<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0">

<channel>
	<title>Neverland</title>
	
	<link>http://www.neverland.ir</link>
	<description>neverland</description>
	<lastBuildDate>Sun, 13 May 2012 14:27:37 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.2</generator>
		<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/rss+xml" href="http://feeds.feedburner.com/mohsen65" /><feedburner:info uri="mohsen65" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><item>
		<title>سیر اندیشه</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/mohsen65/~3/_C4kDPJuNq4/</link>
		<comments>http://www.neverland.ir/posts/2599/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 13 May 2012 14:26:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن</dc:creator>
				<category><![CDATA[پراکنده گویی]]></category>
		<category><![CDATA[خشایار دیهیمی]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفه سیاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.neverland.ir/?p=2599</guid>
		<description><![CDATA[برای درک روسو باید روسایوس را خواند، و برای دانستن قدر روسایوس باید به آکویناس، به هیلده براند و به آوگوستینوس بازگشت. عبارات پرطنین «اعلامیه‌ی استقلال» یا «حقوق بشر» کشفیاتی تازه و بدیع نیستند، آن‌ها میراث قرون هستند، گنیجینه‌ی احساسات ...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote><p>برای درک روسو باید روسایوس را خواند، و برای دانستن قدر روسایوس باید به آکویناس، به هیلده براند و به آوگوستینوس بازگشت. عبارات پرطنین «اعلامیه‌ی استقلال» یا «حقوق بشر» کشفیاتی تازه و بدیع نیستند، آن‌ها میراث قرون هستند، گنیجینه‌ی احساسات و اندیشه‌های  هفتاد نسل فرهنگی&#8230; ماریانا کاشت، آلتوسیوس آب داد و روبسپیر محصولش را درو کرد.</p>
<p>|جی.ان.فیگیس|</p></blockquote>
<p><a href="http://www.neverland.ir/wp-content/uploads/2012/05/tarikhfalsafey-kalasik.jpg"><img class="alignright  wp-image-2601" title="tarikhfalsafey-kalasik" src="http://www.neverland.ir/wp-content/uploads/2012/05/tarikhfalsafey-kalasik-300x300.jpg" alt="" width="200" height="200" /></a> عبارت بالا یادداشت کوتاه ابتدای کتاب «تاریخ فلسفه‌ی سیاسی» است که خشایار دیهیمی آن را در سه جلد ترجمه کرده و قرار است جلد چهارمی هم داشته باشد. هم از این عبارت و هم از صحبت‌های آقای دیهیمی در مصاحبه‌ها و کتاب‌های گوناگون، مشخص می‎‌شود که ایشان اصرار دارد برای خواندن یک سیر اندیشه باید سلسله مراتب را با دقت رعایت کرد چرا که این‌ها به مثابه نردبانی هستند و برای رسیدن به اوج باید پلکان را به ترتیب از زیر پا عبور داد. نمی‌توان بدون درک افلاطون به نیچه رسید و برای فهم راسل باید پیشینیان آن را مطالعه کرد. دیهیمی در آخرین مصاحبه خود با ویژه نامه‌ی روزنامه‌ی شرق هم اشاره کرد که عدم رعایت سلسله مراتب همیشه ختم به نافهمی نمی‌شود. چیزی که از گنگ بودن و نفهمیدن مطلب، خطرناک‌تر است، بدفهمی‌ست. با انتخاب یک فیلسوف و غوطه‌ور شدن در اندیشه‌های او، بدون آنکه سر منشا آن را بدانی و مقصدش را بشناسی، با وی همراه و موافق خواهی شد بدون آنکه منطقی در رفتارت باشد.</p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?a=_C4kDPJuNq4:xu9um4gEPc4:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?a=_C4kDPJuNq4:xu9um4gEPc4:7Q72WNTAKBA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?d=7Q72WNTAKBA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?a=_C4kDPJuNq4:xu9um4gEPc4:F7zBnMyn0Lo"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?i=_C4kDPJuNq4:xu9um4gEPc4:F7zBnMyn0Lo" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?a=_C4kDPJuNq4:xu9um4gEPc4:V_sGLiPBpWU"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?i=_C4kDPJuNq4:xu9um4gEPc4:V_sGLiPBpWU" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/mohsen65/~4/_C4kDPJuNq4" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.neverland.ir/posts/2599/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://www.neverland.ir/posts/2599/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>مینیمال‌ترین امتحانم</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/mohsen65/~3/hgbPntsetEI/</link>
		<comments>http://www.neverland.ir/posts/last-exam/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 17 Jan 2012 16:39:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن</dc:creator>
				<category><![CDATA[یکی بود یکی نبود]]></category>
		<category><![CDATA[امتحان]]></category>
		<category><![CDATA[مریضی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.neverland.ir/?p=2597</guid>
