<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" version="2.0">

<channel>
	<title>مسیح علی نژاد</title>
	
	<link>http://masihalinejad.com</link>
	<description>نوشته های مسیح علی نژاد...</description>
	<lastBuildDate>Tue, 14 Jul 2009 06:24:45 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.8</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" href="http://feeds.feedburner.com/masihalinejad" type="application/rss+xml" /><item>
		<title>در باب رجز خوانی اخیر کیهان؛ دولت دوستان به خدا هم مشکوک هستند</title>
		<link>http://masihalinejad.com/?p=553</link>
		<comments>http://masihalinejad.com/?p=553#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 13 Jul 2009 04:59:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مسیح علی نژاد</dc:creator>
				<category><![CDATA[گاه نویس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://masihalinejad.com/?p=553</guid>
		<description><![CDATA[این روزها هنوز مسافر ینگه دنیا هستم. مسافرانی را اینجا می بینم که هرچقدر تا بناگوش بخندند من باور نمی کنم.  رانده شدگان از خانه را می گویم . همان ها که دنیایی از اندیشه های بکر اند اما ترک خانه کرده اند. همان هایی که حاکمیت همه زندگی شخصی و سیاسی شان را از [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>این روزها هنوز مسافر ینگه دنیا هستم. مسافرانی را اینجا می بینم که هرچقدر تا بناگوش بخندند من باور نمی کنم.  رانده شدگان از خانه را می گویم . همان ها که دنیایی از اندیشه های بکر اند اما ترک خانه کرده اند. همان هایی که حاکمیت همه زندگی شخصی و سیاسی شان را از آنها گرفته است و ناگزیر به کوچ شان کرده است. اگرچه ایرانیان مهاجر در آمریکا خوش درخشیده اند اما باور نمی کنم که دل شان به درخشیدن دور از خانه رضا است.  از سوی دیگر باور نمی کنم  وقاحت مردان یک سرزمین مدعی مسلمانی را که همه مخالفانش را یا از خانه می راند یا اینکه مثل همین روزهایی که گذشت به مرگ محکوم می کنند و بعد می نشینند بالای سر جنازه یک  زن مسلمان مصری  که در آلمان کشته شد، های و هوار راه می اندازند.</p>
<p>من هم دلم از مرگ یک انسان می گیرد اما نمی توانم باور کنم  کسانی بیش از دهها انسان را ظرف چند روز کوتاه در همین روزها بکشند بعد بدون هیچ شرمی درست عین کولیان که پول می گیرند و گریه می کنند جیغ جیغ راه بیاندازند  و برای تحریم آلمان هم فتوی صادر کنند. یک بار پیش از این هم گفته بودم که اگر همین فردا یک نفر از آمریکا، انگلیس، آلمان یا یکی دیگر از کشورهای غربی به ایران پناهنده شود برایش چنان فرش قرمزی پهن می کنند و مشعوف می شوند که کسی جلودارشان نخواهد بود. اصلا به گمانم اگر چنین اتفاقی رخ دهد خود احمدی نژاد  شبها آستین بالا می زند و از باغچه خانه سبزی و تربچه هم برای پناهنده غربی  سرو می کند  اما پای اهالی خانه خودمان که می رسد کسی کک اش هم نمی گزد و  هر بار هم   لقب می دهند «اصلاح طلبان فراری» بی آنکه توضیح دهند چه افتخاری برای ایران اسلامی شان دارد که این همه اصلاح گرایان و دانشجویان و نخبه گان و شهروندان معمولی از آن فراری شده باشند.</p>
<p>در همین آمریکا حداقل بیش از تعداد انگشتان دست  نمایندگان سابق مجلس شورای اسلامی ایران مشغول تحصیل و طبابت و تدریس هستند ، از فرزندان مقامات جمهوری اسلامی نیز بسیار می بینی کسانی را که  ماندن در دل آمریکای «جهان خوار» را به ماندن در ایران اسلامی ترجیح داده اند. بیش از دهها روزنامه نگار ایرانی مشغول کار خبری هستند و هزاران فعال سیاسی و شهروندان معمولی نیز جان از خانه به در برده اند و به غربت پناه و قرار یافته اند حال نشان دهید تنها یک فعال و روزنامه نگار یا شهروند غربی را که به ایران پناه آورده باشد. مگر نمی گویید اسلام  مامن انسان های بی پناه است؟ پس چه افتخاری دارد برای شریعتمداری و برادرانش  در دولت دروغ  که هر بار جار می زنند ؛ ایران فراری بسیار دارد. انگار در مغز کوچک این حضرات نمی گنجد که  آبروی خود بر باد می دهند با این جار و جنجال های عبث .</p>
<p>کوچک مغزها در یکی از همین آخرین رجز خوانی هایشان نوشته اند:</p>
<p><a href="http://www.kayhannews.ir/880422/2.htm#other208"><span style="font-size: 11pt; font-family: Tahoma;">عناصر افراطی و نفوذی مدعی اصلاح طلبی پس از فرار به آمریکا، معرکه گیر تجمعات ۲۰-۳۰نفره ضدانقلاب در شهرهای واشنگتن، نیویورک و بوستون شده اند. در تجمعاتی که اخیراً در این شهرها برگزار شد. عناصری نظیر محسن سازگارا، فاطمه حقیقت جو، علی افشاری، علی اکبر موسوی خوئینی،محمد تهوری، احمد باطبی، مسیح علی نژاد و&#8230; حضور پیدا می کنند و ضمن معرکه گیری تلاش می کنند تا خود را نزد طرف آمریکایی، فعال و به درد بخور! نشان دهند.</span></a></p>
<p>در همین خبر کوتاه واضح است که حضرات چگونه شامه شان در برابر آمار و ارقام و اعدا بیمار است. تجمعات این روزهای آمریکا و انگلیس را که خودم از نزدیک دیده ام و باورم نمی شد که این همه ایرانی در این کشورها زندگی می کنند . آنان که بیست و چهار میلیون رای می سازند دیگر برایشان عدد سازی کاری ندارد. دلشان نخواهد کم می کنند دلشان بخواهد تا سقف بیست و چهار میلیون هم بالا می برند. خبرنگاران رسانه ملی هم که این روزها در کشورهای خارجی مشغول مصرف کردن پول بیت المال برای زن و فرزند خویش هستند و انگار نه انگار که در دنیا خبری هست و تجمعات بزرگی برپا می شود.</p>
<p>روزی که نیک آهنگ کوثر در نیویورک  ضبط اش را گذاشت جلوی صورتم و از اختلاف فکری من و پدرم پرسید گفته بودم که این مصاحبه کار دستم می دهد. در همین چند خطی که کیهان نوشت دقت کنید:</p>
<p><span style="font-size: 11pt; font-family: Tahoma;"> مسیح علی نژاد در گفت وگو با رادیو زمانه تصریح کرد که حتی پدرش هم در ایران به حرف وی اعتنا نمی کند و او را برانداز می داند.</span><span style="font-size: 11pt; font-family: Tahoma;">این روزنامه نگار زنجیره ای تصریح کرد اگر در ایران مانده بود جزو دستگیرشدگان آشوب ها بود. علی نژاد افزود: اصلاح طلب ها نتوانستند با اقشار پایین و ضعیف تر ارتباط برقرار کنند و از همین ضربه خوردیم</span></p>
<p>من هم که به رادیو زمانه گفته بودم :  «<a href="http://zamaaneh.com/analysis/2009/07/post_1060.html">من از پدرم الان دورم. به خاطر این که نه توی آن کشور اجازهٔ تحصیل داشتم که بمانم وردلش و بتوانم با او حرف بزنم، نه می‌توانستم توی مجلس بروم کار خبری بکنم. از همان موقع که ماشین‌ام را زدند لت‌وپار کردند، پدرم خودش نگران شده بود. در واقع من اصلا جایی حتا ندارم که توی خانهٔ خودم بمانم. اطلاعاتی که پدرم از من هم می‌تواند بگیرد، چه بسا باید از همان فیلترهای صدا و سیما و احمدی‌نژاد رد بشود.</a>»</p>
<p>دقیقا همان که گفتم شد. یعنی برای پدر من و امثال او  که دسترسی به اینترنت و ماهواره  ندارند و از سویی  تنها مرجع اخبار همین کیهان قصه ساز و رسانه ملی دروغ پرداز است خبرهای مربوط به خود من هم از فیلتر این حضرات می گذرد.</p>
<p>برخی  از روزنامه نگاران ایرانی که این روزها اینجا می بینمشان در نقد دولت آمریکا بسیار  قلم زده اند اما تا کنون پیش نیامده کسی  از مقامات اینجا به آنها پیام دهد که اساسا شما در این کشور چه کاره هستید که دولت آمریکا را نقد می کنید اما خدا نکند یک روزنامه نگار ایرانی در  خود ایران دولت  ایران را نقد کند آنگاه دولت دوستان خدا را هم به زمین می آورند و دستبند به دستش می زنند تا مبادا دستش با روزنامه نگاران منتقد در یک کاسه باشد . آخر این جماعت مشکوک و متوهم به خودشان هم شک دارند تا چه رسد به ما و خدا. جل الخالق.</p>
<p>پی نوشت:<br />
خبرنگار پارلمانی کیهان که سابقا با هم در مجلس ششم همکار بودیم و ایشان به خون ما تشنه، به برکت دولت محمود شده اند مدیرعامل خبرگزاری ایرنا حالا بخوانید ببینید خانواده بزرگ شریعتمداری در رسانه دولت چه جشنی گرفته از اختلافات من و آقاجانم و چه گزینش مضحکی انجام داده از مصاحبه ام با نیک آهنگ در رادیو زمانه:<br />
<a onmousedown="return wait_for_load(this, event, function() { UntrustedLink.bootstrap($(this), &quot;e944350d581d6116a92bd24bb809514d&quot;, event) });" rel="nofollow" href="http://www.irna.ir/View/FullStory/?NewsId=585527" target="_blank"><span> </span></a></p>
<p><span><a href="http://www.irna.ir/View/FullStory/?NewsId=585527">پدرم مرا برانداز می داند</a><br />
</span></p>
<p>پی نوشت ۲</p>
<p>خبرگزاری دولت پس از انتشار خبر تازه فهمید که چه کار احمقانه ای است نوشتن در مورد اختلاف فکری ساده یک خبرنگار با پدرش بر این اساس خبر را از خروجی حذف کرد اما کمی دیر بود سایت های دیگر به آن لینک داده بودند. لینک ها همه را در زیر میآورم تا ببینید کیهان و دولت  برای اختلاف خانوادگی من و پدرم جشن می گیرند و خبر ویژه می نویسند و تمام همفکرانشان هم برایشان دست می زنند و لینک می دهند از طرفی تقلب بزرگ انتخاباتی که در آن جوی خون راه افتاده را یک دعوای کوچک خانوادگی می خوانند و در موردش لال شده اند:</p>
<p><a href="http://www.political.yjc.ir/NewsDesc.aspx?newsid=195834&amp;NewsType=2">باشگاه خبرنگاران</a></p>
<p><a href="http://fardanews.com/fa/pages/?cid=86461">فردا نیوز </a></p>
<p><a href="http://www.yjc.ir/news/NewsDesc.aspx?newsid=195834">آزمان دیلی</a></p>
<p><a href="http://saharnews.ir/view-5540.html">پایگاه خبری تحلیلی سحر</a></p>
<p><a href="http://rssnews.ir/News-714004.html">رسا نیوز</a></p>
<p><a href="http://rssnews.ir/News-714004.html">نیوز پرس</a></p>
<p><a href="http://www.bazyab.ir/index.php?option=com_content&amp;task=view&amp;id=45942&amp;Itemid=43">بازیاب</a></p>
<p><a href="http://www.nahalnews.com/f_display_news.php?id=11784">نهال نیوز</a></p>
<p><span style="font-size: 11pt; font-family: Tahoma;"> </span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://masihalinejad.com/?feed=rss2&amp;p=553</wfw:commentRss>
		<slash:comments>17</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نامه به کودکی که بازجوها خبر حضورش را دادند; به به یاد زن باردار در بند</title>
		<link>http://masihalinejad.com/?p=547</link>
		<comments>http://masihalinejad.com/?p=547#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 10 Jul 2009 15:43:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مسیح علی نژاد</dc:creator>
				<category><![CDATA[گاه نویس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://masihalinejad.com/?p=547</guid>
		<description><![CDATA[لابلای نامه ها و نوشته های نه چندان قدیمی یافتمش. آن موقع ها که از انتشارش خجالت می کشیدم.  به یاد مهسا امرآبادی زن باردار در بند و کودکش.
