<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>ناله شب</title>
	<atom:link href="http://binaamblog.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://binaamblog.wordpress.com</link>
	<description>گاه و بیگاه نوشته های اردشیر بهاریان</description>
	<lastBuildDate>Sun, 21 Sep 2014 19:01:05 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
		<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
		<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='binaamblog.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://0.gravatar.com/blavatar/ab5b95755a479bcd863ca8c5bf21418e?s=96&#038;d=http%3A%2F%2Fs2.wp.com%2Fi%2Fbuttonw-com.png</url>
		<title>ناله شب</title>
		<link>http://binaamblog.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://binaamblog.wordpress.com/osd.xml" title="ناله شب" />
	<atom:link rel='hub' href='http://binaamblog.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
	<item>
		<title>آخر</title>
		<link>http://binaamblog.wordpress.com/2013/11/16/%d8%a2%d8%ae%d8%b1/</link>
		<comments>http://binaamblog.wordpress.com/2013/11/16/%d8%a2%d8%ae%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 16 Nov 2013 06:20:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[اردشیر]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://binaamblog.wordpress.com/2013/11/16/%d8%a2%d8%ae%d8%b1/</guid>
		<description><![CDATA[راستش رو بخواید اوضاع اونقدرهام بد نیست. اگه بخوام صادق باشم، من فقط روزایی که اعصابم به هم ریخته است به فکر نوشتن می‌افتم تا بخشی از بار روانی چیزایی که تو ذهنم می‌گذره رو تخلیه کنم. وقتی یک نگاهی به تاریخ پست‌های قبلیم می‌اندازم، متوجه می‌شم همه‌ی روزایی که من اینجا چیزی ننوشتم روزای [&#8230;]<img alt="" border="0" src="http://pixel.wp.com/b.gif?host=binaamblog.wordpress.com&#038;blog=15773522&#038;post=478&#038;subd=binaamblog&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p>راستش رو بخواید اوضاع اونقدرهام بد نیست. اگه بخوام صادق باشم، من فقط روزایی که اعصابم به هم ریخته است به فکر نوشتن می‌افتم تا بخشی از بار روانی چیزایی که تو ذهنم می‌گذره رو تخلیه کنم. وقتی یک نگاهی به تاریخ پست‌های قبلیم می‌اندازم، متوجه می‌شم همه‌ی روزایی که من اینجا چیزی ننوشتم روزای خوبی بوده.</p>
<p>به طور مشخص سه روز تعطیلی اخیر روزای بسیار خوبی بود. یه سفر مشهد همراه خانواده داشتم. بعد از حدود یک ماه «گل بانو» رو دیدم. خانواده مشهدیم رو بعد از حدود دو ماه و نیم ملاقات کردم. به تصمیم‌های خوبی رسیدیم و آینده یه کمی مشخص‌تر و روشن‌تر شده.<br />
از اون طرف اگه بخوام از خوبی‌های دیگه این روزا بگم اینه که چک‌های اصلی خونه پاس شده و فقط یه چک کوچولو باقی مونده. این اگر پاس بشه فقط قسط وام مسکن می‌مونه که قاعدتاً رقم بالایی نیست. در نتیجه با توجه به خرید ماشین در یکی دو ماه گذشته و توانایی فروشش در هنگام تحویل خونه، به سادگی می‌شه فرض کرد که همه‌ی مبالغ لازم برای خونه جور شده. پس ما از همین ماه خودمون رو صاحب خونه می‌دونیم. البته صاحب خونه‌ای که هنوز تحویلمون ندادن و قراره تا ۴-۵ ماه آینده تحویل بشه.<br />
کارای خودم تو وزارت علوم هم انجام شده و اجازه جذب بنده به دانشگاه مربوطه ارسال شده. البته یک بدشانسی کوچیک هم آوردم و اونم اینه که دانشگاه مورد نظر شرط گذاشته که یک ترم حتماً باید به صورت حق التدریسی اونجا درس بدم. اونم ایشالا مشکلی نخواهد بود.<br />
واما در مورد رابطه، بزرگترین شانس من اینه که اکرم پایه همه چیز من هست. پایه خوبی‌هام، خوش‌گذرونی‌هام، علایقم، اعتقاداتم، بدی‌هام، نداری‌هام، شرایط غیر پایدارم، بدبختی‌هام، غر زدن‌هام، کار نکردن‌هام و&#8230; توی رابطه آروم آروم داریم به بلوغ می‌رسیم به زعم من. درک می‌کنیم که زندگی بالا و پایین داره. روزای خوبمون رو تا حد امکان کش می‌دیم و جفتمون سعی می‌کنیم روزهای بدمون رو کوتاه و کوتاهتر کنیم.<br />