		<description><![CDATA[امروز مینیمال‌ترین امتحان عمرم را دادم. دوران دبیرستان و پیش از اون، امتحانا برای من دو دسته میشد. سخت و سرنوشت ساز یا آبکی و بی تاثیر. خب سخت‌ها که دوران ویران کُن بودند و شنبه سوز و پدر درآر. ...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>امروز مینیمال‌ترین امتحان عمرم را دادم. دوران دبیرستان و پیش از اون، امتحانا برای من دو دسته میشد. سخت و سرنوشت ساز یا آبکی و بی تاثیر. خب سخت‌ها که دوران ویران کُن بودند و شنبه سوز و پدر درآر. آبکی‌ها هم زمان می‌خریدند برای سخت‌ها. اگر سنگین‌ها را خوب میدادی لذتی نداشت چون برای پیروزی بر آنها عمر و جان گذاشته بودی. اگر هم می‌سوختی، روزگارت سیاه می‌شد. آبکی ها هم رد کردنشان هنر نبود و شکست خوردن از آنها مثل باخت جلوی شموشک بود! (آن روزها شموشک نماد سهلی و راحتی بود.)</p>
<p>اما امروز من مینیمال‌ترین امتحان عمرم را دادم که در این دسته بندی نمی‌گنجید و خیلی هم کیف داد. امتحان سه واحدی. درسِ تخصصی بود. سرنوشت ساز بود و&#8230; جزوه نداشتم. مریض بودم. استخوان درد و تب و گلوی پر عفونت. چشمم هم به زور باز میشد چه توقعی از عقل! دو ساعت در کل، وقت برای این امتحان و نتیجه چیزی رضایت بخش. نه به این معنی که نمره خوبی بگیرم. منظورم این بود که اگر پاس شدن، سرنوشت این امتحان باشد با کمترین خونریزی این اتفاق افتاد و اگر پاس نشدن پایان تلخ آن باشد جای نگرانی نیست که زحمتی هدر نشد.</p>
<p>&nbsp;</p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?a=hgbPntsetEI:ew1NGfzyY8c:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?a=hgbPntsetEI:ew1NGfzyY8c:7Q72WNTAKBA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?d=7Q72WNTAKBA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?a=hgbPntsetEI:ew1NGfzyY8c:F7zBnMyn0Lo"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?i=hgbPntsetEI:ew1NGfzyY8c:F7zBnMyn0Lo" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?a=hgbPntsetEI:ew1NGfzyY8c:V_sGLiPBpWU"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?i=hgbPntsetEI:ew1NGfzyY8c:V_sGLiPBpWU" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/mohsen65/~4/hgbPntsetEI" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.neverland.ir/posts/last-exam/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://www.neverland.ir/posts/last-exam/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>مریض‌تر شدم!</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/mohsen65/~3/xZX8atQLUsM/</link>
		<comments>http://www.neverland.ir/posts/cold/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 14 Jan 2012 11:56:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن</dc:creator>
				<category><![CDATA[یکی بود یکی نبود]]></category>
		<category><![CDATA[سرماخوردگی]]></category>
		<category><![CDATA[مریض]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.neverland.ir/?p=2593</guid>
		<description><![CDATA[هیچ‌وقت از شب شروع نمیشه. اگر هم آغازش اون ساعت‌های پایانی شب باشه، آنقدر خفیف هست که با خودم میگم که نه، احتمالا از خستگی هست. اگر دوش آبگرم بگیرم و استراحت کنم خوب میشم.  همیشه شب فریب می‌خورم. با ...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://www.neverland.ir/wp-content/uploads/2012/01/DSC03185.jpg"><img class="size-medium wp-image-2594 alignright" style="border-image: initial; border-width: 1px; border-color: black; border-style: solid; margin: 10px;" title="DSC03185" src="http://www.neverland.ir/wp-content/uploads/2012/01/DSC03185-300x225.jpg" alt="" width="300" height="225" /></a></p>
<p>هیچ‌وقت از شب شروع نمیشه. اگر هم آغازش اون ساعت‌های پایانی شب باشه، آنقدر خفیف هست که با خودم میگم که نه، احتمالا از خستگی هست. اگر دوش آبگرم بگیرم و استراحت کنم خوب میشم.  همیشه شب فریب می‌خورم. با آرامش (انگار چینی با ارزشی در دستم هست و باید مواظب باشم که نیوفتد.) به رختخواب میخزم و وقتی پلکهام را میبندم، آخرین تصاویر در زمان معمول را دیدم و تیتراژ مشکی بالا می‌آید.</p>
<p>صبح اما ماجرا با شب قبل فرق می‌کند. صِدام درنمی‌آد. نفس کشیدن دشوار است. روانداز مثل سنگ قبر روی سینه سنگینی می‌کند. همه چیزهای خوشایند دیروزی، عذاب آور می‌شوند. با اینکه ازخوابیدن لذت نمی‌برم ولی دوست ندارم که از جایم هم بلند شوم. دوست داری زندگی در همین ناخوشایندی پاز بشود و مکثش تا بهبودی‌ام کش بیاید. دمای بدن بالاست. مثل کوره آدم پزی! ممکن است بلرزم; از بس که سرمای طاقت‌فرسایی است.</p>
