<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" version="2.0">
<channel>
<title>خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز</title>
<link>http://nafisehinstanford.blogfa.com/</link>
<description />
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 03 Nov 2009 16:43:18 GMT</lastBuildDate>
<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" href="http://feeds.feedburner.com/nafisehinstanford" type="application/rss+xml" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com" /><item>
<title>آفتاب پرست می‌شوم/مدیریت فرهنگی می‌گیرم!</title>
<link>http://nafisehinstanford.blogfa.com/post-420.aspx</link>
<description>
&lt;div align="right"&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;font face="tahoma"&gt;دخترک ساده است. روراست
است. یکرنگ است. و با کسانی که فکر می‌کند، ظرفیتش را دارند، راحت.  همین
خصوصیاتش هم دلیل خیلی از شکست‌هایش بوده. دخترک دارد سعی می‌کند که یکرنگ
و روراست و صادق نباشد. دخترک دارد سعی می‌کند که در محیط‌های متفاوت رنگ
عوض کند. دخترک دارد تجربه می‌کند. دارد یاد می‌گیرد که به فراخور محیط،
در پوششش اغراق کند و در صحبت کردن و ابراز عقیده‌اش و در رفتار و لحن
صحبتش. دخترک خسته است از این فضاها و آدم‌ها اما باید تحمل کند کمی دیگر...
فقط کمی شاید!  &lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 16:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nafisehinstanford&amp;postid=420</comments>
<dc:creator>nafisehinstanford</dc:creator>
<guid>http://nafisehinstanford.blogfa.com/post-420.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قرار فرازی‌ها در هشتِ هشتِ هشتاد و هشت</title>
<link>http://nafisehinstanford.blogfa.com/post-419.aspx</link>
<description>
&lt;div align="right"&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;font face="tahoma"&gt;پنج سال پیش بود که دخترک
یک فکر بانمک به سرش زد، یک متن بامزه نوشت و به تعداد بچه‌های کلاسشان
روی کارت‌های کوچک صورتی چاپ کرد. فردای آن روز بعد از کلاس گسسته بود
انگار که پشت کارت‌ها را امضا کرد و داد به هم‌شاگردی‌هایش که آن روزها به
هیچ چیزی جز کنکور فکر نمی‌کردند؛ درست برعکس دخترک که به همه چیز جز
کنکور فکر می‌کرد لعنتی!&lt;br /&gt;و حالا دیروز  هشت صبحِ هشتِ هشتِ هشتاد و هشت
،پنج سال از آن روز گذشت و دخترک رفت سر قرار، جلوی «عمارت باشکوه عالی
قاپو» . دخترک به خودش افتخار می‌کرد برای گذاشتن چنین قراری هر چند همه
نیامدند. بعضی‌ها اس‌ام‌اس دادند. بعضی‌ها زنگ زدند. بعضی‌ها در فیسبوک
پیغام دادند و بعضی‌ها هم... &lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 16:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nafisehinstanford&amp;postid=419</comments>
<dc:creator>nafisehinstanford</dc:creator>
<guid>http://nafisehinstanford.blogfa.com/post-419.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رظم‌عایش غدرط و اغطدار</title>
<link>http://nafisehinstanford.blogfa.com/post-418.aspx</link>
<description>می‌شود ساده‌دلانه معتقد بود که این «رزمایش غدرت و اغتدار» که درست رو به روی آن دانشگاه در حال انجام است، هیچ ربطی به این که قبلاً در آن دانشگاه نه چندان بزرگ، میتینگ انتخاباتی سبز به صورت گسترده‌ای برگزار شده و حالا هم سیزده آبان نزدیک است، ندارد. به هیچ وجه من الوجوهی! و چه زیباست که این همه دزد و پلیس بازی لازم است برای ترساندن «یک سری بچه دانشگاهی سوسول» که «اگر خدای ناکرده روزی دشمنان به مملکت حمله کنند، عمراً جنم جبهه و جنگ رفتن را داشته باشند». &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 08:47:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nafisehinstanford&amp;postid=418</comments>
<dc:creator>nafisehinstanford</dc:creator>
<guid>http://nafisehinstanford.blogfa.com/post-418.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چند تلنگر ساده در کلاس درس</title>
<link>http://nafisehinstanford.blogfa.com/post-417.aspx</link>
