<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/atom10full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/" xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:gd="http://schemas.google.com/g/2005" xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0"><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518</id><updated>2012-05-24T22:20:42.231+04:30</updated><category term="سیاست" /><category term="نوشته‌های من" /><category term="فرهنگ" /><category term="طنز" /><category term="بحث وبلاگی" /><category term="موسیقی" /><category term="دین" /><category term="شعر" /><category term="دولت اسلامی ایران" /><category term="ادبیات" /><category term="خواب" /><category term="پهلوی" /><category term="درنگ هرزه‌نگارانه" /><category term="زیست دینی" /><category term="اندیشه" /><category term="زن‌اندیشی" /><category term="نوروز" /><category term="گورستان خاوران" /><category term="زندگی خیالی یا زندگی یک خیال است" /><category term="وبلاگ‌نویسان" /><category term="دین‌های سامی" /><category term="هزارتو" /><category term="گفت‌آورد" /><category term="نوشتار میهمان" /><category term="شیعه" /><category term="خیابان سبز" /><category term="کودتای خامنه‌ای" /><category term="نمایش" /><category term="معنویت" /><category term="نقاشی" /><category term="خمینی" /><category term="روان‌شناسی" /><category term="فلسفه" /><category term="اسلام" /><category term="خرد خیالی" /><category term="زبان" /><category term="احساس شخصی" /><category term="زندگی شخصی" /><category term="بازی وبلاگی" /><category term="روشنفکری" /><category term="یهودیت" /><category term="حق مؤلف" /><category term="حلقه‌ی ما" /><category term="جنبش سبز" /><category term="سنجشگری" /><category term="مسیحیت" /><category term="تاریخ" /><category term="سینما" /><title type="text">مخلوق Creature</title><subtitle type="html">Best of all for mortal beings is never to have been born at all. Theognis</subtitle><link rel="http://schemas.google.com/g/2005#feed" type="application/atom+xml" href="http://makhlough.blogspot.com/feeds/posts/default" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://makhlough.blogspot.com/" /><link rel="next" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default?start-index=26&amp;max-results=25" /><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="21" height="32" src="http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg" /></author><generator version="7.00" uri="http://www.blogger.com">Blogger</generator><openSearch:totalResults>622</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/atom+xml" href="http://feeds.feedburner.com/makhlough" /><feedburner:info uri="makhlough" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-7471132464491872418</id><published>2012-04-12T19:33:00.002+04:30</published><updated>2012-04-12T19:38:43.601+04:30</updated><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="زندگی شخصی" /><title type="text">نوروز سورِئال</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;ایستاده بودم کنارِ سردخانه. پیرامون‌م درست مانندِ ویرانه‌های آخرالزمان بود؛ گویی همه چیز در جهان در حالِ پوسیدن/از بین رفتن است و این میان، من و تنها من از نسلِ بشر باقی مانده‌ام. بوی گندِ لاشه‌های حیوان از سراسرِ آنجا بلند بود و سرما آنرا به ذره ذره‌ی هوای دور و برم ماسانده بود. نورافکن یک جاده‌ی مثلثی‌شکل پدید آورده بود؛ یک مثلثِ متساوی‌الساقین که دو سوی آن ظلماتِ محض حکم‌فرما بود و ضلعِ کوچک‌ش انگار به نیستی می‌رسید. ترسیده بودم اما باید می‌ماندم؛ بیدار، ایستاده، بدونِ هم‌سخن و بدونِ غذا. ساعت نزدیکی‌های دو (نصفه‌شب) بود. باورم نمی‌شد که هنوز گیج هستم و با یک کابوسِ وحشتناک از خواب سراسیمه پریده‌ام و بی‌درنگ به اینجا آمده‌ام. اما باید می‌آمدم و باید تا نزدیکی‌های صبح می‌ماندم. سردیِ هوا تا مغزِ انگشتانِ بزرگِ پای‌م دویده بود، جوری که پاهای‌م سِر شده بود. سگ‌لرز می‌زدم و سگ‌ترس. آری! ترسیده بودم. هر آن منتظر بودم که زنی پنجاه و چند ساله با جامه‌ای سیاه در حالی که سرش پایین است و با چشمانِ پُر از نفرت‌ش دارد می‌بلعدم، از دور نمایان شود و آرام آرام به من نزدیک گردد؛ هراسان بودم که ادامه‌ی کابوس‌م را در این واقعیتِ متروک ببینم. به‌روشنی و با همه‌ی وجودم حس می‌کردم که تحققِ این پندار در آن لحظه‌ها بدترین و هولناک‌ترین چیزی ست که می‌تواند برای‌م رخ دهد. هر چه بلد بودم بلند بلند می‌خواندم؛ لالا لالا گلِ زیره، بابات دستاش به زنجیره، می‌گه هرگز نگو دیره، که هر روز روزِ تقدیره / موجی در موجی می‌بندد، بر افسونِ شب می‌خندد، با آبی‌ها می‌پیوندد /Empty spaces what are we living for &amp;nbsp;/ مجاهد مجاهد، مجاهد به فرمانِ یزدانِ خود، ... باورم نمی‌شد، باورم نمی‌شد که حتی یک ترانه‌ی کامل از داریوش، Queen یا شعرهای انقلابی را نمی‌دانم. حسِ بسیار بدی بود در وضعیتی بسیار بد. دست‌م خالی بود؛ در برابرِ آنهمه سکوت و پرت‌افتادگی بی‌سلاحِ بی‌سلاح بودم. کم کم از صدای بلندِ خودم هم ترسیدم و ترجیح دادم که سکوت کنم. در تمامِ آن مدت تنها یک گربه از دور رد شد که مرا از جای خود مانندِ مارگزیده پراند. حتی کلاغ‌ها هم (که عاشقِ‌شان هستم به‌ویژه اگر در گورستان باشند و آن گورها هم در میانه‌ی درخت‌های چنار باشد و میوه‌های ناخوردنی اما پیچ در پیچ درخت‌ها هم در کناره‌ی قبرها به زمین افتاده باشد) در نیمه‌های آن شب به لانه‌های خود رفته بودند و هیچ خبری ازِشان نبود. پندارهایی سیاه‌تر از سیاهیِ آن بیغوله در سرم رژه می‌رفتند؛ زهره (دوستِ مادرِ رفیق‌م که در دهه‌ی شصت اعدام شد) مُدام پیشِ چشمان‌م بود در حالی که عشق‌ش را چند روز زودتر به جوخه سپرده‌اند و او بی‌تابِ گسستن از زندگی و پیوستن به اوست. زهره در آن چند روز چه کشید؟ چرا دوست داشت بمیرد؟ زندگی برای‌ش در فاصله‌ی اعدامِ شوهرش تا جان‌دادنِ خودش چه معنایی داشت؟ چرا کسی یادی از او نمی‌کند؟ چرا مبارزه کرد؟ بر سرِ چه جان داد؟ سپس ترانه موسوی آمد. تردید نداشتم که او هم می‌آید. در تنهاییِ آن پرت‌گاهِ نفرین‌شده، اشک ریختم. بعد خاوران بر سرم آوار شد. چون هیچ ترانه‌ای را درست نمی‌دانستم ناگزیر شدم خودم شعر بسازم؛ از دشتِ خاوران صدای پا میاد/ از دشتِ خاوران بوی خدا میاد/ بوی تعفنِ آن پیکرِ نحیف/ نام‌ش دادیم خدا؛ آن ناخدای دیو/ هر گوشه‌ای از آن، یک آرمان نهان/ در قلبِ خاکِ آن، هر یک عزیزِ جان... می‌خواندم و می‌گریستم. سپس نوبتِ دخترانی بود که دوستِ‌شان داشتم اما از دستِ‌شان دادم. دل‌م برای چند تای‌ِشان مثلِ سگ تنگ شده بود. یادم آمد که در تاکسی نشسته بودیم و او دستانِ مرا مُشت کرد و در دستان‌ش قرار داد و من موهای‌ش را بوسیدم. تصویرهای دورانِ کودکی از برابرم گذر می‌کردند. من عقب عقب رفتم و بدونِ آنکه بدانم جوجه مرغِ خودم را زیرِ پای‌م له کردم. وقتی سرم را برگرداندم دیدم دارد در خونِ خودش دست و پا می‌زند و پنجه‌های عقب‌ش را محکم و با فشار تکان می‌دهد. یادم هست که می‌گریستم و ناباورانه (و استثناءً این‌بار بدونِ آنکه کسی سرزنش‌م کند) بلند بلند فریاد می‌زدم «نمی‌خواستم بکشمش!». جاده‌ای که به سردخانه می‌رسید از خودِ آنجا ترسناک‌تر بود و در کنارِ ساختمانی قدیمی و متروکه قرار داشت. گفتم شاید دور شدن از اینجا کمی از سنگینی، پوچی و هولناکیِ فضا بکاهد. به جاده رسیدم اما چیزی نگذشت که پشیمانی دوان دوان به‌سراغ‌م آمد؛ افتادم میانه‌ی دو فضای تاریک و متروک. تصمیم گرفتم برگردم سرِ جای نخست اما هر چه گام بر می‌داشتم انگار در ژرفای یک سیاهیِ بی‌پایان فرو می‌رفتم و این در حالی بود که پرتویِ خیره‌کننده‌ی نورافکن درست در چشمانِ من خیمه زده بود و دیگر مرزی میانِ روشنایی و تاریکی برای‌م به‌جا نگذاشته بود. هرگز باور نمی‌کردم که عشق‌م به سیاهیِ شب چنین هراسناک مرا در خود فرو برد. خاطره‌ی آن شب در زمره‌ی ناباوارنه‌ترین و شگفت‌انگیزترین لحظه‌های زندگی‌ام جای گرفت؛ خودآزاری این برتری را دارد که هراس را به لذت و تنهایی را به بزم بدل &amp;nbsp;کند. اما ای کاش دستِ‌کم یک ترانه را کامل به‌یاد می‌داشتم!&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-7471132464491872418?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/makhlough/~4/EyHJEYUcN54" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://makhlough.blogspot.com/feeds/7471132464491872418/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://makhlough.blogspot.com/2012/04/blog-post_12.html#comment-form" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/7471132464491872418" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/7471132464491872418" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/makhlough/~3/EyHJEYUcN54/blog-post_12.html" title="نوروز سورِئال" /><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="21" height="32" src="http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://makhlough.blogspot.com/2012/04/blog-post_12.html</feedburner:origLink></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-5328702754844118929</id><published>2012-04-03T19:14:00.015+04:30</published><updated>2012-04-12T18:08:50.905+04:30</updated><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="خیابان سبز" /><title type="text">گزارش بازداشتگاه</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;مرا در یکی از روزهای اعتراضی بازداشت کردند، به درونِ وَن انداختند و با خودشان ُبردند (بله! در گزارشِ یکی از آن روزها دروغ گفتم که به خانه برگشتم). در این بخش به‌طبع برخی چیزها (از جمله روزِ بازداشت) را نمی‌توانم بگویم. اما کوشش می‌کنم پاره‌ای نکته‌های مهم یا خنده‌دار را بازگو کنم.&lt;br /&gt;تجربه‌ی اینجا به من آموخت که وقتی به خیابان می‌روید حتماً یک کارتِ شناساییِ عکس‌دار همراه داشته باشید. من خودم همیشه در روزهای اعتراض کیف‌م را از کارتِ هویت تهی می‌کردم. اما حقیقت آن است که اگر شما را بگیرند یا بخواهند بشناسند به‌آسودگی خواهند شناخت و شما هم در پاسخ به پرسش‌ها بهتر است دروغ نگویید چون بیش‌تر مشکوک می‌شوند و کار بدتر گره می‌خورد.&lt;br /&gt;وقتی هنوز داشتند وَن را پُر می‌کردند، همسرِ یکی از بازداشت‌شدگانِ میانسال آمد به لباس‌شخصیِ مربوطه گفت «آقا! اینها همان انقلابی‌های قدیمی هستندها... اینها همان‌ها هستند که دارید بازداشت‌ِشان می‌کنید» ولی با اینکه مامور دلداری می‌داد و می‌خواست خیالِ زن را آسوده کند، ناگهان او گُر گرفت و شروع کرد به فریاد‌کشیدن که «نمی‌گذارم ببریدش». به‌هرحال ماشین که دید هوا پس است و آن زن هم بی‌خیال نمی‌شود و به‌اندازه‌ی کافی هم دستگیر کرده‌اند، گازش را گرفت و رفت.&lt;br /&gt;در همان وَن پیش از حرکت، بازداشتی‌ها رفتارهای متفاوت و جالبی داشتند. یک نوجوان به‌شدت ترسیده بود تا جایی که وقتی یک جوانِ سبزپوش را در آن نزدیکی‌ها داشتند با خشونت دستگیر می‌کردند گفت «آفرین! حقشه... بزن پدرشو دربیار!» و گویا گمان می‌کرد با این کار اتهام را از خودش بر می‌دارد و رها می‌شود. اما تا این سخن را گفت مردِ میانسالی از همان جمعِ ما برگشت با حالتی از سرزنش و افسوس به او گفت «دستت درد نکنه!». وقتی که بحث بود بر سرِ راه‌پیمایی‌های آینده و اینکه ما دیگر نباید شرکت کنیم همین مردِ میانسال با شوخی و روحیه‌ای بسیار عالی پاسخ داد «بارِ بعد از مسیرِ دیگری راه‌پیمایی کن!».&lt;br /&gt;با رسیدنِ وَن به مقصد ما را به ساختمانی بردند و در حیاطِ کفِ آنجا نشاندند. بیش‌تر می‌پسندم که از حال و هوای لباس‌شخصی‌ها، بازجوی اطلاعات و نیروهای انتظامیِ بازداشتگاه بگویم. من از مجموعِ رفتارِ اینها دریافتم که در کل خسته شده‌اند. خودشان هم می‌خواستند هر چه زودتر از شرِ ما رها شوند. سراسیمه و گیج بودند. یکی ناگهان بر سرِ دیگری داد می‌کشید که «آقا! شما کی هستی که سرِتو انداختی پایین هی اینجا واسه خودت قدم می‌زنی؟» و او متکبرانه کارتی نشان می‌داد و مشخص می‌شد از خودشان هست.&lt;br /&gt;اعتراف می‌کنم که از ساعتِ نه تا یازدهِ شب از سرنوشتِ خودم هراسان شده بودم. یکی می‌گفت هیچ‌کدام امشب اینجا نمی‌مانید و دیگری می‌گفت دو سه ساعت به‌درازا می‌کشد تا استعلام کنیم و اگر بی‌پیشینه بودید آزاد می‌شوید و یکی هم می‌گفت دست‌ِکم تا صبح اینجا خواهید بود. به‌طبع برای هر کس فُرمی پُر کردند که مشخصاتِ خودش و دودمان‌ش را می‌پرسیدند و در آن می‌نوشتند. نکته‌ی سرنوشت‌سازِ این فراز آنکه در هنگامِ پُر کردنِ مشخصاتِ شما توسطِ لباس‌شخصیِ مربوطه هرگز نگویید که بیکار هستید چرا که همین می‌تواند به‌آسانی شما را در معرضِ اتهام قرار دهد. آدمی که شغل ندارد خیلی بی‌خیال‌تر به خیابان خواهد آمد. حتماً نامِ شرکت یا جایی را ببرید که سالیانِ پیش در آن کار می‌کرده‌اید. من که گفتم «بیکارم!» با چشم‌غره و سر تکان دادن‌های معنادارِ پُرسنده روبرو شدم. شامه‌ی من می‌گوید که درباره‌ی هیچ‌کس استعلامی صورت نگرفت. تنها همان بازجوی اطلاعات بود که با قیافه‌ای بسیار شیک و بی‌شباهت به مامورانِ رژیم (کت و شلوارِ کِرم‌رنگ و سبیلِ شبهِ پوآروئی) و تنها با نگاه به سر و وضع و چهره‌ی افراد آنها را انتخاب می‌کرد و به زیرزمین می‌برد. یکی که از آنجا آمد می‌گفت انگشت‌نگاری می‌کنند و سابقه‌ی اقدام علیهِ امنیتِ ملی برای افراد ثبت می‌کنند. یک دسته از جوان‌ها را هم با فرمانِ «دست‌ها روی سر!» به درونِ ساختمان بردند و تا زمانی که ما آزاد شدیم دیگر خبری ازِشان نشد و آنها را ندیدیم. برخی می‌گفتند اینا کسانی بودند که در راه‌پیمایی‌های پیشین هم بازداشت شده بودند و سرنوشتِ دشوارتری پیشِ روی‌ِشان هست.&lt;br /&gt;از بینِ همه‌ی کسانی که آنجا بودند دو نفر به‌راستی بیمار بودند و هر دو هم لباس‌شخصی. یکی مسوولِ گرفتنِ فیلم بود که در آن چهار/پنج ساعتی که آنجا بودیم ده بار از ما با فیگورهای گوناگون فیلم گرفت و دمادم هم داد می‌زد که «به دوربین نگاه کن!». دومی یک بسیجیِ هفده ساله که هنوز ریش در صورت درنیاورده بود اما کینه‌ی غریبی نسبت به ما داشت. از جمله همراه با توهین‌های آنچنانی یک لگد حواله‌ی من کرد چون کمی پای‌م را (از شدتِ خستگی) دراز کرده بودم. رفتارش با بازداشت‌شدگان (که از پیرمرد بین‌ِشان بود تا نوجوان) بسیار زشت و زننده بود. چند نفر از جوان‌ها همانجا به همدیگر قول دادند که اگر جایی ببینندش از خجالت‌ش در بیایند.&lt;br /&gt;در همان چند ساعت یکی دو مسوولِ کله‌گنده بدانجا قدم گذاشتند تا از فتح‌الفتوحِ آن روز دیدن کنند. از جمله یکی‌شان با چند خدم و حشم وارد شد که یک لباس‌شخصیِ حاضر در آنجا شانه‌اش را بوسید! طرف سری به ما زد و واردِ ساختمان شد و با همان پیرامونیان نیز پس از چندی رفت. یک نفر را آنجا دیدم که تردید ندارم در عکس‌های منتشرشده‌ی سالِ هشتاد و هشت از چهره‌ی سردسته‌های لباس‌شخصی‌ها او را دیده بودم.&lt;br /&gt;در همانجایی که نزدیک به سیصد نفر را بازداشت کرده بودند و کنارِ یکدیگر نشانده بودند، نوجوانی برای رفعِ اتهام از خودش به مردی پنجاه ساله می‌گفت «من را بی‌خودی گرفتند. اصلاً همه‌ی کسانی که اینجا هستند را الکی گرفتند. هیچ‌کدامِ ما جزءِ معترضانِ این روز نیستیم» اما آن مرد دانسته و دلیرانه پاسخ داد «اینگونه نیست. بسیاری از کسانی که اینجا هستند امروز به‌نیتِ اعتراض به خیابان آمده‌اند. چطور مردمِ بحرین که اعتراض می‌کنند این آقایان به‌به و چه‌چه می‌کنند اما نوبت به مردمِ ایران که رسید می‌شوند فتنه‌گر و عاملِ استکبار؟!». چنین گفتگویی در آن مکان و زمان برای من نشانه‌ی روشنی بود از عزمِ یک تیپِ مشخص از جامعه‌ی ما برای دگرگون‌کردنِ سازوکارِ ستمگرانه‌ی حکومت.&lt;br /&gt;یکبار جوانی به یکی از سردسته‌های امنیتی گفت «من کاری نکردم» و او هم سرزنشگرانه و تهدیدآمیز پاسخ داد «اگه کاری نکردی، پس توی خیابون چیکار می‌کردی؟ ها؟». اما مگر خیابان جای ما نیست؟ از اساس مگر خیابان جای شهروندان و مردمِ عادی نیست؟ خیابان مالِ ماست اما شما مامورانِ امنیتی درخیابان چه می‌کردید؟ شما چرا آمده بودید؟&lt;br /&gt;ساعتِ یازده قرار شد همه را آزاد کنند. زین‌پس آنجا هر چه بیش‌تر به سیرک و تماشاخانه شبیه شده بود. پشتِ سرِ هم اسم می‌خواندند، کارتِ شناسایی ضبط می‌کردند و با نوشتنِ دوباره‌ی همه‌ی مشخصات، فرد را آزاد می‌کردند. در این هنگام یک نفر گوشه‌ای برای خودش «یارِ دبستانی» می‌خواند. یکی دیگر با دوستش هر چه ناسزای آب‌دار بود نثارِ بسیجی‌ها و نیروهای حاضر در آنجا می‌کرد. حتی آنها را با دست به دیگری نشان می‌داد و می‌گفت «اون یکی رو! فلان‌فلان‌شده». در میانِ اسم‌هایی که خواندند ناگهان گفتند «اینجا کی افغانیه؟» و سپس اتفاقِ بسیار زشتی افتاد؛ اینجا هم سرکوبگران و هم بازداشت‌شدگان یکصدا هر هر خندیدند و این در حالی بود که از صفِ جلو چهار افغانی (که یکی‌شان بیچاره تیشرتِ سبزِ جیغ پوشیده بود) برخاسته بودند. من به‌راستی افسوس خوردم از این هم‌نواییِ دو دسته از آدم‌های مخالفِ هم بر سرِ ریشخندِ یک ملیتِ دیگر!&lt;br /&gt;در نهایت یک عدد کوتلت، یک نانِ لواش و یک آب‌معدنی هم به هر کدام از ما دادند که گمان کنم برای اثباتِ رافتِ اسلامی و امید به پیوستنِ معترضان به دامانِ پُر مهرِ رژیم بود!&lt;br /&gt;به‌فرجام واپسین چیزی که باید بگویم حسی بود که پس از آزادی و بیرون آمدن از بازداشتگاه در نیمه‌های شب داشتم؛ این‌سوی دیوار مُشتی عمله‌ی استبداد با پوشش‌هایی زشت و چهره‌هایی دُژم بودند که دمادم زبانِ‌شان به تهدید، زشتی و درشتی باز می‌شد و آن‌سوی دیوار خانواده‌هایی به‌غایت آرام و شهروندمنش و دختران/مادرانی بی‌نهایت زیبا و آراسته با لبخندهایی که دوست داشتی برای همیشه به آن خیره بمانی! این تضاد/دوگانگی میانِ دو سبکِ پوشش/پندار/گفتار/رفتار چنان برای من ژرف و حس‌پذیر شده بود که آن لحظه می‌خواستم برای همه‌ی آن چشم‌انتظاران فریاد سر دهم که «دوستِ‌تان دارم!».&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;بازتاب در &lt;a href="http://30mail.net/weblog/2012/apr/04/wed/16745"&gt;سی‌میل&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-5328702754844118929?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/makhlough/~4/JhAuuAnnbvw" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://makhlough.blogspot.com/feeds/5328702754844118929/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://makhlough.blogspot.com/2012/04/blog-post.html#comment-form" title="1 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/5328702754844118929" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/5328702754844118929" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/makhlough/~3/JhAuuAnnbvw/blog-post.html" title="گزارش بازداشتگاه" /><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="21" height="32" src="http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg" /></author><thr:total>1</thr:total><feedburner:origLink>http://makhlough.blogspot.com/2012/04/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-5269147926899933329</id><published>2012-02-15T06:22:00.020+03:30</published><updated>2012-02-23T12:55:06.278+03:30</updated><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="جنبش سبز" /><title type="text">سالگرد بیست و پنج بهمن برای ما چه پیامی داشت؟</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://makhlough.blogspot.com/search/label/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86%20%D8%B3%D8%A8%D8%B2"&gt;این گزارش‌های مسخره‌ی مخلوق&lt;/a&gt; باید خیلی پیش‌تر متوقف می‌شد. اینکه سرِ فلان چهار راه و فلان خیابان نیرو زیاد بود و ساعتِ فلان سرِ فلان‌جا یک نفر را دستگیر کردند (البته ساعتِ پنج و نیمِ عصر در سوی راستِ بلوارِ نواب یک جوانِ بیست و پنج ساله را که ژاکتِ سبز پوشیده بود با خشونت دستگیر کردند و در یک ماشینِ قفس‌دار انداختند) و مردم چه متلک‌هایی می‌گفتند و سرکوبگران چقدر شلخته بودند و ... خب! که چه؟ بعدش؟ ما به کجا می‌خواهیم برویم؟ با چه وسیله‌ای؟ با کدامین نقشه‌ی راه؟ خیلی صریح بگویم؛ شُمارِ انبوهِ مردم در پیاده‌روهای انقلاب (به‌ویژه از چهار راهِ ولیعصر تا سرِ خیابانِ دکتر قریب) به‌راستی چشمگیر بود (شاید در قد و قامتِ &lt;a href="http://makhlough.blogspot.com/2011/02/blog-post_24.html"&gt;اعتراضِ اولِ اسفندِ هشتاد و نه&lt;/a&gt;) ولی شوربختانه «شورای هماهنگی» با پافشاری بر «سکوت»، این جمعیتِ معترض را از بیخ و بُن اخته کرد. تجربه‌ی من که در بیش‌ترینه‌ی راه‌پیمایی‌های اعتراضی بوده‌ام چنین می‌گوید که شعار سر دادن یا سکوت کردن هیچ اثرِ متفاوتی در گستره‌ی دستگیری‌ها ندارد. چنانکه در &lt;a href="http://makhlough.blogspot.com/2011/06/blog-post.html"&gt;دومین سالگردِ کودتا&lt;/a&gt; (که بسیار پُر شورتر از دیروز بود) در پایانِ مسیر (میدانِ ونک) مانندِ مور و ملخ مردم را بازداشت می‌کردند تا شیرینیِ آن روز را تلخ کنند. وقتی بنا باشد راه‌پیماییِ اعتراضی با شعار/ابرازِ عقیده همراه شود، همگان فریاد سر می‌دهند و هنگامی که قطعه‌های بی‌شُمارِ پازلِ شعاردهندگان کامل شود، هیچ مامورِ امنیتی‌ای نمی‌تواند به همبستگیِ این اجزاء آسیبی بزند. وقتی همه شعار می‌دهند، هیچ‌کس متهم نیست. نهایت آن است که دستگیری‌ها باز هم بر اساسِ سلیقه و بخت خواهد بود چنانکه در راه‌پیمایی‌های سکوت نیز چنین است. به‌گمانِ من «شورای هماهنگی» بزرگ‌ترین اشتباهِ خود را با «ساکت‌کردنِ معترضان» انجام داد؛ این سکوت بیش از هر چیز ترس‌خوردگیِ مردم را فزون‌تر می‌کند. آمدن و نیامدنِ ما به خیابان با چنین وضعی آنقدرها هم فرقی ندارد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دوستان! ما داریم درست مانندِ اسبِ عصاری دورِ خودمان می‌چرخیم. این روش به هیچ‌کجا نمی‌رسد. «شورای هماهنگی» گویا در این پندار است که می‌تواند با صرفِ بیانیه مسوولیت‌های سنگینِ خود را انجام دهد و هر از شش ماه یکبار با همین چند خط، مردم را به خیابان بکشد. از دومین سالگردِ کودتا تا امروز درست هشت ماه گذشته است. در این هشت ماه چه کردیم؟ شورای به‌اصطلاح هماهنگی چه کرد؟ چه باید می‌کرد؟ با هم رودربایستی نداریم؛ همان زمان که رهبران آزاد بودند و دیدارهای هفتگی هم داشتند، هیچ برنامه‌ی مدونی برای پیش‌بُردِ جنبش و هیچ عزمِ راسخی برای فلج‌کردنِ ارکانِ حکومت در آنان وجود نداشت. موسوی هر از گاهی به‌مناسبتی یک دیدارِ عمومی داشت و رهنورد هم پاشنه‌ی کفش را کشیده بود و به‌دیدارِ خانواده‌های جان‌باختگانِ پس از کودتا می‌شتافت. اما آیا اینها بسنده بود؟ آیا به این می‌گویند سازماندهی و برنامه‌ی سیاسی برای دست‌یابی به هدف‌های یک جنبشِ ملی؟ هرگز! تازه این که روزگارِ آزادیِ رهبران در میهن بود، وای به حالِ یک «شورا»ی بی‌نام و نشان که در بیرونِ مرزهاست!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیگر مطالب را «میخک» به بهترین زبان و استوارترین بیان نگاشته است و نیازی نیست که من با زیاده‌گویی چیزی به تحلیل‌های ارزشمندِ او بیفزایم:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;a href="http://mikhak.info/?p=518"&gt;تدارکِ اعتراض یا تدارکِ سازمان‌دهی&lt;/a&gt;؟ / میخک&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;a href="http://mikhak.info/?p=523"&gt;قانونِ اساسی، خیابان و پیاده‌رو (چرا دعوتِ شورای هماهنگی جدی گرفته نمی‌شود؟)&lt;/a&gt;&amp;nbsp;/ میخک&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;a href="http://mikhak.info/?p=525"&gt;خمینی تنها نیست، ما نیز ماکتیم&lt;/a&gt;&amp;nbsp;/ میخک&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;a href="http://mikhak.info/?p=527"&gt;تحلیلی در آستانه‌ی بیست و پنجِ بهمن&lt;/a&gt;&amp;nbsp;/ میخک&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پس‌نوشتِ اول:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;موسوی و کروبی با بیست و پنجِ بهمنِ واقعیِ پارسال (نه کاریکاتورِ امسالش) نشان دادند که اگر بخواهند، سرنوشتِ ایران را می‌توانند تغییر بدهند اما افسوس که تا پیش از این تظاهراتِ به‌راستی باشکوه، هیچ طرحی جز «سیاستِ صبر و انتظار» نداشتند! موسوی (که به‌راستی در قد و قامتِ یک رهبرِ ملی ست) شاید تنها کسی بود که به خواسته‌های جنبشِ کارگری بها می‌داد و کوشش داشت به بدنه‌ی جنبشِ سبز بفهماند که گرانیگاهِ دگرگونیِ اوضاع گاه تنها در دستانِ خسته‌ی این گروه از جامعه‌ی ایران است. اما باز هم کار تنها به «پیامِ روزِ کارگر» و «بیانیه‌» ختم می‌شد. می‌توان پرسید که مگر موسوی (به‌لحاظِ تشکیلاتی) چه می‌توانست بکند؟ مگر همان دیدارهای عمومی و دفترِ کارش را اندک اندک از او نگرفتند تا اینکه بهانه‌ی بسنده پیدا شد و به‌کل از دیدگانِ ملت ناپدیدش کردند؟ صد البته که محدودیت‌ها روز به روز بیش‌تر شد اما مساله بر سرِ مسوولیتِ رهبری ست و همه می‌دانیم که موسوی به‌لحاظِ کارکردِ سیاسی هرگز صرفِ یک «همراهِ جنبش» نبود بلکه کاریزمای یک راه‌برِ سیاسی را داشت که هرگز نخواست به‌طور سیستماتیک از این نفوذِ ملیِ خود بهره‌ی سرنوشت‌سازی ببرد. اما همان موسویِ عزیز هم نسبت به اقلیت‌های قومی و به‌ویژه دینی گاه با لکنتِ زبان سخن می‌گفت. این سرامدانِ بیرونِ مرز که دیگر شاهکارند! امیرارجمند در تمامیِ گفتگوهایش رفسنجانی‌گریِ آغازِ دهه‌ی هفتاد را از نو زنده کرده و هیچ پرسشی نیست که او سرراست پاسخی به آن داده باشد. بدبختانه از صداقتِ انقلابیِ موسوی نشانی در این دوستان نیست. به‌گفته‌ی درستِ «&lt;a href="http://mikhak.info/?p=523"&gt;میخک&lt;/a&gt;»&amp;nbsp;آیا خنده‌دار نیست که پس از یکسال فعالیتِ «شورای هماهنگی» این آقایان هیچ توجهی به شهرستان‌ها ندارند تا جایی که مانندِ افلیجانِ سیاسی‌ای که بخواهند نقصِ حرکتیِ خود را پنهان کنند، کلِ راه‌پیماییِ دیگر شهرهای بزرگ و کوچک را به چیزی مجعول با نامِ «فعالانِ محلی» واگذار می‌کنند؟ من جان‌م آتش می‌گیرد وقتی که آنهمه شور، انرژی و امیدِ مردم را در سالِ سیاهِ هشتاد و هشت به‌یاد می‌آورم! ما داریم در-جا می‌زنیم و گویا در نهایت سرنوشتِ این کشور را خامنه‌ای، نتانیاهو و اوباما تعیین خواهند کرد نه جنبشی که با ندانم‌کاری‌های گاه آگاهانه به فرسودگی و سرگردانی کشانده شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پس‌نوشتِ دوم:&lt;br /&gt;آری! «&lt;a href="http://www.ahestan.ir/?p=10039"&gt;مردم همین آدم‌هایی هستند که&lt;/a&gt;» به دختران و پسرانِ‌شان در زندان‌ها تجاوز کردند، بر کفِ خیابان‌های تهران عزیزانِ‌شان را به خاک و خون کشیدند، بچه‌های بی‌گناهِ‌شان را به چوبه‌ی دار سپردند، آزادی‌های فردی و بنیادینِ‌شان را لگدمال کردند و به‌نامِ خداوند هر گونه تاراج، چپاول و دست‌درازی را به جان و مال و ناموس‌ِشان روا دانستند. صد البته که «این مردم... خوبی‌های زیادی دارند» و دیر یا زود بزرگ‌ترین نیکوکاریِ خود را در پالودنِ عرصه‌ی سیاست و فرهنگ از اصحابِ پانزدهِ خرداد به‌سرانجام خواهند رساند. آرزو دارم که آن روز به‌جای این آسوده‌خیالی و ریشخند، گردِ پشیمانی و افسوس بر چهره نداشته باشی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;بازتاب در &lt;a href="http://www.azadegi.com/link/2012/02/15/167529"&gt;آزادگی &lt;/a&gt;، &lt;a href="http://donbaleh.com/link/500886"&gt;دنباله&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://balatarin.com/permlink/2012/2/19/2932219"&gt;بالاترین&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-5269147926899933329?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/makhlough/~4/meHMBXMfCbU" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://makhlough.blogspot.com/feeds/5269147926899933329/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://makhlough.blogspot.com/2012/02/blog-post_15.html#comment-form" title="5 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/5269147926899933329" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/5269147926899933329" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/makhlough/~3/meHMBXMfCbU/blog-post_15.html" title="سالگرد بیست و پنج بهمن برای ما چه پیامی داشت؟" /><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="21" height="32" src="http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg" /></author><thr:total>5</thr:total><feedburner:origLink>http://makhlough.blogspot.com/2012/02/blog-post_15.html</feedburner:origLink></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-7818374939989779572</id><published>2012-02-14T22:58:00.001+03:30</published><updated>2012-02-15T10:00:22.099+03:30</updated><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="سینما" /><title type="text">حسن کچل</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;علیِ حاتمی در فیلمِ شبهِ موزیکالِ «&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0065817/"&gt;حسن کچل&lt;/a&gt;» (1349) توانمندیِ خودش را در داستان‌گویی به‌زیبایی نشان داده است. دیالوگ‌ها همه مینیمال/شعرگونه اما سرشار از استعاره/تمثیل است؛ قصه‌ی آرزوهایی که برآوردنِ هیچ‌کدام‌ش برای ما خرسندی به‌بار نمی‌آورد و قصه‌ی رویاروییِ ناگزیر و فرجامین با دیوِ درون.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-7818374939989779572?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/makhlough/~4/xBCpmuNM6KY" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://makhlough.blogspot.com/feeds/7818374939989779572/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://makhlough.blogspot.com/2012/02/blog-post_2815.html#comment-form" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/7818374939989779572" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/7818374939989779572" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/makhlough/~3/xBCpmuNM6KY/blog-post_2815.html" title="حسن کچل" /><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="21" height="32" src="http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://makhlough.blogspot.com/2012/02/blog-post_2815.html</feedburner:origLink></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-3132346071894016105</id><published>2012-02-14T05:15:00.003+03:30</published><updated>2012-02-14T05:21:56.383+03:30</updated><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="جنبش سبز" /><title type="text">به‌یاد آن نام پاک که غصب شد</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;صانعِ ژاله از همه غریب‌تر بود؛ وقتی کسی را بکُشند و سپس قطره قطره‌ی خون‌ش را بدزدند، از همه غریب‌تر است&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=4Zh5k0x3fYY"&gt;...&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-3132346071894016105?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/makhlough/~4/dsqzalVcWjs" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://makhlough.blogspot.com/feeds/3132346071894016105/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://makhlough.blogspot.com/2012/02/blog-post_14.html#comment-form" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/3132346071894016105" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/3132346071894016105" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/makhlough/~3/dsqzalVcWjs/blog-post_14.html" title="به‌یاد آن نام پاک که غصب شد" /><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="21" height="32" src="http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://makhlough.blogspot.com/2012/02/blog-post_14.html</feedburner:origLink></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-3701057435904163938</id><published>2012-02-13T22:57:00.004+03:30</published><updated>2012-02-14T02:32:26.496+03:30</updated><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="خرد خیالی" /><title type="text">آب توبه</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;سینمای ما آنگاه که به‌راستی اسلامی شود، به‌جای «فاحشه‌خانه» لابد آنرا &amp;nbsp;«حرم‌سرا» خواهند نامید.