<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/atom10full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0">
   <title>قورباغه‌یی با چشمان قرمز</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://mobasheri.khazzeh.com/" />
   
   <id>tag:mobasheri.khazzeh.com,2012://14</id>
   <updated>2010-05-29T04:04:49Z</updated>
   
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/"> Movable Type 4.32-en</generator>


<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/atom+xml" href="http://feeds.feedburner.com/mobasheri-atom" /><feedburner:info uri="mobasheri-atom" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><feedburner:feedFlare href="http://www.plusmo.com/add?url=http%3A%2F%2Ffeeds.feedburner.com%2Fmobasheri-atom" src="http://plusmo.com/res/graphics/fbplusmo.gif">Subscribe with Plusmo</feedburner:feedFlare><feedburner:feedFlare href="http://www.thefreedictionary.com/_/hp/AddRSS.aspx?http%3A%2F%2Ffeeds.feedburner.com%2Fmobasheri-atom" src="http://img.tfd.com/hp/addToTheFreeDictionary.gif">Subscribe with The Free Dictionary</feedburner:feedFlare><feedburner:feedFlare href="http://www.bitty.com/manual/?contenttype=rssfeed&amp;contentvalue=http%3A%2F%2Ffeeds.feedburner.com%2Fmobasheri-atom" src="http://www.bitty.com/img/bittychicklet_91x17.gif">Subscribe with Bitty Browser</feedburner:feedFlare><feedburner:feedFlare href="http://www.newsalloy.com/?rss=http%3A%2F%2Ffeeds.feedburner.com%2Fmobasheri-atom" src="http://www.newsalloy.com/subrss3.gif">Subscribe with NewsAlloy</feedburner:feedFlare><feedburner:feedFlare href="http://www.live.com/?add=http%3A%2F%2Ffeeds.feedburner.com%2Fmobasheri-atom" src="http://tkfiles.storage.msn.com/x1piYkpqHC_35nIp1gLE68-wvzLZO8iXl_JMledmJQXP-XTBOLfmQv4zhj4MhcWEJh_GtoBIiAl1Mjh-ndp9k47If7hTaFno0mxW9_i3p_5qQw">Subscribe with Live.com</feedburner:feedFlare><feedburner:feedFlare href="http://mix.excite.eu/add?feedurl=http%3A%2F%2Ffeeds.feedburner.com%2Fmobasheri-atom" src="http://image.excite.co.uk/mix/addtomix.gif">Subscribe with Excite MIX</feedburner:feedFlare><feedburner:feedFlare href="http://download.attensa.com/app/get_attensa.html?feedurl=http%3A%2F%2Ffeeds.feedburner.com%2Fmobasheri-atom" src="http://www.attensa.com/blogs/attensa/WindowsLiveWriter/BadgeredintoBadges_10C02/attensa_feed_button5.gif">Subscribe with Attensa for Outlook</feedburner:feedFlare><feedburner:feedFlare href="http://www.webwag.com/wwgthis.php?url=http%3A%2F%2Ffeeds.feedburner.com%2Fmobasheri-atom" src="http://www.webwag.com/images/wwgthis.gif">Subscribe with Webwag</feedburner:feedFlare><feedburner:feedFlare href="http://www.podcastready.com/oneclick_bookmark.php?url=http%3A%2F%2Ffeeds.feedburner.com%2Fmobasheri-atom" src="http://www.podcastready.com/images/podcastready_button.gif">Subscribe with Podcast Ready</feedburner:feedFlare><feedburner:feedFlare href="http://www.flurry.com/pushRssFeed.do?r=fb&amp;url=http%3A%2F%2Ffeeds.feedburner.com%2Fmobasheri-atom" src="http://www.flurry.com/images/flurry_rss_logo2.gif">Subscribe with Flurry</feedburner:feedFlare><feedburner:feedFlare href="http://www.wikio.com/subscribe?url=http%3A%2F%2Ffeeds.feedburner.com%2Fmobasheri-atom" src="http://www.wikio.com/shared/img/add2wikio.gif">Subscribe with Wikio</feedburner:feedFlare><feedburner:feedFlare href="http://www.dailyrotation.com/index.php?feed=http%3A%2F%2Ffeeds.feedburner.com%2Fmobasheri-atom" src="http://www.dailyrotation.com/rss-dr2.gif">Subscribe with Daily Rotation</feedburner:feedFlare><entry>
   <title>تشنه‌مه، تشنه‌شونه، تشنه‌شونه ... تشنه‌گی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/mobasheri-atom/~3/rFFj6CK2O38/001839.php" />
   <id>tag:mobasheri.khazzeh.com,2010://14.1839</id>
   
   <published>2010-05-28T20:39:36Z</published>
   <updated>2010-05-29T04:04:49Z</updated>
   
   <summary>زیر صفر دو کس این سال‌های نکبت اخیر بُِر خورده‌اند در فضای ادبیات و هنر، حال آن که دست بالا زردنویس بوده‌اند و چماق‌دار و اصلا میلی ندارم اسمی ازشان ببرم. همین که بدانند جایی در باره‌ی ضعف‌شان هم واکنشی...</summary>
   <author>
      <name>shahab</name>
      
   </author>
   
      <category term="ادبيات" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
      <category term="تله‌ويزيون" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
      <category term="روزنوشت‌ها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
      <category term="سينما" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mobasheri.khazzeh.com/">
      &lt;strong&gt;زیر صفر&lt;/strong&gt;
دو کس این سال‌های نکبت اخیر بُِر خورده‌اند در فضای ادبیات و هنر، حال آن که دست بالا زردنویس بوده‌اند و چماق‌دار و اصلا میلی ندارم اسمی ازشان ببرم. همین که بدانند جایی در باره‌ی ضعف‌شان هم واکنشی نشان داده می‌شود، خوش‌خوشان‌شان می‌شود که دیده شده‌اند. پس خیلی خیلی عادی از کنارشان می‌گذرم و نمی‌بینم‌شان.

&lt;strong&gt;به احترام جوزانی و به خاطر سنگینی تحمل‌ناپذیر جنگ و خون‌ریزی&lt;/strong&gt;
در عوض، کسانی هستند در ادامه‌ی بودنی که همیشه شریف! حتا اگر این زمانه‌ی نکبت - تکرار مؤکد می‌کنم - قدرشان نشناسد و مجالی که فراهم می‌کنند برای عرضه‌ی اثرشان یک فضای متناقض ترسیم کند. این طور می‌شود که کارهایی پاک به درستی دیده نمی‌شوند. حالا این حکایت &lt;a href="http://www.sourehcinema.com/People/People.aspx?Id=138112030176"&gt;مسعود جعفری جوزانی‌&lt;/a&gt;ست با «&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/در_چشم_باد"&gt;در چشم باد&lt;/a&gt;»ش که با همه‌ی شرافت‌اش در تله‌ویزیون حضرات هرز می‌رود.
از این معضل متناقض تله‌ویزیون دیدن و ندیدن، با تلفن هم‌راه حرف زدن و نزدن، از دولت حقوق گرفتن و نگرفتن، و امثال آن که بگذریم، فکر می‌کنم باید منصفانه با محتوای هر اثری در وادی هنر و ادب روبه‌رو شد. حالا این حکایت «در چشم باد» است که به رغم همه‌ی کاستی‌هایش و اطنابی که در کارهای بلند با آن روبه‌رو می‌شویم، یک پروداکشن بزرگ است، در تمامی ابعاد؛ کاری که فیلم‌نامه دارد - به معنی واقعی کلمه - کاری که دکوپاژ دارد، کاری که بازی دارد، کاری که نقش‌هایش شخصیت دارند ...
چه نمایی بود آن‌جا که خانم پزشک دارد زخم مجروحی را درمان می‌کند و مجروح دیگری می‌گوید «تشنه‌مه» و طلب آب می‌کند و او سر حرف را با طرف باز می‌کند که چه دختر خوش‌گلی دارد تا حواس‌اش از آب پرت شود که برای حال‌اش خوب نیست و دمی بعد که سرش پایین است و اولی هم آب می‌طلبد، دستی که عکس دخترک را گرفته در کف، آویزان می‌شود و تصویر می‌رود روی چهره‌ی جان‌باخته‌ی مجروح با لبان خشکیده‌اش و همه چیز می‌شود «تشنه‌شونه تشنه‌شونه»! (بخشی از مجموعه که جمعه، هفت خرداد از شبکه‌ی اول پخش شد.)
و بماند که چه سرمایه‌های کلانی به اسم سینمای جنگ به باد رفته و حاصل‌اش شده خوش‌بینانه یک مشت کار شعاری، نصفه‌نیمه، اکشن و بدبینانه شده هم‌چنان آثاری با یک مشت صفت منفی: شعاری حال به هم زن، نصفه‌نیمه‌ی مهوع، اکشن توخالی!
به یادم می‌آید مجموعه‌ی «آژانس دوستی» و فیلم «&lt;a href="http://www.iranactor.com/films/1364/jadehhayeh%20sard.htm"&gt;جاده‌های سرد&lt;/a&gt;» که نقش او در تولید و ساخت‌شان، سندی‌ست برای مدعای بودن همیشه شریف جوزانی.

&lt;strong&gt;مرا با ادبیات انگار کاری نیست، هست؟&lt;/strong&gt;
&lt;a href="http://blog.khabgard.com"&gt;سید خواب‌گرد&lt;/a&gt; که &lt;a href="http://blog.khabgard.com/statics.asp?id=-3583532"&gt;پیش‌نهاد داد برای معرفی آثار داستانی‌‌یی که در سال ۸۷ منتشر شده‌اند و من نوعی وب‌لاگ‌نویس پسندیده‌ام&lt;/a&gt;، فارغ از همه‌ی بحث‌های حاشیه‌یی‌اش که کار به درست و نادرست‌شان ندارم، واقعا به فکر افتادم که چه چیزهایی خوانده‌ام. رفتم میان کتاب‌ها گشتم و خوانده‌ها را از انبوه نخوانده‌ها بیرون کشیدم.
«&lt;a href="http://ketabamoon.blogsky.com/1387/07/28/post-81/"&gt;ها کردن&lt;/a&gt;» و «انتخاب» (&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/سیمین_دانشور"&gt;+&lt;/a&gt;) که هشتادوششی بوده‌اند، «&lt;a href="http://www.qoqnoos.ir/showbook.asp?id=1652"&gt;ماجرا از این قرار بود که ...&lt;/a&gt;» (&lt;a href="http://pandopan.blogspot.com/"&gt;+&lt;/a&gt;) و «خرت و پرت جمع‌کن» هم که هشتادوهشتی. کارهای &lt;a href="http://karimmasihi.blogspot.com/"&gt;یوریک کریم مسیحی&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://www.jenopari.com/article.aspx?id=23"&gt;میترا الیاتی&lt;/a&gt; را هم که دوست داشته‌ام بخوانم، هنوز نخوانده‌ام. «&lt;a href="http://www.ermia.ir/booklist.aspx?id=5"&gt;بیوتن&lt;/a&gt;» هم که بیش‌تر از چند صفحه اجازه نداد پیش بروم از بس حس کردم دارد حرف زور می‌زند، گیرم که پرداخت زبانی داشته باشد و روایت‌اش فلان و بهمان.

&lt;img alt="imnotsparrow.jpg" src="http://mobasheri.khazzeh.com/imnotsparrow.jpg" width="360" height="240" class="mt-image-none" style="" /&gt;

خلاصه این که از میان آثار چاپ‌شده برای بار نخست در سال ۸۷ تنها «من گنجشک نیستم» &lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/مصطفی_مستور"&gt;آقای مستور&lt;/a&gt; را خوانده‌ام و بس.* حالا با این اوصاف، اصلا محلی از اعراب دارد که من بیایم فهرست بدهم که یک و دو و سه؟ گذشته از این و هر چند در این فاصله، همه‌ی کتاب‌خوانی‌ام این نبوده، و با همه‌ی تشنه‌گی‌ام برای خواندن، مرا با ادبیات انگار کاری نیست، هست؟**

&lt;strong&gt;اشاره:&lt;/strong&gt;
این نوشته هیچ انسجام و یک‌پارچه‌گی‌یی ندارد. این هم یک جورش هست دیگر! آخر این روزهای خردادی، وقتی ادبیات رسانه‌یی شده محملی برای هجویه‌ی شکنجه، ناموس، اعتصاب، اعدام، بازداشت، زندان و همین طور بگیر و برو تا آخر، مگر می‌توانی به سر و ته نوشته‌ات فکر کنی؟ همین که می‌نویسی هنر کرده‌ای.

&lt;strong&gt;پانویس:&lt;/strong&gt;
* نمی‌دانم چرا نشانی پای‌گاه وب مصطفا مستور را نمی‌توانم باز کنم و ببینم! برای این که چند خطی از کتاب «من گنجشک نیستم» را بخوانید، این &lt;a href="http://adomide.wordpress.com/2009/08/08/من-گنجشک-نیستم/"&gt;نوشته&lt;/a&gt; را در وب‌لاگ «جای خالی داشتن» بخوانید. البته نگفته نگذارم به نظرم این اثر در اندازه‌ی داستان‌های کوتاه نویسنده نیست و حتا فکر می‌کنم «استخوان خوک و دست‌های جذامی» رمان به‌تری‌ست.
در ضمن، دو باره که شناس‌نامه‌ی کتاب را نگاه می‌کنم، می‌بینم همین کتاب هم سال ۸۷ چاپ نشده. در آن سال به ثبت کتاب‌خانه‌ی ملی رسیده اما در اردی‌بهشت ۸۸ از زیر چاپ در آمده است. پس همین هم ...
** یک توضیح کلی هم این که، متأسفانه نتوانستم پیوندهای مناسبی برای مدخل‌های این نوشته بیابم، مثل «آژانس دوستی» یا «انتخاب» سیمین دانشور.

&lt;strong&gt;پی‌نوشت:&lt;/strong&gt;
«&lt;a href="http://barzakhmag.com/final/archives/text/000022.html"&gt;در برزخ خورشید طلوع می‌کند&lt;/a&gt;» و به این ترتیب، هر چند با مقداری کندی و تأخیر، بالاخره «&lt;a href="http://barzakhmag.com/"&gt;برزخ&lt;/a&gt;» آف‌تابی شد.
      
