و اسکن کردن و سرسری خواندن مطالب تاثیر می گذارد اما آیا قواعد و شکل گفتمان خاص خودش را بنا نمی گذارد؟ گودر برای من جایی است که مخاطبان و نگاه...</summary>
<author>
<name>Ayda</name>


</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.khorshidkhanoom.com/">
&lt;p&gt;درست است که گودر مثلا روی عادات پراکنده خوانی و اسکن کردن و سرسری خواندن مطالب تاثیر می گذارد اما آیا قواعد و شکل گفتمان خاص خودش را بنا نمی گذارد؟ گودر برای من جایی است که مخاطبان و نگاه خاص آنان و چینش و گزینش های شان مهمتر از خود مطالب و نگاه نویسندگان آن مطالب است. گودر جایی است که شما با انتخاب یک خبر،یک یادداشت و یا عکس و البته نوشتن کامنتی کوچک برآن،سلیقه خاص و منحصر به فردتان را بروز می دهید. اصلا گاهی ما فقط یک خبر را می خوانیم چون فلان دوستمان آن را گزینش کرده که آدم حسابی است و معمولا پرت نمی رود و سلیقه اش مورد قبول ماست. اجازه دهید کمی اغراق کنم و بگویم کانسپت گودر برای من آن نوع آفرینشی را در بر دارد که مارسل دوشان باب اش کرد : نامیدن آفریدن است! وقتی شما یک یادداشت کوچک بر روی خبری خاص می گذارید مرا وا می دارید که آن را از زاویه نگاهی که برای شما مهم بوده بخوانم و آن خبر دیگر همان خبر قبلی نیست.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;(&lt;a href="http://rezabahrami.blogspot.com/2009/10/blog-post_30.html"&gt;+&lt;/a&gt;)&lt;/p&gt;

&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/khorshid/~4/9_hnb34B_zA" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://www.khorshidkhanoom.com/archives/002644.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
<title>وبلاگ و گودر به مثابه آلاسکا</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/khorshid/~3/y-S6ibvGAQs/002643.php" />
<modified>2009-10-28T20:21:13Z</modified>
<issued>2009-10-28T23:45:46Z</issued>
<id>tag:www.khorshidkhanoom.com,2009://1.2643</id>
<created>2009-10-28T23:45:46Z</created>
<summary type="text/plain">وبلاگ و گودر به مثابه آلاسکا یه دختر وحشت زده داغون بود که می خواست از خونواده قاطی پاتی اش فرار کنه اما هیچ جوری نمی تونست. واسه همین تو ذهن خودش دنیاهای خیالی درست کرده بود با آدمای خیالی....</summary>
<author>
<name>Ayda</name>


</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.khorshidkhanoom.com/">
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;وبلاگ و گودر به مثابه آلاسکا&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
یه دختر وحشت زده داغون بود که می خواست از خونواده قاطی پاتی اش فرار کنه اما هیچ جوری نمی تونست. واسه همین تو ذهن خودش دنیاهای خیالی درست کرده بود با آدمای خیالی. تا دبیرستان عروسک بازی می کرد و تخیلاتش رو با باربی ها زندگی می کرد، بعد یادگرفت می شه نوشت و پاره کرد و دور ریخت. بعد یهویی اینترنت و وبلاگ رو کشف کرد. دنیای مجازی شد نجات بخشش. اونقدر فرو رفت و قاطی شد با این دنیای مجازی که دیگه یواش یواش خیلی چیزای اون خونواده قاطی پاتی آزارش نمی داد. اونقدر قاطی شد با آدمای مجازی که یواش یواش دنیای مجازی و واقعی اش با هم گره خورد و یه موقع هایی نمی تونست تشخیص بده کدوم به کدومه. هر بساط دیگه ای هم که اومد، اورکات و فیس بوک و فرند فید و توئیتر و گودر و غیره، همه و همه بهش کمک کرد دنیای مجازی اش رو ولنگ و واز تر کنه. یه روز یه رفیقی بهش گفت بکش بیرون از وبلاگ و فیس بوک و گودر. تو فیس بوک با آدما چایی نمی خورن، زندگی اون بیرونه که جریان داره. اون ماسکی هم که گذاشته بود رو صورتش یهویی کنار رفته بود و یواش یواش این دنیا واقعیه داشت پیشروی می کرد تو دنیای مجازی اش. از اون خانواده قاطی پاتی هم دور شده بود و از جای زخم سال های دور فقط چند تا لک و پیس باقی مونده بود. جای زخم های سال های نزدیک رو هم که قایم کرده بود با مرهم هایی که یه دوست روشون گذاشته بود. خلاصه یه جورایی به خودش غره شده بود که آره، دیگه می تونه از اون دنیای خیالی بکشه بیرون و یه خورده زندگی واقعی کنه و با آدما چایی بخوره. از شما چه پنهون همچین زندگی واقعی بدون درد زیاد رو تجربه کردن هم یه خورده زیر زبونش مزه کرده بود. داشت باورش می شد که ممکنه آدم مثل بقیه آدما زندگی کنه. می فهمین چی می گم؟ زندگی معمولی ها، معمولی معمولی. &lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
ولی ای آقا، ای خانوم! بعضی دردا زخمشون کمرنگ می شه ولی همچین با یه نیشتر کوچولو اونچنان باز می شن و عمق خودشون رو نشون می دن و سوزششون نفست رو می بره که فقط دلت می خواد فرار کنی و با سرعت 180 کیلومتر در ساعت بدویی تو یه اتوبانی که برسه به آلاسکا و بتونی زخمات رو فرو کنی توی یخای اونجا و همونجا بمیری.  &lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
خلاصه، جونم براتون بگه، طلا بگیرن دست هرکسی رو که این بساط وبلاگ و گودر و مابقی النگ و دولنگ های "وب دو" رو اختراع کرد. توش نمی شه با آدما چایی خورد. ولی می شه وقتی نمی تونی با سرعت 180 کیلومتر در ساعت بدویی تو یه اتوبانی که برسه به آلاسکا، حداقل یه جایی واسه خودت داد بزنی بدون اینکه صدای دادت کسی رو از خواب بیدار کنه، یا خیالبافی کنی و هرجوری دلت می خواد با کلمه هات زندگی مجازی بسازی و تو فراموشی همراه با بی حسی موضعی حالش رو ببری. حالا هی بشین فلسفه بافی کن وبلاگ اله و گودر بله. جیگر من که امشب کمتر می سوزه بعد از دو ساعت چریدن اینجا. فلسفه رو فردا بهش فک می کنم. &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;

