<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" version="2.0">

<channel>
	<title>مسیح علی نژاد</title>
	
	<link>http://masihalinejad.com</link>
	<description>نوشته های مسیح علی نژاد...</description>
	<lastBuildDate>Wed, 30 May 2012 22:24:41 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.2.1</generator>
		<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/rss+xml" href="http://feeds.feedburner.com/masihalinejad" /><feedburner:info xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" uri="masihalinejad" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><item>
		<title>مسابقه برای نقدِ دولت و مردمی که مسئله شان دیگر احمدی نژاد نیست</title>
		<link>http://masihalinejad.com/?p=5016</link>
		<comments>http://masihalinejad.com/?p=5016#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 30 May 2012 22:15:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مسیح علی نژاد</dc:creator>
				<category><![CDATA[گاه نویس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://masihalinejad.com/?p=5016</guid>
		<description><![CDATA[دو کلمه با خبرنویسان رسانه های محافظه کاری که نگرانِ نقدِ جمهوری اسلامی اند و  عماد افروغ را هم به خاطر نقدی که اتفاقا  واژه واژه اش نشان می دهد ملتزمِ به  همین نظام هم هست، اپوزوسیون و منحرف معرفی کردند: رجانیوزی ها و عصر امروزی ها و برخی دیگر از سایت های  هوادار حاکمیت «همتِ مضاعف» [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">دو کلمه با خبرنویسان رسانه های محافظه کاری که نگرانِ نقدِ جمهوری اسلامی اند و  عماد افروغ را هم به خاطر نقدی که اتفاقا  واژه واژه اش نشان می دهد ملتزمِ به  همین نظام هم هست، اپوزوسیون و منحرف معرفی کردند:</p>
<p dir="rtl"><a href="http://rajanews.com/Detail.asp?id=127935#msg">رجانیوزی ها </a>و <a href="http://asremrooz.ir/vdcezv8w.jh8pvi9bbj.html">عصر امروزی ها</a> و برخی دیگر از <a href="http://iusnews.ir/?pageid=151770&amp;درد%20ودل%E2%80%8Cهای%20«عماد%20افروغ»%20با%20روزنامه%E2%80%8Cنگار%20ضدانقلاب%20و%20دیگر%20هیچ!&amp;1391-03-10 ">سایت های</a>  هوادار حاکمیت «همتِ مضاعف» به خرج دادند و <a href="http://soundcloud.com/frl-journalist/masih-alinejad-emad-afrough">مصاحبه ام با عماد افروغ</a> را به سبک و سیاق خودشان پوشش خبری داده اند و چون مصاحبه به دلشان خوش ننشست، مقداری دروغ هم چاشنی اش کردند و نوشتند: «علی نژاد که هر از چند گاهی به سراغ سیاسیون داخلی همچون قدرت الله علیخانی و&#8230;. می آید تا بتواند از آنها موضع تندی نسبت به جمهوری اسلامی بگیرد این بار به سراغ عماد افروغ آمد که طی چند سال گذشته مسیر خود را نسبت به انقلاب کمی منحرف کرده است».</p>
<p dir="rtl">دروغ شان اینجاست که من حتی یک بار هم با قدرت الله علیخانی مصاحبه نکردم و البته معلوم است که اگر کسی موضع تندی در مورد جمهوری اسلامی دارد با کمال میل سراغش می روم چون خبرنگار کارش انعکاسِ نقد یک حکومت است نه مدح &#8230;.</p>
<p dir="rtl">دروغ دوم شان این است که نوشته اند من از کارگردان قلاده های طلا عذرخواهی کرده ام. جانم به این ذوق زدگی تان. من یک بار به طعنه <a href="http://masihalinejad.com/?p=4623">نوشته بودم</a> که وقتی دیدم فارس مصاحبه ام با طالبی را منتشر کرد می خواستم از کارگردان قلاده عذرخواهی کنم ولی خوب که نگاه کردم دیدم آن بخش مربوط به شنودهای وزارت اطلاعات سانسور شده است و مصاحبه همانطور که پیش بینی کردم کامل منتشر نشد.  اما حضرات آنقدر دلشان عذرخواهی می خواست تا آقایی شان را تکمیل کنند، ترجیح دادند «لا اله» یعنی «هیچ خدایی نیست» را منتشر کنند و از خیر «الا الله»، بگذرند. یعنی حتی به تیتر مطلبی که «عذرخواهی» را از آن استخراج کردند هم  پشت کردند که نوشته بودم آقای کارگردان دیدید خبرگزاری های داخل همه ی مصاحبه شما را کامل منتشر نکردند، بعد هم فکر کردند چون خودشان سر به زیر برف برده اند و دیگران را نمی بینند لابد دیگران هم آنها و تیتر و مطلبم را نمی بینند.  همیشه هم گذاشته ام خوش باشید و پاسخی ندادم  چون می دانم آدم های کوچک دلشان خوش است به عذرخواهی های نکرده. شما هم شاد باشید ولی قدرت الله را ول کنید چون من اصلا با او مصاحبه نکردم. همین هفته با آقای ابراهیمی نایب رییس کمیسیون امنیت ملی مجلس مصاحبه کرده ام و فکر می کنم حداقل این موضوع ساده را بدانید که مصاحبه کردن ساده ترین وظیفه ی یک خبرنگار است آنچنان که ابراز همدردی کردن ِ یک ایرانی با زندانیانی که جرم شان فقط و فقط روزنامه نگاری بوده است نیز ساده ترین حس انسانی و اخلاقی است که اگر شما ندارید عیب است نه آنکه آقای افروغ علی رغم همه ی انتقادهایی که به ایشان هست رسم انسانیت به جا آورد از زندگی هم میهنان دربند خود نیز به عنوان دغدغه های انسانی اش یاد کرد&#8230;.</p>
<p dir="rtl">بله درست نوشتید من آقای افروغ را از زمانی می شناسم که از گفتمان و شعارهای مربوط به عدالت اجتماعی احمدی نژاد دفاع می کرد اما خوب خاطرم هست که همان روزهای نخست که احمدی نژاد به جای برقراری عدالت اتفاقا فقر را با عدالت میان مردم قسمت می کرد، کسانی مثل افروغ پشیمانی شان را اعلام کرده بودند و این اولین بار نیست که در نظام سیاسی ایران کسانی از اینکه احمدی نژاد را روزی به خاطر شعارهایش حامی بوده اند پشیمان اند.</p>
<p dir="rtl">با خودتان روراست باشید الان آقای احمدی نژاد روی دست آقای خامنه ای  هم باد کرده است. فردا برایتان خواهم گفت که همین شما که از پوپولیست خواندن احمدی نژاد رنجیده اید، فردا سر و دست  خواهید شکست برای نقدِ احمدی نژاد غافل از آنکه آن روز دیگر دیر است. زمانی شما برای نقد احمدی نژاد مسابقه برگزار خواهید کرد که مردمِ  ناراضی دیگر مسئله شان  احمدی نژاد نیست. معترضان این روزها اتفاقا منتقدِ سیستمِ ناسالمِ نظامی هستند که یکدست و خطرناک است و همچنان دارد کشور را با سرعت به سمت فروپاشی اخلاقی و اجتماعی پیش می برد&#8230;مردم از احمدی نژاد عبور کرده اند&#8230;.</p>
<p dir="rtl">حالا که زید آبادی ها و سحرخیزها و نسرین ستوده ها و بهاره هدایت ها و مجید توکلی ها در زندان هستند، خیلی به روحیه ی حساس تان بر نخورد اگر عماد افروغ و یا کسانی که معتقد به همین نظام هم هستند هر از چند گاهی نقدی تازه نرم و نه تند به سیستم نقد ناپذیر ولایت مطلقه ی فقیه  بکنند ، افتخاری نیست اگر همه در مدح و ثنای نظام و حاکمان شان سخن بگویند که اگر چنین بود صدام هم  ظاهرا ۹۹ درصد آرای مردم عراق  را همیشه بر پیشانی داشت&#8230;.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://masihalinejad.com/?feed=rss2&amp;p=5016</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>در حمایت از حسین رونقی ملکی به رهبر جمهوری اسلامی: آقای خامنه ای پیش از واقعه بخوانید</title>
		<link>http://masihalinejad.com/?p=5010</link>
		<comments>http://masihalinejad.com/?p=5010#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 29 May 2012 14:02:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مسیح علی نژاد</dc:creator>
				<category><![CDATA[گاه نویس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://masihalinejad.com/?p=5010</guid>
		<description><![CDATA[حسین هم یکی هست مثل بسیاری از ما همین اهالی وبلاگستان و می داند که صدایمان انعکاسی در رسانه ها و فضای رسمی داخل ایران ندارد با این همه امیدش را از دست نداد و  نامه ای نوشت به رهبری جمهوری اسلامی.  ما که مدام آیه یاس می خوانیم یا منتظر حادثه می مانیم تا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl"><a href="http://masihalinejad.com/wp-content/uploads/2012/05/1114.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-5011" title="1114" src="http://masihalinejad.com/wp-content/uploads/2012/05/1114-300x241.jpg" alt="" width="300" height="241" /></a></p>
<p dir="rtl">حسین هم یکی هست مثل بسیاری از ما همین اهالی وبلاگستان و می داند که صدایمان انعکاسی در رسانه ها و فضای رسمی داخل ایران ندارد با این همه امیدش را از دست نداد و  <a href="http://news.gooya.com/politics/archives/2012/05/141183.php">نامه ای نوشت به رهبری جمهوری اسلامی</a>.</p>
<p dir="rtl"> ما که مدام آیه یاس می خوانیم یا منتظر حادثه می مانیم تا مرثیه بخوانیم، حالا  چقدر حاضریم در حمایت از حسین رونقی ملکی به همان  مشی و شیوه ی او چند خطی خطاب به مخاطبِ مشترک نامه اش که مقاوم اول جمهوری اسلامی هست، بنویسیم تا شاید اینبار مخاطب نامه ها بداند که حسین تنها امضا کننده ی آن نامه نیست. یا حداقل خود حسین بداند که او تنها نیست، یا خانواده اش بدانند که فرزندشان تنها نیست و تکثیر شده است.</p>
<p dir="rtl"> حُسنِ  تکرار کردنِ نامه ی حسین شاید این باشد که وقتی مقام ارشد یک کشور را خطاب قرار دهیم و تعداد نامه ها زیاد باشد رسانه های بزرگتر و رسمی تر هم کم کم ناگزیر به پوشش همراهی های اهالی وبلاگستان می شوند و آنوقت حداقل صدای حسین و خانواده اش کمی بلندترمی شود.</p>
<p dir="rtl"> تصمیم گرفتم نه به عنوان یک روزنامه نگار بلکه به عنوان یک وبلاگ نویس در همین وبلاگم در حمایت از نامه ی حسین رونقی ملکی،   کوتاه و مختصر نامه ای خطاب به رهبری جمهوری اسلامی با  همان زبان فاخرِ «حسین رونقی ملکی» بنویسم، زبان روزنامه با زبان وبلاگ فرق می کند و خودم هم نمی دانم تا انتهای نامه چقدر می توانم مثل حسین مبادی آداب بنویسم&#8230;.</p>
<p dir="rtl">مقام رهبری جمهوری اسلامی!</p>
<p dir="rtl">حسین رونقی ملکی را می شناسید؟ گمان نمی کنم.  چون نه پدرش یکی از نزدیکان و وابستگان شما بود و نه باقی خانواده اش از مسولان این نظام. او  از یک خانواده ی محترم و معمولی آمده است و  مثل بسیاری از جوانان کشور اهل اینترنت و دنیای مجازی بود و دلش برای کشورش می سوخت و هر آنگاه که ایرادی و انحرافی و ظلمی می دید زبان به نقد می گشود و برای عبور از سانسور هم فیسلتر شکن هایی را می ساخت که همان فیلترشکن ها توسط مسولان رسمی همان کشور هم استفاده می شود تا وبلاگستان و وب اسیت های فیلتر شده را رصد کنند. حاصل اش شد سرنوشتی که برای خیلی های دیگر رقم زده اند؛ زندان. آن هم ۱۵ سال. یعنی جوانی اش را آنجایی پیر می کند که وعده داده شد دانشگاه ایران خواهد شد اما شکنجه گاهی شد که روح و جسم جوانان در بند را هم مریض کرد.</p>
<p dir="rtl">آقای خامنه ای !</p>
<p dir="rtl">حسین رونقی ملکی  به گفته ی خانواده اش وقتی که به زندان رفت سلامت بود اما حالا چه؟  در زندان کلیه هایش آسیب دیده اند و  در همین دوران حبس تاکنون  چندین بار  تحت عمل جراحی قرار گرفت بی آنکه یک روز اجازه مرخصی یابد تا خارج از زندان کنار خانواده اش نفس بکشد.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p dir="rtl">حسین به « دخالت اطلاعات سپاه و وزارت اطلاعات در امور قضایی و سلب استقلال این قوه و احیای حقوق زندانیان سیاسی و خانواده هایشان نظیر برخورداری از مرخصی، تلفن و ملاقات» اعتراض دارد و برای همین حقوق قانونی و ساده دست به اعتصاب غذا زده است  و برای شما هم نوشت که اگر هر اتفاقی بیافتد مسولیت اش با مسولان جمهوری اسلامی است.</p>