   &lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?a=rFFj6CK2O38:cq7i0qtPZQ4:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?a=rFFj6CK2O38:cq7i0qtPZQ4:qj6IDK7rITs"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?d=qj6IDK7rITs" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/mobasheri-atom/~4/rFFj6CK2O38" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://mobasheri.khazzeh.com/archives/text/001839.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
   <title>مدرسه‌یی که می‌رفتم</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/mobasheri-atom/~3/MPIF4Rnj_s8/001837.php" />
   <id>tag:mobasheri.khazzeh.com,2010://14.1837</id>
   
   <published>2010-05-02T08:17:32Z</published>
   <updated>2010-05-02T11:29:00Z</updated>
   
   <summary>من و دایی کوچک‌‌ام که با من چهار سال فاصله‌ی سنی دارد، به مدرسه‌ی ابتدایی عشایری می‌رفتیم.* از سال بعد آذین (+) هم به آن‌جا می‌آمد. سه سالِ اول تا سوم ابتدایی را به آن‌جا می‌رفتم تا این که به...</summary>
   <author>
      <name>shahab</name>
      
   </author>
   
      <category term="روزنوشت‌ها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mobasheri.khazzeh.com/">
      من و دایی کوچک‌‌ام که با من چهار سال فاصله‌ی سنی دارد، به مدرسه‌ی ابتدایی عشایری می‌رفتیم.* از سال بعد &lt;a href="http://mobasheri.khazzeh.com/archives/text/1539.php"&gt;آذین&lt;/a&gt; (&lt;a href="http://www.forough.net/14/shahab.htm"&gt;+&lt;/a&gt;) هم به آن‌جا می‌آمد. سه سالِ اول تا سوم ابتدایی را به آن‌جا می‌رفتم تا این که به خاطر دیدگاه‌های رایج اول انقلاب که همه چیز می‌بایست یک‌دست می‌شد و این حرف‌ها، گند زدند به هیکل اداره‌ی آموزش و پرورش عشایری و عملا نظام مدرسه به هم خورد. از سال بعد، والدین‌ام مرا فرستادند به مدرسه‌ی دیگری و فرصت این که بیش‌تر با ارحام پولادیان هم‌کلاس باشم و در درس خواندن با هم رقابت کنیم، پیش نیامد. راستی، ارحام فوت‌بال‌اش هم خیلی خوب بود.**
در آن سال‌های تنگ‌نا و شروع جنگ، از همان اول ابتدایی که بودم آزمایش‌گاه علوم داشتیم و با میکروسکوپ تجربه‌ی کار کردن و دیدن پیدا کردم. مدرسه‌مان زمین بازی داشت، برنامه‌ی نمایش فیلم برای‌مان می‌گذاشتند در یک سالن اجتماعات مبله‌ی درست و حسابی. کتاب‌خانه داشتیم و معلم‌ها به کتاب و روزنامه خواندن حتا عادت‌مان می‌دادند و همان وقت‌ها، کلاس دوم که بودم، کتاب «درخت عناب خانم جان» از &lt;a href="http://www.goodreads.com/author/show/885989._"&gt;قدسی قاضی‌نور&lt;/a&gt; را که می‌خواندم، در دل‌‌ام هراسی می‌افتاد از زیرپله‌ی مدرسه که مثلا محل تنبیه و ترساندن بچه‌هاست وقتی که شیطنت می‌کنند. امری که هیچ وقت شاهدش نبودم و چیزی در باره‌ی آن تنبیهات هیچ وقت بر من ثابت نشد در مدرسه‌ی عشایری.
آن روزها که مدارس دوشیفته و کم‌کم سه‌شیفته می‌شدند و تشکیل کلاس‌های درس توی چادرهایی که در حیاط مدارس می‌زدند، داشت رایج می‌شد، صبح و عصر به مدرسه می‌رفتیم یک‌سره. صبح‌ها سه تا کلاس داشتیم از هشت تا یازده و نیم با دو تا زنگ تفریح که فرصتی بود برای با بچه‌ها دنبال هم کردن، بالا بلندو بازی کردن، شش خانه پریدن و حیران گوش دادن به ترکی و لری بر و بچه‌های عشایر، که فارس بودم. عصرها هم دو ساعت کلاس داشتیم. سال اول آقای فریدونی معلم‌ام بود که چون کت و شلوار کودکانه‌یی اما هم‌رنگ و شبیه به او برای‌ام خریده بودند، یک حس هم‌ذات‌پنداری خوبی با او داشتم و بچه‌ها هم به‌ام می‌گفتند آقا معلم کوچولو. سال بعد خانم مه‌تاب با آن شلیته‌ی قشقایی‌اش و تور زیبایی که بر سر می‌انداخت و عاشق‌اش بودیم همه‌ی هم‌کلاسی‌ها، و سال سوم هم خانم سهامی که دیگر شهری شده و مانتو و روسری می‌پوشید، معلم‌ام بودند. در کلاس دوم خانم معلمی هم داشتم به نام خانم ترک‌نژاد که خوزستانی - فکر کنم آبادانی - بود و از اولین مهاجران جنگ به شیراز. خیلی مهربان و دوست‌داشتنی، و در راستای اقدامات انقلابی، جداگانه درس دینی و پرورشی به‌مان می‌داد. بعدها شنیدم که در اثر تصادفی از دنیا رفته است، اما به صحت خبر اطمینانی ندارم. (امیدوارم خبر ناراستی بوده باشد!) خانم سهامی دو تا دختر داشت: سیما و سهیلا، که سیما از من بزرگ‌تر بود اما با سهیلا هم‌سن و هم‌کلاسی بودم. اگر کسی مناسبات مادر و فرزندی‌شان را موقع خانه رفتن نمی‌دید، با آن جذبه و جدیتی که خانم سهامی سر کلاس داشت، مگر کسی بو می‌برد که دخترش هم در همان کلاس است؟ نه، ... اشتباه کردم. وقتی خانم سهامی معلم‌ام بود، دیگر با سهیلا در یک کلاس نبودیم. آری، دیگر کلاس‌هامان را که مختلط بود در سال اول و دوم، به برکت انقلاب و فرآیند صیانت از ناموس دین و مسائلی از این دست، درست یادم نمی‌آید از وسط‌های سال دوم یا از ابتدای سال سوم، جدا کرده بودند: پسرانه، دخترانه و این شد که سهیلا در سوم دخترها درس می‌خواند و من در سوم پسرها. بعد از منحل شدن اداره‌ی عشایری هم که کلا مدرسه پسرانه شد. انگاری دخترهای عشایر می‌رفتند بر دست مادرشان گلیم و جاجیم می‌بافتند و یاد می‌گرفتند چه طور از ده یازده ساله‌گی نوک پستان به دهان نوزادشان بگذارند، به‌تر بود. آخر، به جوانان غیور عشایر در جنگی که به درازا می‌کشید، سخت نیاز بود. بگذریم از این حواشی که به مدرسه دیگر ربط ندارند.
آری، در سال اول تحصیل من، خانم ناظمی بود که با کت و دامن وقتی روی پله‌های ورودی کریدور می‌ایستاد، از ته حیاط مدرسه مثل یک سرباز صفر که بو کشیده حضور سپه‌بدی را از چندصد متری، حساب می‌بردیم ازش. حساب که نه، یک جور احترام خاص بود، از بس که ابهت و شکوه داشت آن زن. آن خانم محترم که بود؟ هم‌سر آقای &lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/محمد_بهمن‌بیگی"&gt;محمد بهمن‌بیگی&lt;/a&gt; بزرگ! و آن اسم برای همه‌ی بچه‌ها و بزرگ‌ترهای مدرسه، از دربان و سرای‌دار بگیر تا دانش‌آموز و معلم و مدیر، یک جای‌گاهی داشت مثل همان که کمال آتاترک برای ملت هم‌سایه.

&lt;img alt="bahmanbeigi.jpg" src="http://mobasheri.khazzeh.com/bahmanbeigi.jpg" width="360" height="320" class="mt-image-none" style="" /&gt;

من که عشایر نبودم به یمن هم‌کاری &lt;a href="http://www.google.com/reader/item/tag:google.com,2005:reader/item/76815af0d5cada36"&gt;بابابزرگ‌ام&lt;/a&gt; با اداره‌ی عشایری و دوستی‌اش با آقای بهمن‌بیگی، به آن مدرسه می‌رفتم. دایی کوچک‌ام هم همین طور. آن دوستی، سبب شده بود تا مستقیم و غیرمستقیم کارهای آن مرد بزرگ بشود تجربه‌ی زیسته‌ی من و چه اقبالی که داشتم، برای همان سه سالِ کودکانه. یادش به خیر! هم یاد آن سال‌ها هم یاد آن مدرسه هم یاد آقای بهمن‌بیگی، که همه‌شان خاکستر شده‌اند و مرده‌اند حالا!

&lt;strong&gt;پانویس‌ها:&lt;/strong&gt;
* در باره‌ی دایی کوچک‌ام بعدتر خواهم نوشت. یک جورهایی سال‌های کودکی و نوجوانی‌ام را با او گذرانده‌ام و دوست بوده‌ایم سال‌های سال.
** سال‌ها بعد که در دبیرستان و به طور اتفاقی باز با هم هم‌کلاس شدیم، دیگر از آن دوستی کودکانه خبری نبود. یک جور حجب نوجوانانه مانع می‌شد تا به روزهای قدیم برگردیم. دیگر رقابتی در کار نبود، اما یادم هست که هم‌چنان ارحام خوب فوت‌بال بازی می‌کرد.

&lt;strong&gt;پی‌نوشت:&lt;/strong&gt;
حواس‌تان هست، این مرد بزرگ که معلمی کم‌نظیر هم بود، درست در آستانه‌ی روزی که به نام معلم معروف است، درگذشته است؟
      
   &lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?a=MPIF4Rnj_s8:Lxo4TUFnrF8:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?a=MPIF4Rnj_s8:Lxo4TUFnrF8:qj6IDK7rITs"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?d=qj6IDK7rITs" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/mobasheri-atom/~4/MPIF4Rnj_s8" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://mobasheri.khazzeh.com/archives/text/001837.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
   <title>حضور در دعوا و بیداری آخر سال</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/mobasheri-atom/~3/0ERwGG7EKrA/001827.php" />
   <id>tag:mobasheri.khazzeh.com,2010://14.1827</id>
   
   <published>2010-03-19T08:56:55Z</published>
   <updated>2010-03-19T09:37:08Z</updated>
   
   <summary>درآمد: توأمانی حس نیاز به سکوت و اتفاق مسدود کردن در و دروازه‌ی این صفحه، یک جور غبار مرگ بر این‌جا پاشید. درست است که راه دیدن این‌جا بدون مانع سخت و دشوار شده، اما به هر حال، می‌شود نوشت...</summary>
   <author>
      <name>shahab</name>
      
   </author>
   
      <category term="ادبيات" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
      <category term="تأملات" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
      <category term="روزنوشت‌ها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
      <category term="سينما" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
      <category term="عكس و عكاسی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mobasheri.khazzeh.com/">
      &lt;strong&gt;درآمد:&lt;/strong&gt;
توأمانی حس نیاز به سکوت و اتفاق مسدود کردن در و دروازه‌ی این صفحه، یک جور غبار مرگ بر این‌جا پاشید. درست است که راه دیدن این‌جا بدون مانع سخت و دشوار شده، اما به هر حال، می‌شود نوشت و با کمی دردسر هم دید. کرکره خواسته و ناخواسته پایین آمده و حالا که آخر سال است، انگار به یاد آورده‌ام چیزی را گوشه‌یی گذاشته‌ام، فقط آمده‌ام سرکی بکشم، جست‌وجویی بکنم و زود بروم. این که بعدا برگردم این‌جا معلوم نیست و اهمیتی هم ندارد بازگشتن یا بازنگشتن. (خیلی بی‌ربط یاد داستان «آن‌جا بودن» افتادم از &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Jerzy_Kosinski"&gt;جرزی کوزینسکی&lt;/a&gt; که در آن «چنسِ باغ‌بان» موقع خروج از خانه‌ی متروکه‌ی بی‌ورثه کلیدهایش را جا گذاشت و دیگر هرگز برنگشت.)*

&lt;strong&gt;دعوا:&lt;/strong&gt;
دی‌روز یک دعوای عمیق کردم. منظورم از عمیق اشاره به بار اتفاقی‌ست که افتاد. دعوایی که کردم نه زد و خورد داشت نه حتا رودررو بود نه در آن الفاظ رکیکی رد و بدل شد، اما در نهایت خشونت.
هرچند دل‌گیر هستم از آن‌چه پیش آمده، اما چه خوب! درست که فکر می‌کنم خوش‌حال‌ام از رخ دادن این اتفاق و مثل یک سیلی محکم که آدم را از جا می‌پراند، مرا از جریان مسخره‌ی روزمره‌گی کشید بیرون. اگر این اتفاق نمی‌افتاد، در ادامه‌ی مسیر روزمره‌ی مدارا کردنی که در واقع عینیتِ تن دادن به عادت کردن به باری به هر جهت بودن است، پیش می‌رفتم و به خاطر مشغله‌هایی که به هم‌راه‌اش بود هیچ به فکر هم نمی‌افتادم که: "ابله، داری به باد می‌دهی همین یک مشت باقی مانده از هستی‌ات را بی آن که فکر کنی! مردن‌ات دور نیست، گیرم چند سال دیگر در مقیاس یکی دو دهه (که واقعا اگر به این روال باشد، مفت‌اش هم گران است حتا یکی چند سال‌اش). بیدار شو!"

&lt;img alt="walter-schels.jpg" src="http://mobasheri.khazzeh.com/walter-schels.jpg" width="360" height="189" class="mt-image-none" style="" /&gt;

&lt;strong&gt;بیداری:&lt;/strong&gt;
حرف از مرگ که شد، یاد نوشته‌ی «&lt;a href="http://ghaloghil.persianblog.ir/post/47/"&gt;مرض مرگ&lt;/a&gt;» رضا کلاهی افتادم. تازه نیست، اما همیشه قابل تأمل است.** همین طور یاد یک مجموعه‌ی خاص افتادم: «&lt;a href="http://www.wellcomecollection.org/whats-on/exhibitions/life-before-death.aspx"&gt;زنده‌گی در آستانه‌ی مرگ&lt;/a&gt;». توضیحی نمی‌دهم، وقتی هر کسی می‌تواند برود ببیند که ماجرا چیست.
و همین طور یک مجموعه‌ی تله‌ویزیونی از یکی دو سال قبل به خاطرم آمد که ساخته‌ی بهرام عظیم‌پور بود به اسم «بیداری» (&lt;a href="http://www.najvan.blogfa.com/post-63.aspx"&gt;+&lt;/a&gt;). ظاهرا این نام را از حدیثی از امام علی ابن ابوطالب برگرفته بود که نقل به مضمون می‌گوید: «همه‌گان در خواب‌اند، تنها زمانی که می‌میرند بیدار می‌شوند.»
حالا اگر بیدار نشده‌ام، باز خوب که کمی حواس‌ام جمع شده است. باید خیلی بیش‌تر مراقبت کنم و معطلِ گذران همین جوری روزها نمانم. زمان منتظر من نمی‌ماند!