همه مادرها نه ماه انتظار می کشند تا کودکی از بطن شان بیرون بیاید و متن زندگی شان گرمی نابی بیابد من ولی شش ماه انتظار کشیدم. سه ماه اولش را [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>لابلای نامه ها و نوشته های نه چندان قدیمی یافتمش. آن موقع ها که از انتشارش خجالت می کشیدم.  به یاد <a href="http://www.hra-news.org/news/1564.aspx">مهسا امرآبادی</a> زن باردار در بند و کودکش.</p>
<p>همه مادرها نه ماه انتظار می کشند تا کودکی از بطن شان بیرون بیاید و متن زندگی شان گرمی نابی بیابد من ولی شش ماه انتظار کشیدم. سه ماه اولش را اصلا خبر نداشتم که دوگانه شده ام و میهمانی ناخوانده در دل دارم.از من بدت نیاید نازنین آخر خودم هم کودک بودم و مست بازی. چه می فهمیدم اگر سرماه، خون سرخی کشاله زنی را داغ نمی کند این یعنی داغ شدن درونش از نفس های حیات موجودی دیگر. ذوق می کردم که از شر این پدیده پیچیده حیات زنانه چند ماهی رهیده ام و می توانم درخت ها و دیوارها را بی هیچ دردسری سرتاسر بالابروم. حالا پدرت شوخی یا جدی هم می گفت : «هی! تو باید بروی دکتر آخر به گمانم من زندگی را تثبیت کرده ام» می گذاشتم به حساب ادامه همان خاله بازی نازی که شروع کرده بودیم و بالا تا پایین آن زندگی دونفره را معصومانه و شیطنت وار به طعنه و طنز می گرفتیم.</p>
<p>ولی شوخی شوخی همه چیز شمایل جدی گرفت. شوخی های پدرت را باور نمی کردم لگدهای تو را هم باور نمی کردم اما درب آهنین که با لگد باز شد، دانستم بازجو شوخی ندارد. سراغ نداشتم در دنیای کوچکم که زنی خبربارداری اش را زبان یک بازجو باور کند و تا خود صبح زار بزند. آنشب بازجو با لگد آمد اما سبد سیبی هم آورد تا مبادا من و تو از سوء تغذیه تلف شویم و او رسوای جماعت شود.</p>
<p>آخر من برای تو چه باید می گفتم پسرک نازنین؟ خودم هم نمی فهمیدم چرا باید برای چاپ چند شبنامه و نشریه دوصفحه ای زیر زمینی توی یک سلول یک نفره با یک دختر موسیاه دیگر اسیر باشم و پدرت نیز چند سلول آنطرف تر مجبور شود ماجرای &#8220;تثبیت زندگی&#8221; و توقف قاعدگی و احتمال بارداری زنش را به بازجو بگوید تا از او کمی مهربانی برای من و تو گدایی کند. حتما گردن از مو باریکترش نای سرسنگین اش را نداشت وآن لحظه کج شد کله ای که می خواست جهانی را کله پا کند تا به بازجو بگوید که زن و کودکش نیازمند میوه و محبت اند.</p>
<p>می دانم برایت خنده دار است . بخند نازنینم بخند به ما که هنوز قاعده زنانگی را از لای کتاب علوم تجربی و زیست شناسی سال های دبیرستان بلد نبودیم آنوقت می خواستیم قاعده سیاست برهم ریزیم و زیستی دگرگونه برای بشریت رقم زنیم.</p>
<p>فرمول ساده شکل گیری تو در بطن را جدی نگرفتیم اما فرمول پیچیده سیاست ورزی و ماندگاری جماعتی در متن قدرت را چنان جدی گرفته بودیم که به جای نوزده سالگی کردن و بیست سالگی کردن، صدساگی مشروطه به رخ مردان سیاست می کشیدیم تا در گوشه شهری دور، احساس بطالت خویش به نسیان بسپاریم.</p>
<p>می دانی پسرکم، هر چقدر سر انگشت هم قرض میکردم میرسیدم به اینجا که مهر عاقد بر صفحه شناسنامه خشک نشده تو باید شکل گرفته باشی و مگر می شود شتابی چنین در کتاب قطور ادعای ما معنا داشته باشد؟ اما داشت و من خبر حضور تو در دل و جسم لاغرم را زمانی جدی گرفتم که دیگر سه ماه از جدی گرفتن تو برای نفس کشیدن و لگدزدن و اعلام حضور کردن گذشته بود. خبر که از طریق پدر اما با زبان بازجو رسید به سلول ما، همبندم خوب می فهمید معنی نخواستنم را و هرگز سرزنشم نمی کرد که نقشه قطع کردن شریان های حیات تو از حیات معصومانه ام را در گوشه همان سلول حقیر و دور از چشم بازجوهای کبیر بکشم تا تو نیایی و بازیچه این بازیگران نشوی. هم بندم زن بود و کم سن و سال تر از من اما خوب می فهمید دلیل علمی و طبیعی اصرارم برای تکرر ادرار و التماس من به بازجوها و در نهایت خلاصی یافتن در لیوان پلاستیکی چای را.</p>
<p>لیلی زیباترین همراه روزهای نازیبای زندگی ام بود آنگاه که پشت به دیوار می کرد و باصدای بلند عربده میکشید و لودگی میکرد تا مبادا پیشانی ام خیس شود از عرق شرمی که به گاه پناه آوردن به لیوان پلاستیکی، داغم می کرد. هنوز رویش به دیوار و دهانش تا بناگوش باز بود که من لیوان حاصل خلاص شدن ام را سرزیر سطل زباله گوشه اتاق می کردم تا از بوی تند عذاب آورش خلاصی یابیم.</p>
<p>فکر می کنی اینها قصه چندسال پیش است ؟ نه نازنینم من کودک روزهای انقلابم و اینها همش مال دهه هفتاد است و حتی نه دهه شصت. می بینی عزیزکم چه کولاکی کرده بودیم من و لیلی در اتاقکمان با خام خیالی و خوش خیالی خوشایندی که به زعم خویش میخواستیم بشریت را نجات دهیم؟ حالا بشریت توی آن سلول پرت در یک سطل زباله فلزی با نایلون پلاستیکی سیاهی که از گوشه های دهان گردش آویزان بود، به ما دهن کجی می کرد. بشریت از بوی تند و تهوع آور لیوان پلاستیکی چای گوشه اتاق می خندید.</p>
<p>بشریت به انحنای کمر من که قوز کرده بودم گوشه اتاق و معده زخم شده ام را چارچنگولی چسبیده بودم تا از دهنم بیرون نزند می خندید. به دودل بودن ام از بیرون کشیدن بربری اضافه ای که حالا با بوی تند چای و ادرار در سطل و نایلون سیاه، سمفونی گند و گرسنگی من بود می خندید تا بلاخره لیلی دست به کار میشد و نانی خشک از آن مجموعه خیس و تهوع آور بیرون می کشید و من سق می زدم و او یک دل سیر می خندید و می خنداند. با صدای بلند. آنقدر بلند که نه لگدهای تو را جدی می گرفتیم و نه لگدهای بازجو به در را.</p>
<p>قانون ساده آنجا بود ؛ بازجو سه لگد که به در زد ما هم باید با سه سوت، اول چشمبند را می بستیم بعد چادر گلگلی را سر می کردیم و دست آخر پشت به در می نشستیم . اما نان با طعم تند ادرار را که بالا بزنی پوستت دیگر کلفت می شود و هیچ یک از این کارها را نمی کنی. درست صورت به صورت بازجو میا یستی رو به در بلند بلند می خندی آنقدر بلند و آنقدر کشدار که بعد هیچ کس صدای هق هق گریه های کشدار و بلندت را پس از آن خنده دراز جدی نمی گیرد به جزمعده خودت که دوباره ویران می کند درونت را. تو هم که مراعات نکن و هی لگد بزن. از وقتی هم که فهمیدی نقشه نیامدنت را با همراهی لیلی کشیده ام، کشدار تر شده بود لگد هایت.</p>
<p>لیلی میگفت: &#8220;حتما با این وزن سنگین من که هی روی شکمت بالا و پایین پریده ام دیگر جانی برایش نمانده طفلی.&#8221; ولی تو جان داشتی و هی التماس میکردی . من نمی خواستم شکمم بالاتر بیاید از تصور اینکه پستان در دهان کودکی کنم و عین پستانداران شیرده انجام وظیفه کنم، چندشم می شد و مدام سر به دیوار می کوفتم تا زودتر خلاصم کنند تا من خودم را از تو خلاص کنم. میدانی چه سخت است اعتراف بر این بی رحمی؟ از من بدت نیاید . خوب گوش کن نازنین ام.</p>
<p>مهر آزادی را که نشاندند کف دستمان، گمان نکنی که یک راست رفتیم خانه. نه، لیلی پا به پای من آمد تا اول یک راست برویم میوه فروشی نزدیک زندان شهربانی. آخر این هوس کوفتی ام را نمیدانستم چه کنم. دلم شلیل سرخ می خواست . باور می کنی من و لیلی تا همین چند سال پیش هم نمی دانستیم که قصه آن روز ما و شلیل سرخ، همان ماجرای معروف &#8220;ویار&#8221; زن باردار است؟ می بینی چه ساده بودیم . فکر میکردیم اثر زندان است و لیلی هم با اصرار و تکرار من ویارش گرفته بود و دست بردار نبودیم. چادر گل گلی زیر بغل، بی هیچ کیف و دفتر و دستک اضافه ای، اول تمام میوه فروشی های شهر را رصد کردیم و بعد مطب تمام پزشکهای زنان را. آن روز نه شلیلی پیدا کردیم و نه دلیلی تا دکترها را متقاعد کند که تو نباشی. همه می گفتند؛ «بزرگ است»، «جنین نیست»، «کودک کامل است» و من تمام آن روز و روزهای بعد جواب هر لگد تو را با مشت دادم. از تمام دیوارهای خانه به این امید می پریدم که تکه سرخی از تو از وجودم بیرون بریزد و کشاله ام را خونین کند و من و تو با هم تلف شویم. نباشیم. آخر پدرت هنوز پشت توری های سوراخ ریز زندان بود و من هی زور می زدم انگشتم از این توری به زور بخزد آن طرف توری تا گوشت دستش بخورد به گوشت دستم و یکهو تنم داغ شود و دلم آرام، ولی نمی شد. نقطه کوچکی از انگشتم با فشار زیاد باد میکرد به آن سمت توری و همان حجم کوچک با لمس انگشت های پدرت داغ می شد و دلم تا یک هفته گرم بود. بی پناهی مضحکی بود با آن همه پناهی که فامیل درست می کردند. تا تو بیایی اما پدرت هم از زندان رهید . همه ما را در تعلیق گذاردند تا اگرچه محروم از حقوق اجتماعی اما آزاد در حبسی مدرن پس کوچه های شهر را پرسه زنیم.</p>
<p>پایم به بیمارستان نرسیده، پرسه های بی پروایم کار خودش را کرد و تو بیرون جهیدی . سخت جان شده بودم در نبرد لگدهای تو به تن نازنین و لگدهای بازجو به درب آهنین و بازی مضحک این نه ماه نخواستن و ماندن. کسی که عهد بسته بود پستان در دهان هیچ کودکی نکند و هنوز تن و زنانگی خویش را غریبه می دید، ناگهان شوخی تلخ درد، زهدانش پاره کرد. سنگ اگر به زیر دندانم می شکست آن دم، شگفت زده نمی شدم نازنین ام! آخر درد دریده بود درون و بیرنم را. نمی فهمیدم چرا این همه اصرار داری که استخوانم بشکنی تا استخوان سفت کنی و بیایی. تا بشوی یکی مثل ما که هیچ خیری از حضور در آشفته بازار بیرون ندیده است. دهان تنگ تو بود و دهان گشاد من که انگار به وسعت تمام دره های عالم هم اگر باز می شد باز کم بود برای جیغ زاری که هنوز ردش ماسیده در گلوی زخمم.</p>
<p>درست آن لحضه اصرار و فشار تو، اگر بازجو بالای سرم بود حتما و حکما حقیرترین متهم عالم می شدم. آخر به گمانم بزرگترین لحظه لابه درعمر زنانه همان دم است که یک زن به هرکسی حاضر است رو بزند و عاجزانه التماس کند و آویزان شود تا کسی کاری بکند برایش. و التماس کردم تا کسی کاری بکند برایم. هر کاری که نفسم برگردد. دیگر از دهانی که دردم را داد می زدم، شرمگین نبودم و از دهان دیگرم که انگار شلیلی سرخ در گلوگاهش مانده بود و با همه ضجه و پنجه کشیدنهایم بیرون نمی جهید هم خجالت زده نبودم. بیرون جهیدی و من هنوز هم مثل مار به خود می پیچم از تصور آن دم دشوار و دردمندی که تیغ در دست هیبت سفیدپوش مردی رقصید و رندانه فرود آمد و بی رحمانه برید دریچه تنگ عبورت را تا میان آخرین فریادی که سینه و گلویم را خراشید، تو بیایی و با اولین گریه ات ساز همدردی با درد و فریادهای مادر کوک کنی.</p>
