<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" version="2.0">

<channel>
	<title>نم نمک - جانم فدای 'امام نقی (ع)'</title>
	
	<link>http://www.namnamak.ir</link>
	<description>یکی از مدام باران‌های بی‌سرایش به تنگ آمده …. در فکر تعویض چشم‌ها</description>
	<lastBuildDate>Sun, 20 May 2012 10:47:45 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.2.1</generator>
		<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/rss+xml" href="http://feeds.feedburner.com/namak" /><feedburner:info xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" uri="namak" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><item>
		<title>وی در خانواده ای مذهبی…</title>
		<link>http://www.namnamak.ir/?p=1632</link>
		<comments>http://www.namnamak.ir/?p=1632#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 20 May 2012 09:23:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نمک</dc:creator>
				<category><![CDATA[من و من]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.namnamak.ir/?p=1632</guid>
		<description><![CDATA[سلام گیرم که مادر هم تمام زور دست های خسته اش را برای خط اتوی لباست زده باشد. کفش های کتانی و شلوارِ رنگ و رو رفته ی جین، البته برای یک پسر بچه ی چهار- پنج ساله ترکیب قشنگی نمیسازد با لباس سبزرنگ آکاری که یقه اش را تا دکمه آخر بسته باشی. خصوص [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام</p>
<p style="text-align: justify;">گیرم که مادر هم تمام زور دست های خسته اش را برای خط اتوی لباست زده باشد.<br />
کفش های کتانی و شلوارِ رنگ و رو رفته ی جین، البته برای یک پسر بچه ی چهار- پنج ساله ترکیب قشنگی نمیسازد با لباس سبزرنگ آکاری که یقه اش را تا دکمه آخر بسته باشی. خصوص آنکه لباس گَل و گشاد از زور بلندی، مثل دامن جلوی پایت چین هم بردارد.</p>
<p style="text-align: justify;">اما به نظرم آن صورت گرد و آفتاب نخورده، با موهای نسبتا بلند مدل دار، کفایت می کرد تا هر کسی به راحتی بفهمد در خانه ای کم جمعیت که یک خواهرِ خوش سلیقه ی برادر دوست تنها فرزند دیگر آن خانواده است، بزرگ می شوی. خواهری اگرچه دوست اما رقیب در تمام روزهای کودکانه ی علم آموزی و جهت گیری.</p>
<p style="text-align: justify;">آن روزهای شیما فراموش ناشدنی است. یادم هست سادگی سر و ظاهرش را و اینکه هیچوقت وضع لباسش به ز من نبود.<br />
فرم طوسی بدرنگ مدرسه اش با آن مقنعه ی چانه دار مشکی که دایما جای چانه اش به سمت گوش راست میچرخید و تمام انضباط و سلیقه اش را لابه لای تارهای نازکِ موی یک دست قهوه ای اش توی صورت میپاشید.<br />
آن روزها مادرم مدام وسیله ای میخرید و کادوپیچ به مدرسه ی شیما می برد تا معلم کلاس اولش در ازای حفظ هر دو سه سوره، یک جایزه به او بدهد.<br />
مادر نمیدانست که من راز جایزه های مکرر شیما را میدانم و شیما هم قطعا اگر چیزی میدانست، میان بازی های کودکانه ی آن روزها، آنقدر حفظیات قرآن و جایزه های رنگارنگش را به رخ من نمیکشید.</p>
<p style="text-align: justify;">دانستن فرآیند جایزه گرفتن های شیما اما، هرگز باعث نشد که دست از رقابت و بعضا حسادت بردارم؛ یکی از همان روزها قرآن دست گرفتم و با عصبانیت به مادر گفتم: چرا به من قرآن یاد نمیدهید؟ چرا بین بچه هایتان فرق می گذارید؟<br />
و لبخند آن روز مادر که به قاعده ی پیروزی بعد از نتیجه بخشی یک برنامه ریزی چند ساله شیرین بود.</p>
<p style="text-align: justify;">از آن روز دیگر کارمان شده بود چشم به راهی بابا که از کار برگردد و ما بی آنکه ملاحظه خستگی اش را کنیم، قرآن به دست سمت در بدویم و هنوز پاهای مچاله اش را از کفش در نیاورده، هرچه حفظ کرده ایم همان داخل حیاط برایش بخوانیم و جایزه را هم نقدا حساب کنیم.</p>
<p style="text-align: justify;">آغاز طلبگی اگر ‘حفظ الکتاب’ باشد آنچنان که شهید ثانی رحمت الله علیه در ‘منیه المرید’، باب ‘ترتیب العلوم’ فرموده است؛ طلبگی من از همان پنج سالگی شروع شد و هیچ ابایی ندارم که بگویم جرقه ی این آغاز را رقابت و حسادتی بچگانه میان من و خواهرم زد. رقابتی میان دو تیم مختصر که البته مربی هر دویشان مادر بود و پدر، رئیس فدارسیون، داور و خلاصه اسپانسر مالی&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">یک خانواده باید چگونه باشد که بعدتر وقتی مُردیم و خواستند برایمان زندگینامه بنویسند، مثل اغلب زندگینامه ها اینطور شروع کنند؛ ‘وی در خانواده ای مذهبی چشم به جهان گشود&#8230;’</p>
<p>همین! مال هیچکس نیست!</p>
<p>همین مطلب با اندکی ویرایش در روزنامه قدس <a title="طلبه" href="http://www.qudsonline.ir/PDF/6985/10.pdf" target="_blank">+</a></p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/namak/~4/tOMtn5ya6rA" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.namnamak.ir/?feed=rss2&amp;p=1632</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دردسر بی</title>
		<link>http://www.namnamak.ir/?p=1623</link>
		<comments>http://www.namnamak.ir/?p=1623#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 15 May 2012 12:26:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نمک</dc:creator>
				<category><![CDATA[من و او (برای همیشه تعطیل)]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.namnamak.ir/?p=1623</guid>
		<description><![CDATA[سلام خاکی را دیدم که تنها هنرش، پرورش گل بود. نه درخت می‌رویاند، نه سبزه و نه حتی بوته‌ای خیار!! گلی را دیدم که می‌مُرد، از بی‌کسی. درست در کنار خاک&#8230; خاک عاشق گل بود. در گل بیامیزد، عطر شود، بوئیده شود و فهمیده&#8230; خاک بعد از گل دیگر هیچ نرویانید&#8230; می‌بینی رفیق! دوست نداشتن [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام</p>