اکرم برای تولدم یه سه تار بهم هدیه داده و یک شال گردن که خودش بافته. بزرگترین تشویق برای من بوده برای شروع موسیقی. قراره وقتی رفتیم ساری عصرهای پنجشنبه بریم «فریم» و من ساز بزنم و اون عکاسی کنه. دلم می‌خواست می‌تونستم برای تشکر ازش، اسمش رو توی یک کلاس نقاشی بنویسم. شاید هم البته برای تولدش همچین کاری کردم. این چند روزی که مشهد بودیم، اکرم بازم یه چشمه از هنرش رو، رو کرد و با ذغال و روی یک سنگ ظرف مدت حدود ۲ دقیقه بازم چهره منو نقاشی کرد. خیلی دلم می‌خواد شرایطی رو مهیا کنیم که اون بتونه عکاسی و نقاشی رو به صورت پیگیر کار کنه و البته من هم موسیقی رو. در حال حاضر این شاید یکی از بزرگترین آرزوهای زندگیمه.<br />
در هر صورت زندگی واقعی فارغ از اتفاقات بد دنیای مجازی در جریانه. خیلی شیرین و خوبه. بزرگترین خوبیش اینه که هر بار با هر اتفاق مثبت و منفی که برای خودت یا اطرافیانت می‌افته، بیش از پیش مطمئن می‌شی انتخابت درست بوده.</p><br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/binaamblog.wordpress.com/478/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/binaamblog.wordpress.com/478/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://pixel.wp.com/b.gif?host=binaamblog.wordpress.com&#038;blog=15773522&#038;post=478&#038;subd=binaamblog&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://binaamblog.wordpress.com/2013/11/16/%d8%a2%d8%ae%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/c930f31fcf4c2b23a65f9734973ff3c5?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">binaamblog</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>پیش نویس ۲</title>
		<link>http://binaamblog.wordpress.com/2013/11/09/%d9%be%db%8c%d8%b4-%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3-%db%b2/</link>
		<comments>http://binaamblog.wordpress.com/2013/11/09/%d9%be%db%8c%d8%b4-%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3-%db%b2/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 09 Nov 2013 12:15:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[اردشیر]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://binaamblog.wordpress.com/2013/11/09/%d9%be%db%8c%d8%b4-%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3-%db%b2/</guid>
		<description><![CDATA[زندگی‌ پر شده است از پیش نویس. پیش‌نویس ایمیل‌های فرستاده نشده، پیامک‌ها و حرف‌های زده نشده. پیش‌نویس کارهای شروع شده ولی به سرانجام نرسیده. وجود این پیش‌نویس‌ها در نوع خود اشکالی ندارد. همان جزیره‌ی خصوصی است که فقط خودمان ازش با خبریم. ولی بزرگ شدن این جزیره و زیاد شدن روز به روز این پیش‌نویس‌هاست [&#8230;]<img alt="" border="0" src="http://pixel.wp.com/b.gif?host=binaamblog.wordpress.com&#038;blog=15773522&#038;post=477&#038;subd=binaamblog&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p>زندگی‌ پر شده است از پیش نویس. پیش‌نویس ایمیل‌های فرستاده نشده، پیامک‌ها و حرف‌های زده نشده. پیش‌نویس کارهای شروع شده ولی به سرانجام نرسیده.<br />