<p>هنوز در فکر این بودم که بازجوها بی رحمانه تر زخم می زنند یا پرستارهای کشیک؟ هنوز در سرم سمفونی ناموزونی از های و هوارهای خودم و بداخلاقی های پرستاران شب بود و گوش هایم سوت می کشید. هنوز تنم مثل گوشت لخمی افتاده بود بالای همان صندلی سختی که دو پای بیجانم را از دو طرف باز نگاه می داشت. برای آنکه باور کنم این تن رهیده از یک نبرد نفس گیر، هنوز جان دارد و جریان، پاهای آویزانم را تکانی می دهم که ناگهان چیزی می سرد کف پایم و کف پایم را نرم قلقلک می دهد. سرم پایین تر از پاهایم است روی این صندلی مضحک جان ندارم که جنب بخورم. هرچه می خواهد باشد. وقتی خوشم می آید دیگر خیالی نیست که چه باشد.اما وسوسه می کشد مرا اگر ندانم چیست که در این سرای پررنج، ناگهان چون پر نرمی بر پوستم کشیده می شود و رامم می کند. باید ببینم و دریابم که چیست. سر به سختی برمی دارم از سطح سخت صندلی و گردن دراز می کنم: دوپای کوچکی که انگار ماهها در آب خیس خورده و حالا چین خورده و سرخ و چلانده شده است، زیر پاهای من می رقصد. تو به پشت خوابیده بودی نازنینم و پاهایت درست زیر پاهایم در هوا معلق بود &#8230;خوشم می آمد و می خندیدم. بلند و کشدار. آنقدر بلند و آنقدر کشدار که بعد هیچ کس صدای هق هق گریه های کشدار و بلندم را پس از آن خنده دراز، جدی نگرفت.</p>
<p>می پرسی پس عهدم چه؟ کدام عهد؟ می خواستم همانند پستانداران شیرده پستان در دهان هیچ کودکی نگذارم؟ هه! بعدها شده بودم مصیبت عظمای فامیل که نمی دانستند در محافل و مهمانی رسمی و جدی چگونه راه دهانم را ببندند و بی صدایم کنند آنگاه که تو شیر می نوشیدی و من انگار که &#8220;مادر هستی&#8221; دارد به کودک اش زندگی می دهد، مغرور می شدم و جیغ می کشیدم از شعف. هیچ کس باور نمی کرد و هیچ کس هیچ وقت در هیچ یک از کتاب های زیست شناسی و علوم پزشکی هم هیچ فرمول و معادله ای نیافت میان شیرنوشیدن تو و شعف ناتمام من که به جیغی ممتد بدل میشد و آبرو می برد. ناگزیر، ماموریت دونفره من و تو تبدیل می شد به یک ماموریت سه نفره تا هربار پدر حصاری بسازد و پشت این حصار، تو رندانه از من بنوشی و من مستانه جیغ بکشم و پدر نیز گیج و گنگ و مشعوف تر از من و تو، حفظ آبرو کند. مهم نبود دیگران چه می گویند از این دیوانگی بی پایان مادری که به جای دوسال، نیم سالی هم اضافه جیغ کشید.</p>
<p>امروز هم با تو حرف زدم هم با لیلی. دوازده سال گذشت، نه لیلی می دانست که معده ام هنوز زخم است و نه تو می دانستی که &#8230;.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://masihalinejad.com/?feed=rss2&amp;p=547</wfw:commentRss>
		<slash:comments>29</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>برای  آقاجان روستایی ام که آقایش خانه خرابمان کرده است</title>
		<link>http://masihalinejad.com/?p=531</link>
		<comments>http://masihalinejad.com/?p=531#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 06 Jul 2009 18:07:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مسیح علی نژاد</dc:creator>
				<category><![CDATA[گاه نویس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://masihalinejad.com/?p=531</guid>
		<description><![CDATA[امروز روز پدر است  و مانده ام چه کنم . از روزی که ندا کشته شد تا خود امروز با پدرم حرف نزده ام چون به احمدی نژاد رای داده است و هنوز هم همه حرف های او و آقا و صدا و سیما را باور دارد. دلتنگم برایش اما کفه دلگیری ام سنگینی می [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span>امروز روز پدر است  و مانده ام چه کنم . </span>از روزی که ندا کشته شد تا خود امروز با پدرم حرف نزده ام چون به احمدی نژاد رای داده است و هنوز هم همه حرف های او و آقا و صدا و سیما را باور دارد. دلتنگم برایش اما کفه دلگیری ام سنگینی می کند. پس تبریک روز پدر من تقدیم همه پدران دربند تا شاید دلم آرام گیرد. به اندازه یک قرن برای آقاجان ساده و روستایی ام دلتنگ هستم اما تصور اینکه همه دوستان دربندم را خس و خاشاک و  اراذل و اوباشی می داند که می خواهند کشور را به آمریکا و اسراییل و انگلیس بفروشند ویرانم می کند.</p>
<p>آقاجان همه زندگی اش را توی همین دولت از دست داده اما عشق به ولایت و احمدی نژاد را نه. به من هم که حمله کردند و زندگی ام را ویران کردند، برادرانم یکی یکی و به نوبت  شغل هایشان<span> </span><span> را در همین دولت از دست داده اند و هزار گرفتاری دیگر اما ناباورانه می دیدم که آقاجان باز می گفت : «اون بالایی ها» خبر ندارد و این دور و و بری ها دارند  اشتباه می کند.  این روزها هم می داند درست بعد از آن  جمعه معروف  چرا  دیگر به او زنگ نزدم. </span></p>
<p>روزی که به خاطر آنفولانزای مرغی ریختند سر آقاجان و باقی دستفروش ها و مرغ هاشان را یکی یکی خفه کردند و یک تومن هم خسارت ندادند باز هم می گفت «درست می شه.» برنج از چین وارد کردند و همین یک هکتار مزرعه برنج آقاجان هم بی مصرف افتاد، باز هم می گفت «درست می شه. »آرزو به دلش مانده یک لقمه نان راحت سر سفره بگذارد اما باز : «درست می شه».</p>
<p><span>درست نشد پدرجان . هم تو دستت به دهانت نمی رسد  و هرچقدر در صف سیب زمینی این دولت بایستی کفاف نمی دهد هم من بعد از هر مقاله ای بعداز هر سفری  و بعد از هر جلسه ای دست و دلم می لرزد تا به خانه برگردم و  همه دوستان صمیمی ام این روزها گوشه زندان نشسته اند.  فکر می کنم صبوری تو و باقی  روستاییها را این  دولت دروغ درک نمی کند و با پشتوانه مهربانی و شکیبایی شما دارند ما را له می کنند. از روی همه کسانی که می شناسمشان خجالت می کشم که با رای پدران من در زندان هستند. از دختر سعید حجاریان اگرچه می دانم لکنت زبانش هم بازجو ها را خانه خراب کرده از بس که قدرتمندتر از زبان سالم آنها حرف  برای گفتن دارد. از روی فاطمه شمس خجالت می کشم که محمدرضایش را در میانه راه از او گرفتند و این روزها در غربت  نماز و نیازش  را به خدا می گوید . از روی سمیه توحیدلو که تار مویش را هم بیرون چادر نمی دیدم اما این روزها دارد به برادران مدعی حساب پس می دهد. از روی مهسا که مادرش نگران بارداری او و طاقت کوچکش در زندان است . از روی پدر ندا  خجالت می کشم که گلوی من هم مثل  سینه او پاره شد تا باور روستایی ات را عوض کنم اما تو فقط صدا از  سیمای ضرغامی می شنوی و برای چهارتا بسیج که  در تجمع های  خیابانی کتک خورده بودند غمگین شدی. برادران دیگرم مردند به همان سادگی، مردند، درست مثل اینکه  پشه ای را می کشند و بعد لاشه اش را هم دور می اندازند، کشته شدند و جنازه هایشان را هم دزدانه خاک کردند. در باور روستایی تو اصلا این تصویر ها که می گویم نمی گنجد و خیال می کنی دارم قصه می گویم.  تازه بعد هم که جنازه ها را می بینی هم که همپای صدا و سیما نفرین می کنی کسانی را که لباس بسیج پوشیده اند و برای بدنامی بسیج و ندا و ما را می کشند. حتی روزهای بارداری خود من در زندان هم می گفتی آن بالایی ها خبر ندارند و التماس های ما برای گرفتن یک مرخصی یک روزه را هم باور داشتی که اشتباهی مخالفت می کردند. تو همه را سفید و پاک می بینی الا ما که دست و صورتمان از زخم و خون و کتک های  همین حضرات تیره و سیاه دیده می شود.<br />
</span></p>
<p><span>من از روی تمام برادرانم که رد خون شان روی سطح سیمانی شهر مانده خجالت می کشم . از  جسم ناقص بسیاری از آنان  که هنوز روی تخت خانه هایشان  افتاده اما تو گریه مادرانشان را ندیده ای و تنها با گریه مردی که در همان جمعه معروف اشک ریخت شانه لرزاندی و گریه کردی خجالت می کشم. </span></p>
<p><span>امروز روز پدر است . از صبح با خودم کلنجار رفتم که به جای تبریک به تو به دخترانی تبریک بگویم که آنها هم دور مانده اند از پدر. اما دلم برای دست و صورت ساد و روستایی ات تنگ شد. گوشی تلفن را به توصیه همان دوستان اوباشم که هیچ سهمی در صدا و سیمای ضرغامی ندارند برداشتم تا روز تولد علی را در روزهایی که عدالت در دست های علی دیگری  تکه تکه شده ، به تو تبریک بگویم. به قول مادر لابد قسمت نبوده که تو نبودی و من فقط پیغام رساندم. به مادر گفتم حتما به تو بگوید که مرا ببخشی، اگر  این روزها زنگ نزدم فقط برای این بود که مبادا بغض خواهران و برارانم را سر تو خالی کنم. گفتم من کمی دورتر بالای جنازه بی جان یاران خودم و در کنار دوستان دیگری که برای عزیزان دربندشان دلتنگ هستند و در خفا زار  می زنند گریه کنم ، تو هم با همو که در میان جمعیت و در برابر دوربین های صدا و سیما اشک می ریزد گریه کنی. شاید بلاخره اشک های من و تو روزی یکی شود و تاریخ را از نو بنویسیم که دیگر در آن هیچ دولتی  من و تو را در برابر هم نگذارد و  خانواده ها را شقه شقه نکند. آنگاه شانه به شانه هم گریه کنیم و برای هم .  نه آنکه من برای  غربت  خود و یک ملت بی پناه گریه کنم  و تو برای آبروی او  و اعتبار یک دولت ریا. نه اینکه من برای جسم ناقصی که نگران آبروی میهن است و  دربند، بگریم و تو برای جسم ناقصی که نگران آبروی خودش هست.</span></p>
<p>آرمانگرایانه و عبث انتظار می کشم روزی را که داعیه داران عدالت و مسلمانی من و تو و همه دختران و آقاجان ها را به تضارب آرا تشویق کنند اما به تقابل نه. خاصه آنکه تو و آن آقاجان های روستایی که من دیده ام هیچ سهمی در قدرت هم ندارید و آرزوی دیدن آقا و احمدی نژاد و باقی دولتمردان هم رویا مانده است برایتان هرچه مهر می ورزید به این دولت از سر صداقت و ساده دلی و بی ریایی تان است.<br />
فردا اگر دولت پیروز کسی غیر از آقای شما بود یاد من و هم نسل های ما باشد که به ویرانی هیچ کس رضا ندهیم که این روزها آقای شما خانه خرابمان کرده است و در هر خانه ای بلوا برپاست. آن روز است که بی خجالت از روی هیچ پدر دربندی می شود تبریک گفت حتی به پدرانی که اندیشه مخالف دارند.</p>
<p><span><br />
</span></p>
<p><span><br />
</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://masihalinejad.com/?feed=rss2&amp;p=531</wfw:commentRss>
		<slash:comments>85</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آقای اوباما ما می رویم دور  و بر کاخ سفید غاز بچرانیم، شما همان احمدی نژاد را دریاب</title>
		<link>http://masihalinejad.com/?p=528</link>
		<comments>http://masihalinejad.com/?p=528#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 06 Jul 2009 12:49:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مسیح علی نژاد</dc:creator>