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-3701057435904163938?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/makhlough/~4/WuRbO_vtFCE" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://makhlough.blogspot.com/feeds/3701057435904163938/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://makhlough.blogspot.com/2012/02/blog-post_9636.html#comment-form" title="1 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/3701057435904163938" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/3701057435904163938" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/makhlough/~3/WuRbO_vtFCE/blog-post_9636.html" title="آب توبه" /><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="21" height="32" src="http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg" /></author><thr:total>1</thr:total><feedburner:origLink>http://makhlough.blogspot.com/2012/02/blog-post_9636.html</feedburner:origLink></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-4620046870484088408</id><published>2012-02-13T01:49:00.000+03:30</published><updated>2012-02-13T01:49:19.090+03:30</updated><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="روان‌شناسی" /><title type="text">دو شیوه‌ی خواب‌نگاری</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;تجربه‌ی من چنین می‌گوید که اگر خواب را همان‌روز بنویسید جزییاتِ بسیار زیادی را به‌یاد دارید و چند ماه سپس‌تر که آنرا بازخوانی کنید شگفت‌زده می‌شوید از آنچه در رویا/کابوس دیده‌اید و از اینهمه نکته‌های تصویری/گفتاریِ ریز و درشت که به‌قلم آورده‌اید. اما اگر خواب را چند هفته دیرتر بنویسید شاید بسیار جزییات از ذهنِ‌تان رفته باشد. با اینهمه، یک احساسِ کلی و یک دیدِ فرادستانه نسبت به تجربه‌ی خواب پیدا کرده‌اید که در نگارشِ آن بسیار اثرگذار است! به‌گمانِ من نگارشِ بی‌درنگِ خواب چون زیرِ نفوذِ اثرِ احساسی/ذهنیِ خواب بر ما قرار دارد، چندان نمی‌تواند از تجربه‌ی از-سر-گذارنده‌شده فراتر برود اما فاصله‌ی زمانیِ چشم‌گیر میانِ خواب و نگارشِ آن این برتری را دارد که دیدِ کل‌نگرانه/درجه‌ی دوم/از بالا به نگارنده می‌دهد؛ در این‌زمان شما دیگر از تاثراتِ آنیِ خواب فارغ شده‌اید پس می‌توانید آن حسِ ته‌نشین‌شده و آن جوهره‌ی به‌جامانده از تجربه در درونِ خودتان را به روی کاغذ بیاورید. گرچه خودِ من در نهایت روشِ نخست را برتری می‌دهم چرا که به جزییاتِ آن کاخِ باشکوهِ سورئالِ خواب‌های‌م در حدِ مرگ مشتاق و دلبسته‌ام!&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-4620046870484088408?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/makhlough/~4/qWDjMw-Y0-Q" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://makhlough.blogspot.com/feeds/4620046870484088408/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://makhlough.blogspot.com/2012/02/blog-post_13.html#comment-form" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/4620046870484088408" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/4620046870484088408" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/makhlough/~3/qWDjMw-Y0-Q/blog-post_13.html" title="دو شیوه‌ی خواب‌نگاری" /><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="21" height="32" src="http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://makhlough.blogspot.com/2012/02/blog-post_13.html</feedburner:origLink></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-9152390421881350267</id><published>2012-02-08T03:37:00.014+03:30</published><updated>2012-02-09T12:33:24.236+03:30</updated><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="ادبیات" /><title type="text">پرواز در ناکجا</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;[یک نا-تک‌گویی]&lt;br /&gt;اشخاص: دیوار/ رنگین‌چشم/ قالیچه/پنجره&lt;br /&gt;صحنه: یک مکانِ کوچک با دیوارهای ضخیمِ بتونی، یک لامپِ توری‌دار در سقف و یک پنجره‌ی میله‌دار در انتها. قالیچه‌ی کهنه و پوسیده‌ای بر کفِ آنجاست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: چرا چیزی نمی‌گی؟&lt;br /&gt;&lt;i&gt;رنگین‌چشم&lt;/i&gt;: چی بگم؟&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: یه چیزی بگو! دل‌م می‌خواد یه چیزی بگی!&lt;br /&gt;[پاهایش را در بغل می‌گیرد و سرش را روی زانوهایش می‌گذارد]&lt;br /&gt;&lt;i&gt;رنگین‌چشم&lt;/i&gt;: دوست داشتم الان اینجا نبودم... هیچ‌جا نبودم.&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: ...&lt;br /&gt;&lt;i&gt;رنگین‌چشم&lt;/i&gt;: [دلگیر] چی شد؟ تو که می‌گفتی یه چیزی بگم. حالا که گفتم لال شدی؟&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: با من مهربون باش! اگه بدونی اینجا چی کشیدم...&lt;br /&gt;&lt;i&gt;پنجره&lt;/i&gt;: بگذار هوا بیاید! بگذار هوا بیاید! این است راهِ فراموشی.&lt;br /&gt;&lt;i&gt;رنگین‌چشم&lt;/i&gt;: نمی‌خواد برام دلسوزی کنی... برای من و همه‌ی اونایی که پیش از من اینجا بودن.&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: من جنس‌م از بُتونه ولی در این سال‌ها اونقدر آدما بهم تکیه دادن، باهام حرف زدن و گاهی اشک ریختن که نرمِ نرم شدم.&lt;br /&gt;&lt;i&gt;رنگین‌چشم&lt;/i&gt;: اونا با تو حرف نمی‌زدن خنگول! داشتن با خودِشون حرف می‌زدن.&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: مثه تو؟&lt;br /&gt;&lt;i&gt;رنگین‌چشم&lt;/i&gt;: من؟&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: آره تو! داری با کی حرف می‌زنی؟&lt;br /&gt;&lt;i&gt;رنگین‌چشم&lt;/i&gt;: نمی‌دونم. نمی‌خوام اینجا باشم... نمی‌خوام هیچ‌جا باشم.&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: چرا؟&lt;br /&gt;&lt;i&gt;قالیچه&lt;/i&gt;: بر من بیاسا! من بیاسا! این است رمزِ آسودگی.&lt;br /&gt;&lt;i&gt;رنگین‌چشم&lt;/i&gt;: چرا چی؟&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: چرا نمی‌خوای هیچ‌جا باشی؟&lt;br /&gt;&lt;i&gt;رنگین‌چشم&lt;/i&gt;: اینجا رو دوس ندارم...&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: من که اینو نپرسیدم.&lt;br /&gt;&lt;i&gt;رنگین‌چشم&lt;/i&gt;: [گیج و مات] پس چی پرسیدی؟&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: نمی‌خوای بگی نگو خب!&lt;br /&gt;&lt;i&gt;رنگین‌چشم&lt;/i&gt;: می‌خوام بگم ولی نمی‌دونم...&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: می‌تونی!&lt;br /&gt;&lt;i&gt;رنگین‌چشم&lt;/i&gt;: تو اینجا تنها افتادی دنبالِ هم‌زبون می‌گردی که من نیستم.&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: با کی حرف می‌زنی؟&lt;br /&gt;&lt;i&gt;رنگین‌چشم&lt;/i&gt;: [خسته] با خودم... چقدر اینجا سرده!&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: بیا به من پشت بزن تا گرم بشی!&lt;br /&gt;&lt;i&gt;رنگین‌چشم&lt;/i&gt;: تو که از من‌م سردتری!&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: [ناامیدانه] خب تو بهم تکیه کنی گرم می‌شم...&lt;br /&gt;&lt;i&gt;رنگین‌چشم&lt;/i&gt;: [در حالی که خودش را بغل کرده] نمی‌خوام گرم بشی... سردمه!&lt;br /&gt;[مکثِ طولانی]&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: تو چرا همیشه یه لبخندِ آروم روی لبات هست؟&lt;br /&gt;&lt;i&gt;رنگین‌چشم&lt;/i&gt;: نمی‌دونم.&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: چرا همیشه غش غش می‌خندی؟&lt;br /&gt;&lt;i&gt;رنگین‌چشم&lt;/i&gt;: من؟&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: آره تو!&lt;br /&gt;&lt;i&gt;رنگین‌چشم&lt;/i&gt;: [به نقطه‌ای خیره شده] می‌خندم چون غصه‌هام مالِ خودمه و خودم مالِ هیچ‌جا نیستم.&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: واقعاً؟&lt;br /&gt;&lt;i&gt;رنگین‌چشم&lt;/i&gt;: نمی‌دونم.&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: کسی که نمی‌خواد هیچ‌جا باشه هیچ وقت حضورش اینهمه شادی نمی‌یاره.&lt;br /&gt;&lt;i&gt;رنگین‌چشم&lt;/i&gt;: [هیجان‌زده] من از صندوقِ غم‌هام شکلک واسه‌شون بیرون می‌کشم.&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: اون بیرون چشم‌انتظارت هستن.&lt;br /&gt;&lt;i&gt;رنگین‌چشم&lt;/i&gt;: کیا؟ کی می‌خواد من برم از اینجا به...؟&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: نه! اینهمه جا... اونا منتظرِ تو هستن.&lt;br /&gt;&lt;i&gt;رنگین‌چشم&lt;/i&gt;: یادم نمی‌یاد.&lt;br /&gt;&lt;i&gt;پنجره&lt;/i&gt;: بگذار باد بیاید! بگذار باد بیاید! این است راهِ فراموش‌شدن.&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: چی؟&lt;br /&gt;&lt;i&gt;رنگین‌چشم&lt;/i&gt;: [با چشمانِ تر] چهره‌ش رو... می‌خوام تصورش کنم ولی نمی‌تونم.&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: می‌خوای از اینجا بری بیرون؟&lt;br /&gt;&lt;i&gt;رنگین‌چشم&lt;/i&gt;: می‌خوام از اینجا برم یه جایی که هیچ‌جا نباشه.&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: اینهمه جا...&lt;br /&gt;&lt;i&gt;رنگین‌چشم&lt;/i&gt;: می‌خوام نباشم.&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: که چی بشه؟&lt;br /&gt;&lt;i&gt;قالیچه&lt;/i&gt;: بر من بیارام! من بیارام! این است رمزِ آرامش.&lt;br /&gt;&lt;i&gt;رنگین‌چشم&lt;/i&gt;: هیچی... هیچی... دقیقاً می‌خوام نباشم که هیچی نشه.&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: تصورش نکن! بذار اونقدر نبودِش عادی بشه که دیگه نخوای با ذهن زنده‌ش کنی.&lt;br /&gt;&lt;i&gt;رنگین‌چشم&lt;/i&gt;: [رنجیده‌خاطر] تو چی می‌فهمی؟ تو یه دیوارِ لعنتیِ بُتونی چه می‌فهمی که من چی می‌گم؟&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: چی می‌گی که من بفهمم؟&lt;br /&gt;&lt;i&gt;رنگین‌چشم&lt;/i&gt;: [بکباره در خودش جمع می‌شود] ول کن! الان سر و کله‌شون پیدا می‌شه می‌گن با کی حرف می‌زدی؟ به کجا پیغام می‌فرستادی؟&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: دیدی جاسوسی؟&lt;br /&gt;&lt;i&gt;رنگین‌چشم&lt;/i&gt;: آره! دیدی جاسوسی؟ تو هم خوب بلدِشون شدی...&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: من با این آدما قد کشیدم.&lt;br /&gt;&lt;i&gt;رنگین‌چشم&lt;/i&gt;: و اونقدر ضخیم شدی که من هر چی مُشت بکوبم بهت هیچ‌کس نمی‌شنوه...&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: بیا بازی کنیم!&lt;br /&gt;&lt;i&gt;پنجره&lt;/i&gt;: بگذار طوفان بیاید! بگذار طوفان بیاید! این است راهِ نابودکردن.&lt;br /&gt;&lt;i&gt;رنگین‌چشم&lt;/i&gt;: چه بازی‌ای؟&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: کلاغ پَر!&lt;br /&gt;&lt;i&gt;رنگین‌چشم&lt;/i&gt;: [در حالی که رویش را بر می‌گرداند] من بلد نیستم.&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: انگشتت رو بچسبون به من!&lt;br /&gt;&lt;i&gt;رنگین‌چشم&lt;/i&gt;: خب؟ بعدش؟&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: حالا هر چی توی ذهن‌ِت هست پَرش بده!&lt;br /&gt;&lt;i&gt;رنگین‌چشم&lt;/i&gt;: [با همان لبخندِ مُدام] بابا پَر!&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: ...&lt;br /&gt;&lt;i&gt;رنگین‌چشم&lt;/i&gt;: [دلتنگ] دیدی گفتم بلد نیستم؟&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: [شرمگین] درست گفتی که!&lt;br /&gt;&lt;i&gt;رنگین‌چشم&lt;/i&gt;: نمی‌خوام باشم.&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: به‌خواستِ تو نیست. همونطور که نبودنِ او هم به‌خواستِ تو نبود.&lt;br /&gt;&lt;i&gt;رنگین‌چشم&lt;/i&gt;: ولی من دیدم... دیدم که ذره ذره و هی بیش‌تر نبود.&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: تو محکومی که ادامه بدی... باید که باشی!&lt;br /&gt;&lt;i&gt;رنگین‌چشم&lt;/i&gt;: می‌خوام نباشم.&lt;br /&gt;&lt;i&gt;قالیچه&lt;/i&gt;: بر من تمام کن! بر من تمام کن! این است رمزِ پایان‌یافتگی.&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: از اینجا برو!&lt;br /&gt;&lt;i&gt;رنگین‌چشم&lt;/i&gt;: می‌خوام از اینجا برم به جایی که هیچ‌جا نباشه.&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: کسی اینجا نیست.&lt;br /&gt;[بهت و سکوت]&lt;br /&gt;&lt;i&gt;رنگین‌چشم&lt;/i&gt;: من کجام؟&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: هیچ‌کس اینجا نیست.&lt;br /&gt;&lt;i&gt;رنگین‌چشم&lt;/i&gt;: [متعجب] دیگه نمیان سراغ‌م؟ پرس و جو تموم شد؟&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: همه‌شون مُردن.&lt;br /&gt;&lt;i&gt;رنگین‌چشم&lt;/i&gt;: [کنجکاو] انقلاب شد باز؟&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: نه! یهو همه‌شون تموم کردن.&lt;br /&gt;&lt;i&gt;رنگین‌چشم&lt;/i&gt;: کودتا؟&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: نه! خودِشون خواستن بمیرن... دیگه بیش از این نمی‌کشیدن... تحملِ خودِشونو نداشتن.&lt;br /&gt;&lt;i&gt;پنجره&lt;/i&gt;: بگذار گردباد بیاید! بگذار گردباد بیاید! این است راهِ نابودشدن.&lt;br /&gt;&lt;i&gt;رنگین‌چشم&lt;/i&gt;: [سرگشته] چی دارم می‌گم؟&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: من گفتم... گفتم دیگه اینجا کسی نیست.&lt;br /&gt;&lt;i&gt;رنگین‌چشم&lt;/i&gt;: دیگه هیچ‌جا کسی نیست؟&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: نمی‌دونم.&lt;br /&gt;&lt;i&gt;رنگین‌چشم&lt;/i&gt;: [مبهوت] می‌خوای لبخند بزنم برات؟&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: بخند! بخند!&lt;br /&gt;&lt;i&gt;رنگین‌چشم&lt;/i&gt;: می‌خندم... می‌خندم...&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: بهم تکیه می‌دی؟&lt;br /&gt;&lt;i&gt;رنگین‌چشم&lt;/i&gt;: می‌خوام بخوابم یه کم...&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: [مشتاق] همینجوری تکیه‌داده بخواب!&lt;br /&gt;&lt;i&gt;رنگین‌چشم&lt;/i&gt;: من چند هفته‌س دارم به‌زور بازی می‌کنم... از اول هم حال و حوصله‌ی این بازی‌ها رو نداشتم... خسته‌مه... می‌خوام دراز بکشم.&lt;br /&gt;&lt;i&gt;قالیچه&lt;/i&gt;: بر من دست‌افشان شو! بر من پایکوبان شو! این است رمزِ جاودانگی.&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: [دلشکسته ولی خرسند] باشه! هر جور که تو راحتی... بخواب! من مراقب‌م که مرده‌ها نیان.&lt;br /&gt;&lt;i&gt;رنگین‌چشم&lt;/i&gt;: نه! اگه اومد ملاقات‌م بگو من اینجام... بگو بیاد منو ببره جایی که هیچ‌جا نباشه...&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: [بغض‌کرده] باشه... باشه... اگه اومد می‌گم بهش... اگه اومد ذره ذره نگاه‌ِت می‌کنه تا خواب ببرتت.&lt;br /&gt;&lt;i&gt;رنگین‌چشم&lt;/i&gt;: [رخوتناک] ببرتم جایی که...&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: ... هیچ‌جا نباشه&lt;br /&gt;[رنگین‌چشم در حالی که لبخندِ محو اما زیبایی بر لب دارد رنگین‌کمانِ چشمانش را می‌بندد]&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: خوابیدی؟&lt;br /&gt;&lt;i&gt;قالیچه&lt;/i&gt;: بر من رویا می‌بیند! بر من کابوس می‌بیند! این است رمزِ پر گشودن در هیچ کجا.&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: می‌تونم منتظرت بشم تا بیدار بشی؟ شاید خواستی بهم تکیه کنی...&lt;br /&gt;&lt;i&gt;پنجره&lt;/i&gt;: بگذار او بیاید! بگذار او بیاید! این است راهِ وصال.&lt;br /&gt;[...]&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیوار&lt;/i&gt;: سلام! رنگین‌چشم را خواب بُرد. گفت اگر شما آمدید بگویم...