&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/khorshid/~4/y-S6ibvGAQs" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://www.khorshidkhanoom.com/archives/002643.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
<title />
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/khorshid/~3/HQJ80Lqyp9I/002642.php" />
<modified>2009-10-26T05:26:34Z</modified>
<issued>2009-10-26T08:55:26Z</issued>
<id>tag:www.khorshidkhanoom.com,2009://1.2642</id>
<created>2009-10-26T08:55:26Z</created>
<summary type="text/plain">ما آلن دوباتنیم در سیر و سفر. نشسته‌ایم پشت میزمان، دست‌مان را گذاشته‌ایم روی ماوس، اسکرول می‌کنیم و در سفریم. عکس‌ها را نگاه می‌کنیم. نوشته آدم‌ها را می‌خوانیم. با پ توی ترافیک گیر می‌کنیم، صدای نفس‌های لاله را می‌شنویم، کنار...</summary>
<author>
<name>sanam</name>


</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.khorshidkhanoom.com/">
&lt;p&gt;ما آلن دوباتنیم در سیر و سفر. نشسته‌ایم پشت میزمان، دست‌مان را گذاشته‌ایم روی ماوس، اسکرول می‌کنیم و در سفریم. عکس‌ها را نگاه می‌کنیم. نوشته آدم‌ها را می‌خوانیم. با پ توی ترافیک گیر می‌کنیم، صدای نفس‌های لاله را می‌شنویم، کنار فربد نشسته‌ایم و می‌گوییم چه شباهتی،‌ چه حس‌های مشترکی. می‌افتیم وسط دعوای علیبی و پارکبان. صفحات کتابی را که هرمس برای سابینا نوشته ورق می‌زنیم،  مزه‌ اناری که آیدا توی  ظرف سفالی آبی‌رنگ دانه کرده، می‌پیچد توی دهانمان و همراه ماشین الهه با جرثقیل می‌رویم.  از کدام بخش سفر برایتان بگویم؟ از جایمان تکان نمی‌خوریم و هر روز کلی گردش می‌کنیم و توی گودر از سر و کول هم بالا می‌رویم و همه اینها عیش مدامی است که تمامی ندارد. توی یک تحریریه بزرگ پر از آدم، توی یک اداره پر از کارمندهای عبوس و بی‌حرف، توی شرکت، توی ماشین یا کنج خانه، فقط ماییم که چشم دوخته‌ایم به این صفحه و مدام خطوط چهره‌مان تغییر می‌کند و هیچ زمانی را برای عیش هدر نمی‌دهیم. چشم دوخته‌ایم به این صفحه و یک‌دفعه صدای قهقهه‌مان، فضا را هزل‌گونه می‌کند و سرها با تعجب به سمتمان می‌چرخد و همیشه کسی هست که بپرسد به چی می‌خندی؟ بگو ما هم بخندیم. ولی مگر می‌شود برایشان گفت؟ برای آنها از سفری گفت که هیچ روز خدایی نرفته‌اند؟ که به گمان بعضی‌هایشان این سفر نیست، وقت تلف کردن و کار بی‌فایده کردن و جوانی را هدر دادن است. ما لذت را از سوراخ سنبه‌های زندگی داریم بیرون می‌کشیم. ما مثل جویندگان طلایی که سنگ‌ها را می‌شکافند و رگه‌های طلا را بیرون می‌کشند، برای پیدا کردن شادی و خوشگذرانی و لذت همه چیز را حفاری می‌کنیم. همه چیز را، حتا شما را دوست عزیز. &lt;/p&gt;

&lt;p&gt;(&lt;a href="http://3roozpish.persianblog.ir/post/451"&gt;+&lt;/a&gt;)&lt;/p&gt;

&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/khorshid/~4/HQJ80Lqyp9I" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://www.khorshidkhanoom.com/archives/002642.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
<title />
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/khorshid/~3/uEn30k-Gq5E/002641.php" />
<modified>2009-10-25T08:20:55Z</modified>
<issued>2009-10-25T11:48:50Z</issued>
<id>tag:www.khorshidkhanoom.com,2009://1.2641</id>
<created>2009-10-25T11:48:50Z</created>
<summary type="text/plain">بعد؟ بعد آدم‌هایی هستند که وبلاگ‌نوشتن برای‌شان مثل این می‌ماند که قطاری دارند که با یک سرعتِ مطمئنه‌ای برای خودش در حرکت است. بعد این جوری است که هر وقت هوس کنند، و دقیقن هوس کنند، بلند می‌شوند می‌روند در...</summary>
<author>
<name>sanam</name>


</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.khorshidkhanoom.com/">
&lt;p&gt;بعد؟ بعد آدم‌هایی هستند که وبلاگ‌نوشتن برای‌شان مثل این می‌ماند که قطاری دارند که با یک سرعتِ مطمئنه‌ای برای خودش در حرکت است. بعد این جوری است که هر وقت هوس کنند، و دقیقن هوس کنند، بلند می‌شوند می‌روند در یک ایستگاهی، پای راست‌شان را بلند می‌کنند، به آرامی می‌گذارند روی پله‌ی ورودیِ قطار. بعد هر ایستگاهی که دل‌شان رضایت بدهد، به همان آرامی، پایِ راست‌شان را می‌گذارند زمین و پیاده می‌شوند. وبلاگ‌هایی هستند که جریانِ نوشتن در آن‌ها به همینِ فِرتی و روان‌ای است. کافی‌ست وبلاگ‌صاحابِ مربوطه اراده کند، صرفن.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;آدم‌هایی هم هستند که وبلاگ برای‌شان یعنی چادرکشیدن از روی یک پونتیاکِ 73 که سال‌هاست در پارکینگ خاک می‌خورد. یعنی سرویس‌ِ کاملِ موتور قبل از هر بار حرکت، یعنی روغن‌ عوض‌کردن، یعنی باز و بسته کردنِ کاملِ لنت‌های ترمز، یعنی بازدید فنیِ کامل از موتور، قبل از حرکت. یعنی عرق‌ریزی روحی و جسمی. که چهار متر حرکت کنند، بعد بایستند، کاپوت را بالا بزنند، یک بار دیگر سرشمع‌ها را چک کنند، بعد با سرعتِ بیست کیلومتر در ساعت حرکت کنند. بعد هم که رسیدند، دوباره وایرهای موتور را باز کنند، به دقت تایِ چادرِ مربوطه را بگشایند، بکشند روی پونتیاک. درِ پارکینگ را هم قفل کنند و بروند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بعد پونتیاک‌سوارانِ ما همان‌هایی هستند که برای چیدنِ تک‌تکِ کلمه‌های‌شان پیشانی‌شان درهم می‌رود. ده بار می‌نویسند و خط می‌زنند. (حواس‌تان هست که سرهرمس دارد الان از کیفیتِ نتیجه‌ی کار حرف نمی‌زند دیگر، ها؟ که داریم دورِ هم از فرق‌داردپروسه‌باپروسه می‌گوییم، صرفن) سرِ خط که می‌خواهند بروند، هی این طرف و آن طرف‌شان را نگاه می‌کنند. سوزنبانانِ قطارهای روان‌مان اما سوار قطار می‌شوند و پیاده می‌شوند، همان‌طور که بستنی‌شان را گرفته‌اند دست‌شان، همان‌طور که سوتِ قطارشان سوتِ کیل‌بیل است، همان‌طور که پیشِ خودشان خیال می‌کنند ذغال‌سنگِ قطارشان ابدی‌ست. ابدی‌ست هم انصافن.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;(&lt;a href="http://sirhermes.blogspot.com/2009/10/blog-post_3008.html"&gt;+&lt;/a&gt;)&lt;/p&gt;

