<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2enclosuresfull.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" version="2.0">
<channel>
<title>مغی دلمرده در آتشگهی خاموش</title>
<link>http://melquiades.blogfa.com/</link>
<description>There's Silence That Speaks So Much Louder Than Words, Of Promises Broken</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 11 Sep 2009 00:36:18 GMT</lastBuildDate>
<itunes:explicit>no</itunes:explicit><itunes:subtitle>There's Silence That Speaks So Much Louder Than Words, Of Promises Broken</itunes:subtitle><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" href="http://feeds.feedburner.com/mogh" type="application/rss+xml" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com" /><item>
<title>شب ِ میرند‏گان ِ زنده</title>
<link>http://melquiades.blogfa.com/post-76.aspx</link>
<description>
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;
شاید این‏طور بوده؛&lt;br /&gt;
بي‏حوصله و بي‏حال از پياده‏روي شبانه برگشته. وقتي در ِ اتاق را باز کرده
هنوز بوي سيگار مي‏آمده. اين اواخر ديگر زياد مي‏کشيده، خیلی زیاد،
بی‏مهابا..&lt;br /&gt;
نشسته روي صندلي و به صفحهء خاموش ِ مانيتور خيره شده. حس مي‏کرده حوصلهء کسي
را نه‏دارد و در ضمن؛ کسي يا چيزي هم انگار در اين دنيا نيست که بتواند
اين حال‏اش را به‏بود دهد. او «مي‏خواسته» که اين‏گونه باشد، اما خودش از
ته ِ دل مي‏دانسته که اين‏طور نيست؛&lt;br /&gt;
"خدايا دارم درد مي‏کشم.. بايد کسي باشد.. بايد کسي باشد..."&lt;br /&gt;
کامپيوتر را روشن کرده تا کاري کرده باشد. &lt;br /&gt;
حالا کجا بايد رفت؟! کجا را دارم که بروم؟! کي را دارم که به حرف‏ام گوش کند؟! كي از اين دل مرده خبري دارد؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توي اين افکار بوده و ناخودآگاه توي گوگل نوشته؛&lt;br /&gt;
«كي از اين دل مرده خبري دارد»&lt;br /&gt;
طفلي داشته شانس‏اش را امتحان مي‏کرده. يک‏جور بخت‏آزمايي، يک‏جور بازي باطل. فقط براي اين‏که کاري کرده باشد.&lt;br /&gt;
نتيجه اولين جُست‏وجو را پي‏گرفته؛  وبلاگی خسته‏کننده‏. بدون هيچ
جلوهء بصري، بدون ِ عکس، با مطالبي بلند. همه چيز دل‏گير بوده، دل‏گير و
خسته‏کننده. چند خط را خوانده فقط براي اين‏که کاري کرده باشد. نويسنده در
سطرهاي طولاني فقط ناليده بود. از دل ِ او خبر نه‏داشت، فقط نوشته بود که
خودش دل‏مُرده است. شايد هم مزخرف نوشته. اين‏روزها اين افه‏ها مُد شده.
مردم دوست دارند خودشان را غم‏گين نشان دهند تا بيش‏تر جلب ِ توجه کنند.
نويسندهء هم‏اين وبلاگ شايد هم‏اين حالا جايي خوش باشد. اگر نه؛ چه کمکي
از دست ِ من ساخته است؟! من که خودم دارم از تنهايي و درد مي‏سوزم..&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه را بست و رفت. شاید صفحهء جُست‏وجو را هم بسته باشد. شاید برای شب ِ
دل‏گیرش چاره‏ای دیگر اندیشده. دری دیگر اگر باز بوده باشد..&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
بشنويد اما از نويسندهء آن وبلاگ که توي شهري ديگر، آن‏شب نيز چون شب‏هاي
ديگر بيدار بود و  هم‏زمان حضور مرد/ زن ِ بي‏چاره را هم‏راهي مي‏کرد. سيگارها به
پشتوانهء &lt;a title="موسیقی متن فیلم «هارمونی‏های ورک‏مایستر» -  میالی ویگ" target="_blank" href="http://www.4shared.com/file/129493195/307d5c85/Werckmeister_Harmonies.html"&gt;نوايي دردبار&lt;/a&gt; روي هم تل مي‏شدند و او به صفحهء مانيتور خيره بود.&lt;br /&gt;
فکر کرد يکي جايي نوشته؛ «كي از اين دل مرده خبري دارد» و صاف آمده پيش ِ
من. حالا من چي دارم که جواب‏اش را بدهم؟! آيا  اصلن من اين‏جا رسالتي در
قبال او دارم؟!&lt;br /&gt;
وبلاگ‏اش را باز کرد و يک نگاهي از بالا تا پائين‏اش انداخت. جوري که
تابه‏حال اين‏گونه نگاه نه‏کرده بود. حس کرد دل ِ خودش هم دیگر از اين
نوشته‏ها مي‏گيرد.  &lt;br /&gt;
خدایا این‏همه جاهای خوب‏خوب هست، برای چی مخصوصن این‏ها رو می‏فرستی سراغ ِ من؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن دل‏مُردهء از همه‏جا رانده را بگو؛ که اين شب ِ تاريک توي همهء دنيا فقط اين دل‏داري را توانست به خودش بدهد، که توي گوگل بنويسد؛&lt;br /&gt;
«كي از اين دل مرده خبري دارد»&lt;br /&gt;
بدون ِ حتا علامت ِ سوالي، که به تو بگويد؛ او حداقل اميدي به يافتن ِ کسي داشته&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اين هم دشت ِ ام‏شب ِ ما بود. شاید اسم ِ این‏جا را عوض کردم. شاید گور ِ خودم را به نحوی دیگر گم کردم. &lt;br /&gt;
دارم زور ِ خودم را مي‏زنم.. &lt;/div&gt;





&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;




&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;font size="1"&gt;:: آهنگ را که هم‏راه ِ هر روز و شب‏ام شده، مديون &lt;a href="http://cinse7en.blogspot.com/" target="_blank" title="se7en"&gt;وحيد&lt;/a&gt; هستم &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;




&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;





</description>
<pubDate>Fri, 11 Sep 2009 00:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=melquiades&amp;postid=76</comments>
<dc:creator>melquiades</dc:creator>
<guid>http://melquiades.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زمانی برای گريستن ِ مردها (2)</title>
<link>http://melquiades.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description>
&lt;p align="justify"&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;em&gt;# زندگي سُر خورد&lt;/em&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;بي‏هوا خورده بود، از پشت ِ سر. هم‏آن‏روز
ضربه را پذيرفته بود، نه‏خواسته بود که از واقعيت فرار کند و هم‏اين
پافشاري زخم‏اش را عميق‏تر کرده بود. در روزهاي بعد؛ سعي کرده بود ضربه را
در خود هضم کند تا بتواند دوباره روي پاهاي‏اش به‏ايستد. سخت است براي
مردي تنها در گوشهء يک آپارتمان، ميان ِ آدم‏هايي که نه حرف‏ات را
مي‏فهمند، نه درد ات را، آن‏سر ِ دنيا.. اين‏قدر سخت که وقتي براي هواخوري
از آپارتمان‏اش بيرون آمده بود، زده بود به سرش. طاقت‏اش تمام شده بود و
بدون ِ برنامهء قبلي که بليت‏ها را هم‏آهنگ کرده باشد، بدون ِ اين‏که به
کسي خبر داده باشد، بدون ِ اين‏که مرخصي گرفته باشد، بدون ِ هيچ طرح و
نقشه و برنامه‏ء ديگري، سريع‏ترين راه بازگشت را با قريب‏الوقوع‏ترين
پروازها پيدا کرده بود. بعضي‏ها «بد» زخم مي‏خورند.. &lt;br /&gt;وسائل
برقي را خاموش کرده بود؟! در ِ خانه را درست بسته بود؟! به هم‏سايه‏اي
براي آب دادن گلدان‏ها سفارش کرده بود؟! اصلن هم‏چو درخواستي آن‏جا محلي
از اعراب داشته؟! مگر حالا فرقي هم مي‏کند؟! حالا ديگر توي افکار ما؛
آن‏جا سرزميني‏ست که آدم‏هاي تنهايي از جنس ِ ما تنهاتر مي‏شوند و زخم‏هاي
بد مي‏خورند، زخم‏هاي عميق..&lt;br /&gt;چمداني هم‏راه نه‏داشت، با دست ِ
خالي سوار هواپيما شده بود. عرض ِ اقيانوس را پيموده بود، از قاره‏اي به
قارهء ديگر، از اين هواپيما به آن هواپيما.. ساعت‏هاي متمادي را در
فرودگاه‏ها سپري کرده بود و از درد به خودش پيچيده بود. تنهايي‏اش را با
دردي که هم‏راه‏اش بود پيوسته به‏دوش ‏کشيده و با خود بُرده بود. &lt;br /&gt;دورتر
از ديگر مسافران، بي‏حرف و نوميد، يک گوشه کز کرده بود. بعضي‏ها خيلي بد
زخم مي‏خورند. هم از بد کسي مي‏خورند، هم محل ِ زخم جاي بدي است، بـد..
بـد... &lt;br /&gt;براي‏ام تعريف کرد که؛ چند روز/ چه‏طور سعي کرده بود
توان‏اش را دوباره بازيابد و به‏ايستد. سخت است دوباره بلند شدن و روي پا
ايستادن. مردها اين‏طور مواقع، با هر هيبت و هر جثه، درست مثل چارپايان به
وقت ِ تولد اند. مدام مي‏خواهند که از زمين جدا شوند و دوباره به‏ايستند.
اما هربار محکم‏تر از بار قبل به زمين مي‏افتند و زخم ِ ديگري مي‏خورند.
اگر آن‏جا مادري‏ست که هربار با «ليسيدن» تلاش‏هاي موجود نوپا را هم‏راهي
مي‏کند و به تکاپويي دوباره تشويق‏اش مي‏کند، اين‏جا اما فريادرسي نيست.. 
&lt;br /&gt;[...] &lt;br /&gt;آمده بود گريه مي‏کرد، مرد ِ گنده.. در
را که به روي‏اش باز کردم، خودش رو پرت کرد توي بغل‏ام و زاروزار گريست.
اين‏قدر برهنه شده بود. طوري که من باور نه‏کردم.. &lt;br /&gt;بعضي‏ها اين‏طور زخم مي‏خورند؛ خيلي خودشان را اذيت مي‏کنند. مدام با زخم بازي مي‏کنند و نمي‏گذارند منعقد يا کهنه شود.&lt;br /&gt;يکي
دو ساعت که گذشته بود زبان‏اش باز شده بود. حدس هم مي‏شد زد که داستان
چي‏ست. اين دوتا دل‏دادهء هم بودند. و همهء ما پيش ازآن‏‏که مجال‏اش را
داشته باشيم تا به دنيايي غير مردانه فکر کنيم، شاهدان ِ شاد ِ معاشقهء
ايشان بوديم، سال‏ها پيش.. خداي بزرگ! کي فکرش را مي‏کرد؟!&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;&lt;font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;em&gt;# بازديدي دوباره از شهر؛ با نيت ِ خوب &lt;/em&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;دل‏داري نه‏داده‏ام و بلد نيستم. حتا براي
رفيقي زخمي که به من پناه آورده. «دل‏داري»؛ اصلن روش مردانه‏اي هم نيست.
هم‏آن‏طور که وقتي نوبت خودم رسيده از دل‏داري ديگران متنفر ام. اين‏را به
لوطي هم گفتم؛ &lt;br /&gt;حقيقت اين‏ست که دل‏داري ِ آدمي که کارش
«دل‏داري دادن» باشد، نمي‏تواند روح ِ زخمي مردي را تيمار کند. فکر مي‏کني
چرا حرف ِ دکترهاي روان‏کاو براي آدم‏هايي مثل ِ ما ديگر اعتبار نه‏دارد؟!
مايي که هروقت از سال را نگاه مي‏کردي، زيرزميني، دخمه‏اي پيدا کرده بوديم
و يک گوشه کز کرده بوديم. ما آدم‏هاي منطقي نه‏بوده‏ايم و نيستيم. يک‏روز
که خوب لباس پوشيده‏اي و بوي خوب مي‏دهي مي‏روي توي اتاق ِ انتظار ِ مطب ِ
يک روان‏پزشک ِ سرشناس. قرار است که چيزهايي را بيرون بريزي و سبک‏تر به
خانه برگردي. اتاق ِ انتظار ِ يک مطب روان‏پزشکي رفته‏اي؟! خيلي از اين
طفل معصوم‏ها که کنار تو نشسته‏اند، آخرش با نظر پزشک يک‏راست مي‏روند زير
برق. جريان برق را از ناحيهء سر وارد بدن‏شان مي‏کنند. پيش از اين‏کار
رضايت‏نامهء محکمي از کس‏وکار طرف مي‏گيرند. توي اين رضايت‏نامه مسئوليت
هر اتفاقي با خانوادهء طرف است. هر اتفاقي، از قبيل ِ «مرگ»، و يا
پيش‏آمدهاي بدتر؛ مثلن از اين قبيل که حال ِ طفل معصوم بدتر بشود، بدتر و
غيرقابل بازگشت. طفل ِ معصومي که ناخواسته و بي‏دفاع به اين دنيا آمده و
فقط با ما «جور» نه‏بوده. حالا کي بايد تشخيص بدهد که او خوب نيست و ما
خوب‏ايم؟! اصلن شايد ما خل باشيم! &lt;br /&gt;دست بردار رفيق! گاهي
پزشک‏ها هم  دوست دارند که از اتاق ِ عمل يا «شوک» بيرون بي‏آيند، ماسک ِ
خود را با حالتي خسته‏کننده و يأس‏آور تا زير ِ گلو پائين بي‏آورند، و به
کس‏وکار ِ آدم بگويند؛&lt;br /&gt;"متأسف‏ام. ما هر کاري لازم بود کرديم، هر چه از دست‏مان برمي‏آمد،.. اما..؛ بي‏مار را از دست داديم.." &lt;br /&gt;لعنتي‏ها..&lt;br /&gt;من
هم متأسف‏ام. کار ما هيچ‏وقت به شوک الکتريکي نمي‏کشد. ما ذاتن «ناجور»
نيستيم. خوب لباس پوشيده‏ايم و بوي خوب مي‏دهيم. اين‏طور به نظر مي‏آئيم
که اگر خودمان هم راضي باشيم، کس‏وکاري داريم که هيچ‏وقت فرم
رضايت‏نامه‏اي را که آن‏‏ها مي‏خواهند پُر نه‏خواهند کرد. اهل ِ حرافي
نيستيم و فقط به سوالي که مستقيم از ما پرسيده شود جواب مي‏دهيم. دکتر
معمولن بعد از چند دقيقه هم‏صحبتي دست‏وپاي‏اش را جمع مي‏کند و مي‏فهمد با
يکي از آن تکه‏گوشت‏هايي که هرروز ساعت‏ها در اتاق انتظار و بعد روي تخت ِ
معاينه‏، و بعدها روي تخت ِ شوک ِ الکتريکي،‏ دست و پا بسته دراز مي‏کشند
و تسليم ِ او مي‏شوند، روبه‏رو نيست. درمي‏يابد که زندگي در مورد ِ
بي‏مارش تا هم‏اين اواخر مثل مردم عادي پيش مي‏رفته تا اين‏که يک اتفاق در
زندگي‏اش افتاده. آن اتفاق؛ که نمي‏شود گفت: کاش نمي‏افتاد.. &lt;br /&gt;يک
چيز را مي‏داني؟!؛ با ما درست صحبت مي‏کند! يعني من فکر مي‏کنم ميزان توجه
و مهرباني دکتر با خوب بودن بويي که بي‏مار مي‏دهد رابطهء مستقيم دارد.