<description>کلاس‌های این استاد را تقریباً دوست دارم چون در میان حرف‌های خیلی خسته‌کننده و تکراری‌اش، همیشه می‌توانی چند تلنگر جالب که روح را هوشیار می‌کند، پیدا کنی.&lt;br /&gt;استاد گفت:« شیطان به خدا گفت: تو مرا اغوا کردی. اما انسان گفت: من فریب خوردم. این است فرق انسان و شیطان. حواستان باشد کی افکار شیطانی دارید و کی انسانی فکر می‌کنید.»&lt;br /&gt;فکر کردم چه قدر گاهی شیطانی فکر کرده‌ام...&lt;br /&gt;استاد گفت:«پیش‌بینی مُرد. دیگر دوره‌ی پیش‌بینی و دعای باران خواندن گذشته. در قرن بیست و یکم باید پیش‌سازی کنیم. باید ابرها را بارور کنیم.»&lt;br /&gt;فکر کردم از کجا باید شروع کنم... اوهوم! خیلی کارها باید انجام بدهم...&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 06:23:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nafisehinstanford&amp;postid=417</comments>
<dc:creator>nafisehinstanford</dc:creator>
<guid>http://nafisehinstanford.blogfa.com/post-417.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک سفرنامه‌ی جشنواره‌ای!</title>
<link>http://nafisehinstanford.blogfa.com/post-416.aspx</link>
<description>
درست مثل یک سفر جذاب و پرماجرا بود. پر از تجربه‌های دوست‌داشتنی، ناب، قشنگ و هم البته چند تایی تجربه‌ی دوست نداشتنی، مسخره و اعصاب خوردکن. &lt;br /&gt;&lt;p&gt;درست مثل یک سفر یک هفته‌ای، فرصت آشنایی با آدم‌ها، فضاها، تجربه‌ها و حس‌های متفاوت را برایم فراهم کرد و باز هم مثل همیشه، دیشب که تمام شد، هم نفس راحت کشیدم و هم خیلی زود دلم برایش تنگ شد؛ برای روزهای پر از جنب و جوش جشنواره، برای بعضی دوستانم و بعضی آدم‌های جشنواره (مثلاً عمو مصطفی و برخی دوستانش دیگه!)، برای تئاتر کودک دیدن و خندیدن و کودکی کردن، برای میز کارم که ویوی جذابی داشت، برای صدای آب که تمام مدت در دفتر می‌آمد و هزاران چیز دیگر. حتی برای کشمکش‌هایی که هر روز با آدم‌های مختلف داشتیم و مجبور بودیم مدام حواس‌مان به نگاه‌های ناجوانمرانه، بخل‌ورزانه و مچ‌گیرانه‌شان باشد و سعی کنیم در مواقع حساس، برجک‌شان را بزنیم. زیاد نبودند، اما بودند!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دیشب حس آمدن از یک سفر چند روزه را داشتم. یک جور حس غریبه بودن با خانه و اتاقم و شهر. یکی از مهم‌ترین خصلت‌های کارهای جشنواره‌ای هم همین است. این که آدم را در یک فضای خاص ایزوله می‌کند و بعد از تمام شدنش، یک جور حس گمشدگی به آدم دست می‌دهد! اما من به هر حال این حس را دوست دارم.&lt;/p&gt;&lt;p align="baseline"&gt;برای آن‌ها که در جریان نیستند، بگویم که دارم از 16امین جشنواره‌ی بین‌المللی تئاتر کودک و نوجوان اصفهان حرف می‌زنم. ما کبوترهای نامه‌برش بودیم. یک تیم سه نفره که دلی کار کردیم؛ برای خودمان. به دید یک تجربه نگاهش کردیم برای آینده‌ای که ساده‌دلانه به روشن بودنش امیدواریم:)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img hspace="0" height="130" border="0" align="left" width="174" vspace="0" src="http://nytreporter.files.wordpress.com/2009/10/isfahantheaterfestival12.jpg" alt="جشنواره بین المللی تئاتر کودک و نوجوان اصفهان- نمایش ایتالیا-باغچه‌های پلاستیکی" /&gt; &lt;img hspace="0" height="129" border="0" align="baseline" width="173" vspace="0" src="http://nytreporter.files.wordpress.com/2009/10/isfahantheaterfestival13.jpg" alt="16امین جشنواره بین المللی تئاتر کودک و نوجوان اصفهان- مراسم افتتاحیه" /&gt; &lt;img height="130" width="174" src="http://nytreporter.files.wordpress.com/2009/10/isfahantheaterfestival14.jpg" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 Oct 2009 08:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nafisehinstanford&amp;postid=416</comments>
<dc:creator>nafisehinstanford</dc:creator>
<guid>http://nafisehinstanford.blogfa.com/post-416.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از پشت صحنه‌ی یک جشنواره!</title>
<link>http://nafisehinstanford.blogfa.com/post-415.aspx</link>
<description>