وجود این پیش‌نویس‌ها در نوع خود اشکالی ندارد. همان جزیره‌ی خصوصی است که فقط خودمان ازش با خبریم. ولی بزرگ شدن این جزیره و زیاد شدن روز به روز این پیش‌نویس‌هاست که مرا به وحشت انداخته است.</p><br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/binaamblog.wordpress.com/477/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/binaamblog.wordpress.com/477/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://pixel.wp.com/b.gif?host=binaamblog.wordpress.com&#038;blog=15773522&#038;post=477&#038;subd=binaamblog&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://binaamblog.wordpress.com/2013/11/09/%d9%be%db%8c%d8%b4-%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3-%db%b2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/c930f31fcf4c2b23a65f9734973ff3c5?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">binaamblog</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>تاوان</title>
		<link>http://binaamblog.wordpress.com/2013/11/04/%d8%aa%d8%a7%d9%88%d8%a7%d9%86/</link>
		<comments>http://binaamblog.wordpress.com/2013/11/04/%d8%aa%d8%a7%d9%88%d8%a7%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 04 Nov 2013 05:41:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[اردشیر]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://binaamblog.wordpress.com/2013/11/04/%d8%aa%d8%a7%d9%88%d8%a7%d9%86/</guid>
		<description><![CDATA[من دارم تاوان اشتباه یه عده دیگه رو پس می‌دم. من «باید» تاوان اشتباه یه عده دیگه رو پس بدم. این سرنوشت منه و گریزی هم ازش نیست. دیگران مجبور به این کار نیستن. دیگران همچین وظیفه‌ای ندارن. دیگران نباید سنگ زیرین آسیاب باشن. هیچ کس دیگه‌ای نباید تو این مسئله دخیل بشه.<img alt="" border="0" src="http://pixel.wp.com/b.gif?host=binaamblog.wordpress.com&#038;blog=15773522&#038;post=476&#038;subd=binaamblog&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p>من دارم تاوان اشتباه یه عده دیگه رو پس می‌دم. من «باید» تاوان اشتباه یه عده دیگه رو پس بدم. این سرنوشت منه و گریزی هم ازش نیست.<br />
دیگران مجبور به این کار نیستن. دیگران همچین وظیفه‌ای ندارن. دیگران نباید سنگ زیرین آسیاب باشن. هیچ کس دیگه‌ای نباید تو این مسئله دخیل بشه.</p><br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/binaamblog.wordpress.com/476/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/binaamblog.wordpress.com/476/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://pixel.wp.com/b.gif?host=binaamblog.wordpress.com&#038;blog=15773522&#038;post=476&#038;subd=binaamblog&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://binaamblog.wordpress.com/2013/11/04/%d8%aa%d8%a7%d9%88%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/c930f31fcf4c2b23a65f9734973ff3c5?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">binaamblog</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>آینده</title>
		<link>http://binaamblog.wordpress.com/2013/11/03/%d8%a2%db%8c%d9%86%d8%af%d9%87/</link>
		<comments>http://binaamblog.wordpress.com/2013/11/03/%d8%a2%db%8c%d9%86%d8%af%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 03 Nov 2013 08:55:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[اردشیر]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://binaamblog.wordpress.com/2013/11/03/%d8%a2%db%8c%d9%86%d8%af%d9%87/</guid>
		<description><![CDATA[برنامه ریزی برای آینده برام به شکل مضحکی بی معنی شده!<img alt="" border="0" src="http://pixel.wp.com/b.gif?host=binaamblog.wordpress.com&#038;blog=15773522&#038;post=475&#038;subd=binaamblog&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p>برنامه ریزی برای آینده برام به شکل مضحکی بی معنی شده!</p><br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/binaamblog.wordpress.com/475/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/binaamblog.wordpress.com/475/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://pixel.wp.com/b.gif?host=binaamblog.wordpress.com&#038;blog=15773522&#038;post=475&#038;subd=binaamblog&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://binaamblog.wordpress.com/2013/11/03/%d8%a2%db%8c%d9%86%d8%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/c930f31fcf4c2b23a65f9734973ff3c5?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">binaamblog</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>امنیت</title>