<p>پدر و مادر حسین هم می گویند  بارها و بارها  به بسیاری از مسولان  نامه نوشته اند اما جوابی نگرفته اند و با صدایی زخمی و شکسته گفته اند که اجازه ندهید فرزندشان در زندان کشته شود.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>آقای خامنه ای !</p>
<p>یک بار،  فقط یک بار پیش از واقعه از خود بپرسید پدر و مادر حسین رونقی ملکی در یک کشوری که داعیه رافت اسلامی و  رعایت حقوق انسانی دارد برای چه چیزی گریه می کنند؟</p>
<p>برای اینکه فرزندشان از حق ملاقات و مرخصی و مداوا و تلفن برخوردار باشد؟</p>
<p>چرا باید حقوقی که در همین قانون اساسی کشور برای  زندانیان در نظر گرفته شده است، ایچنین غیر انسانی و همانند  کهریزک و گوآنتانامو جیره بندی شود تا خانواده ای اینچنین در برابر فرزندشان بشکنند و با گریه حقوق ساده ی فرزند دربندشان  را  طلب کنند؟</p>
<p>باورش برای  ما سخت نیست که شما صدای این گریه  ها و این واژه های سرشار از رنج خانواده ای که جرم فرزندشان فقط آگاهی رسانی بود را می شنوید او هیچ پاسخی نمی دهید  تا روزی که اتفاقی دامن یک شهروند را می گیرد سپس به چند مسوولِ خاطی تندی می کنید .</p>
<p>باورش ولی  اینجا سخت می شود که چطور یک زندانی که از تمامی حقوق اش محروم شده است و می داند که نامه هایش خوانده نمی شود اما همچنان فاخر و با زبانی سرشار از ادب برای شما می نویسد.</p>
<p dir="rtl"> آدم وقتی بیمار می شود زبان تلخ و تند خو می شود اما همین جوان با تمام رنج و بیماری تن و جسم اش ، زبان اش ولی بیمار و آلوده به زبان تلخی هایی که بارها و به کرات از بازجویان دیده است نشد و با زبانی فاخر  نامه اش را با «عرض ادب» شروع کرد و همان ادب تمام کرد، آنچه که برای من و بسیاری از ما دشوار است وقتی که به خاطر می آوریم، امیدرضا میرصیافی یک وبلاگ نویس دیگر نیز در همان زندان جانش را از دست داد.  وقتی که به خاطر می آوریم، جانِ هدی صابر را نیز  در روزهای  اعتصاب غذا  در زندان ستاندند. وقتی که به خاطر می آوریم امیر جوادی فر  را، محمد کامرانی را، محسن روح الامینی را &#8230;..وقتی به خاطر می آوریم آمار زندانیان امنیتی را که جرم شان هرچه بوده سزایشان مرگ در زندان نبود&#8230;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>در کنار همه ی اینها وقتی  معاون دادستانی که مسولیت امور زندان ها را در دوران انتخابات عهده دار بود می گوید مرگ و میر طبیعی است و عزاراییل به زندان هم می رود، دیگر سخت می شود عنان زبان نگاه داشت و سراسرِ حاکمیتی که حرمتِ انسان نگاه نمی دارد را واژه بارانِ دشنام نکرد.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>حضرت آیت الله خامنه ای !</p>
<p>اعتراف می کنم مثلِ حسین رونقی ملکی ماندن سالهاست که برای بسیاری از شهروندان ایرانی دشوار است، پیش از اینکه همین یکی  جوانِ رسمِ ادب به جای آورده را جان به سر کنند صدایش را بشنوید که بعد از حسین کمتر کسی دیگر همانند او برای شما نامه خواهد نوشت. بترسید از روزی که حسین رونقی ملکی ها آخرین نامه نگاران به شما باشند و باقی به جای نامه سراغِ نشانه های دیگری برای گرفتن حقوق ساده ی به زیرپای گذاشته شان بروند&#8230;.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://masihalinejad.com/?feed=rss2&amp;p=5010</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>فیلمی برای روایت های ناتمام غلامعلی حداد عادل</title>
		<link>http://masihalinejad.com/?p=5005</link>
		<comments>http://masihalinejad.com/?p=5005#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 29 May 2012 08:41:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مسیح علی نژاد</dc:creator>
				<category><![CDATA[گاه نویس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://masihalinejad.com/?p=5005</guid>
		<description><![CDATA[  این فیلم کوتاهی است که با ظرافت و دقت در مورد عملکرد ، شعارها  و سخنرانی های غلامعلی حداد عادل ساخته شد. تا کید می کنم  به نظر می رسد که این فیلم دقیقا بعد از انتخابات هیات رییسه مجلس نهم روی یوتیوب قرار گرفت تا شائبه تنزل این کار حرفه ای و رسانه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h6 data-ft="{&quot;type&quot;:1,&quot;tn&quot;:&quot;K&quot;}"><span class="Apple-style-span" style="font-size: 13px; font-weight: normal;"> <a href="http://masihalinejad.com/wp-content/uploads/2012/05/28790_870.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-5007" title="28790_870" src="http://masihalinejad.com/wp-content/uploads/2012/05/28790_870-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></span></h6>
<p><a href="http://www.youtube.com/watch?v=W_LFBwBsU44&amp;feature=context-gau&amp;noredirect=1">این فیلم کوتاهی است</a> که با ظرافت و دقت در مورد عملکرد ، شعارها  و سخنرانی های غلامعلی حداد عادل ساخته شد. تا کید می کنم  به نظر می رسد که این فیلم دقیقا بعد از انتخابات هیات رییسه مجلس نهم روی یوتیوب قرار گرفت تا شائبه تنزل این کار حرفه ای و رسانه ای به درگیری ها و نزاع سیاسی و رقابتی  میان حداد عادل و لاریجانی را خنثی کند.</p>
<p>از سویی  گمان می کنم چنین کارِ  مشابهی در مورد عملکردهای آقای لاریجانی نیز تکرار خواهد شد و دیر نیست که  روی شبکه های اجتماعی تصاویری از شعارها و عملکردهای علی لاریجانی در چهار سال گذشته بر روی شبکه های اجتماعی قرار گیرد&#8230;.</p>
<p>کسانی که فکر می کنند کنار گذاشتن حداد عادل به دلیل نسبت فامیلی او با رهبر جمهوری اسلامی از ریاست مجلس، سایه ی حکم و دخالت های رهبری را از سر مجلس کم می کند شاید بد نباشد نگاهی به<a href="http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2012/04/120429_l39_khamenei_alinejad_majlis9th.shtml"> عملکرد لاریجانی در مجلس هشتم </a>و تمامی موارد که آیت الله خامنه ای وارد اختلافات این مجلس به دولت شد بیاندازند و ببینند این مشکل ریشه ای تر از ریاست علی یا غلام علی است.</p>
<p>شاید رسانه ملی و رسانه های رسمی و هوادار حاکمیت در نقد خویشاوندان فکری و فامیلی رهبری جمهوری اسلامی همیشه مصلحت اندیشی می کنند اما شبکه های اجتماعی راه را بر سانسور چهره های واقعی مسولانی که کمتر شباهتی به شهروندان و مردمان این کشور دارند، خواهد بست.</p>
<p><a href="http://www.youtube.com/watch?v=W_LFBwBsU44&amp;feature=share">روایت های ناتمام غلامعلی حداد عادل</a></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><a href="http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2012/04/120429_l39_khamenei_alinejad_majlis9th.shtml">دخالت های آیت الله خامنه ای در اختلافات مجلس و دولت</a></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://masihalinejad.com/?feed=rss2&amp;p=5005</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گفتگو با عماد افروغ؛ احمدی نژاد و پوپولیست متوهمانه، ناطق نوری به حق مجلس را ترک کرد</title>
		<link>http://masihalinejad.com/?p=4998</link>
		<comments>http://masihalinejad.com/?p=4998#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 28 May 2012 13:05:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مسیح علی نژاد</dc:creator>
				<category><![CDATA[گاه نویس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://masihalinejad.com/?p=4998</guid>
		<description><![CDATA[عماد افروغ را از زمانی می شناسم که در مجلس هفتم از شعارهای انتخاباتی احمدی نژاد دفاع می کرد و آن زمان ما و همکاران مان از دیدگاه خیلی ها برانداز بوده ایم، حالا فرسنگ ها دور از ایران سراغ او رفته ام که بعدها با صراحت اعلام کرد که به شدت از رای خود به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://masihalinejad.com/wp-content/uploads/2012/05/nf00225398-1.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-4999" title="nf00225398-1" src="http://masihalinejad.com/wp-content/uploads/2012/05/nf00225398-1-300x198.jpg" alt="" width="300" height="198" /></a></p>
<p>عماد افروغ را از زمانی می شناسم که در مجلس هفتم از شعارهای انتخاباتی احمدی نژاد دفاع می کرد و آن زمان ما و همکاران مان از دیدگاه خیلی ها برانداز بوده ایم، حالا فرسنگ ها دور از ایران<a href="http://soundcloud.com/frl-journalist/masih-alinejad-emad-afrough"> سراغ او رفته ام </a>که بعدها با صراحت اعلام کرد که به شدت از رای خود به احمدی نژاد پشیمان شد.</p>
<p><strong>مجلس نهم در حالی افتتاح شده است که همچنان منتقدان احمدی نژاد و هوادارن دولت دو قطب اصلی این مجلس را تشکیل می دهند تا آنجا که حتی رقابت بین علی لاریجانی و غلامعلی حداد عادل برای ریاست مجلس نیز تبدیل به رقابت میان جبهه پایداری (هواداران دولت ) و رهپویان ولایت( منتقدان احمدی نژاد) تبدیل شده است.</strong></p>
<p><strong>آرایش سیاسی این مجلس و اکثریت یافتن محافظه کاران بر مجلس ایران با رد صلاحیت بسیاری از منتقدان جدی حاکمیت توسط شورای نگهبان در دوره های مختلف رخ داده است اما  انتخابات مجلس نهم  اولین انتخاباتی بود که پس از جنجالی ترین انتخابات ایران در سال ۸۸ توسط حاکمیت برگزار شد. </strong></p>
<p><strong>انتخابات مجلس نهم همچنین در شرایطی برگزار شد که هواداران دیروز احمدی نژاد رفته رفته تبدیل به منتقدان او شده اند این در حالی است که هنوز بسیاری از منتقدان احمدی نژاد و منتقدان انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری ایران که با قدرت یافتن احمدی نژاد همراه بود همچنان در زندان به سر می برند. </strong></p>
<p><strong>این روزها که شمار زیادی از منتقدان احمدی نژاد دیگر خواسته ها و مطالبات فراتری را مطرح می کنند و حتی مرز انتقاد را دیگر از احمدی نژاد فراتر برده اند،  بخش زیادی از جریان موسوم به اصولگرایان در ایران دیگر احمدی نژاد را بر نمی تابند و حتی در جلسه افتتاحیه مجلس علی اکبر ناطق نوری با آغاز سخنرانی احمدی نژاد مجلس را ترک کرد.</strong></p>
<p><strong>عماد افروغ یکی از نمایندگان شاخص مجلس هفتم بود که از گفتمان و شعارهای احمدی نژاد دفاع می کرد اما تنها چند ماه بعد از ریاست جمهوری احمدی نژاد به منتقد او تبدیل شد و این روزها با صراحت می گوید که از رای خود به احمدی نژاد پشیمان است. با او در مورد  رویکرد منتقدان فعلی مجلس نهم به احمدی نژاد،  آرایش سیاسی این مجلس و فضایی که بر منتقدان واقعی حاکم است گفتگوی تلفنی کوتاهی انجام داده ام که او معتقد است مجلس نهم جلوی مانور فردی احمدی نژاد را خواهد گرفت. </strong></p>
<p><strong><a href="http://soundcloud.com/frl-journalist/masih-alinejad-emad-afrough">گفتگوی تلفنی مسیح علی نژاد با عماد افروغ در مورد  برخورد مجلس نهم با دولت احمدی نژاد به شرح زیر است: </a></strong></p>
<p><strong><br />
</strong></p>