&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-9152390421881350267?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/makhlough/~4/qLTw1G9EASQ" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://makhlough.blogspot.com/feeds/9152390421881350267/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://makhlough.blogspot.com/2012/02/blog-post_08.html#comment-form" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/9152390421881350267" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/9152390421881350267" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/makhlough/~3/qLTw1G9EASQ/blog-post_08.html" title="پرواز در ناکجا" /><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="21" height="32" src="http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://makhlough.blogspot.com/2012/02/blog-post_08.html</feedburner:origLink></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-7922475039614723775</id><published>2012-01-24T02:41:00.000+03:30</published><updated>2012-01-24T22:56:46.268+03:30</updated><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="کودتای خامنه‌ای" /><title type="text">در جام زهر شما طلای سیاه ریخته‌اند</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;i&gt;بن‌بستِ اختر&lt;/i&gt; می‌توانست راهِ نجاتِ کشور باشد. اما حاکمیت به‌قیمتِ فروپاشیِ همه‌ی ارکانِ مملکت آن «بن‌بست» را بست و اکنون به بن‌بستی رسیده که دیگر راهی برای رهایی از آن ندارد. این روزها صدای ترک‌خوردنِ استخوان‌های رژیم هر چه بیش‌تر در گوش‌های رنجورِ این مردم زوزه می‌کشد.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-7922475039614723775?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/makhlough/~4/XuTQmIR-wKA" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://makhlough.blogspot.com/feeds/7922475039614723775/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://makhlough.blogspot.com/2012/01/blog-post_24.html#comment-form" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/7922475039614723775" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/7922475039614723775" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/makhlough/~3/XuTQmIR-wKA/blog-post_24.html" title="در جام زهر شما طلای سیاه ریخته‌اند" /><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="21" height="32" src="http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://makhlough.blogspot.com/2012/01/blog-post_24.html</feedburner:origLink></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-1152863970782091916</id><published>2012-01-22T20:28:00.000+03:30</published><updated>2012-01-22T21:00:35.337+03:30</updated><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="فرهنگ" /><title type="text">مَثَل، مقولات و بهاییان</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- ذهن‌هایی که با امثال و حِکم، پند، شعر و مانندِ اینها شکل گرفته باشند، درماندگیِ چشم‌گیری از دلیل‌آوردن و فهمِ دلیل‌های مخالف دارند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- ذهن‌های مقوله‌ای که از رویِ عادت هر پدیده‌ای را در یک قالبِ نیندیشیده و یکسره شخصی رده‌بندی می‌کنند، خطرناک‌ترین نتیجه‌ها را از واقعیت‌های اجتماعی بیرون می‌کشند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- ذهن‌هایی که به هر دو موردِ بالا دچار باشند، با گذرِ زمان سنگواره‌ای می‌شوند و تواناییِ گفتگو/هم‌فهمی را هر چه بیش‌تر از دست می‌دهند، به مونولوگ/تک‌گویی خو می‌گیرند و همانقدر که گوشِ‌شان برای شنیدن سنگین و سنگین‌تر می‌شود، ذهن‌ِشان هم برای فهمیدن کُند و کُندتر می‌گردد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- «تاکسی» برای من آزمایشگاهِ ذهن و روانِ ایرانیان است. کم‌تر می‌شود که درباره‌ی موضوع‌هایی که مهم می‌دانم با راننده سرِ صحبت را باز نکنم. سه تجربه‌ی متفاوت اما با نتیجه‌ی یکسان در زمینه‌ی رویکردِ عامه‌ی مردم نسبت به بهاییان داشتم. هر سه مورد در رده‌ی سنیِ مابینِ شصت تا هشتاد سال بودند. اولی از دوستانِ اسدلله لاجوردی و عضوِ قدیمیِ «موتلفه‌ی اسلامی» بود. او به‌صراحت می‌گفت «بهایی‌ها را باید کُشت». دومی از هوادارانِ پر و پا قرصِ اصلاح‌طلبان و به‌ویژه محمدِ خاتمی بود. او هم با بهاییان یکسره سرِ ناسازگاری داشت. سومی اما یگانه سببِ نگارشِ این یادداشت است. او از هوادارانِ شریعتمداری و عضوِ «خلقِ مسلمان» بود. من بیش از دو ساعت ناگزیر شدم به سخنانِ عجیب و تکراریِ این پیرمرد گوش بدهم. هر جا خواستم چیزی بگویم یک پند یا مَثَل می‌شنیدم و او باز به پله‌ی نخست بر می‌گشت و سخنانِ پیشین‌اش را از سر می‌گرفت. هر واقعیتِ مخالفِ ادعایش را در مقوله‌ای فلج‌کننده قرار می‌داد و آن را بی‌اثر می‌کرد. پیرمرد موزه‌ی منحصر به فردی از تناقض‌ها و دوگانگی‌های ما مردمان بود. محمد برایش از مسیح و همه‌ی پیامبران بامُداراتر بود و قرآن را یگانه کتابِ به‌راستی آسمانی (تحریف‌نشده) می‌پنداشت و تنها تفاوتش با پیرمردِ موتلفه‌چی بی‌زاری از خمینی و به‌سخره‌گرفتنِ جمهوریِ اسلامی بود. او که به‌نحوِ پارادوکسیکال و ترحم‌آمیزی ادعای «جدایی دین از سیاست» داشت در پاسخِ پرسشِ من به‌صراحتِ هر چه تمام‌تر گفت که «بهاییان در ایران نباید از حقوقِ شهروندی برخوردار باشند» و این سخن در گوهرِ خود چندان فرقی با سخنِ اولی نداشت که خواهانِ کُشتارِ بهاییان بود. او دینِ بهایی را یک ایدئولوژیِ سیاسی می‌دانست و درست مانندِ کسانی بود که یهودیت را با صهیونیزم یکی می‌گیرند. خوش‌برخوردی و اخلاقِ نیکِ این آدمیان را سرپوشی می‌دانست بر انگیزه‌های شیطانی و توطئه‌های پنهانی که در آستین دارند. مدعی بود که نود و پنج درصد (دقیقاً همین رقم) از جنایت‌های ساواک به‌هدایت و سرکردگیِ بهاییان انجام می‌شده است. برای من شگفت‌انگیز بود که هر سه‌ی این کهن‌سالان با سه مرامِ اعتقادی و سیاسیِ یکسره دیگرگون، در بی‌زاری از بهاییان و گفتنِ افسانه‌های غریب از فسادِ اینان در دورانِ شاه درست مانندِ هم بودند و هر سه هماواز!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- هنوز که هنوز است در بدنه‌ی جامعه‌ی ایران «بهایی»، «فراماسونر» و مانندهای‌ِشان برچسب و ناسزایی پنداشته می‌شود که به هر کس نسبت داده شود، او را از هستیِ انسانی و حقوقِ شهروندی خلع می‌کند. رضا علامه‌زاده به‌درستی نامِ مستندِ خود را «&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=AoIsvoWthVg"&gt;تابوی ایرانی&lt;/a&gt;» نهاده بود و در گفتگویی نیز حقیقت را گفت که «ایرانی‌ها اکراه دارند درباره‌ی بهاییان حتی حرف بزنند». به‌باورِ من باید این واقعیتِ تلخ را بپذیریم که رژیمِ اسلامی در سرکوبِ هیچ اقلیتی در این سی و سه سال بی‌پشتوانه‌ی اجتماعی نبوده است و ما اگر این سرچشمه را نادیده بگیریم و نخواهیم به دگرگون‌سازیِ زیربنا/شالوده‌ها بپردازیم، دور نیست که سرنگونیِ ناگهانیِ ج.ا.ا و خلاءِ قدرت همگی‌ِمان را به گردابِ یک آنارشیزمِ خونین و بی‌مهار بکشد.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-1152863970782091916?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/makhlough/~4/9OB83QqAkIQ" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://makhlough.blogspot.com/feeds/1152863970782091916/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://makhlough.blogspot.com/2012/01/blog-post_22.html#comment-form" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/1152863970782091916" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/1152863970782091916" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/makhlough/~3/9OB83QqAkIQ/blog-post_22.html" title="مَثَل، مقولات و بهاییان" /><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="21" height="32" src="http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://makhlough.blogspot.com/2012/01/blog-post_22.html</feedburner:origLink></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-7018498394624464882</id><published>2012-01-05T02:51:00.000+03:30</published><updated>2012-01-05T09:10:42.144+03:30</updated><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="پهلوی" /><title type="text">محمدرضا پهلوی: نمی‌توانم از ملت خود انتقاد کنم</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/-J-t56Gow810/TwTbi13m9RI/AAAAAAAAAjQ/sbs67JBRAfU/s1600/17092011246.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="240" src="http://3.bp.blogspot.com/-J-t56Gow810/TwTbi13m9RI/AAAAAAAAAjQ/sbs67JBRAfU/s320/17092011246.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;چندین‌ماه پیش به چند کارتون از خرت و پرت‌های خانواده دست یافتم که یکی دو روزنامه‌ی دورانِ پهلوی هم در آن بود. حالا بگذریم که برنامه‌های مراکزِ تفریحی چقدر دل‌م را سوزاند و دیدم مثلاً فردا شب در «کاباره ونک» گوگوش، مهستی، جمیله، شهرام و ابی می‌خوانند یا در «شکوفه نو» داریوش، نسرین و سید کریم برنامه دارند و چقدر دوست داشتم همان لحظه بلند شوم بروم ونک و برنامه را ببینم! اما از میانِ مطالبِ آنها یک گفتگو با شاهِ ایران بدجور چشمم را گرفت (از من نپرسید که چه کسی عکسِ پادشاه را با خودکار هیولاسازی کرده! چون نمی‌دانم). عنوانِ این صفحه از روزنامه «کتاب جدیدِ شاهنشاه» است؛ این مصاحبه به‌مناسبتِ انتشارِ کتابی از محمدرضا پهلوی به زبانِ فرانسه (Shah d’ Iran; LE LION ET LE SOLEIL) انجام گرفته است. تیترهای انتخاب‌شده‌ی روزنامه برای این کتاب چنین است:&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;یک کتابِ هیجان‌انگیز&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;35 سال تاریخ پرنشیب و فراز از زبانِ شاهنشاه&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;•&lt;span class="Apple-tab-span" style="white-space: pre;"&gt; &lt;/span&gt;ازدواج با «ثریا» ربطی به وضعِ بختیاری‌ها نداشت.&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;•&lt;span class="Apple-tab-span" style="white-space: pre;"&gt; &lt;/span&gt;خطِ ایرانی، جاودانی و دائمی خواهد بود.&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;با خواندنِ این مصاحبه در می‌یابید که شاه نخستین «ملی‌مذهبیِ» تاریخِ معاصرِ ماست و افسانه‌ی پذیرشِ اسلام از سوی ایرانیان تنها وردِ زبانِ علیِ شریعتی نبوده است بلکه شاهنشاه هم به آن اعتقادِ قلبی داشته است. همانگونه که در متنِ گفتگو نیز خواهید دید، نشانه‌های شخص‌پرستی از سوی مطبوعات و خیال‌اندیشی از سوی شاه بسیار برجسته است. با اینهمه، عشقِ باورپذیرِ شاه به میهن را می‌توان در لابه‌لای همین گفتگو حس کرد. بدبختانه همین عشقِ انحصاری سبب شد که او معشوق را چنان در اندرونی حبس کند که نداند این عجوزه‌ی هزارساله آن‌سان رسمِ سرپیچی آموخته که می‌تواند برای رهایی از بندِ عاشق تا مرزِ خودکشی هم پیش برود. پیوندِ دوسویه‌ی شاه و مردم در ستایش‌های چاپلوسانه از یکدیگر را حتی در عوامانه‌ترین دموکراسی‌های جهان هم نمی‌توان سراغ گرفت. از این‌رو، انقلابِ شاه و مردم (وارونه‌ی پندارِ او) نه در «انقلابِ سفید» که در «انقلابِ سیاه» چهره‌ی راستینِ خود را آشکار کرد؛ چه‌بسا اعلیحضرت پس از فاجعه‌ی انقلابِ اسلامی و در روزهای واپسینِ عمرش در واژه‌ی پُربسامدِ «ملتِ من» که دمادم آنرا بر زبان می‌راند اندکی تردید کرده بود و یا در دل با خود چنین زمزمه می‌کرد: «ای کاش از ملت‌م انتقاد می‌کردم و اجازه می‌دادم ملت‌م نیز از من انتقاد کند!».&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;در زیر گفتگو با آخرین شاهِ ایران در زمینه‌ی قبایلِ ایرانی، ویژگی‌های فرهنگیِ ایرانیان، روندِ گذارِ ایران از یک جامعه‌ی کشاورزی به جامعه‌ی صنعتی، چراییِ بی‌زاریِ ایرانیان از اعراب، اهمیتِ ظرفیت‌های ناسیونالیستیِ مذهبِ شیعه، سنتِ فرهنگیِ فرانسه، شایعه‌ی تغییرِ خطِ فارسی و دلایلِ نگاه‌داریِ آن همچون سپری فرهنگی/بومی رویاروی جامعه‌ی مادی/صنعتیِ غرب و در نهایت نجاتِ ایران از راهِ «انقلابِ سفید» را می‌خوانید:&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;روزنامه‌ی کیهان، دوشنبه 24 آبانِ 2535 / 15 نوامبرِ 1976 / شماره‌ی 10016&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;نمی‌توانم از ملتِ خود انتقاد کنم&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;- شاهنشاه در اقداماتِ خود روی کدامیک از صفاتِ ملتِ خود بیش‌تر حساب می‌کنند؟&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;i&gt;شاهنشاه&lt;/i&gt;: همانطور که گفتم: هوش، این بنیادِ میهن‌پرستی، و شاید این شامه‌ی فطری که به آنها امکان می‌دهد احساس کنند که حالا اوضاع بهتر پیش می‌رود. و بعد، فکر می‌کنم ایرانی در عمقِ وجودِ خود، همچنین کمی عرفانی و صوفی‌منش است. این را می‌توان در مذهبش، شعرش، ادبیاتش و فلسفه‌اش تشخیص داد.&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;- آیا ایرانی نقایصی دارد که شاهنشاه را گاهی ناراحت بکنند؟ آیا شاهنشاه گهگاهی به‌خود می‌گویند: «آه اگر ایرانی‌ها کمی بیش‌تر... بودند»؟&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;i&gt;شاهنشاه&lt;/i&gt;: بلی. اما تصور می‌کنم بهتر است از آن حرف نزنیم. من نمی‌توانم و نمی‌خواهم از ملت‌م ایراد بگیرم. زیرا ملتِ من تازه از یک دوره‌ی انحطاط که بیش از سیصد سال طول کشیده، بیرون آمده است. نباید تاریخ را فراموش کرد.&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;من به‌خاطر می‌آورم که وقتی از پدرم خواهش می‌کردم که:&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;ترا به‌خدا خاطراتِ خود را بنویسید به من پاسخ می‌داد: «نه، نمی‌خواهم این کار را بکنم. برای اینکه شاید چیزهایی را خواهم نوشت و گفت که زیاد برای ملت‌م مطلوب نخواهد بود.»&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;- آیا منشاءِ قبیله‌ای و تقسیمِ ایران به صدها قبیله هنوز امروز هم مسائلی به‌وجود می‌آورد؟&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;i&gt;شاهنشاه&lt;/i&gt;: بله، در آغاز پارس‌ها و مادها بودند. در میانِ پارس‌ها طوایفِ کوچکی وجود داشت میانِ مادها هم همینطور. بعد مادها و پارس‌ها یکی شدند و در نتیجه شاهنشاهیِ بزرگِ ایران به‌وجود آمد که در آن پارس‌ها سرورِ فلات بودند. به‌همین جهت است که امروز هم هنوز ایران را یک امپراتوری می‌نامند و حال آنکه این از لحاظِ بین‌المللی موردی برای معنای دقیقِ کلمه نیست. اما فکرِ آن باقی مانده است. زیرا ایران یک مجموعه است، اما نه از نژادها بلکه از مردمانی که آداب و رسومِ متفاوت دارند، و در غالبِ موارد به لهجه‌های متفاوت حرف می‌زنند، اینها وارثانِ قبایلی هستند که سوگندِ وفاداری به پادشاه می‌خوردند اما نوعی استقلال برای خود حفظ می‌کردند. و از آنجا این خصوصیتِ خیلی مستقل و حتی نقّاد بودن در میانِ ایرانیان پدید آمده و استوار شده است.&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;اما این موضوعِ تقسیمِ قبایل اگرچه مسائلی برای پدرم پدید آورده بود، حالا دیگر تمام شده است. برای اینکه ما دارای جاده، هواپیما و هلیکوپتر هستیم، و لذا دیگر مساله اصلاً به آن شکل وجود ندارد. وانگهی مردم حالا دیگر متوجه شده‌اند که مثلاً برای پرورشِ گاو و گوسفند، به‌جای اینکه آنها را صدها کیلومتر راه ببرند فقط برای اینکه زنده بمانند، باید مخصوصاً آنها را در یک اصطبل گذاشت و علوفه به آنها داد. زیرا ما محاسبه کرده‌ایم که تلاشی که یک حیوان می‌کند تا برود چیزی برای خوردن بیابد عملاً برابرِ کالری‌ها و دیگر موادی است که در علوفه‌اش در آن محلِ بعدی وجود داشت، یعنی فقط موضوعِ زنده ماندن‌ش مطرح بوده، فقط زنده ماندن. راه‌پیمایی، راه‌پیمایی و باز هم راه‌پیمایی برای یافتنِ کمی علف تا از گرسنگی نمیرد.&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;- آیا پایانِ زندگیِ چادرنشینی در عینِ‌حال پایانِ نوعی روحیه‌ی ایرانی نیست؟