<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>من و خودم...</title>
<link>https://mahighermez72.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 09 Feb 2020 19:20:51 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>این برام شکسته اما...</title>
<link>https://mahighermez72.blogfa.com/post/690</link>
<description>-خیلی دلم هوای نوشتن کرده، اما می‌دونی؟ دیگه یادم رفته نوشتن رو. بهترین دستاوردی که تو نوجوونی کسب کرده بودم -نوشتن- رو الکی‌الکی از دست دادم، ضمن اینکه اصلا دیگه با محیط بلاگفا راحت نیستم. کاش یک خیری پیدا می‌شد کل این آرشیو رو برام جمع می‌کرد می‌برد بلاگ‌اسپات. -این روزها با سطح انرژی نزدیک به صفر، منتظر یک خبری هستم که احتمالا زندگیم رو خیلی عوض می‌کنه اگر برسه! -چند وقت پیش با خودم فکر می‌کردم من چه دوره نوجوونی سرخوشی داشتم.</description>
<pubDate>Sun, 09 Feb 2020 19:20:51 +0330</pubDate>
<dc:creator>mahighermez72</dc:creator>
<guid>mahighermez72.blogfa.com/post/690</guid>
</item>
<item>
<title>منِ دوسال بعد</title>
<link>https://mahighermez72.blogfa.com/post/689</link>
<description>میخوام برای ارشد تغییر رشته بدم و هی یکی نشسته تو مغزم و میگه: دیره! سه ماه مونده! دیره... اما باید زودتر وارد عمل شم. خدا رو چه دیدی؟ شاید شد! جالبترین اتفاق این مدت این بود که من دوباره خاله شدم و خواهرم سه تا پسر عزیز داره! سومی رو البته ندیدم چون ایران به دنیا نیومد! و فکر هم نمی کنم فعلا بتونه دست جوجه ها رو بگیره و بیاد. ولی با این اوضاع نا به سامان خوشحالم که رفتن. چقدر پیوسته نوشتن برام سخت شده! از بس عادت کردیم تو توییتر یک خطی بنویسیم اینجا هم</description>
<pubDate>Tue, 08 Jan 2019 15:36:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mahighermez72</dc:creator>
<guid>mahighermez72.blogfa.com/post/689</guid>
</item>
<item>
<title>:(</title>
<link>https://mahighermez72.blogfa.com/post/688</link>
<description>تندیس حال گیر ترین اتفاق امشب هم میرسه به اینکه بعد 8-9سال قالب دلنشین وبلاگت از دسترس خارج شده باشه...</description>
<pubDate>Fri, 03 Mar 2017 19:08:02 +0330</pubDate>
<dc:creator>mahighermez72</dc:creator>
<guid>mahighermez72.blogfa.com/post/688</guid>
</item>
<item>
<title>فارغ التحصیل شدگان</title>
<link>https://mahighermez72.blogfa.com/post/687</link>
<description>همیشه جز آدم هایی بودم که خیلی تو زندگی عجله نداشتم. دوران مدرسه هم عجله ای برای بزرگ شدن و خلاص شدن نداشتم -بجز شب های تمام نشدنی امتحان- دانشگاه که اومدیم هم همین شد. نتیجه اینکه تابستونا رو به دانشگاه اومدن فکر نکردم و بجاش یک ترم اضافه تر رفتم دانشگاه -خسته هم گاهی میشدم ولی خب در کل راضیم- واقعیت اینه که من فکر می کنم 6 ماه یا یک سال تاخیر تاثیر بزرگی روی زندگیم نداره. زمان با سرعت باورنکردنی ای میگذره ؛ نظر من همیشه این بوده که از یجایی به بعد زندگی</description>
<pubDate>Mon, 30 Jan 2017 20:12:30 +0330</pubDate>
<dc:creator>mahighermez72</dc:creator>
<guid>mahighermez72.blogfa.com/post/687</guid>
</item>
<item>
<title>بحران مویی!</title>
<link>https://mahighermez72.blogfa.com/post/686</link>
<description>بچه که بودم همیشه موهام کوتاه بود. مامانم هنوزم عاشق اینه که من موهام کوتاه باشه یا به اصطلاح خودش راحت باشم😂 موهام که بلندتر از حد معمول میشد یا خالم کوتاهش میکرد که باز اوضاع بهتر بود اگر نه بابا هر از گاهی که میرفت سلمونی، منم میبرد و میشوند روی صندلی و سفارش مامانم رو تکرار میکرد &quot;آلمانی بزنید براش. &quot; و خب با این توضیح فکر کنم پر واضحه که چرا من از اینکه بهم بگن مهیار یا حتی اسمم رو با ه بنویسن بیزارم.</description>