				<category><![CDATA[گاه نویس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://masihalinejad.com/?p=528</guid>
		<description><![CDATA[رسیدم به آمریکا. در کشوری که اوباما در قامت رییس جمهور این کشور جرات تنظیم یک قرار ساده با یک خبرنگاری که از ایران آمده است  را ندارد و همه دیدار های قبلی ام نیز کنسل شده است تا مبادا  آمریکا متهم به دخالت در امور داخلی ایران شود. دولت اوباما هنوز دست به عصا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>رسیدم به آمریکا. در کشوری که اوباما در قامت رییس جمهور این کشور جرات تنظیم یک قرار ساده با یک خبرنگاری که از ایران آمده است  را ندارد و همه دیدار های قبلی ام نیز کنسل شده است تا مبادا  آمریکا متهم به دخالت در امور داخلی ایران شود. دولت اوباما هنوز دست به عصا در برابر ایران و ایرانی راه می رود و  درهای کاخ سفید را به روی یک خبرنگار ایرانی بسته گذاشته است اما دولت احمدی نژاد با شجاعت کامل درهای اوین را برای یک خبرنگار آمریکایی گشوده است و اعترافات رنگارنگ هم از او می سازد و اصلا کاری به تحلیل ها و تفسیرهای خارجی ها ندارد.<br />
از دولت اوباما که نگران تحلیل ایران است و یک دیدار ساده و مصاحبه معمولی را رد کرده است دور نیست که برای خراب نشدن ذهن دولتمردان ایرانی، فردا نماینده های احمدی نژاد را هم به حضور بطلبد . مازیار بهاری خبرنگار نیوزویک در خبرگزاری فارس می گوید برای براندازی و به دستور مقامات آمریکا به ایران آمده است و در اثبات این حرف نیز نشانه می دهد که : ببینید در آمریکا یک خبرنگار ایرانی را به آسانی راه نمی دهند اما ایران پر از خبرنگاران آمریکایی است. ولله اعترافاتش درست تنظیم شده است. احمدی نژاد عاشق مصاحبه با خبرنگاران آمریکایی است و هر چقدر هم که در کار و امورات فلسطین و کشورهای همسایه دخالت کند و برای انتخابات آمریکا هم فتوای صدور ناظران ایرانی صادر کند باز هم نگران قضاوت هیچ کسی مبنی بر دخالت در امور کشورهای دیگر نیست و کرور کرور خبرنگار به ایران دعوت می کنند اما اوباما طور دیگری است. نه عشق شهرت دارد و نه عین خیالش هست که ما برای رسیدن به آمریکا چه خون جگرها خورده ایم . خیلی آرام سفر کاری یک خبرنگار ایرانی به ینگه دنیا تبدیل می شود به یک سفر توریستی تا مبادا حضرت آقای باراک حسین از سوی مقامات ایرانی متهم به دخالت در امور داخلی شود.<br />
حالا برای خودم دست از پا درازتر در خیابان های نیویورک راه می روم و حسرت آزادی نداشته مردم کشورم را می خورم که تا دولت رسمی شان در ایران اراده نکند درهای مصاحبه با قدرتمندان جهان هم به رویشان باز نمی شود. تازه معلوم هم نبود که اگر مصاحبه ای هم اینجا می گرفتم دیگرقابل چاپ در روزنامه ایران بود یا نه با این همه اما از تفاوت اوباما و احمدی نژاد خنده ام می گیرد که یکی به هیچ جایش هم نیست و همین فردا اگر از یک روزنامه دست چندم آمریکایی برایش درخواست مصاحبه فرستاده شود سریع شال و کلاه می کند و می نشیند اما دیگری بعد از قرنی از یک روزنامه ایرانی برایش درخواست مصاحبه فرستاده شده، نمی خواهد دلی از مقامات دولتی ایران بشکند و با سیاست پشت می کند به ما. خوش باشی اوباما. ما که می رویم دلتنگی هایمان را با خودمان در شهرهای آزاد کشورت به تلخی مزه مزه کنیم شما هم  سیاست اعتدالت پا برجا باد. بنشین به پیشنهاد جدید احمدی نژاد فکر کن شاید منفعت و مصلحت این باشد که تو و دولتمردانت به جای  کسی که از  دل مردم ایران به آمریکا آمده و رنگی هم به صورت ندارد،  بنشینی با کسی که دستش کمی از خون ما رنگین شده است.<br />
باز احمدی نژاد <a href="http://www.irna.ir/View/FullStory/?NewsId=575296">پیشنهاد مناظره </a>با رییس جمهور آمریکا راد داده است. در مقر سازمان ملل. همانجا که به کرات رفته است و فخر آزادی نداشته ما را به جهان فروخته است.  .<br />
وقتی به بوش پیشنهاد مناظره بی سانسور داده بود <a href="http://www.mazandnume.com/?PNID=V6080">مطلبی نوشه بودم </a>که در خبرگزاری ها و روزنامه ها و وب سایت های آن زمان بازتاب خوبی داشت. الان که به همان یادداشت نگاه می کنم هرگز نمی توانم با همات ادبیات برای مردی که هر مناظره ای را با دروغ می برد با همان ادبیات بنویسم. با این همه متن یادداشت قدیمی ام   در اعتماد ملی را می گذارم اینجا  تا یادم بماند که چقدر زمانی در برابر این مرد کوچک اندام  بزرگی می کردیم و مودب بوده ایم . رعایت ادب در برابرش سخت شده است برایم.<br />
می خواستم  نامه ای به اوباما بنویسم و بگویم اگر دست مردی که  آغشته است به خون  برادران و خواهرانم را یک روز به نشان مذاکره ، مناظره، معامله  یا هر چیزی در مقر سازمان ملل کسی بفشارد فاتحه دولتش خوانده است. یعنی من حتی دیگر نمی توانم در برابر کسی که شاید یک روز با احمدی نژاد طرف مذاکره شود هم مودب باشم تا چه رسد در برابر خود او که واژه وقاحت را در ادبیات سیاسی ایران از سر نوشت .<br />
به این متن آرامم در روزنامه  اعتماد ملی نگاه می کنم و تمرین می کنم تا شاید دوباره خودسانسوری را یاد بگیرم و دوباره اولین نامه ام برای دومین دوره یک رییس جمهور بی رحم را در روزنامه بنویسم.</p>
<p>آقای رئیسجمهور! ؛ افتخار یک مصاحبه بیسانسور را میدهید؟</p>
<p>&#8220;مناظره بدون سانسور با بوش&#8221; پیشنهاد جدید رئیسجمهور احمدینژاد در هفته دولت ایران است که پس از ارسال دو نامه بیپاسخ به دو رهبر سیاسی جهان &#8211; بوش و مرکل- شاید سومین رفتار غیرمنتظره رئیسجمهور -در نوع خود- در سیاست خارجی ایران محسوب میشود.</p>
<p>اگر چه انتظار میرود یا انتظار دارند که چنین پیشنهادی مورد استقبال قرار گیرد یا عدم پاسخ مثبت به چنین پیشنهادی را هرگز به معنای &#8220;نه&#8221; به ملت ایران یا به نوعی تحقیر آن قلمداد نکنند اما تنها اندکی تامل در نوع این دعوت از ابهت یا اهمیت ظاهری آن میکاهد. چرا که به نظر میرسد مناظره بدون سانسور با بوش نهتنها نباید افتخار و یا شاهکار محسوب شود بلکه پیشاپیش میتوان امیدوار بود که پیروز این مناظره رئیسجمهور ایران باشد. آنچنان که گواه روشن بر روشنی این پیشبینی، محدود بودن دایره اطلاعات عمومی بوش و ضریب هوشی پایین وی است که میان رسانهها و حتی مردم آمریکا مشهور است و گاه حتی دستمایه طنز قرار میگیرد. ما نیز فراموش نکردهایم روزی را که بوش در مناظره با الگور به یاد نداشت که پرویز مشرف رئیسجمهور پاکستان است.</p>
<p>گواه دیگر این مدعا نیز کارنامه آلوده دولتهای آمریکا در تاریخ ۴۰۰سالهاش و نقض حقوق ملتها و برافروختن آتش جنگ، منازعه و اشغال نقاط مختلف جهان از ویتنام تا خاورمیانه است.حتی اگر فجایعی چون بمباران شیمیایی هیروشیما و ناکازاکی را چندینباره به یاد نیاوریم و از برخورد دوگانه استفاده از انرژی هستهای سخنی به میان نیاوریم نیز رفتار آمریکا به اندازه کافی غیرقابل دفاع هست که بهسادگی بتوان تصور کرد رئیسجمهور ایران پیروز مناظره در این حوزه باشد.</p>
<p>گواه دیگر درستی این پیشبینی استفاده ابزاری آمریکا و شخص بوش از مهمترین ارزشهای انسانی مانند حقوق بشر، صلح جهانی و مبارزه با تروریسم است و رفتار متناقض آمریکا در این حوزهها مانند حمایت بیقیدوشرط از رژیم صهیونیستی که نمونه تروریسم دولتی است و چشمپوشی از جنایتهای این رژیم در فلسطین و لبنان بهراحتی میتواند احمدینژاد را پیروز مناظره بیسانسور با رئیس دولتی کند که سابقه چنین جنایاتی را در پرونده دارد.</p>
<p>تازه مگر این نخستینبار است که دو شخصیت برجسته سیاسی بدون سانسور باهم مناظره میکنند؟ مگر نه اینکه در آستانه هر انتخابات دو رقیب اصلی جریان انتخابات ریاستجمهوری آمریکا، بدون سانسور رویاروی هم قرار میگیرند و بیپرده یکدیگر را به نقد میکشند که چنین اتفاقی در جوامع آزاد امری عادی و طبیعی است؛ هرچند میتوان درک کرد که چرا چنین تجربهای مانند سایر نداشتههامان، برای ما ایرانیها &#8211; از رئیس گرفته تا مردم &#8211; چنان جذاب است که ارزش تبدیل شدن به یک خبر و پیشنهاد غیرمنتظره را دارد.</p>
<p>آقای رئیسجمهور!</p>
<p>اینگ اگر باور دارید که مناظره بدون سانسور با بوش &#8211; بر فرض تحقق &#8211; نه دشوار است و نه شاهکار و اگر به دنبال جایگزینی یک پیشنهاد غیرمنتظره و شوکآور در هفته دولت هستید اجازه دهید به عنوان یک خبرنگار کمکتان کنم.</p>
<p>شما میتوانید به جای دعوت به یک &#8220;مناظره بیسانسور&#8221; با بوش، دعوت به یک &#8220;مصاحبه بیسانسور&#8221;با یک خبرنگار داخلی را بپذیرید.</p>
<p>باور کنید اگر این دعوت را بپذیرید هم افتخار پذیرفتن یک مصاحبه &#8220;بدون سانسور&#8221; را به بوش مدعی آزادی نشان دادهاید و هم از پیامدهای ناخوشایند پاسخ ندادن احتمالی بوش به دعوتتان در امان ماندهاید&#8230; آیا دعوت مرا میپذیرید؟(roozna)<br />
&lt;Photo 1&gt;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://masihalinejad.com/?feed=rss2&amp;p=528</wfw:commentRss>
		<slash:comments>18</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شگردهای شگفت سرکوبگران؛ همسایه ها از «الله اکبرگویان» شکایت کرده اند</title>
		<link>http://masihalinejad.com/?p=522</link>
		<comments>http://masihalinejad.com/?p=522#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 04 Jul 2009 08:07:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مسیح علی نژاد</dc:creator>
				<category><![CDATA[گاه نویس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://masihalinejad.com/?p=522</guid>
		<description><![CDATA[این روزها بار دیگر اتفاقاتی در شهر  رخ می دهد که به نظر می رسد سرکوب گران رسمی بار دیگر همه فکر خود را به کار بسته اند تا شیوه جدیدتری را برای خاموش کردن اندک صدای باقی مانده در ته گلوی معترضان به مدد گیرند.  در خانه ها را می زنند و مودبانه و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>این روزها بار دیگر اتفاقاتی در شهر  رخ می دهد که به نظر می رسد سرکوب گران رسمی بار دیگر همه فکر خود را به کار بسته اند تا شیوه جدیدتری را برای خاموش کردن اندک صدای باقی مانده در ته گلوی معترضان به مدد گیرند.  در خانه ها را می زنند و مودبانه و آرام متذکر می شوند که بر اساس شکایت همسایه ها به این خانه آمده اند. سپس از آنها تعهد می خواهند که دیگر شب ها به پشت بام خانه ها نروند و الله اکبر نگویند چون بر اساس شکایت همسایه ها مبنی بر ایجاد مزاحمت،  رفتار آنها قابل پیگرد قانونی خواهد بود و باز هم خیلی ساده از این نکته غافل می مانند که همسایه بر علیه همسایه نشان دادن و مردم را در برابر مردم گذاردن ممکن است گاهی وقت ها جواب دهد اما تعدد این تذکرات هم می تواند به آسانی دست تصمیم گیران را رو کند که چگونه ناگهان همه همسایه های معترض به فکر شکایت افتاده اند و سراغ حضرات رفته اند تا شب های شهر را برایشان بی الله اکبر و آرام کند برای خواب و احیانا رویا هایی شیرین.<br />