		<link>http://binaamblog.wordpress.com/2013/10/30/%d8%a7%d9%85%d9%86%db%8c%d8%aa/</link>
		<comments>http://binaamblog.wordpress.com/2013/10/30/%d8%a7%d9%85%d9%86%db%8c%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 30 Oct 2013 11:58:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[اردشیر]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://binaamblog.wordpress.com/2013/10/30/%d8%a7%d9%85%d9%86%db%8c%d8%aa/</guid>
		<description><![CDATA[یه گوشه‌ی امنی بود. همکف شرکت تو همون اتاق بده که هواش همیشه گرفته است و هیچ تهویه‌ای نداره. اون میز کناری. وقتی وارد می‌شی گوشه مقابل سمت راست. یه گوشه امنی بود برام که برای فرار از همه‌ی دغدغه‌ها و اعصاب خوردی‌های بیرون، به اون پناه می‌بردم. هدفون تو گوش و در حال نوشتن [&#8230;]<img alt="" border="0" src="http://pixel.wp.com/b.gif?host=binaamblog.wordpress.com&#038;blog=15773522&#038;post=474&#038;subd=binaamblog&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p>یه گوشه‌ی امنی بود. همکف شرکت تو همون اتاق بده که هواش همیشه گرفته است و هیچ تهویه‌ای نداره. اون میز کناری. وقتی وارد می‌شی گوشه مقابل سمت راست. یه گوشه امنی بود برام که برای فرار از همه‌ی دغدغه‌ها و اعصاب خوردی‌های بیرون، به اون پناه می‌بردم. هدفون تو گوش و در حال نوشتن کد سی‌پلاس‌پلاس. از همه‌ی دنیا فارغ می‌شدم و به هیچ چیز دیگه‌ای فکر نمی‌کردم.<br />
دو سه روزه که اونم ندارم. خودم خرابش کردم. وقتی تو اون موقعیت پاراگراف بالا قرار می‌گیرم، نه تنها راحت نمی‌شم که استرس‌هام خیلی هم بیشتر می‌شه. خیلی بیشتر</p><br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/binaamblog.wordpress.com/474/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/binaamblog.wordpress.com/474/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://pixel.wp.com/b.gif?host=binaamblog.wordpress.com&#038;blog=15773522&#038;post=474&#038;subd=binaamblog&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://binaamblog.wordpress.com/2013/10/30/%d8%a7%d9%85%d9%86%db%8c%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/c930f31fcf4c2b23a65f9734973ff3c5?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">binaamblog</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>تکرار</title>
		<link>http://binaamblog.wordpress.com/2013/10/27/%d8%aa%da%a9%d8%b1%d8%a7%d8%b1/</link>
		<comments>http://binaamblog.wordpress.com/2013/10/27/%d8%aa%da%a9%d8%b1%d8%a7%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 27 Oct 2013 14:36:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[اردشیر]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://binaamblog.wordpress.com/2013/10/27/%d8%aa%da%a9%d8%b1%d8%a7%d8%b1/</guid>
		<description><![CDATA[واضح است که باید خوشحال باشم. رها کردن تهران با آن همه دود و کثیفی و ترافیک و استرس و فشار باید خوشحال کننده باشد. به درآمدی نصف درآمد فعلیم هم راضیم. بروم و جایی زندگی کنم که شب‌هایی مثل امشب نیاز به کافه نباشد. با نیم ساعت رانندگی برسم به یک جنگل بکر و [&#8230;]<img alt="" border="0" src="http://pixel.wp.com/b.gif?host=binaamblog.wordpress.com&#038;blog=15773522&#038;post=473&#038;subd=binaamblog&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p>واضح است که باید خوشحال باشم. رها کردن تهران با آن همه دود و کثیفی و ترافیک و استرس و فشار باید خوشحال کننده باشد. به درآمدی نصف درآمد فعلیم هم راضیم. بروم و جایی زندگی کنم که شب‌هایی مثل امشب نیاز به کافه نباشد. با نیم ساعت رانندگی برسم به یک جنگل بکر و بی سرو صدا. فقط همین.<br />
