<?xml version="1.0" encoding="utf-8" standalone="no"?><rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" version="2.0">
<channel>
<title>مغی دلمرده در آتشگهی خاموش</title>
<link>https://melquiades.blogfa.com</link>
<description>There's Silence That Speaks So Much Louder Than Words, Of Promises Broken</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 19 Mar 2012 16:44:00 +0330</lastBuildDate>
<itunes:explicit>no</itunes:explicit><itunes:subtitle>There's Silence That Speaks So Much Louder Than Words, Of Promises Broken</itunes:subtitle><item>
<title>فتح شهر بی‌شکوه</title>
<link>https://melquiades.blogfa.com/post/93</link>
<description>خطر کردم. تا آن‌جا که به یاد دارم از آن‌روزها؛ مهیا و مصمم شده بودم و قراری داشتم. قراری با تدارکات فراوان و دورنمایی نویدبخش. «یک‌جا-نشین» شدم من ِ کولی. و بعد هم بر این عهد ماندم تا کاری را که برای‌اش برگشته بودم به سرانجام برسانم. انگیزهء زیادی داشتم و سر پرشور... که حالا دل مرور و یادآوری آن‌چه گذشت را ندارم. حالا بی‌زار شده‌ام. متوجه شده‌ام که تمام این ماجرای بازگشت، تمام برنامه‌ها و نقشه‌ها و دوراندیشی‌ها، چه‌قدر مسخره و عبث بوده است.</description>
<pubDate>Mon, 19 Mar 2012 16:44:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>melquiades</dc:creator>
<guid>melquiades.blogfa.com/post/93</guid>
</item>
<item>
<title>نقطهء بی‌پناهی</title>
<link>https://melquiades.blogfa.com/post/89</link>
<description>Time for You to Leave, William Blake..., #2 ... دارم باز می‌گردم. سفر ده سالهءِ من ام‌شب به پایان می‌رسد. ده سال دوری و گریز این‌جا به پایان می‌رسد. کابوسی که هرشب ِ این سفر ده ساله با من بود، کابوسی که در آن ناباورانه بازگشته بودم، حالا در شرف تکوین است. روزها و روزها در خانه ماندم و به این فکر کردم. از همه‌کس و همه‌جا بریدم. تمام روز فقط می‌نشستم و «نقشه» را مرور می‌کردم. من این‌بار نقشه داشتم آخر.</description>
<pubDate>Mon, 01 Nov 2010 00:07:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>melquiades</dc:creator>
<guid>melquiades.blogfa.com/post/89</guid>
</item>
<item>
<title>برهنه</title>
<link>https://melquiades.blogfa.com/post/88</link>
<description>Time for You to Leave, William Blake..., #1 خانه را خیلی زود ترک کردم. وقتی که سن کمی داشتم. حالا که می‌خواهم به‌خاطر بیآورم، این‌قدر دور و بعید است که حتا خودم هم نمی‌دانم چرا زندگی من به این مسیر افتاد. لابد اتفاقی افتاده بود. حالا وقت گمان‌های بی‌هوده نیست. حقیقت زندگی من یک جمله است؛ یک‌روز از خانه بیرون زده‌ام و دیگر به آن‌جا برنگشته‌ام. برای طوری که زندگی کرده‌ام متأسف نیستم. برای هیچ‌کس متأسف نیستم.</description>
<pubDate>Sun, 31 Oct 2010 14:52:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>melquiades</dc:creator>
<guid>melquiades.blogfa.com/post/88</guid>
</item>
<item>
<title>and I was left to wander the earth alone</title>
<link>https://melquiades.blogfa.com/post/87</link>
<description>- I have prepared your canoe with cedar boughs. It's time for you to leave now, William Blake. Time for you to go back to where you came from. - Do you mean Cleveland? - Back to the place where all spirits come from, and where all spirits return. This world will no longer concern you. ♪ Time for You to Leave, William Blake... / Nobody - Blake - Nobody</description>
<pubDate>Sun, 31 Oct 2010 14:28:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>melquiades</dc:creator>
<guid>melquiades.blogfa.com/post/87</guid>
</item>
<item>
<title>یاد حیرانی ما آری و حیران باشی</title>
<link>https://melquiades.blogfa.com/post/85</link>
<description>از «حرف زدن» که گفتی، رنجوری بود که حرف نمی‌زد. هرگز. سر در گریبان بود و لب فرو بسته، بهت‌زده و اندوهناک. و ترسیده بود. انگار که تمام هستی‌اش را بر سر یک نبرد گذاشته بود، مترصد و چشم‌به‌راه مانده بود، این فرا رسیده بود و او ناگهان از رمق افتاده بود. بی هیچ علتی از رمق افتاده بود. و به‌هوش بود و نظاره کرده بود که غارت‌اش می‌کنند. از راه رسیدند و پیدای‌اش کردند. خندیدند، اما سنگ که زدند. گاه مرهم نشان دادند و زخم که زدند.</description>
