<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2enclosuresfull.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearch/1.1/" xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:gd="http://schemas.google.com/g/2005" xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0"><channel><atom:id>tag:blogger.com,1999:blog-18120455</atom:id><lastBuildDate>Mon, 21 Nov 2011 02:47:12 +0000</lastBuildDate><category>forex</category><title>اتاق موشه</title><description>سلام 
اينجا اتاق شخصي منه و فقط براي دل خودم خواهم نوشت مخصوصا چيزهايي رو كه دوست دارم كسي نشنفه و نخونه ...</description><link>http://mosheroom.blogspot.com/</link><managingEditor>noreply@blogger.com (Ramin Daneshmand)</managingEditor><generator>Blogger</generator><openSearch:totalResults>42</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/rss+xml" href="http://feeds.feedburner.com/mosheroom" /><feedburner:info uri="mosheroom" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-18120455.post-5634037029889462256</guid><pubDate>Mon, 07 Feb 2011 14:58:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-02-07T18:30:08.750+03:30</atom:updated><title>پیغمبر ها هم حرف هایی می زنن که دانشمند ها می خوان بگن</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: 85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: 14px;"&gt;امروز داشتم فکر می کردم که چرا زمین باید گرد باشه؟ چرا کله های ما مکعبی نیستن و یا سکه ها رو گرد می سازن. به این نتیجه رسیدم که خودشون دلیل گرد بودنشونه. نه اینجوری نیگاه نکنین خوب اینجور فکرها فقط می تونه تو کله های گردی مثل کله من تراوش کنه و دلیلشم اونه که تو اینجور کله هاست که فکرها مجبور رو دیواره هاش سر بخورن بریزن پایین. بگذریم ...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: 14px;"&gt;راستش یه بار دیگه می خوام در باره اون داستان همیشیگی بنویسم. چند وقت پیش بود یه فیلم دیدم به اسم هایپر کیوب ی همون مکعب چهار بعدی... سعی کرده بود نشون بده که اگه یه بعد بالاتر نشسته بودیم ولی امکاناتمون در حد یه مکعب کوچولو بود دنیا رو چه جوری می دیدیم. ایده اشو دوست داشتم هرچند تفکرشو دوست نداشتم چون نه اونقدر اخلاقی بود که اونقدر به کشتن فکر نکنه و نه اونقدر فلسفی بود که سعی کنه دنیا رو بزرگتر از اونی که هست ببینه. خیلی کوچولو فکر می کرد و آدمهایی مثل من از فشاری که هوای تو این مکعب بهشون می آورد رو اذیت می کرد و حتی بعضی موقع ها حس می کردم دارم بالا می آرم. دنیای اونیه مکعب ساده بود اما دنیای من یه گردی بزرگ بدون هیچ گونه مرزیه. می دونی فرقش چیه اینه که اون می تونه دنیاشو بکشه و فیلم بگیره و نشون بده اما من حتی درست نمی تونم با کلمات تعریفشون کنم و خودم بارها سعی می کنم تا از اون رسمش کنم. می ترسم مستقیم توضیح بدم که مبادا اونی که می خوام بگم نباشه و ترجیح می دم از قدرت زبان فارسی و کنایه گوی هاش استفاده کنم تا خواننده ها رو به دنیام نزدیک کنم هر چند اجازه نمی دم کسی واردش بشه، حتی خودم هم نتونستم واردش بشم اما مطمئنم پشت این دری که هنوز نتونستم پشتشو ببینم یه چیزهای هست که می شه دیدش و لمسش کرد به همین روشنی همین دنیای فیزیکی خودمون. سند هم دارم نصف خوابهایی که میبینم تو همین دنیا اتفاق می افتن و بیشتر رویاهام هم همینطور. چون هنوز نمی تونم دنیای دیگه ای رو تجسم کنم چون اگه بتونم تجسم کنم خوب می شه یه قسمت از همین دنیا. شاید دو روزی فکر واسم ایجاد کنه اما بعدش می بینم که زیاد هم پیچیده نیست همونه که همه می گن و من چیزی بیشتر نمی گم تنها بلد نیستم ساده بیانش کنم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: 14px;"&gt;این بار از بالا می خوام به جریان نیگاه کنم:&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: 14px;"&gt;خدا وجود داره دلیلشم اینه که من دوست دارم خدا وجود داشته باشه همین دلیل کافیه نمی خواد به علت و معلول و هزارتا حرف دیگه که می شه به راحتی نقضشون کرد فکر کنین. یه بهتره برای این که زیاد درگیر نشین و برای خودم دشمن نسازم بگم حس می کنم خدا وجود داره پس کافیه تا دنبال دلیل دیگه ای نگردم. اگه کله تو هم گرده و به هر دلیلی داری این متن رو می خونی باید بگم اگه به این جمله من نمی تونی باور داشته باشی بهتره که بری تو آرشیو نوشته ها یه چند تا متن پیدا کنی که یه جوری مجبورت کنه قبولش کنی و اگه موفق نشده و یا حوصله اشو هم نداشتی کلا بیخیال بقیه اش شو که خیلی سرکاری بزرگی می شه.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: 14px;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: 14px;"&gt;خوب برای وجود چی لازمه ؟ حرکت خوب چه جور چیزی می تونه هم ناشی از نیاز نباشه و هم یه جور حرکت باشه؟ خوب قبل از این ه جواب این سئوال رو بدم باید بگم که چرا اصلا باید یه چیزی که وجود داره حرکت کنه؟ خوب اگه حرکت نکنه چیکار می تونه بکنه؟ من نمی فهممش یعنی به نظرم اگه چیزی نتونه حرکت کنه یعنی وجود نداره. مثلا گه یه چیزی داشته باشیم که نتونه هدف برای خودش تعریف کنه خوب جایی نداره بره و کاری نداره که وجود داشته باشه اما اگه به هر دلیلی یه هدف تعیین بشه می شه گفت یه چیزی داره اون هدف رو دنبال می کنه و در نتیجه اونی که پشتشه حتی اگه یه توهم هم باشه وجود داره. مطمئنم از این مدل تفسیر خوشتون نمی آد چون خودم خوشم نیومد شاید بعدا عوضش کنم اما احتمالا همینجور می مونه به ندرت من بر می گردم ببینم چی نوشتم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: 14px;"&gt;اگه قانع نشدین یه دلیل برای خودتن پیدا کنین که ثابت کنه وجود نیاز به حرکت داره حتی شده حرکت الکترونهای ریز سلولهاش یا توهم خیالی یه کارکتر داشتانی که حتی هنوز تموم نشده.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: 14px;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: 14px;"&gt;یه سئوال یگه به نظر شما اگه یکی همه چی رو بدونه قوی تره و یا اینکه یکی تو زمین پیدا بشه که همه مردم به دستورش خودشونو فدا کنن؟ من می گم اونی که همه چی رو بدونه می تونه اونی که یه ارتش فدایی به اندازه تموم مردمهای دنیا داره رو شکست می ده. ... ربطش اینه که اگه همین الان من می تونستم به دنیای برم که 7 تا بعد ملموس و شناخته شده و تحت کنترل داشت من خودم می شدم دلیل وجود همه چیزهای دیگه و همه چیزهای دیگه می شدن همون حرکت. بیشتر می گم اگه من می تونستم تو یه بعد بالا تر بفهمم آینده چه خبره و گذشته چی بوده خوب می تونستم همه دانش این بعد های پایین دستی رو بفهمم و فکر میکنم نتیجه این مقدار دانش همون اخلاق یا بهتر بگم معرفته یعنی هر چی من بگم می شه خوب یا هر چی من بگم می شه بد! قشنگترش اینه که چون دانش احساس رو هم کنترل می کنه پس هر چی بخوام می شه خوب و هر چی نخوام می شه بد. اینه که فلسفه که یه پله عقب تر از اخلاق نشسته می تونه دوباره بیاد جلو و بگه داری سفسطه می کنی! اما من حتی به پله های عقب تر هم اجازه خود نمایی م یدم و بهشون حق می دم و ریاضیات کلی حرف واسه گفتن داره چون عوض نمی شه. البته به فیزیکی هم که هر روز داره عوض می شه هم حق می دم دخالت کنه چون فکر میکنم دنیای ما انقدر فیزیکیه که لازم نیست فلسفه ببافیم می شه با ماشین حساب وجودشو اثبات کرد حتی اگه انیشتین و نیوتون و کوانتم دعواشون تا آخر دنیا تموم نشه و ابرریسمان و این داستانها هم نتونن پادر میونی کنن.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: 14px;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: 14px;"&gt;معلم فیزیک می گفت اگه تو همه چی رو بدونی مجبوری آخر آدم خوبه باشی ... همینه که من همیشه می گم شاید هیتلر و موسیلینی و امثال اونها خیل خوب بودن و ما نمی فهمیدیمشون حتی اونهایی هم که زیر دستشون زنده زنده کباب شدن بعد ازشون تشکر کنن. خوب هر کی بیشتر بدونه قدرتش بیشتر می شه و اگه کسی همه چی رو بدونه و از اون مهمتر یه محدودیتی مثل زمان هم خرشو نچسپیده باشه می تونه قدرتمند ترین باشه. و اینجاست که اون ضرب المثل معروف که می گن قدرت آدمها رو خراب می کنه جواب نمی ده.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: 14px;"&gt;زیاد دور نشدیم اره یه جایی اینجا ها بودیم یعنی من نوعی یه نمی دونم چی چی تو بعد ششم بودم که هم خوبی دنیایی که تو تعریف می شه ازش یاد برد از من بود و هم آخره قدرت بودم و کاری نبود که نتونم بکنم و در حقیقت زمان اونقدر تکرار شده بود که همه بینهایت فکر ممکن رو تموم کرده بودم خوب بعد هفتم چی می شد؟ چه جوری می شد تکرارش کرد؟ راستش جواب این قسمتشو درست نمی دونم و یا بهتر بگم &amp;nbsp;هنوز نمی تونم بگمش یا بنویسمش. باید یه زبونی بوجود بیاد که بهش حس رو با هاش منتقل کرد تا بتونم در موردش حرف بزنم. اما مهم نیست اینو می شه فهمید که اگه یه بد ششمی بخواد ترفیع پیدا کنه و بره بعد هفتم در حقیقت تکرارش و خودش یکی می شه و به همین خاطره که نمی شه به بعد هشتم فکر کرد و خوب تو بعد هفتم همه چی داره یه جور و یه شکل و با یه هدف در یه زمان و با یه وجود تکرار می شه.... ساده فکر کنین یعنی بعد هفتم چیزی یه که مفهوم تکرار رو می سازه نه خود تکرارو. در حقیقت جایی برای انتخاب وجود نداره چون انتخاب شده است اما سئوال مطرح اینه که آیا وجود داشه باشم و یا نه؟؟؟؟؟ و فکر می کنم اونی که تو بعد هفتم نشسته و به هیچ چیز دیگه فکر نمی کنه و فقط دنبال یه سئواله که جوابشم الردی داده و اونم اینه که آره وجود داشته باشم. در حقیقت گرفتن یه تصمیم که لازمه اش &amp;nbsp;قدرت بی نهایت و دانش بینهایته. یعنی وجود تو اون بعد به ناچار به همین جواب ساده خلاصه می شه و پشتش دنیای به این پیچیدگی از ملائک، جن، پری، انس، دیمون، دیو و روح و عشق یگانگی و زندگی و خلاصه چیزها و حیوون ها و آدمها بوجود می آد که بتونه تعریفی بسازه به نام دانش که خودش ریشه وجود بشه.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: 14px;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: 14px;"&gt;اینجاست که همه چی یکی می شه... تسلسل با بت پرستی و شیطان پرستی و یگانه پرستی یکی می شه و می بینیم که مسلمونها همون حرف هایی رو می زنن که کمونیست ها می گن و یا حتی یه پله اونور تر پیغمبر ها هم حرف هایی می زنن که دانشمند ها می خوان بگن. البته همه می گن تو دانشمندی اما ... بگذریم یه چیز دیگه اگه تا اینجا رو خوندی کله تو از کله من گرد تره یه پیغامی پس غامی، فحشی چیزی برام میل کن بشناسمت.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: 14px;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: 14px;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18120455-5634037029889462256?l=mosheroom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/mosheroom/~4/xIDIr-Yi5Uc" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/mosheroom/~3/xIDIr-Yi5Uc/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Ramin Daneshmand)</author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://mosheroom.blogspot.com/2011/02/blog-post.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-18120455.post-6140833434941265423</guid><pubDate>Wed, 08 Dec 2010 08:20:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-12-08T11:50:36.494+03:30</atom:updated><title>اندر احوالات مهاجرت</title><description>&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: 85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #333333; font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 16px;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #333333; font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 16px;"&gt;شیخی را از احوالات مهاجرت پرسیدند&amp;nbsp; ، بگفت هم چون شب اول قبر ماند و هرکسی را بسته به سنگینی نامه ی اعمالش حکمی دگر است. لیک اهل سلوک فرموده اند که هفت مرحله دارد و مرتبت هرکدام را ندانی مگر از آن مرحله به سلامت بیرون آیی و اگر مرد راه نباشی به خوان هفتم نرسی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: 85%;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #333333; font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 16px;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 1.5em; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: left;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 1.5em; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: left;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 1.5em; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 1.5em; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: left;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 1.5em; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: left;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 1.5em; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: 85%;"&gt;&lt;strong&gt;اول) نیت&lt;/strong&gt;: آن لحظه است که مهاجر به ستوه می آید و عزم هجرت می کند .از این نقطه فرد از خاک خود کنده شده است و ولوله ی عزیمت در جانش افتاده و به جرگه ی مهاجرین پیوسته است. از مناسک&amp;nbsp; این مرحله سعی بین صفا و مروه و دویدن به دنبال وکیل و انتظاردر صف طویل درب سفارت و دار الترجمه و آزمون آیلتس و تافل و نوافل و ال و بل&amp;nbsp; است و این خود اول قدم است&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 1.5em; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: left;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 1.5em; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: left;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 1.5em; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 1.5em; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: left;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 1.5em; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: left;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 1.5em; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: 85%;"&gt;&lt;strong&gt;دوم) استجابت&lt;/strong&gt;: زمانی است که صبر مسافر به بار می نشیند و مهر ویزای بلاد خارجه بر پاسپورت وی کوبانده می شود. مهاجر در این مرحله خود را پیروز ترین مردمان جهان می داند و هم وطنانش را به چشم کور کچل هایی می بیند که در باتلاق بی فرهنگی و ترافیک و فقر فرو می روند و به خود افتخار می کند که به زیرکی و رندی از این جهنم جهیده است&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 1.5em; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: left;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 1.5em; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: left;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 1.5em; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 1.5em; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: left;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 1.5em; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: left;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 1.5em; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: 85%;"&gt;&lt;strong&gt;سوم) عزیمت&lt;/strong&gt;: مرحله ی گذاشتن تمام وابستگی ها از خانه و زندگی و متعلقین و متعلقات&amp;nbsp; و دوستان و اقوام است.برخی این مرحله را به مرگ تعبیر کنند.با هجوم خاطرات و دلبستگی ها&amp;nbsp; اندک اندک ترس و تردید در مهاجر فزونی می گیرد.سرانجام وی زندگی اش را در چمدانی جمع می کند و پس از گذشتن از زیر آیینه و قران به سمت ناشناخته رهسپار می شود.فرودگاه امام خمینی آخرین بخش این خوان است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 1.5em; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: left;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 1.5em; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: left;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 1.5em; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 1.5em; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: left;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 1.5em; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: left;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 1.5em; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: 85%;"&gt;&lt;strong&gt;چهارم)شعف:&lt;/strong&gt;&amp;nbsp;مهاجر چون در بلاد کفر فرو می آید&amp;nbsp; خود را در بهشتی می یابد سبز و تمیز&amp;nbsp; و منظم&amp;nbsp; ،مردمانش خندان و جوی های شراب روان&amp;nbsp; و لعبتکان کون لخت&amp;nbsp; نیمه عریان و مو طلایی شادان&amp;nbsp; در بیکینی از کنار وی عبور می کنند.&amp;nbsp; مردان مسلمان را&amp;nbsp; در این مرحله شعف دو برابر نسوان است و غالباٌ هنوز عرق راه از چهره بر نگرفته بر در عرق فروشی و&amp;nbsp; نایت کلاب و بار و دیسکو و استریپ کلاب&amp;nbsp; صف می بندند تا&amp;nbsp; سیر و سلوک عرفانی خویش آغاز نمایند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 1.5em; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: left;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 1.5em; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: left;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 1.5em; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 1.5em; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: left;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 1.5em; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: left;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 1.5em; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: 85%;"&gt;&lt;strong&gt;پنجم) بحران هویت:&lt;/strong&gt;&amp;nbsp;مهاجر تلاش می کند هویت گذشته اش را فراموش کرده و در جامعه ی جدید ذوب شود.وی&amp;nbsp; ناگهان&amp;nbsp; از کلثوم جوراب آبادی سنگ سری اصل&amp;nbsp; تبدیل به&amp;nbsp; کاترینا ماریا سانتا کروز می شود. اگر از جماعت نسوان باشد در این مرحله&amp;nbsp;&amp;nbsp; بطور حتم موههای خود را بلوند می کند&amp;nbsp; و با پوست سیاه سوخته و ابرو پاچه بزی و کله ی طلایی زهره ی هر بیننده ای را می برد. در این مرتبه از سلوک دامن های کوتاه&amp;nbsp; و بیرون انداختن ران های چاق و سلولیتی&amp;nbsp; و پوشیدن لباس های آلاپلنگی و استفاده مکرر از کلمات اوه مای گاد و اوه شیت از اوجب واجبات می باشد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 1.5em; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: left;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 1.5em; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: left;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 1.5em; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 1.5em; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: left;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 1.5em; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: left;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 1.5em; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: 85%;"&gt;&lt;strong&gt;ششم) غربت:&lt;/strong&gt;&amp;nbsp;در این مرحله مهاجراندک اندک&amp;nbsp; متوجه می شود که&amp;nbsp; در دیار جدید غربیه است و به احتمال قوی غریبه هم باقی خواهد ماند و خودش هم چیزی شبیه همان مردم کور کچلی است که&amp;nbsp; از انها فرار کرده است و هیچ سنخیتی با این مردم خونسرد و مامانی و قد بلند ندارد.&amp;nbsp; جلوی آینه می ایستد وناگهان می بیند که یک شرقی کوتوله و احساساتی و قانون گریز و سیاه سوخته است و با موههای طلایی اش نه تنها شبیه نیکول کیدمن نشده بلکه شبیه هویج شده است.در اینجا مهاجر ناگهان دچار نوستالژی شدید برای کشک بادمجان&amp;nbsp; و دلمه و دیزی با نان سنگک&amp;nbsp; می شود و به یاد بوی ترمه ی خانوم بزرگ و قلیون و مزه انار دون کرده و صدای کت شلواری می افتد و دیدگانش از اشک تر می شود&amp;nbsp; .&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 1.5em; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: left;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 1.5em; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: left;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 1.5em; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 1.5em; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: left;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 1.5em; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: left;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 1.5em; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: 85%;"&gt;چون بدینجا رسید شیخ سکوت کرد و دهان از گفتار ببست و آفتابه اش را برداشت و به سمت موال روانه شد. مریدان پرسیدند هفتمین مرتبت چیست؟ نگاه عاقل اندر سفیهی کرد و گفت: هفتم را&amp;nbsp; هر کس خودش می نویسد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 1.5em; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: 85%;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 1.5em; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: 85%;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: black; font-weight: bold; line-height: normal;"&gt;&lt;a data-hovercard="/ajax/hovercard/user.php?id=1343144691" href="http://www.facebook.com/ehsan.ferdosi" style="color: #3b5998; cursor: pointer; text-decoration: underline;"&gt;Ethan Ferdosi&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18120455-6140833434941265423?l=mosheroom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/mosheroom/~4/cs5wOnI_Kt0" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/mosheroom/~3/cs5wOnI_Kt0/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Ramin Daneshmand)</author><thr:total>1</thr:total><feedburner:origLink>http://mosheroom.blogspot.com/2010/12/blog-post.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-18120455.post-1160987640129793868</guid><pubDate>Sat, 27 Nov 2010 23:56:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-11-28T03:26:16.432+03:30</atom:updated><title>مداد سفيد</title><description>&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: 85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: 85%;"&gt;متن&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 14px;"&gt;همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 14px;"&gt;داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي&lt;br /&gt;
کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر&lt;br /&gt;
ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي&lt;br /&gt;
او...با هيچ رنگي پر نشد! !&amp;nbsp;&lt;span class="text_exposed_show" style="display: inline;"&gt;! ! ! ! !&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 14px;"&gt;&lt;span class="text_exposed_show" style="display: inline;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; font-size: 11px; line-height: 14px;"&gt;&lt;span class="text_exposed_show" style="display: inline;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-weight: bold; line-height: normal;"&gt;&lt;a data-hovercard="/ajax/hovercard/user.php?id=100001448779045" href="http://www.facebook.com/profile.php?id=100001448779045" style="color: #3b5998; cursor: pointer; text-decoration: none;"&gt;Amir Mohammadi&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18120455-1160987640129793868?l=mosheroom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/mosheroom/~4/djeYEs1oEJs" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/mosheroom/~3/djeYEs1oEJs/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Ramin Daneshmand)</author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://mosheroom.blogspot.com/2010/11/blog-post.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-18120455.post-7376016677021380380</guid><pubDate>Tue, 23 Mar 2010 09:07:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-03-23T13:59:30.300+04:30</atom:updated><title>تنها چیزی که منو ایرانی نگه داشته و احتمالا ایرانی نگه خواهد داشت</title><description>&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;نمی دونم چرا دنیا اینقدر خشن شده؟ امروز همه رهبران دنیا چه اونهایی که دوسشون داشتیم و چه اونهایی رو که عامل مصیبت ها مون می دونیم حرف زدند. یکی از کار مضاعف و یکی از استقامت گفت یکی ایران رو اونقدر کوچک کرد که حتی قایقی هم براش بزرگ بود، یکی خواست که بریم و فرهنگشونو غنا ببخشیم و یکی تهدید کرد که ایران بزرگترین نگرانی در براندازی کشور دیگری است. حتی حافظ هم با ما خوب نبود و آینده رو در هجر و سختی می دید.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;اما هنوز من تو همین کشور پشت یک صندلی ناراحت روبروی یه کامپیوتر نصفه نیمه و با یه اینترنتی که از هشتاد تا فیلتر رد می شه که تا شاید بتونم ته مونده های اون چیزهایی رو که از فیلتر گذشته و شانس آوردیم دیگرون تحریم نکردن رو ببینم و بنویسم. دلم می خواست بنویسم چقدر ناراحتم که ایرانیم اما ته دلم می گه این از همون آزمایشهای عجیب و غریبی که خدا برای آدمها ترتیب داده تا سرشون گرم شه و نفهمه که چند وقته خدا فراموش کرده تا به این بنده بیچاره خودش نگاه کنه. باز ناراحت تر می شم و باز می آم بگم که من ایرانی نیستم اما نمی شه هنوز ته دلم می ترسم که وای دیگرونی که هیچ وقت نوشته هامو نخواهند خوند چی می گن و یا گذشته رو چیکار کنم؟ کوروش و فراموش کنم و داریوش رو بسپارم به همون خدای فراموشکار؟ خاطره های شمال رو چیکار کنم و یا شوروشوق قبل انتخاب و روز برد جلوی استرالیا رو از یاد ببرم؟ و هزار تا سئوال دیگه که میگه نمی تونه ایرانی بودن رو ازت بگیره ولی مطمئنم نمی تونین حدس بزنین چقدر وقتی این پیامهای نصفه نیمه و غمناکو از این ور و اونور شنیدم دلم می خواست ایرانی نبودم تا مخاطب این آقایون نبودم. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;ارون روز رفته بودیم فنی و حرفه ایی برای این که ببین چرا اینقدر به آزمونهای ما گیر می دن ما که بیشترین قبولی رو می دیم و کلاسهامون هم مرتب برگزار می شن. جواب اون مدیر کلی که اونور میز نشسته بود این بود که ما هم بلدیم رانت بخوریم. می دونین از این که ایشون می خواست رشوه بگیره ناراحت نشدم که شده یه رسم روزانه از این ناراحت شدم که این مدیر کل که حتی فرق رانت و رشوه رو نمی دونه نشسته اون بالا جایی که می تونه با ما به این راحتی بازی کنه!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;می دونی من از این ناراحت نیستم که یه بی عرضه دیگه نشد ریس جمهور سبز ما از این ناراحتم که چرا اینقدر جوون بی فکر داریم که زیر گوله های رقیب خطاکارش نقش زمین شدن. مگه همه نمی دونستن که این کارها فایده ای نداره؟ حتی پسر کوچولوی همسایه ما می گفت سبزها یه مشت ... هستن که دیگه نمی تونن و نمی خوان فکر کنن و هنوز باور ندارن که بدون فرماندهی یه راهنمای شجاع نمی شه حتی رفت کوهنوردی. اون خیلی خوش شانس بود که وقتی پاشد رفت فقط یه سیری کتک خورد و برگشت. خیلی ها برنگشتن ...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;من از این ناراحتم که سر سفره عیدمون دیگه ماردم نیست و جای اینکه از خوشحالی به دنیا اومدن نوه دومش صداش تا اینجا بیاد خیلی دورتر از اینجا داره غصه دوری رو می خوره... خواهرم غمگین از برگشت ویزاش تنها داره پلک هاشو می کشه و پدرم بزودی تنها می شه و معلوم نیست که بچه هاش هر کدوم کدوم ور دنیا دارن با زندگی می جنگن و حتی به خودش اجازه نمی ده بهشون بگه نرین و منو تو تنها نذارین چون دیگه اینجا جای پیشرفتی واسشون نمی بینه. من ناراحتم از این که جای این که مثل مادر بزرگ و بچه هاش دور هم جمع بشیم و عیدی بگیریم، باید حرص بخورم که چرا &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt; بعد از عید &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;نتونستم حتی بعد از 50 بار زنگ زدن  یه تماس با مادرم بگیرم و بهش عیدو تبریک بگم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;ناراحتم از این که تو ایران دیگه دلبستگیی برام نمونده هر چی که دوست داشتم خراب شده. اون روزی که تو نیلو کنار میدون ونک یه خونه خریدیم خوشحال بودیم که چه میدون قشنگی کنار خونمون ساختن و پیرمردها و پیرزن ها می اومدن می شستن و هواخوری می کردن زیاد دور نبود سال 69 رو می گم اما امروز چی ونک با انقلاب فرقی نداره دود و موش و تاکسی و شلوغی و دستفروشها و گداها همه جاشو پر کردن .. ترافیک روزی 3 ساعت آدمها رو می گیره و 3 ساعت هم از عمرشون کم می کنه. همه ناراحتن و 24 ساعته غر می زنن. از صبح که سوار تاکسی می شه گرفته تا سرکار و همکارها و دوستها و ...حتی خودم همین الان.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;ناراحتم که اونقدر از اینجا تا شمال شلوغ شده که وقتی نغمه دلش می خواد بریم شمال نمی تونیم چرا که ترافیک 2 روز از 3 روزمونو می گیره و دیگه حالی نمونده ... حتی وقتی تنها می شی اونقدر خاطره عجیب و عریب داری که خاطراتشم اندوهناکه، صفهای طولانی زمان جنگ که ساعتها وای میستادم تا یه دبه نفت بگیرم و یا بمبارونهای کلاس سوم دبیرستان و کنکورهای چند هزار نفری و دوستهایی که زندگیشونو پای تریاک و هرویین گذاشتن و اونهایی که خودکشی کردن و یا از مرگ نجاتشون دادم. اون استادی که با یه سکه نمره می داد و اون نامردی که تصحیح نکرده 9.5 می داد تا بعد از پاچه خواری 10 کنه و منت بذاره. لغو مجوز تئاتری که 6 ماه روش کار کرده بودیم و انحلال گروهی که نیمی از زندگیمون بود. &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;و هزار تا چیز دیگه ای که می  تونه هر کدومش دلیلی برای تنفر از ایرانی بودن باشه.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;اما هنوز نمی تونم و نمی دونم چرا ؟ هنوز یه چیزی داره داد می زنه تو ایرانی هستی و نمی تونی به همین راحتی به همه چیز پشت کنی و بگی ... بگم چی از خاطرات خوشم بگم که کم نبودن، خوب برای هر کدومش 10 تا خاطره ناراحت کننده می تونم بشمارم ... از چی بگم واقعا نمی دوم باید چی بگم، &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;یکم آروم شدم ... دیگه نمی نویسم و میرم که یه آهنگ با گیتار بزنم و برای دل خودم بخونم. این نشون می ده که همه این چیزها یی که گفتم رو می شه با یه آهنگ فراموش کرد. و این همون چیزییه که هنوز منو ایرانی نگه داشته و احتمالا ایرانی نگه داره. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;&lt;b&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18120455-7376016677021380380?l=mosheroom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/mosheroom/~4/Rsk_INvjCqk" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/mosheroom/~3/Rsk_INvjCqk/blog-post_23.html</link><author>noreply@blogger.com (Ramin Daneshmand)</author><thr:total>1</thr:total><feedburner:origLink>http://mosheroom.blogspot.com/2010/03/blog-post_23.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-18120455.post-6850602361526972061</guid><pubDate>Fri, 05 Mar 2010 06:24:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-03-06T20:54:43.793+03:30</atom:updated><title>می گفت باید به جنوب های دوردست بری ...</title><description>&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از بین لفافه های پیچ در پیچ فیبرهای نوری خبری رسید که باز از آنسوی دریای لاجوردی می گفت ...&lt;br /&gt;می گفت باید به جنوب های دوردست بری ...&lt;br /&gt;می گفت چند سال انتظار نتیجه داد و امروز وقت فریاد دوباره ای ایست ...&lt;br /&gt;اشک دوستان بسیاری راه افتاد ...&lt;br /&gt;و&lt;br /&gt;من نمی دانم که امروز خوشحالم و یا غمگین&lt;br /&gt;امروز دلم می خواست اون درخت توت قرمز حیاط وسطی مادر بزرگ بود&lt;br /&gt;تا از همه جا فرار می کردم و روی شاخه سمت چپی آرسن اوپن می خوندم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمی دونم جایی که می رم واقعا درختی برای من هست&lt;br /&gt;یا نوشته هامو کسی می بینه و می خونه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تنها امیدوارم هر چند دلنگران&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ویزای استرالیام بالاخره اومد...&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;موشه&lt;br /&gt;امروز&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18120455-6850602361526972061?l=mosheroom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/mosheroom/~4/YPuWCjOUtf4" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/mosheroom/~3/YPuWCjOUtf4/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Ramin Daneshmand)</author><thr:total>1</thr:total><feedburner:origLink>http://mosheroom.blogspot.com/2010/03/blog-post.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-18120455.post-16108707205639942</guid><pubDate>Tue, 06 Oct 2009 15:17:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-10-06T18:47:21.810+03:30</atom:updated><title>یه شعر زیبا و کوتاه</title><description>&lt;span style="font-family: Tahoma; font-size: 85%;"&gt;&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;&lt;div style="text-align: auto;"&gt;یک عالمه قصه برای خدا و یه کمی برای شما&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="border-collapse: collapse; font-family: arial; font-size: 13px;"&gt;ما کاشفان کوچه های بن بستیم&lt;br /&gt;
حرفهای خسته ای داریم&lt;br /&gt;
این بار&lt;br /&gt;
پیامبری بفرست&lt;br /&gt;
که تنها گوش کند...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروس عبدالملکیان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18120455-16108707205639942?l=mosheroom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/mosheroom/~4/3eDOXuoDnpo" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/mosheroom/~3/3eDOXuoDnpo/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Ramin Daneshmand)</author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://mosheroom.blogspot.com/2009/10/blog-post.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-18120455.post-4053170578858866499</guid><pubDate>Tue, 22 Sep 2009 06:24:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-09-22T11:44:10.433+03:30</atom:updated><title>چند تا آهنگ با دستور العمل گوش کردن</title><description>&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر وقت دلم می گیره می شینم و این چند تا آهنگ رو گوش می کنم درست مثل این می مونه که خالیم کرده باشن. اولش یکم مغرور می شم بعد عاشق بعد وامونده که همه جای دنیا یه رنگه و درمونده ازهمه جا نتیجه می گیرم که پاشم وسط اتاق چند تا فحش آبدار نصیب هر کی که دوست ندارم بکنم و با عصبانیت استاپ رو بزنم و برم یه نوشیدنی بخورم. بعدش همه چی مثل اولش می شه. باور نمی کنین تست کنین.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;object width="420" height="325"&gt;&lt;param name="movie" value="http://www.youtube.com/p/110E525003730E7D&amp;amp;hl=en&amp;amp;fs=1"&gt;&lt;param name="allowFullScreen" value="true"&gt;&lt;param name="allowscriptaccess" value="always"&gt;&lt;embed src="http://www.youtube.com/p/110E525003730E7D&amp;amp;hl=en&amp;amp;fs=1" type="application/x-shockwave-flash" width="420" height="325" allowscriptaccess="always" allowfullscreen="true"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="color:#000066;"&gt;&lt;i&gt;اگه برای دیدن این ویدئو مشکل دارین احتمالا بخاطر فیلتر بودن اینترنتتونه به کمک فیلتر شکن &lt;/i&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.ultrareach.com/download_en.htm"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="color:#000066;"&gt;&lt;i&gt;ultrasurf&lt;/i&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="color:#000066;"&gt;&lt;i&gt; می تونید فیلتر رو دور بزنید و اگه سرعتتون برای دیدن مستقیم پایینه به کمک سایت &lt;/i&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://kej.tw/flvretriever/"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="color:#000066;"&gt;&lt;i&gt;GooTube&lt;/i&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="color:#000066;"&gt;&lt;i&gt; دانلودش کنید.&lt;/i&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18120455-4053170578858866499?l=mosheroom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/mosheroom/~4/_AlAkw_v1Qo" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/mosheroom/~3/_AlAkw_v1Qo/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Ramin Daneshmand)</author><thr:total>0</thr:total><enclosure url="http://www.youtube.com/p/110E525003730E7D&amp;amp;hl=en&amp;amp;fs=1" length="906" type="application/x-shockwave-flash" /><media:content url="http://www.youtube.com/p/110E525003730E7D&amp;amp;hl=en&amp;amp;fs=1" fileSize="906" type="application/x-shockwave-flash" /><feedburner:origLink>http://mosheroom.blogspot.com/2009/09/blog-post.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-18120455.post-884515607054816373</guid><pubDate>Sat, 08 Aug 2009 06:53:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-08-08T16:18:23.839+04:30</atom:updated><title>تفاوت انسان و پروردگار</title><description>&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;نقطه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز بر می گردیم به همون بحث قدیمی ... دقیقا یادم نمی آد چی شد که اینطوری فکر کردم و در تقابلش چی نوشتم. از طرفی تمایل ندارم ذهنیت امروزم رو با نوشته های قبلیم آلوده کنم به همین خاطر دوباره نمی خونمش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به باور چند تا چیز می شه رسید و می شه این باور رو به دیگرون تعمیم داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مثلا نقطه چیه؟ هیچی یه ؟یه چیزیه؟ یا همه چیزه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مهم نیست خودمون تعریفش کردیم و با اون برای خودمون دهنیت ساختیم تا بتونیم باهاش چیز دیگه مثل خط رو بسازیم. و خط رو بشناسیم و بدونیم تو چه مختصاتی ازش وایستادیم. خوب اگه ما نقطه رو مبنی بر تعریف ساخته باشیم که خودمون نمی دونیم چیه، چه جوری می خواهیم خط رو تعریف کنیم که مجموعه چیزهایی که نمی دونیم وقتی کنار هم قرار بگیرن می شن یه چیز دیگه ای که نمی دونیم چیه اما بهش می گیم خط. بعد هم بریم سر سطح و حجم و زمان و ... آخرش هم خدا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس اولین کاری که باید بکنیم شناخت دقیق یه نقطه است. اگه بتونیم اونو خوب تعریف کنیم می تونیم دنیا و خالقمون رو بهتر از همیشه بشناسیم. اصرار می کنم بحث مربوط به شناخت نقطه است نه مربوط به تعریفش وگرنه همه تعریف نقطه رو خوب می دونن. اگه بتونی تو یه مختصات از فضا اونقدر کوچیک فکر کنی که بتونی کوچکترین فضای ممکن رو براش تصور کنی که هیچ چیز دیگه ای که می شه تصورش رو کرد تو ش جا نگیره می شی نقطه... اما این گونه تعریف ها و یا تعریفهایی که تو فیزیک و ریاضی  و حتی فلسفه بهشون می رسی یه مشکل اساسی داره و اونم اینه که تعاریفشون مبتنی بر وجود، تصور و یا تخیل شکل می گیره و اساسا اگه چیزی رو نشه تصور یا تخیل کرد رو نمی شه تعریف کرد.  و اگه مثلا یه روزی بگی نقطه ای که تو می گی هیچی توش نیست من توش یه ویروس جا می دم به راحتی می گه من که گفتم نقطه کوچیکتر از اونه و اگه تو بگی توش نوترون می ذارم باز هم همون جواب رو می شنوی اما اگه بگی من توش خدا می ذارم چی؟ اینجاست که می مونه چه جوابی بده ... من از لفظ خدا برای رسیدن به انتقال منظورم استفاده کردم وگرنه درستش این بود که می گفتم من تو اون نقطه یه چیزی که وجود داره ولی حجم نداره می ذارم مثلا روح، مثلا عشق و یا ... حتی تو فلسفه هم مشکل می شه براش جوابی پیدا کرد.&lt;br /&gt;از اونجایی که من آدم تنبلی هستم و معمولا راه راحت تر رو انتخااب می کنم یه پیشنهاد می دم. بیایین بیخیال تعریف کردن نقطه بشیم که می شه بهش هزار تا ایراد گرفت و بتدریج تغیرش داد و در عوض بپذیریم که می شناسیمش. امیدوارم که شما هم که دارین این سطرها رو می خونین نقطه رو همونجوری بشناسینش که من می شناسم. اما اگه می خوایین نقطه خودتونو با تعریف های موجود با نقطه من تطابق بدین این متن رو ول کنین که بیشتر از این چیزی واسه گفتن نداره. اما اگه بعد از بستن چشمهاتون به مدت چند ثانیه به این نتیجه رسیدین که می دونین نقطه چیه و می شناسینش و با پوست و خونتون حسش کردین بخش بعدی رو بخونین.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;خط&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو بحث قبلی مجبورتون کردم بپذیرین که نقطه رو می شناسین  تا من بتونم مبتنی بر شناخت شما داستانمو ادامه بدم. مجبور شدم مرز تعریف و شناخت رو از هم جدا کنم. این کار خیلی بدیه چون دیگه هیچی رو هیچی بند نمی شه و ما مجبوریم با تعریف هامون زندگی کنیم و نه با شناخت هامون. مثلا من اگه نخواهم از تعریف استفاده کنم باید دقیقا کلمه به کلمه و مو به مو همه چیزهایی که واسه نقطه باشما توافق کردم رو اینجا برای خط هم پیش بکشم و بعدبرای سطح و ... در آخر هم برای خدا. که این حیلی مضحک می شه اگر چه واقعیت داره و به نظر من درست ترین راه ممکنه. تنها مشکلش اینه که بتونم براتون اون ... نقطه بین نقطه تا خدا رو معرفی کنم. که ارجاع تون می دم به یکی از مقاله های قبلیم یا خودندینش و یا بهتره بخونین تا بشناسینش. اما من اینجا نمی خوام این کار وبکنم و می خوام یه گریز دیگه بزنم و شما رو دوباره وادار کنم که یکم ساده تر فکر کنین و خط رو همونطوری که تعریف کردیم بشناسین یعنی وقتی نقطه ها شروع به حرکت میکنن خط رو می سازن. و اینجاست که با یک مفهوم بسیار جالب دیگه آشنامی شیم به اسم حرکت. آره باهاتون موافقم در مورد "حرکت" نزدیک ترین فاصله ممکن بین تعریف و شناخت وجود داره و تقریبا می شه گفت که اگه یه چیزی و یا حتی هیچی از یه جایی به یه جای دیگه تغییر مکان بده و منتقل بشه و یا خلاصه اش یه جایی غیب بشه و بطور متوالی تو نزدیک ترین جای ممکن ظاهر بشه می گیم حرکت اتفاق افتاده. شناخت من از حرکت تعریف های موجود رو تایید میکنه امیدوارم شما هم مثل من در این مورد مشکلی نداشته باشین هر چند جای خوبی برای بحث می تونه بوجود بیاره. خوب تعریف خط رو یکم دقیق ترش باید بکنیم. اگه یه نقطه بتونه حرکت کنه و بعد از حرکت بتونه با نقطه قبلی تماس داشته باشه می گیم یه خط بوجود آمده. وگرنه دوتا نقطه داریم که از هم جدا هستن و مفهوم خط رو نمی رسونن. سعی کردم تعریف خط رو مبتنی بر نقطه و حرکت که یکی رو قبول کردیم و دیگری رو قبول داریم شکل بدم که بتونم فاصله شناخت از تعریف رو به سمت حداقل میل بدم. خط یعنی نقطه حرکت داده شده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;سطح&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگه بتونی یه خط رو طوری حرکت بدی که بعد از هر پله (turn) هر کدومش خط قبلی رو لمس کنه می گیم یه صفحه ساختیم. حالا به این فکر کن که خط مون محدوده و نقطه متحرکمون بالاخره یه روزی به آخرش می رسه و جهت عوض می کنه همین کافیه که بهونه ای برای بوجود آمدن سطح پیدا بشه. یا یه جور دیگه اگه به سطح نیگاه کنیم می تونیم توش حرکت خط رو ببینیم. ممکنه شما بگین اگه چند تا خط رو مستقیما حرکت ندیم چی می شه خوب سطم مواج بوجود می آد که بهونه بوجود آمدن حجم است. اما تو این بخش از تعریفمون با یک مشکل دیگه روبرو می شیم و اون هم اینه که داریم از تصورات انتزاعی خودمون و یا شناختمون فاصله می گیریم و تو تعریف های موجود غرق می شیم چرا که وقتی می شه به یه  تعریف از یک سطح مواج رسید که قبلش حجم رو بتونیم تعریف کنیم تا بتونیم سطح مواج رو توش جا بدیم. و این منطق ما رو می ریزه بهم و تسلسل پایه های این فرضیه رو می ریزه بهم و علتی بعد از یک دوران می شه معلول خودش و این روش غلطی برای اثبات بعضی چیزهاست هر چند که خیلی مواقع خیلی ها به خاطر فرار سر خودشون و دیگرون کلاه شرعی می ذارن.