دستاورد بزرگی برای من خواهد بود بعد از چهارسال و اندی زندگی در لجنزار تهران. لجنزار از این لحاظ که هر چه بیشتر درش بمانی بیشتر فرو می‌روی و رهایی‌ات سخت‌تر می‌شود. ولی خب آدمیزاد است دیگر. گاهی حالش دست خودش هم نیست.<br />
به این فکر می‌کنم که می‌توانستیم -وشاید هنوز هم می‌توانیم- خانه‌ی بزرگتری داشته باشیم. که آپارتمان نباشد که حیاط داشته باشد. که بشود شبها در حیاطش به آسمان نگاه کرد و ستاره‌ها را شمرد.<br />
فکر می‌کنم چه چیزهایی را از دست داده‌ام. دیگران چه‌ها را از دست داده‌اند. اینکه در ذهن پدر و مادر چه می‌گذرد هیچ ربطی به آنچه در ذهن فرزندانشان می‌گذرد ندارد. شاید خوشحال باشند ولی من دلم نمی‌خواهد سوار ماشینی بشوم که به قیمت خانه پدری تمام شده یا مثلاً ظرف‌های خانه‌ام را در ماشینی بشویم که به قیمت تا نیمه شب کار کردن پدر خانمم خریداری شده است. ترجیح می‌دم ظرف‌هایم را با دست بشویم و با تاکسی سر کارم بروم ولی مطمئن باشم بابا و مامان در خانه خودشان زندگی می‌کنند و آن دیگر پدر و مادر ۸ شب به خانه بر می‌گردند و ماشین مدل بالاتری می‌خرند.<br />
اینکه دیگران چه کردند و چه می‌کنند به من ارتباطی پیدا نمی‌کند. من باید حق فرزندی را خود به جا آورم. باید جلوی همه‌ی خواسته‌های دیگران بایستم. ذره ذره خورد شدن خودم را می‌بینم. مسئله مالی کوچکترین بخش قضیه است. پدر و مادر هم حق دارند حس کنند که برخی آدم‌ها به یادشان هستند و هوایشان را دارند. که فرزندان در حال دوشیدنشان نیستند. که تکیه‌گاهند. عصای پیری‌اند.<br />
یاد روزی می‌افتم که بابا به پنجاه سالگی رسیده بود. می‌گفت اواخر عمرم است. بیشتر از ۷۰ سال که زنده نمی‌مانیم. کاش می‌توانستیم کاری کنیم که حداقل یک روز کمر راست کنند و اعصاب آرام داشته باشند. که تا نصفه شب سرکار نباشند و خیالشان راحت باشد که فلانی هست و حواسش هست و مدیریت می‌کند.<br />
کار به جایی رسیده که انگار مسابقه است. هر کی بیشتر بکند برنده است. «آنها فلان کردند پس ما بهمان کنیم». کمر به کشتن عاطفه بسته‌ایم. بدون هماهنگی قبلی با هم هم‌آهنگ شدیم که عده‌ای را به خاک سیاه بنشانیم. و داریم موفق می‌شویم.<br />
حالا من از تهران می‌روم. با درآمدی شاید کمی بیشتر از نصف درآمد این روزهای تهرانم. او هم می‌اید که شروع کنیم. آینده را تصور می‌کنیم که فلان می‌شود و بهمان می‌کنیم و خوش می‌گذرد. اما کاش فکر می‌کردیم که چه کسانی خون دل خورده‌اند، شب بیداری کشیده‌اند و روزها جان کنده‌اند که به اینجا برسیم. به مرز سی سال رسیده‌ایم و انگار هنوز نوبت ما نشده است. هنوز نشده&#8230;<br />
*<br />
اینکه تصور می‌کنیم راهمان اشتباه است بسیار درست و اینکه نمی‌توانیم آن را تغییر دهیم بسیار نادرست است. همه‌ی تلاشم را کرده‌ام که این تصور را از زندگیم دور کنم. ولی نمی‌شود. ظاهراً اراده‌ای در کار نیست. رفتن به دنبال علاقه‌ها کار نشدنی‌ای نیست. شاید بگویی سخت است. می‌پذیرم ولی می‌گویم نشدنی نیست. همت می‌خواهد و اراده. برایش هم باید از همین امروز شروع کرد. با دلخوشی‌های کوچک.<br />
*<br />
من اما ادامه می‌دهم&#8230;[این خط به خاطر رسیدن یک پیامک ساده که از ۷ صبح منتظرش بودم با وقفه روبه‌رو شد] من اما ادامه می‌دهم و هرکاری که به نظرم درست بیاید انجام خواهم داد. از شنیدن انتقاد و پذیرش اشتباه هیچ ترسی ندارم. همانطور که تاکنون بوده‌ام. ولی هر کاری که به نظرم درست بیاید انجام خواهم داد.<br />