بوي خوب ِ حاصل از يک ادوکلن گران‏قيمت هميشه گوش‏ها و چشم‏ها را تيز
مي‏کند. سعي مي‏کند آن مغز ِ دانشگاه‏رفته‏اش را دوباره به‏کار بي‏اندازد
و از واژه‏هايي درخور استفاده کند. ولي در نهايت سوتي مي‏دهد. آن‏جا که
مي‏گويد؛ "شما بي‏مار نيستيد آقا، شما فقط مريض ِ کسي شده‏ايد، هم‏اين!"&lt;br /&gt;آدم‏هايي
مثل ِ ما براي دکترهاي روان‏کاو «کيس»هاي جالبي نيستند. بيش‏تر از اين‏که
آن‏ها با ما تفريح کنند، ما هستيم که آن‏ها را بازي مي‏دهيم و خسته‏شان
مي‏کنيم. &lt;br /&gt;براي‏اش متأسف‏ام. که به‏جاي قبول ِ شکست، يک مشت
قرص آرام‏بخش قوي تجويز مي‏کند. تجويز مي‏کند که؛ بيش‏تر به فکر خودت
باشي، بيش‏تر به توانايي‏ها و «داشته‏هاي‏ات» توجه کني و نگاه‏ات را بعد
از يک فقدان و محروميت و «از دست دادن» ِ ابدي، دائمن معطوف به دردي که
داري و زخمي که خورده‏اي نه‏کني. هم‏آن نيمهء پُر ِ معروف ليوان را - که
ما هيچ‏وقت نه‏دانستيم چي‏ا‏ست و کجاست - در نظر بگيري.. بعد بر اساس ِ
هم‏اين تئوري‏هاي پوچ روش مشاوره را در پيش مي‏گيرد. ولي تو مي‏داني که او
هيچ‏وقت موفق نمي‏شود. تو اصلن «نمي‏خواهي» که او موفق شود.&lt;br /&gt;جلسات
مشاوره هم هيچ کمکي نمي‏تواند بکند. چون براي تمام ِ حرف‏هاي‏اش جواب داري
و جلوي‏اش گارد گرفته‏اي. چون به هيچ‏وجه دوست‏اش نمي‏داني. اصلن دل‏داري
دادن ِ کسي که «کار»اش دل‏داري دادن باشد حال ِ ما را به‏هم مي‏زند؛ پيش
از تو مريض ديگري را ويزيت کرده، بعد از تو هم مريض‏هاي ديگري را خواهد
ديد. تازه لابه‏لاي مشاوره‏هاي‏اش حرفي را مي‏زند که نه‏بايد بزند. يعني
خودش هم يک لحظه نمي‏فهمد که چي را دارد به کي مي‏گويد. مثلن زرتي
مي‏گويد؛ " بايد فراموش کني، چرا به يک رابطهء تازه فکر نمي‏کني. باور کن
بعدن خودت هم به حال ِ اين‏روزهاي‏ات خواهي خنديد.".. نه! نه‏بايد اين حرف
را بزند.. &lt;br /&gt;آخرش منشي دکتر با کمک منشي‏هاي مطب‏هاي مجاور و
مردمي که آن‏جا هستند بايد سر برسند و آن حرام‏زاده را از زير مشت و لگد
ات بيرون بکشند. تو هم با لباس‏هايي که ديگر مرتب نيست و فقط  بوي خوب
مي‏دهند برمي‏گردي توي دخمه‏ات و دوباره درها را مي‏بندي.. &lt;br /&gt;گوش کن؛ اگر يک‏روز گذرت به چون‏اين جايي افتاد، هرگز نزد ِ يک پزشک ِ خانم نرو. دليل‏اش را نه‏پُرس&lt;br /&gt;..&lt;br /&gt;به مرور، از پزشک‏ها و دل‏داري‏ها هم دور مي‏شويم..&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;em&gt;# روسيه هنوز ضربه مي‏زند&lt;/em&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;پيش از هر چيز اما نفس بکش مرد. پيش از
اين‏که چيزي از تو بخواهم، چيزي بگويم، نفس بکش. خوب‏است که هنوز حافظه
ياري مي‏کند براي يادآوري دارايي‏هايي که در اين دنيا داريم. از سال‏ها
پيش آغوش‏هايي مردانه ميان ِ خودمان تعبيه کرديم و ساختيم، براي يک
‏چون‏اين روزهايي. رفيق رفت و تاب خورد توي زندگي و برگشت. همهء ما که در
آن جمع بوديم روزي برگشتيم تا ببينيم آن آغوش‏هاي مردانه هنوز سر ِ جاي
خودشان هستند؟! يکي دوتايي بودند که «سنگ» شدند. اما باقي سر ِ جاي خودشان
بودند، امن و محکم و گرم.. قدرتي ِ خدا، روزگار با اين‏همه بدرفتاري که
کرد و بر ما سخت گرفت، اما حريف ِ اين آغوش‏ها نه‏شد. و ما مي‏دانيم که
اين‏روزها «هر جايي» اين‏قدر محرم نيست که زخم‏ها و خستگي‏هاي‏ات را
برداري و به‏اش پناه آوري..&lt;br /&gt;چند روز اين‏جا ماند و هرروز چند
بار، يک‏ديگر را در آغوش کشيديم و گريه کرديم. روزي ديگر، گريه‏اي نو.. چه
خوب بود که هنوز اشکي پيش ِ ما بود. خشک‏سالي هم زورش به ما نه‏رسيد. کسي
چه مي‏داند توي دل ِ ما چه خبر بود.. حتا خودش هم نمي‏دانست. اصلن در حالي
نبود که بخواهد به اين فکر کند. يک‏سال ِ پيش جاي ما عوض شده بود. بعد از
ماه‏ها تنهايي يک دفعه از اين خانه ترسيدم. حس کردم ديوارها دارند به‏سمت
ِ من مي‏آيند. منظورم از هر چهار طرف است. اول فکر کردم بعد از چند ماه
خيالاتي شده‏ام توي اين خانه. گفتم؛ " زده به سرت پسر! " اما بعد که
استخوان‏هاي‏ام شروع به خُرد شدن کرد، فهميدم که حقيقت دارد. لوطي آن‏زمان
هنوز توي هم‏اين شهر بود، هنوز نه‏رفته بود. پيش از اين‏که اولين دنده‏ از
قفسهء سينه‏ام بشکند و قلب‏ام را پاره کند، شال ‏و کلاه کردم و نيمه‏هاي
شب زدم بيرون. رفتم به سراغ‏اش. تمام ِ راه را دويدم. وقتي رسيدم جلوي
خانه‏اش، سينه‏ام مي‏سوخت. حس کردم به تعداد تمام سيگارهاي آن خانه
ريه‏هاي‏ام ترک برداشته. با اين‏حال هنوز دير نه‏شده بود. در را که به
روي‏ام باز کرد از چهره‏ام همه چيز را خواند. به روي‏ام نه‏آورد که چند
ماه جواب تلفن‏هاي‏اش را نه‏داده‏ام، در ِ خانه را باز نه‏کرده‏ام. فقط
محکم بغل‏ام کرد. هم‏اين. هم‏اين که سخت به‏اش نياز داشتم.. &lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;آه! خدا! چه‏قدر گريه؟!...؛&lt;br /&gt;يک
چيز با مزه که در نوبت ِ او اتفاق افتاد؛ يک خبري را جايي خوانده بود که
من نه‏ديده بودم. روزهاي آخر که اين‏جا بود، مدام مثل ِ يک لطيفه تعريف
مي‏کرد و مي‏خنديد. مي‏گفت؛ " به‏تازگي در روسيه زني که شوهر داشته در يک
سايت هم‏سريابي ثبت‏نام مي‏کند. بعد مرد اه متوجه شده و هم‏سرش رو کشته! "
من صحت خبر را پي‏گيري کردم، حقيقت داشت، و تکان خوردم. اين‏ حادثه را با
جزئيات کامل‏اش هرروز تعريف مي‏کرد. و بلافاصله اضافه مي‏کرد؛ روس‏ها قبلن
چيزي داشتند به‏نام ِ «اولتيماتوم»، ولي حالا ديگر خيلي غيرقابل پيش‏بيني
شده‏اند.. آن‏قدر اين‏را تعريف کرد و به بازي خوردن مرد ِ روس خنديد که
براي من هم خنده‏دار آمد.&lt;br /&gt;روز آخري که داشت مي‏رفت، به‏نظر
حال‏اش به‏تر بود. حتمن به‏تر بود که مي‏گذاشتم برود. بعد از خداحافظي
برگشت در آستانهء در ايستاد. يک مقدار لب‏اش را گزيد. انگار حرفي را
مي‏خواهد بزند که دارد سبک - سنگين مي‏کند. گفت؛ " اون مرد روسي رو که
به‏ات گفتم يادت اه؟ زبون‏ام لال داداش، اگر براي تو يک هم‏چو اتفاقي
مي‏افتاد، چه کار مي‏کردي؟.."&lt;br /&gt;بعد خيلي مظلومانه توي
چشم‏هاي‏ام خيره شد. آه که چهره‏اش منظرهء دردناک ِ مردي بود، که گويي
ريخته‏اند سرش و تا پاي مرگ کتک زده‏اند. چهره‏اي که مي‏شد آدرس‏هاي زيادي
از راه‏زنان را درش پيدا کرد و يک‏به‏يک از هواپيمايي به هواپيماي ديگر،
قاره به قاره سراغ‏شان رفت. در آن‏لحظه شايد در تمام ِ دنيا فقط او بود که
مي‏توانست يک چون‏اين حرفي را به من بزند، يک چون‏اين پرسش تکان‏دهنده‏اي،
و انتظار هم داشته باشد که جواب ِ کلامي بگيرد. و تو چه مي‏داني که من
«بايد» به اين سوال جواب مي‏دادم، به‏خاطر رفيقي که تمام کرهء زمين را
درنورديده بود تا جواب ِ اين سوال را وقتي توي چشم‏هاي‏ام زُل زده، پيدا
کند. &lt;br /&gt;تصوراتي کردم، زور خودمان را با زور ِ روسپيان سنجيدم. گفتم؛ "اين اتفاق براي ما نه‏افتاده"&lt;br /&gt;خنديد؛ " هممم! براي ما اتفاق نه‏افتاده. فقط سوال کردم. يک فرض ِ احمقانه.. ول‏اش کن "&lt;br /&gt;برگشت
که برود. نگه‏اش داشتم؛ " اين‏ها شانسي براي نزديک شدن به ما نه‏دارند. بد
به دل راه دادي. خدا آن‏روز را نه‏آورده. ولي اگر من بودم، اگر من بودم
داداش، به تو مي‏گويم؛ جوري خودم را گم‏وگور مي‏کردم که تا آخر دنيا
دست‏اش به من نه‏رسد. نه براي متأسف شدن، نه توضيح دادن، نه هيچ‏چيز
ديگر.."&lt;br /&gt;سرش را انداخت پائين. زير لب چيزي گفت. يک چيزي مثل ِ اين؛ "بي‏رحمي اه.. باز بي‏رحمي اه..."&lt;br /&gt;و رفت. ما قبلن خداحافظي کرده بوديم.&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: center;"&gt;***&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;از آن‏روز هيچ‏کس رفيق را نه‏ديده. حرفي به‏اش زده‏ام؛ رفته، گم شده..&lt;br /&gt;هم‏اين
شب‏ها به دل‏ام افتاده که دل‏اش خيلي تنگ شده. اين‏طور مواقع از ما
برمي‏آيد که شال و کلاه کنيم و نيمه‏هاي شب خودمان را به در خانهء يک‏ديگر
برسانيم. چشم‏ام به در است که بي‏آيد پي ِ يک آغوش مردانه. حتمن گذرش اين
‏طرف‏ها مي‏اُفتد. بايد بي‏آيد... يا خدا&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 02 Sep 2009 02:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=melquiades&amp;postid=75</comments>
<dc:creator>melquiades</dc:creator>
<guid>http://melquiades.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هر شب ستاره‏اي به زمين مي‏کشند...</title>
<link>http://melquiades.blogfa.com/post-72.aspx</link>
<description>
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;#&lt;br /&gt;باور نمي‏کني
توي يک خانه اگر تنها باشي، اگر آن‏جا آرميده باشي، و اگر دنياي بيرون‏اش
را از صفحهء ذهن‏ات پاک کرده باشي؛ چه اتفاقاتي مي‏افتد. چه بخت‏هايي به
تو رو مي‏کند. چه شب‏هايي مي‏آيد، با چه خواب‏هايي.. و چه‏قدر در «بُهت»
فرو مي‏روي ناگهان. پيش‏تر اگر در مورد ِ اين‏جا مي‏نوشتم از تعبير درست و
مودبانه‏اي استفاده نمي‏کردم؛ &lt;br /&gt;"توي يک خانه با يک حياط ِ کوچک افتاده‏ام و هم‏اين‏جا هم خواهم ماند.." &lt;br /&gt;اما
الآن حس مي‏کنم بايد بگويم؛ «آرميده‏ام»، و اين تنها لطفي‏ست که مي‏توانم
به اين خانهء نجيب بکنم، که اين‏همه با من مهربان بوده. بعضي حقايق در
زندگي هست که روبه‏رو شدن با آن‏ها توان و طاقت ِ زيادي را طلب مي‏کند.
مثل ِ اين‏که؛ يک‏روز چشم باز مي‏کني و مي‏بيني که ديوارها و خشت‏ها و
خانه‏ها بيش‏تر از هر موجود زنده‏اي توي اين دنيا با تو مهربان بوده‏اند. &lt;br /&gt;حالا بعد از همهء اين‏ها، بعد از اين‏همه سال، هم‏اين براي‏ام مانده که آن را مجاني در اختيار تو قرار مي‏دهم؛&lt;br /&gt;"اگر درها را به‏روي خودت بستي، از پنجره‏ها بترس که آن‏ها خيانت پيشه‏اند."&lt;br /&gt;توي
يک خانه هميشه در و پنجره عنصر ِ نفوذي ‏اند. و تو اگر زندگي‏ات را
برداشتي و آمدي توي يک چارديوار، بايد اين بدبيني را هم‏واره هم‏راه ِ
خودت بپذيري و بپذيري که بعد از هر شب/ هر خواب، ترس‏ات از درها و
پنجره‏ها بيش‏تر خواهد شد. «پنجره» مترصد يک فرصت مي‏ماند. آن‏گوشه توي
قاب‏اش مي‏نشيند و تمام ِ تنهايي تو را در تمام ِ ساعت‏هاي شب و روز تماشا
مي‏کند. جلوي پنجره تو لخت هستي؛ برهنه و تسليم.. هيچ‏ عنصر ِ ديگري به‏تر
از پنجره نمي‏تواند اين را تخمين بزند که به‏ترين زمان ِ ضربه زدن به تو
چه زماني است. و وقتي زمان‏اش رسيد، وقتي ضربه‏پذير شدي؛ به تو خيانت
خواهد کرد. شک نکن که خيانت مي‏کند..&lt;br /&gt;توي يک خانه اگر تنها
باشي و آن‏جا آرميده باشي؛ هر روزنه‏‏اي به بيرون، يک «پنجره» است. حقيقي
يا مجازي، فرقي نمي‏کند. هر پنجره آن‏قدر برهنه‏ات مي‏کند تا احساس ِ ضعف
و شرم کني و بعد ضربه‏پذير شوي. اين هدف ِ مشترک ِ تمام ِ پنجره‏هاي
دنياست. توي هم‏اين پنجره‏ها بود که خواندم؛ دختري را که نمي‏خواسته
بميرد، صبح ِ زود از خواب بيدار کرده‏اند و طناب را انداخته‏اند دور
گردن‏اش. صبح ِ يک روز ِ جمعه بوده و روزهاي بعد از آن تا هنوز؛
تکان‏دهنده‏ترين اظهار نظر که توي ديوارهاي اين خانه انعکاس داشته، يعني
هي به ديوارها خورده و فضا را از انعکاس‏اش پُر کرده، چيزي مثل ِ اين
بوده؛ "هنوز چيزي نمي‏دانم.. شوکه شده‏ام.. حال‏ام خيلي بد است." و خب اين
يعني از وقتي درها بسته شدند و تو آمدي گوشهء اين خانه، آن بيرون چيزي
تغير نکرده. اعلاميه‏هاي اعدام با ذکر دقيق ِ تاريخ و ساعت، هنوز بخش ِ
زيادي از پنجره‏هاي شب ِ من هستند. توي پنجرهء ديگر خواندم و تصويرش را هم
ديدم که مردان ِ تنومند طالبان، زني هفده ساله را در تصرفات ِ تازه‏شان در
پاکستان شلاق زده‏اند. از پنجره‏‏ء بعدي طرز ِ پيش‏روي و تحرکات ِ نظامي ِ
آن‏ها را روي نقشه‏ها زير ِ نظر گرفتم و متوجه شدم که خيلي خوب و عجيب جلو
رفته‏اند. خيلي بيش‏تر از آن‏چه تصور مي‏کردم. بعد ديگر اين‏جا هوا روشن
شده، بلند مي‏شوم و مي‏روم يک آبي به سر و صورت‏ام بزنم تا نفس‏ام بالا
بي‏آيد. براي اولين بار اين‏طور به‏نظرم مي‏آيد که ظاهرم توي آينه ديگر
چيزي کم از مردان ِ طالبان ندارد. حس ِ بدي هست براي صبح ِ يک شب ِ
ناگوار.. خيلي بد&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;باري!
توي خانه‏اي که درهاي‏اش را بسته‏اي و پنجره‏ها را هم به‏شدت زير ِ نظر
داري، گاهي دريچه‏هاي ديگري پيش ِ روي تو گشوده مي‏شود و حقايقي از دنياي
بيرون را - که تو دنياي مرده‏گان‏اش تصور مي‏کردي و آن‏همه از آن فرار
مي‏کردي و بي‏زار بودي - مثل ِ قنداق ِ يک اسلحه محکم مي‏کوبد توي
صورت‏ات. جوري که نمي‏توانم توصيف کنم اين بُهتي را که از چشم‏انداز ِ نحس
ِ اين پنجره‏ها روي تمام ِ لحظه‏هاي‏ام نشسته. پنجره‏ها هرشب مي‏آيند،
گشوده مي‏شوند و تعدادي مي‏مانند. هيچ‏وقت بسته نمي‏شوند. مثل ِ &lt;a target="_blank" href="http://qazvinnews.blogspot.com/2009/04/blog-post_27.html"&gt;اين‏يکي&lt;/a&gt;
که هرروز مثل ِ سيبل جلوي چشم ِ من باز هست. يکي پيدا شده که کابوس ِ يک
شهر شده. شهري کيلومترها آن‏طرف‏تر که همهء زندگي‏ام را سال‏ها پيش گذاشتم
و آمدم اين‏جا. حالا يکي پيدا شده که شب‏هاي آن‏جا را بالا و پائين مي‏کند
در نبود ِ من. &lt;br /&gt;به‏وضوح کساني هستند که نگران‏شان هستم.
اين‏را که مي‏گويم بيش‏تر از همه براي خودم خنده‏دار است. عمومن کسي نگران
مي‏شود که اوضاع ِ به‏تري دارد و از حال ِ به‎‏هم ريختهء کسي خبر دارد.
آن‏وقت من، با اين حال و روز.. ولي خب من هميشه نگران هستم. نگران مي‏شوم.
يک‏بار، توي يک نوروز، وقتي برادرم دير به‏خانه آمده بود تمام ِ شهر را
زير ِ پا گذاشتم. خيابان‏ها، کلانتري‏ها، بيمارستان‏ها،... شب ِ بدي بود.
