<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><rss xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/" xmlns:blogger="http://schemas.google.com/blogger/2008" xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:gd="http://schemas.google.com/g/2005" xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0" version="2.0"><channel><atom:id>tag:blogger.com,1999:blog-3033041658953324614</atom:id><lastBuildDate>Fri, 01 Nov 2024 08:54:57 +0000</lastBuildDate><title>ميم . الف</title><description></description><link>http://mim-alef.blogspot.com/</link><managingEditor>noreply@blogger.com (Unknown)</managingEditor><generator>Blogger</generator><openSearch:totalResults>290</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3033041658953324614.post-5890046159131675294</guid><pubDate>Thu, 10 Jul 2014 11:52:00 +0000</pubDate><atom:updated>2014-07-10T16:23:06.735+04:30</atom:updated><title></title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align:right;line-height:200%&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;font-size:9pt;line-height:200%;font-family:Arial,sans-serif;color:black&quot;&gt;ناصر تعریف می‌کرد؛  ناصر البته ناصرِ خودمان، چون‌که این ناصر، ناصرِ ما بود.ناصرِ قبلی مُرده  بود.حالا چطور؟این‌طور که ناصراینها عادت داشتند یکی در میان پدر و پسر، اسم‌شان  ناصر و حرمت‌اله باشد. به ناصرِ ما، ناصر رسیده بود.پدرش حرمت‌اله است که پدرش ناصر  بود. یعنی پدربزرگِ ناصر، که ناصر بود، مُرده بود.روی سنگ قبرش هم اسم و قامیل  ناصرِ خودمان را زده بودند. این‌طور بود دلش که تنگ می‌شد، می‌رفت بالاسرِ سنگِ  قبرِ پدربزرگش، که سنگِ قبرِ خودش هم بود، گریه‌وزاری می‌کرد.حالا ناصر نشسته بود  به تعریف کردنِ این‌که پدربزرگش اینها توی خانه‌شان جن داشتند. واقعی می‌گفت‌ها،  ولی ما می‌خندیدیم. البته ناصر یک‌کمی عجیب و غریب است. مثلا با روحِ پدربزرگش در  ارتباط است. بعضی شب‌ها می‌آمد بالا سرِ ناصر و می‌گفت: پسر، به اون پدرِ فلان  فلان شده‌ت بگو پول بده من برم مکه، ناصر هِی می‌گفت: باشه آقا، الان بذار بخوابم،  به ناصرِ قبلی می‌گفتند آقا، ما به ناصرِ جدید می‌گوییم آقا ناصر، آقا هِی اصرار  که الان برو بگو، ناصر هم بلند می‌شد به پدرش می‌گفت صدهزارتومن بده آقا می‌خواد  بره مکه، پدرش هم طبق معمول که داستان را می‌دانست می‌گفت بگو فردا می‌دم، و فردا  خیرات یادش می‌رفت.البته ناصر می‌گفت پدرش آن اوایل ترسیده بود.بعدش عادی شده  بود.جالب این‌جاست که کَسی آقا را یادش نبود،خودِ پدرِ ناصر هم خیلی بچه بوده که  آقا مُرده،بعد ناصر همه چیزِ آقا را همان‌طور که بود ، بی‌کم و کاست توصیف می‌کرد  و در این بین فقط خانم‌جان،زنِ آقا ، ذوق می‌کرد و هِی از طریقِ ناصر پیغام می‌فرستاد  برایِ آقا و آقا هم برایِ خانم‎‌جان.خلاصه آن‌قدر این داستان ادامه پیدا کرد که خانم‌جان  خواست پدرِ ناصر را نفرین کند که پدرِ ناصر به نیابتِ آقا ، دستِ خانم‌جان و ناصر  را گرفت و رفت مکه، بماند که چه ماجراهایی آن‌جا داشتند.از فردایِ برگشت از مکه،  آقا می‌رود به ناصرِ خودمان می‌گوید : پسر، برو بهش بگو خونه‌م خراب شد،فرداش می‌روند  سر می‌زنند به خانه‌ی قدیمی و می‌بینند خانه سالم و سرپاست.پدرِ ناصر غُرغُرکنان  با ناصر می‌روند قبرستان و می‌بینند سنگِ قبر از وسط شکافته و یک چشمه‌ی آب هم آن‌طرف‌تر  راه افتاده.خلاصه ناصر و پدرش با آقا حسابی گرفتارند.تعریف می‌کرد پدربزرگش اینها  جن داشتند. یک جن که کارهایِ خانه‌شان را می‌کرد.حالا چطور؟خدا می‌داند.جن سال‌ها  تویِ خانه‌ی آن‌ها بوده، از سه نسل قبل، چطور آمدنش هم سینه‌به‌سینه نقل شده که :  یک روز ناصرِ بزرگ، پدرِپدرِپدربزرگش ، رفته تویِ دشت و دمن ، یک جن را دیده که با  لباس‌های پاره و کثیف یک‌جا تویِ دشت غش کرده، ناصرِ بزرگ هم او را می‌برد  خانه  و از آن‌وقت می‌شود جنِ خانگی‌شان.ناصر  تعریف می‌کند که ناصرِ بزرگ عاشقِ جن شده و می‌خواسته جن را بگیرد، جن اما به هیچ  عنوان راضی نمی‌شده، و بعدش شده کلفت خانه‌شان، کَسی چه می‌داند؟