به طنز گفته بودم اگر شاملو زنده بود شعر «دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم» را تغییر می داد اما ظاهرا راستی راستی آقایان راه افتاده اند درخانه ها و کله در دهان اهالی شهر فرو کرده اند تا ببیند از دهان شان بوی چه فریادی به گوش می رسد. مست اگر کنی یا بوی تند تریاک اگر خانه ات را رسوای همسایه کند کاری به کارت ندارند اما وای به حالت اگر همسایه بغلی را با صدای الله اکبرت بی خواب کرده باشی.<br />
این حربه شکایت همسایه از همسایه اما آنقدر کهنه است که به نظر نمی رسد جواب دهد.  با این حربه شاید خیلی ها یاد روزهای اوایل انقلاب یا دوران جنگ برایشان زنده می شود که اگر صدای آهنگ و ساز و آواز در خانه ای بلند بود کمیته سر می رسید و از همان ابتدا همه به همسایه ها شک می کردند که چه کسی خبر داده. اما من یاد روزهای نزدیکتری می افتم. همان روزها که برادران لباس شخصی در به در دنبال یک شکایت ساده از سوی یکی از همسایه هایم می گشتند تا با همان شکایت، خانه خرابم کنند.  به خانه ام ریختند و در نبود من همسایه ها را با مهربانی دور هم جمع کردند و قصه ای در باب فساد این جانب خواندند و بعد عکس هایی را هم به همسایه های مجتمع مسکونی ما نشان دادند و گفتند کدام یک از این آقایان به خانه ایشان رفت و آمد دارد سپس ملتمسانه  و مصرانه خواستند که اگر رفت و آمد اضافه ای دارم  همسایه ها یک شکایت ساده تنظیم کنند آنگاه  آنها در اولین فرصت همسایه ها را از شر مزاحمی چون من نجات خواهند داد. از قضا همسایه روبرویی ما در طبقه هفتم مرد محاسن سفید یقه آخوندی بود که همیشه در مجتمع از او کمی بیشتر از دیگران حساب می بردم ، رگ گردن برای  برادران صاف کرد و گفت اگر این خانم مشکل کوچکی برای ساختمان ایجاد می کرد خود من از اینجا می انداختمش بیرون و راضی به زحمت شما نبودیم . حالا به گمانم اگر نباشد برای ارعاب مردم، این حضرات دوره نمی افتند در خانه ها  تا با دو به هم زنی های سطحی و شرم آور در صدد ایجاد امنیت شهر باشند و البته مردم نیز با این شیوه های کهنه  چندان غریبه نیستند.</p>
<p>چنانچه در روزهای اول اعتراضات مدنی مردم در خیابان ها ، برخی از شهروندان خبر می دادند که یک پیام تلفنی ضبط شده را روی خطوط ثابت تلفن خود دریافت می کردند که به آنها می گفت اخیرا آنها را در راهپیمایی های خیابانی مشاهده کردند و این تلفن نیز به مثابه هشدار تلقی می شد تا حساب کار دست خانواده ها بیاید و بدانند که بر اساس این متن ضبط شده، مشارکت مجدد آنها بر اساس قانون جرم تلقی می شود و قابل پیگری خواهد بود.<br />
ماجرا از این قرار بود که اتاق فکر برادران پس ساعت ها بررسی این شیوه را به عنوان یکی از راههای سرکوب کسانی که در قاموس آنها آشوبگران و اغتشاشگرن  تعریف می شوند، برگزیده بودند و در شتاب برای این سرکوب تا آن اندازه بود که منطق و اصول ساده ای که ممکن است هر شهروند معمولی با یک حساب سرانگشتی به آن دست یابد از تصمیمات فله ای آنها رخت بسته بود. برای همین ممکن بود در این میان حتی خانواده های طرفدار احمدی نژاد و یا کسانی که اساسا در این راهپیمایی شرکت نکرده بودند نیز ناگهان کنار سفره شام خود از شنیدن هشدار « رندوم» و ضبط شده برادران بی بهره نمانده باشند. ظاهرا در قاموس و قوه تخیل این تصمیمگیران، این مسله ساده که ممکن است مردم در مورد این پیام مشترک بر روی پیام گیرهای تلفن خود به گفتگو بنشینند و برایشان روشن شود که در هیچ تظاهراتی دیده نشده و این تنها یک پیام برای ارعاب بوده، چندان جایگاهی ندارد.<br />
یکی دیگر از برنامه ها و تصمیمات اتخاذ شده برادران برای قبیح نشان دادن چهره معترضان و به خصوص جنبش سبز نیز این بود تا نیروهای مسلح خود را عازم  خیابان ها و خانه های شخصی کرده  تا با شکستن شیشه های خانه های خالی و تخریب ماشین های پارک شده در گوشه خیابان، این شایبه را برای شهروندان ایجاد کنند که معترضان آشوبگران  و اعتشاشگرانی بیش نیستند. در راستای اجرای این برنامه نیز مصوب می شود که گاهی پس از تخریب ها با اسپری های سبز رنگ شعارهایی را هم به عنوان نشانه ای از تخریب گران بر در و دیوار منطقه ای که به آتش کشیده و یا تخریب کرده اند بر جای بگذارند که بدین ترتیب می شود فیلمی از این صحنه های خراب شهر را در سیمای جمهوری اسلامی به نمایش گذاشت و از شعارهای سبز کنار این خرابی ها و ویرانی ها نیز فیلم گرفت تا معادله توهم آمیز خس و خاشاک و اغتشاشگر خواندن معترضان را به زعم خودشان تکمیل کرده باشند .  اما باز هم آنها از شعور افکار عمومی غافل مانده و اساسا به این فکر نمی کنند که اگر صدا و سیما تنها به نشان دادن محله های ویران شهر با شعارهای سبز در آن اماکن اکتفا می کند مردم عادی  تصاویر پلیس را به هنگام تخریب و به جا گذاردن آدرس غلط بر دیوارهای شهر ضبط می کنند . حالا در یک گام بعدی اگر دوباره برادران خیز جدیدی بردارند و بگویند که آشوبگران لباس بسیجی به تن کرده بودند بی شک این حربه کهنه هم چندان به کار ملت نمی آید و  مردم  در برابر دهان گشاد رسانه ملی و ابزارهای خبری آنها ناگزیر می شوند سینه به سینه و دهان به دهان، نشانه های درست تخریبگرانی را که به چشم خود در کوچه پس کوچه های خلوت دیده اند  به یکدیگر  می دهند.</p>
<p>پی نوشت:</p>
<p>با شتاب نوشتم و وقت ویرایش هم ندارم ببخشید اگر آشفته است.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://masihalinejad.com/?feed=rss2&amp;p=522</wfw:commentRss>
		<slash:comments>32</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>برسکوت هاشمی حرجی نیست اما کرباسچی عبدی و کدیور کجا هستند؟</title>
		<link>http://masihalinejad.com/?p=510</link>
		<comments>http://masihalinejad.com/?p=510#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 03 Jul 2009 10:32:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مسیح علی نژاد</dc:creator>
				<category><![CDATA[گاه نویس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://masihalinejad.com/?p=510</guid>
		<description><![CDATA[هاشمی اگر سکوت کرده حرجی نیست اما کرباسچی عبدی و کدیور کجا هستند؟ لباس سکوت بر تن صحنه گردانان انتخابات برازنده نیست خاصه آنکه یاران همه در بند اند. عبدی در برابر این پرسش پاسخ داده است که « در چنین شرایطی نوشتن یادداشت تحلیلی تقریباً سخت است، و جامعه بیشتر چشم انتظار نوشته های [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>هاشمی اگر سکوت کرده حرجی نیست اما کرباسچی عبدی و کدیور کجا هستند؟ لباس سکوت بر تن صحنه گردانان انتخابات برازنده نیست خاصه آنکه یاران همه در بند اند. عبدی در برابر این پرسش پاسخ داده است که « در چنین شرایطی نوشتن یادداشت تحلیلی تقریباً سخت است، و جامعه بیشتر چشم انتظار نوشته های تهییجی است، هر دو طرف ماجرا تشنه چنین نوشته هایی هستند، و طبیعی است که این کار نیز از این قلم برنمیآید».</p>
<p>این استدلال عبدی که قلم تحلیلگر او در این شرایط بحرانی قادر به تهیج جامعه نیست نه تنها استدلال محکمی نیست که به یک بهانه شیرین هم شباهت ندارد چرا که این قلم و قلب آرام او بود که در روزهای انتخابات هیجان پدید آورد و موجی منطقی را حداقل در حلقه هواداران تغییر سبب ساز شد. این روها نیز نسل جوان جامعه از او همان هیجانات منطبق بر منطق را طلب می کند نه قبای سکوتی که به تن او و یارانش زار می زند و چشم بساری از هواداران شعار تغییر را منتظر به راه گذارده است.</p>
<p>ابطحی، زید آبادی و عبدلله مومنی تا روز پیش از زندان در میان مردم بودند. از خانم کدیور و کرباسچی هم که در روزهای انتخابات صفحه و صحنه رسانه ها پر بود از میدان داری دلگرم کننده آنان خبری نیست. توقع گفتار و رفتار انقلابی از اینها نیست که  «بودن به از نبودن خاصه در بهار» اما بی شک یک جامعه تبدار بیمار بیشتر از همیشه نیازمند حضور کسانی است که در حاکیت و قدرت سهم و مصونیتی بیشتر از مردم عادی دارند بر این اساس سلاح سکوت حتی اگر با منطق به دام نیافتادن و اتاق فکر را رهبری کردن باز هم امید را از جامعه دور می کند.</p>
<p>کدیور، کرباسچی ، عبدی و باقی مغضوبین حاکمیت چیزی برای از دست دادن ندارند و همه سرمایه شان همان حضور امیدوارانه در میدان بود. نمی دانم چرا این روزها صدایی از آنان به بلندای صدای مردم عادی شهر به گوش نمی رسد. از موسوی و کروبی که دورتر و در حاشیه تر از ما جمع مدعی ایستاده بودند، ایستادنی چنین با عظمت انتظار نمی رفت اما ناباورانه دیدیم که همپای مردم معترض نقش آفرینی کردن و امید را در دل مردم سوگوار زنده نگاه داشتند مبادا به بهانه ماندن در اتاق فکر ، شایبه گوشه عافیت طلبیدن در بدنه جامعه نسبت به یاران دیروزشان ایجاد شود.</p>
<p><strong>پی نوشت:</strong></p>
<p>به کسانی که این سکوت را سیاستی برای در دام زندانبان نیافتادن تلقی می کنند و حضور این افراد را در حلقه مشاوران بیرون از زندان ضروری می دانند:</p>
<p>همانگونه که در مطلب هم اشاره شد توقع رفتار انقلابی از این جمع نیست اما اگر قرار باشد سکوت هواداران و همراهان مان را با این استدلال که ممکن است زندانبان دامی گسترده باشد برایشان توجیه کنیم  پس می شود سکوت هاشمی را هم همینگونه توجیه کرد و گفت همین که یک مخالف خارج از زندان است بهتر است. از سویی من علت سکوت این حلقه را برای این پرسشگری کردم که حد و اندازه و میزان حضور آنان را آنقدر گرانبها دیده ام که بی گمان یک نامه و بیانه ساده و مختصرشان یا حتی یک حضور آشکارشان بر مزار یکی از همین شهدا می تواند دلی را از جامعه غمبار آباد کند و پایشان را هم به زندان نکشاند.</p>