<p>خاکی را دیدم که تنها هنرش،<br />
پرورش گل بود.</p>
<p>نه درخت می‌رویاند،<br />
نه سبزه<br />
و نه حتی بوته‌ای خیار!!</p>
<p>گلی را دیدم که می‌مُرد،<br />
از بی‌کسی.</p>
<p>درست در کنار خاک&#8230;</p>
<p>خاک عاشق گل بود.<br />
در گل بیامیزد،<br />
عطر شود،<br />
بوئیده شود<br />
و فهمیده&#8230;</p>
<p>خاک بعد از گل دیگر هیچ نرویانید&#8230;</p>
<p>می‌بینی رفیق! دوست نداشتن هم، قدر دوست داشتن مساله ای جدی است.</p>
<h6>پ.ن:<br />
با خودم درگیر بودم که اصلا چیزی به نام &#8220;محبت متقابل&#8221; داریم؟</h6>
<p>همین! مال هیچکس نیست!</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/namak/~4/_ft2QestWJE" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.namnamak.ir/?feed=rss2&amp;p=1623</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>من یک ساواکی هستم</title>
		<link>http://www.namnamak.ir/?p=1612</link>
		<comments>http://www.namnamak.ir/?p=1612#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 26 Feb 2012 20:33:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نمک</dc:creator>
				<category><![CDATA[من و تو]]></category>
		<category><![CDATA[من و من]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.namnamak.ir/?p=1612</guid>
		<description><![CDATA[سلام پرده اول: زانویت را باید تا آن‌جا که می‌شود تا بزنی و پایت را با تمام قدرت توی شکم مچاله کنی. مدام با دقت، چین درست کنی و دور بزنی و هی دست بکشی تا محکم از آب در بیاید&#8230; همسر می‌پرسد: همه‌ی طلبه‌ها با این مشقت و نفس نفس زدن عمامه می‌پیچند؟ من؛ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام</p>
<p>پرده اول:<br />
زانویت را باید تا آن‌جا که می‌شود تا بزنی و پایت را با تمام قدرت توی شکم مچاله کنی.<br />
مدام با دقت، چین درست کنی و دور بزنی و هی دست بکشی تا محکم از آب در بیاید&#8230;</p>
<p>همسر می‌پرسد: <em>همه‌ی طلبه‌ها با این مشقت و نفس نفس زدن عمامه می‌پیچند؟</em><br />
من؛ می‌زنم زیر خنده و پایم شل می‌شود تا عمامه بر هم بخورد&#8230;<br />
روز از نو&#8230;</p>
<p>پر از کلافگی و ملتمسانه از همسر می‌خواهم که اتاق را ترک کند و بگذارد به درد خودم بمیرم!<br />
دوباره دست به کار می‌شوم اما&#8230;<br />
گاهی نمی‌شود که نمی‌شود که نمی‌شود.</p>
<p>خسته می‌شود دست و پایم و مثل روزهای قبل از ملبّس شدنم، تی‌شرت و کاپشن می‌پوشم و سر کار می‌روم.</p>
<p>پرده دوم:<br />
از همان ورودی ساختمان همه با تعجب نگاه می‌کنند.<br />
متعجب‌تر حتی از روزی که برای اولین بار ملبّسم می‌دیدند.<br />
منتهی کسی چیزی نمی‌پرسد.<br />
از نگهبان گرفته تا مسئول دفتر و خلاصه همه و همه&#8230;<br />
می‌گویم لابد رویشان نمی‌شود.</p>
<p>پرده سوم:<br />
تا خرخره مشغول کار هستم که اذان می‌گویند.<br />
از اتاقم به نمازخانه می‌روم.<br />
نمازگزاران طبق معمول زودتر رسیده‌اند.</p>
<p><em>جایی که نماز می‌خوانم، عموم مأمومین طلبه و ملبس هستند.</em></p>
<p>داخل نمازخانه، آقای رئیس که خودش ملبس است و طبق معمول بدون عمامه و تنها با عبا به نمازخانه آمده، بی‌آنکه چیزی بگوید عبایش را به من می‌دهد که همین‌طوری لخت جلو نایستم.<br />
تکبیرالاحرام می‌گویم و نماز خیلی معمولی شروع می‌شود.</p>
<p>رکعت اول تمام نشده، همکار طبقه‌ی بالا <em>یاالله! یاالله!</em> گویان وارد نمازخانه می‌شود و همین‌طور جلوی من که می‌رسد خشکش می‌زند!<br />
بی اعتنا به نگاه جمعیت، عمامه از سرش برمی‌دارد و هنوز به رکوع نرفته گرمی عمامه‌اش را روی سر احساس می‌کنم!</p>
<p>در رکوع اول قبل از ذکر، به خدا می‌گویم: بفرما! شدیم همان آخوند سابق! با عمامه و عبایی که البته زیرش به جای قبا تی‌شرت پوشیده‌ام.<br />
عجب روزگاری برایمان ساخته‌ای&#8230;</p>
<p>پرده چهارم:<br />
نماز معمولی‌تر از همیشه تمام می‌شود و تا جمعیت پراکنده نشده رو می‌کنم بهشان و خاطره‌ای از حضرت امام تعریف می‌کنم که روزی خبر می‌رسد به آقا که تعدادی ساواکی سر درس خارج شما نشسته‌اند و قصد اخلال دارند.<br />
امام رحمت‌الله‌علیه هم دستور می‌دهند راه خروج بسته شود و طلاب همگی عمامه‌ها را باز کنند و از نو ببندند&#8230;<br />
و در آخر ساواکی‌های بخت برگشته که از پیچیدگی پیچاندن عمامه بی‌خبر بوده‌اند لو میروند و&#8230;</p>
<p>خلاصه اینکه گفتم چه نشسته‌اید که امام جماعتتان یک ساواکی است <img src='http://www.namnamak.ir/wp-includes/images/smilies/icon_biggrin.gif' alt=':D' class='wp-smiley' /> </p>
<p>بعد هم از تلاش صبح‌گاهی‌ام برایشان گفتم و عذرخواهی کردم که امروز مجبور شده‌اند به یک طلبه‌ی مکلا اقتدا کنند.</p>
<p>پرده آخر:<br />
اسباب خیر شد.<br />
شکر خدا چند نفری داوطلب شدند که یادم دهند بستن عمامه را اما&#8230;<br />
میان هم‌همه‌ی جماعت، یک حرف راست هم خدمتکار اداره گفت.<br />
خوب که خنده‌های همه تمام شد،<br />
طوری که فقط من بشنوم:<br />
<em>حاجی نمی‌خواد یاد بگیری، همین‌طوری خوشگل‌تر و خوش‌تیپ‌تری&#8230;</em></p>
<p>نمی‌دانم چرا اما حرفش خنده را روی لبم خشکاند.<br />
خیلی زود است برای دلتنگی&#8230; نه؟</p>
<p>همین! مال هیچکس نیست!</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>همین مطلب با اندکی ویرایش در روزنامه قدس <a title="طلبه" href="http://www.qudsonline.ir/PDF/6973/10.pdf" target="_blank">+</a></p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/namak/~4/XVpxe93i2Ow" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.namnamak.ir/?feed=rss2&amp;p=1612</wfw:commentRss>
		<slash:comments>44</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عمو مهدی</title>