حوالي صبح وقتي نااميد و مستأصل به خانه آمدم، ديدم همه هستند، و در
اتاق‏هاي‏شان خوابيده‏اند. از شب ِ بعد برادري جرأت نکرد ديرتر از ساعت 9
شب به‏خانه بي‏آيد. نه اين‏که من چيزي به‏اش گفته باشم، نه! نگراني هميشه
توي چشم‏هاي من هست. درست توي چشم‏هاي‏ام، موج مي‏زند. نمي‏دانم اين
دل‏ناگروني از کجا به‏سراغ ِ من آمد. يعني مثلن اتفاقي افتاد يا من
اين‏طور بودم. شايد هم به‏اندازهء کافي تنها شده‏ام و از تنهايي بيش‏تر
هراس دارم. هيچ‏ نمي‏دانم. ولي خدا را گواه مي‏گيرم که من با اين‏همه
بدبيني و نگراني، هيچ‏وقت فکر ِ اين را هم نمي‏کردم که اوضاع و احوال ِ ما
به سمت و ‏سويي برود که يک روز از اين‏جا به مادرم تلفن بزنم و به‏اش
التماس کنم که از خانه بيرون نرود. اي دل ِ غافل..&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ميزان
ِ احساس امنيت آدم‏هاي يک جامعه تابعي از شرايط  محيطي و جاي‏گاه خودشان
است. يکي دنبال ِ امنيت شغلي‏اش مي‏گردد، يکي سرمايه‏اي دارد که روز و شب
نگران امنيت ِ گردش ِ آن‏ست، يکي دوست دارد امنيت ِ خانم‏بازي‏اش تأمين
شود، يکي هم مثلن امنيت ِ اتصال‏اش به شبکه‏ مسألهء ذهني‏اش شده. تو به
اين نگاه نکن که يک قاتل ِ رواني در شهري کوچک که از بالا تا پائين‏اش را
مي‏شود پياده گز کرد هنوز آزاد مي‏چرخد. اين‏روزها هم جاسوس‏ها، و هم
دزدهاي ناموس زود گير مي‏افتند. حتا عقبه و عمله‏شان هم گير مي‏افتند. ولي
اين‏ها، همهء اين‏ها حال ِ مرا خوب نکرده. من اين‏جا هنوز احساس امنيت
ندارم. مثل ِ روزي که گشت‏هايي با شيشه‏هاي مشکي توي خيابان‏ها به‏راه
افتاد. خيابان‏ها را درنورديدند تا ناموس‏ها خوب لباس بپوشند، و
حرام‏زاده‏ها هم مزاحم‏شان نشوند. اين براي مني که «ناموس» مسألهء ذهني‏ام
است، مني که جنس‏ام با مردهاي ام‏روزي جور نيست، بايد خوش‏آيند بوده باشد.
اما نبود. نه فقط به اين دليل که يک‏شب رئيس‏شان را با چند تا خانم گرفتند
و مردک تو زرد از آب درآمد... نه فقط براي اين..&lt;br /&gt;حقيقت ِ
احوال ِ اين‏روزهاي من اين خواب‏هاست که مي‏بينم. امنيتي که در
جست‏وجوي‏اش هستم و طلب مي‏کنم از جنس ِ اين‏ها که اين‏جا نوشته‏ام نيست.
من نه شغلي دارم، نه سرمايه‏اي، نه خانم‏باز هستم، و نه چيزي را بر عليه
عفت عمومي منتشر مي‏کنم. از تمام ِ دنيا هم‏اين‏جا را دارم که مال ِ
من‏است و به اين‏جا رفت‏وآمد دارم. پاي من به‏دليل مسائل عاشقانه به
اين‏جا باز شد. سال‏هاست که هيچ فعاليت سازمان‏يافته‏اي ندارم. آخرين‏باري
که در قيد ِ يک «سازمان» بودم سال‏ها پيش بود؛ وقتي که سرباز بودم. من
به‏شدت انفرادي عمل مي‏کنم و تمامي اقدامات‏ام، هر آن‏چه مي‏کنم، در
چارچوب ِ دوري و گريز از شلوغي‏ست.&lt;br /&gt;يکي که مسئوليتي در ارگاني
دارد، مي‏آيد و اين نوشته را مي‏‏خواند و دستي در محاسن‏اش مي‏کند و
مي‏گويد؛ "خب آقاي عزيز! شما که چيزي براي نگراني نبايد داشته باشيد. من
به شما اطمينان مي‏دهم که در امنيت هستيد و خطري شما را تهديد نمي‏کند.
واقعن نمي‏کند."&lt;br /&gt;اين‏را با خودش مي‏گويد و بالاي پروفايل ِ من
- من شنيده‏ام همهء ما يک‏جا يک پروفايلي براي خودمان داريم - در ارگاني
که خدمت مي‏کند مي‏نويسد؛ «بي‎خطر»!. بعد صفحه را مي‏بندد و مي‏رود سراغ ِ
ديگري. جاهايي که لابد بايد باشد و مواظب‏شان باشد.&lt;br /&gt;ولي اين
حرام‏زاده‏ها نمي‏دانند که من اين‏روزها مثل ِ بمب ِ ساعتي شده‏ام که
ثانيه‏هاي واپسين ِ پيش از انفجار را سپري مي‏کند. يک توانايي‏هایی اين
مدت در خودم ديدم و پيدا شده؛ این‏ها خیلی ترس‏ناک ‏اند. يکي پيدا شده که
کابوس ِ شهر ِ من شده. شهري که زندگي‏ام را جا گذاشتم و آمدم اين‏جا.. من
در تمام ِ عمرم و برخلاف ِ چيزي که از ظاهر و رفتارم استنباط مي‏شود حتا
يک‏بار هم دعوا نکرده‏ام، حتا يک‏بار هم يقهء کسي را نگرفته‏ام و حتا اگر
مستحق‏اش بوده به ديوار نچسبانده‏ام. آن پيش‏ترها که هنوز توي خيابان‏ها
راه مي‏رفتم و اسير ِ اين خانه نشده بودم اگر چيزي به چشم‏ام مي‏خورد،
نهايت‏اش يک چشم‏غره رفتن بود. طرف - هر کس که بود - حساب ِ کارش را
مي‏کرد و مي‏رفت. يک‏جور معاف‏اش مي‏کردم از تنبيهي که بايد بشود و کتکي
که بايد بخورد و معاف مي‏کردم خودم را از حس ِ بدي که در روزهاي بعد قرار
بود يقه‏ام کند. من آدم ِ خوبي نيستم. ولي هميشه اهل ِ زير سبيل رد کردن
ملت بوده‏ام و دست‏‏کم اين يک خوبي را دارم. حالا دوست دارم به تویی که
آمده‏اي اين‏جا را ديد بزني تا چيزي خلاف ِ امنيت يا عفت عمومي پيدا کني
بگويم؛ من ديگر آدم ِ بي‏آزاري نيستم. من يک بمب ِ ساعتي‏ام؛ تيک.. تاک&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;#&lt;br /&gt;بچه
بودم، شب‏هايي بود که واقعن مي‏خوابيدم. يک چيزهايي بود که مادرم را اذيت
مي‏کرد. يک چيزهايي که به چشم ِ ما نمي‏آمد. يک نگراني که لابد در مورد ِ
آيندهء ما بود. ما چيزي نمي‏ديديم. فقط چهرهء مادر را مي‏ديديم که يک‏هو
بي‏رنگ مي‏شد. يک‏هو بُهت‏زده مي‏شد. با خودم مي‏گفتم بزرگ‏تر که شدم،
«مرد» که شدم؛ ريشهء هم‏اين دردها و غم‏ها را که گاهي رنگ چهرهء مادرم
مي‏برد، از بيخ و بُن مي‏زنم. حالا سال‏روزي شده که خواب ِ شبي براي‏ خودم
نمانده. يکي، توي يک بعد از ظهر بهاري مزخرف، لابه‏لاي سيگارها براي من
توضيح مي‏دهد و مسائل را باز مي‏کند. کافي‏ست اقبال ِ عمومي به‏سمت ِ
کانديداي جريان ِ ديگر جلب شود. با تفسيرهاي او حال ِ ما دو ماه ِ ديگر
خوب مي‏شود. يعني اين‏قدر خوب که من شب‏ها مي‏توانم بخوابم. من فقط مشکلي
دارم و آن چشم‏هاي‏ام است. چشم‏هاي‏ام مدام کار مي‏کند و مي‏بيند. اين
ترسناک‏ترين حقيقتي‏ست که با آن روبه‏رو هستم. هر اندازه که چشم‏ام
مي‏بيند، گوش‏ام اما ديگر بده‏کار ِ اين آسمان-ريسمان بافتن‏ها نيست. به
من الهام شده که وضعيت اون‏جوري که بشود شب‏ها راحت خوابيد و خواب نديد،
خوب نمي‏شود. اين بدبيني هم دست ِ خودم نيست. مثل اين‏که يکي را دنبال‏اش
هستند، يا يک‏زماني تعقيب کرده‏اند، و او مدام بي‏خيال شده، اما آن‏ها باز
آمده‏اند. طوري که ترس و نگراني براي هميشه رفته توي کالبد اش. حالا اگر
کلاه‏سبزهاي ارتش هم براي امنيت ِ شهرش مأمور شوند، احساس امنيت نخواهد
داشت. رفتن ِ يکي و آمدن ِ ديگري، در يک کشور، وقتي شهرها و خيابان‏ها و
سرمايه‏ها و خانم‏بازها سرجاي خودشان هستند، حال ِ مرا خوب نمي‏کند. بايد
بروم جايي که حال‏ام کمي به‏تر شود. به‏تر از اين شب‏ها و خواب‏ها و
ترس‏ها. هيچ‏وقت توي اين بازي‏هاي شلوغ دخالتي نمي‏کنم. وقتي در بازي شرکت
نمي‏کنم از دولت‏ هم توقع ندارم که امنيت ِ روح و روان ِ مرا تأمين کند.
اين مشکل ِ خودم است. مشکل ِ بزرگ ِ خودم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;#&lt;br /&gt;من
هيچ‏وقت خواب ِ خوب نمي‏بينم. اما چند شب ِ پيش در خواب سه جغرافيا را
ديدم و شناسايي کردم و پسنديدم براي زندگي. يکي‏اش روستايي‏ بود توي
کوهستان‏هاي کردستان، يک‏جا توي جنگل‏هاي الموت، يکي هم توي بيابان‏هاي
مقدس ِ اطراف ِ يزد. من در عالم ِ واقع اين‏جاها بوده‏ام. بعد روي اين فکر
کردم که در يکي از اين سه جغرافيا مي‏توانم زميني داشته باشم، و دور ِ آن
زمين هم ديوارهايي. حتا به تله‏هاي ضد نفر هم فکر کردم. گمان نمي‏کردم
حمله به ما يک حملهء گسترده و سازمان‏يافته باشد. توي هم‏اين خواب فکر
کردم کاش بشود تمام ِ کساني را که نگران‏شان هستم در زمين‏ام جمع کنم و
مواظب‏شان باشم. اين‏طوري مي‏توانستم چند روز مقاومت کنم. چند روز بيش‏تر&lt;br /&gt;اين‏چون‏اين
خواب‏ها مي‏آيند و شب‏هاي سرزمين ِ مرا مصادره مي‏کنند. طولي نمي‏کشد که
عالم ِ رويا به عالم ِ واقع سرک مي‏کشد و به آن رفت‏وآمد پيدا مي‏کند. اين
زماني خواهد بود که تمام ِ زندگي چون خوابي تلخ و کوتاه و نافرجام، گم
مي‏شود. &lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;و؛ &lt;br /&gt;زمین
ِ ما سرزمين لالايي‏هاست. لالايي‏ها که سينه‏به‏سينه نقل مي‏شود و تاريخ ِ
اين‏جا را به خوابي آرام و طولاني ره‏نمون مي‏کند. گمان نمي‏کنم جاي ديگري
در اين دنيا بوده باشد که اين‏همه براي بچه‏ها لالايي خوانده باشند.
زمزمه‏هاي شبانهء اين‏جا، پاره‏اي از فرهنگ و زندگي ِ مردمان را دربرگرفته
و با خود بُرده.&lt;br /&gt;لالايي؛ موسيقي‏اي‏است که من دوست دارم. هر چند ديگر با اين موسيقي به‏خواب نروم. هر چند تا صبح به‏اش گوش دهم و نگران و بيدار باشم.&lt;br /&gt;&lt;a title="لالایی - عبدی به‏روان‏فر" target="_blank" href="http://www.4shared.com/file/101103635/e3ca1852/Lalaee_-_Abdi_Behravanfar.html"&gt;اين&lt;/a&gt;؛
لالايي‏ است که در شب‏هاي اين‏روزها و ماه‏ها دوست داشته‏ام؛ يک لالايي ِ
آرام، آرام و بي‏خطر. «لحظات» ِ زيادي در اين قطعه است و هم‏دم ِ شب‏هاي
زيادي نيز بوده. حتا در آخر قطعه مي‏تواني بشنوي که چه‏طور صداي کسي را
مي‏بُرند..&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: center;"&gt;***&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اين‏جا
و از ميان ِ پنجره‏هاي اين خانه، هنوز تنها به هم‏آن دو پنجره‏اي اعتماد
مي‏کنم که به حياط ِ کوچک ِ خانه‏ باز مي‏شود. اين دو پنجره به‏شدت تحت ِ
کنترل هستند و تا اندازهء زيادي امن. &lt;a href="http://melquiades.blogfa.com/post-66.aspx" target="_blank"&gt;درختي&lt;/a&gt;
که زمستان ِ سال ِ گذشته نگران‏اش بودم را ام‏سال، وقتي چند روز خانه
نبودم، آمدند و بُردند. از ريشه در آورده بودند.. يعني صاحب‏خانه
مي‏خواسته از فقدان ِ من سوءاستفاده‏اي کرده باشد؟! چرا بايد به يک درخت ِ
تنها توي يک باغ‏چهء کوچک رحم نکنند؟ چرا به ارتباط ِ عاطفي‏ و تنگاتنگي
که ممکن است مردي تنها با يک درخت برقرار کرده باشد تا اين‏ اندازه
بي‏توجه باشند؟! به‏هرحال اتفاقي‏است که افتاده.. حالا باغ‏چه خالي شده.
تصور کن حال‏ام را وقتي برگشتم و درخت نبود. چه‏قدر به آن درخت زُل مي‏زدم
اين‏جا. چه‏قدر دل‏ام براي خودم مي‏سوزد..&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;font size="1"&gt;::
کاش تو، هم‏آن‏طور که به من قول داده‏اي و من ِ خر هم باور کرده‏ام،
هيچ‏وقت و هرگز، حتا اگر خيلي دير ات شده، سوار ِ ماشين ِ ديگران نشوي.