شاید پنهانی یک  رابطه‌ای هم بوده، به هرحال ما به ناصر، تخمِ جن هم می‌گوییم. خلاصه زمانِ آقا،  اینها اسباب‌کِشی می‌کنند و می‌آیند شهر، جن را هم می‌گویند برو دنبال کار و  زندگیِ خودت،چون تو را نمی‌شود بُرد شهر، جن هم قاتی می‌کند درمی‌آید که غلط کرده‌اید  اصلا، حالا که این‌طور شد نسل در نسل‌تان،هر وقت خانه و زندگی‌تان را خواستید تمیز  و مرتب کنید، هیچ‌وقت،هیچ‌چیز سرِ جای خودش نباشد و می‌گذارد،می‌رود.ناصر می‌گوید:  مادرم از صبح تا شب داره جابه‌جا می‌کنه، اما انگار نه انگار،  هرچقدر هم مرتب شه، خلاصه یه‌چیزی اون وسطا  وِلوست.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;    &lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; align=&quot;right&quot; style=&quot;text-align:right;line-height:200%&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;font-size:9pt;line-height:200%;font-family:Arial,sans-serif;color:black&quot;&gt;این‌ها را  گفتم که بگویم زندگیِ من هم شده نفرینِ جنِ خانگیِ ناصراینها. همیشه یک چیزی این  وسط وِلوست.حالا وسیله نباشد ، فکر است.فکر نباشد، یک آدمی‌ هست، خلاصه که یک چیزی  همیشه جایِ خودش نیست و فرقی نمی‌کند که کجاست.فقط جایِ خودش نیست.همین&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size:9pt;line-height:200%;color:black&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;&lt;/span&gt;‎&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;font-size:9pt;line-height:200%;font-family:Arial,sans-serif;color:black&quot;&gt;‌&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;    &lt;/div&gt;  </description><link>http://mim-alef.blogspot.com/2014/07/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3033041658953324614.post-356284884859048774</guid><pubDate>Wed, 14 May 2014 22:01:00 +0000</pubDate><atom:updated>2014-05-15T02:31:52.165+04:30</atom:updated><title>من از نهایت شب حرف میزنم،از نهایت شب</title><description>&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;احساس میکنم یک دکمه م مثلا،یا شبیه یک دکمه شده م.خریداری شدم توسط یک خیاط مهربان،در تلاش است لباسی برایش بدوزد.&lt;br&gt;  دکمه اما کج و معوج است،یک سوراخ کم دارد برای وصل شدن به لباس،نخ را کلافه کرده،سوزن دیگر نمی دوزد،دکمه تنها مانده،سعی کرده خودش را جا بدهد توی لباس،لباس اما غم چروک شدنش را دارد،اهمیت نمیدهد هیچ به دکمه،سوزن و نخ و لباس یک طرف مانده ند،دکمه یک طرف.&lt;br&gt;    خیاط بیچاره!!&lt;/p&gt;  </description><link>http://mim-alef.blogspot.com/2014/05/blog-post_15.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3033041658953324614.post-2068655685832999475</guid><pubDate>Sat, 10 May 2014 22:20:00 +0000</pubDate><atom:updated>2014-05-11T02:51:00.643+04:30</atom:updated><title>غم داره دنبالمون میاد.</title><description>&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;تصویر سازی خوبی میتونی کنی از آهنگ های بانو هایده،اونقدر که وقتی میگن:برمیگردم ببینم کسی نیست ، میتونی تصورشون کنی که با چه شوقی برگشتن و پشت سرشون رو نگاه میکنن . و واقعا،میبینن که غم دنبالشون میاد،اینو واقعا میبینن،طوری که شما هم میبینی.شما که البته.. خودتون این کاره این،یه پا هایده شناسین،من کجا و چطور حرف بزنم ازشون!!&lt;/p&gt;    </description><link>http://mim-alef.blogspot.com/2014/05/blog-post_11.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3033041658953324614.post-9197958137499372919</guid><pubDate>Mon, 05 May 2014 22:47:00 +0000</pubDate><atom:updated>2014-05-06T03:18:32.028+04:30</atom:updated><title></title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;div style=&quot;text-align:right&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color:rgb(55,64,78);font-family:&amp;#39;lucida grande&amp;#39;,tahoma,verdana,arial,sans-serif;font-size:13px;line-height:18px&quot;&gt;..[قابیل] گفت من تو را البته خواهم کشت .