		<link>http://www.namnamak.ir/?p=1604</link>
		<comments>http://www.namnamak.ir/?p=1604#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 03 Jan 2012 16:07:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نمک</dc:creator>
				<category><![CDATA[من و او (برای همیشه تعطیل)]]></category>
		<category><![CDATA[من و من]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.namnamak.ir/?p=1604</guid>
		<description><![CDATA[سلام پسری را تصور کن، شانزده ساله، نه شهر که در استانی غریب مثلا آمده درس بخواند، آن هم درس قرآن و دین! پسرک درگیر است، با تمام بیرون خود بر سر درون و با تمام درونش بر سر بیرون. چه باید بخواهد، جز آغوشی پدرانه؟ خاطراتم را مرور می‌کنم، خاطرات زندگی غریبانه‌ام را در [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام</p>
<p>پسری را تصور کن،<br />
شانزده ساله،<br />
نه شهر که در استانی غریب</p>
<p>مثلا آمده درس بخواند،<br />
آن هم درس قرآن و دین!</p>
<p>پسرک درگیر است،<br />
با تمام بیرون خود<br />
بر سر درون<br />
و با تمام درونش<br />
بر سر بیرون.</p>
<p>چه باید بخواهد،<br />
جز آغوشی پدرانه؟</p>
<p>خاطراتم را مرور می‌کنم،<br />
خاطرات زندگی غریبانه‌ام را در قم</p>
<p>عمو مهدی امشب در راه اصفهان است<br />
و مهمان من</p>
<p>خودش نمی‌داند&#8230;</p>
<p>همین! مال هیچکس نیست!</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/namak/~4/HE2stFJzzrM" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.namnamak.ir/?feed=rss2&amp;p=1604</wfw:commentRss>
		<slash:comments>37</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>جریان سیال یک سیل</title>
		<link>http://www.namnamak.ir/?p=1598</link>
		<comments>http://www.namnamak.ir/?p=1598#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 26 Dec 2011 20:14:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نمک</dc:creator>
				<category><![CDATA[من و من]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.namnamak.ir/?p=1598</guid>
		<description><![CDATA[دربِ خانه را که باز می کردم، در این فکر بودم، آنطرف بیرونِ در، چه خبر است؟ باید عادی می نمودم، مثلِ تمام دفعاتی که از خانه اش با انواع و اقسام لبخندهایِ دکوری خداحافظی می کردم. لباسم مثلِ همیشه شیک نبود. دمِ آمدنی حواسم بود که باید لباس معمولی بپوشم؛ اما کرمیِ تهوع آورِ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دربِ خانه را که باز می کردم،<br />
در این فکر بودم،<br />
آنطرف بیرونِ در،<br />
چه خبر است؟</p>
<p>باید عادی می نمودم،<br />
مثلِ تمام دفعاتی که از خانه اش با انواع و اقسام لبخندهایِ دکوری خداحافظی می کردم.</p>
<p>لباسم مثلِ همیشه شیک نبود.<br />
دمِ آمدنی حواسم بود که باید لباس معمولی بپوشم؛ اما کرمیِ تهوع آورِ لباسِ تازه اتو شده، قیافه ام را مثل اسهال می کرد.</p>
<p>اصلش لازم داشتم یک رنگِ گرم بپوشم که بی رنگیِ صورتم توی ذوق کسی نزند.<br />
امان از این خانه!<br />
هیچ جا را انگار نگذاشته اند تو انتخاب کنی.<br />
همیشه یک لباس و تنها یک لباس اتو خورده.<br />
اما این بار نمیشود.<br />
دست توی کمد می کنم و زیرِ لباس ها،<br />
گرم ترین لباسم را از حیث رنگ، بیرون می کشم.</p>
<p>آنقدرها هم بد نیست،<br />
در این خر تو خریِ سر و وضع ها و گونه گونیِ قیافه ها،<br />
گوشه ی خم شده ی یقه اش هم می توانست یک جوری مد تلقی شود.</p>
<p>گُل!<br />
خوب شد یادم نرفت گل بخرم!<br />
اما من که هیچوقت گل نمی خریدم!<br />
نکند همسایه ها نظرم را در مورد مردهایی که گل می خرند شنیده باشند!<br />
یعنی حالا پیش خودشان چه می گویند؟<br />
نمیگویند مردک، آخرش به این فکر افتاد که خودش هم باید پشتِ سلیقه ی یک گل فروش پنهان شود؟</p>
<p>الان اما اصلا جای این فکرها نیست،<br />
نباید به کسی نگاه کنم!<br />
سرت را پایین بیانداز&#8230;</p>
<p>اما نه!<br />
چرا هر چه می کنم، نمیتوانم نگاه نکنم؟<br />
اصلا هر چه نگاه می کنم،<br />
کسی لباسِ غیرِ معمول نپوشیده.</p>
<p>وای که هیچ یادم نبود،<br />
دسته گلی به آن بزرگی،<br />
در این فصلِ سرما و گرانی و کسادیِ گل فروشی ها،<br />
خودش می توانست کلی شک برانگیز باشد.</p>
<p>خدای من!<br />
دانه دانه چروک های لباسم را،<br />
فرو میرود توی جگرم!</p>
<p>نکند یقه ی چروکم کسی را مشکوک کند!؟</p>
<p>ای لعنت به این شهر<br />
چرا تاکسی نیست؟<br />
اصلش من شانس ندارم،<br />
هیچوقت موقعی که عجله داشته ام تاکسی به موقع نرسیده.<br />
به اقبال من باشد،<br />
اینقدر باید بایستم تا بوی گند جنازه محله را بردارد&#8230;</p>
<p>کاش نیامده بودم،<br />
کاش به جای چاقو همان چوب را همراه آورده بودم.<br />
مرگ کمی زیادش بود.</p>
<p>برگردم،<br />
تا دیر نشده&#8230;</p>
<p>فرداست که بوی کثافت مردم را متوجه خانه اش کند،<br />
زودتر برگردم،<br />
فردا لابد او هم میآید،<br />
لااقل او نفهمد چه کسی اول مرده.</p>
<p>برگردم،<br />
تا دیر نشده&#8230;</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/namak/~4/A0Sa8_2DXsI" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.namnamak.ir/?feed=rss2&amp;p=1598</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>انسانیت</title>
		<link>http://www.namnamak.ir/?p=1587</link>
		<comments>http://www.namnamak.ir/?p=1587#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 08 Dec 2011 18:08:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نمک</dc:creator>
				<category><![CDATA[من و او (برای همیشه تعطیل)]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.namnamak.ir/?p=1587</guid>