&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/khorshid/~4/uEn30k-Gq5E" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://www.khorshidkhanoom.com/archives/002641.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
<title />
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/khorshid/~3/oa-skaLFS7w/002640.php" />
<modified>2009-10-01T04:48:55Z</modified>
<issued>2009-10-01T08:11:06Z</issued>
<id>tag:www.khorshidkhanoom.com,2009://1.2640</id>
<created>2009-10-01T08:11:06Z</created>
<summary type="text/plain">کلِ وبلاگستان‌مان مگر چند کیلوست که این همه اضافه‌بار؟ شده از شغل‌تان/مان بپرسند و سرمان را بالا بگیریم که وبلاگ‌‌نویسیم؟ ای‌برادرتوهمه‌اندیشه‌ای را آقای شاعر خیلی هم بی‌خود نگفته بود وقتی این‌جا در وبلاگستان این‌طوری گوشت و پوست و استخوان‌مان را...</summary>
<author>
<name>sanam</name>


</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.khorshidkhanoom.com/">
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;کلِ وبلاگستان‌مان مگر چند کیلوست که این همه اضافه‌بار؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br&gt;&lt;br /&gt;
شده از شغل‌تان/مان بپرسند و سرمان را بالا بگیریم که وبلاگ‌‌نویسیم؟  &lt;br /&gt;
ای‌برادرتوهمه‌اندیشه‌ای را آقای شاعر خیلی هم بی‌خود نگفته بود وقتی این‌جا در وبلاگستان این‌طوری گوشت و پوست و استخوان‌مان را گذاشته‌ایم پشتِ در، لخت و برهنه‌ و بی‌پروا محتویات سلول‌های خاکستری کله‌مان را خالی می‌کنیم روی کی‌بردها و می‌پاشیم روی خالیِ صفحه‌های روبه‌روی‌مان. می‌خواهم بگویم وام‌دار هیچ احدالناسی نیستیم این‌جا. نه بارِ تاریخ و جغرافیای جبری‌مان را به دوش می‌کشیم، نه نام و نشانی از پدر و مادر و سنت و خانواده و الخ روی پیشانی‌مان چسبیده. کار و دکان و دکه را سوخته‌ایم در اتوپیایِ خودساخته‌مان و شعر و غزل و دوبیتی‌های آموخته‌مان را آویخته‌ایم، به جایش. آدم‌های معمولی که لابد خیلی هم حوصله‌ی این شامورتی‌بازی‌ها را ندارند، آدم‌های جدیِ آن‌طرف که ما را با انگشت نشانِ هم می‌دهند، آدم‌های معمولی که دنیا را با حواسِ پنج‌گانه‌شان شناخته‌اند و می‌شناسند و تجربه می‌کنند، اغلب متهم‌مان کرده‌اند که بی‌خود بزرگ کرده‌ایم این وبلاگستان‌مان را. بهتان‌مان می‌زنند که خودشیفته‌ایم، که اعتمادبه‌نفس‌های اکتسابی از این تکه‌فضایِ بی‌وزن‌ای که معلوم نیست آخرش کجای کار جهان را تنگ کرده است، به دردِ لای جرز هم نمی‌خورد. می‌خواهم یک وبرعکسِ محکم نثارشان کنم این‌جا. می‌خواهم بگویم اعتباری که آدم این‌جا کسب کرده و می‌کند، بدجوری، بدجوری اتفاقن سرمنشاء درستی دارد. از یک جایی از هستیِ ما می‌آید که شخصی‌ست، خیلی هم شخصی‌ست. شما خیال کن که گذاشته‌اندت در یک محیطِ خالیِ ایزوله، جوری که نام و نشان و حساب بانکی و قد و بالا و خانواده و عمارتِ اجدادی‌ات را گرفته‌اند از تو، همان بدوِ ورود. بعد یک لباسِ یک‌دستِ کتانِ سفید تنت کرده‌اند و روانه‌ات کرده‌اند داخل. برای مدتی نامعلوم. می‌خواهم بگویم محبوبیت‌های داشته و نداشته‌تان را محک بگیرید این‌جا. محکِ خوبی هم بگیرید چون تنها ابزار مشترک‌تان این‌جا ده دانه انگشت است و یک صفحه‌کلید و چهل‌پنجاه کیلوبایت جای خالی، حداقل. بعد با همین‌هاست که این‌طوری دلبری کرده‌اید تا حالا، پادشاهی کرده‌اید در جزیره‌ی خودتان. چهارتا و نصفی آدم جمع کرده‌اید دوروبرتان. می‌خواهم بگویم خوش‌حال باشید، خیلی هم خوش‌حال باشید اگر آدمی شدید این‌جا که حرف‌تان چهارجا خریدار دارد. بعد اگر فرداروزی جایی، سرِ پلی خِرتان را گرفتند که در آن دنیا چه می‌کردید، لابد حرف‌ها دارید برای زدن. لابد خواهید گفت که با همین دست‌های سیمانی‌تان چطور ناتوانی را ناتوان کردید بس که مهر ورزیدید و مهر آفریدید و مهر افشاندید این‌جا، در وبلاگستان. دلی هم اگر شکستید، بهانه‌ای ندارید برای جبر روزگار و مقتضیات زمان و مکان و الخ. می‌خواهم بگویم آدم این‌جا تنها جایی‌ست که مسوولیتِ تام و تمام دارد. نه کسی هول‌مان داده، نه کسی دست‌مان را کشیده. که روزِ قضاوتی اگر در کار باشد، درستش این است که بیاید همین سیاهه‌ی اعمالِ مَجازی‌مان را بگیرد جلوی روی‌مان، که بهانه نیاوریم که مجبور بودیم. که گرفتار بودیم، چه‌ می‌دانم، غمِ نان و اعتبار و آب و فیلان و بیسار داشتیم. وبلاگستان، از بختِ بدِ آن‌ها که تنگ‌نظر بودند و ترش‌رو، تنهاییِ و بی‌کسی و خوفِ شبِ اولِ قبر را دارد. خودت هستی و خودت. با تمامِ کارهای کرده و نکرده‌ات. با تمامِ حرف‌های زده و نزده‌ات. با بارِ تمامِ تصمیمات‌ت، Enterهایی که زدی و Deleteهایی که کردی. حیف که آقای یونیورس دیگر حوصله‌ی پیغمبربازی ندارد، وگرنه لابد دینِ جدیدش را این‌جوری از خودش درمی‌آورد که آدم‌ها را بیاورد این‌تو، بعد ول‌شان کند. بعد تماشا کند. بعد یک جور انسانی و منصفانه‌ای قضاوت‌شان کند. نه این‌طور ناقص و پرتوجیه و مغشوش که الان ظاهرن قرارش را گذاشته با آن‌هایی که ایمان‌شان هنوز نم نکشیده. که این‌طوری آدم گرفتار باشد، هی لحاظ کرده باشد، هی لحاظش را کرده باشند، بعد هم مجبور باشد بیاید جواب پس بدهد که بلاه‌بلاه و الخ.&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;