[ هابیل ] گفت مرا گناهی نیست که خدا قربانی پرهیزگاران را خواهد پذیرفت . اگر تو به کشتن من دست برآوری، من هرگز به کشتن تو دست برنیاورم که من از خدای جهانیان می‌ترسم. می‌خواهم که گناه کشتن من و گناه مخالفت تو ، هردو به تو بازگردد تا اهل جهنم شوی که آن آتش جزای ستمکاران عالم است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;    &lt;span style=&quot;color:rgb(55,64,78);font-family:&amp;#39;lucida grande&amp;#39;,tahoma,verdana,arial,sans-serif;font-size:13px;line-height:18px&quot;&gt;&lt;div style=&quot;text-align:right&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size:13px&quot;&gt;آن‌گاه پس از این گفتگو ، هوای نفس او را بر کشتن برادرش ترغیب نمود تا او را به قتل&lt;/span&gt;&lt;span class=&quot;&quot; style=&quot;font-size:13px;display:inline&quot;&gt;رساند و بدین سبب از زیانکاران گردید.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;    &lt;/span&gt;&lt;span class=&quot;&quot; style=&quot;display:inline&quot;&gt;&lt;div style=&quot;color:rgb(55,64,78);font-family:&amp;#39;lucida grande&amp;#39;,tahoma,verdana,arial,sans-serif;font-size:13px;line-height:18px;text-align:right&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size:13px&quot;&gt;آن‌گاه خدا کلاغی را برانگیخت که زمین را به چنگال گود نماید تا به او بنماید که چگونه بدن مُرده‌ی برادر را زیر خاک پنهان سازد.[ قابیل ] با خود گفت وای بر من ، آیا من از آن عاجزترم که مانند این کلاغ باشم تا جسد برادر را زیر خاک پنهان کنم؟پس برادر را به خاک سپرد و از این کار سخت پشیمان گردید.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;    &lt;div style=&quot;text-align:right&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color:rgb(55,64,78);font-family:&amp;#39;lucida grande&amp;#39;,tahoma,verdana,arial,sans-serif;line-height:18px&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style=&quot;color:rgb(55,64,78);font-family:&amp;#39;lucida grande&amp;#39;,tahoma,verdana,arial,sans-serif;font-size:13px;line-height:18px&quot;&gt;&lt;div style=&quot;text-align:right&quot;&gt;    &lt;span style=&quot;font-size:13px&quot;&gt;قرآن مجید- سوره‌ی مائده - آیه 26&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;  </description><link>http://mim-alef.blogspot.com/2014/05/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3033041658953324614.post-5240321350097124094</guid><pubDate>Tue, 29 Apr 2014 13:04:00 +0000</pubDate><atom:updated>2014-04-29T17:34:21.849+04:30</atom:updated><title>من کلا هیچ چیز را نمی دانم دوست من</title><description>&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;من آدم زخم زبانم.آدم زخم زبان یعنی من،به هرکس که برسد زخم زبان می زند.&lt;br&gt;  زخم زبانم فقط مختص آدم های دورم نیست،به آدم های نزدیکم بیشتر حتی،چرا و چطور شد که این طور شدم?نمی دانم.توی ژنم هست?نمی دانم.توی ژن البته که نباید باشد.در محل کار،جمع دوستانه،خانواده،عشق و همه چیز من زخم زبان میزنم،اما معروف نیستم به زخم زبان،شاید عده ی کمی بدانند?نمی دانم.خیلی کم پیش می آید کسی منظورم را بفهمد ،اما در ارتباط با کسی که دوستش دارم خیلی زود لو می روم.برداشتش چیست?اصولا نمی دانم.اما که نیت من ،خیر است،نیت نزدیکی بیشتر هست شاید،معمولا در انتقال عشق راه اشتباه تر را انتخاب می کنم.در رابطه هم آدم های اشتباه تر را انتخاب می کنم.این طور است که اصولا کسی در زندگی من نیست،شاید هم چون من آدم رابطه های پنهان بودم،(به جز یک رابطه که در عین تلخی،شیرین بود،و در عین شیرینی،تلخ)خودم نخواستم،خواستند.این خواسته شان،به خواسته خودم هم سرایت کرد و شدم آدم رابطه های پنهان خودخواسته.اشتباه?بهتر است راجع به اشتباه حرف نزنم که من آدم اشتباه های بزرگ هم هستم.من آدم هرچیزی که زندگی را از یکنواختی دربیاورد هستم.&lt;/p&gt;    &lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;می گوید هرجا باشی می آیم،میگویم :هاهاها ،البته که الان حالت خوب است.&lt;br&gt;  &lt;/p&gt;  </description><link>http://mim-alef.blogspot.com/2014/04/blog-post_29.