<pubDate>Tue, 17 Jan 2017 17:16:45 +0330</pubDate>
<dc:creator>mahighermez72</dc:creator>
<guid>mahighermez72.blogfa.com/post/686</guid>
</item>
<item>
<title>بیفور یو...</title>
<link>https://mahighermez72.blogfa.com/post/685</link>
<description>یادم میاد روزی که بین دوستای دبیرستانم، داشتم فیلم من مادر هستم رو توی سینما میدیدم، فقط و فقط من بودم که هق هق میکردم. بعد از اون تلاش کردم بغضم از دیدن فیلم تو سینما رو پنهون کنم. هرچند که هیچوووووقت در پنهان کردن احساساتم موفق نبودم، ولی خب ... این اواخر حتی لانتوری هم تو سینما دیدم، ولی هنوزم که یه وقتی مامانم پیشنهاد میده فلان سریال رو ببینیم، گاهی میگم توانایی تحمل استرسشو ندارم. حالا با این وضعیت از سر شب دارم &quot;من پیش از تو&quot; میخونم و قلبم هر از گاهی</description>
<pubDate>Sat, 26 Nov 2016 22:45:52 +0330</pubDate>
<dc:creator>mahighermez72</dc:creator>
<guid>mahighermez72.blogfa.com/post/685</guid>
</item>
<item>
<title>دارم پتومو گاز میزنم</title>
<link>https://mahighermez72.blogfa.com/post/684</link>
<description>خب، من باز رژیم دارم و شبا میشینم عکس غذا میبینم غش و ضعف میرم😂 انتخاب واحد هم کردم و ترم اخرم داره شروع و به همون زودی تموم میشه🙃😣 میخوام ترم نه رو متفاوت عمل کرده و یک نرد تمام عیار باشم😂 #الکی خدایا گرسنگی خر است. از من دورش بگردان</description>
<pubDate>Wed, 14 Sep 2016 20:30:33 +0330</pubDate>
<dc:creator>mahighermez72</dc:creator>
<guid>mahighermez72.blogfa.com/post/684</guid>
</item>
<item>
<title>زیر آسمون این شهر</title>
<link>https://mahighermez72.blogfa.com/post/683</link>
<description>الان که این پست رو مینویسم زیر یک اسمون پر ستاره دراز کشیدم 😊🌠🌙 اومدم ولایت پدری و تو حیاط خونه مادر بزرگ به اسمون پرستاره نگاه میکنم -ماهو پیدا نمیکنم- و از هوای تمیز خنک لذت میبرم. خلاصه دلتون نخواد عالیه😍 مادربزرگ قشنگم، روحت شاد. حالا بیشتر از پنج ساله که نیستی ولی خونه ت تا هنوز هم خونه مادربزرگ و مهربونیاشه❤</description>
<pubDate>Wed, 07 Sep 2016 18:51:50 +0330</pubDate>
<dc:creator>mahighermez72</dc:creator>
<guid>mahighermez72.blogfa.com/post/683</guid>
</item>
<item>
<title>زیر آسمون این شهر</title>
<link>https://mahighermez72.blogfa.com/post/682</link>
<description>الان که این پست رو مینویسم زیر یک اسمون پر ستاره دراز کشیدم 😊🌠🌙 اومدم ولایت پدری و تو حیاط خونه مادر بزرگ به اسمون پرستاره نگاه میکنم -ماهو پیدا نمیکنم- و از هوای تمیز خنک لذت میبرم. خلاصه دلتون نخواد عالیه😍 مادربزرگ قشنگم، روحت شاد. حالا بیشتر از پنج ساله که نیستی ولی خونه ت تا هنوز هم خونه مادربزرگ و مهربونیاشه❤</description>
<pubDate>Wed, 07 Sep 2016 18:51:49 +0330</pubDate>
<dc:creator>mahighermez72</dc:creator>
<guid>mahighermez72.blogfa.com/post/682</guid>
</item>
<item>
<title>من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده‌ام</title>
<link>https://mahighermez72.blogfa.com/post/681</link>
<description>امروز در بازگشت از دهکده آبی با سحر ، نهارِ دیر شده‌مون رو با شام زودرس میکس کردیم و یک چیزبرگر زدیم. برگشتنی سحر رو که گذاشتم هرچی فکر کردم نتونستم از یک اسکوپ بستنی نسکافه بگذرم!! و این شد که تنهایی رفتم بستنی فروشی دم پارک که بستنی نسکافه‌ش خیلی خوشمزه‌ست و بعد رفتم اون قسمت باصفای پارک و حسابی از بستنی نسکافه‌ای، هوای نیمه‌پاییزی و آسمون زیبا لذت بردم. 😋 پ.ن: امروز یک روز خیلی خوب بود، بعد از طوفان دیشب که تو دلم سر و صدا می‌کرد.</description>
<pubDate>Tue, 30 Aug 2016 19:52:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mahighermez72</dc:creator>
<guid>mahighermez72.blogfa.com/post/681</guid>
</item>
</channel>
</rss>
