<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss version="2.0">
  <channel>
    <title>اتـاق آبـی</title>
    <description>theblueroom's description</description>
    <link>http://theblueroom.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>رها </managingEditor>
    <lastBuildDate>Tue, 07 Sep 2010 15:26:49 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/rss+xml" href="http://feeds.feedburner.com/myblueroom" /><feedburner:info xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" uri="myblueroom" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><item>
      <title>غیبت دو ساله</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;باور کردنی نیست، ٢ سال دور از این وبلاگ بودن. چیزی ننوشتن. دوستان هنوز به یادم هستند. این در قلبم شادی قشنگی ایجاد می کند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;پرشین بلاگ در این مدت خیلی تغییر کرده، مطمئنا من هم خیلی عوض شدم. این تغییرات در هردو طرف تا حدی من را ترغیب به نوشتن می کند. اما می ترسم از شروع بدون آینده. باید دید چه خواهد شد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این نوشته هم برای این بود که احیانا پرشین بلاگ هوس نکند وبلاگ ناچیز مرا حذف کند. شاید دوباره شروع کنم به نوشتن. شاید!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://theblueroom.persianblog.ir/post/169</link>
      <author>رها </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=3162&amp;postID=5542771</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3162.post-5542771</guid>
      <pubDate>Tue, 07 Sep 2010 15:26:49 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دوست داشتن بس است.</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دوست داشتن را از کسی درخواست نخواهم کرد، چرا که نمی&amp;zwnj;خواهم فاتح تنفرهای عظیم باشم. عشق را دیگر به کسی هدیه نخواهم داد، چرا که نمی&amp;zwnj;خواهم فاتح لحظه&amp;zwnj;های رفتن خویش باشم. من دیگر تنها به فتح خود می&amp;zwnj;اندیشم و این تنها نبردی&amp;zwnj;ست که در آن برنده همواره نزد من است و برای آنان که مرا از من می&amp;zwnj;رانند، اکنون نیشتری دارم به تیزی اراده. اراده&amp;zwnj;ای که رقصیدن بلد است و خواستن می&amp;zwnj;داند.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://theblueroom.persianblog.ir/post/168</link>
      <author>رها </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=3162&amp;postID=1625478</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3162.post-1625478</guid>
      <pubDate>Mon, 16 Jun 2008 10:12:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>You are Number 1</title>
      <description>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;امروز توی Facebook یک کوییز انجام دادم که اون تعیین شخصیت از روی تاریخ تولد بود. جوابش این اومد که تا اندازه&amp;zwnj;ی زیادی به واقعیت نزدیک است.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" align="left"&gt;&lt;strong&gt;Personality By BirthdayCreate your own quiz&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;You are Number 1&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;You are smart, a straight talker, funny, stubborn, hardworking, honest, jealous on a competitive basis, kind hearted, temperamental, friendly, and popular. You always want to be on the top and most likely to be independent. You are most likely to fall in love at a young age, but will marry once you