&lt;strong&gt;اشارات و توضیحات:&lt;/strong&gt;
* این کتاب نام اصلی‌اش being there است. مرحوم &lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%82%D8%A7%D8%B6%DB%8C_(%D9%85%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85)"&gt;قاضی&lt;/a&gt; با هم‌کاری یک نفر دیگر که به خاطر ندارم‌اش (شاید آقای میرزا صالح)، آن را ترجمه کرد. قبل از مرگ او با نام «عروج» به چاپ رسید و بعد از مرگ‌اش، ظاهرا آن دیگری نام «حضور» را ترجیح داده است. نسخه‌یی از این کتاب که داشتم وچاپ «نشر نیلوفر» بود، سال‌هاست گم شده. از این داستان &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0078841/"&gt;فیلمی&lt;/a&gt; (&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Being_There_(film)"&gt;+&lt;/a&gt;) هم ساخته شده که گویا «&lt;a href="http://www.imdb.com/name/nm0000634/"&gt;پیتر سلرز&lt;/a&gt;» آخرین نقش‌آفرینی‌اش در این کار بوده است.
** نسخه‌ی ویراسته‌ی این مطلب در شماره‌ی بیست مجله‌ی «&lt;a href="http://www.forough.net"&gt;فروغ&lt;/a&gt;» (اسفند ۱۳۸۸)، که هم‌چنان سبزِ سبز، به چاپ رسیده است.

&lt;strong&gt;پانویس:&lt;/strong&gt;
عکس‌های هم‌راه این نوشته از همان مجموعه‌ی «&lt;a href="http://www.wellcomecollection.org/whats-on/exhibitions/life-before-death.aspx"&gt;زنده‌گی در آستانه‌ی مرگ&lt;/a&gt;» اثر «&lt;a href="http://www.lensculture.com/schels.html"&gt;والتر شِلز&lt;/a&gt;» است.
      
   &lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?a=0ERwGG7EKrA:Nga8oInaKkU:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?a=0ERwGG7EKrA:Nga8oInaKkU:qj6IDK7rITs"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?d=qj6IDK7rITs" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/mobasheri-atom/~4/0ERwGG7EKrA" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://mobasheri.khazzeh.com/archives/text/001827.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
   <title>نوشته‌یی که منتشر نمی‌شود</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/mobasheri-atom/~3/vwRW7ABpIZ8/001816.php" />
   <id>tag:mobasheri.khazzeh.com,2010://14.1816</id>
   
   <published>2010-02-06T20:58:38Z</published>
   <updated>2010-02-06T21:15:51Z</updated>
   
   <summary>. . . . . . پی‌نوشت: نوشته‌یی که ندیدیدش، از همان ابتدا بنا بود قیچی شود در این روزها. و همین طور عکسی که جایش خالی‌ست. شاید روزگارانی دیگر ......</summary>
   <author>
      <name>shahab</name>
      
   </author>
   
      <category term="روزنوشت‌ها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mobasheri.khazzeh.com/">
      .
.
.

&lt;img alt="nothing.jpg" src="http://mobasheri.khazzeh.com/nothing.jpg" width="35" height="35" /&gt;
.
.
.

&lt;strong&gt;پی‌نوشت:&lt;/strong&gt;
نوشته‌یی که ندیدیدش، از همان ابتدا بنا بود قیچی شود در این روزها. و همین طور عکسی که جایش خالی‌ست. شاید روزگارانی دیگر ...
      
   &lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?a=vwRW7ABpIZ8:PEfFxIZwETw:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?a=vwRW7ABpIZ8:PEfFxIZwETw:qj6IDK7rITs"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?d=qj6IDK7rITs" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/mobasheri-atom/~4/vwRW7ABpIZ8" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://mobasheri.khazzeh.com/archives/text/001816.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
   <title>هوا بس ناجوان‌مردانه سرد است؟</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/mobasheri-atom/~3/ePX0wnzM97w/001813.php" />
   <id>tag:mobasheri.khazzeh.com,2010://14.1813</id>
   
   <published>2010-01-22T21:34:22Z</published>
   <updated>2011-12-03T06:10:05Z</updated>
   
   <summary>بهمن ماه است. می‌خواستم در میانه‌ی این فصل که هیچ نشانی از زمستان ندارد - حتا بعد از ظهر پنجره را باز گذاشته بودم تا هوای اتاق تازه شود - بنویسم از دوستان غایب، سجده‌گاه عبادت‌گران، خطوط کف دست‌ام و...</summary>
   <author>
      <name>shahab</name>
      
   </author>
   
      <category term="ادبيات" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
      <category term="روزنوشت‌ها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mobasheri.khazzeh.com/">
      بهمن ماه است. می‌خواستم در میانه‌ی این فصل که هیچ نشانی از زمستان ندارد - حتا بعد از ظهر پنجره را باز گذاشته بودم تا هوای اتاق تازه شود - بنویسم از دوستان غایب، سجده‌گاه عبادت‌گران، خطوط کف دست‌ام و خطوطی که جدا از هم اند و گاه هم‌دیگر را قطع می‌کنند. همین طور بنویسم از نیاز به امید و صلح و از ضرورت و دش‌واری صبر و صبوری. یک باره، سوز سرمای غریبه‌یی، بی‌ربط به فصل، در میانه‌ی این خواهش دل‌ام را لرزاند - پنجره را بایست می‌بستم؟ اصلا مگر به باز بودن‌اش هوایم تازه می‌شد؟
و این شد که ننوشتم. پنجره را هم بستم. مگر نه این که خطوط بر هم نیافتاده بودند؟

&lt;img alt="jafabrit.jpg" src="http://mobasheri.khazzeh.com/jafabrit.jpg" width="360" height="248"/&gt;

حتا همین را که دارم حالا می‌نویسم زیادی‌ست. به‌تر نیست قلم را به کناری بگذارم، صفحه کلید را هم به کناری دیگر و زیپ دهان‌ام را بکشم، وقتی این‌چنین هوای نفس کشیدن‌ام بس ناجوان‌مردانه سرد است و بگویم گور بابای هر چه خط است؟
آری، این طوری به‌تر است. می‌روم تا به روزمره‌گی‌هایم مشغول شوم، به امتحان‌هایی که در پیش دارم، حالا که پنجره را بسته‌ام، بی‌خیال تازه‌گی هوا ...
بهمن ماه است. خط ها کج و معوج می‌شوند، و نمی‌دانم چرا من سردم است در این زمستان بی‌روح! همین است اصلا که حس نوشتن از سرم پریده. یک چندی ...

&lt;strong&gt;پانویس:&lt;/strong&gt;
* عنوان نوشته اشاره دارد به بندی از شعر «&lt;a href="http://www.shereno.com/file.php?id=237"&gt;زمستان&lt;/a&gt;» سروده‌ی «&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86_%D8%AB%D8%A7%D9%84%D8%AB"&gt;اخوان ثالث&lt;/a&gt;».
** در تصویر عکسی از کار «کورین» معروف به «&lt;a href="http://jafabrit.blogspot.com/"&gt;جافا - بریت&lt;/a&gt;» دیده می‌شود.

&lt;strong&gt;پی‌نوشت خصوصی:&lt;/strong&gt;
نمی‌دانی عصر که بی‌هوا آمدی چه آرام شدم!
      
   &lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?a=ePX0wnzM97w:y_KwfP1RSs8:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?a=ePX0wnzM97w:y_KwfP1RSs8:qj6IDK7rITs"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?d=qj6IDK7rITs" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/mobasheri-atom/~4/ePX0wnzM97w" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://mobasheri.khazzeh.com/archives/text/001813.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
   <title>خَستَمه</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/mobasheri-atom/~3/xObNMXZULhU/001790.php" />
   <id>tag:mobasheri.khazzeh.com,2009://14.1790</id>
   
   <published>2009-11-29T19:36:19Z</published>
   <updated>2009-11-29T20:09:59Z</updated>
   
   <summary> پی‌نوشت: گور بابای دستور خط و هر چيز ديگه‌يی. وقتی «خستته» اين چيزها سرت نمی‌شه، می‌شه؟ اين هم برای خالی نبودن عريضه: «خسته‌گی»...</summary>
   <author>
      <name>shahab</name>
      
   </author>
   
      <category term="روزنوشت‌ها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mobasheri.khazzeh.com/">
      &lt;img alt="fatigue.jpg" src="http://mobasheri.khazzeh.com/fatigue.jpg" width="360" height="270" /&gt;

&lt;strong&gt;پی‌نوشت:&lt;/strong&gt;
گور بابای دستور خط و هر چيز ديگه‌يی. وقتی «خستته» اين چيزها سرت نمی‌شه، می‌شه؟
اين هم برای خالی نبودن عريضه:
«&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Fatigue_(medical)"&gt;خسته‌گی&lt;/a&gt;»
      
   &lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?a=xObNMXZULhU:4LqANe5s7bQ:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?a=xObNMXZULhU:4LqANe5s7bQ:qj6IDK7rITs"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?d=qj6IDK7rITs" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/mobasheri-atom/~4/xObNMXZULhU" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://mobasheri.khazzeh.com/archives/text/001790.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
   <title>سفر (۲): نه به خفت، نه به چریک بودن و بالاخره مهاجرت</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/mobasheri-atom/~3/xpUZ3g-hU38/001555.php" />
   <id>tag:mobasheri.khazzeh.com,2009://14.1555</id>
   
   <published>2009-06-19T12:48:26Z</published>
   <updated>2009-06-19T13:10:48Z</updated>
   
   <summary>صفر خوب، این هم از سخنان مقام ره‌بری در نماز جمعه که متن و حاشیه‌اش نقطه‌ی عطفی‌ست در سیر منحنی اتفاقات این چند روزه‌ی پس از انتخابات ریاست جمهوری دهم. شخصا قصد ارائه‌ی هیچ تحلیلی در این باره ندارم. همین...</summary>
   <author>
      <name>shahab</name>
      
   </author>
   
      <category term="تأملات" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
      <category term="سينما" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
      <category term="مسائل اجتماعی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mobasheri.khazzeh.com/">
      &lt;strong&gt;صفر&lt;/strong&gt;
خوب، این هم از &lt;a href="http://zamaaneh.com/news/2009/06/post_9414.html"&gt;سخنان مقام ره‌بری در نماز جمعه&lt;/a&gt; که متن و حاشیه‌اش نقطه‌ی عطفی‌ست در سیر منحنی اتفاقات این چند روزه‌ی پس از انتخابات ریاست جمهوری دهم. شخصا قصد ارائه‌ی هیچ تحلیلی در این باره ندارم. همین که نشستم سر تا به ته را گوش کردم، کافی‌ست.
پیشاپیش اشاره می‌کنم که ادامه‌ی این نوشته الزاما واکنشی به این سخنان یادشده نیست. هرچند این گفتار و آن اندیشه‌یی که از آن حرف خواهم زد، توأم که بشوند، یک فضای تشدید شده درست می‌کنند.

&lt;strong&gt;یک&lt;/strong&gt;
دی‌شب در راه خانه که پیاده و خسته قدم‌زنان بودم به این فکر می‌کردم که چه شرایطی پیش روست. به این نتیجه رسیدم که زنده‌‌گی در این  مرز و بوم با توجه به حاکمیتِ غالب در آن یا جایی برای تحرک آزادِ اندیشه‌ی دگرگونه‌ی چون منی باقی نمی‌گذارد و حتا آن را خوار و خفیف می‌شمارد یا او را اگر با آن سرسختانه ناسازگار باشد چه بسا به سمت واکنشی چریکی سوق دهد. من نه بی‌تحرکی و خفیف شدن را بر می‌تابم نه بعد از این کم و بیش در آستانه‌ی چهل ساله‌گی بودن (می‌بینید آدم چه زود جوانی را پشت سر می‌گذارد؟) و هیچ تجربه‌ی واقعی از زنده‌گی را زیستن، حال و حوصله‌ دارم که چریک بشوم. نه برادر جان! این از من گذشته است. به هیچ کس هم توصیه‌اش را نمی‌کنم، به اتکای کمی آشنایی با تاریخ معاصر جهان.
حالا که دو گزینه‌ی پیش رو را نمی‌خواهم چه باید کردن؟
به گزینه‌ی دیگری می‌شود رسید، بی آن که چیستی‌اش به وضوح روشن باشد و می‌دانم در این شکل، تنها گریزی‌ست از وضع موجود به یک بودِ نامعلوم: «مهاجرت»؛ این که جاکن شوی و خانه بردوش بگیری تا در ورای این سرزمین، آن سوی مرزها، جایی زمین‌اش بگذاری.
نگویید که چه زود جا می‌زنی و شانه از بار مسؤولیت خالی می‌کنی. واقعا این طور نیست. این اندیشه غم‌گین‌ام می‌کند که سخت از متاع ارج‌مند فرهنگ و هنر به خاطر موقعیت ملتهب سایه افکنده بر همه‌ی جوانب زنده‌گی‌ام (ناشی از شرایط کلی جامعه گرفته تا تأثیر مصائب خرد و درشت روزمره‌گی‌هایم)، دور افتاده‌ام. چه زبان‌ها که نیاموخته‌ام، چه شهرها که ندیده‌ام، چه داستان‌ها که نخوانده‌ام، چه تصویرها که ندیده‌ام و چه و چه و چه‌های دیگر. اصلا اگر نمی‌پذیرید، عیبی ندارد، بگذارید به حساب کم آوردن‌ام!
گذشته از همه‌ی حرف‌ها، این را هم شنیده‌اید: «فرشته‌گان از آن‌ها که بر خود ستم کردند و جان می‌بازند، می‌پرسند: "مگر چه می‌کردید؟" پاسخ می‌دهند: "آخر، ما بر زمین خوار و زبون بودیم." باز پرسند: "آیا زمین چنان گسترده نبود که در آن مهاجرت کنید؟" ...» این برگردان بخشی از &lt;a href="http://www.rasekhoon.net/song/download-6810.aspx"&gt;آیه‌ی ۹۷ سوره‌ی نساء&lt;/a&gt; است. در آیه‌ی بعد محلی برای عذر و بهانه‌ی آنان که امکان مهاجرت داشته باشند و هم‌چنان بر جای خود درجا بزنند، باقی نمی‌ماند.*
منتظر این سند و جور کردن یک وجه دینی نبودم تا به فکر بیفتم، اما جدا دارم به این «سفر» می‌اندیشم. دور نمی‌بینم رفتن را.

&lt;img alt="emperor-and-assassin.jpg" src="http://mobasheri.khazzeh.com/emperor-and-assassin.jpg" width="360" height="238" /&gt;

&lt;strong&gt;دو&lt;/strong&gt;
فیلم بی‌نظیری دارد &lt;a href="http://www.imdb.com/name/nm0155280/"&gt;چن کایگه&lt;/a&gt;، کارگردان چینی، به نام «&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/The_Emperor_and_the_Assassin"&gt;امپراتور و آدم‌کش&lt;/a&gt;» که خیلی سال پیش آن را دیده‌ام. تا آن‌جا که یادم مانده، در این فیلم به نوبت هاله‌ی قدسی اطراف چند چیز که به طور ناخودآگاه در وجود هر کسی شکل می‌گیرد، فرو می‌پاشد؛ یکی تعصب بر آب و خاک، دیگری تعصب بر نسب و نژاد، دیگری تعصب بر مذهب و شریعت و آخر حتا، تعصب بر عشق.
به گذشته‌ام که نگاه و به چشم‌انداز روبه‌رو فکر می‌کنم، می‌بینم همین سیر را – نه حتما به همان ترتیب – قدم زده و می‌زنم. این‌جاست که تمام تبعات هجران سفر را می‌شود به خود قبولاند و تحمل کرد.

