<?xml version="1.0" encoding="utf-8" standalone="no"?><rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" version="2.0">
<channel>
<title>یادداشت های یک مرجان</title>
<link>https://marjjan.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 22 Jan 2014 11:55:00 +0330</lastBuildDate>
<itunes:explicit>no</itunes:explicit><itunes:subtitle/><item>
<title>برای مخاطب، مخاطب خاص، خاص ِ دل تنگی ام </title>
<link>https://marjjan.blogfa.com/post/357</link>
<description>تصمیم فعلی ام این است که همین جا بنویسم اما رمز دار. خواننده ی عزیزی که مرا می خوانی شاید من به تو رمز ندهم. اما این که رمزم را به تو ندهم به معنای این که با شخص خاصی مشکلی دارم نیست. برخی نوشته هام به درجه ی نزدیکی ام با آدم ها برمی گردد و درجه ی نزدیکی را رابطه مشخص می کند نه آدم ها.</description>
<pubDate>Wed, 22 Jan 2014 11:55:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>marjjan</dc:creator>
<guid>marjjan.blogfa.com/post/357</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>https://marjjan.blogfa.com/post/356</link>
<description>از یک جایی به بعد آدم یادش می رود. فکر می کند درد باید باشد. دنبال نبودنش نمی رود. این را وقتی پشت سر هم سردرد کشیدم و بعد یک شب حسین پیشنهاد داد آمپول بزنم فهمیدم. قید مسکن را زده بودم. باورم شده بود درد جاش آن جاست توی سر من و لابد اگر فرداش پام درد می گرفت بعد از چند روز جان کندن قبول می کردم که خب! باید باشد دیگر ...کاستی ها و بدبختی های دیگر زندگی هم روش. مثل این می ماند که یک روز فکر کنی چایی بدون شکر خودش باید شیرین باشد.</description>
<pubDate>Wed, 01 Jan 2014 16:13:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>marjjan</dc:creator>
<guid>marjjan.blogfa.com/post/356</guid>
</item>
<item>
<title>من می خواهم بنویسم</title>
<link>https://marjjan.blogfa.com/post/355</link>
<description>قرار شده من وبلاگ نویسی نکنم. قرار شده فقط روی داستان هام کار کنم. داستان آخرم ویرایش نشده و باید زود تحویلش بدهم. حواسم توی باقالی هاست. دلم برای وبلاگ نویسی تنگ شده. برای وقت هایی که اشک ریخته ام و نوشته ام. برای سهمیه ی روزانه ام از نوشتن ... قرار است این جا ننویسم ولی گور پدر هرچی قرار و قاعده و قانون. گور پدر همه چیز ... من می خواهم وبلاگ نویس تر و فرزی باشم که غالبا چیزی برای نوشتن دارد. نه این طوری که برای یک فعل ساده دربه در، به من و من می افتم.</description>
<pubDate>Sun, 24 Nov 2013 18:59:52 +0330</pubDate>
<dc:creator>marjjan</dc:creator>
<guid>marjjan.blogfa.com/post/355</guid>
</item>
<item>
<title>گتسبی بزرگ</title>
<link>https://marjjan.blogfa.com/post/353</link>
<description>در سال هایی که جوان تر و به ناچار آسیب پذیرتر بودم پدرم پندی به من داد که آن را تا به امروز در ذهن خود مزه مزه می کنم. وی گفت : « هر وقت دلت خواست عیب کسی رو بگیری، یادت باشه که تو این دنیا، همه ی مردم مزایای تو رو نداشته ن.» گتسبی بزرگ/ اسکات فیتز جرالد/ کریم امامی/ نشر نیلوفر</description>
<pubDate>Thu, 26 Sep 2013 10:05:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>marjjan</dc:creator>
<guid>marjjan.blogfa.com/post/353</guid>
</item>
<item>
<title>جنایت و مکافات</title>
<link>https://marjjan.blogfa.com/post/352</link>
<description>غروب گرم یکی از روزهای اول ژوئیه جوانی از اتاق کوچک خود که آن را از ساکنان پس کوچه ی «س.» اجاره کرده بود، به کوچه گام نهاد و آهسته با حالتی تردیدآمیز به سوی پل «ک.» روان شد. جنایت و مکافات /داستا یوفسکی /مهری آهی /نشر خوارزمی پی نوشت : در بازخوانی لذت هست، به وِیژه اگر نگاهت به دنیا زمین تا آسمان عوض شده باشد.</description>
<pubDate>Wed, 25 Sep 2013 20:48:06 +0330</pubDate>
<dc:creator>marjjan</dc:creator>
<guid>marjjan.blogfa.com/post/352</guid>
</item>
<item>
<title>همراه ِ خوبم </title>
<link>https://marjjan.blogfa.com/post/351</link>