&lt;br /&gt;به خاطر این که سطحی که من می شناسم سطوح پیچیده هندسی نیستند بلکه انتزاعی ترین حالت اون یعنی سطح آروم ترین دریایی که می شه دید از بینهایت تا بینهایت صاف و بدون موج و خطی که من می شناسم مرز این دریا و آسمونه. از بینهایت تا بینهایت. هر تصور دیگری اونو محدود میکنه و از واقعیتش کم میکنه. بطور مثال من یه باقچه دارم حدود 2 متر در متر. این یه سطح رو نشون می ده و اما در حقیقت من با تعریف کلمه باقچه و عدد 2 و مقیاس متر دارم بخشی از سطح رو می کنم و از بقیه اش جدا میکنم و به شما نشون می دم. اگه این این سه مولفه رو حذف کنی به همون سطح انتزاعی که می تونه سطح رو کامل کنه می رسی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;حجم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حرکت انتزاعی سطح حجم انتزاعی رو می سازه. خوب اگه این سطح انتزاعی کم پیچیده حرکت کنه چی می شه ؟ مثلا منشور ساخته می شه و یا کره و یا... که همون محدود کننده های و یا تعاریفی هستند که ما از حجم های مختلف ارائه می دیم. در حقیقت نقطه ما برای بار سوم شروع می کنه به تغییر جهت دادن و این بار از صفحه محصور کنده اش داره فرا می کنه.&lt;br /&gt;می دونم دیگه حوصله اتون سر رفته حق دارین چون نیم ساعته چیزهایی می خونین که فکر میکنن از بدیهیاته. البته بعضی هاتونم که به تفکرات من نزدیک تر باشین این نوع گفتار از غرور من می بینین که دنیا رو اون طور که دوست دارم دارم به خواننده هام می شناسونم و احتمالی ثالثی رو قبول نمی کنم. من از ساده ترین و در عین حال پیچیده ترین جزء هستی شروع کردم با این که م تونستم به راحتی ازش بگذرم تایید شما رو گرفتم که بعدا منو با اون محاکمه نکنین. می خواستم به این توافق برسیم که نقطه رو می شه بویید بدون این که ما آدمها بتونیم جهت و یا حرکتش رو تشخیص بدیم و فقط وجودشو حس میکنیم و خط رو می شه شنید همونطوری که جهتشو همیشه می تونیم تشخیص بدیم و سطح رو می شه لمس کرد همونطور که بر روش راه می ریم و حجم رو می شه دید همونطور که حرکت برگها رو می بینیم. ولی فقط حس می کنیم نه بیشتر. احساس ما طوری توسعه یافته که به تدریج از حس نقطه به حس های پیچِیده تر دیگه ای مانند حجم رسیده است و به برکت همین حس ها  ملموس ترین جزء هستی که همون حجمیه که می بینیمش رو حس می کنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;زمان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب طبق روال و برای درک بهتر اگه بتونیم کل حجم رو تکرار کنیم به تعریف زمان می رسیم. قبل از بسط بیشتر و جزیی تر آن باید اول ببینیم که چرا به هر یک از تعاریف بالا بعد می گوییم. اصلا بعد چی هست .و چرا مجبور به ایجاد تعریفی به نام بعد هستیم.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;بعد صفر، طول، خط یا بودن:&lt;/span&gt; هیچ آغاز گر علم فیزیک است و نقطه انتزاعی ترین حالت نمایش آن. چرا که هم وجود دارد و هم وجود ندارد. حرکت هیچ وجود خط را می سازد و دلیل بود یا تخیل چیزی ست نه حس آن.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;بعد دوم، عرض، سطج  یا حس:&lt;/span&gt; حرکت خط سطح را می سازد و بود را به حس تبدیل میکند و می توان حرکت آن را حس کرد همانطور که می توان یک زوزه گلوله را شنید و جهت و حرکتش را حس کرد.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;بعد سوم، ارتفاع، حجم یا وجود:&lt;/span&gt; حرکت خط حجم را می سازد و پس از این فیزیک موجودیت چیزی را تایید می کند. در این بعد نیازی نیست حرکت را تخیل، محاسبه یا احساس کنیم بلکه توانایی حسی ما آن را به ما بصورت آشکار نشان می دهد.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;بعد چهارم، زمان، جهان و یا موجود:&lt;/span&gt; حرکت حجم زمان را می سازد. برای درک حرکت حجم یا شناخت زمان نیاز به محاسبه و یا تخیل نداریم اما  آشکارا قدرت حس آن را هم نداریم و تنها احساس ما از محیط یه شناخت آن می انجامد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تقریبا می تونیم ادعا کنیم که این بعد رو هم می شناسیم و بر اصول و مقرارات حاکم بر اون شناخت داریم و یا به زبان دیگه قوانین فیزیک برای این بعد نگاشته شده البته باید اضافه کرد متاسفانه فیزیک  بیشتر از این رو نمی بینه و نمی تونه تعریف کنه.&lt;br /&gt;&lt;span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;&lt;br /&gt;متافیزیک&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;روشن تر شدن این بعد لازمه شناخت ابعاد بالاتر می باشد و شناخت این بعد نیاز به شناخت بعد های پایین تر دارد پس با نگاهی دیگر موضوع رو بررسی می کنیم. نجوم و علم کائنات و قوانین جاری انیشتینی ان یا اهرمها و چرخها و قوانین نیوتونی آن همراه با احتمال کوانتمی وجود الکترون در هسته اتم و یا حتی رشته های پیچیده ابر رسانه ها همه و همه سعی در تعریف جهان هستی دارند. همه سعی میکنند بینهایت را تعریف کنن تا با استفاده از این مفهوم جاری در کانئنات آن را تعریف و محدود کنند. بطور مثال محور طول یا ایکس از منفی بینهایت تا مثبت بینهایت تشکیل شده و اگهم این دو سر در بینهایت دورتر که حلقه محور طول ها کامل می شود به هم برسند یکی می شوند. و یا اگر سطج انتزاعی افق در بینهات دورتر همان پوسته کره و یا حجمی باشد که در حال انبساط است بینهایت ها همه جا به هم خواهند رسید. پس تصور درست از بینهایت تصور دورترین نقطه قابل خیره شدن روی ساحل دریا نیست بلکه نقطه ایست که در تخیل مان و ان سمت زمین و شاید در دریایی دیگری بهم خواهند رسید. و این فرضیه موازی بودن دنیا ها محتمل تر از همیشه و قابل اثبات خواهد بود. هر چیز نزدیک به غیر ممکن و دور از ذهن ممکن است در خلال یک محورهای مختلف زمان و با تغییر شرایط مورد نیاز به یک امر ممکن تبدیل شود حتی اگر نیاز به رسیدن به نقطه بینهات در محور زمان باشد. از آنجایی که فکر (در این بعد) شروع هر چیزی است و من می خواهم تا یک فیل را در یک فنجان جای بدهم پس در حال ساختن آغازی هستم که در بینهایت و تکمیل پیش شرط های لازم در یکی از بینهایت محور زمان ممکن یا موجود که در نقطه خواسته من با محور زمانی که من در آن نشسته ایم تلاقی می کند امر غیر ممکن فیل در فنجان به امر ممکن آن تبدیل شود. بعد زمان نه تنها جهان ما و جهان های دیگر را در خود جای می دهد بلکه تفکرها و تخیل ها را نیز با خود می کشد. اگر شما بتوانید یکی از جهان های سه بعدی موجود در این بعد را تفکیک کنید شاید به این راحتی نقطه های بینهایت آن را نبیینید مخصوصا اگر این نقطه ها در بینهایت به هم برسند اما می توانید دیروز و روزهای گذشته یا فردا و روزهای آینده را ببینید. اگر چند جهان را بردارید شاید نکات مشترک این جهان ها را هم بتوانید ببینید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من این بعد را این گونه نام گذاری می کنم. نام گذاری بسیار ابتدایی اما پرمعنا:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;&lt;span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;بعد پنجم، متافیزیک، دنیای های موازی و یا تکرار&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همانطور که می بینید بعد چهارم قابل لمس و یا حس نیست، امکان احساس آن فقط ممکن است و از آن مهم تر می توان به راحتی آن را محاسبه و تخیل کرد. برای تغییر مختصات کافی است یکی از مشخصه های آن را تغییر دهیم تا به نزدیک ترین نقطه ممکن بر روی آن برسیم. و همانطور که صفحات انتزاعی خود را ساختیم به یک درک از زمان انتزاعی برسیم که بر روی یک محور جهانی حرکن میکند و به قیامت نزدیک می شود شاید همان نقطه آغاز و یا همان بیگ بنگ معروف. اما در مورد بعد بالاتری که در مورد آن بحث می کنیم ابزار و توانایی های فیزیکی شناخته شده موجود این قدرت را نمی دهد که آن را درست بفهمیم چه رسد به این که آن را دست کاری هم بکنیم. اما نشانه ها حاکی از دست یابی افراد یا موجوداتی به آن است که حارج از حیطه شناخته شده امروزی است و یا با قدرت مرموزی پنهان نگاه داشته شده است. تصور می کنم همانقدر که برای یک کرم پرواز تصور مشکلی است برای ما هم ممکن است سفر در زمان تصور سختی باشد. اما همانطور که پرواز ممکن است و عقاب هر روز در آسمانها اوج می گیرد و هیچ گاه هم به زمین نمی خورد چندان دور از ذهن نیست که هستند آنهایی که هر روز بر ماشین زمان خود از جهانی به جهان دیگر و یا از محوری به محور دیگر می پرند. بطور مثال می توان به عارفهای که طی طریف می کنند اشار کرد یعنی این دوستان راه حلی بافته اند تا بتوانند به کمک قوانین منطبق بر مرزهای بعد پنجم به گستره ای از نیرو ها و راهکارها دست یابند که با کنترل آن بر جهان موجود خود تاثیر گذاشته و نشانه هایی از خود بجا بگذارند. در این بعد افرادی هستند که توان سفر به بعد بالاتر را دارند و یا گوشه هایی از آن را می بینند. جادوگران، غیبگویان، زارزنان، عاشقان از این دسته اند هر چند بسیاری از آنها ابزار سفر خود را نمی شناسند و عده معدودی هم که به شناختی می رسند راهی برای تعریف آن برای جامعه ندارند. اما عده ای هم که خود را در جامه دانشمندان و هنرمندان می بینند امروزه کارهایی می کنند که نه تنها تمایل به این سفر دارند بلکه در حین این آزمایش سعی میکنند ابزار خود را  بهتر از همیشه شناخته و تحت کنترل خود در بیاورند. تونل شتاب دهنده پروتونها برای ایجاد تصادم تصادفی بین آنها و شبیه سازی لحظه بیگ بنگ و یا فیلم های ساخته شده وابسته به آن را موج جدیدی از این گونه افراد علاقمند به بعد پنجم باید به حساب آورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این مرحله کمتر به بعد پنجم پرداختیم و برای ملموس تر شدن آن در مورد نشانه ها صحبت کردیم اما آنچه مهم است این است که بتوانیم خصوصیات اجزا تشکیل دهنده این بعد را بهتر بشناسیم. به دو دلیل این اجزاء از قدرت، تکنیک و فهم بالاتری نسبت به موجودات پایین دست خود برخوردارند همچنین به نظر می رسد در محدوده های کنترلی محکم تری هم اسیر باشند. ارواح، جنها، غولها و ... الفاظی هستند که ما چهار بعدی ها از آنها یاد می کنیم. هر کدام از ما گوشه ای از این بعد را دیده و به گفته مولانا هر کسی از ذن خود شد یار من. یکی گوش فیل و دیگری بعد پنجم را خرطوم آن می بیند. این دوستان بهتر پرواز میکنن و بهتر شنا میکنند شاید نیازی به نفس کشیدن و نور خورشید برای بقای خود ندارند اما آنچه که مشخص است مرزهای کنترل شده تری دارند تا با ما موجودات چهار بعدی مهربانانه زندگی کنند. البته بعضی مواقع از دستشون در می ره اما در مجموع برای این بعد مشکل ساز نیستند. تصور من از این مرزها، مرزهای فیزیکی و دیوارهای آهنی نیست بلکه در صورتی که از بالاتر به جهان بنگری به درکی از زیبایی این جهان می رسی که نه می توانی به خوبی های آن نه بگویی و نه می خواهی. یا به قلم دیگر اگر موجودی، برای این است که در مسیر آن شنا کنی و گرنه دلیلی برای وجود و یا بقای تو در این بعد وجود ندارد و این همان شعور است. اما این شعور ناشی از نیازها و محدودیت های وجودی شکل می گیرد. د قت کنید نمی گویم محدودیت های محیطی چرا که محدودیتهای محیطی احاطه کننده شعور بعد قبل و جهان فعلی ماست. و این شعور لازمه وجود این هاست و این مهم ترین قدرت این بعد که اختیار باشد را از او می گیرد. چرا که نمی تواند بین بد بودن و یا خوب بودن یکی را انتخاب کند و بوجود آمده تا خوب باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;شعور&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این بعد ما به ناچار باید بفهمیم که حرکت بعد پنجم تکامل دهنده شعور جمعی است چرا که اجزائ هوشمند مستقر در این بعد با شناخت از هر آنچه که ممکن است اتفاق بیفتد و یا هر آنچه که ضروری است موجود باشد شکل گرفته و همچنین با گذر از مرحله درک و با تجربه همه بینهایت گزینه ممکن جهان ها و واقعه های درون آنها در بینهایت  نقطه ایده آل به یک مجموعه با شعور می رسند که تک تک اجزا، افراد، افلاک، ارواح، زمانها ابزار آنها هستند تا این کیهان را به ایده آل خود برسانند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اسم انتخابی من:&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;بعد ششم، خواستن، کیهان و یا شعور&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بحث در این باره به سادگی بحث در ابعد گذشته نیست چرا که ما در بعدی زندگی می کنیم که آن را می بینیم یعنی حس می کنیم و بعد بعد زمان را احساس می کنیم و بعدی را فقط می توانیم تخیل چرا که نشانه های آن را می بینیم اما از بعد بعد از آن هیچ نشانه ای در دست نداریم و تنها می توانیم تعقل کنیم. بعد ششم بعدی نیست که بتوان از آن صحبت کرد و یا مثالی آورد تنها استنتاج راه نزدیک شدن به ذات آن است که می تواند ذره ای کمک کند تا این بعد عظیم را درک کنیم. در این مرحله امیدی به شناخت آن ندارم ولی امیدوارم بتوانیم درک کنیم که چرا نهایت تعقل و شعور و باید ها در این فضا به بینهایت خود می رسد که خود آغازی برای تولد است. همانطور که در بینهایت محور مختلف پیشین در بینهایت یکی شدیم تا از نو آغاز کنیم این بار هم در بینهایت شعور به تولد و در مقابل هیچ به فلسفه وجود ایده آل خواهیم رسید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt; در ایده آل نه غمی هست و نه خوشی، نه دردی و نه عشقی و نه خواستنی و نه داشتنی آنچه باقی می ماند شاید یک خیالی زیبا از یک رویایی ایده آل باشد و &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;در ان اجزاء با شعور به کمال رسیده ساکنند و  گزینه ای پیش رو ندارند. اگر این تصور درست باشد این همان تعریف مرگ است، همان نقطه پایان . این همان نقطه ایست که حتی دیگر دلیل هستی را در وجود آن نمی توان یافت و نقطه آغاز و آخر را در هم آمیخته و در خود هضم کرده است. پس یه جای کار می لنگه!  موتور محرکه لازمه، باید حرکتی وجود داشته باشه. خوب این حرکت  اگر درون خود این شعور مطلق طراحی بشه با تعریف مطلق بودن در تضاده و از طرفی این محرکه نمی تواند خارج از این شعور هم باشد چرا که تاثیر خودش را از دست می دهد پس تنها راه ممکن برای وجود این محرک جاسازی این موتور در بدنه ایست که نه می توان آن را یکپارچه با بدنه اصلی خواندش و نه آ«قدر دور که تاثیر خودش را از دست بدهد. و این خود لازمه تعریف بعدهای هفت گانه است که حتی می توان در آن فیل را در یک فنجان قرار داد. و در این ساختار می بینیم که حرکت، پویایی و توسعه در حداکثر مدل خود آنهم نه در بعد های بالاترین خود بلکه در بعدهای میانی خود در جریان است و در بعدهای بالایی با بهره گیری از آن به حداکثر زیبایی، کمال و شعور می رسند.&lt;br /&gt;&lt;span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;پروردگار&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;در این بعد قدرت با تکیه بر بینهایت جزء ایده آل با شعور به نهایت خود می رسد چرا که بینهایت بار شعور باید تکرار شود تا به هدفی نهایی و ایده آل در بینهایت خود تبدیل شود و در حقیقت این نقطه نقطه ایست که هماهنگ کننده شعورهای موجود در بعدهای مختلف می باشد این بعد هدفی است که الزام وجود همه است تمام حرکت ها در راستای آن شعور حرکت خواهند کرد و خود به تنهایی هیچ نیست. هدفی است که حرکت را توجیه میکند بدون آن که خود حرکتی کند و تصمیمی بر بودن همه چیز است بدون آن که خود به بودن وابسته باشد. می توانی بودنش را ببینی و یا نبودنش را استدلال کنی و یا حتی وجودش را انکار کنی چرا که هیچ نشانه ای از آن را نخواهی دید و هیچ وقت نخواهی فهمید. اما این زیباترین زیبایی اوست که نه بودنش و نه نبودنش را اثبات نمی کند و هم هست و هم نیست.&lt;br /&gt;او همه چیز است بدون آنکه خود چیزی باشد و از همه ضعفها و ارزشها تشکیل شده بدون این که لطمه ای به کمال خود بزند. و این بعد را بسادگی و روشن تر از همه ابعاد می توان تعریف کرد. چرا که همه ابعاد در راستای این هدف و این کمال شکل گرفته اند و در این بعد با هم آمیخته اند تا تنها فلسفه وجودی خود را بیابند که خود به راحتی در یک تصمیم خلاصه می گردد. تصمیم به وجود که مهمترین تعریف خداوندگاری و  یگانگی شرط بقای اوست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نام گذاری من:&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;بعد هفتم، تصمیم، پروردگار یا یگانگی&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و این چنین است که آدمی مجبور به زندگی بر روی زمین می شود تا اختیار وی کمال پروردگار را به انتها برساند و حرکت وی وجود او را معنی ببخشد. گناهانش مقیاسی برای زیبایی های او بشمار بیاید و تنها موجودی باشد که بتواند بدون دلیل تصمیمی مغایر با کمال بگیرد. فرستاده های او و نشانه های او را ببیند ولی او را انکار کند و تنها کسی باشد که می داند لازم نیست به کمال برسد تا فارغ از هر اخلاقی، هرز بروید. کافی است بپذیرد تا خسارت هرزگیش را بپردازد تا کیهان با ساز او به رقص در آید هر آنچه می داند برای بقای بعد چهارم باید خسارت ناچیزی بابت آن پرداخت کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و این است تفاوت انسان با تمام اجزاء و موجودات و حتی خود خداوندگار که او می تواند تصمیم بگیرد ولی برای دیگران یک بار و برای همیشه تصمیم گرفته شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;موشه&lt;br /&gt;امروز بوی قرمه سبزی می اومد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18120455-884515607054816373?l=mosheroom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/mosheroom/~4/GPP3MXviIqM" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/mosheroom/~3/GPP3MXviIqM/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Ramin Daneshmand)</author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://mosheroom.blogspot.com/2009/08/blog-post.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-18120455.post-5252143587117513963</guid><pubDate>Thu, 25 Jun 2009 06:26:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-08-08T11:16:44.242+04:30</atom:updated><title>روزی که ناامید بشم اینجوریی می شه</title><description>&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیشب خواب دیدم که صبح که از خواب پاشدم یه چند دقیقه ای دارم به این فکر کنم که کدومش درسته؟ دیروز دوتا از دوستام می گفتن که به موسوی رای نداده بودن و احتمال تقلب رو کم می دونن. یکیشون به رضایی رای داده بود و یکی دیگه اشون به احمدی نژاد. حالا که یکم آب ها از آسیاب افتاده و اون جو گرفتگی خیابونی که از خاصیت همه ما ایرانی هاست از سرمون افتاده می شه یکم راحت تر به قضیه نگاه کرد، تحلیل کرد و عمل کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما صبح که تو تخت خواب داشتم غلط می زدم و قیافه اون دختر بدبخت رو بیاد آوردم احساس کردم که گناهکارم و من هم تو کشته شدن اون بدبخت مقصر بودم حتی اگر تا امروز برای یک بار هم که شده به خیابون نرفتم. اما داشتم فکر می کردم خیابون ریختن و تظاهرات راه انداخت که مهم نیست مهم اینه که جوری فکر نکنیم که تاثیر فکرمون تو عملمون جوی بسازه که بعدش تو همون جو گیر کنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فکر میکنم داریم اشتباه می ریم جلو ... از کسی مثل رفسنجانی که دیروز برامون قانون نوشت انتظار داریم قانون رو پاک کنه و از  موسوی که 20 ساله حرف نزده انتظار داریم داد بزنه. از کروبی انتظار داریم که شیخی باشه که برامون آزادی بیاره. از دختری که از سر بی کاری و تفریح می ره تو خیابون انتظار داریم انقلاب کنه. خوب نتیجه اش همین می شه که دیدین. رگه های قرمز خونی که از دماغ و دهن و چشمهای اون ندای بیچاره می زنه بیرون.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه رفسنجانی می تونه مجلس خبرگان رو با خودش همراه کنه و نه موسوی می تونه یه ملت یکپارچه رو مثل انقلاب 57 بریزه بیرون و نه کروبی می تونه حتی یه مسجد برای ختم ندا دست و پا کنه، حتی شده با رایزنی و استفاده از اون همه رفیق رفقایی که دورو بر خودش داره. نه مردممون دل شیر دارن که برن تو شکمه لبنانی های سیاه پوش و به راحتی با جمعا 50 تا موتورسوار سفید پوش تظاهرات مثلا میلیونیشون تبدیل می شه به فیلم اخراجی ها.