&lt;strong&gt;سه&lt;/strong&gt;
تابستان که بیاید، می‌خواهم چند مسافرت کم و بیش کوچک بروم، پیش‌درآمد و تمرینی برای آن بزرگ‌تر.


* «&lt;a href="http://www.natoor.com/2009/06/1552.php"&gt;این پایان قصه است ...&lt;/a&gt;»، نوشته‌ی پدرام رضایی‌زاده با استنادی مشابه.

&lt;strong&gt;پانویس:&lt;/strong&gt;
عکسی که می‌بینید، نمایی از فیلم «امپراتور و آدم‌کش» را نشان می‌دهد (برگرفته از &lt;a href="http://www.sonypictures.com/classics/emperorandassassin/index.html"&gt;پای‌گاه رسمی فیلم&lt;/a&gt;).

در ضمن، این نوشته کاملا مستقل است، اما بخش دوم از یک سلسله است.
بخش اول این بود: «&lt;a href="http://mobasheri.khazzeh.com/archives/text/1124.php"&gt;سفر (۱): سفر، زیارت، سلوک&lt;/a&gt;»
      
   &lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?a=xpUZ3g-hU38:n1iUHxmuv3M:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?a=xpUZ3g-hU38:n1iUHxmuv3M:qj6IDK7rITs"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?d=qj6IDK7rITs" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/mobasheri-atom/~4/xpUZ3g-hU38" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://mobasheri.khazzeh.com/archives/text/001555.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
   <title>حالا که سبز پوشیده‌ام</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/mobasheri-atom/~3/Wc2p0VKrB60/001512.php" />
   <id>tag:mobasheri.khazzeh.com,2009://14.1512</id>
   
   <published>2009-05-29T11:45:11Z</published>
   <updated>2009-05-30T23:05:30Z</updated>
   
   <summary>پیش از هر چیز: این همه ننوشتن‌هایم در این‌جا نه نشانه‌ی تعطیلی و فراموش‌کاری و ... است. من در فاصله‌ی دو نوشته‌ی اخیر این‌جا، در جاهای دیگر و برای دیگران نوشته‌ام. نوشته‌هایی که به لحاظ گونه، وب‌لاگی نبوده‌اند و از...</summary>
   <author>
      <name>shahab</name>
      
   </author>
   
      <category term="مسائل اجتماعی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mobasheri.khazzeh.com/">
      &lt;strong&gt;پیش از هر چیز:&lt;/strong&gt; این همه ننوشتن‌هایم در این‌جا نه نشانه‌ی تعطیلی و فراموش‌کاری و ... است. من در فاصله‌ی دو نوشته‌ی اخیر این‌جا، در جاهای دیگر و برای دیگران نوشته‌ام. نوشته‌هایی که به لحاظ گونه، وب‌لاگی نبوده‌اند و از این رو، طبیعتا سر از این وب‌لاگ در نیاورده‌اند، مثلا &lt;a href="http://www.forough.net/7th-Year/155/poetique.htm"&gt;نقد شعری&lt;/a&gt; که در مجله‌ی فروغ منتشر کرده‌ام و گزارش‌هایی که برای مدرسه‌ی فمینیستی نوشته‌ام. (&lt;a href="http://femschool.info/spip.php?article2556"&gt;+&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://femschool.info/spip.php?article2567"&gt;+&lt;/a&gt;) به هر حال، این توضیح مقدماتی برای تبرئه از نوشتن تا حدی می‌تواند به کار آید، هرچند دلایل شخصی دیگری هم در میان بوده که هی مانع شده تا نوشته‌های کوتاه و بلندی که انگ این‌جا بوده‌اند، یا درج نشوند، یا نصفه نیمه رها شوند یا حتا در نطفه خفه!

&lt;strong&gt;هنوز هم ژانرش وحشته، که البته با مقداری فانتزی می‌شه تاب‌اش آورد ...&lt;/strong&gt;
بعد از یک ارجاع مختصر به &lt;a href="http://mobasheri.khazzeh.com/archives/text/۱۴۲۳.php
"&gt;نوشته‌ی بیست و دو بهمن ۸۷&lt;/a&gt;، لازم به توضیح مفصلی نیست که بعد از آمدن خاتمی به عرصه‌ی انتخابات تا ام‌روز که میانه‌ی راه تبلیغات رسمی چهار کاندیدای تأیید صلاحیت‌شده برای این میدان است، چه گذشته است. عبدالله نوری که مشخص بود پا به میدان نمی‌گذارد، خاتمی هم که با آمدن میرحسین موسوی به نفع او کنار رفت و اینک حامی تمام‌عیار اوست. از طرفی، به پندار من، نه به خاطر میل و خواسته‌یی ایجابی، که به خاطر وهم یک هراس ناشناخته، &lt;a href="http://khordaad.com/"&gt;هواداران اصلاحات ساختاری&lt;/a&gt; سر از اردوگاه شیخ اصلاحات در آورده‌اند. این روزها هم هرچند جبهه‌یی ضد احمدی‌نژاد شکل گرفته، اما در میان اصلاح‌طلبان حامی موسوی و کروبی هم بحث انتقادی چنان بالا گرفته و گاه چنان عنان‌گسیخته می‌شود که ماهیت توهین‌آمیز، استهزاکننده و دشمن‌شادکن به خود می‌گیرد.
به هر حال، من فراموش نمی‌کنم که مطالبات من نوعی که ایده‌‌ی اصلاحات ساختاری به مذاق‌ام خوش آمده و مباحث فرهنگی و اجتماعی را محل پرداختن به ریشه‌ی بسیاری از معضلات واپس‌گرایی و عقب‌مانده‌گی می‌دانم، هیچ گاه در این انتخاباتِ محدود قابل جمع آمدن نیست. با این همه، به خاطر همان عینیت عمل‌گرایانه‌یی که به آن در نوشته‌ی یادشده اشاره کرده‌ام و به آن پای‌بند هستم، در این شرایطی که مثل دیدن یک فیلم با ژانر وحشت است، بی‌تردید نمی‌توانم بی‌تفاوت بنشینم. ضمن اعتراض به همه‌ی فرآیندهای نارسا و معیوب این جمهوری نصفه نیمه، با کمی تخیل ورزیدن، انگار که وسط همان فیلم وحشت خاطره‌ی دیدن فیلمی فانتزی در ذهن زنده می‌کنم، مهار کنش و واکنش‌ام را به دست می‌گیرم تا به هر صدای قیژ ناگهانی از جا نپرم، تا آرام آرام به خاطر هول فیلمی که پخش می‌شود در عمق جایی که نشسته‌ام چپیده نشوم و اتفاقا به آن کسی که پخش‌کننده‌ی فیلم است بفهمانم که زهی خیال باطل، دیگر نوبت آن که من از این نمایش‌ها بترسم، گذشته!

&lt;strong&gt;حالا که به سبز بودن می‌رسم ...&lt;/strong&gt;
این طور است که دست به انتخاب می‌زنم و پا به میدان می‌گذارم، با قبول همه‌ی فراز و فرودهای کار. خوب، در این بده بستان اجتماعی - سیاسی، روی‌کردم این است که هرچند در شور فرو بروم و آرام نگیرم، اما حرمت‌شکنی نکنم و چنین رفتاری را بر نتابم. سعی‌ام بر این است تا با نگاهی متین و معقول سخن خود را مطرح کنم و می‌دانم همین است که مؤثر است. علاوه بر این‌ها، قصدی هم بر این ندارم که رأی کسی را مایه‌ی تأسف بدانم و تحقیر کنم و به اصرار نظری را برگردانم و یک رأی بدزدم و از این جور کارها. به نظرم هر کسی که اندیشه‌مندانه به نظری رسیده، این حق را دارد که تصمیم‌‌اش محترم شمرده شود، چه نخواهد رأی بدهد چه گزینه‌ی انتخابی‌اش هر یک از نام‌زدهای حاضر باشد. نهایتِ تلاش من، اطلاع‌رسانی و شورآفرینی‌ست، بدون هیچ اجبار و الحاحی.

&lt;img alt="cypress.jpg" src="http://mobasheri.khazzeh.com/cypress.jpg" width="360" height="239" /&gt;

خلاصه این که بعد از تبیین منش و روش‌ام، به تأکید مطرح می‌کنم که انتخاب عملی من، به عنوان یک شخصیت حقیقی، در این دوره‌ی انتخابات آقای میرحسین موسوی‌ست.* همان طور هم که گفتم همه‌جوره وارد معرکه می‌شوم، همین است که مثلا هم‌راه با موج سبز در فیس‌بوک &lt;a href="http://www.facebook.com/profile.php?id=565032986&amp;ref=profile"&gt;عکس‌ام را سبز می‌کنم&lt;/a&gt;، در دنیای واقعی مچ‌بند سبز می‌بندم و ابایی ندارم از تبلیغ‌اش به صورت شفاهی و وارد گفت‌وگو بشوم با این و آن، در هر کجا.
به جای این که حالا هم بنشینم به توضیح و تشریح دلایل‌ام برای این انتخاب، فارغ از این که اهمیتی داشته باشد غریبه و آشنا در باره‌ی این رفتار و تصمیم چه‌گونه می‌اندیشد، تنها اکتفا می‌کنم به معرفی چند نوشته که اگر کسی علاقه دارد، برود بخواند:
- «&lt;a href="http://maitham.persianblog.ir/"&gt;اگه بارون بزنه، آخ، اگه بارون بزنه، یا آب، نان، آزادی&lt;/a&gt;»
ملاحظاتی درباره‌ی میرحسین موسوی، سیدمحمد خاتمی، و دیگران، و البته انتخابات؛
- «عامل بی‌نظمی» (تا حالا در چهار بند &lt;a href="http://blog.hadisabbagh.com/1388/03/%d8%b9%d8%a7%d9%85%d9%84-%d8%a8%db%8c%e2%80%8c%d9%86%d8%b8%d9%85%db%8c/"&gt;۱&lt;/a&gt; ، &lt;a href="http://blog.hadisabbagh.com/1388/03/%d8%b9%d8%a7%d9%85%d9%84-%d8%a8%db%8c%e2%80%8c%d9%86%d8%b8%d9%85%db%8c-%db%b2/"&gt;۲&lt;/a&gt; ، &lt;a href="http://blog.hadisabbagh.com/1388/03/%d8%b9%d8%a7%d9%85%d9%84-%d8%a8%db%8c%e2%80%8c%d9%86%d8%b8%d9%85%db%8c-3/"&gt;۳&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://blog.hadisabbagh.com/1388/03/%d8%b9%d8%a7%d9%85%d9%84-%d8%a8%db%8c%e2%80%8c%d9%86%d8%b8%d9%85%db%8c-%db%b4/"&gt;۴&lt;/a&gt; )
	مروری بر وقایع، عمل‌کرد شخصیت‌ها، سابقه‌ی انتخابات، رفتارهای انتخاباتی و اخلاق سیاسی؛
- «&lt;a href="http://tasbihi.khazzeh.com/archives/text/001509.php"&gt;اکنون گیس‌کشی بر سر چیست؟&lt;/a&gt;»
	نقدی بر روی‌کرد دعوا با موسوی به جای حمایت از کروبی؛
- «&lt;a href="http://sibestaan.malakut.org/archives/2009/05/post_711.shtml"&gt;همین دموکراسی هدایت‌شده و استصوابی&lt;/a&gt;»
	توجه به فرصت انتخابات برای به دست آوردن و به دست دادن تصویر جامع‌تری از «خود»؛
- «&lt;a href="http://www.iran-emrooz.net/index.php?%2Fpolitic%2Fmore%2F18022%2F"&gt;شما در آن سال‌ها کجا بودید؟&lt;/a&gt;»**
	کشتار ۶۷ را فرصت‌طلبانه دست‌مایه‌ی سیاست لحظه‌یی مقابله با رقیب انتخاباتی قرار دادن؛
- «&lt;a href="http://behzadview.blogspot.com/2009/05/blog-post.html"&gt;چرا در انتخابات شرکت می‌کنم؟&lt;/a&gt;»
	یادداشت گام به گام یک جامعه‌شناس که در ده بند به گزینه‌ی رأی دادن می‌رسد؛
- «&lt;a href="http://noghtevis.blogspot.com/2009/05/blog-post_24.html"&gt;انتخاب‌گری&lt;/a&gt;»
	حق رأی ندادن، امتیاز رأی دادن و انتخاب گزینه‌ی میرحسین موسوی نه به عنوان یک انتخاب ایده‌آلی؛
- «&lt;a href="http://www.bazgooftan.blogfa.com/post-156.aspx"&gt;من با افتخار رأی می‌دهم&lt;/a&gt;»
	رأی دادن یک «چپ دموکرات» در قامت یک شهروند ایرانی، که الزاما به ایرانی بودن‌اش هم افتخار نمی‌کند؛
- «&lt;a href="http://sirhermes.blogspot.com/2009/05/blog-post_27.html"&gt;از لحاظ هیه&lt;/a&gt;»
	یادداشتی طنز و بر شمردن دلایلی شکمی، شخصی، ظاهربینانه، خام، احساسات‌گرایانه، بی‌منطق و سست‌پایه برای انتخاب موسوی!
چه بسیار نوشته‌های دیگر هم که خواندنی هستند و از معرفی‌شان در می‌گذرم، به خاطر این که دارم در فوران داده‌ها غرق می‌شوم. البته این نوشته را هم تازه یافته‌ام و خوانده‌ام. بخوانید که در این «&lt;a href="http://aknoun.blogspot.com/2009/05/blog-post_29.html"&gt;دو هفته‌ی دیگر تمام می‌شود&lt;/a&gt;»، هش‌دارهای به‌جایی داده شده است. اما راستی، حیف است &lt;a href="http://sarve.ir/news/947.php"&gt;نوشته‌ی «محسن مخمل‌باف»&lt;/a&gt; را در آستانه‌ی انتخابات نخوانده بگذارید!


&lt;strong&gt;یادداشت:&lt;/strong&gt;
* اگر انتخابات به مرحله‌ی دوم کشیده شود، نظرم را همان وقت اعلام خواهم کرد.
** برای دیدن این نوشته، اگر در ایران هستید، نیاز به فیلترشکن دارید.