		<description><![CDATA[سلام حکایت این روزهای من، حکایت روزه‌داری‌ست که خوف ضرر کرده و امر برایش دائر شده میان وجوب و حرمت. تأملش باید؛ تا بفهمد خوف عقلایی نبوده و وجوب بر ذمّه، یا مظنه‌ی ضرر دهد و حکم بر حرمت. و قوز بالا قوز وسعت محدود تأملم؛ خودش شده تکلیف بما لایطاق! این قاعده دوری و این [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام</p>
<div>
<p>حکایت این روزهای من،<br />
حکایت روزه‌داری‌ست که خوف ضرر کرده<br />
و امر برایش دائر شده میان وجوب و حرمت.</p>
<p>تأملش باید؛</p>
<p>تا بفهمد خوف عقلایی نبوده و وجوب بر ذمّه،<br />
یا مظنه‌ی ضرر دهد و حکم بر حرمت.</p>
<p>و قوز بالا قوز<br />
وسعت محدود تأملم؛<br />
خودش شده تکلیف بما لایطاق!</p>
<p>این قاعده دوری<br />
و این قاعده رغبت.</p>
<p>و تنها طرف معلوم مغالطه این،<br />
که آخرِ برزخِ مرا ندیدنت،<br />
خوب معلوم است&#8230;</p>
<p>دلتنگی،<br />
یا فراموشی!</p>
<p>وای به روز کسی مثل من،<br />
که معنای انسانیت را<br />
دائر مدار این انتخاب کند؛</p>
<p>که انسان انسانی که همه می‌کنند<br />
از نسیان و فراموشی‌ست،<br />
یا از اُنس و دلتنگی.</p>
<p>اگر نفهمیدی چه می‌گویم<br />
بیخود زور نزن!</p>
<p>بعضی خوردنی‌ها را،<br />
پیش‌تری باید که چشید.</p>
<p>همین! مال هیچکس نیست!</p>
</div>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/namak/~4/WCapEbr8Zqw" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.namnamak.ir/?feed=rss2&amp;p=1587</wfw:commentRss>
		<slash:comments>14</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آخوندهایی که از سایه‌ی خود می‌ترسند…</title>
		<link>http://www.namnamak.ir/?p=1577</link>
		<comments>http://www.namnamak.ir/?p=1577#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 26 Nov 2011 13:18:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نمک</dc:creator>
				<category><![CDATA[من و او (برای همیشه تعطیل)]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو]]></category>
		<category><![CDATA[من و ما]]></category>
		<category><![CDATA[من و من]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.namnamak.ir/?p=1577</guid>
		<description><![CDATA[سلام تمام این قصه را؛ چُرت می‌زنم و چِرت می‌گویم! خورشید می‌رفت که غروب کند و باید می‌رسیدم، به محل اولین مکانی که رسما امام جماعتش بودم! سایه‌ام اما، مدام جا می‌ماند. نمی‌شد نگاه از او برداشت. کجا را نگاه کنم؟! طلبه‌ها را، به نگاهشان هم مردم نگاه می‌کنند! سایه‌ام را می‌گفتم؛ غروب بود و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام</p>
<p>تمام این قصه را؛<br />
چُرت می‌زنم<br />
و چِرت می‌گویم!</p>
<p>خورشید می‌رفت که غروب کند<br />
و باید می‌رسیدم،<br />
به محل اولین مکانی که رسما امام جماعتش بودم!</p>
<p>سایه‌ام اما،<br />
مدام جا می‌ماند.</p>
<p>نمی‌شد نگاه از او برداشت.<br />
کجا را نگاه کنم؟!</p>
<p>طلبه‌ها را،<br />
به نگاهشان هم مردم نگاه می‌کنند!</p>
<p>سایه‌ام را می‌گفتم؛<br />
غروب بود و بزرگ شده بود،<br />
بزرگ شدنش اما،<br />
دلیلش غروب نبود.</p>
<p>اولین اتفاق این بود که از سایه‌ی خودم ترسیدم!</p>
<p>سرگیجه داشتم مدام<br />
و سردرد&#8230;<br />
دستارم به سر اما،<br />
از سرِ سردرد نبود&#8230;</p>
<p>دلدرد بود،<br />
سردرد بود،<br />
سردرد نبود!</p>
<p>ترسناک بود<br />
و من داشتم می‌ترسیدم،<br />
از تصویر جدید نمایه‌ام<br />
کنار تمام آیتم‌ها، کامنت‌ها و فیدهایم&#8230;<br />
کنار خط به خط متون چَتم.<br />
کنار وبلاگم و تمام موضوعاتش.<br />
اینجا،<br />
کنار سایه‌ام، بالای سرم!</p>
<p>صدای جیغ یک مینی‌بوس پر از دختر مدرسه‌ای!<br />
صدای &#8220;هوی&#8221; و جیغ بلندشان؛<br />
ترسم را پاره کرد&#8230;</p>
<p><a href="http://www.namnamak.ir/wp-content/uploads/2011/11/namnamak.jpg"><img class="size-medium wp-image-1580 alignnone" title="نم نمک" src="http://www.namnamak.ir/wp-content/uploads/2011/11/namnamak-244x300.jpg" alt="" width="276" height="340" /></a></p>
<p>چُرت می‌زنم<br />
و چِرت می‌گویم&#8230;</p>
<p>همین! مال هیچکس نیست!</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/namak/~4/A-onvsScOmw" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.namnamak.ir/?feed=rss2&amp;p=1577</wfw:commentRss>
		<slash:comments>32</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>قدرت</title>
		<link>http://www.namnamak.ir/?p=1570</link>
		<comments>http://www.namnamak.ir/?p=1570#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 25 Oct 2011 18:24:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نمک</dc:creator>
				<category><![CDATA[من و او (برای همیشه تعطیل)]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.namnamak.ir/?p=1570</guid>
		<description><![CDATA[سلام یک چیزهایی هم هست مثل فرمول! دانستن‌ش شاید سخت، ممکن هم هست از ذهن فرّار باشد حتی! اما اگر نگاهشان داری، می‌شود و می‌توانی هزار-هزار نتیجه‌ی رنگارنگ ازشان بگیری. مثل اینکه بدانی، آدمی‌زاد، بی‌آنکه بداند &#8220;قدرت چیست؟&#8221;، گاهی وقت‌ها، خودش را قادر می‌پندارد. خواندم که قدرت را اینطور تعریف کرده بود: کاری که اگر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام</p>
<p>یک چیزهایی هم هست مثل فرمول!<br />
دانستن‌ش شاید سخت،<br />
ممکن هم هست از ذهن فرّار باشد حتی!<br />
اما اگر نگاهشان داری،<br />
می‌شود و می‌توانی هزار-هزار نتیجه‌ی رنگارنگ ازشان بگیری.</p>
<p>مثل اینکه بدانی،<br />
آدمی‌زاد،<br />
بی‌آنکه بداند &#8220;قدرت چیست؟&#8221;،<br />
گاهی وقت‌ها،<br />
خودش را قادر می‌پندارد.</p>
<p>خواندم که قدرت را اینطور تعریف کرده بود:<br />