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوست ندارم از رختخواب پاشم ببینم اینترنتم کار نمی کنه و حتی اونقدر نا امیدم که یه زنگ به این شرکت لعنتی نزدم ببینم چرا ماهی 80 هزار تومان واسه چیزی که نمی ده می گیره. دوست ندارم ببینم که دیگه نمی تونم با مامان خوشو بش کن چرا که یاهو رو فیلتر کردن و دیگه نمی شه با اون ور دنیا گپ زد. دوست ندارم ببینم زنم از سر کار که بر می گرده عصبیه و می گه همون یه دفعه بستون نبود که دوباره ریختین تو خیابونها... و هزار تا چیز دیگه که حتی حال نوشتنشو ندارم. چون که من برعکس همه این جوونها که می رن تو خیابونها تا هیجانشونو خالی کنن کلی غم تو دلم نشسته که نمی آد بیرون.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;موشه غمگین که هنوز تو خوابه&lt;br /&gt;امروز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18120455-5252143587117513963?l=mosheroom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/mosheroom/~4/vzUtI2ISJts" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/mosheroom/~3/vzUtI2ISJts/blog-post_25.html</link><author>noreply@blogger.com (Ramin Daneshmand)</author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://mosheroom.blogspot.com/2009/06/blog-post_25.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-18120455.post-1298981750751746902</guid><pubDate>Sun, 14 Jun 2009 13:19:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-06-21T13:13:25.714+04:30</atom:updated><title>سناریوهای چهارگانه</title><description>&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:100%;"  &gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;در متن زیر به توضیح چند نظریه از دوستان و آشنایان می پردازم که به روشن سازی دلایل رفتارهای چند سناریوی موازی و در جریان کمک می کند. ابتدا به تشریح نظریه مادر این سناریو ها می پردازم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;نظریه تقابل حلقه های قدرت&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;مملکت ما در سال 1357  انقلاب کرد و عده ای دور هم جمع شدن و یه مردی معروف به امام رهبریشونو به عهده گرفت و به کمک مردم کارهای بزرگی کرد. رژیم وقت رو فراری داد نظام جدیدی رو پایه ریزی کرد، با بهره گیری از رفراندوم تعریف بنیان های راه اندازی یک دولت متفاوت را شکل داد، قانون اساسی جدید را نوشت و بازنویسی کرد و .... مدیران نظامی، اجرایی، سیاسی فرهنگی از یک سو و حامیان ایشون از سوی دیگر به تدریج و با بهره گیری از امکانات موجود به ثروت و توانهای موضوعی خود افزودند به پشتوانه این مرد بزرگ به تدریج قدرت گرفتن و به حلقه زدن به دور ایشون گروهی را شکل دادند که امروز از آنها به عنوان حلقه قدرت اول یاد می کنند. این گروه خود از جناح های راست و چپ و احزاب واقعی و نمایشی تشکیل شده بود و گروهی خودی و بیخودی را نوع دیگری از مرز بندی می شناختند. جنگ نیز به استحکام و ساطمان این گروه کمک بیشتری میکند و به بهانه آن تمامی دشمنان پاکسازی شده و گروه های منتظر سیاسی یا متلاشی می شوند و یا بکل به زیرزمینهای بسیار دور تبعید می شوند. پس از سالها حکومت نوبت به خداحافظی این بزرگمرد ایران می رسد و رحلت ایشون به یکی از تعطیلات رسمی ایران تبدیل می شود و حلقه قدرت اول ارثیه ایشان برای ایرانیان به امانت می ماند.&lt;br /&gt;فرمانده بزرگ می رود و متاسفانه هیچ یک از بزرگان نظام در قد و قواره های ایشون برای حکومت نبودند و هر کسی در حوزه ای متخصص و در حوزه های مختلف دیگر مقبولیت لازم را نداشت ولیعهد هم به دلیل عدم کفایت در حفظ عدالت به بازداشت چند ساله خانگی محکوم شده بود. به هر صورت توافق های سیاسی مورد نیاز در حلقه اول قدرت انجام شده و مرد دیگری که بعدها بین طرفدارانش به آقا معروف شد مسئولیت رهبری رو به عهده می گیرد. روحانیون تراز اول التزام خود را اعلام میکنند اما عدم اعتقاد اساسی منجر به عدم حمایت های لازم از این رهبر می گردد تا آنجا که وی به عنوان پدر روحانی ملت به آشتی دادن گروه های مختلف مشغول شده و کم کم فراموش می شود که یک رهبر می تواند چه قدرتهای سیاسی و نظامی داشته باشد. نیاز به یک قدرت واقعی در جهت مدیریت کشوری پهناور با مردمی متفاوت از همه جا منجر به تشکیل حلقه دومی از قدرت می شود که هم از ته دل به رهبر جدید اعتقاد داشته باشند و هم رهبر به وفاداری آنها اعتماد داشته باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حلقه اول قدرت مسایل داخلی خود را رو به افزایش می بیند و سرگرم حل و فصل آن می شود و خواسته و یا ناخواسته مجبور به تحمل افزایش قدرت حلقه دوم می شود و در پاره از موارد حتی از آن حمایت میکند. تصور جدایی این حلقه را از خود عملی نمی دید و به حلقه دوم همانند فرزند شلوغ خود می نگریست که پاره ای از مواقع خواسته های برای خود دارد. رهبری ارشد، مدیریت های نظامی، مجلس و ساختارهای قانون گذاری، مدیریت اجرایی شهرها و شوراهای مشورتی، نهادهای نظارتی انتخاباتها و مسئولیت ها و در نهایت ریاست جمهوری و مدیریت اجرایی کشور &lt;span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;" &gt;همه به حلقه دوم تحویل شد در تقابل حقوق بازنشستگیی زحمات سالیان طولانی به حلقه قدرت اول تخصیص یافت. و هر دو حلقه خوش و خرم می زیستند و ماشین نطام هر چند در مسیر خود با پستی و بلندب هایی روبرو می شد اما &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;با سرعت قابل قبولی به جلو می رفت. &lt;span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;" &gt;اما گذر زمان به اشتهای حلقه دوم افزوده و ثروت و قدرت در این گروه به آرامی و به دور از هر گونه هیاهو به قدری انباشته شد که سهم خود را بیش از منابع تخصیص یافته دید. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;" &gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;"این نقطه روز بیست و دوم خرداد 88 یعنی پریروز بود.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نظریه های متفاوتی وجود دارد که ادامه داستان را یک حرکت چهارگانه  موازی بر اساس چهار سناریو اصلی زیر می بیند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;سناریوی حذف حلقه قدرت اول و رسیدن به حکومت اسلامی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;" &gt;&lt;span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;" &gt;&lt;br /&gt;اشتهای ثروت بیشتر، تجمیع قدرت و سالها کینه فرزندخوانده بودن حلقه قدرت دوم را تصمیم به حذف کامل حلقه پیر انداخت. این حلقه خود باور کرده بود که تعداد حامیانش قابل توجه بوده و با کمی دستکاری مصلحت آمیز همانند انتخابات قبل قادر به بدست آوردن صندلی ریاست جمهوری در کاخ سفید ایران خواهد بود. برخلاف انتظار مناظرات تلویزیونی و رقابت های سیاسی که نسبت به همیشه در فضای باز تری انجام شده بود موج عظیمی از مردم را به پای صندوق های رای کشاند و معادلات پیش بینی شده را تغییر داد. تعداد آرای شمارش شده در چند ساعت اول نشان از فروپاشی این تصور و پیروزی شدید رقیب بود. لذا حلقه دوم بدون رعایت هر گونه ظریف کاری در فرآیند تغییر آرا تصمیم به کودتای نرم نمود و یکی از رهبران اجرایی خود را که از فرزندان فرمانده اصلی بود همراه با چند تن از فرماندهان نظامی به اتاق تجمیع آرا فرستاده و لیست جدیدی از آرای شمارش شده را به وزارت کشور وقت تحمیل کرده و با تغییر آن در سطح بالا تصمیم به تثبیت پیروزی نماینده خود گرفت. متاسفانه کنترل اجرای سناریو در این نقطه از دست مجریان خارج شده و مجبور به تغییر شدند. چند روزی شلوغی مخالفان و اعتراضات مدنی آنها مانند راهپیمایی های چند میلیونی تحمل شد تا رهبر در نماز جمعه با لحنی متفاوت و دور از انتظار مخالفان بر انتخابات برای بار دوم صحه گذاشت و با حمایت قدرت مند از کاندید خود معترضان را تهدید به فشار بیشتر نمود. انتظار می رفت گروهی از مردم به خاطر احترام به رهبری و گروه دیگر از ترس تجمع ها و اعتراض های خود را پایان ببخشند. اما فردای آن روز مردم به خیابانها ریختند و درگیریهای مصلحانه آغاز شد. و کاندید معترض هم در جمع حاضر شد و به ادامه اعتراض مدنی بدون خشونت و در صورت ادامه بازداشتها به اعتصابات گشترده اصرار کرد و خود را آماده شهادت تا انتهای راه خواند.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;گپ بین پدر و پسر همیشه منجر به اختلاف سلیقه بین آنهاست اما در اکثر مواقع این همزیستی مسالمت آمیز ادامه پیدا میکند هر چند که ممکن است پدر آنچنان پیر و فرتوت شود که یارای مقابله بدنی با فرزند خود را نداشته باشد اما این قضاوت درستی نیست که بگوییم پسر می تواند پدر را ضربه فنی کند. تجربه، روابط، تکنیک، دانش، محبوبیت و گزینه های بسیاری لازم است تا بتوان پدر پیر را در معرکه به خاک نشاند.&lt;br /&gt;&lt;span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;" &gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;سناریوی انتقام و تنبیه فرزند ناخلف&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای هاشمی سالها پیش سعی کرد اخلاق سیاسی را در ایران گسترش دهد. آن روزی که می شد وی را ریس جمهور مادام العمر ایران خواند وی شخصا با این موضوع مخالفت کرد و بسیار سیاستمدارانه حکومت را تحویل ریس جمهور بعدی داد. وی بعد از آن بارها در انتخابات مختلف شرکت کرد و شکست ها و پیروزی های مختلفی را در پرونده خود جمع کرد. تا اینکه در انتخابات قبلی که خود یکی از کاندیدهای اصلی بود مورد تهاجمی قرار گرفت که تا آن موقع در انتخاباتهای قبلی دیده نشده بود. گفته ها حاکی از تقلب در انتخابات بود که با اعتراض کاندیدهایی مانند معین، کروبی و رفسنجانی روبرو شد. اما پاسخ عموم گذشت از آن در راستای حفظ منافع نظام بود تا آنجایی که هاشمی به خداوند پناه برد و کروبی قول داد تا در انتخابات بعدی شب تا صبح بیدار بماند. اما در انتخابات جاری جریان متفاوت بود و با وجود آنکه هاشمی رفسنجانی در انتخابات کاندید نبود مورد تعرض بشیار شدید و علنی ریس جمهور وقت و کاندید برنده شد. دیدگاههای این کاندید نشان از افزایش آرا برای وی به دلیل افشاگری های انجام شده بر علیه رفسنجانی می داد.&lt;br /&gt;اما اگر به عقب تر برگردیم و کمی با دقت بیشتر به اتفاقات بنگریم سر نخ هایی از یک ساختار سازمان یافته مبارزاتی را می توانیم مشاهده کنیم.جلسه با بیش از 600 نطامی سپاهی،روشنگری در حذف 16 افسر ارشد سپاه توسط نظام، بسیج روحانیون قم در راستای ممانعت از تایید مراجع بزرگ از ریس جمهور جدید توسط رفسنجانی نقش وی را از همیشه روشن تر می کند. هر چند تا این لحظه که این خطوط نگارش می شود ایشان هیچ گونه بیانیه رسمی و غیر رسمی نداده است.نقش های مختلفی ماموریتهایی را به عهده گرفته اند که از مهم ترین آنها می توان به بسیج میلیونی مردمی توسط سه رهبر حنبش خاتمی، کروبی و موسوی اشاره کرد. روشنگری و ممارست در انتقال پیام مردم به کشورهای دیگر توسط هنرمندان و ورزشکاران، از یک سو و سازماندهی اعتراضات ایرانی ها در کشورهای دیگر توسط سیاستمداران  مستقر در خارج اما وابسته نظام که بسیار نمود خارجی داشت از سوی دیگر به تفکر عدم وجود شرط لازم عدالت در رهبر به دلیل حمایت از یک گروه غیر قابل توجیه که توسط روشنفکرهای سازمانهای طرفدار مانند سازمان مشارکت و یا کارگزاران اشاعه می شد دامن زد. این فعالیت ها که نشان از آغاز یک سازماندهی جدی در تقابل سرکوب اعتراض ها شکل گرفته است به نظر می رسد که با یک سازماندهی مناسب تحت فرماندهی یک سلسه فرماندهان نترس و محبوب مردم ، مجریان این انتخابات را نشانه گرفته است تا حضور خود در نظام را به روزهای اوج خود برگرداند. چند قربانی سیاسی و مردمی مانند کروبی و موسوی و ارائه یک کاریزمای مناسب به مردم همانند خاتمی می توانند کاتالیزوری در این حرکت باشد و می توان از آنها به عنوان حرکت های بعدی این بازی شطرنج یاد کرد. دوستانی که نظریه بالا را می پسندند و از آن دفاع میکنند معتقد هستند که برای اثبات این نظریه کافی است  مقایسه ای بین وجه ملی و میزان محبوبیت آقای رفسنجانی قبل و بعد از این سناریو دقت کرد. فردی که به شدت بین مردم به یک سرمایه دار و سیاستمدار منفور معروف بود و نام ایشان کافی بود که بسیاری از طرفداران وی مانند ریس کارگزاران را به پشت میله های زندان بیاندازد تا قشر عظیمی از مردم از آنها روی برگردانند امروز تبدیل به یک حامی بزرگ از ملت و تنها منجی معترضان شده است که می تواند در مقابل تقلبهای گسترده انجام شده توسط طرفداران ریس جمهور ایستاده و نظام را از فروپاشی نجات داده و جمهوریت آن را همیشگی کند. و این سیاست فقط از سوی این ببر پیر ممکن است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;" &gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;سناریوی توطئه توهم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;چند سال پیش مردی در امریکا به قدرت رسید که تصمیم گرفت خاورمیانه کنونی را مبتنی بر سیاسیتهای بلند مدت کشورش به فضای امنی تبدیل کند. ایشان با نام بردن از چهار کشور که سه تای آن در این منطقه بود مستقیما هدف های خود را روشن کرد و می بینیم که در این چند سال اتفاقات بی شماری وقوع یافته که هر کدام یک قطعه از پازل بزرگی ایست که که در نهایت می بایست با حل کردن مشکل اسراییل و فلسطین تکمیل شود. گرجستان با انقلاب مخملی خود از یک سو و پریز مشرف در پاکستان با کودتای نظامی خود از سوی دیگر این دو کشور همسایه ایران را به کشورهای همسوی آمریکا تبدیل کرد. آذربایجان در پی معاملات دریای خزر از روسیه ربوده شد و ارتش و دادگاه قانون اساسی ترکیه نظام اسلام گرایانه خودر ا هر بار سرکوب گرد تا طرفداران لایک اسراییلی و آمریکایی را بر سر قدرت نگاه دارد. عراق و افغانستان که مستقیما به محل تاخت و تاز امریکا تبدیل شد تا با پس گردنی به سوی آمریکا رو کند. لیبی و سوریه تطمیع شدند. یکی از کارهای قشنگ انجام شده جذب کشورهای عربی با حمایت آنها در تقابل عراق و ایران بود. در نهایت با حذف توان گروههای مبارز لبنانی چه به کمک جنگ های مستقیم با اسراییل و چه به کمک انتخابات داخلی لبنان که در نهایت شکست حزب الله را در پی داشت لبنان را به یک کشور بی طرف تبدیل خواهد کرد که مجبور است منافع خود را در نزدیکی با امریکا بیابد. تنها نقطه مجهول ایران بود که نه گزینه نظامی ممکن بود و نه سردمردارن آن راضی به معامله می شدند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دنیا به سمت یک دهکده جهانی پیش می رفت و همه را با خود می برد. قدرت این رودخانه آنچنان عظیم و قدرتمند است که همسوسازی سیاستهای کشورهای این منطقه را همانند سیلابی غیر قابل کنترل در آن و ایران را شناگری  مخالف جهت در این سیلاب می بیند. اما در نهایت در جهت رودخانه به پیش می رود. سالهاست که کشورهای غربی با حمایت این رودخانه این شناگر مغرور را آرام آرام با خود می بردند آنها تصمیم گرفته اند مرده و یا زنده این شناگر را به&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;" &gt;&lt;span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;" &gt; مقصد نهایی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;" &gt; برسانند و ایران همچنان در جهت خلاف شنا می کرد. اما نگرانی های همگی از آن است که این حرکت رو به پشت ممکن است منجر به برخورد با شاخه ای و یا سنگی شود  که این اندک توان مقاومت را از وی بگیرد و در نهایت جسد وی را به هدف برساند. پس از سالها اکنون جامعه جهانی فریاد میکنند برگرد و به پشتت نگاهی بیانداز به صخره ها نزدیک می شوی و تنها راه نجات تو شنای ماهرانه بین سنگهای سر راه است. اکنون شناگر ما تلاش میکند تا روبرگرداند که شاید با طی مسیر متفاوت از خواسته های خود راهی برای زنده ماندن بیابد. شناگر ما با تلاش خود در جهت شنای معکوس از سرعت حرکت کاسته است ولی هر گونه برگشت وی را به دام سیلابی خروشان خواهد انداخت که فکر آن منجر به مقاومت می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنچه که آرزوی تمامی گروه ها، کشورها، رودخانه و دهکده جهانی ایست این است که ایران بتواند به موقع مسیر خود را تغییر داده و تا مقصد به سلامتی شنا کند.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سناریو تقابل انگلیس پیر استعمار و آمریکای گرسنه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;پریروز روزی بود که تمام خیابونها رو رنگ سبز گرفته بود و به هر کی می رسیدی می گفت می خوام به سید رای بدم اما شبش معجزه ای شد و یکی از مهره های حلقه دوم تونست 62 درصد رای ملت رو برای خودش از صندوق ها در بیاورد.  ... در هر صورت سید سبز پوش نپذیرفت و فریاد زد که آهای مردم تقلب شده ... هر دو طرف ریختن تو خیابونها و دوستدارهای سید خیابونها رو بستن و اتوبوسها رو آتیش زدن و افراد حلقه دوم هم اونها رو گرفتن و کتک زدن. به نظر می رسید شور و شوق عجیبی که قبل از انتخابات مبنی بر طرفداری از نماینده حلقه های قدرت موجود شکل گرفته بود  آن چنان تمییز و با شعور بالایی انجام شده که مثل این که تمام این حرکت زیبا یک شوی تلویزیونی است اما اینطور نبود و مردم با حضور 85 درصدی خودشون در انتخابات ثابت کردند که فرهنگ مردم ایران زمین بالاترین نمونه موجود است. افسوس که هنوز ساعاتی نگذاشته بود که با اعلام عدم پذیرش اکثر کاندیدها درگیریها به خیابانها کشیده شد. می گویند قرار بود که مردم رو با نمایش های تلویزیونی عصبانی کنن تا بریزن تو خیابونها و بعد به اسم اونها بریزن تو خونه رفقای سید و همه رو ببرن اونجایی که عرب نی انداخت. در ضمن بهترین فرصت برای این بود که مهره هایی که این سناریو رو قبول نداشتن رو با این رفقا ببرن تو همون نیستان. همین هم شد خیلی ها رو شبونه گرفتن و بستن و بردن. موند یه ملت سبز آویزون که تیمش باخته و مربی ها و کاپیتانشو از استادیوم بیرون کرده بودن و همه ریختن دارن اتوبوس ها رو آتیش می زنن و باید جمع بشن که مطمئنا می شن. این ها همونهایی هستن که سرشون یه کلاه بزرگ رفت و تو اتاق تجمیع همه چی عوض شد و خروجیش شد برد و برد وبرد برای راستی های تندرو  و باخت و باخت و باخت برای چپی های معتدل. مردم هم که مردن و  نمی تونن یادشون بمونه که چه رای بدن و چه رای ندن ثمره اش یه کلاه بوقیه....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب که چی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به کودتای سال 1332 دقت کنید. ایران سهم استعمار پیر بود که با یک کودتای آمریکایی به آمریکا تحویل شد و این پیر استعمار را خشمگین گذاشت تا  آن را در انقلاب اسلامی جبران کند. و امروز آمریکا خیلی کلیشه ای همان رفتار قدیمی خود را تکرار می کند تا بتواند سهم خود را پس بگیرد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;دقت شود هیچ یک از سناریو های بالا مورد تایید رسمی هیچ نهاد و یا گروهی نبوده و نویسنده هم کوشش کرده تا با شنیدن تفسیرهای موجود و مکتوب کردن آنها جنبه دیگری از فضای ذهنی و انتخاباتی موجود را در خاطره ها نگاه دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;موشه&lt;br /&gt;نسخه دوم&lt;br /&gt;31 خرداد 88&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18120455-1298981750751746902?l=mosheroom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/mosheroom/~4/prlSnJgVrFM" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/mosheroom/~3/prlSnJgVrFM/blog-post_14.html</link><author>noreply@blogger.com (Ramin Daneshmand)</author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://mosheroom.blogspot.com/2009/06/blog-post_14.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-18120455.post-7396575823343600791</guid><pubDate>Thu, 11 Jun 2009 10:58:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-06-11T16:30:49.551+04:30</atom:updated><title>دنیا یه کامپیوتر بزرگه که تو یکی از سلولهای حافظه اش هستی</title><description>&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمی دونم دنیا اونقدر کوچیکه که ما تو قاصدک اون فبل کارتونی زندگی می کنیم و یا ا ونقدر بزرگ که اگه تو کمدمون یه دنیای دیگه جا بدن زیاد تعجب نمی کنیم آخه تو فیلم بلک من قبلا دیدیمش. اما جالبه اگه بشنوین که بهتون می گم که شما مثل یه سری گلبول سفید و قرمز می مونین که بعضی موقع ها تو جاده هایی که باید سفر کنین حرکت میکنین و بعضی مواقع اشتباهی تو خاکی می رین. خوب نتیجه اش می شه یه سری جنگ بین سلولهای سالم و دیونه ...همون موقع است که بهتون می گن که سلولهای سرطانی. یعنی دنیاتون سرطان داره. اما مگه مهمه حالا دوتا ماشین هم بره تو خاکی خیلی ها اصلا نمی فهمن که دوتا ماشین تو خاکین. اصلا ماشین که هیچ اگه با موشک هم برین تو دیوار خیلی ها خبر دار نمی شن. حتی اگه یه سری دیوونه بریزن تو مغازه ها چند صد نفری رو هم بکشن آدمهای کمی در جریان قرار می گیرن. نهایتش می شه جنگ جهانی دوم که کسایی پیدا می شن که هولوکاست رو فراموش کردن و کلی هم طرفدار دارن. اون که هیچ اگه دقت کنی می بینی جنگ ایران و عراق یا حمله به سومالی و افغانستان و عراق هم بزودی فراموش می شن همونطور که کشورگشایی های اسکندر و کوروش فراموش شدن. زمان و مسافت همه چیزو می تونه تغییر بده سفید و سیاه کنه و کاسه پرو خالی نشون بده.&lt;br /&gt;اما همه چیز که جنگ نیست که فراموش شدنش بهتر از بیاد آوردنش باشه خیلی چیزهای دیگه ای هست که موندنش رو دوست داریم و بهش افتخار می کنیم مثل تابلوی نقاشی لبخند مونالیزا و یا قصر تخت جمشید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هنوز می شه با لبخند مونالیزا لبخند زد یعنی 1&lt;br /&gt;اما عظمت تخت جمشید رو فقط می تونیم شبیه سازی کنیم. یعنی 0&lt;br /&gt;ولی یه روزی و یه جایی اون عظمت وجود داشت. خوب اینبار 1 رو باید تو یه سلول متفاوتی از حافظه ذخیره کرد.