&lt;strong&gt;اشاره:&lt;/strong&gt; عکس تعدادی سرو را در یک مرتع از زاویه‌ی دید «سرجو پیتامتز» نشان می‌دهد. امتیاز عکس متعلق به &lt;a href="http://www.corbis.com
"&gt;پای‌گاه کوربیس&lt;/a&gt; است.
      
   &lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?a=Wc2p0VKrB60:OzmBlfTdGrw:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?a=Wc2p0VKrB60:OzmBlfTdGrw:qj6IDK7rITs"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?d=qj6IDK7rITs" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/mobasheri-atom/~4/Wc2p0VKrB60" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://mobasheri.khazzeh.com/archives/text/001512.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
   <title>نیستیِ نوشته</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/mobasheri-atom/~3/1uylA_UU7P0/001463.php" />
   <id>tag:mobasheri.khazzeh.com,2009://14.1463</id>
   
   <published>2009-03-31T20:02:04Z</published>
   <updated>2009-04-01T04:24:02Z</updated>
   
   <summary>پیش از هر چیز: گاه آماده‌ای تا بنویسی، خوب هم می‌دانی از چه، اما ... یا درگیر کاری هستی که مجال‌ات نمی‌دهد یا از خسته‌گی کاری که دمی از آن خلاص شده‌ای، امان بیداری‌ات بریده می‌شود یا دل‌زده‌ی حواشی بی‌مقدار...</summary>
   <author>
      <name>shahab</name>
      
   </author>
   
      <category term="تأملات" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
      <category term="تله‌ويزيون" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
      <category term="روزنوشت‌ها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mobasheri.khazzeh.com/">
      &lt;strong&gt;پیش از هر چیز:&lt;/strong&gt;
گاه آماده‌ای تا بنویسی، خوب هم می‌دانی از چه، اما ...
یا درگیر کاری هستی که مجال‌ات نمی‌دهد
یا از خسته‌گی کاری که دمی از آن خلاص شده‌ای، امان بیداری‌ات بریده می‌شود
یا دل‌زده‌ی حواشی بی‌مقدار همان کار حوصله‌ات را بی‌رنگی محض در بر می‌گیرد.
در هر یک از این موقعیت‌ها، موقعیت‌های «نیستی»، دیگر «هستی» نوشتن معنایی ندارد.
گاه دوست داری بنویسی، اما جدا از ندانستن، حس و حال‌ات مناسب نوشتن نیست، حتا اگر مجال‌اش باشد و اسباب نوشتن هم دم دست. این وقت‌ها تقلا هم که بکنی راه به جایی نمی‌بری و باز همان حکایت «نیستی» نتیجه می‌شود و مصداق نداشتنِ «هستی» نوشته‌یی که بیارزد.
همه‌ی این احوالات و شرایط منجر می‌شوند به تعطیلی، که البته هیچ ربطی به تعطیلات نوروزی ندارد. (راستی، نوروزتان مبارک! امیدوارم سال خوبی در پیش رو مزمزه کنید!)
خلاصه این که، این چند خط تنها شرحی بود برای غیبت!

&lt;strong&gt;۱&lt;/strong&gt;
از چه بنویسم؟ از ...
از تجربه‌ی «&lt;a href="http://www.facebook.com"&gt;فیس‌بوک&lt;/a&gt;» که هم وقت می‌رباید هم لذت به هم‌راه می‌آورد؟ و از همه‌ی تجربه‌های تکراری جوامع مجازی که هم‌چنان وابسته‌اش هستیم؟
از نشست ادبی شنبه شب‌ها که در میانه‌ی راه مرور کارهای «&lt;a href="http://www.sadeghhedayat.com"&gt;هدایت&lt;/a&gt;» هی غایب بوده‌ام؟ از حیف شدن نبودن‌ام وقت بازخوانی «&lt;a href="http://www.sokhan.com/hedayat/dash-akol.pdf"&gt;داش آکل&lt;/a&gt;» که مرجان، عشق‌اش، او را کشت هر شب هر شب تا به زخم تیزی جان داد؟
از رفتن آن سید و آمدن این سید در عرصه و صحنه‌ی سیاستِ این مملکتِ به شدت عامی و دست و پا زدن هم‌چون غریق در مرداب تعصب به سنت؟
از یادآوری شبانه‌ی خاطره‌ی «میم» بنویسم و فیلم «&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0095765/"&gt;سینما پارادیزو&lt;/a&gt;» (&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Cinema_Paradiso"&gt;+&lt;/a&gt;) و پخش اتفاقی همان فیلم در همان شب از یک شبکه‌ی تله‌ویزیونی ماه‌واره‌یی و این که درست در نمای پیاپی بوسیدن‌های سانسورشده به خواب رفتم؟
از «کلاه قرمزی» و «پسرعمه زا» و دیگر عروسک‌ها که آدم غم‌گین می‌شود وقتی به این فکر می‌کند زنده نیستند تا واقعا این چنین بخندند و حرف بزنند؟ (&lt;a href="http://zamaaneh.com/radioblog/2009/03/post_352.html"&gt;+&lt;/a&gt;)
از انباشته شدن کتاب‌ها، نشریات کاغذی، حلقه‌های فیلم و صفحات بازمانده‌ی پای‌گاه‌های وب که نخوانده و ندیده‌ام‌شان؟
از شلوغی محیط و فضای «&lt;a href="http://www.forough.net/gallery/index.htm"&gt;گالری – بوفه‌ی فروغ&lt;/a&gt;» در شب‌های راه‌اندازی و همه‌ی بیم و امیدها، خوف و رجاهای چنین کاری که به شراکت دوست و آشنا واردش شده‌ام؟ یا از خاص بودن شب حضور «شمس» و خواندن شعر «خواب کبرا» و همه‌ی حواشی گپ و گفت‌های شاعرانه‌ی آن جمع کوچک؟ (لب حرف‌های شمس همان بود که در &lt;a href="http://www.forough.net/4th%20Year/Year%2084/81/poetry%20workshop.htm"&gt;کارگاه شعر «فروغ»&lt;/a&gt; گفته.) یا حتا از ساعات تنهایی‌ام که به شنیدن ترانه‌خوانی و نوازنده‌گی «سهیل نفیسی» (&lt;a href="http://www.rfi.fr/actufa/articles/111/article_5585.asp"&gt;+&lt;/a&gt;) گذشته و «نغمه‌های سکوتِ» &lt;a href="http://www.hermesrecords.com/Bauer.htm"&gt;آندرا باؤر&lt;/a&gt;؟ (قصه‌ی این گالری – بوفه که خود حکایت مفصلی‌ست پر از طعم‌های مختلف، اصلا عینیت همه‌ی تناقض‌نماهای ممکن است و متصور.)
یا این که ...

&lt;img alt="the-dream.jpg" src="http://mobasheri.khazzeh.com/the-dream.jpg" width="360" height="259" /&gt;

اصلا چه‌طور است از «&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Absurdism"&gt;پوچی&lt;/a&gt;» در معنای زنده‌گی بنویسم و میل به «&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Sleep"&gt;خواب&lt;/a&gt;»؟ خواب که می‌گویم، نه کنایه به مرگ می‌زنم، نه! همان خواب بی‌دغدغه‌یی که کابوس و &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Night_terror"&gt;هراس‌های شبانه&lt;/a&gt; در آن نیست و هی بعد از آنی بیداری در می‌ربایدت، از بس که خسته‌ای. از همان خوابی بنویسم که نمی‌گذارد و فرصت نمی‌دهد تا بیداری‌ات شکلی بگیرد و پوچ نباشد، و خودش هم خالی خالی‌ست. (باز هم راستی، یادتان می‌آید نماهای پایانی آخرین قسمت سریال تله‌ویزیونی «بیداری» را که «بهرام عظیم‌پور» ساخته بود؟ (&lt;a href="http://www.cinemaema.com/NewsArticle3980.html"&gt;+&lt;/a&gt;) نقل قولی می‌شد از امام علی به این مضمون که: «مردم همه در خواب‌اند، تنها وقتی می‌میرند، بیدار می‌شوند.» حالا این خاطره چه ربطی داشت یا دارد به نگاه من به خواب و پوچی امر مستقلی‌ست. اصلا بی‌خیال!)

&lt;strong&gt;۲&lt;/strong&gt;
نه! از چیزی، هیچ چیز، نمی‌نویسم ...

* نقاشی‌یی که در میانه‌ی متن درج شده، به نام «رؤیا» و اثر &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Friedrich_von_Amerling"&gt;فردریش ون آمرلینگ&lt;/a&gt; است.
      
   &lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?a=1uylA_UU7P0:kSve3l5p-0M:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?a=1uylA_UU7P0:kSve3l5p-0M:qj6IDK7rITs"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?d=qj6IDK7rITs" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/mobasheri-atom/~4/1uylA_UU7P0" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://mobasheri.khazzeh.com/archives/text/001463.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
   <title>غریب‌تر از داستان تخیلی یا ساعت مچی جانِ هارولد کریک را ...</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/mobasheri-atom/~3/M2eMJpAuJVs/001440.php" />
   <id>tag:mobasheri.khazzeh.com,2009://14.1440</id>
   
   <published>2009-02-26T09:22:51Z</published>
   <updated>2009-03-30T21:09:00Z</updated>
   
   <summary>چند سال پیش به طور اتفاقی وارد یک پروژه‌ی بین‌المللی شدم که در آن نقش فنی – آموزشی داشتم و روی‌کرد کلی کار هم ترویج نوعی فعالیت اجتماعی - رسانه‌یی بر بستر اینترنت با استفاده از نرم‌افزار مدیریت محتوای اسپیپ...</summary>
   <author>
      <name>shahab</name>
      
   </author>
   
      <category term="روزنوشت‌ها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
      <category term="سينما" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
      <category term="مسائل اجتماعی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mobasheri.khazzeh.com/">
      چند سال پیش به طور اتفاقی وارد یک پروژه‌ی بین‌المللی شدم که در آن نقش فنی – آموزشی داشتم و روی‌کرد کلی کار هم ترویج نوعی فعالیت اجتماعی - رسانه‌یی بر بستر اینترنت با استفاده از نرم‌افزار مدیریت محتوای &lt;a href="http://spip.net"&gt;اسپیپ&lt;/a&gt; بود. می‌شود حدس زد که این پروژه به سرانجامی که قرار بود، نرسید. شخصیت حقوقی هم‌کار ایرانی این کار از سوی دولت جمهوری اسلامی به خاطر مشارکت بدون مجوز با طرف خارجی و تردید در محل تأمین منابع مالی پروژه (شاید ربطی به چمدان‌های آمریکایی پر از دلار داشته!) متهم شناخته شد و از ادامه‌ی کار منع. به هر حال، طی آن مدت هم‌کاری، با لوران، مهندس فرانسوی هم‌کار در پروژه،* آشنا شدم و کم‌کم این آشنایی به رفاقت هم منجر شد، سر چند خرده هم‌کاری و مشورت متفرقه و متقابل در کارهای دیگر و سفری که در تابستان گذشته به ایران داشت و هم‌راهی کردن‌اش در شیراز. حدود یک ماه قبل، او با من نامه‌نگاری کرد که تعدادی سی‌دی که محصول یک پروژه‌ی مستندسازی و آموزشی‌ست پس از اتمام کار اضافه آمده و اگر من مایل هستم چند تایی از آن‌ها را برای‌ام بفرستد تا بین کسانی که مناسب تشخیص می‌دهم، توزیع کنم. (برای این که شائبه‌یی پیش نیاید، بگویم که محتوای این سی‌دی‌ها نسخه‌ی فارسی‌شده‌ی بخشی از اسناد &lt;a href="http://wikipedia.org"&gt;ویکی‌پدیا&lt;/a&gt;ست که بدون هیچ مانعی در اینترنت قابل دست‌رس‌اند و تنها گردآوری‌شان به این صورت امکان دست‌رسی به آن‌ها را بدون اتصال به اینترنت فراهم می‌آورد.) حالا بعد از دو سه هفته که از موعد دریافت‌شان می‌گذرد و هیچ خبری هم نبود، خانمی از نماینده‌ی شرکت حمل و نقل تماس گرفته که بسته‌ی ارسالی برای من توسط گمرک هوایی تهران توقیف شده است. باید اول خودم یا وکیل قانونی‌ام بروم دفتر این شرکت که بیرون از تهران است تا اوراق مربوط به مالکیت بسته را تحویل بگیرم و بعد هم سری به گمرک بزنم تا هم گمرکی بپردازم هم احتمالا پاسخ‌گو باشم که این سی‌دی‌ها چیستند. پذیرفته هم نیست تا آشنایی که معرفی‌اش بکنم پی‌گیر کار بشود. خلاصه، فکر می‌کنم در این شلوغی آخر سال و با لحاظ همه‌ی حواشی دیگر، به‌تر است قیدشان را بزنم و بخواهم تا این بسته‌ی ارسالی مرجوع شود.
همه‌ی این‌ها را گفتم تا برای‌ام حسابی جا بیفتد که در کجا زنده‌گی می‌کنم و میزان قانونی بودن رفتارها و اقدامات را خوبِ خوب بفهمم.

وقتی پیش از نوشتن داشتم فکر این چیزها را در ذهن‌ام مرور می‌کردم، از یکی از شبکه‌های تله‌ویزیونی فیلمی پخش شد که بارها پیش از این نیز نمایش داده شده بود و هیچ مرتبه نه ترغیب شده بودم که ببینم فیلم را نه فرصت‌اش بود تا باری به هر جهت نگاه‌اش کنم. در وقت‌کشی‌های همین‌جوری صبح یک روز تعطیل، فیلم را دیدم. گذشته از جذابیت‌های ظریف بصری و اجرایی، هر چه بیش‌تر داستان روایت می‌شد، بیش‌تر و بیش‌تر مجذوب‌ام می‌کرد تا این که در اواخر کار شدت کار به مبهوت کردن هم رسید. مطمئنا اگر پایان‌‌بندی هالیوودی فیلم به قولی گونه‌ی فیلم را «&lt;a href="http://www.museum.tv/archives/etv/D/htmlD/dramedy/dramedy.htm"&gt;دِرامدی&lt;/a&gt;» نمی‌کرد، هنوز در بهت تراژیک داستان دست و پا می‌زدم. فیلمی که ازش حرف می‌زنم این بود: «&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0420223/"&gt;غریب‌تر از داستان تخیلی&lt;/a&gt;» (&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Stranger_than_Fiction_(film)"&gt;+&lt;/a&gt;).**

&lt;img alt="timex-wristwatch.jpg" src="http://mobasheri.khazzeh.com/timex-wristwatch.jpg" width="360" height="289" /&gt;

«ساعت مچی جانِ هارولد کریک را ...»***
بعد از این آخرین جمله‌ی راوی فیلم، بی‌معطلی مشغول نوشتن شدم تا شگفتی نامنتظره‌اش را برای خودم ماندگار کنم، ورای آن خودآگاهی مداوم از جایی که در آن زنده‌گی می‌کنم و خوبِ خوب فهمیدنِ ...