mature! You are likely to have problems with people who have opposite views and you are most likely to take revenge over your enemies on a long time basis. You are a spender, but you will have a good profession in the future. If you are guy you will be very popular. You can go anywhere from the local shop to the heart of the parliament because you are positive and talented in numerous areas. But in your life you will always have some people who will work hard to bring you &amp;amp; your name down. Because of your intelligence, some might hate you. You are a pioneer, independent &amp;amp; original.&amp;nbsp; &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" align="left"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;</description>
      <link>http://theblueroom.persianblog.ir/post/167</link>
      <author>رها </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=3162&amp;postID=1494252</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3162.post-1494252</guid>
      <pubDate>Thu, 15 May 2008 20:41:33 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>قصه‌ی ننه سرما</title>
      <description>&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;زمستان برای من روایت قدیمی از داستان چله&amp;zwnj;ی بزرگ و کوچک است. وقتی که سوز و سرما بیداد می&amp;zwnj;کند مادرم می&amp;zwnj;گوید، کار چله&amp;zwnj;ی کوچک است. خواهرم می&amp;zwnj;گوید داستان ننه سرما قدیم&amp;zwnj;ترها در کتاب&amp;zwnj;های فارسی دبستان آمده بود. از خودم می&amp;zwnj;پرسم، پس چرا الان نباید چیزی از فرهنگ شفاهی گذشته به گوش نسل&amp;zwnj;های جوان&amp;zwnj;تر از من خورده باشد. تصور نمی&amp;zwnj;کنم که نسل جدید چیزی از قصه&amp;zwnj;ها و افسانه&amp;zwnj;های قدیمی شنیده باشد. با این که خیلی به تخیلات کتاب&amp;zwnj;های هری پاتر علاقمندم، اما به هیج وجه دوست ندارم خواهر زاده&amp;zwnj;ی 14 ساله&amp;zwnj;ی من شیفته و مجذوب داستان&amp;zwnj;هایی مثل ارباب حلقه&amp;zwnj;ها و هری پاتر باشد، اما از افسانه&amp;zwnj;های رستم و سهراب و سیاوش چیزی نشنیده باشد. &lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;از مناسبت&amp;zwnj;های باستانی، تنها نوروز برایمان مانده است و شب یلدا. چهارشنبه سوری که قرار است فراموش شود و مدت&amp;zwnj;هاست که از روایت فرهنگ زیبای آن خبری نیست. سیزده بدر هم که معلوم نیست ماجرایش قرار است به کجا ختم شود. معلوم است که در نبود چنین افسانه&amp;zwnj;هایی، پناه می&amp;zwnj;بریم به بزرگداشت مناسبت&amp;zwnj;هایی مثل هالوین و ولنتاین و غیره. واضح است که از فرهنگ&amp;zwnj;های باستانی ایرانی چیزی جز پوسته&amp;zwnj;ای وصله&amp;zwnj;دار باقی نمی&amp;zwnj;ماند و نسل جدید بی&amp;zwnj;هویت می&amp;zwnj;شود و متنفر از ایرانی و اسم ایرانی. نا آشنا با فرهنگ قدیمی، و شاید بهتر بگویم فراری از آن. چقدر باید زمان بگذرد که بفهمیم نسل جدید، متولدین دهه&amp;zwnj;ی شصت به بعد دچار بی&amp;zwnj;هویتی شده است. &lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;با یک جستجوی کوچک در اینترنت توانستم اطلاعات مختصری در مورد فرهنگ زمستانی قدیمی&amp;zwnj;مان به دست بیاورم که برایم بی&amp;zwnj;اندازه جالب بود. با قسمتی از آن به واسطه&amp;zwnj;ی صحبت&amp;zwnj;های خانواده آشنا بودم. چرا که هر وقت زمستان بود و سوز و سرمای آن، حرف چله&amp;zwnj;ی بزرگ و کوچک بود.