جشن‌واره‌ی تئاتر کودک و نو‌جوان از دیشب رسماً شروع شد با یک مراسم افتتاحیه‌ی نه چندان جون‌دار البته. از امروز تا چهارشنبه هم نمایش‌ها در سه بخش مسابقه ایران و بین‌الملل و جنبی برای تماشاگران نمایش داده می‌شوند و پنجشنبه، اختتامیه است.&lt;p&gt;سومین سالی‌ست که از نزدیک در حال و هوای این جشنواره‌ام، و البته امسال، نزدیک‌تر! البته اصلاً انتظار نداشته باشید که مثل پارسال یا سال قبل، پست‌های روزنوشت و این‌ها بنویسم.(&lt;strong&gt;&lt;a href="http://nafisehinstanford.blogfa.com/cat-23.aspx" style="color: rgb(255, 255, 255); background-color: rgb(204, 0, 0);"&gt;+&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;) فوقش فقط میروبلاگ‌هایم را گاه‌گاهی با این عنوان، آپ می‌کنم. به دلاایل مختلف که فقط یکی‌ش این است که دیگر آن شور و شوق و شر و شور آن سال‌ها را ندارم. تازه، همه‌ی چیزهایی که آن موقع نوشتم را هم تکذیب می‌کنم;)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;کار در جشن‌واره‌ی امسال برایم یک تجربه‌ی کاملاً متفاوت است من هم که عاشق همین تجربه‌های متفاوت و آشنایی با آدم‌ها و فضاهای مختلفم. امیدوارم تا آخر «تجربه‌ی خوبی» باشد و به تراژدی چیزی ختم نشود!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;منتظر عکس‌هایم باشید. شاید یک گزارش تصویری کوچک حتی!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 Oct 2009 05:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nafisehinstanford&amp;postid=415</comments>
<dc:creator>nafisehinstanford</dc:creator>
<guid>http://nafisehinstanford.blogfa.com/post-415.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خانم خبرنگار، اسم‌تان را نمی‌زنیم چون حق‌التحریر می‌دهیم!</title>
<link>http://nafisehinstanford.blogfa.com/post-414.aspx</link>
<description>دخترک رو کرد به مرد. گفت:«ببخشید آقای [...] تقریباً از یک ماه پیش امر فرمودین که مطالب بدون اسم کار بشن. می‌خواستم ببینم دلیلش چی بوده؟»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرد مستقیم به چشمهای دخترک نگاه کرد. گفت:«بله. چون شده بود اسم‌نامه به جای روزنامه. هر کس از در می‌اومد تو، می‌گفت اسم منم بزنین. اسم پسرخاله‌مو بزنین...»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; دخترک با تعجب گفت:« اما همون موقع هم اگر آمار می‌گرفتیم تعداد مطالب اسم‌دار خیلی کمتر از مطالب بی‌اسم بود. مثلاً صفحه‌ی ما حداکثر فقط 2 تا اسم می‌خورد؛ ستون من و گزارش اصلی صفحه. صفحه‌ی آخر، حداکثر یک اسم. در کل فقط بعضی از گزارش‌ها و مصاحبه‌ها اسم می‌خورند...»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرد گفت:« حالا شما اصرار دارید که حتماً اسمتون باشه؟!»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دخترک لبخند زد و گفت:« خب من بیشتر به خاطر این که وقتی بخواهم برای جایی نمونه کار بفرستم، درگیر پروسه‌ی طولانی تایید نشم می‌خواهم اسمم باشه. البته دلیل دیگرش هم اینه که خب متاسفانه تعدادی مطالب کپی-پیستی در روزنامه هست که اونا معمولاً بدون اسم کار میشن و من دوست ندارم فکر کنن مطلبم کپی-پیستیه.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرد گفت:«مگه برای چند جا شما می‌خواین مطلب بفرستید؟» و خندید. بعد ادامه داد:« اصلاً خیلی بهتره که مطالب بدون اسم باشن. اگه اسم داشته باشن، ممکنه برای نویسنده مشکل پیش بیاد. اما وقتی اسم نباشه، اگه کسی اومد گفت اینو کی نوشته می‌شه یه طوری سر و ته قضیه را هم آورد. میشه گفت نویسنده رفته مسافرت، نیست...»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دخترک گفت:« خب شما خودتان سالهاست که خبرنگارین. به نظرتون وقتی اسم نویسنده‌ها بالای مطلبشون باشه، احساس مسئولیت بیشتری نمی‌کنند؟ بهتر نمی‌نویسند؟»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرد گفت:« من خودم سال‌هاست دارم کار می‌کنم. هیچ وقت هم هیچ‌جا اسمم را نزدم. اصلاً خوشم نمی‌اومد اسم بزنم...»  بعد ادامه داد که:«اما حالا تو همین هفته داریم یه برنامه‌ای براش می‌ریزیم که اونایی که به‌شون پول می‌دیم، اسمشون را نزنیم. اونایی که به‌شون پول نمی‌دیم، مطلبشونو اسم بزنیم و اونایی هم که می‌خوان مطالبشون با اسم کار بشه، قسمتی از حق‌التحریرشون کم بشه.