کاری که اگر اراده کنی انجام<br />
و اگر نخواهی ترکش کنی.<br />
&#8220;<em>إِن شاءَ فَعَل و إنْ لم یَشَأ لَمْ یَفْعَلْ</em>&#8221;</p>
<p>بعد نشستم حساب کردم!<br />
من قدرت دوست داشتن ندارم!<br />
قدرت خواب دیدن ندارم!<br />
قدرت خیال‌پردازی ندارم!<br />
قدرت گریه کردن ندارم!</p>
<p>من خیلی ناتوانم!<br />
من قدرت فهمیدن ندارم!</p>
<p>همین! مال هیچکس نیست!</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/namak/~4/kRdVywSswwQ" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.namnamak.ir/?feed=rss2&amp;p=1570</wfw:commentRss>
		<slash:comments>14</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سه ساله</title>
		<link>http://www.namnamak.ir/?p=1562</link>
		<comments>http://www.namnamak.ir/?p=1562#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 10 Sep 2011 20:50:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نمک</dc:creator>
				<category><![CDATA[من و من]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.namnamak.ir/?p=1562</guid>
		<description><![CDATA[سلام من و محمدحسین! - بابایی! امروز چی می‌خوای؟ + کیک می‌خوام و بادکنک! - این‌ها رو که برات می‌گیرم عزیزم، کادو چی می‌خوای؟ نگاه پر سوالش رو می‌بینم که حرف نمی‌زنه، براش مثال می‌زنم: لباس؟ کلاه؟ دوچرخه؟ موتور؟! توپ؟ حتی بلندگو!!؟ باز چند ثانیه مکث می‌کنه و بلآخره با صدای لرزان و پربغض + [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام</p>
<p>من و محمدحسین!</p>
<p>- بابایی! امروز چی می‌خوای؟</p>
<p>+ کیک می‌خوام و بادکنک!</p>
<p>- این‌ها رو که برات می‌گیرم عزیزم،<br />
کادو چی می‌خوای؟</p>
<p>نگاه پر سوالش رو می‌بینم که حرف نمی‌زنه،<br />
براش مثال می‌زنم: لباس؟ کلاه؟ دوچرخه؟ موتور؟! توپ؟ حتی بلندگو!!؟</p>
<p>باز چند ثانیه مکث می‌کنه و بلآخره با صدای لرزان و پربغض<br />
+ مامانمو می‌خوام <img src='http://www.namnamak.ir/wp-includes/images/smilies/icon_sad.gif' alt=':(' class='wp-smiley' /> </p>
<p>&nbsp;</p>
<p>پ.ن:<br />
۱- صبح مادرش امتحان داشت،<br />
خوابیده بود و من نه سر کلاس، نه سر جلسه‌ی امتحان -که خودم هم امتحان داشتم- و نه سرِ کار؛<br />
بالای سرش نشسته بودم؛<br />
خیره!</p>
<p>۲- امروز سه ساله شد.</p>
<p>همین! مال هیچکس نیست!</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/namak/~4/1IPsAZY1TrE" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.namnamak.ir/?feed=rss2&amp;p=1562</wfw:commentRss>
		<slash:comments>34</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>از شوق تا حسرت – خاطرات سفر کربلاء</title>
		<link>http://www.namnamak.ir/?p=1552</link>
		<comments>http://www.namnamak.ir/?p=1552#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 27 Aug 2011 15:32:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نمک</dc:creator>
				<category><![CDATA[من و او (برای همیشه تعطیل)]]></category>
		<category><![CDATA[من و تو]]></category>
		<category><![CDATA[من و ما]]></category>
		<category><![CDATA[من و من]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.namnamak.ir/?p=1552</guid>
		<description><![CDATA[سلام باد چشم‌ها نمی‌گذارند حواست به خودت باشد. برای همین مصلحت می‌بینی تاریکیِ چراغ‌هایِ خاموشِ جلسه‌یِ احیا را با بستنِ چشم‌هایت کامل کنی. و حالا دیگر تو باشی و ظلمتِ محض&#8230; حالا دیگر می‌شود فکر کنی به بایزید بسطامی، آن هنگام که او را پرسیدند چشمه‌ی آب حیات کجاست و پاسخ گفت مریدان را، در [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام</p>
<p><strong>باد</strong><br />
چشم‌ها نمی‌گذارند حواست به خودت باشد.<br />
برای همین مصلحت می‌بینی تاریکیِ چراغ‌هایِ خاموشِ جلسه‌یِ احیا را با بستنِ چشم‌هایت کامل کنی.<br />
و حالا دیگر تو باشی و ظلمتِ محض&#8230;<br />
حالا دیگر می‌شود فکر کنی به بایزید بسطامی، آن هنگام که او را پرسیدند چشمه‌ی آب حیات کجاست و پاسخ گفت مریدان را، در دل ظلمت!<br />
حالا دیگر می‌شود فکر کنی به حرف‌های آن دوست روشندلت که می‌گفت: دلت بسوزد برای مراقبه‌ی ما، که ما نابیناها تمام حواسمان تمام وقت به خودمان جمع است.<br />
و حالا دیگر می‌شود به خودت فکر کنی&#8230;</p>
<p>درگیرِ به خودت فکر کردن هستی و قرآن به سر داری.<br />
نه که قصدت بی‌ادبی باشد به ادعیه‌ی جاری در فضای مسجد و نه این‌که حتی خوابآلود باشی؛<br />
فقط درگیرِ به خودت فکر کردن هستی و قرآن به سر داری&#8230;</p>
<p>این وقت‌ها آن‌قدر در خودم فرو می‌روم که گاهی از بازگشتم به این دنیای مثلا واقعی ناامید می‌شوم<br />
در گرداب ناامیدی اما صدایی می‌آید<br />
صدایی که هر قدر تلاش کنی مبدأش را نمی‌جویی<br />
بلندگوی مسجد یا سویدای دل&#8230;؟<br />
<em>الهی بحسینٍ &#8230; الهی بحسینٍ</em></p>
<p>همه چیز از همین‌جا آغاز شد،<br />
از لغزشِ آن قطره‌یِ شوق روی گونه<br />
از چشمان بسته و البته از دل ظلمت&#8230;</p>
<p>من و یک حاجت<br />
حاجتی که پوزخند می‌زند به برتری لیله‌ی قدر بر هزاران شب<br />
حاجتی به وسعتِ <em>کل ارض</em><br />
حاجتی به وسعتِ <em>کل یوم</em>&#8230;</p>
<p>فکر می‌کنی اصلا اعتبار شب قدر از همین شباهت <em>الف شهر</em> است به <em>کل یوم</em><br />
از همین شباهت لَیل است به لیلای ما زینب کبری<br />
از پدرِ حسین بودنِ صاحبِ شب!</p>
<p>خدای مهربانی داریم،<br />
دم دمای رمضان بعدی،<br />
درست وقتی که حسرت شب‌های قدر گذشته، شوقت را برای آمدنِ رمضانِ در پیش کور کرده،<br />
حاجات باقی مانده در سبد خواسته‌های شب تقدیر را روی سرت می‌پاشد،<br />
غرق نعمت می‌شوی.<br />
غرق نعمت می‌شوی.<br />