&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;در فرهنگ مردم عامه از قدیم این باور بوده که شروع فصل زمستان با &lt;strong&gt;چله&amp;zwnj;ی بزرگ&lt;/strong&gt; و ادامه&amp;zwnj;ی آن با &lt;strong&gt;چله&amp;zwnj;ی کوچک&lt;/strong&gt; همراه است. یعنی از اول دی ماه تا دهم بهمن ماه به نام چله&amp;zwnj;ی بزرگ و از دهم تا آخر بهمن را چله&amp;zwnj;ی کوچک نام گذاری کرده&amp;zwnj;اند. همیشه از مادرم شنیده&amp;zwnj;ام که چله&amp;zwnj;ی کوچک خیلی ناقلاست. و آن هم به دلیل آن است که سرمای زمستان در این ایام بسیار سخت&amp;zwnj;تر و پر سوزتر از دیگر روزهای زمستانی&amp;zwnj;ست. اصطلاح دیگری هم هست به نام &lt;strong&gt;چارچار&lt;/strong&gt; که آن هم به چهار روز اول چله&amp;zwnj;ی بزرگ و چهار روز آخر چله&amp;zwnj;ی کوچک گفته می&amp;zwnj;شود که در تقویم برابر است با ششم تا چهاردهم بهمن ماه. زمانی که اعتقاد بر این است طبیعت با بیدار شدن از خواب زمستانی، خود را برای بهار آماده می&amp;zwnj;کند. حالا این که هر سال همه چیز درست بر طبق این روایات اتفاق بیافتد بحث دیگری&amp;zwnj;ست. &lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;تا این&amp;zwnj;جای ماجرا را قبلاً از مادر و مادربزرگ خدابیامرزم شنیده بودم. اما در این جستجو اصطلاح ششله، نفس دوزنه و باد بیار برایم کاملاً تازگی داشت. برای &lt;strong&gt;ششله&lt;/strong&gt; دو روایت وجود دارد. در تعریف اول، شش روز آخر چله&amp;zwnj;ی کوچک را ششله گویند و روایت دیگر، روز آخر چله&amp;zwnj;ی کوچک و پنج روز اول اسفندماه است. عقیده بر آن&amp;zwnj;ست که پنج روز پس از ششله، که در تقویم برابر است با پنجم تا دهم اسفندماه، زمانی&amp;zwnj;ست که زمین و درختان و جانوران زمستان خواب به صورت دزدانه یعنی به آرامی و آهستگی که برای انسان&amp;zwnj;ها غیر محسوس است، شروع به نفس کشیدن می&amp;zwnj;کنند. به این دوره &lt;strong&gt;نفس دوزنه&lt;/strong&gt; یعنی نفس دزدانه می&amp;zwnj;گویند. پس از نفس دوزنه نوبت می&amp;zwnj;رسد به &lt;strong&gt;باد بیار&lt;/strong&gt; یعنی باد بیدار کننده که از دهم اسفند شروع شده و تا آخر اسفند ماه طول می&amp;zwnj;کشد. حالا زمانی است که خفتگان زمستانی از خواب بیدار شوند و آشکارا و به صورت محسوس و قابل دیدن شروع و تنفس از هوا کنند. و در این زمان است که اندک اندک بهار و نشانه&amp;zwnj;های آن هویدا می&amp;zwnj;شود.&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;طبق یک افسانه&amp;zwnj;ی قدیمی در ششله چنان هوا سرد می&amp;zwnj;شود که همی و ممی پسران دایا یا همان &lt;strong&gt;ننه سرما&lt;/strong&gt;، وقتی که از خانه برای تهیه آذوقه و شکار بیرون می&amp;zwnj;روند از شدت و سوز سرما خشک شده و می&amp;zwnj;میرند و دیگر به خانه بر نمی&amp;zwnj;گردند. ننه سرما، مادر آن ها، پس از شنیدن خبر مرگ&amp;zwnj;شان چنان ناراحت می&amp;zwnj;شود که گریبان خود را چاک کرده بر سر و سینه می&amp;zwnj;کوبد. که بر اثر این شیون گردنبند مرواریدش پاره شده و دانه&amp;zwnj;های آن شروع به افتادن می&amp;zwnj;کند و به صورت بارش تگرگ بر زمین می&amp;zwnj;ریزد. بعد از آن ننه سرما از شدت ناراحتی تکه چوب نیم سوزی را از اجاق بیرون آورده و برای گرفتن انتقام به قصد سوزاندن دنیا پرتاب می&amp;zwnj;کند. می&amp;zwnj;گویند اگر این تکه نیم سوز در خشکی بیافتد سالی که پیش روست، سالی گرم و خشک و کم باران است و اگر نیم سوز در دریا و یا آب بیافتد، سال آینده خنک و پر باران خواهد بود.&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;اقتباس از سایت &lt;a href="http://www.golestantalk.com/"&gt;www.golestantalk.com&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://theblueroom.persianblog.ir/post/166</link>
      <author>رها </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=3162&amp;postID=1127370</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3162.post-1127370</guid>