&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;i&gt;شاهنشاه&lt;/i&gt;: من نمی‌دانم واقعاً در این مورد چه بگویم. این در ایران بوده که اسب را شناخته، تربیت کرده و رام کرده‌اند. و حالا با جیپ تقریباً از میان رفته است. یعنی ایرانی هم باید از میان می‌رفت. و حال آنکه اینها، تاسف خوردن بر اینکه اسب، این حیوانِ نجیب، دیگر همان نقشِ گذشته را در جامعه‌ی امروز ندارد بیش‌تر یک تاسفِ خاطراتی است.&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;- در گفتگو از به‌هم‌پیوستگیِ قبایل، آیا راست است که ازدواجِ شاهنشاه با ثریا هم یک اقدامِ سیاسی بوده یعنی دستی بوده که به‌سوی طایفه‌ای دراز شده بود که او نماینده‌اش بود؟&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;i&gt;شاهنشاه&lt;/i&gt;: ابداً. وانگهی بختیاری‌ها در آن‌هنگام هیچ قدرتی نداشتند. کاملاً خلعِ سلاح و متمدن شده، و به شهرها روی آورده بودند.&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;- چرا در ایرانی‌ها یک نوع حالتِ دلخوری نسبت به عرب‌ها وجود دارد؟&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;i&gt;شاهنشاه&lt;/i&gt;: هر چه در این‌جهت بتواند وجود داشته باشد، ریشه‌ی تاریخی دارد. ما موردِ تهاجمِ اعراب قرار گرفتیم، اما همه‌ی آنچه که از آنها نگاه داشتیم همانا دینِ اسلام است که آن را پذیرفتیم ولی بی‌گمان به‌دلایلِ ملی، در آن تغییر دادیم و از این‌جهت به‌خود می‌بالیم. به‌طورِ خیلی دقیق‌تر باید گفت ما یک مذهبِ اسلام را پذیرفته‌ایم که به ما امکان می‌داد که حتی در جنگ‌های میهنی از حسِ مذهبیِ مردم یاری بگیریم. به‌عبارتِ دیگر، این مهاجم است که در حالی که، البته ما تحتِ نفوذِ او قرار داشتیم، تمدنِ ما و شیوه‌ی زندگیِ ما را پذیرفت و تقلید کرد، و ما توانستیم سیاستِ ملیِ خود را ادامه بدهیم.&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;از سوی دیگر یکی از دلایلِ احتمالیِ این رفتارِ ایرانیان نسبت به عرب‌ها بی‌گمان از آنجا سرچشمه می‌گیرد که بالاخره بیش‌ترِ آنهایی که غرب به‌عنوانِ فیلسوفان یا شاعرانِ عرب می‌شناسند، مثلِ عمر خیام، در واقع ایرانی هستند. ایرانی‌ها، هر چند که بسیاری از آنها به زبانِ عربی نوشته‌اند، در مدتِ درازی اربابانِ تفکر و تعقلِ جهانِ عرب بوده‌اند.&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;- سنتِ فرهنگیِ فرانسه در ایران در چه حالی است؟ حالا بیش‌ترِ جوانان انگلیسی حرف می‌زنند....&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;i&gt;شاهنشاه&lt;/i&gt;: فرا گرفتنِ زبانِ فرانسه، بدونِ شک در این سال‌های اخیر از سر گرفته شده و رونق پیدا کرده است، و این رونق به‌علتِ قراردادهای اقتصادی‌ای که با فرانسه امضا کرده‌ایم، بیش‌تر از این هم دامنه خواهد یافت. دوباره صدها ایرانی در فرانسه، در سطحِ فکری و علمیِ بسیار بالایی، آموزش خواهند دید.&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;البته پیش از جنگ زبانی جز فرانسه رواج نداشت. فرانسه زبانِ دیپلمات‌ها بود، زبانِ بین‌المللی بود، وسیله‌ی نقل و انتقال و انتشارِ فرهنگ بود. و حال‌آنکه امروزه بیش‌تر انگلیسی صحبت می‌شود. اما من فکر می‌کنم که در اینجا به‌هرحال، فرانسه دوباره رونق خواهد گرفت.&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;حال که مطلب به‌اینجا رسید، من که خودم بیش‌تر فرهنگ و آموزشِ فرانسوی دارم، از دیدگاهِ احساساتی تا اندازه‌ای از ناپدید شدنِ زبانِ فرانسه از صحنه‌ی بین‌المللی متاسفم، اما در عمل، موضوعِ اعداد و ارقام در میان است: باید دید چند نفر به زبانِ انگلیسی و چند نفر به زبانِ فرانسه صحبت می‌کنند. وانگهی همه‌ی این جوانان که می‌روند فرانسه یاد می‌گیرند، امروز دیگر به‌دلیلِ سنتِ فرهنگی نیست بلکه به‌واسطه‌ی برخی نیازهای اقتصادی است. زبان‌ها هم حالا دیگر از این صافیِ اقتصادی می‌گذرند.&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;- شاهنشاه از سفرِ رضاشاهِ کبیر به ترکیه صحبت می‌فرمودند. آیا ایشان هم مثلِ ترک‌ها به‌فکرِ غربی کردنِ خطِ فارسی افتاده بودند؟&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;i&gt;شاهنشاه&lt;/i&gt;: در یک چند مدتی، این راه‌حلِ احتمالی حتی خیلی جدی موردِ مطالعه قرار گرفت، اما بعداً این کار را رها کردیم. زیرا بر پایه‌ی این خط به‌اندازه‌ای افتخار و بزرگی در ادبیاتِ قدیمِ ما وجود دارد که با خودمان گفتیم: «چرا خودمان را فقیر کنیم &amp;nbsp;و تنها چیزی را که داریم نابود کنیم؟» ما یک کشورِ خیلی پیشرفته و صنعتی نیستیم، حال اگر علاوه بر آنهم این جنبه‌ی خصوصیتِ خود را از دست بدهیم دیگر هیچ چیز برای‌ِمان باقی نمی‌ماند، به‌ویژه که سنتِ فرهنگیِ ما، مخصوصاً در شعر، اهمیتِ بسیار زیادی به خط می‌دهد.&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;و این سنت، جاودانی و دائمی خواهد شد. برای اینکه فرهنگ برای من ارزشِ بسیار دارد، زیرا یکی از وسایلِ مبارزه با این جامعه‌ی غول‌گونه و مادی‌ای است که از صنعتی شدنِ کشور متولد خواهد شد. لذا برای اینکه به دستگاه‌های خودکار و به موجوداتِ بدونِ روح تبدیل نشویم، باید به فرهنگ توجه کنیم، دست‌ِکم آن را در دسترسِ همه بگذاریم تا همه بتوانند از آن بهره بگیرند. از آن برخوردار شوند و &amp;nbsp;هیچ‌کس نگوید: «ما شانسِ دسترسی به فرهنگ را نداشتیم.»&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;و این امر در نزدِ ما عمیق‌تر از جاهای دیگر است. در واقع اگر من فکر نکنم که می‌توانم موفق به تعریفِ ویژگیِ فرهنگِ ایران، حتی با اقدام به نوشتنِ یک کتاب – چون واقعاً زمینه‌ی کارِ من نیست، بشوم، در هر صورت می‌توانم بگویم که فرهنگ، روحِ ایران در طولِ قرن‌ها بوده است: در طیِ سه‌هزار سال تاریخ. و بدیهی است که بایستی چیزِ خیلی بزرگی می‌بوده که توانسته است در برابرِ همه‌ی این فراز و نشیب‌های روزگار پایداری کند. و در نهایتِ امر، همین فرهنگیِ گسترده و زنده، و فطریِ هر ایرانی، بوده که بدونِ شک در هربار تنها عاملِ بقای ما بوده است. از برکتِ این فرهنگ است که ملتِ ایران هنوز وجود دارد. فرهنگ همواره پیوندی بوده که ما را به خاکِ‌مان و میهنِ‌مان پیوسته داشته است.&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: center;"&gt;***&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;فصلِ چهارم&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;پایانِ هزار و یکشب&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;- شاهنشاه از «انقلابِ خودمان» صحبت می‌فرمایند، آنچه به‌نامِ انقلابِ شاه و ملت یا «انقلابِ سفید» معروف است. برای یک غربی که میراثِ انقلابِ فرانسه یا انقلابِ روسیه را با خود دارد، این کلمه از زبانِ یک امپراتور کمی عجیب می‌نماید.&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;i&gt;شاهنشاه&lt;/i&gt;: ابداً. باید که بالاخره یک روز شما بفهمید که یک شاه در ایران، در تاریخِ این کشور، نماینده‌ی ملت است. وانگهی این من نیستم بلکه یک دانشگاهیِ غربی است که گفته است: «شاه در ایران استاد است، معلم است، پدر است و تقریباً همه چیز است.»&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;در این صورت اگر شهریارِ کشور پدرِ خانواده یا متفکر یا استاد یا هر چیزِ دیگر که می‌خواهید فکر کنید باشد، و اگر ببیند که باید کشورش با یک انقلاب نجات داده شود، این کار را خواهد کرد.&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;بازتاب در &lt;a href="http://azadegi.com/link/2012/01/05/149498"&gt;آزادگی&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-7018498394624464882?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/makhlough/~4/a1qrizUNvLY" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://makhlough.blogspot.com/feeds/7018498394624464882/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://makhlough.blogspot.com/2012/01/blog-post_05.html#comment-form" title="4 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/7018498394624464882" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/7018498394624464882" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/makhlough/~3/a1qrizUNvLY/blog-post_05.html" title="محمدرضا پهلوی: نمی‌توانم از ملت خود انتقاد کنم" /><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="21" height="32" src="http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://3.bp.blogspot.com/-J-t56Gow810/TwTbi13m9RI/AAAAAAAAAjQ/sbs67JBRAfU/s72-c/17092011246.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>4</thr:total><feedburner:origLink>http://makhlough.blogspot.com/2012/01/blog-post_05.html</feedburner:origLink></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-7984949830569556637</id><published>2012-01-04T07:04:00.002+03:30</published><updated>2012-01-04T07:18:33.904+03:30</updated><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="گفت‌آورد" /><title type="text">درباره‌ی همانندی‌های ایرانی‌بودگی و روس‌بودگی</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;در موردِ چدایف [1]، نوآوری و تازگیِ «نامه‌ی فلسفیِ» معروفِ او به این بود که واپس‌ماندگیِ کشورش از غرب و بی‌بهرگیِ آن از هر چیزِ بدیع و اصیل را محکوم می‌کرد، نه اینکه فکرِ جدیدی به میان آورده باشد. حمله‌ی چدایف که سنت‌ها و افکار و تمدنِ غربی در آن به درجه‌ی خدایی رسانده می‌شد، کلیدِ «اندیشه‌ی اجتماعیِ» بعدیِ روسیه شد. اهمیتِ آن عظیم بود، فضا را برای دگرگونی‌های آینده آماده کرد، و پژواکِ آن در کارهای همه‌ی نویسندگانِ روس تا انقلاب [اکتبر] و حتی پس از آن همواره به گوش می‌رسید. همه چیز در آن بود: اعلامِ اینکه گذشته‌ی روسیه یا تهی است یا سرشار از بی‌نظامی و پریشانی؛ اعلامِ اینکه «شقاقِ کبیر» [2] حقِ طبیعی و مسلمِ روسیه را ربود و کشوری وحشی و فاقدِ نیروی زایندگی و آفرینندگی بر جای گذاشت و آن را به هیولایی زشت و مهیب و مایه‌ی عبرتِ دیگر ملت‌ها تبدیل کرد. در اینجا نیز همان گرایشِ فوق‌العاده به نگرانی درباره‌ی خویشتن دیده می‌شود که خصلتِ نوشته‌های روس‌ها حتی بیش از آلمانی‌هاست، هر چند آن گرایش نخست از آلمان سرچشمه گرفت. نویسندگانِ دیگر در انگلستان و فرانسه و حتی آلمان درباره‌ی زندگی و عشق و ماهیتِ کلیِ روابطِ انسانی می‌نویسند؛ نوشته‌ی روس‌ها حتی هنگامی که عمیقاً وام‌دارِ گوته یا شیلر یا دیکنز یا استاندال باشد، درباره‌ی روسیه و گذشته‌ی روسیه و امروزِ روسیه و آینده‌ی روسیه و خوی و منشِ روسی و فضیلت‌ها و رذیلت‌های روس‌هاست. همه‌ی «مسائلِ لعنتی» (که هاینه شاید نخستین کسی بود که این نام را بر آنها گذارد) در روسی به صورتِ مسائلِ مربوط به «سرنوشت» [3] روسیه در می‌آیند، بدین عبارت که ما از کجا آمده‌ایم؟ به کجا می‌رویم؟ چرا چنینیم که هستیم؟ آیا باید از غرب بیاموزیم یا به آن یاد بدهیم؟ آیا فطرتِ اسلاوها در سلسله‌مراتبِ معنوی و روحی بالاتر از فطرتِ «اروپایی‌ها» و منبعِ رستگاری برای کلِ بشر است، یا فقط نوعی عقب‌ماندگی و بربریت است که به حکمِ سرنوشت باید منسوخ یا نابود شود؟ مساله‌ی «آدمِ زیادی» [4] از همین‌جا دیده می‌شود. تصادفی نبود که چدایف با پدیدآورنده‌ی &lt;b&gt;&lt;i&gt;یوگنی اُنگین&lt;/i&gt;&lt;/b&gt; [5] دوستیِ نزدیک داشت.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;تاریخِ روشنفکریِ روسیه، آیزایا برلین، ترجمه‌ی عزت‌الله فولادوند، نشریه‌ی «نگاهِ نو»، شماره‌ی 89، صفحه‌ی نوزده&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پی‌نوشت‌های مترجم:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;[1] P.Y. Chaadaev&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;[2] Great Schism. دوره‌ای در تاریخِ کلیسای کاتولیکِ رومی از 1378 م. تا 1417 م. که به علتِ مسائلِ شخصی و سیاسی، دو و گاهی حتی سه تن هم‌زمان پاپ معرفی می‌شدند و مذهبِ کاتولیک از این رهگذر متحملِ لطمه‌هایی شد. (مترجم)&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;[3] به روسی: sud’by.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;[4] “superfluous man”. این مفهوم را تور گینف در اثری به نامِ «یادداشت‌های یک آدمِ زیادی» (یادداشتِ روزِ 23 مارسِ 1850) رایج کرد. نامِ روسیِ اثر:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;Dnevnik lishnego cheloveka&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;[5] &lt;b&gt;&lt;i&gt;Yevgeny Onegin&lt;/i&gt;&lt;/b&gt;. رمانِ منظوم، از شاهکارهای شاعرِ روس پوشکین. (مترجم)&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-7984949830569556637?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/makhlough/~4/q2N77Zkp9cA" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://makhlough.blogspot.com/feeds/7984949830569556637/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://makhlough.blogspot.com/2012/01/blog-post_04.html#comment-form" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/7984949830569556637" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/7984949830569556637" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/makhlough/~3/q2N77Zkp9cA/blog-post_04.html" title="درباره‌ی همانندی‌های ایرانی‌بودگی و روس‌بودگی" /><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="21" height="32" src="http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://makhlough.blogspot.com/2012/01/blog-post_04.html</feedburner:origLink></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-4647013771446058870</id><published>2012-01-03T06:28:00.000+03:30</published><updated>2012-01-04T07:10:11.403+03:30</updated><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="سیاست" /><title type="text">فراخوان شُماری از وبلاگ‌نویسان به تحریم کنش‌گرانه‌ی نمایش مردم‌سالاری رژیم اسلامی</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;گمان نمی‌کنم بنیانگذار هیچ‌گاه وضعیتِ دشوارِ رهبرِ امروزِ ایران را تجربه کرده باشد. خمینی جَست اما چنانکه منتظری به‌زیبایی گفته بود چنین می‌نُماید که ولایتِ فقیه با خامنه‌ای پایان یابد. نشانه‌های دنیای سیاست گویای آن است که انتخاباتِ پیشِ روی مجلس بی‌رونق‌ترین صندوقِ جمهوریِ مقدس خواهد بود و آرزو دارم که عمرِ رژیم به انتخاباتِ ریاست‌جمهوریِ دیگری قد ندهد!&lt;br /&gt;&lt;a href="http://akarim8808.blogspot.com/2012/01/blog-post.html"&gt;این بیانیه&lt;/a&gt; در راستای «نه گفتنِ» مسوولانه به فریب‌کاری و دوروییِ کسانی ست که با وعده‌ی ارزانی‌داشتنِ دنیا و آخرت به مردمِ ایران، همه‌ی سرمایه‌های مادی و معنویِ این ملت را بی‌رحمانه تاراج کردند.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-4647013771446058870?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/makhlough/~4/c6LxdVKXF_w" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://makhlough.blogspot.com/feeds/4647013771446058870/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://makhlough.blogspot.com/2012/01/blog-post.html#comment-form" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/4647013771446058870" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/4647013771446058870" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/makhlough/~3/c6LxdVKXF_w/blog-post.html" title="فراخوان شُماری از وبلاگ‌نویسان به تحریم کنش‌گرانه‌ی نمایش مردم‌سالاری رژیم اسلامی" /><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="21" height="32" src="http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://makhlough.blogspot.com/2012/01/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-8950080467061377567</id><published>2011-12-31T09:46:00.000+03:30</published><updated>2011-12-31T23:33:02.276+03:30</updated><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="سینما" /><title type="text">Incendies</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/-XJ8SudLSvOw/Tv6meIH7eTI/AAAAAAAAAjE/g2jetkP2apY/s1600/600full-incendies-screenshot-558x314.