<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>مشترك مورد نظر</title>
<link>https://mobini.blogfa.com</link>
<description>داستانک . داستان کوتاه کوتاه . مينيمال . فلش فیکشن . میکروفیکشن</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 21 Aug 2017 05:00:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>138 - سوغاتي</title>
<link>https://mobini.blogfa.com/post/153</link>
<description>بي بي گفت: راستي آقاجان! به بچه‌هاي روستا قول داده‌ام كه برايشان سوغاتي ببرم؛ مثل هميشه! آقا لبخندي زد و پرسيد: امسال بچه‌ها چند تا هستند بي‌بي؟ بي بي قدري فكر كرد و گفت: چارده تا آقاجان! آقا كيسه‌اي پول مرحمت كرد و فرمود: به بچه‌ها سلام مرا برسان! بي‌بي تشكر كرد، ضريح حضرت را بوسيد و رفت... (برگرفته از كتاب «علي بن موسي، امام رضا»، تأليف: مرضيه محمدزاده، ص 284)</description>
<pubDate>Mon, 21 Aug 2017 05:00:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mobini</dc:creator>
<guid>mobini.blogfa.com/post/153</guid>
</item>
<item>
<title>137- كتابخانه</title>
<link>https://mobini.blogfa.com/post/152</link>
<description>خانم كتابدار كه با پاسخ مثبت پيرمرد براي عضويت در كتابخانه مواجه شد، با خوشحالي يك برگ فرم عضويت و يك خودكار جلوي پيرمرد گذاشت و گفت: بفرماييد! پيرمرد گفت: ببخشيد من سواد ندارم! كتابدار با تعجب پرسيد: پس چطور مي‌خواستيد كتاب داستان امانت بگيريد؟! پيرمرد جواب داد: هر شب به نوه‌ام پول مي‌دهم و او هم در عوض، يك ساعت برايم كتاب مي‌خواند</description>
<pubDate>Tue, 13 Sep 2016 05:36:49 +0330</pubDate>
<dc:creator>mobini</dc:creator>
<guid>mobini.blogfa.com/post/152</guid>
</item>
<item>
<title>مجموعه داستانك برگرديم</title>
<link>https://mobini.blogfa.com/post/151</link>
<description>به نام خدا. سلام. حدود 78 داستانك از ميان داستانكهاي موجود در وبلاگ، در كتابي تحت عنوان « برگرديم » توسط انتشارات قو و با قيمت 5000 تومان به چاپ رسيده است. دوستاني كه مايل به دريافت كتاب هستند مبلغ 10000 تومان به كارت بانك تجارت اينجانب به شماره 5859831026749050 واريز كنند و سپس نشاني خود را به شماره تلفن اينجانب (09127521003) پيامك كنند تا كتاب را برايشان ارسال كنم. همچنين جهت تهيه كتاب ‌مي‌توانيد به سايتهاي فروش كتاب از جمله سايتهاي زير مراجعه كنيد:</description>
<pubDate>Sat, 27 Aug 2016 06:30:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mobini</dc:creator>
<guid>mobini.blogfa.com/post/151</guid>
</item>
<item>
<title>136- نذر</title>
<link>https://mobini.blogfa.com/post/150</link>
<description>آلبرت با خوشحالی گفت: آقا بچه م خوب شد! حضرت فاطمه که گفته بودی برایشان نذر کنم، نذرم را قبول کردند و بچه‌ام را شفا دادند! گفتم: خب الحمدلله! حالا چه نذری کرده بودی؟ گفت: نذر کرده بودم حرمشان را فرش کنم! (اين داستان واقعي است)</description>
<pubDate>Sun, 06 Mar 2016 06:03:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mobini</dc:creator>
<guid>mobini.blogfa.com/post/150</guid>
</item>
<item>
<title>132- فقیر</title>
<link>https://mobini.blogfa.com/post/149</link>