      <pubDate>Sat, 23 Feb 2008 19:35:21 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>قبل از نیمه شب اول اسفند</title>
      <description>&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;آمدم که چند خطی بنویسم و بروم. تنها به این خاطر که عنوان بهمن ماه ۱۳۸۶ در کنار این وبلاگ، در لیست آرشیو ماهانه ظاهر شود. راستش نو شدن ظاهر پرشین بلاگ هم آن چنان انگیزه&amp;zwnj;ای برای نوشتن در من ایجاد نکرده است. نمی&amp;zwnj;دانم این رخوت تا به کی ادامه خواهد داشت. رخوتی که باعث شده از یاد دوستان هم غافل شوم. رخوت سرایت کننده&amp;zwnj;ای که باعث شده دوستان نیز از حال ما غافل شوند. نهایت این که فعلاً ملالی نیست جز دوری شما.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://theblueroom.persianblog.ir/post/165</link>
      <author>رها </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=3162&amp;postID=748975</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3162.post-748975</guid>
      <pubDate>Tue, 19 Feb 2008 20:18:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>شب یلدا</title>
      <description>&lt;div style="text-align: center"&gt;&lt;img src="http://www.sharemation.com/heavenly20/Fal-e%20Hafez.JPG" border="0" alt="فال حافظ" width="362" height="483" /&gt;&lt;/div&gt;</description>
      <link>http://theblueroom.persianblog.ir/post/163</link>
      <author>رها </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=3162&amp;postID=286020</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3162.post-286020</guid>
      <pubDate>Fri, 21 Dec 2007 20:28:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>قدر عافيت</title>
      <description>&lt;p align="justify"&gt;خُب، خیلی سریع اتفاق افتاد به طوری‌که اصلاْ به خاطر نمی‌آورم که دقیقاْ چه شد که این‌طور شد. من از روی پله‌‌ها سقوط کردم و کمرم به لبه‌ی پله خورد و آسیب دید. به همین سادگی. حالا هم برای حداقل یک هفته خانه‌نشین شده‌ام و باید عمیقاْ خداوند را شاکر باشم که در این سقوط سرم به جایی نخورد و خدای ناکرده به بلایی بزرگتر یعنی ضربه مغزی دچار نشدم. به این فکر می‌کنم که اتفاقات کوچک چطور می‌توانند به &lt;a href="http://theblueroom.persianblog.ir/1386_3_theblueroom_archive.html#6958544" target="_blank"&gt;نتایج غیرقابل جبران&lt;/a&gt; بدل شوند. به تجویز پزشک متخصص ارتوپدی، یک کمربند فنردار، ستون فقراتم را محکم چسبیده است و اجازه نمی‌دهد که تکان بخورم. حرکاتم کند و محدود شده است و اجازه ندارم مدت طولانی بنشینم. همین باعث شده که اطرافیان اولین تذکری که به من دادند، عدم از استفاده از کامپیوتر بود. البته خدا پدر و مادر مخترع لپ‌تاپ را بیامرزد، که اگر نبود من حتماْ در این چند روزه دچار افسردگی می‌شدم. به پهلو دراز کشیده‌ام، چپه به مانیتور ذل زده‌ام و یک دستی می‌نویسم. چرا که کمرم نمی‌تواند حتی وزن آن را تحمل کند. &lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;دایم فکرم دور و بر یک موضوع می‌چرخد، &lt;a href="http://theblueroom.persianblog.ir/1385_4_theblueroom_archive.html#5304133" target="_blank"&gt;&amp;quot;فریدا&amp;quot;&lt;/a&gt;. حالا می‌توانم بهتر حس و حالش را درک کنم. این که چطور برای مدت‌ها با یک چیزی مثل &lt;a href="http://www.sharemation.com/heavenly20/Frida%27s%20Portrate.jpg?uniq=-r2t26f"&gt;غلاف&lt;/a&gt; که برای محافظت از ستون فقراتش محکم بدنش را دربرگرفته بود، زندگی می‌کرد. همین چند روز سپری شده، برای من کسالت‌بار گذشت و هنوز هم روزهای کسالت‌باری در پیش دارم. خدا به همه سلامتی دهد که تا مریض نشویم قدر عافیت ندانیم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://theblueroom.persianblog.ir/post/162</link>