حالا اگر از خانه بيرون نه‏آيي که به‏تر..&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: left;"&gt;&lt;font size="1"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 15 May 2009 01:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=melquiades&amp;postid=72</comments>
<dc:creator>melquiades</dc:creator>
<guid>http://melquiades.blogfa.com/post-72.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>يک دنيا ما را به جنگ خواند، و گريست</title>
<link>http://melquiades.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;img style="width: 208px; height: 113px;" src="http://dc153.4shared.com/img/101896154/da195a4c/ss-gray.jpg?sizeM=3" /&gt;&lt;/div&gt;#&lt;br /&gt;يک‏شنبه شب ِجاويدان ما را در آغوش کشيد. يک‏شنبه شب ِ مهربان با جام به‏سوي ما بازگشت. و در روزي که مي‏بايد – با هر منطق و استدلال – تيره‏روزي‏هاي ما ادامه مي‏يافت، دريچه‏اي از آسمان به روي ما گشوده شد و دو پرتو را به سوي زمين مخابره کرد؛ يکي به مشهد و ديگري در اهواز. و تمام ِ اين‏ها خواب نبود...&lt;br /&gt;جامي که در تمام ِ فصل از آن ِ ما بود، و ما مالک ِ بلامنازع‏اش بوديم، در عرض چند روز از استقلال بازستانده شد و ما را به‏راستي به کما فرستاد. داستان؛ دادن جام در روزهاي آخر به تيم ِ ذوب‏آهن نه‏بود. داستان؛ دادن بسياري از جام‏ها به بسياري از تيم‏ها در سال‏هاي گذشته بود؛ همه در روزهاي آخر. باري! اين‏چون‏اين حديث ِ تلخي از گذشته‏ها هم‏راه ما بود..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين‏بار اما، وقتي دريچه‏اي از آسمان باز ماند، براي گذشتن از آن لحظه‏اي درنگ نکرديم. استقلال، با تمامي هواداران‏اش ام‏شب از دروازه‏اي که با بي‏احتياطي قدسيان گشوده، و باز رها شده بود، عبور کرد و سر به آسمان سائيد. بالا بردن ِ اين جام در تمام ِ اين فصل، و حتا تمامي آن فصل‏ها که با سرخورده‏گي و سوگ‏واري به پايان بُرده بوديم، در روياهايي به‏غايت ماوراءالطبيعي، و در خواب و بيدار به ما الهام شده بود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بشنو اين روايت ِ تلخ ِ مرا؛ ما يک‏طرف بوديم، تمام ِ دنيا يک‏طرف. من اين‏را به چشم ديدم که يک دنيا به ما ضربه مي‏زد. من يک دربي را ديدم، که ما بُرديم. بعد مهاجم ِ ما در محوطهء جريمه‏مان به هوا برخاست و توپ را به واضح‏ترين شکل ِ ممکن با دست زد. ذوب‏آهن صحنه را ديد و از آن‏جا کم‏کم خودش را بالا کشيد. من اسطوره‏هاي خودمان را ديدم که با دشنهء تباني از راه مي‏رسيدند. و سرمربي تيم ملي را ديدم که دشنه را از آن‏ها گرفت و در سينهء ما فرو کرد. ما زياد ايم اما؛ اين‏جا بسيار در «اقليت» بوديم. سوگند که ام‏سال؛ مقدر شده بود تا تومار ِ ما در هم بپيچد. ما سپاهياني زخم خورده از يک نبرد بوديم، که قافيه را به حريف باخته بوديم. [&lt;a title="Twitter" target="_blank" href="http://twitter.com/mogh/status/1575368615"&gt;+&lt;/a&gt;] راه بازگشت به مرزهاي خود را در پيش گرفته بوديم تا با تجديد قوا و تجهيز ارتش، نه در سال ِ آينده که دو-سه سال ِ بعد کمر راست کنيم و جنگي تازه را براي انتقام آغاز کنيم. اما هم‏اين سپاه زخم‏خورده و تکيده هم در راه ِ بازگشت از دست‏بُرد ِ غارت‏گران در امان نه‏ماند. اين‏گونه شد که ما دوباره هم‏قسم شديم. به‏سرعت سازمان يافتيم و بر عليه «يک دنيا» شوريديم. يک دنيا به ما ضربه مي‏زد و از ما متنفر بود. پس ما به دنيايي ضربه زديم و شکست‏اش داديم؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;" سوگند که تو گريه خواهي کرد، بعد ما کوتاه مي‏آئيم و مي‏رويم دنبال سرخوردگي و سوگواري خودمان. باز گم‏وگور مي‏شويم. انگار نه‏بوده‏ايم اصلن" [&lt;a href="http://twitter.com/mogh/status/1565302766" target="_blank" title="Twitter"&gt;+&lt;/a&gt;]&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و امير قلعه‏نوعي؛ که من هميشه منتقد ِ بزرگ‏اش بوده‏ام. من اين‏را در ابتداي هم‏اين فصل به دوستان ِ پرسپوليسي‏ام گفته بودم؛ شايد شما از قلعه‏نوعي متنفر باشيد، ولي سرسخت‏ترين مخالفان‏ ِ او در بدنهء خود ِ استقلالي‏ها هستند. من هنوز مي‏گويم که مسائل ِ گذشته ميان اپوزوسيون استقلال و قلعه‏نوعي حل نشده است. اما در اين فصل اتفاقات ِ جالبي افتاد. امير قلعه‏نوعي مورد هجومي مرگ‏بار قرار گرفت. من هميشه عاشق اين بوده‏ام که در يک دعواي وحشيانه و نابرابر، پشت کسي به‏ايستم که بي‏دفاع رها شده و بقيه، هر کس ِ ديگري که در آن صحنه است، او را يک گوشه گير انداخته و به‏اش ضربه مي‏زند. يک‏جاي ديگر بعد از بيانيهء مايلي‏کهن نوشتم؛ گمان نمي‏کنم هيچ استقلالي – و هيچ آزادمردي - باشد که در دعوا با مايلي‏کهن و بقيهء اقامه کننده‏گان دعواي تباني، پشت ِ امير نه‏ايستد. باري! قلعه‏نوعي براي من در اين روزها، تنها با آن چشم‏هاي خون‏گرفته، نفس ِ حبس‏شده در سينه، و چهرهء دردمند و مستأصل ِ بعد از گل ِ سايپا که گويي ميان ناباوري هزاران هوادار دل‏مُرده دخمه‏اي مي‏جويد، تصوير مي‏شود و به‏شدت تبرئه مي‏شود. دوست دارم که سال ِ آينده هم روي نيمکت ِ استقلال باشد حالا که به‏راستي جنگي نابرابر را به‏سود ما برگردانده. اين اگر ژنرال نيست، پس کي‏ست؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;img width="400" height="261" src="http://dc153.4shared.com/img/101896523/c35f1f4/The_Great_Championship.jpg?sizeM=3" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;" ام‏شب رو به باده‏گساري خواهيم پرداخت، شب‏هاي بعد رو هم هم‏اين‏طور. و سيگارها خواهيم کشيد، و اشک‏ها خواهيم ريخت... کنار ِ هم‏اين جام" [&lt;a href="http://twitter.com/mogh/status/1620986499" target="_blank" title="Twitter"&gt;+&lt;/a&gt;]&lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;#&lt;br /&gt;در پرتقال،طرف‏داران ِ بنفيکا ضرب‏المثلي دارند براي هواداران ِ اسپورتينگ ليسبون؛ &lt;br /&gt;آن‏ها هواداران ِ اسپورتينگ را آدم‏هايي با کف ِ دست‏هاي صاف مي‏نامند. بنفيکايي را اعتقاد بر اين است که يک طرف‏دار اسپورتينگ، در پايان ِ هر فصلي که با ناکامي مواجه مي‏شوند، و در ابتداي فصل ِ تازه، دست‏هاي‏اش را به‏هم مي‏سايد و با خود مي‏گويد؛  &lt;br /&gt;"اين آغاز ِ فصلي تازه است که از بنفيکا انتقام مي‏گيريم و قهرمان مي‏شويم."&lt;br /&gt; و آن‏قدر فصل‏ها مي‏گذرد که اين دست‏ها به‏هم سائيده مي‏شود و جام‏ها به بنفيکا مي‏رود، که دست‏هاي آن‏ها صاف شده. اين چند روز به دست‏هاي‏ام زياد نگاه مي‏کردم.&lt;/p&gt;&lt;p align="baseline" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;#&lt;br /&gt;بعد از مدت‏ها چيزهايي نوشته بودم واقعن. يعني سر ِ يک ذوقي آمده بودم ولي باز يک عهدي داشتم و يک معذوراتي. يک چيز ِ خيلي دردبارتري هم براي فوتبال نوشته بودم و هواداري که «درد» طلب مي‏کند، که باز مي‏ماند. اين‏‏يکي را اما راحت نوشتم و راحت پُست کردم. فکر کنم سالي چند روز به من بي‏آيد که سرمستي کنم. مي‏شود که چند روز را خوش بود. پس دل‏خوش مي‏مانم و مي‏مانيم تا چند روز. و بعد چشمان‏ام را مي‏مالم و دور و بر را نگاهي مي‏کنم تا ببينم چي شده و تلفات‏ام چه‏قدر بوده. آن دل‏خوشي را که هنوز باقي مانده در اين روزگار، بايد قدر دانست و محافظت کرد. براي اين‏که باز پابرجا بماني براي روزگار ِ پردردي که هست و سخت‏تر هم خواهد شد.&lt;br /&gt;و نيز؛ &lt;br /&gt;تماس‏هايي با من گرفته شده در اين چند ساعت که در باور نمي‏گنجد. خيلي‏ها که اين چند روز ِ آخر حال ِ بد ِ مرا ديده بودند، و طبيعي بود حالا براي «اولين تبريک» ياد ِ من بي‏افتند، به‏سرعت تماس گرفتند. اما خيلي‏ها بودند که بعد از مدت‏ها - واقعن بعد از مدت‏هاي مديد - به اين بهانه با من تماس گرفتند. تلفن دستي‏ام و شمارهء تماس ِ خانه‏ تا ساعت‏ها مشغول بود و من بي ‏آن‏که آمادگي‏اش را داشته باشم رو در روي دوستان قرار گرفتم. دوست داشتم با حال ِ غيرعادي که داشتم و خوش بودم، دست‏کم يک‏ساعت بعد از رخ‏داد را تنها باشم. به‏ويژه که تبريک و تهنيت گفتن و شنيدن خيلي از من برنمي‏آيد. تصور کن آدمي را که زنگ ِ موبايل‏اش اين‏روزها &lt;a href="http://www.4shared.com/file/101894203/91454d78/01_Majnoun.html" target="_blank" title="مجنون . احمد پژمان :: قطعه‏ای از موزیک متن فیلم بید مجنون"&gt;اين&lt;/a&gt; باشد و اين موبايل تا ساعت‏ها اين آهنگ را بنوازد براي پيام ِ تبريک..  الآن دارم فکر مي‏کنم که چه ‏کساني  و از کجاي ايران با من تماس گرفته‏اند براي اين رخ‏داد ِ شورانگيز و جاويدان. استقلالي‏ها که جاي خود، به‏طور خاص از دوستان پرسپولسي‏ام که به من تبريک گفته‏اند ممنون‏ام. و اميدوارم که از آسيا جنازهء عرب‏ها را براي ما بي‏آورند.&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img style="width: 204px; height: 115px;" src="http://dc153.4shared.com/img/101895934/90e5039c/ss-blue.jpg?sizeM=3" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: left;"&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 27 Apr 2009 01:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=melquiades&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>melquiades</dc:creator>
<guid>http://melquiades.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شمع ِ شب‏ داند و سوز و ساز ِ من</title>
<link>http://melquiades.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;#&lt;br /&gt;روزگار سلسله‏نگاري‏هاي جنون‏وار سپري شده. ما با هم، وارد دوره‏اي تازه شديم. هرچند هنوز گاهي جوش مي‏آورم. شروع مي‏کنم به داد و قال. خب من «مرد ِ ام‏روزي» نيستم. دست ِ خودم نيست. با اين‏حال، خودت خوب مي‏داني اين جوش آوردن خيلي از موضع قدرت نيست. بيش‏تر حال ِ جغدي را به ذهن متبادر مي‏کند، که توي يک اتاق ِ دربسته رهاي‏اش کرده‏اند و شروع مي‏کند به کوبيدن خودش به در و ديوار. هم‏چو حالتي‏است بيش‏تر. وگرنه تو که مي‏داني من اين‏روزها ديگر «حرف» هم نمي‏زنم.&lt;br /&gt;من مرد ِ ام‏روزي نيستم متأسفانه. حالا عاشق ِ چشمان ِ تو شده‏ام، حرفي هست؟!&lt;br /&gt;بيا با هم مدارا کنيم خانم ِ عزيز...&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;دوست ندارم وقتي ملاحظه نمي‏کني و تلخي روزگار را به رخ‏ام مي‏کشي؛ "ديگر نمي‏نويسي، ننوشته‏اي..." &lt;br /&gt;احوال ِ تو خوب نيست. حال ِ خودت. ديگر چه فرقي دارد شب‏ها من هنوز بيدار مي‏مانم يا نه! وضعيت ِ سينه‏ام، و سيگارم را که عوض کرده‏ام، اما افاقه نکرده، تمامی ندارد سرفه‏های سیاه، درد توي سينه‏ام لانه کرده. تو، آن‏جا که هستي، خوب‏اي؟! &lt;br /&gt;نه! نيستي. دريغ&lt;br /&gt;دورم... دوريم... نمي‏نويسم... فردا به‏تر باش تا يک‏شب دل ِ باقرار داشته باشم. تا بعد مجبور نباشي از اين سوال‏ها بپرسي که جواب‏اش فقط سکوت است، خب؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دل‏ام مي‏خواست اگر هم سوال مي‏پرسي، اين‏جا کنارم باشي و بپرسي. نه اين‏که يک حرفي توي تلفن بزني و اين‏طرف من مجبور باشم سکوت کنم. بعد هم خداحافظ و شروع ِ دل‏شوره... اين‏جا باشي، سوال بپرسي، جواب‏ات را مي‏گيري. من با تو حرف مي‏زنم. با تو زياد حرف مي‏زنم. مثلن دست‏ام رو به‏سمت ِ سرم نشانه مي‏روم و مثل ِ نويسنده‏هاي بالفطره وانمود مي‏کنم و مي‏گويم؛ پُر شده... پُر ِ سوژه، موضوع، مضمون... حتا محتواي نوشته‏ها هم اين‏جا مشخص شده! اما دست‏ام نمي‏رود براي تايپ کردن. بعد تمام ِ شب و روز ِ فرداي‏اش سکوت مي‏کنم. چند پاکت سيگار راه است تا دوباره سر و کلهء خانم ِ عزيز پيدا شود، شبي ديگر... شب‏هاي ديگر. فکر کن اگر اين‏جا باشي سوال‏ات را دوباره تکرار مي‏کني. من خاکستر سيگارم رو توي جاي‏اش مي‏تکانم، سرم رو بالا مي‏آورم، درست روبه‏روي چشم‏هاي تو... تو فکر مي‏کني و به‏نظرت مي‏آيد چشم‏هاي من کمي «روشن» شده. روشن‏تر از فلان پست ِ آخري که نوشته بودم. بعد موضوع رو عوض مي‏کني. بعدها هم ديگر پيش نمي‏آيد که هم‏چو چيزي از من بپرسي... يک‏جور رحم مي‏کني به حال ِ پريشان ِ من. چند روز ِ بعد صفحه را باز مي‏کني مي‏بيني من نوشته‏ام. چند خط نوشته‏ام که تو بخواني و بعد جلسهء پرسش و پاسخ ِ ما ختم ِ به‏خير مي‏شود. چشم ِ ما روشن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;#&lt;br /&gt;تو را اول‏بار سال‏ها پيش ديدم. خيلي پيش‏تر از روزي که پاي‏ات را به اين شهر بگذاري؛ يک‏شب ِ داغ ِ تابستان، خانهء دوستي که حالا او هم رفته از اين‏جا. ما توي اين شهر تنها رها شده بوديم.  نه به تنهایی ِ حالا البته. رفيق ساقي شد، ريخت، خورديم. آن‏شب مردي غم‏گين به خانهء محل ِ اقامت ِ ما آمد که من ديگر نديدم‏اش. رفيق می‏گفت که عشق‏اش را شهر بُرده... اين ترانه را آن‏شب خواند و گريست. من هيچ‏گاه پيش‏تر نشنيده بودم. او هم رفت تا نقطه شد. سال‏ها بعد توي هم‏اين شهر، لابي ِ متل ِ سوت‏وکوری که پشت ِ کوچه‏باغ‏ها قرار دارد شاهد است که تو انتظار ِ مرا مي‏کشيدي. آن‏روز فقط به هم نگاه کرديم، ساعت‏ها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="FA"&gt;♫&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;من و شمع ِ نيمه‏جان ام‏شب بس‏که ناليديم شب به‏تنگ آمد&lt;br /&gt;خدا را، آئينه جان‏ام از غم ِ تنهايي به‏سنگ آمد&lt;br /&gt;چه‏ها من کشيدم به پاي تو...&lt;br /&gt; شمع ِ شب‏ داند و سوز و ساز ِ من&lt;br /&gt;در آغوش سرد و تنهاي‏ام جاي تو مانده تنها نياز ِ من&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در اين شب‏هايي که مي‏سوزم من &lt;br /&gt;به راه ِ تو ديده مي‏دوزم من&lt;br /&gt;                                 [ ديده مي‏دوزم من ]&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو اي شمع ِ واپسين شعله تا سحر چه جانانه مي‏سوزي&lt;br /&gt;سراپا آتش شده جان‏ات در عزاي پروانه مي‏سوزي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بيا بيا شمع ِ نيمه‏جان آشنا به راز ِ شب‏ام تو اي&lt;br /&gt;به او بگو قصهء مرا هم‏نواي تاب و تب‏ام تو اي&lt;br /&gt;«مازیار»&lt;br /&gt;(&lt;a href="http://www.4shared.com/file/83991958/5d299079/Man_o_ShamE_Nimeh_Jan_EmShab_-_Maziyar.html?dirPwdVerified=3ec35201" target="_blank" title="من و شمع ِ نیمه‏جان؛ ام‏شب . مازیار - زنده‏یاد"&gt;+&lt;/a&gt;)&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size="1"&gt;:: «فردا به‏تر باش». روي اين پيشنهاد ِ من فکر کن؛ تو به‏تر باش تا من با اين «ديوارها» زخمي نشوم. &lt;br /&gt;ممنون که به‏اش فکر مي‏کني خانم ِ عزيز... ممنون&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 04 Mar 2009 01:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=melquiades&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>melquiades</dc:creator>