<description>مدرسه را در فاصله ای طولانی از روستا ساخته بودند. او صبح ها زودتر از همه راه می افتاد تا اولین نفری باشد که به مدرسه می رسد و کسی او را نبیند. به مدرسه که می رسید، کفشهایش را می پوشید.</description>
<pubDate>Sat, 20 Jul 2013 20:14:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mobini</dc:creator>
<guid>mobini.blogfa.com/post/149</guid>
</item>
<item>
<title>131-سرباز</title>
<link>https://mobini.blogfa.com/post/148</link>
<description>آن قدر گرم نوشتن روی دیوار بود که متوجه ورود سرباز به کوچه نشد. صدای پوتین های او را وقتی شنید که دیگر فرصتی برای فرار نبود. نگاهی به سرباز مسلح و جیپی که با چراغ خاموش سرکوچه ایستاده بود انداخت. سرباز، قوطی اسپری را از دست جوانک شعارنویس گرفت و در میان تعجب او، جمله روی دیوار را کامل کرد! ... نزدیک جیپ که رسیدند، استوار از سرباز پرسید: حیدری! شعارها را خوب پاک کردی؟ سرباز جواب داد: بله قربان! استوار از جیپ پیاده شد و داخل کوچه رفت...</description>
<pubDate>Fri, 11 Jan 2013 08:09:10 +0330</pubDate>
<dc:creator>mobini</dc:creator>
<guid>mobini.blogfa.com/post/148</guid>
</item>
<item>
<title>130-موج</title>
<link>https://mobini.blogfa.com/post/147</link>
<description>دوید توی حمام و زار زار گریه. مثل همه دفعه های قبل. مثل دفعه هایی که حالش بهتر می شد و می دید آنچه نباید می کرده کرده و آنچه نباید میشده شده. مثل همه دفعه هایی که حالش بهتر می شد و می دید صورت زنش خراش برداشته. می دید چند تار موی زنش لای انگشتان اوست. دوید توی حمام و زار زار گریه...</description>
<pubDate>Fri, 21 Dec 2012 04:19:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mobini</dc:creator>
<guid>mobini.blogfa.com/post/147</guid>
</item>
<item>
<title>129-محافظ</title>
<link>https://mobini.blogfa.com/post/146</link>
<description>فرمانده مرا صدا زد و گفت میخواهم مأموریتی را به تو محول کنم! تعجب کردم؛ من؟ نحیف ترین و ضعیف ترین سرباز لشکر؟ آخر چه کاری از من برمی آمد؟ فرمانده ادامه داد: من تو را به عنوان محافظ پیامبرم برگزیده ام. میخواهم به آنها ثابت کنم که از تو هم ضعیف ترند! و اینگونه بود که رفتم و با تارهای نازکم، پیامبر خدا را در آن غار، از شر دشمنانش محافظت کردم.</description>
<pubDate>Sat, 27 Oct 2012 20:03:29 +0330</pubDate>
<dc:creator>mobini</dc:creator>
<guid>mobini.blogfa.com/post/146</guid>
</item>
<item>
<title>128- قطع نخاعي</title>
<link>https://mobini.blogfa.com/post/145</link>
<description>بابا جانم؟ شغل شما چیه؟ تقدیم به کوچه های باران</description>
<pubDate>Mon, 12 Mar 2012 23:12:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mobini</dc:creator>
<guid>mobini.blogfa.com/post/145</guid>
</item>
<item>
<title>داستانک مهمان4</title>
<link>https://mobini.blogfa.com/post/144</link>
<description>عباس بچه ها به دست هایش که رسید مداد رنگی را محکم تر فشار داد و گفت: «دیگه هیشکی ِ هیشکی نمی تونه دستاتو بِبُره...» نوشته مریم کمالی نژاد</description>
<pubDate>Thu, 01 Dec 2011 03:11:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mobini</dc:creator>
<guid>mobini.blogfa.com/post/144</guid>
</item>
</channel>
</rss>