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دخترک نمی‌خواست بحث کند. هم می‌دانست بی‌فایده است و هم نمی‌خواست ستون کوچک دوست‌داشتنی‌اش فنا شود.&lt;br /&gt;&lt;p&gt;دخترک دوست داشت به مرد بگوید فرقش با او این است که عاشقانه کار می‌کند. روزنامه‌نگاری و نوشتن برایش فقط  کار نیست. خودِ خودِ زندگیست.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دخترک دوست داشت بگوید. نمی‌فهمد این «بخل» بیش از اندازه را. نمی‌فهمد که چرا برخی نشریات خودشان، به چهره شدن نویسنده‌شان کمک می‌کنند و برخی می‌ترسند که چیزی به نویسنده‌شان برسد.&lt;/p&gt;دخترک دوست داشت بگوید که خبرنویسی و کار برای برخی خبرگزاری‌ها را فقط به خاطر این که از مطالب بی‌نام و نشان خوشش نمی‌آید، قبول نکرده. دوست داشت بگوید عادت دارد همیشه خواندن هر نوشته را از نام نویسنده‌اش آغاز کند، گاهی برخی نوشته‌ها را فقط به خاطر نویسنده‌شان می‌خواند و رغبتی به خواندن نوشته‌های بی‌نام و نشان ندارد. دوست داشت بگوید که کار کردن در این روزنامه، با آن امکانات کم و حق‌التحریر ناچیز را به خاطر این هنوز ادامه می‌دهد که ستون نویسی در روزنامه را به اندازه‌ی وبلاگ‌نویسی، به اندازه‌ی عکاسی، عاشقانه دوست دارد...</description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2009 09:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nafisehinstanford&amp;postid=414</comments>
<dc:creator>nafisehinstanford</dc:creator>
<guid>http://nafisehinstanford.blogfa.com/post-414.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفرنامه مالزی- کوالالامپور</title>
<link>http://nafisehinstanford.blogfa.com/post-413.aspx</link>
<description>
&lt;font size="2"&gt;
اول &lt;a href="http://www.sokt.blogfa.com/cat-1.aspx"&gt;این&lt;/a&gt; سفرنامه‌ی مفصل و جذاب برزیل را خواندم. بعد &lt;a href="http://sibegazzade.com/main/?p=1202"&gt;این&lt;/a&gt; سفرنامه‌ی پاریس را و بعد یادم افتاد که بخش دوست‌داشتنی وبلاگ‌خوانی‌هایم همیشه، سفرنامه‌های وبلاگی بوده‌اند و خودم چه قدر دوست داشتم سفرنامه و گزارش سفر نوشتن را! بعد فکر کردم که حداقل سه سفر عقبم. سه سفرنامه به خودم و خوانندگان این وبلاگ بدهکارم. چرا ننوشتم؟! عجیب است! شاید شور و شوق وبلاگنویسی را از دست داده‌ام یا دیگر حوصله‌ی نوشتن پست‌های مفصل با جزئیات را ندارم مثل همین پستی که چندین هفته است می‌خواهم درباره‌ی «زنده‌رود»مان که بی‌صدا کشتندش و در میان این همه جار و جنجال‌های این چند ماه کشور کسی صدایش را درنیاورد، بنویسم و نمی‌شود. اما بالاخره می‌نویسمش مثل سفرنامه‌ی مالزی که الان می‌خواهم بنویسم.&lt;/font&gt;&lt;p&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;strong&gt;کوالالامپور من!&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size="2"&gt;ده روز زندگی در شهر کوالالامپور، تجربه‌های خیلی خوب و دوست داشتنی‌ای برایم داشت. آنقدر که تا یک هفته پس از برگشت هنوز ساعت مچی‌ام را که 3.5 ساعت جلوتر بود، تغییر نداده بودم. آنقدر که دیروز وقتِ بدرقه‌ی چند نفر از افراد فامیل که عازم مالزی بودند، دلم می‌خواست باهاشان بروم. آن قدر که الان هم هر وقت کسی می‌پرسد: «مالزی چه طور بود؟»، «به نظرت مالزی برای ادامه تحصیل خوبه؟» در جوابش می‌گویم:« مطمئن باش زندگی اونجا، اصلاً به سختی زندگی در ایران و اصفهان نیست. خودم هم اگر درسم تمام شده بود، به هیچ وجه دیگر در ایران نمی‌ماندم و دم دست‌ترین و سریع‌ترین جایی هم که با کمال میل برای ادامه‌ی تحصیل انتخاب می‌کردم، بی‌شک کشور مالزی بود.» &lt;/font&gt;&lt;p&gt;&lt;font size="2"&gt;به راحتی می‌شود «هوای گرم و شرجی‌اش»، «برخی عادات دوست نداشتنی مردمش» و «میهن نبودنش» را فراموش کرد و  از «آزادی نسبی‌اش»، «فضای نسبتاً شادش»، «امکانات خوب کار و تحصیلش» استفاده کرد. فرهنگ مردمش نه آن قدر از فرهنگ ما دور است که وفق یافتن با جامعه‌اش برای آدم سخت باشد و نه آن‌قدر نزدیک است که بدی‌های فرهنگ ما را در خود داشته باشد. کشور نویی است که دارد پله‌های ترقی را چند تا چند تا طی می‌کند.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;img width="266" vspace="0" hspace="0" height="143" border="0" src="http://nytreporter.files.wordpress.com/2009/09/food-malaysia2.jpg" alt="سلف سرویس هتل" /&gt;  &lt;img width="254" vspace="0" hspace="0" height="138" border="0" src="http://nytreporter.files.wordpress.com/2009/09/food-malaysia1.jpg" alt="تنوع رنگ و شکل و مزه ی غذاها:)" /&gt; &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;