<guid>http://melquiades.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آدم‏هاي هم‏زمان</title>
<link>http://melquiades.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;وارد ِ اتاق‏اش که شدم حتا نگاه‏ام نکرد. يک دقيقه به‏زور حرف زدم. بعد برگشتم خانه. اما قبل‏اش؛&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خيلي حراف نيستم. عادت دارم که تا چيزي از من نپرسيده‏اند سکوت کنم. اهل ِ «ارتباط‏ برقرار کردن» به‏هيچ‏وجه نيستم. فقط به سوالي که مستقيم از من پرسيده شود جواب مي‏دهم و اين جواب را هم سعي مي‏کنم تا جاي ممکن کوتاه  و بدون رفتن به حاشيه بدهم. حالا اين‏طور آدمي که اصولن حرف‏زدن و آداب معاشرت بلد نيست، بايد شرايط ِ سخت‏‏اش را با دکتر(...) درميان بگذارد. دکتر(...) هم، اين‏طور آدمي‏ست؛ رئيس کل آموزش دانشگاه و مدير ِ دانشکده، به‏عنوان نقش ِ عامي که دارد - و استاد پروژه‏ام، به‏عنوان نقش ِ خاصي که دارد براي من بازي مي‏کند... آدمي‏ست که به برخورد سخت و انعطاف‏ناپذير با دانشجويان معروف است. و از نظر من تا قبل از اين ملاقات؛ تنها آدمي که در اين دانشکده سرش به تن‏اش مي‏ارزد...&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;وارد اتاق‏اش که شدم سرش توي کامپيوترش بود و هر چند ثانيه يک‏بار، هر سه تلفن روي ميز کارش و تلفن دستي‏اش، به‏طور هم‏زمان زنگ مي‏خورد. شماره‏ها را چک مي‏کرد، دو تا را بي‏خيال مي‏شد – بر اساس اولويت‏‏ها و سلسله‏مراتبي که لابد در ذهن‏اش براي پاسخ‏گويي طراحي کرده بود و به ‏آن قائل بود – و دوتاي ديگر را جواب مي‏داد؛ به‏طور هم‏زمان. يکي را با کتف ِ چپ‏اش کنار ِ گوش‏اش نگه مي‏داشت، دیگری را با دست ِ چپ‏اش کنار ِ گوش ِ راست‏اش مي‏گرفت، و با يک حالت مچاله‏شده‏‏ای که تا حدی تمسخرآمیز به‏نظر می‏رسید، دست ِ راست‏اش هم روي کي‏بورد مي‏لغزيد؛ همه هم‏زمان... اين تصويرها اين‏روزها عجیب نيست. فقط من هنوز با اين زندگي‏ها کنار نيامده‏ام. تعريف ِ خودم را دارم و مسائل ِ ذهني ِ خودم را.&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از من خواست بروم سر ِ اصل ِ موضوع. خواستم از اتاق خارج شوم و به‏کل بي‏خيال ِ ماجرا و ماجراها شوم. بعد يادم افتاد به دوستي که بيرون اين دفتر آموزشي دارد توي اتاق ِ انتظار قدم مي‏زند و کلي قسم‏ام داده که بروم و مساله را درميان بگذارم. مهم‏تر از همه يادم افتاد حرف‏ها و تماس‏هايي که اين اواخر دوباره من و «&lt;a target="_blank" href="http://melquiades.blogfa.com/post-57.aspx"&gt;او&lt;/a&gt;» با هم داشته‏ايم. بايد مسئوليت‏پذير باشم، حتا اگر انجام ِ اين کار، با روح‏ام منافات داشته باشد.&lt;br /&gt;يک دقيقه به‏زور حرف زدم. سعي کردم از تمام ِ توانايي‏ها و قدرت‏هايي که در گزيده‏گويي دارم استفاده کنم، بيش‏ترين اطلاعات و شرح‏حال را از وضعيت‏ام –  تا آن‏جايي که به او مربوط است – در کم‏ترين زمان ممکن به‏اش بدهم، و مواظب باشم که هيچ درخواست و تقاضا هم در حرف‏هاي‏ام نباشد. اگر درخواستي بکنم، شايد چون مي‏شناسدم قبول کند و همه‏چيز روبه‏راه شود، اما من خودم را به‏تر مي‏شناسم؛ تا روزها و هفته‏ها اين «تقاضا کردن» در کت‏ام نمي‏رود و خودم را مي‏خورم.&lt;br /&gt;همه‏چيز را در کم‏تر از يک دقيقه مطرح کردم و بعد، ساکت شدم. مدتي توي اتاق سکوت شد. او يک نخبهء اين جامعه است که من هم قبول‏اش دارم، هرچند کارهاي زيادي را «هم‏زمان» انجام مي‏دهد و اين‏جور آدم‏ها حال‏ام را به‏هم مي‏زنند. دو سه دقيقه بعد از حرف ِ من هنوز سکوت بود.  اما من فکر نمی‏کنم اين يک دقيقه عذابي که به‏خودم دادم تا حرف بزنم يعني؛ پشم! مي‏دانم که او يک «آدم ِ هم‏زمان» است. مطمئنن در اين دو سه دقيقه که دست‏اش را روي کي‎بورد حرکت ‏داده و تلفن‏هاي‏اش هم دست‏کم 7-8 بار زنگ خورده و او دست‏کم به 4-5 تاي‏ آن‏ها جواب داده، «هم‏زمان» دارد به حرف‏هاي من هم فکر مي‏کند. جايي در ذهن ِ پرمشغله‏اش يک فولدر باز کرده و حرف‏هاي مرا توي آن ريخته و حالا دارد اسکن و پردازش مي‏کند...&lt;br /&gt;در این فاصله توجه‏ام جلب مي‏شود به پاهای‏ام. تمام ِ وزن ِ بدن‏ام را دارند تحمل مي‏کنند. جایی در گذشته‏ام، سابقهء 15 ساعت ايستادن روي اين پاها را دارم. حال‏ام از اين‏هايي که وقتي مي‏ايستند خيلي لااوبالي و لش مي‏ايستند و فقط از يک پا براي ايستادن استفاده مي‏کنند و به ديگري استراحت مي‏دهند، به‏هم مي‏خورد. «تعادل» هنوز يکي از مسائل ذهني من است. توي اين دو سه دقيقه که او دارد پردازش‏اش را مي‏کند، من هيچ تعادلي ندارم. هرچند روي دو پاي‏ام ايستاده‏ام.&lt;br /&gt;بعد از دو سه دقيقه کي‏بورد را رها مي‏کند، روي صندلي مي‏چرخد به سمت من، دو دست‏اش را توي هم قلاب مي‏کند، بي‏خيال تلفن‏هايي مي‏شود که با هم زنگ مي‏خورند، يک لبخند مصنوعي روي لب‏هاي‏اش مي‏آورد و مي‏گويد؛ &lt;br /&gt;واقعن کاري از دست من ساخته نيست. متأسف‏ام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جواب‏ام را گرفته‏ام... کاری برای‏ام نکرده اما وقت‏اش را به من داده. وقت ِ یکی از کارهایی را که به‏طور ِ هم‏زمان انجام می‏دهد. پس تشکر می‏کنم و «هم‏زمان» با ورود ِ منشي‏اش از اتاق خارج مي‏شوم. &lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;توي کريدور قدم برمي‏دارم. يک سيگار را از پاکت بيرون مي‏آورم تا به محض ِ خروج از ساختمان آتش کنم. بيرون ِ در ِ انتهاي ‏راه‏رو دوست‏ام را مي‏بينم که انگار او بيش‏تر از من دل‏اش براي من مي‏سوزد و استرس دارد. دوستي نيست که بشود پيچاند اش. از اين دوستي‏ها نيست. رفته بيرون و سيگاري روشن کرده... مرا که از انتهاي کريدور مي‏بيند از هم‏آن‏جا با دست اشاره مي‏کند که؛ چي شد؟ يک لبخندي مي‏زنم و سيگار را بالا مي‏آورم و زير بینی‏ام بو مي‏کنم.&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;[...&lt;br /&gt;آدم ِ هم‏زماني نيستم. «هم‏زمان بودن» به من حس تهوع می‏دهد.‏ اين‏طور آدم‏ها اگر حتا به کسي ابراز عشق هم بکنند، فکرشان جاهاي ديگر هم هست. نمي‏گويم الزامن به کس ِ ديگري هم فکر مي‏کنند، نه! اما هم‏زمان افکار مربوط يا نامربوط ِ ديگري را هم دارند که بايد تمرکزشان را به‏طور مساوي بين آن‏ها تقسيم کنند. هميشه دوست داشتم اگر کسي پيدا شد که عاشق‏اش باشم، به‏اش بگويم؛ عاشق‏ات‏ام... و بعد حس کنم تمام ِ وجودم را با اين کلمه به او اختصاص داده‏ام. اين‏جوري شد که من اين‏قدر تمرين کردم تا توانستم از این لحاظ یک آدم تک‏بُعدي باشم.&lt;br /&gt;...] &lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;الآن سيگارم را بو مي‏کنم چون می‏دانم افکارم را باز می‏کند. چون خودم را عادت داده‏ام که فقط يک کار را پي بگيرم و انجام دهم. اگر توي کريدور ساختمان ِ آموزش دانشگاه سيگاري را بالا گرفته‏ام و بو مي‏کنم، فقط دارم بوي سيگار را حس مي‏کنم. تمام ِ سلول‏های مغزم معطوف شده‏اند به رمزگشایی از این رایحهء اثیری. نه به وقايع ِ اتاق ِ دکتر فکر مي‏کنم، نه به جوابي دل‏سردکننده‏اي که به من داده، نه نگاه‏هاي کارمندان دانشگاه که دانشجوي گستاخي را ديده‏اند که يک سيگار را در رسمي‏ترين ساختمان دانشگاهي که سيگار، در جاي‏جاي‏اش ممنوع است، بو مي‏کند. حتا به وضعیت مسخره‏ای که پیدا کرده‏ام فکر نمی‏کنم. &lt;/p&gt;به در خروج که نزديک شدم صدايي از پشت‏سر خطاب‏ام کرد؛ آقا... شما... آقاي عزيز... مهندس...&lt;br /&gt;کس ِ ديگري در راه‏رو نیست. برمي‏گردم. منشي ِ دکتر است؛&lt;br /&gt;آقاي دکتر کارتان دارند،... لطفن&lt;p style="text-align: justify;"&gt;يک لحظه در هم‏آن حالت نيمه‏برگشته يخ مي‏زنم. بعد راه ِ آمده را برمي‏گردم. سيگار را توي مشت‏ام رزرو مي‏کنم براي چند دقيقهء بعد. وارد اتاق مي‏شوم. پشت ِ ميزش نيست. نگاه‏ام توي اتاق ِ تقريبن بزرگ‏اش مي‏گردد. کت‏اش را درآورده، پشت پنجره ايستاده و بيرون را نگاه مي‏کند. تمام ِ دانشگاه، ساختمان‏هاي بالاتر، از اين‏جا ديده مي‏شود. منظرهء ابري ِ خسته‏کننده‏ای را پيش‏رو دارد. نمي‏دانم اين منظره هرروز اين‏قدر دل‏گير است يا ام‏روز و از نگاه ِ من اين‏طور است... به من نگاه مي‏کند. الآن حس مي‏کنم اين تنها کاري‏ست که مشغول ِ انجام دادن‏اش هست. يعني واقعن کار ِ ديگري نمي‏کند. تمام ِ فولدرها و پنجره‏هاي ديگر ذهن‏اش را بسته و نگاه‏اش به من معطوف شده...خب! حرف‏هايي که در آن يک دقيقه زدم... اين حرف‏ها کار دست‏ام داده. من در تشخيص ِ طبقه‏بندي ِ اين حرف‏ها دچار اشتباه شده‏ام. چيزي را گفته‏ام انگار که نبايد مي‏گفتم. يعني از گفتن ِ آن، نوعي سود و منفعت را متوجه خودم کرده‏ام، چون دکتر تمام ِ کارهاي‏اش را رها کرده و ديگر آدم هم‏زماني نيست...&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;[...]&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو سه روز از واقعه گذشته... آن مشکل را ديگر ندارم. براي‏ام حل کرد. حالا مشکل‏ ِ بزرگ‏تري دارم. دارم خودم را مي‏خورم براي حرف‏هايي که در آن يک دقيقه زدم. از خيلي وقت پيش، حرف‏ها و مسائل ِ ذهني‏ام را طبقه‏بندي کرده‏ام؛ عادي، خصوصي، خيلي‎‏خصوصي. &lt;br /&gt;حال‏ام دوباره بد شده. در يک دقيقه در فاش کردن و تشخيص طبقه‏بندي اطلاعات دچار اشتباه شدم&lt;br /&gt;...&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 07 Feb 2009 01:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=melquiades&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>melquiades</dc:creator>
<guid>http://melquiades.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تصویری از یک درخت؛ در «بهار» ِ گذشته</title>
<link>http://melquiades.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>&lt;BR style="COLOR: rgb(0,0,0)"&gt;
&lt;DIV style="COLOR: rgb(0,0,0); TEXT-ALIGN: justify"&gt;خانه‏اي که الآن درش هستم و اقامت دارم را بسيار دوست مي‏دارم. يک خانهء کوچک، با يک حياط ِ کوچک.&lt;BR&gt;خانه را باز ام‏روز شستم، از بالا تا پائين. هم‏اين‏طور دارم خودم را سرگرم مي‏کنم. حالا که قرار دارم از خانه بيرون نروم، حتا براي تهيهء سيگار. با فروشندهء سوپرمارکت محل طرح ِ دوستي ريخته‏ام و او هرروز سه پاکت سيگار فيوريت‏ام را مي‏فرستد به آدرس‏ام.&lt;BR&gt;هيچ‏کس نمي‏تواند تماس بگيرد. حالا البته اگر کسي مانده باشد. که هنوز چندنفري پي ِ رد و خبر مي‏آيند. اين‏ها هم خسته خواهند شد به‏زودي... آدم‏ها فراموش‏کارند.&lt;BR&gt;توي خانه يک حياط ِ کوچک در اختيارم است. روي اين حياط ِ کوچک، که اين روزها تمام ِ دنياي من شده، دوست دارم که تاکيد کنم. حياطي کوچک با يک باغچهء کوچک که آمدن ِ زمستان را هم‏آن‏جا ديده‏ام. فکر مي‏کنم که مي‏شد پيش از زمستان يک دستي هم به اين حياط بکشم و حداقل بخاري را آورده باشم توي خانه... اما بعد مي‏بينم  که به‏هم ريختگي ِ اين حياط، و سرماي توي خانه، با به‏هم ريختگي و سردي ِ خودم هم‏آهنگ شده و کاري از دست ِ من ساخته نيست.&lt;BR&gt;به اين حياط غير از من فقط گربه‏ها و پرنده‏ها آمدو شد دارند. با اينکه من هيچ به آن‏ها غذا نداده‏ام. در طول ِ روز چندبار پيش مي‏آيد که پشت ِ پنجره مي‏ايستم و به حياط خيره مي‏شوم. فکر مي‏کنم که سهم ِ من از اين درافتادن با دنيا و آدم‏هاي‏اش، در نهايت هم‏اين حياط  شد که همهء دنياي مرا شکل داد و دربرگرفت. بعد يک نفس ديگر از سيگارم مي‏گيرم و فکر مي‏کنم به چيزهاي خوب. مثلن اينکه توي يکي از اين شب‏ها بالاخره مي‏توانم که بخوابم و نيمه‏هاي شب سراسيمه بيدار نشوم. يک شبي که با فکر ِ کسي به‏خواب نرفته باشم و در خواب هم تحقير نشده باشم. مزخرف مي‏نويسم. اين نمي‏شود... حالا که قرار است خوب بخواهم بايد طوري آزرو کنم که با عقل جور دربيايد. اين‏طوري؛ با فکر ِ «&lt;A href="http://melquiades.blogfa.com/post-57.aspx" target=_blank&gt;او&lt;/A&gt;» به‏خواب رفته باشم و يک شب ِ آسوده و امن که همه‏چيز و همه‏کس بي‏اهميت بوده باشد. و بعد شده هر بلائي توي خواب سر ِ من بياورد اما نفس‏ام را نگيرد. هم‏اين. من توقع زيادي ندارم. هيچ‏وقت نداشته‏ام. حالا که اين‏همه از دنيا خورده‏ام زندگي‏ام را برداشته‏ام و آمده‏ام توي اين چهارديواري. روزهاي‏ام ميان اين ديوارها خلاصه شده. نه کاری به این دنیا دارم و نه توقعی از آن. فقط کاش اين حق را به من بدهد که يک شب، براي يک شب که شده بتوانم بخوابم و از خواب هم هراسان بيدار نشوم تا سرم را روي زانو گذاشته باشم و با دست‏هاي‏ام بغل گرفته باشم... و بعد، گريه کرده باشم، تا صبح.&lt;BR&gt;دوست دارم توي يکي از اين شب‏ها بتوانم بخوابم و در خواب ببينم که من گربه‏اي هستم که به اين حياط تردد دارد و هر بار، پسر جواني را مي‏بينم که پشت ِ شيشهء پنجره ايستاده و بدون توجه به من، به آرامي از انتهاي سيگارش نفس مي‏کشد. هرروز به اين حياط مي‏آيم تا اين صحنه را ببينم. و هربار ديده باشم که علاوه بر موهاي صورت‏اش که بدون نظم و به نرمي تمام ِ چهره‏اش را دارند تصرف مي‏کنند و به محاق مي‏برند، گودي ِ زير ِ چشم‏هاي‏اش هم جاافتاده‏تر مي‏شود و هم‏راه با نگاه ِ خيره و بي‏حسي که هرروز، بيش‏تر از چند ساعت، به تک درخت خشکيدهء باغ‏چهء حياط دوخته مي‏شود که تمام ِ برگ‏هاي‏اش را در پائيز از دست داده و حالا زمستان ِ سختي را پيش ِ رو دارد، ترکيبي خسته و دردمند از مردي تنها را ساخته. بعد چه‏قدر خواسته باشم که يک روز از پله‏ها بالا رفته باشم و جلوي‏اش، درست روبه‏روي پنجره‏اي که هرروز پشت ِ شيشهء همان پنجره مي‏ايستد و سيگار مي‏کشد، روي پاهاي‏ام نشسته باشم و دو دست‏ام را هم ستون کرده باشم تا نشان داده باشم که با گربه‏هاي دله‏اي که فقط پي ِ يک تکه سوسيس يا گوشت به اين حياط مي‏آيند فرق دارم. آن‏وقت سرم را کمي چرخانده باشم تا درست در امتداد نگاه ِ خيرهء پسرک قرار گرفته باشد، طوري که از رخوت‏اش در شده باشد و سنگيني ِ نگاه‏ام را حس کرده باشد. و قبل از اينکه دل‏اش به رحم آمده باشد و رفته باشد سر ِ يخچال ِ خانه تا يک تکه گوشت يا سوسيس را جستجو کند، دل‏ام را به‏دريا زده باشم و گفته باشم؛ براي گوش دادن حاضرم!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فکر مي‏کنم چه‏قدر زمان مي‏برد تا او بر تعجب‏اش غلبه کند و کنار بيايد که گربه‏ها هم مي‏توانند حرف بزنند و از آن گذشته؛ گوش بدهند. به‏هرحال چند روز زمان خواهد برد و اين چندروز، من مدام مي‏آيم و به‏هم‏اين حالت، پشت ِ شيشهء پنجره‏اش مي‏نشينم و منتظر مي‏مانم. هرچه باشد با حرف زدن با آدم‏ها، قانون ِ گربه‏ها را شکسته‏ام و آن بيرون، بيرون از اين حياط، ديگر حياتي در انتظارم نخواهد بود. حالا، دنياي من هم، با دنياي این مرد يکي شده. ما هر دو اين حياط را با باغ‏چهء کوچکي که زمستان را گواهي مي‏دهد به بقيهء دنيا ترجيح داده‏ايم، و معاوضه کرده‏ايم؛ من به‏خاطر ِ نگاه ِ سرد و بي‏فروغی که از او دیده‏ام، و او هم به دليلي که هنوز چيزي درباره‏اش به من نگفته... فقط هرروز مي‏آيد اين‏جا و بعد که مي‏بيند من هنوز نشسته‏ام و نگاه‏اش مي‏کنم مي‏رود و من هم غصه مي‏خورم که لابد تنها جاي امن و دنجي که براي سيگار کشيدن و غوطه خوردن در افکارش داشته، با اين کارم از او گرفته‏ام.