<pubDate>Sat, 09 Oct 2010 21:51:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>melquiades</dc:creator>
<guid>melquiades.blogfa.com/post/85</guid>
</item>
<item>
<title>ویرا! ویرا! چه‌ات شده؟</title>
<link>https://melquiades.blogfa.com/post/84</link>
<description>سیاه ِ کی را پوشیدی تو این‌همه سال؟ عزای کی را توی سینه‌ات داری لوطی؟ برای کی از ظاهر آدم بیرون شدی؟ سپیدموی کدام خاطره شدی؟ نگاه بود؟ یا صدا؟ برای شروع بگو چه شکلی بود آن‌که نفس‌ات را گرفت ؟ نگو چهره‌ای توی ذهن‌ات نمانده. نگو عکس و خاطره‌ای نداری از این اتفاق. که «خیال» هم اگر بوده، لابد نقش و تصویری داشته. بگو؛ تو به کی وفادار ماندی این‌همه سال؟ مغی دل‌مُرده در آتشگه خاموش ِ کی شدی؟ آمدی «بازی-بازی» کنی؟ تو فقط خیال کردی.</description>
<pubDate>Sat, 09 Oct 2010 15:58:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>melquiades</dc:creator>
<guid>melquiades.blogfa.com/post/84</guid>
</item>
<item>
<title>لطف‌علی‌خان ام کی می‌آد؟</title>
<link>https://melquiades.blogfa.com/post/83</link>
<description>آرام جان‌ام، روح و روان‌ام غران می‌آد شیهه‌زنان چون پای‌غر از آسمان مانند شاهین پرزنان چون باده، چون آب روان نعل‌اش طلا، زین‌اش طلا غران بود چون آسمان لطف‌علی‌خان هم روز آن قد سرو و ابروها کمان شمشیر ِ دست‌اش خون‌فشان ... بالای بان اندران قشون آمد از مازندران جنگی کردیم نیمه‌تمام لطف‌علی‌خان رفته کرمان بازم صدای نی می‌آد آواز پی در پی می‌آد حاجی ترا گفتم؛ پدر! تو ما را کردی در به در خسرو دادی دست قجر لعنت به ریش تو پدر بازم صدای نی می‌آد آواز پی در پی</description>
<pubDate>Sun, 04 Jul 2010 01:18:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>melquiades</dc:creator>
<guid>melquiades.blogfa.com/post/83</guid>
</item>
<item>
<title>یکی از ما</title>
<link>https://melquiades.blogfa.com/post/82</link>
<description>آن سال‌ها هنوز سال‌های سیاهی بود و سپیدی. خاکستری به این معنا که حالا هست، نبود. آدم‌ها، رخ‌دادها، جریانات و تمام کائنات یا با ما بودند و سفید بودند، یا در پشت پرده اتفاق می‌افتادند و بر ما بودند. که در این‌صورت این‌ها سیاه بودند. ما کم بودیم و سفیدی کم بود. و غیر از این «اندک»، همهء دیگران دست در دست هم در کار بودند تا روزگار ما را سیاه کنند. اما کی تعین می‌کرد که حق کدام طرف است و باطل کدام طرف؟! کی گفت که «ما» حق داریم و آن‌ها نه؟! کی توی آن سال‌ها تعین</description>
<pubDate>Sat, 12 Jun 2010 13:47:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>melquiades</dc:creator>
<guid>melquiades.blogfa.com/post/82</guid>
</item>
<item>
<title>به بهار ننگین</title>
<link>https://melquiades.blogfa.com/post/80</link>
<description>بهار می‌آید، بهـــــــــــــــــــار! متوجه‌ای که؟! حالا لابد باید دست‌ها را به هم سائید، قندی را در تلخی دل آب کرد، و دیده‌گانی را بوسید که برای چند روز ظاهر خواهند بود، و در تمامی سال دوباره ناپدید خواهند شد. بهار فصلی بی‌آبرو و رسواست از این نظر. می‌تواند برود و بساط اش را در دل مردمان شهر بر پا کند. می‌تواند به دروغ این‌گونه القا کند که هنوز خُرده اعتباری دارد و می‌تواند اعجازی را رقم زند. لیک بهار بی‌زور و کم‌بضاعتی که به چشم دل دیده‌ام، شکوفه‌ای در</description>
<pubDate>Sat, 20 Mar 2010 16:26:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>melquiades</dc:creator>
<guid>melquiades.blogfa.com/post/80</guid>
</item>
<item>
<title>فرار لب‌خندها</title>
<link>https://melquiades.blogfa.com/post/79</link>
<description>آه.. از لب‌خند ژکوند به اين طرف، ايتاليا پذيرای به‌ترين لب‌خندها و زيباترين‌شان بود. توی سرزمين ما لب‌خندی نه‌بود. آخرين ِ آن‌ها با پروازهای صبح ِ خيلی زود، وقتي ما صورت‌مان را به شيشهء گيت فرودگاه چسبانده بوديم، از اين کشور ‌رفتند. ما را به مقصد ايتاليای گرم و آفتابی ترک کردند. ما مانديم بی‌کس، در فرودگاهی ميان ِ شوره‌زارها، و آفتابی که بر تيره‌روزی ما بالا می‌آمد، و انگار با ما بالا می‌آورد. جنگيدم، و شکست خوردم.</description>
<pubDate>Thu, 17 Dec 2009 02:14:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>melquiades</dc:creator>
<guid>melquiades.blogfa.com/post/79</guid>
</item>
</channel>
</rss>