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3033041658953324614.post-7301243285674323333</guid><pubDate>Sun, 20 Apr 2014 21:25:00 +0000</pubDate><atom:updated>2014-04-21T01:55:53.751+04:30</atom:updated><title>دیگه انگار مخاطب ندارم.</title><description>&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;جای یه پست عاشقانه را برام خالی بذار&lt;br&gt;  بذار حس کنم هنوز زنده م و نفس میکشم&lt;/p&gt;  </description><link>http://mim-alef.blogspot.com/2014/04/blog-post_21.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>3</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3033041658953324614.post-7325597517768306122</guid><pubDate>Mon, 14 Apr 2014 23:44:00 +0000</pubDate><atom:updated>2014-04-15T04:14:03.666+04:30</atom:updated><title></title><description>&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;چه فایده وقتی که باید باشی نیستی و همه اون وقتایی که لازم نبود،بودی?&lt;/p&gt;  </description><link>http://mim-alef.blogspot.com/2014/04/blog-post_15.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3033041658953324614.post-5410036147324633938</guid><pubDate>Sat, 12 Apr 2014 18:49:00 +0000</pubDate><atom:updated>2014-04-12T23:19:27.493+04:30</atom:updated><title>انتظار</title><description>&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;با برنامه ریزی جلو رفتم امروز&lt;br&gt;  کارها تموم شده و نشسته م به کتاب و چای&lt;br&gt;  هامون میره سفر و تنهاتر میشم،&lt;br&gt;  تازه میفهمم شب هایی رو که خونه نمیرفتم،و مامانم ناراحت میشد ،غر میزدم من که همش تو اتاقمم،بود و نبودم چه فرقی داره?و میگفت:همین که میدونم اینجایی و کنارم نفس میکشی،کافیه برام!!صدای نفس هات،وقتی شب میشه،خیالمو راحت میکنه!همون حال و هوارو دارم!&lt;/p&gt;    &lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;پ.ن:غرورم اجازه نمیده باور کنم:یعنی همه اون زمزمه ها،عشقا،الخ دروغ بود??&lt;br&gt;  کماکان منتظرم.&lt;/p&gt;  </description><link>http://mim-alef.blogspot.com/2014/04/blog-post_1796.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3033041658953324614.post-2931803063277794151</guid><pubDate>Fri, 11 Apr 2014 20:51:00 +0000</pubDate><atom:updated>2014-04-12T01:21:30.248+04:30</atom:updated><title>مخاطب:دامن نقاشی</title><description>&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;نشستم چت های قدیم میخوانم.&lt;br&gt;  چه بامزه بودیم.&lt;br&gt;  گاهی چقدر با خودم مهربان میشوم. &lt;br&gt;&lt;/p&gt;  </description><link>http://mim-alef.blogspot.com/2014/04/blog-post_12.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3033041658953324614.post-7491018382151815530</guid><pubDate>Thu, 10 Apr 2014 23:31:00 +0000</pubDate><atom:updated>2014-04-11T04:01:14.155+04:30</atom:updated><title></title><description>&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;وقتی کل روز را بیکار باشی و تو خونه،حوصله هم نکنی در لپتاپت رو باز کنی،حوصله هم نکنی پسورد جدیدت رو بدی به اپلیکیشن جیمیلت تو گوشی و اینترنت گردیت محدود شه به اینستاگرام و سرچ خزعبلات تو گوگل،قطعا روز آرومی نداشتی عزیزم.&lt;br&gt;    جمعه را هم که خدا به خیر بگذراند.&lt;br&gt;  با ما باشید.&lt;/p&gt;  </description><link>http://mim-alef.blogspot.com/2014/04/blog-post_11.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3033041658953324614.post-6727918496896626470</guid><pubDate>Thu, 03 Apr 2014 23:17:00 +0000</pubDate><atom:updated>2014-04-04T03:47:45.822+04:30</atom:updated><title></title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;چهارده فروردین امسال هم گذشت .روی کیک تولدم فقط دوتا علامت سوال بود:)&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;  </description><link>http://mim-alef.blogspot.com/2014/04/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3033041658953324614.post-6839466012121578624</guid><pubDate>Sun, 23 Mar 2014 22:07:00 +0000</pubDate><atom:updated>2014-03-24T02:38:25.297+04:30</atom:updated><title></title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;بالاخره یه روز میاد که رودرروتون کنم و بگم : هرچی کِشیدی از این کِشیدی که حالا شده سنگ  صبورت&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;ولی من تو همون روزم حرف نمیزنم.