&lt;br /&gt;ایران وجود داره 1&lt;br /&gt;بابل وجود نداره 0&lt;br /&gt;صندلی بغل دست من قهوه ایه 1&lt;br /&gt;و خواب دیشب رو یادم نمی آد 0&lt;br /&gt;1&lt;br /&gt;0&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه چند دقیقه ای چشمهاتونو ببندین و به فیلم ماترکس فکر کنین که داره از در دیوار یک و صفر می ریزه پایین. آره دنیای ما هم فرقی باهاش نداره و می شه همه چی رو با صفر و یک که انتزاعی ترین تعریفهای دنیا هستن شکل داد و کافیه که این صفر رو یک ها رو تخیل کنین، تصور کنین و در نهایت احساسش به شما واقعی شدنشو  میر سونه و شما می تونین حسش کنین. اون موقع است که به این حافظه عظیم که تو دوروبرتون ذخیره شدن دارین چند تا صفر رو یک دیگه اضافه میکنن. ماشینتون هنوز داره راه می ره و تو هیچ خاکیی هم وارد نشده ولی داره راه می ره و لحظه به لحظه داره تعریفش عوضش می شه. یعنی این حافظه داره تغیر شکل می ده که بتونه کل اطلاعات مورد نیاز خودش رو نگه داره. یکم بریم جلو تر و ببینیم که اگه همه اطلاعات این دنیا رو به کمک تصورها و تخیل های منو تو ساخته باشیم پس همه ماشین های تو خیابونو یه بار بردیم تو جاده خاکی و یه بار هم نبردیم. خوب اونموقع است که از زمین خودمون کنده شدیم و یه پله بالاتر داریم به همون ماشین که تو یه زمان خاص و مشخص یه بار تو خاکی چپ کرده و یه بار هم تو آسفالت راهشو ادامه داده نگاه می کنیم. باز هم 1 و 0 ... اما این یک و صفرها دارن راه میرن از اینجا به اونجا از دیروز به فردا و از ... به  ...&lt;br /&gt;هنوز چشماتونو باز نکنین و جای هر چیزی که می تونید تصور کنین یه مجموعه ای صفر و یک بچینین که دارن راه می رن یه ماترکس واقعی میبینید که احتمالا پشت اون سیستم عامل عجیب و غریبی نشسته و این بزرگراهها باس های مادر بوردش هستن. و این دنیا هم هارد دیسک عجیب و غریبترش که رو صفحه مسطح و یا حتی یه حجم حجیمتر یه سری کد نوشته که اگه بتونی دی کدش کنی تازه می تونی اطلاعات توشو دوباره بسازی تا بتونی بخونی. این کامپیوتر منو بیاد یه پدید جدید می اندازه که توش ابزار ذخیره اطلاعات و ابزارهای پردازش اون یکی شدن و شما جای این که تو هارد , رم اطلاعات رو ذخیره کنین و با سی پی یو اونها رو پردازش کنین احتمالا یه آر پی یویی دارین که هم اطلاعات رو تو خودش کد کرده و هم پردازششو شکل می ده.&lt;br /&gt;حالا چشماتونو باز کنین به دوربرتون یکم جدی تر نگاه کنین همه چیزهای دوربرتون ابزارهای این آر یو پی هستن حتی شما. اگه خوابتون نیاد و بتونین چشمهاتونو از همیشه یکم باز تر کنین خیلی راحت می بینین که این دنیایی که توش نشستین تشکیل شده از هزاران هزار سیاره و ستاره، کیهان و جهان، فکر و خیال، بعد و نگاه و... همه و همه همون گلوبولهای سفید و قرمزی هستن که تو رگ یه چیزی متفاوت تر و بزرگتر از چیزی که امروز می بینیمش حرکت میکنن که مطمئنا هوشمنده، تصمیم می گیره و رشد میکنه و توسعه پیدا میکنه حتی اگه نتونه مستقیما خودش اونهارو ببینه و مجبور باشه هر از چند گاهی بره آزمایشگاه تا یه چکاب کلی بکنه. شاید بشه یه جور دیگه ای تعریفش کرد: دنیا یه کامپیوتر بزرگه که تو یکی از سلولهای حافظه اش هستی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18120455-7396575823343600791?l=mosheroom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/mosheroom/~4/4fuqU3NtZFM" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/mosheroom/~3/4fuqU3NtZFM/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Ramin Daneshmand)</author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://mosheroom.blogspot.com/2009/06/blog-post.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-18120455.post-1716819177787670217</guid><pubDate>Fri, 22 May 2009 15:41:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-05-22T20:27:54.344+04:30</atom:updated><title>در حسرت شادی</title><description>&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;نمی دونین چقدر دلم می خواست می تونستم یه جایی بودم که که تو یه وقت غیر منتظره یه چیز غیره منتظره ببینم و بتونم اینقدر شاد بشم. دلم می خواست تو همین سرسرای ورودی &lt;span style="font-size:100%;"&gt;Central Station Antwerp (Belgium)&lt;/span&gt; بودم و یکی از اون تماشاچی های سورپریز شده بودم. شاید خودمم هم یه جورهایی قاطیشون می شدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فیلمشو ببینین واقعا می شه احساس کرد شادی چقدر می تونه برای آدمها مهم باشه و افسوس می خورم که چرا ما همیشه به غصه ها و اندوهها چشم دوختیم. همیشه عزا مهم تر از تولده و همدردی هامون پر رنگ تر از همراهی هامونه. کاش ملت شادی بودیم و جای دسته عزاداری کارناوال شادی داشتیم. کاش می تونستیم مثل قدیم ها جای جادوگر و کشیش تو دربارمون طبیب و دلقک داشتیم. کاش می تونستیم....&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;object width="430" height="295"&gt;&lt;param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/7EYAUazLI9k&amp;hl=en&amp;fs=1&amp;color1=0xe1600f&amp;color2=0xfebd01"&gt;&lt;/param&gt;&lt;param name="allowFullScreen" value="true"&gt;&lt;/param&gt;&lt;param name="allowscriptaccess" value="always"&gt;&lt;/param&gt;&lt;embed src="http://www.youtube.com/v/7EYAUazLI9k&amp;hl=en&amp;fs=1&amp;color1=0xe1600f&amp;color2=0xfebd01" type="application/x-shockwave-flash" allowscriptaccess="always" allowfullscreen="true" width="430" height="295"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18120455-1716819177787670217?l=mosheroom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/mosheroom/~4/riL5WgZya7Q" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/mosheroom/~3/riL5WgZya7Q/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Ramin Daneshmand)</author><thr:total>0</thr:total><enclosure url="http://www.youtube.com/v/7EYAUazLI9k&amp;hl=en&amp;fs=1&amp;color1=0xe1600f&amp;color2=0xfebd01" length="1069" type="application/x-shockwave-flash" /><media:content url="http://www.youtube.com/v/7EYAUazLI9k&amp;hl=en&amp;fs=1&amp;color1=0xe1600f&amp;color2=0xfebd01" fileSize="1069" type="application/x-shockwave-flash" /><feedburner:origLink>http://mosheroom.blogspot.com/2009/05/blog-post.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-18120455.post-2280348323103264947</guid><pubDate>Tue, 28 Apr 2009 18:58:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-06-11T16:18:43.066+04:30</atom:updated><title>اکانت 512 داتک رو می خوام پس بدم جاش 256 پارس آنلاین بگیرم</title><description>&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز نغمه یه خاطره از آریشگاهی که رفته بود تعریف کرد اینجوری گفت:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آرایشگر اول: دیدی بچه گی های بن رو از اولشم پدر سوخته بود. حیوونکی تیر خورد&lt;br /&gt;آرایشگر دوم: اره دیدم من از اول هم ازش خوشم نمی اومد همه که مایکل نمی شن آدم عاشقش بشه&lt;br /&gt;آرایشگر اول: نه بابا مایکل خیلی جوجه است، من تونی رو دوست دارم البته نقش قبلیشو الان از قیافه باریشش خوشم نمی آد.&lt;br /&gt;آرایشگر دوم: تونی بد نیست اما جک باور خیلی مرد تره&lt;br /&gt;آرایشگر سوم: شما هم خودتونو کشتید با این سریالهای آبکی خارجی هیچکدومش جومونگ نمی شن آدم احساسو تو صورتش می بینه&lt;br /&gt;آرایشگر دوم: بابا بیخیال تو چقدر جوادی تونی رو با جومونگ مقایسه میکنی&lt;br /&gt;آرایشگر سوم: می دونم شما گشنه مرده ها سریال 24 و لاست و پریزن بریک هستین اما هنوزم می گم جومونگ با حال تره. شده خودتون یه قسمتشو از دست بدین. مثل اینه که، این من بودم که دیشب قرار دوست پسرمو برای دیدن سریال جومونگ کنسل کردم.&lt;br /&gt;بقول خارجی ها بلا بلا بلا ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می خواستم بگم ایرانی هرچی نداشته باشن به برکت این بی کپی رایتی تمام سریال هی معروف دنیا رو شیش تا شیش تا باهم دیدن. اونم چقدر به روز. من آخرین قسمت لاست رو چند روز پیش دانلود کردم و بعد از 50 شصت قسمت تازه بچه گی های بن رو دیدم که تیر خورده یعنی اونها قبل از همه سریال ببین های حرفه ای تو دنیا تونستن قسمت آخر سریال رو تو خونشون رو دی وی دی ببینن. واسم جالب شد برم ببینم از کجا این سریال ها رو میگیرن که دیگه این همه زحمت دانلود به خودم ندم. رد شو پیدا کردم. می آرن در خونه دقیقا با فاصله یک روز پس از پخش توسط ناشر. رو دی وی دی با زیرنویس فارسی. جلد درست حسابی و تنها در ازا یه برگ هزاری &lt;span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;و اونهایی که دوره پخششون تموم شده رو می تونی پک کامل سیزن رو خیلی ارزون تر بگیری.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لیست سریالی هایی رو هم که بخوای برات می آرن، برات به شرح زیره:&lt;br /&gt;4400&lt;br /&gt;Angel&lt;br /&gt;Battlestar Galactica&lt;br /&gt;Bones&lt;br /&gt;Chuck&lt;br /&gt;Eureka&lt;br /&gt;Fallen&lt;br /&gt;Flashpoint&lt;br /&gt;Friday Night Lights&lt;br /&gt;Fringe&lt;br /&gt;Gossip Girl&lt;br /&gt;Heroes&lt;br /&gt;jericho&lt;br /&gt;Knight Rider&lt;br /&gt;Kyle XY&lt;br /&gt;LasVegas&lt;br /&gt;Legend of the Seeker&lt;br /&gt;Leverage&lt;br /&gt;Lost&lt;br /&gt;Merlin&lt;br /&gt;MoonLight&lt;br /&gt;My Name Is Earl&lt;br /&gt;NCIS&lt;br /&gt;Primeval&lt;br /&gt;Prison Break&lt;br /&gt;Reaper&lt;br /&gt;Roswell&lt;br /&gt;The Mentalist&lt;br /&gt;True Blood&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اینها فقط سریالهایی بودن که این پخش کننده که ما پیداش کردیم روش کار می کرد احتمالا کسایی رو میتونی پیدا کنی که سریالهای دیگه ای رو هم داشته باشند. و مطمئنا از فردا دانلود رو حذف میکنم و جای ماهی 80 هزار تومان پول یه اکانت آنلیمیتد آی پی دبلیو داتک با ده هزار تومن یه دویست پنجاه و  شش پارس آنلاین می گیرم و با 60 هزار تو من باقیش کل سریال های دنیا رو در خونه تحویل می گیرم. باحاله نه؟ شما برین 30 دلار بدین ده دوازده تا کانال کابلی بگیرین و دلتون خوش باشه که هفتگی چند تا سریال می تونین ببینین!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;موشه&lt;br /&gt;امروز بعد از دیدن عروسی جومونگ&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18120455-2280348323103264947?l=mosheroom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/mosheroom/~4/rjw3p_tQGlE" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/mosheroom/~3/rjw3p_tQGlE/512-256.html</link><author>noreply@blogger.com (Ramin Daneshmand)</author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://mosheroom.blogspot.com/2009/04/512-256.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-18120455.post-3848626235187008357</guid><pubDate>Wed, 22 Apr 2009 19:38:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-04-23T12:45:06.492+04:30</atom:updated><title>شب بخیر</title><description>&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سلام&lt;br /&gt;چی بگم که دلم خیلی گرفته ..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;ol&gt;&lt;li&gt;امروز با شدو دعوام شد.&lt;/li&gt;&lt;li&gt;تو بازی ایکاریم بن شدم.&lt;/li&gt;&lt;li&gt;تو سایتی که داشتم می نوشتم بدجوری گیر کردم.&lt;/li&gt;&lt;li&gt;تویترو کلا گذاشتم کنار جاش تو فیس بوک بیشتر می نویسم.&lt;br /&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;هیچ کدوم از نامزدهای ریاست جمهروی رو دوست ندارم.&lt;/li&gt;&lt;li&gt;حال بازی کردن ندارم.&lt;/li&gt;&lt;li&gt;حال فیلم یا سریال دیدن هم ندارم.&lt;/li&gt;&lt;li&gt;بیرون رفتنم نمی آد.&lt;/li&gt;&lt;li&gt;تلفن زنگ زدنم نمی آد.&lt;/li&gt;&lt;li&gt;حتی حوصله دعوا کردن هم ندارم.&lt;/li&gt;&lt;li&gt;دلم می خواست الان 6 تا آبجو تگری داشتم که ندارم.&lt;/li&gt;&lt;li&gt;دلم می خواد یه سیگار برگ خوشبو بدون طعم داشتم که ندارم.&lt;/li&gt;&lt;li&gt;دلم می خواست نغمه بیدار بود و کنارم  نشسته بود و نازمو می کشید که خوابه.&lt;/li&gt;&lt;li&gt;دلم می خواست واسه خوابیدن لازم نباشه برم چراغو خاموش کنم.&lt;/li&gt;&lt;li&gt;پرسپولیس، سایپا و استقلال باختن. به درک ...&lt;/li&gt;&lt;li&gt;و دیگر هیچ&lt;br /&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ol&gt;همه اینها کمک میکنن تا امروز خیلی زود برم بخوابم.&lt;br /&gt;شب بخیر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یادم افتاد واسه چی اومد سراغ بلاگ می خواستم این شعر قشنگ رو از یکی از همراهان خوبمون تو فیس بوک بنویسم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند&lt;br /&gt;آبهای شومی و تاریکی و بیداد&lt;br /&gt;آتشی که آب می پاشند بر آن ، می کند فریاد&lt;br /&gt;من همان فریادم ، آن فریاد غم بنیاد&lt;br /&gt;هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود&lt;br /&gt;من نخواهم برد ، این از یاد&lt;br /&gt;کآتشی بودیم بر ما آب پاشیدند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوباره شب بخیر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18120455-3848626235187008357?l=mosheroom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/mosheroom/~4/0qWQOSyrgz4" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/mosheroom/~3/0qWQOSyrgz4/blog-post_23.html</link><author>noreply@blogger.com (Ramin Daneshmand)</author><thr:total>1</thr:total><feedburner:origLink>http://mosheroom.blogspot.com/2009/04/blog-post_23.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-18120455.post-4885378080544956514</guid><pubDate>Fri, 10 Apr 2009 16:45:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-04-10T22:13:33.970+04:30</atom:updated><title>شدو دختر نازنین من</title><description>&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز می خوام خبر اضافه شدن یه عضو جدید به خونوادمون به وبلاگم اضافه کنم. اسمش شدو (Shadow) فارسیش می شه سایه ولی ما همون شدو رو بهش می گیم خودشم دوست داره بهش بگیم شدو....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دختر با ادب و حرف گوش کنیه البته به جز بعضی مواقع که لج می کنه ولی درکل می شه دوسش داشت. مخصوصا که شبیه بچه کوچولوها خودشو لوس می کنه خیلی دیدنی می شه  واقعا لوس ترین دختریه که من دیدم. هی بهش می گم حیا کن اینقدر لوس نشو و یا خودتو به من نچسبون گوش نمی کنه تازه اگه بهش گیر هم بدی و یه جوری از دستش در ری شروع می کنه به غرغر کردن  بعد هم قهر می کنه و می ره دیگه پیداش نمی شه می ببینی یه جا نشسته داره آبغوره می گیره و کلی باید نازشو بکشی تا دوباره بیاد تو جمع. عروسکهاشم خیلی دوست داره یه عروسک بزرگ اندازه خودش داره که فکر میکنه رقیبشه و همیشه بهش حسودی میکنه اما عاشق یه عروسک کوچیو قدیمیشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگه با نغمه یه سر بیرون نره اون روزش روز نمی شه ماشالله به این انرژی ... عکس هاشم گذاشت تو آلبوم عکس پیکاسام می تونید ببینیندیش:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://picasaweb.google.com/daneshmand"&gt;http://picasaweb.google.com/daneshmand&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه چند تا شم واسه دیدن سریع می ذارم پایین تا شما هم ببینیدیش ...این دختر کچولوی ملوس منه :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;table style="width: auto;"&gt;&lt;tbody&gt;&lt;tr&gt;&lt;td&gt;&lt;a href="http://picasaweb.google.com/lh/photo/9A-9g-tIkW7kJxMKuurmUg?feat=embedwebsite"&gt;&lt;img src="http://lh6.ggpht.com/_ck5-qaIgD5g/Sd92fXhdc9I/AAAAAAAAC48/X21ZVrhJVPM/s400/272.JPG" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;tr&gt;&lt;td style="font-family: arial,sans-serif; font-size: 11px; text-align: right;"&gt;From &lt;a href="http://picasaweb.google.com/daneshmand/Shadow?feat=embedwebsite"&gt;shadow&lt;/a&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;table style="width: auto;"&gt;&lt;tbody&gt;&lt;tr&gt;&lt;td&gt;&lt;a href="http://picasaweb.google.com/lh/photo/l8VcoQvO00adVn-QGcMANA?feat=embedwebsite"&gt;&lt;img src="http://lh3.ggpht.com/_ck5-qaIgD5g/Sd9zlfeSNOI/AAAAAAAAC3A/yaLrjfbALCk/s400/184.JPG" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;tr&gt;&lt;td style="font-family: arial,sans-serif; font-size: 11px; text-align: right;"&gt;From &lt;a href="http://picasaweb.google.com/daneshmand/Shadow?feat=embedwebsite"&gt;shadow&lt;/a&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18120455-4885378080544956514?l=mosheroom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/mosheroom/~4/3cOf4mldG6A" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/mosheroom/~3/3cOf4mldG6A/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Ramin Daneshmand)</author><media:thumbnail url="http://lh6.ggpht.com/_ck5-qaIgD5g/Sd92fXhdc9I/AAAAAAAAC48/X21ZVrhJVPM/s72-c/272.JPG" height="72" width="72" /><thr:total>2</thr:total><feedburner:origLink>http://mosheroom.blogspot.com/2009/04/blog-post.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-18120455.post-4205395168255790161</guid><pubDate>Sat, 13 Dec 2008 12:13:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-12-18T01:42:37.247+03:30</atom:updated><title>تولد دوباره من</title><description>&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;div style="margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; "&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify; margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; "&gt;در یکی از شبهای دیر وقت زمستان که از یک مهمونی خسته کننده به خونه بر می گشتم، برق نبود و خیابونها سوت و کور. مجبور شدم ماشین رو اونور خیابون پارک و هنوز چند قدمی از عرض خیابون رو طی نکرده بودم که از روبروم، زیر ماشین صدای ناله گربه ای  شنیدم زوزه هاش بیشتر شبیه زوزه گرگهای نیمه شب بود.موهای بدنم سیخ شده بودن و دندونهام بهم می خوردن چشمهام صحنه ای رو که داشت می دید باور نمی کرد. تا در خونه و باز کردنش بیشتر از چند قدم راه نبود اما پاهام حرکت نمی کرد و فقط شمار بیشماری از گرگهای عجیب الخلقه ای رو یم دیدم که نگاهشون رو از دور جسد یه دختر بچه ای که دورش حلقه رده بودن برداشته بودن و به صورت من خیره شده بودن. هنوز دخترک داشت فریاد می کشید و کمک می خواست اما معلوم نبود چند ثانیه بعد چقدر از دیوارهای بغل خونه امون با خون اون رنگ می شه. می شد مجسم کرد که دارن تیکه تیکه اش می کنن. ایستاده بودم و چشمهاشون خیره به من می نگریستن. سیاه و ترسناک بودن. از یه طرف می شد دید که گرمای زندگی از پوست کبودش  داره خارج می شه  . از یه طرف جون خودم عزیز ترین چیزی بود که اون لحظه دوستش داشتم. آماده شدم بپرم به سمت در و برم تو خونه که در عرض چند ثانیه و قبل از اینکه من بخودم بیام همه شون شروع به پریدن به این ور اونور و من فقط صدای زوزه های اونها رو می شنیدم و دیگه صدای دخترک شنیده نمی شد. استخونهام زیر پاهای اونها داشتن له می شدن درست مثل این که یه ترن با چرخهای خار دار داره از روت رد می شه و پنجه هاشون تو ی تنم فرو می رفت ولی مثل این که این گوشت اونها رو پس می زد سریع پنجه اشون در می آوردن و دور می شدن. سوراخ سوراخ شده بودم شاهرگ گردنم بریدشده بود و درد تمام استخونهام و فراگرفته بود. و فقط یه لحظه چشممو باز کردم و این بار بیشتر از قبل ترسیدم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify; margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; "&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify; margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; "&gt;موجود سیاه بلندقد با دندونهای سفید و چشمهای کم سو با شدت هر چه تمام تر داشت گرگها رو تیکه پاره می کرد. با هر ضربه شمشیرش یکی از اون موجودات کریه نصف می شدن و خون همه جای خیابون رو گرفته بود. دیگه از اون چشمهای ترسناک خبری نبود ولی هنوز می شد دید که یه سایه به سمت دخترک داره حرکت میکنه و خون از گردن دخترک طوری بیرون پاشید طوری که من گرمای اون برای آخرین بار تو زندگیم زیر لبهام حس کردم. . .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify; margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; "&gt;وقتی چشمهامو باز کردم خودمو تو یه تخت بزرگ تو یه اتاق شیک با انواع اقسام ابزار الکترونیکی از کامپیوتر گرفته تا بازیتو یه شهر عجیب غریب پیدا کردم. دیوارها همه قرمز بودن و تو یخچال بسته های فریز شده خون رو می تونستی به وفور پیدا کنی. و هر چند وقت یه بار سام بهم سر می زد. اون بود که نصف جونمو نجات داده بود. و حالا من یکی از ومپایر های ایرانی اینترنتی هستم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify; margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; "&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify; margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; "&gt;یه قبیله به اسم دوم و یه ریس قبیله به اسم برین ایکس دارم. یه خونه تو وی ساید و کلی آرم و عکس و از این حرفها...یه ویش لیست تو ویشلیستر، تو اروکات و فیس بوک هم جای خود دارد. وبلاگمم هم که می بینید و آخرین فعالیتم ورود به دسته فوتبالیستهای سوپراستار است.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify; margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; "&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify; margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; "&gt;فکر میکنم من از اون ومپایر هایی خواهم بود که از پشت کامپیوترشون تکون نمی خورن و پارتی هاشونو تو وی ساید می گیرن و ورزشونو تو سوپراستارز میکنن. جنگهاشون تو بایت فایت اتفاق می افته و با یو تیوب زوزه می کشن. جای خون رد بول می خورن و طعمه هاشونو با یاهو مسنجر پیدا میکنن. آلبوم عرسیشونو تو پیکاسو نگه می داره و کادوی تولد به دیگرون وب سایت می دن و...