      <author>رها </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=3162&amp;postID=286019</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3162.post-286019</guid>
      <pubDate>Mon, 12 Nov 2007 18:35:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>به ياد قيصر امين‌پور</title>
      <description>&lt;p align="justify"&gt;خبری که شنیدم کوتاه بود: &amp;quot;سید محمد خاتمی، رییس بنیاد باران، به مناسبت درگذشت قیصر امین‌پور، پیام تسلیتی فرستاد&amp;quot;.&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;چی؟! خبر در خبر بود. راستش به گوش‌هایم نمی‌توانستم اعتماد کنم. اما مگر می‌شود گوینده‌ی رادیو خبرش نادرست باشد. دنبال آن هم ترانه‌های از ناصر عبداللهی، محمد اصفهانی، علیرضا افتخاری ... و همه با اشعار قیصر امین‌پور بود که پخش می‌شد. بغض کردم، دلم گرفت. نه این پریشانی من از دیروز بوده و حالا ...! حرف خاصی برای گفتن نیست، جز آن آه و افسوس‌های تکراری که از بیان آن‌ها بیشتر دلم می‌گیرد و این‌که هنوز جوان بود و ادبیات ما تشنه‌ی کلام زیبایش که گاه نیمایی و غزل بود و گاه چارپاره و دو بیتی. هر وقت حرفی از قیصر هست، ذهنم ناخودآگاه به یاد شهرزاد می‌افتد که آن‌روزها، سال‌ها پیش را می‌گویم، در دانشگاه به‌طور آزاد سر کلاس‌هایش شرکت می‌کرد و نوشته‌هایش را می‌داد تا او برایش تصحیح کند. خواستم با یک اس‌ام‌اس خبرش کنم، بهتر دیدم که بعد از مدت‌ها پیامکم حاوی چنین خبر بدی نباشد، حتماْ تا به حال خودش آن را شنیده است. افسوس! افسوس! این شعر هم به یاد استاد.&lt;img style="WIDTH: 165px; HEIGHT: 221px" height="221" hspace="0" src="http://64.40.99.49/Multimedia%5Cpics%5C1386%5C8%5CPhoto%5C967.jpg" width="165" align="left" border="2" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt; &lt;strong&gt;غزل دلتنگی&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;em&gt;هر چند که دلتنگ‌تر از تنگ بلورم&lt;br /&gt;با کوه غمت سنگ‌تر از سنگ صبورم&lt;br /&gt;اندوه من انبوه‌تر از دامن الوند&lt;br /&gt;بشکوه‌تر از کوه دماوند غرورم&lt;br /&gt;یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است&lt;br /&gt;تنها سر مویی ز سر موی تو دورم&lt;br /&gt;ای عشق به شوق تو گذر می‌کنم از خویش&lt;br /&gt;تو قاف قرار من و من عین عبورم&lt;br /&gt;بگذار به بالای بلند تو ببالم&lt;br /&gt;کز تیره‌ی نیلوفرم و تشنه‌ی نورم&lt;/em&gt;   &lt;br /&gt;                                                  (از دکتر قیصر امین‌پور)&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://theblueroom.persianblog.ir/post/161</link>
      <author>رها </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=3162&amp;postID=286017</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3162.post-286017</guid>
      <pubDate>Tue, 30 Oct 2007 17:23:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>پاییز</title>