<p><strong>آقای افروغ می خواهم نظر شما را در مورد آریش سیاسی مجلس نهم بدانم.</strong></p>
<p>من خوشحال شدم که در انتخابات مجلس نهم چند تا نیروی انتقادی هم راه پیدا کرد</p>
<p><strong>منظور شما از نیروهای انتقادی یعنی چه کسانی؟ </strong></p>
<p>مثل آقای علی مطهری، احمد  توکلی، آقای نادران، آقای مصباحی مقدم.  حداقل در دور دوم خیلی ها دوست داشتند چنین نباشد. بلاخره خوشحالم که مجلس خالی از منتقد نیست.</p>
<p><strong>آقای افروغ یعنی شما این باور را دارید کسانی مثل مطهری و مصباحی مقدم می توانند انتقاد گر واقعی فضای فعلی کشور باشند؟ </strong></p>
<p>یعنی تا حدودی.  با توجه به چهارچوب موجود و با توجه به برخی مصالح من فکر می کنم اینها ایستادگی می کنند و اجازه نمی دهند دولت بیش از حد مانور فردی نشان دهد و خارج از ضوابط قانونی عمل کند. منصف باشیم می توانیم کاملا این را ردیابی کنیم. در خصوص هدفمند کردن یارانه ها چه در خصوص استیضاح برخی از وزرا و چه سوال از رییس جمهور  و در محدوده تخطی دولت از قانون من فکر می کنم این منتقدان خوب عمل کردند.</p>
<p><strong>آقای افروغ من یک سوال انتقادی دارم و اگر در شرایط پاسخگویی نیستید هم قابل احترام است  در زمانی که همه منتقدان واقعی در زندان هستند، شما چنین انتخاباتاتی را واقعا آزاد می دانید؟ </strong></p>
<p>اجازه بدهید الان من شما را ارجاع بدهم به پاسخ هایی که قبل از انتخابات دادم.  چون فعلا دلمشغولی های من چیزهای دیگری هست اجازه بدهید من به دلمشغولی های خودم بپردازم و پاسخ ندهم</p>
<p><strong>به هر حال  دلمشغولی های ما هم روزنامه نگاران و منتقدانی هستند که در زندان هستند</strong></p>
<p>اگر به مصاحبه های من مراجعه کنید من همواره دلمشغولی های اینها را داشتم و هنوز هم دارم. من هیچگاه، زندان را توصیه نکردم مخصوصا برای اصحاب فکر، برای جراید و حتی تعطیلی را هم توصیه نکردم. حتی تلاش کریدم جریمه نقدی را در نظر بگیریم برای آن زمانی که روزنامه ای به تعطیلی کشیده می شود. امیدوارم یک روزی دل مشغولی های ما هم به سرانجام و سامان برسد.</p>
<p><strong>آقای افروغ برخی منتقدان واقعی احمدی نژاد الان در زندان هستند در حالی که الان خیلی ها به خود احمدی نژاد نقد می کنند و حتی آقای پورمحمدی مثلا می گوید اصلا فسادهای مالی و اقتصادی که در دولت هست اشتباه مردم بودند که احمدی نژاد را انتخاب کردند . </strong></p>
<p>ببینید ما یک چهارچوب قابل قبول قانونی داریم و یک واقعیت موجود داریم. بعضا به این چهارچوب عمل نمی شود، فضا بعضا بیش از حد مصلحتی می شود و این مصلحتی شدن فضای سیاسی و اجتماعی موجب می شود برخی ها قدرت مانوری غیر قانونی پیدا کنند. از جمله مثل قوه مجریه. اگر نهادهای ناظر، نظارت لازم را داشته باشند و  قانونی عمل کنند فکر می کنم می شود  به سمت روالمند تر شدن امور پیش رفت آنوقت برنامه و استراتژی معنا دار خواهد شد و از این تصور که پیشرفت کشور را در سرعت تصمیم گیری و پول ببینیم خارج خواهیم شد. مشکل اصلی این است که رییس دولت احساس می کرد  بودجه در اختیار باشد و سرعت تصمیم گیری  شخصی بالا رود مشکل کشور حل می شود. همه ی تصمیمات از جمله طرح هدفمند کردن یارانه ها، تقاضای افزایش قیمت مواد سوختی و بنزین و &#8230;هم ناظر به همین نوع نگاه است  امیدوارم درس عبرتی شود  اگر شرایطی رخ داد که منجر به شکل گیری دولت جدید شد. من آنطور که باید و شاید نمی توانم از هیات دولت دفاع کنم. من  معتقدم ما هیات دولت نداریم بلکه یک رییس دولت داریم و تعدای از وزرا هم هستند که به جای استفاده از قدرت قانونی خود بیشتر اطاعت می کنند،  اینها مسائلی است که باید ریشه ای حل شود</p>
<p><strong>من سوالم را اینطوری می پرسم که همین منتقدانی که شما می گویید به مجلس راه پیدا کردند آیا در مجلس بعدی  اگر بخواهند می توانند احمدی نژاد را استیضاح هم بکنند؟</strong></p>
<p>با توجه به  به اینکه چهره های انتقادی رای آورده اند، من حدسم این است که این مسئله ی شما ممکن است تداوم داشته باشد در مجلس. از سوی دیگر ما هنوز از آرایش کلی مجلس نهم اطلاعی نداریم. چون تعداد قابل توجهی جدید و جوان هستند. بعدا معلوم خواهد شد آنها چه موضعی خواهند شد، آیا منتقد هستند، آیا مصلحت اندیش هستند یا حقیقت گرا، به کدام طیف وابسته اند. اما آنهایی که سابقه ی منتقد بودن داشتند الان رای آوردند بنابراین من احساس می کنم می تواند این روند ادامه داشته باشد.</p>
<p><strong>ولی وقتی آقای مطهری  به عنوان نماینده مجلس در سوال ازرییس جمهوری بحث حجاب دختران را مطرح می کند، طبیعی است که آقای احمدی نژاد بحث دفاع از دختران را مطرح می کند و می گوید شما در ایام انتخابات همین دختران را با همین حجاب نشان می دهید اما پس از انتخابات آنها را دستگیر و روانه ی زندان می کنید.</strong></p>
<p>اگر کسی اهل فن باشد متوجه ی این مانورها می شود.  یک سری مانورهایی هست که مطرح می شود من نامش را فرصت طلبی گذاشته ام. ما یک «پوپولیسم متوهانه صادق»  داریم و یک «پوپولیسم متوهانه ناصادق».  ما با یک پوپولیسم متوهمانه ناصادق مواجه هستیم، من بارها گفته ام ما اینجا بیشتر فرصت طلبی دیده ایم.</p>
<p><strong>آقای افروغ به هر حال شما را به عنوان یکی از هواداران احمدی نژاد می شناسند، شما و آقای خوشچهره در دور اول ریاست جمهوری از آقای احمدی نژاد و همین شعارهای ایشان دفاع کرده اید درست است؟ </strong></p>
<p>ما دفاع و حمایت مان یک حمایت گفتمانی بود، چون شعارهایی که در مورد عدالت می دادند شعارهای خود ما بود و اگر با طرح شعارهایی که دادند از چنین کاندیدایی حمایت نمی کردیم خیانت به آرمان  های خودمان محسوب می شد. اما من در یکی از مواضع سیاسی ام همان زمان قبل از اینکه احمدی نژاد رییس جمهور شود نسبت به اینکه کشور یکدست شود احساس خطر کردم و مفهوم نقد درون گفتمانی را مطرح کردم.  من متوجه شدم یک اتفاقاتی دارد رخ می دهد که هیچ نسبتی با عدالت و جامعه ی ما ندارد. من که شناختی از سیاست ها، رفتار و منش ایشان که نداشتم&#8230;.</p>
<p><strong>آقای افروغ الان هم شنیده اید که آقای ناطق نوری نشست علنی مجلس را به هنگام سخنرانی احمدی نژاد ترک کرده اند</strong></p>
<p>بله من خودم دیده ام و به ایشان حق دادم. چون حق دارد وقتی احمدی نژاد در مبارزات انتخاباتی اسمش را می آورد اما هیچ مدرکی نمی آورد ، اینچنین آزرده خاطر شود و مجلس را ترک کند&#8230;</p>
<p><strong>فکر می کنید چرا آقای هاشمی چنین کاری نکرد؟ </strong></p>
<p>فکر می کنم هم به خاطر مسولیتی که دارد و هم اسمش معلوم است که ایشان رییس مجمع تشخیص مصلحت است یعنی بحث مصلحت است&#8230;.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://masihalinejad.com/?feed=rss2&amp;p=4998</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>حکایت روزنامه نگار زندانی که فردوسی هم شریک جرم اوست</title>
		<link>http://masihalinejad.com/?p=4985</link>
		<comments>http://masihalinejad.com/?p=4985#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 27 May 2012 11:10:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مسیح علی نژاد</dc:creator>
				<category><![CDATA[گاه نویس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://masihalinejad.com/?p=4985</guid>
		<description><![CDATA[نامه های بهمن احمدی امویی و ژیلا بنی یعقوب را خوانده ایم اما اینبار بشنوید صدای ژیلا را که از همسر دربندش می گوید اما کلامش محکم و سرشار از امید است. بشنوید. تعجب آور است، نه فقط برای ما یا حتی برای برخی از تصمیم گیران همین کشور، بلکه خود ابولقاسم فردوسی هم هزار [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>نامه های بهمن احمدی امویی و ژیلا بنی یعقوب را خوانده ایم اما اینبار بشنوید صدای ژیلا را که از همسر دربندش می گوید اما <a href="http://soundcloud.com/frl-journalist/masih-alinejad-bahman-amoui">کلامش</a> محکم و سرشار از امید است. <a href="http://soundcloud.com/frl-journalist/masih-alinejad-bahman-amoui">بشنوید</a>.<br />
تعجب آور است، نه فقط برای ما یا حتی برای برخی از تصمیم گیران همین کشور، بلکه خود ابولقاسم فردوسی هم هزار سال پیش گمان نمی برد که سروده اش بشود سرودی برای حبس یک روزنامه نگار در ایران.</p>
<p>سردبیر سایت خرداد نو از زبان فردوسی نوشته بود:</p>
<p>برزید خون از پی خواسته<br />
شود روزگار مهان کاسته<br />
همانا که آمد شما را خبر<br />
که ما را چه آمد ز اختر</p>
<p>قاضی پیر عباسی اما همین سروده را مصداق تبیغ علیه نظام و تحریک مردم برای ایجاد اغتشاش اعلام کرد و بهمن را روانه اوین.</p>
<p>بهمن احمدی امویی خرداد ۸۸ درست پس از انتخابات جنجال برانگیز دهمین دوره ریاست جمهوری ایران همراه با همسرش ژیلا بنی یعقوب بازداشت شد و تا خود امروز قلم بهمن جز نامه نگاری از داخل زندان گزارش دیگری را مجاز نیست که بنویسد.</p>
<p>اما بهمن پیش از زندان چه می نوشت:</p>
<p>ژیلا بنی یعقوب همسر بهمن احمدی امویی می گوید: دلم می خواهد چکیده ی همان نامه ای که خطاب به آقای لاریجانی نوشته ام را خطاب به همین نمایندگان که می گویند امکان ندارد بگویم: اصلا کار سختی نیست، من آدرس پرونده همسرم وهمچنین خیلی از همکاران زندانی را به شما می دهم درخواست کنید و این پرونده ها را ببینید. من فکر می کنم نماینده های مجلس که شک دارند بروند پرونده ی بهمن را در شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب ببینند. حکم آقای پیرعباسی موجود هست که نوشت انتشار یک شعر حماسی از حکیم ابوالقاسم فردوسی&#8230;.یعنی بخشی از حکم پنج سال زندان بهمن به خاطر انتشار این شعر است&#8230;.</p>
<p>خانم بنی یعقوب می گوید: اتهام همسرم را تبانی و تجمع علیه نظام اعلام می کنند اما وقتی می خواهند همین ها را اثبات کنند به مقالات او در وب سایت شخصی او و یا نوشته هایش در روزنامه سرمایه و سایت خرداد نو استناد می کنند.<br />
وی می گوید: بهمن از چندین سال قبل نسبت به گسترش فساد در دولت و بانک ها هشدار داده بود اما همان ها مستندات حکم او قرار گرفته است.</p>
<p>ژیلا بنی یعقوب از دلتنگی هایش برای همسرش و از عدم موافق مسولان برای ملاقات حضوری چنین می گوید: گاهی وقت ها خیلی دلم می خواهد به جای اینکه بهمن را از پشت این شیشه های دوجداره ی لعنتی ببینم، دلم می خواهد دست هایش را توی دست هایم بگیرم اما&#8230;. احساس می کنم دلمان نباید برای خودمان بسوزد بلکه دل مان باید برای کسانی بسوزد که این همه تلاش کردند اما نتوانستند ما را بشکنند و حالا به این راه های پیش پا افتاده چنگ می اندازد که مثلا نگذارند ما ملاقات حضوری داشته باشیم&#8230;.</p>
<p>تدوین: همایون خیری<br />
گزارش مسیح علی نژاد</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://masihalinejad.com/?feed=rss2&amp;p=4985</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نامه یک روزنامه نگار به یک زندانی محکوم به اعدام</title>
		<link>http://masihalinejad.com/?p=4977</link>
		<comments>http://masihalinejad.com/?p=4977#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 26 May 2012 12:33:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مسیح علی نژاد</dc:creator>