&lt;BR&gt;بعد از چند روز که او حتا از پشت شيشه بيرون را هم نگاه نکرده، سرانجام پنجره را باز مي‏کند و هم‏اين... نه نگاهي به بيرون مي‏اندازد که مرا ببيند و نه حتا با دست‏اش اشاره مي‏کند که يعني؛ بيا تو... فقط پنجره را باز مي‏کند و مي‏رود. انگار که تصميم را به عهدهء خودم گذاشته که وارد ِ دنياي‏اش شوم يا اينکه هم‏اين حالا، پيش از اينکه راه برای برگشت نمانده باشد به دنياي خودم بازگردم. ولي من اين‏همه روز توي برف و سرما اين‏جا ننشسته‏ام که حالا، وقتي در باز شده، بگذارم و بروم به حياط ِ ديگران... از جاي‏ام بلند مي‏شوم و به آرامي جلو مي‏روم. سرم را از پنجره عبور مي‏دهم و بعد مي‏ايستم؛  توي خانه هيچ چراغي روشن نيست. مدتي طول مي‏کشد که مردمک چشم‏ام به تاريکي اتاق عادت کند و در اين فاصله چيزي که حس مي‏کنم سرماي اتاق است که کم از سرماي بيرون ندارد، و بوي تند ِ سيگاري که از همان لحظهء ورود به صورت‏ام خورده... وقتي حواس‏ام از اين گنگي ِ ناگهاني رها مي‏شود متوجهء آهنگي مي‏شوم که توي خانه با صدايي خفيف پخش مي‏شود؛&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;♫&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;چرا تو جلوه‏ساز ِ اين&lt;BR&gt;بهار ِ من نمي‏شوي؟&lt;BR&gt;چه بوده آن گناه ِ من&lt;BR&gt;که يار ِ من نمي‏شوي؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بهار ِ من گذشته شايد...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چشم‏هاي‏ام به تاريکي عادت مي‏کند، روبه‏روي‏ام مرد ِ جوان را مي‏بينم که يک دست‏اش را گذاشته زير ِ گونه‏اش و با دست ِ ديگرش هم سيگاري را گرفته که به انتها رسيده، سرش را کمي کج کرده و خيره به عکسي شده که جلوي روي‏اش گذاشته و محو ِ تماشاي آن‏ست... سعي مي‏کنم عکس را ببينم...&lt;BR&gt;آن پيش‏ترها که هنوز حرف نزده بودم، وقتي به اين حياط مي‏آمدم، هميشه فکر مي‏کردم که وقتي سيگارش را جلوي پنجره مي‏کشد يک‏راست برمي‏گردد پشت ِ ميزش و خيره به عکس ِ کسي نگاه مي‏کند که مريض ِ او شده و به‏خاطرش از آدم‏ها بريده. و بعد دوباره سيگاري مي‏گيراند... اما حالا که وارد ِ اتاق‏اش شده‏ام عکسي از کسي نيست. غرق شده توي عکسي که در بهار ثبت شده؛ يک عکسي از يک درخت ِ سيب که همه به‏اش گفتند مربوط به تابستان است و درست هم مي‏گفتند، اما او کوتاه نمي‏آمد؛ «اين بهار است»... سر ِ هم‏اين لج‏بازي و يک‏دندگي هم آخرش آمد گوشهء خانه نشست و عکس شد همهء زندگي‏اش...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style="COLOR: rgb(0,0,0); TEXT-ALIGN: center"&gt;&lt;IMG style="WIDTH: 394px; HEIGHT: 260px" src="http://dc101.4shared.com/img/78660138/15fd6270/bahar_e_man_1.JPG?sizeM=3"&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style="COLOR: rgb(0,0,0); TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;BR&gt;آرام مي‏روم سمت ِ او که حالا سيگار ِ تازه‏اي را پيچيده و روشن کرده. روي ميزش به اندازهء من جا باز کرده، بدون ِ اينکه حرفي به‏ام زده باشد که اين‏جا براي من است، مي‏روم روي ميز کنار دست‏اش مي‏نشينم. هيچ چشم از عکس برنمي‏دارد. يک فکري با خودم مي‏کنم که شايد باز بايد بگويم که؛ «براي شنيدن آمده‏ام». اما خيسي ِ صورت‏اش را که مي‏بينم منصرف مي‏شوم. &lt;BR&gt;لحظاتی توي هم‏اين فضاي سنگين به‏سر مي‏بريم. اين‏طور جاهاست که مي‏فهمي «لحظات» چه قدر و قيمتي دارند. گاهي، يک لحظه، قيمتي معادل ِ تمام ِ زندگي دارد... افسوس که آدم‏ها، عمومن در لحظه و با لحظات‏شان زندگي نمي‏کنند و هميشهء خدا حتا از به‏يادآوري لحظاتي که با هم داشته‏اند هم گريزانند... افسوس&lt;BR&gt;مدتي در اين فضا که زيادي سنگين و مُرده به نظر مي‏رسد مي‏مانم. بايد خودم را کاملن توي فضا رها ‏کنم تا احساس راحتي و امنيت داشته باشم. مي‏گذرد. درست می‏شود؛ راحت‏‏ام... در حالي‏که هر دو خيره و غرق در تصوير شده‏ايم، جرات ِ شکستن سکوت اتاق را به‏دست مي‏آورم و بي‏مقدمه مي‏گویم؛ خب! تو که مي‏دانستي اين‏طور مي‏شود. چرا بيش‏تر سعي نکردي؟&lt;BR&gt;حرف‏ام که به انتها مي‏رسد آرام نگاه‏ام را از روي عکس برمي‏دارم و به سوي او معطوف مي‏کنم.  ديگر از نزديک با چهره‏اش روبه‏رو شده‏ام. اشک‏هاي‏اش بند ‏آمده، زير ِ چشم‏هاي بي‏فروغي که داستان ِ تلخي را از شب‏هاي دور و دراز ِ تنهايي و بيداري در اين اتاق حکايت مي‏کند يک جوي سياهي از اشک‏ها خشک مانده و  مسيرش مشخص است؛ از گودي زير ِ چشم‏ها که مي‏گذرد و سرازير مي‏شود، روي گونه ِ استخواني‏اش سُر مي‏خورد و بعد توي بيشهء انبوهي که آن‏جا روئيده گم مي‏شود. معلوم است که آبستن ِ توفان و تلاطم‏ها بوده دي‏شب‏ها، و حکمن هم‏اين شب‏ها که مي‏آيند...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;♫&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;شکوفهء جمال ِ تو&lt;BR&gt;شکفته در خيال ِ من&lt;BR&gt;چرا نمي‏کني نظر&lt;BR&gt;به زردي ِ جمال ِ من؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بهار ِ من گذشته شايد...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دستي را که از گرفتن سيگار فارغ شده مي‏گذارد زير گونهء ديگرش، حالا هر دو دست‏اش تکيه‏گاه شده‏اند زير ِ صورت‏اش، انگار قرار است و خودش را آماده کرده که تا ساعت‏ها، هم‏اين‏جا بنشيند و عکس ِ درخت ِ تنها را در بهار تماشا کند. آرام مي‏گويد؛&lt;BR&gt;مي‏داني... وقتي کسي را دوست داري، بايد در برابرش آسيب‏پذير باشي. تسليم ِ محض! آن‏قدر ضعيف و بي‏دفاع که او مطمئن باشد، هر لحظه که اراده کند، مي‏تواند يقه‏ات را بگيرد و پرت‏ات کند گوشهء يک خانه، و اگر لطف کند، خانه‏اي با يک حياط ِ کوچک، که به آن حياط گربه‏ها و پرنده‏ها هم تردد دارند، و در باغ‏چهء کوچک‏اش تک‏درختي‏ست که از تابستاني سوزان، زخمي به پائيز رسيده و حالا هم زمستان ِ سختي را پيش‏رو دارد... خيلي‏ها خواهند آمد و خواهند گفت؛ او که رفته و قفلي هم بر در ِ اين خانه نزده... اما خب، آدم‏ها ساخته شده‏اند براي اينکه تو را پيدا کرده باشند و شروع کرده باشند به اميد دادن‏هاي باطل... مي‏داني! او دقيقن به‏خاطر هم‏اين اطميناني که به‏اش داده‏ام رفته، حساب کرده روي من، حساب ِ همه‏جا را کرده که اين‏طور رهاي‏ام کرده و رفته، پس من نبايد کاري کرده باشم که از اين اطمينان‏اش سرخورده شود. بايد خيال‏اش راحت باشد که من هم‏اين‏جا گوشهء يک خانه با يک حياط ِ کوچک افتاده‏ام و هم‏اين‏جا هم خواهم ماند...&lt;BR&gt;حرف‏اش که تا اين‏جا مي‏رسد طاقت ِ دل‏ام سر مي‏رود؛ تا کي؟ فکر کرده‏اي به آخرش؟ تا کي؟&lt;BR&gt;لبخندي تلخ به لب‏اش مي‏نشيند و اين تبسم ِ تلخ به اجزاي ديگر صورت‏اش هم سرايت مي‏کند. بعد چشم‏هاي‏اش روي عکس ِ درخت ِ تنها قفل مي‏شود و با اطمينان مي‏گويد؛&lt;BR&gt;تا هر وقتي که او صلاح دانسته باشد. اراده و اختيار به دست ِ اوست؛ اگر گشايشي، يا خطي، يا خبري، و يا...؛ هيچي!&lt;BR&gt;و اين «هيچي» را وقتي مي‏گويد که لبخندش ديگر کاملن از چهره‏اش رخت بسته، رنگ‏اش پريده و از طرز ِ ادا کردن اين کلمه، و اطمینانی که در صدای لرزان‏اش خوب حس می‏شود، اين‏طور برمي‏آيد که ديگر واقعيت‏اش، و «حقيقت‏»اش هم‏اين است و بعد از ماجراها و مداومت‏هايي که از سرگذرانده يقين پيدا کرده که آخرش، هم‏اين هيچي خواهد بود؛ هيچ آمدني، هيچ‏خطي، هيچ‏خبري... هيچي!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;♫&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;تو را چه حاجت&lt;BR&gt;نشانهء من&lt;BR&gt;تويي که پا نمي‏نهي&lt;BR&gt;به خانهء من&lt;BR&gt;چه بهتر آن‏که نشنوي&lt;BR&gt;ترانهء من&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نه قاصدي که از من آرد&lt;BR&gt;گـَهي به‏سوي تو سلامي&lt;BR&gt;نه ره‏گذاري از تو آرد&lt;BR&gt;گـَهي براي من پيامي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بهار من گذشته شايد...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اين‏جا آدمي با امیدهای‏اش مُرده... حالا شک ندارم که وارد ِ گوري شده‏ام که دنيا يا از آن خبر ندارد، يا به حال ِ خودش رها کرده.  پشيمان نيستم براي حرف زدن، براي وارد شدن... اتاقي شده اين‏جا که پنجره‏اش باز است و باد ِ پرسوز ِ زمستان پرده‏اش را به داخل هل مي‏دهد... دل‏ام نيامده گرفته؛ چه‏قدر درد؟ چه‏قدر اشک؟ چه‏قدر...؟&lt;BR&gt;براي‏ام فاش مي‏گويد از داستان ِ دراز اين شب‏ها، قرار داشته با دل‏اش؛&lt;BR&gt;قرار بود يک‏بار باشد و يک‏بار. از اول اين قرار را داشتم. بار ِ ديگر نمي‏شد که اين معني و اين حس را بدهد. بي‏عصمتي خيلي چيز ِ بدي است. مخصوصن اگر در اين سن. افسوس که اين را به‏اش گفتم و دل‏اش گرفت که چرا بد زندگي کرده و اسير ِ دد و دام‏‏ها بوده. ای‏دريغ و درد و افسوس. حالا دل ِ من هم از سر ِ اين سال گرفته و باز نمي‏شود. دوره‏اي عابري بودم گم‏شده در کوچه‏اش. بعد آمدم اين‏جا... اين‏جا ديگر دست‏هاي‏اش را هرشب حس کردم. دست‏هايي که هر شب بيدارم مي‏کرد بس که گلوي‏ام را فشار مي‏داد و نفس‏ام تنگ مي‏شد... تو گربه، تو آن بيرون دختري نديدي با دست‏هايي که بوي اين نفس را بدهد؟! نه خيلي پرزور، نه آن‏قدرها... ولي خب هرچه بود، زورش به من رسيد.  زورش براي هميشه به من رسيد. و امان‏ام هم نداد. يقه‏ام را گرفت و پرت‏ام کرد توي اين خانه. حالا حتمن دختري‏‏ست با دست‏هايي که تا هميشه از بوي اين نفس لبريز است... مي‏تواند کنار ِ ديگري باشد. ولي اين‏جا اگر مي‏خندم گاه و بي‏گاه فقط از هم‏اين است؛ آغوشي شايد باشد براي ديگري، آغوشي ساخته شده با دست‏هايي که بوي نفس ِ مرا مي‏دهد...&lt;BR&gt;چند دقيقه به هم‏اين گفتهء تلخ مي‏خندد. طوري مي‏خندد که من گريه مي‏کنم. قانون دوم گربه‏ها را هم شکسته‏ام؛ گربه‏ها کنار ِ آدم‏ها نبايد گريه کنند... چند دقيقه – شوخي نيست که – بي‏صدا و ممتد مي‏خندد. و من از اين صحنه به گريه مي‏افتم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;♫&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;غم‏ات چو کوهي&lt;BR&gt;به شانهء من&lt;BR&gt;ولي تو بي‏غم از&lt;BR&gt;غم ِ شبانهء من&lt;BR&gt;چو نشنوي&lt;BR&gt;فغان ِ عاشقانهء من&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خدا تو را از من نگيرد&lt;BR&gt;نديدم از تو گرچه خيري&lt;BR&gt;به ياد ِ عمر ِ رفته گريَم&lt;BR&gt;کنون که شمع ِ بزم ِ غيري&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بهار ِ من گذشته شايد..................&lt;A title="بهار ِ من گذشته شاید . عماد رام - زنده‏یاد" href="http://www.4shared.com/file/78597280/63875016/Emad_Ram_Bahar_e_Man.html" target=_blank&gt;+&lt;/A&gt;,&lt;A title="دوباره‏خوانی ِ بهار ِ گذشتهء من . ستار - نه به تکان‏دهندگی ِ نسخهء اول" href="http://www.4shared.com/file/78597921/e23a67eb/Bahare_Man_wwwsattarhooir_.html" target=_blank&gt;+&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آخرش، به خنده‏ء مرگ‏بارش غلبه مي‏کند. ‏سرش را بالا مي‏آورد و سيگار ديگري را که از قبل پيچيده روشن مي‏کند.  دوباره اشکي از گوشهء چشم‏اش سرازير مي‏شود، حالا آرام گريه مي‏کند. پيش از اين‏که سوال‏ ِ ناجوري را که توي ذهن‏ام آماده کرده‏ام تا به محض ِ اين‏که خنده‏اش بند آمد به‏اش بگويم  خودش مي‏گويد؛&lt;BR&gt;از من گرفتند...  تو اين‏جا کنار ِ مردي نشسته‏اي که عشق‏اش را برده‏اند. شايد پيش‏تر با خودت فکر کرده بودي به اين شهري که درش زندگي مي‏کني. مثلن فکر کرده بودي به اين‏ها که دست‏ توي دست ِ هم توي کوچه‏ها قدم مي‏زنند. تصور کرده بودي اگر عشق ِ يکي را اين شهر ازش بگيرد، چه شکلي مي‏شود. به من نگاه کن! عشق ِ مرا بردند، درست جلوي چشم‏ام...&lt;BR&gt;براي اولين‏بار صورت‏اش را به سمت ِ من برمي‏گرداند و من مستقيم توي چشم‏اش نگاه مي‏کنم... خدايا...! يک حجمي توي دل‏ام خالي مي‏شود. باور کردني نيست اين چيزي که من مي‏بينم؛  توي چشم‏اش «هيچ‏چيز» نيست. اين «هيچ‏چيز» را به راحتي ِ آن «هيچي» نمي‏توانم توصيف کنم... انگار که توي سپيدي چشم‏‏هاي‏اش دو تا دکمهء سياه گذاشته باشند. باورکردني نيست. کمي عقب مي‏روم و بعد از روي ميز پائين مي‏پرم و خيلي فرز و دست‏پاچه از پنجره خارج مي‏شوم. مي‏روم روي ديوار حياط. هول کرده‏ام. نفس‏نفس مي‏زنم. نمي‏دانم به‏خاطر ترس ِ ملاقات و هم‏صحبتي با يک مرد ِ مُرده است يا براي دويدن. فکر مي‏کنم که حالا اگر از اين حياط بروم ديگر هرگز به اين‏جا باز نخواهم گشت. به‏خودم مي‏گويم؛ يک‏بار ِ ديگر برگرد و اين حياط را نگاه کن... هرروز این‏جا بوده‏ام اما هیچ‏‏وقت آن را این‏طور ندیده بودم؛ حياط را سرما کشته. اين درختي که من مي‏بينم توي باغ‏چهء کوچک ِ اين حياط محال است اگر بهاري هم به اين‏جا بيايد جوانه‏اي بدهد. توجه‏ام ناخودآگاه و بي‏اراده جلب مي‏شود به پنجرهء باز... که باد ِ زمستان هنوز دارد با پرده‏اش باز مي‏کند. تمام ِ چيزهايي که آن‏جا ديده‏ام در يک لحظه از جلوي چشم‏ام مي‏گذرد. همه را کنارهم مي‏گذارم و باز اسير ِ دل‏ام مي‏شوم. دچار ِ عذاب ِ وجدان شده‏ام. فکر مي‏کنم به اين‏که؛ چند روز اين‏جا ملتسانه نشستم تا در را به‏روي‏ام باز کرد... من نمي‏توانم اين‏قدر نمک‏به‏حرام باشم که با اين اصرار وارد ِ تنهائي ِ يک مرد ِ دل‏مُرده شده باشم که از همهء دنيا و همهء هم‏نوعان‏اش بريده و مرا به حساب ِ گربه بودن‏ام به تنهائي‏اش راه داده، و بعد، اين‏قدر ناجور و غيرمحترمانه از تنهائي‏اش فرار کرده باشم. با خودم درگير مي‏شوم. برمي‏گردم و هم‏آن‏جا روي لبهء ديوار مي‏نشينم. فکر مي‏کنم مرد ِ مسکين حالا حتمن دارد با خودش مي‏گويد که ببين من چه‏قدر بي‏چاره و بدبخت شده‏ام که اين حيوون ِ خدا هم مرا نخواست... همهء اين فکرها به دل‏ام مي‏افتد و همهء اين حدس‏ها را تا انتها مي‏روم و در پايان ِ همه‏شان هم خودم را سرزنش می‏کنم. توي اين‏ دل‏شوره و عذاب ِ وجدان غرق شده‏ام که مي‏آيد و پنجرهء اتاق را مي‏بندد و من از صداي بستن پنجره تکان مي‏خورم. حتا دست‏اش را هم موقع بستن ِ پنجره نمي‏بينم. لعنت به من! مي‏روم پائين. شروع مي‏کنم به صدا کردن. مي‏خواهم چيزي بگويم اما نمي‏شود. ديگر نمي‏توانم به‏زبان ِ آدم‏ها حرف بزنم. اين ناتواني عجيب است بعد از اين‏همه سال، حالا، اين‏جا... لعنت... شروع