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;من کلا خیلی خانومم&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;    &lt;br&gt;:)&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;  </description><link>http://mim-alef.blogspot.com/2014/03/blog-post_24.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3033041658953324614.post-1003725966612031493</guid><pubDate>Sat, 22 Mar 2014 22:59:00 +0000</pubDate><atom:updated>2014-03-23T03:29:40.675+04:30</atom:updated><title></title><description>&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;دعوا کردیم و بعدش قهر&lt;br&gt;  خدا را شکر این اخلاقش به من نرفته،کینه شتری ندارد،رفته از گلهای مامان برداشته،گذاشته روی کیفم با یک دست خط خرچنگ قورباغه که بیا قهر نباشیم و من موشت باشم.&lt;/p&gt;  &lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;در اولین فرصت تمرین خط خواهیم کرد.&lt;/p&gt;  </description><link>http://mim-alef.blogspot.com/2014/03/blog-post_23.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3033041658953324614.post-7441510686453010082</guid><pubDate>Thu, 20 Mar 2014 21:48:00 +0000</pubDate><atom:updated>2014-03-21T01:19:35.805+03:30</atom:updated><title></title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;فقط یک بغل توی دنیا بود(هست؟)که آرومم میکرد(میکنه؟)&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;بین این همه دغدغه کجا گیرت بندازم؟&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;  </description><link>http://mim-alef.blogspot.com/2014/03/blog-post_21.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3033041658953324614.post-6792286861316490910</guid><pubDate>Wed, 19 Mar 2014 21:20:00 +0000</pubDate><atom:updated>2014-03-20T00:51:24.196+03:30</atom:updated><title></title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;حسین آقا از اولش دوست نبود ، یه غریبه بود که بهار تا بهار میومد شمشادا رو درست میکرد،بنفشه و پامچال و هزار گُل دیگه میاورد، میرفت تا بهارِ بعد.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;اما بعدش شد دوست، هرچندوقت یه بار میومد ، همه چیو مرتب میکرد و میرفت.&lt;/div&gt;    &lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;امسال اما سُنبل نداشت ، آخ که مامان و مینو غمِ دنیا ریخته به دلشون&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;انگار فقط یه حسین آقایی هست و یه کرج و تهران&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;  </description><link>http://mim-alef.blogspot.com/2014/03/blog-post_20.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3033041658953324614.post-2508701005522869441</guid><pubDate>Tue, 18 Mar 2014 23:05:00 +0000</pubDate><atom:updated>2014-03-19T02:35:54.945+03:30</atom:updated><title></title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;خیلی دیر رسیدم خونه، قرارمون این نبود، کُلی وسایل آتیش بازی بابا خریده بود براش،یه کَمی هم من، با هیچ کدومش بازی نکرده بود،رسیدم خونه،بیدار بود.دراز کشیده بود کنار وسایلش،گفت:نگه داشتتم بیای با هم بریم،رفتیم توی کوه،همه شونو روشن کردیم،خندیدیم،بالا پایین پریدیم،برگشتنی حالمون خوب بود. فکر کردم وقتی دیگه حتی مشروب هم حالم رو خوب نمیکنه و این فسقلی میخندونتم،بلند بلند، از تهِ دل، یعنی آخرالزمون شده.&lt;/div&gt;      &lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;اولِ اولش فکر میکردم دلم نمیخواد اینجور زندگی کنم،شاید حتی تا دوروز پیش،فکر میکردم یکی یه جایی بالاخره هست که همه حواسش به من باشه، الان اما روزشماری میکنم سالمون تحویل شه و بریم اولین مسافرت درست درمون تو این چندوقته.