&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;img width="167" vspace="0" hspace="0" height="128" border="0" align="left" alt="یک ماماشاپ- صبح روز یکی مانده به آخر این عکس را گرفتم. هییی!" src="http://nytreporter.files.wordpress.com/2009/09/malaysia-kuala-lumpur-mamashop.jpg" /&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;strong&gt;کشور طعم‌ها&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size="2"&gt;مثل چین و ژاپن و کره نیست که غذاهایش را نتوانید با میل و شجاعت بخورید. برای کسانی که این برایشان مهم است، بگویم که حلال و حرام غذاهایشان مشخص است. می‌توانید یک رستوران چینی، ژاپنی، مالزیایی یا حتی ایرانی را انتخاب کنید یا اصلاً بروید مک دانلدز و کی‌اف‌سی و ناندوز و کینگ برگر و امثالهم. تازه اگر ریسک‌پذیری بالایی دارید می‌توانید از بازارچه‌های غذا و ماماشاپ‌هایشان غذا بخرید. &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size="2"&gt;غذا، صنعت عجیبی‌ست در مالزی. &lt;/font&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;img width="168" vspace="0" hspace="0" height="127" border="0" align="left" src="http://nytreporter.files.wordpress.com/2009/09/malaysia-kuala-lumpur-nandos.jpg" alt="اگر غذایتان را " /&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size="2"&gt;صبح و ظهر و شب، همه به سمت رستوران‌ها روانند. اصلاً رسم ندارند در خانه آشپزی کنند. در یک بازارچه‌ی غذا، در پاساژ معروف کی‌ال‌سی‌سی، رفتم از خانم‌های فروشنده و خریدار سوال کردم چرا خانم‌های مالزیایی رسم ندارند در خانه غذا بپزند. عجیب اینکه خیلی‌هایشان با تعجب یا &lt;/font&gt;&lt;font size="2"&gt;خنده جوابم را می‌دادند. یکی هم گفت چون مردم مالزی خیلی اجتماعی هستند و از همه‌ی فرصت‌ها برای در جمع بودن، استفاده می‌کنند.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size="2"&gt; &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;strong&gt;رنگ ها&lt;/strong&gt;&lt;img width="168" vspace="0" hspace="0" height="133" border="0" align="left" alt="یک کارگر کنار پیاده رو- بیزنس سنتر شهر کوالالامپور" src="http://nytreporter.files.wordpress.com/2009/09/worker-malaysia.jpg" /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size="2"&gt;لباس های رنگی می پوشند و برعکس ما، لباس های با رنگ های مشکی و طوسی و قهوه ای به ندرت تنشان می کنند. من این عادتشان را خیلی دوست داشتم و بعد از برگشت هم تصمیم گرفتم رنگ های تیره، مخصوصاً مشکی را از میان لباس های حذف کنم. خیلی وقت ها هم که مجبور به پوشیدن رنگهای تیره می شوم، سعی می کنم حداقل مشکی نباشد. [ در عکس یک کارگر را می بینید که کنار خیابان نشسته است. رنگهای لباسش را ببینید و با لباس هایی که کارگران ایارنی می پوشند، مقایسه کنید.]&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;strong&gt;وسایل نقلیه&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;img width="167" vspace="0" hspace="0" height="124" border="0" align="left" alt="مونوریل-کوالالامپور-مالزی" src="http://nytreporter.files.wordpress.com/2009/09/monorail-malaysia.jpg" /&gt;وسایل نقلیه ی متفاوتی در مالزی وجود دارد. من برای اولین بار، در مالزی مونوریل سوار شدم. اما نکته ی جالبتر این که کوالالامپور برای پیاده روی ساخته نشده است! در هیچ جای شهر، پیاده روسازی اصولی نمی بینید. نمی دانم شاید هوای گرم، مجال پیاده روی به مردمش نمی دهد. نکته ی دیگری که برای توریست ها جالب است، موتورسوارها هستند. کاپشن هایشان را برعکس می پوشند و البته زنان موتورسوار هم به چشم می خورند.