مي‏کنم به صداکردن؛ ميو... ميو... خودم را براي‏اش لوس مي‏کنم. راه که مي‏روم به سمت ِ پنجره‏اش گاهي مي‏ايستم و با دست‏ام پشت ِ گوش‏ام را لمس مي‏کنم. شايد پنهاني پشت ِ پنجره ايستاده باشد و از پس ِ پرده نگاه‏ام کند و باز دل‏اش به رحم بيايد، ببخشد، پنجره را باز کند... پشت ِ پنجره مي‏روم و باز مي‏نشينم. مثل ِ آن همه روز که نشستم و اصرار کردم تا پنجره را باز کرد و رفت... مي‏نشينم و چنان ناله مي‏کنم که تمام ِ گربه‏ها به آن حياط خواهند آمد و از من دل‏جويي خواهند کرد... روي لبهء ديوار و بعد حياط و حتا خود ِ باغ‏چه تا روزها از گربه‏ها پر خواهد شد... همه فراموش مي‏کنند و به‏ياد نخواهند آورد که من دو قانون ناموسي ِ گربه‏ها را شکسته‏ام... همان‏طور که از آن روز به بعد من هم ديگر نمي‏توانم به‏زبان ِ آدم‏ها حرف بزنم. فقط اين‏جا زير ِ پنجرهء مرد ِ دل‏تنگ مي‏نشينم و هرروز سوزناک‏تر از قبل ناله مي‏کنم... گربه‏هاي ديگر بعد از چند روز باور مي‏کنند که من ديوانه شده‏ام و عقل‏ام را از دست داده‏ام. رها مي‏کنند و مي‏روند... من توجهي نمي‏کنم. فقط به مردی فکر مي‏کنم که خودش را اسیر دیوارهای این خانه کرده. ديگر هرگز پشت ِ پنجره نديدم که بيايد و سيگاري بگيراند. خيلي گربه‏ها بعدها آمدند و به من گفتند که از آن سمت ِ خانه ديده‏اند  جنازه‏اي را که مي‏گويند خيلي قبل‏ترها، قبل‏تر از آن روزي که من ادعا کرده‏ام وارد ِ اين خانه شده‏ام و با يک مرد با چشم‏هاي بي‏فروغ حرف زده‏ام، در انزوا مُرده بوده و متلاشي شده بوده، لاي يک پتو پيچيده‏اند و با يک نعش‏کش ِ فرسوده که تمام ِ بدنه‏اش از گل‏وشل ِ برف ِ باریده در خیابان پوشيده شده بود، برده‏اند. من اما از زير ِ اين پنجره تکان نمی‏خورم. گربه‏ها ساخته شده‏اند براي اين‏که تو را پيدا کرده باشند و شروع کرده باشند به گفتن شايعات و دروغ‏هايي که ادعا مي‏کنند در کوچه‏ها و حياط‏هاي ديگر ديده‏اند... من هم‏اين‏جا خواهم نشست و چونان پرسوز و دردمند ناله سرخواهم داد تا سرانجام دل ِ مرد ِ تنها به‏رحم آيد. مردی دل‏مُرده در اين خانه ، که تمام ِ روز را خيره به عکسي نگاه مي‏کند که از يک درخت ِ تنها در بهار ثبت شده و شب‏ها هم هميشه با ياد ِ دختري که دست‏هاي‏اش بوي نفس ِ او را مي‏دهد از خواب مي‏پرد و سرش را روي زانو بغل مي‏کند و گريه مي‏کند... درخت را بگو که همه به‏اش گفتند مربوط به تابستان است اما او با همه درافتاد و باور نکرد...&lt;BR&gt;درختي تنها در بهار ِ گذشته&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style="COLOR: rgb(0,0,0); TEXT-ALIGN: center"&gt;&lt;IMG height=263 src="http://dc101.4shared.com/img/78660178/7191a774/bahar_e_man_2.JPG?sizeM=3" width=397&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style="COLOR: rgb(0,0,0); TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اين حياط از يک وقتي از همهء دنيا جدا شد&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style="COLOR: rgb(0,0,0); TEXT-ALIGN: justify"&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style="COLOR: rgb(0,0,0); TEXT-ALIGN: justify"&gt;&lt;BR&gt; &lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Jan 2009 00:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=melquiades&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>melquiades</dc:creator>
<guid>http://melquiades.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>... تا یک شمع روشن کنیم در این شب</title>
<link>http://melquiades.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description>
&lt;p align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;font color="#000000"&gt;چيزي که مي‏نويسم از همان شروع‏، به انتها رسيده. چيزي قرار نيست توي اين نوشته شروع شود. تمام هم نخواهد شد. هيچ‏چيز. ساليان است که جان‏سپرده و ام‏شب؛ يکي از بسيار گورها که با خاک و تابوت و جنازهء درون‏اش روي دل‏ام مانده و اين‏همه مدت هضم نشده. شروع ِ شب با يک زنگ که دارم گوش مي‏کنم. چون اين زنگ ديگر هرگز خودش به صدا در نخواهد آمد، خودم براي دل‏ام پخش مي‏کنم و گوش مي‏دهم. حال ِ من................ &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;&lt;font color="#000000"&gt;درد دارم الآن؛ گوشهء يک اتاق ِ سرد ِ يک محلهء سرد در يک شهر ِ سرد از کشور ِ زمستان. اين شهري که سرمای پرسوزی ندارد اما دل ِ آدم‏هاي‏اش بدتر از همه‏جا يخ مي‏زند... بايد بنويسم که کار ِ اين روزهاي من، با تمام ِ دل‏مشغولي‏ ِ عظيمي که خودم دارم، يکي و يک‏سره اين شده که کنج ِ اتاق، یک گوشه کز می‏کنم و خیره می‏شوم به یک مشت عکس.  &lt;a target="_blank" href="http://www.gerdbad.com/post-469.aspx" title="گردباد"&gt;نوشته&lt;/a&gt; را هم خوانده‏ام. فکر نمی‏کنم به چیز ِ دیگری احتیاج داشته باشم. مي‏آيم هرروز جلوي‏ام باز مي‏کنم و از فاصلهء خيلي نزديک، يعني فاصله‏اي که ميان ِ آن نوشته با من، فقط دود ِ سيگار آمد و شد دارد مي‏بينم، بس که اين چند روز خوانده‏ام نوشته را از بر شده‏ام. حال ِ من هيچ خوب نيست، دارم وضعیت ِ تازهء به‏وجود آمده را با ماجراهای قبلی تدوین می‏کنم. این‏هم بخش ِ جدایی نیست. در ادامهء همان ماجراها و در امتداد ِ خطوط  همانِ داستان است.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;&lt;font color="#000000"&gt;&lt;img width="280" hspace="0" height="197" border="0" align="baseline" src="http://dc105.4shared.com/img/76395744/e2fb4923/n00007326-r-b-008.jpg?sizeM=3" style="width: 280px; height: 197px;" /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;&lt;font color="#000000"&gt;درد که دارم، درد ِ خودم را که دارم، باز مي‏بينم. اين مرض را دارم که چشم‏ام هميشه باز است. نمي‏بندم‏اش. حتا اگر بنا به وخامت ِ حال‏ام «روح» شده باشم و سرگردان و نامرئي. من هم‏واره مي‏بينم. حتا در روزهايي که کسي خبري از من ندارد و به ظاهر و در باطن مُرده‏ام. چشم‏هاي‏ام هرروز پي ِ دردي تازه مي‏بيند. عاشق درد داشتن و درد کشيدن‏ام. انگار که در سرنوشت و تقديرم تعبيه شده و بر پيشاني‏ام مزداي کردگار، مهري زده؛ شکارچي ِ درد... شکارچي ِ سيري‏ناپذير ِ درد&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;&lt;font color="#000000"&gt;من اين‏جا که هستم،  اين‏جا که مي‏آيم، اين‏قدرها هم بي کس و کار نيستم. بي‏کار هم نيستم. يعني دردي که دارم خودش يک کار ِ تمام وقت است تا ديگر به پيغام و پسغام‏ها نرسم. همين امروز بيدار که شدم بازهم تماس‏ها و پيام‏ها را ديدم. آدم‏ها، تا جايي که من شناخته‏ام و با آن‏ها بوده‏ام، اين‏طور هستند که از هر فرصتي براي فراموشي و لايي کشيدن و رفع‏ و رجوع کردن استفاده مي‏کنند. کافي‏ست پيداي‏ات کرده باشند تا باز شروع کرده باشند به تبريک و شادباش گفتن. حالا به چه بهانه و با کدام رفرانس خدا مي‏داند. اين يک عادت و رويه شده و کسي هم به مسخره بودن رخ‏داد رجوع نمي‏کند. توجه نمي‏کند که توي اين &lt;a target="_blank" href="http://dc105.4shared.com/img/76396070/d9416792/1560_orig.jpg?sizeM=3"&gt;دنیای ما&lt;/a&gt; اساسن چيزي به نام ِ تبريک و شادباش، به هر بهانه و هر رفرانس، هم مسخره است و هم توهين‏آميز.  حالا يک دفعه اين روزگار ِ غريب و افسار در رفته، تو را با خودش بر مي‏دارد و به جا و ناکجايي مي‏برد که زخم ِ خودت را هم فراموش مي‏کني و سراپا محو ِ تماشاي درد ِ ديگري مي‏شوي. بعد بيش‏تر خسته مي‏شوي، بيش‏تر از اينکه تنها شده‏اي و در خودت فرو رفته‏اي و از اين دنيا بريده‏اي رضايت‏مند مي‏شوي... نمي‏دانم اين چيزها که مي‏نويسم چه‏طور هذياني از کار درخواهد آمد و آيا، نشان خواهد داد که حال ِ من چه‏قدر بد و راضي‏کننده است؟... هرچند حتمن، خيلي اهميتي هم ندارد...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;&lt;font color="#000000"&gt;توي اين دنيا، آدم‏هاي ديگر، آن ديگران، يا خيلي وقت ندارند، يا اگر دارند امور ِ واجب‏تري دارند که وقت ِ عزيزشان را به آن اختصاص دهند. مي‏شود سال‏روزی باشد و از هيجان و خوش‏حالي در پوست خودت نگنجي براي پا گذاشتن به اين دنيايي که خوبي‏‏هاي‏اش تازه هم‏اين بود که بالا نوشتم. ولي بازهم چشم؛ خوش‏آمدي به اين دنيا، خوش‏آمدي عزيزم. بعد، فقط حيف که سالي يک‏بار بيش‏تر نمي‏توانيم «زادروز» داشته باشيم. يعني از نظر فيزيکي و بيولوژي اين امکان فراهم نيست که بيش‏تر از يک‏بار در طول ِ سال به‏دنيا آمده باشيم. من عاشق ِ دردم، و با تو در اين هم‏دردي مي‏کنم... &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;&lt;font color="#000000"&gt;حالا هميشه راهي هست. آدم‏ها همیشه راهی پیدا می‏کنند برای لایی کشیدن. مي‏توان مصادف با وقایع ِِ غزه، براي مثال، هم‏اين سال‏روز ِ تولد را تا مدتی برگزار کرد و به چیز دیگر فکر نکرد. آن‏ها، بچه‏هايي که آن سر ِ دنيا توي آن خاورميانهء کثيف و لعنتي، هرروز مثل ِ گلهء احشام در کشتارگاه پاره‏پاره مي‏شوند، از ابتدا هم مال ِ اين دنيا نبوده‏اند. مال ِ اين حرف‏ها نبوده‏اند که جشن ِ تولدي داشته باشند و دست توي دست ِ هم شعري بخوانند و شمعي فوت کنند و بعد، کادوهاي‏شان را باز کنند و دلي خوش داشته باشند. &lt;a target="_blank" href="http://dc48.4shared.com/img/37825778/ff4a9257/61839.jpg?sizeM=3"&gt;سهم ِ آن‏ها از این دنیا&lt;/a&gt;، که تو اين‏همه دوست‏اش داري، هم‏اين گلوله بود که تا چشم باز کردند، شکم‏شان را دريد.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;&lt;font color="#000000"&gt;من هيچ‏وقت ِ خدا، هيچ‏وقت و هرگز، يک زمان‏بندي ِ مدون براي زندگي‏ام نداشته‏ام. مثلن اين‏که از پيش تعين شده باشد که اين زمان را اختصاص بدهم براي اين کار. يا؛ اوه خداي من! اين يکي هم خيلي واجب و ضروري است و يادم باشد، فردا يا فرداها اگر شد و دست داد، حتمن يک وقتي هم براي آن بگذارم... خودم را ناگزیر به این نمی‏کنم که تا يک ساعتي به زخم ِ دل ِ خودم پرداخته باشم و بعد، در اوقات ديگر که فراغت يافته‏ام، امور ِ ديگر را سامان دهم. من دردها را باهم و مربوط به‏هم مي‏خواهم. هميشه هم هر درد و مرضي که به‏تازگي گيرم مي‏آيد با دردهايي که از بسيار گذشته‏ها روي‏هم ريخته‏ام درمي‏آميزم و به فرمول ِ تازه‏اي در ديدن و کشيدن مي‏رسم. براي هم‏اين است که توي درد ِ خودم که غرق مي‏شوم، حوالي نيمه‏شب و بعد از چند سيگار که کشيده‏ام، سر از &lt;a target="_blank" href="http://dc105.4shared.com/img/76397700/2bf380b5/Ghazze_5.jpg?sizeM=3"&gt;غزه&lt;/a&gt; درمي‏آورم و ميان ِ &lt;a target="_blank" href="http://dc105.4shared.com/img/76396763/5c1c11ec/gaza_1.jpg?sizeM=3"&gt;اجساد ِ تکه‏پارهء بچه‏های غزه&lt;/a&gt; زخم ِ دوم و کاری ِ شب را مي‏خورم. &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;&lt;font color="#000000"&gt;&lt;img width="279" hspace="0" height="206" border="0" align="baseline" src="http://dc105.4shared.com/img/76396332/51657de3/Ghazze_1.jpg?sizeM=3" style="width: 279px; height: 206px;" /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;&lt;font color="#000000"&gt;یک شبی از نو که خیال داشتم جور ِ دیگر و بهتر تعریف‏اش کنم، اما خب، نشد... سرنخ ِ تمام ِ دقایق ِ شب ِ من به یک‏جا منتهی می‏شود؛ شروع، امتداد و ديگر انتها هم با تو. سعی‏ام این است که تلقین بکنم بلکه «دلی» شب را ختم ِ به‏خیر کرده باشم. اما نمی‏شود. من نه تصمیم‏گیرنده‏ام، نه اختیاری برای این حال‏ام دارم. من فقط سعی می‏کنم. مثل ِ همیشه فقط سعی... من توي اين زمستاني که هنوز حتا شروع هم نشده هيچ‏وقت نمي‏لرزم. من جاهاي بدتر هم بوده‏ام. توي ماجراها و تحقيرها و اتهامات ِ سنگين‏تر هم بوده‏ام. نه! من توي اين زمستان ِ زپرتي ِ دنياي اين‏ها نمي‏لرزم. ام‏شب شروع مي‏کنم باز به نام ِ مزدا اهورا که هميشه ياري‏ام کرده است. بعد شروع با زنگ ِ تو، که فقط ري‏پيت مي‏شود و گوش مي‏دهم. خودت که زنگ نزده‏اي، خودت که ديگر هيچ‏وقت زنگ نمي‏زني... بعد به قسمت ِ عزيز ِ برنامه مي‏رسم؛ از جشن ِ تولد ِ اين خوش‏ها مي‏زنم بيرون. من نه توي پارتي عرق‏خور شده‏ام، نه تا به‏حال براي رقص ِ زني دست زده‏ام. مي‏زنم بيرون از جشن ِ تولد اين‏ها. تو که مي‏داني؛ من رقص بلد نيستم. گذشته از اين‏که هيچ‏وقت سبکی نکرده‏ام و با هم‏اینی که بوده‏ام، هم‏این تنهایی و دوری خوش بوده‏ام، هيچ‏وقت هم سعي نکرده‏ام که درک‏اش کنم. البته سوال براي‏ام پيش آمده که مثلن رقص ِ باباکرم چي مي‏خواهد بگويد؟ اما دنبال ِ جواب ِ اين سوال هم نبوده‏ام. من به جاي صرف وقت‏ام توي مجالس و دورهم‏نشيني‏هاي گرم، يا شرکت در دل‏وقلوه دادن ِ اين‏ها که به خانوم‏ها «داف» مي‏گويند، توي اتاق‏ام، از نيمه‏هاي شب که مي‏گذرد شروع مي‏کنم به جستجوي عکس‏ جسدهاي کودکان ِ تکه‏پاره. و تو مي‏داني کسي که يک‏بار از کلمهء داف جلوي من استفاده کرده باشد، براي بار دوم پيش من نبوده که بخواهد اين را گفته باشد. با اين‏حال دعواهاي اين‏جا، با این‏ها که فرهنگ ِ غالب ِ ما را ساخته‏اند و به‏دست گرفته‏اند، حتا اگر چندتايي روي سرم ريخته باشند، ديگر راضي‏ام نمي‏کند. از بس همه‏چيز راحت حل مي‏شود و تمام می‏شود. تازه ديگر چه دعوايي با اين‏ها دارم از اين به بعد که... ول‏اش کن... این ناخوشی ِ این شب‏های من نیست. فکر و حس‏ام را به جاهای بهتر و سمت ِ فرشته‏ها برده‏ام. اين‏روزها من به دعواهاي بزرگ‏تر فکر مي‏کنم. ناموس و رگ حالا جاهاي ديگر است. دارم مدام اين عکس‏هاي لخت و پتي ِ بچه‏هايي را که جستجو کرده‏ام نگاه مي‏کنم و زنگ ِ تو هم ري‏پيت مي‏شود.  