این آخر هفته هم باید ساری باشم هم مشهد! کاش می‌توانستم خود را برای مدت کوتاهی کپی کنم که به همه‌ی کارهای این روزایم برسم</p><br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/binaamblog.wordpress.com/473/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/binaamblog.wordpress.com/473/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://pixel.wp.com/b.gif?host=binaamblog.wordpress.com&#038;blog=15773522&#038;post=473&#038;subd=binaamblog&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://binaamblog.wordpress.com/2013/10/27/%d8%aa%da%a9%d8%b1%d8%a7%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/c930f31fcf4c2b23a65f9734973ff3c5?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">binaamblog</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>خبر</title>
		<link>http://binaamblog.wordpress.com/2013/10/26/%d8%ae%d8%a8%d8%b1/</link>
		<comments>http://binaamblog.wordpress.com/2013/10/26/%d8%ae%d8%a8%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 26 Oct 2013 10:53:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[اردشیر]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://binaamblog.wordpress.com/2013/10/26/%d8%ae%d8%a8%d8%b1/</guid>
		<description><![CDATA[یک هر خبر خوشی الزاماً خوشحال‌کننده نیست. مثل روزی که فهمیدم به خاطر چشمم سربازی رو معاف می‌شم. مثل امروز دو بعد از گذشت یک هفته فراموش نکردم. زخمش مونده. قضیه‌ی میخه و دیوار سه آخرین ضربه رو محکم تر بزن<img alt="" border="0" src="http://pixel.wp.com/b.gif?host=binaamblog.wordpress.com&#038;blog=15773522&#038;post=472&#038;subd=binaamblog&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p>یک<br />
هر خبر خوشی الزاماً خوشحال‌کننده نیست.<br />
مثل روزی که فهمیدم به خاطر چشمم سربازی رو معاف می‌شم. مثل امروز<br />
دو<br />
بعد از گذشت یک هفته فراموش نکردم. زخمش مونده. قضیه‌ی میخه و دیوار<br />
سه<br />
آخرین ضربه رو محکم تر بزن</p><br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/binaamblog.wordpress.com/472/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/binaamblog.wordpress.com/472/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://pixel.wp.com/b.gif?host=binaamblog.wordpress.com&#038;blog=15773522&#038;post=472&#038;subd=binaamblog&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://binaamblog.wordpress.com/2013/10/26/%d8%ae%d8%a8%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/c930f31fcf4c2b23a65f9734973ff3c5?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">binaamblog</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>این روزها</title>
		<link>http://binaamblog.wordpress.com/2013/10/21/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7-3/</link>
		<comments>http://binaamblog.wordpress.com/2013/10/21/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7-3/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 21 Oct 2013 10:39:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[اردشیر]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://binaamblog.wordpress.com/2013/10/21/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7-3/</guid>
		<description><![CDATA[به کسی احتیاج دارم که شبا وقتی می‌رم خونه بشینیم چایی بخوریم و از وضعیت الآنم بگم. سیر تا پیازش رو. بعد بزنه رو شونه‌ام بگه: غصه نخور درست می‌شه. فقط همینو بگه برام کافیه. یکی که آدم رو امیدوار کنه و از آینده و گذر زمان منو نترسونه. کسی که حرفش نشون بده می‌دونه [&#8230;]<img alt="" border="0" src="http://pixel.wp.com/b.gif?host=binaamblog.wordpress.com&#038;blog=15773522&#038;post=471&#038;subd=binaamblog&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p>به کسی احتیاج دارم که شبا وقتی می‌رم خونه بشینیم چایی بخوریم و از وضعیت الآنم بگم. سیر تا پیازش رو. بعد بزنه رو شونه‌ام بگه: غصه نخور درست می‌شه. فقط همینو بگه برام کافیه.<br />
