<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" >
<channel>
<title>مُنيف</title>
<link>http://monif.ParsiBlog.com</link>
<description>نسخه XML از وبلاگ " مُنيف "</description>
<language>fa</language>
<generator>ParsiBlog.com RSS Generator</generator>
<lastBuildDate>Sat, 28 Feb 2026 10:52:36 GMT</lastBuildDate>
<author>مُنيف</author>
<item>
<title>{عنوان ندارد}</title>
<link>http://monif.ParsiBlog.com/Posts/17/%7b%d8%b9%d9%86%d9%88%d8%a7%d9%86+%d9%86%d8%af%d8%a7%d8%b1%d8%af%7d/</link>
<description>&lt;p&gt;تا الان براي خواسته چند ساله ام تا اونجايي كه مي شد جنگيدم تا يه روزي نتونم خودمو سرزنش كنم كه چرا پاي خواسته ات واي نستادي.&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;از اينجا به بعدش ديگه ناشكري و توهين به خداست.&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;از خدا بهترين ها رو براي همه بنده هاش ميخوام.&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;سيد جواد&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Feb 2015 16:26:00 GMT</pubDate>
<comments>http://monif.parsiblog.com/Comments/17</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=3944816</wfw:commentRss>
 <dc:creator>مُنيف</dc:creator>
<guid>http://monif.ParsiBlog.com/Posts/17/%7b%d8%b9%d9%86%d9%88%d8%a7%d9%86+%d9%86%d8%af%d8%a7%d8%b1%d8%af%7d/</guid>
</item>

<item>
<title>نتيجه اعمال</title>
<link>http://monif.ParsiBlog.com/Posts/16/%d9%86%d8%aa%d9%8a%d8%ac%d9%87+%d8%a7%d8%b9%d9%85%d8%a7%d9%84/</link>
<description>&lt;P&gt;پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت. پدرش جعبه اي ميخ به او داد و گفت هر بار كه عصباني مي شوي بايد يك ميخ به ديوار بكوبي. روز اول پسر بچه 37 ميخ به ديوار كوبيد. طي چند هفته، همانطور كه ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند، تعداد ميخهاي كوبيده شده به ديوار كمتر مي شد. او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسان تر از كوبيدن ميخها بر ديوار است...&lt;BR&gt;بالاخره روزي رسيد كه پسر بچه ديگر عصباني نمي شد. او اين مسئله را به پدرش گفت و پدر نيز پيشنهاد داد هر بار كه مي تواند عصبانيتش را كنترل كند، يكي از ميخها را از ديوار درآورد.&lt;BR&gt;روزها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخها را از ديوار بيرون آورده است. پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديوار برد و گفت: «پسرم! تو كار خوبي انجام دادي و توانستي بر خشم پيروز شوي. اما به سوراخهاي ديوار نگاه كن. ديوار ديگر مثل گذشته اش نمي شود. وقتي تو در هنگام عصبانيت حرفهايي مي زني، آن حرفها هم چنين آثاري به جاي مي گذارد. تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو كني و آن را بيرون آوري. اما هزاران بار عذرخواهي هم فايده ندارد؛ آن زخم سر جايش است. زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 15 Jan 2010 17:02:00 GMT</pubDate>
<comments>http://monif.parsiblog.com/Comments/16</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=1293267</wfw:commentRss>
 <dc:creator>مُنيف</dc:creator>
<guid>http://monif.ParsiBlog.com/Posts/16/%d9%86%d8%aa%d9%8a%d8%ac%d9%87+%d8%a7%d8%b9%d9%85%d8%a7%d9%84/</guid>
</item>

<item>
<title>يک ساعت ويژه</title>
<link>http://monif.ParsiBlog.com/Posts/15/%d9%8a%da%a9+%d8%b3%d8%a7%d8%b9%d8%aa+%d9%88%d9%8a%da%98%d9%87/</link>
<description>&lt;P&gt;مردي ديروقت، خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود. سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم؟&lt;BR&gt;- بله حتمآ. چه سئوالي؟&lt;BR&gt;- بابا! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟&lt;BR&gt;مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سئوالي ميكني؟&lt;BR&gt;- فقط ميخواهم بدانم.&lt;BR&gt;- اگر بايد بداني، بسيار خوب مي گويم: 20 دلار&lt;BR&gt;پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. &lt;BR&gt;بعد به مرد نگاه كرد و گفت : ميشود 10 دلار به من قرض بدهيد ؟&lt;BR&gt;مرد عصباني شد و گفت: ....&lt;BR&gt;اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال، فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملآ در اشتباهي، سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز سخت كار مي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم. پسر كوچك، آرام به اتاقش رفت و در را بست. مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول از من چنين سئوالاتي كند؟ بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است. شايد واقعآ چيزي بوده كه او براي خريدنش به 10 دلار نياز داشته است. به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند. مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.&lt;BR&gt;- خوابي پسرم ؟&lt;BR&gt;- نه پدر، بيدارم.&lt;BR&gt;- من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. &lt;BR&gt;امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. &lt;BR&gt;بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي.&lt;BR&gt;پسر كوچولو نشست‚ خنديد و فرياد زد: متشكرم بابا ! &lt;BR&gt;بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد.&lt;BR&gt;مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته، دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت: &lt;BR&gt;با اين كه خودت پول داشتي، چرا دوباره درخواست پول كردي؟&lt;BR&gt;پسر كوچولو پاسخ داد: براي اينكه پولم كافي نبود، ولي من حالا 20 دلار دارم. &lt;BR&gt;آيا مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ &lt;BR&gt;من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 02 Jan 2010 12:28:00 GMT</pubDate>
<comments>http://monif.parsiblog.com/Comments/15</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=1277378</wfw:commentRss>
 <dc:creator>مُنيف</dc:creator>
<guid>http://monif.ParsiBlog.com/Posts/15/%d9%8a%da%a9+%d8%b3%d8%a7%d8%b9%d8%aa+%d9%88%d9%8a%da%98%d9%87/</guid>
</item>

</channel>
</rss>  