&lt;/div&gt;    &lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;انقدر آروم خوابیده که فکر میکنم مُرده، خوابِ آرومِ آدمایی که دوستشون دارم همیشه نگران و مضطربم میکنه.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;  &lt;/div&gt;  </description><link>http://mim-alef.blogspot.com/2014/03/blog-post_19.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3033041658953324614.post-902381126706225958</guid><pubDate>Mon, 17 Mar 2014 22:25:00 +0000</pubDate><atom:updated>2014-03-18T01:55:07.436+03:30</atom:updated><title></title><description>&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;هنوز هم مطمئن نیستم بین دلتنگی و تنفر فقط چند جمله فاصله باشه،اما مطمئنم هیچ سوتفاهمی نبوده اتفاقا برعکس فکر من،درست مثل همه آدمای دیگه که اومدن و بهونه رفتنشون همین بود الان?هیچ،دقیقا چسبیده م به هامون و حالم خوبه &lt;br&gt;    یه حوض خریدیم برای ماهی هاش،با یک عالم گلدون رنگ وارنگ برای کاکتوس های من&lt;br&gt;  بوی بهار از ما دوره،اما تازه داریم میریم سمت دلتنگی حتی&lt;br&gt;  اینجاست که میگم: اوممممم،تو خودت فقط عصای دستمی بچه،خود خودت&lt;br&gt;  با اون چشا و لبات که انگار قالب گرفتن از چشا و لبای من.&lt;/p&gt;  </description><link>http://mim-alef.blogspot.com/2014/03/blog-post_18.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3033041658953324614.post-5915007856385447560</guid><pubDate>Sun, 16 Mar 2014 00:11:00 +0000</pubDate><atom:updated>2014-03-16T03:41:45.803+03:30</atom:updated><title></title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;div style=&quot;text-align:right&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;از آدمی که سعی نکرده و فکر میکنه که سعی کرده ، پرهیز کنید. سعی در سعی کردن هم برای اون آدم ، توهم هست.&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align:right&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;یک نفر آدم ، مثلا من رو تصور کنید. میخوام برم یه جایی، بلیط گیرم نمیاد. یکی از دوستام میره و میاد و میگه من هرجور شده برات جور میکنم. یه نفر از دوستامم میگه : مطمئن باش نمیشه و دور وامیسته. اونی که نزدیکه و همش داره به قول خودش سعی میکنه، کاری از پیش نمیبره. بلیط از یه جایی بالاخره گیرم میاد، اون یه نفرِ سعی کرده گریون احوال میاد میگه : من سعی‌موکردما ، نشد. اون یکی نفر از همون دور دست تکون میده و میگه خوش بگذره، خوب شد گیرت اومد و خوشحال وامیسته برا خودش همونجا. اون یه نفرِ خوشحال شرف داره به این گریونِ بدحالِ سعی کرده.&lt;/div&gt;      &lt;/div&gt;  </description><link>http://mim-alef.blogspot.com/2014/03/blog-post_16.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3033041658953324614.post-6184646087740580079</guid><pubDate>Fri, 07 Mar 2014 21:20:00 +0000</pubDate><atom:updated>2014-03-08T00:51:03.097+03:30</atom:updated><title></title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;div style=&quot;text-align:right&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;من آدمِ پنهان بودم در هر رابطه ، درست وقتی که همه چیزت استیبل می‌شود ، ضربه‌ها مثل پتک شروع به پایین آمدن می‌کنند. همه چیز از یک مزاحمت تلفنی شروع شد، قبل‌تَرَش هم شاید شروع شده بود، نمی‌دانم، فقط می‌دانم من هیچ از شروعش نفهمیدم.سالها می‌روی روی قبر کَسی گریه و زاری می‌کنی، مویه می‌کنی، روی سر خودت می‌زنی،غم می‌خوری، عزاداری می‌کنی توی قلبت برایش، با دوستانت حتی، بعد یک شب برش می‌دارند، سُرومُروگُنده می‌گُذارندش جلویت،می‌گویند: ازاول هم بوده،حالا دندت نرم،بزرگش کن،انگار همه چیزت عوض شده باشد،فقط می‌دانم برای هیچ چیز آماده نبودم و همه چیز فقط میگذرد ،چون باید بگذرد.&lt;/div&gt;    &lt;div style=&quot;text-align:right&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;پذیرفتن کَسی که تو سالها با خیال مرگش گُذرانده‌ای، قطعا سخت است، من اما ، این روزها فقط نگاه می‌کنم.&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align:right&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;انگار با شناسنامه یک آدم مُرده سی سال زندگی کرده باشی و ندانسته بودی، اینطور حالی دارم، متفاوت‌ترین عید زندگی در پیش است.&lt;/div&gt;    &lt;/div&gt;  </description><link>http://mim-alef.blogspot.com/2014/03/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3033041658953324614.post-7872417178758679828</guid><pubDate>Sun, 13 Oct 2013 08:55:00 +0000</pubDate><atom:updated>2020-06-02T20:58:41.460+04:30</atom:updated><title></title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;/div&gt;