یکی که آدم رو امیدوار کنه و از آینده و گذر زمان منو نترسونه. کسی که حرفش نشون بده می‌دونه منم گذر زمان رو دارم حس می‌کنم. منم نگرانم. منم اعصاب ندارم</p><br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/binaamblog.wordpress.com/471/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/binaamblog.wordpress.com/471/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://pixel.wp.com/b.gif?host=binaamblog.wordpress.com&#038;blog=15773522&#038;post=471&#038;subd=binaamblog&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://binaamblog.wordpress.com/2013/10/21/%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7-3/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/c930f31fcf4c2b23a65f9734973ff3c5?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">binaamblog</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>حس تعلق</title>
		<link>http://binaamblog.wordpress.com/2013/10/08/%d8%ad%d8%b3-%d8%aa%d8%b9%d9%84%d9%82/</link>
		<comments>http://binaamblog.wordpress.com/2013/10/08/%d8%ad%d8%b3-%d8%aa%d8%b9%d9%84%d9%82/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 08 Oct 2013 15:08:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[اردشیر]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://binaamblog.wordpress.com/2013/10/08/%d8%ad%d8%b3-%d8%aa%d8%b9%d9%84%d9%82/</guid>
		<description><![CDATA[دوستی در فیسبوک به این مطلب لینک داده تا بچه‌هایی که در فکر مهاجرت هستند، قدری بیشتر تامل کنند. من کل متن را خواندم و زیاد نظری راجع به‌ش ندارم چرا که تجربه‌ای در این زمینه ندارم. ولی جمله‌ای در آن دیدم به شدت حس کردم حرف دل من است: «بدون حس تعلق از زیبایی، [&#8230;]<img alt="" border="0" src="http://pixel.wp.com/b.gif?host=binaamblog.wordpress.com&#038;blog=15773522&#038;post=470&#038;subd=binaamblog&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p>دوستی در فیسبوک به <a href="http://nesvan1.wordpress.com/2013/09/27/%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%87%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF/">این مطلب</a> لینک داده تا بچه‌هایی که در فکر مهاجرت هستند، قدری بیشتر تامل کنند. من کل متن را خواندم و زیاد نظری راجع به‌ش ندارم چرا که تجربه‌ای در این زمینه ندارم. ولی جمله‌ای در آن دیدم به شدت حس کردم حرف دل من است: «بدون حس تعلق از زیبایی، نظم و آزادی اطرافتان بهره‌ی چندانی نمی برید چون اینها «مال» شما نیست.»<br />
برای لذت بردن بعضی اوقات فقط کافی‌است احساس تعلق کنید. بارها شده که در جمع‌های شادی بودیم و از شادی دیگران نصیب چندانی نبردیم چرا که حس نمی‌کردیم شادی آنها مال ما هم هست. گریزی هم نیست. احساس آدمی‌است دیگر. ولی در برخی موارد آدم‌ها حداقل سعی می‌کنند حس تعلق کنند. در جمع جدیدی قرار می‌گیرند که آدم‌های آنجا برایشان غریبه‌اند. سعی می‌کنند آنها را از خود بدانند و در شادی‌شان سهیم شوند.<br />
برای من این‌جور آدمها قابل احترامند. کسانی که می‌دانم در دلشان هزار درد و رنج است ولی وقتی شادی یک یا چند نفر را می‌بینند به سرعت در آن شادی حل می‌شوند. در مقابل کسانی هم هستند که کاملاً برعکسند. خنثی نیستند بلکه گارد دارند. به شدت در جمع‌های جدید خود را گوشه‌گیر می‌کنند و تماماً سعی دارند که این خدای ناکرده این حس تعلق در آنها زنده نشود. «من که دیگه اینا رو نمی‌بینم. برا چی باهاشون قاطی بشم؟»<br />