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;strong&gt;از مینی‌ژوپ تا روسری&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size="2"&gt;مالزی یک کشور اسلامی است اما اجبار مذهبی ندارد. اگر اعتقاد دارید، می‌توانید حجاب داشته باشید و اگر نه، به ضرب چوب و چماق وادارتان نمی‌کنند. مینی‌ژوپ‌پوش‌هایشان در کنار  ‌‎روسری‌به‌سرهایشان راه می‌روند، درس می‌خوانند و زندگی میکنند. هم مسجد دارد هم نایت کلاب و این به خودتان بستگی دارد که کِی، کدام را انتخاب کنید. البته شنیده‌ام که برخی از مسلمانانش با رفتار دولت مخالفند و سنگ کشور مرا به سینه می‌زنند و نمی‌دانند که همین‌ها باعث شده این کشور نه چندان بزرگ &lt;a href="http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8505220575" title="تازه این مطلب مربوط به سال 85است!"&gt;این&lt;/a&gt; درآمد را از صنعت توریسم داشته باشد و کشور من... تبلیغات گسترده‌ی مالزی را در شبکه‌های خارجی دیده‌اید؟!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;strong&gt;چرا سفر به مالزی؟!&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;font size="2"&gt;این روزها، خیلی‌ها مالزی را برای سفر انتخاب می‌کنند و خب غیر از دلایل فرهنگی، چه کشوری بهتر از مالزی وقتی تعداد جاهایی که ایرانیان محترم بدون ویزا می‌توانند تشریف ببرند این قدر زیاد است؟!&lt;/font&gt;&lt;p&gt;&lt;font size="2"&gt;خانمی از آشنایان که دو هفته بعد از من، با اعضای خانواده‌اش،9نفری، رفته بودند در جواب اینکه چرا مالزی را انتخاب کرده است گفت:«می‌خواستم برای اولین سفر خارجی، بچه‌ها- دو دختر 9 و 15 ساله- را جایی ببرم که هم به قول معروف دچار تهاجم فرهنگی نشن، هم انگلیسی صحبت کردن را یاد بگیرن، هم تفریح کنن و هم آثار فرهنگی و باستانی ببینند. خودم هم قبلاً اندونزی رفته بودم گفتم برویم مالزی. اما مثلاً عموی بچه‌ها که دو تا پسر نوجوون هم داره، در اولین سفر خارجی بچه‌ها را برده بود آنتالیا! خب این به نظرم زیاد مناسب نیست. مالزی خیلی خوب بود. بچه‌ها هم خیلی دوست داشتند. »&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size="2"&gt;دختر کوچکش توی صحبت مادر می‌پرد که:« از همه بهتر شهربازیش بود. خیلی خوش گذشت...» دخترک شروع می‌کند به صحبت درباره‌ی بازی‌های مختلف شهربازی و شهرآبی و مایوی اسلامی خریدنشان و ...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size="2"&gt;بعد نوبت به خاله‌ی دخترک می‌رسد. او می‌گوید:« بهترین قسمت سفر، آن روز آخرش بود که هواپیما تاخیر داشت و ما را فرستادند به یک هتل پنج ستاره نزدیک فرودگاه. بچه‌ها دیگه خودشان را کشتند. هم هتل خیلی خوب بود و هم غذاهای سلف سرویسش. یک ناهار و یک شام آنجا بودیم...» &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;font face="Tahoma"&gt;   &lt;img width="130" vspace="0" hspace="0" height="174" border="0" align="baseline" alt="از پنجره ی هتل، برج های دوقولوی معروف کوالالامپور پیدا بود:)" src="http://nytreporter.files.wordpress.com/2009/09/malaysia-kuala-lumpur-twin-tower-from-hotel-room.jpg" /&gt;    &lt;img width="129" vspace="0" hspace="0" height="173" border="0" align="baseline" alt="معبد باتوکیو-مالزی-کوالالامپور- نزدیک سیصد تا پله تا بالای معبد راه بود!" src="http://nytreporter.files.wordpress.com/2009/09/malaysia-kuala-lumpur-bato-cave.jpg" /&gt;    &lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;img width="196" vspace="0" hspace="0" height="110" border="0" align="baseline" alt="دهکده ی فرانسوی ها- زیبا و خوش آب و هوا و خوراک عکاسی:)" src="http://nytreporter.files.wordpress.com/2009/09/malaysia-kuala-lumpur-bukit-tingi.jpg" /&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;font face="Tahoma"&gt;  &lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;strong&gt;تفاوت ما و آن‌ها&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size="2"&gt;مالزی کشور جذابی است. دهکده‌ی فرانسوی‌هایش (بوکیت تینگی)، شهربازی‌اش، رستوران‌های مختلفش، فروشگاه‌های جذابش و همه و همه می‌تواند یک سفر به یادماندنی برایتان بسازد. تازه اگر بتوانید لنکاوی هم بروید که دیگر محشر است، ما که نرفتیم البته! کسی از فامیل اما برایم تعریف کرده که آنجا می‌شود عقاب‌های طلایی و اقیانوس را دید. می‌توانی ببینی، عکس بگیری، خوش بگذارنی.  