				<category><![CDATA[گاه نویس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://masihalinejad.com/?p=4977</guid>
		<description><![CDATA[&#160; &#160; &#160; سلام سعید ملک پور! &#160; من یک ایرانی ام، روزنامه نگار ایرانی که اصلا نه تو را دیده ام و نه از نزدیک می شناسم ات. کارم مصاحبه و گزارش و خبر است، نه نامه نگاری و مرثیه خوانی و واگویه نویسی اما اعتراف می کنم، سالهاست در کشورمان ایران، اعدام و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>&nbsp;</p>
<p><a href="http://masihalinejad.com/wp-content/uploads/2012/05/ok2a_3602406.jpg"><img title="ok2a_3602406" src="http://masihalinejad.com/wp-content/uploads/2012/05/ok2a_3602406-300x146.jpg" alt="" width="300" height="146" /></a></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>سلام سعید ملک پور!</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>من یک ایرانی ام، روزنامه نگار ایرانی که اصلا نه تو را دیده ام و نه از نزدیک می شناسم ات. کارم مصاحبه و گزارش و خبر است، نه نامه نگاری و مرثیه خوانی و واگویه نویسی اما اعتراف می کنم، سالهاست در کشورمان ایران، اعدام و مرکِ آدم ها خصوصا در زندان، انگار تبدیل به آمار شده است و گاهی برای اینکه حداقل به خودم تلنگری بزنم، می نشینم یک گوشه برای سوژه ها ی خبرم، از دل می نویسم، با تمام احساسم می نویسم تا مبادا تبدیل به یک ماشین خبرپراکنی صرف شوم.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>مشکل اینجاست که گاهی روزنامه نگاریِ صرف و نوشتنِ گزارش از وضعیت شما محکومانِ به اعدام و یا وضعیت خود اعدام شدگان و کشته شدگان و خلاصه محصولات خبری و رسانه ای مان در مورد اهالی زندان به گوشه ای می افتد، تبدیل به آرشیوِ خبری می شود و مخاطبی را هم گوش تیز نمی کند.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>شنیده ام خرداد ماه تولدِ‌ تو هم هست!</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>چه دوگانه ی عجیبی، زندانی محکوم به اعدام و جشنِ تولد.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>گفتم به جای تبریک، نامه ای کوتاه برای خودت بنویسم و خیلی ساده برایت بگویم این بیرون چه خبر است.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>به خاطر وضعیت ایران غم ها و نقاط خاکستری زندگیِ ایرانیان کمی بیشتر از نقاط روشن زندگی شان است، اما به دل نگیری از من، زندگی با تمام این نقطه های سیاهش، باز جریان دارد و اینجا بیرون زندان مردم بلاخره تولد هایشان را جشن می گیرند، سالگردهای کشته شدگان شان را دور هم جمع می شوند و گریه می کنند، دانشگاه می روند، خرید می کنند، ازدواج می کنند، طلاق می گیرند. قبل از اینکه زندان بروی نمی دانم اهل فیسبوک بودی یا نه؟ فیسبوک گردی می کنند و خلاصه اینکه در فضای مجازی گاهی از هم یاد می گیرند، گاهی هی توی سر و کله ی هم می زنند. دعوای سیاسی هم که داغ داغ است و با اینکه یک خانه تکانی اساسی کردند و بسیاری از چهره هایی که مال همین نظام و حاکمیت بوده اند را از کشتی نظام به بیرون پرتاب کرده اند اما در قایقی که از قدرت به جا مانده همچنان بر سر پاروهای شکسته دعواست&#8230;.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>خلاصه اینجا بیرون زندان زندگیِ مردم غم و خوشی را با هم دارد، آنجا درون زندان چطور؟</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>خیالت را راحتِ راحت کنم که اینجا بیرونِ زندان، خبرهای مربوط به شما زندانیان که ایرانی هم هستید هیچ سهمی در رسانه های داخل ایران ندارد مگر آنکه بخواهند علیه شما چیزی بنویسند آنوقت سهم تان در صدا و سیما و کیهان و فارس و رجا نیوز و مشرق نیوز و عصرِ امروز و سایت هایی از این دست بسیار است. خصوصا تو که به جرم «مدیریت سایت های مستهجن» به اعدام محکوم شده ای. خبرهای شما را فقط در رسانه های خارج ایران می شود دید آن هم هر از چندگاهی که احتمال اعدامِ شما جدی می شود و گاهی هم در صفحه های مجازی و اینترنت.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>ما داخل ایران که باشیم یا فرسنگ ها دور از ایران در کل چند دسته آدم داریم، برخی ها می گویند هیچ فایده ای ندارد که اخبار مربوط به اعدام و زندان را بخوانند و بشنوند و تکثیر کنند، می گویند این اخبار هی فقط بذر نا امیدی و خستگی می پاشد، بعضی ها هم مصاحبه ی خواهرت مریم را دست به دست می چرخانند و فقط غصه می خورند و برخی ها هم به هزار و یک دلیل از کنارِ خبرهای مربوط به اعدام و زندان و شکنجه می گذرند و کمی در کنار خبرهای مربوط به «مملکته داریم»، «پ، ن پ» و حتی سر به سر گذاشتن خانم کاترین اشتون و خلاصه خبرهای دیگری فقط کمی خستگی از تن شان در می کنند تا از رنج خبرهای بد برهند. برخی ها هم می گویند، مردم می خواهند زندگی کنند از این همه خبر مرگ و مرثیه خسته شده اند. برخی ها هم در کنار خواندن اخبار گاهی فقط گاهی شاخه گلی شاید بخرند راهی خانه ی مادر شوند برای دلجویی. گفتم که گاهی شاید.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>یک چیز دیگری را هم می خواهم برایت بگویم شاید خیلی بی رحمی باشد اما من مصاحبه های زیادی از محکومان به اعدام دیده ام در تلویزیون کشور خودمان. به نام مصاحبه پخش شد اما مردم خواندند« اعتراف» . همیشه پشت آن مصاحبه ها وقتی می دیدم کسانی هم به نام خبرنگار ایستاده اند و سوال می کنند و محکومان به اعدام جواب سوال هایشان را می دهند، دلم می خواست من یکی از آن خبرنگاران بودم و دور از چشم مدیرم در صدا و سیما، سوال های واقعی را یواشکی می پرسیدم و جواب ها را هم دزدانه می رساندم به مردمی که شما ها را فقط پای تلویزیون می توانند در حال گفتگو ببینند.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>دلم می خواست می توانستم از تو که محکوم به اعدامی فقط یک سوال ساده بپرسم: چه حالی داری وقتی در کشوری زندگی می کنی که مردم به خاطرِ جرمی که برایت در نظر گرفته اند حتی می ترسند روزِ تولدت را تبریک بگویند اما وقتی قرار باشد بر دار شوی، بخش هایی از مردم دیگرِ همین کشور، ساعت شان را به وقتَ اعدامِ تو کوک می کنند تا مبادا خواب بمانند و در بزمِ اعدام سهمی برای تماشا نیابند؟</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>امیدوارم یک روز این نامه را که خواندی از ته دل بخندی به کسی که به جای وظیفه ی روزنامه نگاری اش نشسته است برای یک محکوم به اعدام نامه نوشته است، بخند سعید خان که توی مملکت ما هیچ چیزی سرجای خودش نیست، این همه از تو و باقی هم بندی هایت برای مخاطبان نوشته ایم گفتم یک بار از خودمان و این مردمان برای تو بنویسیم&#8230;.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>اگر یک روز آزاد شدی و این نامه را خواندی بدان که اینجا بیرون زندان هستند کسانی که برای تو و باقیِ محکومان به اعدامی که توسطِ نمایندگان خدا روی زمین به جرم های عجیب و غریب، محکوم به مرگ می شوید حقِ زندگی قائل اند&#8230;.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>مسیح علی نژاد</p>
<p>خرداد ۹۱</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://masihalinejad.com/?feed=rss2&amp;p=4977</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اوج پاسخگویی در مورد مرگ زندانیان؛  عزراییل به زندان هم می رود، نمی شود گفت کسی نمیرد</title>
		<link>http://masihalinejad.com/?p=4968</link>
		<comments>http://masihalinejad.com/?p=4968#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 25 May 2012 09:36:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مسیح علی نژاد</dc:creator>
				<category><![CDATA[گاه نویس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://masihalinejad.com/?p=4968</guid>
		<description><![CDATA[&#160; در مورد پرونده های باز مرگ زندانیان در زندان های ایران سراغ محمود سالار کیا رفته امکه به دنبال حوادث پس از انتخابات، در کسوت معاون دادستان در امور زندان ها مسولیت رسیدگی به پرونده بازداشت شدگان را عهده دار بود&#8230;..اوج پاسخگویی رااز زبان خود او بشنوید: قبلا هم گزارشی در مورد پرونده های [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://masihalinejad.com/wp-content/uploads/2012/05/4BF39601-34F9-40B9-A666-E1D7B55AC6D9_mw800_s.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-4969" title="4BF39601-34F9-40B9-A666-E1D7B55AC6D9_mw800_s" src="http://masihalinejad.com/wp-content/uploads/2012/05/4BF39601-34F9-40B9-A666-E1D7B55AC6D9_mw800_s-300x224.jpg" alt="" width="300" height="224" /></a></p>
<div>
<p>&nbsp;</p>
<p>در مورد پرونده های باز مرگ زندانیان در زندان های ایران سراغ<a href="http://soundcloud.com/frl-journalist/wgmtt0kls8ac"> محمود سالار کیا رفته ام</a>که به دنبال حوادث پس از انتخابات، در کسوت معاون دادستان در امور زندان ها مسولیت رسیدگی به پرونده بازداشت شدگان را عهده دار بود&#8230;..اوج پاسخگویی را<a href="http://soundcloud.com/frl-journalist/wgmtt0kls8ac">از زبان خود او بشنوید:</a></p>
<p>قبلا هم گزارشی در مورد پرونده های مرگ زندانیان نوشته ام که<a href="http://masihalinejad.com/?p=3806"> اینجا می توانید بخوانید</a>.</p>
</div>
<div>محمود سالار کیا که معاونت دادستان تهران در امور زندان ها را در دوران حوادث پس از انتخابات عهده دار بود در پاسخ به پرسش مسیح علی نژاد در مورد مرگ زندانیان در زندان های ایران می گوید: مگر عزراییل در زندان نمی رود؟ ازاییل همه جا می رود مگر درهای زندان را بستند و گفتند اینجا کسی نمیرد؟  عزراییل  وقتی می آید دیگر کوه و دشت و زندان نمی شناسند.</div>
<div>آخرین شهروند ایرانی که در یکی از زندان های ایران جانش را از دست داده و خبر آن به رسانه ها نیز رسیده است منصور رادپور زندانی سیاسی است که به دلایل نامعلوم در زندان گوهر دشت کرج در گذشت.  همزمان گزارشی در سایت کلمه منتشر شده است که از مرگ هفت زندانی در طول یک هفته در همین زندان خبر می دهد.</div>
<div>به دنبال انتشار این خبر طی تماس تلفنی با دفتر معاون دادستان تهران در امور زندانها خواستار راهی برای تماس با آقای رشته احمدی معاون دادستان شدم که امکان گفتگو مهیا نشد  و بر اساس گفته ی مسول دفتر آقای رشته احمدی اگر خبرنگاری در مورد وضعیت بیماران در زندان ها و مرگ آنها پرسشی دارد باید خودش حضورا به زندان مراجعه کرده و درخواست گفتگو کند.</div>
<div>از سویی دیگر  این نخستین بارنیست که آماری در مورد مرگ زندانیان در زندان های ایران منتشر می شود و این امر در سالهای گذشته سابقه داشت.</div>
<div>بر همین اساس سراغ محمود  سالارکیا معاون  سابق دادستان تهران در امور زندان ها  رفته ام که ایشان پس از انتخابات ریاست جمهوری وظیفه رسیدگی و پاسخگویی در خصوص دستگیر شدگان تظاهرات را به عهده داشت و در دوران مسولیت وی نیز شمار چشمگیری از بازداشت شدگان در زندان و از جمله در بازداشتگاه کهریزک جان خود را از دست دادند.</div>