در همین میانه، صدای زنگ در خانه آمد. هم‌سایه‌ی نامحترمی بود که بی هیچ مقدمه‌یی شروع کرد به فحاشی در باره‌ی آشغال‌هایی که مدعی بود ساکنان خانه‌ی ما پشت دیوارش ریخته‌اند. فحش‌هایش را که داد، رفت و از پشت آیفون تصویری دیدم که آشغال‌ها را آورد ریخت جلو خانه‌ی ما. یکی دیگر از هم‌سایه‌ها هم که در فضولی، مزاحمت‌گری و بی‌آب‌رویی دست توانایی دارد، داشت در گفت‌وگو با هم‌سایه‌ی دیگری با زبانی ظاهرا منطقی تأیید می‌کرد رفتار آن اولی را که حق‌مان است و الخ. دو سه دقیقه بعد باز صدای زنگ در بلند شد. هم‌سایه‌ی سومی بود که شربت نذری آورده بود به یاد امام در غربت کشته‌شده.
واقعا، باید برای‌ام حسابی جا بیفتد که در کجا زنده‌گی می‌کنم و خوبِ خوب بفهمم اگر فیلمی را که دیدم روایتی غریب و شگفت از یک موقعیت واقعی نشان می‌داد، روزمره‌گی‌های ما شده انباشته از موقعیت‌های طنزآمیزی که به شدت تناقض‌های فانتزی ازشان سرریز می‌کند. آیا این غریب‌تر از داستان تخیلی نیست؟

به‌تر است ساعت مچی‌‌ام را ببندم. شاید ساعت مچی جان مرا هم ...

&lt;strong&gt;پانویس‌ها:&lt;/strong&gt;
* لوران را می‌توانید در فهرست دوستان‌ام در &lt;a href="http://facebook.com"&gt;فیس‌بوک&lt;/a&gt; ببینید.
** باید کمی در باره‌ی «&lt;a href="http://www.imdb.com/name/nm1590998/"&gt;زاک هلم&lt;/a&gt;»، نویسنده‌ی فیلم‌نامه و دیگر کارهایش کنکاش کنم. به شکل ملایمی و بیش‌تر از نظر فرمی، و البته به صورتی متفاوت، کارش آدم را یاد «&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0120601/"&gt;جان مالکوویچ بودن&lt;/a&gt;» می‌اندازد. جالب این که در یک جست‌وجوی سردستی دست‌گیرم شد که یکی از نمایش‌نامه‌های این نویسنده توسط جان مالکوویچ در پاریس به روی صحنه رفته است. (&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Zach_Helm"&gt;+&lt;/a&gt;)
*** هارولد کریگ نام شخصیت اصلی داستان فیلم مد نظر است.
در ضمن، تصویر هم ساعت مچی هارولد را نشان می‌دهد که در ماجرا کارکرد کلیدی دارد. در باره‌ی نوع ساعت به یکی از نوشته‌های وب‌لاگ «&lt;a href="http://watchestate.blogspot.com/2007/03/stranger-than-fiction-timex.html"&gt;بن‌گاه ساعت&lt;/a&gt;» سر بزنید. عکس را هم از آن‌جا برداشته‌ام.

&lt;strong&gt;پی‌نوشت‌ها:&lt;/strong&gt;
۱- درست وسط تنظیم متن برای انتشار که بودم، نامه‌یی از دوست فرانسوی آمد که ظاهرا با پی‌گیری‌هایی که کرده از آن ور مرز،  فهمیده شاید بشود راهی پیدا کرد که با مقداری عملیات ژانگولر از بن‌بست راه در رویی بجوییم. بعدا معلوم می‌شود که چه‌قدر سرانجام خواهد داشت این تقلاها.
۲- به اشاره‌ی یکی از خواننده‌گان متوجه شدم که فیلم یادشده در این نوشته‌ام در برنامه‌ی «&lt;a href="http://cinema1.ch1.iribtv.ir/"&gt;سینما یک&lt;/a&gt;» از سیمای جمهوری اسلامی پخش شده است. از برگردان سردستی نام فیلم به «عجیب‌تر از داستان» و اعتنا به اصل داستان و استعداد فراوان آن برای ممیزی شدن - از کارکرد ساز گیتار در نماها و دیالوگ‌های مهمی از فیلم گرفته تا ارتباط عاطفی هارولد و آنا و نوع لباس پوشیدن او و تاتوهای روی بازویش و دیگر چیزها که در خدمت تصویر کردن تعارض‌های الزامی و درونی ماجرا هستند - می‌شود حدس زد که فیلم به چه وضع اسف‌باری از تله‌ویزیون ایران پخش شده است. به همین خاطر، یادآور می‌شوم که فیلم را از یک شبکه‌ی تله‌ویزیونی ماه‌واره‌یی خارجی دیده‌ام و نوشته‌‌ام، با همه‌ی تأکیدات درون آن، معطوف به نسخه‌ی پاره‌پاره‌نشده‌ی فیلم است.
      
   &lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?a=M2eMJpAuJVs:PX8Hmgc088M:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?a=M2eMJpAuJVs:PX8Hmgc088M:qj6IDK7rITs"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?d=qj6IDK7rITs" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/mobasheri-atom/~4/M2eMJpAuJVs" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://mobasheri.khazzeh.com/archives/text/001440.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
   <title>در مذمت و مدح نظریه‌پردازی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/mobasheri-atom/~3/dZoNgYogYwY/001430.php" />
   <id>tag:mobasheri.khazzeh.com,2009://14.1430</id>
   
   <published>2009-02-16T08:49:13Z</published>
   <updated>2009-02-16T08:55:46Z</updated>
   
   <summary>۱ چند ماه پیش دانش‌جویان رشته‌ی جامعه‌شناسی و ارتباطات در دانش‌گاهی که محل کارم است، می‌خواستند گردهم‌آیی‌یی برگزار کنند برای بررسی آرای آگوست کنت. فارغ از دیدگاه‌های این فیلسوف و اندیشه‌‌مند که صحبت در باره‌اش کار من نیست، به خاطر...</summary>
   <author>
      <name>shahab</name>
      
   </author>
   
      <category term="تأملات" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mobasheri.khazzeh.com/">
      &lt;strong&gt;۱&lt;/strong&gt;
چند ماه پیش دانش‌جویان رشته‌ی جامعه‌شناسی و ارتباطات در دانش‌گاهی که محل کارم است، می‌خواستند گردهم‌آیی‌یی برگزار کنند برای بررسی آرای &lt;a href="http://plato.stanford.edu/entries/comte/"&gt;آگوست کنت&lt;/a&gt;. فارغ از دیدگاه‌های این فیلسوف و اندیشه‌‌مند که صحبت در باره‌اش کار من نیست، به خاطر پیش‌گامی‌اش در سامان دادن به روی‌کرد نوین جامعه‌شناسی و طرح نظریه‌ی &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Positivism"&gt;اثبات‌گرایی (پوزیتیویسم)&lt;/a&gt;، کار این دانش‌جویان فعالیتی مرتبط با حوزه‌ی علمی رشته‌شان بود. با این حال، به خاطر فریاد وا اسلاما و وا مصیبتای تنی چند از استادان و مدرسان که اتفاقا رشته‌ی هیچ کدام‌شان جامعه‌شناسی نبود، بساط این گردهم‌آیی به هم خورد. از انگیزه‌ی پنهانی که در آن اعتراض‌ها نهفته بود، اطمینان ندارم، اما حرف و حدیث‌شان این بود که این مردک اگر نظریه‌پرداز هم بوده، وقتی مروج اندیشه‌ی اومانیسم بوده، شایسته نیست در آن‌جای منزه حتا به بررسی نظرات‌اش بنشینند. خلاصه این که گور بابای نظریه‌‌پردازی‌اش!

&lt;strong&gt;۲&lt;/strong&gt;
چند هفته‌یی از استعفای امام جمعه‌ی پیشین شیراز، آقای &lt;a href="http://www.haerishirazi.ir"&gt;محی‌الدین حائری&lt;/a&gt;، می‌گذرد. از حرف و صحبت‌های متفرقه در باره‌ی چرایی استعفای او می‌گذرم و تنها به &lt;a href="http://www.haerishirazi.ir/shownews.asp?id=564"&gt;سخنی از خودش&lt;/a&gt;، نقل به مضمون، در توضیح این مسأله اکتفا می‌کنم: "برای نظریه‌پردازی در حوزه‌ی علوم انسانی از مسؤولیت کناره می‌گیرم."
این مرتبه نیز قضاوتی نمی‌کنم و نوشتن این چند خط بند دوم تنها به این خاطر است که بگویم چرا به یاد خاطره‌ی بند اول افتادم. حتما آن اساتید دعای خیر به جان آقای حائری خواهند کرد.

      
   &lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?a=dZoNgYogYwY:AObdLSv4dCA:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?a=dZoNgYogYwY:AObdLSv4dCA:qj6IDK7rITs"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?d=qj6IDK7rITs" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/mobasheri-atom/~4/dZoNgYogYwY" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://mobasheri.khazzeh.com/archives/text/001430.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
   <title>ژانرش وحشته ...</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/mobasheri-atom/~3/BX1-EDzSVho/001423.php" />
   <id>tag:mobasheri.khazzeh.com,2009://14.1423</id>
   
   <published>2009-02-10T14:44:29Z</published>
   <updated>2009-02-10T18:29:58Z</updated>
   
   <summary>اشاره‌ی آغازین: خواهش می‌کنم در این نوشته با حوصله به کاربرد واژه‌گان «ذهنیت» و «عینیت» و هم‌خانواده‌هاشان توجه کنید. (+) بالاخره آقای خاتمی هم بعد از همه‌ی کش و واکش‌ها اعلام کرد که وارد عرصه‌ی رقابت برای ریاست جمهوری آینده...</summary>
   <author>
      <name>shahab</name>
      
   </author>
   
      <category term="تأملات" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
      <category term="روزنوشت‌ها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
      <category term="مسائل اجتماعی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mobasheri.khazzeh.com/">
      &lt;strong&gt;اشاره‌ی آغازین:&lt;/strong&gt;
خواهش می‌کنم در این نوشته با حوصله به کاربرد واژه‌گان «ذهنیت» و «عینیت» و هم‌خانواده‌هاشان توجه کنید. (&lt;a href="http://host.uniroma3.it/progetti/kant/field/suob.htm"&gt;+&lt;/a&gt;)

بالاخره آقای خاتمی هم بعد از همه‌ی کش و واکش‌ها &lt;a href="http://www.kalemeh.ir/pages/3450.php"&gt;اعلام کرد&lt;/a&gt; که وارد عرصه‌ی رقابت برای ریاست جمهوری آینده می‌شود. بعد از این اعلام، فارغ از حواشی‌یی که هنوز معلوم نیست به چه سرانجامی منتهی شود، چشم بسیاری انگار نوری در آن دویده است. یک جورهایی برق امیدواری را در عمق نگاه دور و بری‌ها می‌توانی ببینی، اما خودت چه؟

&lt;img alt="khatami-arrival.jpg" src="http://mobasheri.khazzeh.com/khatami-arrival.jpg" width="360" height="241" /&gt;

وقتی پیش خودت خلوت می‌کنی و متمرکز به مسأله به طور ذهنی و عینی می‌‌اندیشی، چند چیز از احوالات‌ات دست‌گیرت می‌شود:
دست‌کم تجربه‌ی امید منجر به یأس در آن هشت ساله‌ی ریاست جمهوری خاتمی و همین طور تجربه‌ی سکرات موت جبهه‌ی مشارکت با نام‌زدی آقای معین در دور قبلی انتخابات و دوران مشعشع فعلی (!) به این باور رسانده است تو را که خرابی خانه علت‌اش در پای‌بست است، نه رونمای ساختمان. به این‌جا که می‌رسی، می‌بینی که با &lt;a href="http://khordaad.com/"&gt;داعیه‌داران «اصلاحات ساختاری»&lt;/a&gt; به لحاظ ذهنی قرابت بیش‌تری داری، اما واقعیت را چه می‌شود کرد؟ با همه‌ی احترامی که منش آقای نوری برمی‌انگیزد، اما روی‌کرد وی و هواداران‌اش تا چه اندازه شدنی‌ست؟ این واقعیتی‌ست که با مشی در پیش گرفته شده از جانب این جبهه، هیچ امیدی برای عبور آقای نوری از صافی‌های ورودی میدان رقابت قابل تصور نیست. آخر، هنوز که اصلاحات ساختاری محقق نشده است که بشود به مجال حضور وی در انتخابات امید بست. نمی‌دانی دقیقا وی و صف‌کشیده‌گان پشت سر او چه هدفی را دنبال می‌کنند، اما دست‌آورد تحرکات‌شان چیزی جز نظریه‌ی الزام و ضرورت اصلاحات ساختاری و بنیادی نیست. و آیا همین حالا این نظریه توسط ایشان مطرح نشده است؟ یعنی نقطه‌ی آخر این تقلاها باز ایستادن در همین مختصات لحظه‌ی اکنون است. خوب، با این اوصاف و با تمایلات عینی عمل‌گرایانه‌ات چه خواهی کرد؟*
هنوز جوابی نداری، اما چندان به پیروزی خاتمی امیدوار نیستی. حتا اگر خاتمی برنده‌ی انتخابات شود، چه تضمینی هست که بتواند قدم از قدم بردارد در این خانه که ... نمی‌شنوید صدای جیر جیر تک‌تک ذرات و عناصر این ساختمان را به محض این که هر قدمی در صحن و شبستان این سرا برداشته می‌شود؟ پس به‌تر است چندان به دست‌آورد قابل اعتنایی در هواداری از خاتمی امیدی نبندی.** (شاید دست بالا بشود در نگاهی سلبی گفت برد خاتمی در انتخابات فقط مانعی برای تداوم نورافشانی هاله‌های قدسی بر بالای سر زمینیان خواهد شد و بس. البته پنداری همین اندازه هم کم چیزی نیست.)