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="222" src="http://4.bp.blogspot.com/-XJ8SudLSvOw/Tv6meIH7eTI/AAAAAAAAAjE/g2jetkP2apY/s400/600full-incendies-screenshot-558x314.jpg" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;«سنت» اینگونه است؛ تا هنگامی که با آن هماواز باشی از مهر و ارمغانش بهره‌مندی و تا بخواهی از آن سرپیچی کنی به کین و تاوانش گرفتار می‌آیی. جای نگرفتنِ جین در چهارچوبِ سنت که حتی خواسته و آگاهانه هم نبود؛ او زاده‌ی «زنی که می‌خواند» و فرآورده‌ی درهم‌تافته‌ی زندگیِ ناسازِ مادر بود. چنین تصویر کنید: دختری به خانه‌ای در می‌آید که کسانِ آن از بومی‌های زادگاهِ مادرش هستند و تا هنگامی که او را بیگانه/غریبه می‌دانند به‌گرمی میزبانی‌اش می‌کنند و لبخندهای مهربانانه ارزانی‌اش می‌دارند اما به‌محضِ آنکه جین می‌گوید دخترِ نوال مروان (زنی با عشقِ ممنوع) است و می‌فهمند که آشناست، نگاه‌های‌شان از هر خنجری کشنده‌تر می‌شود و با همهمه‌ی تعصب و حماقتِ خود فضای اتاق را می‌آلایند. دگردیسیِ دوستی به دشمنی در چند ثانیه پدید می‌آید و گذار از خوش‌رویی به تندخویی به‌مجردِ دانستنِ واقعیت به‌سرانجام می‌رسد. گرچه گرانیگاهِ &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt1255953/"&gt;داستان&lt;/a&gt; و بنیان‌روایتِ آن در جای دیگری ست (یک به‌علاوه‌ی یک می‌شود یک؛ همین‌قدر تلخ و تراژیک) اما فرازی که بازگفته شد برای من تکان‌دهنده‌ترین پاره‌ی فیلم بود؛ دوستیِ آدم‌های سنتی با دشمنیِ آنان یکسان است و مهرِ این باشنده‌های نابودگر با کینِ آنان هماغوش. ناباوریِ چهره‌ی دختر و هراسی/وحشتی که از سکوتِ پس از جنونِ آن زنان در وجودش دویده بود به‌زیبایی نشان‌دهنده‌ی هولناکیِ وجودِ «سنت» در تار و پودِ هستیِ آن سنگواره‌های آدم‌نُماست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس‌نوشت:&lt;br /&gt;در نوشتارِ بالا هر جا «سنت» دیدید می‌توانید آنرا با واژه‌ی «قدرت» جایگزین کنید.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-8950080467061377567?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/makhlough/~4/nlzuHdeR_Yw" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://makhlough.blogspot.com/feeds/8950080467061377567/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://makhlough.blogspot.com/2011/12/incendies.html#comment-form" title="2 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/8950080467061377567" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/8950080467061377567" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/makhlough/~3/nlzuHdeR_Yw/incendies.html" title="Incendies" /><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="21" height="32" src="http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://4.bp.blogspot.com/-XJ8SudLSvOw/Tv6meIH7eTI/AAAAAAAAAjE/g2jetkP2apY/s72-c/600full-incendies-screenshot-558x314.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>2</thr:total><feedburner:origLink>http://makhlough.blogspot.com/2011/12/incendies.html</feedburner:origLink></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-1982080943719733736</id><published>2011-12-27T09:31:00.001+03:30</published><updated>2011-12-31T07:47:13.231+03:30</updated><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="درنگ هرزه‌نگارانه" /><title type="text">Solo</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اهمیتِ نگاره‌های تک و تنها در پورن چیست؟ این تصویرها چه چیزی را در ما بر می‌انگیزد؟ اعتراف می‌کنم که جذابیتِ این گونه از ایماژهای هرزه‌نگارانه برای من بسیار بالاست. اما چرا؟&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;(1) &lt;br /&gt;چه‌بسا نبود/فقدانِ رقیب یک پاره از این روی‌آوری باشد؛ پس بیننده ساده‌تر می‌تواند خودش را در برابر ببیند و او را طرفِ خودش به‌شمار آورد. چیرگی/سلطه‌ی ما در این وضع بیش‌تر است و در پندارِمان او دست‌یافتنی‌تر.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;(2)&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ابژه‌ی جنسی در چنین حالتی تنهاست؛ او در موقعیتی قرار دارد درست مانندِ آنچه ما هنگامِ دیدن‌ش در آن هستیم. ابژه‌ی تنها، نیازِ خود را در ما می‌کارد و نیازِ ما را در خود فرآوری می‌کند؛ نیازمندیِ دوسویه حلقه‌ی پیوندِ ما با اوست. ما هر دو تنها هستیم و هر دو نابسنده. پس چه‌بسا هم‌پایگی و همانندیِ ما این برانگیختن را فزونی می‌بخشد.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;(3)&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ابژه‌ی جنسی در تنهایی‌اش این توانایی را دارد تا ما را هر چه بیش‌تر مخاطبِ خود قرار دهد؛ او تنهاست و ما را فرا می‌خواند. چنین خطاب و فراخوانی در دیگر گونه‌های پورن چندان وجود ندارد.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;(4)&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ابژه‌ی تنها خیال را ژرفا می‌بخشد؛ پیرامونِ او تهی از تشنگان است و حواسِ ما پرتِ رفتارهای دیگران با او نمی‌شود؛ اینگونه ما یکسره و به‌تمامی بر خودِ او خیره می‌شویم و در خودِ او درنگ می‌کنیم.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;(5)&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ابژه‌ی منفرد خودکُشنگر و خودبنیاد است. فریبندگی و اغواگریِ چنین تصویری هزاران‌بار بیش‌تر است. او کسی را در بر ندارد چندانکه گویی نیازِ تن را تعلیق کرده تا تو ببینی‌اش. او در فراسوی کشمکش‌های جنسی/تنانه ایستاده و جایگاهِ فرادست‌ش ما را برای برکشیدنِ خویش به‌موقعیت‌ش وسوسه می‌کند. فرجام اما روشن است: به جایگاهِ او نمی‌رسیم و ابژه ما را در فرودستیِ خودمان مچاله می‌کند.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-1982080943719733736?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/makhlough/~4/4WEjkI_5A68" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://makhlough.blogspot.com/feeds/1982080943719733736/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://makhlough.blogspot.com/2011/12/solo.html#comment-form" title="1 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/1982080943719733736" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/1982080943719733736" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/makhlough/~3/4WEjkI_5A68/solo.html" title="Solo" /><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="21" height="32" src="http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg" /></author><thr:total>1</thr:total><feedburner:origLink>http://makhlough.blogspot.com/2011/12/solo.html</feedburner:origLink></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-6786221647785252894</id><published>2011-12-23T00:54:00.000+03:30</published><updated>2012-01-05T03:44:20.628+03:30</updated><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="جنبش سبز" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="پهلوی" /><title type="text">به نام نامی «حذف»</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;این روزها تمامیت‌خواهانِ این‌سوی خاکریز (همان دایه‌های مهربان‌تر از مادر برای جنبشِ سبز) با چنگ زدن به استبدادِ پدر و پدربزرگ، می‌خواهند سر به تنِ پسر نباشد و از هراسِ بازگشتِ استبداد (بخوانید: نفوذِ اجتماعیِ رقیب) آماده‌ی ریشخندِ اصلِ «پادشاهیِ مشروطه» هستند. در حالی که اگر ما نتوانیم شایسته‌ی «سلطنتِ مشروطه» باشیم، به‌طریقِ اولی شایسته‌ی «جمهوریِ سکولار» هم نخواهیم بود. پاره‌ای از این پهلوی‌هراسان هنوز که هنوز است برای مردم روشن نکرده‌اند که چه رویکردی به دو اصلِ گوهرینِ استبدادسوز دارند؛ تضمینِ آزادی‌های بنیادیِ ملت (پاسداشتِ حقوقِ شهروندان) و جداسازیِ بیشینه‌ی حکومت از امرِ قدسی (سیاست‌گذاریِ غیرِدینی/ملی). هنوز که هنوز است بُردنِ نامِ «بهاییان» یا «سکولاریزم» در بیانیه‌های «شورای هماهنگی» یک تابوی بزرگ است. چه نیکوست که در راستای &lt;a href="http://www.roozonline.com/persian/opinion/opinion-article/archive/2011/december/20/article/-ade0e3e973.html"&gt;این پیشنهاد&lt;/a&gt;، به پسرِ این‌سوی خاکریز هم بگویند که فامیلِ خود را برای همیشه به «مصطفوی» برگرداند! هر چه باشد پسوندِ «خمینی» هزاربار بیش از «پهلوی» منفور/خطرناک/معطوف به قدرت است.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-6786221647785252894?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/makhlough/~4/yPq-laWC7sk" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://makhlough.blogspot.com/feeds/6786221647785252894/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://makhlough.blogspot.com/2011/12/blog-post_23.html#comment-form" title="1 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/6786221647785252894" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/6786221647785252894" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/makhlough/~3/yPq-laWC7sk/blog-post_23.html" title="به نام نامی «حذف»" /><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="21" height="32" src="http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg" /></author><thr:total>1</thr:total><feedburner:origLink>http://makhlough.blogspot.com/2011/12/blog-post_23.html</feedburner:origLink></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-6856313317546735889</id><published>2011-12-21T01:00:00.000+03:30</published><updated>2011-12-21T20:34:45.270+03:30</updated><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="احساس شخصی" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="جنبش سبز" /><title type="text">ما می‌توانیم؟</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;چه‌بسا رهبرانِ جنبشِ سبز را از حصر در بیاورند اما خوب است یادمان باشد که &lt;a href="http://makhlough.blogspot.com/2011/03/blog-post_04.html"&gt;ما در این ماجرا هیچ نقشی نداشتیم&lt;/a&gt;. درست همانگونه که چه‌بسا دولتِ محمودِ احمدی‌نژاد زودهنگام بیفتد و ما باید به‌یاد داشته باشیم که باز هم در فرجامِ او نقشی نداشتیم. از همه‌ی اینها فراتر، چه‌بسا رژیمِ اسلامی دیر یا زود از هم فرو بپاشد اما خاطرِمان باشد که ما در پایان‌دادن به این تباهیِ سی یا چهل ساله نتوانستیم/نخواستیم هیچ نقشی داشته باشیم. اینها نه سرزنش است نه همگانی‌ساختنِ نااُمیدی که این دومی البته تحصیلِ حاصل است و محال.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;با مردمِ کوچه و بازار که سخن می‌گویم وحشت می‌کنم. یکبار (همانندِ همیشه‌ام) سرِ صحبت را بر سرِ سیاست باز کردم و ناباورانه یک راننده‌ی تاکسیِ هفتاد ساله رو کرد به من و گفت «پشتِ این مردم نباش! لیاقت‌ِش رو ندارن». آنگاه ده‌ها شاهد از زندگیِ شخصیِ خودش (کودکی تا پیری) آورد تا آنرا اثبات کند. رفتارِ پیرمرد محترمانه اما درون‌ش یک هیولا خفته بود. مردمِ خود را به هیچ می‌گرفت اما با آنها زندگی می‌کرد. من با خودم فکر می‌کردم اگر به‌راستی یک جامعه با همین اصل بخواهد زندگی کند، شهرها چه گورستانی خواهد شد و همه همدیگر را چه بی‌رحمانه خواهند درید.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;ما پشتِ همدیگر نیستیم. ما حسِ پیوستگی به‌عنوانِ یک «ملت» را هنوز نتوانسته‌ایم در خود پرورش دهیم تا جایی که نمودِ بیرونیِ پایدار داشته باشد. سرنوشتِ رهبرانِ جنبشِ سبز برای هیچ‎‌یک از ما اهمیتِ چندانی ندارد. درست همانگونه که خواندنِ وضعِ صدها زندانیِ سیاسی دست‌مایه‌ی وقت‌گذرانی و لایک‌زدن و بحث‌های پرشورِ فیس‌بوکی شده است. خودِ من حتی دیگر مانندِ چند سال پیش نمی‌توانم خبرها را پیگیری کنم و انگیزه‌ای برای خواندنِ مقاله‌ها و تحلیل‌های سیاسی هم ندارم. ما در نمودهای مجازی (وبلاگ، پلاس، ف.ک و دیگر پاتوق‌های وقت‌گذرانی) درست مانندِ یک چریکِ سیاسی ظاهر می‌شویم و از سر تا پای نوشته‌ها و صفحه‌های شخصی‌ِمان «شورِ انقلابی» و «عمل‌گرایی» می‌بارد اما نتوانسته‌ایم هیچ نشانی از این «عمل» را در دنیای واقع پدید بیاوریم. ما خداوندگارانِ دنیای جدا از واقعیت هستیم. اما در زندگیِ جمعی درست مانندِ بردگان زیست می‌کنیم؛ به‌همان سربه‌زیری و به‌همان ناچاری.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;برداشتنِ حصر از موسوی/رهنورد و کروبی (اگر رخ دهد) تنها فرآورده‌ی رایزنی‌های پشتِ پرده و برهم‌کنشِ نیروهای سیاسیِ اثرگذار در ایرانِ کنونی ست نه میوه‌ی اعتراض‌ها و کنش‌های سیاسیِ نیست‌شده‌ی ما و باورِ چنین چیزی بسیار آزاردهنده و جان‌کاه است! &amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پس‌نوشت:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;این رژیم با دشواری و از میانِ رنج و خون و اشک و آه سرنگون خواهد شد اما دیگر باورم شده در زمانی که ما یا نیستیم یا اگر هم باشیم دیگر انتظارِمان به‌سر آمده؛ نه اینکه برآورده شده بلکه از وقتش گذشته؛ رخ دادن یا رخ ندادن‌ش دیگر چندان فرقی برای‌مان ندارد. یک حسی هست؛ حسی که زندگیِ ما را با زندگیِ این رژیمِ افیونی پیوند داده؛ حسِ اینکه ما در دورانِ سیاهِ ج.ا.ا چقدر جان کندیم برای ذره‌ای خوشی و شادی... چقدر دلهره داشتیم برای هر تک لحظه‌ی لذتِ زندگی... من می‌بینم روزی را که این رژیم از میان رفته و مردم در همین پایتخت در حالِ شادی و دست‌افشانی هستند اما مانندهای من هیچ حسی جز اندوه/حسرت/غم ندارند... آن روز ما احتمالاً بر سرِ مزارِ ندا و سهراب و گورِ نمادینِ ترانه موسوی با آزادیِ کامل گریه می‌کنیم... آن روز احتمالاً ما به‌جای پایکوبی در خیابانِ تخت‌طاووس رفته‌ایم به گورستانِ خاوران و داریم آزادانه اشک می‌ریزیم برای آنهمه جان‌های عزیز که ناباورانه پر پر شدند... آن روز ما دیگر خودمان نیستیم و غمی داریم که از غمِ روزهای جمهوریِ اسلامی بیش‌تر است؛ اینکه چرا آسان‌تر و زودتر رخ نداد... اینکه چرا فرسوده شدیم و اینکه چرا آزادیِ میهن ما را رقصان و شورمند نمی‌کند... می‌ترسم روزی این رژیم بمیرد که ما هم در درون‌ِمان مرده باشیم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;بازتاب در &lt;a href="http://www.azadegi.com/link/2011/12/21/143214"&gt;آزادگی&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-6856313317546735889?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/makhlough/~4/ST5XW9Jg1RU" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://makhlough.blogspot.com/feeds/6856313317546735889/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://makhlough.blogspot.com/2011/12/blog-post.html#comment-form" title="6 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/6856313317546735889" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/6856313317546735889" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/makhlough/~3/ST5XW9Jg1RU/blog-post.html" title="ما می‌توانیم؟" /><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="21" height="32" src="http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg" /></author><thr:total>6</thr:total><feedburner:origLink>http://makhlough.blogspot.com/2011/12/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-4720121508448550099</id><published>2011-11-29T05:28:00.002+03:30</published><updated>2012-02-21T13:22:11.497+03:30</updated><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="روشنفکری" /><title type="text">آنکه مرا راه رفتن آموخت</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دو مقاله‌ی کذایی‌ام (1) را چندی پیش نزدِ یگانه استادم بُردم. او با وجودِ گرفتاری‌های آکادمیک و از سرِ مهر هر دو را خیلی زودتر از آنچه گمان می‌بردم باریک‌بینانه خواند و مرا از دیدگاهِ خود درباره‌ی هر کدام بهره‌مند ساخت. گفتم چه‌بسا دیگرانی هم دوست داشته باشند تا از دریچه‌ی ذهنِ او به موضوع‌ها و پرسش‌های پیش‌نهاده شده در آن دو نوشتار بنگرند.