<div>محمود سالارنیا اما مرگ و میر در زندان را طبیعی می داند و می گوید نمی توان جلوی عزراییل را گرفت که به زندان نرود.</div>
<div>از  آقای سالار نیا می پرسم  به این راحتی ها هم نیست که می گویید آیا به وضیعت زندانیانی که مریض بوده اند رسیدگی صورت گرفت؟  وی پاسخ می دهد: خب به هر حال انسان می میرد دیگر. مرگ و میر طبیعی همه جا هست.</div>
<div>وی در پاسخ به این پرسش که خانواده ها می گویند بر بدن بسیاری از این زندانیان آثار ضرب و شتم وجود داشت می گوید: من اطلاعی ندارم الان دو سال و اندی از مسولیت من گذشته است و من اطلاعی ندارم.</div>
<div>خبرنگار  از او می پرسد به هر حال مسولیت جان آدمهاست آماری که اعلام شده در دوران مسولیت شما بوده. معاون سابق دادستان در امور زندان ها پاسخ می دهد:  من آن زمان آمار و ارقامی اگر بوده پاسخگو بودم.  الان هیچ اطلاعی ندارم.</div>
<div>وی در پاسخ به این پرسش که خانواده ها اگر شکایتی دارند باید چگونه پیگیر کنند، می گوید: می توانند به دادستانی شکایت ببرند و اگر مرگی مشکوک باشد قطعا به شکایت هایشان رسیدگی می شود.</div>
<div>وی در پاسخ به این پرسش که برخی از خانواده ها از اینکه طرح شکایت کنند نگران هستند که وضعیت آنا بدتر شود می گوید: نه خیر اینطور نیست خانواده ها اگر شکایت دارند دادستانی رسیدگی می کند.</div>
<div>خبر نگار از او می پرسد آیا در دوران مسولیت شما در همین دو سال گذشته  کسی را سراغ دارید که به شکایت آنها رسیدگی شده باشد.</div>
<div>محمود سالار کیا پاسخ می دهد الان حضور ذهن ندارم اما قطعا مواردی بوده.</div>
<div>بر خلاف گفته آقای سالار کیا  بعد  از انتخابات تنها در یک مورد به شکایت خانواده هایی که در مورد مرگ اعضای خانواده ی خود در زندان شکایت کرده بودند رسیدگی شد که آن هم مربوط به کشته شدن چند تن از بازداشت شدگان کهریزک بود اما سعید مرتضوی متهم ردیف اول این پرونده بعدها از سوی دولت در چندین پست دولتی منصوب شد.</div>
<div>محمود  سالار کیا اگر چه این روزها بازنشسته شده اما  او نیز طی حکمی از سوی مدیرعامل باشگاه پرسپولیس  به عنوان سرپرست معاونت حقوقی و رئیس کمیته انضباطی باشگاه پرسپولیس منصوب شد.</div>
<div> اتحادیه اروپا  در سال نود فهرست تحریم تازه ای متشکل از ۲۹ نفر را منتشر کرد که به نقض جدی حقوق بشر در ایران از جمله اعدام، شکنجه و صدور احکام قضایی ناعادلانه متهم شده اند نام محمود سالار کیان نیز در این لیست به چشم می خورد.</div>
<div>محمود سالار نیا  همچنین سابقه معاونت  سعید قاضی مرتضوی را هم  پرونده ی خود دارد و در دادستانی تهران از مدافعان طرح امنیت اجتماعی بود. حمایت او از طرح نصب دوربین های مداربسته در مدارس نیز با انتقادهای بسیاری مواجه شد.</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://masihalinejad.com/?feed=rss2&amp;p=4968</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>صدای زنی که همسر اولش در جبهه جان باخت و همسر دومش در زندان</title>
		<link>http://masihalinejad.com/?p=4957</link>
		<comments>http://masihalinejad.com/?p=4957#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 22 May 2012 08:16:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مسیح علی نژاد</dc:creator>
				<category><![CDATA[گاه نویس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://masihalinejad.com/?p=4957</guid>
		<description><![CDATA[این صدای تلخ یک زن ایرانی است که همسرش در زندان در گذشت. با مردم چه می کنند در کشوری که داعیه کرامت انسان ها را دارند. زنی که یک همسرش را در جبهه های جنگ ایران و عراق از دست داد و همسر دومش را اینبار در زندان گوهر دشت کرج.   زنی که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div>
<div id="id_4fbb475c5e90d4b63788152"><a href="http://masihalinejad.com/wp-content/uploads/2012/05/e09ce16e34.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-4962" title="e09ce16e34" src="http://masihalinejad.com/wp-content/uploads/2012/05/e09ce16e34.jpg" alt="" width="220" height="180" /></a></div>
<div>این <a href="http://soundcloud.com/frl-journalist/masih-alinejad-radpour">صدای تلخ یک زن ایرانی است</a> که همسرش در زندان در گذشت. با مردم چه می کنند در کشوری که داعیه کرامت انسان ها را دارند. زنی که یک همسرش را در جبهه های جنگ ایران و عراق از دست داد و همسر دومش را اینبار در زندان گوهر دشت کرج.   زنی که  برای  به دست آوردن حقوق ساده اش برای یک زندگی معمولی، حق مرخصی، حق مداوای زندانی و حق آرامش چنان زمین گیرش  کرده اند که  وقتی بغض و سکوتش می شکند، دیگر تحمل شنیدن این صدا برای هر کسی که انسان باشد آسان نیست.</div>
<div>من و همکارانم با خانواده های زیادی از کسانی که در خیابان یا در زندان کشته یا اعدام شده اند مصاحبه کرده ایم اما اعتراف می کنم  برای  اولین بار یک مصاحبه ساعت ها روی دستم ماند و جرات تنظیم و پیاده کردن فایل صوتی گفتگویم با همسر منصور رادپور زندانی سیاسی زندان گوهر دشت کرج را نداشتم سخن می گفت.</p>
<p dir="rtl">همسر منصور رادپور،  خبر درگذشت  این زندانی سیاسی را از طریق یک زندانی دیگر از زندان گوهردشت کرج شنیده  است با بغضی که مدام میان مصاحبه به گریه بدل می شود  از شرایط دشوار زندگی خودش، همسرش و فرزندانش  می گوید.</p>
<pre><span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma, Georgia, 'Times New Roman', 'Bitstream Charter', Times, serif; font-size: 13px; line-height: 19px; white-space: normal;"> بشنوید:</span></pre>
</div>
<div><a href="http://soundcloud.com/frl-journalist/masih-alinejad-radpour"> </a><em title="Click to change the track title"><em title="Click to change the track title"><a href="http://soundcloud.com/frl-journalist/masih-alinejad-radpour">مصاحبه دردناک همسر منصور رادپور زندانی سیاسی که در زندان درگذشت</a></em></em>&nbsp;</p>
<p><em title="Click to change the track title"><em title="Click to change the track title"></em></em><strong>متن گفتگو به شرح زیر است:</strong></p>
<p><em title="Click to change the track title"><em title="Click to change the track title"></em></em>&nbsp;</p>
<p><em title="Click to change the track title"><em title="Click to change the track title"></em></em>&nbsp;</p>
<p><em title="Click to change the track title"><em title="Click to change the track title"></em></em>&nbsp;</p>
<p><em title="Click to change the track title"><em title="Click to change the track title"></em></em>همسر منصور رادپور: به ما زنگ زدند و گفتند امروز چهار بعدازظهر منصور فوت کرده من هم هیچ خبری ندارم تا صبح بروم زندان ، دوستانش از زندان زنگ زدند گفتند.</p>
<p><em title="Click to change the track title"><em title="Click to change the track title"></em></em>&nbsp;</p>
<p><em title="Click to change the track title"><em title="Click to change the track title"></em></em><strong>مسیح علینژاد -شما آخرین ملاقاتی که با ایشان  داشتید کی بوده؟</strong></p>
<p><em title="Click to change the track title"><em title="Click to change the track title"></em></em>&nbsp;</p>
<p><em title="Click to change the track title"><em title="Click to change the track title"></em></em>-من یه هفته پیش رفته بودم ملاقاتیش</p>
<p><em title="Click to change the track title"><em title="Click to change the track title"></em></em>&nbsp;</p>
<p><em title="Click to change the track title"><em title="Click to change the track title"></em></em><strong>-مریضی داشتند همسر شما ؟</strong></p>
<p><em title="Click to change the track title"><em title="Click to change the track title"></em></em>&nbsp;</p>
<p><em title="Click to change the track title"><em title="Click to change the track title"></em></em>-نه نه مریضی نداشت. فقط می گفت معده ام درد میکند،  می گفت من هرچی نامه دادم که مرا  ببرند بیرون (از زندان) بستری کنند بستری نکردند ، نه هیچ مریضی نداشت منصور ، درضمن ملاقات ایشان هم رفتم خیلی سرحال بود. من اصلا باور نمی کنم که منصور مرده باشد.</p>
<p><em title="Click to change the track title"><em title="Click to change the track title"></em></em>&nbsp;</p>
<p><em title="Click to change the track title"><em title="Click to change the track title"></em></em>&nbsp;</p>
<p><em title="Click to change the track title"><em title="Click to change the track title"></em></em><strong>- خیلی متاسف شدم که این خبر رو شنیدم اینجوری که تو خبرها هم بوده آقای رادپور در دو تا حکم جداگانه ای که دادگاه انقلاب اسلامی کرج برای ایشان صادر کرده بود به ٨ سال زندان محکوم شدند. چقدر از این زندان را سپری کردند خانم رادپور؟</strong></p>
<p><em title="Click to change the track title"><em title="Click to change the track title"></em></em>&nbsp;</p>
<p><em title="Click to change the track title"><em title="Click to change the track title"></em></em>-والا ۶ سال توی زندان بود ٢ سال مونده بود که تمام شود.</p>
<p><em title="Click to change the track title"><em title="Click to change the track title"></em></em>&nbsp;</p>
<p><em title="Click to change the track title"><em title="Click to change the track title"></em></em><strong>-در این ۶ سال از امکانات مرخصی هم بهره مند بودند؟</strong></p>
<p><em title="Click to change the track title"><em title="Click to change the track title"></em></em>&nbsp;</p>
<p><em title="Click to change the track title"><em title="Click to change the track title"></em></em>-هیچی هیچی هیچی حتی نمی گذاشتند پسر بچه اش را  ببیند. نیم گذاشتند بچه اش ملاقاتی کند و  بابایش را ببیند. الان هم پسر بچه اش همینطور بهت زده مانده که چه کار کند کند موقع امتحان ، خدا را خوش نمی آید که منصور  آرزوی دیدن بچه اش را به گور برد. کاش مرا هم  تیرباران کنند جلوی زندان&#8230;. نمی توانم بمونم من به خدا نمی توانم بمونم.</p>
<p><em title="Click to change the track title"><em title="Click to change the track title"></em></em>&nbsp;</p>
<p><em title="Click to change the track title"><em title="Click to change the track title"></em></em><strong>-صبر بده خواهر خوبم </strong></p>
<p><em title="Click to change the track title"><em title="Click to change the track title"></em></em>&nbsp;</p>
<p><em title="Click to change the track title"><em title="Click to change the track title"></em></em>-خیلی دل قوی دارم ولی دیگه نمی تونم</p>
<p><em title="Click to change the track title"><em title="Click to change the track title"></em></em>&nbsp;</p>
<p><em title="Click to change the track title"><em title="Click to change the track title"></em></em><strong>-حق داری حق داری خواهر خوبم </strong></p>