از کلیات سیاست که به جو اجتماعیات پیرامون نزول کنی، باز هم نشانه‌های صحه‌گذار بر ناامیدی‌ات می‌بینی؛ مثلا دعوای روشن‌فکری و فرهنگی خودت و اطرافیان‌ات برای دعوت کردن از چهار تا نویسنده و شاعر که معلوم نیست هم‌فکرشان هستی یا چشم دیدن‌شان را نداری، می‌خواهی بازی‌شان بدهی و به عنوان ابزار نگاه‌شان می‌کنی برای رسیدن به مقاصد فرهنگی‌ات (!) یا هر امکان دیگری، یا نمونه‌ی دیگرش بی‌تصمیمی و سردرگمی فعالان اجتماعی جوانی که باشان سر و کار داری در اندیشیدن به نکته‌ی ساده و البته مهم «انتخاب نقطه‌ی دید و بینش دگرگون» که آیا دغدغه‌اش را دارند یا نه و اگر دارند تا چه اندازه برای‌اش می‌توانند امتیاز و اولویت قائل شوند در کنار گرفتاری روزمره و زندان‌های معیشت. آخر، چه‌طور می‌توان با این وضع و حال حتا به فعالیت و کنش‌گری اجتماعی و فرهنگی خوش‌بین بود؟

&lt;img alt="death-in-eyes.jpg" src="http://mobasheri.khazzeh.com/death-in-eyes.jpg" width="360" height="263" /&gt;

تازه، از این‌ها که بگذری و پایت را بیش‌تر بر زمین سفت بگذاری، می‌بینی که صبح روز تعطیل است، همین بیست‌دوم بهمن. از نان‌وایی بر می‌گردی و آن اولِ وقت، پیرزنی فرتوتْ حیران و درمانده از تو می‌پرسد آیا فلان صندوق رفاه در چند قدم جلوتر که حقوق وظیفه‌ی حداقلی‌‌اش را می‌دهد باز است یا نه و پاسخ منفی‌ات آهی ... آهی از ژرفای نهاد ناتوان‌اش بر می‌خیزاند. یک آن تو هم از رفتن باز می‌ایستی. ذهن‌ات قفل می‌شود و پای عمل‌ات می‌خشکد. چه می‌توانی برای او انجام بدهی، گور بابای سیاست و فرهنگ و فعالیت اجتماعی را هم کرده، هان؟ هیچ ...

بگذار تا از این کوچه هم بگذری و وارد روزمره‌گی‌هات بشوی. حالا که اگر مأیوس نباشی، امیدی هم نداری و برق نهفته در کره‌ی چشم و نگاه این و آن را هپروتی می‌دانی، به‌تر است دست ببری به هر چه پیش از هر چیز دیگر در دست‌رس‌ات می‌آید، فقط برای این که از بی‌تکانی نخشکی.
دست که دراز می‌کنی، حلقه‌ی فیلم «&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0406759/"&gt;چشم&lt;/a&gt;» (&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/The_Eye_(2008_film)"&gt;+&lt;/a&gt;) را که از دوستی امانت گرفته‌ای بر می‌داری. می‌گفت: "ژانرش وحشته ..."


&lt;strong&gt;پانویس:&lt;/strong&gt;
* کاش مقالاتی از این دست بیش‌تر نگاشته و مهم‌تر این که به آن‌ها اعتنا می‌شد: «&lt;a href="http://khordaad.com/sNews.aspx?&amp;Id=421"&gt;معنای قاطعیت چیست؟&lt;/a&gt;» نوشته‌ی محمد مباشری.
** برای آشنایی اجمالی با نگاه هواداران اصلاحات ساختاری به ورود خاتمی به میدان رقابت انتخاباتی – که من تنها ذهنیت نزدیکی با آن‌ها دارم، نگاهی بیندازید به این نوشته: «&lt;a href="http://khordaad.com/sNews.aspx?Id=481"&gt;مردی برای تمرین کردن نه بردن&lt;/a&gt;».

&lt;strong&gt;توضیح عکس‌ها:&lt;/strong&gt;
۱- آقای خاتمی در بیست بهمن ام‌سال در راه جلسه‌ی اعلام ورودش به میدان رقابت انتخابات ریاست جمهوری، عکس از «عابدین طاهرکناره».
۲- عکسی از مجموعه‌ی «مرگ می‌آید و چشمان‌ات را تسخیر می‌کند» (۱۹۶۲)، اثر «&lt;a href="http://www.mariogiacomelli.it/"&gt;ماریو جاکوملی&lt;/a&gt;»، عکاس ایتالیایی.
اصل این عکس‌ها متعلق است به پای‌گاه «&lt;a href="http://www.corbis.com
"&gt;کوربیس&lt;/a&gt;».

      
   &lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?a=BX1-EDzSVho:tXOnszzaZMI:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?a=BX1-EDzSVho:tXOnszzaZMI:qj6IDK7rITs"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?d=qj6IDK7rITs" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/mobasheri-atom/~4/BX1-EDzSVho" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://mobasheri.khazzeh.com/archives/text/001423.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
   <title>«ناجیه» مجری کدام شبکه‌ی تله‌ویزیونی‌ست؟</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/mobasheri-atom/~3/fs_Igp9dZ1g/001410.php" />
   <id>tag:mobasheri.khazzeh.com,2009://14.1410</id>
   
   <published>2009-02-01T19:06:22Z</published>
   <updated>2009-02-01T20:46:52Z</updated>
   
   <summary>پیش‌درآمد هی خواسته‌ام از چیزهای مختلفی که به ذهن‌ام می‌رسیده و قابل می‌دانسته‌ام، بنویسم، اما بنا به دلایلی نشده است. مثلا هفته‌ی پیش در یک روز خاص، راه ورودم به همه‌ی قسمت‌های وب‌لاگ‌ام مسدود شده بود. انگار نه تنها آدمی...</summary>
   <author>
      <name>shahab</name>
      
   </author>
   
      <category term="تله‌ويزيون" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
      <category term="روزنوشت‌ها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
      <category term="مسائل اجتماعی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mobasheri.khazzeh.com/">
      &lt;strong&gt;پیش‌درآمد&lt;/strong&gt;
هی خواسته‌ام از چیزهای مختلفی که به ذهن‌ام می‌رسیده و قابل می‌دانسته‌ام، بنویسم، اما بنا به دلایلی نشده است. مثلا هفته‌ی پیش در یک روز خاص، راه ورودم به همه‌ی قسمت‌های وب‌لاگ‌ام مسدود شده بود. انگار نه تنها آدمی کلید خانه‌اش را گم کرده باشد که حتا سر کوچه راه‌اش را بسته‌اند طوری که نمای خانه‌اش را هم نمی‌تواند ببیند. بعد هم که مشکل برطرف شد، در حال آماده شدن برای سفر بودم و خلاصه، چندی گذشت و خبرها بر هم انبار شدند و من ننوشتم و منتشر نکردم. (و کلا، این اتفاق مهمی نیست، هست؟)

&lt;img alt="little-mona.jpg" src="http://mobasheri.khazzeh.com/little-mona.jpg" width="360" height="320" /&gt;

کم و بیش خیلی از مسائل را هم از یاد برده‌ام، اما بعضی‌هاشان در عرصه‌ی خصوصی مطرح بودند، مثلا عکس‌های روحیه‌بخش دختر کوچولوی دخترخاله‌ام در شب تولدش* و برخی هم در عرصه‌ی عمومی، مثلا &lt;a href="http://www.guardian.co.uk/world/obama-inauguration"&gt;سوگند اوباما&lt;/a&gt; و ورود او به کاخ سفید و شتاب‌اش در اقدامات اصلاحی.
در این فاصله‌ی زمانی اتفاقات دیگری هم در این عرصات رخ داده‌اند که می‌توانم ازشان یاد کنم، مثلا بنشینم و از کم و کیف سفر کوتاه‌ام تعریف کنم، از دیدار دوستان و جلسات کاری رسمی و نیمه‌رسمی و غیررسمی، از فرهنگ &lt;a href="http://www.apple.com"&gt;اپل&lt;/a&gt; (&lt;a href="http://cultofmac.com/"&gt;+&lt;/a&gt;، &lt;a href="http://news.cnet.com/8301-13505_3-9758178-16.html"&gt;+&lt;/a&gt;) و هیجانات مواجهه‌ی شخصی با محصولات آن، از شب‌نشینی با «&lt;a href="http://www.garfield.com/"&gt;گارفیلد&lt;/a&gt;» سی‌ودو ساله (&lt;a href="http://garfield.ir/"&gt;+&lt;/a&gt;) و ... یا این که از &lt;a href="http://www.kalemeh.ir/pages/2918.php"&gt;سخن‌رانی و رفتار اردوغان در ترک اجلاس داووس&lt;/a&gt; که حتا اگر یک پز سیاسی باشد روی پس‌زمینه‌یی از معادلات و معاملات پایاپای ترکیه و اسرائیل و غرب، پز آب‌رومندانه‌یی‌ست و دیگر چیزها.
با این همه، مگر چند خط نوشته مجال چه‌قدر اطلاعات و اخبار دارد؟ ناگزیر از میان آن همه یکی را برمی‌گزینم.

&lt;strong&gt;درآمد&lt;/strong&gt;
حدود دو هفته قبل می‌خواستم متنی بنویسم که این طوری شروع می‌شد: "آیا رسانه‌های خوش‌رنگ و لعاب ام‌روزی که با اتکا به فن‌شناسی‌های پیش‌رفته‌ی ارتباطی دست‌رسی به‌شان آسان شده، تهدیدی برای فرهنگ و تمدن هستند؟" و بعد هم در آن بحث را با زدن زیرآب این پرسش ادامه داده بودم. به هر حال، آن متن ناتمام ماند و به سرانجام نرسید. آخر، این قیافه‌گیری‌های اندیشه‌مندانه‌ی زورکی از من بر نمی‌آید. حالا به خاطر همان بهانه‌یی که انگیزه‌ی نگارش آن نوشته را جور کرده بود، می‌خواهم راوی یک اتفاق بشوم. همین و بس!

&lt;strong&gt;متن روایت&lt;/strong&gt;
تا مدتی قبل، یعنی تا حدود سه هفته پیش، عصرها و شب‌ها، وقتی یکی از افراد خانواده‌مان می‌رفت سراغ تله‌ویزیون خاموش و آن را روشن می‌کرد، می‌توانست بفهمد پیش از او چه کسی پای این دست‌گاه نشسته بوده است. مثلا اگر خواهرم از راه می‌رسید و می‌دید که برنامه‌ی انتخابی یکی از شبکه‌های تله‌ویزیونی چند گانه‌ی جمهوری اسلامی را نشان می‌دهد، می‌دانست که مامان آخرین کسی بوده که از مقابل تله‌ویزیون برخاسته یا این که اگر اول صبح می‌دید که فلان شبکه‌ی پخش فیلم‌های سینمایی از طریق ماه‌واره روی صفحه می‌آید، می‌فهمید که من تا دیروقت داشته‌ام فیلم نگاه می‌کرده‌ام.
اینک و در این چند هفته‌ی اخیر، می‌شود گفت اوضاع دگرگون شده است. عصرها وقتی هر کدام‌مان که تله‌ویزیون را روشن می‌کنیم، همه چیز حکایت از این می‌کند که یک شبکه‌ی تله‌ویزیونی توانسته سلیقه‌ها و خواسته‌های متفاوت‌مان را جذب کند و جواب‌گو باشد. حتا وقتی همین حالا در اتاق نشسته‌ام و دارم این خطوط را می‌نویسم، صدای همان شبکه‌ی تله‌ویزیونی را از هال می‌شنوم، در حالی که مامان‌ام بیننده‌ی آن است، به جای این که طبق معمول گذشته برنامه‌های شبکه‌ی سه، استانی یا جام جم را در این ساعات ببیند. بارها شده است که دو سه نفری با هم بیننده‌ی برنامه‌های مختلف این شبکه شده‌ایم، در حالی که پیش از این، آن همه برنامه‌های مختلف شبکه‌های مختلف اغلب نمی‌توانستند هم‌زمان نظر هر سه مان را جذب خود کنند. اصلا حکایت تعقیب اخبار که خودش ماجرایی بود، برنامه‌های خبری سیمای جمهوری اسلامی یا در خانه‌ی ما بیننده‌یی نداشتند یا مایه‌ی اعصاب خردی بودند، اما تا چند دقیقه قبل صدای «ناجیه غلامی» را می‌شنیدم که داشت سر خط خبرها را مرور می‌کرد. می‌دانید که او مجری خبر کدام شبکه‌ی تله‌ویزیونی‌ست، نه؟

&lt;strong&gt;پانویس:&lt;/strong&gt;
* این عکس‌هایی که می‌بینید، عکس‌های «مونا» کوچولو در حال شیرینی خامه‌یی خوردن است در شبی که یک ساله شد. به خاطر کیفیت پایین عکس‌ها هم عذر می‌خواهم. (از دوربین یک تلفن هم‌راه معمولی چه توقعی می‌شود داشت؟)

&lt;strong&gt;پی‌نوشت:&lt;/strong&gt;
راستی، توقیف بی‌معنی «&lt;a href="http://www.haftan.com"&gt;هفتان&lt;/a&gt;» (&lt;a href="http://khabgard.com/?id=-1075662"&gt;+&lt;/a&gt;) را چه‌طور می‌توان معنی و تفسیر کرد؟


      
   &lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?a=fs_Igp9dZ1g:fBGZFn5tqgQ:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?a=fs_Igp9dZ1g:fBGZFn5tqgQ:qj6IDK7rITs"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?d=qj6IDK7rITs" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/mobasheri-atom/~4/fs_Igp9dZ1g" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://mobasheri.khazzeh.com/archives/text/001410.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
   <title>گیر افتادن، قفلِ بر پا، یا همان خر در گل مانده</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/mobasheri-atom/~3/3BmwYU1OswI/001395.php" />
   <id>tag:mobasheri.khazzeh.com,2009://14.1395</id>
   
   <published>2009-01-18T18:37:41Z</published>
   <updated>2009-05-19T20:08:29Z</updated>
   
   <summary>این ننوشتن‌ها نشانه‌ی بی‌کاری و بی‌میلی نیست، اما قضیه نشان از یک جور قفل بر پای قلم افتادن دارد. حتا همین چند خط هم به ساده‌گی جفت‌وجور نمی‌شود که نظم و نسق بگیرد، هرچند آن‌قدر هجوم اطلاعات ذهن‌ام را خراشیده...</summary>
   <author>
      <name>shahab</name>
      