&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/khorshid/~4/oa-skaLFS7w" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://www.khorshidkhanoom.com/archives/002640.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
<title />
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/khorshid/~3/g5rvCgRXn14/002638.php" />
<modified>2009-09-27T18:53:57Z</modified>
<issued>2009-09-27T19:04:05Z</issued>
<id>tag:www.khorshidkhanoom.com,2009://1.2638</id>
<created>2009-09-27T19:04:05Z</created>
<summary type="text/plain">تو اینفینیتی اند بی‌یاند یا هنوز نفهمیدید وبلاگ‌ها هم دل دارند؟ این‌طوری* شد که وبلاگ‌ها احساس کردند نیاز به کُلونی دارند. نیاز به جایی دارند که جمع بشوند فارغ ازین‌که آن‌ای که آن‌ها را می‌نویسد، همان وبلاگ‌صاحاب‌ها -سلام هرمس، الدفشن،...</summary>
<author>
<name>sanam</name>


</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.khorshidkhanoom.com/">
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;تو اینفینیتی اند بی‌یاند&lt;br /&gt;
یا&lt;br /&gt;
هنوز نفهمیدید وبلاگ‌ها هم دل دارند؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
این‌طوری* شد که وبلاگ‌ها احساس کردند نیاز به کُلونی دارند. نیاز به جایی دارند که جمع بشوند فارغ ازین‌که آن‌ای که آن‌ها را می‌نویسد، همان وبلاگ‌صاحاب‌ها -سلام هرمس، الدفشن، رضا قاسمی- کی‌ست و کجاست و چه‌کار می‌کند. توی یک پروژه‌ی عظیم مشغول است و وقت سرخاراندن ندارد، یا نشسته پشت یک میز توی اتاقی که خیلی وقت است رنگ‌نشده یک مگس‌کش گرفته دستش و مگس‌ها را باد می‌زند. همین وقت‌ها بود که اصلن وبلاگ جدا شد از وبلاگ‌صاحاب. شخصیت پیدا کرد. بزرگ شد و گاهی شخصیت‌ش آن‌قدر رشد کرد که شخصیت صاحبانش را از رنگ و رو انداخت یا شخصیتی فراتر و آرمانی‌تر از شخصیت آدم منتسب به وبلاگ پیدا کرد؛ جوری که دیگر مثلا هرمس، رامین نبود. میرزا، محمد. فیلانی، فیلان. &lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
توی همین گیر و دار بود که وبلاگ‌ها فارغ ازین‌که کی دارد می‌نویسدشان یک صنف تشکیل دادند و گوشه‌ی تمپلیت هم را کشیدند که توی یک جایی جمع شوند. این‌جوری بود که گودر شد تجمع وبلاگ‌ها. موقر و متین. بعد کم‌کم وبلاگ‌ها دل‌شان برای صاحبان‌شان تنگ شد. صاحبا‌ن‌شان در کسوت نویسنده‌گان‌شان. در کسوت چیزی یا کسی که آن‌ها را می‌نویسد، نه در قالب آدمی که آن بیرون یک زندگی‌ای دارد، حیاتی دارد، خانواده‌ای زنی شوهری چيزی دارد. آدمی که صرفن از آن وبلاگ متولد شده، هویت گرفته و بلد نیست سبزی بخرد اگر هیچ‌وقت در وبلاگش ننوشته من هم سبزی می‌خرم. بعد وبلاگ‌ها زبان باز کردند به واسطه‌ی صاحبانی که حالا تحت قدرت وبلاگ‌های‌شان بودند. آدم‌ها آمدند نشستند و صدای وبلاگ‌شان شدند. آن یکی وبلاگ به این یکی گفت بذار پنج دقیقه واسه خودم باشم. دوتای دیگر رفتند دنبال مورچه بگردند. سومی نشست به بلوف زدن. چارمی بلوف سومی را هو کرد. پنجمی نثر مسجع بافت. ششمی و هفتمی فیلان و بیسار و الخ. یک چیزی این وسط پدید آمد که نه وبلاگ بود نه وبلاگ صاحاب. یک میانه‌ای یک چیزی یک مدیایی شد برای خودش اصن اووووف!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
این‌جوری‌ست که من می‌گویم اصلا حکایت آدمی‌زاده حکایت منشوری چند وجهی‌ست، شخصیت‌هايی به اندازه‌ی وبلاگ‌هایی که دارد. من می‌توانم چندين و چند وبلاگ‌صاحاب باشم در این‌جا و شما نمی‌فهمید آیا معادل بیرونی دارد این کاراکتر یا نه. شما نمی‌فهميد اصلن همه‌شان من هستم يا نه. جانِ کلام این‌ که هر آدمی می‌تواند تئو و کیقباد و پویان خودش  باشد اصلن.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
*این‌طوری هم یک مفهوم انتزاعی‌ست که شما باید بروید فکر کنید سر و ته‌ش را دربياورید، ولی محض دادن کلو، توصیه می‌کنم حواس‌تان به آن پست اتوپیای آزموسیس باشد که چاملی راه افتاد و رفت تا یک جایی پیدا کند که &lt;a href="http://limbosis.blogspot.com/2007/05/blog-post_22.html"&gt;بلاه بلاه&lt;/a&gt;.&lt;/p&gt;