<p><em title="Click to change the track title"><em title="Click to change the track title"></em></em>&nbsp;</p>
<p><em title="Click to change the track title"><em title="Click to change the track title"></em></em>-گفتم بعد از ٢ سال دیگه همسرم از زندان آزاد میشود بالا سره بچه هایش می آید ، نمی دانستم اینجوری میخواهد بشود ، من اصلا باورم نمی شود، نمی توانم باور کنم.</p>
<p><em title="Click to change the track title"><em title="Click to change the track title"></em></em>&nbsp;</p>
<p><em title="Click to change the track title"><em title="Click to change the track title"></em></em><strong>-چرا این همه مدت که همسر شما زندانی بوده خبری از او منتشر نشده ؟ مصاحبه ای نکردین شما؟ </strong></p>
<p><em title="Click to change the track title"><em title="Click to change the track title"></em></em>&nbsp;</p>
<p><em title="Click to change the track title"><em title="Click to change the track title"></em></em>-چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است؟ چه مصاحبه ای ؟ وقتی که به روی بچه هاش حسرت به دل بود ، بعد از ۶ سال خواست بچه اش را  ببیند آخر هم آرزو به گور برد. شوهر اول من شهید شده بود( در جبهه های جنگ میان ایران و عراق).  منصور شوهر دوم من بود که بابای ٢ تا بچه های من بود&#8230;. ماشاله اینقد به من رسیدن که من هنوز توی خونه های مردم مستاجر هستم.  روهایی می شود که بچه های من شبها حتا نان و پنیر یا نان خالی هم نداشتند که  بخورند و شب راحت بخوابند.</p>
<p><em title="Click to change the track title"><em title="Click to change the track title"></em></em>&nbsp;</p>
<p><em title="Click to change the track title"><em title="Click to change the track title"></em></em>من نمی دانم آخرین ملاقاتی هم که رفتم  همسرم فقط گفت معده ام درد می کند،  گفت محمد رضا( فرزندم) را بیاورید من ببینم. گفتم نمی گذارن، اجازه نمی دهند من بیارمش بالا ببینی &#8230;چرا؟ چرا یه کاری کردن که آرزوی دیدن بچه اش را  به گور برد؟ آنطور  که من یه زن یه بیوه زن،  که شوهر اولم شهید شده بود اینجوری که الان بچه هایم صغیر مانده اند آواره های خیابون شدن، انشاالله مثل من دچار بشوند، اصلا بیایند مرا هم با بچه هام بردارند ببرن، ببینم یعنی یک قانون اسلامی نیست که بیاید جوابگوی ماها باشد؟ چرا بعد از ٣٠ سال که من شوهرم شهید شده باید تو خونه های مردم منت هر صاحب خونه ای رو بکشم؟ چرا من باید بروم یک کیلو قند از مغازه نسیه بگیرم؟</p>
<p><em title="Click to change the track title"><em title="Click to change the track title"></em></em>&nbsp;</p>
<p><em title="Click to change the track title"><em title="Click to change the track title"></em></em><strong> &#8230;..</strong></p>
<p><em title="Click to change the track title"></em></div>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://masihalinejad.com/?feed=rss2&amp;p=4957</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گفتگو با آزاد سایبر: جهان نشر بر مدار ممیزی های وزارت ارشاد ایران نمی چرخد</title>
		<link>http://masihalinejad.com/?p=4952</link>
		<comments>http://masihalinejad.com/?p=4952#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 21 May 2012 14:00:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مسیح علی نژاد</dc:creator>
				<category><![CDATA[گاه نویس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://masihalinejad.com/?p=4952</guid>
		<description><![CDATA[این گفتگویی هست که لیلی نیکو نظر همکارم خوبم در مورد انتشار نسخه اینترنتی کتاب « تاج خار » با من انجام داده است. از تجربه ام در مورد انتشار آن لاین کتابم گفته ام با مروری به خاطرات آن روزها که تقریبا رختخوابم را دم در وزارت ارشاد پهن کرده بودم که کتابم مجوز [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>این گفتگویی هست که لیلی نیکو نظر همکارم خوبم در مورد انتشار نسخه اینترنتی کتاب « تاج خار » با من انجام داده است. از تجربه ام در مورد انتشار آن لاین کتابم گفته ام با مروری به خاطرات آن روزها که تقریبا رختخوابم را دم در وزارت ارشاد پهن کرده بودم که کتابم مجوز بگیرد و گرفت اما پس از آن دیگر هیچ یک از کتاب هایم اجازه نشر در کشور خودم نیافت:</p>
<p>&nbsp;</p>
<h2><a href="http://www.azadcyber.info/articles/3066">گریز آنلاین از سایه‌ی سرد سانسور</a></h2>
<p dir="RTL"><strong>لیلی نیکونظر</strong></p>
<p dir="RTL">مسیح علی‌نژاد، بی‌گمان یکی از موفق‌ترین روزنامه‌نگاران زن ایرانی است. او طی این سال‌ها مخاطبی فراهم کرده که به او اعتماد دارد و امضای او را پای نثر و نگاه و نوشته‌اش به خوبی می‌شناسد. همواره جنجالی است و تاثیرگذار و چه در سال‌هایی که در داخل کشور فعالیت می‌کرد و چه حالا که ساکن انگلستان است، همچنان حضور پر رنگ خود را در عرصه خبر و تفسیر آن حفظ کرده است.</p>
<p dir="RTL"><a href="https://www.azadcyber.info/wp-content/uploads/2012/05/Masih1.jpg"><img title="Masih1" src="https://www.azadcyber.info/wp-content/uploads/2012/05/Masih1-1024x617.jpg" alt="" width="368" height="222" /></a></p>
<p dir="RTL">مسیح را نویسنده یادداشت جنجالی «<a href="http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1604109">آواز دلفین‌ها</a>» و خبرنگار اخراجی از مجلس هفتم ‌به یاد می‌آوریم و این روزها با مصاحبه‌های گاه و بی‌گاه غافلگیرکننده و حضورش در رسانه‌ها. او که چندی پیش <a href="http://soundcloud.com/frl-journalist/mortazavi" target="_blank">مصاحبه‌اش با سعید مرتضوی</a> در فضای مجازی پخش شد و مورد توجه زیادی قرار گرفت، این روزها <a href="http://masihalinejad.com/?p=4618">کتاب «تاج خار»</a> را در اینترنت منتشر کرده است. مسیح علی‌نژاد چند وقت پیش به ناگهان تصمیم گرفت امکان دانلود این کتاب را فراهم کند. تا به حال به گفته او ۲۰ هزار نفر «تاج خار» را دانلود کرده‌اند. این گفت‌و‌گو به همین مناسبت انجام شده؛ تجربه انتشار آنلاین کتابی که حالا تیغ سانسور اجازه انتشار آفلاینش را نمی‌دهد.</p>
<p dir="RTL">کتاب تاج‌ خار مسیح علی‌نژاد را<a href="http://sdhuk.com/masih/Taje-Khaar.pdf" target="_blank"> از اینجا دانلود کنید.</a></p>
<p dir="RTL"><strong>در پست وبلاگت، زمانی که لینک دانلود اینترنتی کتاب «تاج خار» و شماره حساب را گذاشتی، اشاره کردی به اینکه «شبکه‌های مجازی دیگر مرزی برای ممنوعیت ‌ها و ممیزی‌های عرصه‌ی نشر و توزیع قائل نیستند». منظورت دقیقا چه ممنوعیت‌ها و ممیزی‌هایی است؟</strong></p>
<p dir="RTL"><strong> </strong>راستش وقتی یادم می‌آید برای گرفتن مجوز تاج خار همراه ناشر چقدر به وزارت ارشاد التماس و اصرار کردم که این کتاب هیچ بلایی سر امنیت ملی و منافع نظام نمی‌آورد، خنده‌ام می‌گیرد که حالا اینترنت تمام کاسه کوزه‌ی کاسبانِ نشر و توزیعِ دولتی را بر هم زده٬ ولی خب آنها باز هم احساسِ قدرت می‌کنند و فکر می‌کنند جهان بر مدار ممیزی‌های خودشان می‌چرخد.</p>
<p dir="RTL">ممنوعیت‌هایی که وزارت ارشاد ‌برای ناشران و نویسندگان تعیین می‌کند هم دو جنس هستند، برخی‌ها به شکل قانون در آمدند و برخی دیگر هم نانوشته‌اند اما خود به خود تبدیل به خط قرمز‌هایی شده‌اند که هر نویسنده‌ای مجبور است برای عبور نکردن از آنها مدام با زبان ایهام و اشاره در این حوزه‌ها قلم و قدم بزند؛ تا بماند (که خیلی‌ها مانده‌اند و به زیبایی هم دارند خلق آثار می‌کنند) یا این‌که برای همیشه با ایران و سیستم صدور مجوز  دولتی برای نشر نوشته‌ها و دیدگاه‌هایش وداع کند.</p>
<p dir="RTL"><strong>مثلا کدام حوزه‌ها؟</strong><strong> </strong></p>
<p dir="RTL">اوایل کارم همیشه فکر می‌کردم خط قرمزها بیشتر سیاسی و امنیتی است و مثلا ما نباید در حوزه «نقد ولایت مطلقه‌ی فقیه» یا مباحث مربوط به ماجرای هسته‌ای بی‌پروا بنویسیم. اما وقتی نویسندگی دیگر برایت شغل نیست و می‌شود زندگی روزمره‌ات تازه می‌فهمی‌ که سایه‌ی این خط قرمزها خیلی درازتر و بی قواره تر از این حرف‌هاست. مثلا آنها این تخصص را دارند که از هر شخصیت قصه‌ات یک کاراکتر خیالی را در ذهن‌شان متصور شوند و آن را در تقابل با شرع، عرف، اخلاق، ارزش‌ها و باورهای دینی و مذهبی ببینند.</p>
<p dir="RTL">به عنوان مثال در کتاب تاخ خار آنها هیچ ایراد سیاسی به معنای این‌که از خط قرمز سیاسی عبور کرده‌ام نگرفتند ولی حرف‌شان این بود که شخصیت‌های کتاب، سیاست را تبدیل به شوخی و مضحکه کرده‌اند. با برخی از دیالوگ‌ها مشکل داشتند و مثلا می‌گفتند چرا تذکر یک نماینده‌ی مجلس به لاک ناخن یک خبرنگار باید به جک و طنز تبدیل شود و این را توهین به اعتقادات مذهبی جامعه تلقی می‌کردند. یا در کتاب «من آزاد هستم» می‌گفتند یکی از شخصیت‌های کتاب به نام «بژ» باید حذف شود. در حالی که «بِژ» یکی از شخصیت‌های اصلی قصه بود. می‌گفتند عاشق شدن بژ طعنه‌ای دارد به این‌که ماموران امنیتی انسان‌های ضعیف‌النفسی هستند که سر و گوش‌شان می‌جنبد.</p>
<p dir="RTL">با این مثال‌ها می‌خواهم بگویم مرز ممنوعیت‌ها گاهی تا ساده ترین مسایلی که ممکن است در زندگی هر انسانی به صورت طبیعی پیش بیاید هم امتداد دارد. از رقصیدن و خندیدن و لباش پوشیدن گرفته تا عاشق شدن و حتی نوشتن از کسانی که در ایران تغییر مذهب دادند. در کتاب «من آزاد هستم» قصه‌ی دو جوانی هست که مسیحی شدند در حالی که در ایران این قصه به وفور وجود دارد اما برای وزارت فرهنگ و ارشاد این یک نوع تبلیغ محسوب می‌شد٬ در حالی که من فقط راوی قصه‌ی معمولی دو جوان بودم.</p>
<p dir="RTL"><strong>در شرایطی که شبکه‌های مجازی متن‌ها را بدون جرح و تعدیل مطلوب قدرت‌ها در اختیار مخاطب قرار می‌دهند، به نظرت چرا سیستم‌هایی مشابه سیستم سانسور کتاب در ایران، همچنان به کار سانسور کتاب‌ها مشغولند؟</strong></p>
<p dir="RTL">این سوال دقیقا نشان‌دهنده‌ی همان توهم قدرتی است که اهالی فرهنگ و ارشادِ دولتی گرفتارش شده‌اند و فکر می‌کنند بر خلاف قواعد مرسوم دنیای حرفه‌ای نشر و نویسندگی آنها می‌توانند نظارتِ کنترل‌گرانه بر این عرصه بکنند. یعنی اگر انتخابات ما یک شورای نگهبان و یک جنتی دارد که نامزدها و داوطلبان نمایندگی را از فیلتر نظارت استصوابی عبور می‌دهند، عرصه‌ی کتاب دیگر اسیرِ این خیال و این نوع نظارت نمی‌شود و دنیای اینترنت، ممیزی‌ها و سانسورهای وزارت ارشاد را ناکام می‌گذارد.</p>
<p dir="RTL">دنیای نشر٬ پارلمان نیست که در آن آدم مجبور باشد از یک در بگذرد و برای ورد هم برای حضرات خم و راست شود. در ایران ناشر و نویسنده در نگاهِ کسانی که نام خود را نگهبانان فرهنگ و ارشاد گذاشته‌اند، معمولا مثل مجرمانی دیده می‌شوند که پتانسیلِ ارتکابِ جرم را از طریق نشر و نویسندگی دارند و به همین دلیل آقایان فکر می‌کنند باید مدام ابزار و آلات کنترل امنیتی برای این صنف تیزتر و تیزتر شود و سایه‌ی سانسورکنندگان همواره بالای سر این صنف باشد. اما همان طور که گفتم اینترنت و شبکه‌های مجازی این امکان قدرت‌نمایی را از ساکنان وزارت ارشاد سلب کرده اند. فقط می‌ماند بحث‌های مالی و شیوه‌های ایجاد درآمد که آن هم حدیثی مفصل است.</p>