و بعد وقتی برگشتی به شهرت، ببینی که رود زندگی‌بخش شهرت را کشته‌اند و کسی حق حرف زدن هم ندارد. ببینی که چه طور آنها از هر داشته‌ی کوچکشان بهره می‌برند و ما چه طور تمام داشته‌هایمان را با آخرین قوا با خاک بیکسان می‌کنیم و بعد می‌رویم در رسانه‌ی ملی(!) نطق و خطابه تقدیم ملت می‌کنیم. ببخشید عصبانی‌ام از کشورم، شهرم و تعداد زیاد مسئولان بی‌خردِ فرومایه‌اش. کاش این طور نبودیم. کاش این طور نبودند. کاش می‌فهمیدند که این خاک و این آب بیشتر از عمر دو سه روزه‌ی آنها ارزش دارد.  &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;font face="Tahoma"&gt;&lt;img width="129" vspace="0" hspace="0" height="172" border="0" src="http://nytreporter.files.wordpress.com/2009/09/malaysia-kuala-lumpur-news-agancy.jpg" alt="میز یک خبرنگار در یکی از خبرگزاری های کوالالامپور- روی میز همه چی پیدا میشه حتی یه پشتی کوچیک صورتی!" /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size="2"&gt; &lt;img width="185" vspace="0" hspace="0" height="143" border="0" align="baseline" src="http://nytreporter.files.wordpress.com/2009/09/malaysia-kuala-lumpur-streat-english-cars.jpg" alt="موقع رد شدن از خیابان، حواستان باشد که آنها سیستم انگلیسی دارند!" /&gt; &lt;img width="186" vspace="0" hspace="0" height="139" border="0" src="http://nytreporter.files.wordpress.com/2009/09/malaysia-kuala-lumpur-grafitti-china-town.jpg" alt="گرافیتی‌ها -دیوار نوشته ها- در محله ی چینی ها (چاینا تاون)" /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;strong&gt;پ.ن)&lt;/strong&gt; عکس‌های سفرم را در خبرگزاری ایمنا گذاشته‌ام. از &lt;em&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://imna.ir/IMNA/ImageGalleryAlbum/?o_id=1242"&gt;اینجا&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt; و &lt;em&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://imna.ir/IMNA/ImageGalleryAlbum/?o_id=1247"&gt;اینجا&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt; ببینید.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;font face="Tahoma"&gt;لینک مرتبط: &lt;a href="http://www.sinadaily.com/?p=437"&gt;عید فطر در مالزی و رسم تحسین‌برانگیز آنها در شب عید&lt;/a&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Sep 2009 02:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nafisehinstanford&amp;postid=413</comments>
<dc:creator>nafisehinstanford</dc:creator>
<guid>http://nafisehinstanford.blogfa.com/post-413.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از نوشتن متنفر می‌شوم!</title>
<link>http://nafisehinstanford.blogfa.com/post-410.aspx</link>
<description>
&lt;img vspace="0" hspace="0" border="0" align="left" src="http://nytreporter.files.wordpress.com/2009/08/hate-writing.jpg?w=200&amp;h=200" /&gt;&lt;small&gt;&lt;font face="tahoma"&gt;&lt;font size="2"&gt;گاهی وقت‌ها، متنفر می‌شوم
از نوشتن. درست خواندید! منِ دیوانه‌ی نوشتن، من که گاهی شب‌ها، در
رخت‌خواب هم با چراغ قوه، می‌نویسم تا روحم آرام گیرد و بتوانم بخوابم، من
متنفر می‌شوم از نوشتن، از وبلاگ‌نویسی، از روزنامه نگاری با نام و نشان!&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/small&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;p&gt;&lt;font size="2" face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif"&gt;دلم
می‌خواهد بتوانم ننویسم دیگر یا فقط برای خودم بنویسم، خودِ خودم. دلم
می‌خواهد روزنامه‌نگار بی‌نام یا با نام مستعار باشم فقط.  بس که گاهی
آدم‌ها از حرف‌هایی که فکر می‌کنم خیلی روشن‌اند، استنباط‌های متفاوت،
متضاد و اشتباه می‌کنند. بس که نظرهای عجیب و غریب و ناامیدکننده می‌دهند.