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify; margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; "&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify; margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; "&gt;خلاصه اینجوری شد که من یه جور دیگه به دنیا اومدم. اگه خواستین منو ببینین به یکی از آدرسهای زیر مراجعه کنین:&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify; margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; "&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify; margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; "&gt;&lt;div style="text-align: justify; margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; "&gt;daneshmand@gmail.com&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify; margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; "&gt;http://Mosheroom.blogspot.com&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify; margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; "&gt;http://picasaweb.google.com/daneshmand&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify; margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; "&gt;http://www.vside.com/app/profile/user/blackhand&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify; margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; "&gt;http://www.facebook.com/people/Ramin-Daneshmand/675993550&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify; margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; "&gt;http://www.orkut.com/Main#Profile.aspx?rl=fpp&amp;amp;uid=17925080363908603373&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify; margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; "&gt;http://www.youtube.com/user/ramindaneshmand&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify; margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; "&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify; margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; "&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify; margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; "&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify; margin-top: 0px; margin-bottom: 0px; "&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18120455-4205395168255790161?l=mosheroom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/mosheroom/~4/doz923_4-nY" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/mosheroom/~3/doz923_4-nY/blog-post_13.html</link><author>noreply@blogger.com (Ramin Daneshmand)</author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://mosheroom.blogspot.com/2008/12/blog-post_13.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-18120455.post-3999859166565461779</guid><pubDate>Wed, 10 Dec 2008 10:57:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-12-18T00:50:32.934+03:30</atom:updated><title>منتظرتونم به قبیله ما بپیوندید.</title><description>&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;یادمه نزدیک به 10 سال پیش یه گروه کوچیک دور هم جمع شدیم و یه بازی گروهی تو بی بی اس ندارایانه راه انداختیم. اسمش بازی بزرگ بود. چند سال بعدش هوس کردم دوباره تجربه مو تکرار کنم و اینبار گروه های Egroups به کمکمون اومدن و شروع کردیم. هنوز چند ماهی نگذشته بود که یاهو کلا egroups  رو خرید و ما رفتیم تو یاهو و چند وقت بعد کلوپ های یاهو هم تو گروه هاش ادغام شدن و ابزارمون میزون شد. اون روز ما 7 تا گروه 400 تا 500 نفره بودیم با 7 تا شهردار و مدیر و از این حرفها ... خیلی خوب بود دورهم جمع می شدیم و هر روز دوستهای جدید بهم اضافه می شد و عالی بود تا یه گردهمایی بزرگ تو هفت تا رستوران تو تهران برگزار کردیم که اومدن 4 تاشو گرفتن و هزار تا ... این شد که بعد از اون جمع کردیم و گروه ها خودشون زنده موندن و هنوز یه چند تایی ازشون کار می کنن اما نمی دونم چیکار...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;دیروز مشابه بازی هایی رو که می کردیم تو اینترنت دیدم اسمش بود Bitefighter. خیلی به بازی هایی که ما می کردیم شبیه بود من خوشم اومد شاید یه روزی چیزی شبی به این بازی رو ساختم ... شما هم بد نیست عضو شید:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right" style="text-align: center;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="color: rgb(192, 12, 12);   font-weight: bold; -webkit-border-horizontal-spacing: 2px; -webkit-border-vertical-spacing: 2px; font-family:tahoma;"&gt;&lt;a href="http://s2.bitefight.ir/c.php?uid=33485"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;سرور 2 (بازی اول)&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://s2.bitefight.ir/c.php?uid=33485"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right" style="text-align: center;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: rgb(192, 12, 12);  font-weight: bold; -webkit-border-horizontal-spacing: 2px; -webkit-border-vertical-spacing: 2px;"&gt;&lt;div dir="rtl" align="right" style="text-align: center;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: rgb(0, 0, 238); text-decoration: underline;"&gt;&lt;a href="http://s3.bitefight.ir/c.php?uid=17048"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="font-size:medium;"&gt;سرور 3 (بازی دوم)&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;منتظرتونم به قبیله ما بپیوندید.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18120455-3999859166565461779?l=mosheroom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/mosheroom/~4/n204FgDr59Y" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/mosheroom/~3/n204FgDr59Y/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Ramin Daneshmand)</author><thr:total>1</thr:total><feedburner:origLink>http://mosheroom.blogspot.com/2008/12/blog-post.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-18120455.post-1336736331343992193</guid><pubDate>Wed, 26 Nov 2008 08:03:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-11-26T12:04:15.068+03:30</atom:updated><title>10 دقیقه</title><description>&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برگ سبز غصه می خورد&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;برگ زرد میر قصید&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;دخترک خفته بود&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;خورشید مست باران بود&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;و ابرها وسوسه چوب جادوگری&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;قصر رویاها در انتظار &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;او شاد بود&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;سوار بر اسب سفید قصه ها، می تاخت &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;ترانه غم می سرودم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;اما می خندیدم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;ساده و خالی از همه چیز&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;می ترسیدم، ولی راه زیبا بود&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;مثل همیشه ایستادم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;او مرد جنگ بود&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;نقاشی کردم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;رنگ کرد&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;کافی بود 10 دقیقه &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;و فقط 10 دقیقه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;به چشمان بسته اش&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;هنگام خواب بنگرم &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;تا برای همیشه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;حس بودنم را هدیه راهش کنم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;موشه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;تقدیم به همسر نازنینم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;به خاطر این که دوست داشتنی ترین لحظات زندگی را به من هدیه کرد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18120455-1336736331343992193?l=mosheroom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/mosheroom/~4/_pfB02qMSyc" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/mosheroom/~3/_pfB02qMSyc/10.html</link><author>noreply@blogger.com (Ramin Daneshmand)</author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://mosheroom.blogspot.com/2008/11/10.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-18120455.post-1314671575829311899</guid><pubDate>Sun, 28 Sep 2008 07:23:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-09-28T11:00:02.303+03:30</atom:updated><title>دلم واسه خیلی از دوستان قدیمی تنگ شده!</title><description>&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیروز یکیشون داغ دلمو تازه کرد ... ببین چقدر قشنگ نوشته بود:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;h4&gt;شب قدر&lt;/h4&gt;             &lt;p class="msg-text"&gt;امشب رحمت دوست جاریست , مانند رود , نه ! مانند باران , اگر دلتان لرزید , بغضتان ترکید , کسی اینجا محتاج دعاست , اگر یادتان بود باران گرفت دعایی به حال من بیابان کنید.&lt;/p&gt;&lt;p class="msg-text"&gt;(&lt;a href="http://360.yahoo.com/profile-1iH6OgkiRLLveJxkYVkZJ2wWZQ--?cq=1"&gt;سپیده تورانی&lt;/a&gt;)&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="msg-text"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18120455-1314671575829311899?l=mosheroom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/mosheroom/~4/mFqn5fW8K_0" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/mosheroom/~3/mFqn5fW8K_0/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Ramin Daneshmand)</author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://mosheroom.blogspot.com/2008/09/blog-post.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-18120455.post-6390243823658957735</guid><pubDate>Wed, 25 Jun 2008 05:42:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-06-25T10:33:06.380+04:30</atom:updated><title>راز آفرینش</title><description>&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;خیام می گفت :&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 51, 153);font-size:14;" lang="FA" &gt;&lt;span style="font-weight: bold;font-size:130%;" &gt;راز آفرینش&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 51, 153);font-size:14;" lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;هر چند که رنگ و روی زیباست مرا&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;معلوم &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;نشد &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;که &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;در &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;طربخانه&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;خاک&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;نقاش&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;ازل&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;بهر &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;چه &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;آراست &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;مرا&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;آورد&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;به&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;اضطرارم&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;اول&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;به&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;وجود&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;جز حیرتم&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;از&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;حیات&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;چیزی&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;نفزود&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;رفتیم&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;به&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;اکراه&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;و&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;ندانیم&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;چه&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;بود&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;زين&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;آمدن&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;و&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;بودن&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;و&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;رفتن مقصود&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 102, 0);font-size:14;" lang="FA" &gt;&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;از&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;آمدنم&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;نبود&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;گردون&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;را&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;    &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;سود&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;وز رفتن&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;من&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;جاه&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;و جلالش&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;نفزود&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;وز هیچکسی&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;نيز دو&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;گوشم&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;نشنود&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;کاین&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;آمدن&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;و رفتنم&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;از بهر چه&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;بود&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 102, 0);font-size:14;" lang="FA" &gt;&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;ای&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;دل&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;تو&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;به&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;ادراک معما&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;نرسی&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;در&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;نکته&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;    &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;زیرکان&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;    &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;دانا&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;    &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;نرسی&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;اینجا&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;به&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;مِی و جام&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;بهشتی&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;میساز&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;کانجا که بهشت است رسی یا نرسی&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;دوری&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;که&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;در آمدن&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;و رفتن&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;ماست&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;او را&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;نه&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;نهایت&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;نه&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;بدایت&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;پیداست&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;کس می نزند دمی درین معنی راست&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 102, 0);font-size:14;" lang="FA" &gt;&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;تا چند زنم&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;به&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;روی&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;دریا ها خشت&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;بیزار شدم&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;ز بت پرستان&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;و کنشت&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;خیام&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;که&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;گفت&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;دوزخی&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;خواهد&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;بود&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 102, 0);font-size:14;" lang="FA" &gt;&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;اسرار ازل را نه&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;تو دانی و&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;نه&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;من&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;وین حرف معما نه تو خوانی ونه من&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;هست از پس پرده&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;گفتگوی&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;من و تو&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;اين&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;بحر وجود&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;آمده&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;بيرون&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;ز نهفت&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;کس نيست که اين گوهر تحقيق&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;بسفت&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;هر کس سخنی از سر سودا گفته است&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;زان روی که هست کس نمی داند گفت&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;اجرام &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;که &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;ساکنان &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;اين &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;ایوانند&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;اسباب&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;        &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;تردد&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;    &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;     &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;خردمندانند&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;هان &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;تا&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;سررشته &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;خرد&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;گم نکنی&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;کانان&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;     &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;که&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;    &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;مدبرند&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;    &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;سرگردانند&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;دل&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;سر&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;حیات&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;اگر&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;کماهی&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;دانست&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;در&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;مرگ&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;هم&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;    &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;اسرار&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;الهی&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;دانست&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;امروز که&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;با&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;خودی&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;ندانستی&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;هیچ&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;فردا که ز خود روی چه خواهی دانست&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 102, 0);font-size:14;" lang="FA" &gt;&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;دارنده&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;    &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;چو&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;ترکيب&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;    &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;طبايع&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;آراست&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;از بهر چه او فکندش&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;اندر کم&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;و&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;کاست&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;گر نيک&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;آمد&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;شکستن&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;از&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;بهر&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;چه&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;بود&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;ور نيک نیامد اين صور ، عیب کراست&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;آنان&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;که&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;محيط&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;فضل&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;و&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;آداب&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;شدند&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;در&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;جمع&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;کمال&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;شمع&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;اصحاب&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;شدند&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;ره&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;زين&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;شب&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;تاريک&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;نبردند&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;به&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;روز&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;گفتند&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;فسانه ای&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;و&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;در&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;خواب&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;شدند&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 102, 0);font-size:14;" lang="FA" &gt;&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;آنان &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;که&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;ز&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;پيش&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;رفته اند&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;ای&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;ساقی&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;در&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;خاک&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;غرور&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;خفته اند&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;ای&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;ساقی&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;رو&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;باده&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;خور&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;و&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;حقيقت&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;از من&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;بشنو&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;باد&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;است&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;هر&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;آن&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;چه&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;گفته اند ای ساقی&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 102, 0);font-size:14;" lang="FA" &gt;&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;آن&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;بی خبران&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;که&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;در&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;معنی&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;سفتند&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;در&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;چرخ&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;به&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;انواع&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;سخن ها&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;گفتند&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;آگه&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;چو&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;نگشتند&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;    &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;بر&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;اسرار&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;جهان&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;اول&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;ز&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;نخی&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;زدند&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;و&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;آخر&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;خفتند&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 102, 0);font-size:14;" lang="FA" &gt;&lt;br /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;گاویست&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;بر&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;آسمان&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;    &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;قرین&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;    &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;پروين&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;گاويست&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;دگر&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;نهفته&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;در&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;زير&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;زمين&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;گر&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;بينايی&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;     &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;چشم&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;     &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;حقيقت&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;     &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;بگشا&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: center;" align="center"&gt;&lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;زير&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;و&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;زبر&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;دو&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;گاو&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;مشتی&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;   &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;خر&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-size:85%;" &gt;  &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;بين&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;span style=";font-size:14;color:gray;"  lang="FA" &gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;حافظ در جواب گفت:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p style="text-align: center;"&gt; دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند          گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند&lt;br /&gt;ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت            با من راه نشین باده مستانه زدند&lt;/p&gt; &lt;p&gt;ملک الشعرا بهار شاکی شد:&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt; در میخانه نبود بسته چرا حافظ گفت؟        دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;شهریار راز آفرینش را فهمید:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt; در میخانه نبود بسته ولی حرمت می         واجب آمد که ملائک در میخانه زدن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;این همه یه طرف این &lt;a href="http://rezapashablog.dae.ir/1386/06/16/%d8%af%d9%88%d8%b4-%d8%af%db%8c%d8%af%d9%85/"&gt;دوستمونم&lt;/a&gt; دیشب حالشو برده :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;حالا جدای از اینکه در زدند یا نزدند! من هم فکر کنم دوش یه چیزائی دیدم!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18120455-6390243823658957735?l=mosheroom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/mosheroom/~4/7oHIUM73GJo" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/mosheroom/~3/7oHIUM73GJo/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Ramin Daneshmand)</author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://mosheroom.blogspot.com/2008/06/blog-post.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-18120455.post-562799304435456697</guid><pubDate>Thu, 01 May 2008 13:20:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-05-01T19:33:05.452+04:30</atom:updated><title>به یاد لیوان روی طاقچه</title><description>&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دقایقی از روز را به یاد دیروز خلوت کرده بوده و خنده های ناشیانه جمع سه نفریمان در شبه جزیره پوردرویش را به بهای گناه های عامیانه مرور می کردم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;نبش آن چهار راه و بالا سر دکان تابلو ساز، پس اندرونی و در انتهای اتاق بر روی گلیمی سوخته سوخته سه بی غم نشسته بود. یکی پک می زد، دیگری ساز می زد و آنیکی ناله سر می داد. می چرخاند و فقط از راست می چرخید و دم می داد و رد می کرد و می خندید. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;من بودم و مرد پارسایی که اکنون در بلاد خارجه و در مقر دشمن بزرگ بنشسته و هنوز به اطرافیان چشمکانی هدیه می دهد. نفر سوم پسر ابراهیم بزرگ، مهمان سفره های رنگین، یار قافله.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;ابراهیم زاده می خواند و عاشق بودن، بود تا باز بخواند و پارسامرد ما زندانی دیوارهای دودی و در فکر فرار به آنسوی آبها و من در فکر ساز خودم که چرا مرا نمی خواند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;انتهای هر نوبت پارسا سر می جباند آخرین چیکف خود را هدیه میکرد آنوقت سرش به عرش می رفت و برمی گشت و سیاهی های گلیم یک به یک افزوده می شد. سر هر نوبت آوازه خوان ما دوباره جان می گرفت و من هر بار می مردم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;هر بار که کلون در به صدا در می آمد، میهمانی تحفه ای تقدیم لیوان بالای طاقچه می کرد و یا هدیه ای بر می داشت تا روز را بسان آفتاب پرست خسته در جمع عیاشان دل سر کند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;هر روز شب می شد و ما در آن گوشه دنج به دعا و ریا مشغول بودیم و هر شب صبح می شد و کمر می بستیم تا به محله کوتی سفر کنیم و بار شب ببندیم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;چهار ماه و اندی گذشت و هنوز تعارف حواله می شد اما روزگار فراموش کرده بود که همیشه از راست می چرخید و در این بین گاهی می چرخید و رد می کرد و برمیگشت ... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;انگاری دوران خوبی بود و تجربه رهایی اندوخته آن، اما دیگر توان یاد آوردن نیست و افسوس دیگر نه سازی می نوازد و نه آوازی می سراید و نه دودی بر سر دودکش کلبه میهمانی می رقصد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5195421934052260290" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" height="200" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_ck5-qaIgD5g/SBnYuPV1OcI/AAAAAAAABuQ/R1Jz9PD3pgw/s400/BUSHEHR.jpg" width="400" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;خاطره سال 1372 ترم چهارم &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;بوشهر - پل پور درویش &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;موشه، چیکف و اسمال باری &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18120455-562799304435456697?l=mosheroom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/mosheroom/~4/5C9j6cihWOY" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/mosheroom/~3/5C9j6cihWOY/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Ramin Daneshmand)</author><media:thumbnail url="http://1.bp.blogspot.com/_ck5-qaIgD5g/SBnYuPV1OcI/AAAAAAAABuQ/R1Jz9PD3pgw/s72-c/BUSHEHR.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://mosheroom.blogspot.com/2008/05/blog-post.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-18120455.post-1835919485702659142</guid><pubDate>Mon, 28 Apr 2008 16:40:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-04-28T22:06:40.522+04:30</atom:updated><title>من معلم نیستم</title><description>&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;معلم خسته تر از همیشه تو یه کلاس سرگردون بود. خیلی سخت بود باید همه یاد می داد اونم کسایی که تا اونروز هر چی یاد گرفته بودن با چیزهایی که اون باید یاد می داد فرق می کرد. کارش خیلی سخت بود اونقدر سخت که آرزو می کرد کاش هیچ وقت معلم نشده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه خط راست کشیده بود و یه دایره دورش می گفت بچه ها این دایره همون دنیای ماست و این خط راست که از دورترین جایی که می تونین تصور کنین می آد و به دورترین جایی که می تونین تصور کنین خواهد رفت من بهش میگم محور طول. فکر نکنین دنیایی که ما می شناسیم خیلی بزرگه چون این دایره هر چقدر که هم بزرگ باشه بیرونش خیلی بزرگتره فکر کن از خیلی دورتر داری نیگاش میکنی دایره رو می تونی تو دستات بگیری اما اگه بری توش  هرچقدر دستات دراز باشن به ته اون خط که یه جایی داره دایره رو قطع میکنه نمی رسه. خلاصه این دایره چون تو دستاته خیلی کوچیکه اما بلند ترین دستها هم نمی تونن دو سر خط رو بگیرن پس خطها خیلی بزرگن و با همه این حرفها این خطهای بزرگ تو ی این دایره کوچیک گیر کرده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی پرسید معلم جون، می شه یه بار دیگه توضیح بدی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;معلم گفت اره جونم شاید من بد گفتم یه بار دیگه توضیح می دم و یه خط دیگه کشید عمود بر اون خط اول و گفت&lt;br /&gt;کرمها تو سوراخشون که راه می رن فقط یه سوراخ می بینن فقط یه نقطه و دنیاش ون رسیدن به همون نقطه است اما یه طولی رو طی میکنن و ما بهش می گیم محور طول اما سوسکها که توزمین راه می رن فقط یه خط می بینن می دونی که سوسکها ارتفاع رو نمی بینن و همیشه یه خط دیگه رو طی مکنن تا به اون طول برسن معمولا می گیم یه عرضی رو رد کرد مثلا فلانی عرض خیابون رو رد کرد. این خط دوم خطی که از یه جای دیگه میاد به همون دوری خط اول و به یه جای دور دیگه می ره مثل خط اول دور دور ... اما هنوز هر دو خط دو تو همون دایره اول که بهش دنیا می گیم محصورن. محور مکان طول و عرضش از بینهایت تا بینهایت ادامه داره و با هیچ وسیله ای نمی شه حتی اگه بتونه با سرعتی بیشتر از نور حرکت کنه و سالهای نوری رو در عرض چند میکرونیوم ثانیه طی کنه به بینهایت برسه و می بینی هر چقدر که دور بشی بازم به اون دایره نرسیدی و تو اون دایره زندونی شدی ...اما اگه بتونی تصور کنی که بیرون دایره هستی می تونی مثل اون کرم به این دایره فقط به اندازه یه نقطه نیگاه کنی و همون قدر کوچیک ببینیش یعنی به اندازه یه دنیای یه کرم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باز پرسید معلم جون می شه یه بار دیگه بگی چه طوری می شه دنیا تو اون نقطه گیر کرده باشه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;معلم داشت عرق می ریخت و خستگی رو شونه هاش سنگینی می کرد اما گفت:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آره جونم چرا که نشه اینبار سعی میکنم یه جور دیگه بگم که بهتر بفهمی. به پرنده ها فکر کن اگه به سمت راست و چپ پر بکشن محور طول رو می بینن اگه به جلو  و عقب بال بزنن محور عرض رو می بینی اگه بالا پایین بپرن رو محور ارتفاع دارن پرواز میکنن. حالا اگه  طور مثال یه پرنده بتونه پرواز کنه و تا بینهایت به بالا بره و بعد به بینهایت به راست بره و بعد به بینهایت به عقب بره و چند تا دایره بکشی و این بینهایت ها رو به هم بچسپونی دقیقا مثل یه توپ می شن که همهء دنیا رو در بر گرفته اما اگه تو بیرون توپ باشی خیلی راحت می تونی این توپ رو شوتش کنی چون واسه تو فقط یه توپه نه عرض داره نه ارتفاع.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینبار با تعجب پرسید: چه طوری می شه وقتی ارتفاع تویه توپه به هوا شوتش کرد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;معلم که نمی خواست بگه کم آورده ادامه داد ...&lt;br /&gt;خوب توپ رو تو هوا شوت نمی کنیم که تو زمان شوت میکنیم ... دنیای ما از 4 بعد تشکیل شده یعنی این که ما دنیا مونو با چهار تا بعد تعریف میکنیم که سه تاش تو ی توپن و یکیش بیرون و بهش میگن زمون و می شه همونطوری که روی طول و عرض راه رفت تو زمون هم حرکت کرد و توپ رو شوت کرد و توپ از یه نقطه تا یه نقطه دیگه این زمون حرکت میکنه ...  میدونی مشکل اینه که تو حواسهای چند گانه ایت برای دیدن و لمس کردن 3 تا بعد طراحی شدن و بعد چهارم رو فقط حس میکنی و یا محاسبه میکنی ... ولی هنوز نتونستی کنترل کنی اما دقیقا مثل محور های مربوط به مکان از یه بی نهایتی شروع می شه و تا یه بینهایتی تموم می شه و جالب تر این که یه خط ، نمی دونم شاید یه دایره و یا حتی شاید یه کره ای هست که توپ قبلی تو توش می شه پرت کرد.  