<p dir="RTL"><strong>چه شد که ناگهان تصمیم گرفتی کتابت را به صورت آنلاین در اینترنت در دسترس کاربران بگذاری؟</strong></p>
<p dir="RTL">شاید درست نباشد که بگویم دغدغه‌ی اولم دغدغه‌ی مالی بود٬ ولی راستش مهم ترین دلیل همین بود. یعنی با یک مشکل مالی مواجه شدم و فکر کردم یکی از راه‌هایش این هست که از طریق آنلاین کتاب را بفروشم که کمک‌خرجی برای زندگی‌ام باشد. از طرفی این نگرانی را داشتم که مخاطبان در داخل ایران نمی‌توانند به راحتی و بدون دغدغه پول به حساب نویسنده‌ای که خارج از ایران هست واریز کنند٬ برای همین تصمیم گرفتم با انتشار نسخه‌ی پی‌دی‌اف کتاب٬ شماره حسابم را هم اعلام کنم و تصمیم‌گیری درباره پرداخت هزینه‌ی کتاب را هم برعهده مخاطب بگذارم.</p>
<p dir="RTL">همین دلیل البته در مسیر کار شکلش کمی‌ عوض شد و کم کم برایم تبدیل به یک موضوع دیگر شد؛ محکِ اعتماد. یعنی برایم جالب بود که ببینم آیا می‌شود به خود مخاطب اطمینان کرد که اگر امکانش را دارند هزینه‌ای را به‌خاطر تهیه آنلاین یک کتاب بپردازند یا نه؛ که نتیجه ی خوبی گرفتم.</p>
<p dir="RTL"><strong>به نظر می‌رسد استقبال خوبی از کتابت شد. پیش‌بینی خودت هم همین بود؟</strong></p>
<p dir="RTL"><strong> </strong>دروغ چرا؛ اصلا فکر نمی‌کردم از کتابی که هفت سال از نخستین انتشار آن می‌گذرد چنین استقبالی شود. در هشت روز اول ، یازده هزار نفر «تاج خار» را دانلود کرده بودند. با محاسبه‌ی اینکه الزاما هر یازده هزار نفر هم کتابی که دانلود کرده‌اند را ممکن است نخوانند، و با در نظر گرفتن اینکه چون پرداخت هزینه‌ی کتاب اختیاری بود، چنین استقبالی صورت گرفت، باز هم همین دلم را گرم کرد.</p>
<p dir="RTL"><strong>خب آمار دقیق تری هم الان داری در مورد دانلود کتاب یا کسانی که نسخه‌ی پی‌دی‌اف کتابت را خریده‌اند؟ می‌خواهم برآوردی از نحوه‌ی خرید آنلاین یک کتاب داشته باشم؟</strong><strong></strong></p>
<p dir="RTL">ببینید الان یک ماه می‌گذرد و سروری که لینک دانلود کتابم روی آن قرار گرفت آمار واقعا وسوسه انگیز و دلگرم‌کننده‌ای را نشان می‌دهد. خب این خیلی خیلی دلچسب است که در مدت یک ماه بالای بیست نفر کتاب را دانلود کرده‌اند. درست است که تعداد کمی ‌توانستند برای نسخه‌ی آنلاین مبلغی هم پرداخت کنند، اما این آمارِ خیلی خوب و دور از انتظاری برای من بود. کدام نویسنده را سراغ دارید که از وسیع‌تر شدن گستره‌ی مخاطبانش خوشحال نشود؟ کدام نویسنده را سراغ دارید که وقتی ایمیل‌باران می‌شود، تمام وجودش سرشار از شعف و انگیزه نشود؟ جالب‌ترین ایمیل‌ها از کسانی بود که صادقانه می‌گفتند امکانی برای واریز کردن پول ندارند.</p>
<p dir="RTL">واقعا دلم می‌خواهد اینجا بگویم وقتی دانشجویی در خارج از ایران می‌نویسد من فقط می‌توانم یک مبلغ ناچیزی واریز کنم، یک مخاطبی که از آمریکا فقط پنج دلار به حساب اینترنتی پی‌پال واریز کرده٬ این به اندازه‌ی یک دنیا برایم می‌ارزد. وقتی می‌بینم کسی در سبد خریدش با آن‌که بضاعت مالی زیادی ندارد کتاب مرا هم قرار داده. پس آماری که نشان می‌دهد نه تنها قوت قلب و قلمم شد، بلکه اعتمادی که کرده بودم را هم هدر نداد، به من کلی انرژی داد و یک تصویری از مخاطبان ایرانی هم در اختیارم قرار گرفت که اتفاقا علاقمند به کتاب خواندن آن هم در عرصه‌ی مجازی هستند و وقتش هم که برسد با احساس مسولیت در کنار نویسنده ظاهر می‌شوند.</p>
<p dir="RTL">ما ایرانی‌هایی که فعلا سهمی ‌از نشر داخلی ایران نداریم شاید گاهی به این دلگرمی‌ها نیاز داریم برای اینکه احساس نکنیم سانسور دولتی یا سانسورِ حضور یک نویسنده در بطن جامعه٬ واقعا می‌تواند به حذف رابطه میان مخاطب و نویسنده منجر شود. نویسنده بدون مخاطب می‌میرد، مخاطبانی که بعد از انتشار نسخه‌ی آنلاین تاج خار، به خانه ی مجازی ام آمدند، بدون اغراق باید بگویم جان و جهانم را دوباره ساختند.</p>
<p dir="RTL"><strong>کتاب در دو نوبت چاپش در ایران، سانسور هم شد؟</strong></p>
<p dir="RTL">بله ولی واقعا الان یادم نمی‌آید کجا‌ها را سانسور کردند. چون وزارت ارشاد با کل کتاب مشکل داشت و اساسا فکر می‌کردند حذف یکی دو جای کتاب تاثیری در کل مجموعه نخواهد داشت. برای همین یک یا دو مورد خیلی مختصر را تغییر دادند. کتابم برای مجوز به یک کمیته‌ی تصمیم گیری در وزارت ارشاد منتقل شد که الان اصلا اسم این کمیته هم یادم نمی‌آید. فقط همکارانم به خاطر می‌آورند که ناشر کلا ناامید شده بود از گرفتن مجوز و من با سماجت و با استفاده از شاید عبارت درستی نباشد «پررویی» خودم این مجوز را گرفتم.</p>
<p dir="RTL"><strong>یعنی شخصا برای مجوز اقدام کردی؟</strong></p>
<p dir="RTL">به ناشر کتابم برای تاج خار مجوز نداند و گفتند پاسخ منفی بوده اما فرستاده شد برای یک شورا که آنها تصمیم بگیرند و شورا هم با امروز و فردا کردن‌هایش تقریبا آب یخ را روی ناشر و انگیزه‌هایش ریخته بود. آن زمان ایام نمایشگاه مطبوعات بود، من هم تازه از مجلس اخراج شده بودم و کلا بازار دلجویی از من داغ بود. یعنی جریان محافظه‌کار می‌زد و جریان رقیب دلجویی می‌کرد. اما هیچ گاه این دلجویی‌ها برای یک خبرنگار نان و نام نمی‌شود چون تجربه نشان داده وقتی فصلِ این دلجویی‌ها تمام می‌شود خودت می‌مانی و خودت و اگر خودت سماجت نشان ندهی به راحتی از همه جا حذف می‌شوی.</p>
<p dir="RTL">آن زمان هم آقای خاتمی ‌وقتی برای افتتاح نمایشگاه کتاب سخنرانی می‌کرد یادم هست هی خودم را به ضرب و زور می‌انداختم جلوی چشمش که مرا ببیند، چون تردید نداشتم هم آقای خاتمی ‌دست به دلجویی‌اش خوب است و هم ما خبرنگاران صدای‌مان همیشه برای او بلند بود. خودم را آماده کرده بودم که وقتی دلجویی کرد طلبکار شوم. و شدم. آقای خاتمی ‌هم مثل باقی اصلاح‌طلبان که آن زمان در مورد اخراج یک خبرنگار از مجلس موضع‌گیری کرده بودند در سخنرانی رسمی‌اش نسبت به این ماجرا ابراز تاسف کرد. پس تنور داغ بود و باید نان را می‌چسباندم. پریدم جلو و گفتم آقای خاتمی‌، این دلجویی شما به شدت در تناقض است با رفتاری که وزارت ارشاد دولت شما در مورد کتابم انجام داد. اگر مرا به خاطر عملکردم از مجلس اخراج کردند، وزارت ارشاد شما هم کتاب مرا به خاطر نوشتن در مورد همان عملکرد‌ها و وظایف ساده‌ی خبرنگاری حذف کرد و دور انداخت. چه فرقی بین دولت شما و مجلس هفتم وجود دارد.</p>
<p dir="RTL">آقای خاتمی‌به آقای مسجدجامعی که کنارش ایستاده بود نگاهی کرد و گفت به نظرم در چنین شرایطی حداقل وظیفه‌ی ما حمایت از خبرنگاری است که اخراج شده. آقای مسجدجامعی هم خیلی محترمانه گفت همین‌طور خواهد بود. ما از این وعده‌ها زیاد شنیده بودیم، برای اینکه به سرنوشت باقی وعده‌ها گرفتار نشود، گفتم خب اگر رییس دولت مشکلی ندارد، اگر وزیر ارشاد مشکلی ندارد چرا همین‌جا مجوز چاپش را صادر نمی‌کنید که من پشت هفت‌خوان اداره شما گیر نکنم. آن‌قدر آینجا ایستادم که وقتی سخنرانی خاتمی ‌تمام شد و با هیات همراه سالن را ترک می‌کرد دوباره پریدم جلو و گفتم این کاغذ درخواست من است برای مجوز نشر اگر فکر می‌کنید فراتر از دلجویی می‌شود کاری کرد امضا کنید. آقای خاتمی ‌نگاهی به آقای مسجدجامعی کرد و معلوم بود روی دست‌شان باد کرده بودم. مسجدجامعی از هیات کنار کشید، کاغذ را گذاشت روی یک ماشین و نوشت با توجه به موافقت شفاهی رئیس‌جمهور، لطفا در مورد صدور مجوز کتاب تاج خار مسیح علی‌نژاد اقدام شود. و شد. و کیهان هم سنگ تمام گذاشت و به خاتمی‌حسابی تاخت ولی خب کتاب خیلی زود در نمایشگاه تمام شد. کتابی که با سماجتم منتشر شد اما بعد از آن دیگر هیچ یک از کتاب‌های دیگرم در ایران مجوز نشر نگرفت.</p>
<p dir="RTL"><strong>استقبال در ایران چطور بود؟</strong></p>
<p dir="RTL">استقبال از کتاب خیلی خوب بود، در همان نمایشگاه کتاب بیشتر نسخه‌های کتاب فروش رفت. یک بار در همان نمایشگاه کتاب جلوی فروش کتاب را گرفتند. بعد من آن‌قدر سر و صدا کردم و مطلب برای این‌ور و آن‌ور نوشتم که دوباره مجوز فروش یا همان «توزیع» صادر شد. می‌خواستند جنجال نشود که مثلا برای فروش کتاب خوب باشد. یعنی حداد عادل هم به نمایندگان مجلس گفته بود اصلا در مورد این کتاب در مخالفت هم هیچ نگویید چون بیخودی معروف می‌شود. می‌خواستند بی سر و صدا از کنارش بگذرند ولی نشد، این را آقای زادسر نمایند‌ه‌ی محافظه‌کار مجلس در جمع خبرنگاران پارلمانی گفته بود.</p>
<p dir="RTL">یک بار نازنین خسروانی همکارم که این روزها در حبس است برایم با موبایل پیامکی فرستاد که تا مدت‌ها آن پیام را از موبایلم پاک نمی‌کردم و فکر می‌کردم مثلا سند موفقیت هست. نازنین در پیامک خودش آدرس یک کتاب‌فروشی در خیابان یوسف آباد را داده بود که آنها ماهانه پر‌فروش‌ترین کتاب‌ها را معرفی می‌کردند و او اسم تاج خار را در لیست پر فروش‌ها دیده بود. آن‌قدر خوشحال شده بودم که خودم راه افتادم رفتم توی همان کتابفروشی. دلم می‌خواست از نزدیک ببینم ولی وقتی رفتم چنین لیستی را ندیدم. یک نسخه کتاب را از کتابفروش خریدم و به همین بهانه سر صحبت را باز کردم که مثلا من شنیده‌ام شما لیست پرفروش‌های ماه را اعلام کردید. زنی که در کتاب فروشی کار می‌کرد یک لیستی را نشانم داد که روی پیشخوان بود. نه تنها ذوق کردم بلکه به قول امروزی‌ها خیلی تابلو شروع کردم به توصیه که مثلا این لیست را باید بزرگ کنید و بزنید توی ویترین که یکی مثل من وقتی رد می‌شود با دیدن لیست پرفروش‌ها تشویق به خرید کتاب شود.</p>
<p dir="RTL">نگاه پرخنده‌ی فروشنده که احتمالا مرا از روی همین ذوق‌زدگیِ تابلو و ضایع‌ام شناخت خیلی با احتیاط بود و توی ذوقم نخورد. تمام راه کتاب را توی دستم نگه داشتم و هر کسی را می‌دیدم می‌گفتم این کتاب جزو پرفروش‌ترین‌های این ماهِ یک کتاب‌فروشی شده. به جز خودم و نازنین البته شاید خیلی‌ها نمی‌دانستند منظورمان یک کتاب فروشی نقلی و کوچک در ابتدای خیابان یوسف‌آباد بود.</p>
<p dir="RTL"><strong> و ناشر چطور راضی به چاپ این کتاب شد؟</strong><strong></strong></p>
<p dir="RTL">ناشر کتاب، نشرِ رسانِش بود. مدیر این انتشارات هم برادرم بود که تکیه گاه مادی و معنوی‌ام در تمام مراحل زندگی بود. همیشه شرمنده‌ی برادرم هستم که مجوز نشر او بدون هیچ دلیلی لغو شد و من هم خودم را مقصر می‌دانم چون برادرم به هیچ وجه در داخل ایران هیچ فعالیت سیاسی نداشت. هیچ‌گاه هم توضیح مکتوب ندادند که دلیل لغو مجوز نشرِ برادرم برای چیست. برادرم بر عکس من خیلی آرام و صبور است. همیشه هم می‌گفت نگران نباش، اگر نگذارند کار نشر را انجام دهیم ما چوپانی هم بلدیم.</p>
<p dir="RTL"><strong>برای کسانی که تاج خار را تا الان نخوانده‌اند، خودت چطور تعریفش می‌کنی؟</strong></p>