<p>با هر زحمتی بود بلند میشوم. اولین مصاف با خود، توی دستشویی، روبروی آینه است. شبیه دیشب نیستی. یک ده ساعت بود که خودم را ندیده بودم اما همین ده ساعت مثل یک عمر بوده و حالا چهره تکیده و مات برده خودم را نمی‌شناسم. انگار خیلی لاغر شدم و رنگ و رویم هم پریده. دلم برای خودم می‌سوزد و همین دل سوزی هم عصبانیم میکند. آب در دهان میچرخانم. آب هم طعم بد و نفرت انگیزی پیدا کرده. اذیتم می‌کند. این چه وضعیتی است. راه خلاصی‌اش چیست؟</p>
<p>بدون میل برای خوردن صبحانه خودم را به سمت بساط هر روزه می‌کشانم. بچه که بودم وقتی مریض می‌شدم، تمام مراحل بهبودی‌ام آغشته بود به حسرت. انگار اصلا همه با هم هماهنگ بودند و همین که من مریض می‌شدم خوراکی‌های دوست داشتنی من، از در و دیوار هجوم می‌آوردند. انگار هر چیزی که دوست داشتنی است مضر هم هست. دست سوی هرچیز خوبی می‌بردم همه با نگاه می‌گفتند که &#8220;برات خوب نیست!&#8221; آنقدر که این حرفها و رفتارها عذابم می‌داد، خود مریضی بد نبود. سرماخوردگی من و خورشت چرب و شیرین فسنجان، جن و بسم الله بودند و من همیشه در روزهای تب و مریضی با فسنجان رودررو می‌شدم. صبحانه‌های روزهای مریضی هم، چیزی کم از ناهار و شام نبودند. از سفره‌ای به آن رنگینی و شکوه فقط چای شیرینش به من می‌رسید. اگر تب داشتم، نان هم کالای ممنوعه بود در غیر این صورت تنها باید از کره و مربا و خامه چشم پوشی می‌کردم. اما این روزها وقتی مریض هستم، چرک گلو امانم را می‌بُرد و صدایم بیرون نمی‌آید. روزگار سختی است. حالا هیولای حسرت و آرزو که نمادش فسنجان سیاه رنگ پر روغن شیرینی بود، جایش را داده به کلی کار که لیستش را دیشب ردیف کرده‌ام و با این حال و احوال می‌دانم که به هیچ‌کدامش نخواهم رسید.</p>
<p>&nbsp;</p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?a=xZX8atQLUsM:ClhJeSF_XmM:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?a=xZX8atQLUsM:ClhJeSF_XmM:7Q72WNTAKBA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?d=7Q72WNTAKBA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?a=xZX8atQLUsM:ClhJeSF_XmM:F7zBnMyn0Lo"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?i=xZX8atQLUsM:ClhJeSF_XmM:F7zBnMyn0Lo" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?a=xZX8atQLUsM:ClhJeSF_XmM:V_sGLiPBpWU"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?i=xZX8atQLUsM:ClhJeSF_XmM:V_sGLiPBpWU" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/mohsen65/~4/xZX8atQLUsM" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.neverland.ir/posts/cold/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://www.neverland.ir/posts/cold/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>روزهای شعر و دلار</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/mohsen65/~3/vZa4kHRVJvc/</link>
		<comments>http://www.neverland.ir/posts/%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b4%d8%b9%d8%b1-%d9%88-%d8%af%d9%84%d8%a7%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 27 Dec 2011 13:29:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن</dc:creator>
				<category><![CDATA[پراکنده گویی]]></category>
		<category><![CDATA[دلار]]></category>
		<category><![CDATA[شعر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.neverland.ir/?p=2588</guid>
		<description><![CDATA[این روزها، روزهای شعر است. روزهای شعر و دلار! این روزها بیش از هرچیز شعر میخوانم. شبی یک غزل از حافظ، شبی یک پاره از اخوان، کمی از نصرت، اندکی فروغ. بهتر بگویم این شبها، اوقات شعر است. گاهی با ...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right"><font size="2" face="Tahoma">این روزها، روزهای شعر است. روزهای شعر و دلار! این روزها بیش از هرچیز شعر میخوانم. شبی یک غزل از حافظ، شبی یک پاره از اخوان، کمی از نصرت، اندکی فروغ. بهتر بگویم این شبها، اوقات شعر است. گاهی با نگاه، در ذهنم صدای شاعر را تصور میکنم. بعضی وقتها با صدای خودم پچ پچه می‌کنم و وقتهای دیگر برای دیگران میخوانم. بلند بلند. به نظرم زمستانها باید شعر خواند و تابستانها داستان! </font></p>
<p align="right">دلار هم هست. این روزها تیتر اول است. دلار هم به سرگشتگی ما دچار شده انگار. بالا و پایین می‌رود مثل اسفند روی آتش شده. بیچاره سرگیجه گرفته از بس ثبات ندارد. خلاصه این روزها دوران شعر و دلار است…</p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?a=vZa4kHRVJvc:Dt3AxPlkf9g:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?a=vZa4kHRVJvc:Dt3AxPlkf9g:7Q72WNTAKBA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?d=7Q72WNTAKBA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?a=vZa4kHRVJvc:Dt3AxPlkf9g:F7zBnMyn0Lo"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?i=vZa4kHRVJvc:Dt3AxPlkf9g:F7zBnMyn0Lo" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?a=vZa4kHRVJvc:Dt3AxPlkf9g:V_sGLiPBpWU"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?i=vZa4kHRVJvc:Dt3AxPlkf9g:V_sGLiPBpWU" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/mohsen65/~4/vZa4kHRVJvc" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.neverland.ir/posts/%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b4%d8%b9%d8%b1-%d9%88-%d8%af%d9%84%d8%a7%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://www.neverland.ir/posts/%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b4%d8%b9%d8%b1-%d9%88-%d8%af%d9%84%d8%a7%d8%b1/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>آن جمعه‌های لعنتی</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/mohsen65/~3/CiIAadhBgd0/</link>
