<?xml version="1.0" encoding="utf-8" standalone="no"?><rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" version="2.0">
<channel>
<title>MiniTalk</title>
<link>http://minitalk.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 15 Aug 2011 00:54:00 +0330</lastBuildDate>
<itunes:explicit>no</itunes:explicit><itunes:subtitle/><item>
<title>صدُ  هفتادُم</title>
<link>http://minitalk.blogfa.com/post/178</link>
<description>شاید هیچ وقت تصور نمی کردم که پست صدُ هفتادُم آخرین پست این وبلاگ باشه ولی خُب شد ! دقیقاً شاید نتونم توضیح بدم و حتی ندونم که علت این جا به جایی چیه ولی خب انجام شده .. اما چیزی عوض نشده جز اینکه این خونه با کلیه تجهیزات منتقل شده به اینجا . اگه صفحه جدید رو باز کنید میبینید که من همونم :دی . خُب نکته ای که خیلی حائز اهمیته اینه که چند کار مهم باید انجام بدید: 1) فید جدید وبلاگ رو دنبال کنید و یا اگر خیلی تنبلی تان می آید آدرس جدید وبلا گ رو در گودر</description>
<pubDate>Mon, 15 Aug 2011 00:54:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>minitalk</dc:creator>
<guid>http://minitalk.blogfa.com/post/178</guid>
</item>
<item>
<title>صدُ شصتُ نهم/ به کجا چنین شتابان</title>
<link>http://minitalk.blogfa.com/post/177</link>
<description>عجیب نیست؛ حق می دادی تو هم ، اگر این همه احساس می کردی ، برای همیشه از زندگیت عقبی ، برای این همه شتاب! زمان هایی که به سرعتِ برق و باد از زندگیَم می کاهند ؛ به اندازه کافی ناامید کننده هستند که هیچ گاه از ای همه شتاب نهراسم .. همین عنوان را در کوچه های بغلی بخوانید… چه صبری دارد خدا (سجاد رامشت) | یادداشت های اتفاقیه (یوسف شیروانیان) | وقتی دلم تنگ می شود (مژده شاه نعمت الهی) | بوی باران عطر خاک (باران سادات) | پرسه خیال (رضوان پری) | میثاق (زینب حیدری)</description>
<pubDate>Fri, 12 Aug 2011 10:47:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>minitalk</dc:creator>
<guid>http://minitalk.blogfa.com/post/177</guid>
</item>
<item>
<title>صدُ شصتُ نهم</title>
<link>http://minitalk.blogfa.com/post/176</link>
<description>بعضی آدم ها هستند از شانس خوبشان یا از اقبال بلندشان و یا از شانس گَندِ ما یا اقبال سیاهِمان ، انقدر کله گنده هستند که آدم بخواهد تصورشان کند ، بی گمان باید در اندیشه ی یک بالُن باشد!! این آدم ها در نوع خودشان آنقدر بزرگ هستند که در هر سوراخی دست کنید یا دُم شان به دست می آید و یا پدر مادر آنجا از آب در می آیند .. رابطه ما با دانشگاهمان تحقیقاً یک همچین چیزی ست !</description>
<pubDate>Tue, 09 Aug 2011 13:42:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>minitalk</dc:creator>
<guid>http://minitalk.blogfa.com/post/176</guid>
</item>
<item>
<title>صدُ شصتُ هشتم</title>
<link>http://minitalk.blogfa.com/post/175</link>
<description>دو سه طبقه بالای ما می نشینند ، انگار کن ، کُلا بساطشان در گلاب به رویتان دستشویی است . آنجا غذا تهیه می بینند ، میل می فرمایند ، قربان صدقه هم می روند از هر نوع ، احیاناً برنامه های مورد علاقه شان را هم به تماشا می نشینند!حتی می دانم یک نوزادی دارند البت با احتساب این ماهها ؛ 6-7 ماه به بالا را دارد ، از کله سحر شاهرخ* عزیز روی مغز ماست ! کُلاً این مادر از خود گذشته تمام روزش بغل شاهرخ در دستشویی می خوابند ، شاید شاهرخ جان وضع مزاجی مناسبی ندارد طفلک !</description>
<pubDate>Mon, 08 Aug 2011 00:19:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>minitalk</dc:creator>
<guid>http://minitalk.blogfa.com/post/175</guid>
</item>
<item>
<title>صدُ شصتُ هفتم</title>
<link>http://minitalk.blogfa.com/post/174</link>