      <description>&lt;p&gt;از چهره طبیعت افسونکار&lt;br /&gt;بر بسته‌ام دو چشم پر از غم را&lt;br /&gt;تا نگردد نگاه تب آلودم&lt;br /&gt;این جلوه حسرت و ماتم را&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پاییز، ای مسافر خاک آلود&lt;img style="WIDTH: 317px; HEIGHT: 211px" height="211" hspace="0" src="http://www.sharemation.com/heavenly20/Autumn%201.jpg?uniq=-fo2yu" width="317" align="left" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;در دامنت چه چیز نهان داری&lt;br /&gt;جز برگ‌های مرده و خشکیده&lt;br /&gt;دیگر چه ثروتی به جهان داری؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;جز غم چه می‌دهی به دل شاعر&lt;br /&gt;سنگین و غروب تیره و خاموشت؟&lt;br /&gt;جز سردی و ملال چه می‌بخشد&lt;br /&gt;بر جان دردمند من آعوشت؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;در دامن سکوت غم افزایت&lt;br /&gt;اندوه خفته می‌دهد آزارم&lt;br /&gt;آن آرزوی گمشده می‌رقصد&lt;br /&gt;در پرده‌های مبهم پندارم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پاییز، ای سرود خیال انگیز&lt;br /&gt;پاییز، ای ترانه محنت بار&lt;br /&gt;پاییز، ای تبسم افسرده&lt;br /&gt;بر چهره‌ی طبیعت افسونکار&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;از این‌که فضای پیرامونم پاییزی می‌شود، احساس شور و شعف خاصی دارم. حس‌هایم فعال شده‌اند و دایم در انتظار روزهای پاییزی‌تری هستم. دارم در زمان حال سیر می‌کنم و ذهنم بر خلاف همیشه، نه در گذشته غرق شده و نه درگیر آینده است. یک جور غوطه‌وری که نمی‌دانم خوب است یا بد. کوتاه مدت است و یا به درازا می‌کشد. برایم غفلت و بی‌خبری می‌آورد، یا آرامش. با این‌که با بعضی توصیفات فروغ در این شعر موافق نیستم، اما عبارات به کار رفته در آن را دوست دارم. اگر بخواهم شعری را برای پاییز در ذهنم مرور کنم، این شعر اولین خواهد بود. نمی‌دانم چرا!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://theblueroom.persianblog.ir/post/160</link>
      <author>رها </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=3162&amp;postID=286015</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3162.post-286015</guid>
      <pubDate>Sun, 21 Oct 2007 15:49:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سال تحصيلی مبارک! - با تأخیر</title>
      <description>&lt;p align="justify"&gt;سال تحصیلی امسال هم رسید، آن هم با جذابیت‌های خاص و ویژگی‌های منحصر به فرد خودش که برایم تازگی دارد. همان تجربه‌ی جدیدی که قبلاْ به آن اشاره کردم، اما در فضای آشنا و نوستالژیک قدیمی که هیچوقت از گذراندن لحظات و دقایقم در آن سیر نشده‌ام. فضا همان فضاست، محیط همان محیط است، تنها آدم‌ها عوض شده‌اند و یک‌ سری تغییراتی که البته نمی‌توانند تأثیر مهمی در مجموعه‌ی عناصر محیطی بگذارند. اما نه! چیز مهم‌تری تغییر کرده است. همان جایگاهی که گفتم. همان جایگاهی که قرار است بستری باشد برای من در درک و کسب تجربیاتی دوست‌داشتنی و شیرین که سال‌هاست بی‌صبرانه در انتظارش بوده‌ام. عوض شدن این جایگاه هنوز برایم درونی نشده، که خب، بروز خارجی آن تبدیل شد به یکی از خاطراتی که می‌توانم در آینده از آن با خنده یاد کنم. &amp;quot;وقتی که به همراه بچه‌ها وارد کلاس شدم، به عادت همیشگی رفتم سراغ ردیف اول صندلی‌ها. ولی قبل از این‌که کسی متوجه شود، چرخی زدم و کیفم را که آماده کرده بودم روی صندلی بگذارم، از طرف دیگر میز روی آن گذاشتم و گفتم سلام. سال تحصیلی جدید بر همه‌ی شما مبارک!&amp;quot;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify" /&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;img alt="کلاس درس" hspace="0" src="http://www.sharemation.com/heavenly20/Classroom.jpg?uniq=-wf44ga" align="baseline" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://theblueroom.persianblog.ir/post/159</link>
      <author>رها </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=3162&amp;postID=286013</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3162.post-286013</guid>
      <pubDate>Sun, 07 Oct 2007 19:18:00 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>