غرق نعمت می‌شوی&#8230;</p>
<p><strong>ابر</strong><br />
آن‌چه از مهیای سفر باید می‌گفتم همین بود،<br />
الباقی دیگر همه وسیله بود و ظهورِ همین‌ها در اسبابِ خیر.</p>
<p>چشم باز می‌کنی و می‌بینی مشغولی،<br />
مشغول به مشکل‌ترین کاری که در تمام زندگی انجام داده‌ای،<br />
بستنِ چمدانی برای سفر کربلا&#8230;.</p>
<p>صدا می‌کند: آی مرد! دیر شد! چکار می‌کنی؟<br />
من اما دست خودم نیست.<br />
دانه دانه لباس‌هایم را توی دست می‌گیرم!<br />
- با این لباس چند گناه کرده‌ام؟<br />
مچاله‌شان می‌کنم و توی کمد پرتاب&#8230;<br />
لباس بعدی و لباس های بعدی&#8230;<br />
حالا دیگر کمد پر شده و چمدان هنوز خالیست&#8230;<br />
چکار کنم؟!<br />
چکار می‌توانم بکنم؟<br />
سر درون کیف می‌برم و گریه&#8230; <a title="چمدانی برای سفر کربلا | نم نمک" href="http://www.namnamak.ir/?p=1531" target="_blank">+</a></p>
<p>امید ندارم قلبم این همه شوق را تحمل کند،<br />
مدام یادم می‌افتد به هروله‌هایی که از کودکی در مجالس عزا میدان‌داری کرده‌ام.<br />
سیاهیِ در و دیوار هیأت مدام توی چشمم موج می‌زند.<br />
یعنی همان کربلا؟<br />
همان کربلایی که یک عمر صدایش می‌زدیم؟<br />
برای همین ناباوری‌ها هم هرگز به سراغ خداحافظی نمی‌روم،<br />
کسی خداحافظی می‌کند که رفتنش را باور کرده باشد.</p>
<p>اما اینطور هم که نمی‌شود.<br />
ذره‌ای باور می‌خواست،<br />
بلاخره یک چیزی باید تو را  تا فرودگاه و رسیدن به پرواز تهران- بغداد هول می‌داد!<br />
و خب حق داشت صاحب‌خانه که دست به‌کار شود!<br />
بیت بیت شعرهایی که در تمام طول لباس مشکی پوشیدن‌هایمان دم گرفته بودیم را امتحان می‌گیرند&#8230;<br />
<em>تشنه‌ی آب فراتم ای اجل مهلت بده!</em><br />
<em>تا بگیرم در بغل قبر شهید کربلا!</em></p>
<p>تشنگی و گلوی من که انگاری صحرای کربلا&#8230;<br />
خشکِ خشک!<br />
اصلِ دعوتم را از همین خشکی گلو لمس کردم!<br />
چه اگر نبود گلوی دردناک، کجا می‌شد پایِ باور پیدا کرد برای این همه تهیه دیدن و مقدماتِ سفر؟<br />
سطر اول امتحان را که تمام کنی،<br />
تازه انگار بالای برگه، نامت را نوشته باشی!<br />
ناچاری بی‌آنکه باورت بزرگ شده باشد خودت را غرق در اشک ببینی.<br />
فرمود: <em>اولادنا اکبادنا!</em><br />
و چه سخت است سپردن پاره ی لوسِ تنت به عمه‌اش،<br />
به خواهرت&#8230;<br />
چه سفارش‌ها که با لغت لغتش گریه نکردم<br />
- خواهرم! نیمه شب‌ها بیدار می‌شود، سراغ بابا می‌گیرد و سراغ آب&#8230;<br />
فدای زیارتت آقا! اما چه سخت امتحانی بود! <a title="خداحافظی با نمکپاره" href="http://www.hojb.ir/3746" target="_blank">+</a><br />
امتحانی که بیشتر می‌آموخت تا بیازماید&#8230;<br />
تمام طول سفر را به مردودین صحرای کربلا فکر کردم،<br />
به خانواده‌هاشان و به محبت تهوع‌آور میان‌شان&#8230;<br />
محبتی که پسر فاطمه را تنها بگذارد&#8230;<br />
ای لعنت به آن، که نامش را به غلط محبت گذاشته‌اند&#8230;</p>
<p><em>آن کس که تو را شناخت جان را چه کند</em><br />
<em>فرزند و عیال و خانمان را چه کند</em><br />
<em>دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی</em><br />
<em>دیوانه‌ی تو هر دو جهان را چه کند&#8230;</em></p>
<p>آخرین لحظات در ایران با دلهره می‌گذرد.<br />
آشنایی با همسفران خیلی زود، میان این دلهره‌های لحظات ترک کشور صورت می‌گیرد.<br />
هواپیما البته شعب ابی‌طالب نیست اما هجرت، هجرت است!<br />
و چه بزرگ هجرتی است سفر کربلا&#8230;<br />
ساربانِ این کاروان همه چیز را خودش تقبل کرده،<br />
حتی اداره‌ی فکر و دلت هم در این سفر خود به عهده نداری.<br />
برای همین تعجب نکن اگر تو هم لحظه‌ی پرواز،<br />
وانگهی ذهنت درگیر مسلمانان مظلوم جهان شد.</p>
<p>آزادی قدس!<br />
مدام فکر می‌کنم که این راه<br />
اگرچه نامش کربلاست،<br />
نه این روزها که مقصدش هزار و اندی سال پیش،<br />
کربلا بوده!<br />
حتی اگر صدای رزمنده‌ها،<br />
هنوز در گوش‌هایمان بخواند:<br />
کربلا کربلا! ما داریم می‌آئیم&#8230; <a title="تا قدس | میوه ی ممنوعه" href="http://www.hojb.ir/3634" target="_blank">+</a></p>
<p>و باز ذهنت درگیر آقایی می‌شود که این روزها بارِ رهبری مملکت به دوش اوست،<br />
عهد می‌بندی که در زیارتت بیشتر نائب‌الزیاره باشی تا آن‌که زائر! <a title="عاشق که باشی | در خلوت" href="http://hejab.persianblog.ir/post/1450" target="_blank">+</a></p>
<p>و بلاخره فرودگاه بغداد!</p>
<p><strong>باران</strong><br />
چشم‌هایت پر از کینه دنبال سربازان کفر است،<br />
دندان‌درد می‌گیری بس که دلِ پر بغض و اضطرابت دندان قروچه می‌طلبد.<br />
جوانان عراقی اما،<br />
با اونیفرم‌های شیک و تمیز،<br />
عزت‌شان از اداره‌ی کشور به دست خودشان،<br />
آرامشت می‌بخشد.<br />
گوشه‌ی فرودگاه مشغول خوردنِ پیش‌غذایِ هواپیما که خیال آزادی قدس تو را از خوردنش واداشته بود می‌شوی تا وقت رد شدنت از گیتِ انتظامی و تشریفاتِ اداری سر برسد.</p>
<p>- کاظمیه<br />
هر کس نداند خودت خوب می‌دانی،<br />
کظم غیظ می‌خواهد، دعوت روسیاهی چون تو!<br />
و چگونه می‌شد حالی‌ت شود خطرِ فراموشی و گستاخی،<br />
اگر باب ورودت را به حاجتِ عظمای زیارت،<br />
بابی جز باب <em>و الکاظمین الغیظ</em> قرار می‌دادند.<br />
انگار امام کاظم علیه‌السلام از میانِ راهِ زیارتِ جدش امیرالمومنین علیه‌السلام صدایت زده باشد که:<br />
همسایه‌های پسرم رضا،<br />
قبل از رفتن بیایید و از کسای کظم غیظ من عبور کنید.<br />
بیایید که زیاد طول نمی‌کشد&#8230;<br />
<em>یا سریع الرضا!</em><br />
پدر و پسر امام رضا علیهم السلام&#8230;<br />
به چشم بر هم زدنی گذشت و همه‌اش ماند بُهت.</p>
<p>از طرف بازار که ما را بردند، کاظمین بسیار غریب نمود.<br />
مسیر حرم یک بازار آشفته، مسقف به سیم‌های برق که تارعنکبوت‌وار در هم تنیده بودند&#8230;<br />