و البته نیک می‌دانم که من فقط بخش کوچکی از این استنباط‌های متفاوت و
متناقض را درمی‌یابم. آنها که نگفتند، ننوشتند، چه؟! آنها چه فکر می‌کنند؟
و این حس وحشتناکی‌ست. حسی که مرا از نوشتن دور می‌کند، می‌ترساند. منِ
عاشق نوشتن را!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;small&gt;&lt;font face="tahoma"&gt;&lt;font size="2"&gt;برای همین است کمتر می‌نویسم اینجا. دیگر حوصله‌ی نوشتن
هم ندارم انگار. باید برای خودم بنویسم، تنها کسی که همان چیزی را که
واقعاً هست، دریافت می‌کند، نه بیشتر، نه کمتر و نه چیزی کاملاً متفاوت!
باید بیشتر تمرین کنم ننوشتن را!&lt;/font&gt; &lt;/font&gt;&lt;/small&gt;&lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 29 Aug 2009 23:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nafisehinstanford&amp;postid=410</comments>
<dc:creator>nafisehinstanford</dc:creator>
<guid>http://nafisehinstanford.blogfa.com/post-410.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قضاوت‌های غیرمنصفانه‌تان روحم را آزرده کرده است!</title>
<link>http://nafisehinstanford.blogfa.com/post-409.aspx</link>
<description>
&lt;div align="right"&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;font face="tahoma"&gt;من نمی‌فهمم آدم‌هایی
را که آدم‌های دور و برشان را براساس قومیت‌هایشان، دسته‌بندی می‌کنند.
نمی‌فهمم وقتی هر قوم را در یک دسته و قالب با خصوصیات مشخص و لایتغیر
می‌ریزند و بعد درباره‌ی آدم‌های متفاوت هر دسته، قضاوت‌های یکسان
می‌کنند. نمی‌فهمم این آدم‌ها را.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من همیشه تمرین کرده‌ام که بدون
قضاوت، بدون پیش‌داوری به آدم‌ها نگاه کنم. به عقایدشان، به رفتارهای
متفاوتشان احترام بگذارم. وقتی حرف می‌زنند، با دقت، بدون قضاوت، گوش کنم.
همیشه دوست داشته‌ام و سعی کرده‌ام که دوستانی با عقاید، علایق، شغل‌ها،
ملیت‌ها، قوم‌ها و ظاهرهای متفاوت داشته‌باشم تا بتوانم، هر روز، از هر
کدام‌شان، چیز جدیدی یاد بگیرم و خودم را، رفتارم را، عقایدم
را و حتی ظاهرم را بهبود ببخشم. اما حالا به این نتیجه رسیده‌ام که آدم‌ها
این دسته چنان بی‌شمارند که اول باید تمرین کنم که عقایدم را، افکارم را و
حتی قومیت و شغل و احساساتم را پنهان کنم. کار سختی‌ست ولی باید یاد
بگیرم. این تنها سپر من است در مقابل قضاوت‌های دردناک و ویران‌کننده‌ی
آنها.&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 29 Aug 2009 22:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nafisehinstanford&amp;postid=409</comments>
<dc:creator>nafisehinstanford</dc:creator>
<guid>http://nafisehinstanford.blogfa.com/post-409.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