</description><link>http://mim-alef.blogspot.com/2013/10/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3033041658953324614.post-915183742165603350</guid><pubDate>Tue, 30 Jul 2013 18:46:00 +0000</pubDate><atom:updated>2013-07-30T23:16:41.236+04:30</atom:updated><title></title><description>سخت ترین&lt;br&gt;مرگ پدر هست.سخته.دیگه شک ندارم</description><link>http://mim-alef.blogspot.com/2013/07/blog-post_30.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3033041658953324614.post-8303453668332885243</guid><pubDate>Thu, 18 Jul 2013 00:02:00 +0000</pubDate><atom:updated>2013-07-18T04:32:41.305+04:30</atom:updated><title></title><description>وقتی یکیو دوست داری باید همونجوری بپذیریش&lt;br&gt;قهرمان داستانمو همینجوری میپذیرم.&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;متاسفانه جدیدا هرکاری میکنم ققط چک میدن.پول نقد نمیدن و برای اولین بار&lt;br&gt;تو زندگیم گیر کردم.&lt;br&gt;&lt;br&gt;قهرمانم خسته نیست.قهرمان پرست خسته است.</description><link>http://mim-alef.blogspot.com/2013/07/blog-post_18.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3033041658953324614.post-8460429040308157288</guid><pubDate>Sun, 07 Jul 2013 01:08:00 +0000</pubDate><atom:updated>2013-07-07T05:39:11.963+04:30</atom:updated><title></title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style&gt;خوشبختانه من هنوز به &amp;quot; تو &amp;quot; فکر میکنم.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style&gt;این یعنی هنوز زنده&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style&gt;هنوز اتفاقِ تاره&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;  </description><link>http://mim-alef.blogspot.com/2013/07/blog-post_7.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3033041658953324614.post-9134805217627181358</guid><pubDate>Sat, 06 Jul 2013 19:24:00 +0000</pubDate><atom:updated>2013-07-06T23:54:45.420+04:30</atom:updated><title></title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;div style=&quot;text-align:right&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;من به همت خیانت می‌کنم و از آن نمی‌گذرم.&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align:right&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;دیروز جایی بودمُ از کَسی پرسیدم خب کیا هستن؟ و اون گفت : اونی که تو میخوای نیومده.&lt;/div&gt;    &lt;div style=&quot;text-align:right&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;خوشحال برگشتم تو ماشین که چه خوب تشخیص میدن اونی که من میخوام کیه. خودم قدِ تشخیصم کوتاه شده متاسفانه.&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align:right&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;بعد از این همه وقت سرِ کلاسِ درس رفتن می‌تونه وحشتنام باشه حتی.&lt;/div&gt;    &lt;/div&gt;  </description><link>http://mim-alef.blogspot.com/2013/07/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3033041658953324614.post-3471638172940539430</guid><pubDate>Mon, 20 May 2013 19:49:00 +0000</pubDate><atom:updated>2013-06-19T14:26:13.295+04:30</atom:updated><title></title><description>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</description><link>http://mim-alef.blogspot.com/2013/05/blog-post_21.html</link><author>noreply@blogger.com (Unknown)</author><thr:total>0</thr:total></item></channel></rss>