&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/khorshid/~4/g5rvCgRXn14" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://www.khorshidkhanoom.com/archives/002638.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
<title />
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/khorshid/~3/GTUrFqvu4ms/002637.php" />
<modified>2009-09-26T14:42:09Z</modified>
<issued>2009-09-26T17:56:40Z</issued>
<id>tag:www.khorshidkhanoom.com,2009://1.2637</id>
<created>2009-09-26T17:56:40Z</created>
<summary type="text/plain">ما وبلاگ‌هامان را می‌نويسيم، سپس وبلاگ‌هامان ما را می‌نويسند. -سيلويا پرينت کم‌کم وبلاگ می‌شود هويت آدم. يعنی يک وقتی می‌رسد که شما ديگر من را نمی‌بينيد و فقط دو سه روز پيش‌ام را می‌بينيد، همان‌قدری که در وبلاگ نوشته‌ام. همان...</summary>
<author>
<name>sanam</name>


</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.khorshidkhanoom.com/">
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;ما وبلاگ‌هامان را می‌نويسيم، سپس وبلاگ‌هامان ما را می‌نويسند.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
-سيلويا پرينت&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
کم‌کم وبلاگ می‌شود هويت آدم. يعنی يک وقتی می‌رسد که شما ديگر من را نمی‌بينيد و فقط دو سه روز پيش‌ام را می‌بينيد، همان‌قدری که در وبلاگ نوشته‌ام. همان روزی را که یادم مانده است بنويسم. شما فکر می‌کنيد من هيچ کار ديگری جز آن‌هايی که در وبلاگم می‌نويسم نمی‌کنم. شما فکر می‌کنيد من هميشه با مترو و اتوبوس می‌روم سر کار. شما می‌فهميد من پنج‌شنبه‌ها تعطيلم و جمعه‌ها بازم. شما می‌فهميد موبايل من نوکيا است و قديمی است و خيلی چيزهای ديگر. شما هرجا مطلبی در مورد اسنيک يا راننده‌ی تاکسی يا آخرين انسان روی زمين بخوانيد، ياد من می‌افتيد و خيال می‌کنيد آن را من نوشته‌ام. شما هر مطلب سبز و طنزی به اسم ناشناس در فلان روزنامه بخوانيد، خيال می‌کنيد من نوشته‌ام. شما اگر فلان مطلب عاشقانه در فلان وبلاگ یا فلان روزنامه بخوانيد، با اسم ناشناس، خيال نمی‌کنيد من نوشته‌ام. اصلن به ياد من نمی‌افتيد. اصلن من را آدم هم حساب نمی‌کنيد. چرا؟ مگر من چه هيزم تری به کی فروخته‌ام که اين‌جوری؟ شما جدی جدی فکر می‌کنيد تمام زندگی من راننده‌های اتوبوس و جنبش سبز و رکورد اسنيک است و هيچ احساس‌ای ندارم. شما فکر می‌کنيد من هميشه همين‌قدر شاد و شنگول‌ام و اگر دارم گريه می‌کنم لابد پیازی چيزی پوست کنده‌ام. شما حتا نمی‌دانيد من دوست‌پسر دارم يا دوست‌دختر. شما حتا نمی‌دانيد من کی را دوست دارم، چه غذايی را، چه خواننده‌ای را، چه رنگی را. &lt;/p&gt;

&lt;p&gt; &lt;br /&gt;
وبلاگ من تکه‌های اجتماعی من را می‌نويسد و شما همين‌قدر از من بلديد. وبلاگِ آن‌يکی تکه‌های خصوصی‌اش را می‌نويسد و شما همان‌قدرش را. بعد من و شما و همه، فکر می‌کنيم «من» همين‌ام که می‌نويسم، و زندگی‌ام هيچ سوراخ‌سمبه‌ی ديگری ندارد. دارد. شما فکر می‌کنيد من حق ندارم هيچ سوراخ‌سمبه‌ی ديگری داشته باشم، چون تا حالا ازش ننوشته‌ام. دارم. شما فکر می‌کنيد من مجبورم خيلی چيزها را از خودم توی وبلاگم بنويسم، به شما که دوست‌ام هستيد بگويم، باهاتان در ميان بگذارم. مجبور نيستم. نمی‌گويم. نمی‌گذارم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt; &lt;br /&gt;
شما خودتان مگر کی هستيد؟ مگر من که شما را نمی‌شناسم، من که شما را نمی‌خوانم، شده تا حالا از زندگی شخصی‌تان سؤال کنم؟ شده بپرسم کره‌بز اين پست را برای کی نوشتی؟ شده بهم بربخورد چرا تمام اتفاق‌های دیروزت را برای من تعريف نکردی؟ نشده. شده به‌تان بگويم چرا هميشه با پيژامه وبلاگ من را می‌خوانيد و با کت‌شلوار نه؟ شده به‌تان گير بدهم چرا تا حالا نگفته بودی ليسانس‌ات را از کدام دانشگاه گرفتی؟ شده ازتان بپرسم مارک لپ‌تاپ‌تان که با آن وبلاگ من را می‌خوانيد چيست؟ نشده. پس چرا به خودتان حق می‌دهيد که فکر کنيد من فقط به اتوبوس‌ها توجه می‌کنم و از آژانس خوشم نمی‌آيد؟ چرا فکر می‌کنيد فقط مار و اسب را دوست دارم؟ چرا فکر می‌کنيد موظف‌ام تمام کارهايی را که آخرين انسان روی زمين در خلوت خودش انجام می‌دهد، برای‌تان شرح دهم، نکته‌به‌نکته، مو‌به‌مو؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt; &lt;br /&gt;
اصلن من می‌خواهم بدانم چرا هر مطلب‌ای که از من می‌خوانيد، بدون اين‌که ذره‌ای به احساسات من توجه کنيد با يک ذهن پيش-داورانه خيال می‌کنيد يا دارم طنز می‌نويسم، يا سبز؟ چرا فکر می‌کنيد فلانی تمام فکر و ذکرش در زندگی، غذاست؟ چرا فکر می‌کنيد بهمانی هيچ دغدغه‌ی ديگری جز گربه‌ها ندارد؟ نکنيد. من شما را دوست دارم. شما هم من را دوست داشته باشيد. شما هم ما را دوست‌داشته باشيد. ما وبلاگ‌نويس‌ها هم آدميم، معصوم نيستيم که. نوشته‌ها را بدون پيش‌داوری ذهنی بخوانيد. از روی نوشته‌ها زندگی واقعیِ نويسنده ‌ را برای خودتان ترسيم نکنيد.  اگر هم ترسيم می‌کنيد، لااقل بعدش ترميم کنيد، تعديل کنيد، تصحيح کنيد، تکذيب کنيد حتا، اشکالی ندارد. من اصلن آمده‌ام همين فرهنگ را عوض کنم. همين فرهنگ را جا بيندازم.  مهم اين است که همه به فردايی بهتر ايمان داشته باشيم. مهم اين است که باور کنيم می‌شود دنيا را عوض کرد، دست در دست هم، با بطری آب معدنی و سرکه.&lt;/p&gt;