		<comments>http://www.neverland.ir/posts/friday/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 28 Oct 2011 10:47:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن</dc:creator>
				<category><![CDATA[یکی بود یکی نبود]]></category>
		<category><![CDATA[جمعه]]></category>
		<category><![CDATA[مهمانی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.neverland.ir/?p=2581</guid>
		<description><![CDATA[جمعه‌ها خون جای بارون میباره&#8230; اما سالها پیش یعنی وقتی که من بچه بودم اینطوری نبود. آنروزها جمعه‌ها یا زنگ خانه‌ای از اقوام را میزدیم یا گوش گوش میکردیم تا زنگ بلبلی خانه‌مان به صدا در بیاید. خانه پر میشد ...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>جمعه‌ها خون جای بارون میباره&#8230; اما سالها پیش یعنی وقتی که من بچه بودم اینطوری نبود. آنروزها جمعه‌ها یا زنگ خانه‌ای از اقوام را میزدیم یا گوش گوش میکردیم تا زنگ بلبلی خانه‌مان به صدا در بیاید. خانه پر میشد از همه فامیل. کلی خاله و بچه‌هایشان. با اخلاقهای مختلف یکی گوشه‌ای کز میکرد یکی بداخلاقی و نحسی میکرد و یکی دیوار صاف را بالا میرفت. شلوغ بود طوری که صدا به صدا نمیرسید. ظهر هم که میشد یکی از دخترخاله‌های بزرگ سینی را دستش میگرفت و میرفت گوشه‌ای مینشست و با گوجه، خیار، پیاز، نعنای خشک و آبلیمو سالادی درست میکرد که بویش فقط برای ظهر جمعه بود برای آنروزها. بخشی از نعنا را کنار میگذاشتند تا در دوغ سر سفره بریزند.</p>
<p>سفره پهن میشد و مهمانها دسته به دسته کنار هم در صفوف به هم فشرده! مینشستند و بازار داغ تعارف آغاز به کار میکرد. هرکس به دیگری زور میکرد که بیشتر بخورد. انگار اگر او بیشتر بخورد برای میزبان فخر و افتخاری در پی دارد! لابد داشت و من بیخبر بودم. غذا تمام میشد ظرفها برده میشد و نمود زندگی طبقاتی و کاستی (Costs) در اینجا هم مشاهده میشد. دختران و زنان ظرف و ظروف را جمع میکردند و میرفتند پی کارشان. کارشان همان ظرفشویی در مطبخ بود همانطور که پخت و پز را در همانجا به جا آورده بودند. مردان که نمود ثروتمندان و فئودالهای کوچک بودند در زیر باد کولر لابد بر بالشتهای نرم و بلند تکیه میزدند و هر چند دقیقه یکبار غرولند &#8220;پس این چای چی شد.&#8221; سر میداند. صدای تلویزیون را زیاد میکردند و آنها که حال و حوصله تماشا نداشتند چرتی کوتاه میزدند تا زنان از انجام وظیفه فارغ شوند.</p>
<p>در آشپزخانه اما غوغایی به پا بود. همه با هم حرف میزدند. هر کس پارتنر گفتگوی خودش را داشت و از لابلای این اصوات کوتاه و بلند باید تشخیص میداد صدای طرف حساب خودش را در این گیر و دار. گاهی هم بچه‌ای زاری سر میداد که باید به موالش میرساندند و فکر اینکه این بچه پدری هم دارد به ذهن هیچکس نمیرسید. ظرفها شسته میشد. آب کشیده میشد و در سبدهای منظم چیده میشد. در کنار این مراحل پایانی سینی بزرگی تدارک دیده میشد و استکانهای لب طلایی در آن چیده میشد چای غلیظ و دبشی مهیا میشد و قشر زحمتکش جامعه از جبهه آشپزخانه به سالن بازمیگشت. چای در بین میگذاشتند و پچ پچه از سر میگرفتند.</p>
<p>این داستان جمعه‌های عصر من است. این روزها اما از این هیاهوها در جمعه خبری نیست. صدای موسیقی در زیر افکارم حرکت میکند. اگر پاییز باشد جمعه لاجرم هوا ابری است و باران نم نم میبارد و من هم شاید هوای جمعه‌های تبعیض میکنم اما این به معنای آن نیست که خودم را مرد شکم گنده زیرپوش به تنی تصور کنم که در حال چرت زدن دم بگیرم که پس کو این چایی بی صاحاب&#8230;</p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?a=CiIAadhBgd0:a6Tna1i7cjQ:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?a=CiIAadhBgd0:a6Tna1i7cjQ:7Q72WNTAKBA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?d=7Q72WNTAKBA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?a=CiIAadhBgd0:a6Tna1i7cjQ:F7zBnMyn0Lo"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?i=CiIAadhBgd0:a6Tna1i7cjQ:F7zBnMyn0Lo" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?a=CiIAadhBgd0:a6Tna1i7cjQ:V_sGLiPBpWU"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?i=CiIAadhBgd0:a6Tna1i7cjQ:V_sGLiPBpWU" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/mohsen65/~4/CiIAadhBgd0" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.neverland.ir/posts/friday/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://www.neverland.ir/posts/friday/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>برای پیامبر روزگار تاریکم</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/mohsen65/~3/z4ZF-KPky0E/</link>