<description>امروز سوار تاکسی شده بودم داشتم میرفتم خیاطی . جلو نشستم وقتی خالی باشه جلو میشینم ، هم خودم راحت ترم ؛ هم خودم . به دقیقه نکشیده بود آقاهه گفت : ببخشید خانوم میتونم یه سوالی ازتون بکنم؟ با خودم گفتم عجب غلطی کردم جلو نشستم، تنهام بودم ، حالا فیس تو فیس با راننده چی کار کنم؟ گفتم بفرمایید.. انگار که نشنیده باشه دوباره سوالشو تکرار کرد ، بلند تر جوابمو تکرار کردم . گفت:شما خودتون می خواید اینطوری باشین!! داشتم فک می کردم منظورش چیه که ادامه داد: ینی چرا</description>
<pubDate>Wed, 03 Aug 2011 17:16:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>minitalk</dc:creator>
<guid>http://minitalk.blogfa.com/post/174</guid>
</item>
<item>
<title>صدُ شصتُ ششم</title>
<link>http://minitalk.blogfa.com/post/173</link>
<description>*خانومه اومده تو اتوبوس نشسته کنار دستِ من ، یه شکلات از تو بسته شکلاتا در میاره می خوره برمی گرده به من میگه روزه ای؟ پَ نَ پَ ! *یکی دیگه تو ایسگاه اومده کنارم نشسته میگه امروز اول ماه رمضونه؟! عکس نوشت : حالا نریزین سر من ، این قالبه جدیده فتوشاپم نصب نیس هدرها بسازم!</description>
<pubDate>Tue, 02 Aug 2011 17:17:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>minitalk</dc:creator>
<guid>http://minitalk.blogfa.com/post/173</guid>
</item>
<item>
<title>صدُ شصتُ پنجم</title>
<link>http://minitalk.blogfa.com/post/172</link>
<description>و تو چقدر بزرگی که با همه کوچکیَم ، بر خوان رحمتت فرایم خواندی.. رمضان مبارک</description>
<pubDate>Mon, 01 Aug 2011 13:05:50 +0330</pubDate>
<dc:creator>minitalk</dc:creator>
<guid>http://minitalk.blogfa.com/post/172</guid>
</item>
<item>
<title>صدُ شصتُ چهارم</title>
<link>http://minitalk.blogfa.com/post/171</link>
<description>از اولش ناراضی بودم ، ولی یک جورهایی مجبور شدم رضایت بدهم ، خیلی اصرار کرد که دو روزه است و زود بر می گردیم ، از دوستش هم مطمئن بودم ؛ غیر از اینکه جونش به قلیانش بند بود به علت سکونت در دربند! ، و نماز روزه های یک خط در میانش ، مشکل دیگری نداشت ! بار آخری که شیراز رفته بود برای ماموریت کاری خودش به .. افتاده بود ، کُلی دلتنگ شده بود مثلاً ! توبه کرده بود که تنهایی جایی نرود نمی دانم چرا توبه اش را زود شکست..</description>
<pubDate>Sun, 31 Jul 2011 11:35:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>minitalk</dc:creator>
<guid>http://minitalk.blogfa.com/post/171</guid>
</item>
<item>
<title>صدُ شصتُ سوّم</title>
<link>http://minitalk.blogfa.com/post/170</link>
<description>سلام خُب من زنده ام واقعا ، هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاده اسـت ، این Adsl مسخره ما گیگـش تمام شده بود و ما فکر می کردیم به نوعی نامحدود باشد و یا به این زودی ها باقیش را نخورد؛ ولی خورده بود . بعد هم درگیر امتحان پایان این ترم فرانسـه م بودم بنابراین تلاش خاصی در جهت راه اندازی مجـددش نکردم و این شد غیبت طولانی من!</description>
<pubDate>Thu, 28 Jul 2011 20:32:24 +0330</pubDate>
<dc:creator>minitalk</dc:creator>
<guid>http://minitalk.blogfa.com/post/170</guid>
</item>
<item>
<title>صدُ شصتُ دوّم/حالا که آمده ای</title>
<link>http://minitalk.blogfa.com/post/169</link>
<description>چقدر بر لبانم می نشیند که بگویم «حالا که آمده ای» ، برای منی که سال ها زمزمه ی قلبم «وقتی که بیایی» بوده است ! و چقدر دلنشین است که روز میلادت ، تبریک حضورت را جانشین تبریک تولّدت کنم آقا جان... همین عنوان را در کوچه های بغلی بخوانید… چه صبری دارد خدا (سجاد رامشت) یادداشت های اتفاقیه (یوسف شیروانیان) وقتی دلم تنگ می شود (مژده شاه نعمت الهی) بوی باران عطر خاک (باران سادات) پرسه خیال (رضوان پری) میثاق ( زینب حیدری) انتهای بیراهه (ف@طمه) حرف های نزدیک ( mEmol</description>
<pubDate>Fri, 15 Jul 2011 21:00:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>minitalk</dc:creator>
<guid>http://minitalk.blogfa.com/post/169</guid>
</item>
</channel>
</rss>