<p>مهمتر از همه آنکه برای به زندان کردن هم خوشبختانه این حضرات دنبال بهانه نمی گردند و بی بهانه هم می شود زنذان کرد چنان که این کار را در همین چند روز با بسیاری از کسانی   حاشیه تر بوده اند هم انجام داده اند. پس سکوت به بهانه در دام زندان بان نیافتادن و حلقه مشاوران را بی پناه نگذاشتن نمی تواند پاسخ قانع کننده ای  در این روزهای بحرانی باشد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://masihalinejad.com/?feed=rss2&amp;p=510</wfw:commentRss>
		<slash:comments>18</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دهانت را می بویند مبادا گفته باشی الله اکبر</title>
		<link>http://masihalinejad.com/?p=501</link>
		<comments>http://masihalinejad.com/?p=501#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 28 Jun 2009 07:05:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مسیح علی نژاد</dc:creator>
				<category><![CDATA[گاه نویس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://masihalinejad.com/?p=501</guid>
		<description><![CDATA[این مطلب چاپ شده امروزم در روزنامه اعتماد ملی . بخشی از مطلب را خود سانسوری کردم و فرستادم روزنامه . جایش سه نقطه گذاشتم. سه نقطه هم حرف داشت و حذف شد.  قسمت بریده که کاملا واضح است کجا بوده را می گذارم همین جا:
به هر تقدیر این روزها که جامعه بیش از هر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>این مطلب چاپ شده امروزم در روزنامه اعتماد ملی . بخشی از مطلب را خود سانسوری کردم و فرستادم روزنامه . جایش سه نقطه گذاشتم. سه نقطه هم حرف داشت و حذف شد.  قسمت بریده که کاملا واضح است کجا بوده را می گذارم همین جا:</p>
<p>به هر تقدیر این روزها که جامعه بیش از هر چیزی از درد دیگری رنج می برد، باشد  که بسیج مامن ملتی باشد که در گوشه و کنار بی پناه افتاده اند نه آنکه در کوچه پس کوچه های شهر جانبازان و زخمی شدگان را ببینند و  خود « دهان ملت ببویند تا مبادا  گفته باشند الله اکبر».</p>
<p><a href="http://roozna.com/WebTools/PrintVersion/?NewsID=newsContent_4249"><span id="lblTitr">«ب» مثل بسیج، «ج» مثل جانباز</span></a></p>
<p>بسیج، رزمنده، پاسدار، چفیه، برادر، جانباز، شیمیایی و دهها و دهها واژه مرتبط با روزهایی که نسل من در مدرسه می‌لرزید و نسلی دیگر در شلمچه و جزیره مجنون و فاو و تپه‌های جنوب خون جگر می‌خورد تا خانه ویران نشود، این روزها چگونه تعریف می‌شوند؟ برای آنانی که حرف الفبا را با این واژه‌ها مشق کردند، «ب» مثل بسیج، «ج» مثل جانباز، این واژه‌ها چه خاطراتی را در ذهن شان زنده می‌کند؟ از یاد هر که برود از یاد نسل من نمی‌رود روزهای تب‌دار و دلهره‌آور جنگ ایران و عراق. صدای آژیر در آسمان‌های شهر می‌پیچید و بعد با صدای آشنای گوینده‌ای در هم می‌آمیخت تا از پشت جعبه رادیو و تلویزیون‌های سیاه سفید خانه‌هایمان کسی بگوید: «توجه! توجه! هم اکنون وضعیت اضطراری است &#8230;.» و از پناهگاه خود بیرون نمی‌آمدیم تا مگر پناه سازان، رزمندگان، بسیجیان و برادران‌مان در تپه‌های نا امن منطقه، امنیت بیافرینند و ما نفس‌های از هراس حبس شده در سینه را بیرون دهیم. راضی و ناراضی، همه زیر یک سقف بودیم، چنان که در منطقه نیز چنین بود و دسته‌بندی و خط‌کشی‌های داخلی رنگ نداشت. خط یکی بود، خط مقدم جنگ و باقی همه پشت این خط، «قد قامت دفاع» ایستاده بودند. کسی در مدرسه خجالت نمی‌کشید که بگوید در خانه‌اش هیچ مردی باقی نمانده و حتی برادری که پشت لب‌‌اش تازه سبز شده است نیز رنگ سرخ به پیشانی بست و راهی شد. کسی خجالت نمی‌کشید در مدرسه و مسجد محل دفترچه‌های بسیج را بردارد و با ولع، نام فامیل و سن و سال کوچک خودش را در آن بنویسد و بشود عضو افتخاری. کسی، کسی را به خاطر چفیه و چارقد چارخانه به پیشانی و سر بستن نکوهش نمی‌کرد و هیچ‌کس به دیگری خرده نمی‌گرفت که چرا همه را «برادر» صدا می‌کنند و «خواهر» تکیه کلام برادران‌مان بود آنگاه که جاعل و جاهلی راه بر ما می‌بست و هنوز امنیت در کوچه‌ها نبود. در این سطور کوتاه به کلمه و جمله‌ای قضاوت نخواهم کرد و حتی در‌صدد پاسخ هم بر‌نخواهم آمد. تنها پرسش است و هر آنکه این پرسش‌ها را به خود گرفت، کاش همت کند و بی‌تاختن به پرسشگر، پاسخ دهد چرا این روزها خیل عظیمی از هم نسل‌های من دلش برای برادرانی که برایش در برابر نا امنی‌ها سینه سپر می‌کرده‌اند، تنگ شده است؟ بسیجی که من می‌شناسم، همان است که در روزهای نوجوانی نسل من «بسیج» می‌شد برای هر چه ویرانی و هرکه بارش زمین مانده بود، دو دل نمی‌ماند و بی‌تردید دست نیاز به سمت پایگاه‌های مردمی دراز می‌کرد و می‌دانست می‌شود توقع داشت از جمعی که بده و بستان‌های سیاسی و اقتصادی در قاموس‌اش بیگانه است. در روزهای سخت و شرایط دشوار است که سلایق مختلف، داوطلبانه زیر یک سقف می‌نشینند و بی‌آنکه وصل به مرکز قدرت باشند با اتکا به سرمایه مردمی از چنان قدرتی برخوردار می‌شوند که گاهی قدرت‌ها نیز گوشه چشمی به قدرت عظیم این نیروها دارند. داوطلبان در تمام دنیا از چنان جایگاه عزیز و عزتمندی برخوردار است که ممکن نیست کسی قادر باشد به این راحتی‌ها برای آنان منفعت‌های فردی را متصور باشد و حتی بالاتر از آن ممکن نیست بی‌احترامی به آنان در بدنه جامعه رواج یابد. هیچ سیستم مدیریتی نمی‌تواند ادعا کند که همه فصل‌های سیاسی و اقتصادی و اجتماعی جامعه‌اش را سبز و خرم نگاه می‌دارد و مسوولان و تصمیم گیران خود قادر به کاشت و برداشت محصول‌اند و نیازی به نیروهای داوطلب و بسیج نیست. برای همین است که بسیج مردمی یا همان فعالیت‌های داوطلبانه در تمام جوامع اگرچه بازوی قدرت می‌شود برای سامان بخشیدن به ویرانی‌ها و کاستی‌ها اما در مقابل مامن و تکیه‌گاه توده مردم است و سری اگر از اصابت به دیوار قدرت شکست، مردمش گاهی به شکل ناخودآگاه شکوه به پایگاه‌های مردمی و داوطلبان «همیشه در صحنه» می‌برند و از آنان مدد می‌طلبند. در شرایطی که ما برای والنتیر‌های غربی که معمولا فعالیت‌های آنان برای دفاع از حقوق «اقشار آسیب‌پذیر»، دفاع از محیط‌زیست و کمک به قربانیان خشونت در فلسطین و پیگیری دیگر آرمان‌های از دست رفته صورت می‌گیرد، پرونده سبزی باز می‌کنیم، چه باید کرد تا معادل فارسی این واژه نیز در جهان روشن بدرخشد؟ جامعه که نیازمند یک بسیج مردمی است تا دردهای خویش را سامان دهد و بسیج پناه کسانی باشد که دستشان از قدرت کوتاه است و به بلندای همت آنان دلخوش کرده‌اند تا سر چهار راه‌های بزرگ‌تری، پایگاه‌های ایست و بازرسی بگذارند و دست‌های اشارت و پرچم دقت را روبه‌روی صورت آنانی بالا ببرند که راهی عرصه‌های تصمیم‌سازی و تصمیم گیری هستند. حکایت غریب افتادن بسیجی واقعی درست حکایت غریب افتادن همان جانبازان شیمیایی است که تل انبار دارو هم درمانش نمی‌شود اما زخمی که از زبان طعنه‌های مردم به تن و جانش می‌نشیند برایش دردمند‌تر است. یعنی تبلیغاتی که برای رسیدگی و ارائه تسهیلات و سهمیه و چه و چه به این نسل سوخته در آتش درد، اختصاص می‌یابد چنان گوشی از فلک را کر می‌کند که بخش‌های دیگر جامعه را نیز به حسادت و رقابتی ناخواسته علیه آنان بر می‌آشوبد، غافل از آنکه آنچه در خانه بسیاری از این جانبازان انباشته شده، کوه دارو و درد است. به هر تقدیر این روزها که جامعه بیش از هر چیزی از درد دیگری رنج می‌برد، و مامن ملتی باشد که در گوشه و کنار بی‌پناه افتاده‌اند.<br />
<span id="lblBody">.<br />
</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://masihalinejad.com/?feed=rss2&amp;p=501</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شایعه و شب مرده اما سعید حجاریان زنده است، قصه قاضی شهر</title>
		<link>http://masihalinejad.com/?p=490</link>
		<comments>http://masihalinejad.com/?p=490#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 26 Jun 2009 09:07:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مسیح علی نژاد</dc:creator>
				<category><![CDATA[گاه نویس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://masihalinejad.com/?p=490</guid>
		<description><![CDATA[من هم مثل همه این شایعه شهادت را شنیده بودم اما بر این باورم  وقتی یک فشار خبری می تواند منجر به ملاقات خانواده حجاریان با وی شود، این یعنی ما می توانیم پاسخگویشان کنیم. همسر حجاریان امروز صبح بعد از ملاقات با جانباز اصلاحات  گفت که نگران نگهداری آقا سعید در سلول انفرادی است.درهای [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>من هم مثل همه این شایعه شهادت را شنیده بودم اما بر این باورم  وقتی یک فشار خبری می تواند منجر به ملاقات خانواده حجاریان با وی شود، این یعنی ما می توانیم پاسخگویشان کنیم. همسر حجاریان امروز صبح بعد از ملاقات با جانباز اصلاحات  گفت که نگران نگهداری آقا سعید در سلول انفرادی است.درهای اطلاع رسانی آزاد که بسته بماند شایعه اوج می گیرد اما  پرسشگری و اصرار بر پی بردن اخبار پیرامون همان شایعه در حد وسیع می تواند مسببان و پدید آورندگان اصلی همان شایعه  را زمین گیر کند. حتی اگر به قیمت اصرار و التماس به جلاد هم شده باید دید آیا حلقه داری به گردن یاران مان هست یا نه؟</p>
<p>بسیاری از  ما اگر اغراق نکرده باشم گذرمان به زندان افتاده  است و خوب می دانیم که  خانواده های ما  از بی خبری چه رنجی را می برند. کسانی که اصول قانون اساسی را بوسیده اندو گذاشته اند بالای تاقچه شاید باید با آنها از منظر خودشان وارد شد. یعنی همین کاری که سایت ها خبری انجام داده اند. بی شک از رواج هیچ شایع های استقبال نکرده اند اما تا خود صبح صحت این شایعه را از زندان بانان خواسته اند تا آنکه درهای سلول به روی همسر حجاریان باز شد. می دانم بر آنان سخت گذشته است اما سعید عضو خانواده همه کسانی است که تمام شب را نخوابیده اند و منتظر کمر خم کردن زندان بان ها در برابر این شایعه مانده اند حالا شایعه شب مرده  اما سعید هنوز زنده است. اگر به مرتضوی التماس شده برای ملاقات دلگیر نباشیم که روزهای التماس او برای اینکه شاید بخشیده شود دور نیست:<br />