		<comments>http://www.neverland.ir/posts/birthday/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 24 Oct 2011 19:48:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن</dc:creator>
				<category><![CDATA[دنیای حقیقی]]></category>
		<category><![CDATA[تولد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.neverland.ir/?p=2575</guid>
		<description><![CDATA[بس که پیدا بودی هیچکس با خبر از نام و نشان تو نبود چشمه ای صاف نهان در دل کوه غنچه ای سرخ نهان در دل مه هیچکس در پی روح جوان تو نبود نگران همه بودی اما هیچکس نگران ...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بس که پیدا بودی<br />
هیچکس با خبر از نام و نشان تو نبود<br />
چشمه ای صاف<br />
نهان در دل کوه<br />
غنچه ای سرخ<br />
نهان در دل مه<br />
هیچکس<br />
در پی روح جوان تو نبود<br />
نگران همه بودی اما<br />
هیچکس<br />
نگران تو نبود …</p>
<p>با خودم وعده‌ای دارم هر سال که نوشته‌ای با این شعر (لااقل تا زمانی که شعری مناسب‌تر پیدا کنم) بنویسم. تنگِ متنی که از جان بلند شده باشد و نثارش کنم برای ریشه‌ام. مرسوم است، خیلی‌ها از راه میرسند و به اطرافیان میگویند مرا نقد کن عیبم بگو. حُسنم بگو تا آن کم کنم و در افزایش دیگری کوشا باشم. همیشه هم گفته‌ام که با این رویه مخالفم. انسان نباید به دیگری که معلوم نیست مصونیت و مشروعیتش از کجا آمده اجازه دهد که تیغ نقد به دست گیرد و بجای آنکه ابرو را صاف کند، چشم کور کند! اما این به معنی بن بست نظر دادن و نظرخواهی نیست. اگر میبینی آنچه به نظر راست است، خب راستی کن و عیانش ساز و اگر کژی در کار است، همتی کن و نهانش ساز.</p>
<p>وعده‌ای دارم. هر سال به تاریخ سوم آبان (به رسم دیرینه یک شب زودتر) حادثه‌ای را جشن بگیرم که من نبودم و رخ داد اما بودن من را تداوم بخشید. من برگ برگ آن ریشه‌ام. رسم دارم که هر سال گرامیداشت کسی را برگزار کنم که &#8220;سادگی روحش به پیچیدگی تمام عقایدش میچربید.&#8221; نذر دارم که برای میلاد کسی شاد باشم که در عصر تکفیر و تحمیق، عارفانه مرا به سفرهای روحانی میبرد. در زمانه‌ای که کوچکترین حکم، حکم ارتداد است، خداوار جای خالی بیخدایی مرا پر میکند. اگر بنا باشد روزی به خدایی، خالقی، ربی، ایمان بیاورم آن روح مقدس باید شبیه تو باشد. باید &#8220;انسان را رعایت کند.&#8221; باید ماهیت را بر هویت مقدم بدارد. همانگونه که تو بودی، همینطور که تو هستی. من پیرو کیشی هستم که تو بر من عیان کردی. کمترین معجزه‌ات در دوران یخ بستگی اندیشه، فرار از تعصب است. همیشه فکر میکردم که هرکس در دایره مذهب باشد اولا همیشه یک چشم اشک دارد و دیگری خون. فکر میکردم صفایی در وجودش نیست و تصورم این بود اگر خدایش را به چالش بکشی، وجودت را به چالش میکشد. تو امین‌وار از حرای  سوت کور تفکر بیرون زدی و ندایی را که پیش از این شنیده بودی بر من مدام گفتی. بر من &#8220;اقرا&#8221; را تعلیم دادی. حالا روز میلاد تو روز استقلال کشور وجود من است.</p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?a=z4ZF-KPky0E:mX_JxvbE72E:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?a=z4ZF-KPky0E:mX_JxvbE72E:7Q72WNTAKBA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?d=7Q72WNTAKBA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?a=z4ZF-KPky0E:mX_JxvbE72E:F7zBnMyn0Lo"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?i=z4ZF-KPky0E:mX_JxvbE72E:F7zBnMyn0Lo" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?a=z4ZF-KPky0E:mX_JxvbE72E:V_sGLiPBpWU"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?i=z4ZF-KPky0E:mX_JxvbE72E:V_sGLiPBpWU" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/mohsen65/~4/z4ZF-KPky0E" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.neverland.ir/posts/birthday/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://www.neverland.ir/posts/birthday/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>سفیران نفرت</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/mohsen65/~3/8_A8MpjF2DU/</link>
		<comments>http://www.neverland.ir/posts/arabs/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 24 Sep 2011 14:43:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن</dc:creator>
				<category><![CDATA[دنیای حقیقی]]></category>
		<category><![CDATA[عرب]]></category>