   </author>
   
      <category term="ادبيات" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
      <category term="روزنوشت‌ها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
      <category term="مسائل اجتماعی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mobasheri.khazzeh.com/">
      این ننوشتن‌ها نشانه‌ی بی‌کاری و بی‌میلی نیست، اما قضیه نشان از یک جور قفل بر پای قلم افتادن دارد. حتا همین چند خط هم به ساده‌گی جفت‌وجور نمی‌شود که نظم و نسق بگیرد، هرچند آن‌قدر هجوم اطلاعات ذهن‌ام را خراشیده است که فهرست بالابلندی دارم از مسائلی که در میانه‌ی اندیشیدن به آن‌هایم، در میانه‌ی خواندن و دیدن‌شان‌ام و کلا در میانه‌ی خیلی کارها و چیزها گیر افتاده‌ام. نه، همان قفل بر پا افتادن به‌تر است.
سخن کوتاه کنم که هر چه پیش‌تر هم بروم چیزی برای گفتن نیست، فقط برای بی‌توشه نبودن نمایی از آن فهرست را رو می‌کنم که شده آینه‌ی دق:
-	مرور «&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Divine_Comedy"&gt;کمدی الاهی&lt;/a&gt;» دانته از باب اهمیت‌اش در روند تطور نظریه‌های ادبی؛
-	«&lt;a href="http://ebooks.adelaide.edu.au/f/fitzgerald/f_scott/gatsby/"&gt;گتسبی بزرگ&lt;/a&gt;» جناب فیتزجرالد؛
-	«&lt;a href="http://cr.middlebury.edu/public/russian/Bulgakov/public_html/"&gt;مرشد و مارگاریتا&lt;/a&gt;»ی بولگاکف که توفیق در خواندن &lt;a href="http://forough.net/7th-Year/149/play.htm"&gt;نمایش‌نامه‌ی خانم سیداصفهانی&lt;/a&gt; سبب شده تا باز به آن مشغول شوم؛
-	مقالات &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/August_Wilhelm_Schlegel"&gt;اشله‌گل&lt;/a&gt; که یکی از تدوین‌گران نظریه‌ی رمانتیسیسم در ادبیات بوده، هم‌راه &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Friedrich_Schlegel"&gt;برادرش&lt;/a&gt;؛

&lt;img alt="Beethoven-Frieze-details.jpg" src="http://mobasheri.khazzeh.com/Beethoven-Frieze-details.jpg" width="360" height="277" /&gt;

-	تابلویی از گوستاو کلیمت به نام &lt;a href="http://www.secession.at/beethovenfries/1902_e.html"&gt;Beethoven Frieze&lt;/a&gt; (که نمی‌دانم ترجمه‌اش چه می‌شود*)؛
-	تعدادی وب‌نوشته‌های مستندِ مردم‌نگارانه‌ی ساکنان غزه و اسرائیل، مثل روزنگارهای «&lt;a href="http://a-mother-from-gaza.blogspot.com/"&gt;مادری از غزه&lt;/a&gt;»؛**
-	یک طرح پژوهشی در وهله‌ی اول به عنوان یک وظیفه‌ی شغلی که می‌خواهم رنگ و بویی از علائق‌ام را به درون‌اش بدوانم؛
و ...
همین‌قدر بس است. تا همین‌جا هم حتما اسباب مضحکه می‌کنم خودم را که آدم حسابی، معلوم است چرا خر در گل مانده شده‌ای! یک سر و هزار سودایی در این روزگار نتیجه‌ی محتوم‌اش همین است که می‌گویی و همان قفلی که ...
واقعا بس است!

&lt;strong&gt;پانویس‌ها:&lt;/strong&gt;
* منظورم از ندانستن ترجمه‌اش، با توجه به متن اثر است که باید بشناسم‌اش تا تنها به یک برگردان لغت به لغت تن ندهم. (در ضمن، تصویری که می‌بینید تنها بخشی از این اثر را نشان می‌دهد.)

** این هم برای خالی نبودن عریضه نیست که نشان داده باشم در این وانفسای آدم‌کشانی که در غزه برقرار بوده، من هم بی‌تفاوت نبوده‌ام. بی‌تفاوت بودن یا نبودن من واقعا چه دردی از آن پدری دوا می‌کند که درست ساعاتی قبل از آتش‌بس سه دخترش کشته شدند؟

&lt;strong&gt;متمم پی‌نوشت:&lt;/strong&gt;
خیلی خودداری کرده‌ام از وارد کردن انبوه پیوندها به صفحات متعدد در پای‌گاه‌های مختلف وب که در باره‌ی این فهرست جسته‌ام و جلو رویم ریخته است.
      
   &lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?a=3BmwYU1OswI:UVliYw7MHxg:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?a=3BmwYU1OswI:UVliYw7MHxg:qj6IDK7rITs"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?d=qj6IDK7rITs" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/mobasheri-atom/~4/3BmwYU1OswI" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://mobasheri.khazzeh.com/archives/text/001395.php</feedburner:origLink></entry>

<entry>
   <title>مذهبی که دعوت می‌شویم تا بر آن پای‌مردی کنیم</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/mobasheri-atom/~3/WynTP7dq2j8/001376.php" />
   <id>tag:mobasheri.khazzeh.com,2009://14.1376</id>
   
   <published>2009-01-07T20:07:59Z</published>
   <updated>2009-01-07T20:39:21Z</updated>
   
   <summary>این روزها به مناسبت دهه‌ی اول ماه محرم، همه‌مان که در جامعه‌یی شیعی زنده‌گی می‌کنیم، فارغ از داشتن یا نداشتن تعلق خاطر مذهبی و کمّ و کیف آن، سر و کار زیادی با جلوه‌های بیرونی مذهبی داشته‌ایم. برگزاری مراسم عزاداری...</summary>
   <author>
      <name>shahab</name>
      
   </author>
   
      <category term="تأملات" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
      <category term="روزنوشت‌ها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mobasheri.khazzeh.com/">
      این روزها به مناسبت دهه‌ی اول ماه محرم، همه‌مان که در جامعه‌یی شیعی زنده‌گی می‌کنیم، فارغ از داشتن یا نداشتن تعلق خاطر مذهبی و کمّ و کیف آن، سر و کار زیادی با جلوه‌های بیرونی مذهبی داشته‌ایم.
برگزاری مراسم عزاداری از روضه‌خوانی گرفته تا نوحه‌خوانی و سینه‌زنی در مساجد، در تکایا، در خیمه‌ها و پاتوق‌های ویژه‌یی که در کوچه و گذر بر پا شده‌اند؛ عبور دسته‌های عزادارای در معابر که در حال نوحه‌خوانی، صدای طبل و سنج‌شان در هواست و زنجیر می‌زنند؛ پخش گسترده‌ی گزارش‌های مربوط به چنین مراسمی از شبکه‌های مختلف رادیویی و تله‌ویزیونی؛ صدای نوحه‌خوانی سنتی یا آهنگین که از بلندگوی دست‌گاه پخش صوتی بعضی تاکسی‌ها و خودروهای عبوری شنیده می‌شود؛ پیامک‌های و زنگ‌های موبایل که حال و هوای عاشورایی دارند؛ رنگ سیاه لباس مرد و زن و چه و چه و چه، همه نشانه‌هایی هستند از همان جلوه‌هایی که یادآورشان شدم.*

من هم یکی از آن همه هستم و چنین مشغله‌یی داشته‌ام. فعلا کاری ندارم که خودم چه باوری دارم یا دیگری چه عقیده‌یی و تنها می‌خواهم از مواجهه با این نشانه‌ها بنویسم و رفتارهایمان. به هر حال، به خاطر وابسته‌گی‌های مذهبی خانواده‌ام، زیاد در معرض این جلوه‌های عیان مذهبی قرار گرفته و در محیط‌شان محاط شده‌ام. حالا که نشسته‌ام و گذران چند روز اخیر را مرور می‌کنم، می‌بینم کم و بیش در چندین مجلس عزاداری شرکت کرده‌ام، بر سر و سینه زده‌ام و الخ.

&lt;img alt="by-m.nik-kholgh.jpg" src="http://mobasheri.khazzeh.com/by-m.nik-kholgh.jpg" width="360" height="217" /&gt;

در حاشیه‌ی همین حضورها، متن پیاده‌شده‌ی سخن‌رانی یک فقیه اهل بیت در یکی از شب‌های محرم ام‌سال به دست‌ام رسید که در آن اشاراتی شده به فرازهایی از «&lt;a href="http://www.aljomeh.ir/Duaa/Zjameh.htm"&gt;زیارت جامعه‌ی کبیره&lt;/a&gt;» که منسوب است به «امام هادی» و در ضمن این اشارات، بر آن تفسیری ارائه شده است. در ادامه، تنها بخش‌هایی از آن سخن‌رانی را نقل می‌کنم، در واقع، رونویسی می‌کنم. قضاوتی نمی‌کنم و حاشیه‌یی نمی‌نویسم. پیش‌نهاد می‌کنم شما نیز بخوانید و هم‌چون من که تأمل کردم، تأمل کنید. اگر هم نظری دارید، توصیه می‌کنم به عقاید دیگران که چون شما نمی‌اندیشند، فارغ از نظرتان مبنی بر درستی یا نادرستی‌شان، احترام بگذارید و با متانت حرف خود را بزنید. این همه حساسیتی که به خرج می‌دهم، برخاسته و حاکی از آن است که بخش‌هایی از سخن‌رانی را که نقل می‌کنم، استعداد جدل و بحث فراوان دارند؛ جدل و بحثی که می‌تواند به آسانی منحرف شود به دایره‌ی تندی و پرخاش و بدگویی.
و اما نقل‌ آن سخن‌رانی از زبان یکی از علمای دین و مذهب:

... در فقراتی از این زیارت چنین می‌گوییم: "... بموالاتکم تمت الکلمة و عظمة النعمة."
... عظیم یعنی آن که دارای بزرگی‌ست. عظمت خدای تعالی منحصر به آسمان نیست و در جزء جزء عالم خلقت موج می‌زند. عظمت خداوند در امور باطنی و معنوی بسیار بیش‌تر از امور مادی‌ست. خداوند پیچیده‌گی‌هایی درون روح انسان قرار داده که امیر المؤمنین از آن به عالم اکبر تعبیر می‌فرمایند.
... روایات حیرت‌آوری در باره‌ی بهشت و برخی نعمت‌های آن بیان کرده‌اند که به یکی از آن‌ها اشاره می‌شود:
خداوند برای مؤمن در بهشت کاخی آفریده که در آن هفتاد خانه است و در هر خانه هفتاد سریر و بر هر سریر هفتاد فِراش یا سفره‌ی غذا. بر هر فراش حوری‌یی از &lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/حورالعین"&gt;حوریان بهشتی&lt;/a&gt; (&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Houri"&gt;+&lt;/a&gt;) قرار گرفته و مؤمن نیروی صد مرد دارد و از همه‌ی آن حوریان بهره می‌برد ...  مؤمن هنگامی که از خوردن و آشامیدن فارغ شد، با یکی از حوریان محشور می‌شود، نور تازه‌یی طالع می‌شود که بر نور سابق افزوده می‌شود، چهل هزار برابر. از ملائک می‌پرسد: "این نور چیست؟ آیا از انوار تجلیات الاهی‌ست؟" پاسخ می‌دهند: "قدوس قدوس، جل جلاله! این‌ها از انوار الاهیه نیست، بل‌که نور یکی از حوریان مربوط به توست که در خیمه بود. تو را که دید تبسم کرد. این نور تبسم حوری‌ست و از شوق ملاقات  این نور از او ظاهر شد." مؤمن او را احضار می‌کند و حیران می‌شود از جمال او. با او معانقه می‌کند که چهل سال طول می‌کشد. مؤمن از او می‌پرسد: "تو کیستی؟" گوید: "نخوانده‌ای آیه‌ی قرآن را؟ «و لدینا مزیدا»؛ نزد ما – خدای تعالی – زیادتی‌ست. من از زیادی فضل خدا هستم."
... رابطه‌ی زوجه با حور العین‌ها رابطه‌یی حسادت‌آمیز و کینه‌توزانه نیست. در بعضی از روایات است که چون مؤمن با حور العینی معانقه کند، زوجه‌ی او لب‌خندی می‌زند که از آن نوری درخشان ظاهر می‌شود و بهشت را روشن می‌کند.
... یکی از مؤمنان متجهد ممارست بسیار بر نماز شب داشت. شبی دیر بیدار شد. در خواب حوریه‌یی دید که گونه‌هاش به نهایت سرخی و زیبایی بود. از او پرسید: "تو کیستی؟" گفت: "من از آن تو ام." پرسید: "چه‌گونه است که گونه‌هایت این‌چنین شده؟" گفت: "به خاطر گریه‌های تو در سحرهاست، اما اکنون به من راهی نیست تا بعد از مرگ. حال زود باش و تا فرصت سحر را از دست نداده‌ای، از خواب بیدار شو!"
این‌ها حقایقی‌ست که خداوند برای تک‌تک مؤمنان مهیا کرده و نشانه‌یی از عظمت اوست. جای هیچ تعجبی ندارد و به هیچ وجه زیاده و بیش از حد نیست ... انسان در آن‌جا نیز با وجود همه‌ی بساط‌ها باز هم آوای «هل من مزید» سر می‌دهد، چراکه وسعت روحی او بسیار زیاد می‌گردد و عالم اکبر درون‌اش ظاهر می‌شود.
علت این مقامات آن است که مؤمن در این عالم لذت مناجات و انس با ائمه‌ی اطهار را برده است و ظهور این لذات در عالم معنا چنان است. این لذات حیوانی نیستند، چراکه در عالم برزخ اصلا جسم مادی که ظهور حیوانیت است، وجود ندارد.
... در عالم قیامت این بدن جمع می‌شود و دو باره روح در همین کالبد حلول می‌کند. بدن مؤمنان در بهشت هم از فضولات و شهوات و کثافات به دور است، چراکه مناسبت با آن عالم یافته. هرچه در آن‌جا می‌خورد، تبدیل به بوی عطر می‌شود. معانقه با حور العین‌ها طعم‌های دیگری دارد که غیر از لذت زودگذر و پست مادی‌ست ...
یا مقلب القلوب ثبت قلوبنا علی دینک!

همین!
و به عنوان تتمه: دست‌نویس این یادداشت زمانی تمام شد که در هم‌سایه‌گی‌ام عزاداری شب دهم محرم، در حضور همان فقیه اهل بیت، به اوج خود رسیده بود. من هم دقایقی بعد از جمع کردن بساط نوشتن، سیاه‌پوشیده به جمع سینه‌زنان حسینی پیوستم تا پاسی از شب.

&lt;strong&gt;پانویس‌:&lt;/strong&gt;
عکس صرفا کارکرد تزئینی دارد. آن را «&lt;a href="http://maziar.blogspot.com/"&gt;مازیار نیک‌خلق&lt;/a&gt;» گرفته و امتیاز عکس متعلق به پای‌گاه &lt;a href="http://www.corbis.com"&gt;کوربیس&lt;/a&gt; است.

* برای خواندن در باره‌ی اهمیت عزاداری در دهه‌ی نخست محرم از یک منبع معتبر از دید متولیان، برگی از پای‌گاه «&lt;a href="http://www.hawzah.net/Per/f/fb/fbc/fbcc/fbcca/fbcca1.htm"&gt;حوزه&lt;/a&gt;» را بخوانید.
      
   &lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?a=WynTP7dq2j8:4s_dRUEM5tM:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?a=WynTP7dq2j8:4s_dRUEM5tM:qj6IDK7rITs"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mobasheri-atom?d=qj6IDK7rITs" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/mobasheri-atom/~4/WynTP7dq2j8" height="1" width="1"/&gt;</content>
<feedburner:origLink>http://mobasheri.khazzeh.com/archives/text/001376.php</feedburner:origLink></entry>

</feed>