دوستی به من خرده گرفت که پرسشگری تو در مورد این شایعه منجر به التماس خانواده این عزیز به مرتضوی و ملاقات با وی شده است. به دور بودنم از خانه زخم زبانی زده که بی شک از زخم دل اش بود اما این مطلب قدیمی را برایش می گذارم اینحا تا بخواند و یادش نرود که ما همه زخم خورده این قاضی بی مقداریم که برای سالم ماندن  شاید  التماس کرده باشیم اما برای ماندن در دانشگاه و مدرسه و مجلسشان نه:</p>
<p>زنی عریان در برابر قاضی</p>
<p>قاضی محکمه اول را آنقدر جوان بودم که نه آن زمان می شناختماش و نه این روزها اسمی از او در ذهنم مانده است با این همه اما  به دستورش پنج سالی تعلیق و معلق ماندم تا بزرگتر شدم و شوری دیگر و  قاضی دیگر از راه رسیداما اینبار قاضی آنقدر جوان بود که باور نمی کردم همه چنین بشناسند او را و تا این اندازه شهره شهر و چهره عالم باشد.</p>
<p>قاضی قلم بود و از قضا قله اوجش نیز قطعه قطعه کردن قلمهای سرزمین من شد. هربار در خانه ای را می بست و صاحب خانه ای را به چوب چرای خویش چنان میزد که نای برخاستن نمی ماند و این روزها هر آنکه برپای مانده و خانه ای هنوز دارد تا در آن قلم بزند ردی از تازیانه قاضی مانده هنوز روی شانه اش.</p>
<p>ما لاغر تر میشویم و قاضی پروارتر. ما سربه زیر تر میشویم و قاضی گردن اش فرازتر. ما کابوس و هراس  داریم در مسیر زندگی ،قاضی ناقوس و جرس دارد برای توقیف زندگی . ما قلم و قلب داریم قاضی تا دلت بخواهد اختیار قلع و قمع.</p>
<p>شده است عین “ملا آق سعید” ، اذان گوی محله ما که صبح ها اذان میگوید و چون اذان میگوید معتبر محله است و آبرویش با آبروی دین گره خورده است و کسی نمی تواند آنگاه که او بدخلقی می کند و رو ترش می کند بگوید:  ” هوی حاجی آرام”.  هیچ کس جرات اشاره به ابروی بالای چشم حاجی را ندارد و او با یک اذان صبحگاهی، مجوز چند وعده نماز ریا را دارد و شهر را به زعم خویش  پارو می کند از اراذل و اوباش و قماشی که نمی پسندشان. آخر برای او” قمه” و “قلم” هیچ فرقی نمی کند و سالهاست که صاحبان این هردو را با استناد به قانون اقدامات تامینی  قلع و قمع می کند.</p>
<p>زن که باشی  باز ماجرا فرق می کند و باز قصه دیگری غصه ات میشود . به آنی خود را عریان در برابر مردی خیره می بینی و خیس خیس می شود پیشانی بلندت از شرم این عریانی ناگزیر.</p>
<p>چه شد؟ خدایا؟ من که دکمه و یقه و گره روسری نگشوده بودم ، پس چرا لـخـت و عور و بی لباس و وقیح نشسته ام مقابل مردی که نمی شناسمش؟ حتما یک لحظه روح شیطان در من دمیده شد و من بی اختیار لباس از تن در آورده ام و این جنس و جسم لعنتی و هورمون های کذایی را من که نمی شناسم لابد نفهمیدم یا نتوانستم  و از پس شان بر نیامده ام و  به حیوانی مانند شده ام که به میل درون بیش از عرف بیرون نیل میکند.</p>
<p>اما من محکمتر از این حرف ها بودم.  حالا چه شد که بی هیچ  تنپوشی  نشسته ام رو به روی قاضی ؟ سرم داغ می شود و تنم سوراخ سوراخ نگاههای مردی است که چشمهایش را کنده است و گذارده این دو چشم هیز و تیز روی تمام تنم  راه برود و زخم کند پوستم را.</p>
<p>ناگهان به خودم می آیم و آسمان محکمه رها می کنم و می دوم سمت لباسهایم. آخر من نمیخواهم چشمهای این مرد دو دو بزند روی تنی که دوستش دارم. با سرعتی عجیب  که برای همه همجنسان زنم آشناست،  خودم را جمع و مچاله میکنم و دو دست دور تنم حلقه می کنم تا بیش از این نچرد چشمی چنین بر چرم تنم .  تا دستم می رسد به لمس تن و کشیدن حصار، تازه میفهمم که  من عریان نیستم بلکه عریان دیده می شوم. زیر رگبار نگاه مرگبار مردی که از آدم  فقط عورت اش را میشناسد و از زن فقط جنسیت اش را. قصه نیست اینها و غلو غصه هم نیست. باید زن باشی تا بفهمی وقتی در امتداد نگاه چندش آور چشمهای هیزی ، لرزش ناگهانی بر تن ات می افتد یعنی چه؟  و چرا با آن همه یال و کوپال و تن پوش ضخیم، ناگهان خودت را لخت و عور احساس می کنی و  وسط محکمه سرت میخ زمین می شود و نگاههای قاضی نیز درست عین چکش قضات بر آن کوبیده می شود.</p>
<p>من برای هر آنچه که احضار شده بودم پرسش نشدم، اما برای تمام آنچه که احضار نشده بودم چرا؟  او باید جثه ریز از پشت میز بالا می کشید تا حالی ام کند که:</p>
<p>“می دانی گزارشی داریم از همین قلم به دستان زن که در هفته با سه مرد زنا می کنند؟”</p>
<p>نه نمی خواهم بدانم اما او رضایت نمی دهد و مو به مو می شکافد قصه بافته شده در قسم نامه خیالیاش را تا کم نیاورد از وقاحتی که یک مرد میتواند در برابر یک زن داشته باشد. دلم برایش می سوزد چون در عین حال که چشم از چشم بر نمی دارد تا قدرتمند و بی شرم تشریح کند که جنس ما کثیف است مدام و مکرر دو کتف اش را تکان تندی می دهد چنان که گویی این تیک عصبی را با تیک تیک ساعت هماهنگ کرده باشد. هیکل کوچک اما گوشت آلودش ترحم برانگیز می شود آن سوی صندلی بزرگ قضاوت.</p>
<p>جلسه اول و دوم و سوم را با وکیل وچند همراه بودم و  حالا خنده ام می گیرد از اینکه برای من شنیدن کلمه  “زنا”  دریک  جمع مردانه چقدر دشوار بود برای او اما تکرار چندین باره اش چه آسان. بغرنج تر از آن بودم که با جنسیتم کنار آمده باشم تا چه رسد به آنکه در مقابل چند مرد به جای پرسشگری از آنچه که مرا به آنجا فرا خوانده بود مدام از رندی زنان و زنباره گی مردان بگوید و در عین حال از وظیفه دشوار خود برای ایجاد تامین امنیت اجتماعی و هنوز نفهمیدم اینها چه ارتباطی به من و قلم و قاضی و قضاوت داشت . آنچنان که هنوز هم درنیافته ام که چرا آبروی او با دین گره خورد و چرا هیچ کس جرات توقیف بلندگوی اذان گوی محله را ندارد وقتی خود او بعد از هر اذان صبح به جای حرف از نماز حرف از زنا می زند.</p>
<p>من کاری به این ندارم که آیا آنچه در مغز می گذرد ناشی از عمل پنهان به آن است یا نه و هرگز مثل خود این جماعت بی گدار و بی معیار انگ و ننگ نمی چسبانم به پیشانی این جمع اما  خوب می دانم که او با هر زنی تنها در اتاق بنشیند ایمان هم اگر داشته باشد عنان زبان ندارد. برای همین است که ناگهان وهم برت میدارد که لباس بر تن نداری و آن لحظه آرزوی مرگ می کنی. حالا یا خودت دار بلندی را در زندان برای خودت برپا می کنی و می میری یا آنقدر یاغی میشوی  و می غری که ناگهان سرت به جسم سختی اصابت می کند و جان می دهی و بعد قاضی می ماند و یک بلندگوی کذایی و کهنه که هنوز از درخت پیر شهر آویزان است و  گوش مجلس هم اگر از صدای دلخراش اش آزرده شود، باز هیچ کس جرات حتی “توقیف موقت” این بلندگو و آن بلبشو را ندارد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://masihalinejad.com/?feed=rss2&amp;p=490</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>توصیه یک مسیح به کسانی که احمدی نژاد را در تلویزیون می بینند</title>
		<link>http://masihalinejad.com/?p=486</link>
		<comments>http://masihalinejad.com/?p=486#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 26 Jun 2009 06:07:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مسیح علی نژاد</dc:creator>
				<category><![CDATA[گاه نویس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://masihalinejad.com/?p=486</guid>
		<description><![CDATA[می دانم سخت است تحمل دیدن صحنه ای که بچه ای خودش را خراب کرده، بعد با خنده ای احمقانه نشسته است روبروی شما و خراب کاری هایش را هم می زند و بعد توی صورت ما نگاه می کند و هی انگشت هایش را به سر و گوشش می مالد و به پهنای تمام [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>می دانم سخت است تحمل دیدن صحنه ای که بچه ای خودش را خراب کرده، بعد با خنده ای احمقانه نشسته است روبروی شما و خراب کاری هایش را هم می زند و بعد توی صورت ما نگاه می کند و هی انگشت هایش را به سر و گوشش می مالد و به پهنای تمام صورت می خندد. می دانم آن لحظه به شدت زور دارد که آدم با هرچه که دم دستش هست نزند توی سر خودش و بچه ای که تمام خانه را به گند کشیده است. باید صبور باشیم و حرص نخوریم اگر دیدم این روزها احمدی نژاد در صفحه تلویزیون ظاهر شد و پز چهل میلیون رای ما را به جهان داد. از همین امروز باید تمرین کنیم که چگونه در برابر وقاحت یک آدمی که اعتراضات و خون های ریخته شده این روزها را به روی خودش نمی آورد و از طرف چهل میلیون نفر رای دهنده با رییس جمهورهای جهان حرف می زند برخورد کنیم. بغض فرو خورید و کاملا مسلط بر اعصاب خود باشید .شک نکنید که بوی بد تنها مدت کمی در فضا می ماند بعد ما آرام آرام خانه را می شوییم. باور کنید حال همه شما را درک می کنم. اما قول بدهید هر بار که دیدید رییس دولت دروغ دارد با اعتماد به نفس کامل، سخنوری می کند، یاد این توصیه من بافتید و لبخند بزنید . آرام آرام خانه را معطر می کنیم . بچه را هم ادب می کنیم. هر که موافق است بسم الله در برابر اولین فخر فروشی یا همان خرابکاری یک بچه در وسط اتاق بخندید که<br />
احمدی نژاد از طرف ما به اوباما توصیه های دلسوزانه ای کرده است  در غیر اینصورت نخوانید که عصبی می شوید از این همه وقاحت:</p>
<p><strong>نصیحت دلسوزانه احمدی نژاد به اوباما</strong></p>
<p>احمدی نژاد با اشاره به اظهارات اخیر اوباما درخصوص انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوی ایران، گفت: دلسوزانه به شما نصیحت می کنیم هرچه زودتر مواضع و رفتار خود را اصلاح کنید و مواضع دولت بوش را تکرار نکنید.</p>
<p>&#8220;محمود احمدی نژاد&#8221; صبح پنج شنبه به هنگام افتتاح مجتمع پتروشیمی مهر در عسلویه با اشاره به حضور پرشور و حماسی ملت ایران در انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری، اظهار داشت: عرصه انتخابات یکی از صحنه های تجلی ظرفیت های عظمت ملت ایران است.</p>
<p>وی گفت: ما امروز شرایط انتخابات و فضای سیاسی تبلیغاتی در داخل و خارج از کشور را از<br />
یاد نبرده ایم چرا که یکی از پیچیده ترین و غبارآلوده ترین شرایط را رسانه های استعماری تحمیل کردند، اما ملت ایران شایستگی خود را نشان داد و ۴۰ میلیون انسان شجاع و آگاه و مصمم به عزت، استقلال و عدالت رای دادند.</p>
<p>احمدی نژاد خاطر نشان کرد: الگویی که امروز ملت ایران در این انتخابات ارایه کرد، الگویی بی نظیر است که می تواند به عنوان سرمشق دیگر ملت ها قرار گیرد. آن وجهی از ملت ایران<br />
که در انتخابات متجلی شد موجب امید همه ملت ها و بی آبرویی زورگویان و مستکبران شد.<br />
احمدی نژاد گفت: امروز برخی هیاهوها و جنجال هایی که توسط برخی قدرت های بزرگ انجام می شود بخاطر دلسوزی برای ملت ها نیست، بلکه از احساس خطری است که برای نظام های طاغوتی بوجود آمده است.</p>