		<category><![CDATA[نژاد پرست]]></category>
		<category><![CDATA[نژادپرستی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.neverland.ir/?p=2573</guid>
		<description><![CDATA[هرگز افرادی که میگن من از عربها متنفرم را درک نکردم. یعنی چی؟ یعنی چند میلیون نفر را نه تنها دوست ندارند، که ازشون متنفرند؟ اگر اینطور باشه یعنی حجم زیادی تنفر در قلب این افراد خونه داره. من از ...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>هرگز افرادی که میگن من از عربها متنفرم را درک نکردم. یعنی چی؟ یعنی چند میلیون نفر را نه تنها دوست ندارند، که ازشون متنفرند؟ اگر اینطور باشه یعنی حجم زیادی تنفر در قلب این افراد خونه داره. من از این قلبها میترسم. این چند صد میلیون آدم تحصیلکرده داره، معتاد داره، بیکار داره. متخصص و جراح داره. ادیب و شاعر و متفکر داره. نژاد پرست و کلاهبردار و جنایتکار هم داره&#8230; از همه اینها بدون مرزبندی متنفرند؟ صرفا چون از نژاد عرب هستند و چون تاریخ ایران خاطره خوبی از اعراب نداره، این آدمها از عربها متنفرند؟</p>
<p>ماجرا همینجا ختم نمیشه. در کنار این آدمها کسانی هستند که از زبان عربی متنفرند. اگر فکر کردید که چون زبان کتاب مقدس مسلمانان عربی هست پس اینها به همین خاطر تنفر دارند، در اشتباهید. من آدمهای زیادی می‌شناسم که صرفا چون خاطرات تلخی از تحصیل زبان عربی در مدرسه و دانشگاه دارند از یک زبان که باز چند صد میلیون متکلم و هزاران هزار سال تاریخ دارد متنفرند. نمیفهمم چطور میشود نزار قبانی را شناخت، خلیل جبران را و هزاران متفکر و نویسنده و اندیشمند و نوگرای عرب را شناخت و اینقدر غیر مسئولانه، کودکانه و ساده اندیشانه زبان گشود که من از این همه آدم متنفرم.</p>
<p>گاهی که در سایه نشسته‌ایم، گرسنه نیستیم و اوقاتمان خوش است، سخنرانی میکنیم در مذمت نژاد پرستی و برای هیتلر و موسولینی لعن و نفرین میفرستیم که نژاد پرست بودند (که اگر بفرستیم و تازه با آنها همدل نباشیم) آنوقت روزانه با افتخار فریاد زنان میگوییم که من از عربها نفرت دارم. عربها یا هر نژاد دیگری غذا نیستند که براحتی بگوییم من از آنها متنفرم!</p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?a=8_A8MpjF2DU:M9mruWE7cIM:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?a=8_A8MpjF2DU:M9mruWE7cIM:7Q72WNTAKBA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?d=7Q72WNTAKBA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?a=8_A8MpjF2DU:M9mruWE7cIM:F7zBnMyn0Lo"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?i=8_A8MpjF2DU:M9mruWE7cIM:F7zBnMyn0Lo" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?a=8_A8MpjF2DU:M9mruWE7cIM:V_sGLiPBpWU"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?i=8_A8MpjF2DU:M9mruWE7cIM:V_sGLiPBpWU" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/mohsen65/~4/8_A8MpjF2DU" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.neverland.ir/posts/arabs/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://www.neverland.ir/posts/arabs/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>همشاگردی خداحافظ!</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/mohsen65/~3/hjIVINd0XR0/</link>
		<comments>http://www.neverland.ir/posts/mehr/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 22 Sep 2011 12:29:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن</dc:creator>
				<category><![CDATA[دنیای حقیقی]]></category>
		<category><![CDATA[مدرسه]]></category>
		<category><![CDATA[مهر]]></category>
		<category><![CDATA[همشاگردی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.neverland.ir/?p=2571</guid>
		<description><![CDATA[فردا اول مهر سال نود است که صاف در وسط یک روز تعطیل فرود آمده. جه سعادتی! اگر فردا شنبه بود هم فرقی به حال من نداشت. من سالهاست که خوشحالم. شادم که روز اول مهر را میتوانم تا لنگ ...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>فردا اول مهر سال نود است که صاف در وسط یک روز تعطیل فرود آمده. جه سعادتی! اگر فردا شنبه بود هم فرقی به حال من نداشت. من سالهاست که خوشحالم. شادم که روز اول مهر را میتوانم تا لنگ ظهر، اگر بخواهم، بخوابم. میتوانم ساعت شش بیدار باشم و مدرسه رفتن بچه‌های معصوم را نگاه کنم و حتی میتوانم به رسم یک دهه عذاب، بلند شوم و به دم یکی از مدرسه‌های سابقم (آنها که سالمند) بروم و تماشا کنم.</p>