اگه فرض کنیم خطه یعنی دنیا 4 بعد داره و اسمش خط زمونه اما اگه دایره باشه یعنی توپ شما رو دو تا خط داره سر می خوره و چون خوده توپت 3 تا بعد داره پس با این دوتا محور میشن 5 بعدی و اما اگه تو کره محصور باشن یعنی توپ شما و این دنیایی که ما می شناسیم می شه تو یه سه بعدی که نمی شناسیم پروازش بدیم و دنیای واقعیمون می شه 6 بعدی ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قیافه اش دیدنی بود وفقط پرسید خوب بیرون کره چی هست؟ معلم این بار فکر کرد چون تا حالا به بیرون کره فکر نکرده بود! یعنی بعد هفتم چیه؟ دید با فکر کردن نمی تونه تجسم کنه خواست احساس کنه دید حسشم جواب نمی ده جوابی نداشت به جز این که یه چیزی بزرگتر از همه چیزهایی که ما می شناسیم و حتی نمی تونیم تجسم کنیم بهش فکر کنیم و یا حسش کنیم نمی دوم شاید هیچی و شاید همه چی! به هر صورت خارج از تصور و محاسبه است اگه کسی بتونه این بعد رو بفهمه دنیا ماله اونه و اون رو با احساس و عقل نمی شه فهمید و فقط دله که می تونه  درکش کنه ولی نمیتونه تعریف کنه و نمی شه یاد گرفتش و یا یاد داد. یه روزی دلتون بهش می رسه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این بار نپرسید و فقط گفت: خوب از اول می گفتی نمی دونم ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;به یکباره احساس کرد اون لحظه همون لحظه ایه که دلش اونو درک کرده و هستی براش کامل شده و فهمید که نمی تونه تعریف کنه و یا در موردش حرف بزنه و یا هر چیز دیگه ای فقط دلش شناخته بود و تو این دنیا چیزی واسه معرفیش نداشت و تازه فهمید که بعد از اون نمی تونه به خودش بگه معلم چون دیگه چیزی واسه یاد دادن نداشت.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;موشه&lt;br /&gt;من معلم نیستم&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18120455-1835919485702659142?l=mosheroom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/mosheroom/~4/NJycmk1cQlo" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/mosheroom/~3/NJycmk1cQlo/blog-post_28.html</link><author>noreply@blogger.com (Ramin Daneshmand)</author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://mosheroom.blogspot.com/2008/04/blog-post_28.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-18120455.post-6755546690230173068</guid><pubDate>Mon, 28 Apr 2008 16:31:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-04-28T21:05:38.171+04:30</atom:updated><title>گفت و گفتم</title><description>&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: rgb(0, 0, 153);"&gt;گفت&lt;/span&gt;:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="posts" p="" align="right"&gt;&lt;b&gt;آرزوهای محال&lt;/b&gt;&lt;/div&gt; &lt;div class="posts" p="" align="right"&gt;آرزوهای محال من!!!&lt;br /&gt;ای کاش ایران عزیزم آنقدر  امن و آرم بود که هرگز حتی برای لحظه ای به مهاجرت نمی اندیشیدم.&lt;br /&gt;ای کاش دکتر  احمدی نژاد پیش از سخن گفتن کمی قکر می کردند.&lt;br /&gt;ای کاش آغوش من آنقدر بزرگ بود که  جایگاه امنی برای کودکان بی سرپرست کشورم می شد.&lt;br /&gt;ای کاش ببرها هرگز اهوها را نمی  دریدند تا من هم می توانستم راز بقا ببینم.&lt;br /&gt;ای کاش قاصدکان پیامبر بودند.&lt;br /&gt;ای  کاش خدا به زمین نزدیک تر بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="mailto:as_persia@hotmail.com"&gt;کودک &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;&lt;span style="color: rgb(0, 0, 153);"&gt;گفتم&lt;/span&gt;:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لحظه ای رعد&lt;br /&gt;پس آن آه&lt;br /&gt;برق می غرید&lt;br /&gt;و آهو هراسان بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آسمان آبی  نبود و دریا خروشان&lt;br /&gt;رنگ دانه های سبز&lt;br /&gt;خون گریه می کردن&lt;br /&gt;و دکتر خواب  تنهایی های خود را می دید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیاده ها می لرزیدند و&lt;br /&gt;و خیایانها هرز می  رفتند&lt;br /&gt;تا جویبار می خشکید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و تو تنها&lt;br /&gt;با یاد فردا&lt;br /&gt;همچنان می رفتی   ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;موشه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18120455-6755546690230173068?l=mosheroom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/mosheroom/~4/Wx2Z8TPYuCU" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/mosheroom/~3/Wx2Z8TPYuCU/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Ramin Daneshmand)</author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://mosheroom.blogspot.com/2008/04/blog-post.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-18120455.post-9202089720423096845</guid><pubDate>Thu, 14 Feb 2008 21:23:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-02-15T01:19:40.362+03:30</atom:updated><title>اصلا مهم نیست بازی قشنگه ...</title><description>&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز چند تا اتفاق افتاد که یاد خیلی چیزها افتادم، نوشتم یادم نره&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این که تو فارکس یه ترد کردم که توش سه تا اشتباه داشت و باخت ....&lt;br /&gt;این که قرار بود فارکس رو مثل هر کار دیگه از حوزه خونه بیرون بکشم و نتونستم بیرون بکشم و دیر شد و بهش گند زده شد ...&lt;br /&gt;این که بعد آخرین بگو مگو تصمیم گرفته بودم دیگه حرف نزنم عمل کنم که نکرده بودم و ...&lt;br /&gt;چون دیروز دیروز بود نمی خواستم صبح هدیه ولنتاین بدم که دادم و نتیجه اش این شد که فهمیدم اندازه معمولی ها هم نیستم ...&lt;br /&gt;یه روز که خونه بود نمیخواستم براش سهم بذارم که گذاشتم در عوضش شام ماست خورد حتی تعارف هم نکرد...&lt;br /&gt;نمی خواستم چایی بریزم دلم نیومد تنهایی بخورم واسش چای بردم در قبالش تشکر هم نکرد ...&lt;br /&gt;نمی خواستم دربدر شم و همیشه می گفتم همینجا بهترینه که با احمدی نژاد دست به دست هم دادن که دربدرم کنن  ....&lt;br /&gt;نمی خواستم بازی کنم که بردشم  یه جورایی باخته ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خب باید چیکار کنم یعنی باید ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیگه تو فارکس اشتباه نکرد که نمی شه مگه بزارمش کنار ...&lt;br /&gt;فارکس رو ببرم بیرون که نمی شه مگه برم تو انباری ...&lt;br /&gt;بگو مگو نکنم که نمی شه چون اونموقع باید تیکه پاره کنم ...&lt;br /&gt;هدیه ندم که نمی شه مگه هر روز دیروزه یا امروزه! ...&lt;br /&gt;براش سهم نذارم که نمی شه بی معرفتیه ...&lt;br /&gt;چای نریزمکه نمی شه باید چایی رو ترک کنم ...&lt;br /&gt;دربدر نشم که نمی شه دربدر بدنیا اومدم ...&lt;br /&gt;بازی نکنم که نمی شه چون حریفم بازیکن قهاریه ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمی دونم ...&lt;br /&gt;اصلا مهم نیست ...&lt;br /&gt;هیچ کدومش مهم نیست ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه فارکس ...&lt;br /&gt;&lt;span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;نه کار توخونه ...&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;&lt;span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;نه ماشین ...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;نه ولنتاین ...&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;نه شام ...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نه نیوزلند ...&lt;br /&gt;نه بردن ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما قشنگه ...&lt;br /&gt;خیلی قشنگه ...&lt;br /&gt;مگه نه؟ دیگه نه ...&lt;br /&gt;مهم نیست ...&lt;br /&gt;&lt;span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;اصلا مهم نیست ...&lt;br /&gt;هیچ کدومش مهم نیست ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;کار ما نیست فری گیم شدن ...&lt;br /&gt;گاو نر می خواهد و زیزی کچل  ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دفعه بعد هم بازی میکنم ...&lt;br /&gt; اونقد بازی میکنم تا یه روزی خسته شه یا خسته شم ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;موشه&lt;br /&gt;بعد از یه جنگ جهانی با ننی&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18120455-9202089720423096845?l=mosheroom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/mosheroom/~4/Q0eihXg_y7s" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/mosheroom/~3/Q0eihXg_y7s/blog-post_15.html</link><author>noreply@blogger.com (Ramin Daneshmand)</author><thr:total>3</thr:total><feedburner:origLink>http://mosheroom.blogspot.com/2008/02/blog-post_15.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-18120455.post-7095677954491535752</guid><pubDate>Sat, 09 Feb 2008 17:31:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-02-09T22:40:58.350+03:30</atom:updated><title>ما و اونها</title><description>&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هوا رو به تاریکی بود و یه میز بزرگ با کلی تزیینات مذهبی و تعداد زیادی عود که دود می کرد اولین خاطره من از سفرم به تایلند بود. گشنه امون بود و رستورانهای اونجا اونقدر بو می داد که نمی شد رفت طرفش و دربه در یه مک دونالدی کی اف سی یا چیزی شبیه این با ننی تو خیابونهای دور هتلومون پرسه می زدیم ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با ورمون نمی شد پرواز های تایلند کنسل نشده باشن آخه چند روز پیش کودتا سده بود و ریس جمهور تایلند نمی تونست از یه سفر خارجی برگرده و نیرو های نظامی کنترل کشور رو به دست گرفته بودن. شاه تایلند هم هنوز از حمایت خودش از نظامیان حرفی نزده بود. اوضاع چندان به راه نبود و ما که از ایران داشتیم میرفتیم  یاد انقلاب و جنگ های خیابونیش می افتادیم و چه شور و شری که بر پا بود. اما خاطره من از تایلند دو روز بعد از کودتا یه تانک بود که گوشه میدون بصورت نمادین پارک شده بود و سربازها روش به مردم گل می دادن. و مردیم که همه در راستای حمایت از تصمیم شاهشون یه روز لباس زرد با آرم شاهشون رو پوشیدن. حتی یک ساعت نا آرامی، قطع سرویس های جاری از حمل ونقل  تا کارخونه ها، درگیری نظامی، تغییر برنامه های صدا و سیمای اونها و... رو شاهد نبودیم. اصلا من حس نکردم تو تایلند اتفاقی افتاده و واقعا باور کردم که تایلند آروم ترین کشور دنیاست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فکر میکنم یه فوتبال تو ایران به اندازه کل عمر تایلندیها برای کشور هیاهو به پا میکنه و یه انتخابات به اندازه کل خسارتهای طبیعی وارده به تایلند به ایران خسارت میزنه. اما چرا ؟ واقعا جالب بود چون هرچی به سیستم این دو کشور نیگاه کردم شباهتهای زیادی توش یافتم.&lt;br /&gt;&lt;span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;باور کنید سیستم مدیریت در هر دو  کشور بسیار شبیه است.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مدیریت اعلای کشور به عهده شاه بوده  و سه قوه مستقل در اداره کشور سهمی هستند ...&lt;br /&gt;طراحی برنامه های طولانی مدت مدیریت کشور به عهده شاه می باشد.&lt;br /&gt;ریاست جمهور که &lt;span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;پس از تعیین صلاحیت توسط شورایی تعیین صلاحیت ها(اعضا این شورا توسط شاه انتخاب می شوند)  و سپس &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;با رای مردم انتخاب می شد.&lt;br /&gt;مجلسی که باز با رای مردم و پس از تعیین صلاحیت توسط شورای &lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;&lt;span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;تعیین صلاحیت ها&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; انتخاب می شد.&lt;br /&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;&lt;span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt; ریاست قوه قضایی &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;که با تصمیم مستقیم شاه انتخاب می شود.&lt;br /&gt;نیروی نظامی مستقیما تحت نظر شاه اداره می شود.&lt;br /&gt;رییس رادیو و تلویزیون آنجا با نظر مستقیم شاه انتخاب می شود.&lt;br /&gt;بنیادهای پولی بزرگ نیمه خصوصی زیر نظر شاه و یا نمایندگان وی اداره می شوند.&lt;br /&gt;عکس های شاه همه جا بر روی دیوارها و تابلو های تبلیغاتی قابل مشاهده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینجا چه طور؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;مدیریت اعلای کشور به عهده رهبر بوده و&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt; سه قوه مستقل در اداره کشور سهمی هستند &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;...&lt;br /&gt;طراحی برنامه های طولانی مدت مدیریت کشور به عهده رهبر می باشد.&lt;br /&gt;ریاست جمهور که &lt;span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;پس از تعیین صلاحیت توسط شورای نگهبان و سپس &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;با رای مردم انتخاب می شد.&lt;br /&gt;مجلسی که باز با رای مردم و پس از تعیین صلاحیت توسط &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;&lt;span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;&lt;span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;شورای نگهبان&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt; انتخاب می شد.&lt;br /&gt;و ریاست قوه قضایی که با تصمیم مستقیم رهبر انتخاب می شود.&lt;br /&gt;نیروی نظامی مستقیما تحت نظر &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;&lt;span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;رهبر &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;اداره می شد.&lt;br /&gt;رییس رادیو و تلویزیون آنجا با نظر مستقیم &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;&lt;span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;رهبر &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;انتخاب می شد.&lt;br /&gt;بنیادهای پولی بزرگ نیمه خصوصی زیر نظر &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;&lt;span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;رهبر &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;و یا نمایندگان وی اداره می شوند.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;عکس های رهبر همه جا بر روی دیوارها و تابلو های تبلیغاتی قابل مشاهده است.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما در مورد تفاوت ها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تایلند:&lt;br /&gt;زندگی اجتماعی: افراد مالکیت محض به داشته های خود دارند نظام تقریبا خصوصی بوده و خانواده ها از تنها دارایی های خودشان که ذهن و جسمشان است برای درآمد زایی استفاده میکنند. مردم با هم مهربان و از زندگی خود راضی هستند. به داشته های خود قانع بوده و همیشه لبخند بر لب دارند. سکس به عنوان یه چدیده انسانی برای همه طبقات پذیرفته شده است و فساد اخلاقی به شدت کم است.&lt;br /&gt;زندگی سیاسی:&lt;br /&gt;یکی از سریع ترین ساختارهای تعویض قدرت در نهادهای دولتی را شاهد هستمی بیش از 72 کودتا در چند دهه. همچنین یکی از ارام ترین روشهای انتقال قدرت را شاهدیم. مردم همدستی فراوان و پایدار نسبت به خواسته های خود دارند. &lt;span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt; به ندرت تقلب انتخاباتی شکل می گیرد کشور های خارجی کمتر می توانند به ساختار های حکومتی ضضربه بزنند اما ساختارهای قدرت در صورت عدم رضایت مردم به راحتی فرو پاشیده و توسط نظامهای دیگر جایگزین می شوند. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;&lt;span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;مردم معمولا در تقابل با ریاست جمهوری از شاه کشور حمایت  کرده و شاه خود را به شدت دوست دارند.&lt;br /&gt;سیاست خارجی:&lt;br /&gt;کشور های دیگر به تایلند به عنوان یه شریک قابل اعتماد می نگرند. به شاه آن کشور احترام گذاشته و کشور را یک کشور دموکراتیک می دانند. این کشور رهبری کلیه کشور های حوزه خودر ا به عهده داشته و تمدن غالب آن محدوده است.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;زندگی اقتصادی:&lt;br /&gt;بیشترین درآمد خود را از توریست، صنعت فناوری اطلاعات و معادن جواهر داشته و مواردی مانند نفت، مواد اولیه همگی باید از خارج از کشور تهیه شود. بیشترین تعداد هتل در دنیا را در این کشور شاهدیم و مردم اکثر طبقه متوسط را تشکیل می دهند.سرمایه گذاری خارجی به شدت زیاد بوده و شاید 90 درصد از کارخانجات موجود توسط سرمایه های خارجی راه اندازی شده و به شدت سود ده می باشند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;ایران:&lt;br /&gt;زندگی اجتماعی: افراد مالکیت محض به داشته های خود ندارند و نظام تقریبا دولتی بوده و خانواده ها از تنها دارایی های خودشان که ذهن و جسمشان است برای درآمد زایی استفاده نمی کنند و معمولا انتار دارند از داریی های دولتی برای درامد زایی بهره ببرند. مردم به شدت باهم در گیر بوده و از زندگی فعلی خود راضی نبوده و به داشته های خود قانع نبوده بیشتر می خواهند و همیشه در حال غر زدن هستند. سکس به عنوان یه پدیده ماورایی در همه طبقات اجتماعی به شدت پنهان شده و فساد اخلاقی به شدت جاری است.&lt;br /&gt;زندگی سیاسی:&lt;br /&gt;یکی از آرام ترین ساختارهای تعویض قدرت در نهادهای دولتی را شاهد هستیم معمولا هر زمامدار تا انتهای دوره قانونی خود حکومت می کند . همچنین یکی از خشن ترین ترین روشهای انتقال قدرت را شاهدیم جنگ، انقلاب، ترور و  تبعید انتهای قدرت هاست. مردم خواسته های متفاوتی دارند و نسبت به خواسته های خود به سرعت تغییر عقیده می دهند دارند. &lt;span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt; همیشه همدیگر را به تقلب های  انتخاباتی متهم میکنند. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;&lt;span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;کشور های خارجی علاقمندند  به ساختار های حکومتی ضربه بزنند &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;&lt;span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt; ولی ساختارهای قدرت  حتی در صورت عدم رضایت مردم تغییر نمیکنند. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;&lt;span&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;مردم معمولا در تقابل با رهبر  از ریاست جمهور حمایت  می کنند.&lt;br /&gt;سیاست خارجی:&lt;br /&gt;کشور های دیگر به ایران به عنوان یه شریک قابل اعتماد نمی نگرند. به نظام  آن احترام نگذاشته و کشور را یک کشور دیکتاتوری و تروریست پرور می دانند. این کشور از طرف کلیه کشور های حوزه خود تهدید شده و تمدن مغلوب  آن محدوده است.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;زندگی اقتصادی:&lt;br /&gt;بیشترین درآمد خود را از نفت و معادن معدنی داشته و مواردی مانند بنزین و مواد تولید شده را همگی باید از خارج از کشور تهیه شود. کمترین تعداد هتل در دنیا را در این کشور شاهدیم و مردم اکثر طبقه فقیر و یا غنی را تشکیل می دهند.سرمایه گذاری خارجی به شدت کم بوده و شاید 90 درصد از کارخانجات موجود توسط سرمایه های دولتی راه اندازی شده و به شدت ضرر ده می باشند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نتیجه ای که می خوام بگیرم ....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما مشکل داریم نه دولتمون، نظاممون و یا مدیریت و ....&lt;br /&gt;داشته ها، انتظارات ما را زیاد کرده، آدمهایی تنبل و بی عار پدید آورده، اخلاق را فراموش کردیم و  به انسانیت دیگر بها نمی دهیم. همسایه گرسنه خود را فراموش می کنیم و میمان نوازی را از یاد برده ایم. منافع خود را نمی شناسیم و برای آنچه که  می خواهیم  همه فضایل را زیر پا میگذاریم. چرا که&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2500 سال تمدن داریم و اما نمی دانیم از کدام سلسله هستیم.&lt;br /&gt;از ثروتمند ترین کشور های دنیا هستیم اما نمی دانیم کجا خرج کنیم.&lt;br /&gt;متخخص ترین نیروی کار را داریم اما هیچ گروه کار موفقی نداریم.&lt;br /&gt;عجله داریم برسیم اما کجا نمی دانیم.&lt;br /&gt;ربان فارسی شاعرانه ترین زبان دنیا را برای محاوره استفاده میکنیم و کمتر می فهمیم در واقعیت چه  می گذرد.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;پیچیده سخن می گوییم، پیچیده فکر می کنیم و در نتیجه به همه بد بینیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و منتظریم کسی بیاید و بیاورد  آنچه که لایق آن هستیم  ... افسوس آن روز سهم ما هیچ خواهد بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کمی از مردم تایلند یاد بگیرم&lt;br /&gt;مطمئنم ضریب هوش، ثروت، گذشته و هر چه دارند بسیار کمتر از ماست پس چرا آنها می خندند اما ما همیشه غمگینیم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;موشه غمگین&lt;br /&gt;سر انتخابات مجلس هشتم&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18120455-7095677954491535752?l=mosheroom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/mosheroom/~4/MrZKATHNE1I" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/mosheroom/~3/MrZKATHNE1I/blog-post_09.html</link><author>noreply@blogger.com (Ramin Daneshmand)</author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://mosheroom.blogspot.com/2008/02/blog-post_09.html</feedburner:origLink></item><language>en-us</language><media:rating>nonadult</media:rating></channel></rss>