<p>احمدی نژاد خاطرنشان کرد: در کشورهای غربی بیش از ۱۰۰ سال است که دمکراسی در دایره بسته دو یا چند حزب محصور شده و عرصه سیاست در انحصار عناصر حرفه ای قرار گرفته است.<br />
وی اضافه کرد: امروز در ایران ۴۰ میلیون شرکت کننده در انتخابات و به عبارتی دیگر ۷۰ میلیون انسان در عرصه سیاست حاضر هستند، آزادانه تصمیم می گیرند و اراده ملت است که بر کرسی می نشیند.<br />
وی با بیان اینکه در این انتخابات اتفاق بسیار بزرگی رخ داده است، تصریح کرد: برخی از سران کشورها که برای عرض تبریک با ما تماس می گیرند حضور ۴۰ میلیونی مردم در انتخابات را یک اتفاق بزرگ و تحول عظیم می دانند که در معادلات آینده جهان بسیار تاثیرگذار خواهد بود.</p>
<p>احمدی نژاد با اشاره به جوسازی برخی سران کشورهای غربی، افزود: آنها امروز با یک سئوال اساسی روبرو هستند و تحت فشار افکار عمومی مردم خود قرار دارند. نظام های ظالمانه آنها در آستانه انحلال است به همین خاطر عصبانی هستند و ملت ما را متهم به مسائلی می کنند که اتفاقا همواره از خودشان سر می زند.</p>
<p>وی اظهار داشت: انتخابات یک حادثه بزرگ و یک شروع دوباره برای ملت ایران است و به فضل الهی این دوران را مصمم تر، منسجم تر و متحدتر و با قدرت به پیش خواهیم برد.<br />
وی با بیان اینکه باید مناسبات ظالمانه در جهان عوض شود، تصریح کرد: آنها خیال می کردند<br />
که با هیاهو و جنگ رسانه ای و تبلیغات می توانند اقتدار ملت ایران را که بعد از این پیروزی بزرگ دهها برابر شده است، خدشه دار کنند.<br />
احمدی نژاد در بخش دیگر سخنان خود با اشاره به اظهارات رییس جمهوری آمریکا در روز های گذشته، افزود: ما از دولت انگلیس و برخی کشورهای اروپایی که عملکرد آنها معلوم است و حتی در میان مردم خود نیز آبرویی ندارند چرا که این افراد تعدادی آدم عقب افتاده سیاسی هستند که حتی نمی توانند کشور خود را اداره کنند، انتظاری جز این نداریم.</p>
<p>احمدی نژاد گفت: سئوال این است آقای اوباما که سخنان خود را با شعار تغییر، اصلاح، تعامل و گفت و گو با ملت ایران آغاز کرد چرا امروز در دام آنان گرفتار شد و حرف هایی زد که قبلا دولت بوش گفته و نتیجه آن را نیز دریافت کرده بود.</p>
<p>وی با بیان اینکه ۷۰ میلیون جمعیت ایران همگی یکصدا در مقابل استکبار و خودخواهی ها و زورگویی های آنها ایستاده اند، اظهار داشت: می خواهم به شما خبر بدهم هر ۴۰ میلیون نفری که در انتخابات شرکت کرده اند از این رفتار آنها ناراحت هستند و در مقابل بد اخلاقی های آنها می ایستند.<br />
احمدی نژاد ابراز امیدواری کرد: آنها بفهمند و خود را اصلاح کنند چرا که این چند روز هم می گذرد و اینها می مانند و ملت ایران.<br />
وی افزود: ملت ایران، ملتی بزرگ، با کرامت و با ظرفیت هستند و به وقت خود در خصوص اتفاقات اخیر تصمیم گیری خواهند کرد.<br />
وی خطاب به رییس جمهوری آمریکا، اظهار داشت: شما که می خواستید با ملت ایران گفت<br />
و گو کنید آیا بنا دارید با این رفتار و مواضع با ملت ایران گفت و گو کنید.؟<br />
احمدی نژاد گفت: ملت ایران از گفت و گو با شما استقبال کرد اما چرا بعد از انتخابات با این ادبیات حرف زدید و دوران بوش را تکرار کردید. ما به شما هشدار می دهیم که توی این ریل<br />
و راه نیفتید و راهی را تکرار نکنید که قبلا با شسکت مواجه شده است.<br />
احمدی نژاد تاکید کرد: خود را اصلاح کنید چرا که ما نمی خواهیم آن افتضاحات دوران بوش تکرار شود.<br />
وی افزود: بدانید ملت ایران به شما اجازه نخواهند داد که با چنین ادبیات گستاخانه ای با مردم ایران صحبت کنید.</p>
<p>وی خطاب به رییس جمهوری آمریکا، گفت: توصیه من به شما دلسوزانه است، همانگونه که برای بوش نامه نوشتم و خدا می داند از روی دلسوزی و به قصد باز کردن یک راه درست در برابر او بود.<br />
وی افزود: الان هم به شما نصیحت می کنم خود را اصلاح و طوری رفتار کنید که ملت ایران باور کند شما به دنبال اصلاح و تغییر واقعی هستید.</p>
<p>وی خاطرنشان کرد: ما می خواهیم فضای جهان براساس منطق، عدالت، احترام و گفت و گوهای سازنده باشد. اما اگر شما خود را به خواب بزنید و مانند دوران امپراتوری های گذشته به دنبال زورگویی باشید راه به جایی نخواهید برد. بدانید که دنیا عوض شده وظیفه ما این است که از سر دلسوزی به شما بگوییم.<br />
رییس جمهوری تصریح کرد: ما خود را برای هر شرایطی آماده کرده ایم اما خواهان صلح، وفاق، عدالت و زندگی براساس قانون برای همه ملت ها هستیم.</p>
<p>احمدی نژاد در بخش دیگری از سخنان خود با اشاره به بمباران هواپیماهای آمریکا و کشته شدن مردم بیگناه پاکستان، گفت: در بمباران روز گذشته حدود ۱۰۰ نفر کشته شدند، آمریکایی ها براساس کدام منطق از ۱۳ هزار کیلومتر دورتر مردم پاکستان را به خاک و خون می کشند. به چه جرمی؟ چه کسی به آنها اختیار داده است با مردم اینگونه رفتار کنند؟.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://masihalinejad.com/?feed=rss2&amp;p=486</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اعتراف لاریجانی نوشدارویی بعد از مرگ ندا</title>
		<link>http://masihalinejad.com/?p=481</link>
		<comments>http://masihalinejad.com/?p=481#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 22 Jun 2009 08:54:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مسیح علی نژاد</dc:creator>
				<category><![CDATA[گاه نویس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://masihalinejad.com/?p=481</guid>
		<description><![CDATA[مطلب امروزم در اعتماد ملی و اشاره کمرنگی به ندا. این همه سهم او شد در رونامه . شرمنده ایم.
پس از آنکه تنها آخرین نگاه معصومانه او که جان داده است در خاطر خیل عظیمی از ملت ماند آنگاه این همه گفتار ناب برای پذیرش منطقی چنین بدیهی دیگر به کار نیاید. اعتراف دیر هنگام [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مطلب امروزم در اعتماد ملی و اشاره کمرنگی به ندا. این همه سهم او شد در رونامه . شرمنده ایم.<br />
پس از آنکه تنها آخرین نگاه معصومانه او که جان داده است در خاطر خیل عظیمی از ملت ماند آنگاه این همه گفتار ناب برای پذیرش منطقی چنین بدیهی دیگر به کار نیاید. اعتراف دیر هنگام لاریجانی ، نوشداریی است بعد ار مرگ ندا</p>
<p><strong>همه اعتراف های دیر هنگام لاریجانی</strong></p>
<p>علی لاریجانی پس از آنکه صدای اعتراضه ای بخشهایی از جامعه ایران به انتخابات بپاخاست در کسوت رئیس مجلس روی صندلی اش کمی جابهجا شد و اعلام کرد که میشود به معترضان انتخابات اجازه طرح دیدگاهایشان را داد. لاریجانی حتی یک گام فراتر چشمهایی هم به سوی هم اندیشان خویش و نحوه حضورشان در انتخابات گشود و این بار کمی بیشتر روی صندلی اش جابه جا شد تا بگوید کاش یکی از اعضای شورای نگهبان از کاندیدای خاصی در دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری دفاع نمیکرد. زیباست هر دو گفتار او اما مبادا رسد لحظه ای که نوشدارو روی دست رستم بماند و سهراب «جان مقابل چشمان و روی دستان پدر تقدیم کند» و پس از آنکه تنها آخرین نگاه معصومانه او که جان داده است در خاطر خیل عظیمی از ملت ماند آنگاه این همه گفتار ناب برای پذیرش منطقی چنین بدیهی دیگر به کار نیاید.<br />
وقتی شیخ مهدی کروبی مکرر به شورای نگهبان نامه مینوشت و متذکر میشد که دخالتهای شورای نگهبان و بخشهایی از نظامیان، اعتماد از جامعه می رباید و خدشه بر یقین مردم ایجاد میکند در همین مجلس تحت نظارت آقای لاریجانی بود که نمایندگان اجازه برای گشودن تریبون مییافتند تا در دفاع از این شورا و جایگاه نظامیان، زخم بر پیکره منتقدان بگشایند و به شیخ و باقی شبهه های ایجاد شده در روند برگزاری انتخابات چنان بتازند که انگار بیگانه ای به آنها تذکر داده است و نه کسی که خود سالها بر این مجلس ریاست کرده بود و خوب میدانست که اگر امروز نامه های او شنیده نشود فردا ناله های مردمیبرخاسته میشود. شاید باید سیاست را زمین سختی فرض کرد که بازیگرانش نیز باید ابتدا سخت بدوند تا همانند بازیگران سایر زمینهای بازی ، گرم و مهیا شوند و پختگی و کارکشتگی لازم را بیابند برای ماندن و ادامه راه. به نظر میرسد لاریجانی همچنانکه در عرصه سیاست خارجی نشان داد از این قاعده بازی خارج نیست. یعنی او که پیش از ورود به مجلس قانونگذاری دور از زمین بازی سیاست خارجی با ادبیات معروف خود از واژگانی چون «آب نبات و کشک و در و مروارید » بهره می جست تا سنگی اگرچه خرد مقابل پای سایر بازیگران عرصه سیاست خارجی بیندازد، بعدها که خود دبیر شورای عالی امنیت ملی شد، دریافت که در عرصه عمل، ماجرا به گونه ای که او می پنداشته نیست و گاهی باید ملاحظاتی را در نظر گرفت حتی اگر در قاموس منتقدان این ملاحظات، سیاست «کشک» و «هویج» تعبیر شود. او دریافته بود که هرچه مسوولیت سنگینتر می شود، مدارا باید بیشتر سرمشق کار شود و تدبیر و خرد بیش از هشدار و شاخ و شانه کشیدن به کار آید. اما ظاهرا کمی دیر شده بود، دوستان و همفکران خود او درست با همان ادبیات آشنای خود او به او میتاختند. لاریجانی عطای دبیری شورای عالی امنیت ملی را به لقایش بخشید و استعفا داد اما همچنان در خاطر اصحاب رسانه مانده است که لاریجانی آنگاه که بر صندلی بزرگتری نشست با لاریجانی صداوسیما تفاوت بیشتری یافته بود تا آنجا که بخشهایی از اصلاح طلبان نیز از روش منطق مند او در حوزه سیاست خارجی استقبال و حمایت میکردند. و اما این روزها ماجرا چیست . بار دیگر لاریجانی گردش و چرخشی کرده است در گفتار اخیر خود. بار دیگر او حساب خود از همفکران همواره خود جدا ساخته و اعتراف کرده است که بی صبری و ناشکیبایی بخشه ایی از جامعه در برابر انتخابات اخیر بی ربط با سیاستهای اصولگرایان در قدرت نبوده است.(صداوسیما و شورای نگهبان) حالا باز هم لاریجانی مانده است و یک اعتراف دیر هنگام و «ایکاش»هایی که اگر به ابزار قانونی متصل نشود، دیگر بار دردی را درمان نخواهد کرد جز آنکه باز هم در خاطرمان بماند که یک سیاستمدار دارد در زمین بازی خودش را گرم می کند تا پخته و کار کشته شود.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://masihalinejad.com/?feed=rss2&amp;p=481</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