ورانداز مي‏کنم که &lt;a target="_blank" href="http://dc105.4shared.com/img/76396183/c61240d0/Ghazze.JPG?sizeM=3"&gt;چه‏طور&lt;/a&gt; رگ و پي‏شان، از ميان جراحات بيرون زده و چهره‏هاي معصومي که دارند،  يعني چهرهء معصوم و بي‏تکلفي که قاعدتن هر کودک ِ تازه به دنياي ما آمده‏اي بايد داشته باشد، &lt;a target="_blank" href="http://dc105.4shared.com/img/76397504/2f1a90c2/Ghazze_4.jpg?sizeM=3"&gt;این‏قدر&lt;/a&gt; ناشناس و مخدوش شده است. توي جنازهء یکی‏ از فرشته‏ها که دقيق مي‏شوم، چهره‏اش را تازه تشخيص مي‏دهم؛ اگر طالب زيبايي و معصوميت ِ اين &lt;a target="_blank" href="http://dc105.4shared.com/img/76397163/e02d0a3b/Ghazze_3.jpg?sizeM=3"&gt;فرشته‏ها&lt;/a&gt; هستي، بايد وقت بگذاري. به تک‏تک ِ اين عکس‏ها ساعت‏ها خيره نگاه کنی. ام‏شب توانستم ترکش و آهن ِ بمب‏هاي خوشه‏اي را که بعد از انفجار قيافهء دخترک را پريشان کرده بود در ذهن‏ام حذف کنم و به چهرهء واقعي‏اش برسم... به من حق بده وقتي تو توي جشن‏ات هستي عزيزم، تو را و پسربچه‏هايي که ممکن است آن‏جا شکر خورده باشند را رها کرده باشم. من اين‏روزها به &lt;a target="_blank" href="http://dc105.4shared.com/img/76398185/cfae92d6/Ghazze_6.jpg?sizeM=3"&gt;دعواهای بزرگ‏تر&lt;/a&gt; فکر مي‏کنم، نقشه مي‏کشم که چه‏طور امکان ِ این فراهم می‏شود که سربازهايی را که شلیک کرده‏اند را از پای دربياورم. تو این‏قدر بزرگ و عاقل هستی که دیگر نیازی به دفاع ِ من نداشته باشی. دعواي من، مسالهء ذهن‏ام، الآن به‏طور کل مربوط به آن دعواي نابرابر است... به‏طور ِ قطع، بايد يک‏راهي باشد که رگ‏وپي ِ اين تخم ِ حرام‏ها هم از ميان جراحات‏شان بيرون بریزد. يعني هم از نظر ِ انسانی و هم از نظر ِ دعواي‏های مردانه اين حتمن يک راهي دارد و من، با همهء خرابي‏هاي حال‏ام، و براساس تجربيات ِ نبردهایی که داشته‏ام، به يک نتايجي هم رسيده‏ام که اين‏جا نمي‏شود فاش کرد... اين حرف‏ها کاملن مردانه است... &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;&lt;font color="#000000"&gt;&lt;img width="276" hspace="0" height="193" border="0" align="baseline" src="http://dc105.4shared.com/img/76396974/d1fd9804/Ghaze_2.jpg?sizeM=3" style="width: 276px; height: 193px;" /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;&lt;font color="#000000"&gt;جاي من آن بيرون است؛ بيرون از جشن و اتاقي که شومينه‏اش شعله کشيده و دست در دست ِ هم مي‏رقصند. جاي من سرماي آن بيرون است، که هرچه به قلب ِ زمستان نزديک‏تر مي‏شويم، شرط ِ سنگين‏تري مي‏بندم که به خودم مسلط باشم و نلرزم. قماری که فقط یک طرف دارد؛ خودم. درست همان وقت که می‏برم، اگر ببرم، باخته‏ام. این هم از زخم ِ دل ِ من... تبريک مي‏گويم که تو هم به اين دنيا آمدي. من هم که ديگر «نيست»ام، تو را ميان ِ جشن‏هايي که داشته‏اي و جستجوي عکس‏هايي که داشته‏ام، گم کرده‏ام...  نيست‏ام، تا تو خوب باشي. الهي که اين عکس‏ها را هيچ‏وقت نيايي و نبيني. کنار ِ اين شلوغي ِ جشن ِ تو، من سيگارم را برمي‏دارم و از جشن ِ شما بيرون مي‏زنم. جاي من اين بيرون است. جاي من از اول هم طرف ِ گلوله‏خورها بود. این‏ها خیلی ناجور بی‏دفاع‏اند؛ بچه‏هایی که هیچ‏وقت یک جشن تولد نداشتند پیش از اینکه مُرده باشند. &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p align="center"&gt;&lt;font color="#000000"&gt;***&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;&lt;font color="#000000"&gt;&lt;font size="1"&gt;توضيح ِ صريح و لازم:&lt;br /&gt;بخش ِ بزرگي از اين نوشته، مربوط به گذشته است. توي اين نوشته، فقط «غزه» مربوط به زمان ِ حال است.&lt;/font&gt;&lt;br /&gt; &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 18 Dec 2008 00:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=melquiades&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>melquiades</dc:creator>
<guid>http://melquiades.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بعد و هنوز...؛ تمام ِ سیگارها که مربوط بود</title>
<link>http://melquiades.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description>
&lt;p style="color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;"&gt;  &lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style="color: rgb(0, 0, 0); text-align: center;"&gt;&lt;font&gt;&lt;img hspace="0" border="0" align="baseline" src="http://dc110.4shared.com/img/74660354/8e3537c7/1-2.jpg?sizeM=3" /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style="color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;"&gt;&lt;font&gt;...بعد که زياد سيگار مي‏کشيدم، زیاد که می‏کشیدم، از جلوي‏ام برمي‏داشتي که مثلن بس کن و خودت هي آتش مي‏زدي. هلا يک دو سه... و باز هم؛ يک دو سه. يعني تو هم مي‏تواني بي‏رحم باشي و مرا از اين سيگاري که بي‏امان مي‏کشي آب کني. بعد همين‏طور دودش را توي چشمان خيره مانده‏ام فوت مي‏کردي؛ پوووووووووف&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style="color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;"&gt;&lt;font&gt;هميشهء خدا هم‏اين‏طور بود. يک‏بار هم نشد غير از اين با دل ما راه بيايي. هربار خواستم بگويم که لامروت من که داشتم زندگي خودم را مي‏کردم؛ باز صداي‏ات را که مي‏شنيدم نمی‏شد، حرف‏ام را می‏خوردم. انگار فرو مي‏ريختم ذره‏ذره؛ ذره... ذره... .. . خب معلوم بود که عاشق‏ات مي‏شدم. معلوم بود که این‏طور می‏شدم؛ من که اهل شهر ِ تو و شلوغی‏های‏اش نبودم. من که اين‏طور بار نيامده بودم&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style="color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;"&gt;&lt;font&gt;چشم‏هاي‏ات... چشم‏های‏ات را اما بستي... بستی و از فردا ديگر خورشيد به‏روي‏ام نتابيد. ذره‏ذره رفتم توی شبی که تو برای‏ام ساختی. شدم بیدار ِ خیرهء هرشب و خواب ِ پرسرفهء هرفردا... بعد فهميدم خبرم را گرفته‏اي که اين کجاست؟ کجا مانده؟ چرا نيامده؟ «نیست» چرا شده؟... ديگر کجا قرار بود باشم؟ به تو هزاربار گفته بودم من وارد ِ اين بازي تو شده‏ام. باورت اشتباه بود که من قوي هستم حتا در برابر تو. روی این باور احمقانه چشم‏هاي‏ات را بستي به روي همه چيز. چشم‏هايي که گفته بودم هيچ‏وقت نبند. اين چشم‏ها که تمام ِ زندگي‏ام را به بازي گرفت و بعد هم دیگر رهای‏ام نکرد. بعد از آن بود که گفته بودم که با من بازي نکني، نگفته بودم؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style="color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;"&gt;&lt;font&gt;تو که نيستي من هم فقط سيگار مي‏کشم. تو که نيستي سيگار را از من بگيري. باز اگر چشم‏هاي‏ات بود مي‏نشستم و آنها را تماشا مي‏کردم. حالا سیگار ِ من کم نشده، تو کم شدی... تو؛ بي رحمي. از اول هم که جلوي‏ام سيگـار کشيدي مي‏دانستم بي‏رحمي. فقط دوست داشتم باور نکنم. حالا هم که تو نيستي هنوز نمي‏خواهم باور کنم. اين که ديگر دست ِ تو نيست. هست؟  &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style="color: rgb(0, 0, 0); text-align: center;"&gt;&lt;font&gt;***&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style="color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;"&gt;&lt;font&gt;:: سال‏روزی شد که انگار توی «تگ» خودم رفته‏ام... تگ ِ تو و سیگار و عهدی شکسته؛ عهدهای شکسته... ام‏شب قرار بوده فردای مهمی برای‏ام داشته باشد، حالا، هم‏این نیمه‏شبی که راهی ِ صبح ِ مهم‏ام است اما، هنوز نشسته‏ام و دارم داستان را می‏نویسم. این داستان را که برای همه باورپذیر کردم که تمامن خیال است و اوهام، اما آخرش این کلاه سر خودم نرفت... خودم سیاه نمی‏شدم با این بازی... خودم این‏جا نشسته‏ام و هی سیگار و هی،... باز سینه‏ام از ام‏روز بعد از ظهر درد گرفته&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;


&lt;/div&gt;&lt;p style="color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;"&gt;&lt;font&gt;یک حقیقتی دو ساعت بعد از این‏که نوشته را پست کرده‏ام راه ِ نفس‏ام را گرفته. حال‏ام از خودم بهم می‏خورد. هنوز، حتا همین حالا که هوا دارد روشن می‏شود هی به ساعت نگاه می‏کنم و به‏خودم می‏گویم هنوز دیر نشده. الآن دیگر می‏روم سر ِ درس. اما توی دل‏ام می‏دانم که هرگز نخواهم رفت. همیشه این‏طور بوده. محال است اگر کاری را بی‏دل انجام دهم. حالا دل‏ام با این کار نیست. حال این دل ِ خون رغبت به هیچ کار ندارد. دل‏ام دیگر دل نیست. حال‏ام از خودم بهم می‏خورد... آمدم نوشته را به‏کل پاک‏اش کنم کمی از خودم دل‏جویی کرده باشم، بعد دیدم اعتراف کردن و برملا کردن ِ خودم، آرام‏ترم می‏کند؛ این نوشته برای چند ماه ِ پیش است و با این حال، حال‏ام، هم‏زمان، از خواندن و تایپ و شباهت‏ها بهم می‏خورد... من ِ بیدار ِ دل‏مرده... فردا هم از دست رفت/.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;"&gt;&lt;font&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="color: rgb(0, 0, 0); text-align: justify;"&gt;&lt;font&gt;&lt;font face="Tahoma"&gt;&lt;font size="1"&gt;خواهد آمد / &lt;span style="color: rgb(51, 51, 51);"&gt;خواهد خواند/ &lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 102, 102);"&gt;خواهد خندید/&lt;/span&gt; &lt;span style="color: rgb(153, 153, 153);"&gt;خواهد رفت&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sat, 06 Dec 2008 00:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=melquiades&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>melquiades</dc:creator>
<guid>http://melquiades.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گاهي... يک لحظه، ولي تو ول نمي‏کني</title>
<link>http://melquiades.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بايد اين‏طور مي‏شد. يعني بايد پيش‏بيني‏ مي‏کردم که توي اين جاده افتاده‏ام و مسير هم به همين سمت و سوهاست و دير يا زود، خواه و ناخواه، به اين نقطه مي‏رسم. گاهي، يک لحظه، توي موقعيتي قرار مي‏گيري و موقعيت را درک مي‏کني. درک مي‏کني که اين‏جا ديگر بـزن‏گاه ِ زندگي‏ات هست و نمي‏تواني خودت را گول بزني. پس موقعيت را درک مي‏کني. اگر تقلا بخواهد که دست و پا مي‏زني، و اگر کار از کار افتاده باشد و تقديـر، رقم خورده باشد، گوشه‏اي برمي‏گزيني و مي‏روي براي خودت. مي‏روي که ديگر کم‏تر باشي و برنگردي&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;براي بعضي آدم‏ها گره‏هايي توي تقديـرشان تعبيه شده و توي همين بـزن‏گاه‏ها خودش را نشان مي‏دهد، خيلي‏ها اين موقعيت را تجربه مي‏کنند ولي خب، همه نمي‏توانند از آن فـرار کنند. نمي‏توانند که وقتي به پايان ِ يک جاده‏اي رسيده‏اند که همه عمرشان را در آن فقط رفته‏اند، حالا خودشان را به راه ِ ديگر بزنند، به آن راه بزنند... نه! نمي‏شود...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;گاهي، يک لحظه، تمام ِ زندگي‏ات در نظرت مي‏آيد و در همان يک «آن»، يک لحظه، همهء ماجـراها و مداومـت‏ها و عاشـقي‏ها... همهء غـوطه خوردن‏ها و سـرگردان رها شدن‏ها... همه و هـمه مرور و درک مي‏شود. يعني با هم‏اين سرعتي که نوشتم مرور مي‏شود و به هم‏اين سرعت هم درک مي‏شود. خب ...؛ تو گير افتاده‏اي. خيلي سريع و بي‏وقفه گير افتاده‏اي و اگر عقل داشته باشي و هنوز مشاعرت را با آن شصت نخـي که در روز دود کرده‏اي زائل نکرده باشي، ديگر خودت را به آن راه نمي‏زني. اصلن تمام ِ اين آسيب‏ها را از وقتي خورده‏اي که شروع کرده‏اي به آن راه زدن. پس حالا که درک کرده‏اي، حالا قرار نيست دوباره به راه ِ ديگري بي‏اندازي که فقط رفته باشي و گنديده نشده باشي در آخر ِ داستان‏ات، در آخر ِ جاده‏اي که آن‏همه حساب کرده بودي و اميد بسته بودي روي آخرش و حالا؛ «هيـچي» نيست...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;BR&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ببين اگر ملاحظه و مدارايي در کار بوده تا گنگ و سربسته حرف بزنم و از نفريـني که به جان‏ام افتاده فاش نگويم، حالا همه چيز از سر گذشته و مرا هم اميدي به گشايش و سرانجام نيست. حالا همان موقع هم نبوده اما خب ام‏شب که برحسب ِ روال ِ اين شب‏ها باز از کابوس‏هاي‏ام پريدم، توي همان غلت‏هاي جنين‏وار ِ شبانه در خانهء تنهايي ، بعد از اينکه سيگار ِ سـوم را ناشتا، در رخت‏خواب روشن کردم به خودم گفتم؛ تمام‏اش کن...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;اين بساط ِ اشک و آه و سيگار هم يک‏جورهايي انگاري که قسمت ِ دل ِ تيره و تنگ ِ ما شده... کـفري اگر تو خورد و رفت براي خودش، ديگر سخت و محال از پيله‏اش بيرون بيايد. همراه‏ترين رفيق با دل ِ يک‏دل نمي‏تواند. زيباترين و مهربان‏ترين زن ِ دنيا با پناه و آغوش ِ گرم نمي‏تواند و خودش خاطره‏اي تلخ‏تر مي‏شود.&lt;BR&gt;تکليفي که در خواب و رويا مقدر شده و امان ِ تو را بريده کـفري، بايد که به همان خواب و رويا يکسره‏اش کني. در همان خواب‏هاي خيانت و دروغ بايد که از خواب نپري و تاب بياوري و بايستي. در خوابي که امان‏ات را بريده بايد بماني و امان‏اش را ببري. وگرنه يک روز که از خواب بيدار شوي، يکي از هم‏اين روزها، ناگهان خواهي ديد که سيگار ِ ناشتا هم آرام‏ات نمي‏کند و... الفاتحه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ببين اگر ملاحظه و مدارايي هم در کار بوده که جاي زخم‏ات را با چنگ محکم نگه داشته بودي تا قلب ِ وامانده‏ات بيرون نيفتاده باشد، حالا خون و نکبت تمام ِ هستي‏ات را گرفته و لازم نيست خنده‏هاي مقاوم ِ مردانه‏ات را بي‏جهت تکرار کني. تو خورده‏اي لوطي، اما تو نمان. بريز بيرون، روي صورت ِ زندگي ... ملاحظه درکار نکن. ملاحظه نکن که؛ لـوطي و تگري؟؟... اين مدارا و به‏روي خود نياوردن است که دارد نابودت مي‎کند. بـدترين چيز براي کـفري ِ چله‏نشين اين است که يک دورهء تازه‏اي را در زندگي‏اش آغاز کند و در پايان‏اش، يعني آنجايي که تصميم مي‏گيرد دور ِ يک‏سري از مسائل و يک‏سري از آدم‏ها را قلم بگيرد و روح‏اش را نجات دهد، مي‏بيند که خودش هم فاحشه شده.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;فاحشگي ِ مردانه توي اين دوره زمانه خيلي چيز ِ غريبي نيست. خيلي اپيدمي ِ رايج و شايعي است. اما بعد از صد سال ‏تنهايي اگر براي ملکيادس رخ داده باشد، خيلي وصلهء نچسب و ناجوري‏ست. هرچه هم که به تقديـر و قضا بدوبـي‏راه گفته باشي بازهم نمي‏تواني خودت را تبرئه کرده باشي که تقصير از تو نبوده. اين را از هر زن ِ بـدکاره‏اي مي‏شود باور کرد اگر بگويد که محيط و بخت ِ شوم‏اش او را به کثافت کشانده اما امکان ندارد که يک مرد توي خواب و بيدار حس ِ غارت‏شدگي و بـي‏عصمتي داشته باشد و خودش هيچ مقصر نبوده باشد. مي‏خواهم بگويم هيچ محيط و شرايطي نمي‏تواند يک مرد را به انفعال و هرزگي بکشاند، پيش از آنکه خودش خواسته باشد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;حس‏اش کن حالا،  داري وارد ِ دخمه مي‏شوي. طوري وارد مي‏شوي که بازگشت ندارد. حس‏اش مي‏کني لوطي؟ تـگري زده‏اي روي سرتاپاي اين زندگي ... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 28 Nov 2008 23:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=melquiades&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>melquiades</dc:creator>
<guid>http://melquiades.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
<media:rating>nonadult</media:rating></channel>
</rss>