<description>یک سال دیگر هم کنار هم بودیم ... با همه ی سختی ها ... به گمانم باید شکر کنم که روزهای سخت ، لحظات ناآرام و شادی هایم تو هم قدم با من بودی ... تازه گی ها فهمیده ام این کلیشه ی مواقع شادی خیلی ها هستند از مفت هم مفت تر است ، حرف توی هواست... تازه گی ها فهمیده ام برای تکمیل شدن شادی ، برای خراب نشدنش ... برای آنی که تو شادی همراه خوب نعمت بزرگیست... این که کسی بداند چرا شادی ، چطور شادی ات بیشتر می شود و گیرم که شاد نباشد و همراهی ات کند .</description>
<pubDate>Thu, 25 Jul 2013 22:14:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>marjjan</dc:creator>
<guid>marjjan.blogfa.com/post/351</guid>
</item>
<item>
<title>حالا از این به بعد یادتان باشد ، من هم روی دیگری دارم </title>
<link>https://marjjan.blogfa.com/post/349</link>
<description>فکر می کنم زیادی در زندگیم کوتاه آمده ام ... زیادی گردنم را کج گرفته ام توی هر رابطه ای ... رعایت ادب و احترام ، بروز ندادن خشم ، شنیدن و دم برنیاوردن ، شعور نشان دادن به وقت نمایش بزرگ بی شعوری شخص مقابل ... به گمانم وقتش رسیده این ها رو ببوسم بگذارم کنار ... وقتش رسیده به فکر خودم باشم ، نه شخص مقابلم و نه رابطه ای که کسی جز خودم به آن احترام نمی گذارد ... مرده شور ارزش های اخلاقی من را ببرند که همیشه باعث شده اند با یک عالم حرف ِ نزده ی تلنبار شده توی</description>
<pubDate>Fri, 05 Jul 2013 10:18:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>marjjan</dc:creator>
<guid>marjjan.blogfa.com/post/349</guid>
</item>
<item>
<title> هستم پس تحمل می کنم</title>
<link>https://marjjan.blogfa.com/post/348</link>
<description>دارم یاد می گیرم چشمم را روی خیلی چیزها ببندم ... آن چه می خواسته ام و آن چه که به جای خواسته های من وجود دارد ... شاید این ها تاثیر این باشد که سنم بیشتر شده ... دیگر کله ام نمی خواهد داغ باشد که دنیا را بر اساس آن چه می خواهم بسازم و طرحی نو دراندازم ... شاید آن قدر تو دهنی خورده ام ، آن قدر خسته ام که محتاطانه تلاش می کنم به سیلی های بعدی جا خالی بدهم ... بهر صورت این که دارم در این شرایطی که الان هستم می نویسم خودش نشان می دهد دارم تلاش می کنم برای</description>
<pubDate>Sat, 01 Jun 2013 18:48:26 +0330</pubDate>
<dc:creator>marjjan</dc:creator>
<guid>marjjan.blogfa.com/post/348</guid>
</item>
<item>
<title>شکوفه ها ؟ </title>
<link>https://marjjan.blogfa.com/post/347</link>
<description>یک عکس دیدم ... یک عکس معمولی از یک شاخه درخت با شکوفه های سفید جوانش که شبیه دخترهای ظریف 13 ساله می مانند ... عکس معمولی آن قدر معمولی که شاید 100 تای دیگر همان مدلی هست ... این عکس اما در لحظه ای که نگاهش می کردم با موسیقی که گوش می کردم ترکیب شد و باعث شد فرسودگی ام را ببینم . باعث شد خودم را بخاطر بیاورم ، نمی دانم چند سالگی ام ... صدای کش کش مداد رنگی ام روی کاغذ ، آبی ِ حواشی ِ درخت ِ شکوفه ام با شکوفه های سفید جوان را با دست های کوچکم روی صفحه نقش</description>
<pubDate>Wed, 10 Apr 2013 09:50:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>marjjan</dc:creator>
<guid>marjjan.blogfa.com/post/347</guid>
</item>
<item>
<title>یک روز که هوا طور دیگری باشد</title>
<link>https://marjjan.blogfa.com/post/346</link>
<description>دنیایی که همیشه مه و باران باشد، دنیایی که توش سهم زن یک بالکن بزرگ باشد ... صندلی و چایی باشد، دنیایی که یک آخر یک شبِ ماسیده از گرما، توی فکر ِ یک شاعر لاغر مردنی اندازه چند ثانیه برق بزند ... نه این که دنیای قابل ِ تاملی باشد ، نه این که لحظه های مستی ِ خواب درست قبل ِ خوابیدن عقب بیفتد ... نه ... شاعر ِ کم جان ِ ما تنها مرا می تواند قد یک پهلو به پهلو شدن تصور کند ، به اندازه ی یک شات دوربین ...</description>
<pubDate>Wed, 06 Mar 2013 09:35:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>marjjan</dc:creator>
<guid>marjjan.blogfa.com/post/346</guid>
</item>
</channel>
</rss>