&amp;nbsp;به‌طبع آنچه در اینجا آمده نقل به‌مضمون و به‌یاد مانده‌های من از گفتارِ اوست.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: center;"&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;a href="http://makhlough.blogspot.com/2008/03/blog-post_3598.html"&gt;روشنفکری لائیک&lt;/a&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;من نمی‌دانم چرا ما همیشه می‌خواهیم با طرفِ مقابل اتحادِ ایدئولوژیک داشته باشیم. این بدترین کار است. من ممکن است به خدا باور نداشته باشم و دیگری داشته باشد. نه من قرار است خداباور شوم و نه او قرار است خداناباور. اما ما می‌توانیم وحدت کنیم. بر سرِ چه؟ وحدت بر سرِ یک برنامه‌ی مشخصِ سیاسی؛ وحدتِ عملی.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;چرا ما همیشه می‌خواهیم بر نقاطِ مشترک وحدت کنیم؟ چرا نباید اتفاقاً بر مبنای اختلافات دورِ هم گرد آییم؟ مگر قدما نمی‌گفتند «توافق بر یکسانی»؟ خب حالا در دنیای پست‌مدرن اتفاقاً باید «توافق بر ناهمسانی» داشته باشیم. [از دیدگاهِ منطقی هم] تا «تفاوت» نباشد، «تشابه» هیچ معنایی ندارد و تا «اختلاف» نباشد نمی‌توان از «اشتراک» سخن گفت. به‌عنوانِ نمونه من بارها گفته‌ام که به چیزی به‌نامِ «روشنفکریِ دینی» باور ندارم. چون تعریفِ من از روشنفکری چیزی ست که با دینداری نمی‌خواند. روشنفکر اگر خرد و مبانیِ نظری‌اش او را به هر جا بُرد باید برود. در برابر به چیزی به‌نامِ اندیشمندِ دینی باور دارم؛ کسی که دیندار است و بر اساسِ مبانیِ خودش همه‌ی کوششِ خود را می‌کند تا از باورهای دینی به‌نحوِ متناسب و درخور پشتیبانی کند و آنها را تنقیح و روشن سازد؛ پژوهش می‌کند، درنگ می‌کند، عرق می‌ریزد تا بتواند دنیای کنونی و دینِ خود را فهم کند. اما با اینهمه من می‌توانم با یک روشنفکرِ دینی بر سرِ یک امرِ مشخص وحدت کنم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پس اتحاد باید بر سرِ یک برنامه‌ی سیاسیِ مشخص باشد. اتحاد باید بر سرِ یک امرِ انضمامی و عینی/واقعی باشد. ما نباید خود را همیشه و دائم با مشخص‌کردنِ مرزِ اندیشه‌ی خودمان با اندیشه‌ی دیگران سرگرم سازیم. این اولویت و مهم‌ترین نیاز نیست. اشاره‌ی شما به وحدتِ پراگماتیستیِ روشنفکرانِ دینی و لائیک بر سرِ دموکراسی و جامعه‌ی کمابیش آزاد درست است. اما می‌خواهم بگویم که اگر از من بپرسی خواهم گفت که هیچ همانندی‌ای میانِ عالمانِ سنتی و روشنفکرانِ لائیک وجود ندارد. البته چون دو سرِ طیف هستند خواه ناخواه شباهت‌های ظاهری با هم دارند، به‌ویژه در قیاس با روشنفکریِ دینی که در میانه‌ی طیف جای دارد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;من می‌گویم می‌شود یک برنامه تدوین کرد که ما می‌خواهیم ایران تا ده سالِ دیگر این پیشرفت‌های سیاسی، اقتصادی و فرهنگی را کرده باشد. بر سرِ این برنامه‌ی مشخص هر کس که موافق است بیاید و ما با او وحدت می‌کنیم؛ چه روشنفکرِ دینی باشد چه روشنفکرِ سنتی. ما اگر برنامه‌ای تدوین کنیم با عنوانِ «آزادی‌های اجتماعی» و در آن لغوِ حجابِ اجباری را بگنجانیم و یک گروه از عالمانِ دینی بخواهند با این برنامه هماواز شوند چرا ما نپذیریم؟ هر کس با این آزادی‌ها موافق است ما با او وحدت خواهیم کرد. به این معنا مثلاً منِ کمونیست می‌توانم با یک فردِ مذهبی هم وحدت کنم. مگر از اصولِ مبارزاتِ مارکسیستی این نیست که دهقانان جزءِ بورژوازی هستند و پرولتاریا باید با آنان هم بستیزد؟ اما در انقلابِ روسیه لنین و لنینیست‌ها گفتند مصلحت آن است که ما با دهقانان وحدت کنیم علیهِ بورژوازی. یعنی به دهقانان گفتند شما هم پرولتار هستید و با آنان هم‌پیمان شدند. یا در جریانِ برآمدنِ هیتلر و نازیسم شما می‌بینید هنگامی که حزبِ نازی برنامه‌ی خود را اعلام می‌کند هم احزابِ لیبرال و هم احزابِ چپ با نازی‌ها وحدت می‌کنند. در حالی که اگر بحثِ ایده و باور باشد کمونیست‌های آلمان هرگز نباید با نازیسم هم‌پیمان می‌شدند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: center;"&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;a href="http://makhlough.blogspot.com/2009/02/blog-post_05.html"&gt;پارسایی&lt;/a&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;این ارزشمند است که آقای نیکفر به‌دنبالِ یک راهِ حلِ بومی برای برون‌رفت از جدالِ خطه‌ی ما با دنیای مدرن است و این راه را در پارسایی یافته است. اما به‌گمانِ من هم این سنتِ پارسایی هیچ نشانه‌ی سترگ و برجسته‌ای در تاریخِ ما ندارد. آقای نیکفر این بحث را کمابیش تحتِ تاثیر پروتستانتیزمِ مسیحی و آرای وبر (اخلاقِ پروتستانی و روحِ سرمایه‌داری) طرح کرده است. اما ما در تاریخِ خود فرقه‌ای شبیه به دومینیکن‌ها نداشته‌ایم. به‌عنوانِ نمونه راهب‌ها و کشیش‌ها به‌راستی کار می‌کردند (نه در صومعه و منظورم آن سنتِ سخت‌کوشیِ صومعه‌ها و دیرهای مسیحی نیست). ما در تاریخِ خود مثلاً عیاران، صوفیان یا چیزهایی شبیه به آنان داشته‌ایم که آنقدر غنا و ظرفیت ندارد تا از آن یک سنتِ پارسایی بیرون بکشیم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;به‌باورِ من راهِ حلِ ایران یک راهِ حلِ اخلاقی نیست (چنانکه آقای نیکفر این اخلاق‌باوری را در فربه‌سازیِ سنتِ پارسایی پی گرفته‌اند). چون فرض هم بگیریم که این سنتِ پارسایی در خطه‌ی ما پُرسابقه باشد، اما ضمانتِ اجرای آن چیست؟ چه کسی تضمین می‌کند که این «پارسایی» کارکردِ موردِ انتظارِ ما را داشته باشد؟ بنابراین من همیشه به راهِ حل‌های اخلاقی برای برون‌رفت از مشکلِ خودمان بی‌باور بودم. چون وقتی ما از اخلاق سخن می‌گوییم باید بتوانیم به دو پرسش پاسخ دهیم که باور دارم هر دو در نهایت بی‌پاسخ می‌ماند؛ اول آنکه کدام مرجعِ اخلاقی؟ و دوم آنکه به کدامین تضمین؟. در برابر، من باور دارم که راهِ حلِ کشورِ ما یک راهِ حلِ سیاسی است. بنیانِ دگرگونی‌های دینی، دگرگونی‌های سیاسی ست و بنیانِ دگرگونی‌های سیاسی هم تغییرِ زیرساخت‌های اقتصادی ست. وحدت بر سرِ اصولِ اخلاقی خطرناک‌ترین کار است؛ چرا که دریافت‌های بی‌شمار متفاوت از اخلاق وجود دارد و هیچ ضمانتی هم برای تحققِ آن آرمان‌ها نیست. اینکه من به شما بگویم به حقیقت باور داری؟ و بگویی آری. بگویم به اخلاق و عدالت باور داری؟ و بگویی آری و آنگاه بر سرِ حقیقت، عدالت و اخلاق وحدت کنیم، بدترین کار است. اما اینکه بر سرِ یک برنامه‌ی مشخصِ سیاسی برای آینده‌ی ایران هم‌پیمان شویم، این می‌تواند راهِ رهاییِ ما باشد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پی‌نوشت:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;گفتم «کذایی» چرا که همه‌ی یکسالِ اخیرِ عمرم را به‌هدر دادم و (در چند سالِ اخیر به‌جز آن دو مقاله و البته پایان‌نامه) تا کنون هیچ نوشتارِ نو یا ارزشمندی ننگاشته‌ام و شاید برای همین هم ناگزیرم در اینجا دمادم به همان دو نوشتار بازگشت کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;بازتاب در &lt;a href="http://www.irancpi.net/digran/matn_5026_4.html"&gt;تارنمای حزبِ مشروطه‌ی ایران&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-4720121508448550099?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/makhlough/~4/95kX4TZY_2E" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://makhlough.blogspot.com/feeds/4720121508448550099/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://makhlough.blogspot.com/2011/11/blog-post_29.html#comment-form" title="5 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/4720121508448550099" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/4720121508448550099" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/makhlough/~3/95kX4TZY_2E/blog-post_29.html" title="آنکه مرا راه رفتن آموخت" /><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="21" height="32" src="http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg" /></author><thr:total>5</thr:total><feedburner:origLink>http://makhlough.blogspot.com/2011/11/blog-post_29.html</feedburner:origLink></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-5879797884082402645</id><published>2011-11-24T18:42:00.001+03:30</published><updated>2011-11-24T20:46:24.939+03:30</updated><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="زندگی شخصی" /><title type="text">میانجی لذت</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;نزدیکی‌های نُهِ شب، طبقه‌ی پایینِ اسکان:&lt;br /&gt;نشسته بودیم روی صندلی‌های آهنیِ خپل و قدکوتاهِ روبروی فواره‌ها. پیرامون تهی از همهمه‌ی آدمیان بود؛ سکوت و آرامشی فرمان‌روا شده بود همراه با آوای آب. ناگهان چند پسر که یکی‌شان خوش قد و هیکل بود کمی دورتر از ما گذر کردند. ذهنِ بیمار و آلوده‌ی من آغاز کرد به خیال‌پردازی؛ پسر آمد کنارِ صندلیِ من و با دخترک در همان حالتِ نشستن تنانگی کرد و من باز هم تماشاگر بودم؛ از دیدنِ اوجِ تن‌خوشیِ دخترک سرشار از خوشی شدم. به خودم آمدم و خیال‌م را با او در میان گذاشتم. دخترک؟ شگفت‌زده شده بود؟ در اندیشه فرو رفت؟ قهقهه سر داد؟ با خودش گفت این دیوانه دیگر کیست من باهاش تهران‌گردی می‌کنم؟ نمی‌دانم. اما دیدم که با چشمانِ دُرشتِ زیبایش (1) اندکی به من خیره شد، جمله‌ام را پرسش‌گونه بازگو کرد و سپس لبخندِ آرامی بر لبان‌ش نقش بست. آن شب و آن لحظه‌ها از بهترین‌های میانِ من و او بود. «اسکان» روی‌هم‌رفته توانِ آفرینشِ چنین آناتی را دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی‌نوشت:&lt;br /&gt;(1) خودم را جای پدرش می‌گذارم و حس می‌کنم انگار تنها چیزی که در لحظه‌های واپسین او را از آغوشِ مرگ گریزان می‌ساخته، دلبستگی به همین چشم‌هایی بوده که جان‌دادن‌ش را یکسره (از آغاز تا پایان) می‌نگریسته است؛ دیدگانی حساس، مبهم، پُرکشاکش و هم‌هنگام آرام.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-5879797884082402645?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/makhlough/~4/9m7YamFeDtA" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://makhlough.blogspot.com/feeds/5879797884082402645/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://makhlough.blogspot.com/2011/11/blog-post_24.html#comment-form" title="3 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/5879797884082402645" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/5879797884082402645" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/makhlough/~3/9m7YamFeDtA/blog-post_24.html" title="میانجی لذت" /><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="21" height="32" src="http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg" /></author><thr:total>3</thr:total><feedburner:origLink>http://makhlough.blogspot.com/2011/11/blog-post_24.html</feedburner:origLink></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-8870165283021093391</id><published>2011-11-14T06:19:00.001+03:30</published><updated>2011-11-17T05:00:02.657+03:30</updated><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="احساس شخصی" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="سینما" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="روان‌شناسی" /><title type="text">کاش دست‌کم یک «مرد بارانی» بودم!</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;چند ماه پیش رفته بودم تحلیلِ فیلمِ «&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0095953/"&gt;مردِ بارانی&lt;/a&gt;» که با هزار سانسور و دوبله‌ی گمراه‌کننده اکران شده بود. به‎طبع بیش‌تر برای شنیدنِ سخنانِ محمدِ صنعتی آنجا بودم. دیگران یا پرت و پلا سخن گفتند یا آنچنان واژگانِ تخصصیِ روان‌پزشکی در گفتارِشان به‌کار بردند که نمی‌دانستی بخندی یا گریه کنی. حتی جمله‌های عادی را هم به زبانِ انگلیسی بیان می‌کردند. به‌عنوانِ نمونه یکی‌شان (دکتر جواد علاقبندراد) چنین فرمود: «این کِیس میس می‌شود اگر شما آنرا سایکولوژیک آندرستند نکنید».&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;فیلم درباره‌ی دو برادر است که یکی (چارلی) به‌شدت خودخواه و خشن اما به‌لحاظِ نشانه‌های ظاهری نُرمالِ روان‌شناختی ست و برادرِ بزرگ‌تر (ریموند) که دچارِ بیماریِ مغزی/روانیِ اندر-ماندگی (autism) یا چیزی شبیه به نمودگانِ دانشمندِ کوچک (Savant Syndrome) هست؛ نوعی از نارساییِ سلول‌های مغزی که بر کنُشِ اجتماعی و پیوندهای فرد با جامعه اثرِ ویرانگر و فلج‌کننده‌ای دارد. فردِ مبتلا می‌تواند عددهای نجومی را ضرب و تقسیم کند یا با یک نگاه به جعبه‌ی خلال‌دندان بگوید که به‌درستی و با دقت چند دانه خلال در آن هست، اما نمی‌تواند فرقِ دستِ پرستار را با دستگیره‌ی در بفهمد و اگر پرستاری که نُه سال تیمارداریِ او کرده به‌ناگاه از آنجا برود، او هرگز نبودِ پرستار را حس نمی‌کند. فردِ مبتلا به اندر-خویشی دارای رفتارهای محدود و تکرارشونده هست.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;با اینهمه در روندِ داستان روشن می‌شود که ریموندِ بیمار به‌مراتب دارای احساسِ نیرومندتر و انسانی‌تری هست تا چارلیِ سالم. در واقع، چارلی که از پسِ جستجویِ وارثِ ثروتِ نجومیِ پدرش ناگهان می‌فهمد که برادرِ بزرگ‌تر و عقب‌مانده‌ای دارد، به‌واسطه‌ی زندگیِ چندین‌ماهه با ریموند یکسره دگرگون و آدمِ دیگری می‌شود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;همه‌ی اینها را گفتم تا برسم به سخنی درخشان از دکتر صنعتی. این را هم بگویم که در زمانِ دیدنِ فیلم چه بسیار همانندی‌ها که میانِ خودم و ریموند و حالت‌های خودم با بیماریِ اندر-خویشی ندیدم! [1] آدم‌های پیرامونِ من (حتی نزدیک‌ترین‌های‌شان) اگر ناپدید شوند یا اگر پیوندم را با آنان بگسلم، چندان اثری بر من نمی‌گذارد؛ گویا بود و نبودِ هیچ‌کس برای من مهم نیست. همه‌ی آن همانندی‌ها کم بود که ناگهان سخنِ پایانیِ محمدِ صنعتی مانندِ سیلی بر صورت‌م نواخته شد: &amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;«&lt;i&gt;دوست‌داشته‌شدن آنقدر به زندگی معنا نمی‌دهد که رشدِ ظرفیتِ دوست‌داشتن&lt;/i&gt;. از این‌رو، موضوعِ بنیادیِ فیلمِ «مردِ بارانی» زندگی و عشق است». راست می‌گفت؛ در همه‌ی زندگی‌ام (مگر تنها یک موردِ استثنایی که مانندِ بیش‌ترینه‌ی نمونه‌ها البته هرگز به فرجام نرسید و فردِ مقابلِ من کمابیش دارای نشانه‌های بیماریِ خودم بود با این فرق که عشقِ یگانه، واقعی و باورپذیری به خانواده‌ی خودش داشت) ندیدم که ظرفیتِ دوست‌داشتنِ کسی را داشته باشم یا بتوانم چنین استعدادی را به‌راستی و درستی هست‌پذیر کنم. محمدِ صنعتی آن جمله را با یک دردمندی و دلسوزی بر زبان آورد؛ گویی در آنِ گفتن‌ش به حاضران آنان را به‌مثابه‌ی نمایندگانِ جامعه‌ای می‌نگریست که به‌گونه‌ای همه‌گیر و گسترده دچارِ این ناتوانی ست و نبودِ این توان را هر چه بیش‌تر در مناسباتِ درونیِ خود پرورش می‌دهد و فزونی می‌بخشد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پی‌نوشت:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;[1] گرچه گمان کنم واژه‌ی درست‌تر برای وصفِ آنچه در خود می‌یابم خودشیفتگی (narcissim) باشد. فهرستی از &lt;i&gt;نشانه‌های خودشیفتگی همچون یک بیماریِ فرهنگی در جهانِ معاصر&lt;/i&gt; را می‌توان چنین بیان کرد (نیازی به گفتن نیست که افزون بر خودم، انبوهی از این نشانه‌ها را در انبوهی از پیرامونیان‌ام نیز به‌روشنی می‌بینم): خودانگاریِ طردکننده‌ی دیگران همراه با دیگرشیفتگیِ آرزومند به برقراریِ رابطه‌ی گسترده با دیگران/ نیاز به تاییدشدن از سوی دیگران همراه با ارزش‌زدایی از آنان (مشتاقِ ستایشِ دیگران بودن همراه با تحقیرِ ستایش‌کنندگان؛ نوعی از خودبودگی که وابسته به تاییدِ دیگرانی ست که نارسیسیت آنان را خوار می‌شُمارد)/ نیاز به دیگری همراه با بی‌اعتنایی به او/ اثرگذاری بر زندگیِ دیگران همراه با نابودسازیِ حسِ کنجکاوی درباره‌ی زندگیِ آنان و در نتیجه تهی‌ساختنِ زندگیِ خویش/ هراس از وابستگیِ عاطفی همراه با اشتیاق به «صمیمیتِ آنی و هیجان بدونِ وابستگی و تعهد»/ گرایش به اینکه روابط را پوچ، مصنوعی و غیرارضاکننده سازیم/ سکس-بنیادانگار بودن (pansexual)/ همزادی با غریزه‌ی «صیانت از ذات» از لحاظِ بی‌تفاوتی به لذتِ جسم و آرزومند بودن برای رهایی از نیازِ تن/ فراموشیِ جداییِ خویشتن از جهانِ پیرامون و در مرحله‎ی سپسین کوشش در نابودیِ آگاهی از جدایی/ دم را غنیمت شمردن، در لحظه و برای خود زندگی کردن (نه برای پیشینیان یا پسینیان) و در نتیجه از دست دادنِ حسِ تداومِ تاریخی و تعلق به زنجیره‌ی نسلی (ابتلا به گسست و انقطاعِ تاریخی)/ فربگیِ اگوی خودبزرگ‌بین، خودشیفته و کودکانه با از دست دادنِ پیوندِ عاطفی با خانواده/ فزونیِ نفرت از خود بر عشق به خود/ نارضایتی‌های مبهم و پراکنده از زندگی‌ای که آنرا بی‌شکل، عبث و بی‌هدف می‌یابیم/ به‌نمایش گذاشتنِ تعارض‌ها به‌جای سرکوب یا والایشِ آنها/ ناکامی در لذت‌بردن از زندگیِ خویش به‌واسطه‌ی «هم‌هویت شدن و مشارکتِ فزاینده با خوشبختی و دستاوردهای دیگران»/ ترس از پیری و مرگ/ هم‌هویت شدن تنها در صورتِ دیدنِ دیگری به‌مثابه‌ی ادامه‌ی خود و محوِ هویتِ دیگری/ نفیِ خودبزرگ‌سازی و تعالیِ روحی و تقویتِ خواستِ آرامشِ ذهنی/ اثرپذیری از ایدئولوژیِ درمان‌گرایانه (آیینِ «چک آپ» و باور به ضرورتِ «سلامتِ ذهن» همچون برابرنهاده‌ی مدرنِ «رستگاری»)/ اضطراب/ افسردگی/ حسی از خلاءِ درونی/ جوهرزدایی از دیگری با داشتنِ رابطه‌ای خنثی (و نه خصومت‌آمیز یا رقابتی) با اشخاص/ دوری از تظاهر به احساسات یا در مرحله‌ی سپسین نفیِ احساسات و ... [همه‌ی این موردها برگرفته شده از مقاله‌ی «فرهنگِ خودشیفتگی» از دکتر عبدالکریمِ رشیدیان در شماره‌ی 49 «پژوهشنامه‌ی علومِ انسانی»، بهارِ 1385، صفحه‌های 215 تا 234 است].