&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/khorshid/~4/GTUrFqvu4ms" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://www.khorshidkhanoom.com/archives/002637.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
<title>نظرهای سبز قديمی شما را خريداريم</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/khorshid/~3/aXG3JjldtXM/002636.php" />
<modified>2009-09-23T22:07:14Z</modified>
<issued>2009-09-24T01:31:25Z</issued>
<id>tag:www.khorshidkhanoom.com,2009://1.2636</id>
<created>2009-09-24T01:31:25Z</created>
<summary type="text/plain">نظرهای سبز قديمی شما را خريداريم حالا که هنوز پای نوستالوژیِ آن‌وقت‌های وبلاگستان داغ است و مقارن شده با اين روزها که تب گودر بالا گرفته -حالا يک روزی هم می‌نشينيم سر فرصت برای‌تان می‌نويسيم از اين که اصولن گودر...</summary>
<author>
<name>Ayda</name>


</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.khorshidkhanoom.com/">
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;نظرهای سبز قديمی شما را خريداريم&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt; &lt;br /&gt;
حالا که هنوز پای نوستالوژیِ آن‌وقت‌های وبلاگستان داغ است و مقارن شده با اين روزها که تب &lt;a href="http://www.google.com/reader/"&gt;گودر&lt;/a&gt; بالا گرفته -حالا يک روزی هم می‌نشينيم سر فرصت برای‌تان می‌نويسيم از اين که اصولن گودر چيست و کجاست و چی شد که گودر شد گودر-، نگارنده می‌خواهد يادی بکند از کامنت‌دانیِ مرحوم، که اين روزها جايش را دودستی بخشيده به شرد-آيتمزهای گودر و نوت‌ها و کامنت‌ها و لايک‌ها و الخ. نگارنده يادش هست قديم‌ترها، که هنوز گودری در کار نبود، کامنت‌دانی شده بود محل معاشرت رفقا. هر پست‌ای به فراخور مضمون، از هيچی تا يک‌عالمه کامنت دريافت می‌کرد، از غريبه و آشنا.  اين وسط عده‌ای معمولن مقيم جاکامنتی بودند، بی‌که وبلاگ‌صاحاب باشند و الخ -سلام آقای &lt;a href="http://oldestfashion.blogspot.com/"&gt;الدفشن&lt;/a&gt;-، بعد تو اسم‌هاشان را از همان کامنت‌دانی خودت و رفقا می‌شناختی، عده‌ای که به طور ثابت روی هر پست‌ای چيزی می‌نوشتند به‌هرحال، از تعريف و تکذيب گرفته تا نظرات بعضن سازنده و اغلب نسازنده، از حرف حساب گرفته تا گل‌واژه. عده‌ی ديگری هم بودند از دوستان، که کامنت‌هاشان يعنی خوانديم‌ات، فارغ از نوشته و موضوع و منظور نگارنده و اين‌ها. يعنی خودشان را موظف می‌دانستند مدام در کامنت‌دانی حضور مبارک‌شان را به هم برسانند، ال* معاشرت مجازی. يک چند نفری هم بودند، که کامنت‌هاشان آبرو و اعتبار جاکامنتی محسوب می‌شد، که ارج و قرب می‌داد به نوشته، به بحث، به هرچی. که اصلن اسم‌شان را و لينک‌شان را که می‌ديدی توی کامنت‌ها، ته دل‌ات قندی کله‌قندی چيزی آب می‌شد، بی‌هوا. نيش‌ات باز می‌شد هم‌عرض نيش خانم جوليا رابرتز -سلام &lt;a href="http://elcafeprivada.blogspot.com/"&gt;آهونمی‌شوی جان&lt;/a&gt;-، و خودمانيم ديگر، خوش‌خوشان‌ات می‌شد مثل چی. بعد نگارنده يادش هست ميانِ همان معاشرت‌های کامنت‌ای، نظر همان دسته‌ی آخر چه اهميت‌ای داشت برايش. يادش می‌ماند کی چی گفته بود در باب فلان موضوع. خودش را و نوشته‌هاش را می‌شد که محک بزند، به استناد همين آدم‌ها که قبول‌شان داشت، که مويی سفيد کرده بودند در عالم مجازستان و نوشتن و فيلان و بيسار.  اين روزها اما، به مدد پيشرفت تکنولوژی و گودر و الخ، ما نگارنده‌ها عملن بخش مهمی از فيدبک‌ها را از دست داده‌ايم. اين روزها جاکامنتی تبديل شده به شيئی تزئينی. گودر و شرد-آيتمز و مخلفات‌اش هم عمومن فيدبک‌هاش حول و حوش محتوا دور می‌زند، نه ساختار. آن دسته‌ی آخر هم، آن آدم‌های هيجان‌انگيز وبلاگستانِ آن‌وقت‌ها، الان تقريبن همه‌شان شده‌اند جزو رفقا، به يمن گودر. اين‌جوری‌ست که تو ديگر نمی‌دانی رفيق‌ات من‌باب رفاقت و معاشرت و بلاه‌بلاه است که فلان نوشته‌ات را شر کرده، يا واقعن دوست‌اش داشته و به نظرش نوشته‌ی مقبول‌ای آمده. می‌خواهم بگويم بخش مهمی از نقدهای سازنده را از دست داده‌ايم ديگر، اين روزها، به واسطه‌ی رفاقت‌ها و معاشرت‌های گرمابه و گلستان. اين‌جوری می‌شود که گاهی، از سر اتفاق، ديدنِ فلان اسم يا فلان آی‌دیِ قديمی در کامنت‌دانی، يک‌هو آدم را پرت می‌کند به روزگاری نه‌چندان دور، که هنوز فرق می‌کرد کامنت با کامنت، تاريکی با تاريکی-سلام آقای &lt;a href="http://www.rezaghassemi.org/davat.htm"&gt;رضا قاسمی&lt;/a&gt;-.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt; &lt;br /&gt;
* اين ال هم که می‌گوييم، يک چيزی‌ست به فتح الف، مختصرکرده‌ی ترکيبِ «از لحاظِ»، که هی مجبور نباشيم متناوبن اين ظای دسته‌دار را به زحمت بيندازيم و اين‌ها، مخصوصن وايا اس‌ام‌اس، مخصوصن در اين عصر مينيمال، مخصوصن همين‌جوری کلن.&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;