و باز انگار امام کاظم علیه‌السلام از میان راه زیارت جدش امیرالمومنین علیه‌السلام ما را صدا زده باشد،<br />
تا با غربت آشنای‌مان کند&#8230;<br />
آمادگی می‌داد<br />
و دلداری،<br />
قصدش از آن زیارتِ کوتاه،<br />
انگار میهمان‌داریِ زائرانِ جدش امیرالمومنین علیه‌السلام بود فقط!<br />
و چه زود گذشت ساعاتِ زیارتِ کاظمیه؛<br />
اولین نماز شکسته‌ی این سفر،<br />
نمازِ ظهر و عصر!</p>
<p>- نجف اشرف<br />
باید برویم روبه‌روی ایوانِ طلا بایستیم،<br />
آن‌جا خیره در عظمت ایوانِ مولا از تو خواهم پرسید، به راستی گناه غالین چه بود؟<br />
جوابت شنیدنی‌ست!<br />
حرم امن مولا امیرالمومنین، هویت ما که می‌گویند شیعه‌ایم؛<br />
بی‌اندازه درود خواهی فرستاد به روح شهریار و اعتراف خواهی کرد اگر شهربار نبود تا بگوید:<br />
<em>نه خدا توانمش گفت، نه بشر توانمش خواند</em><br />
<em>متحیرم چه گویم شه ملک لافتی را</em><br />
هیچ نمی‌توانستی بگویی.</p>
<p>سرزمین نجف پر است از بغض مظلومیت،<br />
عظمتی که بعد از هزار و چهارصد سال هنوز به خوبی حس می‌شود<br />
و تو فکر می‌کنی چه کوردل بوده‌اند آن‌ها که ولایت علی علیه‌السلام را در زمان حیاتش انکار کردند.</p>
<p>می‌بینی که بیخود نیست از میان تمام مشاهد شریف،<br />
نجف را فقط اشرف می‌گویند&#8230;<br />
برای ورود به حرم اشرفِ علی علیه‌السلام هر دری را که انتخاب کنی، انگار کسی آغوش باز کرده.<br />
اصلا هر کسی باشی با هر ذائقه‌ای؛ نجف یک احساس مشترک برای همه ایجاد می‌کند،<br />
نمی‌یابی کسی را که در نجف حال و هوای پدری را حس نکند.<br />
نمی‌یابی کسی را که اقلا یک‌بار خیره در گنبد زرین مولا علی با پیامبر بزرگوار اسلام زمزمه نکند <em>انا و علی ابوا هذه الامه</em><br />
عجیب کل شهر نجف هوایش حرمی‌ست و عجیب در حرم راحت هستی،<br />
یادم نمی‌آید در حرم امیرالمومنین کمبودی احساس کرده باشم.<br />
اصلا آدمی پدر که داشته باشد انگار همه چیز دارد و خب برای همین زائران در نجف عموما تعداد زیارت رفتن‌هایشان کم است و زمان توقفشان در حرم زیاد.</p>
<p>پیشِ بابا، تا می‌توانی حاجاتت را بگو،<br />
پدرها دوست دارند برای فرزندشان کاری کنند.<br />
به مولا علی گله از یتیمی کن و بزرگ‌ترین چیزها را از او بخواه؛<br />
خودش!<br />
خودش را بخواه و شفای دردِ سینه‌اش را به ظهور فرزندش&#8230;</p>
<p>اطراف حرم مولا، علمای شیعه،<br />
آن‌ها که حُب و معرفت علی را سینه به سینه به ما رساندند؛<br />
در وادی السلام چه بسیار و گل سرسبدشان مرحوم آقای قاضی،<br />
احساس خوبی نداری!<br />
از خودت می‌پرسی امانت‌دار خوبی بوده‌ایم؟!<br />
در حرم، آخوند خراسانی، شیخ انصاری، مقدس اردبیلی و از همه نزدیک‌تر کسی که قطره قطره‌ی خونش حیات زندگی ما ایرانیان است.<br />
شهید مصطفی خمینی که بسیار اهالی معرفت، انقلاب اسلامی ایران را خون‌بهای او می‌دانند.<br />
هعی! خمینی یادت بخیر،<br />
این‌جا محل رفت و آمد تو نیز بوده!<br />
چه داغی در دل ما یادگار گذاشتی با رفتنت&#8230;<br />
همیشه می‌گویم خمینی به ما فهماند که معصوم دیگر چه بوده!<br />
علی دیگر چه بوده،<br />
علی که رمزِ عملیات سربازان خمینی در بیت المقدس بوده دیگر چه بوده!؟<br />
ولله اغراق نکرده‌ام که بگویم بوی بیت المقدسی‌ها در حرم امیرالمومنین پیچیده&#8230;</p>
<p>جای گفتنش این‌جاست؛<br />
وقتی که نیت کردم نائب‌الزیاره‌اش باشم،<br />
فکر می‌کردم چه زحمتی به دوش خودم می‌گذارم&#8230;<br />
اما نیابت آن بزرگوار، نمکِ سفره‌ام شده بود و حال زیارتم.<br />
قربانِ نام علی و منوبم که سلفِ صالحِ انبیاء و اهل بیت علیهم‌السلام است.<br />
طبق عهدی که بسته بودم،<br />
برگرفته از سفارش‌های خودشان،<br />
زیرِ گنبدِ مطهر، زیارت امین‌الله خواندم.</p>
<p>- کربلاء<br />
اگر کسی راه کربلا را از من بپرسد، خواهمش گفت:<br />
کربلا جایی درست میان شوق و حسرت است.<br />
آن‌جا حتما دلت را همراه نخواهی داشت&#8230;</p>
<p>چه چیز جز کربلا می‌تواند آدمی را از نجف جدا کند؟<br />
به دل کندن زینب فکر می‌کنی شب‌های نزدیک به شهادت بابایش علی،<br />
چطور دور بستر خونین پدر،<br />
به چشم‌های خون‌بار برادر دلگرم است.</p>
<p>در مسیر نجف تا کربلا،<br />
یک ساعت توقف در زیارتگاه طفلان مسلم علیهم‌السلام&#8230;<br />
که همراهان همه مشغول نماز شوند<br />
و من اما به زیر گنبد ابا‌عبدالله فکر کنم،<br />
به ساعاتی دیگر<br />
و ساعاتی دیگر،<br />
مقابل گنبد باصفای ابوالفضل العباس،<br />
پیشانی بر زمین داغ کربلا&#8230;<br />
<em>اللهم لک الحمد حمد الشاکرین&#8230;</em></p>
<p>بدو ورود به کربلا!<br />
متحیر از گران‌جانی خویش،<br />
بودنم بیش از همه وقت تجاهل‌رنگ است.<br />
پس چرا نمردم؟<br />
فرمود اگر مردم می‌دانستند چه فضیلتی در زیارت امام حسین علیه‌السلام است، از شوق، جان می‌سپردند و نفسشان از روی حسرت و اندوه قطع می‌شد.<br />
فرمود اگر نبود تصرف اهل بیت در دل مومنین، ولله قسم از شوق کربلا همگی جان می‌دادند.</p>
<p>میان بین‌الحرمین،<br />
آب تعارف می‌کردند،<br />
جگر سوز!<br />
حیرانی که اول کدام طرف بروی؟<br />
حسین یا عباس؟<br />
درون خودت دنبال کلید می‌گردی<br />
و باز گلویت که سخت خشک است&#8230;<br />
دلِ حسین را می‌بینی،<br />
بلاخره که امام تابِ تشنگی شیعیانش را ندارد.<br />
برمی‌گردی رو به پرچم ثارالله<br />
<em>اذن دخول حرم تو، یا ابالفضله</em><br />
<em>دست عطا و کرم تو، یا ابالفضله&#8230;</em></p>
<p>راه به طرفِ حرمِ عباس کج می‌کنی<br />
تشنه و گریان.<br />
می‌خواهی ضریح را ببینی&#8230;<br />
گریه اگر بگذارد.<br />
قدری حیرت،<br />
قدری ناباوری<br />
و چند جرعه آب<br />
ولله نمی‌شود چیز بیشتری گفت،<br />
اصلا حرف‌های کربلا قابلیت گفته شدن ندارد،<br />
کربلا همه‌اش اشک است و حسرت،<br />