<p>از مهر متنفر نیستم. از اجبار متنفرم. از زور متنفرم. از تحمیل بیزارم. از تمام بخاری‌های نفتی مخزن دار لوله دراز بیزارم. از همه جامیزیهای شکسته که دم به دم پا به آن گیر میکند، از میزهای پر خش و خط. از بغل دستی بوگندو متنفرم. از پشت سری مردم آزار. از میز سه نفر بیزارم از آنهایی که مجبور باشم وسط بنشینی و هیچ حریمی نداشته باشی. از درس خواندن منزجر نیستم اما از درس پرسیدنها تحقیر آمیز هراس دارم. از تنبیه دیگران پیش چشم گریانم. از فرود خط کش چوبی دردناک روی دست دوستم. صدایم در گلو خفه می‌شد. میدیدم که زار میزند اما کمکی از من بر نمی‌آمد. من به اندازه یک عمر دلیل تنفر از مدرسه دارم از آن راهروهای تنگ و تاریک. از آن زیرپله‌ی تاریک که به عنوان سیاهچال به ما معرفی شد. من از همه معلمانی که روح کودکی و پاکی را نشناختند و بچه‌ای را به خاطر اعتیاد پدرش ضرب و شتم کردند متنفرم.</p>
<p>فردا اول مهر است. من کاری با کار مهر ندارم. دیگر نگران مشق‌ها نیستم. من مشقهایم را چون سند شقاوت مردمانی در اوایل دهه هفتاد مهر کرده و در سینه پناه داده‌ام. از آن دوران خشمی در من زنده میشود وقتی که<a title="همشاگردی سلام!" href="http://www.soundsofmychildhood.com/posts/49" target="_blank"> این سرود </a>را گوش میکنم. آن روزها آهنگ ممنوع و ترانه بد بود! ما فقط سرود داشتیم.</p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?a=hjIVINd0XR0:Ahwpvn01hMg:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?a=hjIVINd0XR0:Ahwpvn01hMg:7Q72WNTAKBA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?d=7Q72WNTAKBA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?a=hjIVINd0XR0:Ahwpvn01hMg:F7zBnMyn0Lo"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?i=hjIVINd0XR0:Ahwpvn01hMg:F7zBnMyn0Lo" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?a=hjIVINd0XR0:Ahwpvn01hMg:V_sGLiPBpWU"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?i=hjIVINd0XR0:Ahwpvn01hMg:V_sGLiPBpWU" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/mohsen65/~4/hjIVINd0XR0" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.neverland.ir/posts/mehr/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://www.neverland.ir/posts/mehr/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>دنیا شبیه جزیره گمشده است</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/mohsen65/~3/ltfz7E9J4K4/</link>
		<comments>http://www.neverland.ir/posts/hows-life/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 21 Sep 2011 19:39:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن</dc:creator>
				<category><![CDATA[دنیای حقیقی]]></category>
		<category><![CDATA[جزیره]]></category>
		<category><![CDATA[دنیا]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[لاست]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.neverland.ir/?p=2569</guid>
		<description><![CDATA[پیامی رسید. ساده اما سنگین. پر بود از سوال. مثل یک مصاحبه از پیش تعیین شده. می‌پرسید زندگی چیست؟ میپرسید اینجا چه میکنی؟ میخواست بداند چه برنامه‌ای برای ادامه هست؟ اصلا میخواست بداند که برنامه‎‌ای در کار هست؟ سوالها را ...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>پیامی رسید. ساده اما سنگین. پر بود از سوال. مثل یک مصاحبه از پیش تعیین شده. می‌پرسید زندگی چیست؟ میپرسید اینجا چه میکنی؟ میخواست بداند چه برنامه‌ای برای ادامه هست؟ اصلا میخواست بداند که برنامه‎‌ای در کار هست؟ سوالها را دیدم. یک به یک خواندم اما نمیشد، نمیتوانستم و نمیخواستم که یک به یک و به سبک امتحان آخر سال به آنها جواب دهم. اصلا فلسفه زندگی هم همین است. سهل ممتنع است.</p>
<p>زندگی یک کل است. پر از اجزا. اجزایی وابسته به هم. هیچ چیز به تنهایی معنا ندارد. هیچ چیز بی ارتباط با باقی اجزا نیست. همه با هم و در پیوند با یکدیگرند. زندگی درس است.  کلاس دارد. آموزش دارد. مشق و تمرین و تکلیف دارد. البته امتحان هم دارد. زندگی آموختنی است. بعضی بلدند که خوب زندگی کنند. بعضی در زندگی کردن قوی هستند و بعضی ضعف دارند. بلد نیستند و یا شاید زیاد وارد نباشند. اما با تمرین و تکرار میتوانند یاد بگیرند. به شرطی که بخواهند و تنبلی نکنند و شاگرد ته دنیا نشین و طعنه زن و مزه پران نباشند!</p>
<p>دید‌ه‌ام افرادی را که چه هنرمندانه زندگی میکنند. زندگیشان رنگی است. خانه‌شان زیباست و دیدنشان امیدوار کننده. آنها که زندگی کردن را بلدند، بوی قهوه تازه میدهند، بوی چای تازه دم. بوی شکلات تلخ که با وجود تلخی لذت بخش است. آنها بلدند مود و حال و هوایشان را اگر کمی رو به روال نباشد با چند تغییر کوچک به روز کنند. میتوانند خیلی زود و سریع خود را رفرش کنند. کسانی که زندگی را بلدند و تمرینهایشان را کرده‌اند، میدانند که تغییر یک وال پیپر چقدر میتواند پر فایده باشد. تماس با یک دوست قدیمیِ ِ نه چندان صمیمی، تماشای یک فیلم دم دستی تجاری! آنها میدانند که میشود بلند شد بیرون زد و یک کیک خرید و آن روز را جشن گرفت بی هیچ بهانه‌ای. کسی که زندگی را یاد گرفته میداند که گوش کردن به یک آلبوم موسیقی جدید چقدر میتواند هیجان انگیز باشد، امتحان کردن طعمهای مختلف و جدید چیپس‌ها! ساده‌تر از آن است که به ذهن کسی برسد.</p>