<p dir="RTL">کتاب اول من تحصن بود، در مورد ماجرای تحصن ۲۶ روزه‌ی نمایندگان مجلس ششم به خاطر رد صلاحیت‌های گسترده‌ی شورای نگهبان. اما مخاطبان کتاب از دایره سیاسیون خارج نمی‌شدند و این برای من خیلی جای افتخاری نداشت. دلم می‌خواست حکایت راهروی سیاسی ایران را به گونه ای بنویسم که نه تنها سیاسیون بلکه مخاطب عام هم رغبت داشته باشد برای خواندن حکایت‌هایی پشت‌پرده‌ی سیاست ایران. تاج خار روایتی داستانی دارد از آنجا که در مجلس شورای اسلامی ‌می‌گذرد. تردید ندارم که این روایت، بی‌ایراد نیست و هر راوی معمولا از منظر نگاه خود به داستان‌های اطرافش نگاه می‌کند. علی‌رغم همه‌ی انتقاداتی که به طور طبیعی نسبت به این کتاب وجود دارد، به هر حال من قدم اول خودم را در مسیر کاری‌ام برداشتم برای اینکه حاشیه‌های پر‌رنگ تر از متن را در سیاست ایران دور نریزم بلکه اتفاقا نسبت به آنها دقیق شوم و آنها را جمع آوری کنم.</p>
<p dir="RTL"><strong>آیا شماره حسابی که اعلام کردی، پاسخ اعتمادت به مخاطب را گرفت؟</strong></p>
<p dir="RTL">من راضی ام. چون سیستم خودم هم برای فروش خیلی دقیق نبود، یعنی اول نوشتم هدیه، بعد وقتی دیدم یازده هزار نفر در هشت روز دانلود کردند، خب یک کم وسوسه شدم که یک نق کوچولو بزنم و یک گزارشی بدهم و اعلام کنم که از این آمار فقط تعداد کمی ‌مبلغی هم برای دانلود پرداخت کرده‌اند اما بعد فکر کردم خب وقتی نوشته‌ام الزامی‌ برای پرداخت نیست به جز برای کسانی که تواناییِ پرداخت دارند٬ پس حق ندارم حتی گزارش بدهم و باید در مراحل بعدی اول تکلیف خودم را مشخص کنم که چه می‌خواهم. حالا هم که روزانه مبلغ یک یا دو کتاب به حسابم واریز می‌شود و از سویی مثلا یک نفر سیصد پوند فقط برای یک نسخه آنلاین پرداخت کرد کمی‌ شرمنده شدم از اینکه زود قضاوت کردم.</p>
<p dir="RTL"><strong>به نظرت نویسنده‌ها و روزنامه‌نگارانی که از شرایط سانسور در ایران رنج می‌برند می‌توانند از تجربه تو استفاده کنند؟ آیا این را تجربه مطمئنی می‌دانی؟</strong></p>
<p dir="RTL">اصلا شک نکیند. به نظرم همکاران من می‌توانند خیلی حرفه‌ای‌تر یا از طریق ناشران آنلاین و یا خودشان به صورت مستقل اقدام کنند چون واقعا تکیه بر همین شبکه‌های مجازی، روزنه‌ای از امید هست. تیراژ کتاب‌ها معمولا در ایران خیلی بالا نیست٬ با این همه در مورد «تاج خار» باید بگویم تجربه فروش آنلاین این کتاب برایم موفق تر از تجربه فروش کارهایم در کتاب‌فروشی‌های داخل ایران بوده است. شاید به این دلیل که من واقعا روی شبکه‌های مجازی کار کرده‌ام و از سویی چون موضوع یکی از درس‌های دانشگاهم (‌Branded Communication) بود٬ نقش خرده‌رسانه‌ها در ایجاد ارتباطاتی که به نتایج عمل‌گرایانه در حوزه مخاطب‌شناسی منجر می‌شود. فکر می‌کنم سویه‌های مختلفی اگر در فروش و عرضه‌ی  آنلاین محصولات رسانه‌ای و فرهنگی در نظر گرفته شود به راحتی می‌شود از مرزهای سانسور و ممنوعیت عبور کرد و سر را بالا گرفت.</p>
<p dir="RTL"><strong>وسوسه نشدی – با توجه به این‌که کتاب به زعم عده‌ای از ویراستاری حرفه‌ای بهره نبرده و گویا زمان انتشارش هم عده‌ای از دوستان و همکاران خودت روایتت از برخی ماجراها را دوست نداشتند، بخش‌هایی را تغییر بدهی؟ یا لااقل با خودت فکر کنی که کاش قصه‌ای یا روایتی را جور دیگری نوشته بودی؟</strong></p>
<p dir="RTL"><strong></strong>اصلا به این موضوع فکر نکرده بودم و شاید این یکی از اشتباهات اساسی ام بود .</p>
<p dir="RTL"><strong>در کامنت‌های وبلاگ خودت افرادی از ایران اعلام کرده بودند با توجه به سرعت پایین اینترنت در ایران، مشکل دانلود دارند. آیا می‌دانی دقیقا چند نفر از ایران کتاب را تا الان دانلود کرده‌اند؟</strong></p>
<p dir="RTL"><strong> </strong>راستش در این مورد هنوز آمار دقیقی ندارم.</p>
<p dir="RTL"><strong>اینکه بعد از مدت‌ها کتاب دوباره گل کرد و سر زبان‌ها افتاد و حکایت‌های مجلس هفتم و نمایندگانش و درسرهایی که داشتی، از نو مطرح شد، برای خودت چه حسی داشت؟ اینکه دوباره مجبور شدی به حال و هوای آن روزها برگردی؟</strong></p>
<p dir="RTL">دو حس متفاوت و کاملا متناقض؛ شعفم را که حتما در تمام سوال‌هایت در همین مصاحبه متوجه شدی اما آنچا مرا دچار تناقض کرد این است؛ هفت سال پیش وقتی که من از مجلس اخراج شده بودم، سیصد روزنامه‌نگار علیه این اخراج بیانیه امضا کردند، یازده روزنامه اخبار مجلس را یک روز تحریم کردند، تیتر نخست چهار روزنامه‌‌ی مهم کشور موضوع اخراج یک خبرنگار از مجلس بود. آن روزها همدلی‌ها بیشتر نبود؟ آن روزها همکاران و به تبع آن مخاطبان زیادی در کنار یک خبرنگار که فقط اخراج شده بود می‌ایستادند اما این روزها به عنوان مثال یک خبرنگار به نام «علیرضا افتخاری» در یکی از راهپیمایی‌های اعتراضی پس از انتخابات کشته شده است، تردید ندارم که بسیاری از همکاران خودمان هم نامش را شاید به خاطر نمی‌آورند.</p>
<p dir="RTL">شاید به این دلیل که هنوز نمی‌دانیم دقیقا به عنوان خبرنگار به خیابان رفته بود یا به عنوان یک شهروند معمولی؟ خودم هم نمی‌دانم و اینها فقط تناقض‌های درونی است که صدها روزنامه‌نگار زندانی و تبعید و یا به قید وثیقه آزاد هستند و برخی‌هاشان بدون مرخصی در حبس هستند اما همدلی‌ها مثل گذشته نیست… این تناقض اذیتم می‌کند که آیا دردها وقتی فراگیر می‌شود و به همه‌ی مردم معمولی هم می‌رسد، ما به مرگ و زندان و شکنجه و اعدام و تبعید و تهدید و تحقیر عادت می‌کنیم؟ آیا جمعی سخت مشغول مبارزه هستند و جمعی دیگر سخت مشغول زندگی؟ یا من اشتباه می‌کنم و همه چیز سر جای خودش هست؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://masihalinejad.com/?feed=rss2&amp;p=4952</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>هر کسی قصه ی سیامک را فقط به یک نفر بگوید</title>
		<link>http://masihalinejad.com/?p=4945</link>
		<comments>http://masihalinejad.com/?p=4945#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 20 May 2012 16:32:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مسیح علی نژاد</dc:creator>
				<category><![CDATA[گاه نویس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://masihalinejad.com/?p=4945</guid>
		<description><![CDATA[&#160; یادتان هست محمود احمدی نژاد، در دانشگاه کلمبیا گفته بود &#8220;ما در ایران همجنس گرا نداریم&#8221;؟ سیامک قادری خبرنگار خبرگزاری ایرنا بود آن زمان یعنی خبرگزاریِ تحتِ نظارت دولت احمدی نژاد اما می دانید چه کرد؟ به «به به» و «چه چه» و ستایش رییس بر نیامد بلکه خبرنگار باقی ماند و رفت با [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>&nbsp;</p>
<div id="id_4fb91c0d3bd4c6793495385"><a href="http://masihalinejad.com/wp-content/uploads/2012/05/292667_10150876446717740_123848272739_9911875_827715069_n.jpg"><img title="292667_10150876446717740_123848272739_9911875_827715069_n" src="http://masihalinejad.com/wp-content/uploads/2012/05/292667_10150876446717740_123848272739_9911875_827715069_n.jpg" alt="" width="226" height="283" /></a></div>
<div>
<p>یادتان هست محمود احمدی نژاد، در دانشگاه کلمبیا گفته بود &#8220;ما در ایران همجنس گرا نداریم&#8221;؟</p>
<p>سیامک قادری خبرنگار خبرگزاری ایرنا بود آن زمان یعنی خبرگزاریِ تحتِ نظارت دولت احمدی نژاد اما می دانید چه کرد؟ به «به به» و «چه چه» و ستایش رییس بر نیامد بلکه خبرنگار باقی ماند و رفت با شماری از همجنس گرایان ایران مصاحبه کرد. به همین سادگی وظیفه حرفه ای اش را انجام داد.</p>
<p>سیامک بعدها که نحوه اداره خبرگزاری ایرنا را نپسندید، به دنبالِ حوادث بعد از انتخابات در وبلاگی به نام &#8220;ایرنای ما&#8221; گزارش هایی می نوشت از حقیقت هایی که در ایرنای دولت سانسور می شدند.</p>
<p>سیامک قادری، این روزها به چهار سال زندان، جریمه نقدی و ۶۰ ضربه شلاق محکوم است.</p>
<p>سیامک را معمولا خیلی ها نمی نشناسند یا قصه ی رنج اش را نشنیده اند اما هر کسی که از نزدیک او را می شناسد می داند که آرام است و این روزها هم به آرامی در اوین جوانی اش را پیر می کند.</p>
<p>هر کسی قصه ی سیامک را فقط به یک نفر بگوید&#8230;.باز گو کردن قصه های آدم های خوب شاید یادمان دهد که خوب بودن در یک اداره و یا یک خبرگزاریِ سرشار از بدی و دروغ اگر چه سخت است اما ناممکن نیست.</p>
<p><a href="http://www.kaleme.com/1391/02/31/klm-101342/">سیامک از اوین برای همسرش نوشته است</a></p>
<p>دلتنگم اما…</p>
<p>محبوبم، دلتنگم و لاجرم پریشان حال و پریشان حالی سرنوشت ماست در زمانه ای ناساط. همین سرنوشت امروز من و تو و هر مثل مایی، اثباتی بر این مدعاست که انسان امروز چون همواره در مسیر انتخاب قرار دارد، دچار سرگشتگی است. سرگشتگی، خستگی و ملال می آورد و ملال گاه نومیدی و بی پناهی و در مواردی شاید، استواری و ثابت قدمی؛ که فردا را همین استواری ها و پایداری ها می سازد.</p>
<p>بازهم خسته بودی، خشمگین از تبعیض و در هم شکسته از کنایه های نامردمانی که هدف و فلسفه بودنش شکاندن هر مقاومتی است، تا با این شکست حقارت خود را لحظه ای در ازدحام و تراکم شکستگان به فراموشی سپارند.</p>
<p>خسته بودی و دلتنگ و شاید به همین دلیل فراموش کردی رنچ مادران و همسران فرزند از کف داده و همراه گم کرده را. و اینکه مجاز به شکستن عهدمان نیستیم، مجاز نیستیم چشم بر دلتنگی هزاران آسیب دیده از جور ظلم ببندیم، مجاز نیستیم علت لبخند دژخیمان باشیم.</p>
<p>من هم و ما هم دلتنگیم! دلتنگ در آغوش کشیدن عزیزترین هایمان، دلتنگ بازدم و دم همراهمان، دلتنگ عادت های زیبا و مقدس که هر پگاه با چشمانی منتظر نگاهمان می کردند و اکنون سال ها بلکه قرن هاست از آنها جدا افتاده ایم و دلمان بر دوشنبه از پشت دیوار های این دژ ستمکاری به سوی آنها پر می کشد.</p>
<p>ما نیز گاهی خسته می شویم، چشم و گوش به خبر داریم. نه خبری که تنها ما را شادمان کند، خبری که لبخند بر لبان همگان آورد، مادر ندا و سهراب، همسر آن یکی و فرزند دیگری که اکنون نیست.</p>
<p>خواسته بودی تمام تلاش خود را معطوف به رهایی از این بند کنم، خواسته ات را به دیده منت پذیرفتم. چرا که هیچ گاه به تمام، خواسته هایت را برنیاوردم. به آن فکر کردم و بارها از شوق آزادی و وصل اشک از چشمانم سرازیر شد. در تمنای وصال و در پس سایه های خیال انگیزتان از پس باران اشک، دستانم لرزید که آیا ما مجاز به بازگشت از مسیر به انتها نرسیده هستیم؟! گمان مبر که عشق و اشتیاقم را به زیستن از دست داده ام، هرگز! مقاومت ما و ایستادگی بر عهدمان از اشتیاق به زندگی است در زمانه ای که همگان اصرار بر مردگی و سکوت دارند و از همین روست که وسوسه های کوتاه آمدن و در میانه راه بریدن و جازدن دستمان را می لرزاند.</p>
<p>آری جان من! من هم دلتنگم و دلم هر لحظه هوای وصلت را دارد اما پایم اصرار بر ایستادن در بزنگاهی دارد که میعادگاه و سنگرگاه هزاران عاشقی است که رویایشان را در ایستادگی جستجو می کنند و تا آن زمان همچنان بر سر دوراهی انتخاب قرار داریم اگر چه خسته، ملول، سرگشته و گاه نومید اما استوار چرا که اگر در این صحنه جدال حق و باطل به هر کاری سرگرم باشیم خطاست و آیندگان هرگز نخواهندمان بخشید.</p>
</div>
<p><a href="http://masihalinejad.com/wp-content/uploads/2012/05/292667_10150876446717740_123848272739_9911875_827715069_n.jpg"><br />
</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://masihalinejad.com/?feed=rss2&amp;p=4945</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