همه‌اش اضطراب است.<br />
نمی‌توانی درست زیارت کنی،<br />
نمی‌توانی درست راه بروی،<br />
نمی‌توانی درست ببینی.<br />
ولله قسم خیلی جاها را در کربلا اصلا نمی‌شود رفت.<br />
من قتلگاه نرفتم، پله‌های تل زینبیه را تا آخر بالا نرفتم،<br />
فکر می‌کردم تمام نمازهایم را در کربلا زیر قُبه کامل بخوانم اما دوبار بیشتر نزدیک ضریح نرفتم.<br />
کربلاست دیگر!<br />
فقط با چشمانم به همسفران مدام می‌گفتم:<br />
شما هم مثل من،<br />
می‌خواستید حالا که آمده‌ایم،<br />
هیچ‌وقت برنگردیم؟<br />
اووه کی میره این همه برگشت از راه رفته؟!؟ <a title="همسفران کربلا | میوه‌ی ممنوعه" href="http://www.hojb.ir/3637" target="_blank">+</a></p>
<p>میانِ بین‌الحرمین،<br />
دوست داشتم زنجیر بودم،<br />
زنجیرِ کاسه‌هایِ آویزانِ آبخوری،<br />
چه با وفا بوسه می‌دادند،<br />
لب‌های زائرین حسین را،<br />
چه محکم به ستون آب‌خوری چسبیده بودند&#8230;</p>
<p>کنار عتبه‌ی شریف ابوالفضل،<br />
کمی بعد از مقام کف‌العباس،<br />
یک میدان است که مجسمه‌اش مَشک است،<br />
و آبی که مدام از مشک میریزد&#8230;<br />
الآن که فکر می‌کنم،<br />
نباید بعد از دیدن این چیزها زنده باشم&#8230;<br />
پس چرا&#8230;؟</p>
<p>نوشتنش هم مثل زیارتش،<br />
تصرف می‌کنند،<br />
نمی‌گذارند بنویسی،<br />
فکر می‌کردم قلم برای کربلا به دست بگیرم چه می‌شود&#8230;!<br />
اصلا انگار بنا دارند قصه‌ی کربلا ننوشته بماند،<br />
کربلا را گذاشته‌اند سهم دیدنی‌ها و چشیدنی‌ها</p>
<p>روزهای ماه مبارک رمضان<br />
گوشه‌ای بنشین،<br />
ساعات قبل از افطار<br />
و به عطش فکر کن!<br />
نه با فسفر مغز،<br />
یاد بگیر با بر هم زدن لب‌هایت فکر کنی… <a title="کربلا | میوه‌ی ممنوعه" href="http://www.hojb.ir/3795" target="_blank">+</a></p>
<p>کربلا را باید به خون فهمید&#8230;<br />
لحظه لحظه‌اش را باید به تو بفهمانند<br />
و الا با عرض معذرت از حضرت سعدی: <em>از دست و زبان که برآید کز عهده ی فهمش به‌درآید&#8230;</em></p>
<p>- سامراء<br />
خدا شاهد است،<br />
تو اگر با این همه بغض از توهین‌ها،<br />
مزار ویران شده‌اش را می‌دیدی؛<br />
به لحظه جان می‌دادی.<br />
جان سختی مرا نبین که تجاهل‌نقش است&#8230;</p>
<p>در غربت،<br />
ولله از کربلا پیشی گرفته بود.<br />
با همین چشم‌های کور شده‌ام،<br />
دیدم ضریح نداشت!<br />
نه فرشی برای نماز،<br />
نه ستونی برای تکیه،<br />
داربست زده بودند سرتاسر حرم را<br />
دیدم آن همه ویرانی را!<br />
دیدم که بزرگ‌ترین روضه آن‌جا<br />
نقی صدا کردن مولا بود&#8230;<br />
پاک! مطهر! نقی&#8230;<a title="گوگل + نمک" href="https://plus.google.com/102379158007373086437/posts/2H3GoaNT28t" target="_blank">+</a></p>
<p>همراهان ما همگی درد هتاکی‌هایی که در این ایام به امام می‌شده را چشیده‌اند،<br />
تعجب نمی‌کردم که از لحظه‌ی ورود به سامرا،<br />
بدن نیمه‌جان هر یک از همراهان را،<br />
در گوش و اطراف حرم ببینم،<br />
تعجب نداشت بچه‌هایی که حتی کربلا خودداری می‌کردند،<br />
این‌جا به صورت خود لطمه بزنند&#8230;<br />
پدر و پدر بزرگ امام زمان عجل الله تعالی فرجه!</p>
<p>- کاظمین دوباره<br />
سفر تمام شد،<br />
به همین سادگی ما را از نجف و کربلا و سامرا جدا کردند و برگشتیم،<br />
دوباره کاظمین که حکمت دعوت اولیه‌ی این شهر همان باشد که گفتم.<br />
این بار اما چه باور کنی یا نه،<br />
زائر حسین هستی،<br />
می‌توانی به کاظم بودن امام کمتر نگاه کنی و از دور،<br />
امامت را باب‌الحوائج صدا کنی.<br />
بهترین حرم برای یاد کردن آن‌ها که التماس دعا گفته بودند کاظمیه است.<br />
نمای کاظمیه به کل عوض شده بود!<br />
چیزی شبیه خیابان امام رضای خودمان در مشهد مقدس.<br />
حکمتش شاید نزدیکی این مسیر حرم به مرکز بغداد بود و ازدحام کمتر محل زندگی شیعیان در این طرف حرم مطهر&#8230;<br />
صدام حسین است دیگر!<br />
خدا را شکر که کشور بغداد بعد از سال‌ها ظلم رژیم بعث و جنگ و چپاول آمریکایی‌ها،<br />
این روزها رو به بهبودی می‌رود&#8230;<br />
آخرین لحظات زیارت کاظمیه، ساعت هشت و نیم صبح بود که از زمان اعلام شده برای برگشت نیم ساعت می‌گذشت&#8230;<br />
دیر شده بود!</p>
<p>- بازگشت<br />
زبانم به تعریف خاطره نمی‌چرخد،<br />
خاطره را کسی می‌گوید که بازگشته باشد،<br />
هنوز بازگشتم و نه حتی رفتنم را، باور نکرده‌ام،<br />
برای همین از پیشواز آمدن آن‌ها هم که بی‌خداحافظی‌شان رفته بودیم خجالت نمی‌کشم،<br />
کسی خداحافظی می‌کند که رفتنش را باور کرده باشد&#8230;</p>
<p><strong>رویش</strong><br />
شاید نفهمی،<br />
من اما به چشم خود،<br />
این‌جا را<br />
کربلاتر یافتم…</p>
<div>
<p>کرب و بلاتر حتی! <a title="برای امر به معروف و نهی از منکر | میوه‌ی ممنوعه" href="http://www.hojb.ir/3779" target="_blank">+</a></p>
</div>
<p>به خودم نگاه می‌کنم!<br />
چنان بازگشته‌ام که انگار هرگز نرفته بودم&#8230; <a title="در خلوت | از کربلاء" href="http://hejab.persianblog.ir/post/1451/" target="_blank">+</a></p>
<p>از توشه‌ی شبِ قدرِ سالِ گذشته،<br />
اصلا ناراضی نیستی،<br />
حالا که این‌ها را می‌نویسم،<br />
دوباره شب قدر است،<br />
خدایا!<br />
چه بخواهم جز آنچه در سال گذشته نصیبم کردی؟<br />
تمام دعای این شب‌هایم،<br />
همان که وقت وداع با حسین گفتم</p>
<p><em>ولا جعله الله آخر العهد منی لزیارت الحسین&#8230;</em></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>همین! مال هیچکس نیست!</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/namak/~4/8A8_PPhU8DE" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.namnamak.ir/?feed=rss2&amp;p=1552</wfw:commentRss>
		<slash:comments>34</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