من حق ندارم آدم‌های اطرافم را قضاوت کنم. ولی نمی‌دانم مرز این قضاوت کجاست. درون من نسبت به همه‌ی آدم‌های اطرافم حسی وجود دارد. نمی‌دانم اگر این حس را بهشان بگویم می‌شود قضاوت یا داشتن این حس ذاتاً قضاوت است؟ حالا هر چه. الآن دوست دارم از این حسم بگویم. می‌خواهد اخلاقی باشد یا نباشد. حس من در مورد آدم‌های دسته دوم یک سری آدم روشنفکرنما است. کسانی که سعی دارند خود را تافته جدا بافته نشان دهند و ژست غمگین بودن خود را -که لازمه روشنفکری در جامعه من است- همه جا حفظ کنند.<br />
حس تعلق کردن گاهی زیاد سخت نیست. وقتی درون جمعی قرار گرفته‌ای که دلیلی برایش وجود دارد، یعنی آنچنان هم تافته جدا بافته نیستی، می‌توانی به همان جمع احساس تعلق کنی.<br />
این مزخرفات الآن برای من ۲۷ ساله بسیار بدیهی به نظر می‌رسد، چیزی که ۱۰ سال پیش نبود. من نمی‌توانستم به جمع همکلاسی‌های دوران دبیرستانم احساس تعلق کنم چون ۱۰ سال پیش بود&#8230;</p><br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/binaamblog.wordpress.com/470/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/binaamblog.wordpress.com/470/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://pixel.wp.com/b.gif?host=binaamblog.wordpress.com&#038;blog=15773522&#038;post=470&#038;subd=binaamblog&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://binaamblog.wordpress.com/2013/10/08/%d8%ad%d8%b3-%d8%aa%d8%b9%d9%84%d9%82/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/c930f31fcf4c2b23a65f9734973ff3c5?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">binaamblog</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>تاخیر</title>
		<link>http://binaamblog.wordpress.com/2013/09/29/%d8%aa%d8%a7%d8%ae%db%8c%d8%b1/</link>
		<comments>http://binaamblog.wordpress.com/2013/09/29/%d8%aa%d8%a7%d8%ae%db%8c%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 28 Sep 2013 22:32:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[اردشیر]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://binaamblog.wordpress.com/?p=468</guid>
		<description><![CDATA[کارهایی هست که مدت‌ها پیش باید انجام‌شان می‌دادم. خوش خیال فکر می‌کردم که نیازی نیست. و مشخصاً چوب این خوش خیالی را هم خوردم. چندین بار. مدتی پیش مقدار بسیار کمی از این کار را انجام دادم. امشب اما حس می‌کنم هر چه زودتر باید ادامه دهم. همین فردا خوب است. فردا باید کمی از [&#8230;]<img alt="" border="0" src="http://pixel.wp.com/b.gif?host=binaamblog.wordpress.com&#038;blog=15773522&#038;post=468&#038;subd=binaamblog&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<div dir="rtl">کارهایی هست که مدت‌ها پیش باید انجام‌شان می‌دادم. خوش خیال فکر می‌کردم که نیازی نیست. و مشخصاً چوب این خوش خیالی را هم خوردم. چندین بار.</div>
<div dir="rtl">مدتی پیش مقدار بسیار کمی از این کار را انجام دادم. امشب اما حس می‌کنم هر چه زودتر باید ادامه دهم. همین فردا خوب است. فردا باید کمی از کارم بزنم و این قضیه را تمامش کنم.</div>
<div dir="rtl">مسائلی که از دید من ساده‌اند، خیلی وقت ها بسیار هم مهم‌اند</div><br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/binaamblog.wordpress.com/468/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/binaamblog.wordpress.com/468/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://pixel.wp.com/b.gif?host=binaamblog.wordpress.com&#038;blog=15773522&#038;post=468&#038;subd=binaamblog&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://binaamblog.wordpress.com/2013/09/29/%d8%aa%d8%a7%d8%ae%db%8c%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/c930f31fcf4c2b23a65f9734973ff3c5?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">binaamblog</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