<p>خوب زندگی کردن در دنیای سیاستمداران کلاش، کودکان کار، مردم زلزله زده و سیل دیده، کار هرکسی نیست اما هر کسی میتواند خوب زندگی کند، لذت ببرد شاد باشد بدون آنکه هیچکدام از مصیبتهای دنیا را فراموش کند و یا برایش بی اهمیت باشد. سوالها زیاد بود اما همه در همین یک سوال جمع بود. نیازی نبود مطرح شود. کسی که همین یک بند را یادبگیرد و عمل کند باقی سوالها، خود جواب میشوند! مهم نیست از کجا آمده‌ایم و نباید هیجان روزگار بعد از مرگ را با فکر کردن به آن کم کنیم. باید بر مدار اخلاق انسان‌وار، انسانیت را زندگی کنیم. با دیگران درآمیزیم و از دیگران بیاموزیم. باید به داد دیگران برسیم. آنوقت در همین لابه‌لا اگر خالق یا پروردگاری هم باشد مطمئنا خودی نشان میدهد. چشمکی میزند و لابد در گوشمان یک پیش نمایش از آینده و برنامه دنیا خواهد گفت. دنیا این سرزمین پر راز و رمز خیلی شبیه جزیره گمشده (لاست) است&#8230;</p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?a=ltfz7E9J4K4:8z3gItc_kHw:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?a=ltfz7E9J4K4:8z3gItc_kHw:7Q72WNTAKBA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?d=7Q72WNTAKBA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?a=ltfz7E9J4K4:8z3gItc_kHw:F7zBnMyn0Lo"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?i=ltfz7E9J4K4:8z3gItc_kHw:F7zBnMyn0Lo" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?a=ltfz7E9J4K4:8z3gItc_kHw:V_sGLiPBpWU"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?i=ltfz7E9J4K4:8z3gItc_kHw:V_sGLiPBpWU" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/mohsen65/~4/ltfz7E9J4K4" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.neverland.ir/posts/hows-life/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://www.neverland.ir/posts/hows-life/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>حبس کلام در قفس سینه</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/mohsen65/~3/EVVKY4VntwM/</link>
		<comments>http://www.neverland.ir/posts/speak/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 20 Sep 2011 21:12:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن</dc:creator>
				<category><![CDATA[دنیای حقیقی]]></category>
		<category><![CDATA[سریال و تلویزیون]]></category>
		<category><![CDATA[حرف]]></category>
		<category><![CDATA[خانه سبز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.neverland.ir/?p=2565</guid>
		<description><![CDATA[با من حرف بزن. بعضی وقتها که تلخ و بی حوصله هستم، زبانم به کلام باز نمیشه. حرفی که به ذهنم میاد، همزمان به زبان جاری نمیشه. اما باور دارم که اشتباه میکنم. میدونم که در اون لحظه که حرفم ...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>با من حرف بزن.</p>
<p>بعضی وقتها که تلخ و بی حوصله هستم، زبانم به کلام باز نمیشه. حرفی که به ذهنم میاد، همزمان به زبان جاری نمیشه. اما باور دارم که اشتباه میکنم. میدونم که در اون لحظه که حرفم را برای خودم و در ذهنم نگه میدارم و حبس میکنم، کار اشتباهی کرده‌ام.  یکی از قسمتهای خانه سبز که بخشی از نوجوانی منو ساخت، تفسیر قشنگی از حرف زدن داشت: حرف، منشا چشمه زلال محبت آدمهاست! وقتی که الفبای حرف زدن را بلد باشی دیگه به هیچ سلاحی احتیاج نیست تا مقابله کنی، مبارزه کنی و حتی خود را اثبات کنی. باید برای شیرین‌تر کردن لحظه‌های شادی حرف زد. برای زدودن غصه حرف زد. برای یافتن راه نجات حرف زد. برای گرفتن تصمیمی بزرگ حرف زد. باید با مردم حرف زد. باید به دیرگان گفت و از دیگران شنید. بدترین مجازات برای انسان، حبس کلام در قفس سینه است.</p>
<p><iframe src="http://www.youtube.com/embed/gXHiBAjbiuA" frameborder="0" width="420" height="315"></iframe></p>
<p>&nbsp;</p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?a=EVVKY4VntwM:ZJSHlV5MaL0:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?a=EVVKY4VntwM:ZJSHlV5MaL0:7Q72WNTAKBA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?d=7Q72WNTAKBA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?a=EVVKY4VntwM:ZJSHlV5MaL0:F7zBnMyn0Lo"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?i=EVVKY4VntwM:ZJSHlV5MaL0:F7zBnMyn0Lo" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?a=EVVKY4VntwM:ZJSHlV5MaL0:V_sGLiPBpWU"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/mohsen65?i=EVVKY4VntwM:ZJSHlV5MaL0:V_sGLiPBpWU" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/mohsen65/~4/EVVKY4VntwM" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.neverland.ir/posts/speak/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://www.neverland.ir/posts/speak/</feedburner:origLink></item>
	</channel>
</rss>