&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس‌نوشت:&lt;br /&gt;از پسِ &lt;a href="https://plus.google.com/u/0/102284698027936561689/posts/5gbwYqrjoBo"&gt;گفتگویی با دوستان&lt;/a&gt; بهتر دیدم که یک خرده‌گیریِ به‌جا را اندکی روشن سازم و آنرا اینجا (با اندک تغییرهایی) بازنشر دهم:&lt;br /&gt;من این متن را که چاپ کردم بی‌درنگ یادِ &lt;a href="http://makhlough.blogspot.com/2011/10/loose-emotion.html"&gt;این یادداشتِ پیشین&lt;/a&gt; افتادم. کمی با خودم و درون‌م تنها شدم و درنگ کردم. اما افزون بر این حقیقت که وبلاگ پهنه‌ی بازنُماییِ دوگانگی‌ها و ناسازنُماهاست، حس کردم چندان هم میانِ این دو یادداشت ناسازگاری نیست؛ آنچه من با عنوانِ Loose Emotion در وصفِ خود گفته‌ام به‌روشنی با نشانه‌های خودشیفتگی هماغوش است؛ کسی که احساسِ آزاد، لغزان و هرزه‌ای دارد و نمی‌تواند حسِ خود را تنها به یک نفر اختصاص دهد بی‌تردید هیچ‌کس برای‌ش حضورِ ماندگاری ندارد. اویی که همه را می‌خواهد داشته باشد، هیچ‌کدام را نخواهد داشت. از اینها گذشته، یک گنده‌گویی هم در یادداشتِ پیشین بود که من تنها چند روز سپس‌تر با یک «پس‌نوشت» آنرا بازبینی کردم. در نهایت باید بپذیرم که بیماریِ من اندر-ماندگی نیست و اینگونه نیست که اگر دوستی را از دست بدهم هیچ آگاهی به نبودِ او نداشته باشم یا نبودش هیچ اثری بر من نداشته باشد. اما این را می‌توانم بگویم که بیشینه‌ی نشانه‌های خودشیفتگی را در خود یافته‌ام و از دست دادنِ دیگری هرگز آن اثری را که باید بر من نداشت؛ تنها حضورکی از او درونِ من ته‌نشین می‌شود و گویی شخصیتِ بلعنده‌ی من خاطره‌ی حضورِ او را در خود هضم می‌کند و او را به جزیی از خودِ من بدل می‌سازد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-8870165283021093391?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/makhlough/~4/FGFUhU-KIz0" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://makhlough.blogspot.com/feeds/8870165283021093391/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://makhlough.blogspot.com/2011/11/blog-post_14.html#comment-form" title="4 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/8870165283021093391" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/8870165283021093391" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/makhlough/~3/FGFUhU-KIz0/blog-post_14.html" title="کاش دست‌کم یک «مرد بارانی» بودم!" /><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="21" height="32" src="http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg" /></author><thr:total>4</thr:total><feedburner:origLink>http://makhlough.blogspot.com/2011/11/blog-post_14.html</feedburner:origLink></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-4381894126664277887</id><published>2011-11-08T02:51:00.001+03:30</published><updated>2011-11-08T03:36:42.288+03:30</updated><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="خواب" /><title type="text">کودتای امام زمان</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بیست و سوم یا بیست و چهارمِ دی ماهِ هشتاد و نه:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;خواب دیدم در میدانی وسیع هستم. نیمه‌های شب (در حدودِ سه) بود. در گوشه‌ی سمتِ چپِ میدان یک ماشینِ بزرگ در حالِ جابه‌جا کردنِ تعدادی آدم بود. فضایی بود درست مانندِ روزِ پس از کودتای خامنه‌ای. بسیار نگران بودم. می‌گفتند احمدی‌نژاد قرار است کاری بکند. می‌دانستم که حکومت یک فریب و جنایتِ دیگر در آستین دارد. ناگهان روشن شد که احمدی‌نژاد مدعی شده است امامِ زمان امشب خواهد آمد. برای‌ام مثلِ روز روشن بود که یک کودتای سیاسیِ دیگر در راه است. ناگهان توده‌ای بزرگ از آسفالتِ خیابان دورِ هم جمع شد (درست مانندِ یک خائوس) و شروع به پیش‌روی کرد. انگار امامِ زمان‌ِشان واقعاً آمده بود. توده‌ی خشمگین و بی‌رحمِ آسفالت همچون گلوله‌ای بزرگ به پیش می‌رفت و بسیاری از لباس‌شخصی‌ها و بسیجی‌ها را له می‌کرد و در خود فرو می‌برد. وقتی این صحنه را دیدم یکه خوردم! با خودم گفتم بیچاره‌ها تحققِ آرزوی‌شان پیش از همه از خودشان قربانی گرفت. انگار توده‌ی آسفالت واردِ یکی از گلزارِ شهداهای رژیم شد. قبرهای شهیدانِ جنگ و دیگر کشته‌شدگانِ راهِ ایدئولوژِیِ جمهوریِ اسلامی یکی پس از دیگری در زیرِ فشارِ توده‌ی قیر و آسفالت، زیر و رو می‌شد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;من از روی سنگ‌ها یکی یکی می‌جستم و خود را نجات می‌دادم. گاهی هم درست در جایگاهِ فیلم‌بردار و تماشاچیِ کلِ این ماجرای هولناک بودم. یادم هست که در ادامه‌ی خواب از ساختمان‌های آجریِ دارای جایگاه‌های توخالی بالا می‌رفتم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;[شوربختانه چون به‌خاطرِ تنبلی، خواب را دیر می‌نویسم چیزِ بیش‌تری به یاد ندارم]&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-4381894126664277887?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/makhlough/~4/t8ONrySMMPM" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://makhlough.blogspot.com/feeds/4381894126664277887/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://makhlough.blogspot.com/2011/11/blog-post_08.html#comment-form" title="5 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/4381894126664277887" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/4381894126664277887" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/makhlough/~3/t8ONrySMMPM/blog-post_08.html" title="کودتای امام زمان" /><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="21" height="32" src="http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg" /></author><thr:total>5</thr:total><feedburner:origLink>http://makhlough.blogspot.com/2011/11/blog-post_08.html</feedburner:origLink></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-7243493786670246735</id><published>2011-11-05T23:17:00.003+03:30</published><updated>2011-11-05T23:17:29.254+03:30</updated><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="اندیشه" /><title type="text">از مارکس می‌پرسم</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آیا «اطاعت از دولت» (همانندِ بندگیِ خدا) یک ویژگیِ مذهبی/دینی است؟ اگر آری، آنگاه «دولتِ لائیک» به چه معناست و «حوزه‌ی اقتدارِ» آن چگونه بودش‌پذیر است؟&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-7243493786670246735?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/makhlough/~4/mVDG-ZGRSqI" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://makhlough.blogspot.com/feeds/7243493786670246735/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://makhlough.blogspot.com/2011/11/blog-post_4478.html#comment-form" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/7243493786670246735" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/7243493786670246735" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/makhlough/~3/mVDG-ZGRSqI/blog-post_4478.html" title="از مارکس می‌پرسم" /><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="21" height="32" src="http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://makhlough.blogspot.com/2011/11/blog-post_4478.html</feedburner:origLink></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-4108080897759399995</id><published>2011-11-05T23:14:00.002+03:30</published><updated>2011-11-08T03:07:32.170+03:30</updated><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="احساس شخصی" /><title type="text">نازنین‌هنرمند</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;کشیدگیِ سرمه‌های چشمانِ شیرینِ نشاط را بسی دوست دارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس‌نوشت:&lt;br /&gt;نخست نوشته بودم «سرمه‌های کشیده‌ی چشمانِ شیرینِ نشاط را بسی دوست دارم». اما از پسِ &lt;a href="https://plus.google.com/u/0/102284698027936561689/posts/425txV4Gvqf"&gt;گفت‌وگویی با مانی ب&lt;/a&gt;&amp;nbsp;دریافتم که چینشِ واژگان با ایده‌ای که در ذهن داشتم کمابیش فاصله داشت.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-4108080897759399995?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/makhlough/~4/EECD33jm0ao" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://makhlough.blogspot.com/feeds/4108080897759399995/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://makhlough.blogspot.com/2011/11/blog-post_05.html#comment-form" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/4108080897759399995" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/4108080897759399995" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/makhlough/~3/EECD33jm0ao/blog-post_05.html" title="نازنین‌هنرمند" /><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="21" height="32" src="http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://makhlough.blogspot.com/2011/11/blog-post_05.html</feedburner:origLink></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-1517010352760369595</id><published>2011-11-05T23:08:00.000+03:30</published><updated>2011-11-05T23:08:33.944+03:30</updated><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="خرد خیالی" /><title type="text">باریک‌تر از مو</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;از «حسینیه‌ی ارشاد» تا «گشتِ ارشاد» راهِ چندانی نبود.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-1517010352760369595?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/makhlough/~4/eLAlS9u6u5M" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://makhlough.blogspot.com/feeds/1517010352760369595/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://makhlough.blogspot.com/2011/11/blog-post.html#comment-form" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/1517010352760369595" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/1517010352760369595" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/makhlough/~3/eLAlS9u6u5M/blog-post.html" title="باریک‌تر از مو" /><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="21" height="32" src="http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://makhlough.blogspot.com/2011/11/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-3485504520082896617</id><published>2011-10-04T04:39:00.011+03:30</published><updated>2011-10-21T06:28:07.644+03:30</updated><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="احساس شخصی" /><title type="text">Loose Emotion</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آدم‌ها برای من پایان نمی‌یابند؛ تمام نمی‌شوند و صد البته فراموش نمی‌شوند. نه آنهایی که دلبسته‌ی‌شان بودم هرگز از احساسِ من یکسره بیرون می‌روند و نه آنهایی که دوست‌م داشتند. آری! من همه‌ی‌شان را دوست دارم. در ذهنِ من یک گردهمایی از آنهایی ست که جای پایی هر چند کوتاه در زندگی‌ام داشتند. گاهی دل‌م هوای‌شان را می‌کند. خنده‌ها و حرکت‌های دست و سر و حتی نگاه‌های‌شان در ذهن‌م نقش بسته است و هرگاه بخواهم هر تک فریم را برای خودم یادآوری و بازآفرینی می‌کنم. آدم‌ها برای من کِش می‌آیند و در ژرفای روح‌م ته‌نشین می‌شوند.&lt;br /&gt;در احساسِ من همهمه است. آوای چندین نفر را می‌توان آنجا شنید. تازه خودآگاهی یافته‌ام به اینکه احساس‌م هرجایی ست. این حقیقت برای آنانکه تازه با ذهن و احساس من آشنا شده‌اند بسیار تکان‌دهنده و هراسناک است. اما برای من هم کسانی که هر بار گویی از نو آغاز می‌کنند بسیار بیگانه و ترس‌آور به‌دید می‌آیند. آنهایی را که از یارِ پیشین‌ِشان بد می‌گویند هزاران‌بار بدتر و هولناک‌تر می‌بینم.&lt;br /&gt;چگونه می‌توان از نو آغاز کرد؟ چگونه می‌توان پرونده‌ی احساس و درون را نسبت به آدمِ پیشین بست و به‌سراغِ دیگری رفت؟ من نمی‌توانم. برای من همه‌ی‌شان حضور دارند، چشم‌های همه‌ی‌شان در من پلک می‌زند و گویی هر کدام پاره‌ای از احساسِ مرا با خود برده‌اند؛ آری! احساسِ من پاره پاره است. راستش آن است که چنین وضعیتی درست با چیزی که هستم سازگار است؛ آنگونه که درونِ خودم و بودِ خودم را می‌شناسم، جز این نمی‌توانم باشم. من با دودلی زاده شده‌ام و با تردید بالیده‌ام و در برزخ خواهم مُرد. اینکه نمی‌توانم درون‌م را تنها برای یک نفر تهی کنم بسیار به «منِ» من شبیه است؛ به خودم، به آدمی که من هستم و گونه‌ای که هستیِ من است.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;پس‌نوشت:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;«ژرفای روح» را چرند گفتم. شاید «پاره‌ای از روان» درست‌تر باشد. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-3485504520082896617?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/makhlough/~4/mh4iObAJtNg" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://makhlough.blogspot.com/feeds/3485504520082896617/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://makhlough.blogspot.com/2011/10/loose-emotion.html#comment-form" title="2 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/3485504520082896617" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/3485504520082896617" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/makhlough/~3/mh4iObAJtNg/loose-emotion.html" title="Loose Emotion" /><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="21" height="32" src="http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg" /></author><thr:total>2</thr:total><feedburner:origLink>http://makhlough.blogspot.com/2011/10/loose-emotion.html</feedburner:origLink></entry></feed>