&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/khorshid/~4/aXG3JjldtXM" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://www.khorshidkhanoom.com/archives/002636.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
<title>وبلاگ‌های‌تان را آب می‌دهيم‌شان</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/khorshid/~3/jnhdpp_zBoQ/002635.php" />
<modified>2009-09-16T20:25:21Z</modified>
<issued>2009-09-17T00:41:17Z</issued>
<id>tag:www.khorshidkhanoom.com,2009://1.2635</id>
<created>2009-09-17T00:41:17Z</created>
<summary type="text/plain">وبلاگ‌های‌تان را آب می‌دهيم‌شان همين اواخر خانوم شين نوشته بود: "منظره‌ی وبلاگ‌های متروک از صحنه‌های غم‌انگیز دنیای مجازی است. لازم هم نیست که صاحب وبلاگ آشنا باشد. همین که چشمت می‌افتد به نوشته‌ی شادمانه‌ای که مثلا از سومین جشن تولد...</summary>
<author>
<name>sanam</name>


</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.khorshidkhanoom.com/">
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;وبلاگ‌های‌تان را آب می‌دهيم‌شان&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt; &lt;br /&gt;
&lt;em&gt;همين اواخر &lt;a href="http://mrsshin.blogspot.com/2009/08/blog-post_31.html"&gt;خانوم شين&lt;/a&gt; نوشته بود: "منظره‌ی وبلاگ‌های متروک از صحنه‌های غم‌انگیز دنیای مجازی است. لازم هم نیست که صاحب وبلاگ آشنا باشد. همین که چشمت می‌افتد به نوشته‌ی شادمانه‌ای که مثلا از سومین جشن تولد دخترش نوشته و بعد بدون هیچ توضیحی ناپدید شده، فکر می‌کنی که بعدش چی شد؟ دخترک مریض شد؟ یا نه؟ چرا دیگر وبلاگش به روز نشد؟ گاهی که در جستجوها می‌رسم به این خانه‌های گرد و خاک گرفته، فکر می‌کنم یعنی صاحبش الان کجاست؟ مرده؟ زنده است؟ حال وبلاگ نوشتن ندارد؟ یعنی اگر یک روز به هر دلیلی بخواهم وبلاگم را ترک کنم حتما پاکش می‌کنم. نمی‌گذارم خس‌خس نصفه‌جانی در دنیای مجازی بماند. بعد آدم‌ها هی درنگ کنند و شک کنند که مرده؟ زنده است؟ یا دیگر به این خانه سر نمی‌زند؟"&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
هر نسلی، هر اکيپی، يه پديده داره تو دوران خودش، يه نقطه عطف مشترک. تو اين سال‌های اخير، يکی از مدياهايی که مهم‌ترين و عميق‌ترين تأثير رو تو زندگیِ ماها گذاشته همين پديده‌ی وبلاگ بوده.  حداقل ماهايی که هفت‌هشت‌ساله داريم نان‌استاپ وبلاگ می‌نويسيم، همه‌مون قبول داريم که چه‌قدر زندگی و روابط‌مون از اين دنيای مجازی تأثير گرفته و وبلاگ چه سهم بزرگی تو اين تغييرها داشته.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
اون وقتا که تعداد کل وبلاگای فارسی به صدتا هم نمی‌رسيد، اين مجازستان برای خودش يه دهکده‌ی کوچيک بود با مختصات زندگی روستايیِ خودش. اون‌وقتا که حسين درخشان تازه اولين آجُرای دهکده رو چيده بود رو هم، دو تا تمپليت بيش‌تر نداشتيم، نارنجيه و آبيه. جاکامنتی و بلاگ‌رولينگ و پروفايل و نيم‌فاصله و اينايی در کار نبود. خيلی که پيش‌رفته شده بوديم  واسه خودمون لوگو می‌ساختيم يا از تمپليت‌های غيرِ حودری استفاده می‌کرديم. هفتاد هشتاد نفر آدم بوديم با صفحه‌های سفيد ساده، پلاک‌های نارنجی و آبی، اسم‌های ساده، نوشته‌های ساده. آدما شروع کرده بودن خودشونو نوشتن، بی‌ادا و اصول، بی‌زرق‌وبرق.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
اون وقتا که می‌شد کل وبلاگستان فارسی رو تو يه ساعت خوند، دو سه تا وبلاگ بودن که خيلی از ماها رو وسوسه کردن به وبلاگ‌نويسی. يکی‌شون همين خورشيد خانوم بود، يکی‌شون ندای منسجم. الان اگه از قديميای وبلاگستان بپرسی، خيليا با همين نوشته‌های بی‌تکلف و خودمونی خورشيد و ندا وبلاگ‌نويس شدن. شيوه‌ی روايت ساده و جسورانه‌‌شون آدم رو جذب می‌کرد به خوندن، به نوشتن.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
حالا هشت سال ازون موقع می‌گذره. حالا ديگه تعداد وبلاگ‌های فارسی قابل شمارش نيست. اون روستای دورنگ برای خودش شده يه کلان‌شهرِ بی‌در و پيکر. حالا هزارجور امکانات و زرق و برق مختلف اضافه شده به وبلاگا. خيليا هم‌ديگه رو نمی‌شناسن. خيليا هم‌ديگه رو نمی‌خونن، خونده نمی‌شن. مجازستان‌مون شده محله‌محله. شده کولونی‌های مختلف. ‌درسته که خيلی عوض شده و جذاب‌تر و رنگارنگ‌تر، اما خودمونيم ديگه، حال و هوای اون دوران رو نداره هيچ.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
تو اين کلان‌شهرِ امروزی، خيلی از اسمای قديمی ديگه نيست. خيلی از غول‌های وبلاگستان که اون دوره نوشته‌های خوندنی داشتن و وبلاگ‌های پرخواننده، ديگه نمی‌نويسن. خيليا پناه بردن به وبلاگ مخفی. خيليا به کل دچارِ زندگیِ واقعی شدن و مجازستان و حواشی‌ش رو بوسيدن و گذاشتن کنار. چند نفر اما هنوز هستن از همون وقتا. هنوز کج‌دار و مريز چراغ وبلاگ‌شون رو روشن نگه داشتن و علی‌رغم تمام دست‌اندازهای زندگی، دارن می‌نويسن. يکی‌شون همين خورشيد خانوم. خورشيد خانوم با اون لوگوی نارنجی قديمی و يادداشت‌های شهر شلوغ.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href="http://www.deltangestan.com/"&gt;شاهين دلتنگستان&lt;/a&gt;، يه جمله‌ی طلايی داشت سر در وبلاگش: برای ثبت لحظاتی که کار بهتری ندارم. حالا ما دقيقن نمی‌دونيم آدما به چی می‌گن کار بهتر، اما اينو می‌دونيم که هر کی تصميم می‌گيره ديگه ننويسه، حتمن دليلِ مهم‌تری داره لااقل. کار بهتر؟ خدا می‌دونه! چند روز پيشا که خورشيد  نوشته بود وبلاگش رو گذاشته برای فروش، گفتم هه، مگه وبلاگستان بی‌خورشيدخانوم هم می‌شه؟ نمی‌شد خوب. بعد يه سری دليل آورد که چرا ديگه وبلاگش نمياد. همه‌ی آدما در مقاطعی از زندگانی وبلاگ‌شون نمياد، خوب اين طبيعيه. اما نمی‌شه بندازنش دور که. اين شد که عجالتن تا خود خورشيدخانوم سرش به کارهای بهتر گرمه، قرار شد با بر و بچ بيايم اين‌جا گلدوناشو آب بديم، تا خودش برگرده.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
اين‌جورياست که از حالا به بعد خدا می‌دونه کی قراره تو اين وبلاگ چی بنويسه.&lt;/p&gt;

&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/khorshid/~4/jnhdpp_zBoQ" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://www.khorshidkhanoom.com/archives/002635.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
<title>این وبلاگ واگذار شد</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/khorshid/~3/dEI7uy867Ws/002634.php" />
<modified>2009-09-11T15:01:07Z</modified>
<issued>2009-09-11T19:23:02Z</issued>
<id>tag:www.khorshidkhanoom.com,2009://1.2634</id>
<created>2009-09-11T19:23:02Z</created>
<summary type="text/plain">این وبلاگ واگذار شد خب هر چیزی یه عمری داره دیگه. بعد هم یه موقع هایی آدم دچار یه معذوراتی می شه که نمی تونه یه چیزایی رو بنویسه. خلاصه اینکه دیگه واقعا امکانش نیست من وبلاگ بنویسم. (نه اینکه...</summary>
<author>
<name>sanam</name>


</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.khorshidkhanoom.com/">
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;این وبلاگ واگذار شد&lt;/strong&gt; &lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
خب هر چیزی یه عمری داره دیگه. بعد هم یه موقع هایی آدم دچار یه معذوراتی می شه که نمی تونه یه چیزایی رو بنویسه. خلاصه اینکه دیگه واقعا امکانش نیست من وبلاگ بنویسم. (نه اینکه نخوام، نمی شه واقعا.) بعد دیدم ولی حیفه این خورشید خانوم رو ول کرد به امون خدا. هوست و دومینش هم که واسه دو سال دیگه تمدید شده. فک کردم حیفه اینجا سوت و کور بمونه. گفتم بدمش به یکی دیگه. بعد فک کردم کی بهتر از آیدا؟ مخش رو زدم و قبول کرد که بیاد اینجا بنویسه. شاید بده بقیه هم بنویسن. این انرژی دار و دسته تی آی حیفه به هدر بره. اینجا هم که افتاده خالی و متروکه. فقط این بالا چیزایی که من تو گوگل ریدرم به اشتراک می ذارم (شر یا شیر می کنم) واسه خودش میاد دیگه. &lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
پس از این به بعد این شما و آیدای وبلاگستان که همیشه عاشق نوشته هاش بودم. هر بدی خوبی ای از من دیدین ببخشید. این وبلاگ واقعا زندگی من رو از این رو به اون رو کرد و بهترین دوستای زندگی ام رو از طریقش پیدا کردم. حالا شاید بعضی وقتا هم اومدم خودم یه چیزی نوشتم که اونوقت به اسم خودم امضا می کنم :) و البته کماکان مثل همیشه وبلاگ های همه اتون رو می خونم و همون خوره همیشگی که بودم خواهم بود. &lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
به امید روزای بهتر :)&lt;br /&gt;
&lt;div align="right"&gt;&lt;img alt="خورشید خانوم" src="http://www.khorshidkhanoom.com/images/khorshid_avatar_bigger.jpg" width="73" height="73" /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;

&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/khorshid/~4/dEI7uy867Ws" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://www.khorshidkhanoom.com/archives/002634.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
<title>trapped</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/khorshid/~3/qGkfgR2-5jM/002633.php" />
<modified>2009-09-10T21:13:13Z</modified>
<issued>2009-09-11T00:39:25Z</issued>
<id>tag:www.khorshidkhanoom.com,2009://1.2633</id>
<created>2009-09-11T00:39:25Z</created>
<summary type="text/plain">trapped "What you see out there is not me. It's just a performance," she said. from "The Land of the the Midgets and the Witch" p.s. This blog is for sale. Please send your offers to khorshid [at] gmail....</summary>
<author>
<name>sanam</name>


</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.khorshidkhanoom.com/">
&lt;div class="eng"&gt;&lt;strong&gt;trapped&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;

&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div class="eng"&gt;"What you see out there is not me. It's just a performance," she said.&lt;/div&gt; &lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div class="eng"&gt;&lt;em&gt;from "The Land of the the Midgets and the Witch" &lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div class="eng"&gt;p.s. This blog is for sale. Please send your offers to khorshid [at] gmail.&lt;/div&gt;&lt;/p&gt;

&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/khorshid/~4/qGkfgR2-5jM" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://www.khorshidkhanoom.com/archives/002633.php</feedburner:origLink></entry>

</feed>
